جزیره در کهکشان

 
دوئل .برنده ! اختتامیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۸
 

با توجه به این که ثانیه ها مثل برق و باد میگذره   و زمین تند تر از اون چه که فکرشو کنیم چرخ چرخ میزنه و دور ما و همه چیز پیچ میخوره و توی کهکشان قر و قمیش میاد و من وقت ندارم صبر کنم تا دوستا و دشمنایی که نیومدن امتیاز بدن بیان پس بسنده میکنم به امتیاز خودتون و خودم .

اون که منم به همتون یه ٢٠ میدم و از انتخاب صرف نظر میکنم تا کسی بایکوتم نکنه . اون که شماهایین که نظر دادین و اما برنده ی جزیره :علیرضا و بعد از اون محمد رضا است . علیرضا ی عزیز به تو تبریک میگم . طهران نیستی تا نسکافه رو ببری :) اگر میای که نسکافه و قهوه و سیگارت محفوظ اگر نه با محمدرضا یه دوئل کنید :)

از درخت ابدی ، سمیه ، طراوت ، ترنم ، شراره ، نادی و باقی...نهایت تشکر رو دارم . به زودی با داستان های جزیره ای و میس شانزه لیزه ای خفن به روز خواهم بود . پر از نگفته هام . این جشنواره نشون داد قضاوت کار سختیه و بار آخرمه که دارم از این کارا دست تنها میکنم گرچه همه شما کمکم کردید .

علیرضا....محمدرضا (لطفا به تفاهم برسید و به من بگید ممنون . )

 

 

پایان جشنواره ی جزیره ای


 
comment نظرات ()
 
 
Thierry Maulnier.... پنبه زنی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸
 

برای اولین باره که توی زندگی دچار آچمز شدن میشم . انتخاب (بهترین) کار ، وحشت ناک ترین کاره . مخصوصا وقتی توی جایی هستی که همه فکر میکنن تو علامه ی دهری و سخت تر میشه وقتی میبینی دست تنهایی و همه ی کارها برخلاف تصورت خیلی خوبن . دچار آچمز شدن شدم . قبل از هر چیز باید بگم خیلی دلم برای نوشتن داستان های میس شانزه  لیزه ایم تنگ شده و برای همین . میخوام زودتر برنده اعلام شه تا برگردم سر داستان ها و خبرها و تئاترها ...برای همین نظر خودم رو بی شرمانه و رک و رو راست در مورد کارها میگم . هر کس هم دوست داره گرت گیری کنه دعوا مرافعه راه بندازه و ادای میر غضب ها رو در بیاره بیفته جلو که خیلی دوست دارم حال آدمهایی که هیچ ربطی به بلاگ من ندارن و با نظرات یه کتی شون میخوان روی روانم اسکیت برن رو بگیرم .  از همه ی دوستان با بت دست تنها موندنم و نحوه ی انتخابم و روشم پوزش میطلبم . اما خب ...بریم سراغ مرحله ی یکی مونده به آخر.

 چون تعداد انتخاب هام از هر نفر یکسان نبود پس میزان جمع اعداد هم منصفانه نبود اما از آماری که دادید و سلیقه و سفاد خودم از هر نفر کار برگیزده اش رو انتخاب میکنم و میذارم . حالا بیاید و شما دونفر رو به عنوان برنده - غیر از خودتون- انتخاب کنید تا رای بگیریم.

نادی (پیام تلفنی )

متانت (داستان )

علیرضا (پیام تلفنی ) - علیرضا جان داستانت فوق العاده بود اما قرار بود 3 خطی باشه و منصفانه نیست بین بچه هایی که سعی در کوتاه نوشتن کردند داستانت رو قبول کنم چون داستانت خوبه و اگه برنده شی دلم برای باقی میسوزه پس داستانت با توجه به ارزش هایی که داره متاسفانه حذف میشه . )

ترنم (داستان )

سمیه (داستان )

طراوت (شماره 7 )

درخت ابدی (شماره 7 )

محمدرضا (داستان )

شراره ی عزیز ضمن تشکر از حضورت در جشنواره میخواستم بگم حیف این همه نوشته های خوبت نبود که به فارسی میشد . به دلیل نامتجانس بودن جنس نوشته ات که مختص به زبان میشه البته مجبورم در این مرحله ازت خداحافظی کنم و بهت سلام بدم برای اینکه پیدات کردم و میدونم بازم بهم سر میزنی و بچه ها هم بهت سر میزنن و شدی از اهالی جزیره . در مورد زبان ....فوق العاده بودی ... بهتره بگم منحصر به فرد اما چه فایده چون فقط تو بودی که انگلیسی نوشتی .  :)

لطفا دست به پنبه زنی و انتقاد از هم نکنیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم و از خود بگذریم و 2 نفر رو در کامنت دونی به عنوان بهترین ها اعلام کنید .

 

** قبلا در مورد نمایشنامه ی فوق العاده ی (عیش و نیستی) نوشته بودم . خوشحالم که اجراش در پیشه و صد در صد برای دیدنش به تئاترشهر خواهم رفت ،به  تمام کسانی که قصد دیدن این نمایش را دارند شدیدا توصیه میکنم این نمایشنامه را بخوانند و بعد بروند به دیدن اجرایش تا لذتش دو چندان شود . سال پیش خودم این نمایشنامه را از نشر نیلوفر به ترجمه ی ابوالحسن نجفی خریدم . این نمایشنامه اثر Thierry Maulnier(کلیک کنید )  فرانسوی است .

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرحله ی داوری +(شکار روباه )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

نه ، نمیخوام با حرف و حدیث هام کسی رو نفله کنم یا بگم خیلی واردم که به خودم جرات دادم و خودم رو دو دستی نشوندم سر جای داور ، شاید بیشتر دوست داشتم ببینم همه با هم وقتی روی یه مسئله ای فکر میکنیم چقدر متفاوتیم و به قشنگی همین تفاوت  پی ببرم و ببینمش . این جا همه میدونن که من آدم نرمالی نیستم ، دور از جون شما یه کم دیونه و گاهی بی ادبم هستم .  به نوبه ی خودم اقسام پاچه گیری ها رو بلدم و همین جا از همه ی کسانی که باس/ن فراخی باعث شد تا در جشنواره ی جزیره ای -که محکی بود همه جوره واسشون - شرکت نکنن بگم خیلی بده که آدم الدرم بلدرم از خودش صادر بکنه و در بیاره  و ادا اصول بیاد و این حرف ها . بودیم داداش دور هم چهار تا تست هم جواب میدادیم میخندیدیم بد بود؟  به هر حال من حوصله ی تر و خشک کردن احساسات دوستانی که در جشنواره ام از کامنت گذاری هم کوتاهی کردند ندارند و بر عکس از همه ی کسانی که وقت گذاشتند ، به هر دلیل این جزیره رو دوست داشتند ، اومدند و شرکت کردند تشکر میکنم و میگم :" قدرتو میدونم رفیق . "

 

قبل از هر چیز در پاسخ ها عجولانه بودن و بی حوصلگی و عدم جدی گرفتن جشنواره گه گاه به چشم میخورد که البته کاملا رفتاری هنجار و درست هست و خود من هم اگر بودم همین روش رو پیشه میگرفتم . میخواستم از یکی دو تا از دوستان بخوام برای این کار سخت داوری کنارم باشند که این طور که پیداست فعلا به نفعشونه این دور و بر نباشن - چون کار سختیه - و خدا بخواد توی آب های جزیره کوسه ها دارن میخورننشون . آمین ! برای همین من انتخابهام رو و نظر کوتاهم رو مینویسم و میخوام شما بیاید به این انتخاب ها از -١٠- امتیاز بدید . کسی که مجموعش از همه بیشتر بشه برنده و پرنده است .

