جزیره در کهکشان

 
تجریش یا تکزاس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸
 

متاسفم !

اگر بخوام صادق باشم و همه چیز رو عین بچه ی آدم ، از سیر تا پیاز تعریف کنم باید بگم  از اون جایی که سرم درد میکنه واسه ماجراجویی و (دیدن) ، و اساسا از کنار اتفاقات اطرافم به سادگی یک پیشی نمیگذرم !!! دیدن تصاویری که در میدان تجریش مو به تنم سیخ کرد و شاخ در سرم در آورد و انگشت به دهانم گذاشت ، حسابی کفری و کلافه ام کرد طوری که برای اولین بار توی خیابان معرکه گیری کردم و از بقال و چقال پرس و جو کردم و الان افسوس میخورم که چرا ضبط و دوربینم همراهم نبود تا از لجنزار مشاهده شده یادگاری جانانه ای بگیرم و تنگ باقی فاضلاب بگذارم .

متاسفم !

قبل از غروب آفتاب بود . به کفایت (تابلو) بودم .از راه دوری بر میگشتم ، موهای بادمجونی م رو که فر سیم تلفنی کرده بودم دورم ریخته بودم و شال زرد قناریم سرم بود، یه سارافن سورمه ای با یه ژاکت سورمه ای بلند که بیشتر مثل عبا بود ، تنم بود . چکمه و کیفم قهوه ای سوخته بود و مداد چشم سورمه ای رنگم بیش از حد از خط خارج شده بود و مشخص بود این ژولیدگی دلیلش خستگی بیدار شدن صبحگاهیه که من بهش عادت ندارم . با یکی از دوستام میدون تجریش رسیدیم و داشتیم آروم قدم میزدیم . دقیقا رو به روی امام زاده صالح که ترمیناله و کنار اون ترمیناله یه پارکینگه و کنارش یه کوچه ی یه طرفه اس ، صدای شلنگ تخته انداختن رودخونه رو شنیدم . به دوستم گفتم بیا بریم ببینیم آب رودخونه کم شده یا زیاد ! رفتیم . قبل از رسیدن به اون جا دود سیاهی توی هوا پیچ میخورد . فکر کردم دارن آشغال ها رو آتیش میزنن . با عجله رفتم نزدیک پل تا ببینم این دود چیه . زیر پل عده ای رو دیدم که دارن کارتون آتیش میزنن . مدتی به آتیش خیره شدم و یاد خاطره ی تلخ ١٧ فروردین خودم افتادم . دوستم دستم رو گرفت ، ترسیده بودم . بعد که دقت کردم دیدم زیر پل چند عدد آدم مشکوک در حال رفت و آمد و خرید و فروش مواد هستند . دوستم گفت بیا بریم این جا وای نستا مگه نمیبینی دارن چی کار میکنن ...میان دنبالمون میکشنمون ها ...گفتم تو برو من میخوام ببینم مگه توی روز روشن میشه این قدر راحت...........

دیدم به مرور رفت و آمد ها زیاد شد . جا به جا شدم و نزدیک تر رفتم . چند نفر لنگ لنگان و خمار اومدند . چیزی از لای دیوار برداشتند و با هم حرف زدند . با چشمان از حدقه در اومده داشتم نگاشون میکردم . دیدم زیر پل کارتون خواب های زیادی مثل مور و ملخ کنار هم دراز به دراز افتادند و دارن با وا    فو       ر   بعله ....نزدیک تر رفتم . دو سه نفرشون به من خندیدند . موهای سیم تلفنی م توی هوا پیچ میخورد و توی دهنم خشکم رفت. آب دهنم رو قورت دادم  . بعد دست به سینه  شدم سرم رو بالا گرفتم تا فکر نکنن ترسیدم . چند قدم نزدیک تر شدم . دیدم دو سه نفر دارن برا ی هم ، توی دست هم ، سرنگ میزنن و روی زانو هاشون ویبره شدن .هنوز هوا روشن بود . مردم از کنارم رد میشدن و انگار نمیدیدن داره چه اتفاقی میفته.... دو سه تا پسر که ظاهرشون پولدار میومد مثل زور گیر ها اومدند، ساقی شون کف دستشون یه چیزی گذاشت و اونا رفتند . غروب تر که میشد ، صدای اذان که میومد شلوغ تر میشد . فهمیدم مخصوصا کارتون ها رو آتیش زدن که بوی موادشون نپیچه . دو قدم جلو تر چند تا ماشین پلیص وایساده بود . من ماتم برده بود . چه پارادکسی ! بعد به رودخونه نگاه کردم که با خودش سرنگ و قاشق و خیار له شده میبره . دوستم گفت بیا بریم . داد کشیدم تو برو من نمیام . بیچاره موند . پا به پای من .  رفتم جلو تر . بغضم گرفته بود . باد سیلی میزد به صورتم . دو تا پسر که حدودا بیست و دو بیست و سه ساله بودند داشتن هروئین میکشیدن . با آلومینیوم و لامپ شکسته ...ترس برم داشت . خاطرات تلخم زنده شده بود . یکی از اون پسرها به قدری زیبا بود که مطمئنم اگر روزی مثل علیرضا آقاخانی از کنار ماشین تهیه کننده یا کارگردانی میگذشت هنرپیشه اش میکردند . خیلی جذاب بود . با چشمهای خمار و بی جونش زوووووم کرد روی من . داشت آتیش بازیش رو میکرد . نمیدونستم کی میخواد فکش رو تکون بده برای همین من شروع کردم به حرف زدن . گفتم :" چی کار داری میکنی پشت اون آشغالها؟" با عصبانیت بی جونی انگار که به صداش هم وزنه آویزون کنن گفت :" به چی نگاه میکنی ؟ " گفتم :" به تو . " گفت :" برو " گفتم :" تو رو بذارم و برم؟" زهر خنده ای زدم و زدم به خنده و گریه . دوستم دستم رو میکشید . گفت :" بهت میگم برو. " گفتم :" میخوام بدونم چی داری میکشی "گفت :" میخوای چی کار عوضی ؟! " گفتم :" منم میخوام با تو بکشم عوضی بازی در بیارم عوضی." پسره گفت :" گم شو ." نتونستم گم شم . جلوی چشمم کارش رو کرد . دیگه نگام نکرد . دستم رو چنگ کردم . دو تا از دلال ها منو نشون کردن و اومدن طرفم . دوستم دستم رو کشید . گفتم تو برو من نمیام . دو تاشون اومدن نزدیک . با چشم غره و دو تا حرف رکیک خواستند عصبیم کنن که برم . اما با دوستم شروع کردم به فرانسه حرف زدن . اون دو تا یه کم ما رو زیر نظر گرفتن و رفتن . هوا تاریک شد . رفتم توی بقالی ها و لوازم تحریر فروشی همون بغل و مثل دیونه ها گفتم شما ها این بغل رو دیدید ؟...این عوضی ها رو میبینید و دارید کاسبی میکنید ؟ الحق که کاسبید ." گفتن :" خانم صد بار زنگ زدیم ...اومدم بردن فردا پس آوردن ." باورم نشد . یکی از مغازه دار ها گفت :" یه دفعه یکیشون که داشت توی پاش میزد و وسط پیاده رو شلوارشو ....من بهش چشم غره رفتم . عصر اومدم دیدم لاستیک های ماشینم رو چاقو زدن و تهدیدم کردن ...ما دیگه عادت کردیم ...شما انگار مال این محل نیستی ؟" داشت حالم بهم میخورد . نشستم همون جا و یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به گریه که زیر پوست شهر چه خبره ؟ خدا چه خبره ؟


 
comment نظرات ()
 
