جزیره در کهکشان

 
فروشنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
 

( فروشنده )

آیا فروشنده ی اصغر فرهادی اقتباسی از ( مرگ فروشنده ) آرتور میلر است ؟  آنچه میدانیم این است که در تیزر و عکس هایی که برای تبلیغ ِ فیلم در معرض دیدگاه مخاطبان قرار میگیرد ، بخش هایی از صحنه های تئاتر هم در آن وجود دارد و این نمایش – مرگ فروشنده – ی میلر است . البته وقتی این را می فهمیم که فیلم را میبینیم . ضرورت ِ انتخاب ِ این نام بر سرفصلش چیست ؟ آیا بناست اصغر فرهادی از فروشنده ی میلر همان تضاد رویا و واقعیت ، فشار اقتصادی و ساختمان های بلند و نظام قدرتمند مالی که قشری را له میکند نشانمان دهد یا خیر ؟ کدام شخصیت ِ مرگ فروشنده و فروشنده ی فرهادی میتوانند با هم قابل قیاس باشند ؟ نام ِ فیلم ِ فرهادی – مرگ – ندارد . صرفا – فروشنده – است . شاید این حذفِ نام دلیلی دارد که با دیدن فیلم دریافت شود . قرائتی که از نمایشنامه شده است چقدر در تصویر دیده میشود ؟ چقدر در دیالوگ ها گفته می شود ؟ آیا تضاد اندیشه های متفاوت و از دو نظام اقتصادی بهتر و برتر ، جهان رو به توسعه ی افراد شرور و تیزهوش و جهان رویایی و خیال پردازانه ی افراد کم هوش و عاطفی در این فیلم باید دیده شود یا خیر ؟

جواب ِ هیچ کدام از این سئوال ها در فیلم آقای فرهادی نیست . از آنجا که اعتبارِ یک اثر هنری ، خواه ادبیات باشد ، خواه سینمایی یا نقاشی به هیچ وجه با معیارهای جشنواره های جهانی و مدالهای قسمت شده اش کسب نمیشود اما غرور ملی را نوازش میکند و پس از سالها از سفر پازولینی ها ، میتوانیم بعد از کیارستمی و مخملباف ها با اصغر فرهادی هم سری توی سر ها باشیم و بعد از کسب جوایز جهانی  موتورِ مرورگر اینستاگرام و گوگل را با نام – شهاب حسینی – و – فروشنده – و – اصغر فرهادی – بسوزانیم . ما قطعا از دریافت هر جایزه ای خوشحال می شویم و این تنها به سینما برنمیگردد اما لازم است بدانیم هرگز هیچ اثر هنریی ، با مدال و تندیس و جایزه ، اصالتش نشان داده نمیشود . آنچه باقی است و جاودانه ، به کمک کمپانی ها در اذهان ثبت نمیشود .

فروشنده مثل سایر فیلم های اصغر فرهادی ، در نماهای داخلی گرفته شده است . اتفاقی که کمکش کرده است او را نزدیک به تئاتر کند ، این تاثیر را در دایره زنگی همسر ایشان هم میبینیم . همین طور در دوستان دیگری که میخواهند شبیه فرهادی عمل کنند تا جایزه بگیرند و فیلم خوب – ملبورن – را میسازند . . . سئوال این جاست ، چقدر فاصله بین تئاتر و سینما هست ؟ وقتی ابزاری لازمه ی سینماست چرا باید این قدر محدود عمل کنیم وقتی ضرورت ندارد . وقتی فیلم فروشنده شروع میشود و در تیتراژ آغازین ساختن دکور تئاتر – مرگ فروشنده – را میبینم گمان میکنم باید یک رابطه ی موازی ، یک قصه ی مربوط از دل نمایشنامه توی این فیلم باشد و من را جان به لب کند . . . . منتظر سکانس حذف شده هستم ( مثل درباره ی الی . . . . مثل جدایی نادر از سیمین . . . ) شروع فیلم ، همان قسمتی است که در تیزر مشاهده میکنیم . ساختمان بر اثر کندن زمین توسط بساز بفروش های شهردار عزیز و پیمانکاران بی سواد ، دارد نشست میکند و ترک برمیدارد . ناخودآگاه یاد اجاره نشین های داریوش مهرجویی می افتم . اصلا باور نمیکنم که شروع این فیلم همان بخشی است که در تیزر آورده شده است . وقتی تیزر را میبینی ، گمان میکنی برشی از اواسط فیلم را پخش میکنند . . . بازی شهاب حسینی در همان ابتدا در مواجهه با نشست کردن ساختمان مجهول و سر و بی حواس است ! تعجب میکنم . . . هرچند دیالوگ ها ادا می شوند اما انگار منتظر این اتفاق بوده اند و آن وسط فرار از خانه همراه ِ همسرش رعنا – ترانه علیدوستی – عماد – شهاب حسینی – به کمک زن همسایه میرود و پسر علیل او را از ساختمان خارج میکند . تا اینجا به حس انسان دوستی عماد پی میبریم که حاضر است در این شرایط که خانه دارد روی سر همه خراب میشود زنش را رها کند و به کمک پیرزن همسایه برود .


ساختمان ِ در نظر گرفته شده ، لوکیشن جناب فرهادی ، همان خانه های کوچک و کنار هم در آپارتمان بی قواره ی این روزهاست . میتواند فیلمی در همین آپارتمان های زشت و بدسلیقه ی بساز بفروش ها ساخته شود اما اندکی هوش و زیباشناسی سینمایی داشته باشد . بین کادرهای تعیین شده و نماهای فیلم در حال خفگی هستم . همان اتفاقی که در چهارشنبه سوری و جدایی نادر از . . . اتفاق می افتد . . . چرا یک فیلمساز میخواد از یک دکور زشت – به معنای واقعی – استفاده کند و یا یک مکان زشت را به زیبایی نشان ندهد ؟ این بدسلیقگی قابل قبول نیست . متوجه میشویم که رعنا و عماد زن و شوهری هستند که مشغول تمرین  تئاتر مرگ فروشنده به کارگردانی بابک – بابک کریمی – هستند . در این میان دوستانی هم دارند . مثل کتی – نامی که چند بار از زبان عماد می شنویم . . . در پس ذهنم این طور فکر میکنم که کتی یک روزی یک جایی با عماد یک دوستی داشته و امروز این دوستی صمیمی تمام شده و عادی است . . . از انجا که خیلی چیزها این روزها عادی شده است . . . خب . . . ضمنا عماد برای درآمد در مدرسه مشغول به تدریس است ((که در صحنه ی دیگری از فیلم، مدرسه ی متوسط پسرانه  تبدیل به  – دانشگاه و کلاس طراحی میشود و خدا میداند چرا ؟ )) او از ساعدی و (( گاو )) برای بچه ها حرف زده است . . . . کار خوبی میکند . از خودم سئوال میکنم ربط این گاو شدن ، مثل کرگدن شدن یونسکوست که عماد در جواب ِ سئوال شاگرد میگوید ما به مرور گاو میشویم ؟؟؟ ربط ساعدی به این قصه چیست ؟ شاید این ها کمی با زحمت بخواهد شخصیت ِ متمایز معلمی را نشان بدهد که بعدا از او عکس العمل خاصی قرار است ببینیم و حتما این عکس العمل را کسی از خود بروز میدهد که ساعدی خوانده باشد و تئاتر کار کند یک جورهایی خاص باشد هیچ اشکالی هم ندارد کاش در همه چیز این خاص بودن هویدا بود ؟ هرچند نمیشود عاشق شهاب حسینی جذاب نبود اما انتخاب او برای این نقش درست است ؟

گریم او در تئاتر فروشنده من را یاد گریم او در نمایش کرگدن می اندازد . . . حتی او به عنوان یک بازیگر جذاب و استار برای این نقش مناسب است ؟ حتی در تئاتر ؟ البته همه چیز جایز است اما وقتی فیلم جلوتر می رود بیشتر بر این باورم که این انتخاب اشتباه بوده است . فیلمنامه تلاش خودش را میکند که یک جامعه ی روشنفکر را با چسباندنش به روابط ساده ی دوستی و اتاق گریم نشان بدهد که موفق نمیشود . هنرمند بودن از طز لباس پوشیدن و حتی نحوه ی بودگی بیان می شود . . . چه عجیب که هیچ کسی در فیلم سیگار هم نمیکشد . . . این غیر واقعیت . . . این عصیانگری برایم جالب است . . . اگر تئاتر را از فیلم حذف کنیم به عماد و رعنا میاید که چه کاره باشند و چه شغلی داشته باشند ؟ آیا شخصیت پردازی رعنا درست است ؟ خیر . رعنا به عنوان یک بازیگر تئاتر ، در زندگی واقعی خودش بسیار معمولی . . . دور از لحظات خاص جنونی که معمولا اکثر هنری ها دارند . . . . دارد زندگی میکند . . . او به عنوان یک زن بازیگر تئاتر ، در برخوردش با اتفاقی که در فیلم روی سر مخاطب قرار میگیرد مثل یک دختر بی سواد  برخورد میکند .شاید در روستا هم زنان بین هم و با هم این طور نباشند . . . دست کم این طور نیستند .  .  . . . وقتی خانه ی عماد و رعنا روی سرشان آوار نمیشود انها در پی گشتن خانه هستند . . . آن هم ظرف بیست و چهار ساعت . . . ازقضا کارگردان دست و دلباز تئاتر در فیلم به آنها خانه اش را پیشنهاد میکند . در این خانه زنی زندگی میکرده که همه ی وسایلش را در یک اتاق قرار داده است و هنوز نیامده که ببرد . شاید بیست دقیقه از فیلم کش پیدا میکند تا به نکاتی برسیم که سینما را تازه میخواهد شروع کند . همین اتاق دربسته . . . همین زنی که نیست جذاب است . وقتی در اتاق زن را میشکنند تا وسایلش را به پشت بام ببرند تا وسایل خودشان را در آنجا جای دهند . . .نشانه هایی برای ما رو میشود . . . مثل کفش . چون ما نمیتوانیم جوراب زنانه یا لباس زیر و ماتیک نشان دهیم فقط و فقط اگر باهوش باشیم با دیدن این کفش ها چیزی در پس ذهنمان باید به ما بگوید چه زنی ! او چگونه زنی بوده است ؟ اما آیا این کافی است ؟ خیر و البته که خیر . . . .زنی که لباس ها و وسایلش یش را در خانه ی بابک  گذاشته ، زن ِ بدکاره ای بوده که همه ی آپارتمان او را می شناختند و مشتری داشته است . . . پس نشان دادن وسایل یک زنی که این همه مشتری داشته میتوانست خیلی جذاب تر باشد . . . . میتوانست جز لباس مهمانی و کفش به اشا دیگری هم اشاره شود . . . خلاصه که هنوز در فیلم اتفاقی نیفتاده . . . . اما عماد و رعنا اسباب کشی میکنند و به منزل بابک میروند و البته ما نمیفهمیم این ماشین 206 وقتی دست رعناست چرا نشان داده نمیشود و چرا صبح که تمرین تئاتر نیست و عماد مدرسه است باید با تاکسی برود و بیاید شاید چون آقای فرهادی لازم میدانسته اند که در تاکسی عماد کنار زنی بنشیند که به او بگوید پاهاتو جمع کن درست بشین . . . البته شاید عماد هم – هرچند حلقه به دست دارد – بدش نمیامده که این کار را بکند ما که ندیدم . . . عصبانی میشود اما نه آنقدر که باید . . . این جا هم ساکت است . . . مثل عادی شدن روابط عاشقانه به دوستانه . . . مثل سکوتی که ارتباط ها بعدا به خود میگیرند و حرفی ندارند و انگار روزهایی از پیش وجود نداشته است . . . سعی میکنم بین همه ی نگاه هایی که بین رعنا و عماد صورت میگیرد اندکی عشق و علاقه پیدا کنم به لطف موسیقی علی عظیمی در اسباب کشی (من باد میشم میرم توموهات و ....) و چند جمله ی ساده با پسوند عزیزم . . . همه چیز تمام می شود و همچین رابطه ی گرمی بین این دو احساس نمیشود . . . در این بین وقتی سکانس های تمرین تئاتر را میبینیم . . . . متوجه بخشی از نمایش مرگ فروشنده ی میلر میشویم که زنی در حال حمام در خانه ی – ویلی = فروشنده  است که حضور کم رنگی دارد و میرود اما در فیلم فرهادی با شروع این صحنه و حمامی که زن نمایش میرود و موجب خنده ی تماشاچی میشود ازیرا که لباس تنش هست و مجبور است بگوید من که بی لباس نمیتوانم بیرون بروم ؟ مخاطب را خیلی توی فکر نمیبرد اما دقیقا چند لحظه بعد که رعنا در خانه ی تازه شان میخواهد به حمام برود متوجه شباهت های این نمایش و داستان رعنا میشویم و دوباره از خود میپرسیم آیا قرار است این حمام ربطی به حمام میلر داشته باشد ؟!!!! رعنا در خانه را باز میکند . . . گمان میکند عماد است . . . رعنا به حمام میرود و در حمام هم نیمه باز است . . . مکث دوربین روی در تنها بخش هیجان انگیز فیلم است . یعنی چه کسی دارد بالا می آید ؟ خب . . . نمیبینیم . . . به دو دقیقه نکشیده متوه میشویم عماد در سوپر مشغول خرید است و رعنا معلوم نیست در را برای چه کسی باز کرده است . یکی از مشتری های سابق زن بی هیچ دلیلی و با علم غیب از اینکه زن در خانه هست وارد میشود . حمام همان دم در است . . . سمت راست . . . اتاق خواب یک ور دیگر افتاده اما آقای فرهادی اشتباه دیالوگی دارند زیرا مردی که وارد میشود ظاهرا اول اصلا به حمام توجه نکرده و رفته توی اتاق خواب پول را توی کشو گذاشته و بعد رفته توی حمام و لابد توی این مدت هم رعنا دو سه باری شوهر عزیزش را صدا نزده است . . . این طور میبینیم که عماد میاید . رعنا را همسایه ها به بیمارستان برده اند . . . او رو به  مرگ بوده . . . تیو حمام پر از خون است و توی راهرو و پله ها هم خون راه افتاده است . ماجرا پلیسی میشود چون رعنا از رفتن پیش کلانتری و شکایت امتناع میکند و عماد هم همچین اهمیتی به داستان نمیدهد . . . همین بس که عکس های سر زن عزیزش را میبیند . . . نمیبینیم که توجه بیشتری کند . . . مثلا به او میگوید :" چی کار کنم شب میام پیشت میگی برو اون ور . . . میرم اون ور میگی نرو درو باز بذار نمیدونم چی کار کنم . " . " حالا بیا چایی ات رو بخور !"


