جزیره در کهکشان

 
شب یلدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

امیدوارم سو ء تفاهم نشه ! من همیشه از مراسم آیینی - سنتی بیزار بودم،  چون هیچ وقت چیزی جز یک نمایش مضحک از اطرافیان ندیدم . گاهی فکر میکنم چرا مراسم هایی مثل عید نوروز ، شب یلدا ، چهار شنبه سوری ، سیزده به در ، تولدها ، عزاداری ها همیشه برای ما ایرانی ها تبدیل به محلی میشه برای اجرای شو و انجام نمایش های غیرمنتظره ، مثلا بنده مخالف صد در صد بازی با اوراق خواجه حافظ شیرازی هستم . چرا باید عده ای که سال تا سال حافظ را در گنجه پنهان کردن  برای رو نمایی و اظهار ایرانی بودن حافظ را روی ترمه انداخته ، بیخودی دور کرسی نشسته و هندونه  بخورند ؟ نه چرا ؟ به نظر من این مراسم که ریشه در رسوم و عادت و آیین  ما از عهد بوق داشته بیشتر دست مایه ی دور هم جمع شدن و مسخره بازی همگان هست تا اجرای اون آیین و مسلک . اصلا کسی که در این ایران زندگی میکنه  و هنوز از (مهر پرستی و تولد میترا ) چیزی نمیدونه خیلی بی جا میکنه میاد مراسم میگیره که تر بزنه به اون آیین . حالا باید دلمون خوش باشه که (ما باید قدر همینش رو هم بدونیم و گرنه ریشه ها نابود میشن ) نه آقا جون !!ریشه ها خیلی وقته که داغون شدن و از بین رفتن !ماها خیلی وقته فراموش کردیم چهارشنبه شوری باید از روی بته بپریم و قاشق زنی کنیم و فال گوش وایسیم الانه مد شده بمب بترکونیم و وسط کوچه برقصیم . این مسخره بازی ها هیچ ربطی به آیین نداره جانم . این ها اداست . همیشه همین ضعف ها بد جور به آدمی مثل من فشار میاره . چرا باید برای دور هم جمع شدن بهانه پیدا کرد ؟ اون دور همیی که آدم براش بخواد بهانه جور کنه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره . اون دوست داشتن نیست . رفع تکلیفه . حالا زمستون اومده ؟ آخی . سلام زمستون . چه زود اومدی ؟ امسال چه بد گذشت . چقد رمرگ و میر داشتیم . چه سال سردی بود . بهار و تابستون و پاییز و زمستونش سرد بود . حالا فصل آخر رو داریم ورق میزنیم . هنوز همون آدم هاییم بی اینکه یه کوچولو عوض شده باشیم .

دلم میخواد برای اینکه عذاب وجدان نگیرم . کرسی رو بذارم و روش هم هندونه و انار و حافظ بذارم و یه شمع روشن کنم و به شمع بگم آهای آقا شمعه بسوز تا من برم شیطونی و بیام . برم بیرون . زیر بارش برف وایسم و یه آهو بدزدم و با خودم بیارم توی کلبه ام . بشینیم کنار شومینه و به صدای ترق ترق سوختن چوب توی شومینه گوش کنیم و من برای آهو هندونه بیارم تعارف کنم و اونم همه رو از دستم میقاپه و میخوره و پوستش رو میندازه توی شومینه . من حافظ باز میکنم یه شعری میاد که دوست ندارم . همه اش آیه یاسه ! حافظ رو میبندم و انار های دون شده رو میخورم و یه سیگار روشن میکنم اون هم از نوع فیلتر پلاس که به قول دوستم یه پا  اکسیژنه . پک های عمیق میزنم و پاهای سردم رو زیر کرسی گرم میبرم . بارش - بر عکسش کن - رو بر میدارم و جرعه جرعه میریزونم توی حلقومم . چشمام چپ میشه و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم . آهو میاد کنارم . نگام که میکنه انگار یه جا دیدمش . نکنه راسته که تناسخ وجود داره ؟؟ اتفاقا دیشب داشتم یه بخش های  دیگه ی کتاب جهان هولوگرافیک رو میخوندم . انگار راسته که تناسخ وجود داره خیلی اتفاقی هم داستان میلارپا ی اریک امانوئل اشمیت رو خوندم . اون هم همین نظر رو داره . آره آره من انگار قبلا متولد شدم . جاهایی بودم ....با کسایی بودم که خیلی زیاد دوستشون دارم و میشناسمشون ....مطمئنم که قبلا دیدمشون ... اون جاها رو ..اون آدم ها رو ...اون عکس ها رو .... اون صداها رو شنیدم ....جذبش شدم ... نمیدونم چرا انتخاب کردم توی قالب اینی باشم که الانم ؟!

خودشه من و آهو قبلا همدیگه رو دیدیم ..  انگار اونم من رو میشناسه . حشر و نشر کردن با حیونو ها از بعضی آدم ها - بلا نسبت - خیلی بهتره . آهو رو میگیرم توی بغلم و بهش میگم اگه قراره روی آفتاب رو نبینیم اگه قراره هوا سرد بشه و امشب طولانی ترین شب سال باشه خودم برات خورشید میشم و رازیانه میخورم و برات طلوع میکنم تا تو ببینی که همه ی آدم ها بد نیستن و میشه بین آدم ها و حیون ها عین توی افسانه ها اتصالی به وجود بیاد . عین افسانه های یونان باستان..مثل مینوتار ، مثل سانتور (کنتاوروس) ، مثل پری دریایی خودمون مثل شیر بالدار خودمون و ... شاید از من و آهو هم موجود قابل توجهی پیدا بشه . به هر حال شب طولانی سال آدم باید کار به یاد موندنیی انجام بده :)


 
comment نظرات ()
 
 
چه تجربه ای
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

میس شانزه لیزه کنار شومینه نشسته بود و چیزهای ترسناکی فکر میکرد . با دست ، گوشه ی ناخنش رو گرفت و کند و انداختش توی  شومینه که کنار باقی چیزهایی که داشت میسوخت بسوزه ، توی شومینه چند ورق کاهی از دفتر خاطرات و چند تا عکس و یه داستان به نام (شوهرم ) ناتالیا گینزبورگ بود . میس از جاش بلند شد . فکر خونه ای که ته اون کوچه ی نمور باریک و تاریک کشف کرده بود یک لحظه دست از سرش بر نمیداشت . رفت جلوی آینه و اسباب گریمش رو باز کرد . صدای سوختن شومینه و چیکه کردن ناودون و رعد و برق هم به آمبیانس فضا اضافه شده بود . پور سفید رو برداشت و پاچوند به سر و صورتش و سعی کرد خودش رو به فجیع ترین شکل ممکن تابلو درست کنه . دوست داشت یه کار اشتباه کنه بلکه راضی بشه . همیشه کارهای اشتباه پر از تجربه های نابه . . . البته باید ریسک پذیر باشی تا بتونی از پس عواقبش بر بیای ! تلفن عهد چکشش رو برداشت و زنگ زد به درشکه چی محله تا بیاد و ببرتش به اون خونه . میخواست یه جورایی انتقام بگیره و از ته وجودش بخنده . شاید با این کثافت کاری کلاهی که رفته بود سرش رو دیگه نمیدید یا کلاهه سنگینیش رو از دست میداد . خلاصه که بعد از اینکه آماده شد و زیر اون ماسک دیده نشد . در خونه کوچیک زیر شیرونی ش رو بست و با اون دامن سیاه ژپون دارش که خش خش روی پله ها صدا میکرد رفت دم در تا سوار کالسکه شه و بره به درک .  مه همه جا رو گرفته بود . برای همین چهره ی کالسکه چی خیلی هم واضح نبود . میس شانزه لیزه توی کالسکه لم داده بود و از زیر ماسک و گریمش از پنجره به هوای نامتعادل اطراف چشم دوخته بود . صدای یورتمه ی اسب و تازیانه ی کالسکه چی حالش رو جا میاورد . دلش میخواست شلاق رو از کالسکه چی بخره . بد فکری هم نبود . به سکه های طلایی که توی کیسه اش انداخته بود نگاه کرد . خنده ی زشتی زد و سکه ها رو گذاشت سر جاش . سیگارش رو از توی کیف مخملش در آورد و روشنش کرد . دودش رو دایره کرد و فرستاد بیرون . به فکر کارهای بدی بود که باید حالش رو خوب میکرد . چرا همیشه این جور کارها خلا آدم ها رو پر میکنه . چیزهایی مثل تنایخ - برعکس کنید - ؟ فکر کرد بد نیست کالسکه چی رو برای یک شب اجاره کنه و با خودش ببره به بالماسکه !!! اما چیزی توی دلش میگفت نه .