 
مونالیزای شانزه لیزه ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
 

میس شانزه لیزه ، روی صندلی عسلی کنار خیابان نشسته بود و با نگاه عاقل اندر سفیهی به آقای نقاش که بالا سرش نشسته بود و عدلیه میخواند نگاه میکرد ، مرد که جزو نقاش های خیابانی محسوب میشد و همچین هم مقام شامخی نداشت خیلی از خودش و کارهایش و هنر کشف نشده اش تعریف و تمجید میکرد، کلاه سوراخش را عقب و جلو میگذاشت و با دست های رنگ روغنی اش سیبیل حنایی رنگش را میچلاند و از نفرینی که به هنرمندان شده حرف میزد و در آخر به میس پیشنهاد داد که برایش مدل شود . مرد نقاش همین جور که داشت کاریکاتور میس را با رنگ روغن آبی جلا میداد و چشمهایش برق میزد بی اینکه به میس نگاه کند پرسید :" نظرت چیه ؟ تو میشی مونالیزای من ...مونالیزای شانزه لیزه ...من پول خوبی بهت میدم ...هان ؟" میس از روی صندلی بلند شد و دستمال گردنش را محکم کرد و گفت :" اگر اول پولش رو میدی حرفی نیست ! " مرد که دماغ بزرگی داشت که انگار لانه ی زنبور ها رویش ساخته شده بود تا مردم را بخنداند با آن دماغ به میس نگاه کرد و گفت :" واقعا؟"  و دماغش چند بار لرزید مثل ژله . میس از کوره در رفت و گفت :" برو بابا تو این کاره نیستی تف هم کف دستت نمی اندازم اینه کاریکاتور من ؟ فک من این شکلیه ...لب هام ...خدایا!" میس زد به چاک و مرد نقاش در حالی که با رنگ روغن قرمز پشت کاریکاتور آدرس آتلیه اش را مینوشت بدو به سمت میس رفت  و به هر زور و ضربی بود کاریکاتور را دست میس داد . یک شب که میس ذهنش حسابی سرگرم بافتن هذیان بود و همسایه ها رفته بودند تعطیلات فکر کرد بد جوری دلش میخواهد برود پیش مرد نقاش چون به ماجراجویی اش می ارزید . برای همین یک کلاه بابانوئل روی سرش گذاشت و دامن هفت طبقه ی اسپانیایی اش را پوشید و موهایش را از دو طرف گیس بافت و رهسپار آتلیه شد .آتلیه ته دنیا بود ، هیچ کس توی خیابان های یخ زده نبود تا درپیدا کردنآدرس آتلیه کمکش کند . فکر کرد توی این محله ی بی در و پیکر ممکن است ماجراجوییهای خفنی برایش پیش بیاید تا هیجان زده اش کند اما محض رضای خدا یک موش هم توی خیابان نبود تا او ازش بترسد ، دراکولاها هم رفته بودند تعطیلات . بالاخره به کلبه خرابه رسید . جایی که نم و نمور بود و طوسی و آبی و بوی قارچ ازش بلند بود نزدیک تر که میشدی بوی نفت و تربانتین . در باز بود و پیر مرد اسقاط با آن دماغش و موهای زرد ش که شبیه لیف های وطنی خودمان بود با قلموی بزرگی به اندازه ی یک جارو منتظر ایستاده بود . گفت :" مونالیزای من ...میدونستم میای ...بیا تو ." میس شانزه لیزه که با حرکات باله پرواز کنان پشت پاویون آتلیه میرفت توی هوا سوت میزد و به ریش موهای زرد مرد میخندید . البسه را جملگی کند و بی اینکه اجازه دهد نقاش به او فرم بدهد ، رفت و یک سطل رنگ طلایی پر از اکلیل را خالی کرد روی تنش و شروع کرد به به هم ریختن آتلیه . مرد با آن دماغش که تو گویی هر لحظه ممکن بود کنده شود دنبال مونالیزایش میدوید و مثل سگ پشیمان بود که همچین کسی را دعوت کرده  .میس شانزه لیزه در حالی که رنگ لجنی را به در و دیوار میزد گفت :" نقاش ها که از کثافت کاری خوششون میاد . فرم بهتر است یا محتوا ؟ بدو بیا دنبال من پیزوری ..."پیرمرد اسقاط جاروی قلمویی اش را پرت کرد سمت میس شانزه لیزه و میس در جا خشک شد . مرد بوم را کشید جلو و از حالت مجسمه مانند او نقش کشید . مرد نقاش نمیدانست که میس توی ذهنش نقشه ی بریدن بینی لانه زنبوری او رامیکشد برای همین مدام میگفت :" مونالیزای من ...مونالیزای من ..." کار که تمام شد . میس مثل کوزه ی گلیی که بشود بهش شکل بخشید تکان خورد و گردنش را شکاند و گفت . اگر ازتابلو بدم بیاد دماغت رو میبرم . نقاش گفت :" دماغ من چه کار بدی کرده ؟" میس گفت :" زیادی بزرگه ....زیادی لوست کرده ...من میخوام کسیکه مونالیزای میس شانزه لیزه ای رو کشیده یه فرقی با دیگران داشته باشه اونم اینه که دماغ نداشته باشه ." مرد سکه ها را پرت کرد طرف میس . میس دید سکه ها چسبید به تنش . خندید و گفت  مطمئنم اگه دماغت رو بکنم راحت میشی . از توش کلی زنبور میزنه بیرون حالا ببین . نقاش اوضاع را پس معرکه دید و زد به چاک اما دید ناگهان میس روی قلم موی جارویی اش عین مری پاپینز نشسته و با یک کاتر دنبال او تو ی خیابان های شانزه لیزه میگردد و پرواز میکند و میخندد . از تن میس اکلیل روی سنگفرش خیابان میریخت . بلند بلند میخندید و سر آخر دماغ نقاش را برید و از توی دماغش یک کندوی عسل و صدها زنبور خلاص شد . فردایش نقاش به صورتش نقاب زد و تابلوی مونالیزای شانزه لیزه ای اش را به ثروتمندترین کلکسیونر پاریس فروخت و با پولش دور دنیا را گشت و هیچ وقت دماغش را عمل نکرد و آدرس میس را پیدا هم نیافت .


 
comment نظرات ()
 
 
شهاب حسینی توی قبر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
 

 

نمیخوام آدم ضد حالی باشم و حال گیری کنم .نه . اما خب گفتنش هم بد نیست . بالاخره بعد از هر (یکی بود - یکی نبود) ی یه (میرن آدم هاااااااااا از اون ها فقط خاطره هاشون به جا میمونه ) می مونه .  بعد از اینکه از آب و گل در اومدی ، بعد از اینکه خون نه نه آقات رو توی شیشه کردی و جفتک چهارگوش انداختی ، بعد از اینکه دل دختر همساده رو بردی و هر کار خواستی کردی و زدی به چاک بعد از همه ی گندی که بالا آوردی ، نه نه ی  تو که میبینه نمیتونه جمع و جورت کنه آستین بالا میزنه و واست دوره میفته خواستگاری که پسر شاه شمشادم زندگیش عین یه آینه پاکه و از سیر تا پیاز زندگیش اینه ..آ...بعد هم دختر آفتاب مهتاب ندیده رو عقد میکنی و میری در مغازه و میشی یه پارچه آقا و همه ی همتت رو میکنی که پول مردم رو بالا بکشی و دندون های پدر دختری که همسادتون بوده رو خورد کنی که بگی    اون وسط یه چیزایی هست که بهش میگن مخت(برعکسش کن ) آی آی چه دنیای کوچولویی داری تو . بعد شکم عیال بالا میاد و سه چهار تا توله پس میندازه و تو قیافه ت میشه عین برج زهرمار و یه روزی به خودت میای که این دستت به اون دستت میگه گ.. خوردم .واسه یه لبخند یه خانم هلو که در بزازی واستاده دلت میریزه و فیلت یاد هندستون میکنه و از جا در میری و میری خونه با عیال دعوا میگیری که اه اه چه زشت و پیری دستات مثل چنگگ میمونه از بس زمخته و بعد از چند صباحی هم ریغ رحمت رو سر میکشی و میری اون دنیا . به رگ غیرت کسی بر نخوره ، تویی که تا دنیا اومدی رفتی توی کوک پسر همساده و آقای حکایتی، تویی که وقتی رفتی توی کوک میلیونر زاغه نشین و بعد هم بهش خیانط کردی و وانمود کردی هیشکش نمیفهمه ، تویی که هر چی رشته بودی پنبه شد و همه ی آرزوهات به باد رفت شهاب حسینی رو ندیدی ؟ ندیدی که رفته توی قبر خوابیده ... دیدی چه راحت رفته توی قبر خوابیده ؟ یه لحظه خودت رو بذار جاش . میتونی تو هم بری توی قبر بخوابی ؟ تا حالا فکر کردی چه جوری میمیری ؟ با ایدز ؟ با تصادف ؟ با سرطان ؟ با آلزایمر ؟ با خودکشی؟ با دیگر کشی؟ با کهولت سن ؟ با چی؟ فکر کردی وقتی میمیری خاکت میکنن ، روت سنگ لحد میذارن ....فکر کردی بعدش چی میشه ؟ میدونی دنیا خیلی بی رحمه ... کوتاهه ... بعضی از آدم ها اینو نمیگیرن فکر میکنن هنوز دوره ی رومئو و ژولیته ... عشق هاشون تاریخ مصرف داره و دزدی هاشون سر به فلک میزنه . بعضی آدم ها خیلی دنیای کوچیکی دارن با چیزای پوچ خوشحال میشن و فکر میکنن اگه مردن براش همه سینه زنی میکنن و غم میخورن . من که تف هم روی قبر همچین آدمی نمیندازم . آدمی که دل بشکنه ، پول بدزده ،‌تهمت بزنه ، غیبت بکنه باید بره ته جهنم .فکر نکنی آدمی هستم که باور هام کامله ها .. اما پیش خودت فکر کن یکی هر تری میخواد بزنه بعد هم بمیره این که منصفانه نیست . باید یه جهنمی وجود داشته باشه . حتما باید داشته باشه . مثلا اون کفتاری که میاد گوشی موبایل منو میدزده باید یه جوری متنبه بشه ، اون عوضیی که بخاطر پول از پشت بهت خنجر زده باید مجازات بشه ، اونی که دروغ گفت از همه بد تر باید دهنش سرویس شه ،   همین جوری تفریحی بیا بریم بخوابیم توی قبر . پایه ای ؟

