جزیره در کهکشان

 
باران + مضحکه ی بهار 89
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳٠
 

چتر ها رو باز کنید خیس نشید . هوا بد جور بارونش گرفته . خب حالا که بچه های خوبی شدید . این آهنگ رو که با کلی دهن سرویسی پیدا کردم رو گوش کنید ...نوستالجیکتون جیک جیک نکنه ها . این جا .

نصفه شبه ، دارم یه چیزایی مینویسم . تکیه دادم به دیوار . روی میزم انقدر به هم ریخته است که یه وجب جای آزاد هم نداره . همه جا سه شاخه و شارژر و ضبط و لپ تاپ و کوفت و زهر ماره . دیکشنری ها روی سر هم سوار شدن . فرش اتاقم رو خیلی وقته جمع کردم . پارکت ها ی جینگول و مستونمون رو رنگی کردم . روی دیوارهای اتاقم شعرهای آنا آخماتوا و حرف و حدیث های مارسل پروست و رولان بارت و چخوف و داستایفسکی رو نوشتم . بالای آینه ی میز آرایشم عکس خودم و همه ی کسایی که باهاشون کار کردم  رو روی چوب زدم . باقی جاها تابلوی نقاشیمه و کتابخونه ای که سر به سقف میزنه . همه جا گل خشکه . بعضی هاشون رو 8 ساله نگه داشتم . ساعت حدود دو و نیم - سه نصفه شبه . صندلی لهستانیم رو با پام میکشم طرف خودم تا شال گردنم رو از رو ش بردارم و دور گردنم بپیچمش . توی کیفم دنبال سیگار میگردم . یه هو رعد و برق میزنه و تگرگی میاد که یاد زمستون و برف نیومده اش میوفتی . تمام عضله هام و مفصل هام برای تمرین درد گرفته . کاغذ کاهی هام رو میذارم کنار ...بعد دنبال دمپایی میگردم . نیستش . چه صدای بارونی . با دمپایی روی کاغذ کاهی هام پا میذارم . .پنچره رو باز میکنم . ساعت سه است . موبایلم رو با خودم میبرم توی بالکن . اول سیگارم رو روشن میکنم و بعد اس ام اس میزنم .

 

****

اول گوش بسپاریم به این جا .

حمیده خیرآبادی عزیز همیشه دوستت داشتم ، در سینمای قبل از ۵٧ چه در سینمای بعد از ۵٧بهار بدی را پشت سر میگذرانیم . رفتنت خیلی برای همه ناگهانی بود در صورتی که بنا بود بعد از ۶ سال دوباره جلوی دوربین بروی !روحت شاد . لبخندهایت ...چهره ی مهربانت و صدای دوست داشتنی ات جاودان . برای خواندن مطالب اندکی از درگذشت این هنرمند دوست داشتنی به این جا

و برای دین عکس های مراسم ایشان (البته با واکنش دختر ایشان ثریا قاسمی این جا را ببینید . )

 


 
comment نظرات ()
 
 
امروز صبح که بیدار شدم ....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
 

 

* طبق برنامه ی همیشگی میخواستم  قسمت ابتدایی تیتراژ و قسمتی از متن سریال میشل استروگف رو بشنوید و بعد که ورزش ذهن و این ها شد بیاید بقیه ی نوشته ام رو بخونید . *

میس شانزه لیزه وقتی از خواب بیدار شد، متوجه چیز غریبی شد که تا به حال تجربه اش نکرده بود  و اون اینکه از زانو به پایین  اش در دریاچه ای  یخ زده بود و باقی بدنش بیرون آب روی یخ ها افتاده بود . زیر سطح یخ زده ، ماهی های نارنجی و قرمزی در حال جویدن انگشتان پای میس شانزه لیزه بودند . با مشت کوبید روی سطح یخ زده تا سوراخش کند و بشکندش . اما سطح یخ زده مثل شیشه ی نشکنی شده بود که ترک هم بر نمیداشت . پاهای میس زیر سطح یخ زده ، منجمد شده بود و نمیتوانست تکانشان بدهد . به این فکر کرد که پس چطور ماهی های به این ریزی این قدر راحت شنا میکنند و به هم میخورند و باله هایشان را تکان میدهند . ماهی ها تکه تکه انگشتان پای میس شانزه لیزه را خوردند و بعضی هاشان هم بردند . خورشید بالا آمد و در کویر یخی که میس شانزه لیزه گیر کرده بود نوری هویدا شد که از پرتو ان نور کم کم سلولهایش جان میگرفتند و ترک های بدنش میسوختند . تمام سطح یخ رو به آب شدن بود . میس شانزه لیزه ناگهان در آب دریاچه غرق شد . خون از انگشتان کنده شده اش فواره میزد و آب را قرمز میکرد . میس شانزه لیزه به سختی شنا میکرد . اما نمیدانست به کدام طرف برود . هیچ صخره- کوه یا  جزیره ای نبود .

** امروز صبح که بیدار شدم برای چک کردن بعضی چیزها وارد دنیای مجازی شده و در قسمت نظرهای کامنت دونی ام ،‌کامنتی دیدم که تا همین الان سرخوشم کرده . . . یک زمانی ، دوره ی دانشجویی ، درس نمایش رادیویی را با آقای ایوب آقا خانی گذرانده بودم و باید همین جا اعتراف کنم طی صحبت های وسط کلاس ایشان ناگهان از دهانشان پرید و  خواستند جایی را مثال بزنند و گفتند (فلان جا) شبیه هیچ جا نیست اصلا جزیره ای است در کهکشان و از آن جا که بنده دیالوگ های بچه ها و استاد ها را ضمیمه ی جزوه های درس  کلاس میکردم این (جزیره در کهکشان) را نیز سنجاق یادداشت ها کرده بودم  . در واقع نام این بلاگ که سه سالی است در حال رشد میباشد از زبان و دهان آقای آقاخانی خارج شده و من سرقتش کرده ام ! بعد از دوره ی دانشگاه دیدن اساتید برای ما مثل بازدید از یک موزه بود . در دالان های باریک و بی در و پیکر تئاتر شهر یا در میان تنگاتنگ و خیل نمایش دوستان در تالار های  خانه ی هنرمندان بوده است و هیچ وقت برای ماها -حداقل - که درس و زندگی با استادها داشتیم کافی نبوده و همیشه وقت ما صرف :"خوبید و چه خبرا ؟"میشده و بس  . . . برای همین همیشه افسوس میخورم و ای کاش دوباره برگردم از اول کارشناسی بخوانم و در آمبیانس باشم!!!   حالا شما فرض کنید صبح با چشمهای پف کرده و خمار پای رایانه نگاهم می افتد به  اسم ایوب آقاخانی در کامنت دونی که  چشمکی میزند که از نورش باید عینک آفتابی بزنی !!!! آخرین کامنت پست (کشفم کن) مثل ب- کمپلکس -ب١٢ ای بود که تا الانم را ساخت و کار خودش را کرد .

*** هر چقدر جان کندیم عکس های آپلود شده ضربدر شد *** بنا باشد این طور پیش برود از این مکان خارج شده و در بلاگ اسپات بساطمان را می آندازیم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
هیچ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٧
 

من از اون دست مخلوقاتی هستم که به شدت به اوج میرم و با شتابی حساب نشدنی فرود میام و محکم میخورم زمین . شاید اسم این مرض به لحاظ علم روان شناسی مانیک - دپرسیو باشه . الان دقیقا با سه ساعت پیشم ١٨٠ درجه فرق کردم . طوری که میتونم تمام قرارهای کاری و دوستانه م رو کنسل کنم و خودم رو به اسمارتیزهای خواب آور و تیغ و کاتر ببندم و یک ماه توی تخت خواب بمونم و موبایلم رو خاموش کنم . الان اینم . کاش میشد فرمان بدم به افکار عوضیم -که اسکیت بستن به پاشون و هر وری میخوان بی اجازه میرن- و بهشون بگم وای سید یه جا دهنم رو سرویس کردید ، سرم داره از صدای اسکیت بازی هاتون میترکه .  حالم خوب نیست و دلم گرفته . اهل موسیقی سنتی نیستم، اما به جرات میتونم بگم چند تا از تصنیف های همایون شجریان دیدگاه من رو نسبت به موسیقی سنتی عوض کرده یا نمیدونم شاید باز دارم دری وری میگم . برای همین واسه وصف آمبیانس و حال و هوا تصنیف (هوای گریه ) رو در این جا میگذارم .


 
comment نظرات ()
 
 
راز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٥
 

طبق معمول هر دفعه برای تغییر آمبیانس پیشنهاد دانلود و گوش دادن به این رو شدیدا توصیه میکنم .

