جزیره در کهکشان

 
مجازی بودن یا حقیقی بودن مسئله این است ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠
 

میس شانزه لیزه عروسک هایش را دور خود جمع کرده بود و داشت در همان اتاق زیر شیروانی باهاشان حرف میزد....اگر پشت در بودی و صدایش را میشنیدی فکر میکردی جمعی را مهمان کرده و دارد برایشان سخنرانی میکند....با روان نویس مشکی رنگش روی ورق های کاهی دم دستش چیزهایی مینوشت ...بعد هم  با انگشت اشاره رو میکرد به عروسک ها و باهاشان دعوا میکرد یا ازشان انتقاد . اسم یکی از عروسک ها را میچکا گذاشته بود ....میچکا چند وقتی بود با میس شانزه لیزه راه نمی آمد و انرژی های لازمه را به  او نمیداد....میس پیش خود فکر کرد ...شاید سحر شده یا ....شاید توی دل و روده اش وردی چیزی  جادویی خوانده اند و جا گذاشته اند !!!!.....برای همین تصمیم گرفت میچکا را عمل کند و ببیند توی دل و روده اش چه پیدا میکند.!!!..دستکش هایش را دست کرد و ماسک را به دهن بست و میچکا را روی میز گذاشت و چاقو را تیز کرد و تا آمد شکم عروسکش را پاره کند دید قطره اشکی از چشم های عروسک چکید....میس شانزه لیزه که کفری شده بود چاقو را به شیوه ی دزدان دریایی به پشت پرت کرد...ماسک را درآورد و گفت...:" ببین میچکا جان چاره نداری تو باید باید توی داستان جدید من نقش بد- من رو بازی کنی فهمیدی ؟"

چاقو از پشت رفته بود و تابلوی پابلو پیکاسو را شکافته بود...اگر پابلو میآمد و این اثر شکافته شده را این طور میدید چه میگفت ؟ میس شانزه لیزه مجبور بود در چنین مواقعی حرف فرانسوا ژیلو را پیش میکشید تا صحبت را عوض کند.

 

*دیشب....یا بهتره بگم دی- نصفه شب....دی-وی-دی یکی از دوستان را برداشتم و چند تا فیلم کوتاه دیدم که یکی بینظیر تر از دیگری بود...اما بین چهار تا فیلم کوتاهی که دیدم یکی ش  را خیلی دوست داشتم...شاید به خاطر فضای تخیلی و فانتزی -انیمیشنی اش بود....شاید به خاطر استحاله/معناگرایی/نورپردازی/شخصیت سازی/حرکت دوربین در فیلم بود/شاید هم   مادام نقش اول  فیلم را به میس شانزه لیزه خیلی نزدیک دیدم.برایش گریه کردم و ٣ بار پشت سر هم دیدمش...با اجازه ی همه ی دوستان اسم فیلم را نمی آورم چون قبل از اینکه بخواهم این جا در موردش بنویسم...مستندات را در اینترنت پیدا نکردم و در نهایت تعجب دیدم که همه اش (رت ل ی ف )-برعکسش کن- شده....هر چقدر به مغزم فشار آوردم دلیلش را نفهمیدم...این فیلم چند جایزه اسکار به خود اختصاص داده و به لحاظ کار انیمیشنی اش  بی نظیر است به خصوص (حرکت چشم) در کار شاهکار است....لینکی که در این پایین آمده تحلیل جامع و درستی از فیلم به همراه عکس های زیادی از فیلم است  که خواندنش شما را وا میدارد تا سریع بروید و به دنبال این فیلم انیمیشنی بگردید و اصلا انیماتوری را شروع کنید.

 

**به دلایل متعدد هنوز نتونستم تهران انار ندارد  رو ببینم...و خیلی حس تنبلی بدی بهم دست داده...نمیدونم...توی کامنت دونی پست قبلی آپتیمیست چیزی گفت که مجبور شدم جوابش رو که حرف دلم بود بدم....بد نیست این محیط مجازی رو کمی واقعی کنیم و مثلا تئاتر یا سینما یا نمایشگاه برویم....اما آیا این جور ملاقات های فرهنگی کنجکاوی و زیبایی مجازی بودنمان را ذوب نمیکند ؟

http://www.todayanimation.com/1386/10/27/tutli-putli


 
comment نظرات ()
 
