جزیره در کهکشان

 
لانتوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٧
 

دوست دارم یادداشتم را با این شعر شروع کنم ، شاید این شعر واگویه ی همه ی کاراکترهای فیلم (( لانتوری )) باشد . 

" سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم : شرح دردِ اشتیاق . . . 

هر کسی از ظن ِ خود شد یارِ من / از درون من بجست اسرارِ من " مثنوی- دفتراول

شاید تا این لحظه زمزمه ها و داستان ِ فیلم لانتوری را همه میدانند . همه چرا میدانند ؟ چون همه در مکان ها و فضاهای عمومی و مجازی ، از اتفاقات پیرامون خود به سرعت و با جزئیات با خبر میشوند . با این حال همه چرا تحت تاثیر لانتوری قرار میگیرند ؟ چون ما - فراموش - میکنیم . ما اخبار را مثل یک لطیفه می شنویم و در واکنشی که از سر ناآگاهی است نه از سر آگاهی در موجِ تاریخی دست به دست میکنیم و خیلی زود از تب و تابش می افتیم . داستان ِ اسید پاشی آمنه بهرامی ، ماجرای تکراری اسیدپاشی های اصفهان به سرعت تبدیل به امری عادی شدند . فراموش شدند . رعب و ترس خود را از دست دادند . اما در این میان دوست دارم از اعتراضِ رضا درمیشیان عزیز به این امر اشتباه به واسطه ی حرفه اش تشکر کنم . دوست دارم از جرئت و قاطعیتش در ساخت فیلمی با این مضمون تشکر کنم . نه به دلیل اینکه تنها قصه ای را روایت کرده است . خیر . بلکه به دلایل متعدد . فیلم لانتوری با یک داستان یک خطی ، سرراست و ساده تعریف میشود . پسری به نام ( پاشا ) - نوید محمدزاده - ، که در کانون  اصلاح و تربیت بزرگ شده است ، عاشق زنی به نام مریم میشود ( نقش مریم را مریم پالیزبان ) بازی میکند . مریم یک سال پیش برای پسرخاله ی پاشا در تکاپوی گرفتن رضایت است . پسرخاله ی پاشا را اعدام میکنند . . . اما پاشا از همان لحظه مریم را در دلش حفظ میکند . شاید یک حس لحظه ای بوده ، شاید عاشقیت در یک نگاه بوده . . .اما مسیر زندگی او عوض میشود ، پاشا همراه دختری به نام - باران - که نقشش را باران کوثری ایفا میکند در این کانون به بچه های یتیم ، به بچه های بدسرپرست ، بی سرپرست ، بی پدر و مادر و بی سایه کمک میکنند . . . " به همه فکر میکنه جز خودش " . . . پاشا به همه فکر میکند جز خودش ، به لحاظ روان شناسی ذکر این جمله بسیار مهم است . یک جور -مهر بی دریغ - چیز که از خودش دریغ شده است را افراطی به دیگران میدهد . میخواهد سهم همه ی بچه های طفلکی را از جامعه ی حریص و فخر فروش بگیرد و دو دستی به بچه ها بدهد ، بهای این کار مهم نیست ، چگونگی اش هم مهم نیست . " مگه اونا از چه راهی در آوردن ؟" در این میان بعد از یک سال برخود کوتاه و آنی مجدد پاشا و مریم ، شعله ی عشق را در او شعله ور تر میکند ، میسوزاندش . تا جایی که او را تنها برای خودش می خواهد . درنهایت میدانیم به دلیل این حس مالکیت اسید روی صورت دختر میریزد ، او را با این روش از آن ِ خود میکند . به زندان میرود . دختر چهره ی زیبایش را از دست میدهد . مریم میخواهد که پاشا مجازات شود . مریم نمیبیند ، مریم زشت شده است ، مریم حتی یک لیوان خالی را آرزو میکند که ببیند . . مریم مرده است و زنده زنده نفس میکشد . پاشا در زندان با خودش حرف میزند :" هنوزم دوستش دارم .". " اون منو دوست داشت . منو دوست داشت اگر دوست نداشت چرا خندید ؟" در لحظه ی قصاص - ریختن اسید روی صورت پاشا - مریم او را می بخشد :" میبخشمش " ، " اون لحظه به خودم فکر کردم ، به تنها چیزی که دارم ، فقط بخشش بود ، بخشیدمش ." و در انتها طی حکم - نمیدانم بگویم عادلانه یا ناعادلانه - ی دادگاه پاشا به چهار سال زندان محکوم می شود و مریم به کارش ادامه میدهد . این خلاصه ی فیلم نیست . دقت کنید . این یک داستان کوتاه ، یک طرح خلاصه ی داستانی از این فیلم پر از گره است . 

فیلم دارد خودش را این طور توضیح میدهد . من یک تحقیق هستم . من یک مستند اجتماعی هستم . من صدای حرف ِ مردم هستم . من رضا درمیشیان نیستم . فیلم دارد بازسازی مستنداتی که دارد را با بازیگران درجه یکش به مخاطب منتقل میکند . سکانس های کوتاه و متقاطعی که از افراد مختلف - میوه فروش ، سرباز و دکتر و جامعه شناس و ...- جامعه میبینیم ، مثل شنیدن تعاریف و زاویه ی دید افراد مختلف جامعه نسبت به یک - پدیده ی اجتماعی - است . انتخاب بازیگران بسیار بسیار دقیق است . پریوش نظریه ، اردشیر رستمی ، بهناز جعفری ،  بهرنگ علوی ، نادر فلاح ، رضا بهبودی ، بهرام افشاری و  مهدی کوشکی . . . همه و همه برای آن نقش در فیلم بسیار درست انتخاب شده بودند . مهم تر : مهم تر چیست ؟ توجه کنیم که این آدم ها یک شکل صحبت نمیکنند ، دکتر به شیوه ی خودش با اصطلاحات خودش ، فرد عامی راست گرا همین طور ، تیپ و شخصیت شناسی و دیالوگ های این اقشار در تک تک این افراد در دیالوگ ها ، جمله ها ، نگاه ها ، مَنش ها ، بازی ها ، اکت ها و حتی در دکوپاژ کاملا دقیق و سنجیده و فکر شده است . 

رضا بهبودی ... او را میبینم . . . در پلان هایی که پشت سرش کاشی های سبز بیمارستان هستند ، او لباس پزشکی به تنش کرده است . او کمی تعاریفش از اتفاقات متفاوت است پس او یک دکتر متفاوت است . یادم می آید تئاتر - دستهای دکتر زملوایس ، نوشته ی نغمه ثمینی - او دکتری بود متفاوت . . . در این انتخاب رضا درمیشان به خودم و به بچه های تئاتر میبالم . . . به اینکه قدرتی که در فیلم وجود دارد از زمین ِ - صحنه ی نمایش - بلند می شود . به دقت انتخاب رضا بهبودی ایمان می آورم که انتخاب بهناز جعفری عزیز چقدر درست تر است ، او خود یک بازیگر عصیانگر است که شروع کارش را با رنج آغاز کرد و درخشید . . . او در نقش کوتاهش در این فیلم باز هم درخشید ، مثل استتوس هایی که میگذارد ، جسور است . اهل دل است . در این فیلم بازی روانش مثل چشمه است . به اردشیر رستمی و کارهای دیگرش خارج از حیطه ی تجسمی فکر میکنم ، به انتخاب باز هم درست کارگردان و بازی گرفتن از اردشیر رستمی عزیز که چقدر در شکل و بیان دیالوگ هایش از ته دل و عمیقا خودش ست . . . همانند رفتار خودش در کارهایش . . . میتوانست دیالوگ هایش را خودش هم بگوید . . . نقش بر او هم نشسته است . همان طور که بر کوتاهی نقش فاطمه ی نقوی . . . میروم سراغ لانتوری . . . بچه های دوست داشتنی و طفلکی فیلم . کسانی که در شروع آنها را چسبیده به دیوار سرد و آجری زندان میبینیم . همه شان را دستگیر کرده اند . دارند اعتراف میکنند . قصه این طور شروع میشود . ما ابتدا با ریتمی رو به رو هستیم که تا انتها خودش را حفظ میکند اما یک جاهایی از آن شتاب و ضرباهنگ اولیه اش کاسته میشود . در ابتدا با آنتروپی و داده های زیادی رو به رو هستیم . جملاتی که نمیدانیم چرا میشنویم و چه ربطی به هم دارند . جملاتی از آدم های مختلف کات . جملاتی از آدم های مختلف کات . . . دوباره جملاتی از کاراکترهای مختلف /کات . . . تدوین فیلم تشویقی طولانی دارد . کات /

بعد از شنیدن این جملات به لانتوری میرسیم . لانتوری میتواند یک ساخته ی ذهن زندانی ها باشد مثل - اصطلاح ابد و یک روز - مثل فرهنگ رایج در زندان ها شاید هم به قول آن مردم گوجه فرنگی فروش یعنی لات ها . . . لاشخورها . . . لانتوری میتواند به گروهی تعلق پیدا کند که میبینیم . آیا این افراد ِ بد را دوست داریم ؟ بله . چرا ؟ چون در همذات پنداریی که با تک تک کاراکترها پیدا میکنیم . . . متوجه میشویم که سهم کوچکی از زندگی داشته اند . آنها خودشان را درک میکنند . آنها به هم محبت میکنند . لانتوری های دزد میخواهند انتقام نداشتن هرآنچه را که نداشته اند از دارندگان جامعه ی اقتصادی بگیرند . آنها خود را به یکدیگر - تحمیل نمیکنند - آنها معنای عشق را دقیقا میدانند . این عشق در لانتوری کجاست . بگذارید من بگویم عشق را چگونه دیدم . در دستهای باران ، وقتی که موهای فرفری پاشا را کوتاه میکرد تا وقتی به سراغ مریمش میرود تر و تمیز تر باشد . باران میداند که پاشا عاشق شده است . باران به روی خودش نمیاورد . باران حس مالکیت ندارد . میداند که عشق یعنی آزادی و رهایی . باران عاشق پاشاست . وقتی از زندان میرود تا از مریم تقاضای عفو کند ، میگوید :" چشم های منو بگیر اما مال پاشا رو نه " این عاشقانه ی کم جان در فیلم بیش از هر عاشقانه ی کش دار شهرزادگونه را دوست دارم . ( گذشت ) . . باران از خودش میگذرد تا پاشا به عشقش برسد . . . او مچ مردی که نامزد مریم است را میگیرد - این می شود حسادت زنانه - وقتی این کشف را میکند و با عکس ها سراغ گروه میرود . ناراحت است . بیشتر ناراحتی او این است که پاشا گول مریم را نخورد . آیا تویی که داری این متن را میخوانی میتوانی متوجه شوی ؟ وقتی عاشقی و میبینی عشق تو دل در گروه دیگری دارد میخواهی که گول نخورد ؟ میخواهی وارد رابطه ی سالم شود ؟ آیا میتواند حس مالکیت خود را از دست بدهی ؟ این کار سخت تنها از عهده ی بعضی آدم ها ساخته است . 

پاشای قصه ی فیلم ، یک دوست دارد ، در کتابخانه نشسته است . او بیش از هر کسی میداند که پاشا چقدر در زندگی حفره دارد . او خیلی دقیق در انتهای فیلم به این نکته انگشت میگذارد :" هرجای دیگه ی دنیا اگر این اتفاق می افتاد جانی های داستان رو توی تلویزیون می آوردند و به بحث میذاشتن یه سره قضاوت نمیکردن ." اشاره اش به کشتار در یک مدرسه ی امریکایی است . جسارتی که در فیلم Elephant ساخته ی گاس ون سنت شاهدش هستیم . - کشتاری که در  در دبیرستان کلمباین افتاد - و حالا دلم می خواهد برسم به مریم و پاشا . مریم این طور معرفی میشود . دوربین عکاسی ، روزنامه نگار ، جذاب . مریم را دوستانش هم این طور معرفی میکنند " همه ی مردا عاشقش میشدن ، عصیانگر بود " او را میبینیم که در خانه ای لوکس - در نمای بیرونی - زندگی میکند و لباس های زپرتی نمیپوشد . سطح مالی و خانوادگی بالای شهری دارد اما تمام تعلق خاطر و دغدغه اش مسائل اجتماعی است . شاید بیشتر شخصیت مریم پالیزبان عزیز هم همین طور است . . . هنوز همان دغدغه ها را پایان نامه ی دکتری اش میکند . در مورد - خشونت - مینویسد و در فیلم هایی که از خشونت حرف میزنند حاضر می شود . مریم میگوید که مالِ هیچ کسی نیست . حتی مال خودش هم نیست . در فیلم خیلی درست پا روی انحرافات و لغزش های لحظه ای میگذارد و رویش مانور میدهد . . . - خنده ای ، قراری ، دادن لقمه غذایی در رستوران ، نگاه کش داری ، سئوال کرم داری " چه زود حرفتو پس گرفتی ؟ در جواب پاشا " باشه گه خوردم که گفتم دوستت دارم " چرا مریم این طور میپرسد . . . با این سئوال و این پرسش میتواند در ذهنیت مرد داستان ، شکل دیگری به خودش بگیرد . . . مرد این طور فکر کند . اگر مریم میگوید " چه زودم جا زدی یعنی منو دوست داره ؟ نداره ؟ خواسته تحقیرم کنه ؟" پاشا نماینده ی فرزدان بد سرپرست و بی سرپرست هست . کسانی که قربانی اشتباه پدر و مادران خود شده اند و از کودکی از محبت دور بوده اند و با لبخندی میتوانند گول بخورند . کسانی که در این عقده ی مهر گرفتن - و نه ترحم - دچار بیماری های روان تنی و ناراحتی های اساسی میشوند . فرزدانی از پدر و مادرانی نارَس . افرادی که اعتراضات خود را با کمی سانسور در ابتدای فیلم میگویند . 

مریم در معرفی اش در ابتدای فیلم ، میخواهد جلوی اعدامی را بگیرد . به مادر داغ دیده میگوید خدایی که قصاص رو معین کرده بخشش رو هم معین کرده . این جمله را در انتهای فیلم میبینیم . البته فیلم چطور به انتها میرسد . مثل عشق زودگذر پاشا به مریم . مثل یک رابطه ی یک طرفه . مثل سوتفاهم نافرجام . در اعترافات مریم ، هنگامی که صورتش سوخته اس میشنویم . " اشتباه کردم . " همه چیز و اشتباه ها دو سر دارد . . . البته شنیدن این جملات در یک چهارم نهایی فیلم عذاب آور بود . هرچند درمیشیان سعی میکند زهرِ لحظات اسید پاشی و سوختن را بگیرد با این حال سینما منقلب میشود . یادمان می افتد که در کشورمان این اتفاق ها می افتد . می ترسیم . دچار همذات پنداری میشویم . دلمان برای پاشا میسوزد اما حالا دلمان برای مریم می سوزد . با گریم درجه یک استاد  عبدالله اسکندری و مهرداد میرکیانی با جلز و ولز و سوختن صورت ، آب شدن چشم رو به روییم . توی صورتمان میخورد . همه گریه میکنیم . ادامه ی فیلم را به سختی میبینیم . به خصوص وقتی که قرار است دکتر عزیزی بیاید و به جای درمان حکم اسید پاشی انجام دهد . دست های پاشا را میبندند . میخواهند توی چشمش و گوش و صورتش اسید بریزند . لحظات پر التهابی که موجب غش کردن عده ای در سینما میشود و چه خوب که به یاد بیاوریم این فیلم را زیر 16 سال نباید ببینند . لحظاتی که اندکی سینمای متفاوت روی پرده تزریق میشود . دوست داشتم این خشونت را ببینم . قطره چکانی وارد پرده ی نقره ای میشود اما تا ته جان را می سوزاند . وقتی مریم میگوید :" بخشیدم " خیالمان راحت میشود . اما چقدر و به چه قیمتی ؟ مریم سوخته است . صدایش درست در نمیاید . چشمانش نمیبیند . او میگوید این جا فقط به داشته ام فکر کرده . بخشش . . . در انتهای فیلم . او با صورتی سوخته و یک چشمی که درست نمیبیند اما بینایی اش را به دست آورده است رو به دوربین میگوید . میخوام دوباره بلند شم کار کنم . این بار میتونم برم برای قصاص ها و احکام اعدامی - بخشش - بگیرم . البته این دریافت من از همه ی آمبانس فشرده ی سکانس آخر فیلم است . 

