جزیره در کهکشان

 
بی پولی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱
 

قبل از اینکه بلاگ رو ببندم در مورد (بی پولی) نوشته بودم . تنها در این مورد که در کنار هم قرار دادن بهرام رادان و لیلا حاتمی ترکیبی از زوج نا مناسب رو به حدی میده که با هزار جور گریم و نور و ... هم نمیشه این ناهماهنگی رو از بین برد -البته اگر هدف فیلمساز غیر از این بود مشکلی نداشت -اختلاف سنی این دو بازیگر توی فیلم خیلی ارتباط اون ها را لایتچسبک میکنه . به هر حال خیلی اتفاقی اخرین سانس سینما (بی پولی) رو دیدم ، قبل از هر چیز برای حمید نعمت اله و هادی مقدم دوست به عنوان نویسندگان فیلمنامه ی (بی پولی) متاسفم .فیلمنامه کاملا در مرحله ی چرکنویس جلوی دوربین رفته بود .انگار هر روز دو نفر نشسته بودند پشت میزی و گفته اند خب حالا این جا امیر جعفری رو تصور کن ببین این جمله رو بگه باحال میشه ...نه سیامک انصاری هم بیاد این جمله ی مسخره رو بگه به تریپش خیلی میخوره این جا تماشاچی میخنده .لیلا رو هم این جا اشکشو در بیاریم ...مطمئنا بازی میکنه چون تا حالا توی هیچ فیلمی انقدر  آبغوره نگرفته. بهرام رادان هم دو تا فحش بده بد نمیشه خب حالا چی کار کنیم؟ آخرش رو هم هپی اند کنیم که روزنه ی امیدی باشه واسه قشر فرودست. این فیلم به قدری سرشار از پلان های اضافه . دیالوگ های بی ربط به موضوع بود که حال آدم رو به هم میزد . موضوع (بی پولی) اتفاقا برای ما خیلی سوژه ی جالبی میتونست باشه چون شاید خیلی از افراد جامعه شرایط مشابهی با جناب بازیگر نقش اول فیلم (بهرام رادان -ایرج )داشته باشند . اما روند فیلم از ابتدا به قدری غیر منطقی -مضحک جلو میرفت و در اواخر فیلم ریتم به قدری کند میشد که دلت میخواست بیایی بیرون و داد بزنی . این که ایرج این قدر ناگهانی زمین خورد و در حساب پس اندازش یک ریال نداشت از ابتدا غیر منطقی. اصل قضیه (ازدواج زن و شوهر ) که ابتدای فیلم میبینیمش هم غیر منطقی بود . دختری از خانواده ی مرفه با یک آدمی که خانواده ی شوهرش در جنوبی ترین نقطه ی تهرات ساکن است غیر از بچه دار شدن خانم قبل از ازدواج باید دلایل دیگری داشته باشد . اگر آقای شوهر این قدر به همسر علاقه دارد چرا این علاقه از ابتدا دیده نمیشود ... واکنش های ایرج در فیلم بیشتر شبیه به پسر تازه به دوران رسیده ای بود که پول( ژا تر و ک) -برعکسش کن _بدهد و د درووو ...بعد از زیر ورو شدن ایرج به لحاظ مالی ما یک مشت آدم ول معطل را میبینیم که دور هم جمعند و دارند با هم گل یا پ.چ بازی میکنند . اگر میرفتند ضبط ماشین بلند میکردند منطق فیلم جا میافتاد . معلوم نبود این آدم های بیکار چرا دلشان خوش است و بی پولند و خربزه میخورند . حضور حبیب رضایی بسیار وحشتناک و غیر قابل تحمل بود . شاید هم از پس نقش بر نیامده بود . تنها چیزی که در فیلم  دوست داشتم جایی بود که مرحله ی هزار و یک شبی پول قرض گرفتن و بدهکار شدن طی میشد که آن هم ول شد و خیلی مسخره سر و تهش هم آمد . اینکه پسر دلش میخواست بشیند توی خانه تا پول دو دستی بیاید زنگ در رابزند هم در نیامده بود . در موردش بیشتر قلمفرسایی نمیکنم .

دست گرفته ام کتاب - پرواز را به خاطر بسپار- رو بخونم .نوشته ی یرزی کازینسکی . متاسفانه در اینترنت خیلی اطلاعات جامعی ازش ندیدم . کتاب ترجمه ی ساناز صحتی است و در مقدمه میخوانیم (لویی بونوئل،کارگردان بزرگ سینما در باره ی همین کتاب کازینسکی مینویسد : شاید این کتاب بیش از هر کتاب دیگر بر من اثر گذاشته باشد. این کتاب بیشتر واقعیت گرایی است،سفری است به درون جهان کابوس و تشویش،از راه جهانی از بی عدالتی که همین جهان خود ماست)همچنین آرتور میلر و ... در مورد این کتاب نظریات مثبتی از خودشان به در کرده اند ! شروع کتاب من رو یاد فیلمی که در کودکی دیده بودم انداخت ، پس بی معطلی خریدمش .


 
comment نظرات ()
 
 
کابوس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩
 

میتونم به جرات بگم تا به حال صدای هیچ رعد و برقی مثل صدای رعد و برق دم صبح امروز، من رو نترسونده بود . به زحمت به خواب رفته بودم . هوای خنک و ملس رو حس میکردم که از پنجره حضور پاییز رو به رخ من میکشونه . خودش رو مثل سیلی به صورتم میزنه و میگه ببین زمان چطور میگذره ... ببین که دوباره پاییز اومد و ببین که دوم مهر امسال هم میگذره و تو باید به خودت بگی این نیز بگذرد ! ببین که تاریخها دارن میرن و میان و برگه های تقویم یکی یکی کنده میشن و تو همه ی روزها رو ، همه ی خاطرات رو ، همه ی تاریخ تولد ها رو ، همه ی مراسم ها و مناسک رو میدونی، گوشه گوشه ی تقویمت یادداشت میکنی و از پیش انتظارشون رو میکشی، از پیش براشون آماده ای به جز یک روز و اون روز ، روز مرگته . روزی که پرونده ت برای همیشه بسته میشه .

 چند شب پیش خوابی دیدم که خیلی توش حس خوبی داشتم . به همین سادگی . منتها کمی برام عجیب بود . مکان خواب . مکانیه که ثابته . قبلا هم توی این مکان خواب های دیگه ای با موضوع های دیگه دیده بودم . دوست دارم این جا بنویسمش . چمدون هام رو بسته بودم . منتظر اومدن قطار بودم . هوا سرد بود . باید جایی میرفتم که منتظرم بودند. دلشوره داشتم . قطار دیر کرده بود . اما بالاخره صدای سوتش رو شنیدم . از دور پیدا شد . سرعتش کم شد و ایستاد . سوار شدم . قطار حرکت کرد و با سرعت باور نکردنیی که فقط میشه توی خواب تجربه اش کرد به وسط اقیانوس رفت . اقیانوس رو شکافت . موج ها بلند میشدند و از زیرشون ستاره میریخت . قطار جلو میرفت و موج های دیگه ای بلند میشدند و من از دو طرف کوپه ی قطار میدیدمشون . زیر موج ها عده ای داشتند پاتیناژ میکردند و بالا سرشونهم آتیش بازی بود . از کسی پرسیدم :" داریم کجا میریم ؟" صدا جواب داد :" مسکو " من تعجب کردم چون گمان میکردم ایستگاه بعدی که بنا بود پیاده شوم قلهکه ! هوا سردتر میشد. بعد از - زاویه دید خدا در آسمان - قطار رو دیدم که از روی نقشه داره صاف میره سمت قطب شمال و دلشوره م بیشتر شد که چقدر از وطن دور شدم . وسط اقیانوس کوه عقاب مانندی مثل یه جزیره ی کوچیک اومده بود بیرون . میگفتند  "این جا یکی از ایستگاه هاست " پیاده شدم  . مه همه ی اطراف رو گرفته بود . قطار سوت کشید و از دودکشش دود بیرون دوید و رفت .روی صخره ای که عقابی شکل بود یک کشتی کوچیک گذاشته بودند کشتی که مثل کشتی صبای شهربازی عقب و جلو میرفت و برای استراحت باید روی صندلی های بدون کمربندش میشستیم و از همه طرف اقیانوس رو میدیدم . مردی کنار دستم اومد . دستش چای بود . چمدونم رو میخواست بگیره. دوست داشت یه حرفی چیزی بزنه . سیب آدمش پیدا بود . حالم بد شد . نشستم توی کشتی ثابت روی صخره که عقب و جلو میرفت .  میگفتند این جا ایستگاه مسکو است . از خواب پریدم . رفتم سراغ یخچال و یه لیوان آب خنک خوردم و رفتم بیرون که مشعلم رو فروزان کنم . هنوز هوا کاملا روشن نشده بود . اما تک و توک صدای ماشین هایی که راه میفتادند بروند سر کار را میشنیدم . دود سیگار را فرستادم رو به آسمان . مسکو همیشه من رو یاد راسکولنیکف میندازه . من همیشه دوست داشتم سونیا بودم . یادم میاد زمانی که کوچیک بودم ...زمانی که سریال سالهای دور از خانه و کفش های میرزانوروز و هزاردستان و وزیرمختار رو  تلوزیون پخش میکرد یک فیلم سیاه-سفید از (جنایت و مکافات) هم پخش کردند . دیگه هیچ وقت دوباره نشونش ندادند. نمیدونم چرا ؟ اما بعدها که کتاب جنایت و مکافات رو خوندم انگار یه لحظاتی فریم به فریم فیلم به خاطرم میومد . چهره ی راسکولنیکف وقتی که با ساتور سراغ پیرزن رباخوار رفته بود . چهره ی درد کشیده اش خیلی درست از آب در اومده بود . کاش دوباره این فیلم رو ببینم.  


 
comment نظرات ()
 
 
عشق بهتر است یا ثروت ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧
 

 

 

