جزیره در کهکشان

 
کلمه ی زبان نفهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


تنها چاره براى رسیدن به ( کَله پَز) گاو شدن بود . من دستِ آقاجان را بوسیدم و پوستینِ گاو تن کرده ( حلالم کن ) گویان روانه و کُشتارگاهِ کله پز شدم . صبح بود و کرکس ها بالا سرمان میرقصیدند ؛ صبح یعنى اذان شده بود و هوا نرفته بود به روشنى . چشمانم که باز شد بوى زُخمى به مشامم رسید ؛ کله پز سرم را توى بغلش گرفته بود و من پوستش را حس میکردم ؛ تا خواستم پوستین بدرم ؛ دیدم که ماغ میکشم و سُم در آورده ام ؛ ( کله پز) سرم را به شهوت توى دستانِش گرفته بود و من سرم را بى تابانه تاب میدادم و او به من میخندید ؛ او دید میزد و زنده زنده من را با آتشى که از انگشتهایش شعله میکشید میسوزاند … من مرده بودم و بدنم در دیگ بزرگى دهان باز کرده بود و داد میزد ؛ توى دهانم و بینى ام آهک ریخت و میخواست کله م را بار بگذارد . انگشتش را توى چشمخانه م فرو کرد و حدقه ى چشمم پرید گوشه اى از کهکشان ! ( کله پَز ) حواسش پرت شد ؛ پاچه ام را ول کرد و دنبال چشمم روانه ى سیاره گُم نامى شد . من ماندم و مشترى ها و شاگردهایش . آقاجانم آمد . با یک چشمم دیدمش ؛ سَرم را خرید و برد خانه . من را توى خاک باغچه چال کرد و از آن به بعد هر سال براى گم شدنم آگهى دروغین به روزنامه ها میدهد و براى گم شدن ( کله پز) محل آگهى واقعى … ما هیچ کدام پیدا نشدیم.

no:31

کَفِ دستم رو بو نکرده بودم وگَرنه این طور نمیشد . وقتى یک دل نه صد دل عاشقت شدم با یک پیکانِ لکنته ى اوراق راننده سرویسمون بودى … از توى آیینه ، توى هر پیچ و ترافیک چشمات دنبالم مى گَشت … بى انصاف مگه من چند ساله بودم ؟ … همیشه یه چاقوى زنگ زدن کنارِ دنده ى ماشینت بود و منو مى ترسوند ... با این حال من عاشقت شدم … وسط حساب و هندسه و جدول مندلیف … حواسم به شماره پلاکِ پیکانِ چرک بد بوت بود … یا صداى نوارى که میذاشتى و همیشه جمع مى شد دور خودش از بس زهوار در رفته بود . من چترى هامو توى مقنعه میکردم و زیر جلکى به چشماى خیره ت توى آیینه نگاه میکردم … کشکى کشکى … همه چى کَشکَکى شد … آخه تو مردى ؟ اینو هیچ وقت یادم نمیره … حتى الان … الان که از روى دَردش این همه سال میگذره … از مدرسه همه رو که رسوندى خونه ؛ مثل همیشه ساکت و لال بودى و با چشات داشتى با من حرف میزدى … اون غروب خیلى دلم درد میکرد … آخه تو نمیفهمى زن بودن چطوریه … تو فقط وقتى سرِ خروس هاى محل تون رو میبرى رنگ خون رو میبینى و کیف میکنى ولى نمیدونى وقتى ناغافل بلوغ میشیم … ما زنا ؛ ما رو میگم ؛ وقتى ناغافل خون ، مثلِ سنگهاى ذوب شده ى آتشفشان از عضوِ بى قرارمون میزنه بیرون چطوریه ؟ نمیدونى وقتى دستمال قرمز و پنبه ى خونى رو میبینى که گُله به گُله روش تیکه هاى رحمت ریخته توش چه حالى داره !

 

 ما که رفتیم زیر تیرکِ چراغ ؛ صداى موتور ماشینت بود و دود اگروزت و نور زرد چراغ کوچه … تو حرف نمیزدى ، با دستت جلوى دهن منو گرفته بودى … نفهمیدم چى شد که روى تشکت کف زمین سرد افتاده بودم و تو به دیوار تکیه داده بودى و داشتى به تقویم روى دیوار نگاه میکردى . بعدا فهمیدم که لالى … که چرا توى راننده هاى مدرسه تنها تویی که دهن به دهن هیچ کس نمیشى …لبام خشک شده بود ؛ توى کاسه ى شکسته برام آب آوردى … دیدم روى تنت اسمتو با چاقو کندى … واسه همین فهمیدم اسمتو … تا خودِ الان … آقام که فهمید چى شده پامو قلم کرد دیگه مدرسه نرم .......

....از وقتى من و تو رو به زور به هم دادن ازت متنفرم تا حالا … بیست و دو سالم شده … دیگه بزرگ شدم ...فک کنم شبیه قداره بنداى توى خواب هام شدم ؛ از ١٢ سالگیم تا حالا … ده ساله صداى له له زدنمو تو خواب میبینم و میشنوم … دیگه نمیخوام … روت رو که برگردونى ؛ نزدیکم که بشى مثل هر شب ؛ با همون چاقو زنگ زده که توى لباس زیرم بستمش میکشمت . خوبیش اینه که تو لالى و هیچ کس نمیفهمه اول از کجا شروع کردم به زدنِ شاهرگت . تو که رگ ندارى بى ریشه … اما مىدونم کجا رو بزنم … به اندازه ى ده سالى که عروست بودم یه تیغه فرو میکنم … بعدم وسط شیکمت اسم خودمو میکنم . دلم آبگوشتِ بزباش و حلیم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .یم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .

no:32

کاهنِ پوستِ بَره بُر با دندان هاى زردِ متعفنش من را در سیاهچال انداخت و گفت :" تو را تماشایی خواهم کرد ." در را بست و رفت . در این در … در به درى کثیفى تعبیه شده بود . او هر شب که از کُشتارِ ناخداپرستان بازمى گشت دریچه ى گردى را باز مى کرد و با دیدنِ من فیض مى برد . من را به زنجیر بسته بود و پاهایم را قفل کرده بود . لباس گیپورِ ضیافتم را پاره کرده بود و روى زمینى که خون ِ خشک شده رویش ماسیده بود انداخته بود … یک شب که کلید بر قفل در انداخت و از خیرگى بر من شهوتش لگام گسیخت با شمع روشنى تاریکخانه ى سیاهچال را روشنى داد و تو آمد … قفل و زنجیر از دست و پایم باز کرد و با نگاه خیره ى شرورانه اش وادارم کرد پشت به او شوم ؛ رو به دیوار … تنش بوى عرق میداد و نفسش بوى زُخمِ گوشت … قبل از اینکه لباسِ گیپورم را بردارم و دورم بپیچم پیه ى گداخته ى شمع را به چشمم نزدیک کرد … آنقدر که چشمم داشت ذوب مى شد … دستش را پشت کمرم گذاشت و با کارد گوشت برى اش کتفم را راه راه کرد … با خراش هاى ضعیف و خنده اش را شنیدم ؛ جانم را جمع کردم در مُشتم و شمع را برداشتم و لباسم را با قطره هاى ذوب شده ى پیه ى داغ شمع به تنش چسباندم . او میخندید . تعجب نکردم . دست و پایش را قفل و زنجیر کردم و از در زدم بیرون و با اولین ارابه اى که رسید خودم را به گورستان رساندم.

no:33

فالگیر اشاره کرد به من ؛ با دَستش ، صورتم را نشانه رفت ، من تازه بالغ شده بودم ، از دو چیز میترسیدم ؛ خون و تنهایی ، فاگیر که اشاره کرد گفت :" جلو تر … جلوتر بیا " … من از میانِ پچ پچه ى زن هاى همسایه ، از میانِ نگاه هاى موذیانه و گُنگشان رَد شدم ؛ انگار سحر شده باشم ؛ نزدیکِ فالگیرِ کاربلدِ محله که رفتم دستم را گرفت و خط هاى در هم بر هم ِ کَفَش را با نگاهش خواند و گفت :" یک نظر به آیینه بنداز دختر جان ، دوست دارى کِى را ببینى ؟" مِن مِن کُنان گفتم :" آقا میتونم فرداى عروسیمو ببینم ؟" زیر لب خندید و گفت :" توى آیینه رو نگاه کُن دختر … تو تا روز عروسیت بزرگ نمیشى !" نگاه نکرده گفتم ؛" یعنى من همین قدرى میمونم ؟ " هیچ نگفت و من سرم را توى پارچه اى کردم که زیرش یک آیینه بود ... گرد و محدب … خودم را دیدم … پشت شیشه اى … داشتم به یک تابوت شیشه اى نگاه میکردم " سرم را از زیر پارچه بیرون آوردم پرسیدم این زن کیست و مرد گفت آن تویی . موهاى دستم سیخ شد . زن همسایه وسط حرف ما دوید که گور به گورى سوهانِ روحِ همه جا دِ بیا برو آشپزخونه ما کار داریم … مرد فالگیر که صورت استخوانى داشت و گونه هاى گود رفته گفت :" فرداى عروسى تو … به همین شکلهایی شبیه بود که دیدى " من ترسیدن بودم . پرسیدم به همین تنهایی و سیاهى ؟ گفت مثل قیر ! … بعد انگشت هایم را توى مُشتم جمع کرد و گفت یک روزى توى مطربى و نوازندگى سرى توى سرا در میارى امّا … گفتم :" امّا ؟" . گفت شوهر تو یک مخنثِ در رگه ست که فرداى عروسى ، چوب میشود دختر جان . حالا برو بک استکان چاى دیشلمه بیار … حالا همه ى این اتفاقات افتاده و من پشت تابوت شیشه اى روى شیشه ( ها ) مى کنم و به گورکنى که فردا میبینمش مى اندیشم … چه زود گذشت . انگار دیروز بود . مثل برق گذشت ... مثلِ باد!

no:34

 

دُن خوزه !! آهاى دُن خوزه !! صداى منو نمیشنوى ؟!؟ دنبالِ چى این طور دورِ خودت چرخ چرخ میزنى ؟ خوزه !!! خوزه بیا و با من آشتى کُن ؛ بیا این ماشین ِ لباس شویی رو خاموش کن خوزه … صدام میاد ؟!؟ هى مَرد … اوخ این طور دور خودت نگرد چیزى که دنبالشى دستِ منه ؛ وسط کَف و وایتکس ؛ خوزه … نچرخ … نمیدونم تو دارى دور خودت مىچرخى یا ما … آى مرد … سرِ تو توى دستِ منه … انقدر نگرد دنبالش … چسبوندمش به نافم … ما دور خودمون مى چ ر خ ى م … م ا … د و ر ِ خو دِ مون … خوزه … دستاتو تکون بده … بیا جلو … دستاتو … خوزززه ؟ دستاتو بیار جلوتر … ماشین لباس شویی رو خاموش کُن … خا … خا … خا … آب رفته توى حلقِ من و چِشمِ تو … بیا ماشین لباسشویی رو خاموش کن … من دارم مى بینمت … از توى برقع … سرت رو با تیغ بریدن … از بس گردنت از مو نازک تو بود طفلکِ من بیا برقع رو برکش … خوزه … ما کى هستیم ؟ بیا برگردیم همون جاى قبلى … سه کنج دیوار تا کفش مردمو واکس بزنیم . شبم یه نون پنیر بخوریم … خوزه !! من دستاى تو رو با بوى واکس دوست دارم … توم دستاى منو همین طور دوست داشته باش … حالا بیا عقربه ها رو عقب بکش … من این تو گیر .

no:35

"پاى بى اجازه ى توفان در گیسوى شکوفه ها

خزانِ بى وقتى

نور را با هوایش بُرد . "

لامپِ سوخته گفت.

no:36

من و راسپوتین قرار و مدار داشتیم ؛ اون تیغ و دشنه داشت و من بند و طناب ؛ اون روى خوش نداشت و من روى ناخوشِ همیشگى ؛ یه گنجشک همیشه روى شونه ى چپم میشست تا حرفها رو برام ترجمه کنه ؛ راسپوتین ازش خوشش نمى اومد براى همین وقت قرار و مدار گنجشکمو میذاشتم پشت پنجره توى قوطى مقوایی که نه ما رو ببینه نه بخواد چیزى رو ترجمه کنه ، من نطقم وا نمیشد ؛ چشمام اما خودش حرف مى زد … این طورى بگم نگاه وراجى داشتم ؛ من برده بازى رو دوست داشتم ؛ اصلا از وقتى طویله ى پدرم گابریل برقرار شد و من چوپون شدم ؛ طبع و حال و هوام با گوسفندا یکى شد ؛ مثل همونا … از تو سرى خوشم میومد … از سر بریدن گوسفند و تیکه کردن گوشتشون هم یه جورى مور مورم مى شد … اصلا واسه همین من و راسپوتین ایاغ شدیم … من میزدمش اونم منو … اولش بازى میکردیم اما بعد جدى شد … من مى دونستن اون و مثل آغامحمدخان قاجار اخته کردن اما یه روز که بازى زیر نور چراغ زنبورى زود جدى جدى شد … فهمیدم این من بودم که خواستم گوسفند باشم و هیچ وقت نفهمیدم اون سلاخِ گردن کلفت لاغر مردنى حسابى منو گوسفند فرض کرده ؛ من بچه بودم ؛ من فک مى کردم یه روزى بازى تموم میشه ولى اون شب گنجشک من از قوطى افتاد بیرون و گربه ى همسایه خوردش ؛ همون موقع یه دردى توى تنم رفت که تا ابد جاش موند ؛ انگار بین زانوهاى راسپوتین مرده بودم ؛ ولى من از قبل طناب و بندم و به مچ پاهاش گره زده بودم … مى دونستم اگر بلند شه جفت پاهاش قلم شده … حالا فهمیدم چرا گربه داره به منِ متحیر از درد نگاه مى کنه و راسپوتین مى تونه با پاى قلم شده تا دمِ پنجره بره تا گربه رو بیاره تو بندازه بغل دست من.

no:37

گاهى اوقات ماشینِ وانت کنارِ اتوبان ، حکمِ قالیچه ى حضرت سلیمون رو داره ! من خودم رو زدم به کوچه ى على چپ ... براى همین دوست دارم کنار اتوبان بدوم ، داد بزنم ، دست تکون بدم تا یکى بیاد ، برم داره ببرتم ... البته توى خیال این طورى ام ؛ لب جاده رو دوست دارم ؛ من دستِ به زن و صداى چرخ خیاطى و شلاق رو دوست دارم ؛ دلم واسه همه ى کوچیکیام تنگه آخه ؛ خوب یا بد ؛ این خاطره ها رو مثل جنازه با خودم لب اتوبان مى برم . من خیلى خوشگلم ؛ یه کم خوشگل تر از تو … فقط یک کم پر رو تر و نترس تر … همیشه زیر جورابام زخماییه که نمیبینى ، همیشه زیر لب و ماتیکم پوسته هاى کنده شده ى استرسه که نمیبینى ؛ چرا به دو دقیقه خوشحالیم حسودیت مى شه ؟ الو ؟ … فکر کردم قطع شد … تو فکر مى کنى من مریضم ؛ فکرِ تو این طوریه ؛ اما وقتى وانتى اومد و منو برد توى کاخ مرمرش ؛ فهمیدم با ماتحتم افتادم توى عسل … اولین درگوشى که ازش خوردم نور کرکره هاى دم غروب توى لنزهاى چشمم پرت شد توى چشماى سیاهش … دومى رو که خوردم صداى چرخ خیاطى مادرم توى گوشم راه افتاد … من به سازش رقصیدم چون رقصیدن ها مال ما نیست … مالِ اوناییه که عین همه ان … صبح و ظهر و شباشون . مراسم هاشون عین همه ؛ گوشاشون از داد و هوار پر نیست … من با همه ى دیواراى کدر اون خونه خیلى زود دوست شدم ؛ هر جاشو نگاه مى کردم خودمو مى دیدم که دارن مى زنننم و من گریه مى کنم اما ببین من الان یه زن بزرگ و عاقلم ، مى فهمم چرا از این مرض خوشم میاد … الو ؟ تو میدونى وقتى دندونت توى لثه ت تکون مى خوره چه جوریه ؟ نمیدونى ؟ به درد خوب … درد خوبِ یعنى چپندر قیچى ؛ یعنى خم شى تا ته کثافت و اون بشه ته خوشحالیت . خوب گوش کن من نشستم عین یه یگِ سیر وآروم … من مى دونم دواى دردم چیه . درد . تو نمى دونى چه مرگته … مى دونى این نسخه رو هیچ دکترى واسه آدم نمیپیچه … هیچ دکترى نمیدونه وقتى صداى چیکه هاى آل روى تن خونیم راه مى افته یه سمفونى سوزشِ … من اشتباه نمیکنم … من دارم توى اتوبانا مى دووم تا از دست تو و شوهرت و بچه هاى دانشگاه فرار کنم چون هیچ کدومتون نفهیدین من چرا مى خندم … همه تون کودن و کج فهمین … حالا درد … داروى من شده … مگه وقتى یه سیگار گرون مى شه تو ترکش مى کنى ؟ نه ! حتى مى خرى یواش مى کشى … اما من با دست هاى تو و هفت حد و آبادم هل داده شدم وسط کله معلقى ها … بدم نیست . باور کن . الو ؟ قطع کردى ؟ چه نفهم!

no:38

عالیجناب ! من به شما گوش مى دهم ؛ اى جهاندارِ باهوش ؛ هر لطیفه اى که گفتم ، تیرى بود براى حرکتِ درستِ اسب در میدان و ثبات شما در قلعه عالیجناب ، شما اما آشفتى ، بیاساى ! فیل ها اوریب مى روند و سربازها هنوز زنده اند و وزیر سرجایش ! بگذارید این چند صباحِ مانده تا کیش و مات و نفله شدنِ مهره هاى دیگر روى چهارخانه ى سفید و سیاه ما با هم از سکه بگوییم … از من مى رنجید عالیجناب اما شما مثل خرچنگى عقب عقب مى روید … آنقدر که تاجتان روى زمین مى افتد و اسبِ حریف از جنازه تان رد مى شود . چه کسى تصور مى کند آن تاج از براى من خواهد شد ؟ عالیجناب ؟ دیگر نمیخندید ... صدایم گرفته است … سخنم به درازا کشید … سرورم آیا جامى که به من دادید زهر آگین بود ؟ س ر و ر م . . . . له راستی آ . . . ی . . . ا ؟ . . س . . ر . . . و . . . ر. . . م . 

no:39

تصاویر آثار مهرداد ختایی می باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
آتش جنون در یخدانِ پیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


آن شنیدَستى که بگفتند جهان بر شاخِ گاو است و این دست یاوه ها ، که به چغانه و شکافِ چوب دستِ بابازار است این ابرِ حامله از نرینه ى پُر و پیمان که به گوشش وز وز ِ مزاحمتن و به چشمش صد صور فلک شده اند استوار و زنهار که آتشِ خورشید خودش و جفتش را بسوزاند و از اقصاى هزار ماشالاهش ؛ دستم به همان تخته ى سوراخ … هیچ نطفه اى بر نماند.

no:21

اى خیره سَرِِ ِ خسته ؛ این جا که ایستادى نه آبشارش بدیدى نه بادش شنیدى نه رنگِ برگ هایش را به زنگ … بایست در ایامِ ماضى و به من بنگر ! که مخنثى مستور بودم از دور و سیاهى کور … من همیشه روبه رویت بودم … پلک هاى چترِ چشمانت را ببند تا تو را و این لافِ دِلت را چون خویش به تیغ بسپرم … روانت را اخته و جانت را در به نیش کشم … شتاب کن … فصل ها زود به زود دستپاچه ى ثانیه اند.

no:22

ما خیلى غضه میخوریم آقاى پاناگولیس ؛ از دستِ ما کارى نیست ساخته ! ما به پشتِ سر نگاه کردیم ؛ ما تندیسِ نمک شدیم ؛ اما شما شعارتون رو بدید آقاى پاناگولیس ؛ ما نگاه میکنیم ؛ ما می شنویم ؛ اما دست به سینه و به میخ کشیده ایم آقا ؛ گوى را به چوگان گرفته اند جناب ؛ غوغاى شعار و افسون ِ انکارِ شما آوازِ اُپراست ؛ شرم نکنید ؛ سیخ در مجراى شرمگاه تان سوزاننده ى مردانگى شما نیست ؛ همان طور که میخ بر تَنِ ما ماسُفته ى روحِ عصیانگرِ ما ؛ حیا مکنید ؛ دردِ شما عنقاى جاویدان است … زیرِ ذره بین ؛ سرخ وسیاه تاریخ ِ ِ خرابات و جراحات است … ناله کنید که جهان فسانه ى رنجِ صادقان است . ما نشسته ایم دست به سینه و مصلوب ؛ زیر شعر و شعارهاى بى قبایمان ؛ هنوز شجاعت دارید که رَدا زِ دادِ تان پیدا نیست .

