جزیره در کهکشان

 
صادق جان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٩
 

٢٨ بهمن 1281 صادق هدایت پا به سرزمینی گذاشت که هیچ گاه او را به خود نپذیرفت . هدایت غافلگیر این همه منگی و مصیبت های بیسوادی ، از جو سراسر کریه خاک خود ، (این همه ای که هیچ گاه نه او را و نه داستان هایش را و نه اندیشه اش را نفهمیدند از تنهایی و  نا امیدی در 19 فروردین 1330 خودش را خلاص کرد . )شاید اگر او امروز در 28 بهمن 1389 هم بود این کار را میکرد . ای ما ! مایی که هنوز انسان ها را همان طور که هستند نمیپذیریم . مایی که هنوز قدر ظهور دل انگیز هدایت ها را نمیدانیم و با بی رحمی و در عین بی سوادی از چیزی که نمیدانیم دم میزنیم . . . حرف میزنیم . . . مایی که هنوز که هنوز است اسم خیلی از دولت آبادی ها را نمیشناسیم بماند که آثارشان را بخوانیم . . . مایی که هنوز از کنار همه چیز به راحتی میگذریم . . . مایی که هنوز از دیدن طناب دار در کوچه خیابان هایمان نهراسیده ایم . . . ما. ای مای یکپارچه پوچ ، لیاقت تو همانا که صادق هدایتش را مجسمه نکنیم ، توی میدان نگذاریم و دورش نگردیم . . .خانه اش را به دست بیمارستان امیر اعلم بسپاریم و به جهنم که چه شود . . . مایی که سرب را نفس میکشیم و خود را برازنده ی این هوا میدانیم چه تبریکی باید بشنویم برای سالروز تولد پدر داستان نویسی مان  صادق هدایت ؟ این روزها با این اسم ها فقط مثل خمیر نان وایی ور میروند . . . ورزش میدهند و توی دهان مثل آدامس می اندازندش . . . از این اسمها برای جشنواره ها استفاده میکنند . . . سو استفاده . پز میدهند و پرچم ما هدایتیم راه می اندازند . باری غم و غصه زیاد است و از حوصله ی ما خارج . خارج که شود خارج میخوانیم و خواندنمان سخت میشود چون دل فرعون . همه ی این همه برای آن بود که یاد آور این شوم که سالها پیش صادق هدایت عزیز به دنیا امد تا ما قدرش را ندانیم .

صادق جان قرار بود توی جزیره مجسمه ات را در همین روز تولدت در یکی از میادین رو نما کنم . رو نما شد . خاطرت جمع . همه اش طلاست . مردم ما هم دزد نیستند . جغد پیری هر از گاهی بالا سرت چرخ میزند و قربان صدقه ات میرود . ان منم .   

***

من وقتی منقلب میشوم همه ی حرف و حدیث های توی دلم را روانه ی زبانم کرده ، دل و زبان را یکی کرده و به فضا میفرستم . اگر این منقلب شدن خوب باشد که دور و برم را بهار و شکوفه باران میکنم و اگر نه ، تیرباران میکنم . من مست این اخلاق بچگانه ی خودم هستم ، فکر میکنم اگر دیوانه دیده بشوم بهتر است تا سیازیرک و دانا . من دانا نیستم ، من همه ی حواسم را متوجه اطرافم میکنم ، پشت چشم نازک کردن هایی که مثل خنجر توی شکمم میرود را میبینم ، صدا خفه کن هم توی حلقوم ندارم پس فریاد میزنم . گاهی ساده بودن ، اعتراف کردن بهتر از غیبت کردن . . . نارو زدن است . من همیشه حرف توی دلم را میزنم . . . لبخند زورکی ، ادا ، مدل به مدل شدن را دوست ندارم برای همین اکثرا از من بیزار میشوند . این حساسیت خفت آور را چطور میشود سرکوب کرد ؟ متلک انداختن را دوست ندارم ، رک بودن بهتر از تشر زدن است و زن بودن پر است از تکه پرانی های کودکانه ، همیشه شنیده ام که گفته اند مردها همیشه بچه اند اما این زن ها هستند که همیشه مکار و حیله گرند ، همیشه جنس خودشان را هم درک نمیکنند . . . شوهرهای همدیگر را به سیخ میزنند و پشت هم شال گردنی پر از حدیث میبافند . . . من دوست دارم اگر کسی به من فحش میدهد من به او فحس بدهم . بلد نیستم کسی را شرمنده کنم . بعضی ها آدم بشو نیستند . حق گرفتنی است و من با اینکه دست و پا میزنم همیشه حقم را خورده اند . هیچ وقت درست منظورم را بیان نمیکنم از بس که هیجان دارم. و سیستم گیرنده ام قوی است و فرستنده ام ضعیف . من از آدم هایی که خودشان را به مودب بودن و مظلوم بودن میزنند و ته عمقشان که بروی یک جو شرف پیدا نمیکنی بیزارم . من از آدم های شعاری بیزارم . من از زن ها که همه شان مصنوعی اند بی زارم . . . زن ها کمتر همدیگر را دوست دارند . بیشتر حسودند . برای همین من مردها را بیشتر دوست دارم .

