جزیره در کهکشان

 
من . کلاه . معجزه . ابوی . sms.نوشتن .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
 

ماشین رو توی پارکینگ میذارم . به خودم میگم بذار سیگار بمونه توی ماشین تو که چند ساعت دیگه دوباره باید سوار شی بری . برای عدم استفاده از دود خودم رو تنبیه میکنم و سیگار رو توی ماشین میذارم تا کنار ماسک و کفش تمرین و دو تا کتاب تا صبح انتظارم رو بکشه . در ماشین رو محکم میبندم . عصبانیم . یه کلاه روی سرمه . همه توی خیابون دستم میندازن .

چرا ؟

کلاهه مثل کلاه های نامجو میمونه . یه گوشواره فقط به گوشم انداختم به درازای دو وجب .گوشواره از کلاه بیرون زده .  هر گوشم سه تا حفره داره . گه گاه سومی بسته میشه و من نمیتونم لوسر و چیزای دیگه ای آویزونش کنم . خلاصه توی ماشین از دست مردم عصبانی میشم . برای همین در ماشین رو محکم میکوبم به هم از بس توی کوچه حرص خوردم . یه کلاه باعث میشه همه تیکه بپراکنن . یه پالتو تنمه . انگار برف اومده در حد یه متر . وجودم سرده . گاهی این جوریم . وقتی اختلال هذیانم تشدید پیدا میکنه و برجسته میشه و منو دیونه میکنه . توی ماشین (( برو دیگه دوستت ندارم )) بین کلی موسیقی های دیگه خودی نشون میده . ما چهار نفریم . توی ماشین . هر چهار تامون داد میزنیم برو دیگه دوستت ندارم اسمتو نمیخوام بیارم . مشعل ها روشنه . از چهار نقطه ی شرق و غرب  ماشین علامت سرخ پوستی میره توی هوا . هر چهارتا جیغ میزنیم . من دستم رو مشت میکنم و به سقف ماشین میکوبم . میگیم (( برو دیگه دوستت ندارم )) اما به جای اینکه ناراحت باشیم با خوشی و حس عمیقی از عاقل اندر سفیه بودن این شعر رو هی میخونیم . از وانت تا کمری- از موتور تا کادیلاک قرمز بهمون گیر میدن . سر راه سه تا شون میپرن پایین . من میمونم و خدا . میگم : " یا خدا " . ضبط رو خاموش میکنم و سعی میکنم توی تونل توحید ارتباط متافیزیکی با کهکشان برقرار کنم . اسم خدا رو صدا میزنم . یه جوری که انگار باهام قهره . در نمیاد . اسمش رو صدا میزنم . به فارسی – عربی – انگلیسی – فرانسه . همین صدا رو به شکل اپرا در میارم . میگم خدا با من آشتی کن من گ* خوردم . دوستت دارم . بیا بشین کنار دستم . نه . در نمیاد . بیانم ضعیفه . تونل تموم میشه . چمران ترافیکه . ماشینه تموم نمیشن . ضبط روشنه . من دارم زیر لب به گفتن یا خدا فکر میکنم . یه هو یه بی – ام – وو گیر میده . میخندن . شیشه شون پایینه . ترافیک باز میشه . گازشو میگیرم که برم با انگشت وسطی علامت معروف رو حواله میکنم و میرم پی دور برگردون . بنزین ندارم . یه چرخمم داره پنچر میشه . چقدر چیز باید از داروخانه بگیرم . ولش کن . برم خونه . یه دوش بگیرم . به به . اما هنوز توی ترافیکم . توهم زدم . میرسم خونه . موبایل زنگ میخوره . هنوز در پارکینگ کامل باز نشده . پشت  تلفن گریه میکنه . میگه : " رسیدی زنگ بزن یه کار وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجب دارم " میرسم . ماشین و سیگار رو توی پارکینگ میندازم و میرم توی آسانسور . بوی علف میاد . کناریه مهمونی گرفته . مثل همیشه . از بس گاوه و علف لیاقتشه . نمیدونه من خسته میرسم میخوام بلاگ بنویسم ؟ میام خونه . آنا جان داره استاندال میخونه . چشمام هشت تا میشه . موبایل زنگ میزنه . آنا جان میگه بوی سوخته میدم . میدونم منظورش چیه . لباس ها رو روی تخت میندازم و میرم سراغ شام .  تلفن خونه زنگ میزنه . با منه . داره پشت تلفن گریه میکنه که .... . همه ی غذا رو در حال محاوره و گفتمان میخورم . دوباره میپرم سراغ اس ام اس هایی که یه هو مال 4 روز با هم نازل میشه و موبایل رو منفجر میکنه . کلی فحش گرفتم . بی خیالش . به یکی که کارش دارم زنگ میزنم که گوشیم رو یک ساعت خاموش میکنم میخوام بنویسم بعد میحرفیم . میگه باشه. یه کاری سفارش گرفتم . میشینم پشت لپ تاپ و شروع میکنم به تایپ . یه کم جلو میرم . ترمز میزنم . خشته ام . برم حموم . بوی سرب گرفتم . یک ساعت بیشتر میگذره . موبایل رو روشن میکنم . زنگ میزنم . حرف حرف حرف . روغن زیتون رو میارم میریزم روی سرم که مجبور شم تلفنم رو تموم کنم برم زیر دوش . الان موهام روغن زیتون داره و هنوز پشت لپ تاپم . آدم ها رو نمیشه شناخت .  دلم میخواد همه ی کسایی که ظاهر مردم رو میبینن و در مورد مردم اظهار نظر میکنن رو . . . * صدای  موسیقی کناریمون تا ته تهران میره . یه عده وسط راهرو میان نعره میزنن . دلم نمیخواد توی مهمونیشون باشم . هیچ حرف مشترکی باهاشون ندارم . عین یه  طبل تو خالین . ای – میل هام رو چک میکنم . موبایل زنگ میزنه . حرف هات رو نگو . ساده نباش . خلی . چرا ؟ نصیحتم میکنن . چرا همه چیز رو میگی . چرا ؟ . زرنگ باش . سیاست داشته باش . ادای چاقو کش ها رو در میاری اما عین خر ساده ای . بله . خب ذاتم اینه . به ساعت نگاه میکنم . با من مسابقه گذاشته . چشمام خواب میخواد . دیروز عصبی شدم . نتونستم اجرای کار خودم رو ببینم . توی دلم به یکی فحش دادم . قضاوت اشتباه کردم . امروز دیدم که اشتباه کردم . دست طرف رو بوسیدم و گفتم ببین من دیشب توی دلم فحش خانوادگی ..... گفت :نه . من معذرت میخوام که ... * چقدر عجولم خدایا . خدایا آدمم کن . خدایا . قربونت برم . یه کم به ما نظری کن . یه اس ام اس عاشقانه واسه ابوی میفرستم . هیچ کس براش اس ام اس جیگر و عزیزم چطوری گوگوری مگوری نفرستاده . میتونم حدس بزنم مثل یه خرس خوشگل توی اسباب بازی فروشی از این که بی پروا بهش عشق ورزیدم خجالت میکشه و میگه چه دختری دارم ! اصلا نمیشناسمش . توی اس ام اس ها م – تو – صداش میکنم .  اما خدایا تو خودت میدونی که نمیدونم اصلا منو دوست داره ؟ نداره ؟ شاید داره اما خب ....بعد ابوی برای من دو تا جک میفرسته . میگم حال کرده . شروع میکنم با ابوی اس ام اس ها ی : " تو کی بودی بلا ! " " جون قربون اون شیکم گردت برم " " عزیزم ماچت میکنم اما نخندیا " و یه چیزایی که نه همسرش نه کس دیگه ای براش نفرستادن میفرستم . همیشه دوست داشتم این ابوی یه کم چشم و گوشش میجنبید . بگذریم . کلا من نامتعارفم . روغن زیتون رو بیشتر میچکونم . توی دستشویی کتاب چه کردند ناموران میر عباسی رو میخونم  . دیشب ماجرای مارکوپلو رو خوندم و فکر کردم کاوه جون چرا این چیزا رو نوشته . بعد  به جزیره فکر میکنم و اینکه کم مینویسم . نیستم . سر یه کاراییم . گرفتارم . درست میشم . بزن منو .آدم میشم . خدایا ای داد بی داد . . . . . کاش برام یه معجزه بفرستی که از سر افسردگی این همه کارای بی ربط نکنم مگه منو دوست نداری خدا . خدایا ؟الو ؟ جون من این تن بمیره کاش تو هم موبایل داشتی برات اس ام اس میزدم میگفتم چقدر دلم گرفته . ای بابا من چقدر تنهام . . . نفر هیچ کس نیستم . نفر خودمم نیستم . چرا ؟ خدا یا این وری . یه اون وری ؟ یه معجزه .   این رو گوش میدم . نه یه بار که صد بار .