no:23

خیلى دیر کردى ! یه پاکت سیگار تموم کردم تا بیایی بیرون ! چیه ؟ چرا مثل پاندول ساعت لَنگ میزنى ؟ تو که خوب کُرى میخوندى ! دیدى گفتم کار ِ تو نیست بذار خودم تمومش کنم !! خیلى شب شده … چیه ! خیس عرقى ! چیز خورت نکرده باشن ! میدونستم میرى پرچونگى میکنى بعدم کسى تحویلت نمیگیره ، آخر سرم یه گلوله حرومت میکنن ! دیر کردى ! تا چراغِ سر کوچه روشن بشه ؛ جیک ثانیه اعلامیه ها رو جاى تو چسبوندم تو دلِ دیوار … خیالت راحت ! بى خودى نگو من مرد تنهاى شبم رفیق ؛ بیا دستت رو حلقه کُن دور گردنم ؛ خودم میبرمت تا ترازوى عدالت ؛ آخرشم نتونستى حقش رو کفِ دستش بذارى ! دیدى باختى ژیگولو ! کلاتو تا توى قبر با خودت میبرى ؛ تا توى قبر اما بپا باد نبردتش رفیق ؛ بیا … سینه کش خیابون و گز میکنیم تا پشت شهردارى راهى نیست ؛ نمیمیرى تا اون جا ؛ میدم برات گلوله رو در بیارن ! یه زنِ پشت همین شب و شهر کارش همینِ ! میگن سودایی و دیونه اس ؛ دلِ نترسى داره ! آجانا جرأت نمیکنن نزدیکش بشن عین گرگ زخمیه اسمش میس شانزه لیزه است ؛ کارش همینه شبا گوله از شیکم مبارزا در میاره ... بیا وراجى کردم راه کم شه ؛ رسیدیم ؛ فردا شب خودم ختمشو ور میچینم ؛ نگران نباش.

no:24

زن بِگُفت :" تو تیره تَرى یا شب اى مَرد ! ؟ کانگاه که برفتى مارهاى سَرکِشِ جان اَم برآشفتند ؛ سو از نگاه ِ من بگرفتند و سراغ زِ تو که عطرت در تار و پودِ گیپور ِ لباسم پَر پَر بشد … که رفتى و روشنا را در تاریکخانه ى همجنس ات به پلشتى در هم ریختى " … مرد که حجت تمام دید ، گلستانش را با هزار گلِ بى پر و ساقه ى پُر خار بربداشت و ریشه هایش را نیز . گفت مرد :" آیا من گریخته ام ؟ از تو که نه ، از خود به خویشى رفته اَم ؛ خاطراتِ پُر خطرت را با سایه ها بگو که رعایتِ تو غایتِ شومى دارد ." رفت مرد و پشتِ پاهایش … سرخى گیپور به هفت مفصلِ قیرینه تکه شد.

no:25

 

توى دِژِ سیمانى ؛ هر کار کنیم اندوه ناک است ؛ دیوار هاى کوتاه و شیشه هاى کدر به نورِ خانه ى ما ؛ توهم میزنند ؛ کِش میآیند ؛ سرهاى سرسنگینِ فضول رورو میکنند براى دروى خبر ؛ طفلِ معصومم ونگ میزند ؛ برایم صبر بیاور و کنى زهر … که رنگِ رخسارم به برف گفتا زکى ! که خبر میدهد از سِر درونم … از بچه ، از این همهمه ى نگاه ها قدر درازاى البرز شده ام خسته ؛ رفتى برایم ( صبر) بیاور با زهر … ادامه اى این چنین در این سکوتِ پُر نگاه مفت نمی ارزد … ظفرى نیست تا ادامه اش … رو مرد ؛ برگشتنى یا صبر بیاور با زهر.

no:26

 

فک کردى چقدر میسلفه ؟ فک کردى کف دستم چى میذارن ؟ هان ؟ نشنفتم ؟ بلند بگو … این تور بر و بر نیگا نکن … تو هیچ میدونى شبا گوشه کنج این دیفال چقده نازداربلا بازى درآوردم واسه چندرغاز ؟ اصا تو کتت میره ؟ تُچ ! یه دقه م شده خودتو بذار جاى من ! میشه ؟ گوشات پاره سنگ بر میداره با به نفعت نیست گوش کنى چرتکى ؟ بپا باد کلاتو نبره ؛ اون گوشه موشه ى شبا ، بیخ ِ دیفال و زیر نور نصفه ى کوچه ؛ وسط بوى نجستى مردم ما کاسبى میکنیم هَچَل تو که ما سوگولیت بودیم روتو بر میگردونى ؟ باشه اقلا مرد باش برو پى یه نفر ردِ کارت نه من ؟ هى چُرتکى ! نیگاه کن ، میگم سلیطه ها گاب بندى کردن ، دو زار دیگه کف دستم نمیاد ؛ کارم شده گوشه ى سه کنج تو کجا مجا بودى ؟ به جا اینکه چاقوتو بردارى پاره شون کنى خرخرشون و جر واحر کنى دارى منو سئوال پیچ میکنى ؟ میگم کاسبیم شده دو سوت بیخ دیوار ؛ با اون شلواراى شُل و … هى پاشو دارم بات حرف میزنم دِ نخواب من خودم زرتم در رفته نیگاه جون ندارم فکم ترکیده ؛ تو اَم مردى آخه بابا هى میخواى قسر در رى . نکنه یه روز چمباتمه بزنى بیخ دیوار و همون جا دمِ خلا م که شده منو بخواى ؟ ها .... باز کن اون چشاتو .

no:27

گفت فى امان الله و بخندید و ستیغ بر شاهرگم کشید و چونان چکاچک ِ غلاف و تیغ بر گوشم بنشست که برق ازچشمانم گریخت و لبخندم ماسید به چشمانِ قصاب ؛ من ماغِ نصفه ام را در روده هایم و دُم و سُم و زبان و پاچه ام چال بکردم ؛ خاطره ى عشقِ من و قصاب حکایتِ عشقى ست ( نیست در جهان ) شما بگردید توى کله پاچه اى ؛ عطرش را به مشام و طعمش را به ناشتایی ؛ یا که سرم را بیخ دیوار و زیر گچ اگر دیدید نخندید که گاو بودن اسیر ماتادورهاى شهوت پرست است و لاغیر … ما گاو و ماغ حبس و رسوا آتشِ بازى خاله خرسه و رقص پارچه ى قرمز یا که آب ِ کاسه ى آخر به ذکرى که درش خواندند و فدا کردنمان ... حالا دستم یک جا ؛ سر و بدن و جگرم یک جا … بد نبودیم ؛ بد نبودم ؛ سوداى علف و ناز و بلا ؛ فریبم داد جفتگ نیندازم … پوستم را بکنند به عشق و شقه شقه ام کنند به نوش و ناشتایی . تُف به ذاتش که نامش انسان است.

no:28

چند بار ؟ هیچ اشکالى نداره ، این طور نپیچ به خودت ؛ فقط همین جورى میپرسم :" چندبار؟" ... میدونم که گُم شدى ، میدونم توى قبرستون وسطِ خاک و سنگهاى سرد چادرتو باد برد و تو دنبال من میگشتى . امّا چندبار مامان جان ؟ چند سال بار بگذره که یادت بیاد … یادت بیاد که منو توى سینه کِشِ قبرستون چال نکردى ؟ چال ؟ گفتم ( چال ) آره آخه من کوچیک بودم یادته ؟ قدرِ دونه بودم ؟ یادته ؟ وقتى خان خان جانت سیبیلشو تاب میداد و تو حالش رو چرب میکردى و من لگد به دلت میزدم یادته ؟ سوز ِ زمستون بود ؟ یادته ؟ زیر زمین رو میگم مادر جان ... یادته میدونم ؛ چندتا خاله شلخته اومدن قیچى و پنس توى شیکمت کردن که منو بکشن که تو راحت شى ؟ خدا لعنتت کرد … اینو خودت میگى … همون موقع زلزله شد آجرها ریخت و گچ ها کومه کومه روى هم عینهو تاپاله افتاد … شایدم بمب زدن و من یادم رفته ؛ فرقش چیه ؟ فرقش اینجاست که من زیر آوار موندم ... تو زیر آوار مردى … من زنده زنده بیرون اومدم ؛ با کلى خون و کیسه ى آب ِ پاره … آل منو آورد پشت خرابه ؛ جیگرمو خورد و پشت همین دیوارهایی که تو گم میشى چالم کرد ؛ حالا تو یه روح سرگردون واسه نامه ى اعمالت یا هر چى همه اش یه سوى دیگه برو ؛ دنبال سنگ قبر بگرد .... تو منو پیدا نمیکنى ؛ من وسط گِل و شل و آجر وا رفته ام و روم سه تا مرده اسکلت شده … تو تا آخرش سرگردون میمونى به خدا ... حالا هى دور ِ خودت فِر بخور و بچرخ . 

no:29

ای تو ! باز آمده از بلندترین دودکشِ کوره پَزخانه ؛ ما تو را مى بشماسیم . به سال ، صَد … و به ماه ، چِهل چلچله از عمرِ هِلالش … و به روز … بیست روز … هى مَرد که روز را به خنجرت بریده شب را به ما دادى … هى تو ! ما تو را نه فراموش نکرده ایم ، که هر شب دوره اَت میکنیم … از آن روز که با چاقو دورِ خود دایره اى روى خاک بخراشیدیم و در مرکزش به ریاضت بنشستیم … ما به ذکر و تو به شیطنت … از آن روز که خواستى دستمان را به کاسه ى آب یخت بیرون از دایره بیاوریم … که دستِ ما بِبُرى و ببرى … از آن روزها و شبها میگوییم و از تو که اینک سر و کله ات از دودکشِ کوره پزخانه کِش آمده و زده است بیرون ! زِکى هى ! وان هم با دوربینى به دست ؛ از ما چه میخواهى ؟ اى تو که ما را از حادثه ى چله نشینى موقوف کرده اى به این قفسه ى شیشه اى ؛ دست ها بریدى و انگشت ها تکه تکه بردى ؛ اى مَرد بنگر به روحِ زنى سرگردان که چگونه بر پیکره ى استوارش مات شده ! هى مَرد دوربینت را بچرخان به سَر هاى پُر صدایی که میگویند ( آب ) و تو بهشان میخندى . فال گیرِ پشت بازارچه میگفت تو به خزنده و درنده و جهنده و پرنده میشوى و در این بودنت صد صُوَرِ دهشتناک ! ما باور نکردیم . حالا که به تسخیرت درآمدیم خوب بنگر که ما صد سال دیگر تشنه و گرسنه بمانیم صدهزار صورتِ تو را از بَریم . گفته اند یک روز زنى تازیانه به تنت میزند آنچنان تا در بُنِ چاهِ کوره پزخانه بى هوش خواهى افتاد ؛ او دشنه ى تو را بر خواهد داشت و قفس شیشه اى ما را خواهد شکست … ما دست ها ؛ قلب ها و چشمهایمان را از اندوخته ى فیلم هایت قیمه قیمه کنان بیرونشان خواهیم آورد و مُشتى نگاتیو سوراخ و سوخته تحویلت خواهیم داد ... منتها ؛ پیشش ؛ قلم و قاشق تیز کرده تکه تکه ات میکنیم و رشته رشته ى رگ هاى پر رسوبِ تو را توى دهان میگذاریم و خوب میجویم . ما صد سال است گرسنه ایم . آیا صداى ما از نردبانى که پشت سرت هست به سقف نشست نکرد؟ هى تو!

no:30

تصاویر آثار مهردادختایی میباشد . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شیزوفرنی با شکوه ِ من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 

آقاجان ؛ همه جا رو آتیش برداشته ؛ نقلِ قدیم ندیما که میگفتید طاعون همه جا رو برداشت .  من شما رو لقمه پیچِ قاب کردم آویزونتون کردم توى چهاردیوارى بى پنجره ى آهنى ؛ آقا جون شما میگفتید آتیش از آهن درست شده ، خودشم میزنه آهن رو ذوب میکنه ، خُب بى پدر چقدر نمک نشناسه... چاره ندارم ، الان نور و چراغِ خونه عکسِ شماست که  بالاى بومه   ؛ شما مثلِ ( وان یکاد) شدید ، زدمتون زیرِ لامپِ کم جونِ خسیسِ خونه ، آقا جون شما اون بالا خورشید منید اما چرا این جا مثلِ زمستون زمهریره؟ . . . . . مگه سوز از آهنم رد میشه آخه ؟ مثل سرماى جهنم شده . . . اون جهنمی که میگن از سرما ساخته شده . . .  امّا اون بیرون همه جا پر از صداى سوختن و "آى سوختم"ه ... آقاجون میشه اگه صدامو میشنوید یه نشونه بفرستید ؟! مثلا لامپِ بالا سرتون سرفرازى کنه سِک سکه کنه ما ببینیم شما توى نور حلول کردید ... نمیشه ؟ . . . انقدر چارزانو میشینم میشینم میشینم تا این لامپ  خود به خود بترکه ... اگه اون نترکه من میترکم . یه جوری یه کاری کنید بفهمم صدامو میشنوید .  آقاجون؟

no:11

 

خیلى وقته سرم شده آونگ و زندگیم شده بَنگ . . .  حالا تو خیلى وقته مُردى . . . ولى من باورش نکردم . . . حالا خیلى وقته همه ى خونه رو بوی  نا گرفته و سقف کومه کومه ریخته و همه رفتن ... اما این خونه و صداى تو   توى گوشِ منه با یه عالمه رازاى مگوى بین تو و من . خسته شدم ... این جا آینه ها شکسته ؛ من همه اش خودمو نصفه و لهیده و چِرک میبینم ، با همون لباسِ آبى خسته ى خفه م توى همون وانى میرم که تو میرفتى ... لوله ها صدا میدن ... چیک . . . چیک . . . چیک . . . چیک . . .  از یه جاى دیگه چکه چکه صداى تیزِ ریز ریز گوشمو مثل فلفل میسوزونه ... بو هاى لَخت معلق  و سایه هاى بى مُخ روى اعصابم پاتیناژ میره بابابزرگ ... حالا با همون عروسکى که برام خریدى و چند تا تیغ میخوابم توى آب وان . . . تا  وسطِ اقیانوس وان غرق بشم با امپراتورى رویاهام  . . .  تا  بیام پیش تو ... هیچ کس دوستم نداره ... رگ که بزنه بوسه به تیزى تیغ ... جون میده واسه تموم شدنِ تیلیتِ مُخ . . .   بابابزرگ ... لباسم خیس شده ... من سردمه یا آب انقدر سرده  ؟ چه بوى نَمى میاد ... آخ جون ... خون که از مچم میچکه انگار کلى جادو داره از تنم در میاد ... انگار عاشق شده باشم ،  قلبم دیگه نمیزنه . . .  سیگارهامو از بس گیجم کردم توى جیبم ... دیگه نمیتونم همین جور که جونم میره یه نخ دود کنم و کیفور و کوک شم . . .  بابابزرگ . . .  من این جا رو دوست دارم . . .  اینجا کفِ زندگى کف کرده بشم بهتره تا کَفِ ذهنم پراز بى معرفتى خاله وراجّه ها !  چه سبک شدم ... من به لباسم چسبیدم یا لباسها به پوستم ؟؟؟  . . .  بابابزرگ . . .  هیچ کس نمیفهمه من کجام ...اصلا  من هستم یا نه ... فقط تویی ... این جا  رو خون برداره ، کاشى پر از قرمزى رگهام بشن ، تنم سنگ بشه و بو بگیرم تازه میان سراغم . . .  اما اون روز من و تو از توى آینه ى گوشه ى حموم نگاشون میکنیم و به ریششون میخندیم ... چشمام چقدر خوب گرمه  ... سنگینم اما سبک تر از این نمیشه . . .  دیگه آجرهاى روانم نمیریزن ... بیا . . .  زود منو ببر. دلم برات تنگ شده خیلى . . .  واسه چشمهاى عسلیت . . .  دو تا دستام نیستن ... موهاى سرم توى آب شناوره ... عروسکم توى بغلم با من خوابیده ... دماغم پراز آب شده ... تموم شش هام شبیه آبکش سوراخ شده . . .  دیگه قلبم داره واى میسته بابابزرگ . . . تا اون واسته تو بدو بیا ... نکنه دستمو نگیرى و....

no:12

 

من این بالا وایسادم و دارم به تو نگاه میکنم ؛ به تو که چهار سال شده که از این بالا پریدى پایین ... پریدى و رودخونه این قدر پژمرده نبود ... از وقتى که چشمهاتو بستى و خودت رو هول دادى توى تَنِ خروشانِ رود ... رود پژمرد و یه جورایی مرد ... تو رفتى و سایه ات این بالا جا مونده روى این پُل ... ارتفاع آب کم شده و رگ و ریشه ى زمین زده بیرون ... حالا من نشسته م روى سایه ت و دارم نازش میکنم ... بوى تو هنوز توى سایه ت هم مونده ... تو که رفتى و همه ى موهات رو براى من بریدى و جا گذاشتى ... تو که میخواستى یه جورایی دل نکنى چرا هول کردى و هول شدى و پریدى ؟ من بهت گفته بودم بیا با هم بپریم ... دو تایی ... چشمامون رو ببندیم و همه چیزو تموم کنیم وقتى دارکوب اولین با منقارش دستِ درخت و سوراخ کرد ... همون وقت ... با هم .... تو میدونستى که من جرات ندارم ... تو میدونستى که من دل بسته ى این جنگلم و میخوام خورشید و توى رودخونه ببینم که داره غلت میخوره ... تو شب رو دوست داشتى ... حالا رفتى و من از این بالا دارم خیالت میکنم . دلم برات تنگ شده . 

no:13

 

راه دور بود مثل فاصله ى بهار تا پاییز ؛ توى دستام پر از کلیدِ ؛ میدونستم در و باز نمیکنى ؛ اگه چشمم سو داره به اُمیدِ ؛ هزار کلید و صد تقه به در ... چرا بازش نمیکنى ... من از همه ى دنیا کنده ام جز از تو ... من زیر ِ یخچالِ حوض توى سرداب بخوابم بهتر از گرماى خونه ست که گرماشم از سر صدقه ست ... برنمیگردم نه توى چاه و حوض نه از پاییز به بهار ... دستامو به یادت بیار که این همه خاطره برات ساخته حالا دیگه دوستشون ندارى ؟ باز نکن ؛ جاى من پشتِ در بسته است و انتظار ... مشتمو باز نمیکنم . بسته است تا تو بیایی بازش کنى ببینى توش چیه ؟ یه دل شکسته . 

no:14

بین ما ؛ فاصله نه قدرِ مرگ و قیامتِ ؛ نه قدرِ قطب شمال تا جنوب ؛ بینِ ما فاصله نه قدرِ ماه تا خورشیدِ ؛ نه قدر من با منِ آیینه ... خیلى بیشتر از این حرفاست ... قدرِ هزار جمله که حرف زدیم از هم دوریم ؛ قدرِ هزارشب که زیر بک سقف موندیم دوریم ؛ تو میخواستى من با اولین ماشینِ گذرى برم و دیگه منو نبینى ؛ منو که موهامو این جا سفید کردمو و کمرم و خم ... حواست پى دیگرون بود ... دوست دارم این طور فکر کنم که به نفعم باشه که تو یه قابِ عکس نیستى روى دیوارِ طاقچه و چیزى بینِ ما با اون همه توپ و تانک و نقشه فاصله ننداخته ... اما روزش که رسید ... دیوارم ترک خورد و سقف کومه کومه ریخت و آجرا خشت خشت شروع کردن به ترکیدن ... من رفته م چون تو اینو میخواى ... فرقى نمیکنه زنده یا مرده ت اینو میخواد ... برنمیگردم تا نگات کنم .دور از تو حتى صدات کنم و توى دلم بشنومت ... من پست در بسته ى تو با نقشه ى گنج هزار راه روحم کش اومد و پوستم شد راه راه ... چروک و چین خورده و تو براى من همون قدر مغرور و سربالایی که همیشه ... و راه پشت ِ و مینبرِ عبور ها به من ختم میشه . 

no:15

 