 
همیشه زود دیر میشه........
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
 

با خودم لج کردم...پیش خودم گفتم باید خودمو (هجنکش ) - بر عکسش کنید- کنم...حدود 2 نصفه شب رفتم زیر دوش آب گرم تا حسابی خواب از سرم بپره...وقتی در اومدم دوربین رو گذاشتم شارژ بشه....چون کرم داشتم و میخواستم از طلوع عکس بگیرم...یکی از بدترین لحظه ها همین طلوع صبحه به نظر من....به خودم گفتم بعد از اذان صبح میزنم بیرون.نمیدونم دقت کردید یا نه.یه ارتباط عجیبی بین پرنده ها و اذان های صبحه.من به عنوان یک دیر خواب دیر بیدار شاهد اینم که اذان رو که میگن پرنده ها بدجوری چه چه میزنن...حالا نمیدونم چی میگن به هم !اما همین چه چه  که خیلی هم قشنگه توی اون لحظه روی اعصاب منه...برای همین اغلب بعد از اذان دو تا پنبه توی گوشم میکنم و چشم بند رو هم که باید همیشه ببندم چون به نور حساسم...قبلش هم قرص هایی چون زاناکس و اگزازپام یا اگه دم دست باشه لورازپام رو با آب نوش جان میکنم...اما امروز صبح سر لج داشتم با خودم...نمیدونم میخواستم انتقام چی رو از خودم بگیرم..؟..شاید اگر دو ماه پیش سفری که پیش اومده بود به فرانسه رو میرفتم هیچ وقت این قدر پشیمون نبودم.چون اون مرد و همدیگه رو ندیدیم.من و اون خیلی اشتراکات داشتیم و حرف های من برای همیشه در  دلم موند گرچه خوب میدونم که اون  در آن سوی مرزها خوب حس من رو درک میکرد...او مرد و ما هیچ وقت نشد از همه ی آن حس ها با هم حرف بزنیم...او سالها در حسرت ماند  حسرتی    که بعد از مرگش   کسی از آن نگفت ....من و او اشتراکاتی داشتیم...چیزی بین ما بود و ما را به هم پیوند میداد...با وجود اختلاف سنی  خیلی خیلی زیاد ... بگذریم   .....نشستم جلوی آینه...موهام رو بافتم...لپ تاپ رو روشن کردم و واسه ی پشت جلدکتابم  یه چیزایی نوشتم....بعد  شروع کردم تکه هایی جا مانده از جهان هولوگرافیک رو خوندم...اما من احمق یادم رفت که نباید قرص ها رو میخوردم...چون میخواستم برم توی خیابون های طهران و از طلوع هاش عکس بگیرم  تا به خودم ضربه بزنم تا خودم رو اذیت کنم  که چرا همیشه دیر میرسم؟...همیشه ...چرا هیچ وقت هیچ چیزی سر موقعش انجام نمیشه  میخواستم  برم کافه نادری یه نیمرو بخورم و یک ضرب برم نشر و مطلبم رو بدم...اما به هیچ کدوم از این کارها نرسیدم....با حوله خوابم برد روی تخت...وقتی بیدار شدم...دیر شده بود....کوله بارمو بستم.آلاگارسون کردم و توی این گرما تخت گاز رفتم انقلاب -نشر- اگر جناب--- اجازه میداد همون جا روی صندلی یه چرت میزدم...با اون چشم های پف کرده و آرایش به هم ریخته و بوی سیگار....اونم چی ؟بهمن پایه کوتاه...آخه نمیدونم چرا یه روزه سیگار کمل از 1500 رفت روی 2000 تومن.  گفتم جهنم...بهمن کوچیک میگیرم...توتونشم که حرف نداره....بگذریم که فندک ماشین خراب بود و من هم فندک نداشتم و برای روشن کردن یه سیگار پایه کوتاه داشتم اتوبان و خودم رو به ف....میدادم

بد جور نوستالجیکم جیک جیک میکنه....هیچ وقت یادم نمیره وقتی ژاپن زلزله اومدو اجین رفت زیر آوار من چقدر گریه کردم...عاشق سالهای دور از خانه بودم  ( زندگی منشوری است دوار..)...از همون 6-7 سالگی عاشق سریال های تلوزیون بودم...چه سریال هایی...سربداران-اوشین-هزاردستان-وزیرمختار-میرزاکوچک خان-ارتش سری-امیر کبیر.......چه کارتونهایی....حنا دختری در مزرعه...بچه های کوه های الپ...شاهزاده و گدا...افسانه توشیشان...خانواده ی دکتر ارنست...مهاجران...بامزی..واتو واتو...پت پستچی...پسر شجاع.....!!!!

چند تا لینک این زیر میپیوندم بلکه نوستالژی شمارو بر انگیزم....

http://recital.blogfa.com/post-214.aspx

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد نامرئی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٦
 

میس شانزه لیزه داشت فهرست بلند و بالایی که از امراض مختلف روانی خود  پشت سر هم سوار کرده بود نگاه میکرد و میشمرد. در هر دوره ای به یکی از این امراض دچار بود .  ابتدا اسکیزوفرنی را از سر گذرانده  و سپس وارد مرحله ی پارانوئید شده و بعد از آن هم دچار مانیک - دپرسیو شده و مدال دو قطبی بودن را  از چنگ علم روانشناسی ربوده بود..داشت پیش خود فکر میکرد که کلکسیونی از امراض روانی است و لبخندی زد و فکر کرد بد چیزی هم نیست ! همین لحظه تلفن به صدا در آمد ...میس شانزه لیزه پا برهنه دوید سمت تلفن و گوشی را برداشت.

- الو؟.....هاه....خدای من....کثافت مگه تو هنوز نمردی؟....دلم برات یه ذره شده ؟ کدوم قبرستونی هستی ؟هان ؟ بیخیالش....باشه من تا یه ساعت دیگه اون جام....هنوزم همه جاتو باند پیچی کردی ؟؟؟؟...آخ جون....چی بپوشم؟ ...چی؟...من شرط رو باختم درست اما....خب ...خب من شوخی کردم.....باشه بابا...نه میترسم تابلو تر بشیم....حتما....قطع کن تا ٣۵٠٠ بشمر من اومدم.

...و گوشی تلفن را گذاشت...در کمدش را باز کرد و همه چیز را ریخت بیرون تا کلاه قرمزی را که میخواست پیدا کند...پا روی البسه گذاشت و سریع نشست رو به روی آینه ی میز آرایشش....دو تا مژه مصنوعی اکلیل دار قرمز  را با چسب و با بدترین حالت ممکن و ناشیانه ترین حالت روی پلک خود قرار داد دو گوشواره ی حلقه ای قرمز هم آویزه ی گوشش کرد.زیادی  هیجان داشت...یک نخ بهمن پایه کوتاه که سوغات بود برداشت و روشن کرد و به خودش نگاه کرد و خندید.مداد چشم سیاه را برداشت و یک سیبیل مدل پوارویی بالای لبش کشید و خنده ی بلند تری سر داد.(شرط را باخته بود و باید این کار را میکرد )...پیرهن شب ساتن مشکی اش را به تن کردو کفش های پاشنه بلند قرمز همیشگش اش را هم پوشید -چون خوب میدانست روی نرو همه است- چراغ ها را خاموش کرد و بدو به سمت کافه ی مورد نظر رفت.

توی کوچه خیابان که هر از گاهی نور چراغ نفتی ها روی صورتش  می افتاد عابران با تعجب براندازش میکردند...میس شانزه لیزه وقتی به کافه رسید. مرد نامرئی دم در ایستاده بود و کلاه سیاهش را از سر برداشت و دستانش را باز کرد تا میس را در آغوش کشد....

