جزیره در کهکشان

 
وقتی (88) چانه انداخت !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸
 

(٨٨) رو به احتضار است ، چه باید بکنم ؟ بدنت سرد شده و نفس های آخرت را میکشی، چه زود فراموش میشوی ای سالهای پرخاطره ، نگاهت رو به آسمان فراخ است که تو را با خود به ستاره ها و سیاه چاله ها تبدیل خواهد کرد . کاش با هم از صفحه های تاریخ و روزنامه  ها و ارشیوها پر میکشیدیم به جاودانگی ، تو تنها میروی و من را با یک دنیا حسرت و بغض تنها میگذاری ، من هر بار با باز کردن کمد خاطره ها ، با دیدن کلکسیون  ٧٠ ها و ٨٠ ها نبش قبر میکنم و لا به لای صفحاتش دنبال جرعه ای حقیقت میگردم . آه که چقدر زمستانت بی برکت بود و آن قدر دوستم نداشتی که برفی غربال کنی و زمین را و سرو ها را با سپیدیت بپوشانی ، آه که چقدر ما فراموش کاریم ، تو رو به احتضاری و هیچ کس به یادت نیست ، همه با عجله به سوی سالی که نمیدانند چگونه است با شتاب هیاهویی برای هیچ به راه انداخته اند .آه که چقدر این بلاهت ها من را به خنده می اندازد ، حرف از تازه شدن ها ، تکرار افسوس و خاطره ها و پیر شدن و حسرت ها ، این جا همه جشن گرفته اند ، ٨٨ دستان سرد ابدیت را به من بده ، به یمن ٨ و ٨ بودنت چه کودکانه رو دستی خوردم و به گمانم زوج بودنت ، هم دلی هم نشینی همیاری هم دردی به کنارم میگذاشت ، هیچ کسی ٨ من نشد ، نمیخواهم ٨ من گرو ٩ باشد و با نگاهی امیدوارانه به ٨٩ ی که با پررویی تمام روی سرم خراب میشود و نطلبیده وارد زندگی میشود خوش آمد بگویم . آه که چقدر زمان تحویل سال ،پر از بغض و گریه ام . همه ی سین ها هم دورم پای بکوبند و کف بزنند تو را فراموش نخواهم کرد در همان لحظه ی تولد ٨٩ است که تو را برای همیشه زیر خاک خواهم گذاشت و سنگ لحدی به رویت و دفنت خواهم کرد . باور کن به سراغت می آیم ... همه ی شب و روزهایمان را میخوانم ، دوباره به آسمانت  بی روحت نگاه خواهم کرد . آه ای ٨٨ چقدر همه جا بن بست است و انگار حقیقت را هیچ گاه درک نخواهم کرد !کاش با هم میرفتیم و من این جا دنبال دنیای کوچک نویسنده شدن و چاپ کار و .. نبودم و نفس پرست نمیشدم . همه  جا همه تو را فراموش کرده اند. نمیدانم در سبزه ی امسال چه گره خواهند زد ... نمیدانم ! (عید ) برای من تحمیل تقویم نیست ، عید برای من روزی است که از ته دل بخندم . . . روزهایی هست که همیشه خاطره اش در یادم می ماند ، روزهایی که از آن به عنوان عید یاد میکردیم ، سالهاست آن روزها سر جنازه ی خاطره ها به تنهایی شمع روشن میکنم و نقاب میس شانزه لیزه را میکنم و میگریم . آه ای حاجی فیروز خیلی غمگینم برایم بشکن ... شاید کمی حال محتضرمان را جا بیاوری و به خنده اش بندازی ای تو که از دنیای مرگان قرمز پوش آمده ای و ندای سال نو میدهی . . .

* نمیخوام منت گذاشته باشم اما این آهنگ را به زور و بعد از سه ساعت بالا پایین کردن در دنیای مجازی طوری یافتمش که نه بن بست (رت ل ی ف ) بخوری و نه سرخورده شوی . شاید چون در آن ترانه ی جذابی است از خاطره ی گذشته ها . گذشته هیچ گاه فرامو ش نمیشود و برای آدم هایی از جنس من روی شانه هایش سنگینی خواهند کرد و منظره ی پشت سر را خواهند ساخت . گوش کردنش را به هر بنی بشری توصیه میکنم . برای دوستانی که به  پیشواز هفت سین و سال نو و نو شدن ها میروند ، تبریک میگویم و اگر بنا باشد آرزویی کنم (که خدا بر آورده اش سازد ) برای همه اول از همه آرزوی سلامتی ، عقل ، شعور ، درایت ، ثروت ،‌شادی ،‌خنده ، قهقهه ، شانس و اقبال دارم . باشد که باری تعالی همه اش را برآورده سازد . آمین .

 

 

میس شانزه لیزه

 


 
comment نظرات ()
 
 
تنها صداست که میماند
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
 

میس شانزه لیزه که در اتاق زیر شیروانی اش  نشسته بود و داشت ناخن های دستش را میکند و از گوشت جدا میکرد فکر کرد که همه ی شهر فریز شده و این تنها اوست که قلبش یخ نکرده و هنوز دارد نفس میکشد . بعد فکر کرد شاید سکته کرده و زمان برایش ایستاده . توی کوچه همه ی آدم ها و کالسکه ها خشکشان زده بود و مثل مجسمه های ابدی میخ زمین شده بود . اسبی  شیهه کشان دو پا زمین دو پا  در هوا  با دهان باز همان طور مثل فیلمی که رویpause  بماند ایستاده بود . میس رفت و از تلفن دیواری کهنه اش زنگ زد به آقای شاعر ، کسی گوشی را برنداشت ، زنگ زد به شرلوک هولمز ، کسی گوشی را برنداشت  ، زنگ زد به دراکولا، کسی گوشی را برنداشت ، به همه ی عوامل و آدم هایی که برای آمدن به جزیره ویزا گرفته بودند زنگ زد اما کسی گوشی را برنداشت . اشکش به بزرگی یک تکه گیلاس از چشمانش میچکید . خورشید غروب کنان سر جایش ایستاده بود . ابرها تکان نمیخوردند . میس هی شاید تو مرده ای ؟ چترش را برداشت و راهی خلوتگاه خودش و آقای شاعر شد . شاید مثل همیشه مست کرده و آن جا ولو شده . پابرهنه با پیراهن چهل تکه ی کهنه اش رفت دم نیکت همیشگی . آقای شاعر با دختر زیبایی در حال حم عاقوشی (درستش رو بلدم بنویسم ها !) فریز شده بود . میس شانزه لیزه که از چشم هایش قطره اشک ها زنده تر از هر جانداری بیرون می آمد و روی زمین  میچکید توی دلش فحش هایی را نثار آقای شاعر کرد و بطری سبز رنگی که روی زمین افتاده بود برداشت و محکم به سر آقای شاعر زد . همین لحظه صدای موسیقی سحرآمیزی که خیلی با حال و هوایش جور بود از دور دست شنیده شد . سیگارش را روشن کرد و لرزان به سمت صدا رفت .موسیقی تلفیق شده با ساز دهنی ، دود در هوا منجمد میشد . صدا از زیر پل رودخانه سن بلند میشد . میس شانزه لیزه با این صدا به خلسه ای رفت که غمش برایش لذت آور شد . برای همین به همه ی کسانی که تا این جا آمده اند برای اینکه بدانند میس کجا رفته شدیدا توصیه میشود به این جا(سازدهنی) بروند و ببینند و بشنوند و بخوانند . پست  آهنگی که با هر بار شنیدن زیباتر میشود .


 
comment نظرات ()
 