جناب آقای اصغر فرهادی حدود یک ربعی با خودم کلنجار رفتم و انتظار داشتم بعد از این صحنه ی مهم فیلمتان از زبان عماد این سئوال را بشنوم :" کی بود ؟ چی کار کرد ؟ توی حموم بود ؟ تو هلش دادی ؟ چه شکلی بود ؟ چی کار کرد ؟ " هرچند فهمیدیم دست توی موهاش کرد اما این سئوالات مطرح نمیشود . بعد از مدت زیادی عماد میپرسد :" مگه نگفتی نگاش نکردی ؟" کاش یک تعلیقی میگذاشتید که ما فکر میکردیم رعنا با کمال میل برای خودش رفته و یک کاری کرده . . . شما با زیرکی در تقلیل شخصیت رعنا کوشیدید تا او ساکت باشد و نه اعترافی بکند و نه انتظار سئوالی داشته باشد . . . خیلی توی سرش بخورد و تک و تنها روی تخت بیفتد و به شوهر ش بگوید در اتاق رو باز بذار چراغ رو روشن بذار میترسم . . . میترسم برم دستشویی و حموم این جا . . . در رفتار عماد یک آرامش و بی خیالیی هست که انگار خب همچین ماجرایی هم رخ نداده اما میخواهد پی قضیه را بگیرد چون شما میخواهید نه او . شخصیت پردازی فیلمنامه اصلا درست نیست . همان طور که فیلمنامه به شدت دور از انتظار و بد است . . . به شدت لایتچسبک به میلر و داستان های پلیسی و خود شماست . . . با این وجود تمام سرپایی فیلم فروشنده از بازی درخشان شهاب حسینی ست که هست . وقتی تصمیم میگیرد خودش پی ماجرا را بگیرد . . . وقتی غرور مردانه ی جریحه دار شده اش را فرو میدهد خیلی درک نمیشود هرچند بازی اش درخشان است اما به لحاظ ذهنی درک نمیشود مردی که غرورش تا انتهای داستان ادامه دارد چرا راحت سر کار میرود . . . عصبانی نمیشود . . . داد نمیزند . . . عکس العمل های عصبی ندارد . . . چهار تا سئوال نمیکند . . . . منتظر است تا یک چیزی پیش بیاید تا او عکس العمل داشته باشد و بیچاره شهاب حسینی که این نقش سخت بد را انقدر خوب بازی کرد . . . همه ی مردهای فیلم یک جوری هستند . . . مردهمسایه هم به رعنا میگوید اگر اون مرد رو پیدا کردید منم کارش دارم . . . معلوم میشود که او هم با زن همسایه روی هم ریخته بوده و همه دنبال آدرس او هستند و خب او پذیرای بابک هم بوده . . . . بابک هم با او در ارتباط بوده است . این زن باید خیلی قابلیت داشته باشد چون میتواند با مرد کارگردان خوش تیپ معاشقه داشته باشد و در انتها میبینیم که با یک کارگر نانوایی هم میتواند رابطه داشته باشد . . . زنی با قابلیت های فراوان و کفش های زیاد . . . زنی که پیرمرد نانوایی هم دوستش داشته است . . . کارگردان و نانوایی در انتخاب زن همسلیقه هستند . آفرین . خب در ادامه ی داستان پلیسی فروشنده ، عماد عزیز که زیر پوستی از پولی که مرد متجاوز که حتی یک بار هم از زنش نپرسیده چه شکلی و چند ساله بود ، با خبر میشود لقمه ی غذا در دهانش میماند . . . .فکر میکنم لحظه ی شام فرح انگیز و خوب شدن ِ پر سرعت رعنا و همین طور آوردن بچه ی همبازی تئاتر به خانه شان چقدر لازم است و دلیلش چیست . آیا کسی که این طور سرش را در فیلم لقمه پیچ کرده اید میتواند با فشار پایین و بی سرگیجه برود روی صحنه ؟ آیا شوهرش ، دوستش نمیاید یک سئوال بپرسد که کسی که امد چه شکلی بود ؟ البته رعنا گفت نمیدانم هیچ ندیدم اما بعد از این ماجرا که رفت روی صحنه و نمایش را خراب کرد گفت نگاه یکی از تماشاچی ها شبیه اون بود . عماد سئوال میکند :" تو که گفتی ندیدیش؟" ما تصور میکنیم زن دارد دروغ میگوید نمیدانم شاید آقای فرهادی دوست داشته ما فکر کنیم اصلا قضیه ساختگی بوده و یک دوستی بین رعنا و یک مرد دیگر بوده و دارد همه را گول میزند . کاش جسارت ساخت همچین فیلمی را داشتید نه اینکه زن دروغ بگوید و ما هم دروغ او را باور کنیم چون چاره ای نداریم چون ما اصغر فرهادی ، ما را وادار میکنید که با عماد همحس شویم . البته به زور . . . عماد خودش از طریق ماشین (وانتی که مرد متجاوز جا گذاشته و نمیدانیم چرا ؟) او را پیدا میکند .

چرا مرد متجاوز ماشین و موبایلش را جا میگذارد . بعد از گانگستربازی کوتاه عماد که موجب کشف متجاوز میشود . ما پیرمردی را میبینیم که با او قرار گذاشته است . پیرمرد متجاوز در خانه ی قبلی عماد – که درابتدای فیلم بر اثر گود برداری داشت نشست میکرد -  وقتی پله ها را بالا می آید نفس نفس میزند و دارد جان میدهد و  ریق رحمت را سر میکشد . . . او قرص زیر زبانی میگذارد . او موهایش سفید است و قدرت بدنی بالایی دارد – چون شهاب را محکم به دیوار میکوباند – او مرد متجاوز است و بعد از گانگستر بازی عماد در خانه متوجه میشویم این پیرمرد بوده که به رعنا دست درازی کرده است . عماد تصمیم میگیرد او را در یک معامله ی برابر و یک تساوی قرار دهد می خواهد به همسر او بگوید که شوهر لب گورش چه کاره است . . . شاید این کار موجب شود سبک شود و همین که زن او هم بفهد و مرد خجالت بکشد . . . باری از غرور بر باد رفته ی عماد کاسته شود زیرا هر دو طرف رسوا شده اند . . . البته اگر بشود اسم این را رسوایی گذاشت . . . عجیب اینجاست که اصغر فرهادی حرفهای نامربوطی را از دهان پیرمرد به ما منتقل میکند . . . . اول رفتم تو . . . لباسها رو دیدم . . . ( به شعور مخاطب توهین نکنید . مردی وارد خانه میشود . . . پیر مردی است که نمیتواند پله ها را بالا بیاید . . . داریم میبینیم که دارد ریق رحمت را سر میکشد . . . برای رفتن به خانه ی رعنا و عماد هم میایست همین مقدار پله را بالا میرفت . . . پس قاعدتا وقتی میرسد طبقه ی بالا دارد هن و هن و لک لک کنان راه میرود اما طبق دستور آقای فرهادی او همین طور که بالا میرود به اتاق خواب زن میرود و پول توی کشو میگذارد و بعد میرود سراغ رعنا ) آیا این دروغ بزرگ با شعور مخاطب میخواند ؟ مردی که این همه پله را بالا بیاید و هن هن کند . . . و درست سمت راست در حمام باشد . . . به جای اینکه سلامی بدهد و سری توی حمام کند میاید میرود توی اتاق خواب پول میگذارد و در این فاصله هنوز رعنا در حمام هست و پیر مرد جان دارد و هوس میکند و تو میرود و کارش را انجام میدهد ؟چطور ممکن است . . .

دیدن پلان های بالا پایین رفتن از پله ، تکرار زیاد ان موجب تکرار گودویی نمیشود . . . موجب انبساط ساختمان های سیمانی و فشار طبقه ی بورژوازی نمیشود . . . .بلکه عدم زیبایی شناختی و وصله پینه کردن نما ها را نشان میدهد . . . خیلی قابل پیش بینی بود که عماد نمیخواهد مرد متجاوز را بکشد .. . لو بدهد . . . نمیدانم در ادامه تنها منتظر این هستیم که این بزن بزن چطور قرار است تمام شود . . . رعنا که مرد متجاوز را میبیند . . . آنقدر که انتظار داشتیم جا نمیخورد . لطفا نگویید بازی زیرپوستی . . . حتی انقدر سعی میکند عماد را منصرف کند که آدم خیال میکند دلش به حال پیرمرد سوخته و اگر این است چرا باید این همه ترس داشته باشد . . . چرا باید از شوهرش این قدر توقع داشته باشد . . . چطور انقدر راحت میگوید اگر مردی که به من تجاوز کرده را لو بدهی من از زندگی ات میروم بیرون . فکر میکنم این دیالوگ ها به شدت سطحی . . . سوار بر سهل انگاری مطلق نوشته شده اند و در لحظات تنهایی پیرمرد و عماد بهترین بازی ها را میبینیم و شهاب حسینی مثل همیشه با انواع نگاه ها با تن صدای دیگرش در فیلم . . . . که در بقیه ی فیلم ها نیست . . . سعی در ساختن تیپ پسر روشنفکر تئاتری مهربان را دارد . . . هنوز این حس درش مانده است . . . در انتهای فیلم عماد و رعنا رو به روی شیشه ی گریم هستند . . . مرد قلب ضعیف اما متجاوز فیلم هم با آمبولانس رهسپار بیمارستان شد و لابد زنده ماند که عماد و رعنا باز هم در حال بازی مرگ فروشنده هستند .

در نهایت فروشنده ، همان زن ِ فاحشه ی فیلم است ، که به نظر من نام فیلم نام این زن خود فروش است که بهترین شخصیت پردازی آقای فرهادی بود .

 


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و مردِ بی سر و جناب هولمز !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۱
 

میس شانزه لیزه ، دوربین به دست ( مرد ِ بی سر ) را نظاره کرد . او همچنان ، چون کوه ، استوار با کنجکاوی تمام ، تنی تنومند ، ایستاده بود در جنگلِ کوچکش ، میس شانزه لیزه از وقتی به ستوه آمد که از ناحیه ی مرد ، تیر های علامت ، میشدند پرت بر دریچه ی کوچک ِ حواسش . یک شب در خانه ی زیر شیروانی نشسته بود . به سقف نگاه میکرد ، سقف چکه میکرد ، برف میبارید . سقف سرد شده بود . سقف قندیل بسته بود . میس شانزه لیزه پتو را دورخود پیچیده و در دستانش - ها- میکرد . چراغ زنبوری برای خودش ، کنج دیوار ، کف زمین وز وز صدا میکرد . هیچ خبری از هیچ کس نبود . میس شانزه لیزه تصمیم گرفته بود برای تکراری نشدن روزهای خسته ی همیشه ، دست بزند به اموری غیر عادی ، تا بشکند این تکرار را . مثلا به سرش زد . . . توی خواب که بود . . . خوابش که نمیبرد در بیداری یا در همان لحظه ی خلسه ، که نمیدانست کجاست . . . پا برهنه برود قیچی را بردارد . گیس هایش زا بزند . گیس هایش که شهره ی عام و خاص بود . سرش که بی مو شد . . . پا روی موها گذاشت و رفت زیر لحافش . . . پتو را که دور خودش پیچیده بود به مردی زشت فکر میکرد . به مردی که او را دوست هم نداشت . . . به مردی که به او نگاه هم نمیکرد . . . همه ی فکر و ذکرش شده بود همان مرد ، کسی که حتی سر نداشت . . . به تخت خواب که برگشت . . . سرش را روی بالش که گذاشت بی وزنی موهایش خوشحالش کرد . فکر کرد کاش زودتر از شر این همه خاطره ی کش آمده ی قرمز خلاص میشد . به یک دنده اش چرخید و لحاف را میان دو زانوش گوله کرد . نخوابیده فکر کرد باید که ناخن هایش را هم بکند . . . دوباره از تخت بلند شد . . . یا تخت بلندش کرد . . . رفت توی حمام شفابخش . . . نشست توی وان و شروع کرد به چیدن ِ ناخن هایش . . . هر چه که از گذشته میروید باید که برود توی چاه . . . آن شب خوابید . سه شب و سه روز در خواب بود . . . خوابی بی کابوس . انگار همه ی رویاها و گذشته ها و آینده ها دست از سرش برداشته بودند . بعد از سه روز که چشم باز کرد دید زمستان شده است . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . مرد بی سر . . . قبلا در مورد این مرد بی هویت با کارگاه خوشتیپ قصه ها آقای شرلوک هولمز ، صحبت کرده بود . هولمز در حالی که چشم های نافذش را به آن سوی پنجره دوخته بود و علف میکشید با صدایی که از حنجره اش به رسایی صدای بهرام زند بیرون میزد گفت :" چند وقته که این مرد رو میپایی ؟" میس شانزه لیزه که آن روزها هنوز موهایش تا زانو دلبر میکرد ، در حالی که برای هولمز قهوه میاورد گفت :" من اون رو نمیپام اون داره من رو میپاد !" هولمز به طرفه العینی برگشت . دست از پشتش برداشت . . . همیشه هنگام دقت کردن ، دست چپش را مشت میکرد و به پشت میپیچاند . برگشت و گفت :" خانم زیبا ، تو اون رو میپایی نه اون تو رو ." میس شانزه لیزه روی صندلی لهستانی کهنه اش نشست . گفت :" تو همیشه همه چیز رو بهتر میدونی . . . فکر میکنی من اون رو میپام ؟" هولمز روی صندلی دیگر نشست و گفت :" اگر من همه چیز رو بهتر میدونم پس چرا سئوال میکنی ؟" میس بلند شد و از پنجره به بیرون نگریست . هیچ کسی توی بالکن بلوک سیمانی رو به رو نبود . هیچ کسی . . . هولمز که میان دود غرق شده بود پرسید :" این قهوه خیلی کهنه است ." میس شانزه لیزه گفت :" از دنده ی چپ بلند شدی ." هولمز گفت :" این قهوه خیلی خیلی فاسد شده . " میس شانزه لیزه رفت سمت گرامافون و یک صفحه گذاشت که تا نصفه میخواند . شروع کرد به رقصیدن :" من می رقصم و اون مرد از من عکس میگیره هولمز " هولمز به پاهای میس که کف زمین میچرخید و به دستانش که بیخودی تکان میخورد خندید . دست میس را گرفت و به طرف خودش کشاند :" اون مرد برای من یک نامه فرستاده ، اون مرد از اینکه تو دائم داری ازش عکس میگیری ناراحته . اون مرد یه مرد محترمه . " میس شانزه لیزه توی پنو که پیچیده بود از دست هولمز عصبانی بود و یاد و خاطره ی آن روز را مرور میکرد . خاطره ای آبکی . . . هولمز کاری کرده بود که میس شانزه لیزه مقواهای بزرگی بخرد و بیاورد و پنجره هایش را بپوشاند . فکر کرد بهتر است در این شهر خیس و بارانی زیر این رطوبت دائم فرانسوی غرق شود . یادش می آمد که هولمز گفته بود به سراغش می آید و می خواهد با همین کار قضیه را هم بیاورد . میس مقواها را روی زمین انداخته بود . بوی گیاه مخصوصی توی خانه پیچیده بود . . . میس در این بو بی خود غرق افسردگی شده بود . صدای جیر جیر پله ها آمد . . . با جیر جیرهای همیشگی فرق داشت . . . قدم های با صلابت هولمز بود . میس که موهایش را هم زده بود و توی دنده های خودش پنهان شده بود مثل جوجه اردک زشت همه ی تنش را توی پتو کرد . در خانه باز شد . هولمز وارد شد . عصایش را گوشه ای گذاشت و شانه های میس شانزه لیزه را گرفت و او را از دل پتوی در هم بیرون آورد . با انگشت پلک های میس را باز کرد . گفت :" هنوز هیچی نچسبوندی خانم !؟" میس شانزه لیزه گریه کرد . هولمز گفت :" خانم زیبا موهاتون کجا رفته ؟" میس شانزه لیزه همین طور که مثل عروسکی بی اختیار در دستان هولمز افتاده بود در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت :" همه رو چید . . اون مرد اومد و همه رو چید . . . اون مرد اومد و همه رو با خودش برد . . . " هولمز تلفن کرد به دکتر واتسن . . . واتسن که همیشه سر موقع میرسید تشخیص داد میس شانزه لیزه در اثر خوردن غذاهای فاسد ، مسموم شده است . . . او را توی کالسکه گذاشتند و به خانه ی هولمز بردند . میس شانزه لیزه توی تخت خوش عطر مردی خوابیده بود که رو به روی شومینه قاتل های عجیب را پیدا میکرد . مثل عنکبوتی بود که همه چیز را صید میکرد . هولمز نامه ای توی دستش بود . نامه را میخواند و حرفی نمیزد . دکتر واتسن گفت :" خیلی توی فکری تو هم باید استراحت کنی . . . چرا فکر میکنی اون مرد داره راست میگه ؟" هولمز گفت :" یک چیز ی مشکوکه ." واتسن در حالی که وسایلش را جمع میکرد و به سفر میرفت گفت :" تو الان  دوساله که درگیر این پرونده ای و هنوز نمیدونی اون مردی که سرش رو از دست داده چطوری سرش رو از دست داده و چطور زنده است . " هولمز به شعله ها خیره شد و دست چپش را پشت برد و مشت کرد . :" واتسن ، برو . . . من خیلی چیزها میدونم . . . تو هنوز من رو درست نشناختی . . . هنوز دوست داری توی حاشیه ها نگاه کنی . . . تو به قلب ماجرا نمیری . . . مسئله یک سر بی خودی نیست . . . مسئله از دست دادن سر یک آدم عجیب و مرموزه . . . کسی که این کار رو کرده یک زن بوده . " واتسن با تعجب و حیرت به هولمز نگاه کرد :" ببینم این مدت که من نبودم تو چیزی از این پرونده فهمیدی ؟ چرا یک تلگراف نفرستادی . " هولمز بلند شد . نامه را توی آتش انداخت و به واتسن در را نشان داد . : خداحافظ دکتر واتسن . . . همه چیز رو بهت میگم . " میس شانزه لیزه که توی تخت هولمز دراز کشیده بود . احساس کرد بوی ادکلون مردی توی مشامش است که میشناسد . . . احساس کرد نرمی این تخت و نور کم سوی اتاق را می شناسد . به سرش دست زد . یادش افتاد موهایش را قیچی کرده است . جان گرفته بود . خانم میان سالی که در خانه ی شرلوک هولمز کار میکرد رو به روی تخت ایستاده بود . با یک سینی . . . با رایحه ای که از بشقابش بلند بود . . . سوپ جو ! . . . میس شانزه لیزه نشست . . . :" خانم . . . !" میس شانزه لیزه همه ی سوپ را سر کشید . از تخت بلند شد . سراغ هولمز را گرفت . زن گفت :" ایشون با دکتر واتسن رفتند . " میس شانزه لیزه یک نخ سیگار روشن کرد و به زن گفت میخواهد توی اتاق تنها باشد . حاضر که شد میرود . توی اتاق تنها ماند . از توی کشو های هولمز چند نامه برداشت . . . کشوها را میشناخت . . . دست خط هولمز را هم میدانست . . . کلاه مردانه ای سرش گذاشت و پالتو پوست مشکی اش را پوشید و زیرش همه چیز را پنهان کرد . از پله های طبقه ی بالا پایین آمد . . . پا برهنه روی فرش پله راه میرفت . زن گفت :" کالسکه دم در آماده است . " میس شانزه لیزه گفت :" من بدون کالسکه میرم خانم . " در را باز کرد و توی خیابان راهش را کج کرد تا می خانه ی کنج ِ پایین شهر . درخت ها تکان میخوردند و مجسمه های بزرگ شهر را غول آسا تر و یا ترسناک تر نشان میدادند . میس شانزه لیزه . . . توی کافه نشسته بود . داشت نامه ها را میخواند و جرعه جرعه شراب توی حلقش میکرد . چند سکه روی میز گذاشت و رفت سمت خانه . حس کرد کسی دنبالش می آید . صدای رود خانه و حرکت بی امان موج ها توی گوشش فریاد میزدند . . . شب ها همیشه این صدا را میشنید . کف پاهایش توی گل و لای رفته بود . . . با این حال از اینکه کسی پشت سرش می آید خوشحال بود . . . وقتی به خانه خرابه اش رسید . . . مخصوصا در را باز گذاشت تا آن شخص بالا بیاید . رفت توی خانه . پالتو را در آورد و لباسهایش را . . . با یک کلاه ایستاده بود وسط اتاق . . . منتظر شد . کسی بالا نیامد . در را بست . وقتی در را بست پشت در یک کسی چیزی نوشته بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . با حروف روزنامه کلمه ها را به هم چسبانده بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . میس شانزه لیزه سرش گیج میرفت و در غرور سکر آورش میخندید . صفحه ای در گرامافون گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و میخواست شمع ها را روشن کند و خودش را به مرد بی سر رو به رو نشان دهد . . . شمع های زیادی روشن کرد . چاقوی دسته بلندی از آشپزخانه برداشت و رفت رو به روی پنجره . . . پنجره ها با مقوا پوشانده شده بودند . مقوا ها را کند . مرد همچنان سر جایش ایستاده بود . . . بدون سر و داشت او را میدید . . . میس شانزه لیزه با ایمان و اشاره به او گفت :" سر. . . سر تو دست ِ منه . " . . . چاقو را توی هوا چرخاند . چاقو را توی دل شیشه فرو کرد . سرش را از شیشه بیرون آورد و در بارانی که می بارید داد زد . سرت دست منه . . . بیا سرت رو بگیر . . . رفت توی آشپزخانه . . . در یخچال را باز کرد . یخدان کهنه را بیرون آورد . . . با تعجب سر بریده ی مردی را دید . سر را از جا بلند کرد . . . آمد طرف پنجره . . . سر را نشان مرد داد . . . سرت دست منه . . . شروع کرد به خندیدن . . . همان لحظه صدای شرلوک هولمز را شنید . . . ":" خب پس کار تو بود ؟" میس شانزه لیزه هولمز را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش . . . :" تو اومدی اینجا . . . تو این سر رو توی یخدون گذاشتی ؟ چرا از من خواستی کاری کنم که نکردم . تو میدونی که من دوستت دارم . چرا ازم خواستی که این کارو کنم . . . تو میدونی که من برات همه کاری میکنم . " هولمز پالتوی میس را به او پوشاند :" الان یخ میزنی ." میس ، سرش را روی شانه ی هولمز گذاشت . :" یه سیگار بده " . . . شروع کردند به سیگار کشیدن . میس شانزه لیزه :" اون سر کیه هولمز ؟" هولمز گفت :" تو اعتراف کردی تو اون سر رو بریدی ." میس شانزه لیزه بازوی هولمز را نیشگونی گرفت و گفت :" تو توی نامه هات این رو از من خواسته بودی . . . همیشه هر وقت فرار میکنی . . .کارت اینه که منو بازیگر نقشه هات کنی حالا بگو اون مرد کیه ؟ چرا خواستی من براش نمایش بدم . . . اون داره منو میپاد؟ کی سر اونو بریده هولمز ؟" آقای هولمز در حالی که چشمانش مثل دو حبه ی انگور سبز توی صورتش میلرزیدند به میس شانزه لیزه نگاه کرد و گفت :" اون مرد منم . . . کتم رو بالا میارم . . .منم . . . شبا مواظب تو ام . . . اون مرد منم . . . تو منو نگاه میکردی هر شب . . . من دوستت دارم بانوی زیبا . " میس شانزه لیزه که گردنش سنگینی سرش را تاب نمیآورد توی اتاق چرخی زد و رفت حمام . . تیغی برداشت و ابروهایش را هم تراشید . . . :" حالا هم خانم زیبا هستم آیا ؟" هولمز خندید . اما سریع لبش را جمع و جور کرد . خنده به وجناتش نمی آمد . . . میس شانزه لیزه ادامه داد :" و آیا آن مردی که هنوز آنجا ایستاده و بی کله است تویی . . . اما تو که این جا پیش منی هولمز ؟ من می خانه رفته ام اما تو داری چرند میگی هولمز ؟" شروع کرد به خندیدن . . هولمز روی زمین نشست و زانو زد . . . :" میس شانزه لیزه اون مردی که توی بالکن میبینی واتسن ِ من ازش خواستم کتش رو بالای سرش بیاره . . . خواستم ادای منو در بیاره خواستم ببینی که اون منم . . . الان خودش میاد و همه چیزو میگه . . . " میس شانزه لیزه که چند لحظه ای توی فکر رفته بود . . . از هولمز ترسید . سر را از روی زمین برداشت . . . سر یک سر نمایشی بود که با گچ ساخته بودند . پرتش کرد گوشه ای . . . سر توی دیوار شکست . . . توی بالکن خانه ی رو به رو واتسن داشت با دست به انها علامت میداد . . . هولمز بلند شد و گفت :" تو هنوز حالت خوب نیست . . . من الان دو ساله که مواظبتم . . . " اون جا هیچ مردی نیست . . . هیچ کسی نیست . . . اون جا تفرج گاه منه . . . گاهی به منم سر بزن . . . بعد با زغالی که کنار شومینه افتاده بود . برای میس شانزه لیزه ابرو کشید و عصایش را برداشت و رفت .  