دست در دست هم وارد شدند.مرد نامرئی که به واسطه ی بانداژی که کرده بود میشد لب خوانی اش کرد در گوش میس گفت :" نرو اون ور میز ...بشین همین جا کنار خودم"

گارسون سر میز آمد...نگاهی به مرد نامرئی انداخت و خیلی عادی رو برگرداند به میس سیبیل دار و گفت ::" خانم چی میل دارید ؟"

- میس چواب داد :" همه چی "

مرد نامرئیی دستش را بالای میز آورد تا منوی روی میز را ورق بزند که گارسون چشم هایش سیاهی رفت و بی هوش نقش زمین شد.

گارسون های دیگر آمدند و فرد بیهوش شده را بلند کرده و بردند.

مرد نامرئیی پیپش را روشن کرد :"‌میزونی؟"

میس شانزه لیزه :"‌ خیلی "

مرد نامرئی :" مشکوکی ١"

میس شانزه لیزه :" اوهوم..."

گارسون دیگر سر میزشان آمد و گفت :" چی میل دارید ؟"

میس دستور بارش (برعکسش کنید ) همیشگی به علاوه ی  پاستا ی مخصوص داد. گارسون تعظیم کردو  عقب عقب رفت.

مرد نامرئی:" نگفتی ...چرا مشکوک میزنی ؟"

میس شانزه لیزه :" چون بعد از شام تو باید قولی که دادی رو فراموش نکنی...از حالا هیجان برم داشته"

مرد نامرئی :" من هیچ قولی ندادم"

میس شانزه لیزه :" نخیر هم....قول داده بودی دیگه بهم زنگ نزنی و گفتی -اگر یک روز این کارو کردم نامردم و تف به جد و آبادم و تو حق داری تمام باندهای منو باز کنی-  حالا یادت اومد؟"

مرد نامرئی :"‌نه من همچین مزخرفی رو نگفتم "

همان لحظه صدای مرد نامرئی از گرامافون کافه پخش شد.

"اگر یک روز این کار رو کردم و باز هم به تو تلفن کردم  تو حق داری هر کار میخوای بکنی ...حتی میتونی بانداژم رو باز کنی.......اگر یک روز.........."

همه ی گارسون ها و مشتری ها دست زدند و میس لبش را گاز گرفت. 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شبح آزادی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٥
 

**

میس شانزه لیزه که دوباره شروع کرده بود قرص های زاناکسش را میخورد...با حالتی  رخوتناک و توام با آن هولناک (چرا که قرص ها نتوانسته بودند دخل سیستم خوابش را بیاورند)

دفترچه یادداشتش را از روی تخت انداخت پایین و رفت و فیلم (شبح آزادی -لوئیس بونوئل) را از قفسه در آورد و گذاشت توی لپ تاپ.(دوباره یادآوری میکنم که من منتقد و تحلیلگر سینما نیستم  فقط نظریاتم در مورد تئاتر است که جنبه ی حقیقی دارد)

میس شانزه لیزه از دیدن آن همه داستان در هم رفته نا خودآگاه یاد فیلم (افسانه ی آه) افتاد و از دیدن شترمرغ در  اتاق خواب خانه -ابتدای فیلم- و همین طور در انتهای آن    ابروی راستش  همین طور بالا ماند و لبش را گزید.شاید همین چند روز پیش بود که پیش خود فکر میکرد ...بنی آدم چه عمر کوتاهی دارد و هیچ وقت هم به هیچ گونه آذ.ا.دی نخواهد رسید...چونانکه پرنده ها هم....از یک ارتفاعی به بعد نمیتوانند بپرند...چون خوراک دیگری میشوند و همین طور عقاب.شتر مرغ پرنده است...اما نمیتواند پرواز کند دانستن همین  جمله  کفایت میکرد برای لذت دیدن این فیلم.به کار گیری و استفاده ی خردمندانه از سورئالیسم در  این فیلم اشک میس شانزه لیزه را درآورد...به خصوص جایی که  پدر و مادری به دنبال دختر گم شده شان میگردند....(میس شانزه لیزه ناگهان حس همذات پنداری اش گل کرد و یاد کتاب جاودانگی  میلان کوندرا افتاد....جایی که دختر برای خ.ودک.شی وسط جاده مینشیند تا ماشین زیرش بگیرد اما هیچ کس او را نمیبیند...حتی جایی توی مطب...کسی میاید و روی او مینشیند !)...عادی بودن (آن) کارها برای کشیش ها و تازیانه ای که بر ماتحت مرد فیلم در هتل فرو میآمد  هم همه معانی خود را داشت  که میس شانزه لیزه همینک به دلیل مصرف زاناکس و ترکیبش با لورازپام از سرایش در باب بونوئل و شبح آ.زادی آش عاجز است.

 

وقتی به ساعت نگاه کرد دید نزدیک پنج صبح است...کافه ی همان نزدیکی محل مثل کله پاچه ای  های توی تهران  بیست و چهار ساعته باز بود.برای همین....کلاه قرمزش را سرش گذاشت.. و با همان رب دوشامبر مخمل سورمه ای رنگش که حواشی آستینش پر از پو لک های قرمز بود راهی کافه شد.لنگ لنگان راه میرفت و با دستش دیوار را گرفته بود مبادا که زمین بخورد .انگار که زانوانش تاب و تحمل نگه داری بدن را نداشتند....هنوز مانده بود تا سپیده بزند.از طلوع بیزار بود. برای همین همیشه یک عینک آفتابی در جیبش داشت. کفش هایش از همان صندل های بلندی بود که وقتی میپوشیش انگار روی نردبان ایستادی...اما در آن لحظه چاره ی دیگری نداشت.شهاب باران آسمان را دید. نزدیک کافه شد.چراغ روشنش سو سو میزد.نشست روی صندلی بیرون کافه.موسیوی پیر همیشه بیدار بیرون آمد و فندکش را گرفت دم دهان او...میس شانزه لیزه سیگارش را در آورد و زهر خنده ای تحویل پیرمرد داد و مشعلش را روشن کرد و گفت.:" بارش" (برعکسش کنید) و در ذهنش شروع کرد به حرف زدن.