 
چهارشنبه سوری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٢
 

میس شانزه لیزه ، چند صباحی بود ، در کوچه باریک های تو در توی نم و نمور پایین شهرنشین ، یک آرایشگر چیره دست پیدا کرده بود که خودش یک بار به میس گفته بوده که دروغ چرا تا قبر آ.آ.آ.آ من عمر نوح دارم و یک گوی آینده بین و یک سری رنگ برای رنگ سر و یک سری پودر برای جوان کردن پوست و کلی عصاره های گیاه های سرخپوستی دارم برای جادو و ... زن عجیبی بود که همیشه صورتش مثل نقاب سفید بود و لب هایش باز نمیشد و فقط صدایش را میشنیدی که از بدنش بیرون میزند . همیشه لباس کولی ها تنش بود و توی خانه ی محقرش پر از موش و مار و جغد و سنگ و آینه و ... زندگی میکرد .با این همه پیر زن که عمر نوح داشت و صورت زن سی ساله ، مدعی بود که بیشتر از صد سال سن دارد و همه جا رفته ، همه ی جزیره هار ا دیده ، حتی جزیره در کهکشان را . چند باری هم برای میس توی گوی آینده بینش نگاه کرده بود و خبر های عجیب و غیر قابل توصیفی میداد . خلاصه میس شانزه لیزه  قول داده بود که امروز پیشش برود تا با هم قهوه بخورند و او عصاره ی جذابیت را در حلق میس شانزه لیزه بریزد . پیر زن با دست های خشک چروکش دست های میس را در دست گرفت و صورتش را به او نزدیک کرد ...نزدیک تر ... میس که هیولایی ته جانش میخندید فکر کرد راست است که هر چیزی بهایی دارد شاید سالهاست که کسی از پیر زن لیپس نگرفته و او تشنه ی این دیوانه بازی هاست اما به جاش می ارزد به اکسیر جذابیت و عدم تنهایی . لیپس های پیرزن با چسب چوب به هم چسبیده شده بود . او با نگاهش وارد چشمان میس شد و گفت :" باید موهات رو رنگ آتیش کنی ! " میس شانزه لیزه از روی عسلی بلند شد و گفت :" آتیش -آتیش چه خوبه حالام تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به سوز و تب نمونده " پیرزن دایره ای از زیر دانش بیرون آورد و شروع کرد به دف زدن گفت :" دوباره ...بخون ....برقص....مثل جونی های من ...مثل ما کولی ها " میس آهی کشید و فکر کرد این روزها در جایی که به آن میگویند ایران نزدیک روزهای پریدن از آتش و گفتن- شنفتن ( زردی من از تو-سرخی  تو از من )ه .....شروع کرد برای کولی چرخ زدن و خواندن و پیچ و تاب دادن .بعد نشست رو به روی آینه و گفت :"بزن آتیشیم کن....موهامو طوری رنگ کن که همه ی کوچه پر تصادف شه! همه نگاش کنن کالسکه ها بخوره به هم و اسب ها گیج شن . زود باش رنگ آتیشم کن  " پیرزن با دست هایی که مثل شن کش بود رنگدانه های آتش را از توی شومینه بیرون آورد و ریخت روی سر میس شانزه لیزه . هر تار مو مثل آتشی بود ، مسی، سرخ، نارنجی ، قرمز ...این شد موهای میس شانزه لیزه . قهوه شان را خوردند و میس کوچه پس کوچه هار ا به سمت اتاق زیر شیروانی اش بالا آمد....فکر کرد با این سر و وضغش بهتر است مردم بیایند از روی سر او بپرند و بگویند سرخی تو از من زردی من از تو .

همیشه چهارشنبه سوری برام مصادف با خاطره ی 12 سالگیم که با بر و بچه های کوچه دختر و پسرهایی که از اون موقع قرارمدار ازدواج گذاشته بودیم  و کنار آتیش میرقصیدیم و فش فشه بازی میکردیم . . . که یه دفعه یه مرد هروئنی اومد روی زمین دراز کشید و سیگارش رو با آتیش چهارشنبه سوری ما روشن کرد . همیشه یادمه اون موقع پسر همساده که عاشق من بود حسابی مواظبم بود که یه وقت یارو منو نخوره یا گازم نگیره ...هنوز قیافه ی اون یارو یادمه . اون روزها خوب بود .بابابزرگم که اون روزها زنده بود همیشه دستور میداد از باغش توی کرج برامون بوته و چوب و از این چیزا بیارن ...اما الان چهارشنبه سوری مصادف شده با ترکوندن بمب توی کوچه ها و نه خبری از قاشق زنی هست نه کسی در خونه ی کسی آجیل جهارشنبه سوری میاره . الان همه چیز رنگ باخته باید بری وسط حیاط از روی آتیش بپری و بوی زغال بگیری برگردی خونه و با اندوه فراوان بری به پیشواز سال نو که چیزی نیست جز خاطراتی که تکرار میشن و بدتر از همه بهونه آوردن واسه عید دینی نرفتن و دچار انواع و اقسام مرض ها شدنه چشمکبرای اینکه همین جا یه حال خوبی به جزیره ام داده باشم یه آهنگ سورپرایز براتون میذارم که حتما دانلود کنید و باهاش یاد من بیفتید و بگید دمش گرم . در (این جا ) شما آهنگ بی نظیر خانم گلوریا گینور که سرشار از شادی و هیجان و صداست رو به آسونی با یه کلیک دانلود کنید . خلاصه که ما در جزیره بوته خواهیم گذاشت و از رویش خواهیم پرید و لعنت جان به دشمنان و حسودان و دوستانی که حیله گرند خواهیم داد و خوشی خواهیم گذراند .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
از شاعر زباله ها ...تا...رضا آشفته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

امروز شال و کلاه کردم و تک و تنها راهی سینما شدم تا دیر نشده و بلیط سینماها سیر صعودی 4000تومنی نگرفته فیلم (شاعر زباله ها ) رو ببینم . دلیل اینکه دوست داشتم با شدت و سرعت برم سینما و منتظر پخش سی.دی این فیلم نشم اینه که میخواستم ببینم مضمون این فیلم با همچین اسمی دقیقا چی میتونه باشه ، چون شخص بنده ارادت زیادی به رفتگران شریف دارم ، کنتراست شاعر زباله بودن در همون اول ( نام فیلم )آدم رو قلقلک میده که یعنی جریان چیه ؟ دلیل دیگه اش هم حضور هم دانشکده ایم فرزین محدث در این فیلم به عنوان بازیگر اصلی و محور فیلم بود . ..گرچه قبلا هم توی فیلم ها و تئاتر ، روی صحنه دیده بودمش ، اما خب اصلی بودن نقشش برام هیجان داشت . قبل از اینکه به فیلم برسم میخوام یه چند خط در مورد نحوه ی آشنایی میس شانزه لیزه با فرزین بگم . اون روزها که تب و تاب فیلم (مارمولک) بود و همه از مارمولک حرف میزدن ، خیلی از کسانیی که رفتند سینما و فیلم رو دیدند ، اون سرباز صفر ته استکانی رو نمیشناختن و شاید بعد هم فراموشش کردن ، اما خب اون سرباز صفر ته استکانی در واقع هم دانشکده ای میس شانزه لیزه بود ، و میس شانزه لیزه هم بعد از اکران فیلم همیشه توی حیاط دانشگاه یا پلاتو تمرین یا جاهای دیگه ای که این آقا فرزین رو میدید به جای اسمش، یا هر چیز دیگه ای بلند بلند میگفت :" به به آقای تیمسار! یه امضا بزن کف دست ما " یا مثلا سر اکران فیلم  (یک تکه نان ) چنان سوت و دستی توی سینما زد که مردم فکر کردند میس شانزه لیزه بیچاره عقل نداره . خلاصه این کارهای میس شانزه لیزه دلیل داشت ، فرزین روی صحنه و توی تئاتر از همون شروع با حرفه ای ها کار کرد . مستعد بود .  هیچ وقت بازی درخشانش رو در ( شب بخیر آقای کنت ) (که اتفاقا کاندیدای بازیگری هم براش شد ) فراموش نمیکنم .  اون در (فصل خون )ایوب آقاخانی بازی متفاوتی از خودش ارائه داد و همین طور در (مرغابی وحشی) ، شاید نقش ها اصلی نبودند اما اجرای خوبش همیشه خوشحالم  میکرد و تحسینش میکردم .  صورت خاصش همیشه میتونه اون رو خاص کنه و نقش خاص بودن رو بهش بنشونه . فرزین محدث  خیلی انتقاد پذیره و از اینکه بهش ایرادی بگیری یا ایده ای بدی ناراحت نمیشه (ضمنا هیچ جور هم نمیشه از زیر زبونش حرف کشید! ) مثلا بعد از اجرای (رمولوس کبیر) طی یک گفتمان دوستانه تلفنی همه ی نظریاتم رو  بهش نسبت به خود کار ، حضور فرزین، ایده هام روی لحنش و .... رک و پوست کنده گفتم و او با دقت زیاد همه را گوش داد و البته اکثر جاها هم موافق من بود .. .  فیلم شاعر زباله ها جدای از فیلمنامه ی درخشانش ، کارگردانی ، فیلمبرداری خوبی هم داشت . در ابتدا فکر کردم با یک دزدی از امانوئل اشمیت (نوای اسرار آمیز) رو به رو هستم اما سکانس به سکانس ذهنیتم میشکست و میدیدم با یک فیلم فوق العاده عاشقانه ، صادقانه ، عمیق رو به رو هستم ، صداقت فیلم غافل گیرم میکرد . . . صبر، انتظار ، عشق ، تمام شدن همه چیز در ابتدا ، همه برایم جذاب بود چون مطمئنم هر تکه و هر بخشی از این فیلم حرفی برای گفتن داشت که فقط عاشقان و کسانی که تجربه ی شکست و سر مستی داشته اند تجربه اش کرده اند . ناب بودن لحظاتی از فیلم اشکم را در آورد . اینکه رفتگران هر کدام با آرزوهای خود وداع کرده اند - شب ها دور هم جمع میشوند و اعتراف میکنند که میخواستند چه بشوند و سر از زباله در آوردند برایم دردناک بود . . . اینکه  رفتگر (فرزین ) عاشق دختری(لیلا حاتمی) قد بلند تر از خودش میشود که در حال و هوای دیگری است خود به خودی خودش بغض آور است چون از همان ابتدا اتمام همه چیز و شوریدگی و یک طرفه بودن این عشق واضح را میبینی  میخواهی بدانی آخرش بالاخره چی میشه .... . انتهای فیلم در سکانس آخر که در واقع غم انگیزترین سکانسی بود که در این فیلم دیدم،  تو گوشی بزرگ این جور تکروی عاشقانه را میبینیم . گرچه عشق دو طرفه نیست و همه همین را میدانیم اما چکه چکه ریختن این احساسات ، ابرازش در تمام فیلم با ریتم و بازی درست به خوبی نشان داده شده بود . از فرزین خواهش کردم  هر چه که دل تنگش میخواهد برای جزیره ام و مختص به این فیلم بگوید تابرایتان بنویسم . او  هم به من گفت :