قاضی میگوید ، پاشا به 4 سال زندان محکوم میشود . آیا چهار سال تنبیه درستی است ؟ خیر . آیا این حکم که عده ای آدم عقده ای را بیشتر به این فکر نمی اندازد که چهار سال توی زندان بمونم اما اون تا آخر عمرش بی ریخت و نابینا بمونه ؟ تنها چهار سال ؟ و از طرف دیگر همان طور که دوست پاشا گفت آیا برای این بیمار ، برای این یتیم تر از یتیم ها نباید درمانی باشد . مهربانیی . . . کسی که غمشان را بفهمد . وقتی پاشا در زندان است و باران به دیدنش میرود و عاشقانه نگاهش میکند . . پاشا باز هم او را محرم رازش میداند و میگوید هنوز مریم را دوست دارد . . . وقتی از سینما بیرون می آیم صروتم خیس است . همه دارند آب قند میخورند و ناراحت هستند . سیگارم را روشن میکنم و خودم را به کنج دیوار موزه ی سینما تکیه میدهم . یاد تهدید هایی می افتم که شدم . . . یاد روزهایی که هیچ کسی به فکر این تهدید ها نبود . شاید این اتفاق برای هر کسی بیفتد . . . این ترس همراه همه ی ما به خانه ها میرود . . . باید برای این افراد حکمی صادر شود اما من قاضی نیستم . تنها میدانم کسی که این انتخاب را میکند از کودکی تحقیر شده است . . . بی مهری دیده است . . . چه حکمی منصفانه است ؟ نمیدانیم . بیرون سینما همه داریم با هم بحث میکنیم . پسری که کنارم ایستاده است از دیدن لانتوری میگوید :" پسر عمه ام دیروز فیلم رو دیده و تا الان نمیتونه بخوابه " . . . برای او تعریف میکنم که وقتی تهدید شدم و به پلیس تلفن کردم که قرار است روی من اسید بریزند . به من گفتند شما مقصر هستی که با فلانی در تماس هستی . . . پسر گفت :" خواهرم وقتی از شوهرش جداشد به کانادا رفت . سه سال بعد شوهر - شوهر سابق- میخواست به کانادا برود و خواهرم ترسید که مبادا بخواهد کار خطرناکی کند . مرد از وقتی که پا به فرودگاه گذاشت ، پلیس به او تذکر داد و گفت که بداند آزاد است هر کاری بکند اما باید بداند کاملا تحت تعقیب است . و این امنیت را به خواهرش داده اند . " 

هنوز در فکر این سوختگی مانده ام . به رضا درمیشیان عزیز تبریک میگویم . به فرهنگ اعتراضش . به نگاه چند وجهی و تکنیک و ساختاری که در کل فیلمش روان بود . به هنرش . شاید نوید محمدزاده ی عزیز میتوانست در این فیلم هم قدرت - ابد و یک روز - را داشته باشد . . .کمی جنون بیشتر کمی هراس و دوگانگی بیشتر . موسیقی ، نور و صدا ی فیلم همه درجه یک بود . مهم نیست که در برنامه ی مردسالارانه ی - هفت - قرار است چه بگویند . مهم این است که بازیگران و دوستان هنر میدانند که درد کجاست . قطعا - درد - در برنامه ی هفت گفته نمیشود . برنامه ی سطح پایینی که هنوز فرق طنز و طنزینه و ساتیر و آیرونی و هزل و هجو را نمیداند و در شیش و بش - شیرین - است . برای دیدن عکس ها و اصلاعات بیشتر به آدرس اینجا مراجعه کنید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مصائب ژاندارک / the passion of Joan of arc
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٧
 

 

 

مدت هاست از ( نوشتن ) خسته شده ام ، گمان میکنم سر هم کردن ِ ترکیبات وصفی و اضافی ، جملات ِ شاعرانه ، جملات ِ کوتاه کوبنده در برابرِ تخیلی که دارم کم میاورد . کافی نیستند . این کلمات را نمیتوانم در برابر آنچه که هنر پیش روی مخاطبان میگذارد ، قدرتمند بدانم . مدت هاست گمان میکنم ، ادبیات کمترین دسترسی به ذهن را دارد و برای رسیدن به خیال و اوهامی که میخواهم نشان دهم باید سیرک برپا کنم ، شاید باید از ابزار دیگری کمک بگیرم . این فکر دست از سرم بر نمیدارد . عدم مماس شدن با اذهانی که میخواهم در تخیلم شریک شوند و با من به سرزمین جادویی بیایند . شاعرانگی ، دیوانگی بزرگی است که با اولین قافیه هایش حصاری بین خود و جماعت می کشد . به جای نوشتن آنچه توی مغزم در حال بالا رفتن و پایین آمدن از نردبانِ وهم است میروم سراغ ِ فیلم - مصائب ژاندارک - . خُب چرا این فیلم را انتخاب میکنم ؟ بیست تایی فیلم دم دستم هست که میدانم کدامشان جذاب تر و دیوانه کننده تر است . میروم سراغ مصائب ژاندارک ، میخواهم خودم را زجر بدهم . از پیش میدانم که ژاندارک که بود ، تندیس هایش را دیده بودم . به شجاعتش حسودی میکردم ، چهره اش را تصور میکردم . میدانستم با نسخه ای از فیلم ژاندارک رو به رو هستم که ساخته ی درایر است ، فیلم ، سیاه- سفید است ، صامنت است ، قرار هست که حتما من را یاد مطب دکتر کالیگاری بندازد . دیدن این فیلم ها در دوره ای که تکنولوژی میتواند - احساس - کند و ارتباط و رسیدن آدم ها به هم آسان شده است واقعا سخت است . دوست دارم با دیدن این فیلم خودم را به صلیب بکشم . . . از اینکه در نوشتن عجز دارم بیزارم . چراغ ها را خاموش میکنم . مثل همیشه سیگار و قهوه کنار دستم هست . دوست ندارم از قبل در مورد فیلم نقد - تحلیل - نظر و . . . بخوانم . . . زیر نویس فیلم را هم میبندم . میخواهم با آن سکوت خودم را همراه ژاندارک بسوزانم . فیلم شروع میشود با مقدمه ای که از میان چشمانم میگذرد . داستان از دادگاه ژاندارک یا بهتر بگویم دادگاه فرمایشی شروع میشود . چیزهایی که میبینم ، سر های بازیگران است . بازی گرفتن از نگاه ، چرخش سر ، حرکات ظریف انگشت ، نگاه ، سر ، نور ، نگاه ، نیم رخ ، رخ ، سه رخ ، پشت سر ، بالای سر ، دهان ، چشم ، اشک ، گوش ، مو ، خال ، گردن ، دهان ، بیان . . . انگار دارم از نزدیک ، از خیلی نزدیک ، تئاتری را تماشا میکنم . انگار روح شده باشم و در میان بازیگران خزیده باشم . فیلم برداری ، نورپردازی حیرت زده ام میکند . مهم تر از همه تکنیکی است که در این نماها ، آگاهانه صورت گرفته است . دکور دادگاه ، زاویه ی دیدن ِ آدم هایی که در این دکور میروند و میایند . ما را با دوربین یکی میکند . دوربین نگاه ِ پر ترس ماست ، نگاه مضطرب ماست . شاید ما یکی از کسانی هستیم که با ژاندارک همذات پنداری میکنیم . 

 

ژاندارک ، در حال ِ فغانی درونی ، گریه و مسخ شده ، رو به روی قاضی های عصبانی چندان که تصور میکردم توانِ دفاع ندارد . او مدام نگران ی اش را ، به ما نشان میدهد . شاید برای همین هم قدرت پیش از ورود به دادگاهش را نمیبینیم و برای همین اسم فیلم هم - مصائب ژاندارک - نام گذاری شده است نه - ژاندارک - یا دلاوری های ژاندارک یا ژاندارک ِ قهرمان . . . نقش ژاندارک را Renée Jeanne "Marie" Falconetti - فالکونتی - بازی میکند ، اندکی ایهام وجود دارد . فکر میکنم او خود را فرستاده ی خدا میداند ، فرزند خدا ، اینکه خدا از او خواسته است فرانسه را از چنگ انگلستان برهاند . در این نوع شخصیت ها ، میتوان با احتیاط میزان بیماری - اختلال هذیانی - و پارانوئید را دید ، چون اغلب کسانی که گمان میکنند فرستاده ای هستند یا در سمت مهمی قرار دارند یا یک شخصیت برجسته ی تاریخی هستند پاره ای اختلالات روانی وجود دارد و این روان پریشی در این بازی ها که در نمای کلوزآپ به شدت مشهود است خودش را نشان میدهد . ژاندارکی که میبینیم خیلی خسته و اندکی دیوانه و بسیار افسرده است . او چطور میتوانسته این قدرت را به دست اورد که عده ای را فرمانروایی کند مگر اینکه جنون وی بر او حکم کند . او حتی در امضا کردن ِ چیزی که خود گفته و اعتراف کرده است تردید دارد . 

پارانویا ، یکی از مهم ترین عواملی است که در پرتاب احساس بازیگر میتواند ژاندارک قهرمان بیرون دادگاه را دچار تردید کند . او در حصار مردانی است که سئوال پیچش میکنند . او حتی اعترافش را امضا میکند و نمیداند که این کار درست هست یا نه . تعداد محدود آکساسوآر ، صندلی ، میز ، صلیب ، تاج حصیری کافی است تا نورپردازی در صحنه ی سفید و گچی و سرد خود نمایی کند . نور از پنجره میگذرد و روی زمین می افتد . پنجره ای نورانی روی زمین است . مرد روحانی پایش را روی نور میگذارد و از رویش رد میشود . نگاه های مردهای قاضی فیلم میخکوبت میکنند . 

فیلم 110 دقیقه است و نمیدانم چقدر از شروع فیلم گذشته . حتی متوجه صامت بودن فیلم نشدم . قدرت ِ تفسیر ِ فیلمساز با امکانات صحنه و بازی گرفتن از بازیگران فیلم مجال نمیدهد فکر کنی که چقدر منتظر هستی تا سوختن ژاندارک را در انتها ببینی . در این میان ، آنتوانن آرتوی دوست داشتنی با اینکه بازی زیادی ندارد اما نام اش در تیتراژ دوم آمده است . . . حتی فکر نمیکنی آنتوانن کجاست ؟ چه نقشی دارد . . . بین  نگاه های ژاندارک ، انگشتری که از دستش در میاورند ، شکنجه ای که میکنند گیر میکنی . وقتی اتاق شکنجه را توی فیلم میبینی با یک فضای سورئال فوق العاده مدرن رو به رو هستی و باور کردنی نیست این فیلم در چه تاریخی ساخته شده است . این صدای چرخدنده ها و ارابه ی تیغ های متحرک در فیلمی صامت در روان و جانت شنیده میشود . با ژاندارک تَب میکنی . . . می افتی . . . می افتد . میبرندش توی اتاق . میخواهند از بدنش خون خارج شود تا تب پایین بیاید . . . تا باز هم به محاکمه ادامه دهند . ژاندارک در هپروتی به سر میبرد که تنها میداند خدا او را برگزیده است . . . اما میداند که راه پیش ندارد . . . تردید دارد . میداند که باید بمیرد . میداند که در این مرگ اوج وجود دارد اما خیلی میترسد . او در بیماری هیستری همان قدر غرق است که در یقین خود به قهرمانی اش !

موهای سرش را میزنند . موهای کوتاهش را . روی زمین میریزد . با جارو توی خاک انداز میریزندش . . . نگاهمان با جارو روی این موها سر میخورد . او میخواهد روی سر بی مویش تاج حصیری را بگذارد . شاید مثل مسیح . در این جا بیشتر به بیماری پارانویای ژاندارک یقین پیدا میکنم . . . او قطعا نمیتواند در این وضع این قدر جاه طلب باشد . حتی نمیبینیم که عبادت چندانی کند . خیلی کم او را در حال عبادت میبینیم . اما همچنان در تردیدش . . . در برانگیخته شدنش از جانب خدا راسخ و پا برجاست . . . این تضادها را در چهره ی بازیگر به خوبی میتوانیم حس کنیم . آنتوانن آرتو ، با آن فک و چشمان زیبا ، در نقش مردی مقابل ژاندارک ظاهر میشود . به او میگوید که چگونه مرگی برایش در نظر گرفته اند . زاویه ای که فیلمساز از صورت آرتو میگیرد او را پر هیبت تر از آنوانن آرتوی فیلسوف نشان میدهد . . . شاید فیلمساز بزرگی آرتو را دریافته است که عامدانه این کار را میکند . . . حتی در ذکر نامش هم چنین است . ژاندارک را برای مراسم میبرند . به این مراسم چه میگویند ؟ زنده زنده کسی را کباب کردن . یکی از درخشان ترین لحظات فیلم در این است که به این مراسم نگاه دقیقی دارد . اینگونه که مردمی را نشان میدهد که پیش روی آتشی که برپاست در حال سیرک و نمایش هستند . حتی مادری که به فرزندش شیر میدهد هم برای دیدن سوخته شدن قهرمانش آمده است . مردم خوشحال هستند . . . هنوز مراسم آغاز نشده . مردم این قرن با آن زمان در این تماشای مرگ تغییری نکرده اند . امروز هم برای مراسم اعدام همین هستند . . . این از چه می آید ؟ چه لزومی دارد من صدای دلقک ها و یا طبل و قهقاه های مردم را بشنوم . تصویر ها پیش رویم پر از صداست . . . پر از عطر و بوی کاه و چوب و خاک است . 

 

هرگز تا وقتی از فضای سرد و سفید ِ غسالخانه مانند ِ دادگاه خارج نشده ایم گمان نمیکنیم که آن بیرون ، مردم چه شور و شوقی برای دیدن سوختن قهرمانشان دارند . اصلا چه درکی دارند . 

در این میان ژاندارک میخواهد امضا و تعهد و حرفش را پس بگیرد . باز تردید بر او حاکم می شود . در نهایت او خود را فرستاده ی خدا میداند و اعلام میکند که با مرگ میتواند پیروز شود . نگاه های قاضی های فیلم هر کدام منحصر به فرد است . فکر میکنی که تک تک آدم ها را یک جایی در زندگی ات دیده ای . آشنا و قابل لمس است . 

همین طور سیرک و خنده و شادمانی که رو به روی مقتل برپاست . . . به شدت دردناک است . وقتی ژاندارک را می آورند همه ساکت میشوند . همه منتظر هستند . زنی برای او آب میاورد . حکم را میخوانند . پرنده هایی را که نماد آزادی است در آسمان ابری میبینیم . نگاه ژاندارک به زمینی است که میکنند . گوری شاید . جمجمه ای بیرون می افتد . یاد فیلم هملت می افتم . توی کاسه ی چشم ، گرمها دارند استخوان میخورند . مرگ باید زودتر اجرا شود . ژاندارک میسوزد . تکه تکه میشود و می افتد . فیلم تمام میشود . بدون وقفه فیلم را از اول با موسیقی و زیر نویس میگذارم و یک 110 دقیقه ی دیگر هم نگاه میکنم . معمولا این اتفاق خیلی کم رخ میدهد . بعد از دیدن فیلم . دنبال اسم بازیگران و نقد ها میروم . دیدگاهم به خیلی از این نقد های کم ، نزدیک است . در برخی نیز اشاره ای به آنچه در یافته ام نبست . از زندگی بازیگر ژاندارک . . . (( فالکونتی)) . . .متوجه میشوم که او هم بیماری روانی داشته است و دست به خودکشی میزند . . . شاید انتخاب این بازیگر برای کارگردان ، کاملا هوشمندانه بوده است . این را بعد از فیلم کشف میکنم و این حس چیزی است که بازیگر بدون صدا و دیالوک به من منتقل میکند . اینجاست که اوج فیلمسازی و کارگردانی را میبینی و پوچی سینمایی که ازش تجلیل میکنی میخندی . 


 
comment نظرات ()
 
 
زنی که تاریخ تولد نداشت !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱
 

مغزِسَر بگرفتم ، تابدانجا که روح از جانش دَر رَود و دو بازوی نحیفِ پُر هَراسش ، لَخت شود ، بیفتد و سکوتی ابدی در خانه جا شود . پاگیرِ این سکون ، کشیدنِ نَفس راحت بود در هوایی که نمیگذرد ، عطری با خود نمیاورد ، غروب را سایه نمی افکند و طلوع را نیز . همه چیز در رکود است و این سرآغازِ خوشبختی و حبس در این ( اکنون ) است . . . . . دود از سیگار بر میخیزد چون موج از دل دریا ، میگیرد اوج و دور خود میرقصد . من میتوانم فکر کنم ، من به دستانی فکر میکنم که تنم را گرفته بودند و چالاکی و گردن از زمان میبریدند ، این دستان متعلق به زنی بود که روی صندلی نشسته است . فکر میکنم به تنه ام که امروز در انحصار تیغه ایست و در گذشته رویش چلچله میخواند و لانه می ساخت . حالا زن زمان را کشته است ، زمان ِ کشته شده مجال ِ راحتی هم زدنِ خودش را میدهد . . . یعنی گذشته اش را ، زن به گذشته اش میرود ، با هر پکی که میزند به زن دومی می اندیشد که روزی مصلحت او را بهتر از هر کسی در جهان میدید . زن ِ عاقل . زن دوم را زن عاقل بنامیم ، زنی که در فکر زن ِ قاتل بود ، میانسال و بلند قد و تکیده بود . موهای کوتاهش را رو به روی آیینه شانه میزد و به زن ِ قاتل میگفت :" حرف بزن ، یک چیزی بگو . " حرفی نبود . همه چیز در انتهای تاریک فرو ریخته بود . چیزی نبود که سخن ازآن گفته شود . آجرهای همه چیز کومه کومه روی زمین افتاده بودند و خورد شده بودند . . . مثل تکه های یک بنا ، حرفی نبود . صدایی هم نه . . . جمله ای نه . . . در انتها بودند . زن ِ عاقل گفت :" حرفی بزن . " . . . شانه را توی آیینه انداخت و شانه از آیینه سقوط کرد به دره ای سرسبز که من در آنجا بودم . . . به تنه ی درختی . من بَند بودم به تنه ، برگ های متصل به من رو به زردی و خشکی بودند و همه چیز حکایت از خزان میداد . . . فصل هزار رنگی که من دوستش داشتم . . . برگ ها سایه بان پرندگانی بودند که رویم مینشستند و من پای پرندگان را حس میکردم که رویم راه میروند ، روی تنم زیر سایه بان برگ ها لانه میسازند ، تخم میگذارند . . . پروانه هایی که دورِ شکوفه های کنار برگ ها بال میزدند را دوست داشتم با این همه حجم این زیبایی را که لشکر اصوات موزون و عطرهای سکر آور بود نمیخواستم . برگ ها که خشک میشدند . . . میریختند . . . سبک میشدم . . . نور آفتاب روی پوستم گرمای دلچسبی میداد . . . خشک میشدم و نور گرم ، جان ِ شیار های چَغَرم را تازه میکرد و انگار صمغ درونم ، نرم میشد . نرم و گرم ، حرکت میکرد . . این حرکت در درونم خوشی ناتعریف شده ای داشت . . . خوش میرفت لا به لای مویرگ های سلول های چوبینم ، همچون مرهمی بر زخمی . . . دوست داشتم . . . این دردلذتبخش را . . . گویی در رگهای خشکیده، خون بدمد . . . در بهار و تابستان این کیف را نمیفهمم زیرا در حصار خوش بختی ام . . . و از آیینه ای که افتاد دور نشویم . . . ان آیینه افتاد در لانه ای که روی شانه ام سبز شده بود . . . من از آیینه میدیدم که زنِ عاقل حلقه اش را از انگشت بیرون آورد ، حلقه را روی میز بگذاشت و به زن قاتل گفت :" از این شروع کن . از این انگشتر . " 

امروز که نه من ان شاخه ام و نه آن زن ، زن ِ قاتل هر دو عوض شده ایم . زن ِ قاتل سیگار دیگری روشن میکند ، فکر میکند که چرا وقتی حلقه را روی میز دید میخواست بگوید :". . . چه انگشتر زیبایی . . . " . . . چشمانِ تشنه ی زن خیس اشک شدند . زن قاتل بلند گفت :" نعمت ِ دیده شدن ، نعمت ِ فکر کردن به انگشت من ، در فکر دیگری جولان دادن ، دیگری تابع تمنای تو شدن . . . . هاه . . . همه خودخواند . . . من هم . . . همه میخواهند . . . همه . . . همه نمیگویند . . . همه زمان را دوست ندارند . . . همه . . . زمان برای همه دوست نداشتنی است . . . وقتی شب ها ، روز نمیشود ، امروز همان دیروز است که تکرار میشود . . تقویم دیگر مهم نیست . . . از آن روز تا به امروز هیچ چیز دیدنی نیست . . . هیچ حرفی . . . هیچ عشقی ماندنی نیست . . . هیچ یادی . . . هیچ تاریخی ،روز تولدم نیست . . . " و از روی صندلی بلند شد . به دیوار های پوسته پوسته شده دست کشید . یاد زن عاقل افتاد که در مرگی غم انگیز در گور با چشمان باز به ابدیت ملحق شده بود . زن قاتل ، رنگ های دیوار را کند . . . خود را به کنج دیوار رسانید . . . فکر کرد ایستادگی در برابر زمان . . . ایستادگی در برابر خود است . . . وقتی هیچ کسی نیست و هیچ صدایی ، انگار هیچ تعریفی از خودش نیست . به سمت من آمد . . . من که مدت ها بود از شاخه به خنجر تبدیل شده بودم . برم داشت . دستان سردش تنه ام را به لرز انداخت و برق به تیغه ی تلخ ِ خنجر ! . . . مرا محکم به قلبش نشانه برد . . . 