انگار همین دیروز بود که نفت رو برداشتم و ریختم روی (هفته ) و سوزوندمش . آخر هفته که میشه میشینم نگاه میکنم میبینم چند تا چرک نویس ازم مونده ، چند صفحه از سرخ و سیاه رو تموم کردم ، در جستجوی زمان از دست رفته داره میکشه منو ، ولش میکنم ....چی کارش کنم ؟ آخر هفته که میشه نگاه میکنم چند تا کار درست و حسابی کردم ؟ چقدر درس خوندم ؟ چقدر خوش گذشته بهم؟ چقدر گریه کردم؟ چقدر وقتم رو خرج (هیچ چیز) کردم ؟ حالا فردا میشه پنج شنبه . مثل برق و باد گذشت . دیشب فیلم  short cuts رو دیدم . بعدا نظریاتم رو اگر حسش بود این جا میگنجونم . حرف پسره توی روانم جولون میده : " از راه نرسیده میخوای با چایی دادن آخرش نقش خوبه رو بگیری ؟پولداری دیگه ." یا حرف اون دختره :" موهات چه شکلی این رنگی شده ؟ واقعا ؟ عجب ! عجب ! خوب من دوست تو ام اما باید بگم اصلا اصلا بهت نمیاد . " حالا این در حالیه که توی آرایشگاهی که خانم ها هر چند وقت برای ابرو میرن همه از رنگ قرمز نارنجی جیغ موهای من شاخ درآورده بودن و میگفتن چقدر بهت میاد . همیشه هر وقت توی دانشگاه نمره ی خوب میگرفتم متهم بودن به سانفرانسیسکو بازی . . . دلیلش هم اینه که من رکم . صاف حرفم رو میزنم . هیچ وقت جلوی خنده ام رو نمیگیرم . سیریش میشم بد جور . لحنم رو نمیتونم تغییر بدم . حرف دیگران سریع اعتماد به نفسم رو میاره پایین . فرض کن بشینی چند تا کتاب نقد بکوبونی توی سرت و از دکتر سجودی بیست بگیری و بعد یه حرف هایی بشنفی ! یا هنوز از گرد راه نرسیدی  که متهمت میگنن به اینکه پولداری میخوای نقش بخری ! یا توی خونواده ،‌همیشه از اینکه توی مهمونی خودم بودم هرهر کرکر میکردم یا اگه روی قرص های اعصاب بودم و چشمام باز نمیشد و روی صندلی ولو بودم دروغ نمگفتم که آره مسموم شدم و اوضاع خیلی هم خوبه میگفتم دردم چیه . رو راستی همیشه زندگی من رو داغون کرده . به قول آقای شاعر :" مردم نمیخوان تو راستش رو بگی یا نمیخوان نظر تو رو بدونن ، وقتی سئوال میکنن فقط میخوان تو توی بازیشون بری و اونی بشی که اونا میخوان . تاییدشون کن . راستشو نگو ." اما از من این کار بر نمیاد . مثلا همین چند شب پیش دوستم در بلاد پاریس در حال مکالمه با من بود ازم پرسید پشت سر من چی میگن . من هم چون اصرار کرد و راه دور بود گفتم نمیگم کی گفت اما حرف رو میگم ....که فلان ... سر من داد زد دیگه مزاحم من نشو تو این ها رو از خودت ساختی . یا مثلا وقتی با (هیچ کس ) جرقه میخورم به خاطر اینکه اون خوشش بیاد خودم رو سانسور نمیکنم . بهش نمیگم آآآآآآآآآآه تو خیلی عالی هستی یا مرسی که منو مسخره کردی و ریدی بهم و مرسی که عید رو تبریک گفتی و خواستی سیزدهم به در بشه .مرسی که هستی .   بهش میگم لحنت خیلی بده و هنوز صاف نیستی اما من دوستت دارم .  صاف حرفم رو میزنم . اصلا چاپلوسی رو بلد نیستم . گاهی اوقات با دیدن یه بچه و صداقت بی کرانش فکر میکنم کاش همه شعورمون قدر یه بچه ی پنج  ساله بود و ذهن فقط رشد میکرد . . . یه بچه مثل شیشه است میبینیش . . . صاف و بکر و نابه . . . کینه/ کدورت /دروغ/ کلک /نداره . حتی برای دفاع  از خودش قدرت نداره . وقتی ناراحته پاشو میکوبه زمین . وقتی یه چیزی میخواد اما مامانش براش نمیخره گریه میکنه ...فرق نمیکنه توی کوچه باشه یا خیابون . برای گرفتن نمره ی بیست با معلمش بیخودی گرم نمیگیره . . . ماسک نداره . نمیخواد تو اونی بشی که نیستی . خیلی ها به من گفتن:" بچه . کوچولو . سیزده ساله . هی ...تو رو راهت میشه از راه به در کردهااااا .چقدر ساده ای ؟ چقدر جلفی ؟ چقدر (ه د ن ج) ای برعکسش کن . " من همینم و لاغیر . الانم نمیتونم دروغ بگم . میرم توی لک . . . دیشب از فرط بی اعصابی و قرص ها باز داغون بودم . . . اکثر صبح ها با درد زانو و عرق از خواب بلند میشم . . . دلم از خیلی ها گرفته . منتظر اینم که یه روزی حال بعضی ها رو جا بیارم . اتفاقا دو نفرن . هر دو هم زن هستن یه وخ اشتباه فکر نکنید . من مثلا توی گشت و گذار اینترنتی این صدا رو شنیدم (  استاد موذن زاده اردبیلی ) نمیتونم بگم از شنیدن این یکی اذان (استاد آقاتی) چه حال خوبی  بهم دست داد . پرت شدم توی بچگی . . . نمیدونم چرا ؟هنوز گاهی فکر میکنم خیلی ناخالصم . خیلی دوست داشتم میفهمیدم راز دنیا چیه ؟  اون بالاها چی میگذره ؟ کاش کشف حقیقت آسون بود ؟ این دوره زمونه مد شده هر نه نه قمری کلاس مولاناخوانی و مثنوی خونی باز کرده و مردم میرن کلاس ها شون و هیچ فرقی با یک سال قبلشون نکردن. همون گاوی بودن که بودن  . این کلاس ها رو نمیپسندم . . . هنوز با کتاب جهان هولوگرافیک مسئله دارم .  هنوز نمیدونم اشو راس میگه یا نه ؟ چقدر سئوال توی ذهنمه . بگذریم . فردا پنج شنبه است . یه زمانی هر ١ هفته ام اندازه ی ٣ هفته بار داشت . میخوام دوباره اون جوری شم . بچه بودن چه لطف و صفایی داره . من هنوز عاشق کارتون سیندرلام . هنوز ....

ضمیمه - توی کتاب در جستجوی زمان از دست رفته یه جاییش گفته( مهم نیست که چی رو دوست داشته باشی . مهم اینه که دوست داشته باشی .) من عاشق عاشق بودنم .


 
comment نظرات ()
 
 
شعبده باز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

قبل از هر چیز طبق روال همیشگی برنامه ، برای فرهنگمند کردن دوستان دانلودی را به شیوه ی Save Targes asمیگذاریم که قطعه ی فوق العاده دشوار و بسیار زیبایی از فرانتس لیست است به نام La Campanella که بنده صد بار همی سعی کردم تا بنوازمش اما در همان صفحه ی نخست ماندمی . پس به شیوه ای که گفتم این جا را بشنوید .

میس شانزه لیزه ، بعد از خواندن نامه ، یک تف گنده روی جوهرش انداخت . نامه را مچاله کرد و از پنجره اتاق زیر شیروانی انداخت پایین . برق ها رفته بود و ناچرا به نور شمع قانع بود . تگرگ باریده بود وسیم های تلفن ها قاطی شده بود . . . اپراتور همه را اشتباهی به هم وصل میکرد . میس سیم تلفن را کشید . هوا نزدیک غروب بود و تگرگ ها روی آسمان گرگ و میشی تاش های سفید ونگوکی میزدند . . . میس به نامه نگاه کرد که روی زمین افتاده و تگرگ ها لهش میکردند . دندان قروچه ای کرد و زیر لب چند فحش چارواداری داد . پیش خودش گفت :" وقتی یه کسی گاوه و هنوز دوزاریش نمیافته من باید چی کار کنم ، از خدا تقاضا کنم اون رو از گاو بودن به انسان بودن تبدیل کنه . . . مرتیکه حیون " با وجود اینکه سیم تلفن را کشیده بود اما تلفن زنگ خورد . میس شانزه لیزه با تعجب به سمت تلفن رفت . برش داشت :" الو ؟ "