 
comment نظرات ()
 
 
لانتوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧
 

دوست دارم یادداشتم را با این شعر شروع کنم ، شاید این شعر واگویه ی همه ی کاراکترهای فیلم (( لانتوری )) باشد . 

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم : شرح دردِ اشتیاق . . . 

هر کسی از ظن ِ خود شد یارِ من / از درون من بجست اسرارِ من " مثنوی- دفتراول

شاید تا این لحظه زمزمه ها و داستان ِ فیلم لانتوری را همه میدانند . همه چرا میدانند ؟ چون همه در مکان ها و فضاهای عمومی و مجازی ، از اتفاقات پیرامون خود به سرعت و با جزئیات با خبر میشوند . با این حال همه چرا تحت تاثیر لانتوری قرار میگیرند ؟ چون ما - فراموش - میکنیم . ما اخبار را مثل یک لطیفه می شنویم و در واکنشی که از سر ناآگاهی است نه از سر آگاهی در موجِ تاریخی دست به دست میکنیم و خیلی زود از تب و تابش می افتیم . داستان ِ اسید پاشی آمنه بهرامی ، ماجرای تکراری اسیدپاشی های اصفهان به سرعت تبدیل به امری عادی شدند . فراموش شدند . رعب و ترس خود را از دست دادند . اما در این میان دوست دارم از اعتراضِ رضا درمیشیان عزیز به این امر اشتباه به واسطه ی حرفه اش تشکر کنم . دوست دارم از جرئت و قاطعیتش در ساخت فیلمی با این مضمون تشکر کنم . نه به دلیل اینکه تنها قصه ای را روایت کرده است . خیر . بلکه به دلایل متعدد . فیلم لانتوری با یک داستان یک خطی ، سرراست و ساده تعریف میشود . پسری به نام ( پاشا ) - نوید محمدزاده - ، که در کانون  اصلاح و تربیت بزرگ شده است ، عاشق زنی به نام مریم میشود ( نقش مریم را مریم پالیزبان ) بازی میکند . مریم یک سال پیش برای پسرخاله ی پاشا در تکاپوی گرفتن رضایت است . پسرخاله ی پاشا را اعدام میکنند . . . اما پاشا از همان لحظه مریم را در دلش حفظ میکند . شاید یک حس لحظه ای بوده ، شاید عاشقیت در یک نگاه بوده . . .اما مسیر زندگی او عوض میشود ، پاشا همراه دختری به نام - باران - که نقشش را باران کوثری ایفا میکند در این کانون به بچه های یتیم ، به بچه های بدسرپرست ، بی سرپرست ، بی پدر و مادر و بی سایه کمک میکنند . . . " به همه فکر میکنه جز خودش " . . . پاشا به همه فکر میکند جز خودش ، به لحاظ روان شناسی ذکر این جمله بسیار مهم است . یک جور -مهر بی دریغ - چیز که از خودش دریغ شده است را افراطی به دیگران میدهد . میخواهد سهم همه ی بچه های طفلکی را از جامعه ی حریص و فخر فروش بگیرد و دو دستی به بچه ها بدهد ، بهای این کار مهم نیست ، چگونگی اش هم مهم نیست . " مگه اونا از چه راهی در آوردن ؟" در این میان بعد از یک سال برخود کوتاه و آنی مجدد پاشا و مریم ، شعله ی عشق را در او شعله ور تر میکند ، میسوزاندش . تا جایی که او را تنها برای خودش می خواهد . درنهایت میدانیم به دلیل این حس مالکیت اسید روی صورت دختر میریزد ، او را با این روش از آن ِ خود میکند . به زندان میرود . دختر چهره ی زیبایش را از دست میدهد . مریم میخواهد که پاشا مجازات شود . مریم نمیبیند ، مریم زشت شده است ، مریم حتی یک لیوان خالی را آرزو میکند که ببیند . . مریم مرده است و زنده زنده نفس میکشد . پاشا در زندان با خودش حرف میزند :" هنوزم دوستش دارم .". " اون منو دوست داشت . منو دوست داشت اگر دوست نداشت چرا خندید ؟" در لحظه ی قصاص - ریختن اسید روی صورت پاشا - مریم او را می بخشد :" میبخشمش " ، " اون لحظه به خودم فکر کردم ، به تنها چیزی که دارم ، فقط بخشش بود ، بخشیدمش ." و در انتها طی حکم - نمیدانم بگویم عادلانه یا ناعادلانه - ی دادگاه پاشا به چهار سال زندان محکوم می شود و مریم به کارش ادامه میدهد . این خلاصه ی فیلم نیست . دقت کنید . این یک داستان کوتاه ، یک طرح خلاصه ی داستانی از این فیلم پر از گره است . 

فیلم دارد خودش را این طور توضیح میدهد . من یک تحقیق هستم . من یک مستند اجتماعی هستم . من صدای حرف ِ مردم هستم . من رضا درمیشیان نیستم . فیلم دارد بازسازی مستنداتی که دارد را با بازیگران درجه یکش به مخاطب منتقل میکند . سکانس های کوتاه و متقاطعی که از افراد مختلف - میوه فروش ، سرباز و دکتر و جامعه شناس و ...- جامعه میبینیم ، مثل شنیدن تعاریف و زاویه ی دید افراد مختلف جامعه نسبت به یک - پدیده ی اجتماعی - است . انتخاب بازیگران بسیار بسیار دقیق است . پریوش نظریه ، اردشیر رستمی ، بهناز جعفری ،  بهرنگ علوی ، نادر فلاح ، رضا بهبودی ، بهرام افشاری و  مهدی کوشکی . . . همه و همه برای آن نقش در فیلم بسیار درست انتخاب شده بودند . مهم تر : مهم تر چیست ؟ توجه کنیم که این آدم ها یک شکل صحبت نمیکنند ، دکتر به شیوه ی خودش با اصطلاحات خودش ، فرد عامی راست گرا همین طور ، تیپ و شخصیت شناسی و دیالوگ های این اقشار در تک تک این افراد در دیالوگ ها ، جمله ها ، نگاه ها ، مَنش ها ، بازی ها ، اکت ها و حتی در دکوپاژ کاملا دقیق و سنجیده و فکر شده است . 

رضا بهبودی ... او را میبینم . . . در پلان هایی که پشت سرش کاشی های سبز بیمارستان هستند ، او لباس پزشکی به تنش کرده است . او کمی تعاریفش از اتفاقات متفاوت است پس او یک دکتر متفاوت است . یادم می آید تئاتر - دستهای دکتر زملوایس ، نوشته ی نغمه ثمینی - او دکتری بود متفاوت . . . در این انتخاب رضا درمیشان به خودم و به بچه های تئاتر میبالم . . . به اینکه قدرتی که در فیلم وجود دارد از زمین ِ - صحنه ی نمایش - بلند می شود . به دقت انتخاب رضا بهبودی ایمان می آورم که انتخاب بهناز جعفری عزیز چقدر درست تر است ، او خود یک بازیگر عصیانگر است که شروع کارش را با رنج آغاز کرد و درخشید . . . او در نقش کوتاهش در این فیلم باز هم درخشید ، مثل استتوس هایی که میگذارد ، جسور است . اهل دل است . در این فیلم بازی روانش مثل چشمه است . به اردشیر رستمی و کارهای دیگرش خارج از حیطه ی تجسمی فکر میکنم ، به انتخاب باز هم درست کارگردان و بازی گرفتن از اردشیر رستمی عزیز که چقدر در شکل و بیان دیالوگ هایش از ته دل و عمیقا خودش ست . . . همانند رفتار خودش در کارهایش . . . میتوانست دیالوگ هایش را خودش هم بگوید . . . نقش بر او هم نشسته است . همان طور که بر کوتاهی نقش فاطمه ی نقوی . . . میروم سراغ لانتوری . . . بچه های دوست داشتنی و طفلکی فیلم . کسانی که در شروع آنها را چسبیده به دیوار سرد و آجری زندان میبینیم . همه شان را دستگیر کرده اند . دارند اعتراف میکنند . قصه این طور شروع میشود . ما ابتدا با ریتمی رو به رو هستیم که تا انتها خودش را حفظ میکند اما یک جاهایی از آن شتاب و ضرباهنگ اولیه اش کاسته میشود . در ابتدا با آنتروپی و داده های زیادی رو به رو هستیم . جملاتی که نمیدانیم چرا میشنویم و چه ربطی به هم دارند . جملاتی از آدم های مختلف کات . جملاتی از آدم های مختلف کات . . . دوباره جملاتی از کاراکترهای مختلف /کات . . . تدوین فیلم تشویقی طولانی دارد . کات /

بعد از شنیدن این جملات به لانتوری میرسیم . لانتوری میتواند یک ساخته ی ذهن زندانی ها باشد مثل - اصطلاح ابد و یک روز - مثل فرهنگ رایج در زندان ها شاید هم به قول آن مردم گوجه فرنگی فروش یعنی لات ها . . . لاشخورها . . . لانتوری میتواند به گروهی تعلق پیدا کند که میبینیم . آیا این افراد ِ بد را دوست داریم ؟ بله . چرا ؟ چون در همذات پنداریی که با تک تک کاراکترها پیدا میکنیم . . . متوجه میشویم که سهم کوچکی از زندگی داشته اند . آنها خودشان را درک میکنند . آنها به هم محبت میکنند . لانتوری های دزد میخواهند انتقام نداشتن هرآنچه را که نداشته اند از دارندگان جامعه ی اقتصادی بگیرند . آنها خود را به یکدیگر - تحمیل نمیکنند - آنها معنای عشق را دقیقا میدانند . این عشق در لانتوری کجاست . بگذارید من بگویم عشق را چگونه دیدم . در دستهای باران ، وقتی که موهای فرفری پاشا را کوتاه میکرد تا وقتی به سراغ مریمش میرود تر و تمیز تر باشد . باران میداند که پاشا عاشق شده است . باران به روی خودش نمیاورد . باران حس مالکیت ندارد . میداند که عشق یعنی آزادی و رهایی . باران عاشق پاشاست . وقتی از زندان میرود تا از مریم تقاضای عفو کند ، میگوید :" چشم های منو بگیر اما مال پاشا رو نه " این عاشقانه ی کم جان در فیلم بیش از هر عاشقانه ی کش دار شهرزادگونه را دوست دارم . ( گذشت ) . . باران از خودش میگذرد تا پاشا به عشقش برسد . . . او مچ مردی که نامزد مریم است را میگیرد - این می شود حسادت زنانه - وقتی این کشف را میکند و با عکس ها سراغ گروه میرود . ناراحت است . بیشتر ناراحتی او این است که پاشا گول مریم را نخورد . آیا تویی که داری این متن را میخوانی میتوانی متوجه شوی ؟ وقتی عاشقی و میبینی عشق تو دل در گروه دیگری دارد میخواهی که گول نخورد ؟ میخواهی وارد رابطه ی سالم شود ؟ آیا میتواند حس مالکیت خود را از دست بدهی ؟ این کار سخت تنها از عهده ی بعضی آدم ها ساخته است . 