 :" شاعر زباله ها ، فیلمی در ستایش عشق و شعر و اینکه انسان میتواند در همه حال ، بدون هیچ توقعی ، عاشقانه  دوست بدارد و محبتش را تقسیم کند به آنان که دوستشان دارد و نمیدانند . "

پرونده ی شاعر زباله ها را میبندم و میرم سراغ خاطره ای که  هفت سال است دوست دارم یک جایی یک جوری بگویمش و این خاطره مربوط میشود به رضا آشفته .

سلام آقای آشفته ی عزیز

امیدوارم بعد از اینکه این پست را میخوانید از من نرنجید یا دستم نیاندازید . به هر حال اگر هم به من بخندید و مسخره ام کنید برایم فرقی نمیکند . شاید پیش خودتان فکر کنید اصلا گفتن این چیزهایی که میخواهم بنویسمش به کسی چه که من آمده ام و فرستاده ام اندر صفحه ی مجازی و پهنش کرده م روی جزیره ام ! اما خب چون من بی ادب و بی ملاحظه ام از این کارها میکنم . ببخشید .

خب ، خوانندگان گرامی ، سابقه ی آشنایی میس شانزه لیزه با رضا آشفته تقریبا بر میگردد به هفت سال پیش . اینکه چه شد و از کجا به روزنامه ی همشهری وصل شد بماند ، مهم این بود که باید رضا آشفته میس شانزه لیزه را تایید میکرد . میس شانزه لیزه روزی که با کوله پشتی و موهای فرفر شده و تیپ بچه دانشجویی اش رفت تا رضا آقای آشفته را ببیند منتظر بود تا با مردی با موهای ژولیده ، عصبانی ، بزن بهادر ، شمشیر به دست و مغرور و دماغ سر بالا رو به رو شود ، برای اینکه فامیلی آشفته ناخود آگاه آدم را یاد آشفتگی می اندازد ، هیچ وقت آن روزی که برای بار اول رضا آشفته در روزنامه ی همشهری توسط میس شانزه لیزه رصد شد از یاد نمیرود . مردی افتاده ، جوان ، فروتن ، فوق العاده آرام (که وقتی هم حرف میزند باید لب خوانی بلد باشی تا بشنفی چه میگوید ) در چهارچوب در قرار گرفت . میس از اینکه او را دید توی دلش خندید چون هیچ ربطی به اژدهای هفت سری که از ش ساخته بودنداشت . رضا آشفته چند تا از داستان های کوتاه میس را خوانده بود و زنگ زده بود که میتواند کار کند . وقتی که آن شب میس شانزه لیزه تلفن را گذاشت چشمهایش گرد شده بود . هول درونش موج میزد . . . بالاخره کسی باورش کرده بود . میس که با پررویی تمام نمیخواست کم بیاورد از همان ابتدا با سر و زبان چرب و چیلی اش خواست برود سراغ مصاحبه با افراد مشهور و ... دور برداشته بود . اما خاطره ی اولین مصاحبه نشان داد که باید حالا حالاها بدود.برود . یاد بگیرد ...تو گوشی بخورد تا بتواند کار درست و حسابی کند . اولین مصاحبه ی میس شانزه لیزه با خانم (...)نویسنده ای نام آشنا بود . میس که اصلا نمیدانست باید چه کار کند . برای اینکه دست و پایش را گم نکند مثل بچه مدرسه ای ها برای آن خانم سئوال طرح کرد و برد داد دم در خانه شان . چند روز بعد جواب ها را گرفت و با رضایت کامل زنگ زد به آقای آشفته که حله و کی بیارم مصاحبه رو و.... به ناگاه دید که جواب ها را از خانم نویسنده گرفته در صورتی که از سئوالهایش یک کپی هم ندارد !! زنگ زد دوباره به آقای آشفته . . . و به تته پته افتاده بود خجالت میکشید و ضمنا غرورش شکسته بود چون دو دقیقه قبلش از زاویه دید اوریانافالاچی داشت حرف میزد . آقای آشفته اصلا میس شانزه لیزه را دست ننداخت ، مسخره نکرد ، گفت خودش را دست کم نگیرد (چیزی که این روزها در دکان هیچ عطاری پیدا نمیشود همین افتادگی هاست )بردارد یک زنگ به آن خانم بزند شاید سئوال ها را در زباله نریخته باشد . میس به قدری هول بود و دست هایش میلرزیدند که نمیتوانست خودکار را صاف توی دستهایش نگه دارد ، برای همین وقتی به خانم نویسنده زنگ زد که میشه اگه سئوالها رو دارین برام بخوننین من بنویسم به جای اینکه بنویسد صدای تکرار خودش را ضبط کرد . وقتی دوباره به آقای آشفته زنگ زد با گریه گفت که صدا را ضبط کرده ...آقای آشفته فقط گفت هیچ عیب ندارد آرام آرام  از روی همان ضبط سئوال ها را برایش بخواند . مصاحبه ی اول من با اعمال شاقه در آمد . . . طی این سالها که هر از گاهی سری به روزنامه ها میزدم همیشه جایی بودم که زیر چتر محترم و آرام و مطمئن آقای آشفته باشم . رضاآشفته هیچ وقت نگذاشت جاه طلبی های من سرخورده شود یا غرورم جریحه دار بگردد . همین که الان میسی شده ام و یک پا مجله این جا باز کرده ام  به خاطر اعتماد آقای آشفته به من است . هر جا که اسمی از تئاتر و مطبوعات و روزنامه باشد نام رضا آشفته درآن جا میدرخشد .توی بولتن جشنواره ها ، توی سایت ایران تئاتر ، توی مجله های تئاتر و نمایشی و هر چی که به تئاتر مربوط است . . . روزنامه نگاری کاری است بس سخت و طاقت فرسا، احتیاج به صبر و خوردن تو گوشی و خوار شدن و نادیده گرفتن پول دارد فقط وقتی میشود مثل رضا آشفته  عاشق بود که ماند . امثال او این روزها البته کم نیستند .  . او برخلاف رسم جو تئاتر و خودمانی شدنی های باب روز هیچ وقت از هرهر کرکر های میس شانزه لیزه سواستفاده نکرد و چایی نخورده پسرخاله نشد . خوب یادم هست روزهای اعتیاد به قرص و  روزهای خاکستری ام بود،  به سفارش آقای آشفته رفته بودم بلیط تئاتر را زودتر از موعد بگیرم . مثلا قرار بود دوشنبه بروم بلیط بگیرم اما نشئه و خسته روز یکشنبه رفته بودم پیش آقای (ب) ...از شدت خواب روی کاناپه چرمی مانند  آن جا -به اصطلاح روابط عمومی- دراز کشیدم .فقط زنگ زدم به آقای آشفته که این ها بلیط ندادند و داد و بیداد و تلفن را دادم به آقای(ب) - طلبکاری بودم ها - به سفارش آقای آشفته برای بنده آژانس گرفتند و من برگشتم خانه . شب ایشان زنگ زد احوال من را بپرسد از بس از حال نزار من حیرت کرده بود و من تازه فهمیدم که یک روز زودتر رفته بودم برای گرفتن  بلیط. . . این وجدان کاری ، این آدم را دیدن از روی صندلی بلند شدن ، این احترام و آرامش شما آقای آشفته ظهور دل انگیزی بود که هراس من را از پریدن به دنیای بی رحم حرفه ای مطبوعات از بین برد ... و من همه ی این ها را مدیون شما هستم . روزهای سختی برای   روزنامه نگارها است امیدوارم  روزی برسد که با قیچی روبان روزنامه یا مجله ی خودتان را ببرید و من برایتان سوت و جیغ بزنم و بکشم .