عشق بهتر است یا ثروت ؟

همیشه وقتی زنگ انشا میرسید یکی از کلیشه ای ترین سئوال های معلمی که رسالت تدریس انشا رو بر عهده داشت این بود که گچ رو برداره و روی تخته بنویسه (علم بهتر است یا ثروت ؟) و همیشه همه ی بچه ها انشاهای زیادی در باب بهتر بودن علم مینوشتند و در انتها هم اضافه میکردند که اصلا از راه همین علم میشود پولدار هم شد و ...اما من فکر میکنم وقتی بزرگتر شدیم در خلوت و تنهایی خودمان بارها خودمان معلم انشا شدیم و در تخته ی مغزمان سئوال (عشق بهتر است یا ثروت؟) را نوشته ایم و در دو راهی مانده ایم . چرا ؟ چون آن دسته که عاشق هستند چشم روی مال دنیا میبندد و آن دسته که عاشقیت نمیفهمند و دچار جرقه ی عاشیقیت شده اند که به زودی شعله ی کم فروزش خاموش خواهد شد به خود میگویند این پوله که حرف اول رو میزنه . پول...خیلی ها هم جزو این دسته هستند که الان مثال میزنم.خیلی از خانم ها اعتقاد دارند با داشتن پول زیاد میتوانند عشق خود را هم تصرف کرده و به همه ی آرزو ها و آمال های خود برسند. پول باعث میشود اثر زمان روی بدن را از بین برد ... با این همه عمل های جور واجور که آمده امروزه روز تبدیل یک انتر به مایکل جکسون کاری بس ساده و پیش پا افتاده است . برای بکش خوشگلم کن ... دم دستی ترین کارها مانیکور و پدیکور و تتو و ...خرید عطر های جورواجور و مانتو هایی که فصل به فصل شکل عوض میکنند .خیلی از خانم هایی که اصلا اصول زیبایی شناسی را نمیدانند و شاید یک بار هم خودشان را در آینه درست و حسابی برانداز نکرده اند فکر میکنند باید هر چیز که مد شد بدو بدو بروند بخرند و روی سرشان هر مدل شالی بیندازند . اصلا به این فکر نمیکنند که بر فرض قد مبارکشان تا زیر نقاط سوق الجیشی است و مثلا نباید شلوار پارچه ای سفید بپوشند اما تا مد میشود د بدوووو....خانم های پول پرست برای داشتن زندگی باب میل پیش بهترین رمال ها رفته و آب دعا به خورد شریک زندگی میدهند . سرمایه ی کار میدهند . خودشان را توی چشم و چال شریک میکنند و همیشه لبخند مونالیزا به لب دارند و تو هیچ وقت نمیفهمی کی واقعا شادند. پول برای آنها همه چیز است و چرا نباشد؟ با پول میشود بهترین سفرها را رفت . شاداب ماند وخندید و زبان تلخ نداشت .با پول میشود معروف و محبوب شد . بریز و بپاش کرد . کتاب چاپ کرد .خلاصه همه را نمک گیر کرد ...این جور خانم ها این روزها پیروزند و اگر برگردند به دوره ی کودکی حتما بین همان علم و ثروت ثروت را انتخاب میکنند چون عاقلند و عاشقان اما همیشه جاهلند . همه ی حساب کتاب ها را میریزند دور و پاهایشان هیچ وقت با خاک آشنا نمیشود چون تن به آب میدهند و چاه توالت و خانه ی کارتونی را به کاخ ورسای ترجیح میدهند . عاشقان هیچ وقت توی گوششان نصیحت هایی از جمله (بمیر برای کسی که برات تب کنه- مگه عمرت رو از سر راه آوردی ؟ - با کسی بمون که دستش به دهنش میرسه - فلانی از تو سره چون قیافه اش خیای انتره - و ...) نمیرود . برای یک عاشق فرقی نمیکند که طرف مربوطه پرادو داشته باشد یا فولکس قورباغه ای ....اما عاشق ها همیشه باخته اند چون همیشه یک طرف رابطه به جاده خاکی میزند و میفهمی ای دل غافل یارو اومده بوده ما رو بتیغه یا  ای بابا طرف فتحش رو کرد و زد به چاک !اصلا کی عاشق بوده؟ اومده بوده پز من رو به دوستهاش بده....اصلا یارو اونی نبوده که اول بوده ....یارو تصویر اشتباهی بوده که من توی ذهنم ساختم . البته کم  و نادرند کسانی که اسطوره میشوند و خاص و منحصر به فردند...شاید فرق لویی آراگون و پابلو پیکاسو را در یکی از دیالوگ هایی که در کتاب زندگی من با پیکاسو اثر فرانسواز ژیلو نوشته شده  بشود فهمید . کسی که طرفش را وسط راه تنها میگذارد بیشتر شبیه به گاو چران است . پیکاسو به نظر من برای همین نقاش مزخرفی است و به قول اشو کارهایش را اگر روی دیوار خانه بگذاری حالت تهوع بهت دست میدهد .پول عین چرک کف دست است و برابر با ٣٠ یا ست ...حقه و دروغ درش نهفته است .اما آیا واقعا میشود از ثروت چشم پوشید ؟ چه کسی میتواند از ثروت چشم بپوشد ؟برای کسانی که بین عشق و ثروت ثروت را  انتخاب کرده اند باید برویم و توضیح دهیم آقا اینی که میبینی آذرخش است . اسمش رعد و برق است . مهر ماه نزدیک است . فصل پاییز از راه میرسد . نم باران میزند . احساس چیزی جدای از منطق نیست  و ذهن بدون قلب بی معنی است . پول همیشه پیروز نیست . باران این قطره هایی است که میبارد . این هم کتاب سهراب سپهری است ...زیر باران باید رفت...زیر باران باید....

 

این عکس من را یاد فروغ فرخزاد انداخت که میگفت :....و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
عدو شود سبب خیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢
 

 

میس شانزه لیزه ناخن هایش را سوهان زد . فوت و بلند و بالایی بهشان کرد. غبار سفیدی عین برف از زیر ناخن ها بلند شد و روی زمین نشست . میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و رو به روی آینه ایستاد . بارانی چرم مشکی رنگش را به تن کرد . کمربند پت و پهن آن را محکم دور کمر بست . سیگار روشنش را از زیر سیگاری کنار میز آرایش برداشت و پکی به آن زد .چکمه های پاشنه بلند مشکی اش را پوشید . کیفش را برداشت . توی کیف را نگاه کرد. تمام وسایل لازمه توی کیف بود . در کیف را بست . کلاه مشکی رنگش را سرش گذاشت و تور سیاه رنگ آن را که تا بالای لب میامد پایین کشید . سیگارش را توی زیر سیگاری له کرد. خندید. خنده اش صدای هیولا میداد . به ناخن هایش نگاه کرد . این چنگال ها آماده بودند. در را بست و پله های مارپیچ را آهسته پایین امد . پسر مثل همیشه ان جا بود و ساکسیفون میزد . میس شانزه لیزه از کنارش رد شد . لب رودخانه میرفت . صدای پاشنه ها توی کوچه پخش میشد. ناخن ها لحظه به لحظه روی گوشت سفت میشدند و بلند تر میشدند. پیش میرفت. آهسته ...همیشه هر کس که از پشت خنجر بهش میزد سرنوشتش مثل آن ها میشد . میس شانزه لیزه از یک جایی...یک جورهایی ریشه و اصلش بر میگشت به آقا محمد خان قاجار . باهاش قرار گذاشته بود . به روی خودش نیاورده بود . چند سالی گذشته بود و طرف فکر میکرد جای خنجری که از پشت به میس زده خوب شده . زخم هایش ترمیم شده . در اشتباه بود . میس شانزه لیزه چنگال های تیزی برای در اوردن چشم دشمنانش داشت و زبان تلخی که نیشش روی نیش مارهای سمی آفریقا را میبرد . رفت . طرف نشسته بود. نیکت رو به روی دریاچه بود . هوا گرگ و میش بود وباد....باد میوزید . میس رفت .کنار طرف ایستاد. سرش را خم کرد و لبخند مرموزش را حواله اش کرد. طرف نفهمید . چشمان میس زیر چهارخانه ی تور درست دیده نمیشدند اما....اما دهانش را میدید که میخندد. میس چنگالش را از جیبش در آورد. دستهایش را باز کرد. پنجه به صورت  طرف کشید و با ناخن های سوهان زده اش چشم طرف را در آورد. از توی کیف چسب بیرون آورده بود . چسب را بر دهان طرف زده بود . طرف حتی داد نمیتوانست بکشد . طرف به دنبال چشمانش که توی دریاچه افتاده بودند خود را پرت کرد توی دریاچه . میس نشست.سیگارش را روشن کرد و خندید. خنده ای که صدای دیو میداد .

 توجه....توجه

قصد چوبکاری اون شخصی که کامنت دونی من رو به رگبار کامنت های بیمارگونه اش بسته بود ندارم . چون خودش نفهمید که با این کارش چقدر من رو خوشحال کرد . به هر حال گاهی اوقات (عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ).این (عدو ) ی ما که بیچاره امروز بهش زهرمار شده بود بنده خدا گفت چه کار کنم چه کار نکنم برم برای این میس شانزه لیزه کامنت هایی بذارم که وقتی دید معده اش ترش کنه و حالش بد شه و بنده خدا نمیدانست که قبل از من دوستانی هستند که در سیلی زدن به وی جلو تر از من پیش میروند . بله داشتم میگفتم....البته از دیدن آن جملات خوشحال نشدم اما خنده ام بیشتر از غمم بود چرا که فکر کردم این (عدو) ی ما امده بلاگ من و خب خیلی راحت کامنت بی بی گل عزیز را کپی پیست کرده روی کامنت دونی بنده و زیرش ان جملات را نوشته...چقدر ساعت ها وقت گذاشته من را تصور کرده ....وبا نام دیگری قصیده سراییده...بعد هم چون دیده که از قبل بنده با شامه ی قوی ام شناسایی اش کرده م گفته خب این میس بد هم نمیگه بذار دوست هاش رو بندازم به جونش بلکه دیگه مخاطبی نداشته باشه.....عدو گفت چی کار کنم چه نکنم؟ برم با آدرس بلاگ // یه کامنت زشت دیگه بذارم....بعد هم با اسم های سعید و کامیار و .....خب من از اینکه این عدو این قدر من رو دوست داره...وقت صرف کرده و این زحمت ها رو کشیده خیلی شگفت زده شدم...از اینکه حتی تخیل کرده از جانب دکتر هولاکویی هم کامنت گذاشته خب خنده م گرفت...شما تصور نمیکنید که آدم ببیند در بلاگش یک روزه یک نفر این گرد و خاک را به پا کرده من هم خب خاک به چشمم پاچیدم و چشش را در آوردم.خدا شفای عاجل بهش بدهد.

من همین جا باید به تمام کسانی که بلاگ (میس شانزه لیزه ) را میخوانند یک اخطار بدهم ...چون ما با یک عدو ی بیکار بیمار طرفیم که هیچ بعید نیست از فردا با اسم شما این جا و ان جا کامنت بگذارد .

*این بلاگ با همین نام در بلاگفا و بلاگر موجود است. 


 
comment نظرات ()
 
 
شاید....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠
 

 

بعضی وقت ها از خودم سئوال میکنم" یعنی تو قبل از اینکه همینی باشی که الانی چی بودی ؟" و مدام فکر میکنم که شاید من یک ذره بودم در خورشید....یا یک گیاه بودم ...شاید گیاه گوشتخوار وحشی و سرکش...شاید هم یک کرم خاکی بودم یا که یک جغد توی خرابه ها....درست مطمئن نیستم....اما هر چیزی که بوده باشم یقینا تو درکنارم بودی یا یک جوری به یک نحوی به من برخورد کردی یا مثل یک گوشتخوار به دامم افتادی و من خوردمت یا اینکه دو درخت بودیم و با هم ازدواج کرده بودیم...شاید هم من اکسیژن بودم و تو هیدروژن و ترکیبمان آب بود...من و تو شاید آب بودیم...آبی در یک تنگ بلور...یا در لجنزاری ...شاید من گردابی بودم و تو را در خود میکشیدم ...یا که تو عقابی بودی و من را که مثل یک بره بودم از روی زمین شکار کردی و به صخره ها بردی و دادی مرا به بچه هایت تا طعمه ام کنی ....من همین طور که در دهان بچه های تو تکه تکه میشدم عاشقت شدم....و تو هیچ گاه صدایم را نشنیدی.شاید تو یک دیو بودی و من قسمتی از گرزت بودم....شاید تو هومر بودی و من ایلیاد ...تو من را مینوشتی....شاید هم نه من کوزه ای بودم و تو در من سرکه میشدی....یابرعکس تو  سیب بودی و من یک کرم و تو را آهسته میجویدم ....جسمت را ..آن قدر که خودم سیب میشدم....شاید هم تو خاک بودی و من دانه در تو رشد کرده بودم و ریشه دوانیده بودم و سر بلند کرده بودم....شاید تو برادر دوقولویم بودی و با هم یک جا در یک کشتزار رشد میکردیم...شاید ....از کنار هم گذر کرده ایم ...با هم آمیخته ایم و در هم حل شده ایم...چنان حل شده ایم که همینک در این دنیای فانی همچنان بر هم تاثیر میگذاریم....برای هم آشناییم....یک جایی در ذهن همیشه چراغی هستیم که بر ای هم چشمک میزنیم...