پاشای قصه ی فیلم ، یک دوست دارد ، در کتابخانه نشسته است . او بیش از هر کسی میداند که پاشا چقدر در زندگی حفره دارد . او خیلی دقیق در انتهای فیلم به این نکته انگشت میگذارد :" هرجای دیگه ی دنیا اگر این اتفاق می افتاد جانی های داستان رو توی تلویزیون می آوردند و به بحث میذاشتن یه سره قضاوت نمیکردن ." اشاره اش به کشتار در یک مدرسه ی امریکایی است . جسارتی که در فیلم Elephant ساخته ی گاس ون سنت شاهدش هستیم . - کشتاری که در  در دبیرستان کلمباین افتاد - و حالا دلم می خواهد برسم به مریم و پاشا . مریم این طور معرفی میشود . دوربین عکاسی ، روزنامه نگار ، جذاب . مریم را دوستانش هم این طور معرفی میکنند " همه ی مردا عاشقش میشدن ، عصیانگر بود " او را میبینیم که در خانه ای لوکس - در نمای بیرونی - زندگی میکند و لباس های زپرتی نمیپوشد . سطح مالی و خانوادگی بالای شهری دارد اما تمام تعلق خاطر و دغدغه اش مسائل اجتماعی است . شاید بیشتر شخصیت مریم پالیزبان عزیز هم همین طور است . . . هنوز همان دغدغه ها را پایان نامه ی دکتری اش میکند . در مورد - خشونت - مینویسد و در فیلم هایی که از خشونت حرف میزنند حاضر می شود . مریم میگوید که مالِ هیچ کسی نیست . حتی مال خودش هم نیست . در فیلم خیلی درست پا روی انحرافات و لغزش های لحظه ای میگذارد و رویش مانور میدهد . . . - خنده ای ، قراری ، دادن لقمه غذایی در رستوران ، نگاه کش داری ، سئوال کرم داری " چه زود حرفتو پس گرفتی ؟ در جواب پاشا " باشه گه خوردم که گفتم دوستت دارم " چرا مریم این طور میپرسد . . . با این سئوال و این پرسش میتواند در ذهنیت مرد داستان ، شکل دیگری به خودش بگیرد . . . مرد این طور فکر کند . اگر مریم میگوید " چه زودم جا زدی یعنی منو دوست داره ؟ نداره ؟ خواسته تحقیرم کنه ؟" پاشا نماینده ی فرزدان بد سرپرست و بی سرپرست هست . کسانی که قربانی اشتباه پدر و مادران خود شده اند و از کودکی از محبت دور بوده اند و با لبخندی میتوانند گول بخورند . کسانی که در این عقده ی مهر گرفتن - و نه ترحم - دچار بیماری های روان تنی و ناراحتی های اساسی میشوند . فرزدانی از پدر و مادرانی نارَس . افرادی که اعتراضات خود را با کمی سانسور در ابتدای فیلم میگویند . 

مریم در معرفی اش در ابتدای فیلم ، میخواهد جلوی اعدامی را بگیرد . به مادر داغ دیده میگوید خدایی که قصاص رو معین کرده بخشش رو هم معین کرده . این جمله را در انتهای فیلم میبینیم . البته فیلم چطور به انتها میرسد . مثل عشق زودگذر پاشا به مریم . مثل یک رابطه ی یک طرفه . مثل سوتفاهم نافرجام . در اعترافات مریم ، هنگامی که صورتش سوخته اس میشنویم . " اشتباه کردم . " همه چیز و اشتباه ها دو سر دارد . . . البته شنیدن این جملات در یک چهارم نهایی فیلم عذاب آور بود . هرچند درمیشیان سعی میکند زهرِ لحظات اسید پاشی و سوختن را بگیرد با این حال سینما منقلب میشود . یادمان می افتد که در کشورمان این اتفاق ها می افتد . می ترسیم . دچار همذات پنداری میشویم . دلمان برای پاشا میسوزد اما حالا دلمان برای مریم می سوزد . با گریم درجه یک استاد  عبدالله اسکندری و مهرداد میرکیانی با جلز و ولز و سوختن صورت ، آب شدن چشم رو به روییم . توی صورتمان میخورد . همه گریه میکنیم . ادامه ی فیلم را به سختی میبینیم . به خصوص وقتی که قرار است دکتر عزیزی بیاید و به جای درمان حکم اسید پاشی انجام دهد . دست های پاشا را میبندند . میخواهند توی چشمش و گوش و صورتش اسید بریزند . لحظات پر التهابی که موجب غش کردن عده ای در سینما میشود و چه خوب که به یاد بیاوریم این فیلم را زیر 16 سال نباید ببینند . لحظاتی که اندکی سینمای متفاوت روی پرده تزریق میشود . دوست داشتم این خشونت را ببینم . قطره چکانی وارد پرده ی نقره ای میشود اما تا ته جان را می سوزاند . وقتی مریم میگوید :" بخشیدم " خیالمان راحت میشود . اما چقدر و به چه قیمتی ؟ مریم سوخته است . صدایش درست در نمیاید . چشمانش نمیبیند . او میگوید این جا فقط به داشته ام فکر کرده . بخشش . . . در انتهای فیلم . او با صورتی سوخته و یک چشمی که درست نمیبیند اما بینایی اش را به دست آورده است رو به دوربین میگوید . میخوام دوباره بلند شم کار کنم . این بار میتونم برم برای قصاص ها و احکام اعدامی - بخشش - بگیرم . البته این دریافت من از همه ی آمبانس فشرده ی سکانس آخر فیلم است . 

قاضی میگوید ، پاشا به 4 سال زندان محکوم میشود . آیا چهار سال تنبیه درستی است ؟ خیر . آیا این حکم که عده ای آدم عقده ای را بیشتر به این فکر نمی اندازد که چهار سال توی زندان بمونم اما اون تا آخر عمرش بی ریخت و نابینا بمونه ؟ تنها چهار سال ؟ و از طرف دیگر همان طور که دوست پاشا گفت آیا برای این بیمار ، برای این یتیم تر از یتیم ها نباید درمانی باشد . مهربانیی . . . کسی که غمشان را بفهمد . وقتی پاشا در زندان است و باران به دیدنش میرود و عاشقانه نگاهش میکند . . پاشا باز هم او را محرم رازش میداند و میگوید هنوز مریم را دوست دارد . . . وقتی از سینما بیرون می آیم صروتم خیس است . همه دارند آب قند میخورند و ناراحت هستند . سیگارم را روشن میکنم و خودم را به کنج دیوار موزه ی سینما تکیه میدهم . یاد تهدید هایی می افتم که شدم . . . یاد روزهایی که هیچ کسی به فکر این تهدید ها نبود . شاید این اتفاق برای هر کسی بیفتد . . . این ترس همراه همه ی ما به خانه ها میرود . . . باید برای این افراد حکمی صادر شود اما من قاضی نیستم . تنها میدانم کسی که این انتخاب را میکند از کودکی تحقیر شده است . . . بی مهری دیده است . . . چه حکمی منصفانه است ؟ نمیدانیم . بیرون سینما همه داریم با هم بحث میکنیم . پسری که کنارم ایستاده است از دیدن لانتوری میگوید :" پسر عمه ام دیروز فیلم رو دیده و تا الان نمیتونه بخوابه " . . . برای او تعریف میکنم که وقتی تهدید شدم و به پلیس تلفن کردم که قرار است روی من اسید بریزند . به من گفتند شما مقصر هستی که با فلانی در تماس هستی . . . پسر گفت :" خواهرم وقتی از شوهرش جداشد به کانادا رفت . سه سال بعد شوهر - شوهر سابق- میخواست به کانادا برود و خواهرم ترسید که مبادا بخواهد کار خطرناکی کند . مرد از وقتی که پا به فرودگاه گذاشت ، پلیس به او تذکر داد و گفت که بداند آزاد است هر کاری بکند اما باید بداند کاملا تحت تعقیب است . و این امنیت را به خواهرش داده اند . " 

هنوز در فکر این سوختگی مانده ام . به رضا درمیشیان عزیز تبریک میگویم . به فرهنگ اعتراضش . به نگاه چند وجهی و تکنیک و ساختاری که در کل فیلمش روان بود . به هنرش . شاید نوید محمدزاده ی عزیز میتوانست در این فیلم هم قدرت - ابد و یک روز - را داشته باشد . . .کمی جنون بیشتر کمی هراس و دوگانگی بیشتر . موسیقی ، نور و صدا ی فیلم همه درجه یک بود . مهم نیست که در برنامه ی مردسالارانه ی - هفت - قرار است چه بگویند . مهم این است که بازیگران و دوستان هنر میدانند که درد کجاست . قطعا - درد - در برنامه ی هفت گفته نمیشود . برنامه ی سطح پایینی که هنوز فرق طنز و طنزینه و ساتیر و آیرونی و هزل و هجو را نمیداند و در شیش و بش - شیرین - است . برای دیدن عکس ها و اصلاعات بیشتر به آدرس اینجا مراجعه کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مصائب ژاندارک / the passion of Joan of arc
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٧
 

 

 

مدت هاست از ( نوشتن ) خسته شده ام ، گمان میکنم سر هم کردن ِ ترکیبات وصفی و اضافی ، جملات ِ شاعرانه ، جملات ِ کوتاه کوبنده در برابرِ تخیلی که دارم کم میاورد . کافی نیستند . این کلمات را نمیتوانم در برابر آنچه که هنر پیش روی مخاطبان میگذارد ، قدرتمند بدانم . مدت هاست گمان میکنم ، ادبیات کمترین دسترسی به ذهن را دارد و برای رسیدن به خیال و اوهامی که میخواهم نشان دهم باید سیرک برپا کنم ، شاید باید از ابزار دیگری کمک بگیرم . این فکر دست از سرم بر نمیدارد . عدم مماس شدن با اذهانی که میخواهم در تخیلم شریک شوند و با من به سرزمین جادویی بیایند . شاعرانگی ، دیوانگی بزرگی است که با اولین قافیه هایش حصاری بین خود و جماعت می کشد . به جای نوشتن آنچه توی مغزم در حال بالا رفتن و پایین آمدن از نردبانِ وهم است میروم سراغ ِ فیلم - مصائب ژاندارک - . خُب چرا این فیلم را انتخاب میکنم ؟ بیست تایی فیلم دم دستم هست که میدانم کدامشان جذاب تر و دیوانه کننده تر است . میروم سراغ مصائب ژاندارک ، میخواهم خودم را زجر بدهم . از پیش میدانم که ژاندارک که بود ، تندیس هایش را دیده بودم . به شجاعتش حسودی میکردم ، چهره اش را تصور میکردم . میدانستم با نسخه ای از فیلم ژاندارک رو به رو هستم که ساخته ی درایر است ، فیلم ، سیاه- سفید است ، صامنت است ، قرار هست که حتما من را یاد مطب دکتر کالیگاری بندازد . دیدن این فیلم ها در دوره ای که تکنولوژی میتواند - احساس - کند و ارتباط و رسیدن آدم ها به هم آسان شده است واقعا سخت است . دوست دارم با دیدن این فیلم خودم را به صلیب بکشم . . . از اینکه در نوشتن عجز دارم بیزارم . چراغ ها را خاموش میکنم . مثل همیشه سیگار و قهوه کنار دستم هست . دوست ندارم از قبل در مورد فیلم نقد - تحلیل - نظر و . . . بخوانم . . . زیر نویس فیلم را هم میبندم . میخواهم با آن سکوت خودم را همراه ژاندارک بسوزانم . فیلم شروع میشود با مقدمه ای که از میان چشمانم میگذرد . داستان از دادگاه ژاندارک یا بهتر بگویم دادگاه فرمایشی شروع میشود . چیزهایی که میبینم ، سر های بازیگران است . بازی گرفتن از نگاه ، چرخش سر ، حرکات ظریف انگشت ، نگاه ، سر ، نور ، نگاه ، نیم رخ ، رخ ، سه رخ ، پشت سر ، بالای سر ، دهان ، چشم ، اشک ، گوش ، مو ، خال ، گردن ، دهان ، بیان . . . انگار دارم از نزدیک ، از خیلی نزدیک ، تئاتری را تماشا میکنم . انگار روح شده باشم و در میان بازیگران خزیده باشم . فیلم برداری ، نورپردازی حیرت زده ام میکند . مهم تر از همه تکنیکی است که در این نماها ، آگاهانه صورت گرفته است . دکور دادگاه ، زاویه ی دیدن ِ آدم هایی که در این دکور میروند و میایند . ما را با دوربین یکی میکند . دوربین نگاه ِ پر ترس ماست ، نگاه مضطرب ماست . شاید ما یکی از کسانی هستیم که با ژاندارک همذات پنداری میکنیم . 

 

ژاندارک ، در حال ِ فغانی درونی ، گریه و مسخ شده ، رو به روی قاضی های عصبانی چندان که تصور میکردم توانِ دفاع ندارد . او مدام نگران ی اش را ، به ما نشان میدهد . شاید برای همین هم قدرت پیش از ورود به دادگاهش را نمیبینیم و برای همین اسم فیلم هم - مصائب ژاندارک - نام گذاری شده است نه - ژاندارک - یا دلاوری های ژاندارک یا ژاندارک ِ قهرمان . . . نقش ژاندارک را Renée Jeanne "Marie" Falconetti - فالکونتی - بازی میکند ، اندکی ایهام وجود دارد . فکر میکنم او خود را فرستاده ی خدا میداند ، فرزند خدا ، اینکه خدا از او خواسته است فرانسه را از چنگ انگلستان برهاند . در این نوع شخصیت ها ، میتوان با احتیاط میزان بیماری - اختلال هذیانی - و پارانوئید را دید ، چون اغلب کسانی که گمان میکنند فرستاده ای هستند یا در سمت مهمی قرار دارند یا یک شخصیت برجسته ی تاریخی هستند پاره ای اختلالات روانی وجود دارد و این روان پریشی در این بازی ها که در نمای کلوزآپ به شدت مشهود است خودش را نشان میدهد . ژاندارکی که میبینیم خیلی خسته و اندکی دیوانه و بسیار افسرده است . او چطور میتوانسته این قدرت را به دست اورد که عده ای را فرمانروایی کند مگر اینکه جنون وی بر او حکم کند . او حتی در امضا کردن ِ چیزی که خود گفته و اعتراف کرده است تردید دارد . 

پارانویا ، یکی از مهم ترین عواملی است که در پرتاب احساس بازیگر میتواند ژاندارک قهرمان بیرون دادگاه را دچار تردید کند . او در حصار مردانی است که سئوال پیچش میکنند . او حتی اعترافش را امضا میکند و نمیداند که این کار درست هست یا نه . تعداد محدود آکساسوآر ، صندلی ، میز ، صلیب ، تاج حصیری کافی است تا نورپردازی در صحنه ی سفید و گچی و سرد خود نمایی کند . نور از پنجره میگذرد و روی زمین می افتد . پنجره ای نورانی روی زمین است . مرد روحانی پایش را روی نور میگذارد و از رویش رد میشود . نگاه های مردهای قاضی فیلم میخکوبت میکنند . 

فیلم 110 دقیقه است و نمیدانم چقدر از شروع فیلم گذشته . حتی متوجه صامت بودن فیلم نشدم . قدرت ِ تفسیر ِ فیلمساز با امکانات صحنه و بازی گرفتن از بازیگران فیلم مجال نمیدهد فکر کنی که چقدر منتظر هستی تا سوختن ژاندارک را در انتها ببینی . در این میان ، آنتوانن آرتوی دوست داشتنی با اینکه بازی زیادی ندارد اما نام اش در تیتراژ دوم آمده است . . . حتی فکر نمیکنی آنتوانن کجاست ؟ چه نقشی دارد . . . بین  نگاه های ژاندارک ، انگشتری که از دستش در میاورند ، شکنجه ای که میکنند گیر میکنی . وقتی اتاق شکنجه را توی فیلم میبینی با یک فضای سورئال فوق العاده مدرن رو به رو هستی و باور کردنی نیست این فیلم در چه تاریخی ساخته شده است . این صدای چرخدنده ها و ارابه ی تیغ های متحرک در فیلمی صامت در روان و جانت شنیده میشود . با ژاندارک تَب میکنی . . . می افتی . . . می افتد . میبرندش توی اتاق . میخواهند از بدنش خون خارج شود تا تب پایین بیاید . . . تا باز هم به محاکمه ادامه دهند . ژاندارک در هپروتی به سر میبرد که تنها میداند خدا او را برگزیده است . . . اما میداند که راه پیش ندارد . . . تردید دارد . میداند که باید بمیرد . میداند که در این مرگ اوج وجود دارد اما خیلی میترسد . او در بیماری هیستری همان قدر غرق است که در یقین خود به قهرمانی اش !