ممنون

 

با احترام میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
کسی از گربه های ایرانی.....؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

همین الان فیلم رو دیدم . همیشه گفتم که نظرم در مورد فیلم کارشناسی نیست بلکه خیلی هم سلیقه ای و آبکی است . فیلم کسی از گربه های ایرانی...؟، خیلی عذابم داد . بعضی نظرها و مثلا نقد ها و حرف و حدیث و ابراز وجود ها رو هم توی بلاگ ها دیدم . برای توضیح بیشتر و معرفی اعضای گروه فیلمبرداری و مضمون داستان روی همان نام فیلم کلیک کنی باقی قضایا حله ! پس حرف اضافه نمیزنم و یه راست میرم که درد و عذابم رو بریزم توی خاک کهکشانم که همیشه پذیرنده است . اولا ، آقایان موسیقی دان ها که این روزها فکول کراواتی و قرتی مشنگ وارانه دست به دست هم داده اند به مهر و توی فستیوال دوغکی به جنگ یکدیگر رفتند و توی تالارهای بزرگ نعره میزنند وموهایشان را افشان میکنند و  مولانا را شرحه شرحه میکنند و کاری جز نوچه پروری ندارند ، لطفا بروند بوق بزنند . من به عنوان آدمی که از دنیای موسیقی پرت نیستم و به عنوان آدمی که اتفاقا موسیقی معرفی شده ی زیرزمینی را هم نمیپسندم ، اما خوب خوب خوب یک چیز رو میدونم  ، اون هم (عشق) ه ؟ عشق رو عشقه .  وقتی پای مسئله ی سر و صدا و حواس و هوش و موسیقی و تئاتر و مجوز و مجاز میاد وسط ، یه جای دلم بدجوری تیر میکشه چون راسته جونم . آره . چون وقتی مجموعه داستان اول خودم چهار سال و اندیه مجوز نگرفته میدونم چه رنجیه . چون وقتی نمایشنامه ی بی نظیرم توی جشنواره به خاطر مشکلات اخلاقی شخصیت اصلی داستان رد میشه میدونم چه رنجیه - به خصوص وقتی به جاش به یه کار درجه سه جواز میدن - بد جور لج آدم در میاد . آره میدونم عشق به کار چیه ؟ فکر میکنم اکثر بر و بچه های تئاتر همیشه وقتی پلاتو پیدا نمیکردن ، توی زیر زمین هاشون ، توی پارکینگ هاشون ، تمرین میذاشتن و همیشه حسرت خیلی چیزها موند به دلشون . حالا واسه موسیقی هم همین طور . فکر کنم باید عادت کنم که دیگه اسم این ایران خوشگله همه جا با نشون دادن کثافت هاش جایزه بگیره .اول ها گارد میگرفتم . وقتی فیلم دایره  رو دیدم . ترس کشیدن سیگار توی کوچه و باقی بدبختی ها به خودم گفتم ای بابا چرا با این فیلم ها این قدر میخوان برن جایزه بگیرن والا ما که راحت هر غلطی میخوایم داریم میکنیم .....نه من خام بودم . زود قضاوت کردم . دیگه همه چیز واسه من هم سیاه شده . این برو بچه ها تنها کسایی نیستند که عشق هنر و خلاقیتند ! جایی که توی گاوداری تمرین درامز و ... میشه  واقعا برام جذابیت داشت از شکل کثافتش . که چرا ما باید به این جا برسیم ... آخه رسیدیم . مضمون فیلم برام آشنا بود . توی فیلم کوتاهی مشابهش رو دیده بودم . توی اینترنت هم خوندم که مستر کارگردان حاشا و کلا کرده که نه بابا و اینا ...نمیدونم  اما .... بازی حامد بهداد رو دوست داشتم گرچه به شدت از تن صداش و تندی حرکات گردنش در عذابم . حال و هوای فیلم علی سنتوری هم بهم اضافه شد . شاید مستر کارگردان نخواسته بیچاره در مورد افیون و ...که بیشتر در این جوامع شایعه مانور بده .(بهتره این  جور بازی ها رو بسپریم دست خود همون ها که کتاب هاشون راحت مجوز میگیره و عوام براشون هورا میکشن .) اما خب فقط یه تیکه ی مهمونی ...اون آخر ...زهر مار شدن قضیه ... جعلی بودن همه چیز مثل ویزا و پاسپورت و ... عین جعلی بودن خود این آدم ها شده بود . انگار این آدم ها با توجه به شرایط دور و برشون دیگه خودشون نبودن . شده بودن جعل خودشون . یادمه پارسال برای اینکه یه کار تئاتر  تمرین کنیم و گروهی به هم بزنیم دنبال جا بودم . پیر مرد همسایه ای در خانه ی قدیمی تودل برویش در زعفرانیه به دام من افتاد تا بهار خواب بزرگ طبقه ی بالای خانه اش رو اجاره کنیم و آخر هم کار نشد .... بهانه پشت سر هم برای همین نوستالجیکم جیک جیک کرد و از واقعی بودن داستان فیلم هم غمم گرفت .

 خلاصه محسنات فیلم یک طرف ،‌گدا شدن موسیقی دانی که ندیدم هم یک طرف . توی مترو ، راستی  جدیدا ساکسیفون به دست میگرند و به خیالشان این جا پاریس باشد میایند  دم پاساژ گلستان و بازار تجریش ساز زدن و هزار تومنی هایی جمع میشود مبسوط که دیدنش غمگینم میکند ...عاشق صدای سازدهنی هستم ، توی بازار تجریش پسری چنان ساز دهنی میزد که به جرئت میتوان گفت در کانال متزو هم کسی آن چنان سازدهنی نمیزند باز هم  غمم میگیرد ، توی همان بازار تجریش سیگار رو شن میکنم . تکیه میدهم به دیوار و بوی  سمنوی خاله لیلا توی فضا پیچیده . چشم هام رو میبندم و به صدای ساز دهنی گوش میدهم  . یک لحظه توی رویا میروم . یاد فیلم مستربین توی کن می افتم . کاش برم جلو و یه حرکت باله در بیارم و با این یارو برویم توی کوچه ها کنسرت متحرک ایجاد کنیم !!!...من هم شاید جلسومینا در فیلم فلینی بشوم  به همان  سادگی و بلاهت و پسرک هم مثلا آنتونی کوئین  بشود .منتها سیاه و سفید از هپروت که در میایم ،آخر کار ۵٠٠٠ تومن توی خورجین پسر میگذارم بلکه پول سیگارش در بیاد . وقتی که البته ۵٠٠٠تومنی می افتد توی خورجین میبینم که بسی دو هزاری جمع شده فراوان . شاید در عرض نیم ساعت صد هزار تومنی جمع کرد پسرک سازدهنی زن . نوش جانش  پشت سرم میشنوم :" وای دختره ی ج...، ادای هنری ها رو میخوان در بیارن ...صاف صاف سیگار میکشه اونم این جا ...کلاهشو ...زاغارت "اما باز غمم میگیره ....نه . . . تلخی فیلم عذابم داد . حقیقتی بود که بالاخره گفته شد . قرار بود این پست رو اختصاص بدم به   رضا آشفته که در پست بعد مبسوط جبران خواهمش کرد .  


 
comment نظرات ()
 