حالا من ایستاده ام روی جسم نرم بی جانی که گودال خونینی احاطه اش کرده است . . . خون میرود و زمان ایستاده است . زنی که ساعت را کشت . . . زنی که تاریخ تولد نداشت در بی زمانی مطلق برای ابد نفس نکشید . 


 
comment نظرات ()
 
 
Outside Satan / HORS SATAN
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٥
 

 

نام فیلم : ؟

نام فیلم ، مثل تمام ظرافت ها و جزئیات فیلم ، دقیق و عامدانه ایهام انگیز و قابل تامل انتخاب شده است . همان طور که برونو دومون   Bruno Dumont در فیلم انسانیت تاکید میکند به استفاده از h  و نه H - و البته گوش کسی هم بدهکار نیست - در این فیلم هم با نام دو کلمه ی کنار هم و حرف اضافه ی کلمه  ی - خارج از ، بجز - رو به روییم که دو نام را برای فیلم درست کرده است یکی ( اینک شیطان و یا ورای شیطان ) در جایی هم معجزه گر ! . . .  فیلم ، مثل کارهای دیگر برونو دومون ، با تصاویرش صحبت میکند ، کم دیالوگ و میخ کوب کننده است . عنصر آجر در سینمای برونو دومون نماد ِ خانه ، پناهگاه است . . . این خانه های آجری در فیلم - انسانیت - بیشتر از همه دیده می شود و در فیلم Hadewijch  در نقاطی که رایحه ی زندگی وجود دارد دیده می شود و همین طور در Flanders هم با آجر سرخ رنگ رو به روییم . شخصیت اصلی فیلم که قهرمان محسوب می شود ، در زاویه ی کوچک ویرانه ی این آجر ها . . . در دل طبیعت کنار آتش و رو به روی کوه و در دشت زندگی میکند . . . بی سقف . . . بی هیچ امکاناتی . . . او را میبینیم که در خانه ای را میزند ، غذا میگیرد - ساندیویچ - غذایی که نماد ِ زن و گرماست . . . ساندویچی که با ظرافت درست شده است . . . او شغلی ندارد . چهره اش تکیده و دفورمه و زشت است . . . در نمای آخر فیلم ِ Hadewijch بازیگر اصلی فیلم را دیده بودیم . . . در نقشی فرعی . . . اما در این فیلم  آقای      David Dewaele نقش اصلی را دارد . . . گمان میکنیم در همان بیست دقیقه ی اولیه باید به یک اوج و دلیلی برای دیدن فیلم برسیم اما این اتفاق خیلی جادویی رخ میدهد . . . نه با دیالوگ نه با نور نه با تصویر ، شاید با رسیدن همه ی این عوامل در یک نقطه . . . در تلاقی طلایی واری که بی اینکه بدانی ، رخ داده است . مردی که از دست بیرون امده از در ساندویچ میگیرد دارد در جاده های روستایی راه میرود . نگاه خاص ا و به طبیعت به گمانم از کارگردانی بی نظیرش بر می آید . . . نگاهی که در تمام فیلم حفظ میشود . . . همراه با حیا و حجبی که نمیدانیم چرا اما با شخصیت اصلی همراه است . . . دختر بلند قد فیلم که صورت گرد و پوست سفیدی دارد با او هم راه ، هم قدم و دوست است . . . این دوستی خارج از رابطه ی جنسی است . . مرد تن به این تنانگی نمیدهد . . . نمیدانیم چرا . . . متوجه می شویم مرد ، ناپدری دختر را کشته است . شاید با همان اولین جمله ی دختر و دیدن اسلحه در دست مرد به راحتی همه چیز لو میرود اما این دلیل امتداد علاقه ی ما به دیدن فیلم نیست . دختر اعلام میکند خسته شده است . ناپدری اش او را آزار میداده . . . مرد داستان او را می کشد . مرد به این دختر علاقه دارد . . . حتی مردی که میخواهد با دختر بیرون برود چون دختر دوستش ندارد را هم میکشد . . . سرش را متلاشی میکند . . . در فیلم طبیعت آکوستیک اصلی و ضربان اصلی فیلم است . . . نماهای زیادی از دست میبینیم . . . دست مرد به حالت دعا رو به نور است . . . دست دختر روی هم . . . انگار مرد دارد رو به روی طبیعت از چیزی الهام میگیرد . . . طی طریقی که در نهایت دختر فیلم هم با فراگیری آن باعث می شود جناب قهرمان از تبرئه خلاص شود . . . به هر حال روستا پلیس دارد و چند جنازه روی دست فیلمساز مانده است . . . شخصیت اصلی ما در همان ابتدا دختری را که مسخ شده از حالت غیر عادی به حالت عادی در میاورد . . . خیلی نمیفهمیم این اتفاق چگونه رخ میدهد . انگار این مرد با کشیدن هوای بدن فرد جن زده در خودش او را نجات میدهد . . . در او نیروی شر وجود دارد که حتی قابل انتقال است . . . مثل زمانی که با زنی که سر راهش در جاده سر میزند . . . میبنیم که چیزی را با تنانگی به او منتقل میکند که زن به دریاچه میرود . شکل تطهیر . . . خود مرد دستانش را و بدنش را میشورد . . . نمیدانیم این کار چقدر درست است یا نه چطور ممکن است یک ناجی آدم بکشد ؟ شاید برای همین اسم فیلم خارج از شر ، باید باشد . . . بیرون این نیروی شیطانی انسانیتی نهفته است . . . او در انتها مرده ای را با انداختن به دل طبیعت زنده میکند . . . یکی از بهترین اتفاق های بصری در فیلم . . . راه باریکه ای روی برکه است که برای دختر ساخته تا او رویش حرکت کند . 

این حرکت که در بازتاب نور خورشید در آب بسیار تماشایی است شبیه حرکت در جهت خلاف جریان آب است . . . با این حال دختر ان را طی میکند . مرد حاضر نیست تماسی با دختری که دوستش دارد داشته باشد . . . شاید یکی از مناسک این طور است . . . شاید به کسی که دوست داری نباید نزدیک شوی تا نیرو های منفی در عشق ات حلول نکند اما جالب این جاست که این عشق جدای این تماس پیداست . . . تمام نمیشود . از همان ساندویچ دادن . . . شاید نگاه کارگردان به این عمل به ظاهر ساده که رسم روزمره ی زمان و زنان شده باعث می شود بدانیم چقدر درش مهر نفهته است . وقتی مرد از جای دیگری غذا میگیرد دختر در خانه را باز نمیکند . . . بعد غذا را برای مرد میبرد . . . فیلم این ریزه کاری ها را داد نمیزند . . . در دیالوگ نمیگوید . . انقدر ساده از رویش میگذرد که بعدا میفهمی . . . به لطف تصاویر بسیار زیبای فیلم . . . وقتی دشت سرسبز آتش میگیرد و مرد آن را معجزه وارانه خاموش میکند . . . نمیدانیم چقدر از این ها توهم دختر است ؟ چقدر واقعی است ؟ چقدر حقیقی و یا توهم ؟ اما انچه مسلم است حفظ روابط دوربین ، کاراکترها ، نگاه فیلمساز ، آسمان و زمین با هم است . . . صمیمیتی که فریاد نمیزند . . . 

می توان هر نمای فیلم را قاب گرفت . نور عنصر مهمی است که در همه ی آثار برونو دومون وجود دارد . . . انتخاب بازیگرانش حرف ندارد ! تمام کارکترها طبیعی هستند . . . با بدنی طبیعی ، باربی نیستند ، عروسک نیستند . . . زیبا و زشت نیستند . . . همه شان طبیعی هستند . . . این خیلی مهم ست که به تماشای خودت بنشینی . وقتی صورت دختر در دو سکانس پف کرده بود فکر میکردم شاید من دارم این طور فکر میکنم اما در سه چهار سکانس بعد . . . در میز صبحانه ، وقتی مرد داستان فیلم دارد قهوه میخورد و به نان گاز میزند و نگاهش به کوه هاست بی اینکه به دختر نگاه کند از او میپرسد که آیا بارداری؟ . . . میفهمم که آن پف صورت برای چه بوده است . . . لحظاتی که هم راه و هم قدم میشوند برایم چندان جذاب نیست اما این کوه ها و ابرهای بنفش دست از سرم بر نمیدارند . . . آن دو میروند تا ببینند . . . چیزی که در دنیای امروز چشم ازش میترسد . . . مرد عجیب فیلم که کارهای عجیبی هم نمیکند در انتها بعد از زنده شدن دختر کوله بارش را میبندد و جاده را به مسیر لابد روستای دیگری طی میکند . . . در فیلم صدا ، چلچله است و باران و ناودان . . . موسیقی همان طبیعت است عنصر باد که با گیاهان نجوا میکنند و نوری که روی دست ها میتابد به شدت مجذوب کننده است . 



 
comment نظرات ()
 
 
جستارهایی در باب عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥
 

 

 

کتاب ِ ( جستارهایی در بابِ عشق ) نوشته ی آلن دو باتن ، ترجمه ی گلی امامی از آن دست کتاب هایی بود که کمتر از یک هفته  خواندش تمام شد . این کتاب که شامل بیست و چهار فصل از درس و مکتب های عشقی است ترکیبی از داستان + درسِ اخلاق و فلسفه و دیدگاه نویسنده اش می باشد ! جناب آلن دو باتن  که در سال 2008 موسسه س مدرسه ی زندگی را در لندن افتتاح کرده ، دکترای فلسفه از دانشگاه هاروارد دارد و یک جورهایی معتقد است ( فلسفه باید در خدمت زندگی ) باشد ، البته در این اعتقادش پُرگویی و اطناب نمیکند ، او خیلی ساده و صمیمی صحبت میکند ، نه مثل نیچه و فلاسفه ی عزیز دیگر . . . شاید یک جورهایی غیر افراطی تر از فلورانس اسکاول شین ، نه در آن حد پر از افراط و ایمان و نه پر از بد بینی و شاید بیشتر با برخورد نزدیکی که با زندگی داشته است میخواهد صحبت کند . وقتی حرف و سخن از - عشق - میشود . همه درگیر میشویم و همه یاد ِ اولین عشق ها ، اولین شکست ها و تعریف های خودمان می افتیم . برای همین هر کتابی که یک جورهایی این کلمه ی  معصوم و وحشی - عشق - درش باشد ، جذبمان میکند . کتاب جستارهایی در باب عشق به لحاظ داستانی خط بسیار ساده ای دارد . بسیار ساده . . . اما بسیار پیچیده . . . در نحوه ی داستان گویی ، شاید جناب آلن دوباتن خیلی به ظرافت ها و اصول توصیفی و غلیان احساسات نپرداخته چرا که در بند های میانی داستان وقتی دارد صحبت از دیدگاهش میکند همین احساس غلیان و جوشش را بسیار ساده تجزیه و تحلیل میکند . . . طوری که انگار دارد با راوی داستان یا با خودش صادقانه دو دو تا چهار تا کرده و احساسش را به چالش میکشد . من این طور تفسیر میکنم که - احساسات - را در بند های میانی قصه و در فصل های مختلف در بخش تفسیر ها با دیدگاه کمی عاقلانه تر و شاید روانشناسانه تر نگاه میکند و این نگاه خودش میتواند جای ترکیبات ِ شاعرانه ی عزیز را بگیرد . . . به جای گریه کردن و چهار صفحه اشک و دل ضعفه رفتن و توصیفات  رعشه بر انگیزی که به خصوص با ما ایرانی ها یا با ما مشرقی ها ی عاشق پیشه اخت است ، می آید و آن لحظات ِ درخشان ِ شکست عشقی را تحلیل می کند . . . گاهی حتی خنده مان میگیرد . . . بافت داستان بسیار یک دست و شریف است . . . از منظر روایت پردازی قصه ی داستان درست پرداخت شده است . خیلی ساده . . . مردی - ناگهان - در فرودگاه و در یک پرواز . . . با زنی  به نام  کلوئه  برخورد میکند ، از این برخورد ساده تا درگیری عاشقانه پیش می رویم . . . عاشق شدن این دو را میبینیم . . . سقوط رابطه را . . . التماس های طرف ِ طرد شده را . . . و انتهای رابطه را . . . همه و همه در چیدمانی کاملا دقیق ، بسیار رئال تعریف شده است . منظور از ساده بودن داستان این نیست که بحران های این - عشق - توصیف نشده است . خیر . . . این بحران ها در بند های  کوتاهی با سئوال راوی از خودش و یا شاد از ما که خودمان را جای او میگذاریم به شدت ، برجسته میشود . ما همه تجربه ی عشق و طرد شدن را داریم و این طرد شدن را گاهی با - تحقیر-  اشتباه میگیریم . گاهی دست به دعا میشویم و سراغ فالگیر میرویم . این تنها به ما مشرقی ها ربط پیدا نمیکند . . . زیرا جناب آلن دو باتن  سویسی ساکن بریتانیا هم از تقدیری که سعدی و حافظ و مولانا هم میگویند ، میگوید . . . کتاب ِ عشق سالهای وبا اثر مارگز یا کتاب  ملت عشق اثر الیف شافاک . . . کتاب های اشک در آر ِ توگنیف یا بولگاکف . . . تم های عاشقانه ای که دوستش داریم . . . همه و همه . . . ذکر یک داستان با پرسپکتیو نویسنده اش در اقلیم گرمازا یا سرمازا ، در تعبیر از احساسات تغییر میکند . . . برای همین ممکن است یک داستان عاشقانه را با یک کم عوض کردن از سریال های ترکی تا شهرزاد و عاشقانه های سینمایی همه و همه فقط اشک ما را در بیاورند و - چیزی - از این عشق به ما ندهند . هر کسی هم که از جایش بلند شده یا عاشق شده حتما شاعر می شود و شعر میگوید و . . . البته این به معنی درست بودن نقطه نظرش نیست . این کتاب در بخش های آخر که منصفانه است بگویم خیلی سریع تمامش کرد . . . ریتمش را شکاند . . . خیلی با سرعت فارغ شدن از عشق را و شروع یک داستان عاشقانه ی دیگر را با زرنگی سر و تهش را هم آورد . اما با همه ی این احوال کتاب - جستارهایی در باب عشق - کتابِ  داستانی نیست و صرفا از این منظر نباید نگاهش کرد . این کتاب با دیدگاه فلسفی که در میان بر های داستانی وجود دارد ( آموزش ) میدهد . چندی پیش توصیه کردم کتاب ِ بازیچیه ی  دست دیگران نشوید اثر   ژاک ریگارد را بخوانید . . . در آن کتاب توصیه های زیادی می شود که ما چگونه با یک - نه - میتوانیم زندگی مان را از این رو به آن رو کنیم و همین طور به ما یاد می دهد که چگونه و با چه جملاتی با - کنترل چی - های اطرافمان برخورد کنیم و آقای ریگارد ناخود آگاه مخاطب خود را یک کنترل چی هم میکند !!! او شکست خورده و میخواهد اسلخه ای در دست مخاطبش قرار دهد . . . اما در این کتاب که آن قدر افراطی نیست . . . میتوان تفسیرهای  بالتاسار گراسیان را هم در نقطه نظر جناب دو باتن دید . . . نه اینکه او عشق را رد کند . خیر . . . راوی بد جوری عاشق کلوئه می شود . . . در بخش هایی از داستان خودمان را جای راوی میگذاریم و همذات پنداری میکنیم . . . میبینیم روایت ، پروستی نیست ، دارد طرف مقابل را صادقانه نشان می دهد . . . ، دارد نکات منفی کلوئه را شرح میدهد و ما چون خودمان را جای راوی میگذاریم میخواهیم این نکات را نبینیم و همچنان احمق باقی بمانیم . البته این هم حماقت نیست . آلن دو باتن اشاره میکند که خطای باصره ی معروف مولر- لیر ، در واقع رخدادی است که در عاشق ها پدیدار میشود . اینکه دیکری را بزرگتر از حد و قد و قواره ای که هست میبینیم . او با اینکه اشاره میکند دوست ندارد در رابطه ی دو طرفه یکی عاشق باشد و دیگری فقط خودش را سرگرم کند ، به دلیل اشتیاقش میپذیرد که  تردید در مورد مشروعیت عشق ، کمتر از جهنم نیست . البته که این جملات از  هر شعری کوبنده تر است . . . خود آلن دو باتن عشق و مرگ را با هم مقایسه میکند که میتواند چقدر - وجود - داشته باشد . . . قطعیت زندگی کمتر از مرگ است وقتی عاشق هستی . . . ما با راوی تا خودکشی اش پیش میرویم و البته چقدر این لحظات شبیه داستان زنده به گور هدایت است منتها شیوه ی خود کشی راوی به قدری طنز دارد که لحظاتی واقعا در میمانیم . . . در همین مکث ها به خودمان می آییم و اینکه اشارات مهمی دارد . . . اشاراتی در باب آدم های ترسو . . . احمق . . . کسانی که هراس از خوشبختی دارند . . . دروغ میگویند . . . و . . . همه و همه در این داستان ساده و این کتاب گنجیده شده است . هرچند انقدر سرگرم کننده و آن قدر فلسفی نیست که پزش را بدهیم اما به خواندن و یادداشت کردن نکات مهمش می ارزد . 


 
comment نظرات ()
 