***

من از دیدن یک سری کامنت دری وری وقتم گرفته شد .تاییدش نکردم . کامنت هایی که موجب شود زندگی شخصی ام را جیز کند دیگر پاسخ نمیدهم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
دایره گچی قفقازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
 

 

این داستان واقعی است

شاید توی تصور شما نگنجه .عب نداره خب ، توی تصور منم نمیگنجه .این که توی این دوره زمونه ، که وقت طلاست و قیمت طلام که خب بالاست ، یه عده ای طلاهاشون رو میان میریزن کف زمین سوله ، سوله ای که آدرسش فرهنگسرای بهمنه . شوخی نمیکنم . میتونید برید ببینید . سوله ، جاییه که یه صد نفری ، فارغ از نام آوری ، با چنگ و دندون ، با اره و تیشه ، درل و دلر ، با جوش کاری و ... زمین و زمان  رو به هم میدوزن تا نمایشی بدن درخور نام و نام آوری . شوخی نمیکنم . میشه رفت و دید .  برای نمایش دایره گچی قفقازی ، فقط کافی نبود تا دستی به سر و گوش سوله کشید . باید سوله رو ویرون کرد و دوباره ساخت ، باید با سرما و سوزی که از در و دیوارش میوزه سوخت و ساخت . توی سوله یه صد نفری ، فارغ از همهمه ی شهرت و سود و نام آوری ، فقط با عشق ، هر روز ساعت ها ، سگ لرزه زنون ، کنار هم دایره گچی قفقازی رو میکشن و پاک میکنن . جیک نمیزنن از نبود بخاری و غبار عایق و سیمان کف زمینش . . .  توی تمرین های دایره ی گچی قفقازی که باید بهش کلی بنازی ، یه عده ای شب میمونن ، کف زمین رو میکنن و دوباره میکوبونن و سفتش میکنن . .(این یه عده همون بازیگرهان ها )  .  یه استاد دارن به اسم حمید پور آذری ، این استاد ، برای رسم این دایره ، باید  شعاع صد نفر آدم رو در نظر بگیره ، دونه به دونه گوش به حرفشون بگیره ، متن برشت رو برشته کنه ، مناسب این قرن وارونه کنه ، بفرسته روی صحنه ، تماشاچی رو حیرون بکنه . این صد نفر که حلقه میزنن دور استادشون ، جارو میکشن زمین رو ، سرفه هاشون رو قورت میدن ، تی میکشن ، حصیر ها رو عایق میکنن ، موکت ها رو میتکونن ، غبار رو نابود میکنن ، فقط واسه این که تماشاچی کیف بکنه ، کیفور بشه ، دایره گچی توی ذهنش حک بشه ، مثل ( ادیپ ) که پارسال همه رو حیرون کرد ، دایره باید امسال همه رو حیرون کنه . دایره گچی قفقازی ، داستان ساده ای داره ، اما مثل این حکایت های ذن میمونه ، باید بهش اندیشید ، اندیشیدن ! داستان دایره دو تا ییه ، قاضی و قضاوته . . . توی این ورژن جدیدش که نمایش داده میشه حکایته ، حرف و حدیث توش زیاده ، طراحیش قیامته . یعنی چی ؟ الان میگم . یکی بود یکی نبود ، ده بالا ولی بود و ده پایین ولی ، این دو تا ده دعوا دارن ، مثل هر جای دیگه با هم دیگه مشکل دارن . توی این داستان جنگ میشه ، جنگ باعث خیلی قصه ها و غصه ها میشه . زن حاکم که زن سراسیمه ایه ، از سر ترس و ناچاری بعد از یه دوره ی بارداری ، بچه اش رو به دنیا میاره ، از سر ترس و بی شوهری و همهمه بچه رو یه هو جا میذاره . این بچه رو یه زن دیگه بر میداره ، بزرگش میکنه ، همه انگ ها رو تحمل میکنه ، تا این که یه روز توی همون همهمه ها و شکایت ها ی بالا ولی ها و پایین ولی ها  ، توی اون دادگاه های قفقازی ، یه زمانی این دو تا مادر به هم میرسن . . . بچه مال کدومشونه ؟ اونی که به دنیا آوردش یا اونی که بزرگش کرده ؟ زمین به کدوم مردم میرسه  برشت  میاد قصه میگه ، شعر رو توی قصه هاش میپاشونه  تا کمتر از غصه بگه ، تماشاچی رو به فکر وا میداره ، میاد یه فاصله ای میذاره . . . توی دایره ی گچی سوله هم همه ی اینا هست منتهاش ، دایره توی چهاربخش ، تعریف میشه ، قسمت دعوا داره اما اگه بدونی چقدره خنده داره ! داستان رو نشمینه نوروزی و محمد زمان از سر نوشتنش ، رسول ادهمی بخش نمایشش رو به  شکل خیلی خوشگلی مسجع کرده ، پر ریتم ، با هر دیالوگ میشه  روی گیتار زد تو سر سیم . . . روایت ها متفاوته ، بخش دعوا داره ، بخش آواز ، توی آوازها ، شعرش حرف داره ، بخش فاصله گذاری داره . . . خلاصه باید دید . . .همه میان  محصول این تمرین ها رو توی 70 دقیقه یا شاید 90 دقیقه میبینن اما نمیدونن که یه عده واسه بسته شدن این دایره ، با عشق و جون ، کار کردن ، جنگیدن که شما یا تماشاچی ها کیفور شن . . . شب توی سوله خوابیدن ، با سوز و سرما ش و گرد و غبارش ساختن ، زمین رو تراشیدن و توش سیم کاشتن . شاید این داستان رو باور نکنین ... اما بچه ها با هم دیگه زندگی کردن ، نه مثل هر کار دیگه ، توی تئاتر شهر و ایرانشهر ، استرلیزه و هموژنیزه نع ! آخه این دایره  حامی نداره ، پشتش دستی ، کمکی ، اسپانسر و غیره  نداره . توی این دست تنهایی ، یه صد نفر دایره ساختن که مثل سیرک ، زندگی توی اونه ، به قول هدایت سیرک عین دایره است و دایره عین زندگی ، بچه های دایره الان کجان ؟ خوابیدن ؟ توی سوله ان ؟ غذا خوردن ؟ سیم کشی کردن ؟ زمین رو کندن که حفره هاشو پر بکنن ، کاشی هارو سیمان زدن ؟ نمیدونم . اما یه چیز رو میدونم . . . من که این جا ، توی این جزیره ، تاریخ نمایش رو به دوره ی پیش از شکار روباه و بعد از شکار روباه تقسیم کردم ، حالا تاریخ نمایش رو توی این زمینه ی کار که کارگاهیه و متن هر روز عوض میشه بازم تاریخ نمایش کارگاهی رو به دونیم تقسیم میکنم ؟  اینا ها  ( . )

با تشکر ازسروش میلانی زاده برای پوستر کار که ایناهاش . آ .

ساعت ۶:٣٠ فرهنگسرای بهمن - سوله .

جهت رزرو بلیط با شماره   ٠٩١٢٧٩٣۴٧٨٣تماس بگیرید .


 
comment نظرات ()
 