همیشه از این جنس اعتماد کردن ها پشیمون شده بود . بالاخره به محل مورد نظر رسیدند . یاد مادام مارگو افتاد که همراه ندیمه اش نقاب به صورت به منطقه ی پایین شهر رفتند تا .... کالسکه چی در را باز کرد و دست میس را گرفت تا او را پیاده کند . میس سکه ها را گذاشت کف دست کالسکه چی و گفت :" همین جا منتظرم شو تا دو سه ساعت دیگه برمیگردم . باقی پولت هم واسه وقتی که برگشتم " کالسکه چی خندید . دندان های طلایش در تاریکی و مه برق زد . گفت :" چسم خانم " و با خنده ای که انگار از ته بخاری بلند بود میس را بدرقه کرد . میس علامت و حرف رمز را گفت و نگهبان خانه در را باز کرد . دلش میخواست در بوی افیون و باقی چیزها غرق شود و همه چیز را از یاد ببرد . اکثر کسانی که آن جا بودند نقاب به چهره داشتند . هر کدام جوری خاطرات را فراموش میکردند . مردی کنار شومینه ی بزرگ آن جا نشسته بود و کاغذی را در بطری الکل هم میزد و بعد کاغذ را میخورد . دختری روی تاب نشسته بود و خنده های وقیحانه سر میداد . روی کاناپه ی فنر در رفته ی آن جا چند زن مسن نشسته بودند و کلاه گیس هایشان را جا به جا میکردند . پیر مردی داشت پیانو میزد و بلند بلند ترانه ای میخواند که به هیچ زبانی نبود . بعد از پشت پیانو بلند شد و رفت روی کاناپه و ریش مصنوعی اش را در آورد و با پیر زن ها شروع کرد به خندیدن . میس رفت پشت پیانو نشست . یک آکورد خفن زد . یک لحظه همه ساکت شدند بعد دوباره حرف هایشان را از سر گرفتند . میس پاهایش را گذاشت روی کلاویه ی پیانو . گارسون با سینی پر از کثافت نزدیک میس شد . روی سینی همه چیز بود بارش  -برعکسش کن -. افیون . مواد . مواد منفجره . فشفشه . بستنی ...میس شانزه لیزه بی اینکه چیزی انتخاب کند کاغذ نوشته ای کف دست گارسون گذاشت . گارسون خندید و کاغذ نوشته را برد داد به دختری که روی تاب تکان میخورد . دختر کاغذ نوشته را خواند از تاب پایین آمد . رفت طرف میس و گفت : " بریم " همان لحظه پیر مرد خپل چشم چپولی وارد شد و شروع کرد به نواختن آکاردئون و همه رقصشان گرفت . دختر و میس شروع کردند به رقصیدن . حس تجربه ی جدید همیشه خوش آیند است . چیزی متفاوت از عادت های لوس روزمره . کشف کردن همیشه لذت بخش است . دختر عطر یاس به خودش زده بود و از زیز نقابش خوب میس را دید میزد .

میس در حین رقص پرسید :" چن سالته بچه ؟ " دختر گفت :" تو دوست داری چن سالم باشه ؟ " میس گفت :" اون قدر بزرگ شدی که بچه نه نه باز ی در نیاری ؟" دختر گفت :" آره چه جورم ." میس گفت :" نمیخوام نقابم رو در بیارم . حق نداری فضولی کنی . " دختر گفت :" منم در نمیارم . تو هم حق نداری فضولی کنی " میس وسط رقص یک سیلی زد به صورت دختر :"من تو رو اجاره میکنم پس به من دستور نده " بعد رفت و تا خر خره بارش - برعکس- خورد و دست دختر را گرفت و از میان برف ها گذشت و دختر را پرت کرد توی کالسکه . کالسکه چی میخندید . هی داد و اسب ها راه افتادند . میس گفت :" کالسکه چی هم بد نیست " دختر گفت :" کثافت ! " میس خندید . دست دختر را گرفت توی دستش و گردی را ریخت توی دست دختر . دختر بی اینکه چیزی بپرسد گرد را فرستاد توی بینی اش . وقتی به خانه ی میس رسیدند . میس کالسکه چی را هم اجاره کرد . سه تایی رفتند بالا . کاسکه چی به زبان نا آشنایی با دختر صحبت کرد . دو تایی خندیدند . کالسکه چی شلاق را بلند کرد و زد به تنه ی میس . میس شانزه لیزه شروع کرد به خندیدن . گفت :" یه بار دیگه " دختر تازیانه را از دست کالسکه چی گرفت . توی هوا چرخاندش . دامن چین دار بنفشش را کنار زد و سم پاهاش را نشان داد و تازیانه ی دیگری به میس زد . کالسکه چی هم سم داشت . میس فقط فکر کرد که :"هووووووووم.....چه تجربه ای ! "


 
comment نظرات ()
 
 
سرزمین گوجه های سبز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

پرواز را به خاطر بسپار

یا

the painted bird

اثر  یرزی کازینسکی

ترجمه ساناز صحتی

دلیل اینکه آمدم و خواستم دوباره از کتاب ( پرواز را به خاطر بسپار ) بنویسم ، در واقع پشت جلد کتاب تازه ای بود که خریده بودم .  یادم آمد که قبلا در مورد این کتاب نوشته بودم . اما از آن جا که تاثیر فوق العاده ای در من گذاشته ، خواستم دوباره ذکر خیری از جناب یرژی کازینسکی بشود و من هم باز قربان صدقه ی کتابش بروم چه اشکالی دارد ؟! این عکس بالا را خوب نگاه کنید . چه میبینید ؟ من مرد لاغر اندامی را میبینم که ظاهرش این طور نشان میدهد که او پیر تر از سنش است . دستهایش ، دستهایی با ترکیب استخوان بندی زیبا ، با انگشتانی کشیده ، انگشتان دست مردی که بی شباهت به پیانیست چیره دست هم نیست ، انگشتانی که با آن ها ورق زده ، مداد تراشیده ، درد کشیده و ترس و دلهره را در آغوش کشیده اند . رمان این مرد بزرگ ، حکایت پسربچه ای است که قربانی جنگ میشود و دست سرنوشت با او بازی های عجیب و غریبی انجام میدهد که از وی در ١٢ سالگی مردی ۴٠ ساله میسازد . بخشی از زندگی این کودک از کودکی خود کازینسکی بعاریت گرفته شده و به راستی که فقط زجر شخصی و تجربه شده است که یک نویسنده را به خالق آثار بزرگ تبدیل میکند . در مقدمه آمده است :

