جزیره در کهکشان

 
فرش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

توی ماشین داشتیم میرفتیم که یک مرتبه ، حرفمان شد ، شروع کرد همان حرف های صد تا یک غاز همیشگی اش را زدن ، نمیخواست مقر بیاید ، من هم ساکت نشسته بودم . توی ماشین که داشتیم میرفتیم ، هوا ابری بود و سقف ماشین ما که کروک بود و زبان زد خاص و عام ، باز بود و باد موهایم را تکان می داد . . . لب هایم از هم باز نمیشدند فقط گوشهایم میشنیدند . . . رسیدیم روی پل . از این پل قبلا هم رد شده بودم . آفتاب از لای ابرها مهمان ِ پوست صورتم شده بود و ذرات معلق ِ فضا را میدیدم . امواج حرفهایش گوشم را پر کرده بود . گوش ِ درد دل و مزخرف شنیدن نداشتم . . . او یک تنه حرف میزد . من به باد توجه میکردم که  بلیز آستین کوتاه حریرم را توی فضا میرقصاند . . . گل هایی که به شیشه ی ماشین چسبانده بودند با شتاب ِ ماشین کنده میشدند و دور میرفتند . سرم را به عقب که میچرخاندم پر از گل های خشکی بود که انگاری هزار سال است عمر کرده اند . . . خشک و پلاسیده شده اند . . . برگ هایی که جسدشان روی زمین افتاده بود . برگهایی که صبح توی محضر دستم را با پرزشان قلقلک میدادند . به پل که رسیدیم او داشت حرف میزد ، بیشتر داد میزد و از فرش هایش میگفت . از فرش هایی که دستش مانده بودند و هر فرش دست چند نفر را بوسیده بودند و هر نفر برای هر نخش شعر خوانده بودند تا پود و تارش بخورد گره . . . به پل که رسیدیم به آسمان نزدیک تر شدیم . من بی تفاوت بودم . این حرف ها را هزار بار شنیده بودم . . . پوست بدنم سرد و گرم میشد . مو به تنم سیخ میشد . انگار که مرده بودم . او همین طور که حرف میزد ، همین طور هم ماشین میراند و دست برد به داشبورد ماشین و پول های سبز رنگی را که بهشان اسکناس های ارزشمند میگفتند پرت میکرد بیرون . اسکناس ها توی آسمان میرقصیدند . . . همین طور اسکناس ها مثل رشته های کاموا توی هوا ول بودند مثل بادبادکی که توی هوا بود و این ور و آن ور میرفت یا مثل صدای یک موسیقی . . . مثل نتی که نون برعکس رویش بنشیند و بخواهی پدال را بگیری . . . ابرها به سرم نزدیک تر میشدند . او مدام حرف میزد و میگفت فرش های دست باف بینظیرش دستش مانده نه میخرندش و نه میتواند بفرستند آن ور . . . دو طرف ِ پل دریا بود . . . بارها این جا آمده بودیم . . . دریا آرام بود با موج های کوتاه و با صدای دریایی که آرامبخش بود . . . دهانم را باز کردم و کمی ابر را توی دهانم بردم و مثل پشمک آبش کردم . . . همه ی وجودم پر از شبنم شد . او پیاده شد و من را از کنار دستش برداشت . بغلم کرد . به چشمانم نگاه کرد و سپس بی حرف پیش انداختتم توی آب .او میخواست من جاودانه شوم . از آن لحظه به بعد . من فرشی شدم در اقیانوس که با هلیکوپتر میامدند و ازم عکس میگرفتند . هیچ کس نمیتوانست من را از کف اقیانوس بکشد بیرون . من فرش دستبافی بودم که محافظان قدرتمندی داشتم . کوسه هایی که هنوز نسلشان از بین نرفته . 


 
comment نظرات ()
 
 
چاتانوگا / آقای شهردار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

چون خورشید چهره نشان کرد ، میس شانزه لیزه با نوازش تیغه ی آفتاب ، پلک پُف کرده ی خود را به سختی گشود و عینک آفتابی زد و رفت توی بالکن  . ابرها در هم تنیده بودند و در خاموشی شب برای هم ناز و نیاز ها کرده بودند و صبح  دمان و سپیده زنان از شرمِ نور ِ بر آنها تابیده شده از هم دور تر و دور تر میشدند ، مثل پرده ی تئاتر گشوده شدند تا آفتاب بی بدیل ِ همیشه سوزان را نشان دهند . میس سیگارش را روشن کرد . امروز با دوستش خانم ِ قاصدک در کافه چاتانوگا ، قرار داشت ، قاصدک که طی تلگرافی مرموز به او گفته بود (فردا . چاتانوگا . 10 .) میس را به فکر انداخته بود ، میس شانزه لیزه آن روز میبایست به فرودگاه میرفت و با فولکس قرمز رنگش دوست ِ آهنگسازش را به خانه اش که در یکی از کوچه های لاله زار بود میبرد . قاصدک خانم ، با این تلگراف او را به فکر فرو برده بود ! چرا خانه نه و چاتانوگا ! میس گرام روی میز را روشن کرد و سیمامافیها نادیده رخت میخواند و باد خنک و ملسی از بالکن پرده ها را به توی خانه میکشاند . مثل موج های ساحل . . . صدای قهوه جوش و بلبل هایی که کله ی صبح بیدارند و با هم سر و سر دارند میامد ، آینه هیچ لکی نداشت ، یک جور انرژی مثبتی توی خانه بود . . . میس رب دشمابرش را پوشید و قهوه اش را با یک مارمالاد و پنیر خورد ، قرص های تکمیلی که هیکل نحیفش را سر پا نگه میداشت را با آب زلالی که از شیر میامد و کلر نداشت خورد ، ناخن هایش را کوتاه کرد ، کلید را برداشت و در پیانو را باز کرد و نت هایی را که قاصدک خانم میخواست را از توی آن بیرون آورد . تا کرده بودشان ، همه روی پوست روغنی حک شده بودند . میس به کوچه که نگاه کرد جز درخت و خیابان های عریض و خانه هایی با شیروانی که نم داشتند از نمه باران دیشبش نمیدید ، نه بوقی و نه ترافیکی و نه جرثقیلی ، همه جا رنگین کمان و رنگ و نم و شبنم و بوی عشق و ترانه از صفحه ها و از رادیو فضا را عطرآگین و همه چی آرام و حتی گیاهان رام و حیوانات و گربه های خیابان رام . . . 

