جزیره در کهکشان

 
یادداشتی برای (هارتلی ها ) اثر جان چیور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٤
 

یادداشتی بر داستان ِ ( هارتلی ها ) اثر جان چیور

داستان هارتلی ها به ظاهر ، مضمونی ساده دارد بدین صورت که خانم و آقای هارتلی همراه دختر هفت ساله شان به مهمانخانه ای در کوهستان میروند تا اسکی کنند و قصدشان هم این است که چند شب در آنجا بمانند . در این بین اتفاقات ساده ای به ما اطلاعات مختصری از شخصیت های داستانی میدهد ، بعد از گذشت چند روز با فاجعه ی غم انگیز مرگ دختر داستان تمام می شود . این تم اصلی داستان است . با این وجود نمیتوان به راحتی از این قصه گذشت . شروع داستان ، بدین صورت است که  " یک عصر زمستانی ، وقتی که بساط بازی های کارتی شبانه راه افتاده بود ، آقا و خانم هارتلی همراه دخترشان ، آن ، به مهمانخانه ی پماکودی رسیدند . " . توصیف موقیعیت ِ مهمانخانه ، بازی ، تفریح و فضای سرد کوهستان . به قول جان چیور در مصاحبه اش با آنت گرانت :" ... اگر بخواهید داستان نویسی باشید که رابطه ای دوستانه با خوانندگان برقرار کنید ، داستانتان را این طور شروع نمیکنید که سردرد و سو هاضمه دارید ، بلکه به آرامی از سواحل جونز داستان را شروع میکنید . یکی از دلایل این است که امروزه تبلیغات در مجله ها  بسیار شایع تر از بیست ، سی سال پیش است . برای انتشار مجله باید برای قالب کیک ، مسافرت ، تصاویر جذاب و ... حتی شعر تبلیغ کنید . " * و دقیقا همین اصول و اعتقاد جان چیور در این داستان کوتاه پیداست . او چنان از مهمان خانه و صاحب آنجا صحبت میکند که گمان میکنی زمستان های دلپذیری در این محل رخ داده است و این زوج همراه دخترشان مثل همیشه آمده اند تا تفریح کنند . اما به محض اتمام این مدخل ، با این جمله که جمله ای کلیدی است رو به رو می شویم . آقای هارتلی که حدود سی و چند ساله است  به صاحب مهمانخانه میگوید :" هشت سال پیش ، ماه فوریه ، من و خانم هارتلی اومدیم اینجا . بیست و سوم اومدیم و ده روز هم موندیم . تاریخش رو دقیق یادمه چون بهمون خیلی خوش گذشت . " نمیتوان از این جمله سرسری گذشت . او همسرش را خانم هارتلی خطاب میکند و مشخص می شود که مردی است که جزئیات را به خاطر دارد و احتمالا ده روز شگفت انگیز را در این مکان تجربه کرده است . همین جا مکث میکنم . از خودم سئوال میکنم چرا این زوج بعد از هشت سال ، به این مهمانخانه آمده اند ؟ آیا این بازگشت معنی خاصی دارد ؟ شاید سالگرد ازدواجشان است . نمیدانم . پس داستان را ادامه میدهم . میتوان در همین مدخل و شروع با یک – کاشت – مینیاتوری مواجه شد .نویسنده در توصیف شخصیت زن داستان – خانم هارتلی – این طور می گوید "  خانم هارتلی زنی حواس پرت بود .- متوجه می شویم که  خانم هارتلی پیر تر از سنش به نظر میرسد و حواسش خیلی جمع نیست ، با اینکه به سر و وضع دخترش می رسد اما وسایل خودش را جا میگذارد و به خودش کمتر می رسد . او با مردم زیاد صحبت میکند و به نظر می رسد اجتماعی است . طی یک گفتگوی مختصر سر میز شام ، میز را ترک میکند و تنهایی به اتاق خودش در مهمانخانه می رود . بعدا ، در اواخر داستان متوجه صحبت های او با شوهرش می شویم که از طریق استراق سمع به مخاطب داده می شود . شاید در همین اواخر داستان قضاوتمان را عوض کنیم . برگردیم به مهمان خانه و ورود هارتلی ها . با توصیفات جان چیور از رابطه ی این سه نفر ، متوجه رابطه ی دختر و پدر می شویم . رابطه ای که بسیار دقیق نشان میدهد دختری در سن بلوغ و در مرحله ی گذر از عقده ی الکترا است ( رفتاری است که از پنج سالگی به بعد در دختران شکل میگیرد و تمایل آنان را نسبت به پدر بیشتر میکند ، دختر ها در این سن ، با مادر همانند سازی میکنند و متوجه می شوند که به لحاظ جنسیت با مردها متفاوتند و بحران بلوغ را طی میکنند  . در این مسیرآنها بیشتر گرایششان به پدر است و به مادرشان اعتماد کمتری دارند . دوست دارند برای پدر – قهرمان زندگی شان – زن اول باشند و از مادر دوری میکنند و توجه پدر را می خواهند . ) او با پدرش شام می خورد . از اینکه پدرش با مادرش به اسکی رفته اند ناراحت می شود . به کنجی پناه می برد و گریه میکند . آزردگی دختر از کنار هم بودن ِ پدر با مادرش به وضوح در داستان شرح دده می شود بی اینکه تاکید و توصیف شدیدی در آن باشد . تنها در یک جا نویسنده قضاوت می کند و این طور میگوید :" آقای هارتلی و دخترش  به تمثال های صبر و اصرار می ماندند ...دوباره و دوباره زمین یخی را دور میزدند . انگار که آقای هارتلی در حال توضیح دادن چیزی مرموز تر از یک ورزش عادی به دخترش باشد . " در داستان با این شیفتگی دختر به پدرش که مرحله ی گذر و بلوغ است رو به رو می شویم . یکی از بخش های مبهم و شروع نقطه ی اوج در قصه . بعد از عبور از رابطه ی سرد زناشویی خانم و آقای هارتلی در اینجاست که دخترشان ، آن ، در اتاق مهمانخانه خوابیده ، خواب بدی دیده و جیغ میزند . مادرش بالا سرش می رود . دختر بچه جیغ میکشد :" بابامو میخوام " اما خانم هارتلی وقتی پایین میاید تا با مردم و شوهرش کارت بازی کنند به دروغ میگوید :" کابوس دیده بود ." این بخش از داستان میتواند شروع سیر عمودی نقطه ی اوج باشد ، هنگامی که مادر به دلیلی نامشخص ، به دخترش حسادت میکند و شاید نمیخواهد شوهرش در خلوت شبانه او را ترک کند و به سراغ بچه شان برود . کسی جز مخاطب این را نمیفهمد . هنگامی که مستخدم هتل پنهانی صدای گریه و داد و بیداد خانم هارتلی را می شنود اطلاعات بیشتری از رابطه ی آشفته ی خانواده ی هارتلی به دست می آوریم . " چرا باید برگردیم این جا ؟ چرا باید برگردیم جاهایی که فکر می کردیم توشون خوشحال بودیم ؟ چه فایده ای داره ؟. . . رفت و آمد با آدم هایی که باهاشون خوشحال بودیم ؟...چه فایده ای داره ؟ چرا هیچ وقت تموم نمیشه ؟چرا نمیتونیم دوباره جدا از هم زندگی کنیم ؟...." متلاشی شدن یک خانواده ، در بحرانی ترین شرایط به وضوح توضیح داده می شود . شاید بتوان این واکنش را بحران بزرگسالی و به پایان رسیدن جوانی نامید . واکنشی که در آن ، آشفتگی ، یاس ، رنجش موج می زند . او شبیه زنی خوشیفته است . به خصوص وقتی در مورد دخترش دروغ میگوید . او دارد تبدیل به مادرِ متزلزل می شود . در این تعریف – مادر ، بین فرزند و فرهنگ مانده است و میل به کنار گذاشتن فرزند را در ناخودآگاه خود دارد – ظاهرا این ازدواج و این بحران سنی تماس با زندگی مورد علاقه اش را از دست داده است و او خودش را و غرایزش را فراموش کرده و افسرده است . ما در داستان آقای هارتلی را نیز نسبت به خانم هارتلی خیلی گرم و عاشقانه نمیبینیم صرفا بازگشت به جایی که خاطره ی خوب داشته از نظر مرد سی و چند ساله ی داستان میتواند چسب زخمی برای این فاجعه ی خانوادگی باشد که اشتباه است و میتوان به راحتی دریافت که با مرد قدرتمندی نیز مواجه نیستیم . بعد از آشکار شدن این عقده های روان شناسی در ذهن مخاطب ، داستان با فضای سرد کوهستان و تله اسکی کوهستانی که توسط پسر مهمانخانه دار درست شده است ادامه می یابند . به نظر تله اسکی شل و ول و درست ودرمانی نیست با اینکه سالهاست کار میکند اما توصیفات نویسنده این را منعکس میکند که تله اسکی مذکور خیلی هم مطمئن نیست و شاید ما به عنوان مخاطب باید منتظر حادثه ای باشیم که در این تله اسکی رخ میدهد . داستان اینگونه پایان میاید . عده ای برای اسکی به این محیط آمده اند . طناب تله اسکی سست است . بازوی دختر به آن گیر میکند و جیغ های هولناک میکشد و نمیتواند خودش را رها کند . مردم در حال نگاه کرد ن به حادثه هستند . هیچ کسی نیست که ماشین و موتور تله اسکی را از کار بیاندازد . همه شاهد مرگ دختر بچه هستند . با اینکه داستان در حال تمام شدن است اما یک پاراگراف مهم دارد . زوج مصیبت زده پشت ماشین نعش کشی با هم همراهند . مرد به همسرش کمک میکند تا سوار ماشین بشود ، روی زانوی او پتو می اندازد . سفر طولانی شان شروع شد . " در اینجا  شاهد اولین تماس خانم و آقای هارتلی هستیم . شاید قربانی دادن و قربانی شدن همیشه یک حس همدردی ، شراکت در دردی مشترک موجب ترمیم شود . حتی اگر این قربانی از خون و خویش باشد . ما انسان ها در ناخوداگاه خود علاقه به دیدن ویرانی ها و انهدام داریم . میتوانیم کنار هم در یک وحدت به حادثه ای مرگبار نگاه کنیم . در مراسم مرگ به یکدیگر نزدیک تریم تا در مراسم عروسی . زیرا هیچ نقابی نداریم . بی خود نمیخندیم . خود ِ حقیقی هستیم . با هم در اشک ریختن و شکوه و ناله مات و متحد هستیم . در کتاب پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی در فصل (( ما و شوق ویرانگری )) میبینیم که انسان ها گاهی به تخریب ، ویرانی ها ، بدبختی ها حس شوق دارند . این در ناخوداگاه جمعی هر جامعه ای بررسی جداگانه ای دارد . اما در این داستان انگار مادر منتظر همچین واقعه ی تلخی بود تا دوباره ، جوان شود ، بتواند مادر شود ، یک شروع مجدد و هیجان جدید را تجربه کند و حس پرستاری شوهرش را به خودش با اشتیاق بپذیرد . توجه ها را جلب کند . اما مرد داستان که پدری است که دخترش این همه او را دوست دارد با اینکه با احترام حاضر است خودش پشت ماشین نعش کش رانندگی کند ، یک پدر حیرت زده است که هنوز در رابطه ی زناشویی مشکل دارد . جملاتی در داستان وجود دارد که زندگی ابزورد و تکراری و بیهوده را نشان میدهد . تکرار جملات . مثل تکرار ساعت ها و بیهودگی گذشت زمان . این یکنواختی با قربانی شدن دختر در زندگی این زوج موقتا از بین می رود . آنها با هم به سفر دوباره ای میروند و خدا میداند بار دیگر کی به این مهمانخانه سر بزنند .

 

* مصاحبه در پاییز 1976 در پاریس ریویو چاپ شده است .

 

سانازسیداصفهانی

برای خواندن برشی از داستان میتوانید در ادامه ی مطلب آن را بخوانید و یا برای خواندن کامل داستان شماره ی 74 همشهری - داستان - را تهیه فرمایید که شدیدا توصیه می شود . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
دلمه های متحیر!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢۳
 

  • سرهَنگ ( پ . م ) موظف به سلاخى بود ، توى دالانِ سوت و کور و نمور ، سرهنگِ ماهر در بُرشِ گوشت و پوست و عضوِ( مگو ) چنان سماجتى داشت در هئیت بشرى ، مثلِ مگسى سمج و چموش ... دستِ آلوده اش به خون و رگ و پى ِ آدمِ ها ...حال مى کرد با  شتک ِ خون ، با لخته هاى  مُرده ی بی جان و خون ، با دلمه های متحیر  ... سرهنگِ سلاخ ، استراحتش وقتى بود که روى صندلى همیشگیش ، خیس عرق ، مى نشست و به گوشتِ زنده ى پر حرارتِ توى دستش نگاه مى کرد که آن گوشت ، عضوِ(مگو ) بود به نعوظ استوار شده ... سرهنگ عقیم هر زمستان همه ى عضو هاى مگو را به بهانه ى  چیدنِ درجه و مدال توى گلدان مى کاشت . قورباغه ى بى قرارِ بهارى که فرار کرده بود  از بهار  ، تمامِ گلدان ها را لیس مى زد و عضو هاى (مگو )  ى مرتفع ، هر سال ، موجبِ ترفیع درجه ى سرهنگ مى شدند ... و مردمانى که شکنجه شدند ، امروز از این لیچ افتادگى جسمى ، به بیرون ِ زندان نرفتند ، به آفتاب رو ندادند و  تى کِش و مجیز گوى عالى جنابِ ( پ.م) شدند.
  • سانازسیداصفهانی/ تصویر: از طراحی های مهرداد ختایی

 
comment نظرات ()
 
 
نگاه دو فیلمساز به مقوله ی خشونت دوست داشتنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

 

