جزیره در کهکشان

 
وقتی توی خاطره ها دفن شدم.....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠
 

میس شانزه لیزه از پشت سیم خاردار داشت به یک خاطره نگاه میکرد ، آن سوی سیم خاردار ، برف میبارید و زمین تا پنجاه سانتی برف ریخته بود و پوره  های منجمدش در هوا لنگ میزدند ، دخترک با روب دشامبر قرمز رنگش دم در منتظر بود ، همه جا سکوت بود تا اینکه میان آن همه تاریکی و سیاهی ، پسر پیدایش شد ، دخترک داغ شد ، گرمایش برف های زیر پایش را ذوب کرد ،‌دست هم را گرفتند و از راهروی همیشگی باغ رد شدند ،‌ زیر بالکن محبوبشان مشعل فروزاندند و لب تر کردند و در هم شدند و با هم یکی ، زیر آن آسمان سر پناه . میس شانزه لیزه سر درد گرفت ،‌چرخید به سوی دیگر، دیوار رو به رویش باز هم سیم خار دار بود ، خاطره ی دیگری در آن سوی مکعب در جریان بود ، نگاه کرد ،‌ دخترک چمدان به دست توی یک پنج شنبه ی بهمن ماه میدوید ، از پارکی عبور کرد ،‌مثل سگ نفس نفس میزد ، ماشینی ترمز زد زیر پایش ، سوار شد ، از توی ماشین - که به طرز معجزه آسایی تلفن پیدا شده بود - تلفن زد به پسر ،‌گفت :" بیا هتل شرایتون " پسر که از خواب پریده بود گفت :چرا اون جا ؟، نهایت میعادگاهشان خانه ی شیطان شد ،‌ وقتی در خانه ی شیطان را زدند ،‌وقتی در باز شد ،‌عروسی بود ،‌دختر مثل بید میلرزید ، چمدانش دست پسر بود. میس شانزه لیزه بغضش را فرو داد به  طرف دیگر اتاق چرخید آن جا هم سیم خار دار بود ،‌آن جا هم در طرف دیگرش خاطره در جریان بود ، دخترک روی تختی دراز کشیده بود ، بیهوش بود ،‌ دو تا شلنگ توی دماغش بودند ، در حال مرگ بود ،‌ یک لحظه چشمانش را باز کرد ،‌پسر در حال راه رفتن با گام های تند بود ،‌دخترک که اشک از گوشه ی چشمش بیرون میریخت میخواست پسر را صدا بزند اما نتوانست. میس شانزه لیزه  دید یال دیگر اتاق هم  با سیم خار دار بسته شده ،‌خاطره ی دیگری در حال جریان بود ،‌  پسر با زن دیگری از روی دهلیز و بطن شرحه شرحه شده ای که روی زمین بود راه میرفتند و میخندیدند ، آن ها رفتند ،‌دخترک بعد از اینکه با نگاهش بهت را بدرقه میکرد ، خم شد و تکه تکه های قلبش را از روی زمین چید . میس شانزه لیزه دور خود چرخ زد . حبس شده بود در اتاق بی دری که اطرافش سیم خار دار بود و پشت هر یال سیم خاردارش خاطره در جریان بود . شال گردنش را باز کرد و  خواست چشمانش را خواست ببندد . سرش را چرخاند بالا ...دید روی سقف را آینه زده اند ،‌خودش را دید ،‌موهایش سفید شده بود و دندان هایش ریخته بودند ،‌ لباسش سوخته بود و پوست بدنش عین چیپس زده بودند بیرون ،‌ زمین زیر پایش را خواست بدرد و فرار کند ، نگاه کرد دید  روی زمین اسم و فامیلش را نوشته اند ، تاریخ تولد ،‌تاریخ فوت ،‌میس شانزه لیزه مرده بود .

جیغ زنان از خواب بیدار شد و سر و صورتش را آب زد ،‌قرص آرامبخش خورد و روی صندلی نشست ،‌تلفنش به صدا در آمد ،‌ دوست داشت فقط با کسی صحبت کند ،‌ کسی که روی زخم هایش مرهم بگذارد،دید پسرک توی خواب هایش پشت تلفن با خنجری ایستاده و برای تحقیر میس  از هیچ کاری فرو گذار نیست ،‌ میس شانزه لیزه دوست داشت اعتراف کند که همیشه عاشقش بوده و هست ،‌اما پسر شروع کرد نخ کش کردن قلب دختر ، پسر پتکی برداشت تا بزند توی سر میس شانزه لیزه ،‌روی پتک اسم همان زنی بود که از روی قلب میس رد شده بود .

میس شانزه لیزه دفتر خاطراتش را باز کرد و تویش نوشت :"‌

من همیشه یک سایه برات بودم ، هیچ وقت حقیقت نداشتم .


 
comment نظرات ()
 
 
ادیپ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧
 

ادیپوس شهریار کیست ؟

 یادگیری نام(تس پیس )-(آریستوفان )-( سوفوکلس) -(اورپید)برای دانشجویان رشته ی تئاتر، همان قدر مهم است که یادگیری جدول ضرب برای مهندس هوا فضا . خب ، اگر این جا مهندس هوا-فضا =دانشجوی تئاتر باشد    نتیچه میگیریم که دانشجویان تئاتر  با این سه نویسنده ی یونانی آشنایند و از آن مهمتربه جناب  سوفوکل ارادت زیادی دارند . یکی از اولین کتابهایی که دانشجویان نمایش از کتابفروشی صفوی با جلد مقوایی و کاغذ کاهی تهیه میکنند ، افسانه های تبای است . یکی از اصلی ترین موضوعهایی که در این کتاب های اساطیری بهش پرداخته شده است -تقدیر- سرنوشت- شکست تابو است . ما تراژدی را با ادیپ یاد گرفتیم ، با خواندن نمایشنامه ی ادیپ بود که بعدها فهمیدیم  پرومته چرا به زنجیر کشیده شد ، با ادیپ بود که تئاتری شدیم ....بگذریم . در طی این سالها همیشه اجرای آنتیگونه ( آن هم از نوع پری صابری با چاشنی بالانس و پشتک پارو و اشغال سالن های اصلی و تالار وحدت ) را دیده ایم و همیشه هم از اجراها به اندازه ی خود نمایشنامه لذت نبردیم . اصولا اکثر اجراهایی که از متون کهن شده، ضعیف بوده ( ضعف آن هم به دلیل بلد کار نبودن کارگردان و احمق بودن دراماتورژ است ) . وقتی باد به گوشم رساند که (ادیپ) اجرای موفقی در فرهنگسرای بهمن دارد ، توی دلم ریشخندی زدم و جناب (باد ) را خیلی جدی نگرفتم . :" مگه میشه توی این دنیای وانفسا ادیپ رو اون هم توی وطن عزیز کارش کرد ؟" - خودم را تصور کردم که دارم سر کاری که اسمش ادیپ است دهن دره ای میکنم مثال دهن تمساح - اما خب ، برای اینکه حس کنجکاوی ام قلقلک داده شده بود و جناب (باد ) میگفت که حاضر است شش، هفت بار دیگر هم برود کار را ببیند ، لب ورچیدم و ابروی تعجب بالا انداختم .توی دلم گفتم .:" اووووووووووووه ،‌کی میره این همه راهو " القصه ،‌ناگاه یاد اول باری افتادم که فرهنگسرای بهمن را دیدم ، بینوایان بود کارگردان کار بهروز غریب پور بود و انبوهی از بازیگران درجه یک با دکور صحنه ای شگفت انگیز کار را به خوبی اجرا کردند و با قاطعیت تمام میتوانم بگویم اگر این کار را در اوان جوانی نمیدیدم هیچ وقت عاشق تئاتر نمیشدم . پیش خودم فکر کردم بد نیست یک بار هم که شده یک چک جانانه بزنم توی گوش تنبلی و سختی راه به فرهنگسرای بهمن را به جان بخرم و ببینم این (ادیپ) چی ازآب در آمده ؟