 

سپس نوشت :

قبل از اینکه بخوام این جا تبلیغات راه بندازم باید بگم (جمشید خانیان ) وقتی من ، سال اول دانشگاه ، ادبیات نمایشی میخوندم استادم بود و نیم ساعت آخر کلاس رو هم به برون ریزی و اعترافات روی صندلی قرمز اختصاص میداد که تنها کسی که هیچ وقت نتونست روی اون صندلی بنشونه من بودم ...ما با ایشون روی کلیله و دمنه کار میکردیم و برام خیلی جالب بود که ایشون پارسال در ملاقات یکی از دوستانم احوال بنده رو جویا شده بود .یعنی چه حافظه ای ؟شاید هم من خیلی تابلو بودم نمیدونم.  خیلی کنجکاوم بدونم نمایشنامه ی ( قتل آقای کاف )ش در مورد چیه ؟ و چطوریه ؟و خیلی هم کنجکاوم بدونم جواد روشن چه جوری کارگردانی این متن رو انجام میده ، چون بترکه چشم حسود یکی از نمایشنامه های توپم رو رسوندم بهش ، و همین جا ازش میخوام  بهم    قول اجراش رو بدهنیشخند گرچه که ممیزی هاش سرسام آوره و جناب روشن باید بره به جنگ حضرت فیل تا بتونه اون متن شاهکار من رو به اجرا در بیاره. اما خب از من هم همین جا گفتن بود . خودم هم یحتمل میرم تا ببینم کار چه جوریه . برای اینکه بخواهید عکس های پشت صحنه و تمرین کار رو ببینید باید برید این جا و من قبلش بهتون توصیه میکنم پست (نمیدونم چرا دلم تنگ میشه ؟)اش رو بخونید و به مصیبت های کاری تئاتری های بیچاره پی ببرید .

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک نفر من - یک دنیا تو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠
 

داری توی طهرون زندگی میکنی ، همه چیز سر جاشه ، کافه نادری ، توی همون خیابون جمهوریه ، تلفن سکه ایش سر جاشه ، تلفنی که معلوم نیست چند نفر باهاش به دوست هاشون و دشمن هاشون زنگ زدن ، چند نفر زنگ زدن و حرف نزدن . داری توی تهرون قد میکشی ، بزرگ میشی ، شیرنی فرانسه سر جاشه تو خیابون انقلاب ، فرقی که با قبلا ها کرده اینه که دیگه نمیتونی توش سیگار بکشی و توی اون ماگ ها نسکافه ی دلچسب داغ بخوری و منتظر یه روز کاری و شیطنت بازی باشی و سیگار بکشی ، باید فقط توی لیوان کاغذی قهوه و نسکافه بخوری و از پشت شیشه ش به بیرون و عابرها زل بزنی و سیگارت رو توی کوچه بکشی ، داری توی تهرون نفس میکشی ، لای همین اتوبوس ها ، ریه ات رو داری با سرب میسوزونی ، به بوش عادت کردی ، همه چیز سر جاشه جز تو . داری توی  تهرون راه میری ، سوار مترو میشی ، توی خیابون هاش به جرم نداشتن معاینه فنی جریمه میشی ، همه سر جاشونن حتی چراغ های راهنما، حتی ورود ممنوع ها و یک طرفه ها ، این فقط تویی که سر جات نیستی ، داری توی تهرون به اینترنت وصل میشی و یه تابلوی تصویر سازی میبینی عین یکی از کارهای خودته و میگی ای بابا دنیا واقعا چقدر کوچیکه! مثل نقاشی های من ، مثل نقاشی های تو . داری سوار مترو میشی ، خیلی وقته که سوار مترو نشدی ، پله برقی هاش رو دوست داری ، دلت میخواد یه فیلم جنایی بازی کنی و از روی این پله برقی ها بدویی مثل فیلم سامورایی خودت رو پنهون کنی و توی دلت بخندی ، میشینی توی مترو ، خیلی شلوغه ...یه کم که راه میفته یه هو میبینی یه اتفاقی میفته که قبلا ها ندیده بودیش ، خانمی از توی کیسه شیرنی میگیره جلوت و میگه شیرنی بدم ؟ توی خر فکر میکنی نذری داره تعارف میکنه میگی نه . بعد میبینی یکی دیگه لباس داره میفروشه ، اون یکی داره صابون هایی رو که از لب مرز آورده میفروشه و میگه الا و بلا مال من اصله همین جا بخر حالش رو ببر ! از تعجب شاخ در میاری ...آخه چند وقتی شده توی همین تهرون سوار اتوبوس که میشی یه هو یه آقایونی میان و سفره ی نسوز درجه یک با قیمت ارزون میفروشن ، یکی رو میبینی داره چسب زخم میفروشه . اشک توی چشمات حلقه میزنه ، وقتی به صد تومنی ریزه میزه ای که کف دستت داره چشمک میزنه نیگاه میکنی میگی وای وای چقدر همه چیز عوض شده . پله ها برقی شدن . سکه ها کوچیک شدن . کارها متحرک شدن . آدم ها چقدر از هم دور شدن . توی این دنیلای لاکردار. راه میری . خودت رو توی سیاهی ویترین مغازه ها میبینی و دست به کلاهت میزنی و میگی چقدر عوض شدی . چند وقته خودت رو توی آینه ندیدی؟ یه نیگاه کن همه ی دور و برت شده  (تو ) و خودت نیستی . همه جا ، جای خالی یه نفره ، همه جا حتی توی قبرستون ، حتی توی هواپیما ،‌حتی توی موبایلت ، حتی توی ته فنجون قهوه ت ،‌دنیا شده تو و تو شدی هیچی . اما همه چی سر جاشه ، برج شهرمون سر جاشه ، دانشگاه سر جاشه ، بانک تجارت سر جاشه ،‌اون درخت سرو سر جاشه ، سوختگی های من سر جاشه ، ایستگاه های مترو ، کلاویه های پیانو ، بطری های سبز رنگ ، پمپ بنزین ولنجک ، فرودگاه سر جاشه ، کلاه خلبانی تو سر جاشه ، روی سرت ، ستاره ها هم توی آسمون سر جاشونن واسه همین با دیدن هر چیزی یادت تازه میشه ، هر کله ی کچلی رو میبینی یادت تازه میشه ، قلب خان بابا سر جاشه ، کارخونه که میبینی یاد کویر میفتی کارخونه سر جاشه ، چقدر همه جا یاد این و اونی . کی یاد خودتی ؟ جاده چالوس سر جاشه . تو سر جاتی . من کجام ؟ نقاشی های روی دیوار خونه ی بابابزرگ سر جاشه . راهرو ی خاطره ها سر جاشه ، مزه ی باقالی پلو سر جاشه، بوی قورمه سبزی سر جاشه، قرارامون اما .....نه . مدرسه رازی سر جاشه ، طلا از ایران رفته ، هنوز عاشقشم ، هنوز دوستش دارم . ستون های مدرسه رازی سر جاشه . همه جا طلا  همه جا خاطره همه جا تو . پس من کجا ؟همیشه همین طوره . یک نفر من - یک دنیا تو. 