موهای سرش را میزنند . موهای کوتاهش را . روی زمین میریزد . با جارو توی خاک انداز میریزندش . . . نگاهمان با جارو روی این موها سر میخورد . او میخواهد روی سر بی مویش تاج حصیری را بگذارد . شاید مثل مسیح . در این جا بیشتر به بیماری پارانویای ژاندارک یقین پیدا میکنم . . . او قطعا نمیتواند در این وضع این قدر جاه طلب باشد . حتی نمیبینیم که عبادت چندانی کند . خیلی کم او را در حال عبادت میبینیم . اما همچنان در تردیدش . . . در برانگیخته شدنش از جانب خدا راسخ و پا برجاست . . . این تضادها را در چهره ی بازیگر به خوبی میتوانیم حس کنیم . آنتوانن آرتو ، با آن فک و چشمان زیبا ، در نقش مردی مقابل ژاندارک ظاهر میشود . به او میگوید که چگونه مرگی برایش در نظر گرفته اند . زاویه ای که فیلمساز از صورت آرتو میگیرد او را پر هیبت تر از آنوانن آرتوی فیلسوف نشان میدهد . . . شاید فیلمساز بزرگی آرتو را دریافته است که عامدانه این کار را میکند . . . حتی در ذکر نامش هم چنین است . ژاندارک را برای مراسم میبرند . به این مراسم چه میگویند ؟ زنده زنده کسی را کباب کردن . یکی از درخشان ترین لحظات فیلم در این است که به این مراسم نگاه دقیقی دارد . اینگونه که مردمی را نشان میدهد که پیش روی آتشی که برپاست در حال سیرک و نمایش هستند . حتی مادری که به فرزندش شیر میدهد هم برای دیدن سوخته شدن قهرمانش آمده است . مردم خوشحال هستند . . . هنوز مراسم آغاز نشده . مردم این قرن با آن زمان در این تماشای مرگ تغییری نکرده اند . امروز هم برای مراسم اعدام همین هستند . . . این از چه می آید ؟ چه لزومی دارد من صدای دلقک ها و یا طبل و قهقاه های مردم را بشنوم . تصویر ها پیش رویم پر از صداست . . . پر از عطر و بوی کاه و چوب و خاک است . 

 

هرگز تا وقتی از فضای سرد و سفید ِ غسالخانه مانند ِ دادگاه خارج نشده ایم گمان نمیکنیم که آن بیرون ، مردم چه شور و شوقی برای دیدن سوختن قهرمانشان دارند . اصلا چه درکی دارند . 

در این میان ژاندارک میخواهد امضا و تعهد و حرفش را پس بگیرد . باز تردید بر او حاکم می شود . در نهایت او خود را فرستاده ی خدا میداند و اعلام میکند که با مرگ میتواند پیروز شود . نگاه های قاضی های فیلم هر کدام منحصر به فرد است . فکر میکنی که تک تک آدم ها را یک جایی در زندگی ات دیده ای . آشنا و قابل لمس است . 

همین طور سیرک و خنده و شادمانی که رو به روی مقتل برپاست . . . به شدت دردناک است . وقتی ژاندارک را می آورند همه ساکت میشوند . همه منتظر هستند . زنی برای او آب میاورد . حکم را میخوانند . پرنده هایی را که نماد آزادی است در آسمان ابری میبینیم . نگاه ژاندارک به زمینی است که میکنند . گوری شاید . جمجمه ای بیرون می افتد . یاد فیلم هملت می افتم . توی کاسه ی چشم ، گرمها دارند استخوان میخورند . مرگ باید زودتر اجرا شود . ژاندارک میسوزد . تکه تکه میشود و می افتد . فیلم تمام میشود . بدون وقفه فیلم را از اول با موسیقی و زیر نویس میگذارم و یک 110 دقیقه ی دیگر هم نگاه میکنم . معمولا این اتفاق خیلی کم رخ میدهد . بعد از دیدن فیلم . دنبال اسم بازیگران و نقد ها میروم . دیدگاهم به خیلی از این نقد های کم ، نزدیک است . در برخی نیز اشاره ای به آنچه در یافته ام نبست . از زندگی بازیگر ژاندارک . . . (( فالکونتی)) . . .متوجه میشوم که او هم بیماری روانی داشته است و دست به خودکشی میزند . . . شاید انتخاب این بازیگر برای کارگردان ، کاملا هوشمندانه بوده است . این را بعد از فیلم کشف میکنم و این حس چیزی است که بازیگر بدون صدا و دیالوک به من منتقل میکند . اینجاست که اوج فیلمسازی و کارگردانی را میبینی و پوچی سینمایی که ازش تجلیل میکنی میخندی . 


 
comment نظرات ()
 
 
زنی که تاریخ تولد نداشت !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱
 

مغزِسَر بگرفتم ، تابدانجا که روح از جانش دَر رَود و دو بازوی نحیفِ پُر هَراسش ، لَخت شود ، بیفتد و سکوتی ابدی در خانه جا شود . پاگیرِ این سکون ، کشیدنِ نَفس راحت بود در هوایی که نمیگذرد ، عطری با خود نمیاورد ، غروب را سایه نمی افکند و طلوع را نیز . همه چیز در رکود است و این سرآغازِ خوشبختی و حبس در این ( اکنون ) است . . . . . دود از سیگار بر میخیزد چون موج از دل دریا ، میگیرد اوج و دور خود میرقصد . من میتوانم فکر کنم ، من به دستانی فکر میکنم که تنم را گرفته بودند و چالاکی و گردن از زمان میبریدند ، این دستان متعلق به زنی بود که روی صندلی نشسته است . فکر میکنم به تنه ام که امروز در انحصار تیغه ایست و در گذشته رویش چلچله میخواند و لانه می ساخت . حالا زن زمان را کشته است ، زمان ِ کشته شده مجال ِ راحتی هم زدنِ خودش را میدهد . . . یعنی گذشته اش را ، زن به گذشته اش میرود ، با هر پکی که میزند به زن دومی می اندیشد که روزی مصلحت او را بهتر از هر کسی در جهان میدید . زن ِ عاقل . زن دوم را زن عاقل بنامیم ، زنی که در فکر زن ِ قاتل بود ، میانسال و بلند قد و تکیده بود . موهای کوتاهش را رو به روی آیینه شانه میزد و به زن ِ قاتل میگفت :" حرف بزن ، یک چیزی بگو . " حرفی نبود . همه چیز در انتهای تاریک فرو ریخته بود . چیزی نبود که سخن ازآن گفته شود . آجرهای همه چیز کومه کومه روی زمین افتاده بودند و خورد شده بودند . . . مثل تکه های یک بنا ، حرفی نبود . صدایی هم نه . . . جمله ای نه . . . در انتها بودند . زن ِ عاقل گفت :" حرفی بزن . " . . . شانه را توی آیینه انداخت و شانه از آیینه سقوط کرد به دره ای سرسبز که من در آنجا بودم . . . به تنه ی درختی . من بَند بودم به تنه ، برگ های متصل به من رو به زردی و خشکی بودند و همه چیز حکایت از خزان میداد . . . فصل هزار رنگی که من دوستش داشتم . . . برگ ها سایه بان پرندگانی بودند که رویم مینشستند و من پای پرندگان را حس میکردم که رویم راه میروند ، روی تنم زیر سایه بان برگ ها لانه میسازند ، تخم میگذارند . . . پروانه هایی که دورِ شکوفه های کنار برگ ها بال میزدند را دوست داشتم با این همه حجم این زیبایی را که لشکر اصوات موزون و عطرهای سکر آور بود نمیخواستم . برگ ها که خشک میشدند . . . میریختند . . . سبک میشدم . . . نور آفتاب روی پوستم گرمای دلچسبی میداد . . . خشک میشدم و نور گرم ، جان ِ شیار های چَغَرم را تازه میکرد و انگار صمغ درونم ، نرم میشد . نرم و گرم ، حرکت میکرد . . این حرکت در درونم خوشی ناتعریف شده ای داشت . . . خوش میرفت لا به لای مویرگ های سلول های چوبینم ، همچون مرهمی بر زخمی . . . دوست داشتم . . . این دردلذتبخش را . . . گویی در رگهای خشکیده، خون بدمد . . . در بهار و تابستان این کیف را نمیفهمم زیرا در حصار خوش بختی ام . . . و از آیینه ای که افتاد دور نشویم . . . ان آیینه افتاد در لانه ای که روی شانه ام سبز شده بود . . . من از آیینه میدیدم که زنِ عاقل حلقه اش را از انگشت بیرون آورد ، حلقه را روی میز بگذاشت و به زن قاتل گفت :" از این شروع کن . از این انگشتر . " 

امروز که نه من ان شاخه ام و نه آن زن ، زن ِ قاتل هر دو عوض شده ایم . زن ِ قاتل سیگار دیگری روشن میکند ، فکر میکند که چرا وقتی حلقه را روی میز دید میخواست بگوید :". . . چه انگشتر زیبایی . . . " . . . چشمانِ تشنه ی زن خیس اشک شدند . زن قاتل بلند گفت :" نعمت ِ دیده شدن ، نعمت ِ فکر کردن به انگشت من ، در فکر دیگری جولان دادن ، دیگری تابع تمنای تو شدن . . . . هاه . . . همه خودخواند . . . من هم . . . همه میخواهند . . . همه . . . همه نمیگویند . . . همه زمان را دوست ندارند . . . همه . . . زمان برای همه دوست نداشتنی است . . . وقتی شب ها ، روز نمیشود ، امروز همان دیروز است که تکرار میشود . . تقویم دیگر مهم نیست . . . از آن روز تا به امروز هیچ چیز دیدنی نیست . . . هیچ حرفی . . . هیچ عشقی ماندنی نیست . . . هیچ یادی . . . هیچ تاریخی ،روز تولدم نیست . . . " و از روی صندلی بلند شد . به دیوار های پوسته پوسته شده دست کشید . یاد زن عاقل افتاد که در مرگی غم انگیز در گور با چشمان باز به ابدیت ملحق شده بود . زن قاتل ، رنگ های دیوار را کند . . . خود را به کنج دیوار رسانید . . . فکر کرد ایستادگی در برابر زمان . . . ایستادگی در برابر خود است . . . وقتی هیچ کسی نیست و هیچ صدایی ، انگار هیچ تعریفی از خودش نیست . به سمت من آمد . . . من که مدت ها بود از شاخه به خنجر تبدیل شده بودم . برم داشت . دستان سردش تنه ام را به لرز انداخت و برق به تیغه ی تلخ ِ خنجر ! . . . مرا محکم به قلبش نشانه برد . . . 

حالا من ایستاده ام روی جسم نرم بی جانی که گودال خونینی احاطه اش کرده است . . . خون میرود و زمان ایستاده است . زنی که ساعت را کشت . . . زنی که تاریخ تولد نداشت در بی زمانی مطلق برای ابد نفس نکشید . 


 
comment نظرات ()
 
 
Outside Satan / HORS SATAN
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

 

نام فیلم : ؟

نام فیلم ، مثل تمام ظرافت ها و جزئیات فیلم ، دقیق و عامدانه ایهام انگیز و قابل تامل انتخاب شده است . همان طور که برونو دومون   Bruno Dumont در فیلم انسانیت تاکید میکند به استفاده از h  و نه H - و البته گوش کسی هم بدهکار نیست - در این فیلم هم با نام دو کلمه ی کنار هم و حرف اضافه ی کلمه  ی - خارج از ، بجز - رو به روییم که دو نام را برای فیلم درست کرده است یکی ( اینک شیطان و یا ورای شیطان ) در جایی هم معجزه گر ! . . .  فیلم ، مثل کارهای دیگر برونو دومون ، با تصاویرش صحبت میکند ، کم دیالوگ و میخ کوب کننده است . عنصر آجر در سینمای برونو دومون نماد ِ خانه ، پناهگاه است . . . این خانه های آجری در فیلم - انسانیت - بیشتر از همه دیده می شود و در فیلم Hadewijch  در نقاطی که رایحه ی زندگی وجود دارد دیده می شود و همین طور در Flanders هم با آجر سرخ رنگ رو به روییم . شخصیت اصلی فیلم که قهرمان محسوب می شود ، در زاویه ی کوچک ویرانه ی این آجر ها . . . در دل طبیعت کنار آتش و رو به روی کوه و در دشت زندگی میکند . . . بی سقف . . . بی هیچ امکاناتی . . . او را میبینیم که در خانه ای را میزند ، غذا میگیرد - ساندیویچ - غذایی که نماد ِ زن و گرماست . . . ساندویچی که با ظرافت درست شده است . . . او شغلی ندارد . چهره اش تکیده و دفورمه و زشت است . . . در نمای آخر فیلم ِ Hadewijch بازیگر اصلی فیلم را دیده بودیم . . . در نقشی فرعی . . . اما در این فیلم  آقای      David Dewaele نقش اصلی را دارد . . . گمان میکنیم در همان بیست دقیقه ی اولیه باید به یک اوج و دلیلی برای دیدن فیلم برسیم اما این اتفاق خیلی جادویی رخ میدهد . . . نه با دیالوگ نه با نور نه با تصویر ، شاید با رسیدن همه ی این عوامل در یک نقطه . . . در تلاقی طلایی واری که بی اینکه بدانی ، رخ داده است . مردی که از دست بیرون امده از در ساندویچ میگیرد دارد در جاده های روستایی راه میرود . نگاه خاص ا و به طبیعت به گمانم از کارگردانی بی نظیرش بر می آید . . . نگاهی که در تمام فیلم حفظ میشود . . . همراه با حیا و حجبی که نمیدانیم چرا اما با شخصیت اصلی همراه است . . . دختر بلند قد فیلم که صورت گرد و پوست سفیدی دارد با او هم راه ، هم قدم و دوست است . . . این دوستی خارج از رابطه ی جنسی است . . مرد تن به این تنانگی نمیدهد . . . نمیدانیم چرا . . . متوجه می شویم مرد ، ناپدری دختر را کشته است . شاید با همان اولین جمله ی دختر و دیدن اسلحه در دست مرد به راحتی همه چیز لو میرود اما این دلیل امتداد علاقه ی ما به دیدن فیلم نیست . دختر اعلام میکند خسته شده است . ناپدری اش او را آزار میداده . . . مرد داستان او را می کشد . مرد به این دختر علاقه دارد . . . حتی مردی که میخواهد با دختر بیرون برود چون دختر دوستش ندارد را هم میکشد . . . سرش را متلاشی میکند . . . در فیلم طبیعت آکوستیک اصلی و ضربان اصلی فیلم است . . . نماهای زیادی از دست میبینیم . . . دست مرد به حالت دعا رو به نور است . . . دست دختر روی هم . . . انگار مرد دارد رو به روی طبیعت از چیزی الهام میگیرد . . . طی طریقی که در نهایت دختر فیلم هم با فراگیری آن باعث می شود جناب قهرمان از تبرئه خلاص شود . . . به هر حال روستا پلیس دارد و چند جنازه روی دست فیلمساز مانده است . . . شخصیت اصلی ما در همان ابتدا دختری را که مسخ شده از حالت غیر عادی به حالت عادی در میاورد . . . خیلی نمیفهمیم این اتفاق چگونه رخ میدهد . انگار این مرد با کشیدن هوای بدن فرد جن زده در خودش او را نجات میدهد . . . در او نیروی شر وجود دارد که حتی قابل انتقال است . . . مثل زمانی که با زنی که سر راهش در جاده سر میزند . . . میبنیم که چیزی را با تنانگی به او منتقل میکند که زن به دریاچه میرود . شکل تطهیر . . . خود مرد دستانش را و بدنش را میشورد . . . نمیدانیم این کار چقدر درست است یا نه چطور ممکن است یک ناجی آدم بکشد ؟ شاید برای همین اسم فیلم خارج از شر ، باید باشد . . . بیرون این نیروی شیطانی انسانیتی نهفته است . . . او در انتها مرده ای را با انداختن به دل طبیعت زنده میکند . . . یکی از بهترین اتفاق های بصری در فیلم . . . راه باریکه ای روی برکه است که برای دختر ساخته تا او رویش حرکت کند . 