 
comment نظرات ()
 
 
پنجه میکشم به تو ! پیشته . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
 

  من میس شانزه لیزه  در حالی که کلاه نخودی رنگ  به سر کرده بودم و گوشواره های بلندم رو که ترکیبی از رنگهای رنگین کمان بود به گوشهایم آویزان کرده بودم از وجود خودم خیلی خوشحال بودم . اصلا از اینکه ( هستم ) خیلی لذت میبردم ، چکمه های نارنجی ام را پوشیده بودم و پالتوی دست سوم پوست خزم رو که آقای شاعر از معشوقه ی قبلی اش گرفته بود ، بعد به من کادو داده بود ، پوشیدم ، با پالتوی معشوقه ی شاعر صفایی میکردم ، عطر پو ام فرانسوی رو به خودم فشانده بودم و نوک دماغم را داده بودم بالا و فکر کردم چه خوب که (هستم ) . دو خط چشم زیر چشم های خمارم کشیده بودم  ، شاید مثل دو زورق زیر چشمهایم دیده میشدند . . . چشم هام رو مثل گاو درشت کرده بود . دستم پر از پوستر بود . روش عکس بزرگی از خودم رو همراه نوچه هایی که دارم  انداخته بودند . خب من نوچه های زیادی دارم  ، کسایی  که این جا برای من کامنت میذارند هر کدام یک جور نوچه ی من هستند . خلاصه با کلی از خود شیفتگی وحشتناک زیاد توی مترو راه افتادم و پوستر را روی در و دیوار و پنجره ها چسبوندم . کتاب خودم رو توی مترو ، توی قایق هایی که از رود سن میگذشتند  پخش کردم و با لب های ماتیکی ام دست همه ی کسانی رو که ازم کتاب رو خریده بودند – چام -  برعکسش کنید -  کردم . . . و چون همه التماس کردند روی پیشانی همه یک امضا خوش خط و خال تر ازنقاشی های پیکاسو کبوندم . یک بطری سبز رنگ توی دستم گرفتم و همه را رفتم بالا . کنار پلی وایستاده بودم که اسمش معلوم نبود . برف میبارید و من تنها بودم و جیب هام پر سکه .  حالا دیگه خیلی معروف شده بودم . آدرس و شماره تلفن خودم رو در سطح شهر پاریس پخش کرده بودم . مه همه جا رو گرفته بود .  تنها بودم . خوشحال نبودم . مردی از کنارم گذشت که تمام بدنش سوراخ سوراخ بود و توی کاسه ی سرش خالی ، چشم های سفیدی داشت . ناخن های بلندی داشت مثل اینکه حریص بود تا همه چیز را از دستان همه حتی من میس شانزه لیزه ی بی نظیر بی همتا بگیر د . . . مرد ایستاد و نگاه من میس شانزه لیزه ی منحصر به فرد انداخت ، جا خالی دادم تا نگاهش روی من ، نه روی خودم و نه روی سایه ام نیفتد . ریش های مرد خیلی زیبا بود . بلند تا زانوانش . ریش هایش را بافته بود .  میشد موخوره ای که ریش هایش را اسیر کرده دید و تشخیص داد حتی زیر نور چراغ خیابانی که کثافت همیشه خودنماست حتی ته دل تاریکی .  مرد نزدیک من شد . من میس شانزه لیزه از توی جیب بغلش یک کلت بیرون آورد و گفت چون تو سیبیل نداری و مرد نیستی باید بمیری . میس شانزه لیزه که من باشم . . . پوزخندی زدم . . . هر چی خورده بودیم . . . پرید . . . رفت روی شبنم نشست . مرد با حفره هایی در تنش در حالی که نگاه مرده اش را به سمت من نشانه رفته بود جلو آمد . یکی از پوستر های من دستش بود . شروع کردم به کندن لباس هایم . دستانش میلرزید . تن را که دید مات و مبهوت ماند . اسلحه از دستش افتاد و گفت : "  قانون " گفتم : "  بازرس ژاور تو آخر قصه رفتی خود کشی کردی یادت نیست . " گفت : " لباساتو بپوش " میس شانزه لیزه که موهایش نم بود و قرمز و چسبیده بود کف سرش ، گفت : " بیا به جای اینکه با من دعوا کنی قصه ی عاشقانه ام رو بخون . "  گفت  : " تو به جرم پخش چرند و پرند باید آبکش شی . "  میس شانزه لیزه ابرو بالا انداخت و گفت باشه من در اختیار تو ام . . . اما دیگه الان همه زیر پنجره ی من صف بستند و خواستارانم که یکی دو تا هم نیستند در انتظار دیدن و ملاقات منند چون من آدم سادیسم مریضی هستم . "  ژاور که لبهای بنفشی داشت و صدایش بعد از باز و بسته شدن دهانش با مکثی طولانی به میس میرسید گفت : " تو کثیفی " .  میس شانزه لیزه که به تمام وجودش پودر بچه زده بود و بوی عطر میداد گفت : "  روحم هم بوی آب ژآول و پودر شستشو و شامپو بچه و شامبو ی بابونه میده تو چی چرا اانقدر سوارخ سوراخی ؟ "  چشم های ژآور که داشت از حدقه با فنرهای زنگ زده ای زمین می افتاد گفت  : " خفه شو چرا داستانت رو چاپ کردی و زیر زمینی پخشش کردی ؟ "  میس شانزه لیزه از توی سوراخ خیلی کوچکی که به ان  _ ن و ک – برعکسش کن – میگویند ورق های سفیدی را بیرون آورد که رویش با خط تحریر فارسی اما به فرانسه نوشته بود. . . " هیچی"  . . . ژاور قلبش کف قفسه ی سینه اش افتاده بود و میپرید . اهی کشید و گفت  :"  این داستانته ؟ " میس شانزه لیزه گفت : " آره ، تمام کاغذهاش سفید بود و تو اسلحه ات رو واسه هیچی طرف من گرفتی ؟ من یه خیابونی ولگرد م که روی دیوارا شعر مینویسم و عاشق آقای شاعرم  . من هیچی نیستم . اما تو که ژاوری چرا اینقدر داغونی ؟ " لب های میس شانزه لیزه کبود شده بود . برف روی بدنش نشسته  بود . خودش را انداخت در استخوان های ژاور . آغو ش او  بوی گور میداد . ژاور جسد میس شانزه لیزه را با خود به زیر چراغی برد و زیر نور خوب براندازش کرد . مردعیاشی که اسمنش آقای شاعر بود از آن سوی خیابان رد میشدند . آقای شاعر شال گردنی را که میس شانزه لیزه برایش بافته بود دور گردن داشت دستش دور شانه های زنی بود با کلاه گیس سیاه و چشم های صورتی ، هر دو افتان و خیزان میرفتند ، میخندیدند . آقای شاعر از دور زنی را دید که در دستان ژاور قرار گرفته به او گفت : "  من جات بودم میبردمش خونمون !!! خوش باش "  آقای شاعر در میان مه ندید که جسد ، متعلق به میس شانزه لیزه است . فردا توی روزنامه ای که با تیراژ بالا در میامد اعلام کردند آقای ژآور خودش را با داستان های میس شانزه لیزه باند پیچی کرده و توی میادین راه میرود و کتاب های او را میفروشد . آقای شاعر مدت زیادی برای میس شانزه لیزه افسوس خورد که چرا صفحه های سفیدش را به ژاور فروخته برای همین به کلیسا رفت و دینش را عوض کرد . حالا هر چی . از این داستان هیچ نتیجه ای نمیشه گرفت اما در این دنیا پخش کردن  داستان من خیلی آسان شده . تا به حال نزدیک 5 ملیون به حساب من واریز شده و ممنونم از همه ی دوستانی که برای من حامی بودند . از همه ی دوستان سینمایی ، تئاتری ، کانون ادبیات ، خانه ی هنرمندان ، انجمن بازیگران ، دوستان  خودم ، سوپر های دریانی سراسر کشور به خصوص تبریز ، همچینین از حمایت عشق عزیزم ممنونم . طوماری از نامه های والدین ( به خصوص کسانی که دختران دم بخت دارند ) به من داده شده که به جرم منحرف کردن دخترهایشان باید در میدان موسیو ژان وان ژآن به دار آویخته شوم اما خب من به لطف خانم گوگوش و شبکه ی مادر به ...تو و من توی لندن هستم و دارم از پست نویسندگی و تئاتر استعفا میدهم و شغل شریف خوانندگی را پیشه کرده م که تف به هر چی که ضد هنره . هنر آزاده و زیر یوغ هیچ ساتوری نمیره . تف به همه ی حسودا .