صدای پشت خط:" دارم میبینمت .تو منو نمیبینی ؟ " میس شانزه لیزه دست کرد لای موهای پرپشت قرمزش و ابروی نازکش را انداخت بالا گفت :" مگه تو میکروسکوپ داری ؟ " مرد پشت تلفن گفت :" همچینم ریزه میزه نیستی ؟" میس همین طور که پای تلفن کنار دیوار ایستاده بود و گوشی را به گوشش چسبانده بود و دهانش را در شیپور تلفن باز و بسته میکرد  جواب داد :" نه بابا ، اگه راس میگی بگو الان دارم چی کار میکنم ؟" مرد گفت :" هیچ کار." میس گوشواره اش را کشید و خندید اما مرد ناگهان گفت :" الان گوشواره ات رو کشیدی " میس که تعجب کرده بود گفت :" تو داری منو میبینی ؟! " مرد گفت :" من ؟ آره ....پرده ها رو گاهی بکشی بد نیست . " میس شانزه لیزه پرسید :" میشه بدونم کجا تشریف دارید ؟" مرد گفت :" اتاق زیر شیرونی سه تا خیابون اون طرف تر با دوربین رصدت میکنم ." میس شانزه لیزه  هول کرده بود چون دوربین نداشت تا طرف را ببیند گفت :" چند وقته ؟" مرد خندید :" خیلی وقته ..." مرد سیگاری روشن کرد و دودش را فرستاد توی تلفن . دود وارد تلفن میس شد و میس را غافلگیر کرد . میس پرسید :" کی هستی تو ؟ " مرد گفت :" شعبده بازم تازه اومدم این شهر ...میخوام سیرک راه بندازم میخوام ببینمت . " میس گفت :" همین الان میام . فقط بگو کجا ." شعبده باز گفت :" توی همون خیابونی که دیروز به پسره نامه دادی خوبه ؟ آره خوبه گوشی رو بذار و تا ده دقیقه دیگه اون جا باش . "گوشی قطع شد . میس شانزه لیزه موهایش را از پشت جمع کرد و انداخت توی تور کشی مشکی . پیراهن سیاهی پوشید و خط چشم های زرشکی کشید و مژه هایش را با مژه مصنوعی تاب دار تر کرد رژ لب بنفش زد و گوشواره های مروارید سیاه را به گوشش انداخت و با کفش های پاشنه بلندش راهی خیابانی شد که دیروز به پسره نامه داده بود  . تگرگ بند آمده بود و نور مهتاب زده بود بیرون . شعبده باز از روی سیم تلفن ها راه میرفت و وقتی میس جلو آمد بشکنی زد و موسیقی La Campanella نواخته شد اما معلوم نبود از کجا .شعبده باز از روی سیم پرید پایین و با هم  چند دور رقصیدند .مرد شعبده باز گفت :" حاضری بری توی قفس شیر و سرت رو توی دهنش بکنی ؟ " میس که از رقص دلپذیر خوشش آمده بود با وجود اینکه صورت مرد را درست نمیدید گفت :" آره . . . سرم رو میکنم توی دهن شیر " مرد گفت :" نمیخورتت قول میدم " میس شانزه لیزه گفت :" براش دندون مصنوعی گذاشتید ؟ " شعبده باز گفت :" وقتی برگشتی خونه توی شومینه یه قوطی پیدا میکنی توش یه لباس مخصوصه میپوشیش و فردا به آدرسی که زیر قوطی نوشته شده میای" و ناپدید شد . میس شانزه لیزه به سرعت به خانه رفت . توی شومینه قوطی بود . بازش کرد .

با دیدن این عکس به طور خیلی اتفاقی در یک سایت فرانسوی ناخود آگاه یاد کتاب (خیال بازی ) ساناز سیداصفهانی افتادم  . مخصوصا طرح جلدش ! طرح جلدی که بر اساس داستان کتاب (اینکه همیشه میخواستم شکمت زیپ داشت ... ) روی جلد کشیده شده .

گاهی اوقات در دو سوی دنیا اتفاقات مشابهی صورت میگرد که دهان بنی آدم را مثل دهان تمساح باز میگذارد  . انگار این نقاشی کاملا از روی همان داستان کشیده شده .

لینک کتاب را در این جا میتوانید ببینید .


 
comment نظرات ()
 
 
مورچه - سوسن تسلیمی - من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠
 

 

سلام مورچه . . .

روی هفته ی پیش یک بشکه نفت ریختم و با کبریتی که میخواستم سیگارم رو روشن کنم سوزوندمش . زمان رو به آتیش کشیدم و حالا دوباره میخواد خیلی زورکی (شنبه ) بشه . مورچه ! گاهی اوقات میخوام سوار پاندل ساعت شم و باهاش چپ و راست خلسه برم . . . های . . . شاسکول . . . به من گوش میکنی ؟ این سه تا بیسکوئیت رو چه جوری داری جا به جا میکنی ؟ بزن توی صورتم . . . خدایا ، من نسبت به این مورچه ی کوچولوی نازنازی چقدر ضعیف تر و کوچیکترم . . . میشه بگی کجا راه و روش زندگی رو یاد گرفتی مورچه ؟ ببینم شما هام آرتروز و کمر درد میگیرید ؟مورچه این قدر تند و تند نرو جلو میخوام برات یه آهنگ بذارم که بسکوئیت ها رو بندازی زمین و بیای از و کولم بالا . . میخوام اغفالت کنم مورچه . . . این رو گوش کن . . . مال Daniel Diges هست . . . دیدی اغفال شدی مورچه . . . توی زندگی هیچ چیز به اندازه ی توی لحظه بودن .همون لحظه رو نفس کشیدن لذت بخش نیست . اون لحظه عاشق بودن . بودن . برای اینکه زندگی رو توی ریه هام حبس کنم خون  دل خوردم و همه ی نقشه هایی که کشیده بودم نقش بر آب شد . هر چی رشته بودم پنبه شد . مورچه کجا رفتی دارم باهات حرف میزنم فردا شنبه است . لاستیک ماشینم کم باده . . . مسیری که میرم طولانیه . . . طوریم نشه ؟ آخ که چقدر هنوز خامم . خانم سوسن تسلیمی عزیز رو داشتم دیشب دوره میکردم . . . من کجاااااااااا ؟او کجا؟ منظورم عزت نفس و رنج کشیدنه . شاید سوسن تسلیمی هم یه روز یه مورچه با سه تا بیسکوئیت روی کولش دیده بوده !!!داستان سوسن تسلیمی و مهاجرتش به سوئد و رنج هایی که کشید انصافا شنیدنی است . دیشب میخوندمش . اول مسائلی که این جا براش ایجاد شد که باعث شد بره و بعد از رفتن چگونه زندگی کردنش ، چگونه از کجا به کجاااا رسید . وقتی دارم حرف از آرتیست بودن میزنم منظورم این جور مثال هاست یا اشتیاقی به حرفه که تنها  از وجود آدمه ...کار مکانیکی نیست ، اکتسابی و با درج شاهکارهای هر ساله و خودی نشون دادن نیست . . .  مثل ساز زدن و کپی مونالیزا کشیدن و ترجمه کردن نیست . مثل آهنگی خلق کردن ، مثل تالیف کردن و مثل کشیدن اصل گل های آفتابگردانه ... مثل سوسن تسلیمیه . . . سوسن تسلیمی را در این جا نمیشه شناخت  من به شخصه در ویکیپدیا کلی غلط های تاریخی و اشتباهات پیدا کرده م که یک روز همین جا رونما خواهم کرد . . . بیتا ملکوتی گفت و گویی با سوسن تسلیمی داشته که متاسفانه من کتاب رو نخوندم  و ندیدمش . . . در اینترنت هم که اکثر جاها -ترفیله -اما در این جا که هر چند به وجه بلاگ نمیخوره گفت های خود سوسن تسلیمی رو بخونید و ببینید که بازیگر ستاره ی ما در غربت زمین شوری هم کرده و از کجا به مده آ و باقی رسیده . رنج کشیدن توام با درد کشیدن آدم رو فولاد آبدیده میکنه انگار که داری میری به جنگ زندگی میخوای حقت رو ازش بگیری .

هیچ وقت بار اولی که (اجرای مرگ یزدگرد) رو به صورت فیلم ، فیلمی که سال ۶٠ ساختند دیدم فراموش نمیکنم . . . . شاید ١١ سالم هم نبود که فیلم رو دیدم و هیچ چیز از دیالوگ ها نمیفهمیدم فقط این بازی های نامتعارف چشمم رو بدجور گرفت ...بعدها فهمیدم  چیزی به نام تئاتر هم وجود داره !بعدها فیلم رو چندین بار دیدم . . . دارم فکر میکنم اگر سوسن تسلیمی الان ایران بود و مثل من الان صدای این رگبار و رعد و بارون رو میشنید چه میکرد ؟ کجا بود ؟ با چه کسایی کار میکرد ؟ آیا گلاب آدینه و معتمد آریا به خودشون اجازه میدادند این چنین وارد معرکه بشن :). . . مثلا مقایسه کنیم گیلانه رو با  باشو غریبه ای کوچک ! نمیدونم شاید باز هم  احساساتی شدم . . . خانم تسلیمی جای شما در این جا خیلی خالیست . . . همیشه آرزو داشتم اجرای شما رو از نزدیک ببینم و باهاش مسحور شم و صداتون رو بشنوم . . . در این جا هیچ کس شبیه شما هم نشد .

 هیچ کس ،‌خیلی ها دوست داشتند ادای شما رو در بیارن کپی شما در مژه شمسایی به قدری دست و پا شکسته است که آدم رو فقط به حسرت میندازه که چرا خودتون نیستید و مژده چرا خودش نیست !

قبلا توی بلاگم در مورد فیلمی که از درد و دردسر هایی که مهاجران ایرانی در فرنگ گریبانشون رو میگیره نوشته بودم . فیلمتون رو خیلی دوست داشتم . این عکستون رو که دیدم به خودم افتخار کردم که یک ایرانی برای اولین بار در یک کشور دیگه به عنوان اولین مهاجر روی صحنه میدرخشه . فردا شنبه است و من به خیلی چیزها باید فکر کنم . کاش این آهنگ تا صبح من رو به خلسه ببره ! فردا شنبه است .