 
منگنه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳
 

میس شانزه لیزه روی لاکپشت نشست ،  جنس تیز و فلس مانند لاک ِ او دیگر آزارش نمیداد . لاکپشت حرکت کرد . به کندی . . . و مقصدش ایستگاه شگفت انگیز ابدیت بود . جنس ِ تیز و فلس مانند لاک ِ سرسخت ِ پردوام میتوانست پوست را خراش دهد و خراش تاول شود و تاول آب بیاندازد و زخم شود و پوست پینه ببندد اما تنِ زن از این رد زخم ها پُر بود . میس شانزه لیزه همراه لاک پشت از کوشک خارج شد . خاصیت ِ لاکپشت پیر همین بود که هر کسی رویش مینشست دیگر دیده نمیشد . برای همین هیچ کدام از یاران و سربازان چنگیز خون ریز متوجه رفتن او نشدند . . . برای رفتن باید محو شد . پیش از محو شدن باید روی این انحلال جسمانی را کم کرد . لاکپشت دانای پیر میدانست که چرا ابدیت مقصد است . در ابدیت ، ابتدا و انتها ، روشنی و تاریکی بی معناست . میس شانزه لیزه چپق اش را روشن کرد و بلند بلند گریست . لاک پشت گفت :" تو اولین نفر نیستی ؟" حرکت کند بود و هنوز کوشک دیده میشد . میس شانزه لیزه دود چپقش را قورت داد و گفت :" چند سال تا ابدیت راه است ؟" لاکپشت از حرکت ایستاد . آفتاب میتابید و زمین مثل آتش گرم بود . میس شانزه لیزه ی نامرئی داد زد : " حرکت کن !" لاکپشت خسته شده بود . پیر بود . خوابش گرفته بود . میس شانزه لیزه فکر کرد ابدیت همین لحظه است . روی لاک فلس دار دراز کشید . رو به روی آسمانی سقفش بی ابر و بی انتها و دستانش را باز کرد و گفت :" بخارم کن ای خورشید . " از توی کوشک سر و صدا بلند شد . گفتند :" میس شانزه لیزه شبستان را ترک کرده و نیست شده است . چنگیز دیوارهای گرمابه و طاق های شبستان را به آتش کشید و همین طور که از چشمانش خون میچکید نعره زد که دنبال زن بگردید . از روی لاکپشت اسب و سرباز بود که محکم رد میشد . لاکپشت سر و دست و پایش را توی حفره اش کرده بود و میس شانزه لیزه را با خودش توی لاک برده بود . جنس این صدف کهنسال سخت بود و مثل توپ بسکتبال از این سوی صحرا بدان سو پرت میشد . وقتی آب ها از آسیاب افتاد و صداها توی صحرا گم و گور شد . لاکپشت میس را از میان تنش بیرون آورد . میس شانزه لیزه روی صدف ایستاد و به کوشک نگاه کرد که دارد میسوزد . فکر کرد اگر همان جا را به آتش میکشید اینک کارش تمام شد و احتیاجی نبود تا به ابدیت برود . همان لحظه رعد زد و برقی نورش را روی زمین انداخت . زمین دیگر شن و ماسه نبود . کویر نبود . پرت شده بودند توی فصل دیگر در جنگلی . . . با درخت های سر به فلک کشیده و هنوز از همین دور و از همین ماه ها فاصله تا کوشک بلندای زبانه ی آتش دیده میشد . میس شانزه لیزه از روی لاکپشت پایین  آمد . مرئی شد . نشست کنار درختی و شروع کرد به خوردن صمغ آن . صمغ توی بدن میس شانزه لیزه مثل اکسیر عمل کرد ، روی تمام استخوان های شکسته نشست و عضلات کوفته شده اش را شفا داد . درخت شاخه اش را تکاند و چند گلابی برای میس شانزه لیزه انداخت . میس شانزه لیزه گفت :" ای درخت ، از خود میکنی ، از خود میگذری ، از خود میدهی ، میوه ات را، برگت را ، سایه میکنی ، شاخه ات را خانه ام ، شیره ی جانت را به کام میگیرم دَم نمیزنی ، تنت را تکیه گاه میکنی . . . تو را سزای این همه خوبی یک چیزست و آن تبر و اره است . " درخت شاخه هایش را تکان داد و هزار چلچله از میان شاخ و برگش بیرون ریختند و شروع کردند دور میس شانزه لیزه آواز خواندن . میس شانزه لیزه مشت به درخت کوبید و گفت :" ای درخت که در خود صد سال سن داری و هزار چلچله ی خوش صدا ، ای ایستاده ی به عرش رسیده سزای تو مرگ است باید که ببرند تن شریفت را . " شروع کرد به مشت کوبیدن . باد میوزید و میس که لباس مندرسی به تن داشت سردش شد . بلند بلند گفت :" ای سرما بر من بتاز تا تمام شوم و به مقصد رسم . " درخت دهانش را باز کرد و سوراخ بزرگی که درونش بود شد سرپناه میس . طوفان که آمد میس شانزه لیزه توی دل درخت چمباتمه زده بود . ناخن هایش را میجوید و خدا خدا میکرد این گرد بادی که دور درخت را گرفته است تمام شود . از خیر این درخت بگذرد و گورش را گم کند . از دل درخت ندا آمد : ای زن ، تن به گردباد ندادی تو که خواهان مرگی .چرا؟ پناه گرفتن برای کسانی که مرگ را میجویند خنده دار و مضحک است ." میس شانزه لیزه برافروخت و بیرون زد . توی چرخ گرد باد غرق شد و دور درخت گیج خورد . گردباد که به خود میپیچید با صدایی زنانه گفت :" چرا درخت را سزای تبر دانستی ای میس شانزه لیزه ؟" میس که موهایش را باد میچرخاند و دست و پایش داشت از هم جدا میشد فریاد زد :" سزای نیکی هیچ است . هیچ همان نیکی است . خوبی وقتی معنی میدهد که بدی باشد . این همه خیر ، شر میشود . ما قدر این خیر را نمیدانیم ما آدم ها . . . " گرد باد پیچید تا بالاتر . . . از زمین کنده شد و رفت بالا و بالاتر . . . گفت :" قدر ندانستی ، ان درخت به تو نیکی کرد و تو او را نفرین " میس شانزه لیزه داد زد :" من مهر ورزیدم ، جانم زخم شد ، من تنه شدم ، استخوانم شکست . من کلمه شدم ، پاکم کردند ، من صدا شدم ، خفه ام کردند ، من نور شدم خاموشم کردند . چرا درخت روزی با ناز سر تیز تبری شوکه شود ! بگذار بداند که خوب بودن ، پاسخی ندارد . . . زیادی خوب بودن ، سزایش نابودی است . . . هیچ زیبایی ابدی نیست . . . خوبی را میبرند و میخورند . فراموش میکنند . . . آنچه میماند شعار است و شعر . . همه جا سوت و کور است ای گرد باد . " گرد باد که به خورشید میرسید گفت : پندی مرا ده ." میس شانزه لیزه که دستانش در حال کنده شدن از مفصل ها بود و خاک توی موهایش رخنه کرده بود و گردنش پیچ میخورد و قلبش محکم میزد فریاد زد :" عاشق شو ، از تنفر سرگیجه گرفته ای " گردباد مکث کرد . باد سکته زد و درجا در هوا معلق ماند . میس شانزه لیزه سقوط کرد و میان چاه وسط این گرد باد پرت شد روی زمین . گرد باد متحیر بگفت :" چه کسی با باد میخوابد ؟" میس شانزه لیزه که توی دریا افتاده بود ، دست و پا زنان گفت :" آنکسی که تبر به دست درخت را میبرد . " رمقی برای شنا کردن نداشت . خیس شده بود و فریاد زد :" ای آب در شُش هایم بروید و من را به ابدیت بسپارید .  دریا موجی بلند کرد و توی گوش میس شانزه لیزه زد گفت :" تو را به باتلاقی میرسانم تا صدایت را نشنوم که همه ی ملوان های دریاها از عشق تو گویند و همه ی سربازان خون ریز کویر از تو . . . چرا میخواهی بمیری ای زن دیوانه ؟" میس شانزه لیزه گفت :" آنگاه که عمرِ قول ، قدرِ پروانه بود و ذکر من ، خیال باطل باید به ابدیت پیوست ای دریای جاهل !" دریا موج دیگرش را به تن میس کوباند :" از تو میگویند . . . میشنوم که از تو حرف میزنند . . . چقدر نادانی . . . " میس شانزه لیزه گفت :" آنها که گفتند ، بیشتراز همه ترک کردندم . . . آنها که گفتند کمتر از همه نگاهم کرند . . . آنها حرف من را زدند که با دیگران حرفی داشته باشند . . . آنها از من نگفتند . . . " پاهای میس شانزه لیزه به گل باتلاق نزدیک شد و سنگین شد و احساس کرد که دارد به چاهی کشیده میشود . دریا آرام شد  و  گفت :" مرا نصیحت کن ." میس شانزه لیزه گفت :" خشک شو . کویر شو تا ببینند چقدر بزرگ بوده ای . . . " بعد لب آب را بوسید . باتلاق پاهای میس شانزه لیزه را میکشید به پایین تر . . . همه جا کویر شده بود . . . صدایی مردانه از دل باتلاق بیرون زد :" ای گستاخ ! عمر تو را میگیرم و تا ابدیت تو را بدرقه میکنم تا لال شوی . من تو را به آرزویت میرسانم . " میس شانزه لیزه میان گل فرو رفت . . . در گل و خاک شل له شد . با گل حل شد و به نیستی و سیاهی رفت . 

به قول واسلاو هاول ، نویسنده در سنی حدود سی و پنج سالگی دچار سردرگمی میشود و دو راهی را میبیند . . . او سردرگم میشود . دوست دارم گم شوم . همیشه فکر میکردم یک روزی در میدان سرخ مسکو ، زیر برف و نور چراغی که در مه سکته میزند ، کسی دست مرا رها میکند . . . میرود و من میان ازدحام جماعتی که لباس های پشمی پوشیده اند و روی برف راه میروند گم میشوم . . . گم شدم . . . یک بار در همین حوالی . . . نه مسکو در تهرانی خیالی با میدانی که سرخ نبود و نامش آزادی بود . . . نزدیک دانشگاه سوره . . . باز گم شدم . . . در همین حوالی در فرودگاه بین المللی . . . میان مسافرانی که می رود و می آیند . . . باز گم تر شدم . . . میان کسانی که نقاب زده بودند  و ماسک به چهره داشتند تا روی صحنه بروند و به من تنه میزدند . . . . گم شدم . . یک بار در بطیر پر از الکل . . . با کسی که حرفش از پاکی و کثیفی نجاست بود . . . و خودش را همه جوره وا داد . . . گم شدم پشت چراغ های سبزی که وقتی از روی خط عابرامن خیابانش عبور کردم ، ماشین های بزرگ بی اعتمادی لهم کردند . مدت هاست روی جاده افتاده ام و از رویم عبور میکنند . . . مثل جنازه ی پلنگ صورتی . . . به همین خنده داری . . . همه خنده هایم را ، کلمه هایم را بخشیدم به کسانی که نمیدانستند تقسیم کردن خنده ، گریه ، کلمه و حضور معنی اش چیست . . . از وقتی بالغ شدم دوست داشتم تا سی سالگی ماتحت آسمان را پاره کرده و چانه بی اندازم . . .دیگر بس است . . . و حالا در این سی و چهار سالگی در بدو بدوی بیکاری . . . بی احترامی ها . . . تنها به نوشته و نوشته هایم مینازم . . . به چیزی که نه قدر و قیمتی دارد . . . نه مخاطبی . . . و نه حتی ویترینی برایش زده اند . . . در شغلی زندگی میکنم که کسی نمیداند چیست . . . حرفه ای ها و الگوهایم . . یا سنگ توی جیب کردند و مردند . . . مثل خانم وولف . .. یا گاز را باز کردند و مردند مقل هدایت . . . یا خودشان را در جنگل دار زدند مثل غزاله . . . یا توی مخشان شلیک کردند مثل همینگوی . . . هر کدام دلیلی داشتند . . . اهمیتی هم ندارد که پایان چگونه است . . . بعد از پایان حتما که جهنمی است فراتز ار این زندگی داغ و سوزان . . . باشد که در آن بی امنیتی به انتهای همین برسیم و ذره ذره زجر کش نشویم . . . با خودمم . . .با آیینه ای که پر از سنگ و ترک و لکه است . کسی دوست ندارد پاکش کند آن کسی که نگاهش میکند هم دلش میسوزد یا آیینه دلش ریخت او را نمیخواهد . . . بد جوری در این منگنه ی زندگی باخته ایم . بدجور . 


 
comment نظرات ()
 
 
L'humanité / انسانیت اثر برونو دو من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٦
 

Humanite.jpg

سراغ ِ (( انسانیت )) اثر bruno dumont میروم . اولین دلیلِ انتخابم ، بی شک یک حسِ همذات پنداری با معنای (( تعدی )) ست که میتواند روانی و جسمی باشد و نه جنسی ! سراغ این فیلم میروم چون تصاویری که در فضای مجازی ازش تکثیر شده ، فضای پر تناقض و آشنا و البته تصویری از پیکره ی لت و پار شده ی دختری ست . خط داستانی را دنبال میکنم و مرتب میخوانم که یک ماجرای پلیسی و مرض جنسی ست اما مهم ترین نکته که توجهم را به خودش جلب میکند ، نام ِ فیلم است که چرا اگر این موضوع ، درونمایه ی اثری را تشکیل میدهد ، تیتر یا نام اش میشود انسانیت ؟! آیا این یک کنایه است ؟ بعد از تماشای فیلم تصورم این است که هیچ کدام از نوشته هایی که خوانده ام دریافتِ درستی از این فیلم نداشته اند . برداشت شخصی من از این فیلم کاملا در یک سمت و سوی دیگر است . پیش از رسیدن به برداشت و داشت و کاشت کمی در مورد داستان و قصه ی فیلم مینویسم . خُب باید طوری بنویسم که مخاطب برود و فیلم را ببیند نه اینکه گمان کند با خواندن طرح فیلم ، کل فیلم را دریافت کرده برای همین نکته هایی را حذف میکنم . این طور تصور کنید که شروع فیلم در یک فضای سرد ، در مکانی سرسبز و ساکت با پیکره ی متلاشی شده از عضو مونثی شروع میشود که توی گل و لای رفته . شاید در مزرعه ای ست . مورچه ها روی بدنش راه میروند و شخص مورد تعدی ، بی دفاع ، سرد ، افتاده است . میفهمیم دختری بوده نوجوان . این دختر نوجوان ، سرویس داشته ، راننده سرویس داشته ، مدرسه میرفته . پلیس ِ فیلم می افتد دنبال ِ قاتل و مرد بد فیلم . در این فیلم دو پلیس داریم ، مثل همه ی فیلم های جنایی ، در این فیلم یک مرگ صورت گرفته و یک قاتل بین کارکترها دارد جولان میدهد . آیا باید حدس بزنیم ؟ آیا فیلم معماست و مدل هرکول پوآرو یی ست ؟یکی از کسانی که بعد از دیدن جنازه معرفی میشود فروآن ست . او هیجان زده ، نامتعارف و عجیب است . یک شخصیت سازی قدرتمند پشت این فروآن وجود دارد . میرود توی ماشین پلیسش مینشیند ، به شدت ترسیده یا تعجب کرده یا پشیمان است . دستش را روی تکمه ی رادیوی ماشین میگذارد ، موسیقی باروک پخش میشود . ( همان موسیقی که در تیتراژ نهایی میشنویم . )

به لحاظ ریتم ، فیلمساز روی این نمای آغازین مکث دارد . شاید مهم است ؟ از همان شروع فیلم گمان میکنم که فروآن ، قاتل است یا شریک قاتل است یا ترسیده . . . چند تصور همزمان سراغم می آید و به خودم میگویم در فیلم انسانیت باید دنبال قاتل باشم ؟ این آقای فروآن در اداره ی پلیس کار میکند . در همسایگی این آقا دختر درشت و قوی هیکلی زندگی میکند که دوست پسر شر و جلبی دارد که ظاهرا ورزش هم میکند ، لباس ورزشکاری تنش هست و از دنیا غافل است و فکرش پیش کیف بردن از لحظات درخشان زندگی است و قد کوتاهی هم دارد . پس شخصیت های ما محدود به همین ها میشوند . اما ، به مرور متوجه میشویم ، فروآن در نحوه ی برخورد با دیگران کمی زبانش میگیرد ، مرد بزرگی است اما خجالتی است . از خودم میپرسم این در اداره ی پلیس چه میکند ! او اعتماد به نفس ندارد . کمی غوز میکند و نگاه های عجیبی دارد . بینی استخوانی غوز دار و لب های نازک و چانه اش به لحاظ تیپیکال من را یاد عقب افتاده ها می اندازد . آدم های این قصه در خانه های آجر سه سانتی زندگی میکنند . تفریحی ندارند . هر از گاهی همان دم در خانه می ایستند و به مردم نگاه میکنند . آفتابِ تند همیشه خودش را به این خانه و فیلم تحمیل میکند . نور از نظر من یکی از مهم ترین ویژگی هایی ست که در این فیلم بهش دقت شده . جناب  فروآن همراه مادرش زندگی میکند . مردی که میتواند بالای چهل سال داشته باشد ، مادرش چلو دستش غذا و صبحانه میگذارد . معاشرت آقای پلیس ما با همسایه ها کمی عجیب است . او نظارتگر روابط بین دختر همسایه و آقای بی خیالِ دنیاست . . . نمیدانم چرا می ایستد و نگاه میکند . نگاه هایش معنا دارند . اما درنمیابم . شاید از نظر فیلمساز هم نباید دریافت . . . فعلا درست نیست و وقتش نیست . تمام شخصیت های فروآن به مرور و در طول فیلم ساخته میشود . او با همسایه ی عزیزش و دوست پسر ورزش دوستش به این ور و آن ور  میرود . مثل طفیلی ها . گاهی بد جوری توی باغ ست و گاهی اصلا توی باغ نیست . مادر فروآن از اینکه پسر عزیزش با این دو نفر معاشرت میکند ناراحت است . او میگوید این دختر خودش کسی را دارد و چرا تو را با خودش این ور و آن ور میبرد . این دو زوج در فیلم اصلا اهمیتی نمیدهند که دوست عزیزشان فروآن تنهاست ، منزوی است و کسی را ندارد پیش روی او با هم شوخی میکنند . . . کارهای مستهجن انجام میدهند . اما انگار فروآن از هفت دولت آزاد است . ماجرای پیگیری این پرونده از نظر فیلمسازی خیلی میلنگد ، بیشتر دقتمان میرود روی عرق هایی که از گردن رئیس پلیس میچکد و نگاه فروآن روی این قطرات . . . بازی او با چشمان حیرت زده ، شامه ی قوی و حساسش یکی از جذاب ترین ویژگی های این فیلم است . کلیسا و ناقوسگاهش ، سر خیابان خلوت آنها عنصری است که باید به آن توجه داشت . مثل میله های درازی که از دل دریا بیرون آمده اند و نگاه شخصیت ها روی آنهاست . خب خیلی ساده است که به لحاظ نشانه شناسی المان های نرینگی یا مادینگی را در این ها دریابیم . . . چیزی که فیلمساز میخواهد به ما یاد بدهد . . . حضور خورشید و آفتاب به عنوان - مذکر- سایه ی بزرگی بر این فیلم تیره است . به مرور در صحنه هایی از فیلم رفتار های غیرمتعارف فروآن مثل وقتی که با خانم همسایه رو به روی برج تاریخی ساحل ایستاده اند تا آقای دوست پسر اجابت مزاج کند . . . در این جا این دو نفر . . فروآن و زن منتظرند . ما فروآن را میبینیم که توی خلسه میرود . . . معلوم نیست به کجا نگاه میکند و در طول فیلم دائم در فکر است . . . یک لحظه چشمش را میبندد و بو میکشد . شامه اش را حس میکنی که دارد با گردن کج به زن نزدیک میشود اما سریع عقب میکشد . انگار عادی باشد . رفتاری عادی . . . او در بعضی قسمت های فیلم . . . در انتها مثلا . . . وقتی خوک مادری را نوازش میکند . . . هیجان و رفتار و شکل و شمایل عجیبی دارد . دوربین روی دستهایش میرود . . . او دستهایش را بعد از این نوازش خیلی غیرمتعارف بو میکند . . . گمان میکنی از این فروآن پَپِ و بی خاصیت چیزی در نمیآید حال آنکه شخصیت پیچیده ای دارد . 

