جزیره در کهکشان

 
head-on
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
 

 

 

 

 

دیشب فیلم (head-on) رو دیدم .

خب ، میخوام خیلی بی رو در بایستی بگم هر کس این فیلم رو ندیده نصف عمرش بر فنا ... قبل از اینکه توضیح بدم کجاهای فیلم خودم بودم و کجاهای فیلم دیونه ام کرد میخوام یه کم از تم فیلم بنویسم تا کنجکاوی اون هایی که فیلم رو ندیدن رو بیشتر تحریک کنم .

اولا ترجمه ی این فیلم به زبان فارسی رو در این سایت و اون سایت ترجمه ی یکسانی ندیدم . بعضی ها اون رو (دیوار رو به رو) بعضی دیگه ( رو به رو ) بعضی ( شاخ به شاخ ) ترجمه اش کردند ... من هم ترجمه میکنم ( بن بست ) .

طرح کلی فیلم این جوره که دو عدد شخصیت اصلی در فیلم به نام (جاهیت ) و (سیبل) در یک کلینک روانی بستری هستند . جاهیت الکلی -آشغال جمع کن - بی مخ - بی کله  و سیبل دختر آفتاب مهتاب ندیده - عقده ای - از خانواده ی سنتی - بی مخ - بی کله ... مرد داستان در اثر تصادف ماشینش با دیوار که به نظر خودکشی میاد به کلینیک اومده و دختر داستان در اثر جر دادن رگ دستش . دختر خیلی رو راست جلوی جاهیت رفته به او میگوید :" اگر ترکی (نه به معنی فحش ، به معنی نژادی !) با من ازدواج کن " دختر برای فرار از خانواده ی سنتی خود میخواهد تن به ازدواج نمایشی بدهد و در عین حال شوهرش را آزاد بگذارد و خودش هم آزاد باشد . مرد که اول قبول نمیکند .... اما میبیند دختر بی مخ تر از این حرف هااست چون رگ دستش را دوباره میزند . دختر میخواهد حتی خرج عروسی را خودش بدهد ! خلاصه ازدواج نمایشی سر گرفته و دعوا از همان شب عروسی آغازیدن میگیرد . خلاصه مرد با رفیقه ی خود که خانم خیلی (به نظر من توووووووووووپی است ) رابطه دارد و سیبل هم از همان شب اول شروع میکند به رفع عقده .... خلاصه در طی این زندگی آش و لاش این دو به مرور عاشق هم میشوند اما برای اینکه یکدیگر را محدود نکنند نمیخواهند به هم وابسته شوند و زیبایی فیلم هم به همین است  . خلاصه که عاشقیت پیش میاید و کاریش نمیشه کرد و جاهیت میزند یه بنده خدایی که به زنش نظر بد داشته به صورت غیر عمد میکشد . سیبل به شوهرش که حالا زندانی است قول میدهد منتظرش بماند . اوایل سعی میکند اما بعد .....

به نظر من این مدل زندگی آخر ایده آله چون باعث میشه چشم های کور  زن و شوهر های آفتاب مهتاب ندیده باز شه . من اون زن آرایشگر که ازش به عنوان (توپ) یاد کردم خیلی دوستش داشتم و اصلا از اون مدل رفتار در (بستر) بسی کیف میکنم . کتک کاری و رفتار خشن و غیر عادی و بعد پیچش به رفتار رومانتیک توامان یک بسترانه ی توپ رو میسازه که من تاییدش میکنم . حالا هر کس یه نظری داره . من از عشق ویرانگر خوشم میاد . عشقی که حرکت کنه بهتر از عشقیه که مثل مرداب بمونه تا بگنده . عشق حتی اگه به زوال بره شرف داره به اینکه ثابت بمونه . عشق یا باید پایین رونده باشه یا بالا رونده ...بی مرز باشه نشه براش خطی گذاشت . عشق اصلا چیز خوبی نیست . عشق اصلا بچه بازی نیست . عشق اصلا توش حسادت نیست . عشق اصلا حتما رسیدن به هم نیست . عشق حتما ازدواج نیست . عشق حتما دور موندن نیست . عشق مثل هیچی نیست . عشق عشقه .


 
comment نظرات ()
 
 
دوستت دارم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٩
 

از روزی که مستر ( اف ) سرش رو تکون داد و گفت : " قلب طلای تو نایابه دختر قدر خودتو بدون ! " یه کم رفتم توی لک !

عادت صحبت کردن با خودم رو به روی آینه ،‌عادتی است که سالهاست دارمش . میشه ساعت ها رو به روی آینه بشینم و با خودم صحبت کنم . یا وانمود کنم که دارم با یه کسی صحبت میکنم ... تا حالا طی مراسم مازیخمانه خودم رو گریوندم و کلی راجع به مسائل مختلف با خودم گفتمان گذاشتم . نمیدونم آینه چه مهره ی ماری داره که من رو این همه به خودش میچسبونه ؟ عجیبه ... هیچ وقت خود واقعیم رو توی آینه ندیدم . همیشه داشتم در مورد این و اون حرف میزدم . زمان دانشگاه ، جلوی آینه تمرین بازیگری میکردم و باله میرقصیدم و با صدای سوپرانوی خودم آهنگ های سی دی ثمین باغچه بان رو میخوندم ...." جای آهو دشت و بیابون ...."یا " یه سگ قلدر داره همسایه ی ما ..."رو میخوندم .... خیلی اوقات هم فکر میکردم فضای مجازی پشت سر آینه حقیقیه و دلم میخواست کشفش کنم . یاد فیزیک به خیر !

...خلاصه نشستم دیدم چرا محض رضای خدا یک بار نرم جلوی آینه و با خودم حرف نزنم ؟من باید به خودم خیلی آفرین بگم . امشب وقتی دوباره حالم بد شد و رفتم بیمارستان دکتر شیفت نصفه شب دهنش باز مونده بود از بی اعصابی من ، البته بیشتر تعجب میکرد که میدید من دارم با خنده براش ماجرا رو تعریف میکردم . البته این بار حال بدیم ،روانی نبود و فیزیکی بود و مربوط به قلب و عروقم میشد . (از نصیحت و هر گونه پند و اندرز فی باب مضرات سیگار  در کامنت دونی خودداری شود )...خلاصه آمپول و ... رو زدن و روانه شدم خونه . پیش خودم فکر کردم خیلی پوست کلفتم که زنده ام . هنوز مینویسم . هنوز نفس میکشم . فاصله ی از الان تا بیست سال دیگه اندازه ی یه امروز تا پس فرداس ! شاید فردا مردم . خب همه میمیریم . همه اش فکرم این بود که به خودم ورزش قربون صدقه رفتن ،رو به روی آینه رو بدم و یاد بگیرم هر از گاهی واسه خودم مهر و محبت بریزم و بپاشم . به خودم بگم دمت گرم که زیر بار اون همه فشار روانی درست رو خوب خوندی . دیپلمت رو گرفتی . با وجود دست انداز های زیاد وارد رشته ی نمایش شدی . توی عاشقی روی همه ی سوسول های محله و مرزی ها و غیر مرزی ها رو کم کردی . توی خنده و تابلو بازی توی دانشگاه شهر ه ی خاص و عام شدی . هنوز نصف شب ها پدال پیانو  رو میگیری و گام میزنی و هنوز توکاتا ی باخ رو از حفظ بلدی  . هنوز مینویسی . هنوز توی اون رگ ها ی بی جونت شوق و هیجان هست . هنوز میتونی بگی دوستت دارم . هنوز آرواره هات واسه خندیدن و زر زدن جون دارن . هنوز رفیق روزهای بد دوستاتی . هنوز نقاشی میکشی . هنوز کلی متن و کارهای نکرده داری که نمیدونی به کدومشون برسی . هنوز با بی اعصابی و بی خوابی میجنگی . هنوز بی اینکه یار غاری کنارت باشه تونستی ترامادول و بایومادول و زاناکس و سیتالوپرام و آلپرازولام و کلونازپام رو از وعده ی نقل و نبات های روزانه و شبان هات کم کنی ...(البته چیزای دیگه جاشون اضافه کنی :). و هنوز جون داری ....هنوز با لاجونی ت و ضعف شدیدت... با درد ریه ات و قلب ضعیفت ،دوست داری با تمام وجود شاد باشی و توی خیابون واسه یه تیک آف کشیدن و دو تا چشمک زدن و به چاک زدن و سر کار گذاشتن پسرا دلت ضعف میره ... هنوز دوست داری پرستار همه باشی و همه رو آشتی بدی ...هنوز دوست داری از قبل بهتر باشی و دوست داری که زندگی کنی ..هنوز با این قلب ضعیف و شکسته ات که تکه تکه شده و شرحه شرحه اس ، داری امید میبندی به روزهای خوب و میخوای بری جلو ...اون قدر زندگی رو دوس داری که وقتی میبینی همه چیز قر و قات و خرابه میخوای خودتو بکشی چون میدونی زندگی نمیتونه این همه پر درد باشه . هنوز میتونی ببخشی ...هنوز میتونی صبور باشی ...میتونه مشتت رو حواله ی این و اون نفرستی و چاقو توی پهلوی مردم نکشی و خنجر از پشت نزنی ....هنوز هستی ...هر چند ضعیف تر و نحیف تر و لاغر تر .هنوز وقتی هر جا میری همه رو میتونی تحت شعاع قرار بدی و اون مکان رو تصاحب کنی ...هنوز این همه کشته و مرده داری و توی هر سن و سالی همه دوست دارن بیان بشن نفر اول تو و تو رو هم نفر اولشون کنن . با وجود همه ی غمی که داری و افسردگی هنوز از خیلی ها باحال تری . چرا جلوی آینه قربون صدقه ی خودت نری و به خودت نگی دوستت دارم . پس :" دوستت دارم ".


 
comment نظرات ()
 
 
خواب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
 

شب دیر خوابم برد .

