جزیره در کهکشان

 
صادق هدایت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
 

صادق جان ، 106 سال از روزی که به دنیا آمدی گذشته است ، دقیق نمیدانم الان کجا سر گردانی ؟ زیر خاک توی پرلاشز لای آن کفن و توی تابوت اسکلت های تو چه شکلی پیدا کرده ؟ کاش تو را هم مومیایی میکردند ! صادق جان ، من  با دیگران کاری ندارم . تو پدر داستان نویسی ایرانی ، پدر داستان نویس مدرن ایران هستی  با وق وق صاحاب ، وغ وغ ساهابی که هر جور بخواهی میتوانی بنویسی اش ، صادق خان این جا هنوز کتاب های تو را در بازار صفوی کپی میکنند و عده ای میایند و میخرند و بیشترشان برای دکور توی کتابخانه شان میگذارند . هنوز برای عده ای روشن نشده که تو نویسنده ای نبودی که کافه گرد باشی . هر کس کافه نادری میرود ... این روزها ژست تو را در ذهن مجسم میکند و به خود میگیرد . هنوز فکر نمیکنند که تو چقدر خوانده ای ، تو درس دندان پزشکی و معماری و .. را رها کردی ... تو چقدر ترجمه کردی ، تو زبان پهلوی میدانستی .هنوز اکثر ما -بلانسبت - مثل بی بی قصه های مجید فکر میکنیم تو بوف کور را نوشتی و نباید بخوانیمش چون دیوانه میشویم . هنوز عوام زیادند . وقتی کسی کتاب یونگ و فروید را نخواند و سراغ بوف کور برود هیچ چیز نمیفهمد . تو فوق العاده ای . صادق جان هنوز در ایران هیچ کس مثل تو نیامده و نخواهد آمد . امروز 106 ساله میشوی ، روح سرگردانت را حواله ی جزیره کن . دوستت دارم . هر چه که میخوانمت باز هم کم است . آیا اثری به ظرافت علویه خانم دوباره زاده شد ؟ هنوز زنده به گورت رو دست ندارد . هنوز هیچ کس مثل تو مثل و ضرب المثل و اصطلاحات را بلد نیست توی دهان کاراکتر داستان بکند . هنوز هیچ کس مثل تو نشده ، نه مثل سایه ی تو . سایه ی تو بزرگ است و روی همه ی عاشقان ادبیات وجود دارد و ما زیر سایه ی توست که در دنیا سر بالا میبریم و افتخار میکنیم . هنوز زیر خاکی هستی و از همه بالاتری . هنوز هیچ کس روشنفکر بودن را بلد نیست . هیچ کس قدر تو طنز نویس و طناز نیست . هنوز هیچ نویسنده ای قدر تو رنج نکشید و هنوز هیچ کس درک نکرد چرا شیر گاز را باز کردی و مودبانه دراز کشیدی کف آشپزخانه و رفتی . هنوز هیچ کس نمیفهمد که همینگوی هم چرا این کار را کرد ؟ وولف هم این کار را کرد ؟ غزاله علیزاده هم این کار را کرد .هنوز تو ناشناخته ای . برای همین باشکوهی . روشنفکر هایمان که مثلا خسرو سینایی باشند میایند و دری وری هایی میسازند بی ربط به زندگانی تو و همه را آشغال خور میکنند . چرا ؟ افسوس . وقتی دکتر ابراهیمیان را در نقش عوضی اش در فیلم سینایی دیدم شاخ درآوردم که چطور در مورد تو دیالوگ ها را مثلا با حس ادا میکند . آیا باورشان دارد ؟ او ؟ این قدر ابله هست که فکر میکند تو به خاطر عشق، خودت را نیست کرده ای . افسوس . اگر این ها انتلکتوال های ما باشند وا اسفاها . صادق جان . همیشه دوستت دارم . تولدت مبارک صادق هدایت عزیز .

 

 

 

میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
چه کسی برای نویسنده تره خورد میکند ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
 