خیرگی ، توی فکر فرو رفتن ، غم به شدت در نگاه و رفتارش پیداست . بدون اینکه سیگاری بکشد یا سرش را توی دیوار و در بکوبد . . . و . . . یک - و - مهم . . . و اینکه دستان این فروآن . . . دستانی است که وقتی راه میرود . . وقتی کارگردان سعی میکند ما به او خوب نگاه کنیم . . . مثل چنگال خرچنگ است و اصلا عادی نیست . انگار قبلا کسی را خفه کرده . . . او همیشه این طور است . . . صحنه هایی از فیلم حذف میشوند . . . - نه شکل معماگونه ی معناباخته ی اصغرفرهادی - بلکه کاملا حساب شده . . . ما امتداد یک سکانس را در ذهن خود شکل میدهیم . . . و هر جوری شکل بدهیم با پایان فیلم جور در می آید . . . - شنیده ام آقای فرهادی برای فیلم فروشنده عرض کرده اند نمیدانند در حمام چه اتفاقی افتاده چون آنجا نبودند !!!! - خیر . . . وقتی فروآن برای تحقیق در مورد قاتل دختر به تیمارستان میرود و از درهای مختلف میگذرد . . . ضمن اینکه در این میان میشنویم که زن پرستار مادر فروآن را میشناخته . . . رفتار عجیبی با پرسونل مرد تیمارستان میبینیم . . . مردی دارد تخت خواب های بیماران روانی را مرتب میکند . . . فروان حواسش به بیرون پنجره است . . . توگویی آمده است در محیط در بسته . . . عمدا . . . دنبال شکار است . . . مرد به او نزدیک میشود و نگاه فروآن را دنبال میکند . . . او دارد به دیوانگانی که ساکت و آرام به ساختمان می آیند نگاه میکند . . . شاید یاد دوست دختر از دست رفته و بچه ی از دست رفته ی خودش می افتد . . . پرسونل با لباس سفیدش نزدیک میشود و خودش شروع میکند به حرف زدن که خب زندگی این ها هم سخت و . . . همین لحظه فروآن که انگار کودکی ناراحت است . . . خودش را در آغوش او می اندازد . . . با بینی استخوانی اش گردن پرسونل را نشانه میرود و بو میکشد و . . . ما میتوانیم حدس بزنیم ؟ آیا هر مردی تن به این کارها میدهد ؟ آیا با دعوا از آنجا خارج میشود ؟ فرقش با سینمای فرهادی این است که همه ی گزینه ها هست و در ادامه با حذف این سکانس صدمه ای به جاسوس بازی فیلم نمیخورد اتفاقا فیلمساز خیلی خوب میداند که ان پشت چه خبر است . . . و من هم . . . ما میتوانیم تخیل کنیم و در انتها نتیجه ی فیلم هرچه باشد . . با همه جور تخیلی جور در میاید . . . عنصر دریا در فیلم . . . نماد زن و باروری در نشانه شناسی توسط دختر قصه کثیف میشود . او میرود توی دریا اجابت مزاج کند . . . مادر ، مهم ترین وجه در این فیلم ست که به ان پرداخته نشده - از زاویه ی دید منتقدان - مادر فروآن چگونه مادری است ؟ مسئول ؟ مهربان ؟ نادان ؟ عقیم از حس مادرانگی ؟ . . . بله . . . مادر فروآن مادر درستی نیست که هنوز برای پسرش که مرد بزرگی شده تکلیف معین میکند :" موهاتو بزن . صبحونه بخور " او را به خود وابسته کرده است . . . حتی از او نمیپرسد چطوری . . . چرا تنهایی چرا توی فکری ؟ . . . وقتی مادر خانه نیست فروآن میتواند روی ارگی که دارد بزند و گریه کند . . .مادرنادان . . . زنی که میداند پسرش همسر- یا دوست دختر و بچه اش را از دست داده است - . این جمله چند بار در فیلم تکرار میشود . دارم آهسته آهسته از فروآن میترسم . . . شاید کار خودش بوده ! اما اهمیت ژانر کارآگاهی از دست رفته . بحث روان شناختی مطرح است . . . هرگز در طول فیلم نمیفهمیم چرا او زن و بچه اش را از دست داده . یک جایی به خودم میگویم : شاید فروآن خودش زن و بچه اش را کشته . . . با این همه او و رئیس پلیس میروند سراغ تحقیقات . . . 

فروآن با وجودی که بخش کودن و عقب افتاده ای دارد اما بخش روانی و ترسناکی هم دارد . جایی که کارگران کارخانه اعتصاب میکنند و وقتی او میرود تا به این تجمع خاتمه دهد مسخره اش میکنند و او را عق مانده مینامند با این همه میبینیم که او با چه نگاه هیستیریکی دارد به مخاطبان خود نگاه میکند . از نگاه او همه دور میشوند . ضمن اینکه رفتار او با یک مرد عقب افتاده در فیلم باز هم ما را در هویت او به سئوال و چالش میکشاند . آیا او بیمار است ؟ آیا هم ج ن س گراست ؟ چرا به دختر همسایه که میخواهد با او باشد پشت میکند ؟ رفتار های عجیب او با گل های توی باغچه از صد تا صحنه ی . . . مستهجن . . . بازگو کننده تر است . . . 

فیلمساز کاری میکند که با او دیگر همذات پنداری نکنیم . . . دوستش نداشته باشیم . . . زیادی مشکوک و کثیف است . . .کسی که نگاهش رو به دریا و مادر است . . . کسی که تنهاست و کنار مادر امنیت ندارد . . . کسی که مادر بچه اش نیست . . .کسی که بچه اش هم نیست . . کسی که به خوک مادر عشق میورزد . . .کسی که درمحیط های دربسته مشکوک میزند  و  در عین حال بیش از اندازه مودب است . بیش از اندازه تشکر میکند . . . خیلی محترم است اما در خلوت میتواند یک موجود خطرناک باشد . . .وقتی قطار رد میشود فریاد میزند . چرا ؟ چرا این کار را میکند ؟ آیا او از امتداد زندگی خسته است ؟ خودش را دوست ندارد ؟ آیا از اینکه دختربچه ی نوجوانی مورد ت ج اوز قرار گرفته ناراحت است ؟ دیگر مسئله این نیست . مسئله مادینگی است . . . و بله اینجاست که میفهمیم چرا اسم فیلم انسانیت است چیزی که از همه ی شخصیت های فیلم گرفته شده است . کسی که میتواند با همه ی کارکترها همذات پنداری کند همین مرد روانی ست . پس تو توی رودربایستی با خودت میمانی که دوستش داشته باشی یا نه . . . متوجه میشویم که کسی که این غلط را کرده است همان دوست پسر بی خیال ورزشکار دختر همسایه است . . . وقتی فروآن این را میفهمد . . . به جای ملامت او . . . او را در آغوش میگیرد . چرا ؟ آیا او دارد با یک قاتل همذات پنداری میکند ؟ آیا او میتواند این قتل را بفهمد . این فروآن است که زن و بچه اش را نیست و نابود کرده . . . شاید برای همین هم هست که زبانش میگیرد . . . مادر همیشه درصحنه ی فیلم به کفایت به مرض آدم ها کمک میکند . . . فروآن میخواهد دوباره متولد شود . . . در سکانس آخر . . دستبند دست خودش است . . . او این فضای بسته را برای خودش میخواهد . . . پیشنهاد میکنم این فیلم را ببینید . . . انسانیت که رنگ باخته . . . در جایی خواندم برونو دومن گفته است که اچ در نام فیلم را با حرف کوچک بنویسند و نه بزرگ . . شاید منظورش همین بوده است . . . شاید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چاه کن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥
 

چاه مکن بهر کسی ! اول خودت دوم کسی

دیوارِ این خونه یه دیوارِ معمولی نیست که با گچ و سیمان درستش کرده باشن . سعی میکنم از کنارش رد نشم ، دستم بهش نخوره ، روش تابلویی نزنم ، بهش تکیه ندم ، روش سایه هم نندازم . دیوار این خونه یه کمی سنگین به نظر میرسه ، انگار دو تا چشم بزرگ پشتش داره منو میپاد ، انگار میتونه یه هو شکاف برداره ، تیکه تیکه بشه شروع کنه به کومه کومه ریختن و حرف بزنه . من از این دیوار میترسم . میس شانزه لیزه خیلی وقته افتاده روی کاناپه ی خونه م و خواب رفته . الان دفتر دستکشو برداشتم و میبینم با روان نویس آبی یه جاهایی یه چیزهایی نوشته که اصلا سر در نمیارم . نصف شعر و نصفش کلمه های بی ربطه . دلم میخواد شماره ای چیزی از توش پیدا کنم . هنوز خیلی مونده تا سرمش تموم بشه . چشماشو یه جوری بسته که انگار میخواد به من بگه خوابه . اما من میدونم که داره صدای منو ، صدای ورق زدن دفترخاطراتش رو میشنوه . دلش میخواد برم بشینم کنار دستش . کفشاشو که از پاش درآوردم با زانوهاش خورد زمین . به کف کفشاش کلی گِل و جنازه ی سوسک و کرم وصل بود . یه زره تنش کرده بود انگار از وسط تاریخ اومده بیرون . من فک میکردم باید این طوری نباشه . باید خیلی شیک و خوش عطر و لپ گلی باشه اما انگار از جنگ برگشته بود . یه نیزه دستش بود . توی جیب لباساش پر از تیر های ریزی بود که انگار برای روز مبادا قایمشون کرده باشه . رنگش شده بود عین همین دیوار سفید . دور چشماش یه حلقه افتاده بود سیاه سیاه مثل قیر . بلندش کردم بردم انداختمش روی کاناپه . میگفت :" واسه چی فک میکنی با من ایاق شدی ؟ برای چی منو آوردی این جا ؟" چرت و پرت میگفت . زنگ زدم دکتر بیاد بالای سرش . کوله پشتیش قدر یه چمدون بزرگ بود . نمیدونم چطوری اونو روی شونه هاش این ور و اون ور میبرد . کلی جیب داشت و توی جیباش پر از تیغ و تیر و چاقو بود . باید با قفل ، زنجیرش رو باز میکردی . . . توی کیفو سیاحت میکردی میدیدی بله چه خبره . . . همه چی بود  . از شیر مرغ تا جون آدمیزاد . کلی دفترو کاغذ و کتاب ، کلی استخون های خورد شده ، اصلا معلوم نبود چی به چی بود . توی یه کیسه کلی پر پرنده جمع شده بود . چیز به درد به خوری پیدا نکردم . همیشه یه جورایی طلبکار بود . حالا افتاده فک میکنه خیلی مریضه . . . البته یه چیزیش میشه نه اینکه نه . . اما من که باور نمیکنم . یه جفنگیاتی میگه که هیچ کسی باورش نمیشه . دکتر که بالا سرش اومد شروع کرد به کارهایی کرد که مردم از خجالت . کت دکتر رو گرفت و گفت :" من حالم خوبه میشه با هم بریم بیرون یه کم قدم بزنیم دکتر؟" دکتر به من نگاهی کرد و آمپول رو شکست وبه  سرنگ کشید . بعد یه چشمک به من زد و آمپول رو ریخت توی سرم میس شانزه لیزه . میس شانزه لیزه که رنگ گچ بود با لب های خشکش گفت :" دکتر جون چرا یه کاری میکنی به این آمپول ها عادت کنم ، من جنگجویم ، من یه مبارزم ، من یه سربازم ؛ من باید برم . چنگیز منتظرم وایستاده ؛ یه لشکر آدم سر پیچ کوه منتظر من روی اسبهاشون نشستن . دکتر نزن این آمپول لاکردارو ." بعد خوابش برد . دکتر به من نگاه کرد و گفت :" زیر سیگاری نداری بازم ؟" گفتم :" بازم بازم نکن ، دم دستته . . . مگه میخوای بمونی یه سیگارم بکشی . . . پاشو برو الان بیدار میشه . " دکتر یه نخ سیگار روشن کرد و واسه خودش خیلی راحت نشست روی مبل عینکش رو در آورد و با گوشه ی کتش شروع کرد به پاک کردن شیشه ی عینک . دود سیگارش رو توی هوا فوت میکرد . اصلا بلد نبود سیگار بکشه . گفتم :" پاشو برو زودتر حوصله ت رو ندارم . " گفت : سر شب شده حوصله ت کجا جا مونده نکنه تو هم با این دیونه رفته بودی جنگ قوم و خویش دشمنای چنگیز خون ریز ؟" شروع کرد به خندیدن . میس شانزه لیزه عین جن زده ها یه هو عمودی شد و گفت :" شما میدونستید موبایل من همیشه آنتش خالیه ؟ فک میکنید چرا ؟ چرا من هیچ وقت آنتن ندارم ؟" بعد خود به خود دوباره افتاد . دکتر از جاش بلند شد و سرم رو روی دست میس شانزه لیزه درست کرد و گفت :" چه ضد حالیه بابا دوستاتت هم عین خودت میمونن همه تون حوصله سر برید ." رفت . در رو بست و رفت و من فک میکنم من حوصله سر برم یا میس شانزه لیزه . تلفن خونه رو برمیدارم و زنگ میزنم به موبایلش ، بوق میخوره . نمیدونم چرا فکر میکنه که هیچ وقت آنتن نداره .  باید برم آشپزخونه ، هوا سرد شده . گازو روشن کنم . این طوری هر دومون میچاییم . یه صدایی اومد . مثل ترک . . . مثل باز شدن دو تا آجر از ملاطشون بخوان دل بکنن . میترسیدم از آشپزخونه بیام بیرون . پنج تا شعله  ی گازو روشن کردم و یه کم وایسادم تا گرم شم . دلم چایی میخواست . یعنی توی دنیا هیچی چی جای چایی و یه نخ سیگارو میگیره ؟ نه والا . صدا بلند تر شد . یه هو دیدم . دیوار داره میشکافه . از هم داره باز میشه . از پادری نمیتونستم جنب بخورم . دیدم میس شانزه لیزه وایستاده رو به روی دیوار . داره با دیوار حرف میزنه . سرم رو از دستش انداخته بود و سوزن توی رگش پیچ خورده بود . خون روی زمین واسه خودش روون شده بود و من هم خفه خون گرفته بودم . میس شانزه لیزه که موهای نارنجی بلندش رو باز گذاشته بود مثل مترسگ سر جالیز رو به روی ترک های دیواری که تا آخر داشت از هم وا میرفت گفت :" میای جامونو عوض کنیم؟ من حاضم برم لای ملاط و خشت تو ، تو بیا بیرون و جا من  برو وسط دنیای واقعی . باشه ؟" از دیوار یه صدا بیرون اومد عین فیلم سندباد و علی بابا . . . یه صدای زنونه گفت :" من این جا برای تو م جا دارم . . . ما این تو میدونی چند نفریم ؟ میدونی ؟ ما این تو میدونی چند نفریم ؟ چند نفریم رو میدونی ؟ میدونی که ما این تو چند نفریم ؟ " میس شانزه لیزه گفت :" من باید برم پیش چنگیز دلم براش تنگ شده ، باید با هم بریم شیر بکشیم ، بریم با هم مترسگا رو اتیش بکشیم . . . بالاخره بد یا خوب ما اینیم . الان ولی اینجام این جا کجاست ؟ نمیدونم . . . تو کی هستی توی دیوار منو توی دلت راه میدی ؟ از توی دلت نمیندازیم بیرون ؟ میتونم از توی دلت برم به بیابونی که چنگیز منتظرمه . . . " دیدم داره بحثشون بالا میگیره و زمین رو خون برداشته . رفتم دست میس شانزه لیزه رو گرفتم گفتم :" چی کار داری میکنی ؟" از بالای سرم  از سقف ، یه تیکه گچ افتاد روم .  از روم افتاد روی زمین و تیکه تیکه شد . دیوار  با صدای بلند گفت :" تو عاطفه نداری . چرا با دکتر  دست به یکی کردی و سر دوستت رو شیره مالیدی ؟ بهش بگم یا خودت میگی ؟" از ترس زبونم به تته پته افتاده بود و نفسم بالا نمی اومد . میس شانزه لیزه گفت :" همه رو خودم خبر دارم . منو چیز خور کرده که خودش تنها نمونه . منو بکشونه این جا و در کیفم رو باز کنه و از توی یادداشت هام ، یادداشت برداره و به اسم خودش این ور و اون ور بزنه . " من گیج و ویج و هاج و واج مونده بودم . . . دیوار باز شد و از دلش کلی خشت و گچ و سیمان های کپک زده و جنازه ی موش ریخت بیرون . دیوار گفت :" یکی از شما باید بیاد این تو . " میس شانزه لیزه گفت :" من که گفتم . . من میام . . . جای من توی این دنیا نیست . دلم میخواد برم یه جایی که واقعا قبر باشه . میشه منو با مفتول و سیم بپیچونی لای خشت و ملاط و نذاری برم . میشه ؟ این جوری مطمئنم چنگیز میفهمه نگرانم میشه و با لشکرش میاد این جا تا نجاتم بده و میزنه همه ی در و دیوار این جاها رو خراب میکنه . اما ممکنه تو ویرون بشی دیوار جونم . " موشا روی زمین زنده شدن و شروع کردن به خوردن کاناپه و وسایل خونه . صدای خنده ی عجیب و ترسناکی توی همه جا اکو میداد . . . داشتم از ترس میمردم . سرم میس شانزه لیزه تموم شده بود و همه ی خون بدنش خالی شده بود اما عین کوه وایساده بود جلوم . میگفت من یه مبارزم . من میجنگم . من میجنگم . . . نمیدونستم چی کار کنم . همون موقع بود که دیوار دهنش رو باز کرد و من رو دو لپی قورت داد . افتادم توی یه چاه گود . . . هنوز دارم سقوط میکنم . . . دور خودم توی هوا معلق میزنم و به بالاسرم نگاه میکنم به نوری که از خونه ی خودم توی چاه رو پر میکرد . سر میس شانزه لیزه رو میدیدم که داره منو نگاه میکنه . . . گفت :" چاه نکن بهر کسی ، اول خودت دوم کسی " وقتی افتادم ته چاه . تمام استخونهای بدنم درد میکرد انگار وسط گوشت تن خورد شده بود . سرم سنگین بود و نمیتونستم بلندش کنم . چشمم رو که باز کردم یه جفت پا رو به روم دیدم . سرم رو که بردم بالا تا نگاه کنم کسی نبود جز دکتر . یه سیگار دستش بود و یه سرنگ . 