 
comment نظرات ()
 
 
یه شب سر ساعت دوازده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
 

مکان: اتاق زیر شیروانی  ،   زمان : 3 نیمه شب

میس شانزه لیزه هیچ وقت آن طورها که تو فکر میکردی نبود ، برای اینکه به زندگی سرد و بی فروغ و بی نورش ، جرقه و رعد و برقی بدهد ، رفت و قهوه جوش را گذاشت روی اجاق نیمه خرابش و شروع کرد به دندان قروچه . پنجره ی سقف اریب وار اتاقش رانیمه باز گذاشته بود پس برای همین سوز گدا کش، خودش را ول میداد توی اتاق .. صدای چرخ چرق سوختن چوب های شومینه بلند بود و انگاری شعله های شومینه با سوز بی پدری که توی اتاق میدوید سر جنگ داشتند و با هم ستیز میکردند . قهوه هنوز به جوش نیامده بود که (طرف) آمد . پنجره را خودش باز کرد و مثل عقابی فضای خانه را متصرف شد . میس شانزه لیزه بی اینکه نگاهش کند و حرفی بزند همچنان چشم دوخته بود به قهوه . طرف که یک تیغ سیاه پوشیده بود داشت پنجره را قفل میکرد و کرکره ی چوب فندقی اش را میبست . میس شانزه لیزه از کنار اجاق گرد قجری را برداشت و ریخت توی قهوه . طرف که کرکره را کشیده بود پوزخندی زد و از پشت نزدیک میس شانزه لیزه شد . میس قهوه را ریخت توی فنجان چینی و با سینی مسی برگشت طرف طرف . طرف مثل دیواری جلو رویش بود . از حنجره اش صدای غیر آدمی زاده ای بلند شد . میس گفت : " برو بشین برات قهوه درست کردم میخوام امشب فالت رو بگیرم . " طرف با ناخن های بلندش که مثل قاشقی بودند خودش سینی را از دستان میس گرفت و دندانش را نشان میس داد و خنده ای کرد . میس گفت :" گشنته هان ؟" طرف گفت :" خودت میدونی داری چه سئوال مسخره ای میکنی ؟ چرا پنجره رو باز گذاشته بودی ؟ خواستی بیام که اومدم .این توئی که گشنه ای ؟" میس شانزه لیزه با آن لباس قرمزش ایستاد کنار شومینه و دندان هایش را نشان طرف داد . گفت :" من مثل تو دراکولا نیستم نگاه ." طرف که همان دراکولا بود قهوه را گرفت دستش و گفت :" تو یه موجود ازلی هستی که من هیچ جور نمیتونم بکشمت .خون تو مزه ی خون خفاش های دوره ی ناپلئون رو میده مثل شراب میمونه و بوی اف ی ون میده . " میس شانزه لیزه گفت :" گم شو " مشعلش را فروزاند و دودش را در فضای نارنجی- قرمز اتاق پوف کرد . دراکولا که چشمانش میدرخشید پرسید :" خیلی عصبی هستی ! " میس شانزه لیزه گفت :" دیگه دوستت ندارم ." دراکولا فنجانش را خالی کرد توی شومینه و دست میس را گرفت و ....////....میس گفت :" گم شو " دراکولا با دندان های تیزش به گردن میس نزدیک شد و شروع کرد به جویدنش . همین جور که خون از گلوی میس میزد بیرون نجوا کنان گفت :" حق نداشتی منو این همه منتظر بذاری ...  حق نداشتی " بعد اشک هایش سرازیر شد . دراکولا که همه ی دندان هایش قرمز شده بود گفت :" میخوام مزه اش زیر زبونم بمونه . میخوام تو آخری باشی .اولی بودن خوب نیست زود فراموش میشه ...." میس گردنش را خم کرد و دستانش را چنگ زد با صدای بی جانش گفت :" اگه لیاقتش رو داشتی بهت بگن دراکولا تا حالا منو کشته بودی ، تو یه دراکولای لعنتی مهربونی تو به درد من نمیخوری گم شو یا منو بکش ." دراکولا که مثل برف سفید بود و موهای کم پشت نرمش به خون آغشته شده بود از میس فاصله گرفت و گفت :" نه تو حالت خوب نیست اگه حات خوب بود میفهمیدی داری با کی این طوری حرف میزنی" میس شانزه لیزه که چشمانش خمار بود و دو دو میزد گفت :" چرا منو زنده میذاری چرا ؟ "دراکولا دست هایش را به هم مالید و ناخن هایش تلق تلق به هم خورد گفت :" به همون دلیل که تو توی قهوه ات سم میریزی تا منو بکشی تو هم عرضه اش رو نداشتی....خب حالا کی قوی تره ؟" میس شانزه لیزه گفت :" تو یه دراکولا نیستی تو یه راسویی. دراکولا شب ساعت دوازده میاد نه سه نصفه شب ." دراکولا کت فراکش را در آورد و انداخت روی زمین و گفت :" میخوام عاشقت کنم،آخ جون منتظرم موندی ؟ داری میمیری برام ؟" میس شانزه لیزه گفت :" اگه بخوام هم واسه تو نمیمیرم مسخره اون دندون ها و ناخن مصنوعی هات رو در بیار حوصله ام رو داری سر میبری مگه این جا بالماسکه است ! من یه دراکولای واقی میخوام .... میدونم بالاخره یه شب میاد . "یه شب سر ساعت دوازده.

 


 
comment نظرات ()
 
 
17 دی کجا بودی ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤
 

١٧ دی کجا بودی ؟

به هر حال بعد از کسب موفقیت فراوان جناب آقای امیر رضا کوهستانی در رقص روی لیوان ها و در میان ابرها و الباقی کارها ،بنده هم دل را به دریا زده و رهسپار تماشاخانه ی ایرانشهر شدم تا این کار جدید را ببینم .

قبل از سخن رانی فی باب این کار تئاتر باید بگویم ای تمام کسانی که گوله میکنید سمت خانه ی هنرمندان تا مثلا کاری در تماشاخانه ها ببینید خوب به گوش بسپارید که اگر راس ساعت آن جا نباشید تحت هیچ شرایط قربان صرقه ای و چاکرم مخلصم و من فامیل خود امیر رضام و دختر خاله ی آگاممنونم و فرزندخونده ی شهاب حسینی ام و مامانم یه زمانی هدیه تهرانی بوده به شما بلیط نمیدهند ، حتما باید سر ساعت آن جا تشریف داشته باشید حتی زود تر همان قدر بهتر .