برای دیدن جواب ها (مشاهده ی همه ی نظرات رو بزنید )

نادی : دوست عزیز ، روایت داستان شما طوری است که وقتی از جانب مرد مینویسی (مرد میفهمد که ...) قضاوت خودت را قاطی کرده ای باید میبود (مرد فکر میکند که ...مرد پیش خودش این طور فکر میکند که شانس هم ...) چون بعدا میبینیم که نویسنده یعنی خود تو شانس را دو دستی توی سینی اقبال یارو گذاشتی .کمی با روایت داستانکت مشکل داشتم عزیز جان . در مورد اس. ام. اس.... بنده واقعا از خنده منفجر شدم و دوستش داشتم . در مورد پیام گیر خب میشد فهمید که نه تلفن منفجر میشه نه چیزی از این دست خیلی جدی نبود .

داستان:داستان مردی که همه اش تو زندگیش بدشانسی می آره آخر  داستان بهش شانس رو می کنه اما اونی که بهش علاقه داره خیانت می کنه و  ول میکنه میره. مرد می فهمه که خوش شانسی یک توهمه و میره خودشو تو دریا می اندازه اما یک پری دریایی نجاتش میده و  عاشق هم می شوند یک ترانه با هم اجرا می رن و  بعدش با هم ازدواج می کنند و بخوبی و خوشی باهم سال های سال زندگی می کنند.
اس ام اس: اونقدرها هم که فکر میکردی آدم گهی نیستم! حالا بیا تا با هم ازدواج کنیم


تلفنی: این یک پیغام ضبط شده هست لطفا توجه داشته باشید که پیام گیر پس از گرفتن پیام (به سبک فیلم های پلیسی) پس از سی ثانیه منفجر می شود. پس حاشیه نرفته و اصل حرف خوتان را خلاصه و در یک جمله  پس از بوق! بیان کنید. باتشکر

متانت : تصدقت گردم جان من اگر جواب اس.ام .اسی ات برای شماره ی ١ (داستان ) بود که خیلی خوب بود . خیلی تعجب کدرم!!!!!!!! همین جا خودم با اجازه ی خودم جواب اس ام اس تو رو با داستان یر به یر میکنم .

دیشب خواب دیدم من و تو و همه ی و همه کسانی که میشناسم یک جای خیلی بزرگی هستیم...و قراره بهترین جایزه را به یک نفر بدن که همه در آرزوی داشتن اون جایزه هستن. تو دور تر از من نشسته بودی و به من کار زیادی نداشتی...هیچ کس دل تو دلش نبود و بی برو برگرد هر کس برای خودش دعا میکرد که اون جایزه ی یزرگ مال خودش باشه ...گردونه را که چرخوندن اسم من در اومد و من همونجا بدون مکث اومدم و اونو به تو دادم!این برای من کلی معنی داره برای تو چی؟

 

علیرضا : علیرضای عزیزم داستانت بیشتر از سه خط بود اما من به شخصه بسیار دوستش داشتم و خیلی خندیدم . خیلی تصویر دیدم . خیلی شسته رفته بود . ممنون ازت . آفرین . در بخش پیام تلفنی هم خوب بودی . دوستان بروند خودشان ببینند .

شماره1: قایق در نیزارها در حرکت بود، دخترک با چفیه ای که دور سرش پیچیده بود و یک دست لباس سربازی خودش رو به شکل رزمنده ها درآورده بود وسط قایق نشته بود، فرمانده با عصبانیت به او نگاه میکرد و مرنب زیر لب میگفت وسط اینهمه بمب و گلوله چه غلطی میکنی؟ صدتا پیغام و پسغام فرستادی! هم به تو هم به خانوادش جواب دادیم که سعید شهید شده! حالا خودت پا شدی اومدی اینجا که چی؟ دخترک فورن جواب داد شما که جسدشو پیدا نکردین! پس از کجا میدونی شهید شده؟ فرمانده فریاد کشید حرف نزن! جوابمو نده!  حالا همینم مونده که همه کارامو ول کنم بیفتم دنبال یه دختر که دنبال هیچی بگرده! قایق آروم از کنار سنگر سوخته رد شد، ناگهان دختر به آب پرید و به سمت سنگر شنا کرد! فرمانده فریاد زد داری په غلطی میکنی؟ اونجا تو دید دشمنه! الان همه رو به کشتن میدی! دختر وارد سنگر شد و گفت همینجاست! همنجاست! آخرین نامه ای فرستاد از اینجا بود، عکسشو واسم فرستاده بود! دخترک دستی به دیواره های سنگر کشید و  و سط سنگر دراز کشید و چشماشو بست، صدای فرمانده بلند شد که بیا بیرون الانه که اینجا رو بمباران کنن بیا!! که ناگهان خمپاره ها صدای فرمانده رو خفه کردند! سنگر نیمسوخت

شماره6: اگه دارین این صدارو میشنوید من در سه موقعیت هستم: خوابم، خونه نیستم و مُردم! بعد از بوق پیغام خودتون رو بذارید، اگه من در دو موقعیت اول بودم در اولین فرصت جوابتون رو خواهم داد و در حالت آخر تو اون دنیا جوابتون رو میدم!

ترنم عزیز : از بین شماره ها جواب ١ و ٧ تو را در بخش (مثلا کلاس بذارم )نهایی پذیرفتم و ازت برای اینکه در دقیقه ی نود وارد میدان زورخانه شدی تشکر میکنم.

1- درآغوش هم،بوسه هایی گرم،نوازشهایی بی بدیل،آرامشی عمیق،
گذر زما را متوجه نمیشویم،زنگ در به صدا در میآید،تا رسیدن آسانسور به طبقه 20 ام فرصت داریم لباس بر تن کنیم و بنشینیم!!

7- خب چیزی ندارم که ازش پنهان کنم یا احتیاج به اعتراف باشه خودش حتما دیده دیگه...برمیگردم میگم خدا جان حتما دیدی اونروز چه غلطی کردم ولی من کلا دوست دارم برم جهنم...چون میگن همه آدمهای با حال دنیا تو جهنمن...منم لطفا بفرست همونجا!!