امضا : مادر کوزت

 


 
comment نظرات ()
 
 
افسردگی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٢
 

هیچ کس به اندازه ی خودم نمیتونه بهم آسیب برسونه . چشمامو دوست دارم . میاد دورش شال گردنشو میبنده . بوی عرقش میاد . همیشه پاتیله . شال گردن رو باز میکنم . خس خس خنده هاشو میشنوم . بالای سرمه . اومده دنبال من بریم الواطی . میس شانزه لیزه رو نمیشناسه . میگه " خوب بود " مثل کیمیایی که در مورد غزاله علیزاده اینو گفت . ( بود ) من نمیخواد بود کسی باشم . لباس بنفشی که زیر میپوشم رو دوست داره . توی قبرستون میکندشون . سردم میشه . دارم قندیل میبندم . قاطی کردم . کلاه روی سرشه . چشماشو نمیبینم . ابلیسه خودش . اصلا به فکر من نیست . جرجیسه خودش . نمیشه دوستم داشته باشی ؟ یادمه یه بار واسه دوستم اس ام اس زدم من فکر میکنم به بدترین شکل ممکن.....(همونا که پاراگراف پایین نوشتم ) میخوام بمیرم باهام مهربون باش . جواب اس ام اس هامو بده من دیونه ام . اونم اس ام اس زد که "انشالا همه ی اینا که گفتی یه روزه بیاد سراغت چون کلاس داره . !!! "گاهی نمیتونم بفهمم . تو از ته وجودت داری میلرزی قندیل بستی . توی قبرستونی . طرف که پاتیله و یه زمانی معشوق میس شانزه لیزه بوده داره لبهاتو میپیچونه . داره باهاشون رولت درست میکنه با زبون نیش دارش . داره تهدید میکنه با اون زبونش . دلت میخواد زبونش رو بکنی بندازی زیرت . زیر اندازش کنی . دلم گرفته . نمیدونم چه جوری میتونم خوشحالی کنم . با هیچ قرصی . با هیچ اشربه ای . با هیچ تئاتری . . . با هیچ عشقی . . . . افسرده شدم .

 

 

 

الان که دارم این متن رو مینویسم دارم زار زار گریه میکنم ، حس میکنم به بدترین شکل ممکن میخوام بمیرم . مثلا در حین رانندگی ماشینم منفجر شه ، باکش باز شه بنزینش بریزه بیرون و یه موتوری  ته سیگارش رو بندازه زمین و بخوره به بنزینم و من برم رو هوا . گاهی فکر میکنم سرطان دارم . کافیه نقطه ها و رنگدونه های پوستم زیاد و کم شه و یا یه خال جدید بزنم . وقتی موهام میریزه فکر میکنم تومور دارم . سرگیجه که میگیرم فکر میکنم ام اس دارم . دستم که میلرزه فکر میکنم پارکینسون دارم . یکی که میبوستم فکر میکنم ایدز رو بهم منتقل کرده . استرس دارم . به شدت غصه ی این خیالات رو میخورم بعد واسه خودم میبافم . داستان سرایی میکنم تا جایی که زر میزنم . لباس سیاه میپوشم و میرم پرلاشز سر قبر میس شانزه لیزه که توی شیشه گذاشتنش و اسکلتهاش از زیر لباس عروس مشکی رنگش توی دوق میزنه . میشینم گریه میکنم . برف میباره . روی پالتوم . روی کرک های پالتوم که از تاناکورا خریدمشون برف میشینه . دماغم قرمز میشه . هیچ چ چ کسی نیست که دنبالم بگرده . بهم زنگ بزنه . شب میشه هنوز اون جام . دایره میکشم دور خودم . اما دوباره برف میباره روش . من آدم برفی میشم . کاش میمردم . خسته میشم از این همه استرس . هیچ کس نمیتونه کمکم کنه انگار زن حسودی جادوم کرده . یاد این جمله شیلر می افتم  : " گفته های پراکنده ، برخوردهای اتفاقی ، در نظر فرد اهل تخیل که اتشی به دل داشته باشد به شواهدی انکار ناپذیر بدل میشود . " برای منم همینه . همیشه فکر میکنم وقتی دارم راه میرم یه چاه باز میشه و منو میبلعه . میس شانزه لیزه دنبال چی بود . . . خودش رو توی شیشه به معرض نمایش در بیاره که آقای شاعری بیاد ببینتش . بیچاره نمیدونه شیشه ی قبرش ترک خرده و کک کسی هم نمیگزه . دلم میخواد انتقام نسل خودم رو از خیلی ها بگیرم . از مردهای نسل قبلم . از کسانی که دوستشون داریم و اون ها دوستمون ندارند . کاش بمیرم .


 
comment نظرات ()
 
 
خیلی جدی مسئول مرگ من کسی نخواهد بود جز . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
 

 

بهم زنگ زدند و گفتند که رمانم ( غیر مجاز) اعلام شده . کتابی که حتی گمان نمیکردیم اصلاحیه بخوره حالا غیر مجاز اعلام شده . من از همین جا - که شاید خیلی ها فکر کنن جای کوچولو موچولویی است  ، با همین حال نزار و بدم ،اعلام میکنم یه روز یه حال حسابی از این آقایان بیسواد وزارت ارشاد اسلامی جا خواهم آورد . از همین جای کوچولو اعلام میکنم عدم صلاحیت شما در نشستن پشت اون میز ها برای همه واضحه . . . شما کسانی هستید که دشمن - هنر- و فاقد صلاحیت لازم برای کارشناسی اثر هنری چه در زمینه ادبیات چه تئاتر چه سینما  و فیلم و موسیقی هستید . شما کسانی هستید که نون به نرخ روز میخورید ، زیر میزی پول میگیرید و عملا تیشه به ریشه ی اعصاب اهالی هنر زدید .شما مطبوعات را عملا از پا در آوردید .  من میس شانزه لیزه ، که برای بار دوم در دوره ی پرزیدنت م .ا. ن  دوبار ، دو کتابم ، غیر مجاز اعلام شده سرفرازم که اتفاقا در این دوره کتابی از من بیرون نیامده .   من خفه شدم ، حرفی از رای و اعتقادم و نظرم به محیط اطرافم ندادم . من خفه شدم و تمام بی ملاحظگی هایی که به نسل من شد رو ننوشتم .شور برم نداشت و برعکس خیلی ها ساکت شدم و از توقعاتم نگفتم ، توی رسانه ها توی بوق و کرنا نکردم .  پناه بردم به جزیره شاید چون مثل بی بی گل نمیتونم طناز باشم و مثل باقی شعورش رو ندارم . اما شعور درس و حرفه ی خودم رو دارم و خوب میدانم ، خوب هم میدانم که ظلمی که به اهالی هنر میشه داریم به زور تحمل میکنیم . من حقم رو با خونم از شما خواهم گرفت . شما آقایان بررس های کتاب ، نمیتونید جلوی نوشتن بنده رو بگیرید . من یک نفر نیستم . من رمانم رو بدون مجوز شما با تمام  حس و حالم بدون احتیاج به نشر ققنوس و افراز و چشمه کپی میکنم و توی اتوبوس میفروشم عین یه گدا . من نوشته هام رو میفروشم با اسم میس شانزه لیزه میفروشم . خریدار هم دارم . اتفاقا حالا که این طور شد چیزهیی که حذف کردم رو هم اضافه میکنم و اثرم رو به همراه نقاشی هام  میفروشم . کسانی که خریدار متن  من هستند حتما تعدادشون به قدری میرسه که حمایت مالی کنند و آدرس برام بفرستند. من کار رو براشون ارسال میکنم . کپی میکنم . عطر میزنم . یه قلب روش میمکشم و میفرستم . تا کور شه چشم حسود . من منتظر مجوز شما نمیشم . سند اسم خودم رو و خودم رو دارم . توی تمام وجودم . تمام بدنم . کسانی که میخوان رمان من رو داشته باشند باید بدونند که بنده به پول احتیاج دارم تا بتونم اثرم رو براشون کپی کنم . بنده در همین جا اعلام میکنم به آتیه ی هنر در خاکم هیچ امیدی ندارم و فکر نمیکنم روزی گل و بلبل روی درخت های امید ما بشینه . اگر میل ترک وطنم بود ، موقعیتش بود حتما از این خاکی که هواش سرب شده و خاکش  رو نفرین گرفته میگریختم چرا که هجرت واجبه .