این روزها حدود سه یا چهار بعد از ظهر بیدار میشم ، یه لیوان آب خنک میخورم و به زور پلک هام رو از هم باز میکنم ، این روزها قرص هام رو زیاد کردم ، بهتره بگم این شب ها . شب رو دوست دارم و عاشق رمز و رازشم . این روزها چرتکمه که میذارم وسط یه نیگاه میکنم میبینم چقدر از اول سال تا حالا پول نگرفتم . یه بار چون روزنامه بسته شد . یه بار چون ... یه دفعه دیگه واسه خاطر فلان رفیق و ... خلاصه همه رو که حساب میکنم یه چهارصد هزار تومنی نگرفتم . رب دوشامبر بد رنگ سماغی رنگم تنمه . جلوی پاراوان آینه ای نشستم و دارم با خودم حرف میزنم . به میز نهار خوری بیست و چهار نفره نیگاه میکنم . یه زمانی که بابابزرگ زنده بود . روش پتو مینداختن و بند و بساط بازی ورق رو میچیدن و ساعت ها میشتن . . . پولها هم همیشه میرفت توی کیسه ی خاصی که نهایتا قمار حساب نیاد و آخر ماه ها خرج رستوران البرز و ... میشد . جاش خالیه . همیشه میگم کاش به جای اون من میمردم . جلوی آینه به خودم نگاه میکنم . خیلی لاغر شدم . این دفعه خیلی لاغر شدم ....فکر میکنم . خجالت میکشم بگم . یک ساله دارم روی رمانم کار میکنم . هنوز بازنویسی اش تموم نشده . خیلی ازم انرژی میگیره چون زمین تا آسمون با کتاب اولم فرق داره . دارم انرژی میذارم روی چیزی که پولی هم برام نداره و فقط از روی عشقه اما چه فایده ! به خودم نگاه میکنم . سال ١٣٨٠ که سونات پاته تیک رو تمرین میکردم خیلی تو دل برو تر بودم و نقاط سوق الجیشی دلبرانه تری داشتم . اصلا سیستمم فرق میکرد . داشتم فکر میکردم کاش از خودم یک عکس داشتم . یاد فیلم تایتانیک می افتم . اون جایی که رز هوس میکنه از خودش یه تصویر یادگاری داشته باشه . اما.... دلم میخواد اکلیل رنگی بپاچم روی خودم و لم بدم روی کاناپه ی مخمل آبی و پشتمم یه کاغذ دیواری قرمز باشه و یه لوسر هم ازسقف آویزون باشه و یه خلخالم .... همین . چه میشه کرد . بعد اون عکس رو کجا بذارم ؟ همین جوریش صد تا حرف بی ربط میشنوم اما به درک چون من این کار رو میکنم . حیف این همه نعمت نیست .به مرور چروک میشه و از بین میره . کاش من یه درخت بودم . اون شب که جنون به سرم زد ، برداشتم یه اس ام اس به یکی از دوستهای کم پیدای لوطی م زدم .گفتم دلم میخواست گاوی بودم که توی کشتارگاه از سیخ و میله آویزونه و خون ازش میچکید روی زمین . نمیدونم چمه . هوا که تاریک میشه میام اینترنت . مصاحبه ی آخرم رو که بی شک یکی از ماندگار ترین کارهام خواهد شد ادیت میکنم . رمانم رو بازنویسی میکنم . سیگار میکشم . منتظر اس ام اس میشم . فیلم میبینم و اون کاری که میخوام رو نمیکنم . میخوام ماشین رو ببرم معاینه فنی ، بعد راست و ریستش کنم و با -بارش - (برعکسش کن ) برم طالقان و یه کم دلم باز شه .امام زاده ش رو ببینم و دشت و درخت هاشو ... صفا کنم . طرف گفت باهام میاد اما خوب همیشه کاراش با کارهای من و ماجراجویی های من میزون نیست . خلاصه از خودم این روزها بدم میاد . باید دوره ی دانشگاه جذب بازیگری میشدم . اشتباه شد . تنبلی کردم . عشق فرصتش رو ازم گرفت . سفرم برای برف سنگینی که توی اروپا بارید موکول شد به اردی بهشت . نمیدونم برم ؟ بمونم ؟ نرم ؟ با این همه قرص ؟ همیشه فکر میکنم این معتادها مواد هاشون رو کجا پنهان میکنن ! ؟ موقعی که میخوان از گیت رد شن رو منظورمه ؟ دلم میخواد تف کنم روی کارهای نکرده ام . چقدر قر و قاطم . . . خب دارم دنبال شاگرد میگردم زبان تدریس کنم . برای اون هایی که میخوان برن سفارت فرانسه و بشینن لول ١ یا برای اون هایی که اول راهن اما نمیدونم چه خاکی توی سرم کنم . مثلا آگهی بدم بیایید برای کتاب یک کانون من بهتون درس بدم ..... یا بیایید گرامر ها را شیرفهموتون کنم؟ چند بگیرم ؟ کی یه هنرمند رو بیمه میکنه ؟ کی برای نویسنده تره خورد میکنه ؟ خیلی بده . . . خوبه عزت نفس دارم . آره باید به خودم بنازم چون از طبقه ی مرفهی هستم که دستم رو جلو کسی دراز نمیکنم . مخصوصا ابوی و خرجم رو خودم میدم . برعکس اونایی که سر ابوی هاشون شیره میمالن . نه من خودمم . من با پول ابویم هیچ کس رو نخریدم حتی خودم رو .


 
comment نظرات ()
 
 
درد گرفتار هوس شدن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
 

یکی از نصایحی که همیشه به میس شانزه لیزه میشود این است که ، خودش نباشد ، اگر کسی را دوست دارد به روی مبارکش نیاورد ، اگر کسی به او ر..د او هم به آن بر..ند ، اگر از مزه ی چیزی خوشش آمده به روی خودش نیاورد و بگوید " میشد بهتر از این هم باشه " ، خلاصه برای کسی تره هم خورد نکند چون همیشه از رک بودنش چاقو خورده و پنداری هم دیگران دوست دارند دروغ بشنوند تا راست . همین هاست که باعث میشود وقتی کارت دعوت بالماسکه در نزدیکی چیتگر به دست میس رسیدبدون معطلی تلگراف بزند که حتما خواهد آمد . میس شانزه لیزه پیش خودش فکر کرد بد نیست گاهی نقابی به چهره بزنی و خود واقعیت را پنهان کنی و فقط از لحظه لذت ببری بدون اینکه فرداش مواخذه شوی و آبرویت در قطب شمال و جنوب برود . میس فکر کرد آتیه ی او با این صداقتش دور از جان شما عاقبت آتیه ی سگ را دارد ...برای همین هیچ وقت نمیتواند با چهره ی واقعی خودش تجربه کسب کند چون در جایی زندگی میکند که مردمش راز نگه دار نیستند و جنبه ندارند غیبت نکنند . من همیشه از این حرف که " غیبت کردن همانا مثل خوردن گوشت برادر است " خوشم میامد . واقعا به همان زشتی و به همان زنندگی  است . چرا ما هیچ وقت نمیتوانیم پشت سر هم حرف نزنیم ؟...دیگری را همان طور که هست قبول داشته باشیم ... جلو رویش تمجیدش را میگوییم و پشت سرش شمشیر میکشیم و دودمانش را به باد میدهیم ... میس شانزه لیزه فکر کرد باید برای اینکه زندگی را آن طور که میخواهد دنبال دامنش کشان کشان بکشد نمیتواند خودش باشد باید به صورتش صورتکی بزند تا نفهمند کیست ؟ که پس فردا انگ خراب بودن و ... را رویش مثل برچسب نچسبانند . با باند و گلیسیرین ماسک درست کرد و رویش پولک چسباند و لباس عهد چکشی را که در داخل دیوار اتاق زیر شیروانی توی شیشه نهفته بود و معلوم نبود مال کدام پرنسسی است برداشت و تن کرد و کالسکه چی را سوار کرد و رفت . گاهی شده بخواهی برای تجربه ی چیزی ، چشمان طرف را ببندی و هر کار که دوست داری انجام بدهی ت...به تله اش بندازی، همان طور که دوست داری (شسوب- برعکسش کن )کنی و تمام احساسات مازوخیزمی خودت را بریزی بیرون ... بعد هم مثل خفاش پر بکشی و از پنجره بروی بیرون ... هفته ی پیش بود میس شانزه لیزه دوست داشت عدس بپزذ توی وانت بنشیند و برود دم در کارخانه و عدس بفروشد ، چادر دور کمرش ببندد و حس خوب و دلنشین کار کردن و صبح زود بیدار شدن را و برای کسب درآمد بیرون رفتن را با پوست و استخوان لمس کند . میخواست .... میخواست خیلی تجربه ها کند ... منتها بدون نقاب زدن به چهره . . .