 

سمیه جان : از بین شماره هایی که ارسال کردی خودم و میس شانزه لیزه ضمن تشکر از کامنت های سرشار از احساساتت شماره ی ١  را پذیرفتیم . (باریکلا انتظار نداشتم )

شماره 1: خط خط ...خط فقط خط می فرستی برام! یک ساعت است باهات حرف می زنم جوابم فقط یک خط راسته. خواستم بگم نگران هیچ چیز نباش. همه چیز رو به راهه.پول دیه ات به اندازه کافی بود. این دستگاه خط دیگه ای بلد نیست؟ دکتر می گه این زبون قلبته. کارت تموم شد بیا حیاط. دم در بیمارستان منتظرم.

طراوت نازنین : شماره ٣ و ٧ تو را خیلی دوست داشتم و از خلاقیت تو در کنار هم قرار دادن آن دو نفر بسی خنده ام گرفت و منحصر به فرد بودی . :)

3- فیلمنامه نویس که حتما باید خارجی باشه . منتها من اسماشونو بلد نیستم .اصلا میدم تیم برتون فیلمنامه رو بنویسه . ولی بازیگر ... دارم رو زوج هدیه تهرانی و جانی دپ فکر میکنم

7- ببین خدا! اینا گفتن نداره . خودت بهتر از خودم منو میشناسی . پروندم پیشت روئه . ولی دلم میخواد بهت بگم از اینکه خیلی از آدما رو رنجوندم متاسفم ... آره . فکر میکنم همین بزرگترین گناهم باشه . البته اگه میذاشتی بیشتر عمر کنم حتما گناهای باحال تری هم مرتکب میشدم . ولی راستش خوب شد که نذاشتی! خوب دیگه میخوام برم . چی ؟ چیزی ازت نمی خوام ؟ نه . راستش چرا . میخوام که اینجا دیگه دست از سرم برداری و راحتم بذاری . همین .

درخت ابدی عزیز - همان آسوریک خودم - : داستانت من را یاد فیلم زندگی یک معجزه است امیر کاستاریکا انداخت . ۶ عالی بود و ٧ هم پذیرفته شد .

1. به عکس سیاه و سفیدی از یک سریال قدیمی نگاه می کنم. دست و پای زن و مردی را بسته اند و آنها را مثل دو تکه چوب روی ریل قطار، کنار جنگل رها کرده اند.زن و مرد همدیگر را می بوسند. هیچ قطاری از این لحظه نمی گذرد.

6. سلام. مطمئن باشین کسی صدای شما رو نمی شنوه؛ پس پیغام بذارین.
7. خدایا، تو که از همه چی خبر داری. چرا خودتو کوچیک می کنی که ازم اعتراف بگیری؟

 

محمدرضای عزیز : دوست تازه ی جزیره ، ممنون از حضورت ، همه  دوستت داریم ، شماره ی ۶ و ٧ شما هم در این جشنواره ی جزیره ای همراه با بوی نارگیل و صدای قناری پذیرفته شد .

1) صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را در می‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابند.

6) سلام دوست عزیز! لطفاً با پیام گذاشتن برای من، وقتتو بیش از تلف نکن

7) خدایا! بزرگترین گناه من در دنیا همان گناه بزرگی است که به محمد، عیسی و موسی گفتی تا در جزوه هاشون بنویسند. حالا از تو طلب بخشش دارم!

شراره ی عزیز : دوست تازه ی من ، شماره ی ٢ را خیلی  دوست داشتم ای کاش معادل فارسیش رو پیدا میکردی چرا انگلیسی جانم ؟

Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence
.

 * نظر خودم را بعد اعلام میکنم *

نشد عکسی آپلود کنم به قول (ج) عکس خوبم برای این پست به دلیل نا معلومی به چوخ رفت .

***

نزدیک به یک سال از اجرای (شکار روباه ) میگذرد . بی صبرانه منتظر فرصتی بودم که دوباره عکس های این کار را از نزدیک ببینم . عکس هایی که اولین بار در وسعت سالن انتظار تالار وحدت به نمایش در آمد و این بار در گالری کوچکی !!! نمیدانم چرا بعد از این همه انتظار حاجت ما به این صورت بر آورد شد ! شاید اگر عکاسباشی صبوری به خرج میداد و میگذاشت عکس ها در گالری بزرگتری دیده میشدند بهتر بود . شاید که نه البته (حتما) . این یک ضد تبلیغ نیست . صادقانه باید اعتراف کنم از این که عکس هایی که دوستشان داشتم و پشت صفحه ی لپ تاپم با ذره بین بزرگشان میکردم را بناست در نگارخانه ی بومرنگ ببینم عصبانی هستم . برای دیدن ان عکس ها باید حداقل سه چهار متری از شان فاصله گرفت نه اینکه در ازدحام تماشاچی هایی که میایند گم شد یا به هم خورد . این حرف ها بدین معنی نیست که خدای نکرده نگارخانه را زیر سئوال ببرم . آن مکان محل مناسبی برای نمایش عکس های شکار روباه نیست . نه برای عکس ها مناسب است نه برای تئاتر شکارروباه مناسب است نه برای تماشاچیان . به هر حال گمان میکنم اگر صاحبان نگارخانه اندکی منصف بودند خودشان برای ادای احترام به عکس هاو  شکار روباه از نماش این عکس ها صرف نظر میکردند نه اینکه فرصت را غنیمت شمرده بدو بدو خبرساز میشدند . باری نمایشگاه برپا خواهد شد و دست من و تو از این تصمیم گیری ها کوتاه است حتی اگر حنجره  بدریم یا متعصب باشیم . بعد از یک سال فرصتی دست داده که دوباره از نزدیک با این عکس ها تجدید خاطره کنیم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
افتتاحیه ی (جشنواره ی جزیره ای ) × بولتن3
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۸
 

 

 خیلی خوشحالم که میخوایم با هم توی جشنواره ی جزیره ای شرکت کنیم . این پوستره جشنواره ی ماست . . . دزدیمش ...گرچه دایال آپ هستم و پدرم دراومد تا پیداش کنم ولی برای اینکه همه چیز این جزیره باید خاص و خوشگل و منحصر به فرد باشه فکر میکنم ، انتخاب پوستر مهم بود . خب ... حالا بریم سر اینکه در مورد چه چیزی این جشنواره رو راه بندازیم . من با توجه به چیزایی که توی کامنتها  بود و نقطه نظرهای شانزه لیزه ای خودم ، چند مورد رو مینویسم . متاسفانه باید در همه ی موارد شرکت کنید تا دیدگاه و سلیقه و خلاقیت ها سنجیده شه  در غیر این صورت هر کس اگر یک شماره رو انتخاب کنه پس رقابت بر سر چی خواهد بود آخه جان من ؟!اتفاقا در مورد جایزه ی جشنواره هم فکر کردم . خیلی باحال و با مزه و خوشمزه اس . . . بعد میگم چیه ! میدونید که همین جوری ولش نمیکنم . (برنده ی جایزه مهمون جزیره ی منه . . . توی کافی شاپی که بعدا میگم میتونه مجانی - به حساب جیب من ! (من بدبخت :) یه کافه موکی بخوره و من براش یه نخ سیگار کنار خواهم گذاشت و به طرز مرموزانه ای گارسون بهش محموله را تحویل خواهد داد جانا !