***

سپس نوشت : گفته اند (سالی که نکوست از بهارش پیداست !  استاد کرم رضایی ١۴ فروردین رفتید ، دوستان دارند یکی یکی پشت سرتان می آیند ، درگذشت کیومرث ملک مطیعی عزیز و محمود بنفشه خواه را از جانب خودم و همه ی اهالی جزیره در کهکشان تسلیت میگویم . . . خدا آخر عاقبت همه ی هنرمندانمان را به خیر بگذارند . آمین ).عکس مراسم محمود بنفشه خواه این جا . )


 
comment نظرات ()
 
 
صادق هدایت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
 

 

میس شانزه لیزه به صادق خان نگاه کرد . گفت :" تصدقت گردم ، در این شهر هیچ جا به اندازه ی کنار من بودن به شما خوش نخواهد گذشت ، اجازه بدهید چند صباحی شما را از ملال در بیاورم و با هم فارغ از دنیای فانی به زندگی واقعی بپردازیم . . . من کاری با پول هایی که روی میز گذاشته اید برای کفن و دفنتان ندارم . . . اتاق زیر شیروانی من مجهز به همه چیز هست . . . " صادق خان که گوشش به میس بود و نگاهش به جسد خودش لبخند تلخی زد و گفت :" زکی ! حالا میایند بالا سرت و حلوا حلوایت میکنند . " میس شانزه لیزه در حالی که دستمال به دهن داشت و سرفه میکرد گفت :" تصدقت گردم ، خوشحالم که میخندید ، اما علت شادی چیست ؟" صادق خان جواب داد :" این که جمله ی ما بود ! " میس شانزه لیزه پرسید :" تشریف بیاورید . " صادق خان که پاهایش در هوا بود و دستش زیر چانه و مثل پاندل ساعت از این ور به آن و ر در نوسان بود گفت :" مادمازل شما تشریف ببرید من خیلی کار دارم ، باید بایستم ببینم سگ خورها کی میایند و چه کاررر..." میس شانزه لیزه از توی جیبش چترش را در آورد و مثل مری پاپینز رفت بالا . سر هردوشان به سقف چسبیده بود .میس گفت :" لطفا بر ما مگوزید. شما دار فانی را هم که وداع کرده اید باز دست بردار نیستید . " صادق خان پیش خود گفت :" نصیب نشه مرده شور ! " میس شانزه لیزه گفت :" شنیده بودم طنازید اما نه در این حد بی شعور ! " چشم های صادق خان گرد شد و برگشت و مستقیم به میس شانزه لیزه نگاه کرد :" شما این فحش ها را از کجا یاد گرفته اید ؟" میس شانزه لیزه دست هدایت را گرفت و گفت :" شما تشریف فرما بشوید اتاق زیر شیروانی ما هم اشربه هست و هم چای قلیان و نبات،  وقت تلف کنی هم نیست . دیگر بس کنید . . . ایران تا تاریخ ادامه پیدا کند و دفترش تمام شود به شما افتخار خواهد کرد پس با من بیایید . " سپس صادق خان را توسط نی پلاستیکی که در دهانش بود قورت داد و چترش را بست و پاهایش را روی زمین گذاشت و گفت:" اجی مجی لا ترجی" تبدیل به مورچه شد و از زیر در رفت بیرون .

 

 " صادق هدایت  " را در این جا مطالعه کنند آنها که سرشان ،  باد دارد و هنوز وی را نمیشناسند و هنوز مجسمه ای از وی در میدان مهمی نصب نکرده اند . بخوانند و افتخار کنند . . . هنوز هستند کسانی که او را نمیشناسند .  میراث عزیز که خانه ی پدری صادق خان هدایت را تبدیل به پاویون پزشکی بیمارستان کرده اید و جنم موزه کردن آن خانه را ندارید شما علویه خانم را خوانده اید ؟ ببینم شما میدانید پست مدرن چیست و پدر داستان نویسی پست مدرن ما کیست ؟ شما وغ وغ ساهاب را خواهنده اید ؟ افسانه آفرینش را چطور ؟ببخشید شما صادق هدایت میشناسید ؟ اگر آدرسش را دارید به من هم بدهید . میگویند مرد شریفی بود و عزت نفس بالایی داشت . 19 فروردین سالروز جان کندن صادق هدایت یادآور مرگ باشکوه او همچون داستانهایش است . روحش خوش . متن بالا را در زیر بخوانید تا ببینید که هدایت برعکس نویسندگان این نسلی ما به خصوص چقدر آرتیست ، هنرمند و فروتن بوده ...چقدر از اینکه از خودش بگوید -برعکس نویسندگان امروز ما - بدش میامده . دستخط بالا در پایین آمده است که در این جا بخوانید . ..تا باسفاد بشید .

 

 

این جا اتاقی است که در آن اکثر آثار هدایت خلق شده . . . جایی که بعدها مهدکودک شد و نوزادان در آن پوشکشان را ایی میکردند .

کاشی کاری حاشیه ای  یکی از زیبا ترین کاشی کاری هایی است که در خانه های اعیان و اشراف آن دوره به کار میبردند .

معلوم نیست هدایت چند بار به این حوض نگاه کرده !

چه خزانی !

دراین  جا میتوانید مصائبی که خانه ی پدری هدایت کشیده را بخوانید ،  و یا در این جا با اجازه از نگارنده اش عکس هایش را در این جا میگذارم .

***

سپس نوشت : نمیدونم چرا سیستم پرشین تا این لحظه مختل بود که ریزش مخاطب رو برای همه داشته من برای شادی روح هدایت و شما سورپرایزی در این جا براتون دارم ، کسانی که در کودکی نت های ساده میزدند شاید این آهنگ را زده باشند اما نمیدونستند که اصلش به این زیباییه...اجرا : ایوان روبرف.

 


 
comment نظرات ()
 
 
کشفم کن !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
 

قبل از خوندن این پست بر شما واجب است حتما این را گوش کنید . این موسیقی  را که بر مبنای یک موسیقی فولکلور روسی ساخته اند همان چیزهایی است که حداقل در دل من یکی است . . . در کودکی ، در خیلی خیلی کودکی ، این آهنگ را با پیانو میزدم و هیچ وقت تا به امروز نمیدانستم رگ و ریشه اش به روس ها میرسد . معنی و مفهوم این ترانه را به انگلیسی- ایتالیایی- فرانسه و فارسی در این جا میتوانید بخوانید .

* * * *

دلم واسه خودم تنگ شده ، ماسک رو میسازم و میرم جلوی آینه ، پرت میشم به دوره ی دانشگاه . انگار خیلی ساله که گذشته ! شاید قرن هاست که گذشته ، شاید اصلا همه اش یک خواب بوده ، همون روزها که با ماسک ، توی پلاتو ، متن به دست ، نقالی اجرا میکردیم و طپق میزدیم و ماسک رو برمیداشتیم و میزدیم زیر خنده ، روزهایی که توی بانک تجارت رو به روی دانشگاه منتظر میشدم تا گاریچی بیاد دنبالم و من رو با خودش به کلبه خرابه ش ببره ،  روزهایی که سوار رنگین کمون میشدم و خوب سرسره سواری میکردم و فکر میکردم فواره همیشه جهتش رو به بالاست ، فرودی نداره ! حالا انگار دارم میبینم که همه چیز در فروده که اوج میگیره ، چون اون جاست که ذهن کامل میشه ، وقتی گزیده گویه های (درجستجوی زمان از دست رفته ) پروست رو میخونم ....میبینم که عشق همیشه ، در هر زمان ، در هر مکان ، تعریفی نداشته ، خیلی خودش رو نقض کرده ، مثلا در گزیده گویه های رولان بارت ، کتاب (سخن عاشق )، در عشق - رقص زندگی اشو ، در عشق خیام و مولانا و حافظ همه جا پوچ و سخته . سخت از بس که زیباست . مثل تراژدی . حالا این منم که باید بدونم تراژدی میخوام زندگی کنم یا کمدی یا ملودرام و خوبیش به اینه که همه فن حریفم و توی هر کدوم بیفتم از اون ور بوم میفتم ! ماسک رو از روی صورتم بر میدارم و ترانه بالا رو گوش میدم . . . یک بار که پی الواطی با آقای شاعر بودیم . . . دستمان را گرفت و روی شانه اش گذاشت و گفت بیا برغسیم -بلدم دیکته ش رو هاااا - گفتم :" حال و حوصله ندارم خلی ها ااااا من دارم چی میگم تو چی میگی ؟" بعد پیچوندتم و گفت :" نگاه این همه آدم ! " در همون پیچ بود که انگار پیچ خوردم به کودکی ، به خیلی کودکی که فکر میکردم آدم های خیالی دوره ام کرده اند -زمان هایی که توی آینه نمیدیدمشون - و با هم برای مخاطبان و مهمان های نامرئی اجرایی کردیم مبسوط و اشک من در چاله ی خنده ی صورتم میرفت و مثل مرداب میشد . به قول ترانه ی بالا :( روزگار خوب آن روزها بود ....) و من پی چیزی که به شیوه ی ایام ماضی توی تابوت زیر خاک دفن شده میگشتم و اشک میریختم در حالی که توامان از پیچ و خم خودم و آقای شاعر کیفور میشدم . یاد تاریخ های مهم زندگی ! میگن توی ذهن خانوم ها خیلی تاریخ ها ثبت میشه . نمیدونم واسه مردها چطوره اما من 17 فروردین رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد . به افتخار خودمون ترانه بالا رو دوباره بشنویم و بدونیم که قدر هم رو نمیدونیم . . . زمان خیلی سریع میگذره . . . ترانه رو گوش کنیم و بدونیم دنیا کوچیکه . . . گوش کنیم  و بدونیم که در همین کوچیکیش چیزهای بزرگی وجود داره که یک میلیارد سال نوری وقت میخواد تا کشفش کنی . کشفم کن .