حدود ساعت یک ربع به پنج چهار راه ولیعصر بودم . بعد از مراحل پرس و جو و گپ و پفت با راننده های باحال اتوبوس ، فهمیدم باید خط جوادیه را سوار شوم و ایستگاه آخر پیاده شوم .  اتوبوس خالی بود . اتفاقا آن مسیر خیلی هم مشتری نداشت (برعکس این که همه فکر میکنند باید بچپند توی اتوبوس های راه آهن ...نخیر باید سوار اتوبوس جوادیه شوید جان من )....دیدن محله های خاکستری آن ناحیه غم عجیبی در من ایجاد کرد یاد فیلم شهر زیبا افتادم بگذریم که یک تلفن بد هم داشتم که خوب توی اتوبوس گریه کردم ، اگر روی مبارکم میشد مشعلم را می افروختم ... شاید هم شدنی بود  چون اتوبوس بسی خلوت بود . بگذریم . ایستگاه آخر پیاده شدم . دقیقا فرهنگسرای بهمن جلو رویم بود . منتها باید از پل عابر خیلی خیلی قشنگی قدم رنجه میکردم آن سمت خیابان . پل عابر خیلی جالب بود ، من را یاد مناره ها می انداخت .منتها به جای پله از سراشیبی استفاده کرده بودند. بنابراین در زمستان خوب میشود رویش سرسره سواری کرد . ضمن اینکه توی این منارها خیاطی و مغازه هم دیده میشد که بنده شاخ درآوردم که مثلا مغازه ی فلانی توی پل عابر است !

بعد از گذر از سرسره ی پل عابر یکراست وارد شکم فرهنگسرای بهمن شدم . رفتم تو . خیلی قیافه ی عاقل اندر سفیهی داشتم ، پیش خودم گفتم اگر کار را دوست نداشته باشم من ام و باد ! میان جمعیت بیرون سالن آقای احمد دامود را دیدم و یک کم امیدوار شدم که لابد کار بدی هم نیست . بعد از مرحله ی شیرین گرفتن بروشور ، جمع شدیم تا از راهرویی وارد سالن شویم که  ناگهان عوامل کار از یک جایی به بعد نگذاشتند که جلوتر برویم !!!! ناگهان پسری با موتور میان جمعیت آمد و شورع کرد با دختری که تا دو دقیقه ی پیش کنار ایستاده بود بگو مگو میکرد . فهمیدم که رو دست خوردیم و کار شروع شده . باز هم از میان ما بازیگران خودی نشان میدادند و مار ا متحیر میکردند . پیش خودم گفتم :" چه اداهایی " اما همین طور که جلو تر میرفتیم چشمانم از حدقه در حال در آمدن بودند و به پنج دقیقه نکشید که نه تنها خستگی راه از تنم - به معنای واقعی درآمد - بلکه مطمئن شدم بناست یک (کار) ببینم. بازیگران دیگری توی سالن جلوی در حلقه وار ایستاده بودند و با چنان ضرب و ریتمی میخواندند و  ضرب گرفته بودند که کم مانده بود بروم وسط و من هم با آن ها اجرا کنم .یاد کلاس های بازیگری ام افتادم . سمت راست چهره هایی که رویشان را پوشانده بودند عروسکی را قلع و قمع کردند.بازیگران توی شیشه بودند.

بعد همگی ما - تماشاچی ها - را نشاندند روی نشیمن گاه و ما هم مثل روستایی های شگفت زده نشستیم . نور نبود ...از دور نورکی سوسو میزد . جانم برایتان بگوید ناگهان همین طور که نشسته بودیم جایگاه تماشاگران شروع کرد به حرکت . من اولش گمان بردم سرگیجه بهم دست داه اما دیدم نه انگار داریم میریم جلو و یاد خاطره ی شهر بازی افتادم ! بازیگران  از روی آنتروپز آویزان میشدند و دیالوگ میگفتند ...گ.شه ای جایگاه نوازندگان بود ...میچرخیدیم ...تمام شدنی نبود ....کم کم متوجه ربط داستانک ها را با ادیپ میشدی .  ادیپ کسی است که در اساطیر از دست سرنوشت خود به شهر دیگریفرار میکند  بی آنکه بداند پدرش را میکشد و نادانسته  با زنی - که مادرش بوده و ادیپ نمیدانسته - ازدواج میکند و بچه دار میشود و همین گناه طاعون را به سرزمین  هدیه میدهد . ادیپ میخواهد بداند . سرانجان متوجه میشود که چه خطایی ازش سر زده ...چشمانش را با سنجاغ های دامن مادر - و  هم - زنش کور میکند . ادیپ نمیدانسته،‌مسئله تقدیر است که از همه ی ما نیرومند تر است .  در نمایشنامه ی ادیپ به گناه - تقدیر- اختیار- سرنوشت - دانایی می اندیشیم . متن اینگونه مخاطب را به چالش میکشد . اما برداشت کارگردان نمایش (حمید پور آذری) علاوه بر آن متن چیز دیگری هم بود . او با خلاقیت فراوان در اجرا از داستان موازیی که در زمان حال میگذرد استفاده کرده و همین تم تقدیر- نادانی - آگاهی- سرنوشت- را به چالش میکشد. این مضامین  هر از گاهی به صورت ریتمیک اجرا میشدند . ما در دورنما سه زن اساطیری را میبینیم که درباره ی ادیپ حرف میزنند . انگار که در جعبه ای زندانی شده اند . زبانشان با زبان دیگر بازیگران فرق دارد . جایگاه تماشاچی را میچرخانند ...ناگهان از بالاسرت بازیگران مثل تونل وحشت خم میشوند . با هم حرف میزنند .تماشاچی باید بالاسرش را ببیند . من به شخصه دیدن این نمایش را به همه - چه اهالی تئاتر چه اهالی غیر تئاتری توصیه میکنم - برای کسانی که دوست دارند لذت بیشتری ببرند توصیه میکنم نمایشنامه ی ادیپ را بخوانند یا هم که در اینترنت دنبالش بگردند تا از ریتم پر سرعت کار عقب نمانند ...شاید اگر بخواهم گیری به کار بدهم همین سرعت و شتابش باشد که البته برای من که ادیپ را میشناختم و متوجه طرح کارگردان شدم قابل درک بود . برای کسانی که از دوری راه ترس دارند باید صادقانه عرض کنم بنده با مترو که به انقلاب رفتم هیچ . با دوستان که پیاده روی کردم هیچ . ماشین را از بلوار کشاورز که برداشتم هیچ بعد از زدن بنزین ساعت نه و نیم در منطقه ی خودمان در خانه بودم ....پس معطلی ندارد .