مثل همیشه قبل از خواب فکر میکردم بیام توی بلاگم چی بنویسم ؟ بازنویسیمو چه کار کنم ؟ کی وقت کنم نمایشنامه ی میثم رو بخونم ؟ چرا فلانی اس ام اس نزد ؟مصاحبه با رادیو رو چی کار کنم ؟ اون یکی چرا موبایلش خواموشه مگه کارم نداشت ؟ بازنویسیمو باید چی کار کنم ؟ تولدم نزدیکه اما خب که چی ؟فردا لغت های درس جدید زبان فرانسه  م رو در نیاوردم چه چاخانی ردیف کنم ؟ قرصم چرا عمل نکرد ؟ چرا بیدارم هنوز ؟ داشتم همین طوری فکر میکردم ... چرا هیچ خبر ی نیست . لعنت به تو که شادی های مشروع من رو هم ازم گرفتی . نه باید خوشحال باشم . اما خوشحالم . خوابم نمیبره . دوباره قرص میخورم . خواب میبینم . خوابم خیلی تکون دهنده اس .

خوابم

خواب دیدم توی بالکن وای سادم . به شیرونی خونه رو به رو یی نگاه میکنم . ماشین های آتش نشانی اومدن . از خونه داره دود بلند میشه . من که از سوختگی خاطره ی بدی دارم دلشوره میگیرم .

کات .

من همراه مامورین آتش نشانی وارد خونه میشم . شبه . ستاره ها قد یه هندونه توی آسمونن . مامور ها شلنگ ها و آب پاش هاشون رو داخل خونه میبرن . میگن ....یارو توی وان خودشو سوزونده ....میرم توی خونه ....حمام رو میبینم . پر از بخار ودود غلیظه .... مه و دود یه که میتونی گازش بزنی از فشردگی ....توی خواب گر میگیرم . میرم تو ....میبینم (هیچ کس) توی وان افتاده ، با لباسه ، سوختگی با آب جوش ، میلرزم . وان سفید رنگه . دست (هیچ کس) افتاده بیرون ....لاغر و استخونی ....اصلا شبیه دست های مرد آهنی من نیست .... کبود شده ....به خودم میگم :" راس میگن سوخت و جزغاله شد " میرم جلو ... سوخته بود ... نزدیکش میشم ... به من میگه :" برو عقب ...نزدیکم نشو ...همیشه منو تنها گذاشتی این بارم روش...نمیخوام ببینمت " داشت میمرد . با گریه نزدیکش میشم . قلبم توی قفسه ی سینه میپره . دستش رو میگیرم . استخوناش جرق جرق صدا میکنه ...بهش میگم " فقط آروم باش ...آروم باش " یه هو انگار جون مییگیره . دستم رو محکم میگیره . مامورها میگن :" بکشیدش بیرون زنده اس " یاد فیلم هامون افتادم ....

وقتی از خواب بیدارشدم خیس عرق بودم . انگار واقعا اون جا بودم .


 
comment نظرات ()
 
 
ماز...........................MAZE
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
 

گاهی فیلم و کارتون های خیلی جالبی ، مثل کش تنبان ، از دست ، تلوزیون محترم ، در میرفت و پخش میشد که یادش همیشه در خیال من یکی باقی است ، مثل همه ی چیزها . ( ذهن من حتی نسبت به اشیا هم معرفت دارد ) .

یکی از فیلم هایی که در دوره ی نوجوانی بنده از جعبه ی جادویی پخش شد ، صحنه ی جانانه ای داشت که تا ابد در ذهن من حک شده . الان صحنه را شرح میدهم امیدوارم هر بنی بشری یادش آمد اسم فیلم را یادم بیاورد . دختری که در جستجوی کسی به سر میبرد در سرزمین عجایبی گیر می افتاد . ( این احوال شاید در خواب برایش رخ نموده درست یادم نیست ) دختر ، باید از دری عبور کند ، دو عدد نگهبان (عروسکی) دم در ایستاده اند و اجازه نمیدهند دختر وارد شود ، آن ها با دختر وارد دیالوگ میشوند ، اولی حرف میزند ، نگهبان دوم میگوید :" حرفش رو باور نکن اون همیشه دروغ میگه ، حالا بگو کدوم ما راست گوییم؟ " دختر کمی فکر میکند و جواب درست را میدهد . در باز میشود . دختر وارد مکان عجیبی میشود که مثل (ماز) میماند ، پله هایی است که وقتی ازشان بالا میرود دوباره به همکف میرسد . عین خواب و خیال . از فیلم تنها این تصویر در یادم مانده . گاهی فکر میکنم زندگی هم مثل ماز است و ما بد جوری در پیچ پیچ هاش گیر کرده ایم . عکس بالا نمونه ی منحصر به فرد لگویی همان فیلم است که وقتی دیدم دوباره یاد کودکی افتادم .

(مثلا)داستان واقعی

القصه در این زندگی طخماطیک ، که مثل ماز میمونه و دهن مهن آدمو سرویس میکنه ، گاهی باس خیلی بیخی شد و گفت به جفت چپ و راستم که فلانی بهمان شده و بیسار ... باید زد رو دنده ی بیخیالی و گفت " به درک !" . که چی هی بشینی غم بخوری  غصه بخوری ، خون خودتو بکنی توی شیشه ، دیگی که باسه من نمیجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه ! . همین جوریش داریم توی تهرون فلک زده سرب میخوریم دیگه حرص نباید بخوریم ، جوش نباید بزنیم . گناه داریم بابا . واس همین ، فک کردم بد نیس شیطونی کنم ، زنگ زدم به اسمشو نبر و گفتم امروز روزه منه دادا پاشو اون آب شنگولیتو که دو هفته پیش دیدم توی کمدت گذاشتی بودی بردار بیار جشن بیگیریم گفت نه گفتم چیرا ؟گف :" باسه دخمرا خوب نیس توی جاهای عموم.....ی" گفتم :" برررررررررررررررررررو بابا حال نداری "آخه طرف آمارش بد در رفته بود یه بار که قدیم مدیما رفته بودیم سینما من گفتم میخوام بارش (برعکس کن ) بخورم و اون گف ای بابا عاشقی دیونه ات کرده تو رو واسه دخمرا خوب نیست ...منم نذاشتم حرفش تموم شه رفتم توی مبال و بارش و ریختم توی حلقم و با چشم گریون رفتم توی سینما و مثلا وانمود کردم دارم فیلم تماشا میکنم که دیدم اسمشو نبر در کیفشو باز کرد و یه بطری آب شنگولی در آورد بیرون و من وسط سینما سرش رو کندم که ای ناقلا واسه چی خودت از این غلطا میکنی به من که میرسه بده !!! بیشعور!  خلاصه اش که ...بگذریم همین بنده خدا اسمشو نبر اون روزی که روز من بود و مثلا بایستی با دمبم گردو میشکوندم و اینا.... عینهو پلنگ اومد و دیدم نیشش بازه . ... کلی ذوق مرگ شده بود که ...حالا بماند و یه تنه خواسه بود نقش همه ی قوم و خویش و داشته ها و نداشته های ما رو ایفا کنه و یه حالی به احوال خراب ما بده . دمش گرم . آب شنگولی رو توی ....که محل عموم و باسه خودش ماشالا یه پا پاتوق اهل مثلا هنره -که هر کی توشه بی هنره - رو کردیم و چه کیفوری شدیم . فک کردم نه بابا این جا خیلی گل و بلبله ....مثلا یه شب که بغض گلومو گرفته بود و داشت خفه ام میکرد ، پارسالا بود ، زمستون ، هوا مه بود و سرد ، سوز گدا کش، زنگ زدم "هی اسمشو نبر پاشو بیا این جا دارم سکته میکنم از غمباد" ، طرف که سنگ صبوره ، با هزار جور بدبختی پیچوند و اومد .آقایی که شما باشی ....ما رفتیم توی یه پارک که ته دنیا بود و توش چند تا دریاچه و پل داشت . مه بود ...دو قدمیتو نمیدیدی . ساعت حدود 1 و نیم نصفه شب . من رفتم نشستم روی نیمکت پارک و اسمشو نبر نگا کرد که خیلی وقته منو ندیده آخه موهای من شده بود رنگ مس و حنا و ترکیبی از سماق که باسه خودش خیلی رنگ یونیکی بود خلاصه که سیگار پشت سیگار و زر پشت زر ....یه لحظه فک کردم نه انگاری خیلی همه چی گل وبلبله ...آخه این جریانات نصفه شب زدن بیرون خیلی منو کیفور میکنه ...یه سری نصفه شبونه ها داشتم که بدجوری فک میکردم اوریجیناله اما په خیلی تو خالی  و دروغ بود . فک که میکنم میبینم نه من خیلی باحالم .خیلی نترسم . خیلی ... چه کنم . جونم برات بگه . را س حسینی من عاشق شبم . شب اس ام اس میزنم . شب فیلم میبینم . شب مینویسم . شب خودمو میکشم . شب زنده میشم . شب بزرگ میشم . شب آسمون رو نیگاه میکنم . شب سیگار مز اش بهتره . شب خوبه . پناه منه . شب تنهام . عین خود شب که تنهاس . واس همین عینهو ماز گم شدم . توی تاریکی این شبا . مخصوصا شبای پاییز که بی پدر میکشه آدمو . دوست دارم توی شب گم شم . یکی بیاد پیدام کنم . دلم میخواد برم توی ماز ویکی بیاد پیدام کنم . آخه پیدا کردن من تخم طلا میخواد که هر کسی نداره کار خود شرلوک هولمزه . دمم گرم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
ایدز..........................................HIV
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
 