 

میس سوار فولکس قرمزش میشود و از میان درخت های باشکوه و خیابان عریض ی که در صفحه مشاهده میکنید عبور میکند و به چاتانوگا میرسد . . . قاصدک همزمان از تاکسی پیاده میشود . عینک آفتابی اش را برمیدارد . . . مرد چمدان های او را به هتل میبرد . زن ِ پلیس بچه مدرسه ای ها را که موهاشان را با روبان تزئین داده اند از خیابان رد میکند . . . قاصدک و میس همدیگر را بغل میکنند . 

قاصدک که انگشتر زبرجد صورتی به دست دارد و دامن رو زانوی صورتی و بلیز حریری به تن دارد ، سیگار لاغر درازی را روشن میکند و شروع میکند از ایتالیا برای میس حرف زدن ، او سعی دارد میس را متقاعد کند که بنه کن بیاید رم . سپس از باله ها و اپراهایی که دیده است و رفته برای میس میگوید و اینکه باید برای او فال قهوه ای بگیرد ، چون در خوابی آن چنانی دیده که این فال سرنوشت میس را روشن میکند و برای همین در یک پرواز فوری از ایتالیا برگشته . . . خانم قاصدک چشم هایش را ریز میکند و شوع میکند به تفاله های ته فنجان حرف زدن . . . و رمز گشایی کردن . . . میس مات و مبهوت میماند . او از جیب توی کیفش کارت های کوچکی را در میاورد و برای اینکه ثابت کند صد در صد مرد زندگی میس ، ده سانت از او بلند تر است فال میگیرد ، قاصدک از مردی حرف میزند که میس هیچ ازآن خوشش نمیاید . پروازها به قدری ارزان هستند که انگار قاصدک ، سوار تاکسی شده و از کشوری به کشور دیگر رفته ، او در راه ...بعد از دیدن فال ِ میس راهی منزل استاد صد و بیست ساله اش میشود تا ساز رود را به او بدهد و برگردد هتل تا فردا دوباره برود فرودگاه و برگردد رم . یا ونیز یا یک جایی در ایتالیا . 

حالا من چشم هایم را باز کرده ام از صدای تیر آهن و دزدگیری که ماشین همسایه که آهن پاره است هم از آن ترسیده . . . حالا این منم و خیابان هایی که سر درختانشان را بریده اند و شهردار محترم تهران که برای این شهر کاری نمیکند . . .

کوچه پس کوچه های فرشته و زعفرانیه را خراب میکنند ویلاها را برج میکنند و کار تمیز کردن خانه در عید را .....مثل آّ در هاون کوبیدن شده . . .

آقای محترم شهردار

شما جانا فرموده بودید برای لاله زار برنامه دارید . . . میخواهید آن جا را شانزه لیزه ای کنید و میراث فرهنگی و . . . والا ما که به لحاظ فرهنگی میخواستیم با تئاترمان آن جا را افتتاح کنیم شما حمایت که هیچ اماکنتان از ما پول هم خواست ! یعنی بازیگرها مجانی بازی ککند و پول بلیط را هم بدهند به شما خب برای همین هست که مغز ها فرار میکنند . یک ماه پیش که در لاله زار بودم مغازه ای با آینه کاری گنبدی شکلی را میکوبیدند ، دیوارهای مغازه کاغذدیواری هایی بود که دگمه های زیبای آن را به دیوار زده بود . مثل تشک برجسته . رنگ دیوار در جاهای تاقچه مانند آبی فیروزه ای بود . . . لوسر زیبایی به آن آویزان بود پرسیدم چرا این جا را میکوبید گفتند قراره بوتیک شه زمان قبل انقلاب طلا فروشی بوده . . . خب آقای شهردار شما خودتون قضاوت کنید کمی در کوچه پس کوچه های پسیان بچرخید چاله ها را بشمرید . . . تعداد جرثقیل و باغ های شمیراناتی که خراب میشوند را بشمرید من میتوانم این کار را برای شما انجام دهم . . . ناظری که بر این کار گذاشته اید حتما آدم بی هنر و بی ذوقی است که شهر نشینی و دست کم فنگ شویی نمیداند . . . دارید ریخت شهر را از بین میبرید ... به داد ِ این باغ ها برسید . گاهی همین کارها باعث میشود ترافیک زیاد شود ها . . . آلودگی و سرطان و دق مرگ زیاد شود ها از ما گفتن . . . . آقای شهردار لطفاگاهی تئاترهای غیر ایرانشهری را هم ببینید مثلا چهار سو مثلا سوله فرهنگسرای بهمن مثلا قشقایی مثلا فرهنگسراها . . . . به خدا راه دوری نمیرود . شما ای شهردار محترم ما الحق که نوکر ملت هستید من هم نامه ی درد دلانه ام را گفتم بد جور ریخت شمال پایتخت دارد از بین میرود .


 
comment نظرات ()
 
 
توی این روزهای شهر کتابی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

 