 
کلونازپام از نوع کش باف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦
 

     این نکتورن شوپن ، یکی از دوست داشتنی ترین هایی ست که گوش میدم و با حال و هوام جور در میاد . هیچ وقت هم فرصت تمرین این قطعه برام پیش نیومد . . . این روزها اصولا خوب نیستم ، واقعیت رو به رو شدن با (بهار) ! برام سخته . این چه زمستونی بود ؟ منتظر هیچ ٨٩ و ٩٠  ی نیستم ، با خودم نبرد دارم . در اوج شادی و امید ، طوری افسرده میشم که حتی خود دکتر یونگ هم نمیتونه رو به راهم کنه . امروز از اون روزها بود که به پست خل و چل ها خوردم . صبح  که ساعتم داشت کنار تختم خود کشی میکرد که : "‌هی بیدار شو ! " با چشم های بسته و خستگی زیاد بلند شدم و یک تو گوشی توی دهن موبایلم زدم و پشت موبایلم رو کندم ، پوستش دراومد افتاد زمین . دو تا فحش دادم و با حالت اسلوموشن خم شدم که ببینم باطری ش هم در اومد یا نه ... خلاصه تا من به خودم بجنبم و یه نسکافه بخورم و یه بسکوئیت بجوم نیم ساعتی طول کشید . دیرم شده بود . امروز نوبت من بود که خیر سرم به زبون نامادری فرانسه یه کنفرانس بدم . . . کلی هم قبلش خالی بندی کرده بودم که میخوام بچه های کلاس رو سورپرایز کنم و با یه سوژه ی وحشتناک خفن خواهم همه را شوک کرد !!! ساعت داشت با پررویی تموم جلو جلو میرفت مادر  ق... در کمدم رو که بازار شامه و هیچ ربطی به کمدهای دم عید نداره باز کردم . سارافن سورمه ای ام رو برداشتم و یه بلیز از زیرش پوشیدم و بین قوطی شال هام،  چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم ، کلاه خز رو برداشتم گذاشتم سرم و پالتوی مخمل نازک مشکی م رو از روش پوشیدم و پوتین های چرم دانشجویی قهوه ایم رو هم پام کردم و با آرایش کج و کوله راه افتادم توی کوچه و خدا خدا کردم توی این روز فرد یه تاکسی زودی به پستم بخوره ... همون لحظه یه تاکسی چراغ زد .گفتم :" میدون ؟" گفت :"‌بیا بالا" من هم نشستم جلو و جزوه هام رو در آوردم و شروع کردم به پس پس کردن و حفظ کردن سوژه م ... راننده تاکسی که آدم با حالی بود شامل این ویژگی ها بود : جای بابابزرگ من سن ! - لپ گلی - سیبیل ، بنا گوش در رفته ، لحجه ،‌آذری از نوع جوه جوه تشدید دار . یه هو نه گذاشت نه برداشت گفت هر جا بخوای بری میرسونمت ." من هم که هوش و حواس نداشتم و توی کلونازپام دیشب جا مونده بودم داد زدم :" ا آقا دم ایستگاه های انقلاب نگه میداشتی " گفت :" خودم میبرمت " گفتم :"یه صد تومن هم اضافی نمیدم ها ! " گفت :" باشه ...فقط در اون داشپورت رو باز کن اون سی دی قرمزه رو بده من " ما هم دستور رو انجام دادیم . ناگهان از باندهای تاکسی صدای آغا٣٠ طنین افکند . راننده بشکن میزد و خودش رو مثل آقا٣٠ میلرزوند . من هم خنده م گرفته بود . گفتم :" خدا دمت گرم اگه امروز  سر کلاس ضایع کنم تقصیر این طخم نابسم الاست ! " گفت:" ناراحت چی نیمیشی ؟" گفتم :" نه والا !!نیشخند" نمیتونستم که یه چک بزنم توی گوشش ، شل و ول تر از این حرف ها بودم گفتم حالا بذار ببره تا مقصد ما زود برسیم که خوب غیبت کردیم مبسوط این ترم را !...القصه و الباقی به این ختم شد که پیرمرد گفت من راننده ترانزیت بودم و خیلی باحالم و زنم مرده میای زن من شی ؟!!!!!!تعجب و به زور کیف من رو گرفته بود و میگفت :"  جون من تلفنت رو بده " (میخواستم تلفن  اشتباه بدم اما وجدانم اجازه نداد آخه بدبخت پول هم ازم نگرفت یه هفتصد تومنی باید بهش میدادم ) گفت :" پس من شماره م رو میدم اسمم عبدالاست و بچه ی سرسبیلم .هر جا خواستی بری زنگ بزن خودم نوکرتم ." گفتم :" اتفاقا فردا پس فردا سمت میدون ارگ و بازار کار دارم ، میتونم واقعا زنگ بزنم ؟ بعدش هم میخوام برم سمت کشتارگاه." گفت:" نوکرتم " پیدا شدم و گیج رفتم توی خیابون و خلاصه با بیست دقیقه تاخیر رسیدم ، اول رفتم مبال سفارت و دیدم ژولیدگی و پف چشم هم بد چیزی نیست ها !!! همون جوری رفتم توی کلاس و با مهارت تمام با ادا در آوردن و سئوال کردن از بچه های کلاس سعی کردم بگم خیلی برای کنفرانس واردم و اینا و ٧ صفحه ای رو که از ویکیپدیا درآورده بودم سنبل کردم و بعد هم همه برام دست زدند . اومدم بیرون و طبق معمول مشعل فروزاندم و بی خودی ناراحت بودم . به این فکر میکردم که  (دوست) ی واژه ایه که خیلی زود کثیفش میکنن و میر..ن بهش .  به گوشم رسیده بود که یکی از دوستان پشت سر ما دری وری های خلاقانه ای گفته خفن !با دوستان دیگر ما روی حم ریخته بد جور ، از پشت خنجر زده بدفرم !!...سپس رفتم کافه و یه موکی سفارش دادم و به گارسون خوشگلش گیر دادم . (هی ! ببینم به تو ربطی داره اگه من عیاشم ؟ به هیچ کس ربط نداره .) گارسونه یکی از خوش چهره ترین پسرهایی بود که تا حالا دیده بودم و خیلی شبیه پسر دایی م که توی بلاد خارجه رفته مادل شده ! سر حرف رو با طرف باز کردم و دیدم انگار بدش اومد که من دارم باهاش حرف میزنم و سر نخ میدم دستش .... بعد پشیمون شد و اومد گفت سر نخ رو گم کردم میدیش ببافم و شروع کرد به بافتن. از نوع کش باف . من هم توپ کاموا دستم ...بین بوی قهوه و دود سیگار احساس کردم نخ پشمی کاموا دور صندلی پیچیده و من رو قفل مرده به میز و پاهام رو به هم بسته . یه هو زنگ موبایل افسونم رو محو کرد . همیشه یه مزاحم پیدا میشه که الکی و بیخودی بخواد حالت رو بپرسه و بعد بفهمی التماس دعا داشته ! اومدم بیرون و جالبش از این جاست که ....رفتمدیدم کتابم چقدر بد توزیع شده و عصبانی بودم بعد رفتم  پاساژ صفوی و یک غلطی کردم و رفتم مغازه ی (---) مثل همیشه و دو عدد آقا در مورد ازدواج داشتند یکدیگر را خفه میکردند و یقه میدریدند شدید،  که من چونان سامورایی با اره بحثشان را از وسط نصف کرده،  شهد عسل روی جای زخمهاشان پاچیدم و حرف زدن به سه ساعت ماندن در مغازه ختم شد . بنده و سه تا آقا در یک مغازه  ی چهار متری که هر سه سیگار میکشیدیم و آن دیگری در حالی که داشت خفه میشد اصرار بر این داشت که ازدواج کار خوبی است و هیچ هم بد نیست و مذهب او را به خدا نزدیک کرده . بنده هم  حق مطلب را این گونه ادا کردم که راست میگی جونم اما عشق آدم رو به خدا نزدیک میکنه و .. شروع شد به اینکه چه جور عشقی؟از نوع خیام یا حافظ ؟ میدونی که اونا ... عشق که کشکه  و اینا ... خانم شما مادامی یا مادمازلی ؟ من یه زنه رو صیغه کردم ....اون دیگری گفت من هم ...هر سه مرد به نظرم بزدل و کله شق بودند و من هم با وجود خستگی جسمی و اعصاب اصرار داشتم به آن ها بگویم همه تان در اشتباهید و این حرف ها ...حس یکپارچه خوش آیند این که سه تا غول بیابونی رو بذارم سر کار و بهشون بفهمونم که همه ی حرفاتون غلطه خوشحالم میکرد . ازدواج از نظر اون یکی مرد (ع) آزادی آدم رو میگرفت . من هم گفتم :" آزادی وجود نداره " گفت :" تو دوست داری ازدواج کنی ؟" گفتم :"‌نع ! " اون دیگری گفت :" ازدواج خیلی هم به من آرامش داده " گفتم :"‌خودت رو گول میزنی ، قبل از همین بحث ها داشتی با من تیک میزدی !!!! و.... " (آخه همون بین تلفنی به من شد که مجبور بودم فرانسه دست و پا شکسته حرف بزنم و مردک خنگ هم فکر کرده بود ایتالیایی است و سرخ و سفید شد و شروع کرد سر نخ دادن  و...) آن پسر بچه ی تازه دانشگاه رفته ی چشم چپ کلاه به سر تئاتری هم اصرار داشت من بهش ثابت کنم اتوبوسی به نام هوس رو تنسی ویلیامز نوشته ؟ میگفت : از کجا میدونی همساده شون ننوشته ؟تعجب" ازدواج هم مثل  اینه ...خلاصه که برای من چای ریختند . فندک زدند و صندلی گذاشتند و من هم  بعد از این همه بحث در حال بی هوشی بودم چون همه شان ماشالا زبان نفهم بوده و من بالاخره زدم به چاک ! وقتی برگشتم . رو به روی آینه نشستم و دوباره با آدم های توی اتاقم حرفم شد ....چند نفری هستند ... به هم حسودی میکنند و من باید آشتیشون بدم و اینا .... خلاصه به خدا حالم خوبه ها !این دروغه هنوز کو تا چهارشنبه سوری ...اوه ....کی میگه دو هفته تا عید داریم ؟نه ... کی میگه ٨٨ تموم شد ؟ من هنوز توی سالهای قبل گیر کردم ... من هنوز...یک - دو - سه - چهار.....