" خواننده  خواهد دید قسمت عظیمی از ظلمی که بر شخصیت اصلی داستان میرود از نازی ها نیست ، بلکه از طرف مردمی جاهل و عقب مانده است که خود اسیر نازی ها هستند . "

این اثر به رغم غمبار بودنش سخت زیباست . سراسر شکنجه هایی است که بر پسر بچه ای بی دفاع میرود . در این میان داستان پرندگان و مرد پرنده باز از همه جذاب تر است شاید برای همین هم نام اصلی کتاب پرنده ی رنگ شده است ، و در انتهای داستان پسر بچه که حالا بزرگ شده صاحب دیدگاه میشود و ماجرایی را خیلی ظریفانه به همان پرنده ی رنگ شده تشبیه میکند . پسر بچه خودش را مثل پرنده ی رنگ شده میداند که به طرف همنوعش میرود اما از طرف همان ها دریده میشود . این کتاب که چهار ملیون نسخه فروش رفته هیچ دست کمی از رمان های آمریکای لاتین و یا ادبیات روسیه یا فرانسه ندارد . شدیدا توصیه میکنم هم بخوانید ، هم هدیه بدهید ، هم توصیه اش کنید .

و اما کتاب تازه ای که مشغول خواندنش هستم :

سرزمین گوجه های سبز

اثر  هرتا مولر

برنده ی نوبل ادبیات 2009

پشت جلد : " این کتاب ، سرگذشت گروهی دانشجوست که هر یک در اوج رژیم  خفقان آور نیکلای چائوشسکو ، ولایت فلاکت زده ی خویش را به امید زندگی و آینده ای بهتر ترک میگویند و به شهر می آیند ، اما آمال و آرزوهای حال و آینده شان در شهری بر باد میرود که مصیبت بارتر از ولایتشان ، تخت سیطره ی دیکتاتوری خون آشام به خود میپیچد .

http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=103866


 
comment نظرات ()
 
 
مردمان آلومینیومی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۳
 

 طفلک من ! اولش فکر میکرد لابد یه اشتباهی رخ داده که همه چی داره جلوی چشمونش اسپیرال میزنه. فکر و ذهنش شد خودش و خودش . رفت شال گردنشو آورد و سرش رو توش لقمه پیچ کرد ، نشست ، مثل ای- کیو سان متمرکز شد که چی کار کرده که داره همه چیز چرخ چرخ چرخ میزنه دور سرش ! ؟به هیچ جا نرسید فکرش . طفلک من ، کلافه شده بود از سرگیجه ، فکر کرد بره ژلوفنی ، استامینوفن کدئینی ، بروفنی چیزی بخوره بلکه آروم بگیره بیچاره . هر چی توی کشو ها بود ریخت توی معده اش ، نشست و به ساعت چشمش رو دوخت . یک ساعت گذشت اثر نکرد، دو ساعت گذشت اثر نکرد . دنیا روی نقطه ی پرگار بود و چرخ میزد براش .چرخ .چرخ .چرخ . طفلکی ، بلند شد . راه رفت ...راه ...راه ... سرش رو محکم کوبوند به در و دیوار . ای تن آرام گیر .آرام . رام . ام . م . میره گیج سرش . گیج و و ا گیج میره . ره سرش . بنده خدا پیش خودش فکر کرد اگر موبایل رو خاموش کنه و چهار تا آرام بخش بخوره نمیره سرش گیج و واگیج . آرام بخش ها رو خورد . رفت و سرش رو کرد زیر بالش ، حس کرد یکی داره از تخت هلش میده پایین . با چشم بسته هم سرش گیج میرفت طفلک من . توی تاریکی هم آرامش نداشت . بغض بیخ گلوش رو گرفته بود . آخه بیچاره یه چند روزی ...نه یه چند هفته ای از کار و زندگی و تمرکز افتاده بود و کارش شده بود از این مطب دکتر سفر کردن به اون مطب دکتر ...فکر کرد توی چه هچلی افتاده . شبی نبود که قبل از خواب وصیت نامه ننویسه . فکر کرد راسته که میگن کسی از عمرش سند پا به مهر نگرفته . طفلک فکر کرد داره میمیره . اما قصه همین جوری ته نمیره جانم . ادامه اش با مزه تره . گیج گیجی تره . همچین بفهمی نفهمی دید اطرافیانش هم دارن گم و گور و بی نشونی میشن ، بعضی هاشون که صاف صاف میفتن میمیرن بعضی دیگه هم گیج میزنن . دید نه بابا این فقط خودش نیست که داره جز میزنه . شبا توی سرش سوزن سوزن میزنه . همه انگار دارن یه چیزیشون میشه . کم کمک دید نه انگاری همه یه اشتراکاتی هم دارن ! یادش افتاد که توی مطب دکترها همه سرگیجه داشتن طفلیا .  چشم و گوشش رو باز کرد . هر جا که میرفت کسایی بودن که تلو تلو میخوردن . شنید که میگن اینا (اوارز پاراظیطه ) .جلدی پرید پشت اینترنت و لب کلام دید بعله چه ها که ننوشتن .یه فکری به سرش زد ...یادش اومد که میگن اگر دور موبایل آلومینیوم بپیچی آنتن نمیده . برداشت دور سرش رو آلومینیوم بست . دور تنش هم . خودش رو مثل یه مومیایی درس کرد . فردا صبحش دید توی شهر یه سری مردمان آلومینیومی دارن راه میرن  بعد هم تاپ میخورن زمین و میمیرن . پاراضیتا یواش یواش داشت  کار خودش رو میکرد . همه جا عین کوره ی آدم سوزی شده بود و فرقش این بود که آتیش کوره لاکردار دیده نمیشد نامرئی بود . دلش میخواست قطره بشه آب بشه بره توی زمین اما آلومینیومی نشه . فقط همین . چیزایی که این ور و اون ور خونده بود مثلا این ها بود:

 

 قرارگرفتن در تشعشع پارازیت آنتن‌هایی با زاویه 90 درجه و مستقیم در مدت زیاد منجر به عقیمی می‌شود‏ البته درشرایط عادی این تشعشعات آن قدرزیاد نیست اما دراثر زمان زیاد و شرایط قرار گرفتن، منجر به عقیمی شده و کوچکترین آثار آن خستگی مفرط و حالت گیجی است.

 پارازیت یا نویزماهواره‌ای که برای جلوگیری از پخش برنامه‌های برخی شبکه‌های ماهواره‌ای فرستاده می‌شود از چندین نقطه در سطح شهر ارسال می شود.

به هر حال گفته می‌شود که این دستگاه‌ها در چند نقطه تهران از جمله لویزان، شهرک اکباتان، شهرک غرب، جام جم، ‌تهران‌پارس و مرکز شهر پارازیت‌های ویران‌کننده‌ای با قدرت‌های بسیار بالا ارسال می‌کنند و هر روز افراد بیشتری را در معرض اختلال‌های هورمونی قرار می‌دهد.