 

نمیدونم روزی چند نفر بازدید کننده دارم . حدود 150 نفر ، دوستان اینترنتی م باید اگر این اثر رو میخوان آدرس برام بفرستند تا من متن رو کپی کنم و برای تک تکشون نامه بنویسم و در  ضمیمه ی اثرم سنجاق بزنم و بفرستم . نمیدونم چه قیمتی میتونم بگذارم ....

رمان من 135 صفحه است . پول کپی یارانه چقدر شده . کپی رنگی چی ؟ شاید ده هزار تومن . . . شاید 15 هزار تومن . . . چقدر گیر من میاد . . . چقدر ارزش دارم . من با پررویی تمام اومدم این جا مینویسم من رو چقدر میخرید ؟ من یه پتیاره ی ادبیاتی اینترنتی شدم . . . من بدون مجوز کتاب خودم رو پخش میکنم حتی اگر مجبور شم از جیب خودم بزنم . . . شاید کل کسانی که برای من کامنت میگذارند 20-30 نفر باشند . . . . . شاید هیچ کدومشون حاضر نباشند برای کتاب من پولی بدند . اما اگر جزیره نشین ها هم نخوان کتاب من رو بخرن . نخوان بیشتر از اندازه هم بخرن به طخمم نیست . خودم این کار رو میکنم . کتابم رو از ترمینال جنوب تهران به صورت رایگان دست مردم قرار میدم تااز قصه ی خوشگل بلندش ، از ادبیات متفاتش لذت ببرند . از ترمینال جنوب تا شرق و غرب ، اما من این پول رو از کجا باید بیارم ؟ ؟ ؟ از یارانه ام ؟  من میس شانزه لیزه از همین بلاگ جزیره در کهکشان اعلام میکنم اگر مردم ،  - که کسانی هستند که در این جا از مرگ بنده آگاه شوند - مسئولیت مرگ من ، خودکشی بنده ، خود سوزی بنده کسی نیست جز وزارت ارشاد اسلامی .

 

در این جا میس شانزه لیزه ، لباس خواب حریر سیاه رنگش را که باد از تار و پود آن میگریزد بر تن کرده به تن و بدنش عطر میزند ، خودش را توی قوطی جمع میکند و با موبایل به دوستش زنگ میزند تا بیاید ، کلید را از زیر در بردارد ، در خانه را باز کند ، قوطی را پاپیون بزند ، به آدرسی که روی کاغذ روی میز نوشته شده بفرسد، که لانه ی آقای شاعر در اتاق زیر پله ای است در ته شهر پاریس ، همان جا که موش هایش بزرگتر از گربه هایش است و بوی ادرار از کنار رودخانه ی سن بلند است . . . جایی دور تر از خیابان  شانزه لیزه و خیابان گابریل . . . خیلی  دورتر . . . آقای شاعر در قوطی را باز میکند و تن تب دارش را به میس شانزه لیزه ی یخ زده هدیه میدهد و بعد او را مثل یک دستمال کاغذی توی آشغال ها لای شعرهایش میاندازد .

 

 

امضا

 

 

میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
دکتر های الکی اینترنتی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥
 

من در این بلاگ

در این دنیای مجازی ، هیچ سند و مدرک و حرف خاله زنکی دکترهای ، دکترا گرفته ی بیشتر بی سواد رو قبول ندارم و از همین جا به همه ی جهان ، به تو ، به تو ، میگم جان مادرتون وقتی سرما میخورید ،‌وقتی عادتون عقب و جلو میفته ،‌وقتی یکی رو ماچ میکنید ،‌وقتی دستتو توی آشغال میکنی ،‌وقتی واکسن میزنی ،‌وقتی مریض میشی تحت هیچ شرایطی نیا و توی اینترنت سرچ نکن و دنبالش نگرد . اکثر مطالبی که توی این دنیا گذاشته شده به لحاظ پزشکی رده و هر کدوم ساز خودشون رو میزنن و آدمی رو جز به دچار شدن به مرض وسواس به چیز دیگه ای دچار نمیکنن و از اون جا که کاش مطالب غیر علمی رلیف- برعکسش کن - میشد میان چیزای دیگه رو ....میان مجوز نمیدن . پروانه ساخت نمیدن . میان چوب لای چرخ میذارن . میان اخبارپزشکی نادرست میدن . میان آدرس فال قهوه و جادوگری میدن . میان یه غلط هایی میکنن که مردم رو بدبخت و بیچاره میکنن .

الان که دارم این رو مینویسم برف داره میاد . میخوام برم توی بالکن سیگار بکشم . حتی اگه مریض بشم . یک ساله واسه همچین لحظه ای روز شماری کردم . و خدا برکت رو به زمین من رسوند . حالا کی میدونه چی میشه . چقدر ترافیک و تصادف . یعنی من تا عید زنده میمونم . یعنی من میتونم به تعهداتم عمل کنم . یعنی من مرض ندارم . یعنی چی ؟ چرا این همه تنهام ؟هر چقدر دورم شلوغ تر همون قدر تنهاییم عمیق تر . . . توی این روز سرد و شب برفی دوست من بابابزرگش مرد . یاد بابابزرگ خودم افتادم . چشماش رنگ تیله بود . هر لباسی میپوشید همون رنگی میشد . سبز . آبی . قهوه ای . کم حرف میزد . گزیده گوی بود . سیگار زیاد میکشید . کاراشو به ماها نمیگفت . منو دوست داشت . توی مهمونی ها بازوم رو میگرفت . فکر میکردم پرنسسم . کراواتش رو براش درست میکردم . نمیخواستم جا به جا شه . عاشق بازی ق ر و - برعکس کن - بود . البته نه پولی . . . توی تخته رو دستش بلند نمیشدن . کم حرف میزد . وقتی سرطان گرفت . دیر صداش در اومد . آخرین روزی که زنده بود من توی بیمارستان ناهارش رو دادم . چشماش عصبی بود . نمک میخواست . کثافت ها من میخواستم توی پوره اش نمک بریزم بدم بهش چرا با آبلیمو چپوندین توی گلوش ؟ میدونستید که داره میمیره . من دوستش داشتم . . . با هم میرفتیم پیاده روی . . . حرف نمیزد . . . من توی راه رفتن ازش کم میاوردم . . . قوی بود . . . دوستش داشتم . وقتی مرد . باور نکردم . حتی سر مراسم دفن هم نرفتم . ۴٠ روز گذشت تا دیدم باغ خشکید . درختای حیاط بزرگمون شکستن . چشن ها زرد شدن . گل ها پوسیدن . اون لحظه فهمیدم که بابا بزرگم مرده . خواب دیدم اومده و منو میبره . کاش برده بود . دم عید بود . اما من هنوز زنده ام . دوستم سوار ماشینمه . میگه تو چقدر از مرگ حرف میزنی ؟ 