این جشنواره میتونه حالت مسابقه ای رو داشته باشه که شما خودتون رو توش محک بزنید ....برای همین همه ی موارد رو درست و حسابی بخونید و در مورد ش بنویسید . . . اصلا مهم نیست اگر ضعیف باشه . میخواهم از پشتش ببینمتون . . .خودتون رو ...خلاقیتتون رو .

١) هیجان انگیز ترین داستان سه خطی . (داستانی)

٢) اگر در موقعیتی باشید که فقط بتونید اس. ام . اس بزنید و کسی رو که ازتون متنفره ، عاشق خودتون کنید توی اس. ام . اس چی میزنید . (اس.ام.اس ی)

٣)اگر کارگردان و تهیه کننده ی  فیلمی بودید و مجاز به انتخاب فیلمنامه نویس و بازیگرمیشدید، چه کسانی رو انتخاب میکردید؟(سینمایی)

۴)اگر میخواستید نقش پدرسوخته ترین فرد روی زمین رو در بیارید از چه راه و روشی استفاده میکردید( خلق کاراکتر و قیافه و تکه کلام و دیالوگ ها ) ؟(نقش آفرینی)

۵)اگر میخواستید نقش لوند ترین زن دنیا را ایفا کنید از چه روش هایی استفاده میکردید (طراحی شخصیت- خلق کاراکتر-قیافه- تکه کلام و دیالوگ ها ) (نقش آفرینی)

۶)اگر بنا باشه روی تلفن پیامگیری صداتون رو ضبط کنید تا هر کس زنگ میزنه و تلفن روی پیامگیر میره صداتون رو بشنوه چی میذاشتید ؟ (خاص ترین و باحال ترین و شکیل ترین و طناز ترین جمله ها رو میخوام نه : "لطفا پیامتون رو بگذارید باهاتون تماس میگیریم " نه نه نه ؟ (تلفنی )

٧)اگر خدای نکرده مردید و خدا گفت به بزرگترین گناهت اعتراف کن :" چی میگید ؟ چه جوری میگید ؟ از خدا چی میخواهید ؟"(ماورایی)

 

* من برای داوری این کارها یه دستیاری چیزی شاید انتخاب کنم . حالا بماند . شما باید در این ٧ شماره شرکت کنید . از شماره ی یک شروع میکنیم و به شماره ی ٧ هم میرسیم . مهم نیست که دوستش ندارید مهم اینه که توش شرکت میکنید . پس زمانی برای اختتامیه نمیگذارم چون میدونم همه دغدغه های خودشون رو دارن و نمیتونن توی دو سوت بیان و پستم رو ببینند . تمام جواب ها رو در کامنت دونی بگذارید تا همه ببینند . نه ای میل باشه نه کامنت خصوصی . این جوری بهتره . پیشاپیش ممنون . اگر تا یکی دو روز از این جشنواره استقبال نشه این پست رو بر میدارم . اونم به جنم شما بستگی داره .

 

 

سپس نوشت داغ *** بولتن جشنواره با آبروریزی کیانیان آغازیدن گرفت .

اگر برید این جا میبینیدکه دنیای هنرمند نماها چه شکلی دارد . . . ابعادش چقدر کوچک است و تا حد باور نکردنیی سطحی . بعد از شنیدن و خواندن مطلب فوق الذکر.از این که عکاس باشی جزیره گاهی مثل من میتونه گرد و خاکی بگیره بسی کیفور شدم و به زعم خودم میخواهم به رضا جان کیانیان در همین شروع جشنواره ی خود خودمون یه چیزی بگم . پس با اجازه :

سلام رضا کیانیان عزیز

من ، شما را از خیلی کودکی یادم هست ، در فیلمی به کارگردانی حمید سمندریان ، همراه هما روستا ، نقش پزشک کلکی را ایفا میکردید . . . صدای داد و بیداد شما همچنان هم مثل همان وقت هاست . من خالی که شما روی صورت دارید را دوست ندارم چون با دیدنش یاد رابرت دنیرو می افتم نه یاد خود شما .رضا جان همه میگویند شما بازیگر بزرگی هستید . . .نمیدانم چرا هیچ وقت سمپاتی از نوع آرتیستیک با حضرت عالی برقرار نکردم  و نداشتم . . . چند بار جنابعالی را در صحنه ی تئاتر زیارت کردم . . .همیشه همان رضا کیانیان بودید . . . سنی از شما گذشته پدرم .بعد از طی الارضی که در این عرصه کردید و گاز دادید و تازیدید، بعد از این همه سال چند نقش را خوب ایفا کردید مثل نقشی که در فیلم حاتمی کیا داشتید در آژانس. . . یا باز هم در کنار حاتمی کیا بود که دیده شدید در روبان قرمز . . .و سومین بار در خانه ای روی آب . توشه ی شما و افتخار شما به انگشتان یک دست هم نمیرسد . میدانم که مدعی تکنیک و تیکتاک  و تاکتیک و تیک تیک  در عرصه ی بازیگری - کارگردانی - عکاسی - مجسمه سازی - نقاشی و بقول جناب موسوی نجاری  هستید نمیدانم چرا هیچ کدامشام را ناب ندیدم . نه اینکه از شما بدم بیاید . هیچ وقت جای دایی خسروی ما را نمیگیرید . و وا مانده ام هاج و واج که در این دیار فانی چطور در جایی که بهروز وثوقی هنوز (هست ) و (نیست) نشده افرادی چون شما به خودشان اجازه میدهند مثل دوره ی ناصرالدین شاهی لقب بگیرند!!! چه رسد به این که با نگاه کوچک و سطحی خود بخواهند حرفه ای را به دیده ی حقارت دیده و خودشان را دلقک مجلس کنند. بلکه مطبوعات حرف جدیدی از علائم پیری و زوال عقل در موردشان بزنند . بیایید من هم حرفش را زدم تا نشکند چینی کره ای دل نازکتان ای هنرمند والا مقام ! من با هنرمند نما جماعت خیلی گشته ام ...رفته ام آمده ام خوابیده ام بیدار شده ام پیر شده ام جوان تر شده ام ....میدانید رضا جان  جریان از این قرار است که دنیای آدم هایی مثل شما مثل پستوی آلونک یک روستایی تنگ است ... به حقارت کارتون کارتون خواب ها ...به کوچکی پیله ی پروانه است دنیای شما و وا اسفاها که مدعی و سکان دار ما شماها باشید . وا وی لا !نخواستم سخن ساز کنم تا فالش بزنم و گوش هنری شما را خراش دهم و از این کارها ... خواستم گوشتان را بپیچانم و بگویم گاهی غرور در سنین میانسالی مثل علف هرز در هنری ها رشد میکند .کاش بدانید که باید برای این غرور فکری بکنید چون شما نه میتوانید تنگسیر را بازی کنید نه گوزن ها را نه داش آکل را نه هامون و کیمیا را شما همیشه فقط (یک رضا ) بودید. باشد که بار آخرتان باشد . بد جوری همین یه چیکه آبرو یتان را بردید و خوشا به حالتان که من آن جا نبودم ...توی سالن تا برای اینکه موسوی خان سالن را ترک کرد سوت بزنم و برای دلقک بازی شما هو بکشم . همینک بلاگ من شما را معروف تر کرد . بروید و خوشحال باشید . 