 
هه !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
 

هر جا پامو بذارم لقه . فرو میریزه . میبرتم تا قعر خودش . سسته . پامو جایی میذارم که هر لحظه باید هشدار بشنوم . پنی سیلین تقلبی ... هوای آلوده ... بنزینی که بنزن میشود... آّب که قحطی میشود ... 500 تومنی سکه میشود ... جیرانی قطب سینما میشود ... جشنواره برگذار میشود ... پشت پرده ، بعضی ها قبولش ندارند اما سینما ها تا کجا صف میشود ... شیاف دیکلوفناک درسته با قیمت بیشتر فروخته میشود بازش که میکنی همه از دم لاغر و نصف شده !!!! دروغ زیاد میشود . پولدار ها پولدار تر و فقیر ها بدبخت تر میشوند ... سرگرمی مردم ( بفرمایید شام ) میشود . . . سرگرمی مردم مهران مدیری و قهره تلخ میشود . . . کوک توی مهمانی ها زیاد میشود و یه ریزه شعور ته میکشد . . . صمیمیت رنگ باخته همه چیز روی سطح بخار میشود . . . آسمان قهر کرده برفها را دریغ میکند . . . زمین مرده هایش را میبلعد . . . از همه چیز فقط دو ستون تخت جمشید باقی مانده . . . نوروز رسوا میشود . . . هیجان ها متازتاز گرفته همه چیز سرد میشود . . . عید نزدیک میشود . . . تقویم ورق میخورد . . . پول ها ته میکشد . . . شاید یک روز کارگران شهرداری برای جمع کردن زباله نیایند . . . همه جا جنگ بشود . . .  علامتی که هم اکنون میشنوم . . . زمین زیر پایم لق شده . . . محکم نیست . . . غر میزنم . . . به هیچ دلم برایت تنگ شده ای ایمان ندارم . . . به هوا شک میکنم . . . ویروس ها پرواز میکنند . . . ریه ها سرطانی میشود . . . علایم مرض زیاد میشود . . . خنده ها مصنوعی میشود . . . بفرمایید شام تفریح مردم میشود . . . گاهی اندیشیدن چقدر بد چیزی نیست . . . دادگاه را نشان میدهند . . . دکتر مصدق را . . . تاریخ را ورق میزنم . . . این جا را دوست ندارم . . . باید بروم . . . اهل کاشان و تهران هم نمیخواهم باشم . . . اهل یک منطقه  ی   صفر . . . بدون دود و تنش . . . بدون اخبار و لرزش . . . بدون پارازیت وموج های منفی . . . این روزها همه به پایین تنه شان فکر میکنند . . . برای آن نفس میکشند . . . پول در میاورند . . . دروغ میگویند . . . این روزها حتی پایین تنه ها هم آمیخته نمیشود . . . همه چیز مصنوعی شده . . . باید قرصی چیزی باشد تا راه بیفتند . . . از این مصنوعی بودن ها بیزارم . . . از کیف نکردن طبیعی . . . این روزها هر وقت ای میلم را چک میکنم پیام های هشدار دهنده میشنوم . . . خسته شدم . . . کاش یک پرنده بودم . . . از دست همه چیز فرار میکردم . . . پر میزدم . . . پرواز میکردم . . . دنبال کتابم هی زنگ نمیزدم .  .   .  دنبال همه چیز موس موس نمیکردم . . . برای شنیدن دوستت دارم بی خواب نمیشدم . . . از شنیدن اخبار بی تاب نمیشدم . . .  این روزها درگیر یک نمایشم . . . فکر میکنم نمایش تنها صداقت لحظه ای است که این روزها یافت همی نشود . . . صداقت خود لحظه . . . نفس به نفس شدن با مخاطب . . . گاهی خفه شدن . . . خاله زنک بازی ها را دور زدن . . . برای دیده شدن دیگری محو شدن . . . با همه در همان لحظه زنده شدن . زندگی کردن . . . گاهی فکر میکنم  چقدر از همه ی همین هنری ها بیشترین رفتار غیر هنری دیده ام . . . آرتیست بودن با هنر خواندن و مکتب هنر رفتن فرق ها دارد . . . با تئاتر بازی کردن و فیلم ساختن و نواختن و چسی در کردن هنرمند نمیشود شد . . . هنرمند . . . هنرمند . . . چه برچسبی ! چقدر همه ی ما دوست داریم تیریپ هنری داشته باشینم و خاص جلوه کنیم . . . همه دوستمان داشته باشند . . . هر چه بیشتر میگذرد لرزش ستون دوستانم بیشتر شده . . . اعتمادم کم شده . . . از غیبت متنفرم. . . . . . . دچارش میشوم . . . .