فیلم Water Drops on Burning Rocks رو دیدم . خی در موردش حرف دارم . دوستش داشتم . کوتاه . منسجم . نشانه گذاری . روان شناختانه . بازی های توپ . در موردش نمینویسم . ببینیدش . بنویسم ممکنه سو تفاهم شه . اخه مساله دوست داشتن پیرمرد به یه پسر بچه است . زنی توی فیلم دیده میشه . با کلاه . شیک . لاک . چکمه . بعد میفهمیم او هم قربانی بوده . قبلا پسر بوده . دختر جوانی . شاید همه چیز در ناخودآگاه سیر میکرده . دوست داشتمش . میتونم دوباره ببینمش . موسیقی اش رو خیلی دوست داشتم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
ماهایا تولدت مبارک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
 

اولین بار که خوب به یاد دارمش در پرده ی آخر واروژ کریم مسیحی بود ، لال بازی اش را ، دومین بار سیلی زدنش را در ناصرالدین شاه آکتور سینما . در اولی در صحنه ای ، توی زیر زمین فریاد میزد : " آآآآآه   ای ارواح پاک !!! " ، و در دومی میان زنان ناصرالدین شاه در حرم سرا فریاد میزد : "  من زشتم ؟ من زشتم ؟ " و بار دیگر در تئاتری به نام معرکه در معرکه ، عشق آباد . . . خب ماهایا پطروسیان یکی از بازیگر هایی است که به هزار و یک دلیل دوستش دارم ، به هزار و یک دلیل صحنه های تکرار نشدنی و به یاد ماندنی ازش دیده م . . . تعداد صحنه هایش بیشتر از تعداد صحنه های هدیه در تنها دو صحنه ی این همه فرصت بازیگری اش است . (حمام چهارشنبه سوری و گریه توی ماشین شوکران ) میتوانم بگویم سکانس طولانی : " من زشتم " ناصر الدین شاه از یادم نمیرود . . . یا مشخصا کل فیلم  ( دیگه چه خبر ) که تک تک سکانس هایش فوق العاده بود . شاید آن روزها اولن دختر طنازی را روی پرده میدیم که  شوخ طبعی و صداقتش او را در نزد عوام (جلف) جلوه میداد ، بغض و گریه اش در فیلم دیگه چه خبر در مقابل دانیال حکیمی : "  من جلفم ؟ " شاید همه ی ما نقش به یاد ماندنی او را در فیلم (هنرپیشه ) کنار معتمد آریا و عبدی به خاطر بیاوریم . . . لال بازی اش را و بازی اش را . . . بازی در بازی اش را . . . خل خلی هایش را . . . بعد ها در عروس خوش قدم دوباره وارد عرصه طنز شد . . . در دختری به نام تندر هم خوش درخشید . فکر میکنم اگر ماهایا پطروسیان دقت اولیه را انتخاب فیلم هایش داشت الان میتوانست  موقعیت  بهتری در سینما داشته باشد . . . استعدادی که او همان بدو ورودش نشان داد در هیچ کدام از هم سن و سالهای او نیست در لیلا حاتمی ها و هدیه ها و کسانی که این روزها نان چهره یا موقعیت خودشان را میخورند . . . استعدادی که در ماهایا پطروسیان دیدم در هیچ کدام این تازه واردان به گود بازیگرخانه دیده نمیشود . دوست دارم باز هم فیلمنامه ی درست و درمانی دستش بیفتد که ما را بی نصیب از بازی های درخشانش نکند. ماهایا جان تولدت را صمیمانه در این شیش صبح تبریک میگویم .

عاشق مارگارت دوراس رو میخونم . دوباره عاشق میشم . دوباره عکسهامو میذارم جلوم . دوباره به صورتم توی آینه نگاه میکنم انگار بار آخری باشه که خودم رو میبینم .


 
comment نظرات ()
 
 
تمرینات شاق دایره ی گچی قفقازی در فرهنگسرایی به نام (بهمن ) . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

 

دستت رو بده به دستم میخوام ببرمت یه جایی ، پاشو شال و کلاه کن که هوا هم سرده ، سوزشم گدا کشه ، بدو که خود دیدنی هاس ، این جایی که میخوام نشونت بدم رو میشناسی ، خیلی معروفه ، آخه میدونی چرا ، یه زمانی کله ی گاو و گوسفند توش میبریدن، اسمش کشتارگاه بود و حالا شده فرهنگسرا ، حالا که میگم منظورم مال ایام ماضیه (!) ، زمونی که بی نوایان بهروز غریب پور اون جا اجرا شد رو دارم میگم . بعضیا انقدر خوشحالن ،انقدر افتخار میکنن که بابا ما اومدیم این کشتارگاه رو برداشتیم فرهنگسرای بهمن  درست کردیم ، توش سالن سینما داره ، سالن نمایش، سالن کنفرانس داره ، سونا ، استخر جکوزی خلاصه هنر نزد ایرانیان است و بس . . . آره جونم راستم هست ها . . . ظاهرا همه ی این ها اون جا احداث شده اما بذار من واست یه چیزایی نشون بدم که عمرا دیده باشی یا شنیده باشی و باور کرده باشی . بشنو از من و باور کن . آخه میدونی چیه ؟  ما هنوز یاد نگرفتیم که با این (اسم ) ها  بازی بازی نکنیم . (این منظورم کلمه هایی از قبیل فرهنگسرا ، آموزشگاه هنر و ...)میایم مثلا میگیم این جا فرهنگ+ سرا ست . حالا اگر بریم توی لغت نامه و کتاب های جامعه شناسی بگردیم که فرهنگ چیه که فرهنگ سرا کجا باشه... ظاهرا باید جای مقدسی باشه . اما من بهت بذار بگم که توی این فرهنگسرای بهمن یه اتفاق های عجیب و باور نکردنیی هم میفته که مرغ پخته اگه بشنفه روی برنج خنده اش میگیره . . . والا به خدا . خوب گوش کن چی میگم ، شال گردنت رو هم خوب ببیند ها . . . آخه سرده . . . ببین اول میخوام یه چیزی بگم . . . خدایی توی این جزیره ما اومدیم( صد بار) گفتیم که چقدر از وضع تئاتر خاکمون ناراحتیم ، که به تئاتری ها نمیرسند ، استاد کرم رضایی اون جوری مرد ، استاد فلان  یه جور دیگه ، برای نابود کردن تئاتر از هر کاری استفاده میکنن . . . نگفتم . .. ها ؟ نگفتم ؟ ای تف به صورتت صد بار گفتم که هنر نزد ایرانیان نیست به خدا ، ما ها ادعا داریم . . . مثلا اگر این همه هنر داشتیم و فرهنگ ،چرا وضع کمال و ادب و جامعه اینه خب ؟ خود تئاترمون هم توش مسمومه . . . چند بار کار دیدیم که خوب بود و از پولی که توی حلق گیشه ریختیم ناراحت نبودیم ؟ هان ؟ همه اومدیم زر زدیم و گلایه کردیم، نکردیم ؟ همینه دیگه . . . حالا توی این وضع اسفناک نبود فرهنگ ، نبود هنر ، مشکلات ممیزی ، مجوز برای فیلمنامه های حسابی ، مشکلات کتاب که همه میدونیم ، توی این وضع ....خب....یه عده پاشدن پارسال یه  مدت طولانی کار کردن ، محصول کارشون شد (ادیپ) که بنده اومدم این جا این همه سوز و بریزش رو کردم و شما هم رفتید دیدید . . . حالا خود شما نبودید که میگفتید اوووووووووووووووووووووووووه یعنی پاشیم بریم فرهنگسرای بهمن ؟

اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه . . . . این همه راه . . . ؟ نگفتید ؟ حالا بیاید تصور کنید همون گروه به علاوه ی یه عده ی بیشمار دیگه ، یک ساله که دارن میرن توی همون فرهنگسرای بهمن که واسه شما یه کار عجیب غریب دیگه به نمایش بذارن . واسه شما میخوان سورپرایز داشته باشن و شما و خودشون رو و تئاتر رو دوست دارن . . . یک ساله ، همون مسیری که همه میگفتن (اوووووووووووه) رو میرن و میان تا به شما (دایره ی گچی قفقازی) رو نشون  بدن . واسه این رفتن و اومدن هاشون سر از پا نمیشناسن ، با کله میرن توی دل کار ، حالا که دارم میگم این گروه دارن تمرین میکنن فکر نکنی توی پلاتوی مخصوص و سالن اجرا و امکانات دارن تمرین میکنن ها نع جونم . . . گوشت رو بیار این جا تا درگوشت بگم .