همان طور که بارها و بارها مذکر شده ام برای این جانب شروع نمایش از همان بدو ورود به سالن و گرفتن بروشور شروع میشود . این بروشور کفش سربازی پاشنه بلندی است که با رنگ قرمز رویش پرسیده اند (17 دی کجا بودی ؟) که این جانب پوستر را بسی دوست داشتم . ضمنا وقتی وارد سالن تماشاخانه ی ایرانشهر 2 میشوی میبینی که سن نمایش در مرکز به شکل مستطیل شکلی قرار گرفته که دو طرف آن را پلاسما به سقف چسبانده و شما هم در دو سوی این صحنه باید بنشینید ... و تماشاچی های رو به رو را هم میتوانید نظاره گر شوید . گرچه باید برای این جور کارها دلایل خود را داشت که چرا بر فرض صحنه از قاب عکسی و نعل اسبی و بلک باکس و راهرویی و پا درهوا و اخیرا متحرک به این اشکال در میاید، اما ما اسمش را این جا میگذاریم یک جور تنوع امیرکوهستانی وار . بازیگران را همین طور که توی سالن میروید میبینید که روی دو نیمکت نشسته اند و اندر احوالات حس و فکر به متن به سر میبرند . مینشینید . چراغ ها خاموش شده و وقتی روشن میشود که سارا (نگار جواهریان ) با موبایل مشغول مصاحبه ی تلفنی است . بعد میبینید که تمام آدم های نمایش دیالوگهایشان را با صحبت کردن پای موبایل به گوش مخاطب و بازیگر رو به رو میرسانند . شاید ابتدا کار کسل کننده به نظر آید اما فضای جامعه ی مدرن دود زده ی فاصله ها را به خوبی در طول نمایش میبینیم . اسم رمز اسلحه (کلاه گیس ) است . آدم های نمایش هر کدام دلایل خود را دارند تا با اسلحه ای که از دوستی کش رفته اند دخل کسی یا چیزی را در بیاورند که گرچه دلایل هر کدام کاملا مربوط به اتفاق های این دوره زمانه است اما به عقیده ی این جانب امیر رضا خان در پرداخت و خلاقیت تم نمایشنامه اش میتوانست بیشتر کار کند . توضیحات بیشتر ی نمیدهم شاید خواستید تا 25 دی ماه بروید و کار را ببینید . بازی ها را دوست داشتم . چیزی که به نظر پخته تر از باقی عوامل ساخت نمایش بود همین کارگردانی بود . اما خب برای نوشتن دیالوگ ها و شخصیت پردازی شان کم کار شده بود بیشتر روی لحن مانور داده بودند . تصاویری که روی پرده های پلاسما نشان داده میشدند خوب بود و بعضی جاها زیاده از حد به ادا تبدیل میشد .ربط شخصیت ها به هم در نیمه ی دوم داستان جایی که کاملا مشخص میشود خیلی با سمبل کاری سر و تهش هم میاید که خوب نیست . روی هم رفته نمایشی متوسط بود که حتما به دلیل عوامل داخلی و خارجی به جشنواره های بین المللی ، جزیره ای و شبه جزیره ای خواهد رفت و جوایزی کسب خواهد کرد . به هر حال باید کار را دید به خصوص پایان نمایش که بغضی در گلوی تمام مخاطبان باهوش سالن گلو را فشرده میچلاند چراکه همچین پرت هم از بعضی مسائل اطرافمان نبود .

عوامل نمایش :

نویسنده و کارگردان : امیر رضا کوهستانی

بازیگران : نگار جواهریان، احمد مهران فر ، مهین صدری، الهام کردا ، سعید چنگیزیان،فاطمه فخرایی .

باقی را در بروشور میتوانید ببینید .


 
comment نظرات ()
 
 
پوچ- هیچ........................... Je suis malade
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

میس شانزه لیزه هر وقت که (آن) نوشتن میاد به طرز مرگباری کارهای دیوانه کننده ازش سر میزنه ، مثلا عاشق برداشتن مداد یا مداد رنگیه و دوست داره بد جوری بیفته به جون دیوارها و اشعار آنا آخماتوآ یا پاراگراف هایی که زیرشون خط کشیده رو روی دیوار بنویسه . اون هیچ وقت بلد نیست روی کاغذی جز کاغذ کاهی بنویسه برای همین هر از چند گاهی نقابش رو میزنه و شنل سیاهش رو تنش میکنه و میره بازار و چند کیلو کاغذ کاهی میخره .. اتاقش رو میریزه به هم و دور و برش رو پر از نوشته و چرک نویس میکنه . گاهی برای اینکه دستش راحت باشه کیمونو یا رب دو شامبر یا عبا میپوشه و سرآخر از هر چیزی که نوشته حالش به هم میخوره چون میبینه که هنوز چقدر بلد نیست و هنوز چقدر کم داره و هنوز هیچی نیست و هیچی هیچی هیچی . این پوچ بودن عذابش میده این که نوشته هاش راضیش نمیکنن اینکه همیشه جاه طلبه و میخواد شاهکار بیافرینه اما تر میزنه به جاش و تنها چیزی که به جا میمونه فیلترهای سیگاره و یه اتاق به هم ریخته و انگشت های خودکاری شده و یک کوه بی اعتماد به نفسی . نویسنده شدن یعنی چی ؟ پیش خودش فکر میکنه بهتره خیلی گزارش گونه  بنویسه بره خیابون فرشته وای سه و از لجنی که دور میزنه و تیک آف میکشه بنویسه بلکه فروش بره . دیگه این روزا کسی با ادبیات هدایت و دهخدا حال نمیکنه کسی اون ادبیات رو نمیپسنده باید همه چیز رو ویران کرد . همه چیز رو . خلاصه میس شانزه لیزه از اینی که هست راضی نیست . مثلا برای پاک نویس کارش نشست پشت لپ تاپ و به جای اینکه پاک نویس کنه همه اش فکر کرد میتونه اصلا یه چیز جدید بنویسه توی اون خونه ی داستان یه اتاق اضافه کنه که توش ماجراهای شگفت انگیز رخ میده  و وقتی به خودش میاد میبینه سه ساعته داره چیزی رو تایپ میکنه که حتی چرک نویسش هم نکرده . هنوز خیلی کتاب های مهم رو نخونده . سرخ و سفید هنوز همون جور مونده . وای که چقدر از خودش بدش میاد . تا زنده است و سرگیجه اجازه میده باید بنویسه  انقدر که انگشتهاش بشکنه تا حسرت پیانو زدن نداشته باشه . بنویسه . بنویسه .

برای همین فعلا همین جا حسن ختام کوتاهی عرض میکنم و دستتون رو میگیرم و یه نصیحتی بهتون میکنم .اگر عاشق هستید . اگر معشوق هستید . تحت هیچ شرایطی این آهنگی که این جا گذاشتم رو ندید کسی ببینه و گوش کنه چون معمولا هیچ کس جز خودتون نمیفهمیدش . بعد از شنیدنش و دیدنش برام یه جیغ بزنید و یه هورا بکشید و یادم باشید مخصوصا در دقیقه های  1:25 و دقیقه ی 2:14 و  2:40و 3:59 منو میبخشید اگر گیز شدید و اشکتون در اومد و یا نوستالجیکتون جیک جیک کرد . اگر اولی رو نتونستید باز کنید این رو باز کنید .  Je suis malade...

19دی تولد این خواننده ی دوست داشتنیه منه . این جا هم آهنگ هایی رو میذارم که میدونم دوستش خواهید داشت . لارا فابین تولدت مبارک . دوستت داریم .