امروز میشل استروگف را که گم کرده بودم از توی ماشین زیر صندلی پیدا کردم...شنیدن موسیقی شاهکار آن خالی از لطف که نیست هیچی واجب هم هست.http://www.harmonytalk.com/id/526

 

من واقعا برای خودم متاسفم و دلم میخواد یه سیلی بخوابونم توی صورتم...نمیگم کنجکاوی چیز خوبیه یا بدیه؟...نه ...اما من ترجیح میدم بشینم در مورد آلبرکاموی بیست و هشت ساله که کتاب عجیب افسانه ی سیزیف رو نوشته و توش حرف زده...از تضاد ها گفته ...ازپوچ و رهایی از اون گفته...از کمدی و آفرینش بدون فردا گفته بیام این جا و بنویسم...من اگر دوست داشتم از خودم بنویسم (میس شانزه لیزه) نمیشدم...بیام مثلا بگم من فلان کار رو کردم و یا در گردشگری ام به بهمان جا این طور شد و آن طور...نه...من دوست دارم همینی باشم که هستم...همین جوری که دوست دارم یلخی بنویسم...هیچ ادعایی هم ندارم...بدجوریم چنگولهای تیزی دارم....از کامنت های خصوصی که گرفتم بوش میاد که خیلیها دوستم ندارند اما برام مهم نیست من هم یه تف میندازم روی روحشون.من این جزیره رو دوست دارم...همین الان که دارم مینویسم...چشم چپم داره از کاسه درمیاد و به شدت خسته ام و خیلی گرفتارم...اما نمیخوام بلاگم مثل دهن مرده باز باشه و به روز نشه.

 

 

شاید من یک موسیقی بودم و تو مرا خلق کردی...شاید من کردلیا بودم و تو من را نوشتی...شاید تو یک شکل بودی و من تو را کشیده بودم...شاید....

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
روان شناسی از راه دور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

من مدت هاست که میخوام در مورد یه مسئله ی فوق العاده جزیی و کم اهمیتی بیام نظریه ام رو ارائه بدم اون هم چیزی نیست جز برنامه هایی از قبیل - رازها و نیازها- و غیره که ماشاالله تعدادشان به تعداد انگشتان دست و پای من و تو همه ی برو بچه هایی که سمت چپ لینک شده ن میرسه.البته من قصد ندارم در دکان کسی رو ببندم یا خدای نکرده بی احترامی کنم اما با اجازه ی خودم یه نمه میخوام حس خودم رو اون طور که دوست دارم در مورد این قبیل برنامه ها ی جفنگ ارائه بدم...اون هم به روش زیر:

 

سلام آقای دکتر فرهنگ هلاکویی

آیا شما میدونید که کسی که دنیا و روزگار دهنش رو دوخته و همه چیز دست به دست هم داده تا روانش رو به سیخ بکشه   وقتی از این ور کره ی زمین بر میداره به شما در اون ور کره ی زمین زنگ میزنه چه دهنی ازش سرویس شده ؟ نه میدونید؟ اون نگاه شما که متاسفانه از توش زکاوت میباره اوایل خیلی بنده رو مرید شما کرد...اون نگاه آگاه به دوربین و مکث شما....ببینید  دکتر! اما حالا نظرم در مورد شخص شخیص شما یا آدم هایی مثل شما عوض شده .یعنی چی؟ یعنی اینکه شما یا اون خانم ساعیان وقتی میشینید جلوی دوربین و باد کولر موهاتونو تکون میده و لیوان نسکافه تون رو برمیدارید و یه قورت ازش میخورید و با لیخند پت و پهنی به صدای شنونده گوش میدید هیچی حالیتون نیست. جناب مستطاب دکتر فرهنگ هولاکویی شما بیشتر شبیه یک مچ گیر و کارگاه عمل میکنید تا یک دکتر....اصلا چطور یک پزشک باید به خودش اجازه بده بی اینکه (تصویر) بیمارش رو ببینه....بی اینکه توی چشمهای بیمارش نگاه کنه ...بیاد و نسخه بپیچه ؟ شما چطور از پشت تلفن به این راحتی در مورد مردم قضاوت میکنید آقای دکتر...؟ همه رو هم که پاس میدید به یک مشاور....آخه قربون اون لپ های گوگوری مگوریتون بشم...شما از روانکاوان و روان شناسان چی میدونید....آیا خبر دارید که مثلا همین دکتر.ص. معروف برای نیم ساعت دیدن بیمارش پنجاه هزار تومن میگیره ؟...آیا میدونید چقدر همشون به ت....مشون هم نیست که فرق اسکیزوفرنی با مالیخولیا یا شیزوفرنی با پارانوئید چیه و اصلا به جهنم که بیمارشون داره رنج میکشه.جناب دکتر یه بار شما ساکت باشید من میخوام حرف بزنم.این سئوال کلیشه ای مهم که (فرزند چندم خونواده ای؟) شده درد و بلا به جون این پشت خطی ها....مثلث نکبت و درد و بلا...کنفرانس های شما...سی دی های شما....که چی؟....آیا راهنمایی های شما تا حالا به درد کسی خورده؟خود من به شخصه شاهدم که در مورد موضوع واحدی شخص شما و شخص دکترهای متعدد پراکنده در این شبکه ها نظریات متفاوت اونم از نوع صد و هشتاد درجه ای دادید ...فقط اشتراکتون اینه که به یه مشاور برید.....مریض هم بدبخت که ساعت ها پشت خط مونده و دو دقیقه با جناب صحبت کرده لابد به یه مشاور سر میزنه ماه ها تراول ها رو خرج میکنه قرص میخوره شوک میگیره بستری میشه و چقدر با خودش بیگانه و از خودش دور میشه تا تهش میگه بذار برم (راز) بخرم یا ...نه ... میگن این (چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) خیلی معرکه است اونو میخرم میخونم....یا همین کتاب کاترین پاندر با اون چرخه اش...میگن خیلی جواب داده...مردم میگن.....مردم میگن راز هم بد نیس...مردم میگن....هی تکرار کن که میشه ...حالا آقای دکتر این بیمار از دنیا رونده و از شمامونده میره یه ۶ ماهی پیداش نمیشه ...مطمئن باشید سرش گرم این کتاب هاست و هر روز داره جمله ی تاکیدی میگه....اما بعد با یه مرض روانی جدید باز هم همون آدم قبلیه....من خودم به شخصه شاهد اینم که شما به طور کل با هیچ (عشق)ی میونه ی خوب ندارید....به همه توپ و تشر میزنید و مچ همه رو یه جا میگیرید....شما بابا چقدر آرمان گرایید دکتر؟.....ندیده چه قضاوت ها در مورد طرف مربوطه میکنید...این کارا زشته ...بده...در شان و منزلت یه دکتر نیست...یا اون خانوم ساعیان که به نظرم خودش دچار مرض های متعدده....خیلی عجیب و غریب با مسائل رو به رو میشه یا اون یکی خانمه که پیره با اون موهای وز وزی و لب های نازک و صدای خش دارش که اصلا نمیشه بیشتر از دو دقیقه تحملش کرد...یا خانم نزهت خانم فرنودی یا فرهودی و خاندان  یا هر کس دیگه.....همه تهش وقتی میخواهید بگید برید پیش یه مشاور دیگه واسه چی برنامه میذارید؟....بیاید این کتاب ها رو نقد کنید...جناب دکتر فرهنگ خان....شما در مورد (راز) خیلی نظرای باحالی داشتید که جاذبه و اینا و فکر به پول و اینا خیلی مسخره اس و فقط واسه آرامش اون لحظه خوبه و این کتاب ها رو واسه بیزنس درمیارن و ....بابا جان آره...بیاید در مورد این ها حرف بزنید به خدا مریض ها گناه دارن شما رو میبینن....یا اون خانومه مسیحیه که اسمش یادم نیست و در سالن بزرگ میاد کنفرانس میده..(با اون دوبله ی جالبی که براش گذاشتن گریس یا همچین چیزی)..اخرش هم کار نصف مریض ها به مطالعه ی تورات ختم میشه....بابا من خودم شاهد بدترین ارتکاب ها و بدترین ضربه ها از همین دکترها در بهترین بیمارستان ها بودم.....بیاید جل و پلاستون رو جمع کنید .... این پول در اوردن درس نیست چطور از گلوتون پایین میره....بیچاره روانی ها رو روانی تر میکنید.وقتی قیافه ی ترگل ورگل شما رو در تلوزیون میبینم دلم میخواد با بوکس برم توی تلوزیون و بگم دکتر جون خفه شو این قدر مچ نگیر بیا برو توی رینگ.....(چه جوری میتونی ثابت کنی فلان...مگه بهت ثابت شده بیسار...)ببینید دکتر درسته که شما مچ گیر خوبی هستید و میتنید مثلا بفهمید یه آدم پیله و وسواسیه یا ...اما این تشخیص رو به خدا همه میتونن بدن...مسئله نوع برخورد....روش برخورد با بیماره...باهر بیمار که مثل قبلی برخورد نمیکنن به همه هم کی میگید برو پیش یه مشاور....شما چه تصوری در مورد تخیل دارید؟....ذهن آدم ها رو چه جوری میتونید بخونید....از کجا میدونید؟مگه شما پیشگویید که واسه آینده ی مردم رای میدید؟!به هر حال من دلم نمیخواد شما یه روز عذاب وجدان بکشید.بیاید و روش برنامه هاتونو عوض کنید .خدا خیرتون بده.

 


 
comment نظرات ()
 
 
اختراع و پروفسور بالتازال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥
 

از در و دیوار شیمی و عنصر میریخت . میس شانزه لیزه نگاه کرختش را انداخت به قفسه ی رو به رو . مواد شیمیایی رنگی با عطرها و جنس های مختلف کنار هم ...قد و نیم قد ردیف شده بودند. صدای قل قل از آزمایشگاه پشت سرش بلند بود . پروفسور بالتازال دستش را کشید به ریش پروفسوری اش ....نگاهی به پشت کردن میس شانزه لیزه انداخت . رفت روی عسلی تا هم قد میس شانزه لیزه شود . قیچی را برداشت و چشمانش را زیر عینکش تیز و ریز کرد و با قیچی پیراهن را از پشت به دو نیم کرد . وقتی نوک قیچی به تخت خورد خندید. آهسته دو تکه را از هم جدا کرد و چشمانش -زیر عینک ته استکانی- به درشتی چشمان گاو و به وغ زدگیه چشمان قروباغه شد . ابروی چپش را برد بالا و بار دیگر دستی به ریش پرفوسوری اش کشید. گفت :" تو نباید پیش من میومدی....اشتباه کردی...." از روی عسلی آمد پایین و رفت رو به روی میس. سرش را بالا آورد. چشم دوخت به چشمان میس شانزه لیزه .ادامه داد :" تو باید میرفتی پیش یه جادوگر خانم جان ...واسه چی اومدی این جا ؟"

میس شانزه لیزه گفت :" درشون بیارید پرفسور....شیمی دان و کیماگر شمایید....من میدونم که میتونید....ازتون میخوام یه اختراع کنید .... هر چقدر هم پولش بشه بهتون میدم....خواهش میکنم."

پرفسور:" من کلی اختراع نکرده دارم ...وقت ندارم"

میس شانزه لیزه:" دارم درد میکشم....آزارم ندید"

پرفسور :" باید برید پیش یک جادو گر خانم"

میس از روی تخت بلند شد و دنبال پروفسور رفت توی آزمایشگاه ....پرفسور مشغول ترکیب چند ماده با هم بود و چیزهایی را در هوا منفجر میکرد و شگفت زده میشد و روی ورق مینوشت.میس شانزه لیزه  با همان دردی که شانه هایش را آزار میداد رفت سراغ بارانی و چترش.کیفش را برداشت.بار دیگر نا امیدانه نگاهی به پروفسور بالتازال کرد و گفت :" بار آخریه که دارم ازتون میخوام.....زخم هامو خوب کنید و برام یه دارو اختراع کنید که به خونم تزریق کنم تا کسی نتونه  دیگه جادوم کنه ...هر چقدرم بخواید بهتون پول میدم....هر کار بخواهید براتون....هر کا......"