بیا تا در گوشت بگم توی فرهنگسرای بهمن ، یه جایی هست به اسم ، سوله ، قبلا توش قارچ پرورش میدادن ، حالا توش دارن هنر پرورش میدن، اون موقع که قارچ پرورش میدادن باز یه بهایی به قارچ میدادن اما الان یه پاپاسی واسه این عده که هفتاد هشتاد نفری هستن ارزش قائل نیستن . . . بگو چرا تا بگم ؟ میگم برات . . . .در گوشت رو بیار تا بهت بگم توی همین فرهنگسرای بهمن ، که اسم بزرگ و گنده تر از دهنشو – مثل خیلی جاهای دیگه – داره یدک میکشه ، داره چه ظلمی میشه . . . نه نه . . .ظلم نه . . . . بذار بگم داره چه  توهینی میشه . توهین میگم  توهین میشنوی ها  . . . . میدونی چرا ؟ درگوشت رو بیار تا بهت بگم . ببین اون جا ها . . . یه عده ای که شکل آدم هستن – دماغ و دهن دارن و اینا ،میخورن و میخوابن و اجابت مزاج میکنن – اون آدم ها اوصلا اصلا نمیدونن تئاتر چی هست . بنده خدا ها . . . خدا ان شاالله که از سر تقصیراتشون بگذره . . . اون ها میان چوب لای چرخ این دایره میذارن . . . مثلا توی همین هوای گدا کش ، چون اوصلا با تئاتر و تئاتری جماعت فقط (لج ) هستن میان از محل تمرین به اون بزرگی یه بخاری به چه گندگی رو برمیدارن تا بچه هایی که دارن کار میکنن سرما بخورن . بمیرن ...اما کار اجرا نکنن . میدونی چرا ؟ آخه خنده گناه . . . مثلا ها . . . تو یه کم . . . همچین یه نمه بخندی که صدات معلوم شه گناه کردی . . . واسه همین تئاتر هم جزو گناهان کبیره است . چه معنی داره کاری انجام بشه که اسمش تئاتر باشه ؟ هی هر روز یه عده دختر و پسر بیان یه تمرین های عجیب غریب کنن ، بالا برن ، پایین بیان ، ماسک بزنن به صورتشون ، ریتم کار کنن ، یه کارایی کنن که اسمش نمایشه ، چرا ؟ چرا این کار که گناهه باید وجود داشته باشه ؟ تئاتر جرمه . . . لباس تمرین چه معنی داره ؟ - من نمیدونم آیا همین گیر و گرفتاری ها رو هم ورزشکارها ، کشتی گیرها ، فوتبالیست ها ، سینمایی ها هم دارن یا نه ؟ - کلا ها . . . اون آدم ها هی میان میگن چی کار کنیم چی کار نکینم نذاریم این تئاتر دایره ی گچی قفقازی اجرا بره . . . بیایم از رشته ی – گیر دادن – استفاده کنیم یه انگی ، برچسبی ، چیزی روی این بر و برچه ها که خب لابد همشون جاهل  و فاسد و بی پدر مادرن بزنیم برن گم شن که یه وقت توی این فرهنگسرا کار غیر فرهنگی چی چی ؟ انجااااام نشه ؟ بعد این آقایون محترم که همه میدونیم چه شکل و شمایلی دارن . . . دندون هاشون رو تیز میکنن واسه  انگولک کردن این جماعت تئاتری . . . میان چی کار میکنن !؟ هان . . میان مثلا رختکن آقایون رو میبندن . یکی رفته بود پرسیده بود :" آخه چرا ؟ "  جواب داده بودند : " آخه اون پشت اتفاقات خطرناکی میفته . " اون یکی گفته بود : " منظورتون حریق و آتش سوزیه . "آقاهه گفته بوده : " نه منظورم اتفاقات ناجوره . "