توی این روزهای نمایشگاه ِ کتاب که سر ِ همه شلوغه و همه جز پلاس شدن توی فیس بوک و سرک کشیدن کاری ندارن یه ماجراهایی پیش اومده که قبل از هر رسانه و منبعی ذکر میکنم . اولندش که جدیدا در گیلان و تهران بر اثر تزریق ب - کمپلکس ب 12 در عضله ی بنی آدم ها آبسه هایی تولید میشه که اون ها چرک میکنه و دهن همه رو صاف میکنه . در چند تماسی که با چند دکتر و داروخانه داشتم متوجه شدم که تزریق ب- کمپلکس خارجی هم آبسه ایجاد کرده ... آقایون وزارت بهداشت لطفا پی بگیرید و ببینید جریان چیه مشکل از سوزن هاس یا تزریقات چی ها بلت نیستن یا آمپولها جعلی شده خلاصه عضله ها بایس سر جاش بمونه نمیشه که ما دائم دنبال وظیفه ی شما باشیم شما باس فکر ِ ما باشید . از ما گفتن بود ، لطفا در این روزها ی ویروسی ، ب- کمپلکس و دوازده رو به صورت خوراکی بخورید ببینم من کامنتی از آقای وزارت بهداشت یا خانوم وزارت بهداشت دریافت میکنم یا که نع . 
توی این روزهای شهر کتابی متوجه شدم یک سری شلغم دور و برم بو میدن انداختمشون سطل آشغال . آخه یه آدم چقدر میتونه ناکس باشه و نقاب بزنه به چهره و خودش و فرشته جا بزنه ؟ یه روز سوراخ جوراب ِ ما باشه و فردا از پشت خنجر بزنه ، سوسک کردن که باشه ما آّ خوردنِ اگه جیک نمیزنیم لال نیستیم زیادی باادبیم . . . نک و نال میکنم و جز میزنم که چرا اینقدره صاف و شفاف و ماه تابونم . . . همیشه صاف عینهو مست هایی که راس میگن برخورد میکنیم در صورتی که میبینی نه جونم ، نه ...نه مردم ظرفیت ندارن باس نقاب بزنی و به به و چه چه بزنی و هندونه زیر بغل و چوب کاری اضافه کنی مام اهلش نیستیم . . . توی این هاگیر واگیر ما نقاب نداریم واس همین چش ندارن صداقت ما رو ببینن باس عینهو مترسک باشی ، دوست داشته باشن ...زکی هی ! ما از بیکسی با هر کسی نمیپریم ....سرسره هم سوار نمیشیم . . . استفاده ی ابزاری هم کار ما نیس بابا جون . . . جمع کن  بساط و هری . . . حالا تو میخوای دوستم باش یا دوست قبلیم یا دوست بعدیم . . . چرا دوس داری دروغ بشنفی مگه خری بابا . . . من از این تیریپ آدم های فراجناحی و مبادی ادب و آداب نیستم خوبم بی تربیتم که چی ... تو که ظرفیت منو نداری ، قافیه رو نباز بابا برو از جمع یاران دور . . دور باد چشم حسود بابا ... من نمیفهمم چرا توی این وانفسا این دوستهای هزار ماشالای بر و بازیگر که از عشق به خدا واسشون این تو نوشتیم و هی قلم زدیم ، این قدر توی قیافه ان ! ... نیست با ما رفیق دنگ بودن حالا شدن فیلسوف و از بالا نیگاه میکنن انگاری همه حشره ان ، سوسکن ، همه خزنده ان و اونا آدم و فیلسوفن ... بابا زشته تو میای توی روی مردم میگی کار نمیکنی دو روز بعد میری با همون شبکه قرار داد میبندی دروغ نگو دیگه . . . باس کار کرد ، گیر و گرفت و گفت و دست هم رو گرفت نه اینکه زیرآبی رفت ...باس شفاف بود . . . نمیشه که صد قدم من تو نیم قدمم نه . زکی ! هنرمندای ما هزار ماشالا ، دارن دور از جون شما ، شبیه کاسب های محل میشن و نه درک موقعیت حالیشون میشه نه دس گرفتن حالیشون میشه نه حمایت ، دوس دارن همیشه زیر دست بمونی تا بالا نیای و اون ها رو از بین ببری و یه وخ معروف اینا شی ... مام که بابامون شریفی نیا و مامانمون رخشان نیست داریم تلاش میکنیم که از دایره ی ارتباطات بگذریم و به کارمون برسیم ، ولی دیگه هر چیزی حدی داره جونم . . . بعدا میگن چرا در خانه ی سینما بسته اس ... بابا همتون با هم دشمنید ... میگن چرا تئاتر فلان شده .... دو کلوم نمینویسید به اشتراک بذارید ... عمل نمیکنید ... متحد نمیشید ... دوستهای آقای برهانی هی نیان فحش بدن به ما ...آقا رمولوس کبیر کار بدی بود . بالا برو پایین بیا فحش بده .... بچه های گالری دار ...بابا حد نگه دارید ... دوستان موسیقی دان که همه با دو ر می فا سل لا سی شدن موتسارت و اوه اوه ، دروغ هم که حناق نیست دیوار حاشام بلنده ... بچه های سینمایی که اوه اوه ...بابا بچه هایی که هنوز یه خانه سیاه است نساختید اینقدر پایه ی نامردی رو سف نکنید بعدا خودتون میشکنیدا ...ضمنا توی این روزها که نمایشگاه کتاب ِ و همه ناگهانی کتاب خون شدن ، این قدر صابون نشر چشمه و الباقی رو به سینه نزنید مطالعه کنید ببینید این فشار ها به بقیه هم اومده ... من از این ضد تبلیغ و موج سواری خوشم نمیات ... لات بازی اگه باشه که ما بیتربیتیم ...غیره اینه ؟ نیست اینجا کم فحش خوردیم ....حالا که ما بددهن و قاطی هستیم بذ باشیم بابا تو هری . . . ما که گوش شیطون کر خیلی هم وضعمون رو دوس داریم جونم . . . ماسک هم نداریم . .  . یاد بگیریم از کتاب خدا که یه کم همدیگه رو ترو خشک کنیم و نرنجونیم همدیگه رو .... بابا یک کم همدیگه رو دوس داشته باشیم . یه کم . یه کم از هم عذر بخواییم راه دوری نمیره . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
ببخشید ، شما ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