هِى چشمِ وق زده ؛ به دستام نگاه کن ؛ ذبحِ تو مباح بود و تَنت رو به قبله ؛ حالا گوشتِ زنده ى تنت رو ببین که رو به روت بى کله و با رگ هاى آویزون داره میچرخه و قلابِ این میخ ؛ پوستش رو بدرم و بکشم به رنده و شقه شقه اش کنم ؛ هى چشم وق زده از سر تو صدقه رد کنم به چند دینارِ حلبى ؛ از کله ات تندیس درست کنم ؛ همه ى اینها براى ماغ کشیدن هایت پى گوساله اى بود که رفت و گوش ما کَر شد . حالا راحت شدى ؛ بغضت را ترکاندم و خونهایت همه کَف زمین جمع شد.

no:16

 

زیرِشکنجه که مُردى ؛ نمیدونستیم … میومدیم پشت در زندون و منتظر … سوز که هیچى تا ته سرما هم صبر میکردیم تا درآهنى رو بازکنن ؛ ببینیمت ؛ شده یه نظر … حالا خیلى وقت میشه شما خبرى ازتون نیست ؛ میگن تو مردى … با انبر و آتیش و نى … کسى که کشتت روى صندلیش هنوز نشسته و داره دنبال سیوالش میگرده … نمیدونه که جوابش توى دهن تو نیست ، اون بیرون روى زمینِ سرد و خون هاى گرمِ … توى تقویم … من صبر میکنم مثل بقیه … شاید همه ى شایعه ها چهل کلاغِ یه تازیانه باشه و یک کلاغ … قدر یه غار … بیایی بیرون .

no:17

گُفتم در تهران ؛ دَم دود است و بازدَم دودِجِگَر ... گفتى : " گوشِ فلک پُر است و شادى ها پنچر !" ... گفتم :" دست من سپر است و دست تو خنجر !" گفتى :" برادر در به در میانِ سرابِ آدم برفى و چهارشنبه سورى تو از هذیان مگو مُکرر که من زهر هستم به کامِ تو وانگهى نگاهى کن به چاه تو تا ببینى که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و سپیده دمان غروب کرده ست و زمین دارد میمیرد و من تیر خلاصِ تو ام که امتدادِ رنجى گَر خوب بنشینى به دانستن که بستان ها کویر و رویا ها سراب شد. پس قلبت را نشانم بده . 

no:18


آنگاه که فرشته ى جان سِتان ، سوارِ باد نامطلوب شد ؛ میخواست ریقِ رحمتت را سَرکشد ؛ وقتى مرگ برسد ؛ میچیند ؛ هرس کردنِ روح از راهِ زندگى ست ؛ ایشان در معبدشان نوحه بخوانند یا که نه ؛ فرشته ى جان ستان آمده و عصاره ى وجود را گرفته و رفته است ؛ فرقش چیست کودتاى ٢٨ مرداد باشد یا ٨٨ باشد ؛ صومعه یا کلیسا … درد ، دوا ندارد … آن مردى که برهنه در خلاخانه مُرد ، نوه اى داشت که پشت ِ در با عروسک اش منتظرِ لالایی بود و هیچ وقت نفهمید چرا درِ خلا دیگر باز نشد … باد که میآمد ، زوزه میکشید ؛ مثل تیغ بر رگ ؛ مثل صداى شغال در شب ؛ میان علف هاى هرز … آخر عمر را خط میکشید . . . با چنان ضربى زورِ هیچ غبارى به بازویش نرسید … با چنان قوتى که هیچ دعایی جلودارش نباشد … در خلا چند آخ و چند رمقِ آخر جان به لب شد.

no:19

دو بزنه چشمات توى گودالِ چشمخونه ؛ بپوشنم تنت یه پیرهن زنونه … بدم دستت یه داریه زنگى که یکى م کنار دستت بخونه ... فایده نداره … برزنگى سیاه ... ته نیگات زهرِ مارِ مثل روزاى تئاتر و فصل خالى شکاره. 

no:20

 

تصاویر آثار مهرداد ختایی است . 


 
comment نظرات ()
 
 
اسکیزوفرنی میانِ خشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۸
 


من بهت گفته بودم این زندگى عاریه است ؛ تو باور نکردى . من گفته بودم بیا همین ( هیچ ) و ( پوچ ) یه زندگى بسازیم ؛ یه نخ سوزن بگیریم دستمون و همه چیز رو به هم وصله پینه کنیم ؛ همه ى هیچ و پوچِ مون رو . حالا گفتنش دیره ... حالا من فقط این جا نشسته م منتظر . اما تو دیگه رفتى . روى همین صندلى که صدهزاربار تار و پودش رو بخیه کردم توى هم تا شد نشسمنگاه صندلى و من روشم . نشسته م . سرده این جا و فقط صدا میاد . اونم نه همیشه . گاهى . چیکه چیکه از توى لوله ى خرابِ زنگ زده ... آب از دوش میچکه ... دلم به صداش خوشه . دلم خوشه که تو برمیگردى و یه کم این جا سکوتش به هم میریزه . حالا من این جا نشسته م و میدونم که چرا رفتى . میدونم که خیلى ترسیدى . تو حق داشتى . وقتى کُشتیمش تا بپزیم و بخوریمش تو نمیدونستى که میتونى قاتل هم باشى . اما ما کُشتیمش . همین جا ... و تو ترسیدى و ما قبرشو پشت دیوارِ نمورِ صندلى کندیم ، اونم عمودى . حالا اون جنازه پشتِ سرِ من داره نفس میکشه توى دیوار و بوى مرده از سلول هاى خشک و پوک دیوار بیرون میزنه و تو رفتى . من بهت گفتم که نترس . تو رفتى و من نشستم و دست به سینه منتظر شدم تا برگردى . چقدر این جا سرده . نگاه کن که جاى من روى اون صندلى بازم خالیه . تقصیر توئه ... نخواستى به هیچ و پوچ قانع باشى ؛ نخواستى یه ذره شجاعت خرج کنى ؛ میدونستى که من بدم میاد ؛ میدونستى که نباید راهتو میکشیدى و میرفتى چون میدونستى که من دنبالت میام . حالا خیلى وقته که سرت رو روى این وان بزرگ تیز از تَنت جدا کردم . آخه من دیگه تیکه تیکه شدم از این زندگى عاریه اى ... از اینکه همه چى سرد و سخت و نصفه است مثلِ یه تخته ى ناتموم ، مثل یه شطرنجِ نیمه بازى شده و حیرون ... حالا تو رو کُشتم و از توى لوله خون چیکه میکنه . خواستم که دیگه نرى . من رو روى صندلى تنها نذارى . چشمام رو منتظر نگه ندارى . تو رو زیر کاشى ها لاى خشت و گچ چال کردم و خودم رفتم ... بهتره اونى که میره من باشم تا تو ... چقدر بهت گفتم بیا خودت رو به تنم بخیه بزن ، همین هیچ و پوچ رو وصله پینه بزن ... خواستم نگاهت رو با سوزن جوالدوز بدوزم به چشام و دستات رو به خودم بخیه کنم ... اما نمیشد روحت رو زنجیر کرد . آدم ترسو رو جون به جونش کنى همینه از درد میترسه . تو ترسیدى براى همین محکومى به موندن زیر همین وان و توى همون گچ . بذار من برم . من میرم و تو با جنازه ى افقى کنار دیوار نبودنم رو روى صندلى حس کنید . وزن داره . باور کن.

no:1

 

من رو به رویش ایستاده اَم ؛ میزنم رود رویش ، نقب میزنم ؛ مثلِ سه تار و صدایش که شُد خاطره ى عشقِ ناودان ِ گریان و بارانِ هراسان ؛ چِک چکانِ گذشته ؛ چِکه چکه از وجودم میرَود دَر . مثلِ روحى هنگامِ مرگ . شبیه سایه اى که از آن میترسم ؛ مثل کارِ اشتباه که از آن میلرزم به یادش . همه چیز در آیینه میسوزد ... میشود پاره و خاکستر ؛ میتکانم سیگارم را ؛ دود میشوم ، میروم زیر شیروانى ، صداى سه تار و باران ، بارور میشود از خاطره ى کهن ، سیگارم شعله میکشد در کنجى ؛ گرم خوب است ، اما خاکستر میشود از سوزش ... بیشترِ گذشته در رود میرود ... مثل فصل که تمام میشود . مثل تقویم که بسته میشود . مثل صبح که تمام میشود . مثل ابهامِ عمیقى که در نگاه گُم میشود من در آیینه پیدا نمیشوم ؛ چون ترکیبى از روزهاى خوب اما مشوش ... تر میشود آیینه گریه میکند . همه چیزهاى روشن را خیس میکند ... هیچ چیز در پشتِ جِرمینش نیست . آیینه ، من و خاطره ... همه گذشته ایم . مثل زنى که از خون اَش . مثلِ رودى که از خروشش .

no:2

ما داشتیم زندگی میکردیم ؛ همین کنجِ دنیا ؛ یه وجب خاک سهمِ ما بود ؛ هى ! ما داشتیم با هم می خندیدیم ، غذا میخوردیم ، قهر میکردیم ، عشق بازى میکردیم … همین جا ، زیرِ سقفِ خدا ، همین کُنجِ دنیا … که یک هو خدا بهمون یه بچه داد … نعمت بود بچه . . . برکت بود . . . دست و پاگیر نشد . . نه . . . حتی  جامونم تنگ نشد …تازه  پنجره هامون بزرگ ترم شد … خواب و خیالمون هم پر رنگ و لعاب تر که یک هو  تو روی  سرمون خراب شدى …  تو ! . . . تو مَردِ منو گرفتى ، تو آسمون رو سنگِ لحدمون کردى ، تو خاک و خرمنمون رو به آتیش کشیدى … از ( ما ) من موندم و یه دلِ پُر درد ؛  یه سینه پر از شیر براى بچه اى که چراغِ خونه بود … حالا اون همین طور که داره سینه مو مِک میزنه داره میره که بمیره ؛ حالا خون فقط جلوى چشمامو نگرفته ؛ خون از رگ و قلبم یه جون تازه ای بهم میده  که با چنگالِ انگشتاى باقى مونده ام ،  ریشو ریشه ات رو از همین یه وجب خاک بر دارم . من زنم … فک نکن همه کَسم رو گرفتى ؛ کَسى نیستى ؛ سیاهِ کلوخ اندازِ رویاها … تا تهِ دنیا با صداى هزار کابوس و بمب اتم و با صدای انفجار هزار بغض ، تا ته دنیای منهدم  قسم میخورم ، قسم به همین جا که وایسادم ، پشت همین شیشه قسم ، به سینه ی پر شیر و دوری مردم قسم ، به رویاهای نرسیده ام قسم ، به خورده شیشه های توی اتاق خواب قسم به آرزوهای خراب شده  . . . که تا تهش میام ؛ خرابشون میکنم توى سرت . تو کوچیکى … فقط بلدى فرار کنى … اما من هر ماه میفهمم که زن اَم … من هر ماه باروَرم … من هر ماه بزرگ ترم … من هنوز خاکِ داشتنِ بچه و خونه و زندگى رو توى زهدانم با لَش مرده ام این سو و اون سو میکشم  . . . هستى منم ؛ ممتد من ام … (ادامه دارد ...) من اَم . . .  تو بزن بچاک. از چنگال من اما گریزى ندارى … من مادرم ! 

no:3


من در صندوقچه ؛ مشتى دروغ دارم و کلید و رازِ گره هاى بسته  ، اما در تو هیچ نشانى از جستن نیست ؛ زیادى به من اعتماد کردى … این اشتباه بود … همه ى ساحره ها شاخ ندارند ای  نادان ! گاهى دلى از حسرت دارند ! دوستت ندارم . برو !

no:4

 


قبل از تو یه بچه ى دیگه هم بوده ... بهت نگفتن؟ خط عمرت درازه ، پیشونیت بلنده ... بختت رو یه مرد بسته ... مردجادوگر الان خودش یادش رفته ... یادش رفته که بختت رو بسته . . .  یه نفر عاشقته اما تو ردش کردى . . . دو تا  مسافرت دارى توى این چهار ماه . . .  تا بیست روز دیگه ، یه سوغاتى چیزى بهت میرسه . . . عدد مهمه این رو یادت نره . . .  بیستم هر ماه یه کار مهم میکنى . . . همینا رو میبینم  خُب حالا انگشت بزن  ببینم ؟  نیت کنی اول . . . به تو چه این فضولیا ... من همیشه همینم ... هر جا برم همه عاشقم میشن ... همین پسر جوونا ... از یه روزنه و سوراخى چیزى نگام میکنم ... گاهى دامنمو میرزنم بالا براشون . . . همه شون میخندن . . . نخند باور کن . . . دارم راستشو میگم . . . بازم انگشت بزن اما این دفعه نیتت خودت باشه نه من . تو که نمیتونی جلو روم بشینی و وانمود کنی عاشقم نیستی فکر کردی از سوراخ سنباهاییه که زاغ سیاهمو چوب میزنی بی خبرم ؟ میدونم که خوشگلمو یه جورایی منو دوست داری . . . یه جوراییم شبیه مادرتم . نخند . 

no:5

 

ضرب خورده ، جراحه !   حالا دیگه فقط من موندم ، اما نمیذارم صدات ، سایه ات ، اسلحه ى فولادیت ، چشمهاى آزمندت تا ابد توى ذهنم بمونه . دریا آتیش گرفت و تو خندیدى ، نفت روى آب شعله کشید و رقصید . . .  تو خندیدى ، پدرم و برادرم سوختند و غرق شدند . . . تو خندیدى ، اما من هستم ، هنوز به گِل ننشستم ، پشت سرت میشم یه حضور ابدى . . .  دونه دونه ى مفصل هاتو و تیکه هاى تنت رو میندازم توى همون کشتی که غرقش کردى . . . من کشتی رو بیرون میارم ، میکِشمش بالا . . .  یه جشن بى کران وسط اقیانوس میگیرم . تو رو تیکه تیکه لاى میخ و چوبهاش درز میگیرم . تو رو . . .  از من بترس . . . سقوط تو توى دست هاى منه . . . یادت رفت ؟ ضربت خورده ، جراحه ! جراح منم . 

no:6

 

 

غَرض از بازى، مَرضى بود به حُکمِ تمهیداتِ شیطنت ؛ نام اَش ( شنگول و منگول و حبه ى انگور ) … به شنبه شنگول و به دوشنبه منگول و جمعه ها حبه ى انگور می شدم ؛ که کلوخ اندازى که تو باشى با نقاب هاى غیر تکرارى بیایی و  تقه زنى به در و من هر بار بازى کنم ؛ بزنم به على چپ کوچه اى خود را … به بیراهه زنم و نشناسمت از قصد . . . دستهاى تو از زیر ِ در،  نشانِ خیال بازى بود ؛ راه هاى نرفته ات را نشانم دادى در آن آخِر هفته ى شوم … در انتهاى موقوف به انهدام … در که باز شد … ترسم از هوشیارى بود و نبودنِ حلقه ی نسترن ِ دور گردنت . . .  گرگ که آمدى ؛ با همان دستمالِ ململِ نازک ، گشاده کام ام را قفل کردى به گره اى کور و هندسه ى تنم را به تراشى   تیغ زدى . . . همه اَم را بُردى … حالا من نه تندیس ام نه خاطره ؛ من در نگاه این بازى پر غرض ... سر از بیابانى در آوردم که عرب نى انداخت.

no:7

سَردت نیست مَرد ؛ که خوب میدانم . سَر به سَرت هم نمیگذارم ؛ که خوب تر میدانى . . . نه تو سردت نیست مَرد . آن چشم ها اینک در زمهریرِ هیچ نیستند براى پوچ ؛ آنها در دستانِ گرم من  ، به تیله بازى هستند خوب و خوش و مشغول . . . و آن سَرِ پُر بار ، جمجه اى با افکارى نابکار روى دیگدان در حالِ پُختنِ عواطف است.  تو نگران مباش اى تَن . ای تَنِ گَرم !  دستانت در شانه هایم پیچ خورده ؛ زِ سُستى کاسته کمى هم دیج* ،  از بَس خجالتى ست .  فراموش کردم … پاها را نگران مباش که روى طنابِ رخت ها تمرین میکنند به شعبده  و راه رفتنی مرتب و راست  . . نه لیز خورده نه روی  زمین افتاده . . . مرتب و راست . . . محکم و استوار . . . گام زدنی شاهکار … اى پیکره !  آرام بگیر … همین قلبِ خاموشت را امان ده تا در سکوت،  شاعرى کند الباقى را بیخیال . . . گرمای تنت بس ! . . . رنج پرحجمت بس ! از ادامه خسته تویی. . . این را بدانی بَس !

* دیج : روی نهفتن . خود را دزدین . 

no:8


" حرف به گوشت نمیره ؛ از این گوش میشنوى از اون گوش در میره . مثل ِ خودت ! خو کردى به طویله و دام و طیور ... دارن منو میبرن ؛ بهم میگن دیگه کارى به کارت نداشته باشم . دارن میگن تو دیوانه اى ؛ فاسدى ... من توى هر قرارى پا به دو گذاشتم که برم و بیام  فقط واسه دیدن تو ،  دیدنت میون خاک و کاهِ اون جا ؛ حالا دارن میبرنم ... میگن تو مریضى ؛ میگن ممکنِ منم مریض شده باشم ... برنمیگردى نگام کنى ؟ هى با تواَم ؟!؟ به زور و زورکى دارن میبرنم ... میگن میخوان دوا درمونم کنن ... دروغ میگن دست مردمِ آبادى سنگه . . . میخوان سنگسارونم کنن . . .  میشنوى ؟ آقاجون عصبانى شده ... میخواد راحت بمیره ... وقتى راحت میمیره که  اولش من مرده باشم . که تقاص پس داده باشم ... تو جونى ... من نه ... تو باید بدونى که اون بیرون میخوان سر به تنمون نباشه ... همه آماده ان ... مادرت ناراحت و منتظره اما تو دل بسته ى ماغ کشیدن و موندن توى اون طویله اى ... منو نگاه کن ... صداى منو میشنوى ؟ علف و یونجه رو نشخوار نکن به من گوش بده . . . نگام کن .  راستى تو هیچ وقت فهمیدى اسمِ منو ؟ "

no:9

دریاچه خشک شده ، من هم  همین طور . تو هم همین طور و او نیز . چشمم به در هم  خشک شد تا که بیایی  و و دهانم نیز از ذکرِ (کجایی) . . . گرسنه ى ماهى هاى شورِ دور همى . . .  خوشى هاى ایامِ  ماضیه . . . تو در را بسته اى . . .  ما را نیز . . .  هر کدامِ ما در یک  جهتِ این اقلیم  آرزو میبافیم در خیال . کلید را برده اى یا که خورده اى  نمیدانم  و فرقش چیست  وقتی که زدن دق الباب جایز نیست . . .  اجاق خانه ى ما سالهاست که نم برش داشته . . .  کاش برگردى تا تمامت کنم . . .  تمام،  یعنى شروعی تازه . . .  من از بچگى از بلوغ و جوانى زنجیرم  در دستان  توست . برگرد این چشم انتظارى زیر پوستم کش می آید . . . .  زمان را کش می دهد و مکان را و دیوارها را بلند تر . . . سقف را بالا تر میبرد . . . حالا جنازه ی ماهی های ایام ِ ماضیه در این جا هویداست . . .   من هر روز تیغ ماهى ها را نگاه میکنم و پس مانده هایی را که تفاله ی  چیزی بود به نام اعتماد و عشق ای مَرد ! در این حصار که تو خواسته ای تنها شوره زار است . لطفا  برگرد و کلید را با خودت بیاور . 

no:10

* تصاویر آثار مهرداد ختایی است . *



 
comment نظرات ()
 
 
عکسی از دایان آربس که هرگز ظاهر نشد !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢
 

 

میس شانزه لیزه پشت ِ گوشی  تلفن گفت :" من همه شون رو سوزوندم ! . . . فکر میکنی با این کارها میتونی منو از خونه بکشی بیرون ؟ . . . . . . . خیلی خب ، دروغ گفتم من همه شون رو نسوزوندم . . . ببخشید ؟ . . . نه یه بار دیگه بگو چی گفتی ؟ . . . هیچ میدونستی که خیلی فاسدی ؟ . . . درست شنیدی ، خیلی کثیف و چندش و فاسد ، عوض هم نشدی . . . قبول . . . اما شرط دارم . . . چِشمت رو بده به من . . . واقعا داری میگی ؟ . . . باشه . نه میام . ساعت 12 شب ، همون کافه ی همیشگی . " 