*** کوچ میکنم اما همچنان هستم منتها با اینترنت کم سرعت ***

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
Camille claudel
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٠
 

 مستر (اف) به من گفته بود : " بیا این فیلم  رو بگیر ، برو ببین شاید عبرت بگیری دختر قلب طلایی ! " بعد چشمانش را از من دزدید ....وقتی به خانه آمدم فیلم را پرت کردم گوشه ای چون  ندیده حس میکردم که فیلم لابد با ید مضمون نصیحت گونه (عاقبت  شیدایی) را داشته باشد  . اما نیمه شب بالاخره به سراغ فیلم رفتم و دیدمش . بعضی لحظات از شبیه بودن شخصیت کامیل موهایم را کشیدم و جلوی ریختن اشک هایم را نتوانستم بگیرم . خب شاید این فیلم ، به زعم خیلی از فیلم بازها فیلم چندان مهمی نباشد اما... ای تمام کسانی که دنبال الگوی بازیگری هستید بد نیست به بازی بی نظیر ایزابل آجانی در این فیلم دقیق شوید . خود من هیچ وقت حس خوبی نسبت به این بازیگر نداشتم اما منصفانه باید گفت بازی اش در این فیلم شاهکار است . چون شخصیت کامیل به فراز و فرودی میرسد که تغییرش در صدا ، فرم ، بدن ،‌نگاه بازیگر هویدا میشود . قبل از هر چیز برای کسانی که نمیدانند کامیل کیست بگذارید یک معرفی به سبک خودم داشته باشم . کامیل زنی است با استعداد مثل فروغ خودمان ،‌مثل فریدای خودشان که به دلیل حضور مرد خودشیفته و عوضیی  در زندگی اش که همه چیز را از او دزدید ...من جمله اتود هایش ، قلبش و جسمش  ...بیمار شده و روانه ی تیمارستان میشود  و از غم میمیرد . معمولا در زندگی زنان هنرمند (به معنای واقعی ) مردان مریض احوال مغروری پیدا میشوند که مثل انگل همه چیز را از آن زن میدزدند .

کامیل کلودل که بود ؟ با توجه به این که در این جا میتوانید بخوانید که وی که بود، من هم برداشت خودم را از این زن هنرمند برایتان بازگو میکنم .

کامیل کلودل زنی است متولد ماه آذر ، اتفاقا تاریخ تولدش هم به این جانب نزدیک است ، برای همین دیوانه شدنش خیلی شبیه دیوانگی های من است . او زنی است که در زمان خود یعنی سال ١٨۶۴ با وجود همه ی محدودیت ها عاشق (گل) و مجسمه سازی بود و هیچ ترسی از اینکه دیگران چه اسمی روی این عشق او بگذارند نداشت . او در مورد این حالت هایش بیشتر با برادرش که بعدها  شاعری محبوب شد صحبت میکرد . حتی ابتدای فیلم دزدیدن گل توسط کامیل و شورش برای ساختن مجسمه به خوبی به تصویر کشیده میشود . او که مثل علی حاتمی و بهرام بیضایی که درس خواندن در آکادمی را در پیشرفت موثر نمیدانستند  دانشکده را ول کرده و خود جوش به کار در کارگاهش ادامه میدهد که در این میان با رودن( Auguste Rodin ) آشنا میشود که مثلا برای خودش برو بیایی داشته و صاحب نام بوده البته در بدنامی هم شهره ی آفاق بوده ! (میتوانید در این جا هم بیشتر با او آشنا شوید)...رودن دل کامیل را دزدیده و او را که جای دخترش بود را کاملا شیدای خود میکند . کامیل به خاطر رودن ا زکار و زندگی خود بازمانده و میرود تا ببیند سرنوشت چه چیزی بین او و رودن قرار داده . رودن که با زنان زیادی -مثل پیکاسو- معاشرت نزدیک داشته و همخانه بوده ضمن اینکه با کامیل بوده با یکی از این زنان هم ارتباط داشته در همین حال کامیل باردار شده و از رودن میخواهد بین او و زن دیگر یکی را انتخاب کند و با او ازدواج کند . رودن مثل هر مرد هرزه ی دیگری بهانه میاورد که آن زن فقط من را دارد !!!!!!!!!!!! کامیل اسبابش را جمع میکند از شر طفلش خلاص شده و به تنهایی در کنجی مشغول کار میشود و آثار افسردگی را در کارهایی که کرده میتوان دید . در نهایت روانه ی تیمارستان میشود و میمیرد . این فیلم واگویه ی نزول و افسردگی کامیل و عشق جنون آمیزش به رودن است Isabelle Adjani.در این فیلم به طرز ماهرانه ای عشق- جنون- عشق به کار- حسادت - الکلی شدن- تنهایی- بی کسی- سرخوردگی را نشان میدهد و بازی تحسین آمیزش شما را حیرت زده خواهد کرد . همچنین G'erard Depardiue  دماغ بزرگش برای من همیشه معماست اما او هم بازی خوبی ارائه داده . مثال این جور فیلم ها برای من همیشه دردناک است مثل آخر عاقبت فریدا و تمام زنان موفقی که به خاطر وجود مردان بی معرفت و بی هنری سرخورده و گوشه نشین شدند . در ایران مثال های زیادی از این زنان داریم . ما همیشه در طول تاریخ با زنانی مواجه میشویم که نقطه ضعفشان احساساتشان است و در اکثر فیلم ها زنان بازنده را میبینیم . هر کس میداند جریان چیست واقعا به من بگوید و هر کس فیلمی جز صد سال تنهایی میشناسد که زنی موجب فروپاشی مردی میشود به من معرفی کند .


 
comment نظرات ()
 
 
شینبل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

میس شانزه لیزه دقیقا داره با تو حرف میزنه . آره با خود تو . تعجب نکن وقتی پا میشی میای توی جزیره باید پی همه چیز رو به تنت بمالی . دستت رو بده به من . میخوام ببرمت یه جای عجیب و شگفت انگیز . نترس دستت رو بده به من نمیخورمت که .. گازت هم نمیگیرم . برای اینکه آمبیانس هم درست از آب در بیاد بهتره این آهنگ رو که نمیگم چیه رو همزمان گوش کنی تا کیفور شی جونم (میتونی روش رایت کلیک کنی /بعدsave target as رو بزنی /آأرس بدی و بهد خیلی راحت open with کنی بعد هم منو دعا کنی ) . خب . خوبه دستت رو بده به من . میخوام ببرمت توی ذهنم . توی دالان های مازی شکل پیچ وا پیچ ذهنم . اون جاهایی که زمانی فکر میکردم زندگی زیر پام جریان داره و داره من رو پیش میبره به سرنوشت . خب قبلش بگم من آدم جاه طلب و کله خری ام . ریسک پذیرم و نقطه ضعفم یکی دو تا نیست برای همین دچار بیماری مانیک دپرسیو شدم . دستت رو محکم بده به من . بیا خجالت نکش ، میخوام جفتمون رو هیپنوتیزم کنم . این جا هیچ خبری از آقای خواستگار دکتر مقیم آلمان یا کاپیتان خوشگل عاشق من نیست ، این جا خبری از اون یارو ویالونیست ارکستر سمفونیک که حاضره برام تا آخر عمرش صبر کنه نیست . این جا خبری از اون یارو مترجمه که از زیبایی به جانی دپ میگفت برو بوق بزن نیست ، همون یارو که به خاطر من میس شانزه لیزه مست پاتیل توی پمپ بزنین ولنجک رنگش سرخ شده بود و داشت لق میزد و میخواست میس رو بکشه که دوستش نداره همون مجنون الکلی که حقیقتا عاشق بود ، عاشق میس این جا فقط خبر از ذهن میسه و لاغیر . با من بیا . از من نترس گازت نمیگیرم . من دراکولا نیستم . برای اینکه کیفورت کنم چک نمیزنم به صورتت و با کتک زدنت لذت نمبرم . گوش کن چه اشکال داره شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد . به هر حال منم دیونه باز یهای خودم رو دارم . میبینم که من و میس داریم با هم قاطی میشیم . نه . این درست نیست . این مال توهمه . الان از هیچ چیز نمیترسم . شاید همه ی این حالت هام مال اینه که دیشب خیلی ناراحت بودم -همه میدونیم دیگه چرا -  و من همیشه موقع ناراحتی خودم رو چپ و راست میکنم . میس شانزه لیزه داره تو رو سحر میکنه . میخواد ببرتت به اون شب برفی . نیم متری برف باریده بود .هوا یخ زده بود و بازدمت توی هوا منجمد میموند . میس شانزه لیزه بعد از چک کردن همه چیز سی دی آلبانو رو گذاشت توی دستگاه و صداش رو کم کرد . از روی لباس خواب چین چین حریرش که حاشیه اش پشمی بود و حلقه های دور بازوش قد فیل بود و چین حریرش تا مچ پاش میومد یه رب دو شامبر قرمز پوشید و با دو لیوان یخ خالی از بالکن رفت پایین . از راهروی تنگ و ترش گذشت . پاهاش یخ زدند و نصف لباسش خیس برف شدند . اما خونی که توی رگ هاش بود بوی رازیانه میداد و داشت از تمنا آتیش میگرفت و این تمنا فقط از روی عشق بود . دم میله های در ایستاد . میس شانزه لیزه پیش خودش گفت :" توی این برف این موقع چه جوری میخواد بیاد ؟ " یه هو یه تاکسی که پراید بود به زور سر بالایی خیابون اصلی رو اومد پایین و شینبل از توش پیاده شد . چشم های میس شانزه لیزه داشت از حدقه در میومد . شینبل از روی برف های نرم بالا پایین میپرید . میس لبخند زد و در رو باز کرد . هیچ وقت سلام نمیداد ...عادت داشت در رو که بست و خیالش راحت شد برگرده و بازوهای خاک گرفته اش رو باز کنه . آره . برگشت . شینبل همیشه توی راهرو منتظرش میشد . میس از میان انبوده برگ هایی که روشون برف ریخته بود و هر از گاهی از کاج های بلندش برف سنگینی میکرد و میریخت پایین عبور میکرد و به راهرو که میرسید  توی حفره ی بازوهاش شینبل جا میگرفت . دست شینبل همیشه یه چیزی بود عطری که کادو پیچ شده بود یا پاستیل و قاقالی لی ...گاهی هم آب میوه و مکملش که همه میدونن چیه . دو نفری از روی زمین لیز عبور کردند و رفتند زیر بالکن  . لیوان ها پر شد و مالبرو ها روشن شد و ل ب ها ازش آتیش بیرون میزد . بعد هم مرحله ی پرواز دو نفری کنار آلبانو بود که پروازی تکرار نشدنی بود و هر بار خلاقیت های مخصوص خودش رو داشت . طوری بود که شب جرآت نمیکرد تموم شده . اما بالاخره میس  شانزه لیزه کره ی زمین رو تکون داد و شینبل رو بدرقه کرد . تاکسی هنوز سر جاش وای ساده بود و راننده توش خوابش برده بود . میس شانزه لیزه . لبخند به لب بعد از رفت و روبی مختصر میرفت زیر پتو و تلفن رو میگرفت دستش و تا صبح از صدایی که همیشه دوستش داشت جدا نمیشد . هی بیدار شد . دستم رو ول کن . این قدر ساده لوحی که هر چی بهت بگم باور میکنی . همه اش دروغ بود .