فک میکردم تو یه عقابی ، من یه جغد ، فک میکردم یه زمانی ، من و تو دو پرنده بودیم توی یه کوهستان ِ غریب ، توی لونه هامون ، با نگاه ِ تیزمون ، همسایه های ترسناکی بودیم تو و من برای همه اطرافیانمون ، فک میکردم ، زمین که بچرخه همه ازش میفتن زمین جز تو و من ، جز من و تو ، فرقی نمیکرد ، وقتی که ما پر میزدیم توی آسمون ِ دم ِ غروب کوهستان ساکت ، پی شکارمون ، شکار ِ تو من و من شکارم خود ِ تو . . . فک میکردم من یه جغدم تو دستهای تو ، بچه جغدی تو لونه ی تو ، شدی تو ، سیمرغ و من زال ِ نگون بخت ، تو شنیدی صدامو تو منقارت رو باز نکردی ، طعمه ی بچه هات نه منو ... تو نذاشتی بشم تیکه تیکه تو لونه ی خار دار ِ تو . . . حالا من همون جغدم و تو یه عقاب ، شکارم کردی ، منو گذاشتی کنار ِ لونه ات رو با اسپری خشکم کردی تو . . . عین ِ یه تابلو ، مات و صاف روی دیوار . . . نه حتی شبیه یه خاطره ، من حبس ِ اون قاب و شاهد ِ شکارهای تو . . . بره ها و گوشت ها و پرنده هایی که میاوردی و طعمه ی تو بودن و تو بعد از یه عشق بازی میخوردیشون . . . خود ِ تو . . . بعدا که رفتی . . . من رو آویزون کردی در ِ لونه ات و پر کشیدی به یه کوهستان ِ دیگه . . . حبس ِ اون قاب من و یه دشت ِ گریان و کوهستان ساکت . . . شب و روز شد ذکر ِ اسم ِ تو . . .دم غروب . . . بد تر از گودو . . . نیومدی تو ... نه هرگز . . . تو منو گذاشتی رفتی . . . شن های یادگاریمو توی جیبهات پر کردی و بُردی . . . ماهی هام رو خوردی و یه آبم روش . . . فک میکردم تو عقابی ، من یه جغد ، فکر میکردم . . . همیشه اشتباه . . . همه ی اون قاب شد خون از حنجره ی من ، جیغ من فریاد . . . زندگی من . . . تا اینکه توی اون قاب خفه شدم . . . حک شدم . . . به خودم که میام توی یه کابوسم ، اسمش زندگی ، بیدارم ؛ دستهای تو آمپول و چشمهای تو نیاز ، پشت ِ کالسکه رفتی کنی ساز . . . نشسته ام با لباس عروسم که هیچ وقت برات نپوشیدمش . . . کالسکه چی رو کشتی چون دوستش نداشتی ، تو از روی همه همین جور رد میشدی ، مردمان ِ سوخته ی شهر تو نه بودند یکی نه دو تا تو مثل یه حیون ِ درنده همه ی چیزهای خوب رو بلعیدی . . . عین یه تراکتور رد شدی تو خندیدی . . . نگاه میکنم ، تاریخ ها رو مرور . . . من ، سر ِ راه بودم . . . منو قاپیدی بردی بدی پناه ، ای وای ِ من که من شدم پناهگاه و تو قفل ِ در رو عوض کردی ، منو حبس تو بد کردی . . . حالا ساعت شنی دیگه تموم شده . . . مثل شیشه ی عمر من ، شن هاش . . . دلم تنگ که میشه ، گلوم سفت و سخت میشه . . . بازم تو هی . . . . عاشق ِ دروغ و حیله ، نگاهت پر ز کینه ، دستت پر از رگ های سوخته ، میگیرمش ، برگ ها نگات میکنن ، چتر میشم کسی چشمت نزنه ، آفتاب میشم ، تن ِ سردت گرم بشه و مهتاب میشم  مونس ِ تو . . . آهنگ گوش کنی . . . من چرخ میشم ، تو بتازی تو بگازی ، من همه چیز میشم و تو هیچ وقت نمیبینی مثل خدا رو ... تو نهالی حالا شدی یه درخت ِ چاق . . . ای درخت بی سایه . . . رد میشم از کنارت ، زمان که میگذره ، میکنم روت یه اسم رو با اسم ِ خودم میکنم یادگاری واسه خودم . . . همین جوری . . . الکی . . . اسم ِ کنار من نیست اسم تو . . . حالا بشو شاهد یه امنیت ِ واقعی . . . بذار ریشه هات پوک بشه و خوراک مورچه ها . . . عمری تو گوشت بره خوردی و زدی سادگی پرنده ها رو گول . . حالا بذار ریشه ها ت بپوسه . . . خش شی بیفتی . . .تو نه عقابی نه یه قصه و نه یه مرد پر از غصه . تو یه ضمیری که حذف شد از صرف و نحو من . . . مثل همون وقتا که من و تو ما شدیم و تکرار هم هی . . . حالا من هستم و تو نه . . . . . پودر شدی . .. توی کالسکه ای که بی سوار میره . . . لباس عروسم رو با قیچی تیکه تیکه میکنم ، هر تیکه رو یه جایی خاک میکنم . . . بعد انگشت هامو و بعد موهام رو . . . نیست میشم از نگاه ِ تو که بردی همه ی شن های ساحل من رو خوردی ماهی های رنگی من رو . . . و رفتی و پشت سرت رو هم ندیدی . . . حالا قبل از اینکه بیفتی میخوام روی یه شاخه ات بشینم تا تاب بخورم . . . از آفتاب آب بخورم . . . روی رنگین کمونش سر بخورم . . . ابراشو شکل اونی کنم که دوستش دارم و برم بغلش و یادم بره که تو بودی . . .افتادی شکستی و من نشنیدم که پشت سرم ، توی کالسکه یه درخت بزرگ افتاد . . . تو گفتی کالسکه چی نگه دار و و  پیاده شدی . . . خودت رو دیدی که افتادی . . . یه مشت جک و جونور بهت حمله کردن و تو رو جویدن . . . وقتی برگشتی . . . من رو ندیدی . واسه همیشه نمک شدی . . . چشم های من بعضی شب ها میباره و شوری یاد ِ تو رو به همراهش داره . . . تو ولم کردی و من از آسمون خدا افتادم توی اقیانوسش . . . واسه همیشه تو دیگه نیستی . . . کی هستی ؟ شما ؟


 
comment نظرات ()
 