 
comment نظرات ()
 
 
چگونه با هومن خلعت بری میتوان ( اول ) شد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۳
 

اینکه چطور سر از آکادمی موسیقی  گوگوش در آوردم ، خودش مثنوی هفتاد من است ، اما اینکه چطور نفر اول شدم و داستانم به این جا کشید را باید گفت ، چون من که همین طور الکی الکی نفر اول نشدم که بگم یه هو دری به تخته خورد و هوس سیرِ آفاق و انفس به کله ام زد  و هوایی شدم و از اینجا کوله بار سفر بسته و رحل اقامت در فرنگستان گرفتن را ترجیح دادم  ! گفتم مثنوی هفتاد من است ، اما یک کمش را هم که شده به زور اما با ملایمت میگویم ، چون شنیدنی است . . . من خیلی خیلی توی زندگانی ام سختی و مشقت کشیده ام ، البته همه ی این ذکر مصیب ها را ، همه ی ظلم و ستم ها را برای هومن خلعت بری تعریف کردم . بماند . . .اما نه چرا؟  بگذاریم خیلی هم  نمانَد،  بگذارید بی رودربایستی بگویم درواقع اصلا ذکرخیر همین روزگار سگ صاحاب من  باعث شد که دل هومن خلعت بری به حال من شود کباب  و بیفتد به تاپ و تاپ ! خواستم قافیه اش جور در بیاید . . . دروغ گفتم . . .  کدام دل و تاپ و تاپ !  من خودم به شخصه و با  کمک و لطف خداوند قادر و قاهر و جابر و ماهر و با زور بازوی تارهای صوتی و با استعداد ژنتیکی که داشتم نه برای عیش و عشرت بلکه برای شهرت  در مسابقه ی آواز اکادمی گوگوش  شرکت کردم . البته بعد از همه ی داستان هایی که سر من در آوردند به غلط کردم افتادم . به خصوص که این وسط هومن خلعت بری نقش به سزایی داشت . الان تعریف میکنم . وقتی توی حمام میرفتم ، از همان دوران طفولیت وقتی میزدم زیر آواز ، وقتی توی مطبخ مینشستم و به جای دیگ شستن ، سرم را توی دیگ میکردم و بلند بلند :" ای یار جونی ، دیوانه ی تو هستم " میخواندم فهمیدم یک چیزی در من هست . یک استعدادی ، یک نشانه ای . یک جهش ژنتیکی چیزی . . .  از همان اول بسم الله ، از وقتی خودم و خدا را شناختم عادت داشتم جلوی آیینه ی خانه ی مادربزرگ هرچیزی دم دستم میرسید را دست بگیرم و ادای خواننده های مشهور و روی جلدی ها را در بیاورم و قری به کمر بندازم . تصور میکردم خیلی ها دارند من را دید میزنند . حتی بعدا توی خیال به خیلی ها امضا هم میدادم . بگذریم . . . خلاصه که کشفِ شخص ِ شخیص خودم بود که میتوانم در قبیله ی شاعرها و ترانه سراها و خواننده ها و روی صحنه ای ها ستاره ای چیزی بشوم و داشتم میشدم . . . در واقع ستاره شدم اما الان عرض میکنم چه اتفاقی افتاد . این طور ادامه بدهم . . .  بعد از اینکه کلی با خودم توی ماشین ، توی حمام و وان ، توی کوچه  - خیابان آواز میخواندم از دشتی به صحرا و کربلا میزدم و سر از اصفهان و شور در میاوردم و گاهی  حتی دعا میخواندم ، مطمئن شدم که جای من روی صحنه است . . . سرکار علیه گوگوش را خیلی دوست داشتم اصلا خیلی ها به من میگفتند بدجوری شبیهش هستم . به خصوص وقتی موهایم را توی دبیرستان تیفوسی زده بودم که دیگر خیلی شبیه شده بودم . بعدا گرفتم هر چه فیلم های زمان استکبار بود را دیدم و واقعا دیدم که نه تنها خیلی شبیه گوگوش هستم ، بلکه شاید که من خود ِگوگوش هستم و این باعث شد که میزان اعتماد به نفسم تزلزل یافته در انزوا بمانم . . . خیلی طول نکشید ، این انزوا یکی دو روز بیشتر دوام نداشت ، فکر میکردم یک نفری یک زمانی به دنیا آمده و جای من را گرفته . . .حالا هم رفته آن سر دنیا و با یک جوانی دارد برنامه میگذارد . ما که تلویزیون نداشتیم . من حتی نمیدانستم این دایره زنگی ها چیست روی بام ملت 

کارم این بود که برم مدرسه  و از مدرسه بیایم خانه . همین .  عین بچه ی آدم  نه مثل این جاهل و جوان های امروزی  . . . استغفرالا توبه . . . اصلا اصلا . . . تنها چیزی که میدانستم این بود که رادیو گاهی برنامه های تیاتر هم میدهد . تئاتر رادیویی . .  سرتان را درد نیاورم ، بروم سراغ اصل مطلب ، اینکه چه طور شد  من که تا سر کوچه هم تنها نمیتوانستم بروم ، سر از اروپای جهانخوار درآوردم واقعا مثنوی را توی جیبش گذاشته . شما این طور تصور کنید که بعد از تحمل مشقت زیاد و کباب شدن جان ، رفتم سراغ انگلستان . میدانستم که پشت سر همه حرف هست . اصلا وقتی رفتم آنجا یک شب و روز تمام زیر باران همین طور راه رفتم ، آنقدر که شدم یک هویی زکام . . . همه از این هومن نام خلعت بری میگفتند و بعضی ها هم از آن آقای تازه کار و بیشتری ها هم که از من یا همان گوگوش سابق میگفتند . . . حالا چه کار باید میکردم ؟ . . دیدم دخترها و پسرها را رنگ و لعاب میزنند  و همه میروند تست صدا میدهند و من که مشقت فراوان برای این سفر کشیده بودم انگار توی دلم رخت  میشستند . . . بعدا فهمیدم نه تنها باید تست صدا بدهی بلکه اگر بخت یارت بود و خیلی باحال بودی میروی مرحله ی بعد و باید چیزی به اسم سلفژ که نمیدانستم چیست را یاد میگرفتی و همه ی این مشقت ها را همان هومن خلعت بری یاد میداد . از وقتی چشمم وسط جمعیت به چشمش افتاد نگاهم ناخودآگاه رفت توی زیر و بم سیبل و سر بی مویش و البته انقدر با طمطراق حرف میزد که از همان اول دلم زده شد . دروغ نگویم بین همه ی ما فرق میگذاشت و خبری از عدل و داد نبود . در یک اسارتی گیر افتاده بودم که مپرس . . . ترجیح میدادم چرنده یا پرنده بودم اما این طور نمیشد . به خصوص که با شروع سفر سختم به دیار نکبت بار انگلستان ، رفته رفته هم صدایم آب رفت و هم قیافه ام از گوگوشی بودن خارج شد و شبیه یک آدم دیگر با یک صدای دیگر شده بودم . . شب ها که سر جایی که گفته بودند نمیخوابیدم چون بدجوری خُر خُر میکردم ، یعنی رنگ از رخ کنار دستی و اتاق بغلی میپرید و میترسید . در این حد .  همیشه من را توی انبار میخواباندند . . . زمانی که دبیرستان میرفتم هم جای من توی انباری بود چون خودم از خودم میترسیدم . یک هو چنان خروپفی میکردم که از ترس دندان هایم کلید میکرد و دنیا دور سرم میچرخید . اما خدا رو شکر دوباره در یک چشم بر هم زدن باز میگشتم به آغوش خواب . اصلا یک مشکلی که داشتم  این بود که زبانم دراز بود . منظورم زبان دراز بودن نیست ، زبانم دراز بود و توی حلقم می افتاد موقع صحبت کردن هم نصفش بیرون می آمد و همه نگاهش میکردند . حالا من با این وضعِ زبان و صدا و قیافه جلوی این جماعت همه خوش سر و صدا  و خوش چهره چطور عرض اندام  کردم تا  اول شدم برایتان میگویم . اینکه از هومن خلعت بری متنفر شدم اما داستان این طور  ادامه پیدا کرد که ایشان باعث شد – خدا عمر باعزت بهش بدهد – که من با کلی  حیله و نقشه روی صحنه بروم و  اول بشوم و همه برایم  کف و هورا بکشند و دست و پایکوبی و این حرف ها . . . اولین بار که هومن خلعت بری را یواشکی دیدم از هفت خوان رستم گذشتم و کلی دوربین مخفی را رد کردم و وقتی ایشان داشتند با سرکار خانم گوگوش راه میرفتند و برای لحظه ای خانم گوگوش از کنارشان دور شدند تا بروند با بچه های گروه عکس بگیرند همان جا خِر هومن خان خلعت بری را گرفتم و آویزانش شدم . کتش را گرفتم و روی زمین زانو زدم . ایشان خودش را عقب کشید و گفت :" خانم ای بابا دارید چی کار میکنید ؟" گفتم :"میگویند که شما خیلی مهم هستید و سری توی سرها دارید و با این حال همه را با تقلب و دستهای پشت صحنه و از این چیزها اول و دوم و سوم میکنید من همه ی صدا و قیافه ام را توی سفر از دست داده ام و اصلا رویم نمیشود بین بچه ها بیایم تست صدا  بدهم چه خاکی توی سرم کنم ؟" هومن خلعت بری که کتش را از دست من نجات داده بود و سرش را با نکوهش  تکان میداد یک جوری که انگار رئیسی چیزی باشد گفت :" البته که خانم ،  دست بالای دست بسیار است . " نفهمیدم منظور از  این حرف چی بود . . . البته بعدا فهمیدم چی بود و چرا گفته شد ، اینکه دست های پشتِ سرِ برنامه خیلی قوی تر از ایشان هستند . . . آقای خلعت بری یک لحظه من را یاد هرکول پوآرو انداخت . . . خانه ی دوستم که بودم این سریال خارجی انگلیسی لعنتی را دیده بودم، پوآرو را از آنجا  میشناختم . . . خوب تر که نگاه کردم دیدم مدل ابرو ، چانه ، نگاه کردن ، ایستادن همه و همه یک یغماگری کامل از هرکول پوآرو ست. برای همین هم میخواست حرف حرف خودش باشد . . . یا برای همین هم همه جلوش ( بله قربان گو ) بودند . .. من با انگشت اشاره به سرش اشاره کردم و گفتم :" شما هیچ میدونید من کی هستم ؟" ایشان سبیلش را چرخاند و پاپیون همیشه مرتب ِ مرتبط با لباسش را از دو طرف کشید و با خنده ی تمسخر آمیزی عرض کرد :" به به افتخار آشنایی با کی رو دارم ؟ خانم کی باشن ؟" من از روی چمن بلند شدم و اصلا یک جوری ناراحت شدم که نگو ،  توی لب رفتم ، بدم آمد ، فکر میکرد که ختم کلامی چیزی است یا آسمان باز شده ایشان افتاده است  روی زمین . . . و لابد من هم که حالا سر و وضع مناسب نداشتم و قیافه ی گوگوشی ام و  صدای قشنگم را از دست داده ام از زیر بته ای چیزی در آمده ام . . . گفتم :" من تخم نابسم الله هستم ، دست راست شیطون و دست چپ ِدیو سه سر سه گوش هستم ، اگر به حرفم گوش نکنی ، اگر منو توی مسابقه نفر اولم نکنی، اگر مجیزم رو نگی و هی این پا اون پا کنی و تیکه های غلیظ بندازی ،  لحاف ِ خوابت کفن تابوبتت میشه ، همچین نفرینت میگنم که بیا و ببین  . . . ذکرت میشه یا مصیبتا ، ذکرت میشه یا قدوس بیا و  هی بهم التماس میکنی که یالابه کمکم بیا ، ذکرت خیر نمیشه هرچی بگی شر میشه ، من یه همچین چیزیم . . . گفتم حواست باشه همه جا توی گوش همه میخونی که من از همه سرتر و بهتر و مهتر و خوش صداترم . . . اصلا غلط هام رو هم به روم نمیاری . . . اگه نه دق ات میدم . من آیینه ی دقت میشم . " خلاصه همین جور که روی منبر نشسته بودم و هومن خلعت بری با سکوت و بی پلک زدن به من نگاه میکرد و دست راستش را به چانه اش گرفته بود فرمود :" شما که این همه بلدی چرا یه دعا برای خودت نمیخونی ؟" خواستم یک جوابی از توی لنگم در بیارم و بگم که خانم گوگوش وارد معرکه شدند . . . یک حس تنفری سراپای وجودم را گرفته بود . . . ایشان به هیچ وجه حق نداشتند قبل از من به دنیا بیایند و این همه قر توی کمر بدهند و با بهروز وثوقی دوست باشند و توی فیلم ترک موتور  بهروز نشسته ، اون هم در جاده ی چالوس بخندند و دل بدهند و قلوه بگیرند . البته من این  فیلم ها را بعدا دیدم . . .خیلی سر از فیلم و سینما در نمیاوردم . خانم گوگوش که به طرز عجیبی شین هایشان به شین های سوزان روشن میزد و یک جورهایی شب شب شعرو شوره شده بود من را دید و پرسید که این جا چه کار میکنم و چرا من را ندیده بودند . من هم به طرفه العینی جواب دادم :" فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره . " گوگوش به هومن خلعتبری که در لباس فراک خود جا گرفته بود و نور آفتاب از سرش توی چشم من منعکس می شد  همچنان زیر نظرم داشت بدون پلک زدنی به گوگوش گفتند که :" گوش شیطون کر چشم شیطون کور خدا رو شکر شما هم ایشون رو میبینید خانم گوگوش؟" . . خانم گوگوش که موهایشان را باد این ور و آن ور تکان میداد و لباس تنگی پوشیده بود نزدیکم آمد . . خیلی هم قد نبودیم . . من کمی عقب رفتم . . . زبانم را تا جایی که جان داشتم بیرون آوردم و چرخاندم و بردم به نوک دماغم چسباندم . همان موقع بود که دست و پایم را گرفتند و بردند . از پشت مثل گوسفندی که بخواهند ذبح کنند  . همین شبکه ی هزارتوی انگلیس همین دستهای نامرئی من را با خودش برد به یک جایی که  نتوانم از این کری ها بخوانم و  رسما بمیرم و ریغ رحمت سر کشم  . القصه ... نکره های غربتی من را بردند و در یک چاهی نزدیک شبکه ی منوتو انداختند که گفتنی نیست میخواستند تنبیهم کنند . . .در این مدت هم به واسطه ی راهپیمایی هایی که در لندن داشتم توانسته بودم زبان خارجی ام را گسترش و وسعت داده ،  به خصوص فحش های رکیک و غلیظ  خوبی یاد گرفته بودم که فکر کردم حتما باید نثار جان این ستمکاران کنم اما عجالتا سکوت کرده صدای  رها اعتمادی را شنیدم که فکر میکرد خیلی خوشتیپ و خوشگل است و یک گردان دختر این و ر   و آن ور برای ادا ها و ابرو بالا اندازهایش میمیرند و  پرپر می شوند . . .  برنامه داشت  شروع میشد . . . بوی پن کیک و ریمل تا توی چاه می آمد . . .خیلی غصه خوردم . . .برای چی این همه چرت و پرت به آقای خلعتبری گفته بودم ؟ الان همه ی روستاها و شهرهای کنار روستاها که میدانند من چه مشقتی را برای این سفر تحمل کرده ام نشسته اند جلوی تلویزیونشان و دارند میبینند که خبری از من نیست . من که ته چاه نشسته ام . . . نه وردی بلدم نه از بس دادن فحش بر می آیم . . . در همین اوضاع و احوال بودم که جناب خلعتبری رو به روی درگاهی ظاهر شدند . فی الواقع پاپیون مبارکشان به بلوزشان چسبیده بود یا نمیدانم چی اما با یک کمالات و ادبی وارد شدند که نه از پس مدح و ثنا گفتنش بر می آمدم نه از پس ادامه دادن به داستان شعبده بازی ام . . . همین جور زبان درازم را در حلقم گرد کردم و سرم را توی کاسه ی زانو پنهان کرده زدم زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه کن . . . جناب خلعتبری دستش را بالا برد و میله های زندان باز شد . . .مثل بازی پرینس که وقتی از یک مرحله ای عبور میکردی میله ها خود به خود بالا میرفت . . . ایشان وارد شد و من هیچ حرفم نمی آمد . . . همین جور که توی خودم رفته بودم  توی لک و شرمنده بودم و  از این هرکول پوآروی پیچیده که موجبات تحول خوانندگی و برازندگی میشد سر در نمی آوردم  ناگهان دیدم  از پشت سرم نوری وارد چاه شد . جناب خلعتبری رفته بودند روی یک سکویی وایستاده بودند و من مثل بز اخوش داشتم نگاهش میکردم . ایشان یک پوزخند برایم ارسال فرمودند و از پشت سرشان یک ترکه چوب درآوردند . مطمئن بودم که قرار بود از این ابلیس کتک بخورم . . . نخودی خندید و گفت :" خانم شما برو یه سنگ بنداز بغلت واز شه این چرت و پرت ها چی بود توی باغ به ما گفتی ؟" . . . حرف حساب جواب نداشت . . . فکری به مخم خطور کرد شروع کردم لال بازی کردن . . . با نمایش و ادا اطفار گفتم غلط کردم گه خوردم . با اینکه با لال بازی این ها را میگفتم جناب خلعتبری عصبانی شد و انگشت به دماغ برد و گفت :" هیس خانم هیس . . . " . . .من هم ناغافل گفتم :" مگه شما صدای منو میشنوید ؟" بعد آقای خلعتبری که در شعبده بازی یکه تاز بود و از همین هیس دروغم را در آورده بود ترکه اش را بالا برد . بالای سرمان کلی نور روشن شد . دیدم ایشان روی سکو دارند با یک زبانی که نمیدانستم چی ست با یک عده ای که پشت سرم تجمع کرده و کلی بوق و کرنا توی دست و بساطشان داشتند حرف میزنند . . . ایش و پیش و میش اختون و ماختون . . . . یک چیزی در این مایه بود . . .یک هو سنج ها به هم خورد و خانمی وارد گود شد که سینه های ستبرش مثل شکم ماهی باد کرد و دهانش را باز کرد و یک صدایی از حلقش بیرون آمد که نگو و نپرس . . . من سوار صدایش شدم و رفتم بیرون . . . انگار که قاصدک شده باشم . انقدر سبک بودم که نگو . . . رسیدم بالا سر نقشه ی ایران . . .  هنوز ترکه ی آقای خلعتبری بالا پایین میرفت و با هر تکانش کلی ستاره توی آسمان چپ و راست میشد . . . وقتی به خودم آمدم توی انباری  بودم و خروپف میکردم . بیدار شدم . مثل بید میلرزیدم . تصمیم گرفتم به جای اینکه  بیفتم به جان خانواده ام و بخواهم عازم فرنگ شوم بشینم توی خاک خودم  و خاکی بر سرم کنم آجری خشتی بسازم . . . مگر بنده چه چیز کمتر از هومن خلعتبری داشتم فرق ما این بود که من زن بودم ایشان مرد بود . من شبیه گوگوش نبودم ایشان شبیه پوآرو بود . . . من هنوز اول راه بودم ایشان آخر راه بودند . . . صبر کنید قصه ام تمام نشده . . . بالاخره از درس و مشق کندم و زدم به سیم آخر و یک روزی پایم توی برنامه ی  آکادمی باز شد اما اینکه چطور اول شدم و همه اش کار خود آقای هومن خلعتبری بود داستانش این است که وقتی وارد این برنامه شدم . توی اتاقی نشسته بودم . یک آیینه ی بزرگ رو به رویم بود و توجهم را به خودم جلب می کرد . . . کاغذ های جلو رویم را میخواندم و ضبط صوت هایم را امتحان میکردم . . ." یک دو سه  امتحان میکنیم ". . .  منتظر بودم آقای خلعت بری بیاید تا با ایشان یک گفتگوی اساسی داشته باشم . . . حالا از آن زمانِ اولِ قصه خیلی گذشته . . . من چهل ساله ام و آن موقع دختری چهارده ساله بودم . . حالا آقای خلعتبری که در آن زمان (رهبری اپراهایی مثل ازدواج فیگارو ، دون پاسکوال ، دون ژوان ، فلوت سحر آمیز ، توسکا ، همه ی زن ها اینگونه اند ، دستبرد به حرمسرا ، سیندرلا ، لاتراویاتا ، ریگولتو و ...را برعهده داشتند و دستیار ارکستر و رهبر کر فستیوال اپرایی شهر شهر گراتس در جنوب اتریش بوده و تازه این همه اش هم نیست او یکی از بنیانگذاران و مدیر هنری و رهبر فستیوال بین المللی موسیقی کلاسیک قصرکیرشتتن در شمال اتریش بود و همین طور رهبر ارکسترفلارمونیک متروپولین پراگ و ....)  به من  افتخار داده بودند برای مصاحبه .  بعد از بیست سال شبکه ی منوتو با کلی تمنا و ناز و نیاز از ایشان درخواست کرده موجبات رونق برنامه هایشان شوند و حالا من در این جا هستم که خوابش را میدیدم ، نه خواب این شبکه و کشور غربی را . . . خواب یک دیدار واقعی را . . . بعد از اینکه ایشان با پشت خمیده و ریش و  سبیل سفید وارد اتاق شدند . . . به چین و چروک هایشان نگاه کردم . چین و چروک هایی که دور چشمانشان روی هم افتاده بود و نشان از گذر بیست سال میداد . از خیلی وقت پیش میدانستم اولین  سئوالی که باید ازشان  باید بپرسم چیست ؟  شروع کردن به پرسیدن . . . گفتگوی ما چهار ساعتی طول کشید و از فرط خستگی  هر دو داشتیم به دیار باقی میشتافتیم،  اما من همین یک روز را وقت داشتم و  همین فرصت غنیمت بود . ضبط ها و رکوردرها  را که خاموش کردم ،ایشان گفتند :" آفرین خانم این یکی از بهترین مصاحبه هام بود من همیشه به قابلیت های شما ایمان داشتم . هیچ کدوم این ها  نفر اول و آخر نیستن اما شما واقعا اولی،  نفر اول . " بعد از شنیدن این جمله دیدم که چشم هایم دارد بسته میشود و مردی دارد دستم را به زور فشار میدهد . گفتم : ببخشید آقای خلعتبری یه سئوال دیگه هم داشتم . . . میشه دستم رو ول کنید . . . " مردی گفت :" به هوش اومد ، نبضش داره میزنه . . . " یک مرد با موهای فرفری رو به رویم ایستاده بود . لباسش یک تیغ سفید بود . . . گوشی توی گوشش بود و داشت صدای قلبم را میشنید. . . یکی دیگر داشت توی رگم آمپول میزد . نفهمیدم چرا در این دارالمجانین بودم اما یادم آمد آخرین بار که توی انباری خوابیده بودم  ر میکردم که یا باید مرد یا باید موزیسین شد و کروکی همه ی این راه و چاه ها به دست هومن خلعت بری است . . چون دست و بالم تنگ بود و راه سفر مثل سنگ . . . مرگ موش خورده بودم . . . اما بعدها فهمیدم کافی نبوده و درجا نمردم . . . دردسرتان ندهم فعلا زنده ام و نه خواننده شده ام و نه مصاحبه ای کرده ام و نه مسافرتی فقط خواب به خواب شده ام .  