 


 
comment نظرات ()
 
 
رضا کرم رضایی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٤
 

شال و کلاه کرده بودم بروم جایی ، از بلندگوی محوطه اخبار صبحگاهی با صدای خانم گوینده اش پخش میشد ، خانم گوینده طوری خبر فوت استاد رضا کرم رضایی را اعلام کرد که من فکر کردم حالش خوب شده و از بیمارستان بیرون آمده . . . در تمام ایام عید احوالپرسش بودم و میدانستم که در بیمارستان بستری شده اند . استاد رضا کرم رضایی که اغلب عوام وی را همان پیرمرد کچلی که پشت موتور بهروز وثوقی مینشست و (دایی) اش بود میشناسند  خبر ندارند که استاد که بود . برای تمام کسانی که استاد را نمیشناسند - گرچه خیلی دیر شده - ابتدا پیشنهاد میکنم این جا را مطالعه کنند . نترسند وقتشان گرفته نخواهد شد . سپس از شما تقاضا دارم کتاب فوق العاده ی ایشان را (همان طور که در آخرین مصاحبه شان گفتند بالاخره در آمد ) را بخرند و بخوانند ...گاهی بدهند پدربزرگ و مادربزرگانشان هم ورق بزنند و نثر شیوا و شیرینی سخنش را که از زهر شدن و رنجی که در طول زندگی کشید ببینند . کتاب (همه ی دوستان من ) که از نشر ققنوس روانه ی بازار شد از کودکی وی گفته تا اینکه چگونه دکترا گرفت و (استاد) شد . در عکس بالا نمایی از فیلم (نرگس) رخشان بنی اعتماد را میبینیم ...اتفاقا وی در آخرین مصاحبه اش گفته بود که فریماه فرجامی هم تئاتر را با او شروع کرد . . . تمام اهالی تئاتر در زود رفتن او مقصرند . . . اگر کتاب را بخوانید خواهید دید که سر هنرمند جماعت چه کم میگذارند و چقدر بهشان نمیرسند . . . تنها چیزی که ازشان میماند روزهای ختم و شاترهایی است که در صورت گریان بازیگران ما فلش میزند .  . . به درد نخور ترین چیزها . . . مشکل مسکن ، بیمه ، بازنشستگی ....چه کسی به این ها رسیدگی باید بکند ؟ تا کی باید در مصاحبه هایی که با این اهالی میشود شاهد ناله ی آنان از این مسائل باشیم . باز به  هنر موسیقی و گردانندگانشان حالی داده اند گرچه سازهای کلاسیک نباید دیده شود و اینا ها اما اهالی تئاتر که از دنیای دیونوسوس و از عشق بیشتری می آیند و نمیبرند احترام ، محبت و آسایش میخواهند . برای سایت ایران تئاتر متاسفم ...برای به روز نشدنش و برای انعکاس ندادن این خبر به این مهمی . وی از نخستین کسانی بود که از یونسکو ، آلبی، برشت ،‌ماکس فریش، دورنمات ترجمه کرد ... یادش به خیر -فیزیکدان ها - ! . . . هیچ وقت بلد نیستم چگونه  ناراحتی واقعی خودم را نشان دهم . همیشه یا زیاد مینویسم یا بد مینویسم . . . نا گفته هایم بسیار است . امیدوارم تمام کسانی که میتوانستند خیلی خیلی قبل از این قدر ایشان را بدانند و ندانستند به آتش دوزخ گرفتار شوند . تمام کسانی که دست یاری دهنده نداشته اند و همه چیز را فکاهی و طنز دیدند و ارزش هنر را ندانستند . هیچ وقت کسی از خودش پرسید چرا استاد پایش این طور است ؟ چرا کم تر فیلم بازی میکند ؟ کتاب همه ی دوستان من را اگر بخوانید ، میبینید که سر همین پای استاد چه بلاها که نیامده ... مثلا در یکی از پیس هایی که اجرا میکردند پایشان آسیب میبیند  قطره قطره روی صحنه خون میچکد اما استاد خم به ابرو نمی آورد و ادامه میدهد چون  ایشان به احترام (صحنه ) و به عشق تئاتر و برای ارزشی که برای کارگردان و تماشاچی میگذاشت و حرمت  این هنر را میدانست نمیخواست کار گروهی را خراب کند . . . نمیخواست از کالبد نقشش خارج شود هرچند که خونش روی صحنه چکید و بعد پزشکی در میان پرده به داد پای ایشان ............

 

استاد روحت شاد . خیلی متاسفم .  

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد کلاه به سر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
 

میس شانزه لیزه کتک مفصلی نوش جان کرد ه بود . خودش را پابرهنه رسانده بود به اولبن ایستگاه شورانگیزی که در نزدیکی اش بود . همان همیشگی را سفارش داد و شالش را کشید روی سرش تا صورت له و لورده اش دیده نشود . توی کافه چند نفر با ساز و نوا و لباس های رنگ وارنگ و احوال و اوضاع عجیب وارد شدند و شروع کردند به جا به جا کردن صندلی ها و در واقع کافه را تصرف کردند ، بعد با هم شروع کردند به اجرای این قطعه ،‌میس پیش خودش فکر کرد چقدر وقتی او غمگین و غصه دار است یک موسیقی میتواند احوالش را عوض کند ! از پرسه زدن ها و کارهای دیوانه وارش خسته شده بود . مردی که گیتار میزد کلاه بزرگی روی سرش داشت و چهره اش به سرخ پوست ها میمانست . میس از زیر شالش برق نگاه او را چنگ زد و حس کرد میتواند همان لحظه مثل آهن ربا به طرف مرد برود .... بعد یادش افتاد که آقای شاعر از توی قصه افتاده بیرون و اگر به سرعت این کار را میکرد خیانتی بس عظیم بود . دوباره شروع کردند به زدن .این با ر این قطعه ، ناخود آگاه یاد فیلم فریدا افتاد و فکر کرد بهتر است تا مثل او تا  قند نگرفته و پاهایش آسیب ندیده و بریده نشده  برود زندگی کند . رقص هم رنگ زندگی است . پس بلند شد در نور شمعی که توی کافه ای  همه چیز را سایه وار رو هم می انداخت ، تنهایی دور ستونی که وسط تعبیه شده بود رقصید و شالش را رها کرد . . . میدانست که دیگر لهیدگی صورتش دیده نمیشود . آن قدر نوشیده بود که ستون را دیواری مدور دور خودش میدید و خودش را توی دیوار مثل آیینه . گردنش را میچرخاند و موهایش را آشفته کرده بود . فکر کرد باید برای این بی خوابی هایش راه چاهی پیدا کند و برای قرص هایی که پرفسور نسخه پیچ کرده بود ....فکر کرد باید برای برنامه ای که در نظر دارد حداقل هفته ای سه روز به خودش سخت بگیرد و برگردد به دنیای تئاتر هرچند که برایش این جور پیشنهاد ها و کارها کم هم نبود اما تنبلی و کتک و اعصاب خرابی او را به تخت خواب چسبانده بود و آواره ی کافه ها و کنار رود سن ...دنبال آقای شاعر کرده بود . خودش میدانست که طالعش این طور است که اگر اراده کند کوه را هم تکان میدهد . . . برای همین تصمیمات هیجان انگیزی گرفت ... وقتی روی زمین بی هوش افتاده بود . مرد کلاه به سر او را بلند کرد و گفت:" تو که از منم حالت بهتره بیا یه فر بخور ببینم .... خودت رو به موش مردگی زده ی . ." . میس گفت :"‌ من شما رو میشناسم .یه جایی دیدمتون !؟ " مرد گفت :" درسته یعنی یادت نمی آد ؟" میس که سرش همچنان گیج میرفت گفت :"‌نه . . . نور هم که نیست درست نمیبینمتون " مرد که خیلی حرفه ای پیچ و تاب میخورد شروع کرد به خنده گفت :"‌صدامم هم برات آشنا نیست " میس گفت :" اتفاقا خیلی . . . چرا . . . چرا ...شما کی هستی ؟ "مرد کلاه به سر گفت :" خب منو توی خونه ات زیاد دیدی البته روی سقف " میس که سر و صدای کافه نمیگذاشت خوب بشنود دوباره پرسید :" کجا ؟" مرد گفت :" روی سقف "  دست های مرد رفته رفته داغ میشد و انگار پوست میس را میسوزاند . . . میس دستش را کشید بیرون و دوید بیرون کافه . احساس کرد هوای توی کافه دارد خفه اش میکند . مرد کلاه به سر بیرون آمد . سیگاری کنار لبش گذاشت و فندکش را زد  و دود بر خلاف دودهای سیگارهای دیگر یک ضرب جذب زمین شد . نه در هوا معلق ماند نه محو شد . میس داد زد :"‌تو کی هستی عوضی؟" مرد گفت :" من جون میگیرم !!! ه ه ه ه ه "‌ میس شانزه لیزه پرسید :" در حد دراکولا هم نیستی ! گم شو " مرد گفت:" تا ٧ روز دیگه میرم صادق رو خفه اش میکنم . . . باور نمیکنی وایسا ببین . " میس پرسید :" صادق کیه ؟" مرد ناگهان آب شد و به زمین رفت و چیزی جز او نماند جز یک کلاه .


 
comment نظرات ()
 