 

موارد بالا از این جا آمده است :

http://savethewildanimals.blogspot.com/2009/11/blog-post_1612.html

همین طور

http://www.pana.ir/showNews.aspx?CID=0000494001.html

http://www.majzob.info/fa/content/view/1806/161/

http://www.montajabnia.com/?xid=0004020031000000001&id=6372

http://www.pgnews.ir/viewnews.aspx?id=11633

http://forum.persiantools.com/t140992.html

http://bia2darshahr.persianblog.ir/post/67/

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1966954( آفتاب یزد )

http://aftab.ir/articles/health_therapy/illness/c13c1212990828_hiccup_p1.php

http://rssnews.ir/News-11480.html

http://www.bona.ir/details.php?id=3680_0_7_0_C

 

http://forum.special.ir/showthread.php?p=79241

http://www.ict.gov.ir/newsdetail-3887-fa.html

http://www.ict.gov.ir/newsdetail-3981-fa.html

و .........

طفلک من شبی نبود که خواب بد نبینه . انگاری نه تنها ماتحت مبارکش سوخته بود ...نه تنها دماغش سوخته بود نه تنها جیگرش سوخته بود بلکه خاطره هاش هم سوخته بود . خوش هم سوخته بود . خاکستر شده بود . دلش میخواست طفلکی  یه بار دیگه هم که شده راحت کتاب میخوند . میخندید . دنیا دور سرش ویج گیج نمیرفت تاب تاب تاب تاب نمیخورد.

نمیخواست حس پاندول ساعتی رو داشته باشه که دنگ دنگ دنگ به چپ و راست میره .میخواست فکر کنه جان من که همه اش داره خواب میبینه یه کابوسه و دعا دعا میکرد زودتر تموم شه . تموم تموم .

طفلک من اولش فکر میکرد لابد یه اشتباهی رخ داده و حتما مسئله ی خاصی نیست . چقدر خودش رو به آب نبات و قند بست . چقدر پاهاش رو بالا گذاشت و خواست این فشار وامونده بیاد برسه به سرش . چقدر سرش رو لقمه پیچ کرد . دلش میخواست اتو بذاره به رگ های سرش . پتو برقی ببنده بهشون . دلش میخواست خوب شه .

یعنی میتونم یه بار دیگه توپ بازی کنم ؟ میتونم رانندگی کنم ؟ میتونم قایم باشک بازی کنم . هیچیم هیچیم هیچیم نشه ! میتونم عین بچه ی آدم وایسم سر جام و دنیا دور سرم سیاهی نره و آب جوش توی سرم چرخ نزنه . ..؟ میشه ؟ میخوام بخندم میشه ؟ میگن خنده بر هر درد بی درمانی دواست ؟ آره ؟ راس میگن ؟ میشه؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بی تا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
 

 ( بی تا )

فیلم (بی تا ) را به هزار و یک دلیل دوست دارم . دلیل های بچگانه ام شباهت بیش از اندازه ی خودم به (بی تا ) است به طوری که مو لای درزش نمیرود و دلایل غیر بچگانه ام ، خود فیلم است . خوب یادم هست خیلی سال پیش در یکی از همین شبکه های تلوزیونی وطنی ، در برنامه ای که دیر وقت ها پخش می شد و در مورد سینما ی ایران صحبت میکرد ، در یک قسمت خیلی واضح در مورد فیلم بی تا ی هژیر داریوش صحبت شد ، حتی تصویری از گوگوش که روسری به سر داشت  و از نیم رخ به پشت میچرخید را هم پخش کرد ، در این برنامه از این فیلم به عنوان تنها فیلم مهم پیش از انقلاب که به زن نگاه جدید غیر کالایی داشته یاد شد و همین قدرش هم من را متعجب کرد . فیلم بی تا به نظر من جزو فیلم های تکرار نشدنی تاریخ سینمای خودمان است ، از آن دست فیلم هایی که تا مغز استخوانش سواد ، روان شناسی ، شعور و هنر نفوذ کرده و شبیهش دیگر ساخته نمیشود ، چیزی در مایه ی فیلم (نرگس ) رخشان بنی اعتماد که به نظر من جسورانه تر از آن هنوز در سینمای ما ساخته نشده (عشق ممنوع آفاق به عادل و سرانجام آنها...) بعید میدانم که کسی این فیلم را ندیده باشد ،‌ اما برای اطمینان خاطر یک بار مضمون فیلم را همین جا مینگارم :

بی تا  (گوگوش)دختری است با احساسات پاک، که شدیدا به لحاظ عاطفی به پدر خودش (عزت الله انتظامی)وابسته است ، پدرش که سرهنگ بازنشسته ای است از افسردگی دچار ناراحتی روانی شده  و در خانه کنار کبوترهایش در اتاقی مجزا زندگی میکند . مادر بی تا (مهین شهابی) زنی است با معیارهای یک زن عامی که به لحاظ احساسی و شناخت از شوهرش و بی تا خیلی فاصله دارد، او با دختر دیگرش سیما ، اما، رابطه ای حسنه دارد ، شاید چون سیما شبیه خودش است . بی تا عاشق مرد روزنامه نگاری -کوروش-شده که شدیدا در کار خود غرق است و نمونه ی مرد روشنفکر جامعه است ،  نمونه ی اکثر مردانی که برایشان مثال میزنند (بعد از اینکه حالش رو کرد عین دستمال کاغذی پرتش میکنه اون ور) عشق بیش از اندازه ی بیتا برای کوروش کم کم مایه ی آبروریزی و دردسر میشود برای مثال وقتی است که بی تا در حضور مهمان های مثلا باسواد کوروش سخنوری میکند و پاک آبروی کوروش را میبرد . کوروش به بی تا بی محل میشود و تلفن هایش را بی جواب میگذارد، حتی بی تا با پیدا کردن اسلحه ی پدرش او را تهدید میکند که دوستش داشته باشد ، اما کوروش بدتر از او فراری میشود و آدرس خانه اش را هم عوض میکند و برای مدتی هم به سفر میرود در همین حین تنها همدم و همراز بی تا که پدرش است میمرد. بی تا هر دو عشقش را از دست داده . شدیدا به هم ریخته است . خواهرش برای او خواستگار پیدا میکند . بی تا با بی میلی ازدواج میکند و همچنان یاد کوروش را در سر میپروراند . شبی که به جای تخت خواب در آشپزخانه خوابیده و رادیو را کنارش روشن کرده ناگهان صدای کوروش را از رادیو میشنود .خودش را سریع به چاپ خانه ی محل کارش میرساند . کوروش همچنان محبت او را پس میزند . بی تا در نهایت تا صبح ولگردی میکند و پلیس میگیردش اما بعد از نصیحت آزادش میکند . ماشینی کنار جاده برای بی تا بوق میزند . بی تا سوارش میشود .

شخصیت سازی بی تا محکم است . مو لای درزش نمیرود . تمام دیالوگ هایش درست است . پناه جستنش به یک قصاب توی کوچه ، دیدن پدرش در مرد دیگری، ادا های کودکانه و تقلیدهای غلو شده اش از همکار زن کوروش (پروانه معصومی) ، همدردی اش با پدر، عشق نابش به پدر ، تضاد شخصیتی اش با خواهرش که یک زن عامی به دور از ظرافت هاست ،‌ من این شخصیت سازی را دوست دارم . همین طور مادر بی تا ، زنی است که مشکلش هیکلش است ، بیگودی میبندد و روی دوچرخه ی ورزشی سوار میشود در حالی که شوهرش در اتاق دیگر از افسردگی کفترباز شده ، سیما زنی است عامی ، با معیارهای یک زن خوب زنی که توی سر شوهر میزند و بلد است دختر خوبه ی مامان باشد و هیچ وقت درگیر عشقی سوزناک نشده .جایی از فیلم ، بعد از ازدواج بی تا با شوهرش ، شبی قبل از اینکه بی تا برود سر جایش توی آشپزخانه بخوابد، میرود اتاق کارگر خانه که پیرمردی است و میخواهد شب را آن جا بماند اما مرد او را میراند ، بی تا حاضر نیست پیش شوهرش برود اما حاضر است پیش کارگر خانه بماند ، او دوست دارد آغوش  پدرش را و عشق گم شده اش را تنها کنار کارگر پیدا کند ....این کار را با شوهرش نمیتواند بکند . چون او در این نزدیکی حس شوهر بودن را دارد ...نه عشق بی تا  است و نه پدرش و نه کسی است که بی تا برگزیده و من این را دوست دارم . گفتنی است فیلم بی تا   در  سال 1351 پنجمین دوره ی جشنواره ی سینمایی سپاس شرکت کرد و گوگوش برای بازی در این فیلم ، به عنوان بهترین بازیگر زن سال شناخته شد و جایزه ی پنجمین دوره ی جشنواره ی سینمایی سپاس را ربود.برای اینکه باقی مطالب را بگویم عینا اشاراتی که در سایت های دیگر خوانده ام همین جا پیست میکنم .