پروفسور:" نه!"

میس شانزه لیزه هفت تیرش را از توی کیفش در آورد و نشانه رفت به پروفسور.:"چرا میگی نه مردک ریزه....چرا این سوزن ها رو از پشت من در نمیاری و اختراعی که میخوام رو به ثبت نمیرسونی.....تو خودت یه جادوگری...."

پروفسور که قسمتی از ریش بزی اش در اثر ترکیبات مواد جرغه زده شده در مرحله اشتعال بود به هفت تیر میس نگاه کرد و لرز لرزان گفت :" باشه.اونو...اونو بکش یه ور دیگه...بذارش زمین...سرش بده این جا "

میس داد زد :" خفه شو ....زود باش بیا برو اون اتاق...بدو....آهان....همین جا وای سا..."رفت و آینه ی قدی گوشه ی اتاق را آورد و رو به روی پروفسور و تخت گذاشت...."زود باش.خوبم کن.زود باش اختراع کن.دست از پا خطا کنی میفرستمت روی هوا"

پروفسور با دست های کوچکش سوزن های ریزی که توی گوشت تن میس...لا به لای رگ و مویرگش فرو رفته بود بیرون آورد و مثل بچه آدم رفت سراغ دستگاهش.پیچ را پیچاند.دستگاه شگفت انگیزش شروع کرد به تکان خوردن و عین کوره صدا یش بلند شد.از شیر دستگاه چند قطره مایع بنفش رنگ چکید توی لیوان.پروفسور تزریقش کرد به دستان لاجون میس شانزه لیزه.میس شال و کلاه کرد و چک سفید امضای جعلی اش را پرت کرد توی صورت پروفسور و در را به هم کوبید و رفت بیرون.سرش گیج میرفت و همه چیز را دو تا میدید...حس میکرد حفره های ریزی مثل کندوی عسل  روی کتفش نهفته که پر از  مایع مذابی است که هر لحظه از گرما ذوبش خواهند کرد. پایش پیچ خورد.افتاد.پیش خودش فکر کرد حالا دیگر هیچ کس نمیتواند جادویش کند . به مردمی که توی شهر رفت و امد میکردند نگاه کرد. همه لبخند به لب و دست در دست هم شانه به شانه ی هم راه میرفتند.عده ای از سالن اپرا بیرون آمده بودند و با آن لباس های اشرافی و دامن های ژپون دار و  سوار کالسکه میشدند.آن طرف تر ...توی میدان مردی ساکسیفون میزد و کنارش دختر جوانی ساز دهنی. فواره ها خاموش شدند.برق چراغ خیابان سو سو میزد ... انگار که بخواهد ریغ رحمت سر دهد. کالسکه ها بی اسب رها شده بودند.صدای خنده ها قطع شده بود . همه جا سیاه شد. سیاه تر.سرش گیج میرفت.به خودش که آمد دید دستانش در دست دکتر واتسون است و بوی سیگار مخصوصی می آید. شرلوک هولمز (با دوبله ی بهرام زند ) پرسید :" خب واتسون ؟"

واتسون گفت :"  بهتره...داره به هوش میاد "

هولمز با آن نگاه نافذ و چالاکی اش از طرف پنجره آمد کنار تخت میس شانزه لیزه ...نشست روی صندلی کنارش. "خب خانوم....من الان دو ساعت و بیست دقیقه است که این جام..."

دکتر واتسون گفت :" شما برای ما تلگراف زده بودید که سریع بیام این جا چون - یک چیز وحشتناک - میخواستید بگید و یک ماموریت - خفن- برامون داشتید...ما اومدیم و شما بیهوش افتاده بودید روی زمین.آقای هولمز از همون لحظه فهمیدن همه چیز مشکوکه.

میس شانزه لیزه سعی کرد بنشیند . هلمز از روی صندلی بلند شد. میس شانزه لیزه گفت :" متاسفم ...من هیچی یادم نیست....آقای هولمز...."

شرلوک هولمز که دستانش را پشتش پنهان کرده بود گفت :" مادمازل من به شما کمک میکنم که همه چیز رو به یاد بیارید......تا همین جاش هم خوبه....."

دکتر واتسون معجونی دست میس داد و گفت :" ازتون قدر سه تا شتر خون رفته....پشتتون سوراخ سوراخ شده و روی دست چپتون جای تزریقه."

میس شانزه لیزه سردش شد.گریه اش گرفت." نمیدونم.....هیچی یادم نیست"هولمزدستانش را از پشتش در آورد.عروسکی توی دستش بود که پر از سوزن بود و یک میخ آهنی هم کف پای عروسک "

هولمز:" این عروسک....براتون آشنا نیست؟.....از توی شومینه پیداش کردم"

واتسون :" کف پاتون رو دیدید.....دو تا میخ کف پاتونه ....یعنی بود...من درش آوردم....ایناهاش...وقتی درش آوردم ازشون دود بلند میشد"

میس ملحفه را کنار زد و دید پاهایش را باند پیچیده اند.هولمز.پکی به سیگارش زد.میس گفت :"میشه یه بار دیگه یه پک دیگه بزنید به سیگارتون...داره یه چیزایی یادم میاد ...من یه  اسلحه اسباب بازی داشتم.....داشتم سیگار میکشیدم.....صبر کنید..."

میس به هولمز نگاه کرد و هولمز در توده ای از دود محو شد. 


 
comment نظرات ()
 
 
مرثیه ای برای یک سبک وزن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

مثل همیشه رسیدن به ۴ راه ولیعصر نیرویی مرموز رو توی وجودم فعال میکنه...شاید بوی نسکافه و سیگار و کاغذ کاهی و یا نم نم بارون و صدای هر هر حنده یا شاید هم هق هق گریه واسه زمانی که دم تلفن کارتیا صف میبستیم و میخواستیم اذیت کنیم جماعتی رو و گروتسکی به وجود میومد که خند خندان و هق هق اشک ریزان توامان با هم دست در دست هم میدادند تا ۴ راه ولیعصر رو (خاطراتی) کنند برای همه ی اهالی تئاتر و سینما و ادبیات و کتاب خوان ها.

ماشین رو سر جای  همیشگی گذاشتم و بی اینکه نگران تیپ دهه ی پنجاهی و شلوار پاچه گشاد جینم با اون ریش ریش های مخمل و جینیش باشم راه افتادم و رفتم میون خیل عظیم هواداران تئاتر که جملگی مثل عده ای همیشه مشکوک روی سکوهای تئاتر شهر نشسته بودند و با دیدن هر بنی بشری که وارد محوطه میشد پچ پچه میکردند.سرم رو میندازم پایینو وسلام علیک کنان و چشمک زنان میرم قسمت اداری و بلیطم رو میگیرم و به بهانه ی م.ستراح میرم کافی شاپ پایین تئاتر شهر و توی اون جا مشعلم رو فروزان میکنم و خاکسترش رو میریزم توی کاسه ی سفید دستشویی . به ساعتم نگاه میکنم و پیش خودم میگم ا"اگه بیست دقیقه زودتر جنبیده بودم همون طوری میشد که هم اون میخواست هم من....حالا باید نبینمش و وای سم همین جا تا هشت و ربع بشه و تا هشت و ربع چند تا سیگار میشه کشید؟ ....اگر حساب کنیم میشه .....هووووم.... خب..." میبینم نه حوصله ی ایستادن رو ندارم و جون ایستادن رو هم ندارم پس میرم بیرون و به نوای ربنایی که شجریان هم نیست گوش میسپارم و منظرم تا اذان شه و مشعلم رو راحت بفروزانم که در رو باز میکنند و میریم تو . تماشاچی ها دو دسته بودند عده ای که آمده بودند کار یعقوبی را ببینند و عده ای هم مثل من آمده بودند تا کار ایوب آقاخانی را ببینند....بوی کالباسی که لای نان تست ها بود در فضا چره میزد و به همراهش بوی سیر....محمدچرمشیر-پانته آ بهرام دو نفری بودند که چهارسو رفتند و واروژ کریم مسیحی و میس شانزه لیزه هم از تنانی بودند که به  سایه رفتند. خب برای من تئاتر همیشه از لحظه ی توی صف ایستادن شروع میشود و لذت اولیه اش هنگامی است که بروشور را دستم میدهند.بروشور (مرثیه ای برای یک سبک وزن) از کف دست هم کوچک تر است.رویش کاریکاتوریست که نشان میدهد مردی که کوکش میکنند (پشتش مثل اسباب بازی علامت پیچ کوکی دارد) توی رینگ بوکس ایستاده و بالای سرش هاله ی زردی چرخ میزند.روی بروشور نوشته :"   کمدی: مرثیه ای برای یک سبک وزن" نویسنده و کارگردان :ایوب آقاخانی......صفحه ی بعد....بازیگران (به ترتیب ورود به صحنه ) هدایت هاشمی/نگارعابدی/افشین هاشمی/خسرو احمدی.....زیر نام بازیگران جمله ی بسی جالبی نوشته شده (هرگونه تشابه و تقارن آدم های نمایش با اشخاص حقیقی کاملا تصادفی است ) خب تا همین جا اگر از آی کیو ی خود استفاده میکردم متوجه میشدم که منظور چیست . برخلاف نقدی که در سایت ایران تئاتر خواندم به نظرم  این کار اهمین ساختار داستانی را کاهش که نداده هیچ افزایش  هم داده و آن هم استفاده از تکنیک روایت داستان و خلاقیت و شیوه ی روند نمایش بود در ضمن در ایران تئاتر خواندم که این کار کمتر به مولفه ها و کارویژه های درام پایبندست.تو گویی منتقد این نمایش همچنان الگوهایش را با ارسطو چک میکند و چیزی از مفهوم ساختار نمیداند و مولفه را نمیتواند درست تعریف کند و به کل از درام ها و اجراهای روز به دور است طفلک.اتفاقا به عقیده ی بنده مولفه ها و همه ی عناصر درام در نمایش به درستی و در جای خود و در ضمن با توجه به مضمون نمایش با میزانسن های دقیق چیده شده بودند و بنده نفهمیدم که چرا منتقد ایران تئاتر کمدی بودن این نمایش را (تنزل) دانسته....! در صورتی که چند خط بعد کلی ازش تعریف کرده !...مرثیه ای برای یک سبک وزن به عقیده ی من هجونامه ی مودبانه ایست در مورد مسائلی که هم میتوانیم استعاره از مسائل روز بدانیمش هم نه و همین نقطه ی قوت کار است .فانتزی بودن بعضی میزانسن ها را خیلی دوست داشتم و زبان نمایش را هم. اما -شاید- به کار گیری و استفاده از این نوع دیالوگ نویسی بعضی جاها مخاطب را گیج و پرت از درون مایه میکرد و البته به نظرم موضوع کار به اندازه ی کافی حرف داشت تا ما انتظار پرداخت بیشتری نداشته باشیم برای همین بعضی جاها مخاطب عقده هایش را خالی کرده و تشویق هایی سر میدهد ...و خنده هایی میکند که وقتی فکر میکنم میبینم بیشتر میبایست گریه میبود تا خنده. کمدی موقعیت نام مناسبی است که بتوانیم بچسبانیم روی کار.برخلاف نظر منتقد ایران تئاتر طراحی صحنه را دوست نداشتم و به نظرم  میشد خیلی خیلی بهتر از این باشد...به هر حال از دیدن این نمایش لذت بردم بی تردید اما دیدنش را چونان شکار روباه پیشنهاد نمیکنم مگر برای دیدن جسارت کار کارگردان بخواهید به سایه ی تئاتر شهر سری بزنید.