 
خنجر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
 

میس شانزه لیزه که زنی بود اثیری، مثل دود سیگارش بی قرار و مثل هیجان هایش آشکارا ، جنون وار ،‌ در میان کتاب هایی که روی میز یک کافه ، جا  مانده بود ، خواند :" دوست خوب ،‌دوستیه که مرده باشه . " توی کافه ی دم منزلش ، کز کرده بود و مشعلش را افروخته بود . هیچ رنگ و لعابی به صورتش نزده بود ، فکر کرد خیلی زشت شده ، مثل همیشه پا برهنه بود و شال کهنه ی قهوه ای رنگش را روی پیرهن حریر بنفشش انداخته بود ، دندان هایش از سرما به هم ساییده میشد و قهوه فرانسه ی جلو رویش خیلی وقت بود سرد شده بود . میس خیره به نقطه ای دست نوشته های حاشیه ی کتاب جا مانده ی روی میز را دنبال کرد ، (کناس= کسی که قدیم ها در توالت های عمومی دنبال انگشتر گمشده یا چیزی که از دست کسی توی فاضلاب افتاده باشد را میگویند ) میس شانزه لیزه احساس کرد خودش شده یک پا کناس ، دستش را تا آخر در کثافات کرده و دنبال چیز ارزشمندی است که نامش (رفاقت ) یا دوستی است . از کافه بیرون آمد و چون پولی نداشت که (بارش -برعکس کن ) بگیرد  رفت سر وقت مردی که تا اعماق وجودش موسیقی را میشناخت و زیر پل رودخانه ی سن سازبادی میزد . موهای رنگ پریده اش را باد تکان میداد و قفل و زنجیرهایی که آقای شاعر بهش داده بود از کمرش آویزان بود و گه گاه به سنگفرش خیابان میخورد و صدا می کرد . نیمکت همیشگی خالی بود و حتی اثری از بطری های سبز آقای شاعر نمانده بود . باد زوزه میکشید . پاشنه ی پای میس از بس به تیزی های زمین خورده بود خونین و مالین شده بود با این حال با صدای هورن مجذوب زیر پل شد . دهشتناکترین منظره این بود که مرد او را به جا نیاورد اما از ته مانده ی بارش -برعکسش- به او که این قدر نزار است داد و گفت :" نوش " میس شانزه لیزه احساس کرد پشتش درد میکند . بطری را روی زمین گذاشت و شال را باز کرد . با نگاه خلسه وار خلاص شده از قرض زاناکسش به مرد چاق هورن نواز نگاه انداخت و گفت:" ببینید این پشت چیزی به شونه ام گیر کرده ؟" مردک جلو آمد و دید خنجرهای زیادی پشت میس شانزه لیزه فرو رفته و از جای زخمش خون میچکد . خنجر ها را یکی یکی کشید بیرون . میس در حالی که زهر خنده میزد گفت :" این ها خنجرهاییه که دوست هام از پشت به من زدن ، آره دوست خوب اونیه که مرده باشه . "

برای ادامه این صدای طلایی را با این دکلمه ی طلایی گوش کنید . صدایش خیلی شبیه صدای من است . حالش وصف حال میس شانزه لیزه است .

میس فکر کرد باید همه ی مگس های دور وبرم رو قتل عام کنم، عطر خوشمزه ی یک عاشقیت روی قایقی که از رو به رو ، روی سن ، می آمد. میس را به این فکر انداخت که پس فردا زنی که روی قایق می خندد و میگوید "آه من چه خوشبختم|" قاطی زباله ها ته مانده ی عشقی هم نصبش نشده میپوسد . میس شانزه لیزه نمیخواست بپوسد .


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی فریدون جیرانی (زرد)میشود باید ....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٦
 

نامه ی سرگشاده ی (میس شانزه لیزه) به جناب مستطاب (فریدون جیرانی)، پیرامون زرد کردن خودش و فروش خودش و حراج نام خودش بابت چاپ مصاحبه ب کوتاه پوچ بی سر و ته احمقانه ای که نه تنها به چهره ی بازیگر سرشناس کشور ما - ایران- لطمه وارد نکرد بلکه خود را و شان و مقامش را افت داد و از چشم ما انداخت بنابر این بد نیست با وجود اعصاب خرابی که این روزها بر من چیره شده تا نمرده ایم مطلب را در این جا منتشر کرده و خودمان را در بساط دعوای رو در رویی هم که شده با فریدون جیرانی بیندازیم . همچین تنمان خارید برای گردگیری فریدون جیرانی فی الحال وقت را بیهوده هرز نمیدهم و نامه را آغاز میکنم .

                 *******

سلام آقای (فریدون جیرانی) عزیز ( ! )

این جانب ، میس شانزه لیزه ، نویسنده ی وبلاگ جزیره در کهکشان ، سال نو را توسط پیامک برای سرکار اس.ام.اس فرمودم محبت نموده لابد ملاحظه کرده اید . همین طور امشب ، هنگامی که برای کاری ، جایی تشریف برده بودم ، مجله ی زردی ، به زردی پیک برتر ها و قاصدک ها و مجلات تبلیغاتی دیدم که میان کاغذهایش متوجه مصاحبه ی جناب به همراهی خانم کوثری از سرکار خانم فریماه فرجامی نازنین شدم . مصاحبه را خواندم و به گمانم ١٢ باری اس . ام .اس زدم و همین چیزهایی که این جا مینویسم را برای شما جمع و جورتر نوشتم . . . از بخت شما . . . پیامک ها فیل میشد و به دستتان نرسید و باز هم از بخت شما روزنامه ها بسته است و مجال و مکانش را در همین جا دیدم که یک گردگیری حسابی با سرکار راه بیاندازم . خوب خاطرم هست سر سریال شاهکاری که  ساختید تحت عنوان (مرگ تدریجی یک رویا)خدمتتان رسیدم و گفتم میخواهم از زبان شما، خانم بنی اعتماد و مسعود کیمیایی (گفت هایی )بسازم از فریماه فرجامی که یادش کرده باشیم و شما صراحتا گفتید :" در مورد -این خانم- حرفی ندارم بزنم . وقتت رو هدر نده . " بعد هم حتما به یاد دارید که سر داستانم چقدر وقت شما را گرفتم .( بنده ، به زعم خودم اعتقاد دارم فریدون جیرانی  یکی از کارگردان های باهوش و خلاق سینمای ماست که فیلم هایش جنس جیرانی بودن میدهد و یک جورهایی خاص است و تمام تلاشش را میکند که صاحب سبک منحصر به فردی بشود . آدم باسوادی است و الحق -دو قدم مانده به صبح ها را خوب توی پوز منتقدان و مهمانانش میزند و خوب مجله خوانده فیلم دیده و سوادش را دارد ) آقای جیرانی عزیز گذشته از اینکه فریبا خانم کوثری را درقواره ی مصاحبه کننده آن هم با فریماه فرجامی نمیبینم و به شخصه در اشل بازیگری هم وی را متخصص نمیدانم ، عجیب بود که شما دو تن هر دو مرتکب کاری بس ابلهانه شدید  که تاریخ به یاری آن مجله ی زرد -اسمش را نمی آورم که پرفروشش نکنم و جزیره ام را به لجن نکشم - ثبتش کرد و پاک هم نمیشود کرد . نه بر من ،‌آقای جیرانی و نه بر مخاطبان بلاگ من پوشیده نیست که فریماه فرجامی کیست و چرا هفت سال محو شد ! آیا با تخریب شخصیت ایشان چیزی عایدتان میشود ؟ دارالمجانین تشریف برده بودید ؟ خواستید ببینیدش یا برای مجله خوراک تهیه کنید ؟ یا خواستید تصویر شکسته شدن فریماه را به مردم نشان دهید ؟ من نمیدانم .شما میدانید .

مخاطب گرامی وبلاگ من ، این جانب با صراحت تمام مدت های زیادی وقت گذاشتم روی پروژه ی (فریماه فرجامی) ،(روی اسمش کلیک کنید ) خانم فرجامی که هم رشته ی من نیز بوده -ادبیات دراماتیک - میخوانده ، زمانی که جوان بوده و دانشگاه میرفته به قدری زیبا و استثنایی بوده که به قول ج.ش.م از دانشکده های دیگر میامدند تا رویش را نگاه کنند و زیبایی منحصر به فردش را ببینند . او ، زنی بود که در حاشیه ، عشق گریبانش را میگیرد و مثل هر آدم حساس و مفلوک مستعدی مصرف مسکن هایی ،وی را تخریب میکند . اما او سر پا میماند . گرچه خوب میدانم سر فیلم مادر به سختی جلوی دوربین رفت . خوب میدانم مثل خسرو شکیبایی بی نوا ، مثل اکثر بازیگرانی که در دام کیمیایی افتادند و پای منقل نشستند تا جوجه کباب بپزند چشمک وی هم از این قاعده مستثنی نبود . با این حال در همین اواخر در همین فیلم آقای جیرانی -آب و آتش_ و زهر عسل که فیلمنامه اش از (فرید مصطفوی) و کارگردان (ابراهیم شیبانی) بازی کرد و خوش درخشید . هر کسی با دیدن شکسته شدنش ممکن بود حدس و گمان هایی بزند اما جیرانی با ارائه ی مصاحبه ی وحشتناکش بیماری او را که نهایتا منجر به فراموشی بود رسما به ثبت رساند و برای آدم عامی این جمله را حک کرد که  :" ببین آخر عاقبت سینما این کارا میشه وااا  ! " آقای جیرانی خوب بود من هم در مورد دندان های شما مصاحبه ای از شما میگرفتم و بی اینکه به جوانب کار فکر کنم چاپ میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دو سال پیش که خودم به شخصه خواستم با خانم فرجامی صحبت کنم گرچه ایشان ، خیلی هم در کمال سلامت به من وقت ملاقات دادند ولی دو ساعت بعد پرستارشان به من زنگ زد و شدیدا تاکید کرد برادر فریماه فرجامی دوست ندارد تا او دوباره وارد این عرصه شود و مطبوعات دوباره یاد او بیفتند و کارگردان ها سراغش بیایند ... من به احترام ایشان این کاررا نکردم اما شما به احترام خودتان و ایشان فقط لودگی کردید . هدفتان از اینکه ایشان در جواب سئوال شما که (با واروژ کریم مسیحی کار کردی ؟ اسم بابات چیه ؟ ) و او حالا در ان لحظه حافظه اش یاری نمیکرده چه بود ؟ به چه چیز میخواست این جیرانی برسد ؟ گمان میکردم شمشیر کش می ایستید جلوی همچین لودگی ها و لمپن بازی هایی !!!اما بدترین سواستفاده ها را کردید و برای شخص شما متاسفم . در این جا آهنگی که روی جنازه ی آفاق که نقش بی نظیرش را فریماه فرجامی بازی کرد میشنویم تا من نفسی تازه کنم . فریماه فرجامی قربانی یک مشت آدم بی مصرف نون به نرخ روز خور سو استفاده چی شد . کسانی که جمله های او را در مورد فاطمه معتمد آریا تیتر میکنند و حرمت بازیگر درجه یک را نمیشناسند فقط  صرفا به خاطر خبرساز بودن حرفه ای نیستند  ...نه نه این شرافت کاری نیست .