وقتی با یارو رو به رو شدی ، سرت گرم شد ،‌توی پیست یه چرخ زدی و دیدی چه چشمای اغواگری داره و چه جالبانه میخرامه ، وقتی سرت بازم گرم شد و دیدی اون ته ته ها یه اتاقی پیداست ، دستش رو میگیری و میبریش تو ، وقتی طعمش رو میچشی و لبخند بهش میزنی ، وقتی بهت لبخند میزنه و دم دمای صبح بی خداحافظی جاش رو خالی میبینی ، پاشو برو فرداش یه آزمایش ایدز بده . تو چه میدونی پنج شنبه ی هفته ی پیش این پری آفتاب مهتاب ندیده توی کدوم مهمونی بازوش سوزن نخورده و چشماش خمار نشده ! تو چه میدونی طرفش پ ی ش گ ی ر ی کرده یا پری آفتاب مهتاب ندیده خواسته که پ ی ش گ ی ر ی نکنه ؟ تو چه میدونی طرف چه کاره بوده و تو فقط به خاطر اینکه سرت گرم و تنت داغ بوده یه سانفرانسیسکویی رفتی . حالا اگه رفتی تست دادی و دیدی جواب منفیه خیلی هم خوشحال نباش چون ممکنه منفی باشه اما هنوز فعال نشده و تا ٨ سال اون زیر زیرا پنهانه و یه هو عین بمب ساعتی شروع میکنه به درب و داغون کردن . اون وقته که پنج شنبه ی هفته ی بعد که با دختر همسایه ی پری آفتاب مهتاب ندیده میری سانفرانسیسکو ویروس رو توی اون تکثیر میکنی و بعد این ویروس عینهو سرطان رشد پیدا میکنه و مثلا آمار ایدز توی زنجان میشه ١٠٩ نفر و توی کل کشور سیر صعودی رو طی میکنه . وقتی با یه آدمی هستی که مدام داره بهت دروغ میگه برو آزمایش اچ . آی . وی بده .وقتی با یه آدمی رو به رو هستی که کارش اینه که سر خیابون واسته برو تست اچ.آی. وی بده . وقتی با یه آفتاب مهتاب ندیده رو به رو هستی بازم  برو تست اچ آی وی بده . وقتی با یه گربه نره ی معروف شهر رو به رویی بازم برو تست اچ آی وی بده و همیشه قبل از اینکه عاشق بشی و بری سانفرانسیسکو ازش بپرس :" کارت بهداشت داری؟"  :) گول کسی رو نخور که بهت بگه :" عاشقت میمونم حتی اگه ایدز هم داشته باشی " چون نمیمونه .(حتی اگه ایدز هم نداشته باشی ) برو فقط تست اچ آی وی بده . وقتی میری آزمایشگاه یارو که میخواد ازت تست بگیره خیلی نگاه عاقل اندر سفیهی داره . بهش توجه نکن . وقتی بهت میگه:" میفرستیم آزمایشگاه فردا جواب میاد" فقط بهش لبخند بزن (البته مال بعضی جاها که دستگاه مخصوص ندارن دو هفته طول میکشه که جواب بیاد اما دیگه دستگاه هاش اومده که یک یا دو روزه جواب رو میدن ) وقتی میری خونه و میبینی ساعت نمیگذره و دلشوره داری بدون که باید بدونی هر غلطی بهایی داره . صبر کن . وقتی روز فرا میرسه و میری آزمایشگاه دستات سرده ولی مجبوری خوشحال وانمود کنی . نکنه جواب مثبت باشه و خانمه که میخواد جواب رو بده میدونه و بهت چپ چپ نگاه کنه یا ترحم کنه و ....جواب رو میگیری میری بیرون آزمایشگاه و صد بار میمیری و زنده میشی تا در پاکت رو باز کنی . وقتی میبینی جواب منفیه یه  نفس راحت میکشی و میگی برم هشت سال دیگه دوباره بیام ....نه...نکنه اشتباه کردن باید برم یه لابراتوار دیگه ؟ نکنه خون من با مال یکی دیگه اشتباه شده و این جواب یکی دیگه باشه . نکنه ....  

عکس زیر قربانی همچین چیزایی است .

*****************************************************

سلام آقای هلمز

من ازتون درخواست میکنم امشب ساعت دوازده به منزل من بیاید . عین دراکولا . میدونم که دارید من رو میپایید . هر وقت از پنجره من رو دید میزنید من میبینمتون . با دوربین نگاهتون میکنم . چرا همیشه عین یک جنتلمن جواب نامه هام رو میدید ؟ چرا نمیذارید دلم براتون تنگ شه ؟ چرا همیشه مهربونید و همیشه حاظر در صحنه اید ؟ چرا واتسون رو میفرستید من رو تعقیب کنه من که کسی رو نکشتم !چرا ؟ من دوستتون دارم . اما ...من امشب ساعت دوازده خودم رو خواهم کشت و اگر نیاید مقصرید چون نمیخوام خودم رو بکشم و میخوام شما نجاتم بدید . من هیچ وقت نخواستم خودم رو بکشم همیشه خواستم نجات داده بشم . آقای هلمز شما قلب منو دزدیدید از شما به کی شکایت کنم ؟ (لطفا قبل از اومدن مطلب این پست رو مربوط به ایدز بخونید شاید شما هم یک ایدزی باشید . با این وجود من دوستتون دارم !)(دروغم نمیگم )

                        میس شانزه لیزه 


 
comment نظرات ()
 