** با عکس جدید + لینک جدید در این پست به روزم .


 
comment نظرات ()
 
 
تسلیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٤
 

سیامک صفری عزیز

خوب میدانم که هیچ وقت گرفتاری های تئاتر که تو همیشه با سرسپردگی عاشقانه ات برایش مایه میگذاری ، نمیگذارند تا سر به بلاگ ها و دنیای مجازی بزنی و این جا را بخوانی .

 اطمینان (بودن ) تو برای ما - که هر کدام به نوعی عاشق  تئاتریم - دلگرمی بزرگی است . پس (بمان ) . همیشه در نوشتن سوگ نامه و در ادا کردن جمله های تعارف آمیزی که همه از حفظند کم میاورم . جملات کپک زده ای که ورد زبان مردم شده ....ورد زبان مگسان دور شیرینی ، خوب میدانم که نبودن مادرت سر سفره ی هفت سین امسال غمگینت خواهد کرد . خوب میدانم که کسانی که (مادر) از دست داده اند چقدر روزهایی که از طوفان به آرامش برسند برایشان  طولانی بوده . . . در دنیایی که یک دانه شن به اندازه ی یک کهکشان پر ارزش است ، داشتن مادر دلسوز خودش غنیمت است ، خوش به حالت بود .  

 درگذشت مادرت را صمیمانه از طرف خودم و بچه های ساکن جزیره تسلیت میگویم . گفتن این جملات بیشتر درد آور است تا تسلی دهنده .  آتیه ی بشر گفتن ندارد ، غیر قابل پیش بینی است .ما هر روز شاهد مردن تکه ای از وجودمان هستیم و این مسیری است که همه باید از آن عبور کنیم ولی تو با همه فرق داری . تو ، یک ستاره ای که اطمینان (بودن)ت در عرصه ی تئاتر همه جا همه مان را سربلند کرده ، پس به اندازه ی یک  دانه شن ، به خاطر کهکشان ما ، کمتر غصه ی رفتن مادر را بخور . تو که از مارکز مثال میاوردی ، حالا من یک مثال میاورم ...یک جای صد سال تنهایی این جمله بود که (انسان وقتی که بتواند میمیرد نه زمانی که باید ) . همه ی ما گرفتار زمانیم غافل از اینکه زمان چه زود میگذرد ... سفره های هفت سین بی کس میشوند و صدای خنده ها تنها در ذهن طنین می افکنند و همه چیز در خلائی ابدی فرو خواهد رفت . مزخرف مینویسم ...لطمه ها قابل اندازه گیری نیستند خوب میدانم که باری از دوشت و از قلب غمگینت نمیتوانم بردارم  . فقط میخواستم بگویم...عزیز بودن تو برای همه باعث میشود ، همه به اندازه ی تو با موفقیت هایت شاد شوند و  همه با غم هایت ناراحت ، پس بدان ما هم  در غمت شریک هستیم .

صمیمانه تسلیت میگویم .

http://213.188.106.66/19a02.wma

رکوئیم موتسارت

 

تسلیت (رضا موسوی) به همراه عکس جدید رو نما شده در فوتو بلاگش .

 


 
comment نظرات ()
 
 
باران و کلید
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۱
 

سمفونی شماره 5 بتهوون

http://www.4shared.com/file/119348986/267192d/beethoven_-_5th_symphony_1.html

جیره ی وحشت ، همیشه چیزی است که مرا سوق میدهد به انهدام . وحشت از دست دادن همه ی چیزهایی که منظره ی پشت سر مرا ساخته اند ، سر خم کنی میبینی ، ویرانه ای پر از لانه ی جغد ، میبینی بستان و باغی پر از طوطی های رنگوارنگ و پلکانی سست که این دو ، بهشت و جهنم را به هم میپیوندد . همیشه به دنبال این بودم که زندگی چیست ؟ آیا ارزش این همه رنج کشیدن ها را دارد . شاید برای توی مخاطب ، من میس شانزه لیزه ی بسیار لوس ، از جاه طلبی سرخورده ام چنین ملوسانه و ملیحانه چ.س ناله سر داده ام . فرقی نمیکند . قضاوت کن . جایی که به پشت سر نگاه میکنم ، خودم را طوری میبینم که باور نمیکنم . میس شانزه لیزه بود یا که من ، فرقی نمیکند طی یک جر و بحثی که با صاحب خانه ی مهربان لالش داشت- توجه کن که وی لال است و سهمش را در زبان میس شانزه لیزه خورده ...شام زبان و (بارش - برعکس) با خون دراکولا ، میگفتم ....طی جر و بحثی که ابتدا دیالوگ های محترمانه ای بود که تبدیل به گفتمان دیالگتیکی ضربتی شد ، جمله ای محکم ، چونان سیلی سفت و سختی خورد به صورتش که نپرس که نمیگویم ! صندلی چرخاند و طی چند ثانیه با کمک شیاطین چمدان هایش را بست و پرده ها را کشید و چاقو را برداشت و زیر چشم هایش را محکم برید که خط چشمی حقیقی ، قرمز رنگ از خود بر صورت مثل جنازه سفیدش بگذارد و بعد نگهبان همیشه مست را صدا زد و چمدان ها را روی کول وی نهاد و خودش هم روی چمدان ها نشست و کلاه سیلندر دار سیاهش را تا نوک دماغ یخ زده اش پایین کشید . دم در که رسیدند . سکه ای کف دست نگهبان گذاشت و نگهبان باد گلویش را فرستاد توی صورت میس شانزه لیزه ، نم نم باران میبارید . زیر گنبد نیلگونی که یه سیاهی میزد و رعد آسمانش را دو شقه میکرد عصایش را کوباند به زمین و همان لحظه گاری چی هیز که شب ها توی آشغال ها دنبال شعر میگردد پیدایش شد و گفت من از توی بوف کور میام ...بیا ببرمت .کالسکه ها رفتند . هیچ کس این وخته شب نی! ...میس بار و بندیل را توی گاری چوبی نهاد و گرمای سرگیجه را توی کلاه سیلندر دارش حس کرد . جاذبه سرگیجه را به سمت خود میکشید و زیر چشمانش خون میامد . گاری چی دندان طلایش را هنگام نیش خند زدن نشان داد و گفت :" جای امن سراغ دارم ." میس شانزه لیزه قبل از اینکه چترش را باز کند .تیزی آن را به غوز گاری چی زد و گفت یا میری سمت قطارشهر یا دندون های لق طلات رو قورت میدم . زود باش . زد توی سر گاری چی . آن زمان ، زمان گم شده بود و مکان زیر چرخ گاری چی میچرخید . میس مشعلش را روشن کرد و ریه سوزاند . دم فاضلاب کنار رود سن ، شاعر را دید که با همان شلوار جین گشاد پاره پوره اش ، ریش انبوهش ، نگاه نافذش ، قد بلندش ، شال گردن چند متری اش همراه بطری های سبزش زیر چراغی که نورش سکسکه میکرد ایستاده بود و پیشگویی میکرد . جلوی گاری چی را گرفت . دو تا پول غاز کف دستش نهاد و تایش کرد و میان کتاب بوف کور هدایت گذاشتش و چمدان های میس را از دستش گرفت و گفت بیا توی جیب هام رو بگرد . میس شانزه لیزه گفت :" تو چرا وقتی که نمیخوام هستی وقتی میخوام نیستی دلم میخواد بکشمت ." شاعر خندید و گفت :" چشمامو این جوری تیغ نزن اونا مال منن نه مال تو " بعد کلاه سیلندر دار میس را از سرش برداشت و پرت کرد توی رودخانه . :"بچه ی 5 ساله " میس داد زد :" الکلی الکی" ، مرد شاعر خندید و به میس شانزه لیزه دستور داد یا از زیر باران فرار کند یا با او زیر باران سرسره سواری کند . میس که سرش گیج میرفت شال گردن سیاه مرد را از دور گردن شاعر باز کرد . چشم های مرد را بست و لیپس های داغش را چسباند روی لیپس های الکلی او . شاعر که از پس حمله های وحشیانه ی میس بر نمیامد و لنگ میزد و ناخن های بلندش را به بارانی بی چیز میس میچنگاند زیر باران ، بارانش گرفت و دست های میس را توی جیب های گرم پنبه دوزی شده ی خود کرد و گفت بردار همه اش مال توست . توی جیب های مرد شاعر زنجیری بود که بهش کلید خانه ی شاعر وصل بود . همان کلیدی که یکی اش را شب تولد میس توی نقره کادو داده بود بهش که وقتی ارواح و شیاطین به جسمت حلول کردند سرگردان ترمینال نشو و بیا یک جای امن سقف دار، من هم که همیشه نیستم . میس همان شب تولد کلید را انداخته بود توی سطل زباله و شاعر را تنها گذاشته بود . اما حالا که صورتش سرخ متلک بود ....دلش نه چمدان میخواست ، نه کلید ، نه  کلاه سیلندری ، هیچی ...دلش میخواست شال گردن را از دور چشمان شاعر باز کند و با او زیر باران خیس شود .اما هی تو این هایی که خواندی بخشی از یک واقعیت بود که به شیوه ی جزیره ای خودم و با خشونت بسیار رخ داد . شاعر دستور داد 5 ساله ها باید توی قنداق بخوابند و نباید دیر وقت توی خیابان هایی که پر از گاری چی است گشت بزنند . پس به او دستور داد تا برگردد به اتاق زیر شیروانی اش و بقیه ی داستان هایش را بنویسد و زن صاحبخانه ی لال را ببخشد . میس شانزه لیزه ، دید شاعر محو شد و رفت توی کالسکه ی بچه کهنه ای که کنار زباله دانی ها بود . دو تا توگوشی به خودش زد . کالسکه ی بچه را هل داد و رفت سمت خانه . سر راه گربه ای له و لورده روی زمین پهن شده بود که هنوز صدای میو میو کردنش میامد . میس تیغ را برداشت زبان گربه را چید . وقتی که به آپارتمان برگشت . زن صاحبخانه که همیشه بوی ادویه میداد در را باز کرد . میس مثل یک دندان ساز وحشی فک زن صاحبخانه را در دست گرفت . زبان گربه را در دهان پیر زن کاشت و پله ها را آهسته بالا رفت .