این حرکت که در بازتاب نور خورشید در آب بسیار تماشایی است شبیه حرکت در جهت خلاف جریان آب است . . . با این حال دختر ان را طی میکند . مرد حاضر نیست تماسی با دختری که دوستش دارد داشته باشد . . . شاید یکی از مناسک این طور است . . . شاید به کسی که دوست داری نباید نزدیک شوی تا نیرو های منفی در عشق ات حلول نکند اما جالب این جاست که این عشق جدای این تماس پیداست . . . تمام نمیشود . از همان ساندویچ دادن . . . شاید نگاه کارگردان به این عمل به ظاهر ساده که رسم روزمره ی زمان و زنان شده باعث می شود بدانیم چقدر درش مهر نفهته است . وقتی مرد از جای دیگری غذا میگیرد دختر در خانه را باز نمیکند . . . بعد غذا را برای مرد میبرد . . . فیلم این ریزه کاری ها را داد نمیزند . . . در دیالوگ نمیگوید . . انقدر ساده از رویش میگذرد که بعدا میفهمی . . . به لطف تصاویر بسیار زیبای فیلم . . . وقتی دشت سرسبز آتش میگیرد و مرد آن را معجزه وارانه خاموش میکند . . . نمیدانیم چقدر از این ها توهم دختر است ؟ چقدر واقعی است ؟ چقدر حقیقی و یا توهم ؟ اما انچه مسلم است حفظ روابط دوربین ، کاراکترها ، نگاه فیلمساز ، آسمان و زمین با هم است . . . صمیمیتی که فریاد نمیزند . . . 

می توان هر نمای فیلم را قاب گرفت . نور عنصر مهمی است که در همه ی آثار برونو دومون وجود دارد . . . انتخاب بازیگرانش حرف ندارد ! تمام کارکترها طبیعی هستند . . . با بدنی طبیعی ، باربی نیستند ، عروسک نیستند . . . زیبا و زشت نیستند . . . همه شان طبیعی هستند . . . این خیلی مهم ست که به تماشای خودت بنشینی . وقتی صورت دختر در دو سکانس پف کرده بود فکر میکردم شاید من دارم این طور فکر میکنم اما در سه چهار سکانس بعد . . . در میز صبحانه ، وقتی مرد داستان فیلم دارد قهوه میخورد و به نان گاز میزند و نگاهش به کوه هاست بی اینکه به دختر نگاه کند از او میپرسد که آیا بارداری؟ . . . میفهمم که آن پف صورت برای چه بوده است . . . لحظاتی که هم راه و هم قدم میشوند برایم چندان جذاب نیست اما این کوه ها و ابرهای بنفش دست از سرم بر نمیدارند . . . آن دو میروند تا ببینند . . . چیزی که در دنیای امروز چشم ازش میترسد . . . مرد عجیب فیلم که کارهای عجیبی هم نمیکند در انتها بعد از زنده شدن دختر کوله بارش را میبندد و جاده را به مسیر لابد روستای دیگری طی میکند . . . در فیلم صدا ، چلچله است و باران و ناودان . . . موسیقی همان طبیعت است عنصر باد که با گیاهان نجوا میکنند و نوری که روی دست ها میتابد به شدت مجذوب کننده است . 



 
comment نظرات ()
 
 
جستارهایی در باب عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥
 

 

 

کتاب ِ ( جستارهایی در بابِ عشق ) نوشته ی آلن دو باتن ، ترجمه ی گلی امامی از آن دست کتاب هایی بود که کمتر از یک هفته  خواندش تمام شد . این کتاب که شامل بیست و چهار فصل از درس و مکتب های عشقی است ترکیبی از داستان + درسِ اخلاق و فلسفه و دیدگاه نویسنده اش می باشد ! جناب آلن دو باتن  که در سال 2008 موسسه س مدرسه ی زندگی را در لندن افتتاح کرده ، دکترای فلسفه از دانشگاه هاروارد دارد و یک جورهایی معتقد است ( فلسفه باید در خدمت زندگی ) باشد ، البته در این اعتقادش پُرگویی و اطناب نمیکند ، او خیلی ساده و صمیمی صحبت میکند ، نه مثل نیچه و فلاسفه ی عزیز دیگر . . . شاید یک جورهایی غیر افراطی تر از فلورانس اسکاول شین ، نه در آن حد پر از افراط و ایمان و نه پر از بد بینی و شاید بیشتر با برخورد نزدیکی که با زندگی داشته است میخواهد صحبت کند . وقتی حرف و سخن از - عشق - میشود . همه درگیر میشویم و همه یاد ِ اولین عشق ها ، اولین شکست ها و تعریف های خودمان می افتیم . برای همین هر کتابی که یک جورهایی این کلمه ی  معصوم و وحشی - عشق - درش باشد ، جذبمان میکند . کتاب جستارهایی در باب عشق به لحاظ داستانی خط بسیار ساده ای دارد . بسیار ساده . . . اما بسیار پیچیده . . . در نحوه ی داستان گویی ، شاید جناب آلن دوباتن خیلی به ظرافت ها و اصول توصیفی و غلیان احساسات نپرداخته چرا که در بند های میانی داستان وقتی دارد صحبت از دیدگاهش میکند همین احساس غلیان و جوشش را بسیار ساده تجزیه و تحلیل میکند . . . طوری که انگار دارد با راوی داستان یا با خودش صادقانه دو دو تا چهار تا کرده و احساسش را به چالش میکشد . من این طور تفسیر میکنم که - احساسات - را در بند های میانی قصه و در فصل های مختلف در بخش تفسیر ها با دیدگاه کمی عاقلانه تر و شاید روانشناسانه تر نگاه میکند و این نگاه خودش میتواند جای ترکیبات ِ شاعرانه ی عزیز را بگیرد . . . به جای گریه کردن و چهار صفحه اشک و دل ضعفه رفتن و توصیفات  رعشه بر انگیزی که به خصوص با ما ایرانی ها یا با ما مشرقی ها ی عاشق پیشه اخت است ، می آید و آن لحظات ِ درخشان ِ شکست عشقی را تحلیل می کند . . . گاهی حتی خنده مان میگیرد . . . بافت داستان بسیار یک دست و شریف است . . . از منظر روایت پردازی قصه ی داستان درست پرداخت شده است . خیلی ساده . . . مردی - ناگهان - در فرودگاه و در یک پرواز . . . با زنی  به نام  کلوئه  برخورد میکند ، از این برخورد ساده تا درگیری عاشقانه پیش می رویم . . . عاشق شدن این دو را میبینیم . . . سقوط رابطه را . . . التماس های طرف ِ طرد شده را . . . و انتهای رابطه را . . . همه و همه در چیدمانی کاملا دقیق ، بسیار رئال تعریف شده است . منظور از ساده بودن داستان این نیست که بحران های این - عشق - توصیف نشده است . خیر . . . این بحران ها در بند های  کوتاهی با سئوال راوی از خودش و یا شاد از ما که خودمان را جای او میگذاریم به شدت ، برجسته میشود . ما همه تجربه ی عشق و طرد شدن را داریم و این طرد شدن را گاهی با - تحقیر-  اشتباه میگیریم . گاهی دست به دعا میشویم و سراغ فالگیر میرویم . این تنها به ما مشرقی ها ربط پیدا نمیکند . . . زیرا جناب آلن دو باتن  سویسی ساکن بریتانیا هم از تقدیری که سعدی و حافظ و مولانا هم میگویند ، میگوید . . . کتاب ِ عشق سالهای وبا اثر مارگز یا کتاب  ملت عشق اثر الیف شافاک . . . کتاب های اشک در آر ِ توگنیف یا بولگاکف . . . تم های عاشقانه ای که دوستش داریم . . . همه و همه . . . ذکر یک داستان با پرسپکتیو نویسنده اش در اقلیم گرمازا یا سرمازا ، در تعبیر از احساسات تغییر میکند . . . برای همین ممکن است یک داستان عاشقانه را با یک کم عوض کردن از سریال های ترکی تا شهرزاد و عاشقانه های سینمایی همه و همه فقط اشک ما را در بیاورند و - چیزی - از این عشق به ما ندهند . هر کسی هم که از جایش بلند شده یا عاشق شده حتما شاعر می شود و شعر میگوید و . . . البته این به معنی درست بودن نقطه نظرش نیست . این کتاب در بخش های آخر که منصفانه است بگویم خیلی سریع تمامش کرد . . . ریتمش را شکاند . . . خیلی با سرعت فارغ شدن از عشق را و شروع یک داستان عاشقانه ی دیگر را با زرنگی سر و تهش را هم آورد . اما با همه ی این احوال کتاب - جستارهایی در باب عشق - کتابِ  داستانی نیست و صرفا از این منظر نباید نگاهش کرد . این کتاب با دیدگاه فلسفی که در میان بر های داستانی وجود دارد ( آموزش ) میدهد . چندی پیش توصیه کردم کتاب ِ بازیچیه ی  دست دیگران نشوید اثر   ژاک ریگارد را بخوانید . . . در آن کتاب توصیه های زیادی می شود که ما چگونه با یک - نه - میتوانیم زندگی مان را از این رو به آن رو کنیم و همین طور به ما یاد می دهد که چگونه و با چه جملاتی با - کنترل چی - های اطرافمان برخورد کنیم و آقای ریگارد ناخود آگاه مخاطب خود را یک کنترل چی هم میکند !!! او شکست خورده و میخواهد اسلخه ای در دست مخاطبش قرار دهد . . . اما در این کتاب که آن قدر افراطی نیست . . . میتوان تفسیرهای  بالتاسار گراسیان را هم در نقطه نظر جناب دو باتن دید . . . نه اینکه او عشق را رد کند . خیر . . . راوی بد جوری عاشق کلوئه می شود . . . در بخش هایی از داستان خودمان را جای راوی میگذاریم و همذات پنداری میکنیم . . . میبینیم روایت ، پروستی نیست ، دارد طرف مقابل را صادقانه نشان می دهد . . . ، دارد نکات منفی کلوئه را شرح میدهد و ما چون خودمان را جای راوی میگذاریم میخواهیم این نکات را نبینیم و همچنان احمق باقی بمانیم . البته این هم حماقت نیست . آلن دو باتن اشاره میکند که خطای باصره ی معروف مولر- لیر ، در واقع رخدادی است که در عاشق ها پدیدار میشود . اینکه دیکری را بزرگتر از حد و قد و قواره ای که هست میبینیم . او با اینکه اشاره میکند دوست ندارد در رابطه ی دو طرفه یکی عاشق باشد و دیگری فقط خودش را سرگرم کند ، به دلیل اشتیاقش میپذیرد که  تردید در مورد مشروعیت عشق ، کمتر از جهنم نیست . البته که این جملات از  هر شعری کوبنده تر است . . . خود آلن دو باتن عشق و مرگ را با هم مقایسه میکند که میتواند چقدر - وجود - داشته باشد . . . قطعیت زندگی کمتر از مرگ است وقتی عاشق هستی . . . ما با راوی تا خودکشی اش پیش میرویم و البته چقدر این لحظات شبیه داستان زنده به گور هدایت است منتها شیوه ی خود کشی راوی به قدری طنز دارد که لحظاتی واقعا در میمانیم . . . در همین مکث ها به خودمان می آییم و اینکه اشارات مهمی دارد . . . اشاراتی در باب آدم های ترسو . . . احمق . . . کسانی که هراس از خوشبختی دارند . . . دروغ میگویند . . . و . . . همه و همه در این داستان ساده و این کتاب گنجیده شده است . هرچند انقدر سرگرم کننده و آن قدر فلسفی نیست که پزش را بدهیم اما به خواندن و یادداشت کردن نکات مهمش می ارزد . 


 
comment نظرات ()
 
 
منگنه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
 

میس شانزه لیزه روی لاکپشت نشست ،  جنس تیز و فلس مانند لاک ِ او دیگر آزارش نمیداد . لاکپشت حرکت کرد . به کندی . . . و مقصدش ایستگاه شگفت انگیز ابدیت بود . جنس ِ تیز و فلس مانند لاک ِ سرسخت ِ پردوام میتوانست پوست را خراش دهد و خراش تاول شود و تاول آب بیاندازد و زخم شود و پوست پینه ببندد اما تنِ زن از این رد زخم ها پُر بود . میس شانزه لیزه همراه لاک پشت از کوشک خارج شد . خاصیت ِ لاکپشت پیر همین بود که هر کسی رویش مینشست دیگر دیده نمیشد . برای همین هیچ کدام از یاران و سربازان چنگیز خون ریز متوجه رفتن او نشدند . . . برای رفتن باید محو شد . پیش از محو شدن باید روی این انحلال جسمانی را کم کرد . لاکپشت دانای پیر میدانست که چرا ابدیت مقصد است . در ابدیت ، ابتدا و انتها ، روشنی و تاریکی بی معناست . میس شانزه لیزه چپق اش را روشن کرد و بلند بلند گریست . لاک پشت گفت :" تو اولین نفر نیستی ؟" حرکت کند بود و هنوز کوشک دیده میشد . میس شانزه لیزه دود چپقش را قورت داد و گفت :" چند سال تا ابدیت راه است ؟" لاکپشت از حرکت ایستاد . آفتاب میتابید و زمین مثل آتش گرم بود . میس شانزه لیزه ی نامرئی داد زد : " حرکت کن !" لاکپشت خسته شده بود . پیر بود . خوابش گرفته بود . میس شانزه لیزه فکر کرد ابدیت همین لحظه است . روی لاک فلس دار دراز کشید . رو به روی آسمانی سقفش بی ابر و بی انتها و دستانش را باز کرد و گفت :" بخارم کن ای خورشید . " از توی کوشک سر و صدا بلند شد . گفتند :" میس شانزه لیزه شبستان را ترک کرده و نیست شده است . چنگیز دیوارهای گرمابه و طاق های شبستان را به آتش کشید و همین طور که از چشمانش خون میچکید نعره زد که دنبال زن بگردید . از روی لاکپشت اسب و سرباز بود که محکم رد میشد . لاکپشت سر و دست و پایش را توی حفره اش کرده بود و میس شانزه لیزه را با خودش توی لاک برده بود . جنس این صدف کهنسال سخت بود و مثل توپ بسکتبال از این سوی صحرا بدان سو پرت میشد . وقتی آب ها از آسیاب افتاد و صداها توی صحرا گم و گور شد . لاکپشت میس را از میان تنش بیرون آورد . میس شانزه لیزه روی صدف ایستاد و به کوشک نگاه کرد که دارد میسوزد . فکر کرد اگر همان جا را به آتش میکشید اینک کارش تمام شد و احتیاجی نبود تا به ابدیت برود . همان لحظه رعد زد و برقی نورش را روی زمین انداخت . زمین دیگر شن و ماسه نبود . کویر نبود . پرت شده بودند توی فصل دیگر در جنگلی . . . با درخت های سر به فلک کشیده و هنوز از همین دور و از همین ماه ها فاصله تا کوشک بلندای زبانه ی آتش دیده میشد . میس شانزه لیزه از روی لاکپشت پایین  آمد . مرئی شد . نشست کنار درختی و شروع کرد به خوردن صمغ آن . صمغ توی بدن میس شانزه لیزه مثل اکسیر عمل کرد ، روی تمام استخوان های شکسته نشست و عضلات کوفته شده اش را شفا داد . درخت شاخه اش را تکاند و چند گلابی برای میس شانزه لیزه انداخت . میس شانزه لیزه گفت :" ای درخت ، از خود میکنی ، از خود میگذری ، از خود میدهی ، میوه ات را، برگت را ، سایه میکنی ، شاخه ات را خانه ام ، شیره ی جانت را به کام میگیرم دَم نمیزنی ، تنت را تکیه گاه میکنی . . . تو را سزای این همه خوبی یک چیزست و آن تبر و اره است . " درخت شاخه هایش را تکان داد و هزار چلچله از میان شاخ و برگش بیرون ریختند و شروع کردند دور میس شانزه لیزه آواز خواندن . میس شانزه لیزه مشت به درخت کوبید و گفت :" ای درخت که در خود صد سال سن داری و هزار چلچله ی خوش صدا ، ای ایستاده ی به عرش رسیده سزای تو مرگ است باید که ببرند تن شریفت را . " شروع کرد به مشت کوبیدن . باد میوزید و میس که لباس مندرسی به تن داشت سردش شد . بلند بلند گفت :" ای سرما بر من بتاز تا تمام شوم و به مقصد رسم . " درخت دهانش را باز کرد و سوراخ بزرگی که درونش بود شد سرپناه میس . طوفان که آمد میس شانزه لیزه توی دل درخت چمباتمه زده بود . ناخن هایش را میجوید و خدا خدا میکرد این گرد بادی که دور درخت را گرفته است تمام شود . از خیر این درخت بگذرد و گورش را گم کند . از دل درخت ندا آمد : ای زن ، تن به گردباد ندادی تو که خواهان مرگی .چرا؟ پناه گرفتن برای کسانی که مرگ را میجویند خنده دار و مضحک است ." میس شانزه لیزه برافروخت و بیرون زد . توی چرخ گرد باد غرق شد و دور درخت گیج خورد . گردباد که به خود میپیچید با صدایی زنانه گفت :" چرا درخت را سزای تبر دانستی ای میس شانزه لیزه ؟" میس که موهایش را باد میچرخاند و دست و پایش داشت از هم جدا میشد فریاد زد :" سزای نیکی هیچ است . هیچ همان نیکی است . خوبی وقتی معنی میدهد که بدی باشد . این همه خیر ، شر میشود . ما قدر این خیر را نمیدانیم ما آدم ها . . . " گرد باد پیچید تا بالاتر . . . از زمین کنده شد و رفت بالا و بالاتر . . . گفت :" قدر ندانستی ، ان درخت به تو نیکی کرد و تو او را نفرین " میس شانزه لیزه داد زد :" من مهر ورزیدم ، جانم زخم شد ، من تنه شدم ، استخوانم شکست . من کلمه شدم ، پاکم کردند ، من صدا شدم ، خفه ام کردند ، من نور شدم خاموشم کردند . چرا درخت روزی با ناز سر تیز تبری شوکه شود ! بگذار بداند که خوب بودن ، پاسخی ندارد . . . زیادی خوب بودن ، سزایش نابودی است . . . هیچ زیبایی ابدی نیست . . . خوبی را میبرند و میخورند . فراموش میکنند . . . آنچه میماند شعار است و شعر . . همه جا سوت و کور است ای گرد باد . " گرد باد که به خورشید میرسید گفت : پندی مرا ده ." میس شانزه لیزه که دستانش در حال کنده شدن از مفصل ها بود و خاک توی موهایش رخنه کرده بود و گردنش پیچ میخورد و قلبش محکم میزد فریاد زد :" عاشق شو ، از تنفر سرگیجه گرفته ای " گردباد مکث کرد . باد سکته زد و درجا در هوا معلق ماند . میس شانزه لیزه سقوط کرد و میان چاه وسط این گرد باد پرت شد روی زمین . گرد باد متحیر بگفت :" چه کسی با باد میخوابد ؟" میس شانزه لیزه که توی دریا افتاده بود ، دست و پا زنان گفت :" آنکسی که تبر به دست درخت را میبرد . " رمقی برای شنا کردن نداشت . خیس شده بود و فریاد زد :" ای آب در شُش هایم بروید و من را به ابدیت بسپارید .  دریا موجی بلند کرد و توی گوش میس شانزه لیزه زد گفت :" تو را به باتلاقی میرسانم تا صدایت را نشنوم که همه ی ملوان های دریاها از عشق تو گویند و همه ی سربازان خون ریز کویر از تو . . . چرا میخواهی بمیری ای زن دیوانه ؟" میس شانزه لیزه گفت :" آنگاه که عمرِ قول ، قدرِ پروانه بود و ذکر من ، خیال باطل باید به ابدیت پیوست ای دریای جاهل !" دریا موج دیگرش را به تن میس کوباند :" از تو میگویند . . . میشنوم که از تو حرف میزنند . . . چقدر نادانی . . . " میس شانزه لیزه گفت :" آنها که گفتند ، بیشتراز همه ترک کردندم . . . آنها که گفتند کمتر از همه نگاهم کرند . . . آنها حرف من را زدند که با دیگران حرفی داشته باشند . . . آنها از من نگفتند . . . " پاهای میس شانزه لیزه به گل باتلاق نزدیک شد و سنگین شد و احساس کرد که دارد به چاهی کشیده میشود . دریا آرام شد  و  گفت :" مرا نصیحت کن ." میس شانزه لیزه گفت :" خشک شو . کویر شو تا ببینند چقدر بزرگ بوده ای . . . " بعد لب آب را بوسید . باتلاق پاهای میس شانزه لیزه را میکشید به پایین تر . . . همه جا کویر شده بود . . . صدایی مردانه از دل باتلاق بیرون زد :" ای گستاخ ! عمر تو را میگیرم و تا ابدیت تو را بدرقه میکنم تا لال شوی . من تو را به آرزویت میرسانم . " میس شانزه لیزه میان گل فرو رفت . . . در گل و خاک شل له شد . با گل حل شد و به نیستی و سیاهی رفت . 