یکی از حفره های اصلی سینمای ایران ، حذف ِ مقوله ی جنسیت و روابطِ سالم و ناسالم ِ بین آدم هاست . توقفِ فیلمنامه ها پشت این موضوع ، می تواند یک دلیل مهم داشته باشد . دلیلش هم این است که اگر این مقوله از سینما حذف می شود ، دلیلش ، ممیزی نیست ! با اطمینان کامل از اینکه وادی مهم  مراحل رشد و بلوغ آدمی ، نزد ایرانیان ، سخنش همواره تابو و زشت و ناهنجار بوده ، پس تعلیم مسائل مربوط به این مقوله نیز نسل اندر نسل ، لنگ لنگان و گیجوارانه و ناقص پیش رفته است . بی تعارف یکی از مشکلات نسل امروز ، دیروز ، پریروز و حتی دوره ی سعدی عزیز همین مقوله بوده است اما میبینیم که هرگز در این مورد ، سخنی نیست . در مورد مشکلاتش و در مورد شکل و رنگ و طعم و چگونگی اش . خیلی از افراد جامعه ی امروز، دچار معضلات سنگینی هستند که ریشه اش در طول دوران رشد و چگونگی برخورد خانواده ، جامعه با این پدیده است . تمسخر ، تحقیر ، عدم اطلاع رسانی و عدم اگاهی سرِ این عقده های کوچک را به اقیانوسی وصل می کند که جنون و بیماری اش درمان نا شدنی ست . این رفتار نا متعادل ، خشمی می شود که با کلام ، نگاه ، رنگ صدا ، عکس العمل های عجیب ، غذا خوردن ، چگونگی غذا خوردن ، لباس پوشیدن ، برخورد با اطرافیان نمود پیدا میکند . بازتابی نیست که تنها در اتاق خواب عیان شود . این عقده ها ، در ثانیه به ثانیه ی حضور ِ انسان ِ تحقیر و تخریب شده وجود دارد . از چگونگی لباس پوشیدنش تا برخوردش با مقوله ی صنعت ، هنر و سفر . . . می توانیم خیلی راحت در صفحات مجازی شاهد ، بازی های گسترده ی افرادی باشیم که با ظاهر ، مراحل رشدشان را طی کرده اند . اما فقط خدا میداند در کدام مرحله زخم خورده اند . اصولا هر چه آدم غریزی تر باشد به انسان بودن نزدیک تر است . یکی از دلایلی که این عصر تکنولوژی (( انسان )) ندیده است . حفره هایی است که به دلیل عرف و یا قانون و شرع و اخلاق بازگو نشده ا ند و دانشی در این مورد به خانواده و جامعه نداده اند . این تنها در مورد کشور ما نیست بلکه همه ی جهان از این بابت در رنج ست . سادیسم و مازوخیزم  و سادومازوخیزم ، از جمله ی خروجی های این امر اند . کسانی که آزار می رسانند - عامدانه و یا غیر عامدانه - و همین طور - آگاهانه و ناآگاه- میتوانند جهان اطرافشان را مسموم کنند و البته همه ی این منبع های زخمی و سمی ، خود قربانی جهالت والد و والدین خودشان هستند . در تقابل با هوشیاری با ناخودآگاهی عجیبی پیش میرویم که تاخت و تاز را در تاریخ علم و صنعت و سیاست هم میتوانیم ببینیم . همه ی این مقدمه را گفتم تا به بحثم در مورد دو فیلم جذاب ، با موضوعی یکسان و برخورد کارگردان ها با این یک موضوع از دو نگاه و دو منظر مختلف را بیان کنم . فیلم Przesłuchanie یابازجویی ، اثر Ryszard Bugajski کارگردان و فیلمنامه نویس لهستانی در سال در سال 1982 ساخته شد . 

زمان ، جنگ جهانی دوم است . تانیا خواننده و بازیگر یک کاباره ست . وقتی فیلم شروع می شود می بینیم او هم مثل همه ی هم سن و سالهای خودش در حزبی برای وطنش سرود می خواند و زنی است آزاد و شاد و سرزنده . همسرش مردی ست نویسنده و آرام تر از او . یک شب بعد از اجرای برنامه ، تانیا از دیدن همسرش در کنار دوست خودش جا میخورد و گریه کنان پشت صحنه می رود و از رفتن به خانه امتناع می کند . او آن شب با دوستان و همکاران نمایش مشغول صحبت و گله است که برای عوض شدن آب و هوا ، بیرون می رود . دو نفر او را مهمان میکنند و به کافه ای میبرند و به او نوشیدنی می دهند . در تمام این لحظات تانیا از همسر خوبش حرف میزند و تعریفش را می کند . او از خود بی خود می شود و در همین موقع ان دو مورد ِ کاملا عادی ، او را به بازداشتگاه می برند . در واقع تانیا بی اینکه بداند خیلی راحت بازداشت می شود . وارد زندانی می شود که حتی نمیتواند یک تلفن کند - یاد داستان مارکز می افتم ، زنی که اسیر تیمارستان است و نمیداند چطور سر از انجا در آورده است - عاملان و بازجوها از او سئوالات بی ربط و با ربطی می پرسند و درخواست میکنند او کاغذ را امضا کند . صحبت هایی که در باره ی روابط خصوصی او و همکارانش هست . . . او با وجود اینکه مدام می پرسد به چه دلیل دستگیر شده است و باید این را بداند و کلافه است اما هرگز کاغذ را امضا نمیکند . 

تاوان این امضا نکردن ، حمام است . شکنجه ای که برای اعتراف گرفتن انجام می دهند . او را در حمام زندان ، در اتاق کوچکی که با میله به حمام عمومی مربوط می شود حبس میکنند . دو دیوار بسیار نزدیک هم . موش ها ، نم بودن فضا ، سرد بودن فضا ، همه و همه نفس مخاطب را حبس میکند . آنها آب را باز میکنند تا او خفه شود . سهیم کردن مخاطب در این لحظات بسیار درست است . یک همذات پنداری عجیبی با شخصیت ساده اما باهوش ِ فیلم داریم . زنی که با وجود سر به هوایی ، شادی و امید ؛ حاضر نیست به چیزی اعتراف کند که نمیداند و دلیلی برایش نیست و وقتی شکنجه می شود با او شکنجه می شویم . بازجو ها در نهایت از او این را می شنوند که یک زمانی با کسی در ارتباط بوده که ضد سازمان آنها کار میکرده . این در حالی است که تانیا اصلا از این موضوع خبر هم نداشته و طرف را این همه مهم هم نمیدانسته و مدام تاکید میکند که نمیخواهد شوهرش از این داستان چیزی بداند . پاشنه ی  آشیل زن ، شوهرش است .

در نهایت یک بار شوهرش برای ملاقات او به زندان میاید و به او می گوید که ازش متنفر است و دیگر حاضر به دیدن او نیست . این درحالی است که تانیا حتی یک جمله حرف نمیزند . او شیفته و واله ی حضور شوهرش پشت میله هاست . از شنیدن این صحبت ها جا میخورد و حتی نمیتواند کلامی به زبان بیاورد . نکته ای که در این حال حاضر می شود همان حس ِ صداقت و باوری است که ما با شخصیت اصلی فیلم داریم و پا به پای او در بی عدالتی جهان حاکم پیش میرویم . زن بعد از ملاقات شوهرش در زندان خودکشی میکند . دیدن این سکانس ها ، پر از دلشوره و اضطراب است . جسارتی که کمتر شاهدش هستیم . اتفاقی که نمیدانم اگر برای شوهر تانیا می افتاد همچین بازتابی داشت ؟ مدام پر از سئوال می شویم . او دستش را با پارچه ای که به زحمت پاره کرده می بندد و بعد از پیدا کردن رگ دست ، با دندان شاهرگش را شب هنگام گاز میگیرد و وقتی هم سلولی هایش این را میفهمند که تشک او از خون سنگین و لبریز شده است . او را به درمانگاه منتقل می کنند . 

وقتی به هوش می آید ، متوجه می شود که یکی از هم سلولی های قدیمی اش نیز در همین جا ست . بازجوهایی که اعترافات دروغین تحویل زندانیان میدهند تا جوابی که می خواهند را بگیرند . مردمک چشمان تانیا ، بازیگر آشنا - کریستینا پاندا - که در ده فرمان کیشلوفکی نیز حضور داشته به شدت مرعوب کننده . واقعی . . . سرشار از ترس ، عشق ، نادانی ، سادگی ، زنانگی و تنهایی است . خنده هایش و حتی شجاعتش با همه ی وجود از دل فیلم بر دل مخاطب می نشیند . در این جا . بعد از ناامیدی تانیا از شوهرش ، او را میبینیم که با یک افسر بازجو ، که شکنجه گرش بوده ، وارد یک رابطه ی عاطفی می شود . رابطه ی سطحی . . . ساده . . . بی هیجان . . . شاید تنها دلیلی که تانیا را بتواند سرپا نگه دارد . مگر بی عشق هم میگذرد ؟ برای همین ، به ناگاه زن شجاع فیلم که مثل گالیله درگیر اعتراف است تبدیل به زنی می شود که تن به سطحی ترین شکل ممکن رابطه می دهد . چطور می شود با کسی که این همه عمدا او را آزار داده است رابطه داشت و عاشقش شد و ازش بچه دار شد . البته این حیله ای است که همه ی بازجو ها به کار برده اند . تن دادن به این رابطه همه ی شخصیت او را فرو میپاشد . 

این ویرانی را خیلی خوب درمیابیم زیرا شجاعت زن را دیده ایم و وقتی انگیزه ی او را برای امتداد این رنج خالی و تهی میبینیم میفهمیم که این کوچکترین رابطه برای او سازنده است . انتظار نداریم اما اتفاق می افتد . همیشه همین طور است . تانیا که در مکانیزم دفاعی خود دست به هر کاری زده است منجمله  تعریف داستان برای همسلولی هایش ، دلقک بازی هایش ، لغزش کوچکش در سلوس با همسلولی اش ، جک هایی که تعریف میکند و در نهایت به لغزش بزرگ تری دست میزند که ماحصلش بچه ای می شود که در زندان به دنیا می آورد . این تنها سرنوشت تانیا نیست . . . میبینیم که زن های زیادی بچه دار شده اند . بچه شان را از آنها می گیرند و زن ها را این بار در یک پروسه ی دیگر زجر میدهند . 

تانیا همچنان اعتراف نمیکند . او وحشی و ثابت قدم است . با نگاهی  پشت شیشه های سرد ، به دور دستی که برف بازی میکنند و زندگی جاری است . او می خواهد زندگی کند . در نهایت بازجوی او که پدر بچه باشد نمیتواند تانیا را بکشد و مجبورش کند . او خودش را میکشد و تانیا است که زنده می ماند و از زندان آزاد می شود . بعد زا آزاد شدن به شیرخوارگاه می رود و پسرش را پیدا میکند و با هم راهی خانه می شوند . اینجاست که باز هم اتفاق باورنکردنی و شاید قابل پیش بینی رخ میدهد . بچه دست مادر را ول میکند و پله ها را بالا می رود و پشت در پدر را صدا میزند . این سئوال برای ما باقی میماند . آیا صحبت های شوهر تانیا ساختگی بود ؟ مثل همه ی اتفاقاتی که در لحظات شکنجه شاهدش بودیم . مرگ ساختگی دیگری برای اعتراف گرفتن از تانیا ؟ فیلم در همین جا تمام می شود . در نگاه مبهم و کنجکاو و خسته ی زن . 

این برخورد با بازجو و این شیوه ی فیلم سازی را ، به زعم زن محور بودنش با فیلم قدیمی ترش The Night Porter مقایسه می کنم . این فیلم که در سال 1974  توسط لیلیانا کاوانی ساخته شد خیلی جسورانه تر و روان تر به مقوله ی عشق ممنوع می پردازد . در این فیلم هم قربانی عاشق شکنجه گرش می شود . 

فیلمساز در فیلم   ، ظاهرا روایت ماجرای هولوکاست و نازیسم را بیان میکند و همین طور داستان شیوه ی شکنجه ی بازجوها را . در این فیلم هم لحظات نمایشی و سرگرم کننده . تجلی مکانیزم دفاعی آدم ها را میبینیم . . . اما قربانی این ماجرا ، عامدانه به شکنجه گرش دل میبندد . حتی بعد از اتمام جنگ و ازدواج او ، باز هم این رابطه ی عجیب و بیمارگونه ادامه پیدا میکند تا جان هر دو شخصیت اصلی فیلم را می گیرد . خشونت ، از منظر این افراد ، - قربانی ها - ، دوست داشتنی می شود . در این جا باید نگاه کرد به گذشته ی این آدم ها . . . تفاوت عشق در (بازجویی )با  (نگهبان شب )، خیلی زیاد است . اما چرایی مسئله دل بستن این ناخودآگاه به سوژه ای است که او را منهدم کرده است . هر دو فیلم دیدنی و قابل تامل است . 



 
comment نظرات ()
 
 
از کجا به کجا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

پرولوگ :

مواجهه ی ( هنرمند ) با جهان ِ تاویل ، بیشتر ِ اوقات ، میتواند آسیب های جدی و جبران ناپذیری به جای گذارد . تفسیر ، نقد ، تحلیل و بازتاب های مختلف نسبت به یک ( اتفاق هنری ، اثری کشیده شده ، نوشته شده، ساخته شده، بیان شده، به نمایش در آمده ) ممکن است ذهن ِ خلاق را دچار تفسیرِ پیش از خلق کند و خلاقیت را از او بگیرد زیرا نمیداند برای چه کسی دارد خلق میکند ، آیا این فرایند ( خلق اثر ) به قول سونتاگ " روحی است ، خلاق و رها که فعال شده ، پر از نیرو و پر از احساس است ." یا باید در خدمت ِ خلق و مردم و جهان بینی آنها و همین طور آموزش به ساز و کار خود ادامه دهد ؟ مواججه ی هنرمند با جهانی که هرمنوتیک ، میتواند با گیوتین ِ با شعور خود ، با استناد به فلسفه ، اثری را تمیز دهد ، بازتاب هایی است که بیشتر اوقات مخرب است تا موجب ِ تسلای روحی زخمی . بیشتر اوقات پر پرواز را می برد تا اینکه او را پر بدهد . این ماهیت های شکل مدارانه و نگاه به یک اثر همواره در همه ی اعصار ، ستون های روزنامه ها را پر کرده است ، فروش فیلم ها را کم و زیاد کرده است ، کوتوله ها را بزرگ و بزرگ ها را عقیم کرده است و کمتر موجب ِ پیشرفت آنچه که به آن ( هنر ) میگوییم شده است . هنرمندی که بتواند خودش را از شر این فیلترهای هرمنوتیک رها کند و به جادوگری بپردازد ، درونش را بیرون بیریزد ، در شالوده ی سبک خودش ، خودش را تعریف کند ، بتواند با خودش در ابتدا و با دیگران در انتها سخن براند ، متفاوت باشد ، جهان بینی خودش را بی هیچ ترسی از نقادی - که سیاست ِ غلطی برای خلاقیت است - ، نشان بدهد ، موفق است . ترس از قضاوت که همیشه و توامان همراه هر هنرمندی است ممکن است ملاحظات زیادی را سبب شود و این خود اولین سانسوری است که بر پروسه ی خلاقیت اعمال می شود و اثر را علیل می کند . 