 متاسفم که مخاطبان عزیز دشواری خواندن پدرو پارامو را نتوانستن با شیرینی تکه تکه هایش بر خود هموار کنند و نظری نگذاشتند جز عده ای....پس من هم که امشب تکه تکه شدن پدرو پارامو را خواندم و دیدم به نوشتن در باره اش نمیپردازم و برای کسانی که کنجکاوند واحیانا کتاب را دارند و سر درنیاوردند میخواهم برای رفع گیجی به چهار صفه ی آخر کتاب که به صورت خطی رمان را در چهار صفحه نوشته رجوع کنند.

***

میس شانزه لیزه که از شدت سرما خودش را نزدیک شومینه ی اتاق زیر شیروانی کرده بود جرعه ی آخر چتول را سرکشید و به پنجره ی بالای رسرش که شیب داشت نگاه کرد که دارد از برف پوشیده میشود . خودش را توی پتو پیچیده بود و فکرش همچنان مشغول بود .خیلی فرصت نداشت . باید میجنبید اگر بیست دقیقه دیر میکرد کار از کار گذشته بود.نگاه خسته اش را انداخت به پاراوان چوب کاری شده ای که بین حمام و اتاق عین آکاردئون باز بود ...رویش پر از لباس های مخملی بود که از توی کتاب مرشد و مارگاریتا قسمتی که نمایش  کش رفته بود و شیطان تا آن روز نفهمید لباس ها را چه کسی برداشته و زده به چاک !....میس شانزه لیزه به ساعت شنی نگاه کرد که شن هایش همین جور ناجوانمردانه میریخت....پاهایش یخ زده بود.بلند شد و لرز لرزان رفت پشت پاراوان و لباس مخمل مشکی اش را تن کرد و پوست روباه را هم دور گردنش پیچاند.همین جور که حاضر میشد نگاه کرد و دید کالسکه همچنان پایین کلبه خرابه ایستاده است....چکمه های ورنی اش را پوشید و به رنگ مثل گچش پودر زد و بسنده کرد به رژ لب زرشکی رنگی که چشمهای درشتش را وغ ده تر نشان میداد و رنگش را پریده تر....پالتوی کهنه اش را پوشید و چتر ش را برداشت و رفت بیرون.نوک دماغش از سوزش سرما قرمز شده بود و ها که میکرد ها توی فضا بخار منجمدی میشد و میریخت زمین عین برف...نشست توی کالسکه.کالسکه چی میدانست کجا باید برود .....به مقصد که رسیدند بوی نا همه جا را برداشته بود و برف ها شل سیاهی بودند که توی جوی ها فرو رفته بودند.پیاده شد. ساختمان مثل قلعه ی مخوفی جلوش بود . کلون در را زد. پیشخدمتی در را باز کرد.تعظیم کرد و گفت :"

"خیله وقته منتظرتونن خانم" 

میس شانزه لیزه پالتوش را داد دست مرد و مردد بین رفتن و نرفتن این پا آن پا کرد.روباهی که دور گردنش بود دم گوشش نجوا کنان گفت :" من باهاتم تو نترس برو تو "

میس شانزه لیزه در را باز کرد.همه جا شمع روی پیانو بود و آسالیری پشت پیانو نشسته بود. ...  

میس شانزه لیزه :" اومدم بهت بگم من به امادئوس خیانت نمیکنم دست از سرم بردار"

-نمیدونم چرا اما امشب چقدر هوس کردم فیلم آمادئوس را برای بار چندم ببینم و خاطره ی پیانو زدن ها رو برای خودم روشن کنم-


 
comment نظرات ()
 
 
پدرو پارامو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

 *

با توجه به اینکه هر بار  که در مورد کتابی  یا فیلمی در این جا نظراتم رو هویدا کردم دوستانی آمده اند و پیشنهاد دادند که :" کاش از قبل میگفتی ...." فکر کردم این بار به جای بذله گویی یا مدیحه سرایی در رثای خودم و این زندگی بیایم و از کتابی که دست گرفته ام تا بخوانمش برایتان بگویم و اینکه هنوز در شرف اتمامش نیستم و بهتر دیدم بیایم این جا هم بگویم تا اگر کسی خواست در پست بعدی نظری بدهد ....اگر خواست کتاب را بخواند و این بار به جای نظرات کمی خودمانی برویم سراغ نظرات کمکی علمی تر و ادبی تر ....برای همین اعلام میکنم که دست گرفته ام (پدرو پارامو) اثر خوان رولفو را خواندن و ممنونم میثم عزیز... برای اینکه هر چه بیشتر میخوانمش بیشتر میفهمم که چرا به من توصیه کردی قبل از بازنویسی کار آخرم بخوانمش .جریان سیال ذهن و جادوی نویسندگی رولفو را میبینم ...هر صفحه که جلو میروم و حلاوت جملات با شکوه  را میچشم و مز مزه میکنم بیشتر میفهمم که عددی نیستم و کلا بیشتر میفهمم که چقدر ذهنیت ما با نویسنده های خارج این مرزها تفاوت دارد.البته قصد ارزش گذاری ندارم....اما خب...از خواندش شگفت زده شدم و به دوستانی که میخواهند در مورد پست بعدی و رمان کوتاه پدرو پارامو در نظرات شریک شوند پیشنهاد میکنم بروند...بخرند و خوب بخوانندش.برای اینکه تعلیق ایجاد کنم و به هیجان هایتان دامن بزنم...تکه هایی از کتاب را که به نظر شخص شخیص خودم جالب آمده (تا حالا ) این جا مینگارم .....

مقدمه : خوان رولفو :" من در آثارم نمیخواهم با زبان نوشتن حرف بزنم بلکه میخواهم با زبان گفتن  بنویسم.زندگی آثارم نیز در زبان است و ضرباهنگ این زبان همان ضرباهنگ زندگی است که سعی کرده ام گام به گام با آن حرکت کنم. "

از کتاب:

" می گویند سر بالایی و سرازیری جاده بستگی به آمدن یا رفتن دارد. "

"میگن وقتی کسی توی کومالا میمیره پاش که به جهنم برسه برمیگرده پتوش رو ببره."

" شاید این بازتاب صدایی بوده که این جا زندونی شده .مدت ها پیش توریبیو آلدرتو (رو) تو(ی) این اتاق حلق آویز کردن .بعد در روقفل کردن و گذاشتن تنش بخشکه تا هیچ وقت آرامش پیدا نکنه .نمیدونم تو چطور وارد این اتاق شدی.اون هم وقتی که هیچ کلیدی به این در نمیخوره(؟)."

"- صبح به این زودی کجا میرین پدر ؟ کی داره میمیره پدر ؟کسی مرده پدر ؟

-- میخواست به آن ها بگوید:" من مردم . جنازه منم." اما فقط لبخند زد.""

تا این جای قضیه با رمانی رو به رو هستم که ترتیب زمانی در آن وجود ندارد و ظاهرا عامدانه به هم ریخته شدنش هم دلیل دارد و آن هم شگرد نویسنده ی چیره دستش است و اما دلیل دیگر این که نا خود آگاه تو را با فضایی وهم گونه در بیداری و خواب...فضایی که هذیانی و مالیخولیایی است درگیر میکند...و قسمتهای بسیاری از این کتاب من را شدیدا یاد (بوف کور) انداخت.خدا رحمتش کناد صادق خان هدایت را....هر روز بیشتر میفهمم که او چقدر از قواره ی ما بزرگتر بود و هنوز خیلی ها در حدی نیستنند که بشناسندش و بفهمندش و از هدایت بسنده کرده اند به بوف کور و هیچ کس وق وق صاحاب و یا علویه خانم و الباقی را نخوانده...چقدر آزارش دادند بیچاره را...بگذریم.در مورد پدرو پارامو بی شک میشود ساعت ها نقد-تحلیل-حرف و حدیث به میان آورد و سخن گفت اما تا این جای قضیه تنها اکتفا میکنم به پیشنهادم بابت خواندن رمان البته نه برای کسانی که با این سبک کارها کنار نمیآیند.

** میکائیل شهرستانی عزیز مدتی به دلایلی دور بود از صحنه و خوشحالم که در رادیو ساعت  نه و نیم کارگردانی کارش را میشنوم.(گرچه او را بیشتر در زمینه ی بازیگری در رادیو و تئاتر دوست دارم و جایش را بهتر میدانم....)

*** کار محمد یعقوبی(خشکسالی و دروغ ) و همین طور کار ایوب آقاخانی به نام (مرثیه ای برای یک سبک وزن) جزو برنامه های من است .امیدوارم جانی در بدن باشد تا به دیدنشان برم.

آخرین باری که تئاتر شهر بودم کی بود ؟دقیقا یادم نیست....کار که تمام شد مثل همیشه رفتم پشت صحنه و دیر تر بیرون آمدم...تنها بودم و ماشین را در یکی از فرعی های منتهی به ولیعصر رو به روی عمارت تئاتر شهر گذاشته بودم...یادم هست که هیچ وقت آن جا این قدر تاریک و ساکت و خلوت نبود....و من مجبور بودم تنهایی از کوچه ی بن بستی عبور کنم و تنها ماشین پارک شده در آن جا را سوار شوم و گاز بدهم تا به خانه برسم....خوب یادم هست که وقتی سرم را بالا گرفتم تا تسلطم بر اطراف زیاد شود و دندان هایم را محکم روی هم میسابیدم ناگهان بوی علفی به مشامم خورد که بسی تابلو بود.(البته برای اینکه سوئ تفاهم نشود مجبورم به چاخان بگویم همون علفی که بزی میخوره را منظور است )خلاصه همین طور که فرعی تاریک را میگذشتم و بوی علف زیاد تر میشد...پچ پچه و خنده های ریزی را شنیدم که پشت سرم وز وز کنان به من نزدیک میشد....هفت هشت نفری از کارگرهای ساختمانی بودند که مشغول استراحت بودند و البته تفریحشان هم همان بود که گفتم و پشت سرم میامدند و خوب یادم هست که یکیشان یک هو گفت :" زین کن بریم شمال نترس ما بیخطریم " خوب بود که تاریک بود ...خنده ام گرفت.گام هایم را سرعت دادم و زدم دنده ٣ و بعد دنده چهار دو تا پا داشتم دو تا دیگر قرض کرده و در همین حین سوییچ ماشین را بیرون آوردم و پریدم توی ماشین . درها را از تو قفل کردم.همان موقع موبایلم زنگش به صدا در آمد و یکی از رفقای دستیارکارگردان گفت این وقت شب تنها کجا رفتی میومدم باهات....به هر حال خطر رفع شده بود و ماشین را روشن کردم و سریع از کوچه آمدم بیرون و مشعلم را فروزان کردم.با این حال دلم میخواست بدانم اگر راه طولانی تر بود چه داستان هایی از زبان این زحمتکشان میشنیدم....کاش میشد به جای هر بار تئاتر شهر رفتن و خون دل خوردن از دیدن مترویی که مثل دهن اژدها جلو عمارت باز شده و آدم هایی که جولانگاهشان شده چهارراه ولیعصر و پارک کنار دستش... با محیط امن تر و فرهنگی تری رو به رو بودیم.افسوس.دوست داشتم داستان میس شانزه لیزه ای جالبی تعریف کنم اما پستم طولانی شد و میگذارمش برای بعد.


 
comment نظرات ()
 
 
تنور گرم ........ برای شما
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

دیشب وقتی بارون طهرون رو نم نمک خیس میکرد و خدا داشت قطره ها رو غربال میکرد و ابرها رو میچلوند...توی بالکن سیگار میکشیدم و خشمگین بودم از اینکه چرا کارت اینترنتم تموم شد و از اوضاع پیش اومده توی بلاگم هیچ خبر ندارم.اولش یک ایمیل دریافت کرده بودم. بلاگفا بهم دسته گل و کارت تبریک داده بود که "ای ول که اومدی توی محیط ما و...."و از اون جا که اشتباه کردم- یا شاید هم نه - و آدرس این جا رو به یکی دو نفر (آشنا) دادم که از قضا آشناییت منجر به دوستی نشد و حسادت دامن قضیه رو گرفت...گمان کردم ...کسی خواسته شوخی لزجی با من بکنه و از شدت حرص فیلتر سیگار رو میجوییدم و تصویر های یکی یکی شون رو جر واجر میکردم و با شمشیرم به دو نصف تقسیمشوم میکردم..."چرا باید بلاگی باز شه....مشابه نام بلاگ من....و توش چیزایی نوشته بشه که من ازش بی خبرم و از دستم برنمیاد کاری کنم؟....فکر این ها رو نکرد....که توش اراجیف بنویسند و توی این اوضاع زبر و نخراشیده بیان یخیه ی من بدبخت رو بگیرن؟.....چرا؟..." فیلتر سیگار رو شاید قورت  دادم و بعد ناخون هامو جوییدم و بعد انگشت هامو خوردم و وقتی از خواب بیدار شدم خیس عرق بودم و گلوم درد میکرد و حس میکردم توی یه تابوت خوابیدم و کسی دنبالم نیست.