عصبانیشیطانقهرشیطانبازندهاوهعصبانیعصبانیمتفکرعصبانی

بزنم توی صورتش ، مرتیکه دوزاری، از پشت کوه اومده ، بی سواد ، عقده ای ، نفهم میخوای انتقام نداشته هات رو از کی و چی بگیری ، این حرف تو جواب داره ها . . . جوابشم اینه که برو گورتو گم کن ، تو در رخت کن رو که سهله ،در خود فرهنگسراتم ببندی تئاتر رو که نمیتونی از تاریخ و قلب و کتاب ها حذف کنی . تو کی هستی بنده ی خدا که به خودت اجازه میدی افترا ببندی ، تهمت بزنی ، شک کنی ؟تو یه آدمی مثل من و اون یکی و اون یکی فرقت اینه که نفهم تری . . . بی شعوری . میای صاف توی چشمای اون آدمی که واسه تو ، واسه مادر تو ، واسه بچه ی تو ، داره  هر روز میره و میاد ،نگاه میکنی و بهتون میزنی ، پاشید کاسه کوزتون رو جمع کنید کم تهمت بزنید . این دوستان ما ، این آقایون که خیلی مواظب و محافظ تئاتری ها هستند کلا حراست میکنند و حفاظت اصولا هی نگاه نگاه میکنند ببینند کلا این که میبینند یعنی چی ؟ نمیفهمند ، عشق رو نمیشناسند ، گیری پیدا نمیکنند اما از سر لج میان و از عمد تاتمی ها،تشک و وسیله ها ی کار  رو بر میدارند ، بازیگرها مجبور میشن روی زمین لخت ، روی کاشی تمرین کنند ، میان لامپ ها رو میکنن ، بچه ها توی تاریکی کار کنند ، میان آزمون های قلمچی رو توی همون سالن برگزار میکنن و صندلی ها رو توی اون سالنی میذارن که باید توش دوید ، پرید ، چرخید ، کار کرد ، (هر دفعه همه مجبورن صندلی ها رو جمع و جور کنن )به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند چون اصولا نمیفهمند تئاتر یعنی چی ، کسی هم نیست بیاد گوش این باباها رو بگیره دو کلمه یادشون بده تا بفهمن ، گیر ندن ، لااقل از اسم فرهنگسرا سواستفاده نکنن . این بچه های طفلکی نمایش ،تابستون رو با یک دستگاه کولری که صرفا باد میداد و نه سرما ، سرما خورده نخورده ، توی اوج گرما ، شرشر عرق ریزون کار میکردن ، اتود میزدن ، دور استادشون چرخ میزدن ، فقط واسه اینکه یه روزی توی وسط زمستون دایره گچی قفقازی رو نشون بدن به شماها . . . خودتون بودید راضی بودید این همه مشقت بکشید ؟ برید و بیاید ازتون حمایت نشه ، بهتون بهتون زده بشه ، دائم برای اجرا نشدن دست و دلتون به لرزیدن بیفته ، به جای استخر و سفر و تفریح برید توی سوله ی پرورش قارچ واسه کار تئاتر ، شما بودید میرفتید ؟ یا توی این هوای آلوده .و . .کثیف . . . این همه راه رو خرج میکرید هر هفته برید و بیاید؟ تماشاچی یک روز میاد کاری رو میبینه و میره و نمیدونه پشت کار ، اون ور قضیه یه عده ای حق مسلم فرهنگیشون که از یارانه شون هم واجب تره داده که نمیشه چی با سیلی توی گوششون زده هم  میشه . ماشالا زیر سایه ی فرهنگسرا ، نه تنها حمایتی از این عده نشد بلکه هر روز تهدید و افترا هم زده شد . . . من برای این ویرانه که توی فرهنگسراش برای تعارف کردن یک پفک به یه همکار حکم جرم سنگین ولاغیر میتراشند متاسفم.بگو چرا ؟ چون یک عدد دختر به یک عدد پسر همکار پفک تعارف میکنه . مجرم جرمش اینه که با شلوار گرمکنی که توی پارک باید باهاش بدوی میای میری چایی میخری . . . پسرا رو میگم ها و گرنه دخترهاغلط کنن اصلا (باشن) !  کلا متاسفم که مشقت کشیدن برای کار کردن توی این خاک شده جزو واجبات . . . کی گفته این گفته درسته که رنج باید کشید واسه هنرمند شدن . نه اصلا هم این طور نیست . آدمه وای میسته اون جا . . . شیکمش گوشت نو بالا آورده ، نگاه نمیکنه که یه عده ای دارن با چه صبر و حوصله ای – کار- میکنن . . .وای میسته ، گیر میده . شغلش اینه که در و تخته ببنده . . . حرف که میزنن لاف آدم حسابی بودن میزنن . . . که توی فرهنگسرای بهمن . . .ای داد بی داد . . . توی فرهنگسرای بهمن برای یه دایره باید صد جور چونه زد . . . ای فرهنگسرای بهمن ، تو یه روز میری افتخار میکنی که نمایش ادیپ حمید پورآذری( کلیک کن روش) پای اساتید این خاک رو به مرز فرهنگسرای بهمن  تو باز کرد . . . یه روز میری کلاهتو میندازی بالا که دایره گچی قفقازی توی فرهنگسرای تو اجرا شد . . . اما اون یه روز یادت بیار که فقط اکسیژن رو از بچه ها دریغ نکردی . . . تو به جای این که دستت رو زیر بال  و پر بچه ها بگیری  ، خودت دستی بیای تازه یه کمکی بکنی امکانات فراهم کنی ، دستی دستی چاه و چاله میکنی ؟ آره ؟ نمیبینی این بچه ها با شال گردن و کلاه  چهار پنج ساعت میدوند . . . سردشون میشه . . . گرمشون میشه . . .سرفه میکنن . . . نمیبینی . . . میبینی میدونی چرا ؟ چون خنده هاشون رو میبینی و نمیتونی ببینی که خنده یعنی رمز زندگی ، تو به جای حمایتت از تئاتر میای بخاری رو از سوله بر میداری  که هفتاد نفر بمیرن از سرما ؟مگه با مجرم ها طرفی ؟این رو بدون تو و بزرگتر از تو هم بیان و برن یه ضربدرم بزنن روی تئاتر ، خود تئاتر ، اس و قسش اون قدر درست و با قدمت هست که یه تاریخ بهتون بخنده . پش خودت رو ضایع نکن . این روزها که همه دارن با ماسک راه میرن و تابستون ها تفریحن ، زمستون ها اسکی ،هفتاد هشتاد نفر برای اجرای دایره ی گچی قفقازی، یخ میزنن ، تا شما رو توی بهمن ببینن . . . در گوشت رو بیار . . . تازه توی فرهنگسرای بهمن اگر بری بیسکوئیت بگیری ، مثل توی فرودگاه صد تومن هم میاد روش ! . . . من نمیدونم خداوند چه طوری حمید پورآذری رو خلق کرده که از جا در نمیره ، خم به ابرو نمیاره ،واقعا نمیدونم!!!! اما من میس شانزه لیزه از اون جا که عشقم میکشه دوست داشتم بیام این جا بگم فرهنگسرای بهمن برای اجرای دایره ی گچی قفقازی به کارگردنی حمید پورآذری که یه ساله داره تمرین میشه فقط اکسیژن رو ازشون مضایقه نکرده . من میام میگم . . . دوست دارم . دوست داشتن گناهه؟هی . . اوهوی... فرهنگسرای بهمن نمیتونی کسی رو از پا در بیاری . . . نمیتونی چشم و چال اشتیاق رو کور کنی . . . نه تو ، نه گنده تر از تو، نه تئاتر شهرش، نه اون ایرانشهرش ، نه اون یکی های دیگه . . . هی شماها که همه چی دست شماست برای بررسی . . . شماها که برای چاپ کتاب مجوز صادر میکنید . واسه فیلم ها پروانه ، شما نمیتونید کسی رو از اندیشیدن باز دارید . هر چقدر دلتون میخواد چوب لای چرخ همه بذارید . بیا تازه در گوشت بگم . . .

 


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی شاعر خر و مرد فحش میشود !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
 

 

بزبزقندی ، این جوری نگام نکن . . . میشنفی . . . چه بوئیه ! به به . . . بیا جلو . . . میبینی هان ؟ تو رو خدا اون چشای باباقوریتو باز کن . . . چه چرمی . . . این دستکش رو لورد آنگستروم تانژانتیوم سوم برام از ولایت خودمون فرستاده . . . نه که خیاط و دوخت و دوزش مال ولایت باشه نه خود لورد آنگستروم تانژانتیوم سوم اینو از شوروی برامون آورده بوده . . . دیده ما نیستیم داده چاپار . . . وقتی دستکش رسید در خونه بوی کوتانژانت ازش بلند بود و بیداد میکرد . چیه . . . بیا جلو . . . لا ل شدی ؟ زبونت رو خونه جا گذاشتی پشمک ؟ هان ؟ نشنیدم . . . م م م م . . . چه بویی میاد ! . . . بیا جلو . تو باید به حرف من گوش کنی . دندون تیز کردم واسه همچی روزی .

مرد که دستهایش را با دستبند به تخت خواب بسته بودند با چشم غره رفتن به میس گفت : " ضعیفه ی بدبخت من رو گروگان گرفتی میدونی این کار یعنی چی ؟"

میس محکم با شلاق  مشکی اش به  زمین تازیانه زده و میگوید : " شیش ش ش ش ش ش ش . . . . گروگانت نگرفتم . اجاره ت کردم . . . این دو تا با هم خیلی فرق دارن ... ه ه هه هه هه . . . (تخ تخ تختخ ) دندونام رو ببین چه تیزه . . . این دندون های ریزه میزه تیزه واسه همچین روزی .  م م م م م .... بردم دادمش آرایشگاه . . همین صبحی . . گفتم مادام مارگوی معروف برام مانیکور و پدیکورش کنن و این نگین رو هم روش بکارن که برق بندازه تو چش و چال تو . خوشگله /"

مرد :" ما توی ولایتمون نگین رو توی موزه میذاریم نه روی دندون .  ضعیفه."