 
comment نظرات ()
 
 
تنها دو بار زندگی میکنیم × غریبه ای در خانه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
 

وقتی اولین بار اسم (( تنها دوبار زندگی میکنیم )) رو میشنوی ، میفهمی که فیلمساز خوب تونسته با این جمله ی پارادوکسیکالش جذبت کنه ، اما به خودت میگی اینم یه حقه ی روشنفکریه ولش کن . اما به یکی دو روز نمیکشه که هی اس ام اس ی و پای تلفنی میشنفی که بیا برو فیلم رو ببین شاهکاره ! خلاصه اش که میرم ببینم که از قافله عقب نمونم . توی سینمایی مردی توی برف و سرما میون مه و توی کوه داره با یه کوله پشتی راه میره به مردی که دور تر ایستاده میگه :" خسته نباشی ".." میخوام برم لیر ! ". فیلم شروع میشه ، یه مقدمه ی به درد به خور جون دار میبینیم که توش صد تا کاشت داره  کوله پشتی ؟ لیر؟ کوهستان؟ دکتر؟ بی هوش شدن سیامک ؟ شایدم مرگ سیامک؟. یه مردی (علیرضا آقاخانی) رو میبینیم که نگاهاش از همون پلان های اولش سحرت میکنه ، بعد فیلم  میره رو تیتراژی که همون عنوان بندی فیلمه . پرده ی سینما سیاهه  ...یه هو یه نفر پرده رو میکشه کنار و ما ابرها رو میبینیم . از زاویه ی دیگه نشون میده مرد (سیامک - علیرضا آقاخانی ) از توی قبر بلند میشه . فیلم از این جاست که شروع میشه .تو میگردی دنبال سئوالات و تا اواسط فیلم نمیدونی چرا؟ کی؟ کوله پشتی توی اتوبوس سیامک جا مونده ؟ چرا دوستش ناصر میمیره ؟ چرا مرگش رو دوبار نشون میده ؟ نکنه سیامک توی کما رفته ؟ نکنه کسی کشته سیامک رو ؟ جریان جزیره ای که شهرزاد ازش میگفت چیه ؟ آهان نه داستان به همین سادگیه فیلم میخواد بگه اگر دوبار زندگی کنیم چه ها میکنیم ؟ آیا دوبار زندگی میکنیم ؟ آیا مرد توی کما بوده و برگشته به این دنیا ؟ چرا یه جاهایی از فیلم این قدر یاد نفس عمیق میفتم ؟ چرا آدمها مرموزن ...عین سادگی ...اون تقویم روی دیوار چرا مدل آینه ای و برعکسه حروفش ؟چرا ؟ چه مونتاژ و تدوین و جامپ کات هایی ! چه حساب کتابی ! چه عشقی ؟ عشق ...آی عشق ، عشق چره ی آبیت پیدا نیست .......فیلم تموم میشه (البته کلی چیزها رو نا گفته میگذارم که برید ببینیدش) و دارم فکر میکنم من اگر به هر دلیلی دوبار زندگی میکردم ....باید اولش میرفتم سیسیل و دار و دسته ی سیسیلی ها رو با چاقو کش های زورآباد رو میاورم ور دست خودم میدادم ت....//م  بعضی ها رو پاپیون بزنن دور گردنشون و از وسط دو نصفشون میکردن... اگر دوبار زندگی میکردم شاید باز خودم رو میکشتم . چون من آدم جاه طلبی ام و حسرت هام زیادی بزرگن . دیدن این فیلم برای عوام برای سلامتشون و الباقی خوب نیست چون خوردن چیپس و پفکشون کوفتشون میشه  . به هر حال دیدن این فیلم برای آدم هایی که دوست دارن ادای روشنفکری هم در بیارن خوب نیست چون مال این حرف ها نیستن . دیدن این فیلم فقط برای کسایی خوبه که دلشون جلو تر از مغزشون میره .

راستی این جا کسی به تناسخ اعتقادی داره ؟ 

 

 

غریبه ای در خانه ، نوشته ی نوشین تبریزی که صد البته صد البته اقتباس از داستان اریک امانوئل اشمیت را تبدیل به نمایشنامه کرده به کارگردانی دلارا نوشین کاری بود درخشان و در نوع خود کم نظیر . چون اشمیت بی نظیر است . البته نا گفته نماند که بازی فوق العاده ی ریما رامین فر بر خلاف انتظار چشم گیر بود از هر وجه که نگاه میکردی نقص نداشت . امیدوارم هنوز اجرا داشته باشند و تا این ایام سپری شد بی تردید به دیدنش بروید . در بروشور جوایز و کاندیدهایی که این نمایش ا زآن خود کرده را خواهید خواند .


 
comment نظرات ()
 
 
فروغ فرخ زاد و مقلدانش در بازار کتاب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱
 

از مقلد تا محقق فرق هاست

کاین چو داوود است و آن دیگر صداست .

فروغ فرخ زاد یکی از کسانی است که مثل بختک به جان زن ها و دخترهای بی استعداد این مرز و بوم افتاده و آن ها را در خلوت خود دچار عدم اعتماد به نفس میکند . خب پر واضح است که کسی که بی مثل و مانند است ، کسی که بی همتا ست دیگر رو دست ندارد پس خانم های عزیز لطفا دنبال آقا ابراهیم گلستان ها نباشید و شعرهای نیم غازی از خودتان اختراع نکنید که برای امثال من خیلی دلقک مینمایید . 