 قبل از معرفی عوامل باید توضیح بدهم عکسهایی که مشاهده نمودید کار (رضا موسوی ) است که سمت چپ این صفحه سایتش را چهار میخ کرده ام .

ادیپ

بر اساس نمایشنامه ی ادیپوس شهریار

اثر سوفوکل

به کارگردانی (حمید پور آذری) و برداشت نویسندگان محمدزمان وفاجویی-نشمینه نوروزی.

بازیگران :محمد کریمی،امیدعسگری،سعیده نیازخانی،لیلی کریمی،نادیا پروانی،علیرضا صنعتی،الناز ثقفی،النازطهماسبی،فاطیمافراهانی،مهدیه محمدی،سانازعبدالرزاق،نرگس شیرمحمدی مژده،مریم غلام زاده،محبوبه عباسی،سارامعماری،آمنه نوری،هانیه جهان شیر،مهدیه جهان شیر،سعیده شیخ عطار،سجاد حمیدیان،حسین کرمی،امیردهقانی،سحر صبا،علی خالقی،حسین نام آور،المیرا رضایی،مرضیه مهرجو،سعیدموسوی،علی کوزه گر،سهیل ناجی،رضا شیخ انصاری،محسن اصلانی،فروزان پروانی،فاطمه کوزه گر

باید خاطر نشان کنم چهره های نام دار تئاتر ما مثل دکتر علی رفیعی و ...از این کار دیدن کردند و باز هم دیدن خواهند کرد . شما چرا نه ؟


 
comment نظرات ()
 
 
سرعت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥
 

وقتی برمیگردم ، میرم توی اتاقم و در رو از پشت شیش قفله میکنم، نمیتونم فکر نکنم،بهت فکر میکنم،یاد پارسال می افتم،خودمونیم من عجب آدم احمقیم، چرا فکر میکردم مرده ها میشنون؟!چرا پاشدم رفتم قبرستون ؟ احوالم قاراشمیشه.چرا من توی کوچه ها گم شدم و با تو روی شن ها ندویدم؟ هی بچه برو یه چرخ بزن دنیا رو زندگی کن ! نگاه میکنم میبینم آدم خاص خیلی کمه ...اگه میخوای بازم اذیتم کنی ، پیغام پسغام بفرستی خودم میام دکورت رو پایین میارم . نگاه میکنم...یاد دریا می افتم . عروسک هام رو عین ننر ها و کوچولو ها بغل میکنم. اه . چرا سفر سه روزه ی ماسوله تبدیل به سفر همگانی شد ! به جاش این بار نائین . یه تور دنیا گردی باید بذارم. دلم برات میسوزه . گوش کن . دریا رو که دیدم. فکر کردم اگه یه روز قرار بود برات همین کاسپین رو تا ته شنا کنم شنا میکردم اما الان برات تف هم نمیندازم توی آّب. به مرد نمکی که ظاهر شده میگم :"قاتی کردم -لطف کنید به لغت نامه دهخدا نگاه کنید و ایراد دیکته ای نگیرید- چون امروز دیدمش...چطور؟یه عکس ازش داشتم. نفر سوم از پشت ماشین ازش گرفته بود و اون هیچ کس دستش روی فرمون بود . یه لحظه توهم زدم .خودش بود انگار . بی اینکه بهش فکر بکنم اومده بود جلوی چشمم.توهم بود . بعد دریا رو دیدم . چوب رو برداشتم و براش یه قبر کندم روی شن ها . " مرد نمکی گفت :" خودت رو حبس نکن برو بیرون ... عروسک بازی تموم شد " سویچ ماشین رو برمیدارم و به شیوه ی دزدسر گردنه پاورچین پاورچین بعد از یه حساب سر انگشتی و دو دو تا چهار تا آماده ی به چاک زدن میشم...هوا سرده . ماشین رو روشن میکنم و میزنم جاده . خیلی خیلی اتفاقی سی-دی که هیچ وقت برش نمیداشتم رو گذاشتم توی ضبط . آهنگ (تنایخ )(- همه جا فیل طره نمیدونم چرا !!!) فیلم سنتوری ساخته ی اردلان کامکار میاد . خودش از ده تا هوی متال بدتره . پام رو میذارم یه تخت روی گاز . مشعلم رو فروزان میکنم . دارم فکر میکنم چقدر این صدای سنتور رو دوست دارم . چه هوای خوبی . برم بپرم از روی دره ...زیر دلم خالی شه ...برم به اوج پرواز کنم . اما موبایل همیشه در بدترین لحظه ها بوق میزنه . یاد عروس دامادی میوفتم که اومده بودن توی این روز عزا دم ساحل نارنجستان عکس و فیلم بگیرن...چه حوصله ای داره عروس. دوباره اون لباس ها رو بپوش . برو دم ساحل ...بدبختی خودت رو جشن بگیر. عکس بگیر . ازش فیلم بگیر. میچرخم . جون میکنم. بر میگردم . سرعت حالم رو خوب کرده . حالا برگشتم . دو.باره زمان چین میخوره . کتابم مجوز گرفته . این هفته کار دارم خیلی . اما بعد ش چی؟ چقدر تئاتر ندیده . کارهای نصفه . حسرت و آه و ...هر کس این آهنگ رو نشنیده بد نیست بشنوه . (این پست با شتاب نوشته شد به زود ی بهتر به روزم )

http://chavoshiha.webng.com/Khianat.zip


 
comment نظرات ()
 
 
سفر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠
 

دلم خیلی گرفته . شدم آدم خونه به دوش . هیچ چیز دیگه خوشحالم نمیکنه . گاهی فکر میکنم روحم . تنهایی های عمیقم اذیتم میکنن. فکر میکنم آدم بدبختیم چون میدونم میخوام چی کار کنم. اما آرزوم اینه که زود بمیرم . چیزی از دنیا نمیخوام . کمتر شادم . بیشتر غمگینم  . ترس چیزیه که یادم دادن . میترسم . دوست داری چه جوری بمیری؟ چرا نباید به این قضیه فکر کرد .دارم روی یه نمایشنامه کار میکنم . بازنویسی کار آخرم به کندی پیش میره . کتاب (پرواز را به خاطر بسپار) سخت زیباست . دردناکه . تا صبح بیدار میمونم.میخونمش. فکر میکنم چرا هیچ وقت نمیتونم خوب بنویسم . چرا این قدر همه چیز سخته . چرا عشق سخته؟ چرا اعتیاد سخته؟ چرا شادی سخت زیباست؟چرا سخت ،سخته؟حس میکنم کسی دوستم نداره . میگن لاغر شدی! نمیخوای دماغت رو عمل کنی؟اون یکی میگه:دماغت بدجور بهت میاد عملش نکنی.دیگری میگه چرا رفتی چکمه ی قرمز خریدی مگه شمری؟ اون دیگری میگه تازه رفته پالتوی چرم قرمز هم خریده! دوست داری جلب توجه کنی؟چقدر زندگی و خودت بودن سخته. دارم بار و بندیل میبندم . میرم سفر . شاید حالم بهتر بشه. کی من رو دوست داره .دوست دارم کسی جایی منتظرم باشه. جلوم ناگهان سبز شه. دوست دارم همه چیز فانتزی باشه. من محکومم به رومانتیک بودن و فانتزی بودن. من عجولم . اگر به روز نشدم . حتما مردم .