به قول واسلاو هاول ، نویسنده در سنی حدود سی و پنج سالگی دچار سردرگمی میشود و دو راهی را میبیند . . . او سردرگم میشود . دوست دارم گم شوم . همیشه فکر میکردم یک روزی در میدان سرخ مسکو ، زیر برف و نور چراغی که در مه سکته میزند ، کسی دست مرا رها میکند . . . میرود و من میان ازدحام جماعتی که لباس های پشمی پوشیده اند و روی برف راه میروند گم میشوم . . . گم شدم . . . یک بار در همین حوالی . . . نه مسکو در تهرانی خیالی با میدانی که سرخ نبود و نامش آزادی بود . . . نزدیک دانشگاه سوره . . . باز گم شدم . . . در همین حوالی در فرودگاه بین المللی . . . میان مسافرانی که می رود و می آیند . . . باز گم تر شدم . . . میان کسانی که نقاب زده بودند  و ماسک به چهره داشتند تا روی صحنه بروند و به من تنه میزدند . . . . گم شدم . . یک بار در بطیر پر از الکل . . . با کسی که حرفش از پاکی و کثیفی نجاست بود . . . و خودش را همه جوره وا داد . . . گم شدم پشت چراغ های سبزی که وقتی از روی خط عابرامن خیابانش عبور کردم ، ماشین های بزرگ بی اعتمادی لهم کردند . مدت هاست روی جاده افتاده ام و از رویم عبور میکنند . . . مثل جنازه ی پلنگ صورتی . . . به همین خنده داری . . . همه خنده هایم را ، کلمه هایم را بخشیدم به کسانی که نمیدانستند تقسیم کردن خنده ، گریه ، کلمه و حضور معنی اش چیست . . . از وقتی بالغ شدم دوست داشتم تا سی سالگی ماتحت آسمان را پاره کرده و چانه بی اندازم . . .دیگر بس است . . . و حالا در این سی و چهار سالگی در بدو بدوی بیکاری . . . بی احترامی ها . . . تنها به نوشته و نوشته هایم مینازم . . . به چیزی که نه قدر و قیمتی دارد . . . نه مخاطبی . . . و نه حتی ویترینی برایش زده اند . . . در شغلی زندگی میکنم که کسی نمیداند چیست . . . حرفه ای ها و الگوهایم . . یا سنگ توی جیب کردند و مردند . . . مثل خانم وولف . .. یا گاز را باز کردند و مردند مقل هدایت . . . یا خودشان را در جنگل دار زدند مثل غزاله . . . یا توی مخشان شلیک کردند مثل همینگوی . . . هر کدام دلیلی داشتند . . . اهمیتی هم ندارد که پایان چگونه است . . . بعد از پایان حتما که جهنمی است فراتز ار این زندگی داغ و سوزان . . . باشد که در آن بی امنیتی به انتهای همین برسیم و ذره ذره زجر کش نشویم . . . با خودمم . . .با آیینه ای که پر از سنگ و ترک و لکه است . کسی دوست ندارد پاکش کند آن کسی که نگاهش میکند هم دلش میسوزد یا آیینه دلش ریخت او را نمیخواهد . . . بد جوری در این منگنه ی زندگی باخته ایم . بدجور . 


 
comment نظرات ()
 
 
L'humanité / انسانیت اثر برونو دو من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

Humanite.jpg

سراغ ِ (( انسانیت )) اثر bruno dumont میروم . اولین دلیلِ انتخابم ، بی شک یک حسِ همذات پنداری با معنای (( تعدی )) ست که میتواند روانی و جسمی باشد و نه جنسی ! سراغ این فیلم میروم چون تصاویری که در فضای مجازی ازش تکثیر شده ، فضای پر تناقض و آشنا و البته تصویری از پیکره ی لت و پار شده ی دختری ست . خط داستانی را دنبال میکنم و مرتب میخوانم که یک ماجرای پلیسی و مرض جنسی ست اما مهم ترین نکته که توجهم را به خودش جلب میکند ، نام ِ فیلم است که چرا اگر این موضوع ، درونمایه ی اثری را تشکیل میدهد ، تیتر یا نام اش میشود انسانیت ؟! آیا این یک کنایه است ؟ بعد از تماشای فیلم تصورم این است که هیچ کدام از نوشته هایی که خوانده ام دریافتِ درستی از این فیلم نداشته اند . برداشت شخصی من از این فیلم کاملا در یک سمت و سوی دیگر است . پیش از رسیدن به برداشت و داشت و کاشت کمی در مورد داستان و قصه ی فیلم مینویسم . خُب باید طوری بنویسم که مخاطب برود و فیلم را ببیند نه اینکه گمان کند با خواندن طرح فیلم ، کل فیلم را دریافت کرده برای همین نکته هایی را حذف میکنم . این طور تصور کنید که شروع فیلم در یک فضای سرد ، در مکانی سرسبز و ساکت با پیکره ی متلاشی شده از عضو مونثی شروع میشود که توی گل و لای رفته . شاید در مزرعه ای ست . مورچه ها روی بدنش راه میروند و شخص مورد تعدی ، بی دفاع ، سرد ، افتاده است . میفهمیم دختری بوده نوجوان . این دختر نوجوان ، سرویس داشته ، راننده سرویس داشته ، مدرسه میرفته . پلیس ِ فیلم می افتد دنبال ِ قاتل و مرد بد فیلم . در این فیلم دو پلیس داریم ، مثل همه ی فیلم های جنایی ، در این فیلم یک مرگ صورت گرفته و یک قاتل بین کارکترها دارد جولان میدهد . آیا باید حدس بزنیم ؟ آیا فیلم معماست و مدل هرکول پوآرو یی ست ؟یکی از کسانی که بعد از دیدن جنازه معرفی میشود فروآن ست . او هیجان زده ، نامتعارف و عجیب است . یک شخصیت سازی قدرتمند پشت این فروآن وجود دارد . میرود توی ماشین پلیسش مینشیند ، به شدت ترسیده یا تعجب کرده یا پشیمان است . دستش را روی تکمه ی رادیوی ماشین میگذارد ، موسیقی باروک پخش میشود . ( همان موسیقی که در تیتراژ نهایی میشنویم . )

به لحاظ ریتم ، فیلمساز روی این نمای آغازین مکث دارد . شاید مهم است ؟ از همان شروع فیلم گمان میکنم که فروآن ، قاتل است یا شریک قاتل است یا ترسیده . . . چند تصور همزمان سراغم می آید و به خودم میگویم در فیلم انسانیت باید دنبال قاتل باشم ؟ این آقای فروآن در اداره ی پلیس کار میکند . در همسایگی این آقا دختر درشت و قوی هیکلی زندگی میکند که دوست پسر شر و جلبی دارد که ظاهرا ورزش هم میکند ، لباس ورزشکاری تنش هست و از دنیا غافل است و فکرش پیش کیف بردن از لحظات درخشان زندگی است و قد کوتاهی هم دارد . پس شخصیت های ما محدود به همین ها میشوند . اما ، به مرور متوجه میشویم ، فروآن در نحوه ی برخورد با دیگران کمی زبانش میگیرد ، مرد بزرگی است اما خجالتی است . از خودم میپرسم این در اداره ی پلیس چه میکند ! او اعتماد به نفس ندارد . کمی غوز میکند و نگاه های عجیبی دارد . بینی استخوانی غوز دار و لب های نازک و چانه اش به لحاظ تیپیکال من را یاد عقب افتاده ها می اندازد . آدم های این قصه در خانه های آجر سه سانتی زندگی میکنند . تفریحی ندارند . هر از گاهی همان دم در خانه می ایستند و به مردم نگاه میکنند . آفتابِ تند همیشه خودش را به این خانه و فیلم تحمیل میکند . نور از نظر من یکی از مهم ترین ویژگی هایی ست که در این فیلم بهش دقت شده . جناب  فروآن همراه مادرش زندگی میکند . مردی که میتواند بالای چهل سال داشته باشد ، مادرش چلو دستش غذا و صبحانه میگذارد . معاشرت آقای پلیس ما با همسایه ها کمی عجیب است . او نظارتگر روابط بین دختر همسایه و آقای بی خیالِ دنیاست . . . نمیدانم چرا می ایستد و نگاه میکند . نگاه هایش معنا دارند . اما درنمیابم . شاید از نظر فیلمساز هم نباید دریافت . . . فعلا درست نیست و وقتش نیست . تمام شخصیت های فروآن به مرور و در طول فیلم ساخته میشود . او با همسایه ی عزیزش و دوست پسر ورزش دوستش به این ور و آن ور  میرود . مثل طفیلی ها . گاهی بد جوری توی باغ ست و گاهی اصلا توی باغ نیست . مادر فروآن از اینکه پسر عزیزش با این دو نفر معاشرت میکند ناراحت است . او میگوید این دختر خودش کسی را دارد و چرا تو را با خودش این ور و آن ور میبرد . این دو زوج در فیلم اصلا اهمیتی نمیدهند که دوست عزیزشان فروآن تنهاست ، منزوی است و کسی را ندارد پیش روی او با هم شوخی میکنند . . . کارهای مستهجن انجام میدهند . اما انگار فروآن از هفت دولت آزاد است . ماجرای پیگیری این پرونده از نظر فیلمسازی خیلی میلنگد ، بیشتر دقتمان میرود روی عرق هایی که از گردن رئیس پلیس میچکد و نگاه فروآن روی این قطرات . . . بازی او با چشمان حیرت زده ، شامه ی قوی و حساسش یکی از جذاب ترین ویژگی های این فیلم است . کلیسا و ناقوسگاهش ، سر خیابان خلوت آنها عنصری است که باید به آن توجه داشت . مثل میله های درازی که از دل دریا بیرون آمده اند و نگاه شخصیت ها روی آنهاست . خب خیلی ساده است که به لحاظ نشانه شناسی المان های نرینگی یا مادینگی را در این ها دریابیم . . . چیزی که فیلمساز میخواهد به ما یاد بدهد . . . حضور خورشید و آفتاب به عنوان - مذکر- سایه ی بزرگی بر این فیلم تیره است . به مرور در صحنه هایی از فیلم رفتار های غیرمتعارف فروآن مثل وقتی که با خانم همسایه رو به روی برج تاریخی ساحل ایستاده اند تا آقای دوست پسر اجابت مزاج کند . . . در این جا این دو نفر . . فروآن و زن منتظرند . ما فروآن را میبینیم که توی خلسه میرود . . . معلوم نیست به کجا نگاه میکند و در طول فیلم دائم در فکر است . . . یک لحظه چشمش را میبندد و بو میکشد . شامه اش را حس میکنی که دارد با گردن کج به زن نزدیک میشود اما سریع عقب میکشد . انگار عادی باشد . رفتاری عادی . . . او در بعضی قسمت های فیلم . . . در انتها مثلا . . . وقتی خوک مادری را نوازش میکند . . . هیجان و رفتار و شکل و شمایل عجیبی دارد . دوربین روی دستهایش میرود . . . او دستهایش را بعد از این نوازش خیلی غیرمتعارف بو میکند . . . گمان میکنی از این فروآن پَپِ و بی خاصیت چیزی در نمیآید حال آنکه شخصیت پیچیده ای دارد . 