باید یه اعترافی بکنم.چرا من این جا (هستم ) ؟ چی شد که من این جا پیدا شدم ؟....

اینی که دارم میگم عین واقعیته و نه از روی ریا و نه برای معرکه گیری و زنجیر پاره کنی ...یکی از روزای آخر اردی بهشت ماه دو سال پیش بود که پیش خودم فکر کردم من میخوام خودم رو محک بزنم ببینم(میتونم ) بنویسم.برام مخاطب مهم بود . میخواستم تمرین کنم تا بتونم کتک بخورم . چون هنوز خیلی ها نمیدونن مولف کتک خوره. اون روزها توی وضعیت بد روانی بودم (تو بکو کی نبودی؟) و فکر کردم به جای اینکه بیام مثلا یه سایت بزنم بیام مصاحبه هام رو...داستان های بد و خوبم رو شعرهام رو و نقاشی هام رو بذارم...به جای اینکه بیام واسه خودم دمبل و دمبکی باز کنم و ادای حرفه ای شدن و یا در راه حرفه ای شدن رو در بیارم بیام برم توی پوست (میس شانزه لیزه)....و چرا اسم این جا رو گذاشتم (جزیره در کهکشان ) چون فکر کردم ...این من تنهام و من همیشه بی کس که میون این همه آدم ذهنم رو هیچ کس نمیتونه درک کنه....و فکر میکردم خیلی جزیره ای هستم در کهکشان اطرافم. الانم نمیگم که نه  نیستم. به خدا که به خودش اعتقاد دارم وقتی اومدم بلاگ بسازم زنبیل دریوزگیمو برداشتم و دنبال یه چیکه محبت در اکثر بلاگ هایی که به تئاتر و سینما و ادبیات و هنر وصل بودند سرمو تو میکردم و تخ تخ کامنتی میگذاشتم تا بلکه روزی شاید مخاطبی داشته باشم....سنگ واقعا بر دل نهادم که تونستم چند نفری رو دور خودم جمع کنم....چند نفری که سرشون به تنشون بیرزه و باقی رو با گیوتین سر زدم....حذف کردمشون....رفتن توی لیست بد ها.....وقتی امروز کارت اینترنت رو خریدم و به زور وارد بلاگی شدم که دیدم برام ساختید از اینکه به کردار دود اومدم سه چهار جمله ته پست قبلیم اضافه کردم پشیمون شدم. و تو یی که برای من نوشتی از استبدادی از نوع عاطفه-علی جان - فکر نکردی که من قاصرم از جواب این همه محبت و وقتی برام گذاشتی ؟.... و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم برای کامنت گذار حسودی تو دهنی فرستادی ....فکر نکردی من چطور باید از تو تشکر کنم....یا تو داروگ....داروگ عزیز من رو به خاطر عجول بودنم ببخش و بخاطر اینکه فکر کردی شاید چشم در بیاورم و دل قرص نبودی از من....چرا؟....واقعا من عاطفی بودن خودم رو ثابت نکردم ....مثلا در نبود و غیبت دوست عزیزم (دهلچی) که به غایت طناز قهار و موسیقی شناس درست و حسابیی باید میبود...بی اینکه حتی بدونم اسمش چیه توی هر دری و هر شهر و سایت و دیاری سرک کشیدم و از شجریانی ها و باقی بد نویسندگانشان که بی اینکه بدونند دهل چی کیه لینکش کردند نپرسیدم که ازش خبری ندارید؟ از سهند سلطان دوست و الباقی....حتما که نباید جیغ زد....و در کامنت عمومی گریه کرد...یا تو ای خود ضایع کنی نوشتاری....دست دوستی ات را از قبل ترها فشردم به خاطر نوشته هایت که به نظرم شیرینی خاصی داشت و از کامنت هات توی از پشت یک سوم پیدات کردم و دنبالت کردم و دیدم تو بر خلاف اون و دیگرانی مثل اونی....مخاطبت رو میشناسی.....دیدم منو خوندی...بهم نخندیدی...به فانتزی بچه گانه ی ذهنم....داروگ عزیز تئاتری که ازش گفتی خیلی به دلم چسبید و عکسی که گذاشتی و همه ی انگیزه ای که داشتی برای این کار....دوباره علی جان...قالیچه ی پرنده ات...فضای سیندرلایی و فانتزیی که نوشته بودی بد جوری ته نشین شد توی ذهنم...معرکه گیری در پاریس....یا شعر علی به خصوص جایی که برای خریدن فیلم بنده دچار جنون ادواری شده و ....خیلی خنده ام رو در اوردی....کافه هفت-حسین مزارعی-عکس سالوادور دالیی که گذاشتی رو خیلی دوست داشتم و شعری که زیرش بود.....خیلی خوب بود خیلی.....علی کازابلانکا....ای قربان آن گل هایی که فرستادی من یک گلخانه این بغل تعبیه خواهم کرد......و تو ای دختر جون من...ای آپتیمیست عزیز اول ا ز همه بگو ماجرای استفاده ی طولانی مدت تو از بتادین چیه ؟....که خیلی فکری شدم.....چرا این همه من رو خشمگین و داس به دست تصور کردید؟....البته خب من همین جا باید بگم هیچ مسئولیتی در قبال نوشته هایی که در این سایت-بلاگ میشه ندارم....امیدوارم بدونید توی موقعیت حساسی هستیم و گور بابای همه ...حاضرم رنگی نباشم اما این جا باشم و حتی اسمش رو نیارم حتی اگه نظرم اونه....از شما هم خواهش میکنم شکر توی آتیش بعضی ها نریزید که خودمون هیزمش میشیم و خاکستر.یکی - دو تا نوشته بود که نفهمیدم نوشته های کیه؟....بعضی ها قهرن؟...بعضی ها نیستن. کوهیار از دست تو خیلی پکرم....یا از ویلت انتظاری ندارم واقعا....یا .....خانم بهاره رهنمای عزیز ممنون بابت نظرهایی که میدید و فقط خودمون میخونیمش و خیلی خوب میدونم گرفتارید...الهام پاوه نژاد عزیز و ترانه جان...ترانه ؟ اس . ام . اسم رو به دستت رسوندند؟.....یک بعد از ظهر دیگه خیلی بعد از ظهری یک خودی به ما بنما.....مریم سپهری هنوز تهرانی جان من؟....بستنی جان از گلت ممنون...آب نشی در حرارت اشتباه ها و به امید اینکه بنویسی اما نه از چیزهایی که بیایند و یخه مخه ات ر و بگیرند....ای تا بینهایت دور- بهنامترین...گذاشتمت برای این آخر تا سلامم رو پارادوکسیکال در این انتها آغاز کنم.سلام.سلام بر همه ی شما که این قدر من رو خوشحال کردید.منن اگر میدونستم که قراره با همچین حماقتی این قدر رفیق و دوست مهربون که با نوشتن - که سخت ترین کار دنیاست - برام هدیه ای در قالب بلاگ زرورق پیچی کنند  زود تر این کار رو میکردم....اصلا دست راستم رو هم میتیغوندم....اما

امیدوارم این تلخی من به کسی سرایت نکنه و موجب زهرمار شدن سفر کسی نشه...موجب سوئ تفاهم ها نشه...میدونم نثر این پستم یک دست نیست اما بیخیالش یک بار هم این جوری خوش است. من با همه ی این دلبستگی ها (دل قرص) شدم  و از اینکه چند خط آخر پست قبلیم احوال کسانی رو خلط کرد پوزش میطلبم....حالا میفهمم که بلاگ داشتن اون سنگی نیست که بندازم بغلم تا باز شه...حالا میبینم که مجازی بودن چه اعتباری داره و باور بکنید .تک تکتون که دل من مثل پوست پیاز نازکه و همتون رو دوست دارم و اگه کسی میاد این جا میخواد حسودیش رو فرافکنی کنه بذارید حرف بزنه خودم خفه اش میکنم...اون عربده آوردن ها برای من اولین ها نیست...که توی زندگی از این دست بانگ ها و وصله هایی که نچسبیده به شخصیتم کم نشنیدم.بگذارید اون عربده کشی کنه .جواب ابلهان خاموشیست .... باور بکن من تنور سرد نیستم تو گندم شو با آب و آرد یکی شو به من بچسب تا بهترین نان این آبادی...این جزیره شوی و طعم نوشته ات بگذار زیر دندان هایمان مزمزه شود و تا ابد زیر زبانمان (طعم تو )بماند...من تنور گرمم...مثل آذر....و بدان که خوب میدانم که هر چه از دوست رسد نیکوست و خوب تر میدانم که دوستان وفادار بهتر از خویشانند...من این جا اتاقی دارم....اکثر وقت ها میخوانم و کمتر مینویسم....چون تازه تازه فهمیدم نه نوشتن کار سختی است...سخت ترین کارها و نه هر .....شعری نوشتن......نه هر دزدیی.....من مجله ها را توی مستراح میخوانم و جدول ها را آن جا حل میکنم...همه ی هستی من وب لاگ جزیره در کهکشانی است که تو را در لینکدونی و کامنت دونی بغل   تکرار کنان به سحرهای خوب میرساند....من ....هنوز از اینکه زنبیل دریوزگی بردارم و این ور و آور سرک بکشم شرم نمیکنم....شاید بگویی پیش خودت که (آدم گدا - این همه ادا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) اما من شرمم نیست اگر بخوام بگویم که همیشه شکننده بوده ام و از داشتن محبت واقعی بی بهره....دست تک تک تمام کسانی که وقت گذاشتند- من رو آدم حساب کردند- میبوسم و همه شون رو دوست دارم. فقط خواهش میکنم...کامنت دونی آن جا را ببنیدید تا از دردسرهای بعدی جلوگیری بشود.......میخواستم در مورد (پدرو پارامو ) بنویسم و از (م) تشکر کنم و کلی از محسنات (حذف) کردن در نوشتن برای همه بالای منبر بروم که خوشبختانه نشد.