اپیزود 1 : چه کسی میتواند دقیقا ، یک اثر هنری از کجا شروع می شود ؟ ما همواره ّ انتها و محصولی که به نمایش در آمده است را در کتاب میخوانیم ، توی نمایشگاه می بینیم ، در تالار می شنویم و . . . ما هرگز نمیدانیم چگونه و از کدام رایحه اولین نُت موسیقی در پارتیتور گذاشته شده است و محرک آن چه بوده است . ما از جهان و انزوای هنرمند دوریم . اینکه چقدر این جهان و اتفاقا زندگی شخصی میتواند موجب ِ خلاقیت ، اثر بر دیدگاه هنرمند بگذارد مهم هست هرچند در نقد ها ، واکنش های شکل مدارانه و یا روان شناسانه و نو غالب می شود به نقد سنتی ، با این همه مهم ترین و شاید اولین ریشه های خلق یک اثر ، از زندگی شخصی آن هنرمند ، از گذشته ی او ، از محل زندگی او ، از تاریکی های او و از رازهای او نشات می گیرد و سپس به درختی تبدیل می شود که میتوانیم قامتش را ببینیم . 

اپیزود 2 : چه کسی حق ورود به حریم شخصی هنرمند را دارد ؟ آیا کسی میداند دقیقا یک نویسنده چگونه اولین جمله ی کتابش را مینویسد ؟ آیا نوشتن ، با کلمه آغاز می شود و داستان ها ریشه شان در کتاب هاست یا در سوژه های دیگر ؟ آیا وقتی تصویری خلق می شود ، موسیقی ، قصه ، صدا ، رایحه ، بر جهان هنرمند اثر گذار است ؟ این ها را چه کسی میداند ؟ یک هنرمند چه فرایندی را طی میکند تا به خلق دست بزند . مرتکب عملی شود که رها شده ی ناخودآگاه است ، چقدر در خوشحالی اش یا در ناراحتی اش می تواند خلق کند ؟ چه کسی کنار هنرمند است ؟ پاسخ این سئوال ، برای هر شخصی در هر دوره ای از تاریخ ، متفاوت است . گمان میکنم اغلب اوقات - هیچ کس - در امر خلاقیت ، انزوا و یگانگی هنرمند و اثر ، در پیله ای رخ میدهد که کسی شاهدش نیست . مگر کسی در رفت و آمدی خلاقانه ، بی هیچ عداوتی و قضاوتی و البته با شعوری بالا و هوشی سرشار ، بتواند از ابژه ها ، رفتارها ، ناهنجاری ها ، نامتعارف بودن ها ، حقایق ِ دیده نشده ، دریافتی داشته باشد که بتواند واقعیت ِ به نمایش گذارده شده را بفهمد . در داستان نویسی همیشه ، باید کنار نویسنده کسی باشد ، به آن شخص مخاطب اول یا the first reader میگویند ؟ این آدم الزاما میتواند هیچ ربطی به جان ادبیات هم نداشته باشد . همواره در زندگی هنرمندان رازها و رمزهایی است که کمتر کسی از آن آگاه است . 

اپیزود 3: ( از کجا به کجا ) ، کیوریتور : سروش میلانی زاده ، اتفاقی است که در صحنه ی گالری ثالث به نمایش در می آید و بازیگرانش ، کسانی هستند که در خلوت ، بودشان ، نمودی غیر عینی برایمان داشته است ، مشق ها یا study هایی را میبینیم که ممکن است هزار فرسنگ با اثر خلق شده فاصله داشته باشد اما در واقع نقطه ی آغازین است . جمع آوری کاغذپاره ها ، مشق ها ، اتودها ، اشتباه ها ، خط خطی ها ، یادداشت ها ، زوایای پنهان ِ یک هنرمند ، به شدت جذاب است . - البته اگر علاقه داشته باشید که بدانید در این خلوت چه می گذرد !- عبور از واقعیت ، راهی است دشوار ، راهی است که با جادوی خلاقیت فردی میتواند به حقیقتی به نام - سبکِ فردی - تبدیل شود . . . و این از شروع ها ، از مشق ها ، از بی ربط ها از چرک نویس ها بیون می آید . . . نمیدانم این تحقیق و گردآوری چقدر طول کشیده است . مشتاق و کنجکاوم ، همواره برای هر پژوهشی ، برای هر ریشه یابی و سونوگرافی روحیی ، علاقه دارم بدانم جهان یک هنرمند چقدر شبیه من است . من چقدر از آن جهان دورم ؟ اصلا آیا من به عنوان هنرمند شامل این جهان ِ ازلی ابدی می شوم یا خیر ؟ بنابراین به گالری ثالث می روم . با توجه به اینکه تا به حال نمایشگاه ثالث ، عناوین ِ سنگینی را یدک کشیده است که هنرمندان اسم و رسم دار همواره در آن حضور فعال داشته اند هرگز با رضایت پایم را از آنجا بیرون نگذاشته ام . مثال بارزش پروژه ی پزشک احمدی بود که همه چیز به همه چیز ربط داشت جز تاریخ و سرنگ هوا و شکنجه ! با همه ی این افکار ناراحت ، اما با اطمینان به کسی که می شناسمش ، سروش میلانی زاده که بهترین عکس زندگی ام را از دوره ی کاری تئاتر تجربی ام از او دارم و با توجه به نمایشگاه های مهمش می شناسمش ، با این اعتماد وارد گالری ثالث می شوم تا با اعتماد به اسم گالری ثالث ! در مواجهه ی اولینم با سرمشق ها و یادداشت ها ی آقای درم بخش ، نمیدانم چقدر تعجب در چشمانم موج می زد . اما مدت زیادی را صرف ورق زدن دفترچه ی آقای درم بخش کردم . بریده روزنامه ها و مجموعه ی بی ربط نقاشان از زندگی خصوصی شان ، نوشته هایی بی ربط که باید با نخ نامرئی بخیه به هم بچسبانی و یک تفکر ، تنهایی را در لباسی ببینی ، پشت ویترین جمع شده است . توی قاب شیشه ای با احترام نگه داشته شده است . مهم ترین بخش ، دیوار بابک اطمینانی است که از آن عکاسی شده و وارد گالری اش کرده اند . یادداشت هایی که شبیه شعر ، کلافگی . . . واقعیت  است تا نمایش ، این دیوار تگانم میدهد . این خط خطی ها که معلوم نیست ، کی نوشته شده ،چرا روی دیوار نوشته شده . . . یاد خودم می افتم و دیوار نوشته هایم و رنگی که رویش رفت و همه اش نابود شد . هر هنرمندی به دلیلی جمله ای را دوست دارد روی دیوار بنویسد . یک روان شناس می تواند این را تحلیل کند البته کسی در حد و اندازه ی فروید نه روان شناسان دور از هنر امروز ! شاید کندن رنگ و نوشتن جمله ی مهم یا بی ربط در حال بد یا حال خوب تاکیدی است که در زندگی آن شخص نیست یا باید باشد . مثل معبدی می ماند . این دیوار من را پشت سایه های زیاد زندگی خودم میبرد و دلم را میرنجاند . گنجینه ای که هرگز کسی نخواست ببیندش . . . اتفاقاتی که موجب واگنش هایی می شود که مدام با قضاوت رو به رویم میکند . متلک هایی که به عنوان یک هنرمند از دیگران میشنوم . دلیل گیاهخوار شدنم و تگه اندازی نزدیکانم . . . بازگشت به دوره ی انیمیشن و کلاژ درست کردنم و اخراجم از کلاسی که دوست داشتم مبدا شروع یک کار حرفه ای برایم شوم . شکسته شدن قلبم و هزار داستان دیگر که با جزیره در کهکشان ، با زبان میس شانزه لیزه هم نتوانستم بازگویش کنم . . . این زندگی خصوصی این -از  ابتدا - کجاست ؟ در مورد من کسی نمیداند . . . چه خوب که سروش میلانی زاده با پیش گفتار بسیار بسیار دقیق در کاتالوگ توضیحش داده و چه خوب که سراغ هنرمندانی رفته است . . . سراغ دوستانی از این هنرمندان رفته است و مجموعه ای را گرد آوری کرده که باید در موزه باشد تا در گالری . برای اولین بار است که این چنین می ترسم . . . این قدر این نمایشگاه را با سینما ، ادبیات ، موسیقی همراه می بینم . . . این همه سکوت میان آن همهمه . . . دوست ندارم بیرون بروم . بیش از اندازه بر من حمله می کند . . . این حجم عزیز و عظیم را دوست دارم . . . بیرون می روم . 

اگزودوس : بیرون میروم ، سیگار می کشم . به کتاب ها نگاه میکنم و دوباره پله ها را بالا می روم . میان عطر و احوالپرسی های مرسوم گم می شوم ، برمیگردم ، و دوباره کاملا خارج می شوم و همه ی یادگاری ها را تیو ذهنم با خودم روی پل کریمخان حمل میکنم . توی تخت خوابم می برم . به خودم فکر میکنم . نمیدانم کی متولد شده ام . 

اپی لوگ : صحنه ، هرگز خالی نیست . شاید هنر سخاوتمندی که دنبالش میگردیم ، هرگز در گالری ها یافت نشود . . . هرگز توی کتاب ها نباشد . . . شاید پشت یک میز در یک گفتگوی دونفره . . . در یک قدم زدن زیر آسمان . . . در یک خاکسپاری دیده شود . دزد حرفه ای برنده است . آنگاه که کاشف واقعیت هنرمند است . 

از همین جا ، از همین جزیره در کهکشان ، دعوت میکنم ، به دیدن این نمایشگاه بروید که موزه ای است بی تاویل و بی ادعا و بی اندازه مهم . 

از همین جا به سروش عزیز بابت این جسارت دذر انتخاب هنرمندان تبریک میگویم . از اینکه مرعوب سمت ، مقام و منزلت و بی هویتی آرتیستان نامی نشد و همچین اتفاقی را رقم زد . 

نکته : نوشته ی بروشور و کتابچه بسیار جذاب است . نمینویسم . بروید . . . ببینید . . . بخوانید . 

آیـدین آغداشـلو 
نصـرالله افجـه‌ای
بابـک اطمینانـی
فرح اصـولی
سـیمین بـهبهانى
صادق تیـرافکـن 
کامبیـز درم‌بخـش
کریسـتف رضاعـی
مجتبـی رمـزی
رامتیـن زاد
نیـما زارع نهندی
گیزلـا وارگا سـینـایى
محمدرضـا شـاهرخى‌نـژاد
داوود شـهیـدی
عیـن‌الدین صـادق‌زاده
علی‌اکبـر صادقـی
ژازه طبـاطبایی
اشـکان عبدلی
محمدحسـین عمـاد
محمدحسین غلـام‌زاده 
پرى‌یـوش گنـجی

این نمایشگاه تا 12 اسفند ماه 1395 برپاست . 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
درگذشتِ گذشته!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، بالاخره دلش را به دریا زد و رفت که دست و رویش را با آبِ رودخانه ی معروف شهر بشورد . همه ی ما از یک چیزهای بی خودی ، بی جهت می ترسیم و می لرزیم . میس شانزه لیزه هم این طور بود . او سالها از نزدیک شدن به رودخانه هراس داشت . شاید چون یک بار در بچگی توی رودخانه ی خروشان ِ شهر غرق شده بود . . . از آن زمان به بعد دیگر حتی نزدیکِ رودخانه  هم نشده بود . سالها بود که قایق های شناورِ روی دریاچه را از دور میدید . . . وقتی که مثل زورقی ، سبک و آرام روی رودخانه ، تکان تکان میخوردند و شناور بودند و  بادبانهایشان میانِ پرندگان مهاجر به اهتزاز در می آمد ، همیشه با حسرت و ترس به این فکر میکرد که کاش توی یکی از این قایق ها بود ، کاش کسی لنگر را می انداخت پایین ، بادبان ها را می کشید بالا و او را در غروبی آتشین میبوسید . مثلا یک صیاد یا یک تاجرونیزی ! اما همه ی این ها رویایی بیش نبود . او فکر میکرد درست در هنگام بوسه ، با صیاد ی که تنش بوی ماهی و کوسه میداد ، درست در عمیق ترین جای رودخانه غرق میشد . . . و صیاد  خودش را به اسبی که دم اسکله بسته بود میرساند و می تاخت و می رفت و میس شانزه لیزه را در حالی که توی آب دست و پا میزد تنها میگذاشت و میس شانزه لیزه با موهای قرمزش و لباسِ نازکش طعمه ی گرسنه ترین ماهی روخانه می شد . اما آن روز فرق داشت . میس شانزه لیزه دلش را به دریا زد و برای شستن دست و رویش نزدیک رودخانه رفت  . . رودخانه نمی غرید و نمیخروشید و نمیجوشید ، آرام و ساکت بود و انعکاس ابرها را می شد درش دید . میس ، از ته دل می خواست با ترسش رو به رو شود و برای همیشه این خیالات را به دست فراموشی بسپرد . لبخندی زد و به رودخانه اعتماد کرد . آهسته دستانش را نزدیک آب برد . سر انگشتانش را به آب زد . از خنکی و خیسی آب، دستش مور مور شد . چشم هایش را بست و  دستانش را توی رودخانه کرد . آب زلال از میان شیارهای انگشتانش عبور میکرد . حسِ این تماس او را لبریز از شادی و شعف کرد . چشمانش را گشود . اما چیزی که دید باورکردنی نبود . تمام رودخانه از سر انگشتان میس شانزه لیزه داشت خونین میشد . انگار نُکِ ناخن هایش  مثل زخمی سر باز کرده باشند و تمام خون ِ بدنش را مثل لوله ای پِر و تپل ، توی آب کرده باشند . میس شانزه لیزه آمد که دستانش را از آب رودخانه بیرون بکشد که دید این مایع قرمز رنگ ، این خون مجهول، او را به سمت خود میکشد . مایعی که از جنس خون هم نبود . به رقیقی و غلظت خون هم نبود . . . لزج و سخت بود و سرخ و گرم . به انگشتانش چسبیده بود و مثل باتلاق میس را توی آب میکشید . مایع قرمز رنگ ، آبی رودخانه را پِر کرد و دستهای میس شانزه لیزه را ول نمیکرد . مثل آدامس حجیمی که نمیتوانی از شرش خلاص شوی وقتی که به جایی بچسبد ! موهای قرمز میس توی باد تکان میخورد . هوا سرد شد و خورشید خیلی زودتر از موعد غروب کرد . هیچ کسی توی قایق های روی رودخانه نبود . هیچ کسی زیر پل ِ رودخانه نخوابیده بود . توی خیابان اصلی شهر هیچ  تنابنده ای راه نمیرفت . خبری از کالسکه و صدای زنگوله نبود . میس شانزه لیزه فریاد زد :" یه نفر بیاد این جا . . . آهای . . کمک . . . " خیس عرق شده بود . پیراهن ِ مشکی نخی اش به تنش چسبیده بود . با همه ی توان ،داشت با خون ِ مرموز کلنجار میرفت که  ناگاه رودخانه او را بلعید . مثل گیاهِ گوشت خواری که قورباغه ای  را . او کت بسته زیر آب میان کش واکش مایع لزجی که دورش میپیچید در حال چرخیدن  و خفگی بود . نمیشد نفس کشید . ریه هایش را آب و خون پر کرده بودند . توی آب دهانش را باز  کرده بود و کمک میخواست . . . دست و پا میزد . اما هرچقدر بیشتر دست و پا میزد بیش تر احساس خفگی میکرد . همین طور که دهانش باز و بسته می شد ، یک ماهی کوچک با فلس های سیاه وارد دهانش شد . میس شانزه لیزه به ناچار ماهی را قورت داد چون  خون لزج و سمج ذکر شده  ، دستانش به دستانش چسبیده بود  . ماهی رفت توی معده ی میس شانزه لیزه . حالت تهوع به او دست داد . بوی تند ماهی و حس کردن دهان ماهی  وقتی دارد سر معده اش را می مکد حالش را به هم زد . شروع کرد به بالا آوردن . بالاآورد . استفراغ کرد . یک ماهی سیاه ، با فلس های براق توی کاسه ی دستشویی بال بال میزد و جان میداد . میس ، شیر آب را باز کرد و ماهی رفت توی چاهک دستشویی . به خودش توی آیینه نگاه کرد . موهایش خیس بود و صورتش برافروخته . . . دستش را زیر شیر آب برد و صورتش را شست . از دستشویی بیرون آمد و به تخت خوابش نگاه کرد . فکر کرد دیگر نباید توی این تخت بخوابد . سقفِ اریب اتاق زیر شیروانی اش پوشیده از برف شده بود . پرده ی گیپوری پنجره ی خانه را کنار زد و به پوره های سبک برق که آرام پایین می آمدند نگاه کرد . از روی میز گرد اتاق ، سیگارش را برداشت و روشن کرد . رفت دم پنجره و دود سیگار را فرستاد توی مِه غلیظ هوا . دود ،سرخ بود و انگار هر چه از دهان میس خارج میشد بخارات ِ خون بود . باز هم پک زد و دید دود سیگارش مثل خون قرمز است و هوا را رنگی می کند . سیگار را خاموش کرد و یک سیگار دیگر برداشت . سریع روشنش کرد . اولین پکی که زد دود قرمز توی هوا به برف های سفید خورد و آن ها را ذوب کرد . میس شانزه لیزه دیگر خواب نبود . از اینکه به بیماری لاعلاجی دچار شده باشد می ترسید . فکر کرد باید با یک چیز دیگری هم این حادثه را تجربه کند . به دستشویی رفت و سعی کرد هر چه در مثانه دارد تخلیه کند . کاسه ی دستشویی پر خون شد . دیگر نمی توانست تحمل کند . شروع کرد به گریه کردن . با مشت به دیوار میکوبید . به خودش که آمد دید ، مرد ِ بی سر او را محکم بغلش کرده و میس دارد به سینه های مرد ، مشت میکوبد . مرد بی سر گفت :" این دارو رو باید بخوری ، بد خلقی نکن ! تو پنجاه درجه تب داری !" آنها توی کالسکه بودند و به سمت ِ پروفسور بالتازار میرفتند . میس از اینکه فهمید تب دارد خوشحال شد . مرد بی سر توی گوش ِ میس گفت :" هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . به پشت سرت نگاه نکن . . . سنگ میشی . . . سنگ نمک . . . هیچ وقت به گذشته نگاه نکن . . . " میس شانزه لیزه توی بغل مرد بی سر ، بی هوش افتاد . خواب دید تا ابد میان کتیبه ای گِل گرفته شده .  