 
خیال بازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، فکر کرد چون دختری نیست که کسی به خاطرش دست از آرزوهاش بکشه ، بهتره خودش دست از آرزوهاش برداره . پس یواش دستش رو از روی آرزوهاش برداشت و گذاشتشون توی صندوق و درش رو با قفل بست . هفت جفت کفش آهنی پوشید و هفت جفت عصای آهنی برداشت و یاعلی مدد راه افتاد توی کوچه خیابون که آی آقای مغازه دار این صندوق آرزوهای من رو بخرید فروشیه! اما شما که غریبه نیستید هیچ مغازه داری حاضر نشد صندوق آرزوهای میس شانزه لیزه رو بخره . میس هی این در و اون در زد و روزها و هفته  ها رو گذروند و دید انگار آرزوهاش خریداری نداره . یه شب که توی اتاق زیر شیروانی اش خسبیده بود و خواب صندوقچه رو میدید، دید که پری مهربونی ظاهر شد و گفت :" آرزوهات رو خاک کن .خاک پذیرنده است " . میس شانزه لیزه بیدار شد . به صورتش آب زد و سرش رو از پنجره ی کشویی اتاق زیر شیرونی بیرون برد . باد سرد به صورتش خورد و میس شال مشکی بافتنی اش رو روی شونه هاش انداخت  و با موهای افشون راهی حیاط شد . بیل رو برداشت و افتاد به جون خاک باغچه . صندوقچه رو خاک کرد و سنگ قبر کوچیکی براش گذاشت و یه فاتحه هم خوند و با خیال راحت رفت بالا و افتاد توی جاش و چشماش گرم شد . صبح که بیدار شد دید زن خپل صاحب خونه اش ،در حالی که صندوقچه رو نبش قبر کرده بود، دم در ظاهر شد و فریاد زد :" دختره ی ننر چرا باغچه ی منو به گند کشیدی اگه یه بار دیگه بخوای از این کارا کنی یه اردنگی میزنم در ....ت و میگم هرررری" . صندوقچه را انداخت جلو پای میس و رفت . میس شانزه لیزه که غم، باد کرده بود روی دلش ...نشست روی زمین و مثل ای کی یو سان فکر کرد ... یه فکر بکر به ذهنش رسید . یه کاغذ برداشت و روش یه چیزی نوشت . یه ذغال برداشت به سر و صورتش مالید و یه لباس ژنده پوشید و صندوق رو برداشت و گذاشت رفت توی کوچه . مثل گداها نشست روی زمین . روی کاغذ نوشته بود :" این صندوق آرزو حراج شد " اما دو سه روز گذشت و هیچ کس آرزوهای اون رو نخرید . میس که دید هیچ راهی واسه رهایی از دست آرزوهاش نداره نا امیدانه برگشت خونه . نشست روی صندلی راکینگ چیرش و هق هق گریه کرد .فکر کرد یعنی آرزوهاش این قدر بی ارزشن که حتی کسی نصف قیمت هم نمیخردش ! از خودش نا امید شد . برای همین فکر کرد بهتره فکر کاسبی رو از سرش بیرون کنه بالاخره یه جنتل من پیدا میشه که شکمش رو سیر کنه و بارش (برعکس کنسد ) براش بیاره و خرش کنه ...پس بهتره آرزوها رو ببره بذاره دم در خونه ی یکی و بزنه به چاک . شبونه نقاب به چشمش زد و راهی محله ی بد شهر شد . آرزوها رو گذاشت اون جا و یه کالسکه گرفت و سریع برگشت خونه . دو- سه روزی داشت نفس راحت میکشیدو دیگه حتی خودش رو هم پاک از یاد برده بود . انگار بدون آرزوهاش هیچ شده بود . تا اینکه یه روز در خونه رو زدن . میس در رو که باز کرد دید بازرس ژاور اومده و صندوقچه رو هم گرفته دستش . گویا زنی رو در حالی که داشت آرزوهای میس رو به سرقت میبرد دستگیر کرده بودند . بازرس ژاور از نشونی آرزوها میس شانزه لیزه رو پیدا میکنه و آرزوها رو که حکم کفش های میرزا نوروز رو داشت برش گردونده بود . میس شانزه لیزه تشکر کرد و بازرس ژآور کلاش رو به نشونه ی ادب از سرش برداشت و دوباره گذاشت و با اون قیافه ی سردش از اتاق زیر شیرونی خارج شد . میس شانزه لیزه نشست روی زمین و صندوق رو گذاشت جلوش و گفت :" من با تو چه کنم ؟" یه هو فکری به نظرش رسید . هااااااان فهمیدم میخورمت . برق خوشحالی توی چشماش دوید و با شوق در صندوقچه ی آرزوهاش رو باز کرد تا بخورتشون . اما در کمال تعجب دید توی صندوقچه یه قورباغه نشسته و میگه :" غوووووووور ".

*

گفت :" بیا و اسم خودت رو روی جزیره بذار . "

گفتم :" نمیخوام "

گفت :" این همه کارا کردی بیا همه رو لینک کن . همه دارن این ور و اون ور کارای زیر پله ای و نوشته های  در پیتشون رو تبلیغ میکنن اون وقت تو حتی نمیخوای واسه کتابت تبلیغات راه بندازی چرا ؟

گفتم :" هیچ کدوم مصاحبه هام و نوشته هام رو (کار ) نمیدونم . هیچ دلیلی برای تبلیغ کردن خودم ندارم .  صادق هدایت با اون عظمتش معرفی خودش رو مسخره میدونست من که عددی نیستم. "

گفت :" بدبخت همه توی فیس بوک و این در و اون در دارن ال میکنن بل میکنن....تو چرا نه ."

گفتم :" همین جزیره در کهکشان به اندازه ی کافی منو از کتاب خوندن و بازنویسی هام گذاشته. بیام توی فیس بوک چی کار کنم ! اصلا حوصله ی این خاله زنک بازی ها رو ندارم . در دسترس بودن همیشه انتهاش زباله دونیه ."

گفت :" نوشته های بلاگت خوبه نذار کسی برش داره ."

گفتم :" همه ی این نوشته ها قسمت کوچیکی از یه رمانه "

گفت :" بیا خودت رو معرفی کن خر نشو . "

گفتم :" نمیخوام .... بذار میس شانزه لیزه مواظبم باشه . اون یه سپره واسه من . نمیخوام همینم از دستش بدم . "

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سیاه بازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٥
 

خیلی وقت بود داشتم زاغ سیاهت رو چوب میزدم . از زیر تور چادرم نگات میکردم و توی بازار پشت سرت راه میفتادم و هر جا میرفتی قدم به قدم ، شونه به شونه ت یه جوری که تصادفی به نظر برسه دنبالت میکردم .. تو هیچ وقت حواست پی من نبود چون من زیر برقع بودم و تو منو نمیدیدی . فکر میکردی که چون کوله بارت رو از ده ما بستی و با عیال و بچه ها بنه کن گذاشتی رفتی من هم دیگه کاری از دستم ساخته نیست و دست روی دست میذارم تا بسوزم و بسازم اما نه جونم کور خوندی ! من رفتم پیش امیر چوپون ده و یه گوسفند پروار ازش خریدم و آوردمش توی طویله . کشتمش . بعد شیکمش رو خالی کردم و دل و روده ش رو گذاشتم کنار و توش رو خوب تمیز کردم . رفتم توی پوست گوسفند و دزدکی اومدم توی اون دهی که میگفتن تو خونه ات نزدیکی خونه ی کدخداست . پیدا کردن خونه ی کدخدا کاری نداشت . شناس همه بود . منم اومدم و رفتم توی کوچه باریک های کنار ده و توی حمام عمومی و نمره اش کار کردم . دل صاحب اون جا به حالم سوخت و به من گفت میتونم شب ها بمونم اون جا . منم میموندم اون جا و کار میکردم . آب حوض عوض میکردم .  چاه ها رو خالی میکردم .موهای کنده شده رو جمع میکردم . چرک و کف صابون میشستم و چند شاهی پول  میگرفتم تا اموراتم بگذره . اما همه اش فکرم پیش تو بود . میدیدمت گاهی با خان عمو ها و سبیل کلفت های ده میری آب گرم ... برا ی همین شب ها نیگاه میکردم ببینم کدوم لنگ بوده که مال تو بوده . آخه تو  بد کردی با این ضعیفه  ی لاکردار . میدونستی نگام دنبالته و عاشق اون قد و بالای رشید و چهار شونه پت و پهنتم .میدونستی که (پخ) میگفتی میزدم به چاک و اشاره میکردی کنیز و دس بوست بودم . خوب میدونستی دل من رو بند کردی به دل سنگ خودت، همچین که دیدی اثیرم داری میشی ،نامردی کردی زدی به چاک و من رو تنها گذاشتی . باس میدونستی من از اوناش نیستم که بدلی باشم و نتونم ردت رو نگیرم . واسه همین وقتی پیدات کردم قند توی دلم آب شد . وقتی دنبالت میکردم دل توی دلم و نبود و نفس نمیتونستم بکشم .نع .  راه نمیداد . هیچ جور نمیتونستم باهات حرف بزنم این دل لامصب رو برات سفره کنم ...بگم  آقای من ،شما فقط باش، از من فرار نکن. من کاری به کارت ندارم والا به خدا ......اما نمیشد . خانم خونه ت هم که مجال نمیداد گولش بزنم .از اون زنای چشم سفیده ....یه بار اومدم خونتون واسه کلفتی خواستم به هوای یه نیگاه کردن به تو لپه های نذری رو پاک کنم که تا دید چشمم داره میچرخه سینی رو زد فرق سرم و گفت :" هررررری"!! حالا یه راه برام مونده .دیگه دلم داره میترکه . چرا نباید عالم و آدم بدونن که تو با من عهد و پیمون بستی ؟ موی سیبیلت رو قسم خوردی که  30 غه م میکنی و بعد که دیدی دلتو زدم زدی به چاک نه آقا جون ..میخوام آبروتو ببرم. واسه همین فک کردم روز عروسی پسرت یه برنامه ی باحال برات بچینم . گفتم چی کار کنم چی کار نکنم.....هان....خواستم با گروه مطرب ها بیام به بزمتون و همچین جلوی همه شوخی شوخی ضایعت کنم که مجبور شی همون جا عاقد رو صدا بزنی و بگی بیاد شب عروسی شازده پسرت ما رم به عقد هم در بیارن اون وخ من  هم از این رخت عزا در میام  . واسه همین چوب پنبه رو برداشتم و سوزوندم . پودرش کردم و مالیدم به صورتم و شدم سیاه . بلوز شلوار ساتن قرمز پوشیدم و گیسامو کردم توی کلاه . کفش های سیاه پوشیدم و با مطرب ها اومدم میون مهمونا . شروع کردم به سیاه بازی و شوخی و جدی . تو کم کم داشتی عصبانی میشدی به خدا ....اما دل تو دلم نبود ....همین جور بداهه حرف میزدم و تو نمیدونستی بخندی یا بزنی زیر گریه !خلاصه آخر سر که خوب با چشمای سرخ باباقوریت به من نیگاه کردی یادت اومد این چشم ها همون چشمایی که تو رو میکشه ...فشارت رفت بالا و کله ت شد قرمز ... دستور دادی منو بگیرن و صورتم رو پاک کنن . منم زدم به چاک و تا اون روز سیاه شدم و سیاه موندم و سیاه بخت . آواره ی این ده و اون ده شدم. هر کار میکنم دیگه صورتم رنگش عوض نمیشه . صدام برنمیگرده شدم یه بازیگر تخت حوضی و تو هیچ وخ نفهمیدی که من عاشقت بودم .