ماجرای ساخت فیلم بیتا از زبان گوگوش
اوایل پاییز سال ۱۳۴۹ در تهران فیلم بیتا کلید خورد دوست و نویسندهٔ خوب و عزیزم گلی‌ ترقی‌ سناریست و قصه پرداز بیتا و زنده یاد هژیر داریوش با توانایی وپشتکارکارگردانی بیتا را بر عهده داشتند و فیلم برداری آن با هوشنگ بهارلوی نازنین بود .
داستان فیلم از زمان خود جلوتر و فیلمی آوانگارد بود . هم قصه و هم بازیگری در این فیلم برایم بسیار جالب و هیجان انگیز بود. بازی درنقش بیتا بعد از کار با زنده یاد جلال مقدم در فیلم سه دیوانه( ۱۳۴۵) و فیلم پنجره (۱۳۴۸) و فیلم طلوع (۱۳۴۸) کاری ازهاملت میناسیان و برادرش به من پیشنهاد شد در فیلم طلوع استاد جمشید مشایخی و دوست بسیارنازنینم سرکار خانم فخری خوروش دوست داشتنی و بلا الوندی ( درنقش دخترپزشک ) هنر نمایی وایفای نقش می کردند …
با دقت سناریوی بیتا را خواندم و اشتیاقم را برای بازی در این فیلم نشان دادم. کار این پروژه با نظم وحرفه ای آغاز شد و بمن آموخت که یک فیلم سینمایی وعواملش چه گونه باید عمل کنند یکی‌ از لوکیشن‌ های این فیلم آپارتمانیست در خیابان محمودیه که در طبقهٔ اول آن گلی‌ ترقی‌ و شوهرش هژیر داریوش سکونت داشتند و در طبقهٔ دوم داریوش مهرجویی عزیز کارگردان صاحب نام سینما زندگی‌ میکرد که صحنه پذیرایی خیالی بیتا از پدرفوت شده اش وعشقش سینا در آپارتمان خالی ( محل سکونت روزنامه نگار) در واقع آپارتمان داریوش مهرجویی بود…..
در این فیلم من افتخار بازیگری در کنار بزرگانی چون عزت الله انتظامی -خانم مهین شهابی وهوشنگ کاووسی عزیز( منتقد نامی سینما) را داشتم کارگردانی خوب و حرفه‌ای هژیر نازنین این امکان را به من داد که بتوانم جایزه سپاس را برای بهترین بازی نقش زن در سال ۱۳۵۱ دریافت کنم .خانم زهره شکوفنده دوبلور نقش بیتا بودند، چون در آن زمان امکان صدا برداری در صحنه نبود. پروانه معصومی اولین نقش سینمایی خود را در این فیلم ایفا کرد. صنا ضیائیان از کارمندان تلویزیون ازسوی هژیربرای نقش روزنامه نگار انتخاب شدکه قبلا”درهیچ فیلمی ایفای نقش نکرده بود و دیگر اینکه صحنهٔ آخر این فیلم در قسمت تدوین و صدا گذاری تغییر یافت ….
قصه اصلی‌ : بیتا در آخر خود را به زیر ماشینی می‌‌اندازد و به زندگی‌ خود پایان میدهد ولی‌ در فیلم بیننده شاهد سرنوشت تلخ بیتا و ادامه زندگی‌ اوست … من قصه اصلی را دوست داشتم
فیلمبرداری بیتا در اوایل زمستان ۱۳۴۹ به پایان رسید و این فیلم تا سال ۱۳۵۱ به دلایلی که از آن بی‌ اطلاع هستم اکران نشد . اکران بیتا موفقیت خوبی‌ به همراه داشت.. با اینکه سال‌ ها از آن روزگار می‌گذرد، خاطرات خوب آن روزها و همکاری در کنار عزیزانم همیشه با من است و دلتنگ یکایک ایشان! یادشان به خیر… و در نهایت بسیار خوشحالم که بیتا مورد پسند و منتخب شما نازنینانم قرار گرفت/سبز و آفتابی باشید و آبی

نیز در نقدی از  فیلم بی تا  ،چنین آمده :
 مایه ی تباهی تدریجی معصومیت و سرخوشی یک زن ، دست مایه ی مناسبی برای نویسنده ای چون گلی ترقی بود و همسرش هژیر داریوش هم این مضمون را  با الهام  از فرم آشنای سینمای مدرن اروپا و با ارادت ویژه به آنتونیونی به تصویر کشید.
 بی تا از انگشت شمار فیلم های پیش از انقلاب است که به مفهوم واقعی «زن محور» است و در چنین شرایطی و در حد و اندازه های آن سینما ، نامتعارف ، بدیع و به یاد ماندنی شده است.
 یکی از ویژه گی های تاثیر گذار بی تا ، بازی متفاوت گوگوش در نقشی خاص است . گرچه هژیر داریوش در تعبیری عجیب و جنجالی ، این فیلم را «مستندی در باره ی گوگوش منهای خواننده گی » نامید ، او در نقش دختری سبک سر ظاهر می شود که ناامید از مرگ پدر روانی و طرد شدن از سوی عشقی که بیش تر ساخته ی ذهن خودش بوده ، کارش به خود ویرانگری می کشد.
 فیلم می کوشد لحظه به لحظه ی این فروپاشی را از طریق رو در رو کردن بی تا  با شرایط ناهنجار بیرون شرح دهد . زوال اخلاقی و شرایط نا بسامان طبقه ی متوسط  و تصویری نه چندان سمپاتیک از روزنامه نگاری  روشن فکر به علاوه ی ازدواجی نا خواسته و از سر اجبار ، مهم ترین  زمینه های باور پذیری این استحاله ی آرام و ساکت است و تغییر بنیادین شخصیت بی تا در طول فیلم  از طریق همین سکوت به تماشاگر منتقل می شود ( سکوت ، واژه ی مورد اشاره ی فیلم ساز برای توضیح ِ نسبتِ فیلم با سینمای آنتونیونی هم هست ).
نکته ای که حضور این شخصیت را در در میان برگزیده گان ، متمایز می کند این است که بی تا به گونه ای از فیلم  و روش فیلم سازی تعلق دارد که می کوشد هر پیرایه و بزکی را از آدم های قصه بگیرد و احساساتی کردن تماشاگر در این فیلم ها ، گناهی نابخشودنی است .
 در نمونه های موفق این گونه فیلم ها ، احساس نهایی و تاثیرگذاری فیلم  و آدم هایش ، باید بطنی تر و استیلیزه تر به نمایش در آید و به قول داریوش ، این فیلم پیشنهادی ست برای « زیبایی مشاهده ی احساس»  توسط تماشاگران.
 شخصیت بی تا بدون دیالوگ های به یاد ماندنی  ، عمل گرایی خاص شخصیت های مشابه  و اغلب به دلیل حضوری درست  و به جا در میزانسن ها ی خلوت و نماهای طولانی  فیلم ، ماندگار شده است.