*تصویر، کلاز سانازسیداصفهانی است . *


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و گدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، درست ، وسط ِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، دوان دوان از معبد بیرون آمد و فریاد زنان کمک خواست . هیچ کسی در آن کوچه نبود . مدت ها بود همه از آن کوچه رفته بودند . از وقتی که ناقوس ِ کلیسا قندیل بست و دیگر زنگ نزد ، همه ی مردم شهر ،  آن بنای نمور و تاریک را ترک گفتند . معبدی بود پر از کلوخ های تراش خورده . کلوخ هایی به شکل موجودات مهیب و عجیب و غریب که به ضربه ی خفیفی از هم متلاشی می شدند ، یا هم  کلوخ هایی به شکل فرشته های کوچک که از بس اشک میریختند باعث شده بودند دیوار معبد نَم بردارد و سقف محدبش ترک بخورد و از شیارش اشک  بریزد، بچکد بیافتد پایین  . . .کلوخ ها به تلنگری بند بودند .  هیچ مجسمه ای  و نقشی و زرق و برقی توی معبد در امن و امان نبود . میس شانزه لیزه همین طور که خون  صورتش را پوشانده بود ، توی باد و بوران فریاد می زد و کمک میخواست و بی اینکه به پشت سرش نگاه کند میدوید  . قلبش توی قفسه ی سینه بالا و پایین میپرید و چشمانش سیاهی میرفت . به درخت تنومدی رسید که باد، زورش به  شاخه های خشکِ آن نمی رسید . تکیه داد بر تنه اش  . نفس نفس میزد و فکر میکرد آیا آنچه دیده است حقیقت دارد ؟ وسطِ نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده ، درِ میکده ای  باز بود و عده ای در مه رقیق ، دست زیرِ شانه ی هم حلقه کرده بودند  ، کنار هم ، لنگان و خرامان  ، بین نور ضعیف ِ میکده و سوسوی چراغ  راه میرفتند  ، زمین میخوردند و میخندیدند و به سختی بلند می شدند و چیزهایی میگفتند . میس شانزه لیزه میخواست خودش را به آنجا برساند . باید نفسی تازه میکرد . لباسش پاره پاره شده بود و صورتش پر خون بود . همین جور که به تنه ی درخت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود صدای قهقهه ی مستان را می شنید ، متوجه شد کف پایش مماس و درست  روی زمین سرد است . در واقع متوجه شد کف پایش با زمین برخورد مستقیم دارد . کفش هایش را توی معبد  جا گذاشته بود .  یک حلزون سمج به قوزک  پایش چسبیده بود . نشست روی زمین . چمباتمه زد . زانوهایش را بغل کرد و به چیزهایی که توی معبد دیده بود فکر کرد . باید بر میگشت و کفش هایش را بر میداشت . نباید هیچ چیزی جا میگذاشت . این قانون بود .  چه اشتباهی !!! چطور میتوانست دوباره به جایی برگردد که آن طور با او رفتار شده بود . بوی تلخ شراب که در رایحه ی نسیم و قطرات ِ مه نهفته بود ، وسوسه اش کرد که اول برود توی میکده ، بنشیند . کمی گرم شود . دست و روی بشورد و سپس به معبد برود ، برود و کفش هایش را بردارد . همین طور که سرش را بین کاسه ی زانوها گرفته بود تا قلبش از قفسه ی سینه اش فرار نکند ، صدای پای گدای  تازه وارد ِ (جزیره در کهکشان ) به گوشش رسید . این گدا ، گدایی نبود که قبلا ساکن جزیره باشد . او با آخرین کشتی ، خودش را از اسکله  به تاریک ترین نقطه های جزیره رسانده بود و هیچ کس هیچ چیزی از گذشته و حال ِ او نمیدانست .  مردم میگفتند که هم  لال است و کور . یک پایش میلنگید و توی دستش همیشه یک عصا داشت . عصا ، پای سومش بود . . . شانه و گردنش انحرافی به سمت چپش داشت  و یک وری راه می رفت . نزدیک میس شانزه لیزه شد . قبای خودش را در آورد و روی شانه های میس شانزه لیزه انداخت . کلاه ِ بزرگش را روی سر میس شانزه لیزه  انداخت .   میس شانزه لیزه صدای کِرم هایی که توی قبا ی کهنه  ی گدا با هم حرف میزدند را می شنید . به تازگی این توانایی را کسب کرده بود . خواست حلزون سمج زا از قوزک پایش بکند اما حلزون مثل زالو به جان استخوان پایش افتاده بود . گدا به راهش ادامه داد . میس شانزه لیزه سرش را بالا آورد و از توی کلاه بزرگی که به سرش رفته بود به گدا نگاه کرد . او خیلی مطمئن  اما کجکی به راهش ادامه داد . بدون لباس . . . برهنه و با عصا  رفت توی تاریکی . رفت و  گم شد . پیش از محو شدن کاملش ، حلقه ی بزرگی از کلاغ ها از روی زمین ِ کنارِ پایش بلند شدند . همگی ، دسته جمعی ، پر زدند ، انگار دور سر گدا بخواهند بچرخند ، میس شانزه لیزه از این همه پرنده ی سیاه ترسید . ترسید که مبادا به سر ِ گدا تک بزنند یا بخواهند بیایند سمت خودش ، قبا را بردارند و ببرند . از جا بلند شد . دوید به سمت ِ گدا . . . توی همان تاریکی که به چاه می مانست . نمیدانست باید به چه اسمی صدایش بزند . از میان پرنده های وحشی گذشت . . . به جلو تری که نمیدید رفت . گفت :" شما کجایید ؟ کجا رفتید ؟ من کمک می خوام . این جا کجاست . ؟"گدا گم شده بود و پرنده ها غیب شده بودند . بوی نمی به مشام میس شانزه لیزه رسید . دید که نشسته است . هوا گرم تر شده بود . توی اتاقک کوچکی بود که بوی چوب میداد . بوی چوب خیس . داشت حرف میزد . گفت :" هر روز فکر میکنم با چی میتونم بکشمش؟ با یه چیزی که وقتی دارم می کشمش دونه دونه ی رگ های تنش درد بکشه ، همه ی عصب هاش آه بکشه ، تمام سلول های گوشتش جیغ بزنه ، خون از وجودش بریزه بیرون . من بهش فکر میکنم . من میخوام بکشمش . دارم هر روز نقشه می ریزم . همه چی رو دور خودم جمع می کنم و بعد می خوابم . تبر،  تیغ ، چاقو ، اره . . . همه چیز . . . همه چیز . . . باید پوستش رو رنده کنم . . . مثل خراطی کردن و از این حالت کیف کنم . شما خودتون میدونید که چه کیفی داره وقتی که میخوایی یکی رو شکنجه بدی یا متلاشیش کنی . شما می فهمید من چی میگم . می خوام سر به تنش نباشه . میخوام برای همیشه نابود شه . . . پودر شه . اما نمیتونم بسوزونمش . . . اون نمیسوزه . . . اون نمی سوزه . . . ولی یه حکیم پیدا کردم . . . یه کسی که شمام میشناسیدش . . . خیلی ها ازش زهرماری میگیرن . توی دکونش همیشه زهرماری پیدا میشه . . . اون به من گفت ، توی عطاری یه روغنی هست که اگر اونو بریزم روی تنش ، میسوزه . تمام بدنش رو میخوره و همه ی جونش گداخته می شه . همه ی سلول هاش آخ آخ می کنن . . . نمیدونم . . . شایدم باید این کارو کنم . متوجهید که چی میگم ؟" صدایی از دریچه ی مشبک رو به رو بیرون آمد . :" هومممم . . . ." صدایی شبیه خروپف یا زمزمه ای در خواب . . . میس شانزه لیزه دست به دریچه برد . بازش کرد . دریچه باز می شد . سرش را برد تو . مرد را دید . مرد صورتی استخوانی داشت . سبزه بود و چشمان سبزش میدرخشید . او همان گدای ناشناس بود . میس شانزه لیزه نزدیکش شد . بوسیدش . خندید و گردنش را تو آورد . از اتاقک اعتراف بیرون آمد . رفت سمت در اتاقک مرد . پرده ی مخملی زرشکی را کنار زد . گدا که نمیتوانست حرف بزند . بلند شد . میس شانزه لیزه خودش را توی قبای او جا کرد . شروع کرد به دست زدن به دنده های مردک . کسی که خودش را کشیش جا زده بود . میس شانزه لیزه گفت :" چرا این جا نشستی ؟ این جا جای تو نیست ! تو تمام رازهای من رو شنیدی . نباید می شنیدی ؟ کی تو رو این جا راه داده ؟" مرد خندید . میس شانزه لیزه نگاهش کرد و گفت :" خدا رو شکر که تو لالی . . . دهنت رو باز کن ببینم . . . " گدا به میس شانزه لیزه خیره شد . پلک هم نمیزد . مژگان پرپشت بلند و سر طاسش در نور کم سوی معبد میدرخشیدند . میس شانزه لیزه از توی جیب لباس سیاهش تیغ بیرون آورد و همان طور که خیره شده بود به مرد نزدیکش شد و گفت :" وقتی میبوسیدمت دیدم زبونت رو موش نخورده . ببینم زبونت رو . . . بازش کن ببینم اون دهنت رو دروغگوی حقه باز ." گدا دهانش را باز کرد و دستان پهن زمختش را دور کمر میس شانزه لیزه حلقه کرد . صدای به هم خوردن زنجیر از توی اتاق می آمد . میس شانزه لیزه شروع کرد به بوسیدن مرد و همان لحظه زبان مرد را با تیغ برید . صورتش پر خون شد . خندید . لباس ها را به در آورد و خودش را به او نشان داد . گدا که روی زمین ول شده بود و از خنده داشت ریسه میرفت و انگار نه انگار که زبانش را بریده اند به میس شانزه لیزه نگاه کرد . به او حمله کرد . با ناخن های بلندش لباس سیاه او را گرفت . میس شانزه لیزه میان کلوخ های بی جان و فرشتگان گریان و نور کم شمع های روی زمین داشت با زبانِ گدا بازی می کرد . . . :" بیا ، منو بگیر ، من تو رو از این جزیره پرتت میکنم بیرون . کی تو رو توی معبد راه داده ؟" گدا دست انداخت به پای زن . کفش هایش را به طرفه العینی کشید بیرون . میس شانزه لیزه دست از رجز خوانی برداشت . پا گذاشت به فرار . مرد با زنجیر بزرگی به طرف او می آمد . ناگهان توی معبد همه ی کلوخ های زینتی روی طاقچه ها شروع کردند به خندیدن . . . همگی گفتند :" او عاشق یک دیو سنگی شده . او عاشق یک دیو سنگی شده . " میس شانزه لیزه بیرون دوید و شروع کرد به فریاد زدن . دیو سنگی ،کابوس خواب های شبانه اش بود که هیچ طوری نمیتوانست نابودش کند . دیو ، او را طلسم کرده بود . توی وجودش ، سه مداد بود که برای همیشه میتوانست روی کاغذ همه ی رازها و فالهای عالم را بنویسد . میس شانزه لیزه آن مداد ها را می خواست . میس شانزه لیزه نمیتوانست او را با اسید بسوزاند یا با تبر  بشکند و بکشد . ممکن بود مداد ها ، تکه تکه شوند و یا در اسید ذوب شوند و  او برای همیشه رازها را نفهمد  . درست وسط نیمه شب ، جایی به صبح نرسیده و شب تمام نشده . 