چند وقت پیش بود که سر کلاس زبان ، داشتم چرت میزدم و آب دماغ بالا میکشیدم که معلمم دلیل این حالت مشکوک بنده را پرسید و من از قرص ها و اعصاب ضعیفم برایش گفتم و این که مثل جغد بیدارم و هزار تا مرض دارم و چند بار بستری شدم و ...که معلمم انگشت به دهان به من گفت :" عین فروغ فرخ زاد !!!...چقدر زندگیت شبیه اونه ؟!" من هم با تعجب پلک های سنگینم را باز کردم و گفتم :" چی ؟ " گفت :" توی کتابی به نام شهرآشوب هم در مورد فروغ همین جوری ها نوشته . بنده بعد از کلاس به کتاب فروشی های انقلاب سر زدم و کتاب مورد نظر را یافتم که کتابی بود بس قطور ! بازش کردم نیم ساعتی با آن کلنجار رفتم . کتابی بود سخت شعیف ، ادبیاتی کاملا پر غلط ، نوشته ای کاملا با دیدگاهی تجاری و عاری از شناخت واقعی شخصیت فروغ فرخ زاد ، دیالوگ هایی خنده دار از زبان آدم های داستان ! کتاب را پرت کردم سر جایش و زیر لب چند فحش چهارواداری گفتم و آمدم بیرون که چرا باید به همچین کارهایی مجوز بدهند و مردم بخوانندش . نویسنده ی این کتاب خانمی است که در مصاحبه اش با موضع بسیار خشنی که در مقابل مصاحبه کننده ی بدبخت گرفته مدعی است که نویسنده های امریکایی را فقط خوانده و هر سال هم یک کتاب تولید کرده و چند سال هم رفته تا فروغ را بشناسد . برایم بسیار خنده دار بود که مردم برای کسب شهرت و ثروت حاضرند چه کارها که نکنند و بکنند ؟ ! حال به سالروز تولد فروغ نزدیک میشویم و عده ای دوباره فیلشان یاد هندوستان خواهد کرد و فکر میکنند شاعری کاریست سهل ! بنده در اکثر شعرهای خانم ها و حتی در شعرهای ترانه سراها رد پای عمیق فروغ را خوب دیده ام و از اینکه طرف اسم خودش را شاعر گذاشته شاخ های بلندی در آورده ام .

فروغ فرخ زاد و ابراهیم گلستان

قبل از اینکه به سراغ ابراهیم گلستان بروم ، باید بگویم کتاب اولین تپش های عاشقانه ی قلبم که مجموعه ایست خواندنی از نامه های فروغ به پرویز شاپور کتابی است فوق العاده و مستند از تمامی احساسات فروغ...به مرور با شخصیت او وتحولش آشنا میشویم . من فروغ را زن سر به زیر مهربان که هیچ وقت خیانت به خودش و زندگی اش و شعرش و همسرش نکرد نمیدانم . فروغ زنی بود که در دوره ی خود روابط باز خود را داشت و هرچقدر هم که دم از غم و غصه در مورد پسرش بزند باز یک چیزی جایی ایراد دارد . البته نه اینکه بنده بگویم فروغ مینشست در خانه و سبزی پاک میکرد و به کامیارش میرسید . ابدا . من از این که د رافکار عموم این طور جا گرفته که فروغ طفلکی است و پسرش را از او گرفتند و شوهرش نگذاشت او پیشرفت کند و ...مخالفم  . به زعم بنده پرویز شاپور تنها مردی بود که عاشق فروغ فرخ زاد بود و هیچ وقت مثل خاله زنک ها چیزهایی که میدانست را رو نکرد و سالها سکوت کرد تا آلزایمر گرفت و مرد و تا آخر عمر هم با کسی ازدواج نکرد . همیشه خرجی فروغ را داد و اخبار عشق بازی وی را با ابراهیم آقا گلستان شنید و چاقو نکشید . فروغ زن خوش اقبالی بود که بر خلاف آن چه همه از او دچار توهم شده اند بسیار هم در دوره ی خودش خوش گذراند و رنج کشید . ابراهیم گلستان مردی بود که فروغ همیشه عاشقش بود اما او حتی تا به امروز هم دهانش را باز نکرده تا در این مورد حرفی بزند . او فروغ را با اخوان ثالث همکار یکی میداند هرچند کاوه  ی مرحوم معتقد است که گلستان هم با مرگ فروغ مرد اما واقعیت این است که گلستان در کاخ خود زندگی میکند و زن های زیادی را هم دور زده و نه تنها نمرده بلکه به سن خودش جذاب و مغرور است . شاید بد نباشد این جا اشاره کنم که در مصاحبه ام با یکی از فسیل های روزگار خاطره ای در مورد ارتباط فروغ و گلستان شنیدم و آن این بود که گلستان به فروغ میگفت بیا بریم مهمانی و در مهمانی جلوی چشم او با زن های دیگر هرهر کرکر راه می انداخت و ... و فروغ به گوشه ای میرفت و گریه سر میداد . در واقع گلستان از اینکه اشک فروغ را در بیاورد لذت میبرد همان طور که سر فیلمبرداری از سیلی خوردن به صورت وی ! اما با این وجود فروغ زنی است خوشبخت نه زنی که در حق او ظلم شده . به صحبت های خیلی جالب خواهرش توجه شدید کنید ... در باب به محضر بردن فروغ !!!! و البته حرف های طوسی حائری هم خواندنی است .

بعد از گذشت این همه سال ، هیچ کس برای خود شعری نداشت که بشود گفت فلانی هم صاحب سبک است . هیچ کس . این ادا ها و هنری نماها همیشه روی اعصاب من بوده اند . ادای شاعر در آوردن ها . خیلی ها هم کتاب شعر در خانه دارند ...ورقش هم نمیزنند . هیچ به اندیشه ی شاعر آگاهی ندارند و خود را علامه ی دهر میدانند . صدای شاعر را گوش میکنند بی اینکه کوچکترین حس هایش را درک کنند خب دست خودشان هم نیست خیلی ها سنسورهای گیرنده شان ضعیف است فقط قدرت خبرپراکنی شان زیاد است .  

باز هم فروغ زن خوشبختی بود که در زندگی اش ، با مردی آشنا شد که خودش روی پاهای خودش ایستاد و کار کرد و ماندگار شد بی اینکه نه نه بابای مشهوری داشته باشد و حمال نام آن ها شود . فروغ خوشبخت بود که شاملو دوستش داشت . شوهرش دوستش داشت . عاشق بود . عاشق مردی که بعد از او به هزار دلیل وطن را برای همیشه ترک کرد . مردی که به قول کاوه حضورفروغ  در خانه ی ایشان عادی بود و بد بهش نگاه نمیکردند . گلستان مردی بود که فروغ را به خانه ی خود راه داد . درخت ها را برای فروغ نوشت . با او به سفر رفت و از زنش هم نترسید . گرچه آدم زرنگی بود و نگفت که عاشق فروغ است اما عاشقش بود ، برای همین لیلی گلستان همیشه سایه ی نام فروغ را با تیر میزند . گلستان مردی بود که در کنار فروغ رشد کرد و فروغ زنی بود که کنار او . این رابطه دوست داشتنی است .

با عرض پوزش آدم هایی که جرآت ندارند اعتراف کنند عاشق کسی هستند باید ط خمهایشان - را گل بگیرند و بروند بوق بزنند. این کار بیشتر بهشان میاید . گلستان با همه ی اذیت هایی که کرد اما فروغ را از اعتیاد و خود کشی نجات داد و کسی را به او ترجیح نداد . برای همین فروغ زنی بود که خوشبخت بود شاید برای همین  شعرهایش ناب است  و رو دست ندارد . غصه اش را نخوریم . به سالروز تولدش نزدیک میشویم . تولدش را تبریک میگوییم . حتما ابراهیم گلستان هم این روز را فراموش نکرده .

*** توجه توجه ***

١) روی اسم های فروغ ، خانمی ، خواهرش کلیک کنید تا مطالب باز شود .

٢) شدیدا دیدن فیلم (تنها دوبار زندگی میکنیم ) را توصیه میکنم.


 
comment نظرات ()