زیاد . . . ترک عادت موجب مرض است . . . کسی که دچار غیبتم میکند را دور میزنم . . . دیگر تا مترو نمیرسانمش . . . خوشحالم . . . چند روزی است راحت شده م .  . . همه سرما خورده اند . . . همه آنتی بیوتیک میخورند . . . همه سرفه میکنند . . . همه آلرژی گرفته اند . . . حالم از این حال به هم میخورد . . . . . گلشیفته بعد از این همه زیستن در فرانسه در حمایت از سینمای ایران و تمجید از کیارستمی و جعفر پناهی فرانسه حرف میزند . . . هنووووووووووووووووووووووز دست و پا شکسته . . . . میزند توی کانال ایران . . . فارسی حرف میزند . . . با خودم میگویم شاید پخته شده باشد بهتر حرف بزند . . . او از پیف پاف میگوید و این که اگر هنرمندان سوسک باشند آن ها را دارند با پیف پاف میکشند و بعد نمیفهمد که چه جوری جمعش کند . . . او دوست دارد که گلشیفته باشد . دوست دارد که هنرمند باشد . . . نمیدانم چقدر هست اما آرتیست بودن چیز دیگری است . . . مردم میروند برای معروف شدن از علی دایی شکایت میکنند . . . میردم برای اینکه معروف شوند همه را با چکش میکوبند و هی از هم بد میگویند . . . کاش ایرانی نبودم . . . این خصوصیت ماست . . . از دیدن عاشق ها رم میکنیم . . . حسودی تا بینهایت . . . توی این جا تونل توحید هواکشش کار نمیکند اما مدام خبر شما از دوربین مدار بسته دیده میشوید شما جریمه میشوید را میبینی . . . . شما بدی . . . شما جریمه باید بشوی چون عاشقی چون خوشحالی . . . چون فکر میکنی باید جریمه شوی . . . غیر مجاز شی . . . باید رفت . خسته ام  . . . به کجا ؟ نمیدانم . . . شاید فقط منم که این جور وسواس گرفته ام . وگرنه لیلا حاتمی دروغ میگوید که سر منهای دو مریض شده و 40 روز باید برود . . . او قرار داد سعادت آبادش را به جان دادن روی صحنه ترجیح داد . . . به دروغ گفت مریضی اش 40 روز طوووووول میکشد . . . پول دار تر میشود . . . فیلم لیلا را میبینم با ز هیچ چیزی درش نیست که لایق سیمرغ باشد . . . سوسن تسلیمی دیگر تکرار نمیشود . . . بی - تای هژیر داریوش که منم . . . کاش این همه احمق نبودم . . . پروژکتور میترکد . . . زمین سوراخ میشود . . . زخمی شدن . . . عدم حمایت . . . شرکت نکردن در جشنواره هایی که همه دلخوشش هستند . . . زور زدن برای شنا کردن در جهت دیگر . . . این همه سنم شده و هنوز بلد نیستم درست زندگی کنم . . . باید فرار کنم . همه از ترس است . ترس بودن . بودن درد دار . درد دارم . روحم دردش گرفته . دلش میخواهد همه ی علامت های پارک ممنوع و ممنوع ها را بکند . . . دلش میخواهد بادی به دلش بوزد مبسووووووط . . . . دلش خوش باشد . دلخوش بودن . دوست داشته شدن . عاشق بودن . سالم بودن . خندیدن . رقصیدن . شیطنت . بالا پایین پریدن . همه چیز بر وفق مراد بودن . کبکی که خروس بخواند . آفتاب از هر ور که خوابش را ببینم طلوع کند . . . آرزو . . . کپک زده . . . . بفرمایید شام ! هه .