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خواستید شما هم راه بروید !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
 

... این اتفاق به این دلیل روی داد که وقتی میس شانزه لیزه در اتاق زیر شیروانی اش را باز کرد ،دید هیچ کدام از وسایلش نیست . با صندلی و اسباب دیگری رو به رو شده بود . فکر کرد اشتباه آمده در را آهسته بست و روی پاشنه چرخید . نگاهی به پلکان چوبی مارپیچ انداخت و به شیب بالا سرش و به دری که رویش نوشته بود ۶٩.اتاق همان اتاق بود . خوب که فکر کرد دید پلاکش را بر عکس کرده اند ، به مغزش فشار آورد و پیش خود گفت :" پلاک من ٩۶ بود نه ۶٩ ...٩۶ مطمئنم ٩۶"  یادش افتاد که همیشه وقتی پله ها را بالا می آمد۴ پله به شدت جیر جیر میکردند و  بین پله ها ٣ تخته چوب را موریانه خورده بود . مطمئن بود که پله هایی که  موقع پا گذاشتن رویشان جیر جیر صدا میکردند، پله های شماره ی ۶٠ و ۵٠ و ٢٧ و ٣٨ بودند . میس شانزه لیزه ی بیچاره برای رفتن به اتاق زیر شیروانی مثل سیندرلا باید پله های زیادی را بالا می آمد . ١٢٣ پله . فکر کرد شاید اثر قهوه ی تلخی  است که در کافه ی رو به روی سن خورده  انگار ذهنش  تکان خورده بود یا شاید هم  آپارتمان را اشتباه آمده !!!،‌پس بی برو برگرد خواست که برگردد . بدو   پله ها را دوید پایین. شمرد ۵٠ پله بیشتر نبود . دم در که رسید به شاختمان نگاه کرد ساختمان همان آپارتمانی بود که او در آن زندگی میکرد .در آن خاطره داشت  اما..... پس چرا وسایلش را برداشته بودند و مبلمان جدیدی برایش آورده بودند ؟ شاید یکی خواسته سر به سرش بگذارد . با عصبانیت دوباره رفت توی ساختمان و پله ها را تا انتها با لا رفت ...شمرده بود پله ها شده بود ۴٠ تا . کلید را در قفل در انداخت و چرخاند .  در را باز کرد. زنی با صورت برافروخته و بچه به بغل جلو آمد . زل زد به میس شانزه لیزه . میس می خواست حرف بزند که زن دهانش را باز کرد و از دهان زن یک مار کبری با نهایت خشم بیرون آمد طوری که اگر میس دیرتر عقب میرفت او را یک لقمه ی چپ میکرد . پله ها را بدو آمد پایین . نفس نفس میزد . باید بی معطلی پیش پلیس میرفت . ابر ، بارانش گرفته بود . میس ، شال گردن بلند مشکی اش را دور گردنش  محکم تر کرد و ابرو ها را در هم گره زد و به اولین آجانی که سر راه برخورد گفت :" اونا اومدن خونه من رو درب و داغون کردند وسایلم رو دور ریختن و دارن شعبده بازی میکنن به دادم برسید" آجان با زبانی که میس نفهمید حرفی زد . میس پرسید :" درس حرف بزن  چی داری میگی ؟" آجان خند خندان رفت . میس بدو بدو دنبالش رفت ،‌سر راه محکم به دختر بچه ای خورد که عروسکش افتاد زمین . میس معذرت خواست و خم شد عروسک را به بچه بدهد . مادر دختر بچه به زبانی که میس نمیفهمید بد و بیراه گفت و رفت . میس کم کم دید مردم به زبانی حرف میزنند که او نمیفهمد . مغازه دار ها عوض شده بودند . کافه ای که سر ظهر قهوه اش را در آن خورده بود تبدیل به قصابی شده بود و رود سن دیگر سر جایش نبود . هیچ تلفنی از هیچ کس نداشت که ازش کمک بخواهد . فل سر جایش نبود . او تا شب راه رفت و فکر کرد چه باید بکند ؟ شما هم با او فکر کنید اگر چیزی به ذهنتان رسید بگویید .  دوست داشتید راه هم بروید ! این عکس حاکی از آن است که میس شانزه لیزه تا آخر شب توانست یک بشکه نفت را رو خودش خالی کند و کبریت را برداشت و اشک ریزان خواست خودش را مثل ژاندارک بسوزاند . همه ی مردم شهر داشتند دورش جمع میشدند . بهش میخندیدند و به کبریتش پووووف میکردند.


 
comment نظرات ()
 
 
شکار روباه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٠
 

باید اول از همه  اسفند دود کنم  " کبود چشم ، زاغ چشم ، شور چشم ، سیاه چشم ، سق سیاه ، سر سیاه ، همسایه ی دست چپی ، همسایه ی دست راستی ، لینک دونی جزیره ، تازه واردها ،  صبح زا، ظهر زا، شب زا، چرندگان ، پرندگان هر کس که اسمش یادم رفت ، بترکه چشم حسود ......." چشم باباقوری و سنگ نمک بذارم چشم نخوره این عکس ها . برید عقب که از آتیش داره حسابی بوی کندر و اسفند میاد ...نظر قربونی رو هم بذارم این کنار. خب حالا میشه راحت عکس ها رو رونمایی کرد . بفرمایید :

 

سیامک صفری ( قبل از ورود به صحنه ....میشود توی این نگاه غرق شد، از این همه حس سرشار شد ، میشود به صحنه ای فکر کرد که او با پوتین های سیاه و شلوار پاچه بریده اش روی آن ، به ایفای نقشش خواهد پرداخت . حال آغامحمدخان بارنجی تکرار نشدنی پشت صحنه است و به خنجرش یا به دیالوگهایش فکر میکند .شاید هم به چیزی دیگر . نمیدانیم!)

ستاره اسکندری و سیامک صفری در حین تمرین شکار روباه.

پانته آ بهرام در پس زمینه وسیامک صفری .

سهیلا رضوی در پس زمینه و سیامک صفری.

دکتر علی رفیعی و سیامک صفری .

همان طور که در عکس دیده میشود ، دوستان ، عرق ریزان ، از خواب خود زده ، نیمه شب ، حدود سه نیمه شب با اره و متر ، زیر نورهای تالار وحدت با شور و عشق در حال برپا کردن (دکور) نمایش هستند ... دکوری که دیر میرسد و بازیگرانی که فردا تنها یک بار قبل از جشنواره رویش به تمرین میکنند ، خدا حفظشان کناد !

از سایت ( رضا موسوی ) :

جشنواره بیست و هفتم -1 

غالبا در جشنواره های تئاتر ایران روز نخست جشنواره به آخرین روز اجراهای عمومی نمایشهای در حال اجرا پیوند میخورد از همین روی بیشتر کارهای روز اول مثل مجسمه های یخی - بوق - خدای کشتار - سیر روز در شب - کرگدن و کاکوتی تکرای بودند و در بین اجراهای بار اول هم بنظرم شکار روباه بهترین بود . اصلا قرار نبود این نمایش در جشنواره حاضر باشد و از همین روی وقتی اجبارا در مسیر اینکار قرار گرفت هفته آخر تمرین تبدیل شد به کار سه شیفته تمام عوامل از کارگاه دکور گرفته تا نور و لباس و بازیگران و گروه کارگردانی و . . .   عکس بالا را گذاشتم تا فشردگی نمایش تا فقط  30 ثانیه قبل از اجرا و زمانیکه سالن تالار وحدت از جمعیت پر شده و هنوز پرده کنار نرفته را ببینید .