 

 

 

ارادتمند شما

 

میس شانزه لیزه

 

***

بولتن 2

یادآوری

دو سانس 17 و 19:30

تالار اصلی مولوی-9 بهمن 1388

قتل آقای کاف

نویسنده : جمشید خانیان

کارگردان : جواد روشن

بد نیست ، میریم ، کاری میبینیم ، میایم همگی همین جا نظرهایمان را میگذاریم ، پنبه زنی راه میندازیم و یاد میگیریم که از هم حمایت کنیم . البته آقای نویسنده و کارگردان باید بدانند که چه بخواهند چه نخواهند کتک خورند و باید دست به سینه، فقط نظر ما را بشنود اگر دلشان خواست بعدا یک جواب در نامه ی سرگشاده هم به ما بدهند .

***

پیش بینی میکنم خودم برنده ی این جشنواره بشم چون خوب میدانم هیچ کسی حال و حوصله ی چلاندن خلاقیت و وقت خود را ندارد .

یادم بندازید با یک ماجرای فریب کاری به روز کنم .

***

بولتن ٣

سلینجر عزیز ، وقتی فیلم (پری ) داریوش مهرجویی را دیدم هیچ وقت نفهمیدم که پری اقتباسی بوده از فرانی و زویی تو ... از زمان دانشگاه ، تمام کتابهایت در قفسه ی کتابخانه ام جای گرفت و نه تنها یک بار بلکه چندین بار ورق خورد ، در ایران همه دوستت داشتیم و داریم تو میدانستی ؟. . .کاش تو میدانستی ! وقتی خبر فوت تو را شنیدم با تمام وجود دلم تنگ شد ... انگار که تو همه ی آن زن هایی که لاک میزنند و سیگار میکشند و گاهی لوند و گاهی احمقند را تنها گذاشتی . . . همه ی آن آدم ها- آن سرباز ها- آن نقاشها و شاعر ها در جنگل واژگون - ناتوردشت- فرانی و زویی - دلشان برایت تنگ میشود . گاهی فکر میکنم خودم هم یکی از ان ها هستم بودم و خواهم بود ... روحت شاد . 

در این جا میتوانید  زندگی سلینجر از نگاه زن های تاثیرگذار زندگی او را بخوانید .

خوش به حالت که کم حاشیه بودی !

** 1) آخرین زمان ارسال آثارتان به این جشنواره ی کوچولوی جزیره ای یکشنبه شب است . 

2) گرچه کسانی که انتظار داشتم در شرکت این جشنواره پیشتاز باشند ، پس تاز هم نبودند اما ممکن است برای داوری ازشان کمک بخواهم . شق دیگر داوری امتیازی است که شما به کارهای دوستان میدهید . به این ترتیب که از دوشنبه جواب ها را یک به یک میگذارم و امتیاز ها را از ده . در نهایت جمع امتیاز هر کسی از مجموع 7 شماره بیشتر بود برنده و پرنده است . 

حرفی نیست تا به زودی . 

(به زودی با یک خبر جانانه به روز خواهم شد )

*** 

    

 


 
comment نظرات ()
 
 
جشنواره ی جزیره ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

درمیان قاب عکس های اشخاص شاخص و شخیص نشسته بودم و مثل یک دختر خوب داشتم به نصیحت پدربزرگانه ی پیرمرد گوش میکردم . پلک های هشتاد ساله اش را باز کرد و با دهان بی دندانش ، با صدایی که از ته قبرستان خاطره ها میامد به من گفت :" قیچی اش کن . بعضی آدم ها مثل فریم های اضافه هستند که توی مونتاژ باید درشون آورد ...قیچی اش کن . زندگی زیباست . " فکر کردم مگه همه ی ما توی زندگی ، مونتاژ شده و دکوپاژ شده و بی نقصیم . .. پیر مرد ادامه داد :" از هر چیزی توی دنیا دو تاست ، زن - مرد ، زیبایی- زشتی، سفید- سیاه، خوبی، بدی ..." پیر مرد میگفت و خسته نمیشد . . .خاکستر سیگارم را در اتوی عهد قجری ریختم و همچنان به چشم های کم سوی پیر مرد چشم دوختم . پیرمرد از توی دفترچه اتود من بیرون آمده  و به عینیت درآمده بود . . . یک داستانی که نوشته بودم و حالا میدیدم . . .ماجرا از قبل وجود خارجی داشته . . . دفترچه اتود من مثل گنجینه ای است که همیشه همراه من هست و مثل فریم دوربین عکاسی لحظات را ثبت میکند . دیالوگ ها را میشنود . طرح آدم ها را میزند و بعد توی داستان هایم نشان داده میشود و در اداره ی ارشاد همه اش قیچی میشود . دفترچه اتود من پر از خاطراتی است که به واقیعت پیوسته و واقعیاتی که خیال بوده . پر از توهم و سایه روشن .

بهمن شد و هنوز اثری از برف نیست . زمستان بی برکتی شده . هوا مثل عید ، دلگیر و آفتاب هم که با پر رویی میتابد ...جیک جیک پرنده ها.... مبادا که فکر کنند بهار شده و ج ف ت گیری کنند ! . . . فصل آخر سال 88 هستیم . تقویم 88 به سرعت ورق خورد و روزهای آخر  با تلخی فراوان ،با مرگ و زلزله و قهر دادار گذشت . زمستان وقیح شده و ابر ها سردشان نمیشود . باید فکری کنیم . برف را دعوت کنیم بلکه این روزهای مرده با کفن سفید در خاطرات 88 دفن شوند نه مثل مرده ای بی کفن و   بی گور .