 
comment نظرات ()
 
 
آمادئوس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٩
 

میس شانزه لیزه سمفونی شماره ٢۵ آمادئوس موتسارت رو طبق عادت همیشگی توی گرام گذاشت و کنج دیوار نشست و زانوهاش رو بغل کرد . شاعر _اجاع به پست قبل-که با ژست از دست رفته اش روی تخت ولو شده بود از میان چشمهای تنگ خمارش به کنج دیوار چشم دوخت . هنوز شمع سوسویی میکرد. انگار شب تموم شدنی نبود . میس شانزه لیزه با بغض ادامه داد :" قلبم شکست،تحقر شدم،شخصیتم خرد شد و روحم مریض شد"

شاعر:" واسه اینه که هنوز خامی"

میس شانزه لیزه:" هوی...عذابم نده.تو چه میدونی من چی میگم" میس جرعه ی دیگری نوشید.

شاعر:"دلم میخواد یکی بزنم توی گوشت،حیف که نمیتونم."

میس شانزه لیزه خندید و اشک از گوشه ی چشمش ریخت روی گونه های استخوانی ش. ادامه داد:" میگفت ما اصیلیم شما نه . مدام فامیلیش رو میکوبید توی سرم."

شاعر از حالت افقی به حالت عمودی درآمد و بلند شد و بطری سبز رنگش را انداخت روی زمین و گفت:" چی؟"

میس شانزه لیزه :" میگفت ماها..."

شاعر:" گه خورد ! اونا کی ان؟!"

میس شانزه لیزه:" اونا خب...---اینن."

شاعر:"بهش میگفتی برو بابا...بیا برو توی آفریقا بگو ببین کسی میشناستشون؟ توی استرالیا بگو ببین کسی میشناستشون؟توی قطب توی امریکا ...ه ه ه مسخره ی عقده ای....اما تو بیا برو توی آفریقا توی عربستان توی قطب بگو موتسارت همه میگن (موتسارت) آره آره اوناا همه موتسارت رو میشناسن.هنوز عین هیژده ساله هایی"

میس شانزه لیزه سرش را چرخاند و خندید. فکر کرد اون همیشه راست گفته . این بار هم مثل همیشه . بعد با هم نشستند و به ریش دنیا خندیدیند و فیلم آمادئوس را دیدند.

تعلق خاطر من به این موسیقی از زمانی شروع شد که معلم پیانوی دوران نوجوانی ام برای اینکه قطعه ای از موتسارت را یادم بدهد ضروری دید اول من را با موتسارت آشنا کند و فیلم موتسارت را برایم آورد. اولین باری که فیلم را دیدم به شدت تحت تاثیرش واقع شدم و بعد ها که به دانشگاه رفتم و جوان شدم با مطالعه های مختصرم اطلاعاتم تکمیل تر شد. کاش مردم عوام هر از گاهی به خودشان زحمت بدهند به جای سرچ در اینترنت برای (شهاب حسینی)یا...بروند سراغ موتسارت-هملت- علی بونه گیر و شاملو-مثل ها و ریشه ها....اما افسوس.

موتسارت از نوابغ مسلم موسیقی -نابغه به معنای واقعی کلمه- و از بزرگترین آهنگسازان موسیقی کلاسیک بود . موتسارت در سنی که بچه ها هنوز بلد نیستند خاله و عمه رااز هم تشخیص دهند شروع به آهنگسازی کرد. در پنج سالگی لقب کودک نابغه به او داده شد.در دوازده سالگی اولین اپرای کامل خود را نوشت !او بعد از خلق شاهکارهای کم نظیرش در سن سی و پنج سالگی مرد . در حالی که در طول زندگی با فقر بسیار دست و پنجه نرم کرد. فیلم آمادئوس بر اساس نمایشنامهه ای به همین نام از پیتر شفر به کارگردانی میلوش فورمن در سال ١٩٨۴ ساخته شد . چیزی که برایم اهمیت پیدا کرده این مسئله است که اگر عوام موتسارت را به واسطه ی همین فیلم بیشتر از سایر آهنگسازان بشناسند باید سپاسگذار خلاقیت و همت نمایشنامه نویس پیتر شفر بود . به هر حال این همه آهنگساز ، چرا زندگی هیچ کدام را نتوانستند بسازند؟ آن هم به این تاثیر گذاری والا؟ پس میبینیم که موسیقی شاید به تنهایی تاثی گذار باشدد اما میبینیم که در بعضی جاها فیلم و نمایش است که همان موسیقیی که چه بسا بارها شنیده ایم را به ما میشناساند . ! بندغم انگیز ترین چیزی که دراین فیلم هست، جنازه ی موتسارت در قبر دسته جمعی است و این که بعدها یک نفر را از زیر این قبرها بیرون میاورند و با معاینه ی جمجمه و ..مثلا اروئاح..ثابت مکنند که این موتسارت است. زرتی یک قبر میسازند و خانه اش را موزه میکنند . نتیجه اخلاقی : هنر همیشه دردناک است و هنرمند هیچ وقت در زمان خودش آن طور که باید و شاید ازش یاد نمیشود . راه دور نرویم همین مایکل جکسون خودمان...١٠سالی بود که هیچ کس از زندگی و کارهایش حرف نمیزد. اما تا مرد عزیز شد.هنرمندانی هم که در این مرز پر گهر میزیند که جایشان را حسابی برایشان مشخص کرده اند . همه یا اجاره نشینند یا افسرده و ...بگذریم . پیشنهادم این است که دیدن بازی بینظیر تام هالس در این نقش رااز دست ندهید . 