و گوشی تلفن را گذاشت . بی حال و سست رفت و نشست پشت ِ میز چوبی گردش . به همه جا تارعنکبوت وصل بود . حتی دور آباژور کنار پنجره که خیلی دوستش داشت . تارهای نامرئی که با نور های کم رمق خانه میدرخشیدند . تارهای مشبکی که بیشتر فضا را اشغال کرده بودند . کبریت کشید و سیگارش را روشن کرد . سرش را بالا برد و به سه کنج سقف نگاه کرد ، کارتنک در هم تنیده ی پرحجمی برای خودش بزرگ میشد . مثل یک سلول در حال رشد و عنکبوت چاقی همان سه کنج برای خودش نشسته بود و چشم دوخته بود به میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه گفت : " تو چی میخوری که انقدر بزرگ میشی ؟" صدای عنکبوت از بالا فرود آمد .:" من خواب های تو رو . . . من حسرت های تو رو . . . همه ی حرف های توی دل تو رو . . . من چشم سوم دارم . . . من همه ی چیزهایی که میخوایی رو . . . " میس شانزه لیزه با دستش تارها را از هم جدا کرد و نزدیک سه کنج شد . :" تو خیلی برای خودت پروار شدی و پر رو ! برو از خونه ی من بیرون . " عنکبوت خندید . . . دستهای پرزدارش را به هم مالید و از میان قلاب زهرآلود جلودهانش خون بیرون چکید . . . میس شانزه لیزه یک هو به خودش آمد . از این یک هو هایی که کارساز است و معلوم نیست از کجا سرش توی دل و جان آدم پیدا میشود . پنجره را باز کرد . هوای سرد نم دار وارد شد . تارها برای خودشان حرکات موج وارانه ای داشتند و مثل پشمک دور اشیای خانه میپیچیدند . میس شروع کرد به تمیز کردن خانه . از آن تمیز کردن های وسواس طور . تار عنکبوت ها را  گوله کرد و توی گونی ریخت ،  با دستش عنکبوت ترسناک را  محکم گرفت و امیان انگشتان دستش له و لورده اش کرد . مفصل های تار عنکبوت میان انگشتان  میس شانزه لیزه شروع به ترکیدن کردند  . میس شانزه لیزه جنازه ی له و لورده ی او را هم  در گونی  انداخت و سر گونی را با طناب بست  و از پنجره پرتش کرد بیرون . بیرون باران میبارید و هوا مثل همیشه گرفته بود . بوی نا خانه را برداشته بود . صدای چکه های آب که توی ظرف های لعابی میریخت همیشه میترساندش . فکر میکرد بالاخره یک روز این سقف اُریب چوبی میشکند و روی سرش خراب میشود . پنجره ای که روی سقف اریب دار بود پر از برگ های زرد رنگ پاییزی بود که خیس شده بودند و به شیشه چسبیده بودند . به ساعت نگاه کرد . همیشه خراب بود . فکر کرد باید حمام برود حاضر شود و همه ی یادگاری ها را ببرد . قابلمه را پر از آب کرد و توی شومینه گذاشت . هیزم را به زحمت روشن کرد و کنارش نشست . انگار همه ی حواسش را از دست داده بود . یادش نمی آمد آخرین بار کی غذا خورده ؟ صبحانه بوده یا ناهار یا شام یادش نبود . تا آب جوش بیاید رفت و یک تکه پنیر پیدا کرد و خورد . به زحمتش قورتش داد . چیزی راه گلویش را بسته بود .مثل هزار حرف نزده . مثل هزار خواب ِ ندیده ، مثل هزار روز که گذشته و تعریفش نکرده . نوک انگشتانش گرم شد . دستمال کهنه ای را برداشت و شروع کرد به گرد گیری خانه . آب توی قابلمه هنوز به جوش نیامده بود پس وقت داشت که دستی به سر و روی خانه بکشد . قالیچه ی کهنه ی کوچکش را برداشت و از پنجره آویزانش کرد و چند بار محکم تکانش داد . همه ی وسایل خانه را گوشه ای جمع کرد و شروع کرد به تمیز کردن زمین . کهنه را توی ظرف های لعابی میریخت و با آب باران کف زمین را تمیز میکرد . تمام شیارهای چوبی را . همه ی درزهای خاک گرفته را . روی عسلی ایستاد و حباب لوستر قدیمی اش را برق انداخت . چند بار صدای رعد و برق آمد و خانه را با نورش ، پر و خالی کرد . کاغذ های اضافه و دستمال های کثیف و کهنه را یکجا جمع کرد و توی سطل آشغال ریخت . آب جوش آمده بود . با احتیاط دو طرف قابلمه را با پارچه های ضخیم گرفت و برد توی حمام . آب گرم همیشه خراب بود و باید با اعمال شاقه خودش را میشست . قالب صابونش ته کشیده بود و داشت آب میرفت . سعی کرد با هر چه شوینده است خودش را خوب بسابد . فکر کرد کاش همیشه میتوانست این طور مرتب و منظم باشد . اما مدت ها بود میان تارهای عنکبوت نشسته بود و به چیزی فکر میکرد که عمرش تمام شده بود . 

جلوی شومینه ایستاد تا خشک شود . موهایش را شانه کرد و موهای توی برس را انداخت توی شومینه . یک پیراهن مخمل سیاه پوشید . با دستکش و کالاه . مثل همیشه . جوراب شلواری های پشمی اش را کنار زد و دنبال یک جوراب مخصوص گشت اما پیدایش نکرد . بدون همان چکمه اش را پوشید و از توی صندوقچه ی زیر گرامافون دفترخاطرات را بیرون آورد  . با احتیاط بازش کرد . هنوز گل های پیچ امین الدوله و رز های آبی میان کاغذ ها عطر داشتند . هنوز آن دست خط توی دفترچه را دوست داشت و هنوز دوست داشت آن دستهایی که آن جملات را توی دفترچه نوشته اند توی دستش بگیرد و بگوید هرگز ترکم نکن . . . . بیشتر از همه هنوز عاشقش بود . از پنجره توی کوچه را نگاه کرد . کالسکه چی بی اینکه خبرش کند . دم در ایستاده بود . مرد بی سر ، با شنل سیاه رنگش بیرون کالسکه منتظر بود . میس شانزه لیزه در را بست و پله های مارپیچ چوبی را پایین رفت . از درگاهی بزرگ خانه عبور کرد . مرد بی سر دست میس شانزه لیزه را گرفت و او را سوار کرد . توی اتاقک کالسکه همیشه یک چراغ قرمز روشن بود . عاشق بوی مخمل صندلی ها بود . عاشق صدای اسب ها وقتی شیهه میکشند و از چاله های شهر عبور میکنند . . . به کافه ی همیشگی ته شهر رسیدند . شلوغ بود . انگار این نقطه ی شهر هیچ وقت زمان ندارد . همیشه به راه است . همیشه پر جنب و جوش است . وارد کافه شد . او را دید . او پشت میزی کنار پنجره نشسته بود . مثل یک تندیس مقدس . با همان ادکلون همیشگی که می شد از میان آن جمعیت شلوغ تشخیصش داد . زنی داشت توی کافه آواز میخواند و دور هر میز عده ای نشسته بودند به نوش و عیش . میس شانزه لیزه نشست پشت صندلی . نگاهش کرد . چشمش را در آورده بود و توی مشتش گرفته بود . مرد مشتش را جلو آورد . مرد دستش را رو کرد . مشتش را باز کرد و کره ی چشمش را گذاشت کف دست میس شانزه لیزه و دست میس را بوسید . :" حالا اون دفترچه رو بده . " میس شانزه لیزه که عاشق مرد یک چشم شده بود و هنوز دوستش داشت گفت :" تو بدون این چشم خیلی بد ترکیبی میدونستی ؟ تو میدونی که نمیتونی دیگه حتی لنگه ی این چشم رو هم داشته باشی ؟ میدونستی ؟" . . . مرد لیوان نوشیدنی اش را بلند کرد و گفت :" به سلامتی هر چی که نمیدونیم . " . . میس شانزه لیزه گفت :" برای من چیزی سفارش ندادی ؟ الان دیگه نمیتونی برام چشمک بزنی ؟ دیگه هیچ زنی نمیتونه نگات کنه چه برسه که . . . الان دیگه حتی منم به زور رو به روی تو نشسته م . " مرد خندید . میس شانزه لیزه لیوان را از مرد گرفت و باقی مانده اش را نوشید . دفترچه را به مرد داد . مرد دفترچه را برداشت و بی هیچ حرفی چند سکه روی میز گذاشت و رفت . مرد که رفت میس شانزه لیزه فکرش هم نمیکرد که دیگر تا آخر عمرش او را نخواهد دید . پشت میز نشست و دور و برش را ورانداز کرد . . . منتظر بود که مرد برگردد . . . کافه کم کم داشت خالی میشد . مرد برنگشت . میس شانزه لیزه آخرین سیگارش را روشن کرد و شروع کرد به گریه . همان موقع دید زنی رو به رویش ایستاده است . با موهای کوتاه و چشم های غمگین درشت . زن گفت :" میتونم بشینم این جا . . کنارتون ؟" نشست . شروع کرد با میس شانزه لیزه حرف زدن . توی دستش یک دوربین عکاسی بود . گفت :" چرا گریه میکنی ؟ به من بگو . . من به حرف هات گوش میدم . " میس شانزه لیزه گفت :" فکر میکنی یک زن تنها . توی این ساعت . توی این کافه . میتونه برای چی گریه کنه ؟" زن شانه بالا انداخت و گفت :" نمیدونم . . . شاید دلش برای کسی تنگ شده یا . . . " بقیه ی سیگار را زن گشید و با هم از کافه بیرون رفتند . این بار دو زن توی کالسکه نشستند . کالسکه چی به راه افتاد . میس شانزه لیزه توی کالسکه به زن گفت :" میدونی اون یک چشم نداره و با این وجود من عاشقشم . . . اون عوضی حاضر شد چشم مصنوعیش رو به من بده و دفترچه خاطراتمون رو بگیره . . . نمیدونم چرا برنگشت . . . چرا اون دفترچه رو خواست . . . یه جور بدی ام . " زن دست میس شانزه لیزه را توی دست گرفت و هیچ نگفت . با هم رفتند به خانه ی زیر شیروانی . چه خوب که خانه تمیز بود . . . البته زن که دایان نام داشت بعدا گفت برایش خیلی جذاب تر بود که تار عنکبوت ها و ان تارهای مخوف را میدید . قرار شد میس شانزه لیزه هر جا که دوست دارد و همیشه مینشیند بنشید . بی اینکه فکر کند قرار است از او عکسی گرفته شود . زن گفت اگر من نبودم چی کار میکردی ؟ میس شانزه لیزه گفت .. . دم این دیوار چمباتمه میزدم یا خودمو میکشتم نمیدونم . زن که دایان نام داشت شروع کرد به عکس گرفتن از میس شانزه لیزه . . . با هم شومینه را روشن کردند و میس شانزه لیزه دور شانه های نحیف زن یک پنوی پیچازی انداخت . گفت :" تو از خودت نمیگی ؟" زن گفت :" کار من تویی . . . و کسایی که همه از کنارشون رد نمیشن . . . کسایی که همه ازشون میترسن . . . تو صورت ترسناکی نداری اما ازت میترسن . . . " میس شانزه لیزه اخم کرد و گفت :" چرا ؟ فکر میکنی درونم یک چیز وحشتناکه ؟" . دایان گفت :" بله . یه قلب بزرگ که بیش از حد عاشق میشه . این بده . " میس شانزه لیزه گفت میتونم ازت بخوام توی یه ژست خواص ازم عکس بگیری ؟ 

میس شانزه لیزه ، هیزم ها را برداشت و لباسش را انداخت یک طرف و مثل یک نوزاد به خودش پیچید و رفت توی شومینه . دایان از او ، از چند زاویه ی مختلف عکس گرفت . این عکس هرگز در آرشیو او ثبت نشد . دلیلش  این است که میس شانزه لیزه بعدا فیلم را از دوربین بیرون آورد و نور به همه ی نگاتیو ها برخورد کرد . عکس از بین رفت و میس شانزه لیزه تمام نگاتیو ها را توی شومینه انداخت . دایان از او خداحافظی کرد و به او قول داد که دوباره برمیگردد . 

بعدها در هیچ جا هیچ عکسی از میس شانزه لیزه دیده نشد . حتی دایان آربوس هم دیگر به آن خانه نیامد . شاید بعد از آن شب بود که با مرد عجیب و غریب همسایه اش آشنا شد و فراموش کرد که زنی با موهای قرمز توی شومینه خزید تا او ازش عکس بگیرد . 

این داستان به بهانه ی زندگی و عکس های عجیب و جذاب دایان آربوس عکاس مورد علاقه ی بلاگ نویس جزیره در کهکشان نوشته شده است . 

فیلم Fur اثر استیون شینبرگ ، برگرفته ای از لحظاتی از زندگی دایان آربوس است . در تمام بخش هایی که از این فیلم ( خز ) صحبت شده حتی اشاره به اقتباس هم نشده . . . این برداشت و تصویری است که کارگردان فیلم از زندگی دایان آربوس عجیب و شگفت انگیز دارد . وقتی فیلم را دیدم هرگز نمیدانستم دایان آربوس میتواند بعد های مختلف زندگی را از منظر دوربینش روایت کند . نویسنده ای جذاب بود در عکاسی و عکس هایش در فضاهای بسته بسیار برایم آشنا بودند . او حدود 60 سال پیش از کاوه گلستان به دنیا آمده بود و قطعا عکاسی کاوه گلستان تحت تاثیر عکس های این زن بوده  با این قاطعیت که فضا و جنس ابژه و سوژه های توی عکس و همین طور چیدمان توی کادر که همان فضای اصلی ست کاملا با عکس های شهر نو ی گلستان همخوانی دارد و خب این اشکالی هم ندارد . فرانچسکا وودمن که در بیست و دو سالگی با سلف پرتره هایی که با تنظیم فنر دوربین از خودش می گرفته سی  و پنج سالی بعد از دایان آربس به دنیا آمده است . . .  دایان آربس متولد 14 مارس 1923 و فرانچسکا وود من متولد 1958 و کاوه گلستان 1950 با این حساب عکاس آوانگارد ما 60 سال دیر تر از عکاسان آوانگارد جهان - که جالب هم هست هر دو زن بودند - به دنیا امده است . هرچند مقایسه این عکاس ها با هم اشتباه است اما به لحاظ تشابه و تازگی در شیوه ی کارشان بد هم نیست یک قیاس سرانگشتی کنیم و ببینیم در هر عرصه ای چقدر با تاریخ پیشرفت در صنعت و هنر در تاریخ جهان عقب هستیم . با این حال اگر بخواهم در مورد نگاه زن و حرکت زن در این رابطه بنویسم باید بگویم اصلا زنانی که همچون دایان آربس ، نداریم . با آن نگاه و زندگی خاص و البته با توجه به جامعه ی مردسالارانه ای که داریم . . . که تا همین امروز هم خود را یک شاخه ی ممتاز بشریت میدانند و از پیشرفت زنان غمباد گرفته ، دچار نارسایی مغذی و روحی میشوند هم بعید نبود اگر همچین زن عصیانگری با این دیدگاه و با این شکل زندگی - که با سوژه های عکس ها در هم آمیزد - مواجه میشد او را سر به نیست میکرد . هرچند این سر به نیست کردن معنی اش کشتن نیست . . . او را تحقیر میکرد . . . یا تهمت میزد و از دایره ی زندگانی حذفش میکرد . چقدر این عدم پیشرفت میتواند از جامعه باشد ؟ به نظرم خیلی هم این مردسالارانگی قدرتی ندارد چون زن های خاص که در زمان خاص به اروپا سفر میکردند و زبان فرانسه میدانستند و مجسمه میساختند و نقاشی میکردند باز هم شبیه دایان اربس نیستند . . . آنها هر کدام یک جوری توی زندگی خصوصی و سنتی خود هستند و این چسبیدن به خود و نداشتن جسارت برای کندن از هر آنچه که عرف است و دلیل برای کشف هر آنچه که وجود دارد برای تبدیل آن به هنر عصاره ای نیست که در زنان ایرانی باشد . .. حتی فروغ فرخزاد با اینکه این همه هوادار دارد زنی نیست که بتوان او را عصیانگر نامید . . . اگر این زن در این روزگار بود اصلا نمیتوانست شعرهایش را چاپ هم کند . پیشرفت او مدیون طبقه ی اجتماعی اش و البته آشنایی او با طبقه ی سینمایی و فرهنگی بود و همینکه از خانواده ای بود که خیلی چیزها را اخ و تف محسوب نمیکردند باعث شد او در آن زمانه به راحتی بگوید گنه کردم . . . و همین یک گنه ناچیز او را تا سرحد یک بت کرده است حال آنکه صد سال قبل از او در کشور دیگری زنان طوری در عرصه ی هنر پیشتازی میکردند که امروز حتی نمیتوانیم تصورش را کنیم . 


 
comment نظرات ()
 
 
افسون معبد سوخته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳
 

افسون ِ معبدِ سوخته

نام ِ نمایش چقدر اهمیت دارد ؟  آیا شناسنامه هایی که این روزها برای آثار هنری دیده می شوند که کُپی دست چندمی از اثری اصیل هستند دلیلش این نیست که علیل اند و از بیان خود عاجز یا نه کاملا برعکس میخواهند با نام ِ خود مخاطب را با پیش فرضِ اصلی آن اثر اصیل موجه کنند و خودشان را به رخ بکشند ؟ اتفاقای که در همه ی حیطه های هنری می افتد ، در سینما ، بیشتر از همه و در نمایش هم کماکان این نام های غیر اصیل ، هویت ِ اثر را معرفی میکنند . خروجی اش هم معمولا آش در هم جوشی از آب در میاید . شناسنامه ی نمایش ِ ( افسون ِ معبد سوخته ) اما این طور نیست . نامی است مختص به خود ، نامی که معرفی کننده ، سئوال برانگیز و ذهنیت ساز است . . . همان قدر کنجکاوی برانگیز . مکان : معبدی باید باشد . . . این معبد صفت ِ سوخته را حمل میکند . از خود میپرسیم . چرا معبد سوخته است ؟ جواب در نام ِ نمایش مستتر است ، افسونی در کار است . افسون ، رازناک ، ترسناک ، در جدال با تقدیر و با حکایت هایی آمیخته با تمثیل همگون است . آیا به دلیلِ خاصی معبدی میسوزد ؟ نام نمایشنامه این بار را با خود حمل میکند که با – معبد – رو به رو ییم نه مسجد یا آتشکده ، محلی برای عبادت که یا از چین و ژاپن میاید یا از هند . . . چرا مکانی مقدس سوخته است ؟ همین چرایی خود به کفایت پتانسیل آن را دارد تا تماشاچی آگاه برای دیدن نمایش حواس و خیالش را پر بدهد به خیال نویسنده و کارگردانی که خیال را به رخ میکشاند . بروشور که با مینیاتورهای ژاپنی وار در تا های تو در تو ، جلد ِ این شناسنامه است ، ما را میبرد به فضایی ژاپنی وار . . . آدم های نمایش : سه تن اَند . پانته آ بهرام ، حمیدرضا آذرنگ و مهدی پاکدل . باید نمایش را دید تا بتوان درست قضاوت کرد . نویسنده : نغمه ثمینی . کارگردان : کیومرث مرادی . حتما اتفاقی این بازیگران را کنار هم نچیده اند . . . باید دید . . . در امتدادش لغزید تا درک کرد که این سه بازیگر که به هم نمیخورند و نمیایند در این نمایش افسون وار میتوانند همگن شوند یا خیر . سالن استاد سمندریان در تماشاخانه ی ایرانشهر در اختیار صحنه ای است که پیام فروتن آن را با شمایل اپرای مادام باتر فلای ، خیلی استیلیزه و مینیمال تراشیده و به معبدی سوقش داده است که پیش روی تماشاگر است . در انتها سه در که هر کدام به صورت کشوئی باز و بسته میشوند ، در میان حوضچه ای ست – مثل همان حوضی که در شکلک بود – در میان همیشه آب اهمیت دارد . . . این شاید که از ویژگی های اساطیری نویسنده و نمادهایی که در ذهنش آگاهانه و یا نا آگاه بر میاید سرچشمه میگیرد و روی آب حوضچه گل های کوچک نیلوفر . همان طور که میدانیم گل نیلوفر در عرفان شرق معناهای متفاوتی دارد . پله های کوتاه . . . در میانه . . .  و در سمت چپ و راست صحنه دو سکو رو به به تماشاچی جلو می آید . گل نیلوفر هشت پر که در متن نیز به آن اشاره دارد نماد هماهنگی علت و معلول کیهانی است ، نماد پاکی و اینکه میتواند در لجنزار نیز رشد کند . او با پاکی تمام میتواند در این آب کثیف زنده بماند . او – نیلوفر – عزلت نشین است . مثل همه ی آدم های نمایش . پس با شروع نمایش و روشن شدن صحنه همه ی تصورات پیشین درست از آب در میاید . بوی عودی نیز این مهم را تاکید میکند . از تیزر های تکثیر شده در فضای مجازی هم میدانیم کم و بیش با چه گریم های عجیبی رو به رو هستیم . کیمونویی تن ِ زن معبد نشین است . موهای سفیدی دارد . او روایت میکند . مونولوگ نمیگوید . اصطلاحا ( اَساید ) است ، راوی . . . اما این راوی در نمایش ساختارگرای نغمه ثمینی جا به جا میشود . ما زاویه ی دید چند گانه یا راشامونی داریم و به همین ترتیب ساختار داستان با دگرگون شدن زاویه ی دید ساختمانی نو و وارونه قسمت مخاطب میکند . گمان میرود که طرحی ارسطویی پیش روست حال انکه با تغییر این زاویه ی راوی ها طرحی اپیک و در نهایت مدور را به رُخ مان میکشاند . داستان از چه قرار است . طرح کلی داستان را میشود در یک خط نوشت . شاید هم نه در یک اصطلاح پیش پا افتاده ، مثلث عشقی . اما واقعا این طور است . داستان طرح مختصری از عشق یک طرفه دارد ، از همان هایی که در نمایشنامه های چخوف میبینیم . تفاوت و امتیازش بر این است که ای جهت های یک سویه علت هایی دارد که نمیشود به راحتی ازش گذشت .