 


 
comment نظرات ()
 
 
دلم برات تنگ شده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
 

 

نصف شب شده . از بیرون سر و صدا میاد . بلند میشم . چشمام دو دو میزنه . میرم لب پنجره . آسمون بنفش و سرخه . زمستون میباره . آسمون مثل پنبه ، دونه دونه میریزه کف کوچه . سردم میشه . دلم تنگ میشه . ها ا ا ا  می کنم . . . حنجره ام داغون شده . سیگار بهمن و ماربروم توی کیفم خشک شده مثل سنت . مثل یه کینه . کینه ای که میمونه و شبیخون میزنه به رگ و ریشه ی انسانیت . توی کوچه زمستون خونه کرده . دوست دارم با همین لباس خوابم برم توی خیابون . آدم برفی بسازم . دلم میخواد توی شیکمشو پر از خاطراتم کنم و صبح که بیدار شدم ببینم آدم برفی خاطره هامو برده . موبایلمو بر میدارم . به صداهایی که روی پیامگیرم ثبت شده گوش میکنم . بعضیهاشونو خیلی دوست دارم . میرم توی تخت . دستم رو روی قلبم میذارم . خدا خدا میکنم . میخوام تمرکز بگیرم . متصل بشم . برف بشم . پنبه . دونه دونه بریزم روی خاطره  هام . محو بشم . صدام کن . دلم برات تنگ شده . آخه من دوستت دارم . وقتی پرده رو میزنم کنار یاد اون نصف شبی میفتم که بهم گفتی بیا با هم دوست شیم منم باور کردم و از ناباوری سرخ پوست ها ده روز زودتر حمله کردن . حالا زمان گذشته من خلال دندون شدم . منو میتونی مثل سنجاق بزنی کنار شلوار جینت و باهاش این ور و اون ور بری . منو سنجاق کن به قلبت . بذار توی قلبت شنا کنم . بگردم ببینم اون ته مه ها میتونم خودم رو پیدا میکنم ؟. . . صدا کن منو . . . صدا کن مرا صدای تو خوب است . . . صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمت حزن میروید . آخ که عاشق این صمیمیت حزنم . بیا با هم قهر کنیم . یه مدت همدیگه رو نبینیم . دلهامون واسه هم تنگ شه . بیا مثل همه نباشیم .  دوست دارم گاهی ته فنجون قهوه ام باشی . مثل یه امید دور . بیا من و تو اون دریچه شیم که همه توی اوج بدبختی بهمون نگاه میکنن . بیا من دورت بگردم تو برام اسفند دود کنی دونه دونه . من تخم مرغ برات بشکنم اسم همه ی دشمنهات رو روش بنویسم و زیر پای شتر بذارم . بذار تب کنم . بسوزم . تو بیای منو نجات بدی . از آتیش رها بدی . بذار برو .بذار بمونی توی دلم . هیچ وقت بر نگرد منو نیگاه نکن . نمک میشی . سنگ میشی . توی تخت به صدای برف گوش میکنم . صبح که بیدار میشم . میبینم فقط توی کوچه ی تاریک و دراز ماست که زمستون به جا مونده . اخه آفتاب با ما قهره . همه جا بهاره . بارون های اسیدیه . میگن چتر بگیرین دستتون نذارین بارون بخوره به پوستتون . اسیدیه . اسیدی . میگن بنزین ها شده بزن .کتاب ها روی میزن . نگاشون میکنم . مدت هاست نه چیزی میخونم . نه ای میلی میزنم . کلا نیست شدم .س.ام اس هم نمیزنم . ا نمیدونم عین یه سربازی .  . . . انگار که بخوام امتحان بشم . سخته . دل آدم که میگیره . تب که داری . زنگ که نمیزنه سخته . میرم پشت پنجره به این فکر میکنم که امسال شور جشنواره ندارم . . . جشنواره ی فیلمی که . . . همه چیز ته کشیده حتی هنر . دیگه دوست ندارم این جا باشم . میخوام برم . نمیدونم کجا .  . . . . . . شنیدم توی گرجستان یه دختره از مجسمه ی استالین بالا رفته و رقصیده . اون من نبودم ؟ من چقدر اونم ؟ چقدر از هم دور شدیم . این یه خواب برفیه ؟دلم برای ( دلم برات تنگ شده ) تنگ شده .

یاد 87 به خیر . یاد شکار روباه. مگه میشه دوستش نداشت . به یاد سیامک صفری . . . در ادامه مطلب ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
طلا و مس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
 