ادبیات*

داستان کوتاه های آلیس مونرو را میخوانم . او را با چخوف قیاس کرده اند . قیاس فوق العاده مزخرفی. شبیه داستان های مونرو را خودمان در همین ویرانه مینویسیم و لقب احمق پیر را بهمان میدهند و سردوشی های بیسواد تازه کار را.  


 
comment نظرات ()
 
 
خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

اون رو به روی دریاچه روی نیمکت نشسته بود که دیدمش . ریش های بلند و موهای ژولیده داشت . شلوار جینش کهنه بود و کنار زانوهاش پاره بود . بند پوتین های مشکیش باز بود. پالتوی کهنه ی سیاه به تنش زار میزد . شال گردنی که براش بافته بودم انداخته بود. اون رو به روی دریاچه روی نیمکت نشسته بود . عین گداها شده بود .بطری سبز رنگ خالی از دستش افتاد و شکست . چشماش سرخ شده بود . بهش گفتم :" هوا سرده بریم خونه ی من . " حتی نمیتونست بلند شه . کمکش کردم . سنگینی اش رو روی شونه ام انداخت و بلند شد . هوا داشت سرد میشد .ماه سرخ توی آسمون دیده میشد . پابرهنه بودم .  به شلوار جین سنگ شورم یک زنجیر وصل بود که بهش کلید خونه و ... آویزون بود . راه که میرفتم کلیدها روی زمین کشیده میشدن . از صدای جیغشون خوشم میومد . عطسه کرد . نگاش کردم . چشماش بد جور قرمز بود . کلاه پوست خرگوشم رو در آوردم گذاشتم سرش . پوزخندی زد . خندیدم . داشتیم میرسیدیم . قیافه ش خیلی درب و داغون شده بود . محکم دست زدم و دور خودم چرخیدم گفتم :" تو  یه آشغال شاهکاری". مرد که شاعر بود سیگارش رو در آورد . کبریت نداشت . سیگارش رو گرفتم . گفتم :" بیا به هم فحش بدیم! " خندید . یه خنده ای که از ته دلش بلند شد . دستش رو گرفتم . " بدو بیا بریم" . گفت:" حالم داره از این آسمون بدون ابر به هم میخوره ." گفتم خودم برات ابر میارم تو فقط بیا . شاعر عین گداها شده بود . در چوبی قیژ صدا کرد . پله های دایره ای رو تا آخر به زور پیچ زدیم و رفتیم به اتاق زیر شیرونی. در رو باز کردم . اومد تو . گفت :" نه چراغا رو روشن نکن " گفتم :" نمیشه" شال گردنش رو دور چشماش بستم . نشوندمش . رفتم سراغ جعبه ی مداد رنگی هام . یه پاستل آبی پیدا کردم . رفتم روی صندلی و سقف شیب دار اتاق رو پر از ابر کشیدم.چشماشو باز نکردم . رفتم فانوس روی میز رو روشن کردم. بعد بهش گفتم :" حالا اون شال رو باز کن ... ابرها رو ببین" پاشد. نگاه کرد . دستش رو انداخت دور شونه ی من و چرخ زد . سرمون گیج رفت و افتادیم . خیلی گشنه بود . رفتم براش پنیر فرانسوی و بارش - برعکسش کن - قرمز آوردم . عین آدم و حوا بودیم . نشستیم رو به روی هم .همدیگه رو روی آینه های روی کمدم میدیدیم... بعد تمام شعرهاش رو از حفظ براش دکلمه کردم و اون تمام شب به من پوزخند میزد .

 

 

برگ دزدیده شده ای از دفتر خاطرات میس شانزه لیزه 

 


 
comment نظرات ()
 
 
در ستایش عشق + ویکتوریا همراه با سامورایی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳
 

 در ستایش عشق

به ندرت با فیلم هایی که در سبک و سیاق (در ستایش عشق - اثر ژان لوک گودار ) در بازار موجود است ارتباط برقرار کرده ام ، شاید چون در هر سینمایی پز و زشت هنرمندانه به قدری غلو آمیز هست که حال آدم رو به هم میزند و به قدری پوچی در فیلمها بیداد میکند که آدم آماتوری مثل من به سختی تشخیص میدهد که حالا این فیلم واقعا هنرمندانه است یا نه ...!!بعد از دیدن (در ستایش عشق) فهمیدم آثاری شبیه به آن تنها آثار به یادنمادنی بدلی بوده اند که خالی از محتوا در زباله دانی ذهن لای آشغال ها بوی گند خواهند گرفت . خوشبختانه اقبال آن را  داشتم که این فیلم را  دوبله شده ببینم و دوبله ی  فوق العاده ی آن کمک کرد تا ازش بهتر سردربیاورم . فیلم به دوبخش تقسیم میشود . بخش اول که در واقع در زمان حال میگذرد سیاه -سفید است و برعکس بخش دوم که فلاش بک است رنگی ( سرشار از رنگ) .چیزی شبیه تابلوهای شاگال .  آن چیزی که در فیلم اهمیت دارد شخصیت پردازی نیست بلکه پرسشهایی است که شخصیت ها در فیلم مطرح میکنند . پرسشهایی که به زبانی شاعرانه و در عین کوتاهی سرشار از معنا بیان میشوند . ادگار کارگردان جوانی است که قصد ساختن فیلمی با موضوع عشق را دارد و ماجرای فیلم به ظاهر موبوط میشود به جستجوی او در مورد عشق و دیدگاه او ...اما برای من به شخصه روایت موضوع اهمیت نداشت بلکه پرسشهای مطرح شده مجذوبم کرد . یا پاسخ هایی که به این پرسشها داده شد . مثلا -البته عینا نه اما تقریبا جملاتی از این قبیل که ...- :" آدم وقتی به چیزی داره فکر میکنه در واقع داره به چیز دیگه ای داره  فکر میکنه برای همین وقتی تصویر تازه ای میبینیم داریم با چیزهایی که ندیدیم مقایسه اش میکنیم پس به چیز دیگه ای داریم فکر میکنیم ." یا " آدمی یک روز به سستی آرزوها پی میبره " یا " مراحل عشق 1- آغاز رابطه 2- خود عشق 3- اتمام رابطه4- دیدار مجدد" یا قیاس عشق در بی قیاسیه اونه " یا " احساسات باید حادثه -تصادف -بیافرینند نه برعکس " .چهره ی شخصیت ها را در بخش اول فیلم نمیبینیم . یا از پشت سر میبینیمشان یا در سایه . اکثرا دوربین روی چهره ی کسانی  است که حرف را میشنوند نه کسانی که آغازگر دیالوگند . (خیلی برایم جالب بود که کارگردان از این زاویه نگاه کرده که کسانی که حرف میزنند دیده نمیشوند بلکه کسانی که میشنوند و عکس العملشان بیشتر اهمیت دارد ) در نیمه ی دوم که در واقع فلاش بک است بذر عشق و کاشتن آن ....چگونگی ایجاد انگیزه دیده میشود . موسیقی فیلم بیشتر جاها (سونات مهتاب بتهون بود یا بارکارول چایکوفسکی ) که به شددت تحت تاثیرم قرار داد چون زمانی هر دو قطعه را زده بودم . به هر حال برای کسانی که دوست دارند حرف های قشنگ بشنوند دیدن این فیلم توصیه میشود . 