 
شیش و بش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳٩۱
 

دکان ِ جدید ِ میس شانزه لیزه ، کافه ای بود ، شبیه هیچ کدام از کافه هایی که فیلم های سینمایی نشان میدهند ! اسمش کافه بود ، توی این کافه از شیر ِ مرغ تا جون ِ آدمیزاد پیدا میشد ، یک جورهایی شهر فرنگ بود . از همه رنگ بود . کافه ای بود که کفش  رو آینه ی نشکن ، فَرش کرده بود  و سقفش گنبدی بود به رنگ نیل ، به کنایه از گنبدِ نیلگون و لوسرش پر از شمع بود و هر شمع سالها طول میکشید تا آب شود . توی این کافه انعکاس نورها روی در و دیوار ، بنفش بود و قرمز و زرد . توی این کافه فقط قهوه سرو نمیشد ، میشد بارش - برعکس - و نبات داغ و پودر سنجد و شیر هم پیدا کرد ، گه گاه توی اتاق های کوچک کنارش ، ماساژ های اجی مجی لاترجی انجام میشد و روغن های گل های کم یاب استوایی را به خورد سلول های بدن میدادند و عروق را باز کرده و مرض را دفع ! موسیقی یکی از ارکان ِ این کافه ی بی نام بود ، موسیقی معمولا در شب ها ترانه های نوستالژی آور و در عصر ها عشوه برانگیز و صبح ها روح بخش بود . میس که در این دکان ِ جدید برای خودش کار و کاسبیی راه انداخته بود ، او با روش جدید هپنوتیزم خاطرات بد را از اذهان عمومی پاک میکرد . شب که بود ، دلشکسته ها از راه میرسیدند و هر کدام کنجی را انتخاب میکردند . میس روی صندلی چوب نارگیل نشسته بود و به مردی که در خاطراتش ، سانحه ی از دست دادن زن و بچه اش حک شده بود رو با ورد های مخصوص خودش کمک میکرد تا خاطرات بد را پاک کند . میس دو تا سیگار را با هم روشن کرد و یکی را پک زد و دیگری را همان طور روشن کنار گوشش گذاشت ... دود بلند میشد و موهای قرمز میس اصلا نمیسوخت . یک جور موهای نسوزی داشت این میس . مرد مدام خاطره را تعریف میکرد و دور میزد دورِ میدانی که تصادف کرده بود . میس آه سوزناکی کشید و بلند شد و با لیاس فیروزی تنش گنبد ِ نیلی رنگ ِ کافه را پر رنگ تر کرد ، صدای خش خش سوزن دوزی و مونجوق ها و پارچه روی زمین میامد ...میس دستهایش را روی شقیقه ی مرد گذاشت . مرد که فکش میجنبید و خاطره را مدام تکرار میکرد اصلا متوجه نشد که میس داستان ما پاک کن دستش گرفته و دارد مثل دلاک ها که چرک ِ بدن را در میاورند از پوست ، خاطرات ِ مرد را از پیشانی اش در میاورد . مرد وقتی به خودش آمده بود توی قایق رو به روی کافه نشسته بود و داشت آب ِ نارگیل میخورد و پیپ میکشید ، میس بادبزن توی دستش را تکان داد .مرد هیچ یادش نمی آمد . میس پرسید : اسمت چیه ؟ . مرد نمیدانست . چند سالته ؟ .... مرد نمیدانست ... مرد که قد و قامت رشیدی داشت و بد ک نبود . دچار آلزایمر شده بود و میس برای از دست ندادن مشتری های دیگرش مجبور بود این ک ی س ِ منحصر به فرد را قایم کند ... چون همه ی حافظه ی مرد را پاک کرده بود . میس به قایقران گفت :: برو همون جای همیشگی . "پارو آب را شکافت و ماهی ها زیر آب نور بالا میدادند و آب برق میزد . مرد پرسید : من این جا چی کار میکنم ؟" میس گفت :" منو یادت نمیاد عزیزم ؟" مرد تعجب کرد و گفت :" نه ببخشید شما ؟ چیزی خوردم نکنه مستم ؟" میس خندید و گفت : نه شما خیلی هم ردیفی ." میس توی دلش یک نقشه ی آن چنانی کشید و گفت :" اسمت رو به من باید بگی تا بتونم کمکت کنم ." مرد گفت :" نمیدونم . نمیدونم . " میس مرد را با خود به اتاق زیر شیروانی برد و از اینکه خاطره ی عشق یک نفر دیگر را پاک کرده بود خوشحال بود . عشق هایی که به چاه میروند و خاکسترشان در بدن و قلب و آه ها میماند . مرد روی صندلی کنار پیانو نشسته بود . مرد پرسید :" شما پیانو میزنید . " میس گفت :" بله .من دکور جمع نمیکنم ." بعد رفت پشت ِ پاراوان و یک لباس پوشید که او را پر از پولک های رنگارنگ کرده بود . میس سقف اریب خانه ی زیر شیروانی اش را باز کرد . تخته را از زیر تختش بیرون کشید و گفت : رفیق بیا یه دست تخته بازی کنیم . چه هوای ملسیه . هوای دو نفره . " مرد روی زمین نمور و نمناک نشست و باد خنکی از بالا به مخش میخورد . پولک های لباس میس صورتش را برق انداخته بود . مرد پرسید : شما من رو میشناسید ؟" میس یاد سریال رازهای پنهان افتاد و چون این مرد شبیه استفانوس بود گفت :" بله تو استفانوسی . " تاس را انداختند . شیش و بش . تا صبح حافظه ی مرد کار نکرد . او هیچ چیز یادش نمی آمد ولی با شنیدن آمبیانس این جا ... یک چیزهایی توی ذهنش جرقه زد ... که این تنها صداست که میماند . در نهایت فقط یک صدای ترمز یادش آمد اما این چه ربطی به کل داستانش داشت را میس هرگز به او نگفت . 

آمبیانس ( ** )

 


 
comment نظرات ()
 
 
چیزهایی هست که نمیدانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱
 

چیزهایی هست که نمیدانی 

خیلی دیر این فیلم رو دیدم . . . خیلی نقد ! در موردش خوندم ، هزار ماشالا خوشحالم که هیچ کس بیکار نیست و حداقل منتقد ِ ، یعنی هر کس تایپ کردن بلد باشه ، منتقد میشه یا تحلیل گر ! 

در نوشته های مختلف ِ اهالی اَنتلکتوآل ِ این سرزمین هر چی ( ایسم ) و صفت ِ درجه دار بود نسبت به این فیلم دیدم و خوندم . اما به عنوان یک مخاطب و نه کارشناس و تحلیل گر میخوام برعکس همه نظرم رو ارائه بدم . فقط به عنوان ِ کسی که داره راجع به یک فیلم نظر میده . 

اولا من هیچ وقت نمیتونم قبول کنم که وقتی داریم یک فیلم رو نگاه میکنیم ، باید بگیم چون کارگردانش ، کار ِ اولش بوده خیلی فیلم ِ خوبی ساخته ، فیلم رو میبینم که فیلم دیده باشم بدون ِ اینکه بخوام اسم ِ کارگردان رو بدونم ، کاری که موقع ِ قضاوت ِ نمایشنامه نویسی ، داوران انجام میدن و اسم ِ نویسنده رو بهشون نمیدن تا اثر فقط به عنوان یک اثر مورد ِ قضاوت قرار بگیره . من دوست ندارم بگم چون این فیلم ، کار ِ اول ِ کارگردانی فردین صاحب زمانی بوده کار ِ خوب یا بدیه این نوع ارزش گذاری رو دوست ندارم . 

قبل از هر گونه پرتاب ِ نظرم در جزیره در کهکشان میخوام به آقایان ِ سینمای پردیس ملت بگم ، عزیزان شما پول میگیری که درست کار کنی ، این فیلم دیشب روی پرده ی سینما بندری میرقصید و چند ثانیه هم کلا فیلم رفت ! من پول نمیدم که آقای پردیس ملت به من این جوری فیلم نشون بدی ! یه روزی باید 5 تومن رو پس بدی !