گرمکن مخمل صورتی رنگم تنم بود . آدی داس های سفیدم رو بند نبسته پوشیده بودم . پالتوی بلندم تنم بود و یه شال گردن زرشکی دور سرم پیچیده بودم و لک و لوک کنان از کلینیک بیرون اومدم . میوه فروشی و لبویی و بقالی و اتو شویی رو رد کردم . همه جا  - طلا و مس - . این فیلم رو به هزار و یک دلیل ندیده بودم . اما خریدمش . از خیر بهمن کوتاه گذشتم و نشستم توی ماشین و بی حال اومدم خونه . نگاه مردم اصلا برام مهم نیست . وقتی تب دارم . سرم گیج میره چه اهمیتی داره . این مردم به من وقتی که توی ماشین دارم جیغ میزنم و آواز میخونم و خوشحال هم هستم بد نگاه میکنن بذار حالا هم فکر کنن دیونه ام . چه اهمیتی داره . طلا و مس رو دیدم . منصفانه باید بگم . فیلمی نبود که بعد از اتمام اون بگی یه سکانسش یادت میمونه . نگار جواهریان ، گرچه در انتهای فیلم میگه که با کسی که ام اس داشته حرف زده حرکاتش رو دیده، اما به عنوان یه هنرپیشه  اصلا نتونسته بود این احوالات رو نشون بده . آقای  همایون اسعدیان شما به قدر جاه طلبید که فکر نکردید اگر یک ام اسی این فیلم رو ببینه ممکنه چقدر از مریضیش ناراحت بشه و فکر کنه چاره ای نداره ؟ روزنه ای امیدی میگذاشتید . . . . ما ایرانی ها برای خودخواهی خودمان میتونیم به قشر مریضمون هم حمله ور شیم . فیلم لحظات رئالی داشت که در آوردنش سخت بود و اون ها رو دوست داشتم اما روی هم رفته نه لیاقت سیمرغ دیدم بازیگری را و نه فیلمی بود که توی ذهنم وول بخورد .

برف میباره . توی خونه ام . دارم نیکی کریمی رو میبینم که در فیلم دو خواهر چه دیالوگ های مزخرفی رو میگه . . . این همون نیکی کریمیه که چند شب پیش توی سارا دیدمش ؟ لیلا رو دیدم . امروز بازی اون رو هم لایق سیمرغ نمیبینم . چرا اون سال بهترین بازیگر شد ؟ نه بیانی نه تاثیری ؟چرا این همه بی عدالتی ؟

توی لینک دونیم چند تا نخاله پیدا شدند . یکی که بیکاره اسم بلاگم رو برداشته داره چرند مینویسه . من ازش شکایت میکنم و اعلام میکنم همین جا عکس خونوادگیشم میذارم . نمیدونه با کی طرف شده .


 
comment نظرات ()
 
 
هفت یعنی در پیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
 

به نام خدا ی یکتا

جناب آقای فریدون جیرانی ، شما که حزب باد تشریف دارید و در سریال مرگ تدریجی یک رویا با پررویی تمام و به غایت به شخصیت و صنف نویسندگان توهین کردید ، در ادامه ی راه دست از سر فریماه فرجامی بر نداشته و برای تخریب چهره ی زنان هنرمند کمر همت بسته و دست روی دست  نگذاشته و هی جلو پریدید . مثل الاغی که جفتک بیندازد یا اسبی که رم کند . بنده برای شما ، برای 7 شما ، برای مدیر برنامه ی شما ، برای شخص شما نه تنها متاسفم بلکه تف خلطی خودم را وسط پیشانی شما می اندازم . این جانب سر فیلمبرداری مرگ تدریجی از شما خواستم در مورد فریماه فرجامی برایم بنویسید همان طور که از خانم بنی اعتماد و ... خواسته بودم و شما به بنده گفتید ( در مورد این خانم هیچ حرفی ندارم که بزنم ) و حالا شو راه انداختید ؟ فریماه فرجامی قربانی مسعود کیمایی ها و امثال شما شد .  آیا زمانی که شما دندان در دهان نداشتید کسی از دهان شما فیلمبرداری کرد و توی تلوزیون نشان داد؟ بنده با خانم فرجامی در ارتباطم . ایشان اگر دست از سرش بردارید آرامش دارد . بنده با ایشان فیلم نرگس را دیدم . ایشان دیالوگ های فیلم را کاملا از حفظ بودند . بساط خودتان را جمع کنید . شاید یک روز توی خیابان لاستیک هایتان سیسیلی شد . آقای امین تارخ از واکنش شما نسبت به این شخص بادمجان دور قاب چین بسیار متشکرم .

ای کسانی که کامنت میگذارید ....گاهی فکر میکنم اصلا بنده رو نمیخونید . من تا اطلاع ثانوی از سر زدن به بلاگ های شما عزیزان معذورم . دایال آپم . مریضم . سر تمرینم . وقت ندارم .