**

شام خوران اجباری رو به روی سریال ویکتوریا باعث شد چیزی بنویسم . جناب آقایان سازنده ی فیلم های فله ای ماه مبارک رمضان بد نیست هر از گاهی سری به شبکه هایی در آن ور مرز بزنید و کمتر در ادا و ژست  باشند . در شبکه ی آن ور مزرها . شبکه ی فارسی 1  -میگویند - سریالی پخش میشود که ویکتوریا نام دارد . ابتدا به دلیل دوبله ی بسیار درب و داغانش از دیدن آن امتناع میکردم . اما بعد از دو بار دیدن دوستش داشتن .  چقدر جالب که بیگانگانی که اسمشان را غربی های بی دین گذاشته ایم به سنت هایی پایبندند که دست کم از سنت های ما ایرانی ها ندارد و چقدر جالب ب که مرحله های بلوغ و متفاوت سنی دختر ها و پسرها در زمان های مختلف با این ظرافت بیان میشود . به مسائل و مشکلاتی میپردازد که در همین ایران پاستوریزه ی خودمان همه داریم باهاش کلنجار میرویم .خانواده ای از هم پاشیده که در ان همه جور مسئله ای دیده میشود . زن خانواده مرحله ی وحشتناک مهم یا ئس گی اش را میخواهد اغاز کند و در همین حال ناخواسته وارد جریان عشقی شگفت انگیزی مشود . فرزندان زن - ویکتوریا - هر کدام داستان جالبی دارند . دختری نازپرورده که پرتاب میشود به زندگی زناشویی دانشجویی و محقری که تاب و توان ادامه اش را از همین آغاز ندارد . دختر نوجوانی که به دلیل کنترل خانواده سعی میکند همه را گول بزند تا آزادانه تجربه کند . پسر خانواده که در مرحله ای از زندگی اش در گیر عشق زنی میشود که جای مادرش را دارد و از آن مرحله به سلامت عبور میکند . ... نحوه ی به زبان آوردن مسائل و نزدیک بودن رابطه ی مادر و فرزند برایم خیلی جالب بود و برعکس دوری خود زن - ویکتوریا - از مادرش و مشکلاتی که مادربزرگ برای خانواده میتراشد....عکس العمل مردم نسبت به زندگی آن ها ...خلاصه یک داستان به شدت خاله زنکی بدون پلان اضافی به شدت با شتاب روایت میشود و وقتی ان را با مثلا -رئیس- در ماه رمضان مقایسه میکنم خنده ام میگیرد که فیلمسازهای ما اگر به سریال هایی مثل ویکتوریا یا زشت و  زیبا یا ... که سالهاست در حال پخش است خرده میگیرند چرا خودشان نظیر آن ها را نتوانسته اند بسازند . سریال ( در چشم باد ) با وجود هزینه ی زیادی که برایش شده ...با وجود فریبندگی های زیادش اصلا جذابیت ندارد و نسخه ی درجه سه هزاردستان هم نمیشود . پلان های طولانیی که بیشتر در آن طراحی صحنه خودنمایی میکند و نه داستان ... سرسری از همه چیز میگذرند و این حال آدم را به هم میزند .

*** 

میس شانزه لیزه ماسک طلایی رنگ را به صوتش گذاشته بود و روی شاخه درخت نشسته بود و پاهایش را تکان تکان میداد . دور و برش پر از حباب بود و ریشه ی گیاهان دریایی در اطرافش خم و راست میشدند . ماهی ها دورش چرخ میزدند و بو میکردندش و میرفتند . دور تر  لنگری توی شن ها فرو رفته بود . ماه را توی دستش پنهان کرده بود . پرتو خورشید از پشت سر به گردنش میخورد و گرمش میکرد . صدف ها از درخت آویزان بودند . از دور سفره ماهی به سراغش آمد . میس شانزه لیزه سوارش شد .رفت . توی دریا چرخی زد و دم منزل روح یک سامورایی سر شکسته از روی سفره ماهی پیاده شد . سامورایی موهای بلند سیاهی داشت . او را به خانه اش که از مرجان بود دعوت کرد . میس شانزه لیزه مرد سامورایی را شناخت . او برادرش بود که در نقاب در اماده بود تا او را برای همیشه به صفحات تاریخ سنجاق کند . سامورایی خطرناکی بود . کارهای وحشیانه زیاد میکرد . سوسک ها و مورچه هار ا با ذره بین زیر نور آفتاب شکنجه میداد و توی قابلمه ی اجاق بسته نمک خالی میکرد و در باک ماشین میس شکر میریخت . او دوست داشت تا میس را برای همیشه مال خودش کند . صدف گوشت خواری را گوشه ای گذاشته بود . به میس شانزه لیزه بارش - بر عکس کنید - داد و سعی کرد نزدیکش شود . میس جام به دست عقب تر میرفت . سامورایی پنیر ی  را پرتاب کرد . میس دهان باز کرد و پنیر را در جا بلعید  . همچنان عقب میرفت و سامورایی جلو میامد . میس به قدری عقب رفت تا در دهان باز صدف افتاد . صدف دهانش را بست و خوب میس را جوید . سامورایی جلوی صدف تعظیم کرد . میس از خواب بیدار شد .  


 
comment نظرات ()
 
 
رمولوس کبیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩
 

پیش خودم گفتم اگر ساعت شش راه بیفتم حتما به موقع میرسم تئاتر شهر،تازه شاید هم شد به کتابفروشی ها سر زد و یه قهوه هم خورد و به کوری چشم دیگران مشعلی هم فروزاند . نشون به اون نشون که بنده ی خدا من بدبخت ساعت شش راه افتاده و تا هفت زیر پل پارک وی در ترافیک مرگبار در حال کلاج ترمز بودم . شیشه ی ماشین پایین بود . نه من اعصابم ضعیف نیست . همه ناراحتند . چهره ی مردم اخم آلود . خسته . نگران . عصبانی بود . میشنیدم که همه ی توی موبایلشان داد میزدند که :" توی چمران جنوب گیر کردم " دلم میخواست ماشین رو وسط اتوبان رها کنم و چهارنعل بدوم تئاتر شهر . خسته شدم از این همه فشار ! به مکافات ساعت هفت و چهل و پنج رسیدم . ماشین رو سر جای همیشگی پارک کردم و بدو رفتم تو . زانو هام درد میکرد . کفش های پاشنه بلندم کارخودش رو کرده بود . از این به بعد باید یک آدی داس توی ماشین باشه برای مواقع ترافیک ضروریه . مخصویا زمستون ها که ما خانم ها اکثرا چکمه میپوشیم . خلاصه دویدم . از خانم ... بلیط رو گرفتم و کلی غر زدم که همه ی وقتم و انرژی م توی اتوبان هدر رفت . دیدم ده دقیقه وقت دارم . پریدم تریا . یک چیز کوچیکی خوردم و سریع مشعلی فروزاندم و اس ام اس ها ی بی جواب مونده رو جواب دادم . کار ساعت هشت و نیم اجرا شد . یک ربع دیر تر .