هی تو....من این جا مهره ی مار ندارم.....من این جا دل صافی دارم که هم دل هایم رو پیدا کردم و قنات زدیم توی دل های هم و تو راه به جایی نداری...اسفند دود میکنم این جا و میگم:" بترکه چشم حسود-شنبه زا- یکشنبه زا- دوشنبه زا- سه شنبه زا- چهار شنبه زا- پنج شنبه زا- جمعه زا"

اگر اسمی از قلم افتاد بگذارید به پای گیجی و هیجانی بودنم. .... من تنور گرمم.


 
comment نظرات ()
 
 
آقای دکتر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦
 

میس شانزه لیزه بعد از اینکه دفترچه ی جادویی اش رو از توی چمدون کهنه و قدیمی اش در آورد و بازش کرد دید یک سری آدم که نقاشیشون کرده بود -و برای هر کدوم یک اسمی  گذاشته بود- دارن بهش فحش میدن و پشتشون رو کردن بهش....یکی توی دستش گله...اون یکی یه سبد نارنگی دستشه...اون یکی گری کوپر رو گرفته انداخته زیر پاش...اون دیگری.....و دیگری.....میس شانزه لیزه داد زد...های....بچه ها تو رو خدا یه دقیقه روی ماهتون رو به من کنید...یک لحظه...الو....بابا....یه نفر از اون ور داد زد...هی لوس نازک نارنجی ترسو ای قورباغه...دیگری گفت :آخه چرا؟....اون یکی گفت:"باهات قهرم"....میس فهمید که داستانی که دیشب برای آدم های داستانش تعریف کرده همه رو ریخته به هم....اشکاش ریخت توی دفترچه ی جادیی...آخه میس بد جوری بهشون عادت کرده بود.....بد جوری بهشون فکر میکرد....دید نارنگی/مزارعی/داروگ/فرزام/آپتیمیست/کوهیار/علیرضا/علی/لی لی/نادی/علی ها و ....همه رفتن دنبال چترهاشون...آخه بارون اشک میس شانزه لیزه بند نمیاومد.....یه نفر داد زد :"بسه دیگه سرما میخوریم....این چه وضعیه؟.....خون چکوندی توی دفترچه خاطراتت بست نیس.... ما چه گناهی کردیم؟حالا هم بارون".....میس یه عطسه ی اساسی کرد... عطسه ای که عینهو طوفان سونامی همه ی بچه هایی که این کنار لینکند(بیشتر منظورم اونایی که کامنت دیروز رو گذاشتن)پروند بیرون.....میس توری که دور موهاش بسته بود رو سریع باز کرد وانداخت روی سر و گول بچه ها :" بابا گوش کنید یه دقیقه....من معذرت میخوام ..."

آخه کسی واقعا نمیدونست میس شانزه لیزه توی چه شرایط مارپیچی گیر کرده بود ...شاید خود شرلوک هولمز هم توش میموند و برخس هم نمیتوست شبیهش رو بنویسه...گاهی یه حمله هایی میاد سراغ میس که اگه اون کار رو نکنه وحشی میشه...خیس خالی از عرق....انگار شیاطین بهش حمله کردن....نمیخواست خودش رو سر به نیست کنه....ناهنجاری کرده بود...خودش هم به دکتره گفت.

دکتر:" آخه چرا...دختر به این خوبی...ماهی....خوشگلی ! "

میس :" چون که......"

دکتر:" خوب....بازم بگو.....بذار در رو ببندم.....چه  جالب....هیچ میدونستی تو عین دوست دختر منی؟!"

میس نگاهی به حلقه ی دور انگشت دکتر انداخت و خندید و آب بینی اش رو با لا کشید و اشکهاش رو پاک کرد و خند خندان و اشک ریزان توامان گفت :"بله؟"

دکتر:" به خدا...یه دوست/دختر داشتم...البته از اون فکرا نکنیها....شکل تو بود....میخوای ببرمت پیشش؟"

میس:" بله ؟...که چی؟...نه مرسی....بگین بیان دستم رو ..."

دکتر:" ای خدا ...آخه اونم اوضاع و احوالش عین تو بود.....منتها اون ٣٣ سالشه"

میس:" دستم...دکتر"

دکتر که با بتادین و این ها داشت پانسمانی به عظمت ساندویچی برای دیو روی دست میس میبست و هی باند میپیچید....گفت :" ببین میخوای شب نگهت دارم؟"

میس :" میشه سیگار کشید ؟"

دکتر:" آره هم حرف میزنیم هم یه استراحتی میکنی؟...هان میخوای بگم فشارت خیلی پایینه..؟.میدونی من چه روزایی میام این جا ...؟تلفنم هم اینه.."

....و.......

بچه ها...من زبون تلخی دارم .اما زبون تشکر ندارم...تک تکتون رو دوست دارم و چون الان ای دی اس ال ندارم و سرعتم پایینه شاید کند پیش برم....اما از همه متشکرم و زود اومدم یه پست بذارم فقط برای خالی نبودن عریضه. به همتون سر میزنم.

************

************

**********

سلام

شنیدم کسی به نام (برای جزیره در کهکشان )اومده توی بلاگفا بلاگ باز کرده....این وبلاگ فقط همین یکدونه است ولاغیر...و اگر بنده بفهمم کسی قصد شوخی داره خودم با چنگولام چشمامشو در میارم.

 

میس وحشی.


 
comment نظرات ()
 
 
جارو + حماقت من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
 

میس شانزه لیزه چمدان را وسط اتاق گذاشت و شروع کرد بستن وسایلش....هر چه بود و نبود را در آن ریخت و آماده ی هجرت کوتاه مدتی شد...تا بلکه در این هجرت کوتاه مدت بتواند رمان آخر را آن طور که باید و شاید ماشین کند و به قول و نصیحت دوستش عمل کرده قسمت هایی را حذف کرده و قسمت هایی را اضافه کناد.....زنگ زد کالسکه چی محل که حکم همان آژانس های امروزی را داشت....کالسکی چی آمد....چمدان میس را گرفت و توی کالسکه گذاشت و راهی شد....

این جانب به تمام کسانی که خداحافظ گاری کوپر را نخوانده اند توصیه میکند کتاب را گرفته بخوانند و اگر از اواسط کتاب به بعد خیلی خیلی از کتاب لذت بردند موسیقی فیلم

مرثیه ای برای یک رویا را هم ضمیمه ی آن کنند تا بهشان خوش بگذرد.

به محل مورد نظر که رسیدند...کالسکه چی با آن کلاه سیلندری اش پیاده شد و در را باز کرد و دست میس را گرفت...میس چند سکه در دست وی نهاد...کالسکه چی کلاه را کمی برد عقب و در نور چراغ نفتی چهره ی شیطان برق نهاد.میس یک سیلی خواباند توی گوش شیطان.:"  چرا دست از سر مردم برنمیداری؟"

شیطان :" فوتت کنم بیفتی"

میس شانزه لیزه:" عددی نیستی"

شیطان :" تو مارگاریتایی؟"

میس اشنزه لیزه:" نه مردک ...اشتباه گرفتی....چمدون رو بردار ببینم یالا کار دارم..."

ش:" کجا ؟...باید بیای مجلس رقص...."

میس شانزه لیزه که زحمتکش- رفتگر- ی را دید که جارو به دست دارد  گوشه ی خیابان  سنگفرش را جارو میکند ....شنلش را تکان داد...پرید و جارو را از دست وی ربود و فوتی کرد به جارو ...نشست روی جارو و در حضور کالسکه چی و زحمتکش پر زد به آسمان و چشمکی نثار کالسکه چی کرد.

********************************

از بیمارستان میام....ظرفیتم همین قدره...دیوانه ام....فحش خوردم....تیغ رو برداشتم از مچ دست تا ارنج خط خطی کردم...خون ریزی به قدری شدید بود که مجبور شدم به ابوی بگم.رفتم بیمارستان....دکتره با هام حرف میزد که اینا نا هنجاریه....و پانسمانم کرد...پیشش گریه کردم...دکتره هم زد زیر گریه .گفتم چی شد:گفت:" تو عین عشق سابق منی...منو گذاشت و رفت....کپیشی....بعد دو تایی هم خندیدیم هم گریه کردیم....اومدم خونه...قرص خوردم بخوابم....کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم نگرانم شد....تا الان داشت با موبایلش به من فحش میاد که چقدر اخمقم که خودم ر و   دوست ندارم...گفت هر وقت حالت بد شد زنگ بزن به من ...من خودم رو میرسونم بهت ...بگیر منو بزن نه خودتو...نمیدونم چقدر حرفش راست بود اما بد جور به دلم نشست...بچه ها...دوست های خوبم....علی جان   .نارنگی...حسین جان ...و ...همه تون رو برم جایی...دعا کنید حالم خوب باشه تا بتونم ادامه بدم...البته که مینویسم....فیلم میبینمو کتاب مبخونم....و ...اما هجرتم بس سختو دشوار شده این بار.

 

 

دعا کنید.

 

 

 

اضافه شدخوندم...توان ندارم ÷اسخ بدم....فردا باید 

 


 
comment نظرات ()
 
 
زن ستوان فرانسوی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢
 

پرولوگ :