 

 :" هیچ وقت باورم نمیشه....اون به من گفت دزد" باید هلمز رو پیدا کنم.


 
comment نظرات ()
 
 
از انارک تا ونیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۳
 

*

قبل از اینکه برم سراغ http://www.sepehry.com/ (مریم سپهری)...و تو ضیح بدم که چی شد که این عکس بالا رو پیوست کردم . میخواهم یک خاطره تعریف کنم....خاطره ای که من و هفت و مریم سپهری و خاطره اش از انارک   رو به هم پیوند داد.

چند سال پیش بود. میس شانزه لیزه در اتاق رو از تو قفل کرده بود . چراغ رو خاموش کرده بود و نشسته بود روی فرش. تابستون بود. اواخر شهریور. تلفنش از این تلفن های ماقبل تاریخ بود که وقتی به خونه ها تلفن وصل میکردن یک دونه هم مجانی همراه دفترچه تلفن میدادن به صاحب خونه...برای همین سیمش اتصالی داشت و انگار که همه اش توی سیم یه پشه وز  وز میکرد و یا شن ریخته میشد توی خطش !!! ساعت دو نیمه شب بود. میس شانزه لیزه شماره رو گرفت .( طرف ) منتظرش بود عین هر شب...توی حال خودش نبود...یه کارایی کرده بود که میس شانزه لیزه میدونست چه کاریه.چشمک..اینکه بروبساطی به پا بود و دود و دمی به هوا ناراحتش نمیکرد چون خودش هم ....(بیخیال)....  (طرف) میگفت وقتی عصبانی میشه سگ های اون منطقه پارس میکنن...راست میگفت...انگار که داستان مرشد و مارگاریتا باشه ....(طرف) داشت از دوستش میگفت- خدا رحمتش کنه اون موقع زنده بود -  با هم رفته بودند اصفهان....سر راه برای اینکه روی شن ها دراز بکشن و ستاره هارو با چشم ببینن...راه کج میکنن و میرن سمت نائین...همه اش از (شب کویر ) میگفت....از کوه ها و صخره هایی که دیده و شن هایی که موج موج روی هم سوار بودن...از ستاره هایی که قدر سیب بود درشتیشون....(طرف) ادامه داد که   سر از یه جایی درآوردیم به اسم انارک....(ساعت حدود 4 صبح شده بود و میس شانزه لیزه پیش خود فکر کرد این ها همه اثر همون اف/یوناته....داره توی عالم هپروت...توی تخیل سیر و سیاحت میکنه....)اما(طرف) گفت و گفت...میگفت  ما که رسیدیم اون جا  فکر کردیم رفتیم یه جایی مثل آفریقا یا برزیل ...مردمش سیاه  بودن....ما که رسیدیم عروسی بود...لباس های اهالی اون جا خیلی رنگ داشت...ستاره ها داشت به زمین میخورد ...هوا عالی بود...سازهایی که باهاش میزدن و شادی میکردن رو تا حالا ندیده بودیم...کدخدای انارک وقتی دید ما شهری هستیم و سر از اون جا درآوردیم دعوتمون کرد خونه اش...حتی بهمون بنا به رسموشون ت/یاک تعارف کرد....انارک خیلی زیبا بود....دوست (طرف) بعدها به عللی مردگریه...و من هیچ وقت از (طرف) - وقتی که بساطش رو  واسه همیشه جمع کرد - نپرسیدم آیا داستانی که راجع به انارک گفتی حقیقت داشت؟ چون میترسیدم یاد اون روزهای بد خودش و دوستی که مرد بیفته و آب توی دلش تکون بخوره....زمان گذشت/زمان گذشت تا اینکه شد سال 86 و من مجله ی هفت رو که اکثر اوقات میخوندم رو خریدم...در شماره ی 44 اون مریم سپهری سفرنامه ی شاعرانه ای همراه عکس های همیشه زیباش در مورد انارک داشت....قلبم تکون خورد و پرت شدم به همون شب...با خوندن خط به خط نوشته های مریم سپهری گذشته جلوی چشمهام رژه میرفت....پس (طرف) توی هپروت نبوده!

عکس زیبایی که در بالای صفحه گذاشتم مربوط به سفر مریم سپهری به ونیزه که بسیار تحت تاثیرش بودم....شاید میس شانزه لیزه یکی شبیه این زن هست که لا به لای پرنده ها روی سنگفرش خیابان با آزادی تمام و بی قید و تعلق چیزی با لباس سفید چین داری چرخ میزنه...

** به تمام کسانی که میخوان جهان رو از دریچه ی دوربین  و با زاویه ی دید مریم سپهری ببینن توصیه میکنم به لینکی که بغل زدم -یا بالا پیوست کردم-  توجه کرده سیر و سیاحتی در جهان کنند.

 

برای کامنت گذاری و نظر در مورد عکس ها میتوانید به سایت مریم سپهری بروید....تا  باقی عکس ها را ببینید.


 
comment نظرات ()
 
 
از فرهاد ناظرزاده کرمانی تا اهمیت یک دلبستگی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