هفته نامه ی چلچراغ عزیز ، شما که مثلا اهل هنر هستید و سرتان توی کار است و از اوضاع پریش ایشان اطلاع دارید حق سوئ استفاده از انتقاد فریماه عزیز را نداشتی و بنده همین جا محکومت میکنم به مسموم بودن تفکری که پشت تو و کاریکاتورهای صفحه هایت است مهر تاکید میزنم .  تو که برای خبرساز شدن از یک جمله بل میگیری و تیترش میکنی ! اگر خانم فرجامی ٧ سال در حال مداوا بود و چلچراغ تو این را میدانی و خوب میدانی که اگر وضعش به سامان بود معتمد آرا را این طور نقد نمیکرد،  چرا آن جمله ی لوس احمقانه را تیتر کردی که فریماه را کوچک کنی و فروش بروی ؟  من یک لگد هم به مجله ی تو میزنم و پیش میروم و ککم هم نمیگزد که تو داری چه کار میکنی . فریماه فرجامی در این عکس که آخرین پلانش در فیلم (نرگس) رخشان بنی اعتماد است با وجود اینکه پزشکان اجازه نداده بودند از لنز سیاه برای چشمانش بیشتر از ٨ ساعت استفاده کند او از ١٢ ساعت تا ١٨ ساعت لنز را در چشمانش نگه داشت که آفاق را جاودانه کند برای ما .برای تو مجله ی چلچراغ درپیت و برای شما آقای جیرانی خودستا ....زندگی خصوصی هیچ آدمی به کل جامعه ی ما که نصفش هم  فرهنگ سینما و تئاتر ندارد ،ربطی ندارد ...مصیبت های زندگی خصوصی  بازیگرها و آهنگسازهای ما به مردم ربطی ندارد. آقای جیرانی خوب گوشهایت را باز کن  با این عملیات استشهادی خودت را از چشمم انداختی آقای جیرانی . در ستایش این  طفلکی بودن فریماه فرجامی باید یک سیلی زد به صورت همان مردمانی که هم شما میشناسیدشان هم من . بزدل بودن کار آسانی است .  وقتی فریدون جیرانی زرد میشود باید رویش یک ضربدر کشید ... وقتی وجهه نویسندگان را در سریال جذابش به ابتذال میکشاند باید رویش یک ضربدر کشید . آقای جیرانی خاطرتان هست که تن به مصاحبه با بنده ندادید. گفتید نویسنده که هنرمند نیست .هنرمند بازیگر است کارگردان است نویسنده نویسنده است . . . آقای جیرانی سلام . من را میشناسید .  هنوز نتوانسته ام حق مطلب را ادا کنم . وقتی میفهمی دوست واقعیت کیست که در بدترین شرایط زندگی باشی و ما میاییم در این بدترین شرایط از آب گل آلود ماهی هم میگیریم یک فریبا کوثری هم کنارش می اندازیم . . . خانم مریلا زارعی عزیز یادتان میآید وقتی در شب شیشه ای به جناب مجری گفتید :" چرا کسی نمیپرسه حمیده خیر آبادی کجاست ؟ فریماه فرجامی کجاست ؟" همین طور نگاهتان کرد و هیچی نگفت ... همان روزها بود که من با همین آقای جیرانی میخواستم در مورد فریماه فرجامی چند جمله بگوید گفت نمیگویم . شاید هم بنده را آدم حساب نکرد . اما مهم این است که من وزنه های بزرگتر از جیرانی را بلند کرده ام و سرم بالاست . اما شما چطور ؟ شایسته است که دست گذاشت روی نقطه ضعف هنرمندی و فشارش داد !!!!!!!!!! من صراحتا اعتقاد دارم که اگر قرار بر مقایسه باشد در بین بازیگران زن ایران زمین گوگوش و بعد سوسن تسلیمی بهترین بودند . آتشین اقبال این را نداشت که  در فیلم های خوبی نظیر -بی تا  - بازی کند بروید سراغ پرونده ی بیتا در بلاگ بنده(همین جا زرد کرده ام کلیک کنید ) و فیلم را ببینید ...خنده دار است هیچ کس قادر نبود ان نقش را آن طور جان دار از آّب در بیاورد . سوسن تسلیمی هم قربانی شد . . . اما کسی قیافه اش را مسخره نکرد، کسی از ازدواج هایش و زندگی خصوصی اش نگفت همه کارش را دیدند  . فیلمی که ساخت را . همه مرگ یزدگرد را دیدیم وشاید وقتی دیگر را ...و بعد از آن فریماه فرجامی بود که ستاره بود و هست نه نیکی کریمی با فیلم عروسش . . . آقای جیرانی دست بی هنر کفچه ی گدایی است . . . اگر چیزی در چنته ندارید این طور گدایی نکنید . فریماه فرجامی چه به عرصه سینما برگردد چه برنگردد زندگی خصوصی اش . . . ربطی به مردم ندارد . . . مسخره کردن ندارد . . . بعد از خواندن آن مصاحبه چنان حالت کریهی به آدم دست میدهد که نمیداند جامعه ای که سر دمدار مثلا دو قدم مانده به صبح هایش شما باشید عوام الناسش به کجا میروند ؟

متاسفم .

بی هیچ احترامی /میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت لورنا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤
 