خب من همیشه وقتی کاری قرار میشه اجرا بشه توی اینترنت دنبال نمونه کارها و عکس های اجرا شده در جهان میگردم و مقایسه میکنم . دو- سه شب پیش که اولین عکس های آماتورانه ی سایت ایران تئاتر از این کار رو دیدم حیرت کردم . شاید مقایسه کار اشتباهیه . گفتم باید بعد ازدیدن اجرا قضاوت کرد .

رمولوس کبیر نوشته ی فردریش دورنمات نویسنده ی سویسی آلمانی زبانیست که اکثر کارهاش رو حمید سمندریان ترجمه کرده . هر آدم عامیی به جهت پخش هزار باره ی (فیزیکدان ها ) (البته ترجمه ی استاد رضا کرم رضایی )شبکه های تلوزیونی میتونه دورنمات رو به یاد بیاره . بازیگران خوبی از جمله خسرو شکیبایی .جمیله شیخی . رضا بابک و ... در اون هنرنمایی کرده بودن . اهالی تئاتر هم چه بخوان و چه نه حتما میشناسنش ...حتما ازدواج آقای می سی سی پی - ملاقات بانوی سالخورده رو خوندن و هزار بار راجع بهش حرف زدن . اهالی سینما هم حتما به واسطه ی فیلم قول که از روی سه گانه ی دورنمات ساخته شده و جک نیکلسون توش بازی کرده میشناسنش .

من دو - سه سال پیش نمایشنامه خوانی همین کار رو به کارگردانی میکائیل شهرستانی در فرهنگسرای نیاوران در فضای باز دیده بودم و از قبل آشنایی داشتم . اون شب نمایشنامه خوانی گرچه در هوای  سرداجرا شد و رعد و برق زد و بعد از نمایشنامه خوانی بارون گرفت اما همه با اشتیاق کار رو دیدند .

هشت و نیم شد . نشستم سر جام . دکور صحنه رو دیدم . از نزدیک ...نه توی عکس ...طراحی لباس و میزانسن ها رو دیدم ... و برای همین میخوام همین جا یک نامه برای آقای نادر برهانی مرند بنویسم .

 

سلام نادر برهانی مرند

امشب کار رو دیدم و از دست شما مثل یک گاو وحشی عصبانی هستم و بلد هم نیستم پاستوریزه حرف بزنم .

آقای برهانی مرند عزیز کوچکترین ذره ای از خلاقیت و (دراماتورژی ) در این کار مشهود نبود . آیا شما به عنوان یک کارگردان شد که در طول تمرین یک بار بنشینید و فقط به فکاهی بودن صحنه ی دوم نگاه کنید . آن سوت های بی دلیل سربازان و سیاهی لشکرها و شدت و طولانی بودنشان چه بود ؟ شما چه برداشتی ازاین متن کردید؟ بالاخره هم نفهمیدید کمدی اجرایش کنید یا تراژدی ....حتی مطمئنم نفهمیدید دورنمات کمدی نوشته یا تراژدی ! شما چطور به خودتان اجازه میدهید اسم خودتان را زیر اسم رمولوس کبیر به عنوان دراماتورژ درج کنید ؟ سهراب سلیمی - گرچه اصلا دوستش ندارم با ان میزانسن ها عین یک عروسک کوکی سخنگو خیلی مسخره بود و با زحمت کار را اجرا میکرد . رحیم نوروزی که به عقیده ی من نقش کوتاه اما مهمی را داشت در اجرای شما به ف...ک رفت . مکث های طولانی ...معطلی روی صحنه !؟ سرود خوانان و رقاصان که مثلا میخواستند بیزانس را به ما معرفی کنند حتی در حد یک حاجی فیروز نبودند . دکور شما بسیار دردآور بود . یادآور فیلم های فضایی ... موشک هایی که در های کمدینی درش بود و مثلا بامزه بود . افسانه ماهیان همیشه ی خدا بلد نیت بازی کند . در این کار که فقط دیالوگ حفظ کرده بود . هیچ خلاقیتی نداشت ..ریما رامین فر با ان سکندری خوردن های وحشتناکش به گریه ام انداخت . آقای برهانی مرند شما را فقط زنده میگذارم به خاطر سیامک صفری همیشه عزیز که به لطف او هر کاری درخشش پیدا میکند . اتفاقا اگر با این دید بروید و کار را ببینید که سیامک صفری چطور توانسته با این همه ضعف کارگردانی مثل همیشه بدرخشد (و هیچ کارگردانی به گردسواد و پایش در استعداد و خلاقیت نمیرسد )برایتان دیدنی خواهد شد . شما در هاله ی سیامک صفری میدرخشید آقای برهانی مرند و به واسطه ی نام دورنمات فعلا پنجه به صورتتان نمیاندازم . حیف که همچین فرصتی را این بازیگران با شما تجربه کردند . بهتر است بروید و قد بکشید . از شما انتظار بیشتری داشتم .


 
comment نظرات ()
 
 
خانه تکانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦
 

یه روز، یه نفر بهم گفت کشوی خونه ی آدم ، شبیه ذهن آدم میمونه . دیدی بعضی ها وقتی میخوان خونه رو مرتب کنن همه جا رو یه جارویی میزنن و یه گردگیری مختصری میکنن اما اگه بری توی کشوهاشونو ببینی ، میبینی که همه چیز توی هم گره خورده و مچاله شده اون گوشه . این یعنی ذهن اون آدم مغشوشه . حتما من هم همین جورم . آخ جون...گاهی اوقات که کتاب میخونم یا یه چیزی میخوام بنویسیم میزنم همه چیز رو میریزم به هم . اصلا مهم نیست که فلان کتاب حتما بره سر جاش....ابدا....بیخیالش میشم . حالا بذار روی میز باشه ...اون لیوان چایی رو حالا فردا میبرم میشورم . کی حوصله داره مانتو رو بذاره سر جاش .آره جونم ....روی تخت خواب همه چیز هست . بالش و لحاف اون زیر در حال خفه شدنه . از زیر سیگاری و کتاب و سی-دی و مداد و خودنویس و خودکار بگیر تا جوراب و لپ تاپ و ...همه ی اتاق روی تخت مختصر میشه . اما انگار این جوری دارم خودم رو شکنجه میدم که تنبل به درد نخور بی ذوق بنویس ، بازنویسیش کن بیچاره وگرنه اتاق همینیه که هست و تا اون قسمت به خصوص یا اون فصل تموم نشه اتاق مثل آغل میمونه و من هم نمونه ی یک گاو که استعدادش خشکیده و ذهنش در عرض یک دقیقه هزار تا ایده داره و تا میاد یکی رو بنویسه اون یکی میاد و آخر سر هم هیچ کدوم آش دهن سوزی نمیشه . هوووووووم   دارم فکر میکنم به لینک دونی این خونه ی جزیره در کهکشانیم هم باید یه حال اساسی بدم و هر از گاهی گردگیریش کنم  .