* دی شب فیلم  ( همه چیز در باره ی مادرم )( all about my mother)

رو دیدم . فیلمی از پدرو آلمادووار ،این فیلم به شدت من را تحت تاثیر قرار داد . اینکه یک داستان ساده میتواند با چه ظرافتی دچار پیچیدگی شود . بازی ها فوق العاده بود گرچه که فکر میکنم در زمینه ی دیالوگ نویسی مشکل داشت و خیلی زود از مسئله هایی که برای کاراکترها بزرگ است میگذشت اما خب بازی ها خوب بود . این فیلم در مورد زنی است که به تنهایی پسرش را بزرگ کرده و همه ی زندگی اش پسرش است . او در حادثه ای پسر خود را دقیقا در روز تولدش  از دست میدهد . بعد از اینکه از دیدن نمایش (اتوبوسی به نام هوس ) بر میگردند پسر میخواهد از بازیگر فیلم امضا بگیرد که طی تصادفی میمیرد . پسر هیچ چیز در مورد پدرش نمیداند . مردی که تغییر جنصیت داده و در کشور دیگر (زن ) شده است ! مادر برای اینکه بفهمد پسرش در آن بازیگر چه دید که آن چنان به طرف او رفت به گروه بازیگران اتوبوسی به نام هوس نزدیک میشود در همین حال ماجرای فرعی پنلوپه کروز و ایدزش هم هست ... پنه لوپه نقش دختری را بازی میکند که تقریبا ممد کار اجتماعی محسوب میشود و از شوهر (مادر) فیلم باردار است و نمیداند که ایدز دارد . . .  گفتن همه ی داستان نیاز به تعریف دقیق ریزه کاری ها دارد که فعلا از دست من خارج است دیدن این فیلم را به دوستان توصیه میکنم . فیلمی است پر از درد . درد مردی که زن میشود .... درد مادری که به تنهایی تنها پسرش را بزرگ میکند ... درد فاهشه ای که پاک میشود . درد شخصیت بازیگر بلانش ردر اتوبوسی به نام هوس .... درد گرفتار هوس شدن .


 
comment نظرات ()
 
 
دوئل .برنده ! اختتامیه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
 

با توجه به این که ثانیه ها مثل برق و باد میگذره   و زمین تند تر از اون چه که فکرشو کنیم چرخ چرخ میزنه و دور ما و همه چیز پیچ میخوره و توی کهکشان قر و قمیش میاد و من وقت ندارم صبر کنم تا دوستا و دشمنایی که نیومدن امتیاز بدن بیان پس بسنده میکنم به امتیاز خودتون و خودم .

اون که منم به همتون یه ٢٠ میدم و از انتخاب صرف نظر میکنم تا کسی بایکوتم نکنه . اون که شماهایین که نظر دادین و اما برنده ی جزیره :علیرضا و بعد از اون محمد رضا است . علیرضا ی عزیز به تو تبریک میگم . طهران نیستی تا نسکافه رو ببری :) اگر میای که نسکافه و قهوه و سیگارت محفوظ اگر نه با محمدرضا یه دوئل کنید :)

از درخت ابدی ، سمیه ، طراوت ، ترنم ، شراره ، نادی و باقی...نهایت تشکر رو دارم . به زودی با داستان های جزیره ای و میس شانزه لیزه ای خفن به روز خواهم بود . پر از نگفته هام . این جشنواره نشون داد قضاوت کار سختیه و بار آخرمه که دارم از این کارا دست تنها میکنم گرچه همه شما کمکم کردید .

علیرضا....محمدرضا (لطفا به تفاهم برسید و به من بگید ممنون . )

 

 

پایان جشنواره ی جزیره ای


 
comment نظرات ()
 
 
Thierry Maulnier.... پنبه زنی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦
 

برای اولین باره که توی زندگی دچار آچمز شدن میشم . انتخاب (بهترین) کار ، وحشت ناک ترین کاره . مخصوصا وقتی توی جایی هستی که همه فکر میکنن تو علامه ی دهری و سخت تر میشه وقتی میبینی دست تنهایی و همه ی کارها برخلاف تصورت خیلی خوبن . دچار آچمز شدن شدم . قبل از هر چیز باید بگم خیلی دلم برای نوشتن داستان های میس شانزه  لیزه ایم تنگ شده و برای همین . میخوام زودتر برنده اعلام شه تا برگردم سر داستان ها و خبرها و تئاترها ...برای همین نظر خودم رو بی شرمانه و رک و رو راست در مورد کارها میگم . هر کس هم دوست داره گرت گیری کنه دعوا مرافعه راه بندازه و ادای میر غضب ها رو در بیاره بیفته جلو که خیلی دوست دارم حال آدمهایی که هیچ ربطی به بلاگ من ندارن و با نظرات یه کتی شون میخوان روی روانم اسکیت برن رو بگیرم .  از همه ی دوستان با بت دست تنها موندنم و نحوه ی انتخابم و روشم پوزش میطلبم . اما خب ...بریم سراغ مرحله ی یکی مونده به آخر.

 چون تعداد انتخاب هام از هر نفر یکسان نبود پس میزان جمع اعداد هم منصفانه نبود اما از آماری که دادید و سلیقه و سفاد خودم از هر نفر کار برگیزده اش رو انتخاب میکنم و میذارم . حالا بیاید و شما دونفر رو به عنوان برنده - غیر از خودتون- انتخاب کنید تا رای بگیریم.

نادی (پیام تلفنی )

متانت (داستان )

علیرضا (پیام تلفنی ) - علیرضا جان داستانت فوق العاده بود اما قرار بود 3 خطی باشه و منصفانه نیست بین بچه هایی که سعی در کوتاه نوشتن کردند داستانت رو قبول کنم چون داستانت خوبه و اگه برنده شی دلم برای باقی میسوزه پس داستانت با توجه به ارزش هایی که داره متاسفانه حذف میشه . )

ترنم (داستان )

سمیه (داستان )

طراوت (شماره 7 )

درخت ابدی (شماره 7 )

محمدرضا (داستان )

شراره ی عزیز ضمن تشکر از حضورت در جشنواره میخواستم بگم حیف این همه نوشته های خوبت نبود که به فارسی میشد . به دلیل نامتجانس بودن جنس نوشته ات که مختص به زبان میشه البته مجبورم در این مرحله ازت خداحافظی کنم و بهت سلام بدم برای اینکه پیدات کردم و میدونم بازم بهم سر میزنی و بچه ها هم بهت سر میزنن و شدی از اهالی جزیره . در مورد زبان ....فوق العاده بودی ... بهتره بگم منحصر به فرد اما چه فایده چون فقط تو بودی که انگلیسی نوشتی .  :)

لطفا دست به پنبه زنی و انتقاد از هم نکنیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم و از خود بگذریم و 2 نفر رو در کامنت دونی به عنوان بهترین ها اعلام کنید .