بهمن شد و ماه خاله زنکی جشنواره های ال و بل فرا رسید . جشنواره موسیقی- تئاتر- فیلم . جشنواره هایی بی برکت ... خشک و خالی . . . افسرده شدم . باید یک جشنواره  ی  جزیره ای بر پا کنم و بلیطش را پیش فروش کنم و به داوری آثار بنشینم . اما چه جور جشنواره ای ؟ عکس ، ایده ، هیجان انگیز ترین جمله ؟ خفن ترین اس ام اس؟ داستان دو خطی ؟ سورپرایز ترین پست بلاگ ؟ ... یا هم چهار تا گزینه بگذارم و شما بشوید داورش و ببینیم چه کسی رای میاورد (البته از هر کامنت بی آدرس و ناشناسی دوری ورزیده و به شناس ها بها میدهیم تا معلوم شود که عدالت برقرار شده و همه چیز صادقانه پیش میرود ) جایزه اش هم .......جایزه ی این جشنواره ی جزیره ای هم باید یک چیز مجازی باشد .... مثلا برنده باید یک موضوع به من بدهد تا در موردش بنویسم . هر چقدر سخت . خفن . همان قدر بهتر....خلاصه یک همپین کارهایی .. 


 
comment نظرات ()
 
 
تجریش یا تکزاس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۸
 

متاسفم !

اگر بخوام صادق باشم و همه چیز رو عین بچه ی آدم ، از سیر تا پیاز تعریف کنم باید بگم  از اون جایی که سرم درد میکنه واسه ماجراجویی و (دیدن) ، و اساسا از کنار اتفاقات اطرافم به سادگی یک پیشی نمیگذرم !!! دیدن تصاویری که در میدان تجریش مو به تنم سیخ کرد و شاخ در سرم در آورد و انگشت به دهانم گذاشت ، حسابی کفری و کلافه ام کرد طوری که برای اولین بار توی خیابان معرکه گیری کردم و از بقال و چقال پرس و جو کردم و الان افسوس میخورم که چرا ضبط و دوربینم همراهم نبود تا از لجنزار مشاهده شده یادگاری جانانه ای بگیرم و تنگ باقی فاضلاب بگذارم .

متاسفم !

قبل از غروب آفتاب بود . به کفایت (تابلو) بودم .از راه دوری بر میگشتم ، موهای بادمجونی م رو که فر سیم تلفنی کرده بودم دورم ریخته بودم و شال زرد قناریم سرم بود، یه سارافن سورمه ای با یه ژاکت سورمه ای بلند که بیشتر مثل عبا بود ، تنم بود . چکمه و کیفم قهوه ای سوخته بود و مداد چشم سورمه ای رنگم بیش از حد از خط خارج شده بود و مشخص بود این ژولیدگی دلیلش خستگی بیدار شدن صبحگاهیه که من بهش عادت ندارم . با یکی از دوستام میدون تجریش رسیدیم و داشتیم آروم قدم میزدیم . دقیقا رو به روی امام زاده صالح که ترمیناله و کنار اون ترمیناله یه پارکینگه و کنارش یه کوچه ی یه طرفه اس ، صدای شلنگ تخته انداختن رودخونه رو شنیدم . به دوستم گفتم بیا بریم ببینیم آب رودخونه کم شده یا زیاد ! رفتیم . قبل از رسیدن به اون جا دود سیاهی توی هوا پیچ میخورد . فکر کردم دارن آشغال ها رو آتیش میزنن . با عجله رفتم نزدیک پل تا ببینم این دود چیه . زیر پل عده ای رو دیدم که دارن کارتون آتیش میزنن . مدتی به آتیش خیره شدم و یاد خاطره ی تلخ ١٧ فروردین خودم افتادم . دوستم دستم رو گرفت ، ترسیده بودم . بعد که دقت کردم دیدم زیر پل چند عدد آدم مشکوک در حال رفت و آمد و خرید و فروش مواد هستند . دوستم گفت بیا بریم این جا وای نستا مگه نمیبینی دارن چی کار میکنن ...میان دنبالمون میکشنمون ها ...گفتم تو برو من میخوام ببینم مگه توی روز روشن میشه این قدر راحت...........

دیدم به مرور رفت و آمد ها زیاد شد . جا به جا شدم و نزدیک تر رفتم . چند نفر لنگ لنگان و خمار اومدند . چیزی از لای دیوار برداشتند و با هم حرف زدند . با چشمان از حدقه در اومده داشتم نگاشون میکردم . دیدم زیر پل کارتون خواب های زیادی مثل مور و ملخ کنار هم دراز به دراز افتادند و دارن با وا    فو       ر   بعله ....نزدیک تر رفتم . دو سه نفرشون به من خندیدند . موهای سیم تلفنی م توی هوا پیچ میخورد و توی دهنم خشکم رفت. آب دهنم رو قورت دادم  . بعد دست به سینه  شدم سرم رو بالا گرفتم تا فکر نکنن ترسیدم . چند قدم نزدیک تر شدم . دیدم دو سه نفر دارن برا ی هم ، توی دست هم ، سرنگ میزنن و روی زانو هاشون ویبره شدن .هنوز هوا روشن بود . مردم از کنارم رد میشدن و انگار نمیدیدن داره چه اتفاقی میفته.... دو سه تا پسر که ظاهرشون پولدار میومد مثل زور گیر ها اومدند، ساقی شون کف دستشون یه چیزی گذاشت و اونا رفتند . غروب تر که میشد ، صدای اذان که میومد شلوغ تر میشد . فهمیدم مخصوصا کارتون ها رو آتیش زدن که بوی موادشون نپیچه . دو قدم جلو تر چند تا ماشین پلیص وایساده بود . من ماتم برده بود . چه پارادکسی ! بعد به رودخونه نگاه کردم که با خودش سرنگ و قاشق و خیار له شده میبره . دوستم گفت بیا بریم . داد کشیدم تو برو من نمیام . بیچاره موند . پا به پای من .  رفتم جلو تر . بغضم گرفته بود . باد سیلی میزد به صورتم . دو تا پسر که حدودا بیست و دو بیست و سه ساله بودند داشتن هروئین میکشیدن . با آلومینیوم و لامپ شکسته ...ترس برم داشت . خاطرات تلخم زنده شده بود . یکی از اون پسرها به قدری زیبا بود که مطمئنم اگر روزی مثل علیرضا آقاخانی از کنار ماشین تهیه کننده یا کارگردانی میگذشت هنرپیشه اش میکردند . خیلی جذاب بود . با چشمهای خمار و بی جونش زوووووم کرد روی من . داشت آتیش بازیش رو میکرد . نمیدونستم کی میخواد فکش رو تکون بده برای همین من شروع کردم به حرف زدن . گفتم :" چی کار داری میکنی پشت اون آشغالها؟" با عصبانیت بی جونی انگار که به صداش هم وزنه آویزون کنن گفت :" به چی نگاه میکنی ؟ " گفتم :" به تو . " گفت :" برو " گفتم :" تو رو بذارم و برم؟" زهر خنده ای زدم و زدم به خنده و گریه . دوستم دستم رو میکشید . گفت :" بهت میگم برو. " گفتم :" میخوام بدونم چی داری میکشی "گفت :" میخوای چی کار عوضی ؟! " گفتم :" منم میخوام با تو بکشم عوضی بازی در بیارم عوضی." پسره گفت :" گم شو ." نتونستم گم شم . جلوی چشمم کارش رو کرد . دیگه نگام نکرد . دستم رو چنگ کردم . دو تا از دلال ها منو نشون کردن و اومدن طرفم . دوستم دستم رو کشید . گفتم تو برو من نمیام . دو تاشون اومدن نزدیک . با چشم غره و دو تا حرف رکیک خواستند عصبیم کنن که برم . اما با دوستم شروع کردم به فرانسه حرف زدن . اون دو تا یه کم ما رو زیر نظر گرفتن و رفتن . هوا تاریک شد . رفتم توی بقالی ها و لوازم تحریر فروشی همون بغل و مثل دیونه ها گفتم شما ها این بغل رو دیدید ؟...این عوضی ها رو میبینید و دارید کاسبی میکنید ؟ الحق که کاسبید ." گفتن :" خانم صد بار زنگ زدیم ...اومدم بردن فردا پس آوردن ." باورم نشد . یکی از مغازه دار ها گفت :" یه دفعه یکیشون که داشت توی پاش میزد و وسط پیاده رو شلوارشو ....من بهش چشم غره رفتم . عصر اومدم دیدم لاستیک های ماشینم رو چاقو زدن و تهدیدم کردن ...ما دیگه عادت کردیم ...شما انگار مال این محل نیستی ؟" داشت حالم بهم میخورد . نشستم همون جا و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به گریه که زیر پوست شهر چه خبره ؟ خدا چه خبره ؟