اون شب وقتی داستان (میس شانزه لیزه و لوبیای سحرآمیز ) رو این جا نوشتم...دلم خواست دوباره برم سروقت فیلم هام ...مالنا رو برداشتم که دوباره ببینم...شاید میخواستم حس جک به میس شانزه لیزه رو در فیلم (مالنا ) -اثر جوزپه تورناتوره- پیدا کنم....در درس های شخصیت شناسیی که توی دانشگاه گذروندیم مراحل رشد شخصیت از دیدگاه فروید و یونگ  رو بررسی کردیم....برای همین کتاب هایی که اون زمان میخوندم تمام شخصیت های داستانیش رو تجزیه کرده بودم و مثلا گوشه ی کتاب نوشتم این آدم به دلیل اینکه در مرحله ی دهانی دچار فلان مسئله شده حالا که پنجاه سالش است این کار را انجام میدهد...تصاویر فیلم رو کاملا یادم بود.اما دیدن دوباره اش حوصله ام رو سر نبردوحس کنجکاوی پسر بچه ها به مالنا...صف کشیدن برای او...انتظار کشیدن برای دیدن او و کشف خودشون خیلی برام جالب بود...شاید دقیقا به همین دلیل این حس ها ی  توی فیلم رو درست  میدونم چون خودم از بچگی عاشق دایی و پسر دایی مامان و همه ی قوم و خویش میشدم ( مثلا وقتی ١٢ سالم بود و یکیشون ازدواج کرد من کلی غصه خوردم و گریه کردم و همیشه با دیدن هر فیلمی خودم و طرف مربوطه رو جای شخصیت های اصلیش میذاشتم....یا مثلا فکر میکردم یارو هملته)....انتهای فیلم با جمله هایی تموم میشه که به  شدت به درستیش معتقدم...جایی که پسر دوچرخه سواری میکنه و رو به جلو میره در حالیکه سرش رو عقب چرخونده و به مالنا نگاه میکنه ...جمله ای با این مضمون که   :" بعدها زن های  زیادی اومدن توی زندگیم و همه ازم خواستن و قول گرفتن که دیگه فراموششون نکنم و من هم گفتم باشه و لی  همه رو فراموششون کردم تنها کسی که فراموش نکردم یک نفر بود.کسی که هیچ وقت ازم نخواست فراموشش نکنم.ما لنا ".خب دقیقا بازی زندگی همین جوریه.دنیای وارونه اس....

***

توی دانشگاه وقتی استاد یا بهتره بگم دکتر -الانم پرفسور- فرهاد ناظر زاده ی کرمانی میومد هیچ وقت نمیدونستیم که داریم درس مرس هامون رو با کی میگذروندیم....خب اون موقع ماشالله همه دکتر بودندنیشخند...دکتر فرزان سجودی...دکترفرشید ابراهیمیان ...دکتر نغمه ثمینی...دکتر و پروفسور کامیابی مسک (معروف به کرگدن) و ....برای همین وقتی فرهاد ناظرزاده ی کرمانی میومد...ما هم فکر میکردیم  خب اینم مثل بقیه یه دکتره ....معمولا ساعت های ٣ تا ۵ باهاش کلاس داشتیم و همه خمیازه کشان بعد از یک روز شلوغ توی پلاتو ی دانشکده و توی سر هم زدن و داستان و طرح آوردن و جزوه نوشتن و ناهار خوردن و پشت سرش چایی و سیگار...جملگی خمیازه کشون میومدیم سر کلاس و استاد که همیشه دیر میومد با دیر کردنش موجبات شادی ما رو فراهم می ساخت...این طور که خب حالا دیر میاد دو تا چیز هم روی تخته مینویسه میره ...حاضر غایب هم که نداریم....آخ جون....اول و آخرش (براکت) رو باید بخونیم و تمام.میشد ساعت  چهار و نیم که ناگهان حضورش -وقتی که از در وارد میشد- نفس ها رو توی سینه حبس میکرد...استاد یک کیف داشت مثل کیف (مری پاپینس).من همیشه پیش خودم فکر میکردم...خدای من  آخه این توی این کیف به این گندگی چی گذاشته؟....همیشه کت و شلوار شیک میپوشید و صدای بی نظیرش که فقط و فقط خاص خودشه توی کلاس طنین مینداخت...همون نیم ساعت کافی بود تا ما درسمون رو یاد بگیریم....به جرات میگم هنوز اون نیم ساعت ها رو یاد نگرفتیم چون توش عمیق نشدیم...استاد یک رو ز  میخواست همین طور که زود اومده بود زود هم بره...و گفت داره میره کنفرانس (نیچه)یه جایی توی خیابون گاندی....من که از قبل از دانشگاه توی بحر (چنین گفت زردشت) بودم جمع و جور کردم و با استاد یه دربستی گرفتیم و رفتیم او ن جا....ایشون سخنرانی داشت و توی ماشین داشت جزوه هاشو نگاه میکرد...پیش خودم گفتم :" چه جذابه !" و بود...توی همون سن و سال کلی کشته و مرده داشت توی هر دانشگاه...اما رقیب اصلی مژهاو دکتر فرشید ابراهیمیان (به لحاظ تیپ و برخورد با جزوه و تدریس) همیشه سایه ی فرهاد رو با تیر میزد...برای همین همیشه یه ادکلن توی کیف دکتر فرشید بود که همه جا به کار میبرد...حتی اگه توی کلاس بوی عرق و پیاز سرخ کرده و باد ول داده و سیگار میومد...ادکلنش رو در میاورد و پیس پیس توی فضای کلاس میزد و ما رو به خفگی بیشتری مینداخت....بگذریم....من از اون روز کنفرانس بود که با نیچه درست و حسابی آشنا شدم و فهمیدم از در جلسه که بخوام بیرون برم باید بدوم برم آرتور شوپنهاور رو بشناسم و واگنر رو هم باید بیشتر بشناسم...بدونم چرا نیچه هم از واگنر تاثیر گرفته  و هم توی دهنش زده..؟..و رفتم دنبال (زایش تراژدی)....و استاد فرهاد ناظر زاده ی کرمانی همه ی این ها رو مدیون تو ام...حالا که این همه حرف زدم دلیلش این بو د که در ایران تئاتر خوندم استاد داره برای واژه ها برابر نهاد هایی میسازه و میخواد بفرسته بازار...یاد اون روزهای دانشگاه افتادم که از این برابر نهاد ها چقدر میخندیدیم...مثلا کمدی-تراژدی تبدیل میشد به سوگ-مضحکه...(حالا این رو هم داشته باشید که سر کلاس های جناب قادری همین مضحکه با کمدی زمین تا آسمون فرق داشت )!