میس:" تو ولایت شما به زن میگن ضعیفه باید هم نگین هاتون رو توی موزه بذارین . . . بیا جبو دستمو ببوس زود باش . این یه دستوره . کنتورت باید بیفته . "

مرد چهار زانو تا چند سانتی متر جلو میاید و به میس که روی صندلی لهستانی نشسته نزدیک میشود و به جای بوس تف می اندازد . میس :" ها هاهاها . . . وای  مرد من  . . . آقای سعید کنگرانی  . . . نکنه فکر کردی تو اونی و آکتور شدی به خیال باطلت . تف به تو . خوک مرد . "

مرد : " تو چی گفتی ؟ "

میس  : " گفتم مرد. "

مرد : "  به من گفتی خوک ؟ "

میس از روی صندلی بلند میشود و با کفش پاشنه بلند تمام آینه اش راه میرود و با تاکید روی کلمات میگوید : " این بدترین فحشیه که توی این منطقه وجود داره . مرد . "

مرد : "دستامو باز کن . "

میس : " با دست باز میخوای بگی که نامرد نیستی خواجه بیگدل گل یخ . یخ کنی نمکدون . با مزه . جز بزن دوس دارم . "

پاشنه ی پایش را روی قفسه ی سینه ی مرد گذاشته و فشار میدهد : " مرد .  :"

مرد : " تو آدم نیستی . فاسدی . مریضی. "

میس شانزه لیزه : " سگ کی باشی ؟ چی شد . . . باشه برش میدارم . . . دردت گرفت ؟ آخی..! "

میس پایش را روی زمین گذاشته و به طرف میز میرود و از توی پاکت سیگار یک نخ سیگار برداشته می افروزد . دودش را پف میکند بیرون و به دود میگوید : " فرهاد شو ای دود که من شیرینم . "

مرد در حالی که دستانش بسته است بلند بلند میخندد : "عقده ای بدبخت . . . تو زهرمارم نیستی . "

میس : " آره . . . اما همین که مرد نیستم خودش کلیه ! که چی ؟  با یه دسته  ی شل که گاهی مثل شاخه ی درخت میشه و دو تا گیلاس بالاسرش سبز شده هم میشه آپولو فرستاد هوا ؟ هاها . . . مرد یعنی یه پاندل آویزون ، بدبخت حیرون یه میس تو کوچه خیابون ، با کلی سر و زبون ، بکنه خانوم ها رو حیرون که چی : پاندول من چه عقربه هایی داره ! . . . خودمم که قند عسل .مرد. "

مرد : " بیچاره ی بدبخت ندید بدید بهت خیانت شده داری  این جوری فرافکنی میکنی . . . باید سرتو به گاری بست داد توی شهر گردوندت . "

میس سرش را میچرخاند . موهایش توی هوا چتر میشود .

میس : " این ها مال من نیستا . این موها رو میگم . بیا دندون دندونش کن . " سرش را خم میکند طرف مرد با دست دستکش پوشیده اش آرواره های مرد را باز کرده و مو را توی دهن وی میگذارد . مرد از فرصت استفاده کرده و با قدرت آن را میجود و کشد . ناگهان کلاه گیس میس از سرش می افتد و در دهان مرد باقی میماند . میس ریسه میرود .

میس : " گفتم که . . . موهای خودم نیست . تازه پوستمم پلاستیکیه . زیر لب هام گوشت نیست ژله . . چشام لنزه . . . کلا این منم که تو میبینی من نیستم یه مترسکم اما تو از یه مترسک میترسی مرد ؟ هه هه هه هه ..."

مرد : " خیلی زشتی  "

میس : " جون  بازم بگو . "

مرد : " دستم رو باز کن . "

میس به کفشش اشاره میکند و به مرد میگوید :" میدونی این هدیه  ی کیه ؟ هدیه  ی  دونالد راخمانینف سر گئی  شتراف شاطر الملک دوم نوه ی خواجه دده باشی از نژاد بی اصل و نسب که تهش رو از توی کاشون درآوردن . . . اینو اون برام آورده . . . اوا نیگا . . .همه اش مارکه . . . اصله . .  مارک . مرد تو چی داری برام کادو . . . م م م م . . . کادو میخوام ."

مرد : " تو سگی نه آدم "

میس پارس میکند :" منو سرگرم کن دیگه . "

همین لحظه صدای مستر پولانسکی بلند میگوید  : " کات  " .

آجان نزدیک در سلول  میشود . در را باز میکند . به میس شانزه لیزه اشاره میکند و میگوید : " بیرون . شما آزادی . "

میس بلند میشود . بیرون میرود . میرود اتاق بازپرس سیبیلف دوشمشیره . بازپرس سیبلش را میچلاند و میگوید :" خانوم شما به قید وثیقه آزادید . "

میس که روی میز قید و فعل و فاعل و منادا و موصوف وثیقه را نگاه میکند که روی هم تلنبار شده میگوید : اینا رو کی آورده ؟ کی میخواد من آزاد بشم ؟ کی ضمانتم رو کرده. "

بازپرس : " آقای شاعر. "

میس :" بهش بگید شاعر باید عمیق باشه  نه خر ! "

بازپرس : " خر که معقر نمیشه "

میس  : "شاعر خوب زن میگیره ."

بازپرس  : " خر که مکرر نمیشه . "

میس شانزه لیزه . . . آهی میکشد . . . میگوید :" نمیخوام آزاد شم . برم گردونید توی سلولم . من آقای شاعری نمیشناسم . زود باش منو ببر توی سلول . "

 


 
comment نظرات ()
 
 
شکلک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢
 

 

میتونم بگم من یه فیلسوف تمام عیارم . عیار ناب . خودم یه پا دکتر روان شناسم . خودم آرایشگر و دکتر عمومیم . خودم دکتر هولاکویی رو میذارم توی جیبم . والت دیسنی هم عددی نیست . بتهون هم بره بوق بزنه . من یه پا دیوید لینچم . آخه خوب بلدم داستان در بیارم از خودم . دلقک بازی و نقاب رو دوس دارم . اخه اون زیر انقدر خوشگلم که دوستهام چشمم میزنن . از استعدادهای زیادم سو استفاده میکنن . کپی برابر اصل هم نمیکنن . میان میدزدن . من خودم واکسنشو کشف کردم . خودم لابراتوارم . آینه که میگن منم . دوتا  میشم جلوش . به به سلام چه دختری ! چه ترکمونی زدی امروز ... صبر کردن ...انتظار بدترین چیز دنیاس . ای بکت ای بکت به خدا که اگر تو نمیگفتی من میگفتم که انتظار چیه . شک نکن . ای استراگون من مثل تو شدم با تردید های هملت وارانه دنبال هیچ مرلین مونرویی هم نبودم اما اژدها اومد سراغم . . . توی دفترچه آزمایشم . دیگه اون وقته که از هیچ چی خوشحال نمیشی . حال نداری بری برای اون جایی که میگن تست بازیگری هم بدی . مرحله ی دو خوبه برو خوششون اومده ...نمیرم . من دارم میمیرم . واقعان ها . . . واقعا دارم میگم . بذار له کنم این ماسکو . موهامو بتراشم . چقدر صدام همه جا هست . بذار خودمو بغل کنم . دلم برای خودم . برای اون صمیمیت خودم تنگ شده . این روزا باید با داس و چکش جواب مردم رو بدی . تسویه کنی حسابتو . پولت رو میخورن اخه مزه ی قورمه سبزی میده . دلم میخواد توی خونه ی خودم بمیرم . نه توی کوچه خیابون و روی تخت بیمارستان . دلم میخواد زندگی کنم . هی من ... خفه شو . . . حقته . . . این مردم لیاقت ندارن تو براشون لحظه لحظه عریانی خودت رو .قلمت رو نشون بدی . مردم . مردم . اولی با فتحه و دومی ضمه . در این جا به خدا که برعکس همه جا دخترهایی که اکستنشن میکنند و همه جاشون رو پف کردن همه دخترن و همه ترسو و زرنگ . . . احساساتی که باشی میشی فروغ گنه میکنی پرز لذت بعد به اندازه ی ١٠ برابرش از دماغت میاد از بس همه معتادن . . . همه روی روان گردونن . . . نه خودم نزده میرقصم همه کم میارن . حاااالا بیا و درستش کن .نه من باید به حرف خدا گوش کنم . پاکدامنی سیاست خوبی برای شاد زیستنه . برای مردان خیابونی هم همین طور . . . هی مردان خیابونی . . . شماره های یه قرونی با موبایل های آریه و تلفن های آریه ای ازتون بدم میاد . ماسکم رو در میارم . میرم بغل خدا و. . .  میدونم بغلش از همه جا امن تره گور بابای عشق و پسرهای دنیا . خود خدا . فقط خدا . ماسکم رو در میارم خدا ببین . . . من اینم . . . میدونی . . . اگه دلمو بشکنی چی؟ میشکنی؟ نذار واسه تو یکی ماسک بذارم و شکلک در بیارم . دوستم داشته باش دیگه .


 
comment نظرات ()