علت ها ، همانا سبب هایی است که شخصیت ها را ساخته است . شخصیت های نمایش : زنی گوشه گیر ، عزلت نشین ، در معبد . . . راوی اول . . . با موهایی سپید . . . ابتدا از خودش میگوید . . . چقدر دارد حقیقت تحویل مخاطب میدهد ؟ او خود بارها در ترجیع بندهایش از ماخولیا نام میبرد . . . برده ی توهم بودن بهتر از رفتن میان حقیقت ترسناک است . زنی است به قول خودش کارکشته و درنده که سامورایی ها را نیز از وسط به دو نیم کرده و کلی برای خودش قدرتی دارد و از همه بیشتر اراده ای در این گوشه نشینی و هدفی . . . زنی که شاید هرگز مردی ندیده است . شاید که نه از ابتدا اعتراف میکند . . . چقدر این اعتراف هایش صادقانه است ؟ او تکرار میکند . . . زن گمان میکند تمام رازهای دنیا را میداند . . . او با شگفتی از جملاتی حرف میزند که نمیدانیم منظورش چیست و این قفل و چیستان در انتها برای مخاطب باز میشود . . . چون به فرزندت رسیدی او را بکش . چون به جسدت رسیدی او را بکش . . . شاید مقصود کشتن نفس است . . . او در یک معبد زندگی میکند تا اینکه به شیوه ی فیلم های اونی بابا و یا کوایدان ، ناگهان در معبد را میزنند . زن – مرد نقاب دار که نقشش را حمیدرضا آذرنگ – ایفا میکند از او میخواهد که آنها را راه دهد . . . پناه دهد . آنها . . آنها دو نفر هستند. زن نیز سئوال میکند . آنها را راه میدهد به شرط جواب دادن به پرسشی – مثل افسانه ی ادیپ و سئوال هایی که ابوالهول از ادیپوس پرسید ، شرط ابوالهول نیز همین بود اگر ادیپوس رازی را پاسخ دهد میتواند وارد شهر شود . و در این نمایش هم این ساختار و این نقب زدن به اساطیر یونان را در شمایل ژاپنی وارش میبینیم . . .

زن آنها را برای وارد شدن به معبد مشروط بر افشای رازی میکند . . . سخنی چیزی که خودش نداند . . . پسر جوان – مهدی پاکدل – پاسخگوست . . . زن معبد نشین آنها را راه میدهد . کوتاه سخن آنکه عاشق مرد جوان می شود . اما زن تازه وارد – حمیدرضا آذرنگ – یا مرد نقاب پوش ، به او گوشزد میکند که این پسرک قلبی و روح مردانه ای ندارد و اصلا این جهانی نیست و با تناسخ و فکر تبدیل شدن به علف و یا پروانه دارد زندگی میکند . . . یک همچین جوانکی است . . . اما نمایش وقتی از زاویه ی دید مرد نقاب پوش – آذرنگ – ذکر میشود متوجه گذشته ای میشویم . . . متوجه ماسکی که زده . . . میفهمیم مرد پیر – نقاب پوش – سالها پیش عاشق زن بوده است . او به دلیل عشق بودا و عرفان ، ذکر هفت روز گوشه نشینی را اززیر زبان مرد بیرون میکشد و خودش را برای راهب یا بودا عزیز میکند و گردن بند مخصوصی هدیه میگیرد . . . زن به مرد دروغ میگوید : اگر ذکر – راز – را بگویی تا ابد عاشقت میمانم . دروغ گفته است . عاشق نمانده . عزیز و معتکف دیر و معبد میشود و مرد همواره دنبال او و عابد مثل مجنون میرود . . . سایه به سایه . . گام به گام . . . حسرتی حتی به طعام آنها که با هم میخورند . . . با این حسرت و طردشدگی چگونه کنار بیاید ؟ او معجزه ای میکند یا سحری میکند و گل نیلوفری را تبدیل به پسرکی میکند – مهدی پاکدل – و به شیوه ی داستان های کهن  ایرانی  از هنگام خلقش از او میخواهد که به محض دیدن اولین زن ، یک دل نه صد دل عاشق زن شود . . . خودش نقاب میزند . نقاب یک پیرزن . . . با او این ور و آن ور میرود . . . میگذرد زمان . . . با او تا معبد میرود . میخواهد او عاشق زن شود . . . و از دیدن این عشق تقلبی به جان این دو انداخته کیف کند . آن ها را کنف کند . . . غافل از آنکه پسرک عاشق پیرزن شده است . . . حتی نمیداند که او نقابی به چهره دارد . پسر ، قربانی است . . . پسر از این بازی زخم میخورد . . . از اینکه عاشق کسی شده است که نه مادرش هست و نه پدرش . . . و آن که نه مادرش است و نه پدرش و سیماچه به صورت دارد خودش عاشق زن معبد نشین بوده و زن معبد نشین در این پیری عاشق پسرک . . . در این میان ، در جملاتی که ذکر میشود آثار شدید هایکو و البته المان های شاعرانه ی ژاپنی که امیخته شده با ادبیات نمایشی بهرام بیضایی است به چشم میخورد . . . گاهی این متن با محتوای داستان پیش رو همخوانی ندارد . . . شاعرانگی زبان از تقطیع آن کاسته و به گمراهی میرود . . . گاهی سخت یاد نمایش در ایران می افتی و گاه با نشانمایه ی ماه و جیرجیرک و ... میروی توی ژاپن . . . ادبیات حراف ما کجا و تقطیع شاعری ژاپنی ها کجا ؟  آنها هر سه قربانی هستند . . . هیچ کدام قهرمان نیستند . . . اما در این میان بازیچه ی دست ِ دو دیگری پسرک بی گناهی است که تعریفش از عشق فرق دارد . پسرک اعتراض کنان هنگامی که پنهانی راز بین این زن و مرد را میشنود شاکی می شود . او اذعان دارد که ماه در پیراهنش دارد – نرینگی – وجود دارد . . . همچنین جملاتی این چنین میگوید در جان من صد شکوفه ی آلو عطر میپراکند به صد گوشه ی جهان و . . . . پسرک نمیداند که چرا کینه همچین سرانجامی برایش رقم زده است – کمی داستان ادیپ وار میشود . پسری عاشق خالق اش ، مادر یا پدرش میشود – البته بد هم نیست زیرا عشق خیلی قدرت بیشتری در تاخت نمایش دارد . نمایش قصه گوست نه معما گو . . . بازی ها کاملا  طبق دیالوگ های نوشته شده در حد اقل حرکت و ژست های ژاپنی وار ، کاملا پخته است . . . بسیار قابل قبول . . . حمیدرضا آذرنگ پیش از این ، تجربه ی بازی هایی مشابه هم را داشته و دیدن او در این نقش سخت است . . . ان لحن همیشگی اش غیب شده است . . . او مردی با نقابی زنانه با دو صدا ی متفاوت ایفای نقش میکند . . . همین طور مهدی پاکدل که البته اگر در انتخاب بازیگر شخصی ریز جثه تر را بر میگزیدند بهتر بود باز هم توانست از عهده ی این نقش برآید . آن سه در معبد آبنوس حبس رازهایشان شده اند . . . فرار و چاره ای نیست . . . عاشقان پس زده شده . . . عاشق نزینه ای شدن که عاشقی نتوانتد کرد ! افسوس . . . او- پسرک ، مهدی پاکدل – از رنج دانستن میگوید . . . همانند ادیپ . . . او میداند که به چه دلیل به این جهان امده . . . او را خلق کرده اند تا ابزار انتقام شود . او یک جورهایی عاشق خالق شکنجه گر و کینه جویش میشود و این خود رنجی است . دیالوگ ها در این جا بیشتر به ترجمان ِ ادیپوس میماند و از ایرانی بودنش کاسته می شود . . . شاعرانگی یونانی در ان هویداست . . . شاید درست باشد که بگوییم این نمایش کمی شبیه نمایش – نو – ی ژاپن است  که عناصر کلام موسیقی و رقص در آن هویداست . .  موسیقی خیلی کاربرد درستی دارد . . . خیلی خودش را به رخ نمیکشد . . . هم سرایانی هم نیست . . میتوان پژواک عامدانه ی چرخان صداهای پخش شده از بلند گوهای سالن را نوعی هم سرایی و هم نالگی نامید . . . اینکه بازیگر خود به – احساس – تبدیل می شود و این تبدیل شدن جز از پرداختن به شخصیت های نمایش نیست . که این از عهده ی نمایشنامه نویس توانا و کارگردان کاربلدش بر آمده است . این نمایش با توجه به مدرن کردن همان تئاتر نو ی ژاپن تبدیل به سخن مترلینگ میشود که میگوید : "هر موجودی که ظاهر زندگی دارد بی آنکه زندگی داشته باشد به نیروهای فوق بشری متوسل میشود . بنا بر این  ظاهرا این مرده ها هستند که با صدایی شکوهمند با ما حرف میزنند . " پسرک که از عذاب هر دو ی دیگر بازیگرها در عذاب است در حال ذکر مونولوگ هایی است که رنجش را عیان میکند . . . نمایشنامه نویس در این بخش کاملا وابستگی و تعلق خاطر خود را به عصاره ی اصیل و اصل تئاتر یونان و هسته ی اصلی نمایش در جهان نشان میدهد . . . در انتهای نمایش زن معبد نشین معبد را میسوزاند و این تنها پسرک است که نمیسوزد . . . شاید انتظاری بیشتر برای پایان داشتیم . . . پایانی نه با این سرعت شاید با کمی تشدید در روایت نه به رخ کشیدن دیالوگ های زیبا که مهارت نویسنده را نشان میدهد اما زیادی است . . . شاعرانگی زیادی است . . . کمی حوصله سر بر . . . ذکر ازنام  نیلوفر و بازگشت به  تعبیر های آن از بار دراماتیک نمایش میکاهد . هرچند که فضای خوبی برای به نمایش گذاشتن بازی بازیگر است – مهدی پاکدل - . بی نوا پسرک که خاکستر ندارد ! با موسیقی محزون و زیبا و تاریکی فضا نمایش تمام می شود . دوست داشتیم که این صحنه را قرمز تر نارنجی تر ببینیم . . . شاید در به اوج رساندن  آنچه نام نمایش است کمک میکرد . 

برای دیدن عکس های بیشتر روی لینک ( افسون معبد سوخته )کلیک کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
معرفی یک نقاش از پیچخانه ی میس شانزه لیزه : شیرین اژدری شولی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٥
 

پایان نامه ای عجیب و جذاب 

100/100

آورده اند که روزی ، زنی بی صورت و پُر روح و گُم سیرت ، نامش را به غیر مترقبانه گذاشته بودند سرکارِ علیه میس ِ شانزه لیزه . میگفتند روزگاری به سال بگذرد که یک شود ، در اندرونی در گوشه خزیده و به دورش تاری عنکبوت ِ خانه تنیده . . . او پشت این تار های مشبک با پراهن قرمز ِ لازمه ی قصه ، نشسته ، سر در دو کاسه ی زانو فرو کرده ، از یک میشمرد تا صد و از صد عقب گردا میکند تا صفر شود صفر . بهار که گذشت نه ، شاید هم تابستان بود اما قطعا پاییز سرد بود ، به ماه مهر ، مهر ماه بود که دانه های انارخشک را که در نخی تسبیحش کرده بود در حلقش ریخت و با ناخن های بلندش پرزِ تار عنکبوت ِ حالا شده صاحب خانه را چنگ بزد و به بیرون گریخت . مثل هر بار و مثل هر پابرهنگی هایش . به خیابان زد و زد به آنچه دلش میگفت این مراد است و باد برای تو این بقا . . . چه بودش را میگویم . اندکی صبوری لطفا . . . در کوچه های ناشناس ، پی خویش ِ نمک نشناس به دنبال ِ گرفتن ِ سرِ طناب ِ خط بود تا رویش راه برود . کج کرد راه . رفت تا خانه ی شعبده باز ِ شهر در آن کنج های نمور همیشگی . . . زیر باران  های همیشگی . . . با بی چتری دائما . . . در مساحت خانه ی مردک زمین نشست . دو زانو و زل زد به دو چشمی که مثل زعال سنگ ، سوز بر هر دلی میزد و قندیل را نیز به آتش میکشید . . . باور کنید . . . نگاهش را دوخت به چشم شعبده باز . شعبده باز که مشغول ِ اره کردن انگشت هایش بود و همین طور استخوان های مهم ِ لازمش را میشکاند و سرشان را میمکید و خون را میچرخانید در دهانش گفت :"  برهان گو منم ، اول و آخر نیز منم ، آن که میکشد و میکُشد منم ، آتش منم ، آب منم ، باد منم ، راه منم تو کجایی که بیایی و روی راه ِ من که حریر ظریفیست بروی به رقاصی زنک بیچاره ؟" میس شانزه لیزه بلند شد و دهانش را باز کرد و گفت :" من را ببوس تا بدانی که طعم این لب های پوست پوسته ، این صبوری ماهانه ، این ماه های کنجانه ، این کنج نشینی عارفانه آتشی بر وجودم نهاد شعله ور . . . داغ تر از هر شعبده ای ، مرا ببوس اگر شعبده دانی به شرطی که آتش نگیری " مرد که ننگش بود که بسوزد . . . یا که استغفرالله بور شود و آبرویش زمین ریزد و چشمش کور غیرتش پیش زد بریزد روی زمین و آب شود گفتا :" ننگ بر بیحیایی که تویی " میس شانزه لیزه دست مرد گرفت و شمع را از روی میز بر بداشت . . . شمع را که روشن بود . . . با شعله ای رنگین کمانی در دهانش کرد و ها کنان گفت ای شعبده باز جعلی حریر طناب تو به یک اشارت من ِ عزلت نشین ریش شود ای خویشِ سابق . . . شعبده باز که گوشه ای نشسته بود و کارتها را بر میزد . . .گفت این جعلی بازی ها ، بازی بتاز بر دشمن ِ ناز است که نامش ترس است .  . حال که ترس رها شدی تو را بر من چه حاجت ای زن ِ خیس ِ استخوانی . میس شانزه لیزه . نزدیک مرد رفت . رفت نزدیک تر . تر شد از عرق که از تنگی دل میچکید هر قطره اش . . .هر عرقش عبیری بود مشک انگار . . . مرد مشامش میشنید و زمین را میدید و ورق ها را همچنان بر میزد . میس دست برد بر موهای بلند مرد . از سرش کِش باز کرد . چنگ بر موهایش زد و چشمهایش را روی دستان مرد دوخت . گفت :" خط و نقش من چیست ؟ آن را بنویس ، دستم بده ، از هر آنچه نانوشتنی است . . . با من شعبده کن . . . از من بنویس . . . از من این لج تو از چه چیزیست ای کوه غرور و "شعبده باز . کاغذی برداشت و گفت :" ای سیب  بی رنگ ، زیر گنبد کلیسا دم دنیا دراز است و خطِ پاره پاره ی سرنوشت تو آنجاست . به ساعت فلان بدان جا بر و   و نقش ات را بردار و از پی کلاغ ها مرو " میس شانزه لیزه موهای مرد را از چنگالش رها کرد . کاغذ را بربداشت و خدا میداند چند فصل گذشت تا نقطه چین ِ نقشش را ببیند ، هر شب و روز گدای در کلیسا شده بود و حضور شعبده باز جعلی در خیالش ظِل ظلیل! تا اینکه یک روز سنگ شد . سنگی نشسته . . . برنز . . . سخت . . .منتظر . . . آمدند ، نقشش را زدند . . عکسش را در هزارتوهای مجازی و حقیقی بر در و دیوار زدند . . . و این است مردمی که مرده دوست اند در تلذیذ فضا جنازه میشود از قضا ، غذای روح ! در این میان میشد این تقدیر شوم تغییر کند . . . به عقب که برگردیم . . . تصور کنیم این چنین ، روزی از روزها میس شانزه لیزه که میدانست نباید از پی شعبده باز مشهور رود که به کلاغی میمانست که به دنبالش که روی خانه خراب میشوی گفت بسا که مرد ارزان نمای خوش ادا را به حال خود میکنم رها و میسپرم خود را به دست ثانیه ها ، شاید بتوانم روزی شعبده بازی . . . خط خطی ، راه راه ، چهار راه ، دوراهی را یاد بگیرم . . . یا خودم بشوم خطی خطوطی ، کشیده شوم . داخل بازی ، نقش بگیرم . . . یا خودم نقش بشوم که دختری از راه رسید . این تلخک حقیر صغیر ، میس شانزه لیزه را بدید و گفت از تو نقش میبندم ، ای سیب سرخ  سبز و سیاه بگذار نقش من شوی . میس شانزه لیزه که این جمله ی مقطع کوتاه را چندان نگرفت به جدیت به شلی و ولی گفت باشد سرت به سلامت . . . همه چیز به فراموشی سپرده شد . . زمان و ماه ها گذشت و رودها رفت و ابرها بارید و بادها وزید . میس شانزه لیزه در خانه دور پتو نشسته و شعر میگفت اندر مزید ِ خوانایی و بینایی که ناگاه در زدند . پتو از دور خود باز کرد . باد به شیشه خورد و پنجره شکت ، باد تو آمد و با میس رفت دم در با میس چون سایه ایستاد و همراه با صدایش ، تومان بگفتند :" شما کیستید ، چیست این ؟" پشت در نفری بود ناشناس . . . بسته ای در دست داشت . روی زمین بگذاشت و برفت . میس شانزه لیزه که بازش کرد به قداست عدد پنج ، پنج تکه از خود را دید . . . از لحظه هایی که فراموشش کرده بود در دوری شعبده باز و گذر فصل و برف و باد و بوران . . . یادش افتاد آن وعده ی قلبی که روزی دخترکی بدو بداد چقدر در نجابتی استوار در چهارچوبی محکم با این تصاویر بی قرار آرام گرفته اند . آنچه انتظارش میرفت که شعبده باز هفت خط انجامش دهد از پس یک زن جسور برآمده بود و چه چیزی قوی تر از اینکه کسی بیاید . . . روزی . . . نمیشناسیش . . . کاری انجام میدهد که باور هم نمیکنی . . . در مخیلیه ات هم نمینجد . . و آن این است . 