 

گلی ترقی گلی ترقی، داستان نویس، مترجم، استاد اسطوره شناسی در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، از سال ۱۳۴۴ با چاپ داستانی در مجله "اندیشه و هنر" کار ادبی خود را آغاز کرد و در سال ۱۳۴۸ با انتشار مجموعه داستان "من هم چه گوارا هستم" به شهرت رسید. در سال ۱۳۵۲ داستان بلند "خواب زمستانی" را منتشر کرد. به غیر از این دو کتاب آثار بعدی گلی ترقی، "خاطره های پراکنده" و "جایی دیگر" و "دو دنیا" و "بازگشت" متعلق به ادبیات مهاجرت است. گلی ترقی سالهاست که به فرانسه مهاجرت کرده است و در پاریس سکونت دارد.

نگاهی به زندگی و فهرست آثار گلی ترقی 

به همراه داستان کوتاه «پدر» از علیرضا مجیدی

نگاهی به زندگی و فهرست آثار گلی ترقی

گلی ترقی و "بزرگ بانوی روح من" همراه با خاطره ای از سهراب سپهری

گلی ترقی: داستانهای من، شرح احوال درونی ام هستند

دیدار با گلی ترقی

 وقتی ادبیات خانه ات می شود/ ترجمه کاوه شجاعی

گفتگو با گلی ترقی: جستجوی زمان و مکان از دست رفته/ گریز از دلهره های بی نام و نشان

شش داستان: پدرمن هم چه گوارا هستم/  آخرین روز/ اناربانو و پسرهایش/ خدمتکار/ خانه ای در آسمان/ و خلاصه داستان درخت گلابی و  گزیده ای از درخت گلابی/

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
لعنت به ..............
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٦
 

میس شانزه لیزه توسط کادو های رنگی رنگی احاطه شده بود ، کادو ها خیلی خاص و منحصر به فرد بودند ... از درخت کریسمس بگیر تا لوازم بهداشتی و ناخن مصنوعی و چتر... از لباس دست دوم بگیر تا چکمه وپالتوی چرم ، از استامینوفن بگیر تا همون چیزهایی که خودت میدونی ... از سیگار مالربروی ساخت آمریکای جهانخوار بگیر تا برچسب ترک اعتیاد و ... میس شانزه لیزه خیلی خوشحال بود . عاشق کاغذ کادوهای رنگ رنگی بود و دلش میخواست به آهستگی و گاهی هم و حشیانه پاره پوره شون کنه ... صبح بیدار شده بود و دیده بود اتاق زیر شیرونی با کلی کادو پر شده انگار که بابانوئل براش سورپرایز کرده باشه !!! از سیستم هر کادو به صاحبش پی میبرد و حدس میزد کار کار کیه ! ... خلاصه کاغذ کادو ها رو پاره کرد و کادو ها رو دید و خوشحال شد تا اینکه از یکی از جعبه های کادو که جعبه ی کلاه بود، تعداد زیادی موش دویدند توی اتاق و میس شانزه لیزه جیغ زنان و با لب لرزان پرید روی صندلی لهستانی چوبی اتاق و وحشت زده نگاهشان کرد ....:" وای این کار کدوم آشغالیه ؟" صندلی چوبی شکست و میس افتاد زمین و موش ها از سر تا کولش بالا رفتند و او را تکه تکه کردند و جویدند .

سر میس گیج میرفت .... گیج میرفت .... انگار که تکه تکه میشد ....انگار که هیچ وقت مثل گذشته نمیتوانست بخندد.نمیتوانست هیجان زده شده دیگران را سر کار بگذارد انگار که آخرین روزهای زندگیش را به سر میبرد . میرفت گیج میرفت گیج سرش. چرخ میزد . اتاق چرخ میزد دور سرش . فکر کرد آیا سی گنال ها راقطع کرده اند ؟ میرفت گیج ...گیچ سرش میرفت گیج سرش. موش ها بدنش را میجویدند .  " کار کدوم آشغالیه ؟" دندان موشها گوشت تنش را پاره میکردند . شاید هم از ترامادولی است که به طرز مشکوکی به دستش رسیده بود! ... لعنت و تف بر تمام کسانی که جان آدمی مفت ترین چیز روی زمین برایشان است . میرفت گیج سرش.

وقتی به هوش آمد زیر باران روی سنگفرش خیس خیابان بود و دکتر ارنست بالا سرش، در حالی که خیس شده بود میگفت :" تو صرع داری...تو باید صرع داشته باشی " میس شانزه لیزه بلند شد . دکتر ارنست نزدیکش شد و دارویی از جیب کتش درآورد و به میس داد . میس سرش را تکان داد . :" نه نمیخورم " دکتر ارنست گفت :" باید بخوری" میس شانزه لیزه دو پای دیگر قرض گرفت و زد به چاک .

به خودش که سرش گیج میرفت و راه را اشتباه رفته بود نگاه کرد . دستهایش میلرزید و چشمهایش باز نمیشد . پیش خودش فکر کرد :" یعنی من مثل سابق میتونم بخندم ؟ میتونم؟...آره حتما میتونم به شرطی که دیگه به حرف این دکترهای الکی گوش ندم ..کسایی که معلوم نیست مدرکشون رو چه جوری گرفتن و جون مریض براشون اصلا اهمیت نداره ... من خوب میشم ...من میزنم تو دهن این سرگیجه ... من با پشتوانه ی این تخیل برای خودم دنیای خوبی درست میکنم . .. من میتونم ... " 

استدلال استنتاجی :

بار خدایا تو را به شکوهت و به ریزش بارانت ،‌حال همه ی دکترهای بیسواد این دیار را بگیر ... نسلشان را برچین و همه ی مریض ها را شفا بده . بار خدایا مدرک الکی را به دست هیچ بی سوادی نرسان و جز رو سیاهی برای هیچ کس از اینان نگذار ....

* خدارا شکر که شفا یافتیم و به لطف او ، از خوردن داروهای الکی که کله معلقمان کرده بود  رها شدیم . بترکد چشم حسود . چشم همه ی دکترهای الکی ، بترکه گوش شیطون ...کر بشه گوش شیطون ... چشمش درآد . زبون درازم رو حواله ی صورت بیریختش میکنم و ک.....ش رو پاره خواهم کرد . تبرم را بر دیوار نفهمی اش پرت خواهم کرد و تمام آجرهایش را با دندان در خواهم آورد .... حالم از تمام دوستان بی سوادی که تاب آرامش دادن و دلداری دادن و مثبت اندیشی نداشتند به هم خورد ... یاد بگیریم در مواقع سختی کمی روحیه بدهیم به جای گفتن :" ای بابا .... وا؟...راس میگی؟....چی بگم ؟....آخه این جوری که نمیشه ؟...نههههه!! " بعضی ها با بعضی دلداری دادن ما را دراز کردند سینه ی قبرستون .... گاهی فکر میکنم با چه کسانی معاشرت دارم من !

لعنت به سرگیجه ! به اسکیزوفرنی! لعنت به مرض و بیماری ! لعنت به دوست بد ! لعنت به پلیدی و ناراحتی !