عکس پایین را هم گذاشتم تا ببینید کار با تدبیر خیلی هم نیازمند سیستمهای تکنولوژیک مثل پروجکشن و تصویر مجازی کامپیوتری نیست . حد فاصل بازیگر نفر جلو با شخصی که در پشت سرش قرار گرفته توسط پرده دستبافی که با ابعاد 12x8  بصورت یکپارچه و در کشور ایتالیا بافته میشود پر شده است.

این یکی از لحظات خاص نمایش است که کاتب قصر در خیال خود با شاه قاجار گفتگو میکند و از قضا بسیار دلنشین در آمده است .

 

** توجه **

از و قتی شکار روباه را در تالار وحدت دیدم تا به امروز ، در دنیای مجازی اینترنت خیلی گشتم و زیر و رو کردم تا بتوانم بهترین عکس های کار را پیدا کنم، و از آن جا که همیشه به طرز افراطی در هر مسئله ای میتازم و میگازم ، این بار هم سایت آقای رضا موسوی عزیز را حسابی زیر و رو کردم و به شیوه ای افراطی از ایشان خواستم چند عکس از شکار روباه را که تا به حال در اینترنت پخش نشده در اختیار بلاگ من و در نتیجه مخاطبان کنجکاو این جا قرار دهند ، ایشان بعد از اینکه پی گیری بنده را دیدند لطف کردندو این عکس هایی که پیش رویتان هست را به ما هدیه دادند . آقای موسوی عزیز از شما خیلی ممنونیم .

در ضمن نمایشگاه عکس ایشان که نمایشگاه خاصی خواهد بود به زودی در خانه ی هنرمندان از تاریخ 16 تا 23 آبان برپا خواهد بود ، خاص بودن این نمایشگاه به سوژه ی کارهای ایشان بستگی دارد که تا به امروز در هیچ جا نظیرش برگذار نشده ، سوژه ، سعدی افشار است که به گمانم خیلی هم نباید (تئاتری) ! بود تا او را شناخت . بروید ببینید تا بعد مثل کسانی که شکار روباه را از دست دادند افسوس نخورید .

سعدی افشار با نام کامل سعدالله رحمت خواه بازیگر کمدی ایرانی است که در نمایش های موسوم به سیاه بازی و یا تخته حوضی به ایفای نقش می‌پردازد.

وی که متولد 1313 است و تا ششم ابتدایی درس خوانده، برای نخستین بار در سال 1330 بر روی صحنه رفت و امروز به عنوان تنها بازمانده سیاه بازی در ایران شناخته می‌شود.

مراسم بزرگداشت وی در سال 1385 با حضور بسیاری از بزرگان تئاتر در خانه هنرمندان ایران برگزار شد.


 
comment نظرات ()
 
 
مقدمه ای برای رونمایی عکس دیگری از شکار روباه در پست بعدی . ......
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۸
 

زمستان گذشته بود . یکی از دوستانم از آمریکای جهانخوار آمده بود و در عمرش پا به تئاتر شهر و تالار وحدت هم نگذاشته بود ، وی تئاتر را چیزی در مایه های بشکن و بالا انداز های اصغر سمسارزاده (اصغر ترقه ) میدانست . من هم که از قبل در جریان نمایش(شکارروباه) بودم و میدانستم حتما کار خوبی است به دوستم پیشنهاد دادم این یک بار را با من به تالار وحدت بیاید و اگر خواست وسط کار بخوابد سویچ ماشینم را بردارد و برود توی ماشین بخوابد، بیچاره در رو دربایستی گیر کرد و نه نگفت و آمد . طبق معمول لحظه ی نود رسیده بودم و بدو بدو بلیطهای خوشگل مهمان را گرفتم و رفتیم تو . شنیده بودم نمایشگاه عکاسی شکار روباه  هم در تالار وحدت برگذار شده . به محض ورود به تالار با عکس های  باشکوهی رو به رو شدم که مجال سیگار کشیدن و نسکافه خوردن را ازم سلب کرد . دوستم همین طور که با قیافه ی عاقل اندر سفیهش به عکس ها نگاه میکرد پرسید :" اینا عکس های همین تئاتریه که قراره ببینیم ؟" گفتم :" آره،پس چی! " همین طور که سعی میکردم همه چیز را عادی وانمود کنم با تعجب به عکس های رضا موسوی خیره شده بودم و فکر میکردم یعنی  واقعا قراره نمایش این عکس ها رو ببینیم !وارد لژ اختصاصی شدیم و در بهترین جای تماشاچی ها نشستیم . دوستم پرسید :" یعنی از این جا دیده میشه ؟" گفتم :" تو اگه ندیدی برو."  در ضمن خیلی وحشت داشتم که دوستم حوصله اش سر برود وکار را دوست نداشته باشد چون اصولا با دیالوگ هایی که پیشاپیش میدانستم جنس استثنایی خواهند داشت ارتباط برقرار نمیکرد . آن ادبیات فاخر را دوست نداشت . به هر حال نورها رفت و شکار روباه آغاز شد .

قبل از اینکه بخواهم به کار فکر کنم بروشور ذهنم را مشغول کرده بود . عکس ها هیجانم را شعله ور کرده بود . قبل از شروع کار به حدی مضطرب بودم که هیچ وقت قبلا تجربه اش را نداشتم . بروشور شکار روباه برخلاف انتظارم عکس خروسی را نشان میداد .بعدها فهمیدم  آقا  محمد خان  اخته شده،  رسم بوده که خروس را هم اخته کنند، در داستانهای کودکان روباه همیشه به دنبال شکار خروس بوده، اما این بار خروس اخته  به شکار روباه می‌ رود.

همین طور که بروشور را در دستم ورق میزدم نور توی صحنه دوید و برای همیشه من را سحر کرد، در بلاگ قبلی به طور خاص در مورد شکار روباه نوشته ام اما دوست دارم باز هم به یک مهم اشاره کنم چیزی که توقع و انتظارم را تا ابد از صحنه و بازیگری و کارگردانی برد بالا ....و آن هم حضور سیامک صفری در نمایش بود . من همیشه فکرمیکردم این نقش را هیچ انسان زمینی نمیتواند ایفا کند حتما باید از فضا و کائنات رد شد تا آغامحمدخان قاجار را به آن شیوه پرداخت کرد ...تراشید ...خم و راستش کرد و نشانش داد . فکر میکردم آیا سیامک صفری واقعا خودش دارد روی صحنه قدم میزند . از فاصله ای که با او داشتیم میشد با نگاهش سحر شد و با حرکاتش مثل آهن ربا تکان خورد . میشد از صدایش ترسید و به او ترحم کرد . نمیشد دوستش نداشت . نمیشد ازش منتفر نبود .من هیچ وقت آن صدا را در هیچ صحنه ای نشنیدم و به قاطعیت میگویم هیچ جای این کره ی خاکی هیچ بازیگری مثل سیامک صفری نیست و ندرخشیده و عمرا بتواند از پس آغامحمد خان قاجار برآید. ندیدن شکار روباه برای هر ایرانی مثل ندیدن برج ایفل برای هر فرانسوی ست . اواسط کار به دوستم نگاهی انداختم . دیدم لبهایش خشک شده و دهانش باز مانده و گردنش جلو رفته ، عین گردن شتر . بهش گفتم :" خسته شدی ؟" نشنید . همین الان که دارم این مطلب را مینویسم تاثیر این خاطره موهای بدنم را مثل موی گربه سیخ کرده .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمتی از نقد هوشنگ گلمکانی را با هم بخوانیم دوستان :

سیامک صفری موفق می‌شود با زبان بدن و بدون کم‌ترین استفاده از میمیک چهره، این نقش دشوار را چنان با قدرت بازی کند که تا سال‌ها به عنوان یکی از مثال‌های درخشان بازیگری از آن یاد خواهد شد. این انتخاب دشواری بوده. چهره بازیگر زیر گریم سنگین با آن خط‌ها و چروک‌هایی که در طول نمایش همچون یک صورتک ثابت می‌‌ماند، اجازه کم‌ترین استفاده از چهره را به او می‌دهد. اما او یک عنصر دیگر از بازیگری - به‌جز بدن - را نیز در اختیار داشته که استفاده‌ای خلاقانه از آن کرده است: صدا. صدای گرفته‌ای که رفیعی و صفری برای اجرای این نقش انتخاب کرده‌اند و صفری تا انتها توانسته لحن و آهنگش را حفظ کند، تبدیل به شاخص اصلی این بازی استثنایی شده است. این صدا هم به شکل ناگزیری باز مرا به عرصه اکسپرسیونیسم می‌برد و برایم یادآور صدای مرد فیل‌نما - یکی دیگر از جلوه‌های اکسپرسیونیسم در دوران مدرن - است. صدای آقامحمدخان جلوه‌ای صوتی از درهم‌شکستگی، و خشونت سربرآورده از سرکوب است که در حرکت‌های او می‌بینیم. این تناسبی خیره‌کننده در همه اجزای ریز و درشت برای شخصیت‌پردازی و اجرای یک نقش است.