 

و چه همزمانیی....اون روز جایی خوندم که نیچه گفته

  :" اهمیت یک دلبستگی به شدت آن نیست بلکه به مدت آن است "

 

خود دانی .

http://natali123.persianblog.ir/post/114

این لینک واسه کساییه که بدونن آدم حسابی بودن به تبلیغات راه انداختن واسه خود و معرکه گیری نیست به سواد و تواضعه.

http://www.dramatic.ir/Default.aspx?page=1264&section=litem&id=87629

http://natali123.persianblog.ir/post/114

 


 
comment نظرات ()
 
 
وهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٠
 

 

همیشه توی رویاهام این تصویر بود که یه روزی میاد که من و (هیچ کس) توی بارون پشت چراغ عابر پیاده ایستادیم و منتظر اینیم که چراغ سبز شه واز روی سنگ فرش خیس خیابون عبور کنیم و بریم اون طرف خیابون...جمعیت زیادی کنار همند و چتراشون رو بالای سرشون گرفتن... و من هر لحظه کوچیک و کوچیک تر میشم و به فانوس ها و چراغ نفتی هایی که انگار مال صد سال پیشه خیره میشم...من کوچیک و کوچیک تر میشم اون قدر که دیگه کسی منو نمیتونه ببینه ...چراغ سبز میشه و اون میره بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه و من توی خیابون ها...توی میدون سرخ ...یا توی یکی از  خیابون های پاریس برای همیشه گم میشم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
پستچی سه بار در نمیزند
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩
 

بارها و بارها گفته ام که من  با شهامت و مثل گرگ پای نظریاتم در مورد تئاتر و ادبیات نمایشی و داستان می ایستم و ازش دفاع میکنم چون درسم این است اما برخلاف خیلی ها که خود را در مورد همه چیز کاردان و صاحب نظر میدانند..  نخیر ..بنده این طور نیستم....و هیچ هم خجالت نمیکشم بگویم که در مورد سینما اطلاعات ضعیفی دارم -البته به نسبت اساتیدی که این کنار لینکشان کردم- برای همین وقتی دارم در مورد (پستچی سه بار در نمیزند) صحبت میکنم خلع سلاح شوید و مثل بچه ی خوب فقط گوش بدهید نه اینکه با خودکار قرمز غلط ازم بگیرید.نظر من قانون و  و حی و ...نیست .نظر شخص خود میس شانزه لیزه است.

* برای اینکه بری و فیلم را ببینی و من این جا چیزی را افشا نکنم پس خیلی قضیه را لو نمیدهم و بسنده میکنم به نظریاتم....پس نگران نباش.

به شخصه جزو کسانی هستم که از دیدن فرم های روایتی مختلف لذت میبرم و به بعضی فرم ها مثل سیریش میچسبم و هی نگاهش میکنم مثل فیلم های لینچ....در سینمای ایران اکثر اوقات با فرم روایتی که سهل است با روایت درست و درمون و مغز و استخوان دار هم رو به رو نیستیم !!برای همین تماشاگر بیچاره که بیاییم فرض بگیریم نه فرم میشناسد و نه ساختار    هنگامی که با پفک ها و چیپس و آّب میوه هایش توی سالن کنار بغل دستی اش مینشیند و (پستچی سه بار در نمیزند ) را میبیند کمی میگرخد و سررشته ی داستان از دستش در رفته و هاج و واج به عملیات محیر العقول گه گاه کمیکی که با زورچپان در فیلم چپانده شده میخ کوبانه نگاه میکند و نمیداند بخندد یا بترسد؟ این فیلم روایت غیر خطی و غیر کلاسیکی داشت...مضمون ساده ی داستان میان جمگولک بازی کارگردان راه خود را گم کرده بود...تو گویی  جناب (حسن فتحی) میخواست در یک فیلم سینمایی همه ی استعدادهای پیدا و پنهان خود را رو کند و تماشاگر را کیش و مات.

سه مقطع زمانی که در سه طبقه ی ساختمان به صورت موازی نشان داده میشوند که همگی هم میخواهند با هم در یک سوم نهایی فیلم به نقطه ی اوج رسیده و دل و روده ی خود را بیرون بریزند.این سه مقطع زمانی در یک زمان به هم گره خورده و با هم یکی میشوند....و همین جاست که طلسم باید گشوده شود و چه بخواهی چه نخواهی باید طلسم باطل شده را باطل شده فرض کنی چون ریتم فیلم خیلی بد و ناموزون بوده و تا همان جای کار هم سرگیجه گرفته ای.

زمان ها در سه طبقه با (تیله ) به هم ربط پیدا میکردند-مثل کاموا در فیلم خانه ای روی آب-...خانم باران کوثری و جناب محمدرضا فروتن با آن طراحی لباس و گریم واقعا بی ربطشان اکثر پلان ها را به دهن بند باران اختصاص داده و معلوم نبود چرا این دهن بند بسته شده و هی باز میشودسوال.دیالوگ هاشان...مشتی دیالوگ جنس بچه تهران و جیگول بود که پر از تکه هایی ساخته شده و غیر واقعی (همین حالت را در فیلم چه کسی امیر را کشت از زبان دختر امیر میشنویم  اما کاریکاتور نمیشود چون تکه پرانی و اصطلاحات جای خودش را دارد ) اما در این جا یک مرتبه دیالوگ هایی میشنویم که معلوم میشود حسن فتحی در دفتچه اش نوشته بوده تا روزی در دهن کاراکتر هایش بگذارد٠