بدترین چیز برای من این بود که یک هفته مانده به اجرا ریه هایم چرک کند و صدایم در نیاید و 7 تا پنی سیلین و 6/3/3/ و ... بزنم .تب کنم . فشارم پایین بیاد ...میدانم که فشار روی بنده زیاد است . از خداوند باری تعالی میخواهم دستش را پشتم نگه دارد و سایه اش را بالای سرم تا بتوانم اجرای در خور ایفا کنم . صدایم خش افتاده . همه چیز سر آخر قاطی شده . اما انگاری که همه چیز باید این طور میشد .خوب میشوم . برایم دعا کنید .

بنده در این جا از طرفداران بی تربیت جیرانی عذر میخوام که کامنت های قشنگشان را تایید نکردم . بروند توی تشت  آب سرد بنشینند .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرنوشت هدا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
 

متاسفم که نتونستم هداگابلر رو ببینم . متاسفم که این چند روز این همه نوشته های بی سر و ته به نام تحلیل و نقد از این کار خوندم . متاسفم که هر برچسبی رو روی اسم هنریک ایبسن چسبوندن . از کی تا حالا ما ها شدیم ایبسن شناس ؟ ما که حتی کل نمایشنامه های یه نمایشنامه نویس رو نمیخونیم . حتی به زبون اصلی هم نمیخونیم ؟ میایم یه هو برشت شناس و شکسپیر شناس میشیم و در و تخته میکنیم همه چیز رو . . . هداگابلر رو ندیدم . در جریان نوشته های خبرگزاری ها ی مختلف بودم و خوندم و شاخ در آوردم . . . تا کی باید نق بزنیم ؟ تئاتر به کجا داره میره ؟ به یه هنرپیشه ی نمایش قدر یه حمال ارج نمیدن . . . حالا اگر شانس و عرضه یا عشق جلوی دوربین بودن رو داشته باشی و دوربین هم صورتت رو دوست داشته باشه که چه عالی اما اگر نه . . . واقعا باید اومد دست بر و بچه هایی که تئاتر کار میکنن بعد به هنرشون نمره ی صفر میدن و جلوی اجراشون رو میگیرن ، بوسید . فکر کن تو بیای توی خونه ی خودت شا م بپذی مهمونم دعوت کنی بعد مهمون بیاد  شامت رو بخوره بفرسته توی شیکمش بعد که کلی بهش خوش گذشت و مثلا از دسر خوشش نیومد نه تنها از تو تشکر نکنه بلکه بره توی در و دیوار کوچه و همساده بنویسه که تو خری و یه حکم جلبم برات بیاره و در خونه ات رو پلمب کنه . به تو چه ؟ تئاتر شهر خونه ی یه عده اس  . گاهی فکر میکنم خوبه برای ورودیه تئاتر هم فیلتری وجود داشته باشه . - بازبینی باشه ها اما بنا به سلیقه ی کارگردان و نویسنده یه فیلتری وجود داشته باشه - نمیدونم . با تمام وجود ناراحتم که نتونستم این کار رو ببینم . از آقایون تئاتر هم میخوام این همه بیانیه واسه بانی فیلم و ... ننویسین . . . دو صد گفته چون نیم کردار نیست جانا . . . نامه نوشتن که کار آسونیه . عجبا ! برنامه ی هفت جیرانی رو که میبینم  - گاهی - واقعا از پر رویی و بی تربیتی بعضی ها متحیر میشم . . . یارو در کمال پر رویی در حضور مردم میاد به کثافت کاریش افتخار هم میکنه و حرف میزنه و فریدون بهش میخنده و معلوم نیست ان وسط چی کاره س ؟ بازم عادل فردوسی پور توی میمیک صورتش تحیر ، غم ، حسش رو نشون میده اما این فریدون حزب باده . . . حالا بیاید جشنواره راه بندازید . . . مدت هاست که فیلم های جشنواره ای فروش ندارن . . . الان فیلم هایی که تک سانس نشون داده میشن رو میپسندیم . حالا هی تبلیغ کنید . هی به خودتون حال بدید . . . امیر جعفری راس میگفت متن واسه بازیگر تئاتر عین ناموسه اما بازیگرهای سینما خیلی هاشون سر فیلمبرداری تازه میفهمن چی به چیه ؟ اما کاش از هدا گابلرم میگفتی امیر جان . نه ؟   


 
comment نظرات ()