*تصویر الحاقی دیجی-کلاژ سانازسیداصفهانی می باشد .*


 
comment نظرات ()
 
 
Elle
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٢
 

 

فیلم ِ ( Elle ) ، به کارگردانی Paul Verhoeven بدون ِ در نظر گرفتن ِ سوابق ِ فیلم سازی  کارگردانش ، فیلمی است قابل تحسین برای هر قشری ، فیلمی است جذاب و داستانمدار و روان شناسانه . به همین دلیل می تواند طیف وسیعی را مجذوب کند . از خودم سئوال میکنم چه چیز در این فیلم وجود دارد که میخواهم دوباره ببینمش ؟ نکات کوچک و مهمی  در فیلم هست که دوست دارم با دیدن دوباره ی فیلم به مهارت کاگردان در شیوه ی پرداخت به همان نکته های کوچک و مهم  پی ببرم . با توجه به حضور بازیگر قدرتمندی همچون ایزابل هوپر ، میتوان فیلم را تاب آورد ، میتوان با خیال راحت از اینکه بازیگر محبوب فرانسوی ات همیشه سربلندت کرده و حوصله ات را از دیدن فیلمی که در آن ایفا کرده سر نبرده به او اطمینان میکنی . ایزابل هوپر یکی از مستعد ترین و متفاوت ترین بازیگر زنی است که تا به حال دیده ایم - مطمئنم که این فقط نظر من نیست - . همچنان از بازی او و تکنیک ِ متفاوتش در  ایفای نفش معلم پیانو در فیلم  معلم پیانو  ( اثر میشائیل هانکه ) حیرت زده ایم . از چانه اش و نگاه ثابت و سردش و نحوه ی ایستایی اش . . . اتفاقی که در همه ی فیلم هایش رخ نداده است . او بازیگری است که در هر نقشی ، نقش را منفک از شخصیت خودش ،  از آنِ فیلم می کند و تو نمیدانی ایزابل هوپر واقعی  چقدر شبیه کدام نقشی است که تا به حال بازی کرده است ؟ اتفاقی که در سینمای کشور عزیزم مکرر رخ میدهد و تو میدانی فلان بازیگر خودش را دارد تکرار میکند و این قاعده از بس شرطی شده است فیلمنامه نویسان برای بازیگران مینویسند نه برای خلق اثر و به همین  اصولا خلاقیت ، شخصیت پردازی و نقش در آثار سینمایی ما خشک شده است . صرفا یک پیش برنده ی بی پیشنه ست تا نقشی که در موردش تحقیق شده باشد . بماند که چقدر مدعی در این زمینه داریم . 

اگر بخواهم داستان فیلم را تعریف کنم خیلی سرراست میتوانم به موضوع فیلم اشاره کنم و از آنجا سراغ طرح بروم . انحراف جنسی به دلیل ِ ( دال پرداخت شده در قصه ) با چاشنی معماگرایانه و اندکی نمک ِ رومانتیسیسم . 

میشل ناله میکند . تصویر سیاه است . چشمان گربه ی سیاهی ناظر بر آنچیزی است که ما نمیبینیم و حدس میزنیم . گربه که به لحاظ نمادگرایی ناهمگون و میان سعد و نحس به سر میبرد میتواند انتخاب درستی باشد . اینکه میشل سگ ندارد ، طوطی ندارد . او یک گربه دارد . . . او - ELLE - ضمیر مونث فرانسه ، با خودش ، گناه ، شب ، سیاهی ، رمز ، مکر میاورد و این اوست که به جای سگ ، گربه دارد و این انتخاب خیلی درست است . گربه ای با چشمانی جذاب ، مثل چشمان میشل ، وقتی که مات می شود و میخ می شود و چند ثانیه توی چشمان مردی که میخواهد به شکارش برود می ماند . . . نگاهی که از زمین تا آسمان با نگاه او در فیم هانکه متفاوت است . به فیلم معلم پیانو اشاره میکنم چون دلایل روان شناختی که موجب شخصیت معلم پیانو می شود به لحاظ مضمون با این فیلم شباهت دارد اما تنها به لحاظ مضمون و نه کل فیلم بیماری معلم پیانو نیز از جمله انحراف و سرخوردگی جنسی است و بیماری میشل نیز همین است . چرا گفتم بیماری ؟ باید سراغ داستان بروم . تصویری که میبینیم . . . زنی است با لباسی سورمه ای ، نشسته روی زمین و به او حمله شده است . . . روی زمین مقداری فنجان نعلبکی خورد شده . زن همه را جمع میکند . آرام است . . . هیچ تنشی ندارد . میرود به حمام و به کف خونآلودی که در وان میبیند متعجبش نمی کند . 

میشل زنی است مرفه ، در یک شرکت انیمیشنی سمت مهمی دارد ، یکی از زیردستانش پسر درشت اندامی است که از او خوشش نمیاید و میشل هم از کار او انتقاد میکند . او ، دایره ی اجتماعی وسیعی از دوستان و همکاران دارد . لاغر و خوش تیپ است . هیچانی نمی شود . احساساتی نمیشود . التماس نمیکند . صاف راه میرود . شانه هایش خم نیست . بعد از این حمله آزمایش خون میدهد و با لبخندی که انگار نه انگار مورد حمله قرار گرفته است به کار روزانه اش در شرکت و ... ادامه میدهد . حتی وقتی به رستوران میرود و زنی با نگاه چپ چپ و مغرضانه او را مینگرد و غذایش را روی لباس های مارک دار او میریزد او واکنش غلو آمیزی انجام نمیدهد . او ، فقط ناراحت می شود . . . خیلی متوسط . . . نه کم و نه زیاد . . . او ، نه کم است و نه زیاد . . . او ، بینابین است . . . همان طور که در سن بینابین است . . . در آستانه ی میانسالی و کهنسالی . . . او شاداب است . . . از این حادثه برای کسی موعظه نمیکند . در طول فیلم متوجه می شویم که مادر او ، زنی است بدکاره و پدر او ، قاتل زنجیره ای و در زندان است . . . او در کودکی با پدرش همدستی هم میکرده و در تصاویر مستند باقی مانده ، او ، نیمه برهنه رو به روی دوربین در حالی که پشت سرش آوار خانه ای است که در آن قتل و فاجعه رخ داده ، به دوربین می نگرد . باور کردنش سخت است که او ، چقدر در کودکی زنج کشیده است . ضمن اینکه او یک بار هم ازدواج کرده است . . . با نویسنده ای متوسط و از نویسنده نیز یک پسر دارد . . . او ، از همسرش جدا شده است و پسرش نیز با دختری که در حال زایمان است قصد دارد تشکیل زندگی بدهد و می خواهد متکی به خودش باشد اما نمیتواند و دست به دامان کمک مادرش می شود . . . میشل همواره هزینه ی مادر و پسرش را می دهد . دست و دلباز است . . . به او ، چندین بار حمله می شود . فضای ترسناک فیلم  خیلی مهیج نیست اما دلهره آور ست . . . چه کسی به او حمله می کند ؟ او ، برای دفاع از خود اسپری فلفل میخرد و یک تبر . . . شب با تبرش می خوابد . . . شاید تا این لحظه باید بدانیم که او ، با چند مرد در ارتباط است و زنی است که برای همه در شرکت و همسایه جذابیت هایی دارد . . . نمیدانیم چرا به پلیس زنگ نمیزند . . . این شاید کلیدی ترین بخش باشد . معما از همین جا شروع می شود . سر میز شام ، با شوهر سابق و همکارانش توضیح می دهد که به او حمله شده است و فقط همین . . . چرا این را میگوید ؟ او ، میخواهد به کسی نخ بدهد . . . آیا او ، هنوز شوهرش را دوست دارد ؟ در نیمه ی دوم فیلم وقتی میشل متوجه دوست  دختر همسر سابقش می شود ، حسادت متوسطی به او دست می دهد . سراغ دختر جوان میرود . او را به مهمانی شب سال نو دعوت میکند . . . شاید میخواهد همچنان زن ِ اول مرد ِ متوسطش باشد . . . و خودش را به رخ بکشد . . . پس اندکی حسادت زنانه دارد . او به دوستش نیز خیانت میکند . . . البته این لحظات کوتاه را در فلاش بک های کوتاهی میبینیم . . . لحظاتی که او ، از این حوادث رد می شود . . . با مروری کوتاه . . . فلاش بک هایی که انگشت روی تصویر و صدا نمیگذارد و نمیخواهد فریاد بزند و شعار ی داشته باشد . . . درستش هم همین جاست . . . شاید زنی که در کودکی پدر متزلزل و مادری متزلزل داشته است و خودش را از منجلاب بیرون آورده است و توانسته با درایت رئیس شود میتواند در بخش تنانگی اش ، در خصوصی ترین جای زندگی اش عقده ای داشته باشد که کسی ازش سر در نیاورد . . . شاید از این بازی لذت میبرد . بازی بزن و خوشحالم کن . . . بازی آزار . . . البته نه در حد غلو آمیز و بزرگ نما شده اش . شاید تمام کسانی که در کودکی ،  قربانی بحران رفتار  والدین ناسالم خود شده اند ، به لحاظ جنسیتی دچار تورم احساسات و بحران های پیچیده ای هستند که گاهی خشمگینانه و مشهود و گاهی غیر مشهود و پنهانی است . میشل زنی نیست که کسی بداند چه رنجی در کودکی کشیده است . او در برخورد با پسرش، مادری ست دلسوز که سعی ندارد عقده های کودکی خودش را سر او خراب کند . اما در رفتار های مینیاتوری که در فیلم مشاهده میکنیم او ، زنی است آسیب دیده . . . عکس العمل هایی که در تنهایی دارد . . . نداشتن واهمه از باد و بوران و مرگ . . . نداشتن واهمه از اینکه دوستانش را از دست بدهد . . . او ، احساس میکند برای خودش نیست . . . زنی است قدرتمند و در خدمت خانواده . . . در شب سال نو زن همسایه که زنی است مومن به همراه شوهرش که مردی تنومند و خوش هیکل و سبزه است به خانه ی او میایند و در جمع مهمانان دیگر حاضر می شوند .

در میانه ی مهمانی از زیر میز با حرکات پا به مرد همسایه که با او معاشرت و آشنایی کمی داشته ، وارد بازی جنسی می شود و این در حالی است که دارد با دیگران صحبت میکند و کسی نمیداند پای او زیر میز دارد چه کار میکند . . . مادرش شب مهمانی اعلام میکند میخواهد با پسرکی ازدواج کند و میشل میزند زیر خنده . . . همان شب مادرش سکته میکند و به کما می رود . آخرین خواسته اش از میشل این است که به دیدار پدرت برو . . .میشل بعد از مرگ مادرش به زندان زنگ میزند و قرار میگذارد تا پدرش را ببیند . در زندان به پدر میشل این را میگویند و پدرش قبل از اینکه دخترش به ملاقات او بیاید خودش را دار می زند . او بالای سر جسد پدرش به او میگوید . . . با اومدنم تو رو کشتم . . . او ، دل خوشی از این پدر ندارد . . . سعی دارد برای جبران همه ی بی مهری ها و محیط ناسالم کودکی انتقام خود را از نزدیک ترین ها بگیرد . . . از شوهرش - با تحقیر دوست دختر شوهرش با خلال دندان - از همکار نزدیکش در شرکت - با همخوابگی با شوهر او - . . . از زن پاکدامن و مهربان همسایه - با نزدیکی و ارتباط خاصی که با شوهر او پیدا میکند - . . . در طول فیلم وقتی برای بار چندم مورد حمله ی مرد نقاب دارد قرار میگیرد قیچی را توی دست مرد میکند و نقاب مرد را بر میدارد . . . مرد همسایه را میبیند . مرد ی که همواره در حالت عادی خجالتی و آرام است . . . 

او یک قربانی تجاوز نیست . او این بازی را دوست دارد چون این روش باعث ادامه ی حیاتش می شود . او را قدرتمند میکند . او از رابطه ی سالم و عاشقانه نمیتواند لذت ببرد . شریک متجاوز او هم همین طور است . در انتهای فیلم زن ِ همسایه که ماجرا را میفهمد از میشل برای بازی جنسی او از او تشکر میکند و میگوید ممنون که چیزی که شوهرم میخواست رو بهش دادی اون توی زندگیش خیلی درد کشیده . مرد نقاب دار توسط پسر میشل در یک بازی جنسی کشته می شود چون پسر از همه جا بی خبر میشل گمان میکند که به مادرش حمله شده است و با چوب به سر مرد می زند و مرد را میکشد . . . پلیس هم که فکر میکند این یک حمله بوده پرونده را مختومه اعلام میکند و همه چیز خیلی عادی و متوسط ادامه  پیدا میکند . . . او در یکی از مهمانی هایی که به مناسبت موفقیت پسر درشت هیکل زیر دستش - که در طول فیلم شکمان به او میرود - برپا کرده است ، به همکارش میگوید که با دوست پسر او رابطه داشته است . . . میخواهد دیگر دروغ نگوید . . . شاید میخواهد قوی تر بشود . . . در انتهای فیلم میبینیم که دوست زن میشل ، به قبرستان می اید و قصد دارد که با میشل زندگی کند . . . آنها در شب سال نو و شبی که مادر میشل به بیمارستان رفت با هم در یک اتاق خوابیدند و از نگاهشان پیدا بود که روزگاری را با هم خوش بوده اند . . . شاید گرفتن قدرت از مردها . . . از پسرش ، از پدرش از همه . . . به میشل نیرویی مضاعف میدهد تا در کارش پیشرفت کند و تمام تصاویری که در کودکی دیده را از یاد ببرد . چیزی که در فیلم به آن خیلی کوتاه اشاره می شود . خیلی متوسط . . . 