 

** قبلا در مورد نمایشنامه ی فوق العاده ی (عیش و نیستی) نوشته بودم . خوشحالم که اجراش در پیشه و صد در صد برای دیدنش به تئاترشهر خواهم رفت ،به  تمام کسانی که قصد دیدن این نمایش را دارند شدیدا توصیه میکنم این نمایشنامه را بخوانند و بعد بروند به دیدن اجرایش تا لذتش دو چندان شود . سال پیش خودم این نمایشنامه را از نشر نیلوفر به ترجمه ی ابوالحسن نجفی خریدم . این نمایشنامه اثر Thierry Maulnier(کلیک کنید )  فرانسوی است .

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرحله ی داوری +(شکار روباه )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
 

نه ، نمیخوام با حرف و حدیث هام کسی رو نفله کنم یا بگم خیلی واردم که به خودم جرات دادم و خودم رو دو دستی نشوندم سر جای داور ، شاید بیشتر دوست داشتم ببینم همه با هم وقتی روی یه مسئله ای فکر میکنیم چقدر متفاوتیم و به قشنگی همین تفاوت  پی ببرم و ببینمش . این جا همه میدونن که من آدم نرمالی نیستم ، دور از جون شما یه کم دیونه و گاهی بی ادبم هستم .  به نوبه ی خودم اقسام پاچه گیری ها رو بلدم و همین جا از همه ی کسانی که باس/ن فراخی باعث شد تا در جشنواره ی جزیره ای -که محکی بود همه جوره واسشون - شرکت نکنن بگم خیلی بده که آدم الدرم بلدرم از خودش صادر بکنه و در بیاره  و ادا اصول بیاد و این حرف ها . بودیم داداش دور هم چهار تا تست هم جواب میدادیم میخندیدیم بد بود؟  به هر حال من حوصله ی تر و خشک کردن احساسات دوستانی که در جشنواره ام از کامنت گذاری هم کوتاهی کردند ندارند و بر عکس از همه ی کسانی که وقت گذاشتند ، به هر دلیل این جزیره رو دوست داشتند ، اومدند و شرکت کردند تشکر میکنم و میگم :" قدرتو میدونم رفیق . "

 

قبل از هر چیز در پاسخ ها عجولانه بودن و بی حوصلگی و عدم جدی گرفتن جشنواره گه گاه به چشم میخورد که البته کاملا رفتاری هنجار و درست هست و خود من هم اگر بودم همین روش رو پیشه میگرفتم . میخواستم از یکی دو تا از دوستان بخوام برای این کار سخت داوری کنارم باشند که این طور که پیداست فعلا به نفعشونه این دور و بر نباشن - چون کار سختیه - و خدا بخواد توی آب های جزیره کوسه ها دارن میخورننشون . آمین ! برای همین من انتخابهام رو و نظر کوتاهم رو مینویسم و میخوام شما بیاید به این انتخاب ها از -١٠- امتیاز بدید . کسی که مجموعش از همه بیشتر بشه برنده و پرنده است .

برای دیدن جواب ها (مشاهده ی همه ی نظرات رو بزنید )

نادی : دوست عزیز ، روایت داستان شما طوری است که وقتی از جانب مرد مینویسی (مرد میفهمد که ...) قضاوت خودت را قاطی کرده ای باید میبود (مرد فکر میکند که ...مرد پیش خودش این طور فکر میکند که شانس هم ...) چون بعدا میبینیم که نویسنده یعنی خود تو شانس را دو دستی توی سینی اقبال یارو گذاشتی .کمی با روایت داستانکت مشکل داشتم عزیز جان . در مورد اس. ام. اس.... بنده واقعا از خنده منفجر شدم و دوستش داشتم . در مورد پیام گیر خب میشد فهمید که نه تلفن منفجر میشه نه چیزی از این دست خیلی جدی نبود .

داستان:داستان مردی که همه اش تو زندگیش بدشانسی می آره آخر  داستان بهش شانس رو می کنه اما اونی که بهش علاقه داره خیانت می کنه و  ول میکنه میره. مرد می فهمه که خوش شانسی یک توهمه و میره خودشو تو دریا می اندازه اما یک پری دریایی نجاتش میده و  عاشق هم می شوند یک ترانه با هم اجرا می رن و  بعدش با هم ازدواج می کنند و بخوبی و خوشی باهم سال های سال زندگی می کنند.
اس ام اس: اونقدرها هم که فکر میکردی آدم گهی نیستم! حالا بیا تا با هم ازدواج کنیم


تلفنی: این یک پیغام ضبط شده هست لطفا توجه داشته باشید که پیام گیر پس از گرفتن پیام (به سبک فیلم های پلیسی) پس از سی ثانیه منفجر می شود. پس حاشیه نرفته و اصل حرف خوتان را خلاصه و در یک جمله  پس از بوق! بیان کنید. باتشکر

متانت : تصدقت گردم جان من اگر جواب اس.ام .اسی ات برای شماره ی ١ (داستان ) بود که خیلی خوب بود . خیلی تعجب کدرم!!!!!!!! همین جا خودم با اجازه ی خودم جواب اس ام اس تو رو با داستان یر به یر میکنم .

دیشب خواب دیدم من و تو و همه ی و همه کسانی که میشناسم یک جای خیلی بزرگی هستیم...و قراره بهترین جایزه را به یک نفر بدن که همه در آرزوی داشتن اون جایزه هستن. تو دور تر از من نشسته بودی و به من کار زیادی نداشتی...هیچ کس دل تو دلش نبود و بی برو برگرد هر کس برای خودش دعا میکرد که اون جایزه ی یزرگ مال خودش باشه ...گردونه را که چرخوندن اسم من در اومد و من همونجا بدون مکث اومدم و اونو به تو دادم!این برای من کلی معنی داره برای تو چی؟

 

علیرضا : علیرضای عزیزم داستانت بیشتر از سه خط بود اما من به شخصه بسیار دوستش داشتم و خیلی خندیدم . خیلی تصویر دیدم . خیلی شسته رفته بود . ممنون ازت . آفرین . در بخش پیام تلفنی هم خوب بودی . دوستان بروند خودشان ببینند .