معرفی میکنم : شیرین اژدری شولی

پایان نامه ی ایشان که در رشته ی نقاشی در دانشگاه هنر و معماری دانشگاه آزاد شیراز بود تحت عنوان – فمنیست -  با عنوان : تفاوت ها بر اساس 5 عکس از بنده به تصویر و از نظرگاه ایشان حک و تحلیل شده است . استاد راهنما : سرکار خانم دکتر نیما ادهم / داور : سرکار خانم مریم برهمند بوده اند و ایشان نمره ی نوزده از این پروژه ی سخت گرفته اند . سخت بدین معنا که فمینیست واژه ی تکراری و دستکاری شده ای است که  در این پروژه بر اساس فکر شیرین اژدری پیش میرود بدین طریق که ا و  اعتقاد دارد :" فمینیست سبک زنی ست که نمیخواهد دچار رکود فکری بشود . میخواهد آزاد عمل داشته باشد . قدرت انتخاب و تصمیم گیری داشته باشد . به هیچ وجه دنبال برتری نسبت به مردها نیست . یک زنِ بیزار از مرد هم نیست . میخواهد در امور شخصی اش خود تصمیم بگیرد و مستقل باشد . " او ادامه میدهد :" انتاب این موضوع بر میگردد به زمانی که کلاس های تئوریی در این باب داشته است و تصمیم نهایی برای انتخاب موضوع پایان نامه اش را زمانی میگیرد که آثار کلاژ خانم سانازسیداصفهانی ، نویسنده ی کشورش را میبیند " او ادامه میدهد :" آثار ایشان خیلی مرتبط بود با موضوعی که بهش فکر میکردم . با اندکی تغییرات در ترکیب بندی و رنگ ، با تکنیک رنگ روغن روی بوم و با سبک سورئال شروع کردم به کار . "

این میشود همان شهاب سنگی که از میان هزار ستاره میگذرد و این زنان کشور ما هستند که از مردان ضعیف ترسو که بند ِ صد جایزه و گالری هستند میتوانند به چم و خم روان یکدیگر رسوخ کنند . حتما سانازسیداصفهانی از این داستان شگفت زده شده است . تبریکات میس شانزه لیزه و همه ی اعضای عجیب و غریب جزیره در کهکشان نثار شیرین اژدری  شولی . 

 

120/80- تکنیک : رنگ روغن ، بوم / سبک : سورئال - موضوع : فمنیست

عنوان مجموعه تفاوت ها 

پ.ن : شیرین اژدری برای گرته برداری و اقتباس از عکس ها از سانازسیداصفهانی اجازه گرفته است . نوش جانش باد . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
فروشنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸
 

( فروشنده )

آیا فروشنده ی اصغر فرهادی اقتباسی از ( مرگ فروشنده ) آرتور میلر است ؟  آنچه میدانیم این است که در تیزر و عکس هایی که برای تبلیغ ِ فیلم در معرض دیدگاه مخاطبان قرار میگیرد ، بخش هایی از صحنه های تئاتر هم در آن وجود دارد و این نمایش – مرگ فروشنده – ی میلر است . البته وقتی این را می فهمیم که فیلم را میبینیم . ضرورت ِ انتخاب ِ این نام بر سرفصلش چیست ؟ آیا بناست اصغر فرهادی از فروشنده ی میلر همان تضاد رویا و واقعیت ، فشار اقتصادی و ساختمان های بلند و نظام قدرتمند مالی که قشری را له میکند نشانمان دهد یا خیر ؟ کدام شخصیت ِ مرگ فروشنده و فروشنده ی فرهادی میتوانند با هم قابل قیاس باشند ؟ نام ِ فیلم ِ فرهادی – مرگ – ندارد . صرفا – فروشنده – است . شاید این حذفِ نام دلیلی دارد که با دیدن فیلم دریافت شود . قرائتی که از نمایشنامه شده است چقدر در تصویر دیده میشود ؟ چقدر در دیالوگ ها گفته می شود ؟ آیا تضاد اندیشه های متفاوت و از دو نظام اقتصادی بهتر و برتر ، جهان رو به توسعه ی افراد شرور و تیزهوش و جهان رویایی و خیال پردازانه ی افراد کم هوش و عاطفی در این فیلم باید دیده شود یا خیر ؟

جواب ِ هیچ کدام از این سئوال ها در فیلم آقای فرهادی نیست . از آنجا که اعتبارِ یک اثر هنری ، خواه ادبیات باشد ، خواه سینمایی یا نقاشی به هیچ وجه با معیارهای جشنواره های جهانی و مدالهای قسمت شده اش کسب نمیشود اما غرور ملی را نوازش میکند و پس از سالها از سفر پازولینی ها ، میتوانیم بعد از کیارستمی و مخملباف ها با اصغر فرهادی هم سری توی سر ها باشیم و بعد از کسب جوایز جهانی  موتورِ مرورگر اینستاگرام و گوگل را با نام – شهاب حسینی – و – فروشنده – و – اصغر فرهادی – بسوزانیم . ما قطعا از دریافت هر جایزه ای خوشحال می شویم و این تنها به سینما برنمیگردد اما لازم است بدانیم هرگز هیچ اثر هنریی ، با مدال و تندیس و جایزه ، اصالتش نشان داده نمیشود . آنچه باقی است و جاودانه ، به کمک کمپانی ها در اذهان ثبت نمیشود .

فروشنده مثل سایر فیلم های اصغر فرهادی ، در نماهای داخلی گرفته شده است . اتفاقی که کمکش کرده است او را نزدیک به تئاتر کند ، این تاثیر را در دایره زنگی همسر ایشان هم میبینیم . همین طور در دوستان دیگری که میخواهند شبیه فرهادی عمل کنند تا جایزه بگیرند و فیلم خوب – ملبورن – را میسازند . . . سئوال این جاست ، چقدر فاصله بین تئاتر و سینما هست ؟ وقتی ابزاری لازمه ی سینماست چرا باید این قدر محدود عمل کنیم وقتی ضرورت ندارد . وقتی فیلم فروشنده شروع میشود و در تیتراژ آغازین ساختن دکور تئاتر – مرگ فروشنده – را میبینم گمان میکنم باید یک رابطه ی موازی ، یک قصه ی مربوط از دل نمایشنامه توی این فیلم باشد و من را جان به لب کند . . . . منتظر سکانس حذف شده هستم ( مثل درباره ی الی . . . . مثل جدایی نادر از سیمین . . . ) شروع فیلم ، همان قسمتی است که در تیزر مشاهده میکنیم . ساختمان بر اثر کندن زمین توسط بساز بفروش های شهردار عزیز و پیمانکاران بی سواد ، دارد نشست میکند و ترک برمیدارد . ناخودآگاه یاد اجاره نشین های داریوش مهرجویی می افتم . اصلا باور نمیکنم که شروع این فیلم همان بخشی است که در تیزر آورده شده است . وقتی تیزر را میبینی ، گمان میکنی برشی از اواسط فیلم را پخش میکنند . . . بازی شهاب حسینی در همان ابتدا در مواجهه با نشست کردن ساختمان مجهول و سر و بی حواس است ! تعجب میکنم . . . هرچند دیالوگ ها ادا می شوند اما انگار منتظر این اتفاق بوده اند و آن وسط فرار از خانه همراه ِ همسرش رعنا – ترانه علیدوستی – عماد – شهاب حسینی – به کمک زن همسایه میرود و پسر علیل او را از ساختمان خارج میکند . تا اینجا به حس انسان دوستی عماد پی میبریم که حاضر است در این شرایط که خانه دارد روی سر همه خراب میشود زنش را رها کند و به کمک پیرزن همسایه برود .


ساختمان ِ در نظر گرفته شده ، لوکیشن جناب فرهادی ، همان خانه های کوچک و کنار هم در آپارتمان بی قواره ی این روزهاست . میتواند فیلمی در همین آپارتمان های زشت و بدسلیقه ی بساز بفروش ها ساخته شود اما اندکی هوش و زیباشناسی سینمایی داشته باشد . بین کادرهای تعیین شده و نماهای فیلم در حال خفگی هستم . همان اتفاقی که در چهارشنبه سوری و جدایی نادر از . . . اتفاق می افتد . . . چرا یک فیلمساز میخواد از یک دکور زشت – به معنای واقعی – استفاده کند و یا یک مکان زشت را به زیبایی نشان ندهد ؟ این بدسلیقگی قابل قبول نیست . متوجه میشویم که رعنا و عماد زن و شوهری هستند که مشغول تمرین  تئاتر مرگ فروشنده به کارگردانی بابک – بابک کریمی – هستند . در این میان دوستانی هم دارند . مثل کتی – نامی که چند بار از زبان عماد می شنویم . . . در پس ذهنم این طور فکر میکنم که کتی یک روزی یک جایی با عماد یک دوستی داشته و امروز این دوستی صمیمی تمام شده و عادی است . . . از انجا که خیلی چیزها این روزها عادی شده است . . . خب . . . ضمنا عماد برای درآمد در مدرسه مشغول به تدریس است ((که در صحنه ی دیگری از فیلم، مدرسه ی متوسط پسرانه  تبدیل به  – دانشگاه و کلاس طراحی میشود و خدا میداند چرا ؟ )) او از ساعدی و (( گاو )) برای بچه ها حرف زده است . . . . کار خوبی میکند . از خودم سئوال میکنم ربط این گاو شدن ، مثل کرگدن شدن یونسکوست که عماد در جواب ِ سئوال شاگرد میگوید ما به مرور گاو میشویم ؟؟؟ ربط ساعدی به این قصه چیست ؟ شاید این ها کمی با زحمت بخواهد شخصیت ِ متمایز معلمی را نشان بدهد که بعدا از او عکس العمل خاصی قرار است ببینیم و حتما این عکس العمل را کسی از خود بروز میدهد که ساعدی خوانده باشد و تئاتر کار کند یک جورهایی خاص باشد هیچ اشکالی هم ندارد کاش در همه چیز این خاص بودن هویدا بود ؟ هرچند نمیشود عاشق شهاب حسینی جذاب نبود اما انتخاب او برای این نقش درست است ؟

گریم او در تئاتر فروشنده من را یاد گریم او در نمایش کرگدن می اندازد . . . حتی او به عنوان یک بازیگر جذاب و استار برای این نقش مناسب است ؟ حتی در تئاتر ؟ البته همه چیز جایز است اما وقتی فیلم جلوتر می رود بیشتر بر این باورم که این انتخاب اشتباه بوده است . فیلمنامه تلاش خودش را میکند که یک جامعه ی روشنفکر را با چسباندنش به روابط ساده ی دوستی و اتاق گریم نشان بدهد که موفق نمیشود . هنرمند بودن از طز لباس پوشیدن و حتی نحوه ی بودگی بیان می شود . . . چه عجیب که هیچ کسی در فیلم سیگار هم نمیکشد . . . این غیر واقعیت . . . این عصیانگری برایم جالب است . . . اگر تئاتر را از فیلم حذف کنیم به عماد و رعنا میاید که چه کاره باشند و چه شغلی داشته باشند ؟ آیا شخصیت پردازی رعنا درست است ؟ خیر . رعنا به عنوان یک بازیگر تئاتر ، در زندگی واقعی خودش بسیار معمولی . . . دور از لحظات خاص جنونی که معمولا اکثر هنری ها دارند . . . . دارد زندگی میکند . . . او به عنوان یک زن بازیگر تئاتر ، در برخوردش با اتفاقی که در فیلم روی سر مخاطب قرار میگیرد مثل یک دختر بی سواد  برخورد میکند .شاید در روستا هم زنان بین هم و با هم این طور نباشند . . . دست کم این طور نیستند .  .  . . . وقتی خانه ی عماد و رعنا روی سرشان آوار نمیشود انها در پی گشتن خانه هستند . . . آن هم ظرف بیست و چهار ساعت . . . ازقضا کارگردان دست و دلباز تئاتر در فیلم به آنها خانه اش را پیشنهاد میکند . در این خانه زنی زندگی میکرده که همه ی وسایلش را در یک اتاق قرار داده است و هنوز نیامده که ببرد . شاید بیست دقیقه از فیلم کش پیدا میکند تا به نکاتی برسیم که سینما را تازه میخواهد شروع کند . همین اتاق دربسته . . . همین زنی که نیست جذاب است . وقتی در اتاق زن را میشکنند تا وسایلش را به پشت بام ببرند تا وسایل خودشان را در آنجا جای دهند . . .نشانه هایی برای ما رو میشود . . . مثل کفش . چون ما نمیتوانیم جوراب زنانه یا لباس زیر و ماتیک نشان دهیم فقط و فقط اگر باهوش باشیم با دیدن این کفش ها چیزی در پس ذهنمان باید به ما بگوید چه زنی ! او چگونه زنی بوده است ؟ اما آیا این کافی است ؟ خیر و البته که خیر . . . .زنی که لباس ها و وسایلش یش را در خانه ی بابک  گذاشته ، زن ِ بدکاره ای بوده که همه ی آپارتمان او را می شناختند و مشتری داشته است . . . پس نشان دادن وسایل یک زنی که این همه مشتری داشته میتوانست خیلی جذاب تر باشد . . . . میتوانست جز لباس مهمانی و کفش به اشا دیگری هم اشاره شود . . . خلاصه که هنوز در فیلم اتفاقی نیفتاده . . . . اما عماد و رعنا اسباب کشی میکنند و به منزل بابک میروند و البته ما نمیفهمیم این ماشین 206 وقتی دست رعناست چرا نشان داده نمیشود و چرا صبح که تمرین تئاتر نیست و عماد مدرسه است باید با تاکسی برود و بیاید شاید چون آقای فرهادی لازم میدانسته اند که در تاکسی عماد کنار زنی بنشیند که به او بگوید پاهاتو جمع کن درست بشین . . . البته شاید عماد هم – هرچند حلقه به دست دارد – بدش نمیامده که این کار را بکند ما که ندیدم . . . عصبانی میشود اما نه آنقدر که باید . . . این جا هم ساکت است . . . مثل عادی شدن روابط عاشقانه به دوستانه . . . مثل سکوتی که ارتباط ها بعدا به خود میگیرند و حرفی ندارند و انگار روزهایی از پیش وجود نداشته است . . . سعی میکنم بین همه ی نگاه هایی که بین رعنا و عماد صورت میگیرد اندکی عشق و علاقه پیدا کنم به لطف موسیقی علی عظیمی در اسباب کشی (من باد میشم میرم توموهات و ....) و چند جمله ی ساده با پسوند عزیزم . . . همه چیز تمام می شود و همچین رابطه ی گرمی بین این دو احساس نمیشود . . . در این بین وقتی سکانس های تمرین تئاتر را میبینیم . . . . متوجه بخشی از نمایش مرگ فروشنده ی میلر میشویم که زنی در حال حمام در خانه ی – ویلی = فروشنده  است که حضور کم رنگی دارد و میرود اما در فیلم فرهادی با شروع این صحنه و حمامی که زن نمایش میرود و موجب خنده ی تماشاچی میشود ازیرا که لباس تنش هست و مجبور است بگوید من که بی لباس نمیتوانم بیرون بروم ؟ مخاطب را خیلی توی فکر نمیبرد اما دقیقا چند لحظه بعد که رعنا در خانه ی تازه شان میخواهد به حمام برود متوجه شباهت های این نمایش و داستان رعنا میشویم و دوباره از خود میپرسیم آیا قرار است این حمام ربطی به حمام میلر داشته باشد ؟!!!! رعنا در خانه را باز میکند . . . گمان میکند عماد است . . . رعنا به حمام میرود و در حمام هم نیمه باز است . . . مکث دوربین روی در تنها بخش هیجان انگیز فیلم است . یعنی چه کسی دارد بالا می آید ؟ خب . . . نمیبینیم . . . به دو دقیقه نکشیده متوه میشویم عماد در سوپر مشغول خرید است و رعنا معلوم نیست در را برای چه کسی باز کرده است . یکی از مشتری های سابق زن بی هیچ دلیلی و با علم غیب از اینکه زن در خانه هست وارد میشود . حمام همان دم در است . . . سمت راست . . . اتاق خواب یک ور دیگر افتاده اما آقای فرهادی اشتباه دیالوگی دارند زیرا مردی که وارد میشود ظاهرا اول اصلا به حمام توجه نکرده و رفته توی اتاق خواب پول را توی کشو گذاشته و بعد رفته توی حمام و لابد توی این مدت هم رعنا دو سه باری شوهر عزیزش را صدا نزده است . . . این طور میبینیم که عماد میاید . رعنا را همسایه ها به بیمارستان برده اند . . . او رو به  مرگ بوده . . . تیو حمام پر از خون است و توی راهرو و پله ها هم خون راه افتاده است . ماجرا پلیسی میشود چون رعنا از رفتن پیش کلانتری و شکایت امتناع میکند و عماد هم همچین اهمیتی به داستان نمیدهد . . . همین بس که عکس های سر زن عزیزش را میبیند . . . نمیبینیم که توجه بیشتری کند . . . مثلا به او میگوید :" چی کار کنم شب میام پیشت میگی برو اون ور . . . میرم اون ور میگی نرو درو باز بذار نمیدونم چی کار کنم . " . " حالا بیا چایی ات رو بخور !"


جناب آقای اصغر فرهادی حدود یک ربعی با خودم کلنجار رفتم و انتظار داشتم بعد از این صحنه ی مهم فیلمتان از زبان عماد این سئوال را بشنوم :" کی بود ؟ چی کار کرد ؟ توی حموم بود ؟ تو هلش دادی ؟ چه شکلی بود ؟ چی کار کرد ؟ " هرچند فهمیدیم دست توی موهاش کرد اما این سئوالات مطرح نمیشود . بعد از مدت زیادی عماد میپرسد :" مگه نگفتی نگاش نکردی ؟" کاش یک تعلیقی میگذاشتید که ما فکر میکردیم رعنا با کمال میل برای خودش رفته و یک کاری کرده . . . شما با زیرکی در تقلیل شخصیت رعنا کوشیدید تا او ساکت باشد و نه اعترافی بکند و نه انتظار سئوالی داشته باشد . . . خیلی توی سرش بخورد و تک و تنها روی تخت بیفتد و به شوهر ش بگوید در اتاق رو باز بذار چراغ رو روشن بذار میترسم . . . میترسم برم دستشویی و حموم این جا . . . در رفتار عماد یک آرامش و بی خیالیی هست که انگار خب همچین ماجرایی هم رخ نداده اما میخواهد پی قضیه را بگیرد چون شما میخواهید نه او . شخصیت پردازی فیلمنامه اصلا درست نیست . همان طور که فیلمنامه به شدت دور از انتظار و بد است . . . به شدت لایتچسبک به میلر و داستان های پلیسی و خود شماست . . . با این وجود تمام سرپایی فیلم فروشنده از بازی درخشان شهاب حسینی ست که هست . وقتی تصمیم میگیرد خودش پی ماجرا را بگیرد . . . وقتی غرور مردانه ی جریحه دار شده اش را فرو میدهد خیلی درک نمیشود هرچند بازی اش درخشان است اما به لحاظ ذهنی درک نمیشود مردی که غرورش تا انتهای داستان ادامه دارد چرا راحت سر کار میرود . . . عصبانی نمیشود . . . داد نمیزند . . . عکس العمل های عصبی ندارد . . . چهار تا سئوال نمیکند . . . . منتظر است تا یک چیزی پیش بیاید تا او عکس العمل داشته باشد و بیچاره شهاب حسینی که این نقش سخت بد را انقدر خوب بازی کرد . . . همه ی مردهای فیلم یک جوری هستند . . . مردهمسایه هم به رعنا میگوید اگر اون مرد رو پیدا کردید منم کارش دارم . . . معلوم میشود که او هم با زن همسایه روی هم ریخته بوده و همه دنبال آدرس او هستند و خب او پذیرای بابک هم بوده . . . . بابک هم با او در ارتباط بوده است . این زن باید خیلی قابلیت داشته باشد چون میتواند با مرد کارگردان خوش تیپ معاشقه داشته باشد و در انتها میبینیم که با یک کارگر نانوایی هم میتواند رابطه داشته باشد . . . زنی با قابلیت های فراوان و کفش های زیاد . . . زنی که پیرمرد نانوایی هم دوستش داشته است . . . کارگردان و نانوایی در انتخاب زن همسلیقه هستند . آفرین . خب در ادامه ی داستان پلیسی فروشنده ، عماد عزیز که زیر پوستی از پولی که مرد متجاوز که حتی یک بار هم از زنش نپرسیده چه شکلی و چند ساله بود ، با خبر میشود لقمه ی غذا در دهانش میماند . . . .فکر میکنم لحظه ی شام فرح انگیز و خوب شدن ِ پر سرعت رعنا و همین طور آوردن بچه ی همبازی تئاتر به خانه شان چقدر لازم است و دلیلش چیست . آیا کسی که این طور سرش را در فیلم لقمه پیچ کرده اید میتواند با فشار پایین و بی سرگیجه برود روی صحنه ؟ آیا شوهرش ، دوستش نمیاید یک سئوال بپرسد که کسی که امد چه شکلی بود ؟ البته رعنا گفت نمیدانم هیچ ندیدم اما بعد از این ماجرا که رفت روی صحنه و نمایش را خراب کرد گفت نگاه یکی از تماشاچی ها شبیه اون بود . عماد سئوال میکند :" تو که گفتی ندیدیش؟" ما تصور میکنیم زن دارد دروغ میگوید نمیدانم شاید آقای فرهادی دوست داشته ما فکر کنیم اصلا قضیه ساختگی بوده و یک دوستی بین رعنا و یک مرد دیگر بوده و دارد همه را گول میزند . کاش جسارت ساخت همچین فیلمی را داشتید نه اینکه زن دروغ بگوید و ما هم دروغ او را باور کنیم چون چاره ای نداریم چون ما اصغر فرهادی ، ما را وادار میکنید که با عماد همحس شویم . البته به زور . . . عماد خودش از طریق ماشین (وانتی که مرد متجاوز جا گذاشته و نمیدانیم چرا ؟) او را پیدا میکند .