سیامک صفری نقش خونخوار بیمار دوست داشتنی را طوری ایفا کرد که این تضاد و دوگانگی در ریزترین جزئیات حرکات،صدا،میزانسنها،نگاه ها، بیان،لحن،بدن او دیده میشد.

 

 

 

 

 

 

 

 

ضمن اینکه در این کار همه درخشیدند نه تنها سیامک صفری بلکه ستاره اسکندری هم به عقیده ی من گرچه مایه ی (مرضیه برومند در افرا ی بیضایی را میشد درش دید ) اما بازی شاخصی از خود ارائه کرد . وقتی به دقایق پایانی نمایش نزدیک میشدیم دلشوره داشتیم . کار بی اینکه ریتمی آزار دهنده داشته باشد با آمیختگی رنگ ها و دیالوگ ها به بهترین شکلی جلوی دید ما بود . وقتی کار تمام شد . همه در حیرت بودند ...دیر تشویق کردند . من  کارهای زیادی در سالن های خراب شده ی این تهران دیده ام صدای تشویق زیاد شنیدم ...اما لحظه ی آخری که سیامک صفری به تنهایی و در پایان پس از کمی مکث ، جلو آمد و سر خم کرد تالار وحدت منفجر شد از تشویق و سوت . با بغضی که نمیدانستیم از چیست سالن را ترک کردیم . دوستم مدتی ساکت بود ... توی ماشین گفت شاید خوایم ! کجا منو آوردی تو ؟...خندیدم و با وجود اینکه پاهایم میلرزید و سست بود از این همه عظمت ماشین را روشن کردم و راه افتادم . فره و شکوه شکار روباه ناخودآگاه مثل سایه ی اهریمنی نیرومند بر سر همه ی کارگردانان تئاتر پهن شده زیرا توقع ها بالا رفت . قابلیت ها را دیدیم و دوست داریم باز هم یک تئاتر به معنای واقعی ببینیم . عکسی که بالای این پست گذاشته شده آخرین عکس آخرین روز اجرای شکار روباه است که از سایت رضا موسوی کش رفته ام .

در انتها میخواستم از محمود کلاری محترم خواهش کنم عاجزانه آن فیلم هایی که با چهار دوربین از شکار روباه گرفته را هر طور شده روانه ی بازار کند و این اثر را که مثل میراث ملی ارزشمند و پر اهمیت است به  دست مخاطبانی که به هزار و یک دلیل بخت یارشان نبود و کار را ندیده اند برساند ، از حالا فکر میکنم آیا امسال هم کاری خواهیم دید که به گرد پای این اثر برسد ؟ بعد از دیدن شکار روباه هیچ کاری را نمیپسندم . به هر حال بعد از یادی که از کار کردم نام عوامل را میاورم و میخواهم حسابی شما را منتظر عکس هایی کنم که برای اولین بار از بلاگ بنده دریافت خواهد شد و اگر خدا شما را دوست داشته باشد به این جا سر میزنید و عکس ها را خواهید دید. عکس هایی از شکار روباه را  که تا به امروز در هیچ جای دیگری ندیده اید .(پیشاپیش از رضا موسوی عزیز متشکرم )

در این کار :

 بازیگرانی چون سیامک صفری، ستاره اسکندری، سهیلا رضوی، پانته‌آ بهرام، هومن برق‌نورد، دایوش موفق، هدایت هاشمی، افشین هاشمی، علی سلیمانی، زهیر یاری، محمود راسخ‌فر، مینو خسروانی، معصومه کاظمی، علی میلانی، محمدرضا و امیررضا زادسرور حضور داشتند.

علی رفیعی علاوه بر نویسندگی و کارگردانی، طراحی صحنه و لباس این نمایش را نیزعهده‌دار است.

 


 
comment نظرات ()
 
 
88/8/8
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
 

میس شانزه لیزه سرش را از پنجره تو آورد . کمی فکر کرد ، بعد رفت تمام شمع های اتاق زیر شیروانی اش را فوت کرد . چتر قرمزش را برداشت ، از پنجره بیرونش آورد ، بازش کرد و مثل مری پاپینز پرید بیرون . منتها پایین نرفت ، یکی زد توی گوش جاذبه ی زمین ، یکراست پرواز کرد ونیز ، دیدن مردم ....شهر.....درخت های خیس شده و یکپارچه سبز از زاویه ی دید (های انگل )خیلی لذت بخش بود . به چتر دستور داد توی قایقی روی خیابان های آبی  ونیز فرود بیایند. چتر اطاعت امر کرد . میس شانزه لیزه نشست روی قایق. چتر را بست و انگار از پیش میدانست دارد چه میکند و به کجا میرود پاروها را برداشت و شروع کرد به پارو کردن . زیر پل  باریک بالا سرش مکث کرد . روی دیوارها چیزی نوشته بودند ....میس اسپری قرمز رنگش را برداشت و روی دیوار نوشت 8/8/88

بعد پاروها را برداشت و با بازوهای ضعیفش پارو زد . رسید به کافه ی درب داغانی که در نزدیکی  کلیسای قدیمی آن محله ساخته شده بود ...پابرهنه بود . از قایق پیاده شد . چترش را عصا کرد و محکم کوبید روی زمین . درجا کلی پرنده دورش را محاصره کردند و مثل بادی گارد کنارش ایستادند . همگی با هم وارد کافه شدند . میس مثل علی بابا گفت :" باز شو " در باز شد . دید ونسان  ونگوک گوش بریده پشت میزی نشسته و بطری سبز رنگی دستش گرفته و چشمهایش مثل چشم قورباغه وغ زده و سرخ شده . میس با پرندگان دور و برش رفت تو . همه مات و مبهوت مانده بودند . ونگوگ فکر کرد در عالم هپروت دارد تصویر مصوری از نقاشی هایش را میبیند دهانش باز مانده بود . لیوان های کف کرده از دست مشتری ها می افتاد و کف روی کف زمین کف میکرد و می لغزید . خواننده ی آن جا انگشت حیرت به دهن گرفته بود . همه چشم به میس دوخته بودند .خلاصه همه روی pauseبودند. میس دست برد به جیبش . گوش ونگوک را بیرون آورد و گفت :" میخورمش تا تو باشی گوشت رو برای کسی نبری!" بعد دهانش را باز کرد و شروع کرد به جویدن گوش ونسان . گوش مثل پلاستیک بود . میس نجویده قورتش داد . ونسان بلند شد تا بطری توی دستش را بکوبد توی سر میس شانزه لیزه که میس شانزه لیزه بلند گفت :" چخه " همه در یک لحظه نا مرئی شدند . پرنده ها توی زمین و هوا خشک شدند و فقط میس بود که تکان تکان میخورد .

مرد سیبیل از بنا گوش در رفته با خنده به شیشه نگاه کرد و دوباره تکانش داد . برف بارید روی سر میس و پرندها ها تکان تکان خوردند . میس شانزه لیزه توی بطری های اسباب بازی به جای بابانوئل حبس  شده بود و مرد سبیل بناگوش در رفته هر وقت میخواست شیشه را مثل بچه ها تکان میداد تا برف روی سر و کله ی میس بریزد و پرنده ها تکان تکان بخورند . مرد سبیل از بنا گوش در رفته که زیر سایه بانی درجزایر قناری نشسته بود بعد از اینکه حسابی با شیشه بازی کرد و لیوان حاوی مایع کف زرد رنگ را توی حلقش ریخت ....شیشه ی حاوی میس و پرنده را برد و انداخت توی دریا . میس داخل شیشه روی موج ها لیز میخورد . رفت و رفت تا مثلا به ساحل آن ور خلیج فارس رسید پسر پارسی شیشه را برداشت . چند بار تکانش داد تا برف بریزد روی سر و کله ی میس...خندید .  چوب پنبه ی سر بطری را برداشت .نامه ی عاشقانه اش را انداخت توی شیشه و دوباره چوب پنبه را گذاشت سر جایش -کنار میس-و شیشه ی فانتزی را انداخت روی امواج خلیج همیشه فارس .


 
comment نظرات ()
 