شماره1: قایق در نیزارها در حرکت بود، دخترک با چفیه ای که دور سرش پیچیده بود و یک دست لباس سربازی خودش رو به شکل رزمنده ها درآورده بود وسط قایق نشته بود، فرمانده با عصبانیت به او نگاه میکرد و مرنب زیر لب میگفت وسط اینهمه بمب و گلوله چه غلطی میکنی؟ صدتا پیغام و پسغام فرستادی! هم به تو هم به خانوادش جواب دادیم که سعید شهید شده! حالا خودت پا شدی اومدی اینجا که چی؟ دخترک فورن جواب داد شما که جسدشو پیدا نکردین! پس از کجا میدونی شهید شده؟ فرمانده فریاد کشید حرف نزن! جوابمو نده!  حالا همینم مونده که همه کارامو ول کنم بیفتم دنبال یه دختر که دنبال هیچی بگرده! قایق آروم از کنار سنگر سوخته رد شد، ناگهان دختر به آب پرید و به سمت سنگر شنا کرد! فرمانده فریاد زد داری په غلطی میکنی؟ اونجا تو دید دشمنه! الان همه رو به کشتن میدی! دختر وارد سنگر شد و گفت همینجاست! همنجاست! آخرین نامه ای فرستاد از اینجا بود، عکسشو واسم فرستاده بود! دخترک دستی به دیواره های سنگر کشید و  و سط سنگر دراز کشید و چشماشو بست، صدای فرمانده بلند شد که بیا بیرون الانه که اینجا رو بمباران کنن بیا!! که ناگهان خمپاره ها صدای فرمانده رو خفه کردند! سنگر نیمسوخت

شماره6: اگه دارین این صدارو میشنوید من در سه موقعیت هستم: خوابم، خونه نیستم و مُردم! بعد از بوق پیغام خودتون رو بذارید، اگه من در دو موقعیت اول بودم در اولین فرصت جوابتون رو خواهم داد و در حالت آخر تو اون دنیا جوابتون رو میدم!

ترنم عزیز : از بین شماره ها جواب ١ و ٧ تو را در بخش (مثلا کلاس بذارم )نهایی پذیرفتم و ازت برای اینکه در دقیقه ی نود وارد میدان زورخانه شدی تشکر میکنم.

1- درآغوش هم،بوسه هایی گرم،نوازشهایی بی بدیل،آرامشی عمیق،
گذر زما را متوجه نمیشویم،زنگ در به صدا در میآید،تا رسیدن آسانسور به طبقه 20 ام فرصت داریم لباس بر تن کنیم و بنشینیم!!

7- خب چیزی ندارم که ازش پنهان کنم یا احتیاج به اعتراف باشه خودش حتما دیده دیگه...برمیگردم میگم خدا جان حتما دیدی اونروز چه غلطی کردم ولی من کلا دوست دارم برم جهنم...چون میگن همه آدمهای با حال دنیا تو جهنمن...منم لطفا بفرست همونجا!!

 

سمیه جان : از بین شماره هایی که ارسال کردی خودم و میس شانزه لیزه ضمن تشکر از کامنت های سرشار از احساساتت شماره ی ١  را پذیرفتیم . (باریکلا انتظار نداشتم )

شماره 1: خط خط ...خط فقط خط می فرستی برام! یک ساعت است باهات حرف می زنم جوابم فقط یک خط راسته. خواستم بگم نگران هیچ چیز نباش. همه چیز رو به راهه.پول دیه ات به اندازه کافی بود. این دستگاه خط دیگه ای بلد نیست؟ دکتر می گه این زبون قلبته. کارت تموم شد بیا حیاط. دم در بیمارستان منتظرم.

طراوت نازنین : شماره ٣ و ٧ تو را خیلی دوست داشتم و از خلاقیت تو در کنار هم قرار دادن آن دو نفر بسی خنده ام گرفت و منحصر به فرد بودی . :)

3- فیلمنامه نویس که حتما باید خارجی باشه . منتها من اسماشونو بلد نیستم .اصلا میدم تیم برتون فیلمنامه رو بنویسه . ولی بازیگر ... دارم رو زوج هدیه تهرانی و جانی دپ فکر میکنم

7- ببین خدا! اینا گفتن نداره . خودت بهتر از خودم منو میشناسی . پروندم پیشت روئه . ولی دلم میخواد بهت بگم از اینکه خیلی از آدما رو رنجوندم متاسفم ... آره . فکر میکنم همین بزرگترین گناهم باشه . البته اگه میذاشتی بیشتر عمر کنم حتما گناهای باحال تری هم مرتکب میشدم . ولی راستش خوب شد که نذاشتی! خوب دیگه میخوام برم . چی ؟ چیزی ازت نمی خوام ؟ نه . راستش چرا . میخوام که اینجا دیگه دست از سرم برداری و راحتم بذاری . همین .

درخت ابدی عزیز - همان آسوریک خودم - : داستانت من را یاد فیلم زندگی یک معجزه است امیر کاستاریکا انداخت . ۶ عالی بود و ٧ هم پذیرفته شد .

1. به عکس سیاه و سفیدی از یک سریال قدیمی نگاه می کنم. دست و پای زن و مردی را بسته اند و آنها را مثل دو تکه چوب روی ریل قطار، کنار جنگل رها کرده اند.زن و مرد همدیگر را می بوسند. هیچ قطاری از این لحظه نمی گذرد.

6. سلام. مطمئن باشین کسی صدای شما رو نمی شنوه؛ پس پیغام بذارین.
7. خدایا، تو که از همه چی خبر داری. چرا خودتو کوچیک می کنی که ازم اعتراف بگیری؟

 

محمدرضای عزیز : دوست تازه ی جزیره ، ممنون از حضورت ، همه  دوستت داریم ، شماره ی ۶ و ٧ شما هم در این جشنواره ی جزیره ای همراه با بوی نارگیل و صدای قناری پذیرفته شد .

1) صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز می‌کند. از خانه بیرون می‌رود. در بسته می‌شود. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را در می‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابد. صبح می‌شود. بیدار می‌شود. لباس می‌پوشد. در را باز نمی‌کند. شب می‌شود. در باز می‌شود. در را می‌بندد. لباسش را درمی‌آورد. چراغ‌ را خاموش می‌کند. می‌خوابند.

6) سلام دوست عزیز! لطفاً با پیام گذاشتن برای من، وقتتو بیش از تلف نکن

7) خدایا! بزرگترین گناه من در دنیا همان گناه بزرگی است که به محمد، عیسی و موسی گفتی تا در جزوه هاشون بنویسند. حالا از تو طلب بخشش دارم!

شراره ی عزیز : دوست تازه ی من ، شماره ی ٢ را خیلی  دوست داشتم ای کاش معادل فارسیش رو پیدا میکردی چرا انگلیسی جانم ؟

Because the idol is your face, I have become an idolater.
Because the wine is from your cup, I have become a drunkard.
In the existence of your love, I have become nonexistent,
this nonexistence, linked to you, is better than all existence
.

 * نظر خودم را بعد اعلام میکنم *

نشد عکسی آپلود کنم به قول (ج) عکس خوبم برای این پست به دلیل نا معلومی به چوخ رفت .

***

نزدیک به یک سال از اجرای (شکار روباه ) میگذرد . بی صبرانه منتظر فرصتی بودم که دوباره عکس های این کار را از نزدیک ببینم . عکس هایی که اولین بار در وسعت سالن انتظار تالار وحدت به نمایش در آمد و این بار در گالری کوچکی !!! نمیدانم چرا بعد از این همه انتظار حاجت ما به این صورت بر آورد شد ! شاید اگر عکاسباشی صبوری به خرج میداد و میگذاشت عکس ها در گالری بزرگتری دیده میشدند بهتر بود . شاید که نه البته (حتما) . این یک ضد تبلیغ نیست . صادقانه باید اعتراف کنم از این که عکس هایی که دوستشان داشتم و پشت صفحه ی لپ تاپم با ذره بین بزرگشان میکردم را بناست در نگارخانه ی بومرنگ ببینم عصبانی هستم . برای دیدن ان عکس ها باید حداقل سه چهار متری از شان فاصله گرفت نه اینکه در ازدحام تماشاچی هایی که میایند گم شد یا به هم خورد . این حرف ها بدین معنی نیست که خدای نکرده نگارخانه را زیر سئوال ببرم . آن مکان محل مناسبی برای نمایش عکس های شکار روباه نیست . نه برای عکس ها مناسب است نه برای تئاتر شکارروباه مناسب است نه برای تماشاچیان . به هر حال گمان میکنم اگر صاحبان نگارخانه اندکی منصف بودند خودشان برای ادای احترام به عکس هاو  شکار روباه از نماش این عکس ها صرف نظر میکردند نه اینکه فرصت را غنیمت شمرده بدو بدو خبرساز میشدند . باری نمایشگاه برپا خواهد شد و دست من و تو از این تصمیم گیری ها کوتاه است حتی اگر حنجره  بدریم یا متعصب باشیم . بعد از یک سال فرصتی دست داده که دوباره از نزدیک با این عکس ها تجدید خاطره کنیم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
افتتاحیه ی (جشنواره ی جزیره ای ) × بولتن3
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
 

 

 خیلی خوشحالم که میخوایم با هم توی جشنواره ی جزیره ای شرکت کنیم . این پوستره جشنواره ی ماست . . . دزدیمش ...گرچه دایال آپ هستم و پدرم دراومد تا پیداش کنم ولی برای اینکه همه چیز این جزیره باید خاص و خوشگل و منحصر به فرد باشه فکر میکنم ، انتخاب پوستر مهم بود . خب ... حالا بریم سر اینکه در مورد چه چیزی این جشنواره رو راه بندازیم . من با توجه به چیزایی که توی کامنتها  بود و نقطه نظرهای شانزه لیزه ای خودم ، چند مورد رو مینویسم . متاسفانه باید در همه ی موارد شرکت کنید تا دیدگاه و سلیقه و خلاقیت ها سنجیده شه  در غیر این صورت هر کس اگر یک شماره رو انتخاب کنه پس رقابت بر سر چی خواهد بود آخه جان من ؟!اتفاقا در مورد جایزه ی جشنواره هم فکر کردم . خیلی باحال و با مزه و خوشمزه اس . . . بعد میگم چیه ! میدونید که همین جوری ولش نمیکنم . (برنده ی جایزه مهمون جزیره ی منه . . . توی کافی شاپی که بعدا میگم میتونه مجانی - به حساب جیب من ! (من بدبخت :) یه کافه موکی بخوره و من براش یه نخ سیگار کنار خواهم گذاشت و به طرز مرموزانه ای گارسون بهش محموله را تحویل خواهد داد جانا !

این جشنواره میتونه حالت مسابقه ای رو داشته باشه که شما خودتون رو توش محک بزنید ....برای همین همه ی موارد رو درست و حسابی بخونید و در مورد ش بنویسید . . . اصلا مهم نیست اگر ضعیف باشه . میخواهم از پشتش ببینمتون . . .خودتون رو ...خلاقیتتون رو .

١) هیجان انگیز ترین داستان سه خطی . (داستانی)

٢) اگر در موقعیتی باشید که فقط بتونید اس. ام . اس بزنید و کسی رو که ازتون متنفره ، عاشق خودتون کنید توی اس. ام . اس چی میزنید . (اس.ام.اس ی)

٣)اگر کارگردان و تهیه کننده ی  فیلمی بودید و مجاز به انتخاب فیلمنامه نویس و بازیگرمیشدید، چه کسانی رو انتخاب میکردید؟(سینمایی)

۴)اگر میخواستید نقش پدرسوخته ترین فرد روی زمین رو در بیارید از چه راه و روشی استفاده میکردید( خلق کاراکتر و قیافه و تکه کلام و دیالوگ ها ) ؟(نقش آفرینی)

۵)اگر میخواستید نقش لوند ترین زن دنیا را ایفا کنید از چه روش هایی استفاده میکردید (طراحی شخصیت- خلق کاراکتر-قیافه- تکه کلام و دیالوگ ها ) (نقش آفرینی)