در دکوپاژ . . . موسیقی ، نورپردازی هرگز حرکت اگزجره ای نمیبینیم . . . فیلمساز نمیخواهد زیادی حاضر باشد . . . خودمان همه چیز را میفهمیم . . . گیج نمیشویم . . . معما خیلی راحت برایمان حل می شود . . . فیلم پلیسی نیست اما دلهره دارد و دنبال باز شدن گره ی داستانیم . . . این گره خیلی آرام ، با ریتم فیلم ، هماهنگ و قطره چکانی ، باز می شود . او ، زنی است که در خفا دوست دارد تاوان پس بدهد و تنهاست . 



 
comment نظرات ()
 
 
بابانوئل و راز ِ پوست
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٥
 

میس شانزه لیزه ، نیت کرد ، بامدادان نخستین کسی کز دودکشِ ویلای دور از شهر پایین بایید را رازی بگوید که همه عمر پنهانش کرده بود . رو به روی شومینه نشست و چشم بر آتشی که لهیب میکشید دوخت و به فکر رفت . درخت سال نوی سفیدی کنج ِ ویلا خود نمایی میکرد . این درخت ِ کاج زال بود . برگ های سوزنی زبرش سفید بودند . سفید مثل برف  . . . برفی که بیرون ِ کلبه ی دور از شهر زمین را یکسره پوشانده بود و زیر نور ماه میدرخشید . آسمان صاف بود و ستاره ها ثابت و سرپا و سرِجا میدرخشیدند . گمان میکرد این درخت زال بر حال ِ تباه شده اش مرهمی است و بخت و اقبالش را باز میکند . باد زوزه میکشید . میس شانزه لیزه همین طور منتظر بود تا با این باد صدای یورتمه های گوزن های یاغی بسته شده به سورتمه را بشنود . گوزن های با شاخ های پیچیده و خوش بود . . . سورتمه ای پر از سوغاتی از همه ی کسانی که دوستشان داشت . هر سال ، بابا نوئل می آمد . هر سال معلوم نبود این بابا نوئل کیست . . . هر سال بابانوئل بی هیپ حرفی میرفت . بی اینکه حتی حرفی بزند . میس شانزه لیزه که دیگر در کلبه ی خیابان قدیمی اش نبود و به تفریح آمده بود بیرون از شهر حال دیگری داشت . احساس میکرد مکانش عوض شده است اما این حجم غلیظ تنهایی با او همراه است چون سایه .  به لطفِ خوابی که دیده بود ، سال نو را جور دیگری میخواست برگزار کند . پالتو پوست سفیدش را پوشیده بود و دست از لباس سیاه برداشته بود . میخواست شبیه درخت کاج کریسمس اش شود . به درخت چند آب نبات مصنوعی و گوشواره و پارچه ی رنگی وصل کرده بود . برای خود ش زیر آواز زده بود و ویلای قدیمی را آب و جارو کرده بود بلکه بابانوئل را که دید مچش را بگیرد . نقاب از صورتش بردارد . با او حرف بزند . سر از کارش در بیاورد و ببیند این آقا کیست که خوب میداند او هر سال ، کجا میرود . . . خودش را با لباس بابانوئل میپوشاند و کادوهای عجیبی می آورد . توی ویلا یک میز چوبی بود و دو صندلی . یک چراغ حباب دار رویش بود و یک تخت چوبی کنج اتاق . رو به روی تخت ، پنجره ای بود مشبک و ترک خورده که به چسب های مختلف درزهایش را بخیه زده بودند . پرده ی گیپور کهنه ی چرکی به پنجره آویزان بود . میس شانزه لیزه پرده را کنار زده بود تا هر وقت سورتمه آمد ببیندش . روی هیزم ها آویزی بود که بدان یک قابلمه وصل شده بود و آب میجوشید . توی کلبه را بخار گرفته بود و بوی اکالیپتوس میداد . نان چاودار را به چند تکه تقسیم کرده بود ، رویشان آویشن و پنیر مالیده بود و به نوک ِ چنگ های کنار شومینه زده بودشان تا برشته شود . چیزی توی هوا دوید . میس شانزه لیزه بلند شد . این جور حرکت های عجولانه و پروازهای گرسنه ، از آن ِ جغد بود نه پرنده ای دیگر . . . گرمش شد. خبر از سورتمه و بابانوئل نبود . پالتوی سفیدش را در آورد و همان طور ، مثل لحظه ی تولد ، بی هیچ رو پوشی ، رو به روی هیزم های کینه ای ایستاد . آنها از حرص می سوختند و تلالو شان روی پوششِ گوشتِ تن میس ، می رقصید . موهای قرمز بلندش را باز کرد ، نیت کرد حالا که هیچ خبری از هیچ کسی و هیچ جایی نیست خودش را بسوزاند . شاید همه ی جنگل آتش بگرد . مثل خورشید بدرخشد و برف ها آب شود . . . تا آمد که خودش را توی شومینه بیاندازد تکه نانی از چنگک رها شد و افتاد کنار شومینه . میس شانزه لیزه فکر کرد اول همین را بخورد و بعد بمیرد . به محض گاز زدن نان . . . که مثل سنگک سفت شده بود . یکی از دندان هایش شکست . میس شانزه لیزه دندانش را قورت داد و دل درد عجیبی توی معده اش راه افتاد . از شراب روی میز خورد تا دندان تکه شده توی معده اش حل شود . 

صدای سورتمه و هیاهوی گوزن های همیشگی آمد . میس شانزه لیزه رفت پشت پنجره اما دید که سورتمه بی بابانوئل دارد برای خودش حرکت می کند  و انگار گیج شده . . . دور خودش میچرخد . . . توی دلش گفت :" نخواستیم رازی بر ملا کنیم ! " ناگهان صدای هوهو ، که بانگ آشنای جغد بود از توی کلبه بلند شد . جغد توی کلبه ی جنگلی آمده بود ، رو ی درخت نشسته بود و با دو چشم هوشیارش ، نگاهش را دوخته بود به میس شانزه لیزه . آن بیرون سورتمه بدون گوزن داشت دور خودش میچرخید . میس شانزه لیزه که لرز برش داشته بود ، پالتوش را تنش کرد . . . تا آمد آستینش را توی دست کند ، دست گرم و بزرگ تری را حس کرد که توی پالتوی خز سفیدش هست . انگار دستش را توی دست یک آدم دیگر بگذارد . سرش را که چرخاند . پیرمردی با ریش سفید ، درشت جثه ، کلاه قرمزی بر سر ، با لباسی قرمز رو به روی خود دید . ابروهای پر پشت سفید مرد مثل برف بودند . چشمانش دو رنگ بودند . یکی سفید و دیگری سیاه . بوی نان سوخته از توی شومینه بلند شد . میس شانزه لیزه که از ظهور ناگهانی عجیب بابانوئل تعجب کرده بود بی اینکه تلاشی برای پوشیدن پالتو کند . . . پرسید :" کی هستی ؟" بابانوئل خندید . انگار توی حلقش یک دسته پرنده جیغ میزدند . . . دندان دراکولایی بابانوئل پیدا شد . میان دندان های سفید خونِ خشک شده چشم میس را گرفت . فکر کرد باید رازش را بگوید و بعد حتما خواهد مرد . . . فرقی نمیکند یا خودش میمیرد یا این مرد که قطعا بابانوئل نیست او را سر به نیست میکند . میس شانزه لیزه به بابانوئل ترسناک لبخند زد . به جغد روی درخت نگاه کرد و گفت بذار دندونهای خونی قشنگت رو برات بجورم .  دستش را از توی پالتو بیرون آورد و لب های ترک خورده ی بابانوئل را با ناخن های لاک زده اش باز کرد و شروع کرد کرد بوسه کنار و . . . تا که دندان های خونالود با بزاق دهانش یکی شود . پاک شود . بابا نوئل همین طور که میس شانزه لیزه مشغول جوریدن بود تبرش را از خورجینش بیرون آورد . 

 

میس شانزه لیزه که میدانست بابانوئل کمر به قتل او بسته است گفت :" دراکولای عزیزم ، قبل از اینکه کبابم کنی بذار رازمو بهت بگم . . . این نیت من بود . . . اولین کسی که وارد این کلبه بشه باید راز منو بشنوه . . . راز مگو . . . حرفی که هیچ کسی نمیدونه بعد تو گاز گاز و تخت گاز اسلایس م کن و منو بکش !  اما بذار من با این راز نرم توی شیکم تو . . . بشنو ." بابا نوئل خندید . دست میس شانزه لیزه را ول کرد . عقب کشید . رفت پشت صندلی وسط کلبه نشست . یک گیلاس شراب ریخت و بطری شراب را محکم کوبید روی میز . توی دستش تبر میدرخشید . میس شانزه لیزه . یک نخ سیگار روشن کرد . توی اتاق راه رفت و بی اینکه به جغد و بابا نوئل نگاه کند گفت :" ده سال ِ پیش ، عاشق یکی از خون آشام های خیابون شانزه لیزه شده بودم . اون هر شب سر ساعت دوازده از پنجره ی بالای اتاق زیر شیرونی ام میومد تو . . . یه رنده داشت . . . اون گاز نمیگرفت . . . اون مثل بقیه نبود اون پوست منو میکند و با خودش میبرد . هیچ کس نمیدونه این پوستی که روی تن منه ، یه دکورِ . . . واقعی نیست . . . یه پلاستیکه . . . میتونم درش بیارم . . . میتونم پوستم رو بندازم توی شومینه . . . میتونم بشورمش . . . اتوش کنم . . . میتونم دوباره تنم کنم . . . اون خون آشام این پوست رو برای من آورد  و گفت روی گوشت تنم سوارش کنم . . . میدونی اینی که روی گوشت و استخونمه چیه ؟ . . . میخوای با همین سیگار رو روش خاموش کنم ببینی نمیسوزه ؟ . . . این پوست ِ یه مار کمیاب و نادره . . . توی تنم پره زهره . . . کاش تو بابا نوئل مهربونی بودی . . . اگر منو با تبر تیکه تیکه کنی . . . هر قطره ی خونم ، تو رو دود میکنه می فرسته توی هوا . . . زهرش تا مغز استخون تو رو مثل اسید آب میکنه . کاش تو مهربون بودی و برای من یه پوست میاوردی . . . من نمیدونم تو کی هستی اما میخواستم رازم رو بهت بگم . "

بابانوئل که با حیرت میس را نگاه میکرد . شراب را تف کرد روی درخت سال نو و از روی صندلی بلند شد . دندان هایش را با دست کند و دانه دانه زمین انداخت با تبر به جان تیر و تخته های کلبه افتاد  . میس شانزه لیزه هیچ نگفت . داشت میدید که عجب سال نوی ترسناکی دارد تجربه میکند . مطمئن بود که عمرش به پایان رسیده . . . همین طور که همه چیز  زیر تبر بابانوئل تکه تکه می شد ، جغد سفید از بالای درخت سال نو پرواز کرد . با پنجه اش به جان چشمان بابانوئل افتاد و او را کور کرد . میس شانزه لیزه در را باز کرد زد به دل برف . سوار سورتمه ی بی گوزن شد و فقط گفت . . . " پرواز کن " سورتمه پر کشید به دل آسمان و میس شانزه لیزه که از این اوج گرفتن توی دلش خالی شد، به خود لرزید و چشم که باز کرد دید توی اتاق زیر شیروانی اش هست . در خانه باز است . . . صدای همهمه ی شادی مردم به گوش می رسید . . . کسی به در تقه زد . 



 
comment نظرات ()
 
 
کلمه ی زبان نفهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


تنها چاره براى رسیدن به ( کَله پَز) گاو شدن بود . من دستِ آقاجان را بوسیدم و پوستینِ گاو تن کرده ( حلالم کن ) گویان روانه و کُشتارگاهِ کله پز شدم . صبح بود و کرکس ها بالا سرمان میرقصیدند ؛ صبح یعنى اذان شده بود و هوا نرفته بود به روشنى . چشمانم که باز شد بوى زُخمى به مشامم رسید ؛ کله پز سرم را توى بغلش گرفته بود و من پوستش را حس میکردم ؛ تا خواستم پوستین بدرم ؛ دیدم که ماغ میکشم و سُم در آورده ام ؛ ( کله پز) سرم را به شهوت توى دستانِش گرفته بود و من سرم را بى تابانه تاب میدادم و او به من میخندید ؛ او دید میزد و زنده زنده من را با آتشى که از انگشتهایش شعله میکشید میسوزاند … من مرده بودم و بدنم در دیگ بزرگى دهان باز کرده بود و داد میزد ؛ توى دهانم و بینى ام آهک ریخت و میخواست کله م را بار بگذارد . انگشتش را توى چشمخانه م فرو کرد و حدقه ى چشمم پرید گوشه اى از کهکشان ! ( کله پَز ) حواسش پرت شد ؛ پاچه ام را ول کرد و دنبال چشمم روانه ى سیاره گُم نامى شد . من ماندم و مشترى ها و شاگردهایش . آقاجانم آمد . با یک چشمم دیدمش ؛ سَرم را خرید و برد خانه . من را توى خاک باغچه چال کرد و از آن به بعد هر سال براى گم شدنم آگهى دروغین به روزنامه ها میدهد و براى گم شدن ( کله پز) محل آگهى واقعى … ما هیچ کدام پیدا نشدیم.

no:31

کَفِ دستم رو بو نکرده بودم وگَرنه این طور نمیشد . وقتى یک دل نه صد دل عاشقت شدم با یک پیکانِ لکنته ى اوراق راننده سرویسمون بودى … از توى آیینه ، توى هر پیچ و ترافیک چشمات دنبالم مى گَشت … بى انصاف مگه من چند ساله بودم ؟ … همیشه یه چاقوى زنگ زدن کنارِ دنده ى ماشینت بود و منو مى ترسوند ... با این حال من عاشقت شدم … وسط حساب و هندسه و جدول مندلیف … حواسم به شماره پلاکِ پیکانِ چرک بد بوت بود … یا صداى نوارى که میذاشتى و همیشه جمع مى شد دور خودش از بس زهوار در رفته بود . من چترى هامو توى مقنعه میکردم و زیر جلکى به چشماى خیره ت توى آیینه نگاه میکردم … کشکى کشکى … همه چى کَشکَکى شد … آخه تو مردى ؟ اینو هیچ وقت یادم نمیره … حتى الان … الان که از روى دَردش این همه سال میگذره … از مدرسه همه رو که رسوندى خونه ؛ مثل همیشه ساکت و لال بودى و با چشات داشتى با من حرف میزدى … اون غروب خیلى دلم درد میکرد … آخه تو نمیفهمى زن بودن چطوریه … تو فقط وقتى سرِ خروس هاى محل تون رو میبرى رنگ خون رو میبینى و کیف میکنى ولى نمیدونى وقتى ناغافل بلوغ میشیم … ما زنا ؛ ما رو میگم ؛ وقتى ناغافل خون ، مثلِ سنگهاى ذوب شده ى آتشفشان از عضوِ بى قرارمون میزنه بیرون چطوریه ؟ نمیدونى وقتى دستمال قرمز و پنبه ى خونى رو میبینى که گُله به گُله روش تیکه هاى رحمت ریخته توش چه حالى داره !