چرا مرد متجاوز ماشین و موبایلش را جا میگذارد . بعد از گانگستربازی کوتاه عماد که موجب کشف متجاوز میشود . ما پیرمردی را میبینیم که با او قرار گذاشته است . پیرمرد متجاوز در خانه ی قبلی عماد – که درابتدای فیلم بر اثر گود برداری داشت نشست میکرد -  وقتی پله ها را بالا می آید نفس نفس میزند و دارد جان میدهد و  ریق رحمت را سر میکشد . . . او قرص زیر زبانی میگذارد . او موهایش سفید است و قدرت بدنی بالایی دارد – چون شهاب را محکم به دیوار میکوباند – او مرد متجاوز است و بعد از گانگستر بازی عماد در خانه متوجه میشویم این پیرمرد بوده که به رعنا دست درازی کرده است . عماد تصمیم میگیرد او را در یک معامله ی برابر و یک تساوی قرار دهد می خواهد به همسر او بگوید که شوهر لب گورش چه کاره است . . . شاید این کار موجب شود سبک شود و همین که زن او هم بفهد و مرد خجالت بکشد . . . باری از غرور بر باد رفته ی عماد کاسته شود زیرا هر دو طرف رسوا شده اند . . . البته اگر بشود اسم این را رسوایی گذاشت . . . عجیب اینجاست که اصغر فرهادی حرفهای نامربوطی را از دهان پیرمرد به ما منتقل میکند . . . . اول رفتم تو . . . لباسها رو دیدم . . . ( به شعور مخاطب توهین نکنید . مردی وارد خانه میشود . . . پیر مردی است که نمیتواند پله ها را بالا بیاید . . . داریم میبینیم که دارد ریق رحمت را سر میکشد . . . برای رفتن به خانه ی رعنا و عماد هم میایست همین مقدار پله را بالا میرفت . . . پس قاعدتا وقتی میرسد طبقه ی بالا دارد هن و هن و لک لک کنان راه میرود اما طبق دستور آقای فرهادی او همین طور که بالا میرود به اتاق خواب زن میرود و پول توی کشو میگذارد و بعد میرود سراغ رعنا ) آیا این دروغ بزرگ با شعور مخاطب میخواند ؟ مردی که این همه پله را بالا بیاید و هن هن کند . . . و درست سمت راست در حمام باشد . . . به جای اینکه سلامی بدهد و سری توی حمام کند میاید میرود توی اتاق خواب پول میگذارد و در این فاصله هنوز رعنا در حمام هست و پیر مرد جان دارد و هوس میکند و تو میرود و کارش را انجام میدهد ؟چطور ممکن است . . .

دیدن پلان های بالا پایین رفتن از پله ، تکرار زیاد ان موجب تکرار گودویی نمیشود . . . موجب انبساط ساختمان های سیمانی و فشار طبقه ی بورژوازی نمیشود . . . .بلکه عدم زیبایی شناختی و وصله پینه کردن نما ها را نشان میدهد . . . خیلی قابل پیش بینی بود که عماد نمیخواهد مرد متجاوز را بکشد .. . لو بدهد . . . نمیدانم در ادامه تنها منتظر این هستیم که این بزن بزن چطور قرار است تمام شود . . . رعنا که مرد متجاوز را میبیند . . . آنقدر که انتظار داشتیم جا نمیخورد . لطفا نگویید بازی زیرپوستی . . . حتی انقدر سعی میکند عماد را منصرف کند که آدم خیال میکند دلش به حال پیرمرد سوخته و اگر این است چرا باید این همه ترس داشته باشد . . . چرا باید از شوهرش این قدر توقع داشته باشد . . . چطور انقدر راحت میگوید اگر مردی که به من تجاوز کرده را لو بدهی من از زندگی ات میروم بیرون . فکر میکنم این دیالوگ ها به شدت سطحی . . . سوار بر سهل انگاری مطلق نوشته شده اند و در لحظات تنهایی پیرمرد و عماد بهترین بازی ها را میبینیم و شهاب حسینی مثل همیشه با انواع نگاه ها با تن صدای دیگرش در فیلم . . . . که در بقیه ی فیلم ها نیست . . . سعی در ساختن تیپ پسر روشنفکر تئاتری مهربان را دارد . . . هنوز این حس درش مانده است . . . در انتهای فیلم عماد و رعنا رو به روی شیشه ی گریم هستند . . . مرد قلب ضعیف اما متجاوز فیلم هم با آمبولانس رهسپار بیمارستان شد و لابد زنده ماند که عماد و رعنا باز هم در حال بازی مرگ فروشنده هستند .

در نهایت فروشنده ، همان زن ِ فاحشه ی فیلم است ، که به نظر من نام فیلم نام این زن خود فروش است که بهترین شخصیت پردازی آقای فرهادی بود .

 


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و مردِ بی سر و جناب هولمز !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۱
 

میس شانزه لیزه ، دوربین به دست ( مرد ِ بی سر ) را نظاره کرد . او همچنان ، چون کوه ، استوار با کنجکاوی تمام ، تنی تنومند ، ایستاده بود در جنگلِ کوچکش ، میس شانزه لیزه از وقتی به ستوه آمد که از ناحیه ی مرد ، تیر های علامت ، میشدند پرت بر دریچه ی کوچک ِ حواسش . یک شب در خانه ی زیر شیروانی نشسته بود . به سقف نگاه میکرد ، سقف چکه میکرد ، برف میبارید . سقف سرد شده بود . سقف قندیل بسته بود . میس شانزه لیزه پتو را دورخود پیچیده و در دستانش - ها- میکرد . چراغ زنبوری برای خودش ، کنج دیوار ، کف زمین وز وز صدا میکرد . هیچ خبری از هیچ کس نبود . میس شانزه لیزه تصمیم گرفته بود برای تکراری نشدن روزهای خسته ی همیشه ، دست بزند به اموری غیر عادی ، تا بشکند این تکرار را . مثلا به سرش زد . . . توی خواب که بود . . . خوابش که نمیبرد در بیداری یا در همان لحظه ی خلسه ، که نمیدانست کجاست . . . پا برهنه برود قیچی را بردارد . گیس هایش زا بزند . گیس هایش که شهره ی عام و خاص بود . سرش که بی مو شد . . . پا روی موها گذاشت و رفت زیر لحافش . . . پتو را که دور خودش پیچیده بود به مردی زشت فکر میکرد . به مردی که او را دوست هم نداشت . . . به مردی که به او نگاه هم نمیکرد . . . همه ی فکر و ذکرش شده بود همان مرد ، کسی که حتی سر نداشت . . . به تخت خواب که برگشت . . . سرش را روی بالش که گذاشت بی وزنی موهایش خوشحالش کرد . فکر کرد کاش زودتر از شر این همه خاطره ی کش آمده ی قرمز خلاص میشد . به یک دنده اش چرخید و لحاف را میان دو زانوش گوله کرد . نخوابیده فکر کرد باید که ناخن هایش را هم بکند . . . دوباره از تخت بلند شد . . . یا تخت بلندش کرد . . . رفت توی حمام شفابخش . . . نشست توی وان و شروع کرد به چیدن ِ ناخن هایش . . . هر چه که از گذشته میروید باید که برود توی چاه . . . آن شب خوابید . سه شب و سه روز در خواب بود . . . خوابی بی کابوس . انگار همه ی رویاها و گذشته ها و آینده ها دست از سرش برداشته بودند . بعد از سه روز که چشم باز کرد دید زمستان شده است . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . مرد بی سر . . . قبلا در مورد این مرد بی هویت با کارگاه خوشتیپ قصه ها آقای شرلوک هولمز ، صحبت کرده بود . هولمز در حالی که چشم های نافذش را به آن سوی پنجره دوخته بود و علف میکشید با صدایی که از حنجره اش به رسایی صدای بهرام زند بیرون میزد گفت :" چند وقته که این مرد رو میپایی ؟" میس شانزه لیزه که آن روزها هنوز موهایش تا زانو دلبر میکرد ، در حالی که برای هولمز قهوه میاورد گفت :" من اون رو نمیپام اون داره من رو میپاد !" هولمز به طرفه العینی برگشت . دست از پشتش برداشت . . . همیشه هنگام دقت کردن ، دست چپش را مشت میکرد و به پشت میپیچاند . برگشت و گفت :" خانم زیبا ، تو اون رو میپایی نه اون تو رو ." میس شانزه لیزه روی صندلی لهستانی کهنه اش نشست . گفت :" تو همیشه همه چیز رو بهتر میدونی . . . فکر میکنی من اون رو میپام ؟" هولمز روی صندلی دیگر نشست و گفت :" اگر من همه چیز رو بهتر میدونم پس چرا سئوال میکنی ؟" میس بلند شد و از پنجره به بیرون نگریست . هیچ کسی توی بالکن بلوک سیمانی رو به رو نبود . هیچ کسی . . . هولمز که میان دود غرق شده بود پرسید :" این قهوه خیلی کهنه است ." میس شانزه لیزه گفت :" از دنده ی چپ بلند شدی ." هولمز گفت :" این قهوه خیلی خیلی فاسد شده . " میس شانزه لیزه رفت سمت گرامافون و یک صفحه گذاشت که تا نصفه میخواند . شروع کرد به رقصیدن :" من می رقصم و اون مرد از من عکس میگیره هولمز " هولمز به پاهای میس که کف زمین میچرخید و به دستانش که بیخودی تکان میخورد خندید . دست میس را گرفت و به طرف خودش کشاند :" اون مرد برای من یک نامه فرستاده ، اون مرد از اینکه تو دائم داری ازش عکس میگیری ناراحته . اون مرد یه مرد محترمه . " میس شانزه لیزه توی پنو که پیچیده بود از دست هولمز عصبانی بود و یاد و خاطره ی آن روز را مرور میکرد . خاطره ای آبکی . . . هولمز کاری کرده بود که میس شانزه لیزه مقواهای بزرگی بخرد و بیاورد و پنجره هایش را بپوشاند . فکر کرد بهتر است در این شهر خیس و بارانی زیر این رطوبت دائم فرانسوی غرق شود . یادش می آمد که هولمز گفته بود به سراغش می آید و می خواهد با همین کار قضیه را هم بیاورد . میس مقواها را روی زمین انداخته بود . بوی گیاه مخصوصی توی خانه پیچیده بود . . . میس در این بو بی خود غرق افسردگی شده بود . صدای جیر جیر پله ها آمد . . . با جیر جیرهای همیشگی فرق داشت . . . قدم های با صلابت هولمز بود . میس که موهایش را هم زده بود و توی دنده های خودش پنهان شده بود مثل جوجه اردک زشت همه ی تنش را توی پتو کرد . در خانه باز شد . هولمز وارد شد . عصایش را گوشه ای گذاشت و شانه های میس شانزه لیزه را گرفت و او را از دل پتوی در هم بیرون آورد . با انگشت پلک های میس را باز کرد . گفت :" هنوز هیچی نچسبوندی خانم !؟" میس شانزه لیزه گریه کرد . هولمز گفت :" خانم زیبا موهاتون کجا رفته ؟" میس شانزه لیزه همین طور که مثل عروسکی بی اختیار در دستان هولمز افتاده بود در حالی که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت :" همه رو چید . . اون مرد اومد و همه رو چید . . . اون مرد اومد و همه رو با خودش برد . . . " هولمز تلفن کرد به دکتر واتسن . . . واتسن که همیشه سر موقع میرسید تشخیص داد میس شانزه لیزه در اثر خوردن غذاهای فاسد ، مسموم شده است . . . او را توی کالسکه گذاشتند و به خانه ی هولمز بردند . میس شانزه لیزه توی تخت خوش عطر مردی خوابیده بود که رو به روی شومینه قاتل های عجیب را پیدا میکرد . مثل عنکبوتی بود که همه چیز را صید میکرد . هولمز نامه ای توی دستش بود . نامه را میخواند و حرفی نمیزد . دکتر واتسن گفت :" خیلی توی فکری تو هم باید استراحت کنی . . . چرا فکر میکنی اون مرد داره راست میگه ؟" هولمز گفت :" یک چیز ی مشکوکه ." واتسن در حالی که وسایلش را جمع میکرد و به سفر میرفت گفت :" تو الان  دوساله که درگیر این پرونده ای و هنوز نمیدونی اون مردی که سرش رو از دست داده چطوری سرش رو از دست داده و چطور زنده است . " هولمز به شعله ها خیره شد و دست چپش را پشت برد و مشت کرد . :" واتسن ، برو . . . من خیلی چیزها میدونم . . . تو هنوز من رو درست نشناختی . . . هنوز دوست داری توی حاشیه ها نگاه کنی . . . تو به قلب ماجرا نمیری . . . مسئله یک سر بی خودی نیست . . . مسئله از دست دادن سر یک آدم عجیب و مرموزه . . . کسی که این کار رو کرده یک زن بوده . " واتسن با تعجب و حیرت به هولمز نگاه کرد :" ببینم این مدت که من نبودم تو چیزی از این پرونده فهمیدی ؟ چرا یک تلگراف نفرستادی . " هولمز بلند شد . نامه را توی آتش انداخت و به واتسن در را نشان داد . : خداحافظ دکتر واتسن . . . همه چیز رو بهت میگم . " میس شانزه لیزه که توی تخت هولمز دراز کشیده بود . احساس کرد بوی ادکلون مردی توی مشامش است که میشناسد . . . احساس کرد نرمی این تخت و نور کم سوی اتاق را می شناسد . به سرش دست زد . یادش افتاد موهایش را قیچی کرده است . جان گرفته بود . خانم میان سالی که در خانه ی شرلوک هولمز کار میکرد رو به روی تخت ایستاده بود . با یک سینی . . . با رایحه ای که از بشقابش بلند بود . . . سوپ جو ! . . . میس شانزه لیزه نشست . . . :" خانم . . . !" میس شانزه لیزه همه ی سوپ را سر کشید . از تخت بلند شد . سراغ هولمز را گرفت . زن گفت :" ایشون با دکتر واتسن رفتند . " میس شانزه لیزه یک نخ سیگار روشن کرد و به زن گفت میخواهد توی اتاق تنها باشد . حاضر که شد میرود . توی اتاق تنها ماند . از توی کشو های هولمز چند نامه برداشت . . . کشوها را میشناخت . . . دست خط هولمز را هم میدانست . . . کلاه مردانه ای سرش گذاشت و پالتو پوست مشکی اش را پوشید و زیرش همه چیز را پنهان کرد . از پله های طبقه ی بالا پایین آمد . . . پا برهنه روی فرش پله راه میرفت . زن گفت :" کالسکه دم در آماده است . " میس شانزه لیزه گفت :" من بدون کالسکه میرم خانم . " در را باز کرد و توی خیابان راهش را کج کرد تا می خانه ی کنج ِ پایین شهر . درخت ها تکان میخوردند و مجسمه های بزرگ شهر را غول آسا تر و یا ترسناک تر نشان میدادند . میس شانزه لیزه . . . توی کافه نشسته بود . داشت نامه ها را میخواند و جرعه جرعه شراب توی حلقش میکرد . چند سکه روی میز گذاشت و رفت سمت خانه . حس کرد کسی دنبالش می آید . صدای رود خانه و حرکت بی امان موج ها توی گوشش فریاد میزدند . . . شب ها همیشه این صدا را میشنید . کف پاهایش توی گل و لای رفته بود . . . با این حال از اینکه کسی پشت سرش می آید خوشحال بود . . . وقتی به خانه خرابه اش رسید . . . مخصوصا در را باز گذاشت تا آن شخص بالا بیاید . رفت توی خانه . پالتو را در آورد و لباسهایش را . . . با یک کلاه ایستاده بود وسط اتاق . . . منتظر شد . کسی بالا نیامد . در را بست . وقتی در را بست پشت در یک کسی چیزی نوشته بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . با حروف روزنامه کلمه ها را به هم چسبانده بود . . . " تو زرنگ نیستی " . . . میس شانزه لیزه سرش گیج میرفت و در غرور سکر آورش میخندید . صفحه ای در گرامافون گذاشت و شروع کرد به رقصیدن و میخواست شمع ها را روشن کند و خودش را به مرد بی سر رو به رو نشان دهد . . . شمع های زیادی روشن کرد . چاقوی دسته بلندی از آشپزخانه برداشت و رفت رو به روی پنجره . . . پنجره ها با مقوا پوشانده شده بودند . مقوا ها را کند . مرد همچنان سر جایش ایستاده بود . . . بدون سر و داشت او را میدید . . . میس شانزه لیزه با ایمان و اشاره به او گفت :" سر. . . سر تو دست ِ منه . " . . . چاقو را توی هوا چرخاند . چاقو را توی دل شیشه فرو کرد . سرش را از شیشه بیرون آورد و در بارانی که می بارید داد زد . سرت دست منه . . . بیا سرت رو بگیر . . . رفت توی آشپزخانه . . . در یخچال را باز کرد . یخدان کهنه را بیرون آورد . . . با تعجب سر بریده ی مردی را دید . سر را از جا بلند کرد . . . آمد طرف پنجره . . . سر را نشان مرد داد . . . سرت دست منه . . . شروع کرد به خندیدن . . . همان لحظه صدای شرلوک هولمز را شنید . . . ":" خب پس کار تو بود ؟" میس شانزه لیزه هولمز را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدنش . . . :" تو اومدی اینجا . . . تو این سر رو توی یخدون گذاشتی ؟ چرا از من خواستی کاری کنم که نکردم . تو میدونی که من دوستت دارم . چرا ازم خواستی که این کارو کنم . . . تو میدونی که من برات همه کاری میکنم . " هولمز پالتوی میس را به او پوشاند :" الان یخ میزنی ." میس ، سرش را روی شانه ی هولمز گذاشت . :" یه سیگار بده " . . . شروع کردند به سیگار کشیدن . میس شانزه لیزه :" اون سر کیه هولمز ؟" هولمز گفت :" تو اعتراف کردی تو اون سر رو بریدی ." میس شانزه لیزه بازوی هولمز را نیشگونی گرفت و گفت :" تو توی نامه هات این رو از من خواسته بودی . . . همیشه هر وقت فرار میکنی . . .کارت اینه که منو بازیگر نقشه هات کنی حالا بگو اون مرد کیه ؟ چرا خواستی من براش نمایش بدم . . . اون داره منو میپاد؟ کی سر اونو بریده هولمز ؟" آقای هولمز در حالی که چشمانش مثل دو حبه ی انگور سبز توی صورتش میلرزیدند به میس شانزه لیزه نگاه کرد و گفت :" اون مرد منم . . . کتم رو بالا میارم . . .منم . . . شبا مواظب تو ام . . . اون مرد منم . . . تو منو نگاه میکردی هر شب . . . من دوستت دارم بانوی زیبا . " میس شانزه لیزه که گردنش سنگینی سرش را تاب نمیآورد توی اتاق چرخی زد و رفت حمام . . تیغی برداشت و ابروهایش را هم تراشید . . . :" حالا هم خانم زیبا هستم آیا ؟" هولمز خندید . اما سریع لبش را جمع و جور کرد . خنده به وجناتش نمی آمد . . . میس شانزه لیزه ادامه داد :" و آیا آن مردی که هنوز آنجا ایستاده و بی کله است تویی . . . اما تو که این جا پیش منی هولمز ؟ من می خانه رفته ام اما تو داری چرند میگی هولمز ؟" شروع کرد به خندیدن . . هولمز روی زمین نشست و زانو زد . . . :" میس شانزه لیزه اون مردی که توی بالکن میبینی واتسن ِ من ازش خواستم کتش رو بالای سرش بیاره . . . خواستم ادای منو در بیاره خواستم ببینی که اون منم . . . الان خودش میاد و همه چیزو میگه . . . " میس شانزه لیزه که چند لحظه ای توی فکر رفته بود . . . از هولمز ترسید . سر را از روی زمین برداشت . . . سر یک سر نمایشی بود که با گچ ساخته بودند . پرتش کرد گوشه ای . . . سر توی دیوار شکست . . . توی بالکن خانه ی رو به رو واتسن داشت با دست به انها علامت میداد . . . هولمز بلند شد و گفت :" تو هنوز حالت خوب نیست . . . من الان دو ساله که مواظبتم . . . " اون جا هیچ مردی نیست . . . هیچ کسی نیست . . . اون جا تفرج گاه منه . . . گاهی به منم سر بزن . . . بعد با زغالی که کنار شومینه افتاده بود . برای میس شانزه لیزه ابرو کشید و عصایش را برداشت و رفت .  


 
comment نظرات ()
 
 
لانتوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧
 

دوست دارم یادداشتم را با این شعر شروع کنم ، شاید این شعر واگویه ی همه ی کاراکترهای فیلم (( لانتوری )) باشد . 