۶)اگر بنا باشه روی تلفن پیامگیری صداتون رو ضبط کنید تا هر کس زنگ میزنه و تلفن روی پیامگیر میره صداتون رو بشنوه چی میذاشتید ؟ (خاص ترین و باحال ترین و شکیل ترین و طناز ترین جمله ها رو میخوام نه : "لطفا پیامتون رو بگذارید باهاتون تماس میگیریم " نه نه نه ؟ (تلفنی )

٧)اگر خدای نکرده مردید و خدا گفت به بزرگترین گناهت اعتراف کن :" چی میگید ؟ چه جوری میگید ؟ از خدا چی میخواهید ؟"(ماورایی)

 

* من برای داوری این کارها یه دستیاری چیزی شاید انتخاب کنم . حالا بماند . شما باید در این ٧ شماره شرکت کنید . از شماره ی یک شروع میکنیم و به شماره ی ٧ هم میرسیم . مهم نیست که دوستش ندارید مهم اینه که توش شرکت میکنید . پس زمانی برای اختتامیه نمیگذارم چون میدونم همه دغدغه های خودشون رو دارن و نمیتونن توی دو سوت بیان و پستم رو ببینند . تمام جواب ها رو در کامنت دونی بگذارید تا همه ببینند . نه ای میل باشه نه کامنت خصوصی . این جوری بهتره . پیشاپیش ممنون . اگر تا یکی دو روز از این جشنواره استقبال نشه این پست رو بر میدارم . اونم به جنم شما بستگی داره .

 

 

سپس نوشت داغ *** بولتن جشنواره با آبروریزی کیانیان آغازیدن گرفت .

اگر برید این جا میبینیدکه دنیای هنرمند نماها چه شکلی دارد . . . ابعادش چقدر کوچک است و تا حد باور نکردنیی سطحی . بعد از شنیدن و خواندن مطلب فوق الذکر.از این که عکاس باشی جزیره گاهی مثل من میتونه گرد و خاکی بگیره بسی کیفور شدم و به زعم خودم میخواهم به رضا جان کیانیان در همین شروع جشنواره ی خود خودمون یه چیزی بگم . پس با اجازه :

سلام رضا کیانیان عزیز

من ، شما را از خیلی کودکی یادم هست ، در فیلمی به کارگردانی حمید سمندریان ، همراه هما روستا ، نقش پزشک کلکی را ایفا میکردید . . . صدای داد و بیداد شما همچنان هم مثل همان وقت هاست . من خالی که شما روی صورت دارید را دوست ندارم چون با دیدنش یاد رابرت دنیرو می افتم نه یاد خود شما .رضا جان همه میگویند شما بازیگر بزرگی هستید . . .نمیدانم چرا هیچ وقت سمپاتی از نوع آرتیستیک با حضرت عالی برقرار نکردم  و نداشتم . . . چند بار جنابعالی را در صحنه ی تئاتر زیارت کردم . . .همیشه همان رضا کیانیان بودید . . . سنی از شما گذشته پدرم .بعد از طی الارضی که در این عرصه کردید و گاز دادید و تازیدید، بعد از این همه سال چند نقش را خوب ایفا کردید مثل نقشی که در فیلم حاتمی کیا داشتید در آژانس. . . یا باز هم در کنار حاتمی کیا بود که دیده شدید در روبان قرمز . . .و سومین بار در خانه ای روی آب . توشه ی شما و افتخار شما به انگشتان یک دست هم نمیرسد . میدانم که مدعی تکنیک و تیکتاک  و تاکتیک و تیک تیک  در عرصه ی بازیگری - کارگردانی - عکاسی - مجسمه سازی - نقاشی و بقول جناب موسوی نجاری  هستید نمیدانم چرا هیچ کدامشام را ناب ندیدم . نه اینکه از شما بدم بیاید . هیچ وقت جای دایی خسروی ما را نمیگیرید . و وا مانده ام هاج و واج که در این دیار فانی چطور در جایی که بهروز وثوقی هنوز (هست ) و (نیست) نشده افرادی چون شما به خودشان اجازه میدهند مثل دوره ی ناصرالدین شاهی لقب بگیرند!!! چه رسد به این که با نگاه کوچک و سطحی خود بخواهند حرفه ای را به دیده ی حقارت دیده و خودشان را دلقک مجلس کنند. بلکه مطبوعات حرف جدیدی از علائم پیری و زوال عقل در موردشان بزنند . بیایید من هم حرفش را زدم تا نشکند چینی کره ای دل نازکتان ای هنرمند والا مقام ! من با هنرمند نما جماعت خیلی گشته ام ...رفته ام آمده ام خوابیده ام بیدار شده ام پیر شده ام جوان تر شده ام ....میدانید رضا جان  جریان از این قرار است که دنیای آدم هایی مثل شما مثل پستوی آلونک یک روستایی تنگ است ... به حقارت کارتون کارتون خواب ها ...به کوچکی پیله ی پروانه است دنیای شما و وا اسفاها که مدعی و سکان دار ما شماها باشید . وا وی لا !نخواستم سخن ساز کنم تا فالش بزنم و گوش هنری شما را خراش دهم و از این کارها ... خواستم گوشتان را بپیچانم و بگویم گاهی غرور در سنین میانسالی مثل علف هرز در هنری ها رشد میکند .کاش بدانید که باید برای این غرور فکری بکنید چون شما نه میتوانید تنگسیر را بازی کنید نه گوزن ها را نه داش آکل را نه هامون و کیمیا را شما همیشه فقط (یک رضا ) بودید. باشد که بار آخرتان باشد . بد جوری همین یه چیکه آبرو یتان را بردید و خوشا به حالتان که من آن جا نبودم ...توی سالن تا برای اینکه موسوی خان سالن را ترک کرد سوت بزنم و برای دلقک بازی شما هو بکشم . همینک بلاگ من شما را معروف تر کرد . بروید و خوشحال باشید . 

 

 

 

ارادتمند شما

 

میس شانزه لیزه

 

***

بولتن 2

یادآوری

دو سانس 17 و 19:30

تالار اصلی مولوی-9 بهمن 1388

قتل آقای کاف

نویسنده : جمشید خانیان

کارگردان : جواد روشن

بد نیست ، میریم ، کاری میبینیم ، میایم همگی همین جا نظرهایمان را میگذاریم ، پنبه زنی راه میندازیم و یاد میگیریم که از هم حمایت کنیم . البته آقای نویسنده و کارگردان باید بدانند که چه بخواهند چه نخواهند کتک خورند و باید دست به سینه، فقط نظر ما را بشنود اگر دلشان خواست بعدا یک جواب در نامه ی سرگشاده هم به ما بدهند .