 


 
comment نظرات ()
 
 
گاو صندوق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

از اینکه این همه سمبلاسیون میبینم حالم به هم میخوره . دیروز ، دراز کشون رو به روی جعبه ی جادویی (گاو صندوق ) رو از اول تا آخر دیدم . بد نیست اگه اعتراف کنم این بار مثل همیشه شیفته و کشته مرده ی بازیگرای نمایشش نشدم . انگار اون ها کوچیکن واسه مدیوم تلوزیون . صداشون جا نمیگیره توی تلوزیون . میزانسن ها براشون جلد تنگ و پوسته ی بی قواره ایه که نمیدونن باهاش چی کار کنن ...یکی از همین ها که باید اقرار کنم از بازی جلوی دوربینش شوک زده ام سیامک صفریه !!! شاید اون همیشه باید نقش اول تئاتر باشه ... همیشه باید نقش اول باشه ....یا افشین هاشمی !!!!خیلی بد خیلی بد ...آزاده صمد ی اصلا با روی صحنه اش قابل مقایسه نیست ...الهام پاوه نژاد به علت تجربه ی دو مدیوم موفقه... خود فیلمنامه خیلی شلخته و پرت ...بعضی جاها خیلی قابل پیش بینی ....

بعد هم در چشم باد رو دیدم .... سکانس هااااااااااااااااااااااااااااااااای طولااااااااااااااانی ... نشون دادن قدرت و زبان روسیه ...بابا دیگه بسه دیگه ... اگه دست بگیری دو تا کتاب تاریخ بخونی میبینی همین روس ها وقتی ایرانی جماعت رو واسه کارگری میبردن معدن وقتی میدیدن شلوار جین پاشونه شاخ درمیاوردن که این رو از کجا آوردی؟...این ها همینن ... بی سواد .. فقیر ... کلک ... آّب زیر کاه ... بزرگترین خیانت کارها در طول تاریخ به ماکردن.  خوبه که درس (تاریخ ) رو داشتیم و 4 تا چیز هم اون تو خوندیم .اون وقت توی این سریال میان یه جوری این ها رو نشون میدن که انگار خیلی متجدد و با شعورن ... نه آقا جون این خبرها نیست .

چشم شیطون کور گوش شیطون کر دارم چند تا کتاب تاریخی میخونم، خیلی هم دوستشون دارم ...هنوزم نمردم ... هنوزم دهن سرویس میکنم...هنوزم از آدم های ضعیف بدم میاد ..هنوزم دوست دارم ک.....ن دنیا رو پاره پوره کنم. امیدوارم که ...آمین . کوتاه مینویسم چون باید  کوتاه بنویسم . هر کس هم به این جا سر نزنه و کامنت نذاره خائن به جزیره است و تا یکی دو هفته ی دیگه گوشش رو کف دستش میذارم و میفهمه که جزیره نیومدن و کامنت نذاشتن بها داره . هنوز آگاممنون رو ندیدم ...به زودی میبینم و در موردش مینویسم .


 
comment نظرات ()
 
 
برف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

همیشه وقتی برف اول میزنه دلم میگیره .

پوره های برف سبک و بی پروان واسه همین دوستشون دارم . زود آب میشن و همه فراموششون میکنن . واسه همین دوستشون دارم . خوشگلن و اضلاعشون با حساب کتاب توی دل هم رفتن . واسه همین دوستشون دارن . باند فرودگاه رو یخ میزنن ،‌واسه همین دوستشون دارم . آرومن ... سفیدن ...دوستشون دارم . وقتی روی زمین روی هم تلنبار میشن همه تف میکنن روشون و با چکمه دلشون رو له میکنن ،‌واسه همین دوستشون دارم . رنگ خاک و گل رو به خودشون جذب میکنن ، واسه همین دوستشون دارم . بعضی هاشون بد جور سیریشن ...تا فروردین و اردی بهشت میچسبن به جدول خیابون و ول کن معامله نیستن ،‌واسه همین دوستشون دارم . سفت میشن و حتی نمیشه باهاشون یه گوله برفی درست کرد واسه همین دوستشون دارم . اما نه ....گاهی پوره های نرمین که از نرمی نمیشه گوله برفی باهاشون درست کرد واسه همینم دوستشون دارم . گاهی که معتدلن و میشه باهاشون یه گوله برفی درست کرد و گوله رو پرت کرد توی مخ اونی که باید، کیف میده ...به درد به خوره واسه همین دوستشون دارم . برف وقتی خون روش میریزه مرگ رو پر رنگ تر میکنه واسه همین دوستشون دارم . من پوره های برف رو دوست دارم اما وقتی میباره ازش متنفرم . حس متناقضی دارم . وقتی میباره گذشته رو میکوبه فرق سرم . وای سرم . سرم درد میکنه . دلم میخواد آدم برفی بشم . یه آدم برفی واقعی که تو دماغ هویجی من رو بکنی و گاز بزنی و من دردم بگیره . دلم میخواد شال گردنم رو برداری بندازی دور گردنت تا نیروی نامرئیی من - آدم برفی_ خفه ات کنه . یه آدم برفی جلوی تنور نونوایی .... من همونم ... ذوب میشم . آب میشم و عین یه برف از همه جا محو میشم . وقتی تابستونه و آفتاب میزنه و رکابی میپوشی و موهاتو دمب اسبی میکنی و میری دم ساحل تا برنزه بشی یادت میره  ، من همونم که یه روز میخواستم آدم برفی بشم ... گوله بشم بزنی منو توی ملاج ناظم بداخلاق مدرسه یا بریزی توی لیوان و بخوریش که بگی من برف خوردم .


 
comment نظرات ()
 
 
جن گیر .... + ..... محاکمه در خیابان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

 

جن گیر ، نام نمایشی است که این روزها در تالار قشقایی اجرا میشود . مضمون این نمایش به سادگی باورهای همیشگی عامیانه ای است که همیشه در گیرش بودیم ، از همان وقت ها که دوست داشتیم روی کاغذ الف - با بنویسیم و استکان رویش بگذاریم و روح ظاهر کنیم ، تا زمانی که بزرگ شدیم و فکر کردیم که با جن میشود سرنوشت عوض کرد و بخت را باز کرده رو به خوشبختی کرد و سر مردم را زیر آب !!

با توجه به اینکه ضمن دیدن کار احوالم دگرگون شد و  بیرون رفتم ،از شیرین کاری های اجرا دور ماندم و صندلی ام را نیز اشغال کرده بودند و کار را ایستاده دیدم ،‌اما کار به دلم چسبید ولی ....ولی یک ولی بزرگ برایم باقی ماند . ..

در گوشه کنار کار خلاقیت های ریز و درشتی ریخته بود که قاطی میزانسن های بد، کار را از محیط نمایشی بودن در میاورد و به لودگی میکشاند که این خوشحالم نکرد ... با وجود اینکه نویسنده تلاش کرده بود به (جن) برسد و دستی به سر و گوش موضوع بکشد اما طنز نمایش در اواخر کار شبیه ته مانده های طنز  مهران مدیری شده بود گرچه که جذابیت های نمایش ،‌خلاقیت و ایده پردازی خوب بود . زن و شوهر خیاطی که ناگهان در زندگی حقیرانه شان با جن هایی رو به رو میشوند که مجبور به کلانجار رفتن با آنها شده و مثلا زندگی شان در حال تغییر است ... در اواسط کار شوخی و مثلا طنز، شبیه بچه بازی هایی میشد که بچه ها با چادر مامانشان توی انباری با هم بازی میکنند و همدیگر را میترسانند ... هر از گاهی از دیدن بازیگرها روی صحنه خجالت کشیدم و البته خیلی جا ها هم خنده ام گرفت دروغ چرا ! چشمک ولی خب انتظار دیدن چیزی ورای خاله بازی رو داشتم هر چند سوژه به اندازه ی کافی جذاب بود که از این همه اشکال بگذرم .