 

 ما که رفتیم زیر تیرکِ چراغ ؛ صداى موتور ماشینت بود و دود اگروزت و نور زرد چراغ کوچه … تو حرف نمیزدى ، با دستت جلوى دهن منو گرفته بودى … نفهمیدم چى شد که روى تشکت کف زمین سرد افتاده بودم و تو به دیوار تکیه داده بودى و داشتى به تقویم روى دیوار نگاه میکردى . بعدا فهمیدم که لالى … که چرا توى راننده هاى مدرسه تنها تویی که دهن به دهن هیچ کس نمیشى …لبام خشک شده بود ؛ توى کاسه ى شکسته برام آب آوردى … دیدم روى تنت اسمتو با چاقو کندى … واسه همین فهمیدم اسمتو … تا خودِ الان … آقام که فهمید چى شده پامو قلم کرد دیگه مدرسه نرم .......

....از وقتى من و تو رو به زور به هم دادن ازت متنفرم تا حالا … بیست و دو سالم شده … دیگه بزرگ شدم ...فک کنم شبیه قداره بنداى توى خواب هام شدم ؛ از ١٢ سالگیم تا حالا … ده ساله صداى له له زدنمو تو خواب میبینم و میشنوم … دیگه نمیخوام … روت رو که برگردونى ؛ نزدیکم که بشى مثل هر شب ؛ با همون چاقو زنگ زده که توى لباس زیرم بستمش میکشمت . خوبیش اینه که تو لالى و هیچ کس نمیفهمه اول از کجا شروع کردم به زدنِ شاهرگت . تو که رگ ندارى بى ریشه … اما مىدونم کجا رو بزنم … به اندازه ى ده سالى که عروست بودم یه تیغه فرو میکنم … بعدم وسط شیکمت اسم خودمو میکنم . دلم آبگوشتِ بزباش و حلیم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .یم خواست … نشه که حامله باشم ! روتو برگردون … دارم بالا میارم .برگرد به من نگاه کن … داره دلم به هم میخوره … زود باش .

no:32

کاهنِ پوستِ بَره بُر با دندان هاى زردِ متعفنش من را در سیاهچال انداخت و گفت :" تو را تماشایی خواهم کرد ." در را بست و رفت . در این در … در به درى کثیفى تعبیه شده بود . او هر شب که از کُشتارِ ناخداپرستان بازمى گشت دریچه ى گردى را باز مى کرد و با دیدنِ من فیض مى برد . من را به زنجیر بسته بود و پاهایم را قفل کرده بود . لباس گیپورِ ضیافتم را پاره کرده بود و روى زمینى که خون ِ خشک شده رویش ماسیده بود انداخته بود … یک شب که کلید بر قفل در انداخت و از خیرگى بر من شهوتش لگام گسیخت با شمع روشنى تاریکخانه ى سیاهچال را روشنى داد و تو آمد … قفل و زنجیر از دست و پایم باز کرد و با نگاه خیره ى شرورانه اش وادارم کرد پشت به او شوم ؛ رو به دیوار … تنش بوى عرق میداد و نفسش بوى زُخمِ گوشت … قبل از اینکه لباسِ گیپورم را بردارم و دورم بپیچم پیه ى گداخته ى شمع را به چشمم نزدیک کرد … آنقدر که چشمم داشت ذوب مى شد … دستش را پشت کمرم گذاشت و با کارد گوشت برى اش کتفم را راه راه کرد … با خراش هاى ضعیف و خنده اش را شنیدم ؛ جانم را جمع کردم در مُشتم و شمع را برداشتم و لباسم را با قطره هاى ذوب شده ى پیه ى داغ شمع به تنش چسباندم . او میخندید . تعجب نکردم . دست و پایش را قفل و زنجیر کردم و از در زدم بیرون و با اولین ارابه اى که رسید خودم را به گورستان رساندم.

no:33

فالگیر اشاره کرد به من ؛ با دَستش ، صورتم را نشانه رفت ، من تازه بالغ شده بودم ، از دو چیز میترسیدم ؛ خون و تنهایی ، فاگیر که اشاره کرد گفت :" جلو تر … جلوتر بیا " … من از میانِ پچ پچه ى زن هاى همسایه ، از میانِ نگاه هاى موذیانه و گُنگشان رَد شدم ؛ انگار سحر شده باشم ؛ نزدیکِ فالگیرِ کاربلدِ محله که رفتم دستم را گرفت و خط هاى در هم بر هم ِ کَفَش را با نگاهش خواند و گفت :" یک نظر به آیینه بنداز دختر جان ، دوست دارى کِى را ببینى ؟" مِن مِن کُنان گفتم :" آقا میتونم فرداى عروسیمو ببینم ؟" زیر لب خندید و گفت :" توى آیینه رو نگاه کُن دختر … تو تا روز عروسیت بزرگ نمیشى !" نگاه نکرده گفتم ؛" یعنى من همین قدرى میمونم ؟ " هیچ نگفت و من سرم را توى پارچه اى کردم که زیرش یک آیینه بود ... گرد و محدب … خودم را دیدم … پشت شیشه اى … داشتم به یک تابوت شیشه اى نگاه میکردم " سرم را از زیر پارچه بیرون آوردم پرسیدم این زن کیست و مرد گفت آن تویی . موهاى دستم سیخ شد . زن همسایه وسط حرف ما دوید که گور به گورى سوهانِ روحِ همه جا دِ بیا برو آشپزخونه ما کار داریم … مرد فالگیر که صورت استخوانى داشت و گونه هاى گود رفته گفت :" فرداى عروسى تو … به همین شکلهایی شبیه بود که دیدى " من ترسیدن بودم . پرسیدم به همین تنهایی و سیاهى ؟ گفت مثل قیر ! … بعد انگشت هایم را توى مُشتم جمع کرد و گفت یک روزى توى مطربى و نوازندگى سرى توى سرا در میارى امّا … گفتم :" امّا ؟" . گفت شوهر تو یک مخنثِ در رگه ست که فرداى عروسى ، چوب میشود دختر جان . حالا برو بک استکان چاى دیشلمه بیار … حالا همه ى این اتفاقات افتاده و من پشت تابوت شیشه اى روى شیشه ( ها ) مى کنم و به گورکنى که فردا میبینمش مى اندیشم … چه زود گذشت . انگار دیروز بود . مثل برق گذشت ... مثلِ باد!

no:34

 

دُن خوزه !! آهاى دُن خوزه !! صداى منو نمیشنوى ؟!؟ دنبالِ چى این طور دورِ خودت چرخ چرخ میزنى ؟ خوزه !!! خوزه بیا و با من آشتى کُن ؛ بیا این ماشین ِ لباس شویی رو خاموش کن خوزه … صدام میاد ؟!؟ هى مَرد … اوخ این طور دور خودت نگرد چیزى که دنبالشى دستِ منه ؛ وسط کَف و وایتکس ؛ خوزه … نچرخ … نمیدونم تو دارى دور خودت مىچرخى یا ما … آى مرد … سرِ تو توى دستِ منه … انقدر نگرد دنبالش … چسبوندمش به نافم … ما دور خودمون مى چ ر خ ى م … م ا … د و ر ِ خو دِ مون … خوزه … دستاتو تکون بده … بیا جلو … دستاتو … خوزززه ؟ دستاتو بیار جلوتر … ماشین لباس شویی رو خاموش کُن … خا … خا … خا … آب رفته توى حلقِ من و چِشمِ تو … بیا ماشین لباسشویی رو خاموش کن … من دارم مى بینمت … از توى برقع … سرت رو با تیغ بریدن … از بس گردنت از مو نازک تو بود طفلکِ من بیا برقع رو برکش … خوزه … ما کى هستیم ؟ بیا برگردیم همون جاى قبلى … سه کنج دیوار تا کفش مردمو واکس بزنیم . شبم یه نون پنیر بخوریم … خوزه !! من دستاى تو رو با بوى واکس دوست دارم … توم دستاى منو همین طور دوست داشته باش … حالا بیا عقربه ها رو عقب بکش … من این تو گیر .

no:35

"پاى بى اجازه ى توفان در گیسوى شکوفه ها

خزانِ بى وقتى

نور را با هوایش بُرد . "

لامپِ سوخته گفت.

no:36

من و راسپوتین قرار و مدار داشتیم ؛ اون تیغ و دشنه داشت و من بند و طناب ؛ اون روى خوش نداشت و من روى ناخوشِ همیشگى ؛ یه گنجشک همیشه روى شونه ى چپم میشست تا حرفها رو برام ترجمه کنه ؛ راسپوتین ازش خوشش نمى اومد براى همین وقت قرار و مدار گنجشکمو میذاشتم پشت پنجره توى قوطى مقوایی که نه ما رو ببینه نه بخواد چیزى رو ترجمه کنه ، من نطقم وا نمیشد ؛ چشمام اما خودش حرف مى زد … این طورى بگم نگاه وراجى داشتم ؛ من برده بازى رو دوست داشتم ؛ اصلا از وقتى طویله ى پدرم گابریل برقرار شد و من چوپون شدم ؛ طبع و حال و هوام با گوسفندا یکى شد ؛ مثل همونا … از تو سرى خوشم میومد … از سر بریدن گوسفند و تیکه کردن گوشتشون هم یه جورى مور مورم مى شد … اصلا واسه همین من و راسپوتین ایاغ شدیم … من میزدمش اونم منو … اولش بازى میکردیم اما بعد جدى شد … من مى دونستن اون و مثل آغامحمدخان قاجار اخته کردن اما یه روز که بازى زیر نور چراغ زنبورى زود جدى جدى شد … فهمیدم این من بودم که خواستم گوسفند باشم و هیچ وقت نفهمیدم اون سلاخِ گردن کلفت لاغر مردنى حسابى منو گوسفند فرض کرده ؛ من بچه بودم ؛ من فک مى کردم یه روزى بازى تموم میشه ولى اون شب گنجشک من از قوطى افتاد بیرون و گربه ى همسایه خوردش ؛ همون موقع یه دردى توى تنم رفت که تا ابد جاش موند ؛ انگار بین زانوهاى راسپوتین مرده بودم ؛ ولى من از قبل طناب و بندم و به مچ پاهاش گره زده بودم … مى دونستم اگر بلند شه جفت پاهاش قلم شده … حالا فهمیدم چرا گربه داره به منِ متحیر از درد نگاه مى کنه و راسپوتین مى تونه با پاى قلم شده تا دمِ پنجره بره تا گربه رو بیاره تو بندازه بغل دست من.

no:37

گاهى اوقات ماشینِ وانت کنارِ اتوبان ، حکمِ قالیچه ى حضرت سلیمون رو داره ! من خودم رو زدم به کوچه ى على چپ ... براى همین دوست دارم کنار اتوبان بدوم ، داد بزنم ، دست تکون بدم تا یکى بیاد ، برم داره ببرتم ... البته توى خیال این طورى ام ؛ لب جاده رو دوست دارم ؛ من دستِ به زن و صداى چرخ خیاطى و شلاق رو دوست دارم ؛ دلم واسه همه ى کوچیکیام تنگه آخه ؛ خوب یا بد ؛ این خاطره ها رو مثل جنازه با خودم لب اتوبان مى برم . من خیلى خوشگلم ؛ یه کم خوشگل تر از تو … فقط یک کم پر رو تر و نترس تر … همیشه زیر جورابام زخماییه که نمیبینى ، همیشه زیر لب و ماتیکم پوسته هاى کنده شده ى استرسه که نمیبینى ؛ چرا به دو دقیقه خوشحالیم حسودیت مى شه ؟ الو ؟ … فکر کردم قطع شد … تو فکر مى کنى من مریضم ؛ فکرِ تو این طوریه ؛ اما وقتى وانتى اومد و منو برد توى کاخ مرمرش ؛ فهمیدم با ماتحتم افتادم توى عسل … اولین درگوشى که ازش خوردم نور کرکره هاى دم غروب توى لنزهاى چشمم پرت شد توى چشماى سیاهش … دومى رو که خوردم صداى چرخ خیاطى مادرم توى گوشم راه افتاد … من به سازش رقصیدم چون رقصیدن ها مال ما نیست … مالِ اوناییه که عین همه ان … صبح و ظهر و شباشون . مراسم هاشون عین همه ؛ گوشاشون از داد و هوار پر نیست … من با همه ى دیواراى کدر اون خونه خیلى زود دوست شدم ؛ هر جاشو نگاه مى کردم خودمو مى دیدم که دارن مى زنننم و من گریه مى کنم اما ببین من الان یه زن بزرگ و عاقلم ، مى فهمم چرا از این مرض خوشم میاد … الو ؟ تو میدونى وقتى دندونت توى لثه ت تکون مى خوره چه جوریه ؟ نمیدونى ؟ به درد خوب … درد خوبِ یعنى چپندر قیچى ؛ یعنى خم شى تا ته کثافت و اون بشه ته خوشحالیت . خوب گوش کن من نشستم عین یه یگِ سیر وآروم … من مى دونم دواى دردم چیه . درد . تو نمى دونى چه مرگته … مى دونى این نسخه رو هیچ دکترى واسه آدم نمیپیچه … هیچ دکترى نمیدونه وقتى صداى چیکه هاى آل روى تن خونیم راه مى افته یه سمفونى سوزشِ … من اشتباه نمیکنم … من دارم توى اتوبانا مى دووم تا از دست تو و شوهرت و بچه هاى دانشگاه فرار کنم چون هیچ کدومتون نفهیدین من چرا مى خندم … همه تون کودن و کج فهمین … حالا درد … داروى من شده … مگه وقتى یه سیگار گرون مى شه تو ترکش مى کنى ؟ نه ! حتى مى خرى یواش مى کشى … اما من با دست هاى تو و هفت حد و آبادم هل داده شدم وسط کله معلقى ها … بدم نیست . باور کن . الو ؟ قطع کردى ؟ چه نفهم!

no:38

عالیجناب ! من به شما گوش مى دهم ؛ اى جهاندارِ باهوش ؛ هر لطیفه اى که گفتم ، تیرى بود براى حرکتِ درستِ اسب در میدان و ثبات شما در قلعه عالیجناب ، شما اما آشفتى ، بیاساى ! فیل ها اوریب مى روند و سربازها هنوز زنده اند و وزیر سرجایش ! بگذارید این چند صباحِ مانده تا کیش و مات و نفله شدنِ مهره هاى دیگر روى چهارخانه ى سفید و سیاه ما با هم از سکه بگوییم … از من مى رنجید عالیجناب اما شما مثل خرچنگى عقب عقب مى روید … آنقدر که تاجتان روى زمین مى افتد و اسبِ حریف از جنازه تان رد مى شود . چه کسى تصور مى کند آن تاج از براى من خواهد شد ؟ عالیجناب ؟ دیگر نمیخندید ... صدایم گرفته است … سخنم به درازا کشید … سرورم آیا جامى که به من دادید زهر آگین بود ؟ س ر و ر م . . . . له راستی آ . . . ی . . . ا ؟ . . س . . ر . . . و . . . ر. . . م . 