میس شانزه لیزه هر چه اسمارتیز تجویز شده توسط دکتر بود را خورده بود ، نباید این همه پشت رایانه مینشست و مینوشت اما کو گوش شنوا؟! امان از دست این قرص ها و گلاب به رویتان شیاف های خلسه آور  و زیر زبانی های مزه فلفلی برای تثبیت سیگنالهای مغز !  میس دید که بد جوری شب شده و بد جوری فروردین زده توی پوزش . اینکه همیشه باید ترسید از کینه ی آن کس که به او محبت کرده ای راست است  و حالا میس دید که این همه رفیق روزهای بد رفقا شدن حاصلی نداشت جز ماندن خودش و حوضش  . . . اگر یک دوربین عکاسی برمیداشت تا از خودش عکس میگرفت سرتاپا ترک بود و پیری . پیر شدن از دست این جوانی . این بار که جنون ادواری به سراغش آمد تیغ را پرت کرد گوشه ای و زد چند تا از بطری های سبز خالی را شکاند و رویشان مثل فیلم شعله با این آهنگ  روسی پلوشکا پلیا -حتما روش کلیک کنید فوق العاده است - رقصید و سر آخر که دید افاقه حاصل نشد و رنجش بیرون نریخت تکه ای  برداشت و خوب دست و بالش را برید . سالروزها میایند و میروند و زندگی خیلی پوچ شده . مخصوصا وقتی کتاب (افسانه سیزیف )آلبر کامو را میخوانی در مورد پوچ گرایی و فلسفه ی خودکشی میبینی کسانی که مثل میس میخواهند نباشند از بس که زندگی را دوست دارند و نتوانسته اند تجربه اش کنند .زیستن مثل تمساح خیلی راحت است از زندگی کردن مثل یک انسان .  من از سهراب  سپهری چندان دل خوشی ندارم . اگر به لحاظ نشانه شناسی شعرهایش را آنالایز کنی همه اش عروطیک است . . . همه ی گل ها و کارهایی که کرده ...دوپهلو است و گل نیلوفرش دم از هندی بازی نمیزند . میس که یک بار نصف اشعار او را با نشانه شناسی تحلیل کرده بود هاج و واج مانده بود . این چه حرف مفتی است (تا شقایق  هست زندگی باید کرد ) گل در اشعار سهراب همان چیزیست که به فحش خواهر و مادر میگوییم -- خواهرت . همان -- است . بله برای سهراب باید هم همین معنی را بدهد . اما برای من اگر از این دست شقایق ها هم باشد دیگر میلی به چیزی نیست . دیشب که با میس شانزه لیزه داشتیم سرخ و سیاه استاندال را مرور میکردیم و به خط کشی هایی که کرده بودیم نگاه می انداختیم با هم متوجه یک چیز شدیم .یک جای کتاب نوشته :"به نظر کشیش ها عشق شنیع ترین نوع عیاشی است " وقتی من و میس این جمله را دیدیم خنده و گریه با هم سر به سر و صدا کردند و سر به سر هم گذاشتند . چرا که استاندال و دوره اش کجا . ما و عصر جدید و فرا ها و پست ها کجا و هنوز در این دیار هستند کسانی که نمیدانند عشق چیست !!! عشق را بوالهوسی میدانند و بس .  بعضی مثل اشو بعضی مثل رولان بارت در گزیده گویه ها از ساد و نیچه چیزهایی میگویند که بالاخره آدم نمیفهمد عشق چیست !! حافظ را که باز میکنی عطار را که میخوانی میبینی عاشقیت همیشه مساویست با فنا شدن . منظورم فقط عشق زن و مرد نیست . هر عشقی ، هر دوستیی ، همیشه سهم من از هر محبتی خنجری بود که از پشت بهم زده شد . دیشب فیلم (سکوت لورنا ) یا le silence de lorna رو دیدم ، همیشه گفته م که من نقاد سینمایی نیستم و این جا فقط نظر شخصی خودم رو مینویسم . بنابراین در مورد این فیلم که ساخته ی برادران داردن بلژیکی است من رو چندان که رسانه ها ازش تمجید کرده اند به وجد نیاورد اما لحظاتی را در ذهنم ثبت کرد که فراموش کردنی نیست . یک ازدواج صوری با مردی معتاد- کلودی - (لورنا مهاجر آلبانیایی است که برای اینکه مهاجرت بلژیکی اش را بگیرد دست به همچین ازدواجی میزند .) قرار است مثل فیلم های دیگری که ازدواج صوری توش دیدیم کسی عاشق کسی نشود . لورنا هم همین طور اما لحظات ظریفی در فیلم نشان میدهد که کلودی معتاد از لورنا که کاملا نسبت به اوسرد و بی تفادت است تقاضای کمک میکند  گرچه میداند که لورنا نامزدی هم دارد و قرار است بعد از مثلا فسخ ازدواج به هم برسند . لحظات انسانی بالایی در انتهای حضور کلودی بین این دو موج میزند . به نظر میرسد لورنا در تردیدی بزرگ مانده است . گرچه فابیو (واسطه ) میخواهد از طریق کشتن کلودی کار لورنا را راحت تر کند اما خلاصه ماجراها پیش میاید . یک جای فیلم لورنا خودش را تسلیم کلودی میکند و در آغوش او بغض زیبایی میترکاند انگار به او پناه برده انگار از اینکه یک جورهایی میداند قرار است کلودی کشته شود پشیمان است انگار از دست باند قاچاق نمیتواند فرار کند انگار از اینکه کلودی  اعتیاد را ترک کرده خوشحال است .... حتی فردا به دنبال دوچرخه سواری او میدود ودست تکان میدهد و  کلودی را میخنداند . در نهایت هم یک بارداری از خود ساخته عذاب وجدانش میشود و فکر میکند که کلودی در او جاودانه است در صورتی که علم پزشکی میگوید او باردار نیست مصاحبه ای با برادران داردن در مورد این فیلم شده که قبل از دیدن فیلم توصیه میشود اول این مصاحبه را بخوانید چون خواندنی است . (مصاحبه ی برادران داردن در باره ی ((سکوت لورنا)) ). بعد از تاریخ تولد تولد خسرو شکیبایی عزیز تاریخ 17 فروردین برای من مهمترین تاریخ های زندگی م است و بعد زندگی همچنان با چرخش های بی وقفه اش سیلی های آبداری به گوش ما میزند که هیچ خودمان هم نمیفهمیم .


 
comment نظرات ()
 
 
خسرو شکیبایی ما
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱
 

 

وقتی دختربچه ی دبیرستانی سرخوش و ملنگی بودم ، به صلاحدید خانواده از رفتن به هنرستان موسیقی سر باز زده و بالاجبار وارد رشته ی ریاضی-فیزیک شدم و برای زدن تو دهنی مناسبی به قوم الظالمینی که  رشته ی (هنر) را -چیزی- برای تنبل ها میدانستند، مخصوصا خوب درس خواندم و معدل چهار سال دبیرستانم در جمع کل نوزده و دو (٠٢/١٩) شد ، با این وجود بر خلاف خر خوان های اطرافم ، من دختری بودم که همچنان در توهمات خود داستان های آب دوغکی مینوشتم ، در این داستان ها مثلا نامزد آینده ام محمدرضا فروتن و برادرم ، پارسا پیروزفر و دایی ام خسرو شکیبایی بود و پدربزرگم عزت لله انتظامی بود . . . خوب میدانم که در جمع بازیگران همه عمو خسرو صدایش میکردند اما او برای من همیشه (دایی ) بود . این داستان ها را علاوه بر درس خواندن مینوشتم و تمرین پیانو و شیطنت های باب سن خودم را هم داشتم . . . هیچ چیزی بهترین شروع پست اولم برای سال ٨٩ نیست جز به پیشواز تولدش رفتن که ٧ فروردین است . خسرو شکیبایی را چند بار دیده بودم ، همان قدر فرروتن و متواضع و مهربان بود که رضای خانه ی سبز ، همان قدر عاشق بود که حمید هامون ، همان قدر شیدا بود که صفای پری . . . جدای از استعداد او تواضعش چیزی بود که امروز در هیچ تنابنده ای دیده نمیشود . در آخرین مصاحبه های تلوزیونی اش گفت بابا این قدر نگوییدمن فارغ التحصیل دانشگاهم  من با کنکور نرفتم دانشگاه هنر من با یک جمعی به بچه های بازیگری شان پیوستم و لی خب از اون ها جلوتر رفتم انگار :) تحصیلاتم دیپلمه . . . اما کسی هست که به او استاد نگه ؟ روزی که فهمیدم (....رفت ) با ناباوری تمام به جای اینکه موبایل خودش را بگیرم یکی از زاغول های بازیگر را گرفتم و گفتم (حقیقت داره ؟) و گوشی رو قطع کردم . . . مراسم تشیع جنازه اش تهران را بند آورد و محبوبیتش همه را سحر کرده بود . همه دوستش داشتیم و داریم . بعد از اینکه مطمئن شدم فوت شده دست و دلم لرزید . هفته ی پیشش با او صحبت کرده بودم ...سرش شلوغ بود ...میخواستم قرار مصاحبه ای با او بگذارم ... میدانستم احوالش خوش نیست برای همین آرزوی مصاحبه با او را به گور خواهم برد . بعد از اطمینان از اینکه او رفته زنگ زدم به خاله م و با گریه گفتم :" دایی مرد ! ) او در راه شمال بود و او هم که من را در این (دایی ) گفتن ها  همراهی میکرد غمگین اما با وقار خداحافظی کرد و سفرش زهر مارش شد . نمیخواهم از دایی آدم مقدسی بسازم چون آدم مقدس قهرمان نیست ، قهرمان کسی است که در دل همه جا داشته باشد . . . بله دایی رفت و صدایش ، فیلم هایش و ژست های ناب خودش باقی ماند ، چیزی که نه پرویز پرستویی دارد نه رضاخان کیانیان نه هم نسلانش . برای اینکه یک بار دیگر صدای سحر انگیزش دلمان را بنوازد حتما این جا را کلیک کنید .

خسرو شکیبایی را در این جا با هم مرور میکنیم . سرتاسر زندگی قصه مضحکی است که آدم ها را با چنگال خونینش از هم میگیرد ، دایی خیلی زود رفتی ، عجله داشتی ؟ چی؟ کورس گذاشته بودی ؟ اون روز که خبر رفتنت را شنیدم ، باورم نمیشد ، آمدم دم در خانه ات ، دایی ... همه ی همسایه هاتون اومده بودن بیرون ...همه هاج و واج بودند . . . تو مثل فردین نبودی . . . تو دایی همیشه عاشق ما بودی ، اتودهایی که برای شخصیت (هامون) توی بلواز کشاورز زدی تا او را جان ببخشی ... اضافاتی که به نام مهرجویی تمام شد ، تو اولین کسی بودی که بعد از انقلاب فریاد زد که  :" این زن حقه منه عشقه منه طلاق نمیدم " با اون شونه های همیشه پهنت . . . با اون سیبیلهای از بنا گوش دررفته ات در  روزی روزگاری . . . چه کسی میتوانست تو را دوست نداشته باشد . تو برای من هیچ وقت نمیمیری گرچه تجسم فیزیک تو در کنارم جزو توهماتم هم نمیگنجد اما تو بیشتز از هر پرویزپرستویی ، هر رضا کیانیانی در یاد و دلم هستی . دایی . . . پیشاپیش تولدت را تبریک میگویم . 7 هم که خودش به خودی خود عددی است مقدس . . . دایی تولدت مبارک . تو همیشه در قلب مایی . به یمن مهربانی ات مطلع 89 م را در این جزیره آغاز کردم و پیشاپیش تولدت را تبریک میگویم . 

 

میس شانزه لیزه 

 


 
comment نظرات ()