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم : شرح دردِ اشتیاق . . . 

هر کسی از ظن ِ خود شد یارِ من / از درون من بجست اسرارِ من " مثنوی- دفتراول

شاید تا این لحظه زمزمه ها و داستان ِ فیلم لانتوری را همه میدانند . همه چرا میدانند ؟ چون همه در مکان ها و فضاهای عمومی و مجازی ، از اتفاقات پیرامون خود به سرعت و با جزئیات با خبر میشوند . با این حال همه چرا تحت تاثیر لانتوری قرار میگیرند ؟ چون ما - فراموش - میکنیم . ما اخبار را مثل یک لطیفه می شنویم و در واکنشی که از سر ناآگاهی است نه از سر آگاهی در موجِ تاریخی دست به دست میکنیم و خیلی زود از تب و تابش می افتیم . داستان ِ اسید پاشی آمنه بهرامی ، ماجرای تکراری اسیدپاشی های اصفهان به سرعت تبدیل به امری عادی شدند . فراموش شدند . رعب و ترس خود را از دست دادند . اما در این میان دوست دارم از اعتراضِ رضا درمیشیان عزیز به این امر اشتباه به واسطه ی حرفه اش تشکر کنم . دوست دارم از جرئت و قاطعیتش در ساخت فیلمی با این مضمون تشکر کنم . نه به دلیل اینکه تنها قصه ای را روایت کرده است . خیر . بلکه به دلایل متعدد . فیلم لانتوری با یک داستان یک خطی ، سرراست و ساده تعریف میشود . پسری به نام ( پاشا ) - نوید محمدزاده - ، که در کانون  اصلاح و تربیت بزرگ شده است ، عاشق زنی به نام مریم میشود ( نقش مریم را مریم پالیزبان ) بازی میکند . مریم یک سال پیش برای پسرخاله ی پاشا در تکاپوی گرفتن رضایت است . پسرخاله ی پاشا را اعدام میکنند . . . اما پاشا از همان لحظه مریم را در دلش حفظ میکند . شاید یک حس لحظه ای بوده ، شاید عاشقیت در یک نگاه بوده . . .اما مسیر زندگی او عوض میشود ، پاشا همراه دختری به نام - باران - که نقشش را باران کوثری ایفا میکند در این کانون به بچه های یتیم ، به بچه های بدسرپرست ، بی سرپرست ، بی پدر و مادر و بی سایه کمک میکنند . . . " به همه فکر میکنه جز خودش " . . . پاشا به همه فکر میکند جز خودش ، به لحاظ روان شناسی ذکر این جمله بسیار مهم است . یک جور -مهر بی دریغ - چیز که از خودش دریغ شده است را افراطی به دیگران میدهد . میخواهد سهم همه ی بچه های طفلکی را از جامعه ی حریص و فخر فروش بگیرد و دو دستی به بچه ها بدهد ، بهای این کار مهم نیست ، چگونگی اش هم مهم نیست . " مگه اونا از چه راهی در آوردن ؟" در این میان بعد از یک سال برخود کوتاه و آنی مجدد پاشا و مریم ، شعله ی عشق را در او شعله ور تر میکند ، میسوزاندش . تا جایی که او را تنها برای خودش می خواهد . درنهایت میدانیم به دلیل این حس مالکیت اسید روی صورت دختر میریزد ، او را با این روش از آن ِ خود میکند . به زندان میرود . دختر چهره ی زیبایش را از دست میدهد . مریم میخواهد که پاشا مجازات شود . مریم نمیبیند ، مریم زشت شده است ، مریم حتی یک لیوان خالی را آرزو میکند که ببیند . . مریم مرده است و زنده زنده نفس میکشد . پاشا در زندان با خودش حرف میزند :" هنوزم دوستش دارم .". " اون منو دوست داشت . منو دوست داشت اگر دوست نداشت چرا خندید ؟" در لحظه ی قصاص - ریختن اسید روی صورت پاشا - مریم او را می بخشد :" میبخشمش " ، " اون لحظه به خودم فکر کردم ، به تنها چیزی که دارم ، فقط بخشش بود ، بخشیدمش ." و در انتها طی حکم - نمیدانم بگویم عادلانه یا ناعادلانه - ی دادگاه پاشا به چهار سال زندان محکوم می شود و مریم به کارش ادامه میدهد . این خلاصه ی فیلم نیست . دقت کنید . این یک داستان کوتاه ، یک طرح خلاصه ی داستانی از این فیلم پر از گره است . 

فیلم دارد خودش را این طور توضیح میدهد . من یک تحقیق هستم . من یک مستند اجتماعی هستم . من صدای حرف ِ مردم هستم . من رضا درمیشیان نیستم . فیلم دارد بازسازی مستنداتی که دارد را با بازیگران درجه یکش به مخاطب منتقل میکند . سکانس های کوتاه و متقاطعی که از افراد مختلف - میوه فروش ، سرباز و دکتر و جامعه شناس و ...- جامعه میبینیم ، مثل شنیدن تعاریف و زاویه ی دید افراد مختلف جامعه نسبت به یک - پدیده ی اجتماعی - است . انتخاب بازیگران بسیار بسیار دقیق است . پریوش نظریه ، اردشیر رستمی ، بهناز جعفری ،  بهرنگ علوی ، نادر فلاح ، رضا بهبودی ، بهرام افشاری و  مهدی کوشکی . . . همه و همه برای آن نقش در فیلم بسیار درست انتخاب شده بودند . مهم تر : مهم تر چیست ؟ توجه کنیم که این آدم ها یک شکل صحبت نمیکنند ، دکتر به شیوه ی خودش با اصطلاحات خودش ، فرد عامی راست گرا همین طور ، تیپ و شخصیت شناسی و دیالوگ های این اقشار در تک تک این افراد در دیالوگ ها ، جمله ها ، نگاه ها ، مَنش ها ، بازی ها ، اکت ها و حتی در دکوپاژ کاملا دقیق و سنجیده و فکر شده است . 

رضا بهبودی ... او را میبینم . . . در پلان هایی که پشت سرش کاشی های سبز بیمارستان هستند ، او لباس پزشکی به تنش کرده است . او کمی تعاریفش از اتفاقات متفاوت است پس او یک دکتر متفاوت است . یادم می آید تئاتر - دستهای دکتر زملوایس ، نوشته ی نغمه ثمینی - او دکتری بود متفاوت . . . در این انتخاب رضا درمیشان به خودم و به بچه های تئاتر میبالم . . . به اینکه قدرتی که در فیلم وجود دارد از زمین ِ - صحنه ی نمایش - بلند می شود . به دقت انتخاب رضا بهبودی ایمان می آورم که انتخاب بهناز جعفری عزیز چقدر درست تر است ، او خود یک بازیگر عصیانگر است که شروع کارش را با رنج آغاز کرد و درخشید . . . او در نقش کوتاهش در این فیلم باز هم درخشید ، مثل استتوس هایی که میگذارد ، جسور است . اهل دل است . در این فیلم بازی روانش مثل چشمه است . به اردشیر رستمی و کارهای دیگرش خارج از حیطه ی تجسمی فکر میکنم ، به انتخاب باز هم درست کارگردان و بازی گرفتن از اردشیر رستمی عزیز که چقدر در شکل و بیان دیالوگ هایش از ته دل و عمیقا خودش ست . . . همانند رفتار خودش در کارهایش . . . میتوانست دیالوگ هایش را خودش هم بگوید . . . نقش بر او هم نشسته است . همان طور که بر کوتاهی نقش فاطمه ی نقوی . . . میروم سراغ لانتوری . . . بچه های دوست داشتنی و طفلکی فیلم . کسانی که در شروع آنها را چسبیده به دیوار سرد و آجری زندان میبینیم . همه شان را دستگیر کرده اند . دارند اعتراف میکنند . قصه این طور شروع میشود . ما ابتدا با ریتمی رو به رو هستیم که تا انتها خودش را حفظ میکند اما یک جاهایی از آن شتاب و ضرباهنگ اولیه اش کاسته میشود . در ابتدا با آنتروپی و داده های زیادی رو به رو هستیم . جملاتی که نمیدانیم چرا میشنویم و چه ربطی به هم دارند . جملاتی از آدم های مختلف کات . جملاتی از آدم های مختلف کات . . . دوباره جملاتی از کاراکترهای مختلف /کات . . . تدوین فیلم تشویقی طولانی دارد . کات /

بعد از شنیدن این جملات به لانتوری میرسیم . لانتوری میتواند یک ساخته ی ذهن زندانی ها باشد مثل - اصطلاح ابد و یک روز - مثل فرهنگ رایج در زندان ها شاید هم به قول آن مردم گوجه فرنگی فروش یعنی لات ها . . . لاشخورها . . . لانتوری میتواند به گروهی تعلق پیدا کند که میبینیم . آیا این افراد ِ بد را دوست داریم ؟ بله . چرا ؟ چون در همذات پنداریی که با تک تک کاراکترها پیدا میکنیم . . . متوجه میشویم که سهم کوچکی از زندگی داشته اند . آنها خودشان را درک میکنند . آنها به هم محبت میکنند . لانتوری های دزد میخواهند انتقام نداشتن هرآنچه را که نداشته اند از دارندگان جامعه ی اقتصادی بگیرند . آنها خود را به یکدیگر - تحمیل نمیکنند - آنها معنای عشق را دقیقا میدانند . این عشق در لانتوری کجاست . بگذارید من بگویم عشق را چگونه دیدم . در دستهای باران ، وقتی که موهای فرفری پاشا را کوتاه میکرد تا وقتی به سراغ مریمش میرود تر و تمیز تر باشد . باران میداند که پاشا عاشق شده است . باران به روی خودش نمیاورد . باران حس مالکیت ندارد . میداند که عشق یعنی آزادی و رهایی . باران عاشق پاشاست . وقتی از زندان میرود تا از مریم تقاضای عفو کند ، میگوید :" چشم های منو بگیر اما مال پاشا رو نه " این عاشقانه ی کم جان در فیلم بیش از هر عاشقانه ی کش دار شهرزادگونه را دوست دارم . ( گذشت ) . . باران از خودش میگذرد تا پاشا به عشقش برسد . . . او مچ مردی که نامزد مریم است را میگیرد - این می شود حسادت زنانه - وقتی این کشف را میکند و با عکس ها سراغ گروه میرود . ناراحت است . بیشتر ناراحتی او این است که پاشا گول مریم را نخورد . آیا تویی که داری این متن را میخوانی میتوانی متوجه شوی ؟ وقتی عاشقی و میبینی عشق تو دل در گروه دیگری دارد میخواهی که گول نخورد ؟ میخواهی وارد رابطه ی سالم شود ؟ آیا میتواند حس مالکیت خود را از دست بدهی ؟ این کار سخت تنها از عهده ی بعضی آدم ها ساخته است . 

پاشای قصه ی فیلم ، یک دوست دارد ، در کتابخانه نشسته است . او بیش از هر کسی میداند که پاشا چقدر در زندگی حفره دارد . او خیلی دقیق در انتهای فیلم به این نکته انگشت میگذارد :" هرجای دیگه ی دنیا اگر این اتفاق می افتاد جانی های داستان رو توی تلویزیون می آوردند و به بحث میذاشتن یه سره قضاوت نمیکردن ." اشاره اش به کشتار در یک مدرسه ی امریکایی است . جسارتی که در فیلم Elephant ساخته ی گاس ون سنت شاهدش هستیم . - کشتاری که در  در دبیرستان کلمباین افتاد - و حالا دلم می خواهد برسم به مریم و پاشا . مریم این طور معرفی میشود . دوربین عکاسی ، روزنامه نگار ، جذاب . مریم را دوستانش هم این طور معرفی میکنند " همه ی مردا عاشقش میشدن ، عصیانگر بود " او را میبینیم که در خانه ای لوکس - در نمای بیرونی - زندگی میکند و لباس های زپرتی نمیپوشد . سطح مالی و خانوادگی بالای شهری دارد اما تمام تعلق خاطر و دغدغه اش مسائل اجتماعی است . شاید بیشتر شخصیت مریم پالیزبان عزیز هم همین طور است . . . هنوز همان دغدغه ها را پایان نامه ی دکتری اش میکند . در مورد - خشونت - مینویسد و در فیلم هایی که از خشونت حرف میزنند حاضر می شود . مریم میگوید که مالِ هیچ کسی نیست . حتی مال خودش هم نیست . در فیلم خیلی درست پا روی انحرافات و لغزش های لحظه ای میگذارد و رویش مانور میدهد . . . - خنده ای ، قراری ، دادن لقمه غذایی در رستوران ، نگاه کش داری ، سئوال کرم داری " چه زود حرفتو پس گرفتی ؟ در جواب پاشا " باشه گه خوردم که گفتم دوستت دارم " چرا مریم این طور میپرسد . . . با این سئوال و این پرسش میتواند در ذهنیت مرد داستان ، شکل دیگری به خودش بگیرد . . . مرد این طور فکر کند . اگر مریم میگوید " چه زودم جا زدی یعنی منو دوست داره ؟ نداره ؟ خواسته تحقیرم کنه ؟" پاشا نماینده ی فرزدان بد سرپرست و بی سرپرست هست . کسانی که قربانی اشتباه پدر و مادران خود شده اند و از کودکی از محبت دور بوده اند و با لبخندی میتوانند گول بخورند . کسانی که در این عقده ی مهر گرفتن - و نه ترحم - دچار بیماری های روان تنی و ناراحتی های اساسی میشوند . فرزدانی از پدر و مادرانی نارَس . افرادی که اعتراضات خود را با کمی سانسور در ابتدای فیلم میگویند . 

مریم در معرفی اش در ابتدای فیلم ، میخواهد جلوی اعدامی را بگیرد . به مادر داغ دیده میگوید خدایی که قصاص رو معین کرده بخشش رو هم معین کرده . این جمله را در انتهای فیلم میبینیم . البته فیلم چطور به انتها میرسد . مثل عشق زودگذر پاشا به مریم . مثل یک رابطه ی یک طرفه . مثل سوتفاهم نافرجام . در اعترافات مریم ، هنگامی که صورتش سوخته اس میشنویم . " اشتباه کردم . " همه چیز و اشتباه ها دو سر دارد . . . البته شنیدن این جملات در یک چهارم نهایی فیلم عذاب آور بود . هرچند درمیشیان سعی میکند زهرِ لحظات اسید پاشی و سوختن را بگیرد با این حال سینما منقلب میشود . یادمان می افتد که در کشورمان این اتفاق ها می افتد . می ترسیم . دچار همذات پنداری میشویم . دلمان برای پاشا میسوزد اما حالا دلمان برای مریم می سوزد . با گریم درجه یک استاد  عبدالله اسکندری و مهرداد میرکیانی با جلز و ولز و سوختن صورت ، آب شدن چشم رو به روییم . توی صورتمان میخورد . همه گریه میکنیم . ادامه ی فیلم را به سختی میبینیم . به خصوص وقتی که قرار است دکتر عزیزی بیاید و به جای درمان حکم اسید پاشی انجام دهد . دست های پاشا را میبندند . میخواهند توی چشمش و گوش و صورتش اسید بریزند . لحظات پر التهابی که موجب غش کردن عده ای در سینما میشود و چه خوب که به یاد بیاوریم این فیلم را زیر 16 سال نباید ببینند . لحظاتی که اندکی سینمای متفاوت روی پرده تزریق میشود . دوست داشتم این خشونت را ببینم . قطره چکانی وارد پرده ی نقره ای میشود اما تا ته جان را می سوزاند . وقتی مریم میگوید :" بخشیدم " خیالمان راحت میشود . اما چقدر و به چه قیمتی ؟ مریم سوخته است . صدایش درست در نمیاید . چشمانش نمیبیند . او میگوید این جا فقط به داشته ام فکر کرده . بخشش . . . در انتهای فیلم . او با صورتی سوخته و یک چشمی که درست نمیبیند اما بینایی اش را به دست آورده است رو به دوربین میگوید . میخوام دوباره بلند شم کار کنم . این بار میتونم برم برای قصاص ها و احکام اعدامی - بخشش - بگیرم . البته این دریافت من از همه ی آمبانس فشرده ی سکانس آخر فیلم است . 

قاضی میگوید ، پاشا به 4 سال زندان محکوم میشود . آیا چهار سال تنبیه درستی است ؟ خیر . آیا این حکم که عده ای آدم عقده ای را بیشتر به این فکر نمی اندازد که چهار سال توی زندان بمونم اما اون تا آخر عمرش بی ریخت و نابینا بمونه ؟ تنها چهار سال ؟ و از طرف دیگر همان طور که دوست پاشا گفت آیا برای این بیمار ، برای این یتیم تر از یتیم ها نباید درمانی باشد . مهربانیی . . . کسی که غمشان را بفهمد . وقتی پاشا در زندان است و باران به دیدنش میرود و عاشقانه نگاهش میکند . . پاشا باز هم او را محرم رازش میداند و میگوید هنوز مریم را دوست دارد . . . وقتی از سینما بیرون می آیم صروتم خیس است . همه دارند آب قند میخورند و ناراحت هستند . سیگارم را روشن میکنم و خودم را به کنج دیوار موزه ی سینما تکیه میدهم . یاد تهدید هایی می افتم که شدم . . . یاد روزهایی که هیچ کسی به فکر این تهدید ها نبود . شاید این اتفاق برای هر کسی بیفتد . . . این ترس همراه همه ی ما به خانه ها میرود . . . باید برای این افراد حکمی صادر شود اما من قاضی نیستم . تنها میدانم کسی که این انتخاب را میکند از کودکی تحقیر شده است . . . بی مهری دیده است . . . چه حکمی منصفانه است ؟ نمیدانیم . بیرون سینما همه داریم با هم بحث میکنیم . پسری که کنارم ایستاده است از دیدن لانتوری میگوید :" پسر عمه ام دیروز فیلم رو دیده و تا الان نمیتونه بخوابه " . . . برای او تعریف میکنم که وقتی تهدید شدم و به پلیس تلفن کردم که قرار است روی من اسید بریزند . به من گفتند شما مقصر هستی که با فلانی در تماس هستی . . . پسر گفت :" خواهرم وقتی از شوهرش جداشد به کانادا رفت . سه سال بعد شوهر - شوهر سابق- میخواست به کانادا برود و خواهرم ترسید که مبادا بخواهد کار خطرناکی کند . مرد از وقتی که پا به فرودگاه گذاشت ، پلیس به او تذکر داد و گفت که بداند آزاد است هر کاری بکند اما باید بداند کاملا تحت تعقیب است . و این امنیت را به خواهرش داده اند . " 

هنوز در فکر این سوختگی مانده ام . به رضا درمیشیان عزیز تبریک میگویم . به فرهنگ اعتراضش . به نگاه چند وجهی و تکنیک و ساختاری که در کل فیلمش روان بود . به هنرش . شاید نوید محمدزاده ی عزیز میتوانست در این فیلم هم قدرت - ابد و یک روز - را داشته باشد . . .کمی جنون بیشتر کمی هراس و دوگانگی بیشتر . موسیقی ، نور و صدا ی فیلم همه درجه یک بود . مهم نیست که در برنامه ی مردسالارانه ی - هفت - قرار است چه بگویند . مهم این است که بازیگران و دوستان هنر میدانند که درد کجاست . قطعا - درد - در برنامه ی هفت گفته نمیشود . برنامه ی سطح پایینی که هنوز فرق طنز و طنزینه و ساتیر و آیرونی و هزل و هجو را نمیداند و در شیش و بش - شیرین - است . برای دیدن عکس ها و اصلاعات بیشتر به آدرس اینجا مراجعه کنید . 


 
comment نظرات ()