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد کیست و به چه چیزی مرد میگویند ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٧
 

حاضرم بخاطرِ تو چمدانم را زمین بگذارم  . . . تا اَبد و همین جا دستت را بگیرم و چشم بدوزم به نگاهت . . . تا اَبد ، از بس که جاذبه اَت - که از توی خون و نگاه و تن و پیکره ات ، نحوه ی ایستایی و ظاهرت ، از نجابت و جذبه ی نگاهت برون میریزد- گریزی از این همه جاذبه نیست . . . انگار که میتوانی جادویم کنی ، انگار که میخواهم خودت با دست خودت من را به ریشت ببندی . خودم میخواهم . . . تصویری که میبینید ، مردی است ، ایستاده توی فرودگاه ، این فقط یک مرد نیست . اصلا بگذاریم از اول توضیح دهیم . . . یا این طور بگویم بهتر است . . . توضیح میدهم که مَرد چیست و به چه کار می آید ؟

مقدمه ای برای این - مرد - لازم است . آن این است که اچرا سراغِ این بحث ِ انحرافی در جاده ی اصیل ِ چنگیز و نقد های خون ریز شده ام . از آنجا که توسط دنیای مجازی ، متوجه میشوی که (( توجه )) مرد و زن بیشتر بر سوژه ی زن و ابژه ی مونیکابلوچی وارانه ی زن هاست و میزان قلب های اینستاگرامی روی پیکره ی زن ها - در هر حالتی ، ایستاده ، نشسته ، در حال سرخ کردن پیاز ، در حال لاک زدن ، در حال سیگار کشیدن ، در حال عبادت و . . . - هست برایم جالب بود که بدانم به چه دلیل دنبال ِ مردهای خوش تیپ ، خوش چهره ، احیانا جنتلمن و در بدترین شکل ممکن دن ژوان نیستیم ! از دوست مجسمه تراشم پرسیده بودم چرا این همه زن میتراشد و او پاسخ دقیقی نداد . آیا این اندام ِ زن است که جالب است ؟ چرا یک زنبور عسل در ابعاد یک ساختمان با آن همه بافت های میکروسکوپی جذاب را نمیتراشند ؟ چرا محض رضای خدا و به لطف وجود رم و ایتالیا تنها چند - واقعا تنها چند مجسمه ی مرد میبینیم که ایستاده یا در حال تفکرند - اما حتی در سقف کلیساها تعداد توجه و میزان زیادی از نگاه ها ی تماشاچی ها و خود نقاش ها و یا خالقان اثر روی زن است . . . واقعا جهان مجازی و دنیای پر سرعت و پر شتابی که از عشق میگذرد و له و لورده اش میکند و مثل تراکتور تمام ظرافت ها را نادیده میگیرد گزینه ای ندارد جز نگاه سطحی به زن ها و نه مردها . خیلی ساده است شما به فرش قرمز و اسکار و مراسمش هم که نگاه کنید بیشتر از خانم ها عکس میگیرند . . . یک دلیل دارد . مدت هاست - مرد - ی نیست . واقعا مرد به معنای واقعی . مرد چیست و چگونه است و به چه کار میآید ؟

بهتر از به جای حاشیه و حرف مفت ، طبق طبق یک راست تیرم را بزنم .  دروغ چرا ؟ مدت هاست مردی پیدا نیست . کافی است به دور و بر خود نگاه کنید . خیلی ساده است . . . اگر ظاهر و باطن را در نظر بگیریم به هر مذکری که یک دهم از ویژگی های آلن دلون عزیز و یا کلینت ایستوود  دوست داشتنی را داشته باشد ، لقب - مرد- داده ، او را هم پایه و همردیف خود میدانیم . خود چیست ؟ ( خود ، زنی است که به دلیل هزار و یک دلیل مردانه باید خودش را با بوتاکس و ساکشن به زور شبیه باربی یا شبیه فلان هنرپیشه کند یا سایه بزند و دلبرانه باشد ) این مردهایی که در این دهه های اخیر ظهور کرده اند و پا به عرصه ی جهان گذاشته اند - دست کم در سرزمین هنرپرورم- چند درصد از جاذبه ی نگاه آلن دلون را دارند ؟ چند درصد میتوانند وقتی سر ساعت ، سرقرارشان باشند ، مودب و ساکت باشند و مثلا این ژست های خاص ِ خودشان را که منحصر به کاراکترشان است بگیرند که دلت زمین بی افتد . چقدر دارند ادا در می آورند ؟ اصولا دن ژوان بازی هایشان تا چند ماه طول میکشد ؟ چند در صد از مردانی را که میشناسیم از باطن آن قدر حقیقتشان آشکار هست که عجالتا ظاهر ناصحیح و بد تیپشان را ببخشی ؟ مثال میزنم . . . مثلا - مرد- ی پیدا میشود که خیلی خیلی درون گراست - خودش این را میگوید شما نمیفهمی - خیلی خیلی با ادب است - در سخن راندن - خیلی خیلی کتاب میخواند - در اتاقش - خیلی خیلی سیگار میکشد چون - روشنفکر است - خیلی کم حرف میزند - چون گوش هایش حساس است - خیلی خیلی عبادت میکند - چون ترک دنیا کرده است و از همه چیز بریده است - خیلی خیلی یادداشت بر میدارد - چون میگوید که نوشته هایش مهم هستند - خیلی از اجتماع بی زار است - چون همه را ریز میبیند یا چون همه او را درک نمیکنند - خیلی اهل جمع نیست . . . در چشم به هم زدنی ، بعد از گذشت زمان میبینی همین مرد ِ باطنش غنی ، که احساس مسئولیتی نسبت به واژه ی دوستی هم ندارد - مهم نیست این رابطه میتواند پدرانه ، عمو و دایی وارانه و برادرانه هم باشد - بعد از یک اتفاق کوچک دیو درونش را چنان نشان میدهد و ماسک بر میکند که تو در هیچ سیرکی همچین وحشی صفتی ندیده ای . . . البته بیچار ه  حیوانات ! داشتم میگفتم که اصولا پشتکار ِ یک جنس - به عنوان مرد - برای - بودن اش - چقدر است ؟ 

خب این مرد ، میتواند در دو دقیقه چایی نخورده پسر خاله شود ، میتواند از برادر بودن به دوست بودن ، از عاشق بودن به دوستِ عادی بودن ، از پدر بودن به ناپدری بودن و از دایی بودن به سرکرده ی تیر طایفه ی دا ع ش تبدیل شدن خود را تغییر دهد . فرقی نمیکند . راه دور نمیروم . مردهای نزدیک خودمان ، بگیریم انتلکتوال ها ، باسواد ها ، دور از جون - هری - ها دکترها - پروفسورها ، استادها ، آرتیست ها . . . که از طبقه ی اجتماعی خوب و جالبی برخورداند ، در کوچکترین رابطه ی انسانی وا مانده اند . مثال میزنم : انها بلد نیستند ( یا اینکه یادشان نداده اند ) وقتی غذا میخورند از دهنشان برنج بیرون نریزد و قاشق- چنگال خود را بعد از تمام شدن غذا کنار هم یا روی هم بگذارند . انها بلد نیستند وقتی غذایشان تمام میشود اضافه ها ، را گوشه ای جمع کنند و بشقابشان را کثیف روی میز ول نکنند . آنها فکر میکنند خیلی هم مهم نیست صدای ملچ ملوچ و آروغشان معلوم و شنیده شود . شاید آنها فکر میکنند میتوانند چایشان را هورت بکشند و همین طور که راه میروند و سیگار توی دستشان است و دارند به مسائل هنری فکر می کنند ، دود سیگارشان را فوت کنند روی صورت تو . آنها اصلا و اصلا فکر نمیکنند که حق ندارند بعد از یک سلام و علیک عادی - به تو - تو نگوید خیلی راحت از - شما - شما را به - تو - تقلیل میدهند و اسمش را اصالت و مدرن بودن و جهان سومی نبودن میگذارند . آنها فکر میکنند اگر قدشان کوتاه است مشکل از شماست که بلند هستید . ببخشید البته . . قصد توهین ندارم - کوتاه ترین مرد سریال گیم آو ترونز انقدر جذاب است که به کوتوله بودنش باید نازید منظورم تحقیر نیست - مردها فکر میکنند اگر کچل و بی مو هستند ، مشکل شماست که کچلشان کرده اید و ارثی هم هست و خب کچل ها هم همه شانس دارند و اگر شما خوشتان نمی آید مشکل شماست چون یک شهر است و این مرد کچل که همه عاشقش هستند . مردها فکر میکنند اگر به تو بی محلی کنند یا صدایشان را بلند کنند خیلی غرور دارند و خیلی خشمگین هستند و دارند تو را ادب میکنند و چون مرد هستند و قدرت دارند - که خدا میداند این قدرت در کمرشان است یا در کارشان - پس حق دارند داد بزنند چون این جا ایران است و چون این جا میشود تف هم انداخت روی صورت همه . مردها فکر میکنند میتوانند این تُف را چند جور بیاندازند . تف میتواند نامرئی باشد . میتواند با کلمه ای ریشخندانه ، با تهدیدی اسیدپاشانه ، با تحقیری از زاویه ی دید بالا با کلماتی پر طمطراق یا خیلی هم چاقوکشانه و زورگیرانه باشد . . . حالا بگذریم . . . مردها برایشان خیلی هم مهم نیست اگر بوی ادکلن ندهند ، چون مرد هستند و کار میکنند گاهی باید هم بوی بد بدهند و اصلا اگر زنی مرد ژولیده ای را دوست نداشته باشد مخیله اش درست کار نمیکند . مردها فکر میکنند اگر شکمشان بزرگ شود و چربی ها فربه شان کنند خیلی هم بد نیستند اما زن هایشان باید شبیه باربی باشند . . . مردها فکر میکنند باید مثل هم و همکسوتی هایشان لباس بپوشند مثلا اگر فلان دکتر کراوات میزند این آقای دکتر هم کراوات بزند . . . اگر فلان بازیگر سولاریوم میرود و شکلاتی رنگ میشود او هم باید خودش را برنزه کند ، اگر فلان مهندس ریش پرفوسوری میگذارد و دستمال گردن میبندد او هم باید بالاخره ریشی بگذارد و دستمال گردن یا دستبندی چیزی به خودش وصل کند . . . مردها کمتر فکر میکنند که اصولا ژست خودشان چیست . بیشتر کپی های دست چندم بازیگرهای سینما هستند که در ظاهر یک دهم آنها را ارائه میدهند و آب از لب و لوچه ی همه میریزد حال اینکه این مرد که یک دهم آلن دلون هم نمیتواند باشد بعد از گذر دو سه صباح چنان شلنگ تخته بازی و چاله میدان بازی از خودش در میاورد که فکر میکنی از پشت کوه آمده و رویت نمیشود بپرسی آن ژست زیبا و این سخنان گستاخ ! ازیرا که باطن شان - بیشتری ها نه شما - غنی نیست . در کنه ذاتشان آن قدر ها هم مقدس نیستند . ببینید برعکسش هم هست . . . خیلی ها ساعت پنج صبح دوش میگیرند و با بوی ادکلون گران قیمتشان میروند سر ساختمان و کار میکنند اما کافی است تا با آنها معاشرت کنی و این معاشرت از خوردن یک لیوان چای یا استکانی قهوه شروع میشود تا به جاهای باریک برسد . . . در این مسیر تنگ و تاریک میبینی که بوی ادکلون جایش را به بوی فاضلاب میدهد . . . حالا این مردهایی که در تفکر هنری نصف کلینت ایستوود هم نیستند و به لحاظ ظاهری حتی نمیتوانند آنقدر جذاب باشند چرا این همه ادعا دارند نمیدانم . برویم سراغ بازیگران سینما . . . در طول تاریخ سینمای ایران . . . بهروز وثوقی یا فردین یا خسرو شکیبایی یا در این نسل وامانده  شهاب حسینی و بهرام رادان و پارسا پیروز فر و . . . های دیگر چند دهم ِ آلن دلون هستند ؟ . . . در مصاحبه هایشان ، در شکل ایستادنشان و در برخوردهای نزدیکشان و در غذا خوردنشان چقدر - رت باتلر - هستند . . . اصولا ما چون چیزی نداریم میاییم از همه کسی بت میسازیم . . . من تا به حال ندیده ام کسی به شلوار سفید خسرو شکیبایی که در ابلیس محمدرضا درویش هم تنش بود گیر بدهد . . . چون خسرو شکیبایی انقدر در درونش غنی بود و انقدر نقش را نشان میداد که تو از ظاهرش دل میکندی .  . شاید چشمان سیاهش را سبز میدیدی یا شاید حتی او را جذاب میپنداشتی . . .اما معیارهای امروز برای زیبایی چیست ؟ این مرد که این همه کم لایک میخورد بدبخت چرا پیکره ای ندارد که نقاشان مدام در کنه آن بروند و عضلاتش را دریابند . . . در مسائل سوق الجیشی هم همین طور . . . اندام زنان همیشه جذاب تر بوده . . . اصلا له له زدن مردها برای همین است . . این له له را با همه ی کچلی و کفِ سواد و شعور و ارتباط و تحقیر میخواهند و بعد از گوشی های موبایلشان کلی اسم خانم بیرون میریزد . . .مردهای ما بیشتر (( سلطان سلیمان )) هستند تا رت باتلر یا آلن دلون . . . آنها به لحاظ استتیک و اصول و اسلوب هم -مردانگی - ندارند . . . شرافتی که در حرکت هست نه در حرف . . . زیبایی که در مهربانی و احترام ست نه در یاوه و داد و بی داد . . . عاطفه ای که با پول میشود طاقش زد که عاطفه نیست . . . مردهای امروز دور از هر جاذبه ای حتی نمیتوانند گیشه ی سینما را تضمین کنند و این زن ها هستند که بار همه ی این مسائل را به دوش میکشند . . . 