فیلم سیمای زنی در دوردست رو دیدم . برای اولین بار بود که بعد از مدت ها یه فیلم خوب میدیدم . البته مشخص بود که علی مصفا فیلم های لینچ رو دیده بعد اومده با صفی یزدانیان فیلمنامه رو نوشته اما به شدت بعضی نما هاش رو دوست داشتم و از اینکه هر از گاهی توی دیدن فیلم زیر پام خالی میشد خوشم میومد . دوست ندارم تحلیل ارائه بدم . اما این فیلم به زعم من با دیدگاه روانشناسانه ای که داشت کاملا نمادین و خوش ساخت بود . برداشت من از این فیلم آنیما- آنیموسی بود و این که همه ی شخصیت ها خود راوی و یا همون شخصیت اصلی (همایون ارشادی) بودند که در ضمن با زیرکی باقی شخصیت ها به پردازش قصه ی خود ان آدم هم میپرداختند . نقش خواب ، نقطه ی تاریک ذهن ما و ... همگی به خوبی مشخص بود . از مصفا این کار بعید بود هرچند هنوز تحت تاثیر فیلم لیلا و پری هم بود و مهرجویی توی فیلم موج میزد اما اشکال نداره تا باشه از این تقلید ها . لیلا حاتمی هم بازی خوبی داشت برخلاف همیشه که دوستش ندارم اما آدم باید منصف باشه . دیدنش رو به هر کسی پیشنهاد میکنم . خورشید و زنی که فال میگیرد.... همه نشانه های دقیقی بودند که باید بهشان در هنگام دیدن توجه کرد .

شروع فیلم : دستی میبینیم،کنار دست قرص های آرامبخش،دست تاس میریزد،با هر عددی که میایدهمان شماره را میگیرد...روی پیامگیر خانه ای صدایش را ثبت میکند :چقدر خوب کسی نیست و من دارم پیغام میذارم . این دفعه دیگه جدی میخوام خودمو بکشم . آدرسم اینه تجریش....کلید هم زیر دره .-البته چیزی در این مایه بود نه دقیقا عین این جملات - در تصویر این جا همایون ارشادی را میبینیم....(و من با هر بار دیدنش یاد عباس کیارستمی میافتم تا خودش ) او را در بیمارستان لقمان میبینیم......به هر حال خرجی هم نداره فیلم رو بگیرید و ببینید .

*

لطفا بگید این فونت خوبه یا نه ؟ خیلی پیام میگیرم که فونت قبلی سخته برای بعضی ها .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خشکسالی و دروغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢
 

خشکسالی و دروغ رو دیدم .

خشکسالی و دروغ خیلی به دل نشست . شاید چون خیلی ساده و بدون جنگولوک بازی حرفهایش را میزد . بدون استفاده از ایهام ، یا استعاره هایی که این روزها از زبان همسرایان تئاتری ها و گه گاه توسط تصاویری روی پلاسماها باید کشفشان کرد. خشکسالی و دروغ نمایش بود با صحنه های کوتاه کوتاهی که در هر کدام تماشاچی را از علت و معلول ها آگاه میکرد . شروع نمایش در واقع صحنه ی یکی مانده به آخر نمایش است ، و انتخاب درستی هم هست شاید برای ایجاد تعلیق و کاشت تنها صحنه ای که میشد نمایش راو یا داستان قصه ی این نمایش ساده را با آن آغاز کرد همین صحنه بود . زن مشغول اصلاح موهای شوهرش امید است . برادر زن -آرش- هم در این صحنه حضور دارد . از نحوه و چگونگی دیالوگ هایی که بین ان ها رد و بدل میشود به صمیمیت برادر زن و امید پی میبریم . روز تولد امید است . موبایل امید زنگ میزند ، آرش جواب میدهد ، میترا است . (همسر سابق امید ) ازمیخواهد ساعت ٣ او را ببیند چون زندگی اش در خطر است . امید قبول میکند . زن امید آب روغن قاطی کرده و شروع به تکرار دیالوگ ها میشود . بعضی جملات را تکرار میکند. چرا میخوای وکالت زن سابقت رو به عهده بگیری؟ اگه منو دوست داری این کار رو نکن .نور میرود . (در همین صحنه ی یک به اندازه ی کافی پتانسیل برای دیدن ادامه ی داستان وجود دارد ...آرش در همین صحنه کتابی میخواند و جملات با مزه اش را بلند بلند برای خمده میگوید که مثلا زن ها چند هزار بار در روز از کلمه برای حرف زدن استفاده میکنند ) بین صحنه ها - پاساژهایی است که فقط شنیداری است ....دیالوگ هایی شنیده میشود که صد در صد در د ل  تمام مرد ها و زن های توی سالن هزاران بار  در طول روز شنیده شده.چراهای مختلف. چرا زن ها وقتی عصبانی میشوند سکوت میکنند ؟ آیا اون ها فکر میکنند که با این کار دارن مردشون رو عذاب میدهند...به ... اون ها بی خبرند که مردها وقتی زن ها سکوت میکنند تازه یه نفس راحت میکشند ؟ یا چرا مردها دوست دارند مشکوک باشند و یا ...صحنه دو تا صحنه ی آخر در واقع فلاش بکی است . ما گذشته را میبینیم . داستان زندگی امید و میترا را . خیلی آهسته و باظرافت و نکته سنجی دقیقی فرایند از هم بد امدن این زوج را متوجه میشویم . پنهان کاری هایشان را میبینیم . بی توجهی ها و لوس بازی ها یدو طرف را . مردن برای مردی که کوه یخ است و آش دهن سوزی هم نیست و زنی را که خیلی شکننده و لوس است و هنوز آن قدر بزرگ نشده که نفهمد برای اینکه مطمئن شود مردش دوستش دارد لازم نیست کلک بزند یا عین این جمله را از او بشنود . آرش نمونه ی پسری است که هنوز ازدواج نکرده و بنابراین بی دغدغه از زاویه ی دید خودش ماجرای زندگی امید و میترا را داوری میکند . فارغ از اینکه خواهر خودش پنهانی عاشق امید شده و برای او نامه مینویسد و بعدا از شوهرش جدا شده و زن امید میشود . برمیگردیم به همان صحنه ی اول و آغازین.  تکرار، رسیدن به روزمرگی،عامداتا تکرار جملات پیش پا افتاده ، پیش پا افتاده ترین مسائل که منجر به تنهایی شخصیت میترا میشود و چرخه ی زندگی که به همین سادگی با تخریب خودش بزرگ میشود و چرخ میزند . دکور بی روح صحنه هم همین را در ذهن مخاطب تداعی میکند . پنجره های بسته ، پنجره ی باز بسیار کوچک در جای نامناسب.رنگ دیوار ها.میزانسن ها ی ساده و در عین حال باور پذیر.حرکت یکی و سکون دیگری در یک صحنه و برعکس. استفاده از خلاقیت بیان بعضی چیزها و لب خوانی مسائل مثلا مورد دار هم چاشنی کار شده بود . القصه از کار لذت بردیم .

   نویسنده و کارگردان : محمد یعقوبی

بازیگران :علی سرابی-مهدی پاکدل-رویادعوتی-آیدا کیخایی


 
comment نظرات ()