خیرگی ، توی فکر فرو رفتن ، غم به شدت در نگاه و رفتارش پیداست . بدون اینکه سیگاری بکشد یا سرش را توی دیوار و در بکوبد . . . و . . . یک - و - مهم . . . و اینکه دستان این فروآن . . . دستانی است که وقتی راه میرود . . وقتی کارگردان سعی میکند ما به او خوب نگاه کنیم . . . مثل چنگال خرچنگ است و اصلا عادی نیست . انگار قبلا کسی را خفه کرده . . . او همیشه این طور است . . . صحنه هایی از فیلم حذف میشوند . . . - نه شکل معماگونه ی معناباخته ی اصغرفرهادی - بلکه کاملا حساب شده . . . ما امتداد یک سکانس را در ذهن خود شکل میدهیم . . . و هر جوری شکل بدهیم با پایان فیلم جور در می آید . . . - شنیده ام آقای فرهادی برای فیلم فروشنده عرض کرده اند نمیدانند در حمام چه اتفاقی افتاده چون آنجا نبودند !!!! - خیر . . . وقتی فروآن برای تحقیق در مورد قاتل دختر به تیمارستان میرود و از درهای مختلف میگذرد . . . ضمن اینکه در این میان میشنویم که زن پرستار مادر فروآن را میشناخته . . . رفتار عجیبی با پرسونل مرد تیمارستان میبینیم . . . مردی دارد تخت خواب های بیماران روانی را مرتب میکند . . . فروان حواسش به بیرون پنجره است . . . توگویی آمده است در محیط در بسته . . . عمدا . . . دنبال شکار است . . . مرد به او نزدیک میشود و نگاه فروآن را دنبال میکند . . . او دارد به دیوانگانی که ساکت و آرام به ساختمان می آیند نگاه میکند . . . شاید یاد دوست دختر از دست رفته و بچه ی از دست رفته ی خودش می افتد . . . پرسونل با لباس سفیدش نزدیک میشود و خودش شروع میکند به حرف زدن که خب زندگی این ها هم سخت و . . . همین لحظه فروآن که انگار کودکی ناراحت است . . . خودش را در آغوش او می اندازد . . . با بینی استخوانی اش گردن پرسونل را نشانه میرود و بو میکشد و . . . ما میتوانیم حدس بزنیم ؟ آیا هر مردی تن به این کارها میدهد ؟ آیا با دعوا از آنجا خارج میشود ؟ فرقش با سینمای فرهادی این است که همه ی گزینه ها هست و در ادامه با حذف این سکانس صدمه ای به جاسوس بازی فیلم نمیخورد اتفاقا فیلمساز خیلی خوب میداند که ان پشت چه خبر است . . . و من هم . . . ما میتوانیم تخیل کنیم و در انتها نتیجه ی فیلم هرچه باشد . . با همه جور تخیلی جور در میاید . . . عنصر دریا در فیلم . . . نماد زن و باروری در نشانه شناسی توسط دختر قصه کثیف میشود . او میرود توی دریا اجابت مزاج کند . . . مادر ، مهم ترین وجه در این فیلم ست که به ان پرداخته نشده - از زاویه ی دید منتقدان - مادر فروآن چگونه مادری است ؟ مسئول ؟ مهربان ؟ نادان ؟ عقیم از حس مادرانگی ؟ . . . بله . . . مادر فروآن مادر درستی نیست که هنوز برای پسرش که مرد بزرگی شده تکلیف معین میکند :" موهاتو بزن . صبحونه بخور " او را به خود وابسته کرده است . . . حتی از او نمیپرسد چطوری . . . چرا تنهایی چرا توی فکری ؟ . . . وقتی مادر خانه نیست فروآن میتواند روی ارگی که دارد بزند و گریه کند . . .مادرنادان . . . زنی که میداند پسرش همسر- یا دوست دختر و بچه اش را از دست داده است - . این جمله چند بار در فیلم تکرار میشود . دارم آهسته آهسته از فروآن میترسم . . . شاید کار خودش بوده ! اما اهمیت ژانر کارآگاهی از دست رفته . بحث روان شناختی مطرح است . . . هرگز در طول فیلم نمیفهمیم چرا او زن و بچه اش را از دست داده . یک جایی به خودم میگویم : شاید فروآن خودش زن و بچه اش را کشته . . . با این همه او و رئیس پلیس میروند سراغ تحقیقات . . . 

فروآن با وجودی که بخش کودن و عقب افتاده ای دارد اما بخش روانی و ترسناکی هم دارد . جایی که کارگران کارخانه اعتصاب میکنند و وقتی او میرود تا به این تجمع خاتمه دهد مسخره اش میکنند و او را عق مانده مینامند با این همه میبینیم که او با چه نگاه هیستیریکی دارد به مخاطبان خود نگاه میکند . از نگاه او همه دور میشوند . ضمن اینکه رفتار او با یک مرد عقب افتاده در فیلم باز هم ما را در هویت او به سئوال و چالش میکشاند . آیا او بیمار است ؟ آیا هم ج ن س گراست ؟ چرا به دختر همسایه که میخواهد با او باشد پشت میکند ؟ رفتار های عجیب او با گل های توی باغچه از صد تا صحنه ی . . . مستهجن . . . بازگو کننده تر است . . . 

فیلمساز کاری میکند که با او دیگر همذات پنداری نکنیم . . . دوستش نداشته باشیم . . . زیادی مشکوک و کثیف است . . .کسی که نگاهش رو به دریا و مادر است . . . کسی که تنهاست و کنار مادر امنیت ندارد . . . کسی که مادر بچه اش نیست . . .کسی که بچه اش هم نیست . . کسی که به خوک مادر عشق میورزد . . .کسی که درمحیط های دربسته مشکوک میزند  و  در عین حال بیش از اندازه مودب است . بیش از اندازه تشکر میکند . . . خیلی محترم است اما در خلوت میتواند یک موجود خطرناک باشد . . .وقتی قطار رد میشود فریاد میزند . چرا ؟ چرا این کار را میکند ؟ آیا او از امتداد زندگی خسته است ؟ خودش را دوست ندارد ؟ آیا از اینکه دختربچه ی نوجوانی مورد ت ج اوز قرار گرفته ناراحت است ؟ دیگر مسئله این نیست . مسئله مادینگی است . . . و بله اینجاست که میفهمیم چرا اسم فیلم انسانیت است چیزی که از همه ی شخصیت های فیلم گرفته شده است . کسی که میتواند با همه ی کارکترها همذات پنداری کند همین مرد روانی ست . پس تو توی رودربایستی با خودت میمانی که دوستش داشته باشی یا نه . . . متوجه میشویم که کسی که این غلط را کرده است همان دوست پسر بی خیال ورزشکار دختر همسایه است . . . وقتی فروآن این را میفهمد . . . به جای ملامت او . . . او را در آغوش میگیرد . چرا ؟ آیا او دارد با یک قاتل همذات پنداری میکند ؟ آیا او میتواند این قتل را بفهمد . این فروآن است که زن و بچه اش را نیست و نابود کرده . . . شاید برای همین هم هست که زبانش میگیرد . . . مادر همیشه درصحنه ی فیلم به کفایت به مرض آدم ها کمک میکند . . . فروآن میخواهد دوباره متولد شود . . . در سکانس آخر . . دستبند دست خودش است . . . او این فضای بسته را برای خودش میخواهد . . . پیشنهاد میکنم این فیلم را ببینید . . . انسانیت که رنگ باخته . . . در جایی خواندم برونو دومن گفته است که اچ در نام فیلم را با حرف کوچک بنویسند و نه بزرگ . . شاید منظورش همین بوده است . . . شاید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چاه کن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥
 

چاه مکن بهر کسی ! اول خودت دوم کسی

دیوارِ این خونه یه دیوارِ معمولی نیست که با گچ و سیمان درستش کرده باشن . سعی میکنم از کنارش رد نشم ، دستم بهش نخوره ، روش تابلویی نزنم ، بهش تکیه ندم ، روش سایه هم نندازم . دیوار این خونه یه کمی سنگین به نظر میرسه ، انگار دو تا چشم بزرگ پشتش داره منو میپاد ، انگار میتونه یه هو شکاف برداره ، تیکه تیکه بشه شروع کنه به کومه کومه ریختن و حرف بزنه . من از این دیوار میترسم . میس شانزه لیزه خیلی وقته افتاده روی کاناپه ی خونه م و خواب رفته . الان دفتر دستکشو برداشتم و میبینم با روان نویس آبی یه جاهایی یه چیزهایی نوشته که اصلا سر در نمیارم . نصف شعر و نصفش کلمه های بی ربطه . دلم میخواد شماره ای چیزی از توش پیدا کنم . هنوز خیلی مونده تا سرمش تموم بشه . چشماشو یه جوری بسته که انگار میخواد به من بگه خوابه . اما من میدونم که داره صدای منو ، صدای ورق زدن دفترخاطراتش رو میشنوه . دلش میخواد برم بشینم کنار دستش . کفشاشو که از پاش درآوردم با زانوهاش خورد زمین . به کف کفشاش کلی گِل و جنازه ی سوسک و کرم وصل بود . یه زره تنش کرده بود انگار از وسط تاریخ اومده بیرون . من فک میکردم باید این طوری نباشه . باید خیلی شیک و خوش عطر و لپ گلی باشه اما انگار از جنگ برگشته بود . یه نیزه دستش بود . توی جیب لباساش پر از تیر های ریزی بود که انگار برای روز مبادا قایمشون کرده باشه . رنگش شده بود عین همین دیوار سفید . دور چشماش یه حلقه افتاده بود سیاه سیاه مثل قیر . بلندش کردم بردم انداختمش روی کاناپه . میگفت :" واسه چی فک میکنی با من ایاق شدی ؟ برای چی منو آوردی این جا ؟" چرت و پرت میگفت . زنگ زدم دکتر بیاد بالای سرش . کوله پشتیش قدر یه چمدون بزرگ بود . نمیدونم چطوری اونو روی شونه هاش این ور و اون ور میبرد . کلی جیب داشت و توی جیباش پر از تیغ و تیر و چاقو بود . باید با قفل ، زنجیرش رو باز میکردی . . . توی کیفو سیاحت میکردی میدیدی بله چه خبره . . . همه چی بود  . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد . کلی دفترو کاغذ و کتاب ، کلی استخون های خورد شده ، اصلا معلوم نبود چی به چی بود . توی یه کیسه کلی پر پرنده جمع شده بود . چیز به درد به خوری پیدا نکردم . همیشه یه جورایی طلبکار بود . حالا افتاده فک میکنه خیلی مریضه . . . البته یه چیزیش میشه نه اینکه نه . . اما من که باور نمیکنم . یه جفنگیاتی میگه که هیچ کسی باورش نمیشه . دکتر که بالا سرش اومد شروع کرد به کارهایی کرد که مردم از خجالت . کت دکتر رو گرفت و گفت :" من حالم خوبه میشه با هم بریم بیرون یه کم قدم بزنیم دکتر؟" دکتر به من نگاهی کرد و آمپول رو شکست وبه  سرنگ کشید . بعد یه چشمک به من زد و آمپول رو ریخت توی سرم میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که رنگ گچ بود با لب های خشکش گفت :" دکتر جون چرا یه کاری میکنی به این آمپول ها عادت کنم ، من جنگجویم ، من یه مبارزم ، من یه سربازم ؛ من باید برم . چنگیز منتظرم وایستاده ؛ یه لشکر آدم سر پیچ کوه منتظر من روی اسبهاشون نشستن . دکتر نزن این آمپول لاکردارو ." بعد خوابش برد . دکتر به من نگاه کرد و گفت :" زیر سیگاری نداری بازم ؟" گفتم :" بازم بازم نکن ، دم دستته . . . مگه میخوای بمونی یه سیگارم بکشی . . . پاشو برو الان بیدار میشه . " دکتر یه نخ سیگار روشن کرد و واسه خودش خیلی راحت نشست روی مبل عینکش رو در آورد و با گوشه ی کتش شروع کرد به پاک کردن شیشه ی عینک . دود سیگارش رو توی هوا فوت میکرد . اصلا بلد نبود سیگار بکشه . گفتم :" پاشو برو زودتر حوصله ت رو ندارم . " گفت : سر شب شده حوصله ت کجا جا مونده نکنه تو هم با این دیونه رفته بودی جنگ قوم و خویش دشمنای چنگیز خون ریز ؟" شروع کرد به خندیدن . میس شانزه لیزه عین جن زده ها یه هو عمودی شد و گفت :" شما میدونستید موبایل من همیشه آنتش خالیه ؟ فک میکنید چرا ؟ چرا من هیچ وقت آنتن ندارم ؟" بعد خود به خود دوباره افتاد . دکتر از جاش بلند شد و سرم رو روی دست میس شانزه لیزه درست کرد و گفت :" چه ضد حالیه بابا دوستاتت هم عین خودت میمونن همه تون حوصله سر برید ." رفت . در رو بست و رفت و من فک میکنم من حوصله سر برم یا میس شانزه لیزه . تلفن خونه رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ، بوق میخوره . نمیدونم چرا فکر میکنه که هیچ وقت آنتن نداره .  باید برم آشپزخونه ، هوا سرد شده . گازو روشن کنم . این طوری هر دومون میچاییم . یه صدایی اومد . مثل ترک . . . مثل باز شدن دو تا آجر از ملاطشون بخوان دل بکنن . میترسیدم از آشپزخونه بیام بیرون . پنج تا شعله  ی گازو روشن کردم و یه کم وایسادم تا گرم شم . دلم چایی میخواست . یعنی توی دنیا هیچی چی جای چایی و یه نخ سیگارو میگیره ؟ نه والا . صدا بلند تر شد . یه هو دیدم . دیوار داره میشکافه . از هم داره باز میشه . از پادری نمیتونستم جنب بخورم . دیدم میس شانزه لیزه وایستاده رو به روی دیوار . داره با دیوار حرف میزنه . سرم رو از دستش انداخته بود و سوزن توی رگش پیچ خورده بود . خون روی زمین واسه خودش روون شده بود و من هم خفه خون گرفته بودم . میس شانزه لیزه که موهای نارنجی بلندش رو باز گذاشته بود مثل مترسگ سر جالیز رو به روی ترک های دیواری که تا آخر داشت از هم وا میرفت گفت :" میای جامونو عوض کنیم؟ من حاضم برم لای ملاط و خشت تو ، تو بیا بیرون و جا من  برو وسط دنیای واقعی . باشه ؟" از دیوار یه صدا بیرون اومد عین فیلم سندباد و علی بابا . . . یه صدای زنونه گفت :" من این جا برای تو م جا دارم . . . ما این تو میدونی چند نفریم ؟ میدونی ؟ ما این تو میدونی چند نفریم ؟ چند نفریم رو میدونی ؟ میدونی که ما این تو چند نفریم ؟ " میس شانزه لیزه گفت :" من باید برم پیش چنگیز دلم براش تنگ شده ، باید با هم بریم شیر بکشیم ، بریم با هم مترسگا رو اتیش بکشیم . . . بالاخره بد یا خوب ما اینیم . الان ولی اینجام این جا کجاست ؟ نمیدونم . . . تو کی هستی توی دیوار منو توی دلت راه میدی ؟ از توی دلت نمیندازیم بیرون ؟ میتونم از توی دلت برم به بیابونی که چنگیز منتظرمه . . . " دیدم داره بحثشون بالا میگیره و زمین رو خون برداشته . رفتم دست میس شانزه لیزه رو گرفتم گفتم :" چی کار داری میکنی ؟" از بالای سرم  از سقف ، یه تیکه گچ افتاد روم .  از روم افتاد روی زمین و تیکه تیکه شد . دیوار  با صدای بلند گفت :" تو عاطفه نداری . چرا با دکتر  دست به یکی کردی و سر دوستت رو شیره مالیدی ؟ بهش بگم یا خودت میگی ؟" از ترس زبونم به تته پته افتاده بود و نفسم بالا نمی اومد . میس شانزه لیزه گفت :" همه رو خودم خبر دارم . منو چیز خور کرده که خودش تنها نمونه . منو بکشونه این جا و در کیفم رو باز کنه و از توی یادداشت هام ، یادداشت برداره و به اسم خودش این ور و اون ور بزنه . " من گیج و ویج و هاج و واج مونده بودم . . . دیوار باز شد و از دلش کلی خشت و گچ و سیمان های کپک زده و جنازه ی موش ریخت بیرون . دیوار گفت :" یکی از شما باید بیاد این تو . " میس شانزه لیزه گفت :" من که گفتم . . من میام . . . جای من توی این دنیا نیست . دلم میخواد برم یه جایی که واقعا قبر باشه . میشه منو با مفتول و سیم بپیچونی لای خشت و ملاط و نذاری برم . میشه ؟ این جوری مطمئنم چنگیز میفهمه نگرانم میشه و با لشکرش میاد این جا تا نجاتم بده و میزنه همه ی در و دیوار این جاها رو خراب میکنه . اما ممکنه تو ویرون بشی دیوار جونم . " موشا روی زمین زنده شدن و شروع کردن به خوردن کاناپه و وسایل خونه . صدای خنده ی عجیب و ترسناکی توی همه جا اکو میداد . . . داشتم از ترس میمردم . سرم میس شانزه لیزه تموم شده بود و همه ی خون بدنش خالی شده بود اما عین کوه وایساده بود جلوم . میگفت من یه مبارزم . من میجنگم . من میجنگم . . . نمیدونستم چی کار کنم . همون موقع بود که دیوار دهنش رو باز کرد و من رو دو لپی قورت داد . افتادم توی یه چاه گود . . . هنوز دارم سقوط میکنم . . . دور خودم توی هوا معلق میزنم و به بالاسرم نگاه میکنم به نوری که از خونه ی خودم توی چاه رو پر میکرد . سر میس شانزه لیزه رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه . . . گفت :" چاه نکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی " وقتی افتادم ته چاه . تمام استخونهای بدنم درد میکرد انگار وسط گوشت تن خورد شده بود . سرم سنگین بود و نمیتونستم بلندش کنم . چشمم رو که باز کردم یه جفت پا رو به روم دیدم . سرم رو که بردم بالا تا نگاه کنم کسی نبود جز دکتر . یه سیگار دستش بود و یه سرنگ . 


 
comment نظرات ()