***

پیش بینی میکنم خودم برنده ی این جشنواره بشم چون خوب میدانم هیچ کسی حال و حوصله ی چلاندن خلاقیت و وقت خود را ندارد .

یادم بندازید با یک ماجرای فریب کاری به روز کنم .

***

بولتن ٣

سلینجر عزیز ، وقتی فیلم (پری ) داریوش مهرجویی را دیدم هیچ وقت نفهمیدم که پری اقتباسی بوده از فرانی و زویی تو ... از زمان دانشگاه ، تمام کتابهایت در قفسه ی کتابخانه ام جای گرفت و نه تنها یک بار بلکه چندین بار ورق خورد ، در ایران همه دوستت داشتیم و داریم تو میدانستی ؟. . .کاش تو میدانستی ! وقتی خبر فوت تو را شنیدم با تمام وجود دلم تنگ شد ... انگار که تو همه ی آن زن هایی که لاک میزنند و سیگار میکشند و گاهی لوند و گاهی احمقند را تنها گذاشتی . . . همه ی آن آدم ها- آن سرباز ها- آن نقاشها و شاعر ها در جنگل واژگون - ناتوردشت- فرانی و زویی - دلشان برایت تنگ میشود . گاهی فکر میکنم خودم هم یکی از ان ها هستم بودم و خواهم بود ... روحت شاد . 

در این جا میتوانید  زندگی سلینجر از نگاه زن های تاثیرگذار زندگی او را بخوانید .

خوش به حالت که کم حاشیه بودی !

** 1) آخرین زمان ارسال آثارتان به این جشنواره ی کوچولوی جزیره ای یکشنبه شب است . 

2) گرچه کسانی که انتظار داشتم در شرکت این جشنواره پیشتاز باشند ، پس تاز هم نبودند اما ممکن است برای داوری ازشان کمک بخواهم . شق دیگر داوری امتیازی است که شما به کارهای دوستان میدهید . به این ترتیب که از دوشنبه جواب ها را یک به یک میگذارم و امتیاز ها را از ده . در نهایت جمع امتیاز هر کسی از مجموع 7 شماره بیشتر بود برنده و پرنده است . 

حرفی نیست تا به زودی . 

(به زودی با یک خبر جانانه به روز خواهم شد )

*** 

    

 


 
comment نظرات ()
 
 
جشنواره ی جزیره ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢
 

درمیان قاب عکس های اشخاص شاخص و شخیص نشسته بودم و مثل یک دختر خوب داشتم به نصیحت پدربزرگانه ی پیرمرد گوش میکردم . پلک های هشتاد ساله اش را باز کرد و با دهان بی دندانش ، با صدایی که از ته قبرستان خاطره ها میامد به من گفت :" قیچی اش کن . بعضی آدم ها مثل فریم های اضافه هستند که توی مونتاژ باید درشون آورد ...قیچی اش کن . زندگی زیباست . " فکر کردم مگه همه ی ما توی زندگی ، مونتاژ شده و دکوپاژ شده و بی نقصیم . .. پیر مرد ادامه داد :" از هر چیزی توی دنیا دو تاست ، زن - مرد ، زیبایی- زشتی، سفید- سیاه، خوبی، بدی ..." پیر مرد میگفت و خسته نمیشد . . .خاکستر سیگارم را در اتوی عهد قجری ریختم و همچنان به چشم های کم سوی پیر مرد چشم دوختم . پیرمرد از توی دفترچه اتود من بیرون آمده  و به عینیت درآمده بود . . . یک داستانی که نوشته بودم و حالا میدیدم . . .ماجرا از قبل وجود خارجی داشته . . . دفترچه اتود من مثل گنجینه ای است که همیشه همراه من هست و مثل فریم دوربین عکاسی لحظات را ثبت میکند . دیالوگ ها را میشنود . طرح آدم ها را میزند و بعد توی داستان هایم نشان داده میشود و در اداره ی ارشاد همه اش قیچی میشود . دفترچه اتود من پر از خاطراتی است که به واقیعت پیوسته و واقعیاتی که خیال بوده . پر از توهم و سایه روشن .

بهمن شد و هنوز اثری از برف نیست . زمستان بی برکتی شده . هوا مثل عید ، دلگیر و آفتاب هم که با پر رویی میتابد ...جیک جیک پرنده ها.... مبادا که فکر کنند بهار شده و ج ف ت گیری کنند ! . . . فصل آخر سال 88 هستیم . تقویم 88 به سرعت ورق خورد و روزهای آخر  با تلخی فراوان ،با مرگ و زلزله و قهر دادار گذشت . زمستان وقیح شده و ابر ها سردشان نمیشود . باید فکری کنیم . برف را دعوت کنیم بلکه این روزهای مرده با کفن سفید در خاطرات 88 دفن شوند نه مثل مرده ای بی کفن و   بی گور .

بهمن شد و ماه خاله زنکی جشنواره های ال و بل فرا رسید . جشنواره موسیقی- تئاتر- فیلم . جشنواره هایی بی برکت ... خشک و خالی . . . افسرده شدم . باید یک جشنواره  ی  جزیره ای بر پا کنم و بلیطش را پیش فروش کنم و به داوری آثار بنشینم . اما چه جور جشنواره ای ؟ عکس ، ایده ، هیجان انگیز ترین جمله ؟ خفن ترین اس ام اس؟ داستان دو خطی ؟ سورپرایز ترین پست بلاگ ؟ ... یا هم چهار تا گزینه بگذارم و شما بشوید داورش و ببینیم چه کسی رای میاورد (البته از هر کامنت بی آدرس و ناشناسی دوری ورزیده و به شناس ها بها میدهیم تا معلوم شود که عدالت برقرار شده و همه چیز صادقانه پیش میرود ) جایزه اش هم .......جایزه ی این جشنواره ی جزیره ای هم باید یک چیز مجازی باشد .... مثلا برنده باید یک موضوع به من بدهد تا در موردش بنویسم . هر چقدر سخت . خفن . همان قدر بهتر....خلاصه یک همپین کارهایی .. 


 
comment نظرات ()