شاید نظرم ، خنده دار ، بی ربط و بی اساس باشه اما نظر ِ من در مورد این فیلم ِ 

فیلم ، این فیلم ، همین چیزهایی هست که نمیدانی ، بسیار جذاب شروع میشه ، در جاده ای که از کنار ِ سوختن ِ ماشینی میگذریم که عده ای دورش پایکوبی میکنند و من این رو دوست داشتم ، انگار یک لحظه در همون اول در ذهنم این نقش بست که این ماشین ِ سوخته ماشین ِ خود ِ علی ِ داستان ِ و این آدم مثل روح داره از کنارش عبور میکنه ... از همین پیش فرضی که در ذهنم شکل گرفت فیلم رو دنبال کردم ، گرچه همین ماشین ِ سوخته من رو یاد ِ تنها دوبار زندگی میکنی انداخت ( در اون جا اتوبوس میسوزه ) ولی خُب این رو یک لحظه رها کردم ... قاب ها رو دوست داشتم ، لحن و ادای کلمات و نوع ِ بیان ِ دیالوگ های مهتاب کرامتی به طرز ِ فاجعه ای مصنوعی بود ، انگار حضور ِ همه ی عوامل ِ پشت صحنه رو داره حس میکنه و این رو منتقل میکنه و این بددددددده ! ... در همون ابتدا دیالوگ ها رو دوست ندارم ... سیگار ، قهوه بخورم باید سیگار بکشم ، پس نمیخورم که سیگار نکشم ، مامان پشت پنجره داشت سیگار میکشید و ... این رو دوست نداشتم میگذریم ... میبینم ماشین ِ راننده ی تاکسی ما کادیلاک ِ 8 سیلندر ه و خُب این سئوال برانگیزه ، سکوت ِ این علی من رو متحیر نمیکنه ، خیلی ها رو این طور دیدم ، زندگی خیلی ها رو ، بعضی ها بی دلیل و بعضی ها عامدانه ، این فیلم خیلی زحمت کشید که بگه چرا این علی داستان ِ ما ساکته ، ولی ساکت بودنش جزو کاراکتر اونه و این قدر مهم نیست . به شدت از فکر و ایده ی داستان ِ فیلمنامه خوشم اومد . تصور ِ من از این جا شکا گرفت که در ابتدا وقتی علی توی آژانس میره تصویر ِ خودش رو در آینه ی اون نمیبینه و همین طور وقتی از کنار ِ آینه ی خونه اش میگذره تصویری نداره ، ناخود آگاه احساس میکنم وقتی این طوره که زمان و بعد مفهومی نداره ، حس میکنم با یک هم زمانی حال و آینده و یا حال و گذشته طرفم ... 

توی آژانس ، اتمسفر ِ اون راننده تاکسی ها ، بحران اقتصادی ، خنده هایی که مخاطب رو از سر بدبختی به گریه می اندازه رو دوست دارم اما زیادی آژانس دوستی شده بود ، فکر میکنم بعد از اینکه لیلای حاتمی وارد فیلم شد ، گمان کردم ، لیلا ، آینده ی مهتاب کرامتی ( سیما )ست ، و کل ِ فیلم قصه ی مترجمیه که اضطراب ِ بیرون از خونه معده اش رو و اسید اون رو تحریک میکنه و جیوه ی درونش شعله ور میشه و چقدر این نقش و بازی و بیانش رو دوست داشتم ، دقیقا وقتی علی ِ قصه کنار خونه ی لیلاست ، او با موبایل همون تصویر رو داره به ویراستار میگه تا درستش کنن ، حس میکنم فیلم ، داستان ِ اون مترجم هست ... سکوت ِ ( هیچی ) علی ، یک جور تکرار ِ داداشی مهرجویی یا پری برای من بود ، فیلم رو سلینجری دیدم و همین طور نور ِ شمع و رنگ زرد صحنه های توی خونه رو لیلای مهرجویی دیدم ... بازی ها خوب بود اما من در انتخاب بازیگران موافق نبودم ، پیش فرض ِ زن و شوهر بودن این علی و لیلا رو دوست ندارم همیشه یک زنگی در ذهن ِ آدم میزنه ... جز جذابیت برای مخاطب که ببینه این دو رو به روی هم چطور بازی میکنن چیزی نداره ... لیلای حاتمی در این نقش با اون لباس ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ، که معلوم نیست اون شلوار و اون دویدن ها برای سن زنی 40 ساله اس یا دختر بچه ی 40 ساله ای که زور میزنه ادای دختر های 18 ساله رو در بیاره و در نمیاد ... دوست داشتم این نقش رو بازیگر دور از ذهنم بازی میکرد ... یک کسی که جوون تر بود و انقدر لیلا حاتمی نبود ... دلیل ِ این منفل بودن ِ علی برای من جدی نبود ، تکرارش رو دیده بودم ، سخت این بازیگر رو هنووووز در داداشی و داستان های مهرجویی - سلینجری میبینم ، رهاش کن ..... در این دنیا به قدری شَمَن و آدم های چند لایه میبینیم که اگر این آدم حراف بود و درونش سخت شکننده ، الکلی بود و سخت فرزانه ، فرزانه بود و الکی ، منفعل نبود و ...و بعد کشفش میکردیم برام جذاب تر بود .... این سکوت ، تکرار ، در انتظار گودویی ، پنجره ... در باز کردن ... زلزله ووو  تکرار این که زلزله قراره بیاد رو نپسندیدم ... این ها حواشیی بود که اگر نبود شاید همون ایده ی اصلی فیلم جذاب تر به تصویر کشیده میشد . داستان رو دوست داشتم . قاب ها رو ، رنگ ها رو ، تکرار رو ، نشون دادن ِ اینجامعه رو در اشل کوچیک تر دوست داشتم ... ولی فیلم میتونست خیلی خیلی عاشقانه تر ، احساسی تر ، فیلسوفانه تر باشه ، میتونست یک سری اپیزود ها نباشه ...به نظر من بعضی جاها زیادی بود ... میشد قیچی ش کرد ... میشد روی مردی که انتظار مرگ رو میکشه و توی همون خونه ای که سیما و لیلا پیاده میشن روی تخت خوابیده و سرم بهش وصله مکث کرد ... روی همین مرگ ... سوختن اون ماشین ... من فیلم ِ سیمای زنی در دور دست رو به شدت دوست داشتم ، وقتی فیلم رو میدیدم یاد ِ سیمای زنی در دوردست افتادم ، یاد ِ نفس ِ عمیق افتادم ، یاد تنها دوبار ... افتادم و این رو دوست نداشتم ... چون به نظرم میشد فیلم خیلی بهتر از این باشه ... داستانش رو به شدت دوست داشتم ... چیزی نبود که توی داستان و کتاب در بیاد باید فیلم میشد و شده بود اما دیالوگ ها ....نه ...نع میتونست خیلی ساده تر و عمیق تر باشه ... آقا رها کردن کار ِ سختیه گفتنش آسونه ... من این رو میخوام بدونم ... این تحول رو میخوام بدونم ... و اون لحظه ای که علی مصفا عاشقه و یک بار خودش رو توی آینه ی رو به روش در آژانس میبینیم انگار همون یک بار که نمرده ... و هست ... 