همین جوری که از فرط کنجکاوی و فضولی سر خم کرده بودم ببینم فیلم های جدیدی که پهن زمین شدن چیه...احساس کردم کسی از پشت سر سعی میکنه کیفم رو بدزده...پس بدون اینکه نگاهش کنم کیف رو از بندش از روی شونه -طی حرکت مارپیچ -چرخوندم دور مچ دستم و بی اینکه به پشت سرم توجهی کنم...در میان ازدحام عشق فیلم های  میدان شهر...چشمم رو چرخوندم روی اسم و عکس فیلم ها....پسره یه دسته سی تایی جدا کرد داد دستم...همین طور که خم بودم و داشتم فیلم ها رو یکی یکی رد میکردم احساس کردم شخصی که پشت سرمه به دزدین کیف علاقه ای نداره بلکه اصولا به (پشت) علاقه داره و در اون روز روشن شرم رو قورت داده و بی حیایی رو قی کرده...بنابراین طبق روال همیشگی که اکثر دوستان میدونن به هیچ وجه با جیغ و داد مرسوم قضیه رو فیصله ندادم بلکه همون طور که فیلم ها رو میدیدم اتفاقی فیلم ( زن ستوان فرانسوی ) رو دست یاره دادم و گفتم :" بیا این بقیه فیلم هات رو بگیر...." پسره گفت:" فقط همون یکی رو برداشتین ؟"...کیفم رو  درسته دادم دسته پسره و گفتم :" حالا این کیفم رو هم  بگیر"...پرسید :" چرا؟"...همون لحظه روی پاشنه ی پا چرخیدم و و همه ی نیرو و انرژی خود رو جمع کرده توی کف دستم و به محض چرخیدن یک سیلی آب دار چسبودنم بنا گوش یارو که ناغافل دست کمی از سن پدرم  نداشت....طرف وا رفت و من قبل از اینکه واکنشی نشون بده گفتم :" چخه وگرنه اون ور خیابون میدمت دست آجانا....د چخه"....طرف گردنشو جلو آورد واومد حمله ور شه که باقی عشق فیلم ها جلوش رو گرفتند.با خونسردی تمام کیفم رو از پسره گرفتم...١٠٠٠ تومن از توش درآوردم و فیلمی که اصلا نمیدونستم چی هست رو گذاشتم توی کیف و برگشتم که برم که با امواج سوت و ای ول بابا های اهالی میدان مواجه شده و از ترس اینکه کسی دنبالم نکنه دربست گرفته راهی خونه شدم. توی ماشین فیلم رو در آوردم و دیدم ای بابا چه عجب یه بار هم شانس به ما رو آورد...خانم مریل و آقای جرمی توی این فیلم حضور دارند....نفس عمیقی کشیدم و سیگارم رو برافروختم زیرا دقیقا در همان لحظه بانگ آزاد باش و صدای اذان در کوچه ها فضا را پر کرده بود و راحت تر میشد دود را از ریه بیرون فرستاد....بعد به کف دست راستم نگاه کردم که کشیده زده بودم....خنده ام گرفت ...حقش بود!....طبق معمول حدود ساعت ٣ نیمه شب فیلم رو گذاشتم توی لپ تاپ و به محض  دیدن اولین پلان فیلم ...دکمه ی پوز رو زدم و پریدم آشپزخونه و یه قهوه برای خودم درست کردم....یه بیسکوییتم کنارش گذاشتم....بعد رفتم با آب خنک صورتم رو شستم و پنکه اتاق رو زدم -زیرا محکوم به گرماییم شب ها اهل خانه با کولر استخوان درد میشوند ما باید شر شر عرق بریزیم و بنابراین پنکه ی کوچکی کنار تختمان تعبیه کردیم باری...- قهوه را آودم توی اتاق و دوباره فیلم رو گذاشتم از اول ببینم گرچه زبان انگلیسی ام در حدی هست که ٨٠ در صدی از فیلم را بفهمم اما بعد از اینکه دیدم در زیر نویس درج شده (فقط انگلیسی) دلم خواست قهوه رو روی سرم خالی کنم....اما برای (همین جوری) یه دور کلیک کردم روی -ساب تایتل - و ناگهان زیر نویس فارسی هم به معجزات دیدن این فیلم تصادفی  افزوده شد. ... اطلاعات را مثل عرف همیشگی پیوست  میکنم و تحلیل و تفسیر و نقد را هم به کارشناسان سینما وا میگذارم ....اما چیزی که من با آن برخورد کردم...فضای دوره ی قدیم انگلستان....نم نم باران...موج ....صخره....غم و دلگیری بود که در همون اولین پلان به طرز عجیبی تو را میکشاند توی مانیتور....در همان شروع فیلم -همان اولین پلان- بی هیچ اتلاف وقتی (کاشت) انجام شد و دیدم که زنی با لباسی که اصلا ربطی به عهد قدیم انگلستان داشته باشد آینه در دست رو به روی مریل ایستاده گریمش میکند  ...مریلی که رمز گونه با آن گونه های همیشه زیبایش با چشمانی بغض آلود به خودش در آینه نگاه میکند و بعد به پشت سرش....کارگردان حرف میزند...کلاکت....برداشت ٢ صحنه ٣٢...مریل با آن شال و کلاهش از پشت اسکله وارد میشود.....او زنی است که همه ی مردم شهر ...مثل همه ی مردم  همه ی شهر ها درباره اش حرف میزنند ؟ اما چه میگویندش مهمه؟.....جرمی که در این فیلم من را یاد (یانی) انداخت مثل یک جنتلمن واقعی در سکانس های اولی فیلم برای خواستگاری از دختر مورد علاقه اش که اصلا هم مریل نیست وارد خانه ی دختر اشراف زاده میشود....نقش مرد شرافتمندی را بازی میکند که شغلش کشف فسیل است.....حالا جریان چه طور پیش میره بماند....اواسط فیلم متوجه داستان موازی دیگری میشویم که دو بازیگر اصلی همین فیلم رو در بر گرفته...سکانس آخر فیلم رو به شدت دوست داشتم....نور پردازی....شاهکار بود...موسیقی فیلم به شدت جذبم کرد و از فیلم خیلی لذت بردم....و با شهامت به همه ی کسانی که ندیده اند توصیه میکنم اگر گیرشان آمد ....ببینند. (هارولد پینتر) برای ما اهالی تئاتر خیلی خوش مزه و دوست داشتی است...او از روی رمان پیچ رد پیچ و تو در توی  (جان فولز) فیلمنامه ای نوشته که آن همان زن ستوان فرانسوی ست....یحتمل به این کار میگن اقتباس....که خیلی کار سختیه و چه خوب بود که کتابش رو اول میخوندم...گرچه که تا حالا چشمم به همچین عنوانی نیفتاده...حتما که رومانش زیباتره. با این وجود این فیلم نامزد دریافت پنج جایزه ی اسکار شده و باقی ماجرا رو نمیگم تا شیرینی اش رو خودتون بچشین.....مخصوصا انتهای داستان برای ما خانوم ها باید خیلی خیلی درس عبرت بشه و البته دوبرابر برای آقایون شاید که معنی عشق رو بفهمن و ببینن گاهی میشه چه جوری ها عمل کرد.

http://www.imdb.com/title/tt0082416/

خیلی همین جوری  با یک همچین شاهکاری که روی سنگ فرش یکی از میادین طهران ول شده بود برخوردم و خیلی همین جوری چقدر از دیدن این فیلم لذت بردم...و قطعا تصاویر به شدت ماندگارش در ذهنم تا ابد حک خواهد شد.

میبینم باز پستم طولانی شد و تازه توی پرولوگ هستم....در پست بعدی اپیزود ها را شروع خواهم کرد.

پیشاپیش مژده ی اومدن تئاتر های خوب رو میدم و پیشنهاد گوش دادن رادیو فرهنگ هر شب ساعت ٩ و نیم شبکه ی فرهنگ.

  


 
comment نظرات ()
 
 
ای (یی-چینگ) چاخان !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱
 

 

سکه ها رو توی دستم چرخونم و یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودم رو با کهکشان ها و جهان یکی کنم و روحم رو به اعماق جهان بفرستم.....سکه ها رو میچرخوندم و بعد مینداختم روی سطح صاف پارکت اتاقم...سکه ها دور خودشون چرخ میخورن یه طوری که انگار مثطند (ببین اینو مخصوصا این طوری نوشتم ها )....بعد پهن زمین میشن...شیر/خط....میشمرم....روی کاغذ خط میکشم....شش بار پشت سر هم کله ام رو همراه سکه ها بالا و با فرود سکه ها پایین میارم...میرم کتاب (یی-چینگ) ام رو میارم....یه ضرب میرم سراغ صفحه ی 77....از توی جدول دنبال شماره ای که افتاده میگردم....شماره ی 62 ست....(هسیائو کوئو)-موفقیت های ناچیز....بعد تفسیر 6 خط رو میخونم و گوگیجه میگیرم....پرنده ی کوچک نباید زیاد بپرد.....تفسیر خط ششم که دیگه اندشه هم میگه.....به فلاکت خواهد انجامید !آخ....حالا سئوال من از (ئی چینگ) چی بود ؟...اینکه اگر من 5 و نیم صبح به فلانی اس.ام.اس بزنم روی سایلنته یا نه با صدای  اس. ام .اس میپره از خواب و دعوا راه میوفته؟......مسئله اینه که من و موسیوی بس معروف و دوست داشتنیی... کل کل انداخته بودیم..... هر کدوم مجیز خودمون رو هی میگفتیم که آره منم رستم که بود پهلوان و اینا که  غیر ممکنه من شب ها بیشتر از اون بیدار بمونم...چون  موسیوی دوست داشتنی هم خیلی ادعا داشت که حسابی از بیدار باش شبانه رو دستی نداره و عمرا من مثل اون بیدار باشم....خلاصه که  طرف چون  اس و قسش درس بود و من هم زیادی نمیتونستم پام رو از گلیم خودم دراز تر کنم....قرار گذاشتیم هر کس زود تر خوابید به اون یکی اس . ام . اس بزنه....که یکی از شب هاش مصادف شد با 50 تا اس. ام اس و خواب از کله ی جفتمون پرید و خلاصه تا دو- سه روز این عملیات جاهلانه ادامه پیدا کرد تا اینکه موسیوی دوست داشتنی  دیشب زود کپه ی مرگش رو گذاشت و من هم که بد جور توی کوک طرف بودم شیطانکرمم گرفته بود 5و نیم که هنوز بیدار بودم و داشتم (خداحافظ گاری کوپر) رو ضبط میکردم بهش 1 اس.ام.اس بزنم تا برق از 3 فازش بپره و ببینه برای من کری نمیتونه بخونه گرچه که موسیو خیلی  سال از من بزرگتره و من خیلی دوستش  دارم و جرات ندارم این حرف ها رو بهش بگم اما خب دیگه....رفتم(یی-چینگ) آوردم و نیمه شب یا اوایل صبح که همه بیدارند تا سحری بخورند    من با سکه ها در اتاق زیر شیروانی و.ر میرفتم....تفسیرهای  این یی چینگ گاهی به طرز وحشتناکی درسته و آدم حیرت میکنه اما من نفهمیدم بالاخره با این تفسیری که اومد چه کنم...پس به کرم درونم گوش سپردم و با ارسال یک اس ام اس دو آتیشه ی داغ  نصفه شب رو برای طرف به جهنم تبدیل کردم...و خند خندان منتظر بودم تا جوابی بگیرم...نشون به اون نشون که تا الان حتی یک زنگ که نزده هیچ ....فحش هم که نداده هیچ  اس ام اس هم نداده  و من از صبح که منظورم حدود 3 ظهر است دم پرم که چرا ؟ یی چینگ چاخان گفت ؟ چرا اول یه چیزی گفت دوم یه چیز دیگه....!سوال و حالا حتی روی این رو ندارم که از موسیوی عزیز عذر بخوام...سعی کردم با کردن سرم زیر شیر آب و جویدن آدامس به شیوه ی دندان شکن و لثه خورد کن همه چیز رو فراموش کنم....پس رفتم سراغ کتاب (هنر خلق شخصیت ژرژ پولتی)....و ....با یادداشت های ضد و نقیض خودم رو به رو شدم؟....از اول تا  آخر کتاب فحش رو به خواهر و مادر محترم ژرژ کشیده ام مخصوصا وقتی که در تعریف شخصیت های بلغمی/صفراوی/عصبی همه چیز رو توی مخلوط کن میریزه و آدم رو با بلاتکلیفی رها میکنه....یه فیلم  هم دیدم که به دلیل اینکه مشکل پیش نیاد فارسی اش رو تابپ میکنم ...اسمش لاوینگ آنابل هست....اصلا دوستش نداشتم...اما لحظات تردید خانم معلم فیلم رو به شدت درک میکردم....من فکر میکنم همه ی ما دوست داریم تجربه هایی رو داشته باشیم که رومون نمیشه....به هر حال میس شانزه لیزه وقتی دبیرستان بود و خر میزد....یکی از همکلاسی هایش علاقه ی مبسوط خود را به او بد جوری ابراز میکرد که این باعث شد چیزهایی به صورت علامت تعجب در ذهن میس شانزه لیزه بدرخشد و بعد هم بدش نیاید فیوز را بکشد تا کسی علامت تعجب ها را نبیند چون جلوی طبیعت را که نمیشود گرفت.اما خب این تجربیات خیلی گذرا بود  و  به نظرم  لازم....دیدن این فیلم من را یاد کتاب لو/لیتا هم انداخت....بگذریم.در دوره ی طفولیت سریالی پخش میشد که یکی از زشت ترین بازیگرهای روی کره ی زمین در آن بازی میکرد و من با یافتن عکسش نوستالجیک آنهایی که دردوره ی من به جای تیله بازی سریال میدیدند را قلقلک خواهم  داد.

خوب یادم هست جاناتان گرت وقتی وارد کشتی شد و مری به او افتاد تا او را به زنی بگیرد چقدر دلم برای مری سوخت که همچین شوهر زشتی گیرش افتاده اما جاناتان مهربون ترین شخصیت توی سریال بود و اون دوستش ...که یه فرا/ی بود...کمک کرد تا مری بزاید !...و بعد از پشت در خانه زد به چاک...هیچ وقت لبخندهای موزیانه ی اون پلیس انگلیسی رو یادم نمیره.....و همین طور موسیقی تیتراژ فیلم رو.

زمان طفولیت من سریال های خوبی میداد که موی دماغش شرف داشت به دیدن سریالهایی مثل جومونگ که این روزها همه دوستش دارند...متاسفم...برای تمام کسانی که یادشان رفته چشم هایشان دوست دارند چه ببینند و گوش هایشان دوست دارند چه بشنوند......

خوش به حال من که در طفولیت بخت یارم بود وسریالهای خوبی دیدم.....این هم لینک موسیقی (در برابر باد ).

http://www.4shared.com/file/40270114/35ec6efb/dar_barabare_baad_-_dar_barabare_baad.html


 
comment نظرات ()