 
نفر دوم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند ؟

علی سنتوری عزیز ، وقتی که هانیه تو رو ترک کرد و دیگه دست و دلت به کار نرفت خیلی غمگین بودی ؟ حتی توی بدترین شرایط ، وقتی کارتون خواب شدی ، یادش بودی ، گفتی :" زنم رو ازم گرفتید ، خونم رو ازم گرفتید ! " ، علی سنتوری ، من وقتی فیلم رو دیدم ، از اینکه هانیه با تو اون جوری برخورد کرد خیلی رنجیدم ، شخصیت پردازی هانیه خیلی ضعیف بود ، البته از بازی گلشیفته باید گذشت که همون شخصیت رو گند ترش هم کرد ، من هیچ وقت نفهمیدم چرا هانیه نموند ، با تو نسوخت ، با تو نمرد، با تو گریه نکرد ؟ چرا کمکت نکرد ؟ هانیه گذاشت از زندگی تو رفت و تو به یادش بودی . تو در هر لحظه یادش بودی . عجیبه . هانیه تو رو از علی سنتوری بودن به (نفر دوم ) بودن تنزل داد ، عین خارجی ها با شوهرش صبح زود اومد که تو رو ببینه که ازت خداحافظی کنه ، تو رو ی تپه نشسته بودی و رادیو گوش میدادی، یاد دوئت هاتون افتادی ، من نمیدونم مگه نمیگن مردها گذشته رو زود یادشون میره ، چرا علی سنتوری این قدر عاشق هانیه بود که این قدر به یادش میاورد ؟ تو نفر دوم شدی و باز هم یاد اون بودی . وقتی نفر دوم میشی میفهمی که هیچ وقت اول نبودی ، از اولش سوختی ، وقتی ریه هات داشت میسوخت ، وقتی به دیوار مشت میکوبیدی ، وقتی زانوهات درد میگرفت ، هانیه دردش نیومد ؟ تو رو گذاشت و رفت کانادا ! شاید همیشه رفتن ....ترک کردن ... درس بزرگیه...اون وقته که میفهمی یه نفر رو از دست دادی .

دارم فکر میکنم اگه علی سنتوری ترک نمیکرد بازم دوستش داشتم ؟

اگه علی سنتوری میمرد دلم براش میسوخت ؟

دارم فکر میکنم هانیه خوب کاری کرد که نموند و نسوخت به پای علی ؟

هانیه کار بدی کرد که علی رو وسط آشغال ها ول کرد و رفت ؟

آیا هانیه هم از دیدن سرنگ و ...ترسیده بود ؟

اگه علی سنتوری میون کارتون خواب های لای آشغالها و کثافت ها میمرد چی ؟ دارم فکر میکنم علی چقدر میترسید از بیمارستان بیاد بیرون که مبادا دوباره برگرده ! که کسی اون بیرون منتظرش نیست . اگه کسی اون بیرون منتظرش بود چی ؟ سنتوری کار خوبی کرد نیومد بیرون ، میدونست خیلی ها دشمنشن ، میدونست خیلی ها از اینکه علی سنتوری رو دوباره بدبخت ببینن کیف میکنن ، با هم غرق شدن رو دوست دارند .

)فیلم علی سنتوری ( کلیک کنید !

http://video.google.com/videoplay?docid=-5178440052483943351&ei=iAjmSunGO5TiqgKYxLDeDw&q=%D8%B9%D9%84%DB%8C+%D8%B3%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C&hl=en

وقتی خون بازی رو دیدم ، توی سینما ، یه لحظه داشتم بالا میاوردم ، چون یه جاش بدجوری برام آشنا بود ، یاد خودم افتادم ، اون جایی که سارا توی خیابون از درد جز میزد و مشت به گل میزد و روی زمین ولو شد و مادرش بلندش کرد . وقتی بی تاب میشی ، وقتی درد چنگ میندازه به زانوهات و ستون مهره ات ، وقتی دستهات درد میگیرن و عرق شر شر از بدنت میریزه ، وقتی بی تاب میشی ، میخوای بزنی همه چیز رو خرد کنی ، وقتی از همه حالت به هم میخوره ، وقتی هیچ کس دوست نداره ، وقتی هیچ کس رو دوست نداری،وقتی باید دروغ بگی ، چقدر کثافتی ! چقدر گند زدی به زندگیت ، چقدر ناتوان و خرفتی ، چقدر باختی ! وقتی توی خون بازی سارا نمیتونه ترک کنه شوکه میشم .شاید درست باشه یه معتاد نمیتونه ترک کنه ... اما من خیلی با این دسته بندی ها موافق نیستم . آدم ها متفاوتند ، ذهنشون متفاوته ، البته همه تمساح نیستن ... همه مثل هم نیستن. دارم فکر میکنم توی خون بازی اگه همچون مامان مهربونی کنار دخترش نبود چی میشد ؟ خیلی ها هستند مادرشون خبر نداره دخترشون سر تا پا سوخته ، دخترشون توی قرص شنا میکنه ، پسرشون اعصابش رو از دست داده . اما خیلی ها هم هستند که از گذشته درس نمیگیرن ، تنبیه نمیشن . میخوان نفر دوم بمونن و نفر دوم نگهت دارن .


 
comment نظرات ()
 
 
لیر شاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳
 

در خیلی کودکی ، خوب خاطرم هست ، از فرط تک افتادن میان قوم یاجوج ماجوج ، سرگرمی ام شده بود گوش دادن به نوار قصه ها ی کدو قلقله زن ، شهرموش ها ، آقا موش شکمو، زبون دراز و ...همین طور جذب فیلم های تلوزیون شدم ، خوب یادم هست ،‌ وقتی اولین بار (هملت ) را دیدم ،‌ صدای دوبلور هملت - کاووس دوستدار- به قدری جذبم کرد که تا آخر فیلم را دیدم ، اگر اشتباه نکنم هملت را در سه شب پشت سر هم نشان داد ...همان دوران بود که یک شب که بنده و خاله ام کنار هم نشسته بودیم ، دیر وقت بنا بود (لیر شاه ) را نشان بدهد ، خاله ام رفت و نمایشنامه اش را که جلد آبی رنگی داشت آورد و میخواست ببیند ترجمه ی فیلم چقدر وام دار ترجمه ی متن نمایشنامه است ، نشستیم و من با اشتیاق تمام لیر شاه را دیدم و همان ابتدا جذبش شدم ، همان وقت که (کردلیا ) طرد شد به جرم صریح بودن ، شاید چون خودم هم همچین شخصیتی دارم و هیچ کس تحمل رو راستی ام را ندارد ، بنابراین انتهای فیلم ،‌حسابی گریه کردم ،‌بعدها فهمیدم این فیلم ها را کارگردان روسی ، گرگوری کوزینتسف ، ساخته است ،‌ بعد از آن خیلی ها خواستند لیر را جلوی دوربین یا روی صحنه بیاورند ، اما لیر شاه کوزینتسف ، اصالتی دارد که هیچ کدام از آن کارها ندارد، بازیگر نقش لیر ، چهره ی فوق العاده تاثیر گذارش همیشه د رخاطرم ماند ،‌ یوری ژآروت ، یکی از قدرتمند ترین بازیگران شوروی سابق ، بود .

 

رفتم به دیدن (لیر شاه ) آرش دادگر!!! شاید بیش از حد عکس های کار جذبم کرده بود و تعریف یکی دو نفر از دوستان ، اما هدف اصلی ام این بود که ببینم با متن اصلی چه کار کرده اند ، خب متاسفانه ، خیلی با کار نشد ارتباط بر قرار کنم، توقع دیگری داشتم ، اما تنها چیزی که در کارمورد پسنده بنده واقع شد ، برجسته شدن رابطه ی سه دختر لیر بود ، شاید بهتر بود نام کار را میگذاشتند ، دختران لیر شاه ، ضمن اینکه اتمام نمایش هم مطلوب نبود ، یعنی کار نصفه رها شد ، کارگردان و جناب اقتباس کننده کافی بود نیم نگاهی به مقدمه ی کتاب لیر - بنگاه ترجمه - می انداختند تا بفهمند که کردلیا نهایتا در زندان خودش را سر به نیست میکند چرا که خواهر زاده هایش دستگیرش میکنند ، رابطه ی کردلیا و پدرش خیلی کمرنگ بود ، به هر  حال  خود شکسپیر هم از روی شعرهای اسپنسر لیر را نوشته در ضمن از قبل هم چندین نمایشنامه از لیر بوده اما آن چه ماندگار شد ساختار و شخصیت پردازی درست شکسپیر از (لیر) است که اثر را ماندگار میکند ...کاش کار بهتری از لیر میدیم .

* عکس بالا متعلق به میلاد پیامی است .

 
comment نظرات ()