ژآله صامتی - با توجه به اینکه به نظرم بیشتر نقشهایش کلیشه بوده - اما به عقیده ی من بازی خوبی ارائه داده . سیامک صفری هم مثل همیشه خلاقیت های خاص خودش را به صورت آن لاین ، غیر قابل پیش بینی و هر بار یه جور ، میشد دید و باقی بازیگرها هم بازی خوبی داشتند . میزانسن بسیار بد بود . دکور صحنه میشد بهتر باشه . روی هم رفته کاری بود که در اوج عجله بسته شده بود .

 

محاکمه در خیابان ....

به نام خدا ... به جون مامانمینا نمیخوام قد قدو غد غد  کنم ،‌ سر همه رو درد بیارم ،‌اما محاکمه به زعم من فیلمی بود که میشد زورهای آخر کیمیایی را  که در این آخر سنی میزند دید ،‌ تیتراژ اول فیلم را دوست داشتم ... پلان آخر فیلم و فیلمبرداری درخشانش را هم دوست داشتم . همین . نه دیالوگ ها دیالوگ بود ... نه روابط آدم ها شکل گرفته بود و نه ساختار مدور و چرخشی توانسته بود به معنای واقی در قالب در بیاید ... فیلمی سیاه و سفید ...از همین جا میشد شعار زدگی و تکرار را درش دید ... ناموس و چاقو کشی- عشق لوطیگری و لات و لوت بازی های کیمیایی تبدیل به یک مشت کلمه شده بود که از دهان آدم ها بیرون می آمد .

فیلم : عروسی است . دوست داماد به داماد میگوید دست نگه دار زنت قبلا با کسی بوده یک بار هم بچه انداخته آدرس و تلفن دکترش هم هست . داماد جشن را رها کرده دنبال علامت سئوالها میرود . در همین حین فیلمهای قبلی کیمیایی تکرار میشود . پرده سینما . قتل . کلاه . سیبیل . حرف های قلمبه . بی ربط ... اصطلاحات غیر رایج ...آخر فیلم هم داماد جواب به دست بر میگردد پیش عروس ... (اما این وسط یادش میرود سری هم به دکتر زنان که بچه را انداخته بزند ) پولاد خوب بود . حامد بهداد را دوست ندارم صدایش خنده ام را در میاورد و ژستش حالم را به هم میزند . نگار فروزنده از اول تا آخر بی خودی بود . محمد رضا فروتن که هم خودش هم نقشش آخر ضعیف بود . نیکی کریمی هم ناخن هایش را خوب درست کرده بود . خلاصه فیلمی بود که اگر خواستید بروید ببینیدش بهتر است با خود تخمه و آدامس و پفک هم توی سالن ببرید .

* از همه دوستانی که طی حرکت انسانی خودشان با من تماس گرفتند ممنون . هنوز خوب نیستم و برای همین هم کم مانور دادم . میبخشید . ان شالاه تا یکی دو هفته ی دیگر جواب آزمایش و ام آر آی به دست و ... در خدمتم و خدا فقط میداند که نگرانی هایم کمتر میشود یا نه اما خدارا صد هزااار مرتبه شکر دخانیات را دوباره راه انداخیتم . و دعا کنید خوب باشم تا ازسفر مهمی که دارم عقب نمانم ... اگر سفر بروم و حالم خوب باشد قول میدهم همه تان را باخودم همراه کنم .

میس شانزه لیزه

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرگ یا من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢
 

من تا حالا چند بار با مرگ معاشقه کردم . مرگ تا حالا چند بار به من  -زواج ت- برعکسش کن - کرده . دهنم رو سرویس کرده . حالا نمیدونم چرا آخرش من روئین تن بودم و ، من دهن مرگ رو سرویس کردم !!!!!

 یکی از این  موقع ها که مرگ بی اجازه و با کمال پررویی اومده بود سراغم دی شب بود . بارهای دیگه اش رو بعدا میگم . همون طور که گفتم ... یه مدته حالم تعریفی نداره . در حدی که دو روزه اصلا سیگار نمیکشم . سر دردهای شدید و حالت تهوع و از همه بدتر درد در ناحیه ی ریه و درد قلبی کشیده ام که مپرس ............

خلاصه چون سگ جونم . جونم جون گربه است چند روزی تحمل کردم اما این طور بگم که دیشب کاملا داشتم به دیدار خداوند بزرگ نائل میشدم .  از اون جایی که خدا باید دکتر بد رو به درک بفرسته و یحتمل من رو برای به درک فرستادن دکترها خلق کرده ...من هم خوب به پست این جور دکترها میخورم . .... اون شب که بیمارستان بودم و اومدم این جا نوشتم . مردک مادر ج....ده قدر فولکس نفهمید من چمه و شروع کرد به دری وری گفتن که ....برو شکولات و پاستیل بخور و من 7 سال درسم رو چطور به تو جواب پس بدم؟ و حالا یه نسخه با دو تا آمپول بهت میدم و .... آخرش هم مار و خوب نکرد .....دیشب جونم برات بگه فشاری داشتم بیاو ببین .... به زور و ضرب بردنم بیمارستان و حتی بلد نبودن سرم بهم بزنم رگم رو پاره پوره کردن . فشارم 7 رو 4 بود . بعد هم وسط تخلیه ی سرم دوباره حمله بهم دست داد . بگم چرا ؟ یه هو تخیلم کار کرد و فکر کردم اگر الان بمیرم چقدر آرزو به دل مردم و اشکم سرازیر شد و قلبم منو بلند کرد کوبوند زمین و پشت گردنم داغ شد و جون کمک گفتن هم نداشتم ..... دو دتا دکتر اومدن ازم نوار قلبی بردارن .... حالا بنده جوراب مبارک شلواری هم به پا داشتم و باید اون رو هم .....حالا تصور کن چی میشه ... دستگاهشون خراب شد ... فکر نکنید ها ...جای شمال شهر تهرون هم بودم مثلا !......گفتن اوضات خرابه باید بستری شه ...سریع به ابوی زنگ زدم و از خواب بیدارش کردم که آهااااااااااای منو کشتن بیا منو ببر یه بیمارستان خوب ......خلاصه که توی بیمارستان جدید شب رو به صبح رسوندیم و آخرش هم دکتر متخصص قلب گفت این مشکل مال عروقه و (خب من سابقه دارم یه مرضی به اسم p....vt که در موقع حمله تپش قلب شدید دارم و بینایی و شنواییم رو واسه چند ثانیه از دست میدم و باید دماغم رو بگیرم تا چند دقیقه اکسیژن بهم نرسه و فشارم شدید بالا میره ) مال اون حمله است و .... گفت :" برو برقص" .....همین .

من هم اومدم بیرون و منتظرم حالم خوب شه که ترتیب دکتر شیفت شب بیمارتان اولی رو با دسته ی سیسیلی ها برم بدم .

دوستم میگفت این روزا همه سردرد دارن مال پارازیته . به ولای علی اگه سردردم خوب نشه خودم پارازیت میشم خراب میشن روی سر اونی که باید .

***

(از گذاشتن هر گونه کامنتی مبنی بر سیگار نکشیدن و عصبی نشدن خودداری فرموده فقط قربون صدقه ام برید . )


 
comment نظرات ()