no:39

تصاویر آثار مهرداد ختایی می باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
آتش جنون در یخدانِ پیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩
 

 


آن شنیدَستى که بگفتند جهان بر شاخِ گاو است و این دست یاوه ها ، که به چغانه و شکافِ چوب دستِ بابازار است این ابرِ حامله از نرینه ى پُر و پیمان که به گوشش وز وز ِ مزاحمتن و به چشمش صد صور فلک شده اند استوار و زنهار که آتشِ خورشید خودش و جفتش را بسوزاند و از اقصاى هزار ماشالاهش ؛ دستم به همان تخته ى سوراخ … هیچ نطفه اى بر نماند.

no:21

اى خیره سَرِِ ِ خسته ؛ این جا که ایستادى نه آبشارش بدیدى نه بادش شنیدى نه رنگِ برگ هایش را به زنگ … بایست در ایامِ ماضى و به من بنگر ! که مخنثى مستور بودم از دور و سیاهى کور … من همیشه روبه رویت بودم … پلک هاى چترِ چشمانت را ببند تا تو را و این لافِ دِلت را چون خویش به تیغ بسپرم … روانت را اخته و جانت را در به نیش کشم … شتاب کن … فصل ها زود به زود دستپاچه ى ثانیه اند.

no:22

ما خیلى غضه میخوریم آقاى پاناگولیس ؛ از دستِ ما کارى نیست ساخته ! ما به پشتِ سر نگاه کردیم ؛ ما تندیسِ نمک شدیم ؛ اما شما شعارتون رو بدید آقاى پاناگولیس ؛ ما نگاه میکنیم ؛ ما می شنویم ؛ اما دست به سینه و به میخ کشیده ایم آقا ؛ گوى را به چوگان گرفته اند جناب ؛ غوغاى شعار و افسون ِ انکارِ شما آوازِ اُپراست ؛ شرم نکنید ؛ سیخ در مجراى شرمگاه تان سوزاننده ى مردانگى شما نیست ؛ همان طور که میخ بر تَنِ ما ماسُفته ى روحِ عصیانگرِ ما ؛ حیا مکنید ؛ دردِ شما عنقاى جاویدان است … زیرِ ذره بین ؛ سرخ وسیاه تاریخ ِ ِ خرابات و جراحات است … ناله کنید که جهان فسانه ى رنجِ صادقان است . ما نشسته ایم دست به سینه و مصلوب ؛ زیر شعر و شعارهاى بى قبایمان ؛ هنوز شجاعت دارید که رَدا زِ دادِ تان پیدا نیست .

no:23

خیلى دیر کردى ! یه پاکت سیگار تموم کردم تا بیایی بیرون ! چیه ؟ چرا مثل پاندول ساعت لَنگ میزنى ؟ تو که خوب کُرى میخوندى ! دیدى گفتم کار ِ تو نیست بذار خودم تمومش کنم !! خیلى شب شده … چیه ! خیس عرقى ! چیز خورت نکرده باشن ! میدونستم میرى پرچونگى میکنى بعدم کسى تحویلت نمیگیره ، آخر سرم یه گلوله حرومت میکنن ! دیر کردى ! تا چراغِ سر کوچه روشن بشه ؛ جیک ثانیه اعلامیه ها رو جاى تو چسبوندم تو دلِ دیوار … خیالت راحت ! بى خودى نگو من مرد تنهاى شبم رفیق ؛ بیا دستت رو حلقه کُن دور گردنم ؛ خودم میبرمت تا ترازوى عدالت ؛ آخرشم نتونستى حقش رو کفِ دستش بذارى ! دیدى باختى ژیگولو ! کلاتو تا توى قبر با خودت میبرى ؛ تا توى قبر اما بپا باد نبردتش رفیق ؛ بیا … سینه کش خیابون و گز میکنیم تا پشت شهردارى راهى نیست ؛ نمیمیرى تا اون جا ؛ میدم برات گلوله رو در بیارن ! یه زنِ پشت همین شب و شهر کارش همینِ ! میگن سودایی و دیونه اس ؛ دلِ نترسى داره ! آجانا جرأت نمیکنن نزدیکش بشن عین گرگ زخمیه اسمش میس شانزه لیزه است ؛ کارش همینه شبا گوله از شیکم مبارزا در میاره ... بیا وراجى کردم راه کم شه ؛ رسیدیم ؛ فردا شب خودم ختمشو ور میچینم ؛ نگران نباش.

no:24

زن بِگُفت :" تو تیره تَرى یا شب اى مَرد ! ؟ کانگاه که برفتى مارهاى سَرکِشِ جان اَم برآشفتند ؛ سو از نگاه ِ من بگرفتند و سراغ زِ تو که عطرت در تار و پودِ گیپور ِ لباسم پَر پَر بشد … که رفتى و روشنا را در تاریکخانه ى همجنس ات به پلشتى در هم ریختى " … مرد که حجت تمام دید ، گلستانش را با هزار گلِ بى پر و ساقه ى پُر خار بربداشت و ریشه هایش را نیز . گفت مرد :" آیا من گریخته ام ؟ از تو که نه ، از خود به خویشى رفته اَم ؛ خاطراتِ پُر خطرت را با سایه ها بگو که رعایتِ تو غایتِ شومى دارد ." رفت مرد و پشتِ پاهایش … سرخى گیپور به هفت مفصلِ قیرینه تکه شد.

no:25

 

توى دِژِ سیمانى ؛ هر کار کنیم اندوه ناک است ؛ دیوار هاى کوتاه و شیشه هاى کدر به نورِ خانه ى ما ؛ توهم میزنند ؛ کِش میآیند ؛ سرهاى سرسنگینِ فضول رورو میکنند براى دروى خبر ؛ طفلِ معصومم ونگ میزند ؛ برایم صبر بیاور و کنى زهر … که رنگِ رخسارم به برف گفتا زکى ! که خبر میدهد از سِر درونم … از بچه ، از این همهمه ى نگاه ها قدر درازاى البرز شده ام خسته ؛ رفتى برایم ( صبر) بیاور با زهر … ادامه اى این چنین در این سکوتِ پُر نگاه مفت نمی ارزد … ظفرى نیست تا ادامه اش … رو مرد ؛ برگشتنى یا صبر بیاور با زهر.

no:26

 

فک کردى چقدر میسلفه ؟ فک کردى کف دستم چى میذارن ؟ هان ؟ نشنفتم ؟ بلند بگو … این تور بر و بر نیگا نکن … تو هیچ میدونى شبا گوشه کنج این دیفال چقده نازداربلا بازى درآوردم واسه چندرغاز ؟ اصا تو کتت میره ؟ تُچ ! یه دقه م شده خودتو بذار جاى من ! میشه ؟ گوشات پاره سنگ بر میداره با به نفعت نیست گوش کنى چرتکى ؟ بپا باد کلاتو نبره ؛ اون گوشه موشه ى شبا ، بیخ ِ دیفال و زیر نور نصفه ى کوچه ؛ وسط بوى نجستى مردم ما کاسبى میکنیم هَچَل تو که ما سوگولیت بودیم روتو بر میگردونى ؟ باشه اقلا مرد باش برو پى یه نفر ردِ کارت نه من ؟ هى چُرتکى ! نیگاه کن ، میگم سلیطه ها گاب بندى کردن ، دو زار دیگه کف دستم نمیاد ؛ کارم شده گوشه ى سه کنج تو کجا مجا بودى ؟ به جا اینکه چاقوتو بردارى پاره شون کنى خرخرشون و جر واحر کنى دارى منو سئوال پیچ میکنى ؟ میگم کاسبیم شده دو سوت بیخ دیوار ؛ با اون شلواراى شُل و … هى پاشو دارم بات حرف میزنم دِ نخواب من خودم زرتم در رفته نیگاه جون ندارم فکم ترکیده ؛ تو اَم مردى آخه بابا هى میخواى قسر در رى . نکنه یه روز چمباتمه بزنى بیخ دیوار و همون جا دمِ خلا م که شده منو بخواى ؟ ها .... باز کن اون چشاتو .

no:27

گفت فى امان الله و بخندید و ستیغ بر شاهرگم کشید و چونان چکاچک ِ غلاف و تیغ بر گوشم بنشست که برق ازچشمانم گریخت و لبخندم ماسید به چشمانِ قصاب ؛ من ماغِ نصفه ام را در روده هایم و دُم و سُم و زبان و پاچه ام چال بکردم ؛ خاطره ى عشقِ من و قصاب حکایتِ عشقى ست ( نیست در جهان ) شما بگردید توى کله پاچه اى ؛ عطرش را به مشام و طعمش را به ناشتایی ؛ یا که سرم را بیخ دیوار و زیر گچ اگر دیدید نخندید که گاو بودن اسیر ماتادورهاى شهوت پرست است و لاغیر … ما گاو و ماغ حبس و رسوا آتشِ بازى خاله خرسه و رقص پارچه ى قرمز یا که آب ِ کاسه ى آخر به ذکرى که درش خواندند و فدا کردنمان ... حالا دستم یک جا ؛ سر و بدن و جگرم یک جا … بد نبودیم ؛ بد نبودم ؛ سوداى علف و ناز و بلا ؛ فریبم داد جفتگ نیندازم … پوستم را بکنند به عشق و شقه شقه ام کنند به نوش و ناشتایی . تُف به ذاتش که نامش انسان است.

no:28

چند بار ؟ هیچ اشکالى نداره ، این طور نپیچ به خودت ؛ فقط همین جورى میپرسم :" چندبار؟" ... میدونم که گُم شدى ، میدونم توى قبرستون وسطِ خاک و سنگهاى سرد چادرتو باد برد و تو دنبال من میگشتى . امّا چندبار مامان جان ؟ چند سال بار بگذره که یادت بیاد … یادت بیاد که منو توى سینه کِشِ قبرستون چال نکردى ؟ چال ؟ گفتم ( چال ) آره آخه من کوچیک بودم یادته ؟ قدرِ دونه بودم ؟ یادته ؟ وقتى خان خان جانت سیبیلشو تاب میداد و تو حالش رو چرب میکردى و من لگد به دلت میزدم یادته ؟ سوز ِ زمستون بود ؟ یادته ؟ زیر زمین رو میگم مادر جان ... یادته میدونم ؛ چندتا خاله شلخته اومدن قیچى و پنس توى شیکمت کردن که منو بکشن که تو راحت شى ؟ خدا لعنتت کرد … اینو خودت میگى … همون موقع زلزله شد آجرها ریخت و گچ ها کومه کومه روى هم عینهو تاپاله افتاد … شایدم بمب زدن و من یادم رفته ؛ فرقش چیه ؟ فرقش اینجاست که من زیر آوار موندم ... تو زیر آوار مردى … من زنده زنده بیرون اومدم ؛ با کلى خون و کیسه ى آب ِ پاره … آل منو آورد پشت خرابه ؛ جیگرمو خورد و پشت همین دیوارهایی که تو گم میشى چالم کرد ؛ حالا تو یه روح سرگردون واسه نامه ى اعمالت یا هر چى همه اش یه سوى دیگه برو ؛ دنبال سنگ قبر بگرد .... تو منو پیدا نمیکنى ؛ من وسط گِل و شل و آجر وا رفته ام و روم سه تا مرده اسکلت شده … تو تا آخرش سرگردون میمونى به خدا ... حالا هى دور ِ خودت فِر بخور و بچرخ . 

no:29

ای تو ! باز آمده از بلندترین دودکشِ کوره پَزخانه ؛ ما تو را مى بشماسیم . به سال ، صَد … و به ماه ، چِهل چلچله از عمرِ هِلالش … و به روز … بیست روز … هى مَرد که روز را به خنجرت بریده شب را به ما دادى … هى تو ! ما تو را نه فراموش نکرده ایم ، که هر شب دوره اَت میکنیم … از آن روز که با چاقو دورِ خود دایره اى روى خاک بخراشیدیم و در مرکزش به ریاضت بنشستیم … ما به ذکر و تو به شیطنت … از آن روز که خواستى دستمان را به کاسه ى آب یخت بیرون از دایره بیاوریم … که دستِ ما بِبُرى و ببرى … از آن روزها و شبها میگوییم و از تو که اینک سر و کله ات از دودکشِ کوره پزخانه کِش آمده و زده است بیرون ! زِکى هى ! وان هم با دوربینى به دست ؛ از ما چه میخواهى ؟ اى تو که ما را از حادثه ى چله نشینى موقوف کرده اى به این قفسه ى شیشه اى ؛ دست ها بریدى و انگشت ها تکه تکه بردى ؛ اى مَرد بنگر به روحِ زنى سرگردان که چگونه بر پیکره ى استوارش مات شده ! هى مَرد دوربینت را بچرخان به سَر هاى پُر صدایی که میگویند ( آب ) و تو بهشان میخندى . فال گیرِ پشت بازارچه میگفت تو به خزنده و درنده و جهنده و پرنده میشوى و در این بودنت صد صُوَرِ دهشتناک ! ما باور نکردیم . حالا که به تسخیرت درآمدیم خوب بنگر که ما صد سال دیگر تشنه و گرسنه بمانیم صدهزار صورتِ تو را از بَریم . گفته اند یک روز زنى تازیانه به تنت میزند آنچنان تا در بُنِ چاهِ کوره پزخانه بى هوش خواهى افتاد ؛ او دشنه ى تو را بر خواهد داشت و قفس شیشه اى ما را خواهد شکست … ما دست ها ؛ قلب ها و چشمهایمان را از اندوخته ى فیلم هایت قیمه قیمه کنان بیرونشان خواهیم آورد و مُشتى نگاتیو سوراخ و سوخته تحویلت خواهیم داد ... منتها ؛ پیشش ؛ قلم و قاشق تیز کرده تکه تکه ات میکنیم و رشته رشته ى رگ هاى پر رسوبِ تو را توى دهان میگذاریم و خوب میجویم . ما صد سال است گرسنه ایم . آیا صداى ما از نردبانى که پشت سرت هست به سقف نشست نکرد؟ هى تو!

no:30

تصاویر آثار مهردادختایی میباشد . 

 


 
comment نظرات ()