 
comment نظرات ()
 
 
خالکوبی ها با حنا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸
 

نه.  

دچار منفی بافی کوفتی نشده م . مغزم دچار معضلات حاد حل نشدنی نیست . دست و پاهام سر جاهاشونه . دیونه نشدم . نمیخوام هر از گاهی به فاضلاب تلخ دور و برم ناخنک بزنم و اجغ وجغی بشم و خودم رو کتک بزنم و اسباب کشی کنم ترمینال . نمیخوام کسی دلش به حالم بسوزه و بهم زنگ بزنه . میخوام فقط بنویسم . راحت باشم .  حفظ یک زندگی به خاطر غرور و احترام به مناسبات اجتماعی و روابط پست مادی همیشه دهن من رو سرویس کرده و همیشه همه ی آدمهایی که این جوری زندگی میکنن برام مسخره ان .  همیشه حالم از مادیات به هم میخورده . به خاطر اصل و اساس قانون خانوادگی نمیخوام به چیزی احترام بذارم . میخوام رها و آزاد باشم . میخوام آدم باشم . از اینکه سر تعظیم فرود بیارم جلوی یه مشت ج...کش.. بدم میاد . از اینکه و قتی میخوام برم پشت بوم خونه و لحاف تشک بندازم و ستاره ها رو بشمرم خوشم .خوشم میاد نصف شبها بزنم بیرون و با سوپور محله گپ بزنم . دوس دارم یه هو برم ترمینال و مسافر ها رو ببینم .  دلم میخواد این  من باشم که میرم خواستگاری زن و مرد زندگی آینده ام . دلم میخواد همه چیز دنیا رو امتحان کنم . عاشق صدای اذانم وقتی آقای اردبیلی میخونتش . همیشه صدای ضبط رو میارم پایین . من هم آدمم . رفتم یه سری خال کوبی خریدم و همه رو نصب کردم این ور و اون ور نقاط سوق الجیشی . قبلا با حنا این کار رو کردم اما زود پاک شد . هر وقت از این ادا در میارم یعنی حالم بده .  من بر عکس خیلی از دختر ها، دنبال هیچ چیز جدی از زندگی نیستم ... مهریه نمیخوام ... ویلا نمیخوام ...پول نمیخوام ... سکه و ..نمیخوام ...خونه نمیخوام ... با چیزهای کوچیک خوشحال میشم و با چیزهای کوچیک خر میشم . قدرت تناسخم حرف نداره . دوست ندارم اسوه فضیلت و سواد باشم و خودم رو برای دوستهام بگیرم . خوب میدونم که خیلی ها بهم حسودی میکنن اما برام مهم نیست چون من دوستشون دارم . و واسه همین همه از من بیشتر بدشون میاد .  توی هر کسی یه حساسیت هایی هست که اون رو متفاوت میکنه . توی من هم یه سری حساسیت ها هست ... من رو کرگدن و روئین تن کرده . اکثر کسایی که دوستام میشناسنشون پسر بچه ها و دخترها ی ضعیف اهل زندگی و کار و کاسبی ان . و اون یکی ها همه اهل خیانت و هیجان و من همون خرچنگ قورباغه ها رو دوست دارم . چون  دل و زبونشون یکیه و این یعنی آخرش . من چهارزانو میشینم توی اتاقم و به وسایلم نگاه میکنم که میگن :" ماها رو بذار سر جامون " اما من آدم منظمی نیستم واسه همین نسشتم دارم برای شما مینویسم . آبشاری از کلمات رو پشت سرم زندانی کردم و لای شالگردنی که به علت سردرد دو ر سرم بستم نگهشون داشتم . خسته شدم . مگه آدم چقدر میخواد زنده باشه . پیرمردی دیدم که هنوز میخواست بچه درست کند . پیر زنی دیدم که هنوز نوزاد خودش بغلش بود و دختری که برای داشتن شوهر دعا میخواند . من دیگر از همه ی این ها گذشته ام . فقط دوست دارم با خال کوبی هایم کفن پیچ بشوم و بروم زیر گل .

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عیش و نیستی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦
 

عیش و نیستی

سلام آقای ایرج راد عزیز

من - میس شانزه لیزه - وقتی امشب به دیدن (عیش و نیستی ) آمدم ، یک بغل امید و آرزو و چند کیلو توقع و چند سبد نیاز و چند طبق سواد روی سر و کول و دوشم داشتم . ایرج راد عزیز ، دو سال پیش که (عیش و نیستی) را خواندم و به دوستانم شدیدا توصیه کردم بخوانندش دلیل داشتم . دلیلش هم این بود که هیچ وقت نام تیری مونیه را در دانشگاه نشنیده بودیم و حتی اسم کتاب هایش را هم نمیدانستیم . جلد سیاهش در نشر مروارید و نام ابوالحسن نجفی باعث شد خریدمش . خواندمش . ساختارش را به شیوه ی شانزه لیزه ای خودم رسم کردم . کمی با چخوف مقایسه اش کردم و صادقانه بگویم واقعا بعضی جاها اشکم در آمد . وقتی دیدم شما دارید این متن را برای اجرا کار میکنید ، گل از گلم شکفت و برای دیدنش با سبد و کوله بار آرزو و امید آمدم چهار سو . . . ایرج جان ، آیا تا به حال به ترکیب (طنز سیاه) ببرخوردید؟ مثلا اسمش را جایی شنیدید ؟ این نمایشنامه طنز سیاه بود . حتی از نامش هم پیدا بود . اتفاقا خاستگاه طنز سیاه هم در زادگاه تیری مونیه است . میدانستید ؟ تجلی این دنیای پریشان و از خود بیگانه ای که مخاطب را همسو و همذات با آنیبال لوبورنی میکند به قدری پوچ است و نیست است که درش از هست و هستی خبری نیست . زهر خنده هایش به قدری تلخ است که اشک در می آورد . بلایی که اوگوستا - همسر نویسنده - سر وی میاورد ...بلایی که جامعه ی مطبوعاتی همیشه سر آدم های نام آشنا هر چند سطح متوسط میاورد در این نمایشنامه به شیوه ی گروتسک و با طنز سیاه نشان داده شده بود که شما در کار ، آن را با لودگی و مضحکه ، بدون اینکه تنشی در مخاطب ایجاد کنید ، به سخره گرفت  . پرده ی اول را با بازی خانم زری اماد که سالن تئاتر را به مثابه سالن لاله زاری گرفته بود و در حس هایش پر از نا هماهنگی دیده میشد همه ی بار نمایشنامه را به چیزی زیر سطح متوسط تبدیل کرد . به نظر ، دکور ، میزانسن و نورپردازی بی هیچ خلاقیتی تنها خمیازه ی تماشاچی را اوج میداد .شخصیت کلو که نقشش را  فرزانه سهیلی با اغراقی بی دلیل - دست و پا زدنی بی هدف - با ادای دیالوگ ها به شیوه ای خاص کودکان عقب افتاده  و دانشجوهای تازه کار نمایش رشته ی بازیگری  اجرا میکنند ایفا کرد  ، اصلا کلو ی خلق شده توسط تیری مونیه نبود . چرا در پرده های میانی که بی رحمی مطبوعات در اوج دادن به انسان ها - چه آدم های معروف چه بیسوادان - طرح شده بود را به راحت ترین شیوه اجرا کردید ؟ کاری که مطبوعات میکند دروغی است بزرگ تر از هنر عکاسی و تلخی ماجرا هم همین است . مطبوعاتی که دنائت دنیای مادی را طلا میگیرد و برای خود بت میکند و هدفش ان است ،تبدیل شد به جک چهار سو و در نهایت هیچ کس از اینکه واقعا نویسنده ی داستان خودش را نکشده دچار شوک نشد . حرف های پرده ی آخر را درست نشنید و ...خیلی سطحی با همه ی ظرافت نمایشنامه برخورد شد .چرا با همچین نمایشنامه ای چنین کردید ؟ چرا هادی مرزبان هم دارد بدو بدو همچیمن میکند ؟ چه شده که همه به فکر پستی مطبوعات  و بیچارگی نویسندگان افتاده اند ؟ و چرا به بد ترین شکل خود ؟