در طبقه ی دوم پانته آبهرام و امیر جعفری( که یادآور کار تئاتر رویای نیمه شب پاییز کیومرث مرادی بودند) در دهه ی ۴٠ میزیستند و در طبقه ی سوم نیز رویا تیموریان و علی نصیریان و لیلازارع و پسربچه که در ١٣٠٧ یا ١٣١٠ زندگی میکردند.دکور صحنه کاملا به سبک سریال خانه ی سبز بود اصلا برای سینما خوب دیده نمیشد...آن رنگ طلایی ها و آبی و حاشیه!!! به نظر دکور را خیلی عجله ای ساخته بودند. و اما فیلم.من به شخصه فیلم را از یک نظر دوست داشتم.چرا؟ چون برای اولین باری بود که میدیدم کسی دلش میخواهد تماشاچی را بترساند...آن هم به ضرب و زور و دگنک صدای دالبی و موسیقی...اما در اکت تبدیل به کمدی میشد...مثلا جایی از فیلم کارگردان جو گیر شده داری را از سقف ول میدهد پایین ...دار د ر جیک ثانیه دور گردن محمدرضا فروتن گره خورده و او را به بیخ طاق میزند....یا ناگهان از سقف گرزی بیرون می آیدو ....کارهایی که خنده دار بود تا ترسناک...یا قسمتی که باران خودش را میخواهد از پنجره پایین بیندازد بسی متحیر شدم...باران ایستاده آن بالا...مسخ شده....محمدرضا میبینتش...و با آن حالش کاه های به هم بسته شده (یونجه یا علف یا هر چی...) را که برای همین کار در حیاط بوده دم پنجره میآورد تا باران روی آن بیفتد اتفاقا باران هم در لحظه ی مناسب روی زمین میافتد...اما در فیلم لحظاتی بود که دوست داشتم....جایی که صندوقچه ی پر از طلا دیده میشود ..گمانم این بود که این برداشت هزار و یک شبی قرار است به جایی برسد اما صندوقچه که میتوانست نقش اصلی را داشته باشد وسط کار رها شد....فرار پانته آبهرام(مهوشی) را دوست داشتم....لحظه ی آخر جایی که باران و محمدرضا گمان میکنند که در خوابند و باران از خواب یادگاری عکس محمدرضا را خواهد برد...ایده کهنه اما خوبی بود.....اگر اپیزودیک برخورد کنیم شاید هر اپیزود نمره ی بهتری بگیرد اما با همه ی این ژانگولر بازی ها به عقیده ی من حسن جان فتحی در رسیدن این سه زمان به یک نقطه ناموفق بود.


 
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه و لوبیای سحرآمیز transylvania
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧
 

میس شانزه لیزه توی دلش گفت :( مجبورم بهش اعتماد کنم...شاید هم راست داره میگه !!! ) بعد آّب دهانش را قورت داد و لپ -جک- را کشید و گفت :" اگه چاخان گفته باشی من میدونم و تو...میدونی که.....اعصاب درست و حسابی ندارم...."

جک همین طور که سرش را بالا گرفته بود تا صورت میس شانزه لیزه را ببیند گفت:" هی میس.....درغ پروغ توی کارم نیست....بیخودی نترسید...با من بیاید...خیلی خوش میگذره"

میس شانزه لیزه دستش را مثل کوزه ی دسته دار به کمرش زد و گفت :" اگه دروغ بخوای بگی...."

جک دست میس شانزه لیزه را گرفت و گفت :" اگر راست باشه چی ؟..."

میس شانزه لیزه که دلش داشت پر میکشید و حس فضولی اش قلقلکش میداد مثل کارتون سیندرلا در یک چشم به هم زدن پیراهن حریر سورمه ای اش را تن کرد و از پشت پاراوان بیرون آمد و رفت جلوی آینه.جک از پشت دنباله ی حریر لباس را گرفت و گره زد.میس شانزه لیزه عطر را به سر تا کولش پاچیده کرد و دست جک کوچولو را گرفت. از اتاق زیر شیروانی بیرون آمدند. جک به او گفته بود که لوبیای سحرآمیزش از زیر خاک جوانه زده و ثانیه به ثانیه در حال بلند شدن و سر به فلک کشیدن است....به میس شانزه لیزه گفته بود :" الان که اومدم این جا...سردرخت رفته توی ابرها "وقتی به محل مذکور رسیدند...درخت شاخه هایش مثل چنگالی توی ابرها فرو رفته بود.میس شانزه لیزه سیگاری گیراند و به بلندای درخت نگاه کرد.جک گفت :" حالا بریم بالا؟....با من میاید؟....میگن اون بالا یه دیو سه سر آدم خوار خوابیده"

میس شانزه لیزه دود را دایره کرد و فرستاد بیرون .گفت:"بریم. من عاشق دیو سه سر آدم خوارم"

جک پیش خود فکر کرد که او هم چقدر عاشق میس شانزه لیزه است و کاش میس شانزه لیزه را بگذارد توی فریزر تا وقتی بزرگ شد درش بیاورد و با او ازدواج کند.با هم از درخت رفتند بالا.

..................................................................ادامه دارد................و اما

(سود و منفعت)چیست؟

سود و منفعت خیلی چیز بدی است بچه ها. مثلا این که آدم بیاید ایده ها و داستان های دوستانش را بردارد و زیرآبی برود و سپس پشت سر همان دوست و یار قدیمی صفحه (برو که دیگه حالت رو ندارم) بگذارد کار خیلی زشتی است...یا به فرض بیاید دیالوگ های رفیقش را طوری ادا کند که انگار خودش خالق آن ها است...کار بدی است...یا اینکه برای منفعت در جلد دون ژوان درچه سوم رفتن و پول دخترها را بالا کشیدن هم کار خطیری است چون عاقبت تا خرخره گیر خواهد کرد و اندک شرافت باقی مانده را نیز له خواهد کرد.سود امروزه روز برای عامه جماعت پول پدرشوهر و جیب پدر زن است ....حلال مشکلات هم دروغ و دگنک است . این روزها امر به خیلی ها مشتبه شده که خود سوفوکل اند و موتسارت را نشاندند سر جایش و زنده اند به افیون و الباقی.....این دسته از بنی بشر همان حلقه ی گمشده ی داروینند.

دیشب به من گفت :" تو که عشق سالهای وبا بودی "

به شوخی زدم توی سرش و به خانمش که پشتش به ما بود اشاره کردم و گفتم خفه شو.چشمک زد....من هم گفتم :" بیشعور الانم عشق سالهای آنفولانزای خوکی ام"

پیش خودم فکر کردم این چه جور ازدواجی است ؟!