و در نهایت شعار رو دوست ندارم ... خیلی ساده اس که بگی دوستت دارم ... اما به خدا هیچ کس منتظر شنیدن این نیست ... خیلی ساده اس که بگی یه چیزهایی هست که نمیدونی اما به خدا که در درک ِ همه نیست ... خیلی ساده اس که بگی اما به خدا که کسی گوشش بدهکار نیست ... بهتربرعکسش رو بسازیم...آدم هایی که تحقیر میکنن و به چیزهایی هست که نمیدونی ، شک نمیکنن و یه مکث هم نمیکنن و راحت حذفت میکنن ... توی فیلم این ها اتفاق می افته ولی واقعیت اینه که کمترن آدم هایی که با جملات قانع بشن ... مردم دوست دارن کارگاه بازی در بیارن و حوصله ی کشف همدیگه رو ندارن ... مردم حوصله ی کشف ندارن ... دیگه کسی حال و روز عاشق شدن رو هم نداره ... و این بده کاشکی بود ... کاشکی چیزهایی هست که نمیدانی رو میفهمیدن ... 

همه از این چیزها دارن ... کسی باور نمیکنه . کسی دنبالش نمیره ... این دردناکه ... این فیلم ِ . مثل انتهای فیلم نیمه پنهان ، دیالوگ شاهکار مرد به زن :"تو خیلی زود قضاوت کردی تو فقط حرفهای شاکی رو شنیدی نه متهم رو " و زمان برای عاشق شدن رفته بود ... عمر رفته بود . 

در کل دیدن این جنس فیلم ها رو دوست دارم . اما میتونست بهتر با شه . 


 
comment نظرات ()
 
 
آیا قابیل هابیل رو کشت ؟ یا برعکس ؟ چرا ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱
 

میس شانزه لیزه که از دور بلند قد تر دیده میشد ، ردای سیاهی به دوش داشت و با کلاغی که روی دوشش نشسته بود حرف میزد . آن ها بالای تپه ای ایستاده بودند که هوا در آن جا ، مه آلود بود . کلاغ به میس گفت :" من یادت میدم . " سپس روی تپه ی خاکی نشست و با نوکش خاک را در منقارش کشید و پرتش کرد به سوی دیگر . میس شانزه لیزه ، با چشمان ِ پُر خون از گریه ، سرخ ، به زمین نگاه میکرد . دور ِ سرش کلاغ های دیگری غار غار میکردند و رویش مینشستند ، میس شانزه لیزه یک دستش را مثل آفتابه ی دم ِ خلا به کمرش زده بود و نگاه میکرد . کلاغ ها روی شانه اش و دو کتفش نشسته بودند ، روی سرش نیز . هوا مه بود . شبنم روی پوست ِ آدم بند نمیشد . میچکید . کلاغ ها از روی میس تکان نمیخوردند ، جا خش کرده بودند . میس آهسته و باصدایی که تارهای صوتی اش آسیب دیده و دو رگه گفت :" یالا برید کمکش کنید من یه عمر وقت ندارم . " کلاغ ها از روی میس پر کشیدند روی زمین و شروع کردند کندن قبر ، خورشید خواب بود و میس شانزه لیزه بیدار ، انگار که سرش سائیده میشد به ابر ی سیاه که بالای سرش حرکت میکرد . از توی لباس ساتن سیاهش سیگاری بیرون آورد و شروع کرد به پک زدند با اینکه میدانست هنوز برایش ضرر دارد . . . قبر آماده شده بود . میس شانزه لیزه نشست . زمین ریشه ای نداشت . کلاغ ها دور قبر را قاب گرفته بودند . میس باید همه چیز را میگفت . کلاغ داد زد :"اعتراف کن همه چیزو بگو . " میس بی اینکه کم و کاستی بگذارد شروع کرد به ذکر ِ آن چه گذشته بود و اینکه چگونه معشوق ِ حقه بازش برای دک کردن ِ او با تبانی کردن با زن ِ حقه باز ، نقشه کشیدند که او را به اتاق دربسته ببرند و بعدها از آن اتاق داستان ها بسازند و میس را هرزه بنامند . میس در مورد خیلی چیزها گفت ، مثلا اینکه با نوشتن ِ شوخی و مضحکه هایی مردی را برای همیشه لال کرده و همین طوررازهای پنهان ِ درختان جاده چالوس را گفت . قطره ای دیگر در قبر چکیده نشد . میس سنگ شده بود و سنگ ترکیده بود از شنیدن این همه قصه . بعد بلند شد . انگار که دیوی برخاسته است . خاک ها را با تمام وجود توی قبر میریخت و خاطرات را دفن میکرد . پایین تپه سر و صدا شده بود  . میس برای اینکه دیده نشود میان پر و باال کلاغ ها پنهان شد و دید دو برادر دارند با هم جر و بحث میکنند و به چشم خود دید که یکی میخواهد به دیگری حمله کند که دوید بینشان . اسم ِ یکی هابیل بود و دیگری قابیل . میس داستان ِ آنها را نفهمید . تنها متوجه شد دو برادرند که تشنه به خون یکدیگرند . پس دو دستش را زیر ساتن سیاهش کرد و با دو اسلحه همزمان به هر دو شلیک کرد و این باعث شد دیگر هیچ وقت قابیل هابیل را نکشد و هابیل هم قابیل را نه . کلاغ ها بالن ِ میس را میکشیدند به آسمان . میس تنها بود . فکرهای زیادی توی سرش چرخ میزدند و فکر میکرد جهان چه زود میگردد و چه گرد است و چه زود خشت بالش او میشود و تشکش سنگ لحد . . . توی آسمان سنگ های یاقوت و لاجورد میدرخشیدند . میس دوست داشت از همه شان گردن بندی و گوشواره ای و تاجی میداشت . یک شب میس خواب دیده بود که مادر بزرگ مرده و او لباس عروسی به تن دارد و مادر بزرگش کور شده و دیگر او را نمیبیند . میس با گُرز ِگاو زن بر کله ی مادربزرگ زده بود . باور نمیکرد که همه چیز به روانی آب میرود و عبور میکند . میس با کلاغ ها میرفت که با اهریمن ِ ماردوش ، ضحاک ِ معروف ، همخوابه شود بلکه دو مغز دو جوان را نجات دهد . جدیدا میس با خوالگیرِ طباخ خانه ی ضحاک نقشه هایی کشیده بود . 