تعجب و حیرتم در این است که مردهایی که به لحاظ ظاهری بسیار هم در سطح نرمالی نیستند زن های خود را در اشکال مختلف با فیلم های مبتذل مقایسه میکنند و میخواهند زن ها آن طور باشند که آنها میخواهند . . . زن زیبا ، زنی ست که حتما بر و رو و ران و . . انش . . . شبیه سوفیا لورن باشد . . . خود ِ این مرد چقدر شبیه کیست !؟ . . چرا انقدر سطحی نگری وجود دارد که با یک کانال مبتذل ، رابطه های ج ن س ی را هم با همان پوزیسیون میخواهند و شما نمیدانید که زن ها در حرف های درگوشی شان چقدر به هم میگویند که :" ما دروغکی ادا در آوردیم . . .ما از این تخت . . . و رابطه هیچی نفهمیدیم ." طی آمار اطرافم بیشتر شوهر ها یا یاران خانم ها ، حتی به اناتومی طرف مقابل توجهی ندارند . . . اصلا اصول رابطه را بلد هم نیستند . . . زحمت توجه و کشف سرزمین به این زیبایی را به خودنمیدهند . . سیستم دنده عوض کردن و گاز دادن و کلاج گرفتنشان هم در راه باریک چراغ خاموش - مثلا عاشقانه - انقدر حیوانی و ابتدایی است که گویی تازه به بلوغ رسیده و اصلا نمیدانند که یک زن میتواند شبیه آن فیلم مبتذل نباشد . چرا شما مردها فکر میکنید باید با یک زن که دوستش هم دارید وقتی که توی خیابان قدم میزنید دستش را بگیرید ؟ چرا باید همه جا با هم باشید ؟ زن رابطه هم مشکل دارد . . - ناگفته نماند که زن ها یی هم هستند که دوست دارند مردهایشان حتما با انها به سینما و تئاتر و اپرا و باله و کافه بیاید که خودم اصلا و ابدا با دوستان نزدیکم در این وادی داخل نمیشوم و به شخصه از اینکه عشق و شریک و - یار- عزیزم را در ملا عام ببرم حس خوبی ندارم - اما اکثر زن ها دوست دارند پنج شنبه دست در دست یار به پالادیوم رفته و شام هم چلوکبابی بخورند و ولنتاین کادویی و شکلاتی و خارج از هر خلاقیت فکری به روزمرگی کثیف ادامه میدهند . . آنقدر که در انتها الکی و بی خودی بچه داری میشوند و بعد هم جدا می شوند چون خودشان نیستند . گاهی فکر میکنم . . . چقدر عاشق هنرپیشه های سینما شده ام . . . یک زمانی فکر میکردم محمدرضا فروتن  در این آسیای خسته ی روزگار وانفسا عجب - چیزی - هست . . . شاید برای آن صدا و داد زدنش سر هدیه تهرانی یا چشم های رنگی اش در فیلم قرمز و کم سن و سالی ام بود که فکر میکردم آسمان باز شده و این بازیگر را به عرصه ی جهان نشان میدهد و هرگز فکر نکردم این بازیگر یا یان بازیگران میتوانند خارج از وادی کاری همینی نباشند که هستند - اصلا منظورم شخص محمدرضا فروتن نیست - اما واقعا سئوال این است ابوالفضل پور عرب و فریبرز عرب نیا یا شهاب حسینی چند درصد ِ ( آلن دلون ) هستند . کسی که در زیبایی بینهایت خاص است . . . کسی که در ژست و اسلوب و اقعا خودش هست . . . کسی که ترکیبی از چهره ی زن و مرد را در خودش دارد و تو گویی جد و آبادش یوسف پیامبر است . . . ما مردهای نیم وجبی و یا دراز و بی قواره . . یا باقواره ای میبینیم که اگر هم قواره ای داشته باشند در باطن انقدر خراب و ویران هستند که همه ی جمالشان حرامشان باد . . با این همه یک هنرپیشه - چون دم دستی تر است - نشانم بدهید که دل ببرد . . . قدر همین یک ژست آلن دلون ؟ . . . اصلا بلد باشد . . . بلدیت میخواهد . . . ما از خیر نگاه های عاشقانه در سینما و ...گذشته ایم . . . الگوهای عاشقانه مان ، تصورات اشتباه ما از اشعار حافظ و مولاناست ما هرگز بلد نیستیم چطور خودمان باشیم . . . همه را به چند درصد بودن از یک الگو ی تمام و کمال و اسطوره میبخشیم اما چرا ؟ واقعا توی کوچه خیابان های تهران -مرد- های خوش تیپی هم هستند که اگر دهنشان باز شود باید فرار کرد . . . حرف زدن بلد نیستند . . . بیشتر مردها حتی در نواز کلامی و یا حسی به شدت ضعیف هستند . . . شاید بی خود نیست که این همه زیر نویس فیلم و تلویزیون میشود که مشکل دارند و بروند فلان چیز را بخرند تا بلکه کمی درمان شوند . . . اما همین مردان کوتوله ی نیم وجبی از شریک جنسی شان مثلا میخواهند که همیشه پوست تنشان بی مو باشد . . . بگذارید رک بگویم . . . مسئله ی بهداشتی بودن با قیاس اعضای  - دارای موی اضافه - فرق دارد . . . شاید خیلی ها نمیدانند که این اضافه اگر باشد چقدر میتواند در زیبایی شناسی و در جذابیت پیش برنده باشد اما چون الگو فاح ش ه ی توی تلوزیون است آن را میخواهند . . . مردان نیم وجبی بسیاری که خودشان نیم تنه شان با لاو پایین مساوی است همیشه کمبودهای خودشان را با لفاظی پنهان میکنند طوری که زن قصه فکر میکند باید برود ماتیک بزند و لاک بزند و خالکوبی کند که جذاب باشد از بس که از درون هم بی خبریم . . . میشود البته مرتب بود و جذاب هم بود . . . میشود تیپ هیپی وارانه داشت و خیلی بی نظمی نظام مندی داشت . . . اما مسئله این است . . . در اطراف خودمان چند مرد جذاب به لحاظ بصری دیده ایم ؟ . . . کدام بازیکن فوتبال ما واقعا ستاره ی زیبایی است مسئله جذابیت است . . . وارد فلان نشر میشوم . . . آقایان نویسنده یا کت شلواری اند . . . یا همه سیگاری اند یا همه شلخته اند . . از این سه حال خار ج  نیست . خیلی حوصله سر برند . . . هیچ کدامشان اصل و اوریجینال نیستند . . . - البته منظورم شما نیستید-  ( چون حتما مخاطب من کسی است که جذاب است و الا مطلبم را نمیخواند ) اما واقعا نگاهی به جامعه ی موسیقی هم بندازیم . . . اصلا از تیپ های مرسوم یک نفر را نشان دهید که خودش خالق تیپ و زبان و لحن خودش باشد . ادا در نیاورد . . . واقعا جذاب باشد . . . 

فکر میکنم ژن زیبایی - از نوع مردانه ، خوش تیپی - از میان قشر مردها رخت بربسته است . . . مجری های تلویزیون ، مردهای توی کوچه و خیابان ؛ مردهای مثلا اشرافی پولدار . . . به چه دلیل حتما باید شکل هم باشند ؟ . . . گاهی فکر میکنم . . . چگونه میشود این همه سال بازیگری مثل آلن دلون این چنین دلربا باشد . . . و وقتی همچین مردی روی زمین هست اصلا بقیه چطور جرات میکنند به خودشان بگویند مرد . . . صرفا عضله و باطن خوب هم نیست . . . بد هم نیست هر دو با هم یک جا باشد تا تازه برسیم به اول داستان ! . . . 

یک چیزی وجود دارد خیلی علمی . . . خیلی روان شناسانه . . اینکه به طور غریزی بعضی از ما با چشم رابطه برقرار میکنیم . . . بعضی با صدا و بعضی با تماس . . .حواس مختلف در این رابطه - میتواند خویشاوندی و برادرانه هم باشد - مهم هستند ما هنوز نمیدانیم دخترمان ، پسرمان دقیقا بساوایی ست ؟ شنیداری است ؟ دیداری است ؟ مزاجش چیست ؟ هیچ جیز نمیدانیم . . . از خون و فرزند و پدرمادرخود شروع کنیم تابرسیم یه یار و مار و غار . . . اینکه مردها خیلی سطحی شده اند - شما را نمیگویم - واقعا حال به هم زن هست . . . واقعا از اینکه مردهای روشنفکری را میبینم که طبیعت  غریزی یک زن را که میتواند مثل گرگ یا پرنده ، مثل خرس یا فیل باشد را کشف نمیکنند ، از فکر روشن شان انگشت به دهان میمانم . . . زیرا که انگ میزنند . . . چون کشف نمیکنند . . . دوست ندارم وقتی در محضر یک نر یا مرد هستم . . . خیلی خودمانی با نا آگاهی اش به جای شنیدن - حرف - و دیالوگ ، همه اش به یک چیز دودقیقه ای یا بیست دقیقه ای فکر کند . . . دوست ندارم - مرد- هایی را ببینم که گمان میکنند به دلایلی خیلی بلد هستند . . . همه چیز را میدانند . . . همه چیز دان هستند . . . اصلا ته همه چیز را در آورده اند . . . از اینکه سینمای ما ، تئاتر ما به لحاظ ظاهری اسطوره و بت اش میشود مثلا ل.ح . . . به دلیل نگاه سرد و ثابت عسلی اش - که کش می آید - و شهوتی که زیرش نهفته است وا مانده ام . . . . از اینکه یک بازیگر نداریم که در جامعه ی جهانی باعث شود جای لئوناردو دیکاپرو را هم بگیرد واقعا شرمنده ام . . . البته شهاب حسینی تا حدودی میتواند این کار را کند . . . قطعا دل دخترهای اروپای شرقی و اروپا را خواهد برد . . . اما واقعا از سینما و تئاتر بیرون بیاییم و ببینیم مردهایی که دور و برمان میبینیم چقدر بلندند حتی مریض باشند ؟ چقدر هنور بچه نیستند . . . توی گوش ما خوانده اند ( مردها همه بچه اند ) ! . . . و لابد زن ها هم همه یا مادر ترزا یا مریم مقدس هستند . . . نمیدانم اما در این وانفسا که حتی کسی نمیداند زنی ، به لحاظ پیکره در کدام نقطه حساسیت دارد . . . چرا موی سرش را رنگ میکند ؟ چرا رنگ نمیکند ؟ چرا نگران وزنش است ( شاید خودش راحت باشد اما برای یک مرد نیم وجبی که یک صدم آلن دلون هم نیست چقدر حرص میخورد ! ) مردی که نداند چرا زن زندگی یا دخترش یا خواهرش نگران سن یائسگی ست ، نگران سرطان سینه است ؟ نگران چروک روی پیشانی است ؟ نگران پرز های پشت لبش هست واقعا مرد نیست . ما فریدا کالو را میبینیم . . . که دقیقا خودش هست . . . از اینکه دیده شود و طبیعتش آشکار شود هیچ مشکلی ندارد . برای همین خیلی خاص هست . ما میخواهیم همه فریدا باشیم . ما میخواهیم همه سوفیا لورن بشویم اما زود میترکیم  . چون نظر مردها ما را خراب میکند و این ضعف و حساسیت زنانه است . . . البته مهم ترین نکته ی این نوشته این است . . . میزان ضربه ای که یک زن به زن میزند از صد تا مرد نیم وجبی هم بدتر است . 

زن هایی که خودشان را نمیشناسند . .. زن هایی که بهای شجاعتشان را در عاشقیت پرداخت نکرده اند و به مردهای روزمره و الگوهای تلویزون های جم و فارسی وان عادت کرده اند میتوانند به تو یک طوری نگاه کنند - که چرا در این جا لباس فلان نپوشیده ای . . . یا اگر شالت را عمامه کرده ای داری جلب توجه میکنی - این زن ها که سماجتی در پیمودن راه هیجا انگیز زندگی را ندارند ، دوست دارند تو را تحقیر کنند تا خودشان باد کنند . . . اگر دوستت باشند به تو بی محلی میکنند . . . بی محلی از صد تا فحش ناموس بدتر است . . . یا درگوشی کنار تو حرف میزنند و زیرجلکی میخندند . . . زن هایی که دوست دارند بگویند خیلی خوشگل هستند . . . می آیند و زیبایی شان را با آرایش رو به روی مخاطب قرار میدهند . . . در برنامه های تلویزیونی آن سوی آب . . . این همه خواننده و بازیگر میبینیم که دو ساعت آرایششان طول دارد . . . اما کافی است کانال را بزنی روی شبکه ی خبر یا شبکه ی هنر فرانسه یا سویس و ببینی که حتی موهای ساده ی مجری ها وقتی به دست باد تکان میخورد دیده میشود و البته ظاهر مرتب و لباس مارک شاید مهم باشد اما نه این قدر که در اطراف ما دارد جیغ میزند . . . حالا برسیم سر اینکه مرد چیست ؟

باب شده . مرد کسی است که در نامردی حرف اول را بزند . در ناملایمات جاخالی داده و فوتبالیست خوبی باشد در گل زدن به نقطه ضعف هایت . . . مردی که رویاهای شبانه و نوشته ها و یا فعالیت های - حتی دم دستی - دوستش - چه زن یا مرد - را نبیند و خیلی سطحی ازش بگذرد . . . با دقت گوش کنید . . . خیلی سطحی یعنی با جمله هایی مثل - آفرین چقدر خوب غذا میپذی . . .آفرین چقدر خوب لباس میپوشی . . . واقعا عجب خوب مینویسی - مردی سطحی ، بی سواد و بی شعور است . . . میشود با عکس العمل مردها را شناخت . . . مردی که در وراجی یکه تاز باشد مشکل دارد . ان مرد از تماس با زندگی حقیقی وامانده و بلد نیست تو را سورپرایز کند . . . و لطف و یا مهربانی کند . . . ما ایرانی ها شعار و شعر و حرف زیاد میدهیم اما کم بلدیم پر و بال به هم بدهیم . .  .مردها گمان میکنند قدرت دارند . . . در زندگی و در کار . . . کمان میکنند میتوانند مثل مگس بیایند و بروند . . . حق دارند دروغ بگویند . . . حق دارند داد بزنند . . .حق دارند بو بدهند . . . حق دارند فضولی کنند . . .حق دارند - زشت 0 باشند - حق دارند . . . چون مردسالاری از ویژگی های ماست . . . میایم دو تا زن را از توی شاهنامه بیرون میکشیم و یک اسطوره را علم میکنیم که یک زمانی این زنان فرمانده را داشته ایم . . . خب که چی ؟ الان زن قوی . . زنی است که به تنهای متعهد باشد به خودش و کارش . . این کار میتواند اتو کشیدن باشد اما اگر با خلاقیت خودش نباشد . . . فایده ای ندارد . زنی که هر روز پیاده روی برود . . . سر ساعت بخوابد و بیدار بشود . . از خودش بدش بیاید . . . - فکر- نکند . . . علاقه هایش را نشناسد . . . داد نزند و خواسته هایش را بلند نگوید ترسو ست . . . معمولا این زن ها مردهای نیم وجبی که یک هزارم آلن دلون هم نیستند را میپرستند و افتخار میکنند که همسری دارند . . . اما خشمی درون آنها مثل سرطان رشد میکند . . . خشمی که نمیتواند بگذارد ببیند که زن دیگری دارد خیلی ساده . محکم راه خودش را میرود و حرفش را میزند . از همه ی روزمره ها بی زارم . . . مثل دروغ ، تکراری هستند . . . از همه ی ژست ها . . . آدم دوست دارد بمیرد به دست کسی که موقع مرگ نگاه و قیافه ی آلن دلون را داشته باشد . . . حتی قاتل زیبا داشتن نعمت است . . . عمرا حاضرید شریک جنسی و یا همسری داشته باشید که دوستش ندارید ؟ برای همین است که دایم به هم خیانت میکنیم . . در ذهنمان . . دائم دروغ میگوییم . . . از اعتراف کردن میترسیم . . از ترسیدن میترسیم . . . عشق را فریاد نمیزینم . . . از قضاوت شدن میترسیم . . . چه اهمیتی دارند ؟ چه اهمیتی داد که که انها چه بگویند . . . ما گاهی . . . ما بیشتر اشتباه میکنیم . . . اما همه ی ما تشنه ی مهربانی هستیم و این میتواند از پس چهره ای زشت و گوژ پشتنتردامی بر بیاید که درونی غنی دارد آن قدر که برایش قصه می سازند . . . میتواند دیوی باشد که دلبر عاشقش میشود و اصلا حرف همین است . . . اما از زن ها میترسم . . . کاسه ی زن ها . . . و جسم و روحشان . . . از مکری ساخته شده . . . که میتواند بزرگ ترین اسلحه باشد . . . خودخواه . فریبنده ، شریک دزد . دروغگو . . . و ضد حرف های خودشان . . . از کسی که مانیفست بدهد . . از کسی که حرفی بزند که میگوید به آن ایمان دارد اما در عمل محافظه کار و ترسو و لوس هست بیزارم . . .دوست دار م  اگر کسی حتی افسرده  و   رو به انهدام است . . . درست ویران شود . . . خلاصه جذابیت . . . آن چیز جعلی دنیای مدرن نیست . . . جذابیت شعر نیست . . . جمله های شاملو و فروغ نیست . . . جذابیت عمل های شگفت انگیزی است که در خمیر مایه ی همه ی ما هست . . . باید پیدایش کرد . 


 
comment نظرات ()