 
comment نظرات ()
 
 
مونالیزای شانزه لیزه ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸
 

میس شانزه لیزه ، روی صندلی عسلی کنار خیابان نشسته بود و با نگاه عاقل اندر سفیهی به آقای نقاش که بالا سرش نشسته بود و عدلیه میخواند نگاه میکرد ، مرد که جزو نقاش های خیابانی محسوب میشد و همچین هم مقام شامخی نداشت خیلی از خودش و کارهایش و هنر کشف نشده اش تعریف و تمجید میکرد، کلاه سوراخش را عقب و جلو میگذاشت و با دست های رنگ روغنی اش سیبیل حنایی رنگش را میچلاند و از نفرینی که به هنرمندان شده حرف میزد و در آخر به میس پیشنهاد داد که برایش مدل شود . مرد نقاش همین جور که داشت کاریکاتور میس را با رنگ روغن آبی جلا میداد و چشمهایش برق میزد بی اینکه به میس نگاه کند پرسید :" نظرت چیه ؟ تو میشی مونالیزای من ...مونالیزای شانزه لیزه ...من پول خوبی بهت میدم ...هان ؟" میس از روی صندلی بلند شد و دستمال گردنش را محکم کرد و گفت :" اگر اول پولش رو میدی حرفی نیست ! " مرد که دماغ بزرگی داشت که انگار لانه ی زنبور ها رویش ساخته شده بود تا مردم را بخنداند با آن دماغ به میس نگاه کرد و گفت :" واقعا؟"  و دماغش چند بار لرزید مثل ژله . میس از کوره در رفت و گفت :" برو بابا تو این کاره نیستی تف هم کف دستت نمی اندازم اینه کاریکاتور من ؟ فک من این شکلیه ...لب هام ...خدایا!" میس زد به چاک و مرد نقاش در حالی که با رنگ روغن قرمز پشت کاریکاتور آدرس آتلیه اش را مینوشت بدو به سمت میس رفت  و به هر زور و ضربی بود کاریکاتور را دست میس داد . یک شب که میس ذهنش حسابی سرگرم بافتن هذیان بود و همسایه ها رفته بودند تعطیلات فکر کرد بد جوری دلش میخواهد برود پیش مرد نقاش چون به ماجراجویی اش می ارزید . برای همین یک کلاه بابانوئل روی سرش گذاشت و دامن هفت طبقه ی اسپانیایی اش را پوشید و موهایش را از دو طرف گیس بافت و رهسپار آتلیه شد .آتلیه ته دنیا بود ، هیچ کس توی خیابان های یخ زده نبود تا درپیدا کردنآدرس آتلیه کمکش کند . فکر کرد توی این محله ی بی در و پیکر ممکن است ماجراجوییهای خفنی برایش پیش بیاید تا هیجان زده اش کند اما محض رضای خدا یک موش هم توی خیابان نبود تا او ازش بترسد ، دراکولاها هم رفته بودند تعطیلات . بالاخره به کلبه خرابه رسید . جایی که نم و نمور بود و طوسی و آبی و بوی قارچ ازش بلند بود نزدیک تر که میشدی بوی نفت و تربانتین . در باز بود و پیر مرد اسقاط با آن دماغش و موهای زرد ش که شبیه لیف های وطنی خودمان بود با قلموی بزرگی به اندازه ی یک جارو منتظر ایستاده بود . گفت :" مونالیزای من ...میدونستم میای ...بیا تو ." میس شانزه لیزه که با حرکات باله پرواز کنان پشت پاویون آتلیه میرفت توی هوا سوت میزد و به ریش موهای زرد مرد میخندید . البسه را جملگی کند و بی اینکه اجازه دهد نقاش به او فرم بدهد ، رفت و یک سطل رنگ طلایی پر از اکلیل را خالی کرد روی تنش و شروع کرد به به هم ریختن آتلیه . مرد با آن دماغش که تو گویی هر لحظه ممکن بود کنده شود دنبال مونالیزایش میدوید و مثل سگ پشیمان بود که همچین کسی را دعوت کرده  .میس شانزه لیزه در حالی که رنگ لجنی را به در و دیوار میزد گفت :" نقاش ها که از کثافت کاری خوششون میاد . فرم بهتر است یا محتوا ؟ بدو بیا دنبال من پیزوری ..."پیرمرد اسقاط جاروی قلمویی اش را پرت کرد سمت میس شانزه لیزه و میس در جا خشک شد . مرد بوم را کشید جلو و از حالت مجسمه مانند او نقش کشید . مرد نقاش نمیدانست که میس توی ذهنش نقشه ی بریدن بینی لانه زنبوری او رامیکشد برای همین مدام میگفت :" مونالیزای من ...مونالیزای من ..." کار که تمام شد . میس مثل کوزه ی گلیی که بشود بهش شکل بخشید تکان خورد و گردنش را شکاند و گفت . اگر ازتابلو بدم بیاد دماغت رو میبرم . نقاش گفت :" دماغ من چه کار بدی کرده ؟" میس گفت :" زیادی بزرگه ....زیادی لوست کرده ...من میخوام کسیکه مونالیزای میس شانزه لیزه ای رو کشیده یه فرقی با دیگران داشته باشه اونم اینه که دماغ نداشته باشه ." مرد سکه ها را پرت کرد طرف میس . میس دید سکه ها چسبید به تنش . خندید و گفت  مطمئنم اگه دماغت رو بکنم راحت میشی . از توش کلی زنبور میزنه بیرون حالا ببین . نقاش اوضاع را پس معرکه دید و زد به چاک اما دید ناگهان میس روی قلم موی جارویی اش عین مری پاپینز نشسته و با یک کاتر دنبال او تو ی خیابان های شانزه لیزه میگردد و پرواز میکند و میخندد . از تن میس اکلیل روی سنگفرش خیابان میریخت . بلند بلند میخندید و سر آخر دماغ نقاش را برید و از توی دماغش یک کندوی عسل و صدها زنبور خلاص شد . فردایش نقاش به صورتش نقاب زد و تابلوی مونالیزای شانزه لیزه ای اش را به ثروتمندترین کلکسیونر پاریس فروخت و با پولش دور دنیا را گشت و هیچ وقت دماغش را عمل نکرد و آدرس میس را پیدا هم نیافت .