کتاب ِ ( مگر میشود هابیل ، قابیل را کشته باشد ) ِ دوست عزیزم عالیه در نمایشگاه کتاب رو نما خواهد شد . این کتاب هم  در تعلیق ارشاد بود  به سختی و جان کندن های زیاد به ثمر نشست مثل بیشتر کتاب هایی که روزنامه ی شرق اعلام کرده بود . در نمایشگاه کتاب امسال قصه های زیادی منتظر شماست . عالیه بلاگ ِ پیله را هدایت میکند . کمی در فیس بوک نچرخید و بخوانید . دوستان ِ شاهنامه خوان ِ من کجا هستند ؟


 
comment نظرات ()
 
 
پیری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳٩۱
 

این چین و چروک ها که روی رخسار رو به شطرنج ِ زندگی کشیده اند ، از صد پله گذشته اند و بر دردها گریسته اند و زیر ِ لایه ی کَپَک زده ی شُل و ولشان ، صلابت و سلامت ِ سرخی یک سیب با صد خاطره از حوِا پنهان است ، تو گویی این چروک های ترسناک کَفَن ِ جوانیست و هیچ چیزی از آن چهره که عاشق شد ، زمین خورد و بزرگ شد ، پدر شد و مادر شد ، به بیراهه رفت و از راه به در شد ، در این صورت هویدا نیست . . . این پیری که مثل ِ غبار روی تن نشسته ، پوست را از فرم و شکل انداخته ، صورت را زشت و مچاله کرده  سهم ِ من و تو نیز هست . خرفتی و از کار افتادگی و فرتوتی ... از همه ی تو ، نه خاطره ای پیداست و نه جذابیتی ، نه مثل ِ دروغ ِ شاعران تو پاییزی رو به خزان و نه سایه ای بر سر و سران ... تو نیازمندی و چشم به راه ، تو نمیکنی دل ز راه . . . تو زیر این کهنسالی ، کودک میشوی از جوانی از ترسش سراغ بوتاکس و تزریق و پروتز میروی تو نمیخواهی بشوی رو به خزان ... تو از جوانی جنگ داری با چرخ گردون ... میخواهی مقابل ِ همه چیز باستی اما روزی میرسد که تو زمین گیر و کلافه ، لگَن شکسته و پوکی استخوان و مرض ها چربی ها ، کلسترول ها بر تو غلبه کرده و تو را به گِل نشانده ، چنگال در دستانت میزند لرز میکند رقص ، غذا در حلقت ایست میکند و میل ِ به سرازیری ندارد و نگاهت نمیبیند اعداد را و گوشهایت صداها را مشابه میشنود . . . تو اینی تو خم میشوی ، نود درجه ، بچه میشوی و نمیبینی ، از همه ی آنچه در اطرافت است گریزانی ، گهواره ای به بزرگی قامت ِ تو و قلب ِ گُل ِ کوچکت باید ساخت و به تو گفت :" خوب میشوی پیرمرد ، خوب میشوی پیر زن " و لالایی باید بخوانی ، دست ِ کرم زده ات را به دست های آرتوروزی او بزنی و بگویی :" خوب میشوی " در صورتی که میدانی تو دروغ میگویی . . . تو باید از جوانی قدر ِ او بزرگ شوی با چند قدمی مرگ رو به رو ... تو باید که مرگ را ، سایه اش را و شاید آینده ی خودت را ببینی . . . این پیری است و هزار عیب و لیستی از امراض چون کلکسیون بر سینه ات وصل شده کلافه کرده ... این تویی ، که میشوی محتاج اگر تاج هم بر سرت بود دیگر با این پیری دیده نمیشودآن شکوه ... از همه ی تو میماند یک نگاه ،و یک آه ... حسرتی 

 

میرسد روزی که تو میشوی رسوا ، میکنی رها حیا را... چاره نداری ... باد ِ معده ات هم دست خودت نیست ، شلوارت را هم بالا نمیتوانی بکشی ، و کفش هایت را نمیتوانی به پا کنی ، زیر ام آر آی هلاک میشوی ... این تویی که لگن به زیرت میگذارند و شرم میکنی ... این تویی که نگاهت را میکنی پنهان و زیر لحاف گریه میکنی و همه دندان تیز کرده اند برای پولهایت و ارث و میراث ... این تویی در یک قدمی قبر ... این دنیای فانی تنها یک چیز با آن دوام دار است و آن عشق است و بس . 

***

فاطمه طاهری عزیز

بازی تو در چند سکانس کوتاه در فیلم نرگس رخشان بنی اعتماد را به شدت دوست داشتم ، چنان بود که انگار تو مادر ِ عادل کلافه و بیچاره ترینی و این فیلم همیشه کارگردانش بلد است بهترین ها را برای بازی انتخاب کند ... چند بار با تو ، زمان دانشجویی سوار ِ اتوبوس های شهرک غرب شدم ... همیشه روسری ات را همین طور سفت و سخت میبستی ... غمی درصورتت بود ... خاک ِ بی انصاف ما همان طور که برای جمیله شیخی ها ، نادره ها بزرگداشت و سپاسی نگرفت بر تو هم سخت گرفت و این خوب معلوم بود ... چه بی سر و صدا رفتی و چه ناراحت شدم فاطمه طاهری عزیز خوب میدانم حتی خیلی ها اسم تو را هم نمیدانند و خوب تر میدانم چهره ات را بهتر از دیگران میشناسند ... آخ از آن روزها ... 

 


 
comment نظرات ()