ایرج عزیز کاش همچنان تصویر ناصرالدین شاه را در ذهنم از شما داشتم  نه آنی بال مسخره ی بی شلوار را که بیهوده سعی در خنداندن تماشاچی میکرد !


 
comment نظرات ()
 
 
Le Rouge et le Noir......سرخ و سیاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

این ها کارامل و اسمارتیز و شکلات هستند ، لطفا قبل از خوندن این متن بیا فکر کن با هم قرار گذاشتیم بریم یه کافه ی کاملا سحرانگیز و خاص توی سرزمین عجایب و پیش فرضمون هم این باشه که توی این کافه شکلات های عجیب و خوشمزه و خوشگل قراره با کافه موکی و اسپرسو یا کاپوچینو بهمون بدن و از قبل هم بیا بدونیم این کافه رنگ و شکلش، مدل پرده هاش و آمبیانسش دقیقا همونیه که توی خواب هامون هم  میبینیم . خب میریم میشینیم توش و کتاب (سرخ و سیاه ) استاندال رو هم میذاریم روی میز و شروع میکنیم در مورد مقدمه ی بی نظیرش حرف میزنیم و چند صفحه ی اول کتاب رو بلند میخونیم و بی رودربایستی نظرمون رو میدیم . شاید همین جور که داریم حرف میزنیم یه چیزهای خلاقانه ای به ذهنمون یورش کنه باید اون ها رو یادداشت کنیم و یه قلوپ از نسکافه مون بخوریم و من هم یه مشعلی فروزان کنم . سرخ و سیاه هم دچار بیچارگی زمان آفرینش مرشد و مارگاریتا ی بولگاکف شد ، زمانی که نویسنده اش در قید حیات بود کسی ارزشش رو نشناخت . پس این تره رو توی هیچ جای دنیا واسه نویسنده خورد نمیکنند . بیا فکر کنیم که بریم سبزی فروشی تره بخریم و خورد کنیم و بریزیم توی خورش قورمه سبزی تا واسه خودمون تره خورد کرده باشیم . ولش کن بیا اول یه گاز از این کیک کاراملی بزنیم و گیلاس هامون رو جیلینک بزنیم به هم و بگیم (نوش) . استاندال هم مثل من صفحه ی حوادث رو دوست داشته ، واسه خودش خلاقیت های بی نظیری داشته آدم ها رو از توی صفحه ی حوادث میاورد بیرون و یه آدم مهم و تاریخی اش میکرده و عاشق شخصیتشون بوده ... سرگذشت کسی که اسمش رو  ژولین سورل گذاشته. خدای من و چقدر با این شخصیت بازی بازی کرده و از دو خط صفحه ی حوادث کردتش قهرمان سرخ و سیاه و این سرخ به معنای نظامی ها  و رنگ لباسهاشون توی اون دوره ی فرانسه است و سیاه به معنای کشیش و رنگ لباس های کشیش ها در اون دوره و این دوره و روی هم رفته معناش قدرته یا شاید چیز دیگه . جالبه که نویسنده توی همین چند صفحه ی اول حضور پررنگی داره و اشکالی هم نداره، اما اگر من توی داستانم همین کار رو بکنم آقای مصاحبه چی با کنایه به ریش من میخنده .خلاصه بیا یه نسکافه درست کن ولش کن بشین این جا رو بخون ...این حرف های فرهنگی رو بیا برات تعریف کنم بعد از پروسه ی تیغ کشی - مثل چاقو کش ها و دیونه ها روی خودم و گریه و زاری و کندن مو و خوردن قرص و اینا - ناگهان شب حدود ٢ شب دوباره سر و کله ی همونی که بهش توی جزیره میگفتم شاعر و لی خب شاعر نیست پیدا شد و دوباره اتفاقی حال من رو زیر و رو کرد و شام فرداش با هم بودیم و شراب شیراز و تگرگ و دراکولا بازی شروع شد . میس شانزه لیزه ، وقتی دیونه میشه دست کمی از خود خفاش نداره ، میشینه خون خواری و خون بازی و یاد رخشان بنی اعتماد هم میفته . میس شانزه لیزه از یه دستفروش دم در خونه اش چند تا بسته خال کوبی چند روز مصرف خریده بود و دیوانه وار کوبونده بود به سر تا کولش از گردن و باقی بگیر تا باقی و باقی . گوشواره های درازش رو انداخته بود و باند رو پیچیده بود دور دستش و کلاه جادوگری خز دارش رو سر کرد و پا برهنه سوار کالسکه شد چون کوچه ها سیل بود و نمیتونست پیاده بره شیطونی . میس شانزه لیزه یه انگشتر انداخته بود دور انگشت پاش و فکر میکرد خب اون هم انگشت گناه داره . . . بذار یه خلخال هم بذارم دور این مچ پا ... لاک های سرخ و سیاهش رو یکی درمورن زده بود و هق هق گریه میکرد و یاد حرف دکتر افتاد که برو کلونازپام ٢ بخر و زیر زبانی فلان و بیسار ... خلاصه توی کالسکه بود که با چتر کوبوند به سقف ماشین و گفت :" نیگه دار کالسکه چی "و پولش رو داد و پیاده شد و خودش رو انداخت بغل شاعر دیونه تر از خودش که دم در منتظرش بود . رفتند توی کلبه خرابه ی دم رود سن  میس شال گردن سرخ و سیاهش رو پیچوند دور چشم های مثلا شاعر و شروع کرد زدنش گفت که به من فرصت بده دلم برات تنگ شه چرا هیچ وقت نمیذاری کارو تموم کنم و همیشه آرومم میکنی بعد لیپسش رو چسبوند به لیپس شاعر و یه کم زدتش بعد گفت حالا نوبت توس منو بزن ، شاعر گفت : میخوای نقش قربانی رو بازی کنی که من عذاب وجدان بگیرم ؟ میس شانزه لیزه شال گردن رو باز کرد و گفت بسته دیگه افلاطون بیا یه حرکتی انجام بدیم دستم رو نیگاه ....شاعر حتی نیم نگاهی هم ننداخت .خواست بفهمونه که اصلا مهم نیست تو دیونه بازی درآوردی و نا شکری بعد قایق یه بنده خدایی رو دزدیند و روی سیل و رود رفتند که بزنن به آب . وقتی هوا آروم گرفت و ماه افتاد توی آب، میس روب دو شامبرش رو باز کرد و خودش رو توی آب نیگاه کرد عین نارسیس و دید چه خالکوبی های زشتی . چه کارهای دیونه بازیی . شاعر تمام خالکوبی ها رو که برچسبی بیش نبودند کند و خلخال و انگشتر رو پرت کرد توی سن و گفت : احتیاجی به این ها نداری . میس گفت : دچار روزمرگی ام . شاعر گفت : روزمرگی توی چی ؟ میس گفت : توی زندگی .شاعر گفت : زندگی یعنی چی ؟

* خبر *

به زودی با دو نقد میس شانزه لیزه ای در مورد فیلم (شاعر زباله ها ) و تئاتر( عیش و نیستی) در این جا خواهم بود .

*خبر*

به زودی مراحل طی شده برای رمانم رو خواهم گفت . یه سورپرایز بزرگ واسه همتون دارم .


 
comment نظرات ()