 
comment نظرات ()
 
 
شهاب حسینی توی قبر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸
 

 

نمیخوام آدم ضد حالی باشم و حال گیری کنم .نه . اما خب گفتنش هم بد نیست . بالاخره بعد از هر (یکی بود - یکی نبود) ی یه (میرن آدم هاااااااااا از اون ها فقط خاطره هاشون به جا میمونه ) می مونه .  بعد از اینکه از آب و گل در اومدی ، بعد از اینکه خون نه نه آقات رو توی شیشه کردی و جفتک چهارگوش انداختی ، بعد از اینکه دل دختر همساده رو بردی و هر کار خواستی کردی و زدی به چاک بعد از همه ی گندی که بالا آوردی ، نه نه ی  تو که میبینه نمیتونه جمع و جورت کنه آستین بالا میزنه و واست دوره میفته خواستگاری که پسر شاه شمشادم زندگیش عین یه آینه پاکه و از سیر تا پیاز زندگیش اینه ..آ...بعد هم دختر آفتاب مهتاب ندیده رو عقد میکنی و میری در مغازه و میشی یه پارچه آقا و همه ی همتت رو میکنی که پول مردم رو بالا بکشی و دندون های پدر دختری که همسادتون بوده رو خورد کنی که بگی    اون وسط یه چیزایی هست که بهش میگن مخت(برعکسش کن ) آی آی چه دنیای کوچولویی داری تو . بعد شکم عیال بالا میاد و سه چهار تا توله پس میندازه و تو قیافه ت میشه عین برج زهرمار و یه روزی به خودت میای که این دستت به اون دستت میگه گ.. خوردم .واسه یه لبخند یه خانم هلو که در بزازی واستاده دلت میریزه و فیلت یاد هندستون میکنه و از جا در میری و میری خونه با عیال دعوا میگیری که اه اه چه زشت و پیری دستات مثل چنگگ میمونه از بس زمخته و بعد از چند صباحی هم ریغ رحمت رو سر میکشی و میری اون دنیا . به رگ غیرت کسی بر نخوره ، تویی که تا دنیا اومدی رفتی توی کوک پسر همساده و آقای حکایتی، تویی که وقتی رفتی توی کوک میلیونر زاغه نشین و بعد هم بهش خیانط کردی و وانمود کردی هیشکش نمیفهمه ، تویی که هر چی رشته بودی پنبه شد و همه ی آرزوهات به باد رفت شهاب حسینی رو ندیدی ؟ ندیدی که رفته توی قبر خوابیده ... دیدی چه راحت رفته توی قبر خوابیده ؟ یه لحظه خودت رو بذار جاش . میتونی تو هم بری توی قبر بخوابی ؟ تا حالا فکر کردی چه جوری میمیری ؟ با ایدز ؟ با تصادف ؟ با سرطان ؟ با آلزایمر ؟ با خودکشی؟ با دیگر کشی؟ با کهولت سن ؟ با چی؟ فکر کردی وقتی میمیری خاکت میکنن ، روت سنگ لحد میذارن ....فکر کردی بعدش چی میشه ؟ میدونی دنیا خیلی بی رحمه ... کوتاهه ... بعضی از آدم ها اینو نمیگیرن فکر میکنن هنوز دوره ی رومئو و ژولیته ... عشق هاشون تاریخ مصرف داره و دزدی هاشون سر به فلک میزنه . بعضی آدم ها خیلی دنیای کوچیکی دارن با چیزای پوچ خوشحال میشن و فکر میکنن اگه مردن براش همه سینه زنی میکنن و غم میخورن . من که تف هم روی قبر همچین آدمی نمیندازم . آدمی که دل بشکنه ، پول بدزده ،‌تهمت بزنه ، غیبت بکنه باید بره ته جهنم .فکر نکنی آدمی هستم که باور هام کامله ها .. اما پیش خودت فکر کن یکی هر تری میخواد بزنه بعد هم بمیره این که منصفانه نیست . باید یه جهنمی وجود داشته باشه . حتما باید داشته باشه . مثلا اون کفتاری که میاد گوشی موبایل منو میدزده باید یه جوری متنبه بشه ، اون عوضیی که بخاطر پول از پشت بهت خنجر زده باید مجازات بشه ، اونی که دروغ گفت از همه بد تر باید دهنش سرویس شه ،   همین جوری تفریحی بیا بریم بخوابیم توی قبر . پایه ای ؟

 

سپس نوشت :

قبل از اینکه بخوام این جا تبلیغات راه بندازم باید بگم (جمشید خانیان ) وقتی من ، سال اول دانشگاه ، ادبیات نمایشی میخوندم استادم بود و نیم ساعت آخر کلاس رو هم به برون ریزی و اعترافات روی صندلی قرمز اختصاص میداد که تنها کسی که هیچ وقت نتونست روی اون صندلی بنشونه من بودم ...ما با ایشون روی کلیله و دمنه کار میکردیم و برام خیلی جالب بود که ایشون پارسال در ملاقات یکی از دوستانم احوال بنده رو جویا شده بود .یعنی چه حافظه ای ؟شاید هم من خیلی تابلو بودم نمیدونم.  خیلی کنجکاوم بدونم نمایشنامه ی ( قتل آقای کاف )ش در مورد چیه ؟ و چطوریه ؟و خیلی هم کنجکاوم بدونم جواد روشن چه جوری کارگردانی این متن رو انجام میده ، چون بترکه چشم حسود یکی از نمایشنامه های توپم رو رسوندم بهش ، و همین جا ازش میخوام  بهم    قول اجراش رو بدهنیشخند گرچه که ممیزی هاش سرسام آوره و جناب روشن باید بره به جنگ حضرت فیل تا بتونه اون متن شاهکار من رو به اجرا در بیاره. اما خب از من هم همین جا گفتن بود . خودم هم یحتمل میرم تا ببینم کار چه جوریه . برای اینکه بخواهید عکس های پشت صحنه و تمرین کار رو ببینید باید برید این جا و من قبلش بهتون توصیه میکنم پست (نمیدونم چرا دلم تنگ میشه ؟)اش رو بخونید و به مصیبت های کاری تئاتری های بیچاره پی ببرید .

 


 
comment نظرات ()