اصولا این روزها (عشق) چیز لوسی شده و تعریف افلاطونی و لاهوتی ناسوتی خود را از دست داده و جایش را به سود داده.....عشق سودمند وجود ندارد.این که بگویی من زن خوبی دارم چون من را آزاد گذاشته و یا من شوهر خوبی دارم چون پول میدهد و همیشه آن لاین است و چراغ اش روشن است که خیلی آب هویجی است...

در این مضمون یاد فیلمی افتادم که چند هفته پیش در TV5دیدمtransylvania.از آن فیلم هایی که به عقیده ی من فضای امیر کاستاریکایی اش کمتر و عقل درش بیشتر و عشق درش عمیق تر بود و سورئالیسم گاهی مثل چهلچراغی که در دشت برف پوشی شده از درخت خشکی آویزان شده خودنمایی میکرد و از دیدنش لذت بردم. آن فضای بارها و موسیقی و مست کردن مردهای بالکان را دوست دارم. لینک زیر اطلاعات بیشتری بهتان میدهد. افسوس......

http://www.imdb.com/title/tt0463381/

 


 
comment نظرات ()
 
 
اتاق زیر شیروانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥
 

.....میس شانزه لیزه دید در سرای قبلی با اندوه و تنهایی که از سر و کول دیوار شر شر میبارید کنار نمی آید پس اسبابش را جمع کرد و برگشت به همان محله ی قبلی...دوباره شروع کرد به  باز کردن چمدان و چیدمان و ...هوا به قدری گرفته بود که اگر سرش را از پنجره ی اتاق زیر شیروانی اش بیرون میآورد و یک دوربین هم به دست میگرفت نمیتوانست برج ایفل را ببیند...همه جا را خاک میگرفت و همه اخیرا سرفه میکردند....دکتر ارنست میگفت آنفولانزای مگسی آمده و کافی است مگس روی بدن آدمی بنشیند و وی را دچار مرگ عجیبی کناد.مرگی که طی دو روز گریبان آدمی را میگیرد ...ظاهرا ابتدا عطسه میکنی -بلا به دور- بعد هم یک خط در میان ...میان جملاتت  وز وز میکنی و سپس زشت میشوی شبیه یک مگس و کوچک میشوی از گرمای تب و در حین کوچک شدن بال در میاوری و همان جاست که آزاد میشوی و در فضا وز وز کنان ویروس مگسین را تکثیر میکنی و همه با پشه کش و ...دنبالت میگردند تا جانت را به جان آفرین تسلیم کنند.

میس شانزه لیزه پنجره را بست تا هوا و مگس وارد نشود...با سفید کننده و جرم گیر به جان وان افتاد و حسابی سابیدش...کف چوبی خاک گرفته را مثل اوشین در سالهای دور از خانه تمیز کرد و توی  یخچال  محقرش را  هم  با دو سیب سرخ حوا و شیر و چند تکه نان و پنیر و سبزی گردو  و بارش (برعکس کنید) قرمز پر کرد .بعد فکر کرد چقدر زندگی پوچ است و در دنیا تو گویی هیچ آگاهیی وجود ندارد.به همسایگانش که نبودند فکر میکرد و دلش میخواست شب که میخوابید  خواب برف و اسکی و سرما میدید...خاب هوای تازه ای که هنوز وارد ریه ی هیچ بنی بشری نشده است...دلش برای شال گردن بلند سیاهش تنگ بود و دستکش های مخملینش و شب های خیس سنگفرش خیابان.دلش تنگ بود.آهی سر داد و گرامافونش را - که یادش به خیر- روشن کرد و رفت توی و.ان  و نشست توی آب ولرم کف آلودش و همین طور به صدایی که چکه میکرد گوش سپارد...انگار هیچ کس در شهر نبود .همه رفته بودند. (چیزی شبیه ابتدای آسمان وانیلی)....

*توضیحات لازمه همان طور که از علاقه ی قلبی بیش از اندازه ام به سیامک صفری گفته ام (به عنوان یک آرتیست تمام و کمال)و مصاحبه ی اخیرش را در بلاگ دیگر که در پست اول پیوست کردم لینک داده ام ...نقل قولی ازش میکنم..او در این  مصاحبه جمله ای گفته که بد نیست من هم ذکرش کنم...آتیش این نیست که فقط بسوزونه و ترس داشته باشه...آتیش گرم هم میکنه....غذا هم میپزه...روشن هم میکنه

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1912100

انتها را با عکسی از درخشش در  شکار روباه تکرار نشدنی میگذارم.بارها گفته ام ندیدن شکار روباه برای هر ایرانی  مثل ندیدن برج ایفل برای هر فرانسوی لازم بود و واجب....کاش کسانی که ندیده اند وقتی به امید خدا سی-دی اش وارد بازار شد بخرند و ببیند.گرچه صحنه کجا و صفحه ی تلوزیون کجا.


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

بازگشت

http://jazirehdarkahkeshan.blogspot.com/


 
comment نظرات ()
 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
 

بنام خدا

کاربر گرامی

با سلام و احترام

پیوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنویسان فارسی خوش آمد میگوییم.
شما میتوانید برای آشنایی بیشتر با خدمات سایت به آدرس های زیر مراجعه کنید:

http://help.persianblog.ir برای راهنمایی و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سایت برای اطلاع از
http://fans.persianblog.ir برای همکاری داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامی و لینک وبلاگ های تیم مدیران سایت

در صورت بروز هر گونه مشکل در استفاده از خدمات سایت میتوانید با پست الکترونیکی :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الکترونیکی
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرمایید.

همچنین پیشنهاد میکنیم با عضویت در جامعه مجازی مای پردیس از خدمات این سایت ارزشمند استفاده کنید:
http://mypardis.com


با تشکر

مدیر گروه سایتهای پرشین بلاگ
مهدی بوترابی

http://ariagostar.com


 
comment نظرات ()