جزیره در کهکشان

 
عید ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
 

 

خدا جون این سال 1389 داره میمیره . باید براش یه گور درست کنم . مثل گور هایی که برای سالهای پیش درست کردم و خاطرات رو چالشون کردم و خاطرات مثل اشباحی از زیر سنگ لحدشون زدن بیرون و منو توی چنبره ی خودشون گرفتن . اما چه بخوام چه نخوام زور زمین بیشتره ، چرخ میزنه ، ثانیه ها پر میزنه ، لحظه ها بعد از تولدشون به احتضار در میان و میمیرن . ازشون یه خاطره یه ( آن ) میمونه . اون ( آن ) خیلی روی دلم سنگینی میکنه . انگاری یه وزنه بهش وصله ، منو میکشه تا ته زمین . خدایا توی دلم یه ملغمه به پا شده . انگار نمیخوام بفهمم که 89 داره چونه میندازه . داره میره که بره . بازم عید . عید برای من هیچ مفهومی نداره جز یه تقویم جدید .رج زدن روزا و ثبت یه سری تاریخ . عید واسه من اون روزاییه که شادی خیمه بزنه به جون و دلم .  الکی نخندم . خدا ببین چند وقته واقعا خوشحال نبودم ؟ ماها گاهی چه ظاهرهایی داریم . مردم گاهی چه راحت از ظاهرمون قضاوت میکنن . تهمت میزنن . دوستمون ندارن . ای داد ...ای داد بی داد . 89 هم داره میمیره ، داره میره که بره . . . خاطره هاشه که میمونه . چقدر حرف زدن برام سخته انگار کلمه ها احتیاج به ویلچر و عصا دارن تا روی صفحه م راه برن و حرفمو بزنن . همه ی امسال ، بیرون خونه بودم . بیشتر سال رو بیرون خونه بودم . برای چاپ رمانم قیام کردم ، برای فیلمنامه ی فلان سرازپانشناختم ، برای فلان کار رادیو هی نوشتم هی انداختم اون ور ، مثل توپ از این خونه به اون خونه  آواره موندم که فقط به خودم بگم هی بچه نرو توی لاکت ! برای اینکه نرم شیر آب رو توی حموم باز نکنم ، با لباس دوش نگیرم . مشت مشت قرص نخورم ، تیغ سوسماری رو برندارم دستم رو از پایین تا بالا زخم نکنم . برای اینکه به خودم به خاطرات گورستان تقویم هام فکر نکنم زدم بیرون . بیشتر امسال رو زدم بیرون . اتاقم رو خیلی وقته ندیدم . خدایا نکنه سال 90 بیاد و بره من بدتر شم . فراری تر . انگار نمیتونم تمرکز داشته باشم . خاطره ها مثل یه اژدها تعقیبم میکنن . من دارم ازشون فرار میکنم و از فرار فرار . توی این فرار ها چقدر فرود و فراز دارم خودمم نمیدونم ! مردم توی جنب و جوشن ، آرایشگاه ها از 6 صبح تا 12 شب بازن . همه توی پاساژا دنبال یه کادویی چیزی میگردن . ترافیکه . عید میشه . هه ! یه بمب میترکه عید میشه ، سال 1390 مبارک . بعد همون موسیقی که باهاش دلم تا خود خدا میگیره . همیشه دلم سر سال تحویل میگیره . همیشه . بعد اس.ام.اس هایی میاد از آدمهایی که سالی یه بارن نمیگن فلانی خرت به چند منه؟ مردم با لبخندهای مصنوعی ، جمله های تکراری ، دید و بازدید های تکراری شیرنی میخورن ، چای میخورن ، عیدی میدن ، سبزه گره میزنن . همه ی اینها برام بی معنیه . با هیچ کدومشون خوشحال نمیشم . جنگ نا برابر زمان و من . جنگ من و ثانیه ها . عید برای من تاریخ های خاصی میتونه باشه که توشون قالب شکستم . گذر کردم از یه چیزایی و به یه چیز بزرگتر رسیدم . دنیا داره منفجر میشه . انگار زمین دیگه خسته شده . برکت رخت بربسته ، برف و سرما برچیده شده . دیگه آدم برفی نمیسازیم . 4 روز پشت سر هم مدرسه ها تعطیل نمیشه . درختا شکوفه نمیزنه . همه جا دوده گرفته . خورشید میخواد یه (هااااااا) کنه همه ی زمین رو بسوزونه . چه بهاری قراره بیاد ؟ 89 نه بارونی بود و نه برفی . قحطی فصل گریبانمون رو گرفته . نگران اسکناس ها و سکه های جدیدیم که داره عدداش بزرگتر میشه . خط قرمزهایی که آدم رو گرفتار تر میکنه . دوست داشتن هایی که کمرنگ تر میشه . دیگه توی این دوره زمونه کسی مثل گذشته هم عاشق نمیشه . انگاری 100 سالمه . کاشکی میمردم . ذهنم شناوره . میره واسه خودش توی گورستان تقویم ها و با دوز بالای قرص پرسه میزنه . حالا همه جا تعطیل میشه . من غرق خودم میشم . سیل همه خوشی های گذشته اشکم رو در میاره . سیل همه ی بدی های گذشته اشکم رو در میاره . چرا دیگه خوشحال نیستم  ؟ بعضی خاطره ها جیغ میزنن . مثل روزی که عاشق میشی . مثل روزی که کتک بد جوری میخوری . مثل روزی که کسی که دوست داری میمیره . مثل روزی که پرونده ی یه کاری بسته میشه . جیغ میزنن . ترمزی نیست . توی سرم صدای جیغه .خاطره ها دنده رو گذاشتن رو خلاص و توی سرازیری ذهنمن .  همیشه ته همه چی غمه . آخر خط غمه . آخر عمر مرگه . غمگینیه . چرا من خوش بین نمیشم . یه گوسفندیم که قربونی زمون شدم . چرا ؟ سال 1390 داره میاد . پوزخند میزنه یا که چی ؟ چی برام داره ؟ منو توی روزهاش میخواد جا بذاره . یا توی حفره هاش پنهون کنه . از این مراسم عیدانه از این همه رسم که به قول دکتر شریعتی ضعف تفنن فکریه حالم به هم میخوره . همه همون آدمهایین که بودن . کسایی که به قدرت هر جلادی تعظیم میکنن . به قدرت شهرت . به قدرت ثروت . این منو آزار میده . اینو کجا خوندم ؟ همیشه اون چیزی که به تو قدرت میده تو رو از بین میبره . کاشکی واقعا سال نو ، نو باشه . تکرار نباشه . مصیبتکده نباشه . دلم برای پیانوم تنگ شده . برای اتاقم . وانم . حمومم . تراسم . کتابخونه م . کوچ کردن من همیشه روحیه م رو عوض میکنه باید کوچ کنم . . . سخته ، دل بکنم . دل کندن . دل کندن سخته . حالا میخواد بهار بیاد . ای خدا ، بذار شکوفه ها و بارون بهاریت رو ببینیم . بذار دنیا این همه جنگ نداشته باشه . بذار صلح همه جا باشه . حتی توی خونه ها ، بذار هیچ جا مریض نباشه . بیمارستانا تعطیل شه . دادگاها بسته شه . کیفا پر پول شه . همه چی خوب شه . نمیدونم فقط زندگی ازش زنده + گی بباره نه یلخی ، الابختکی شب وروزا تموم شه . اینو میدونم که زندگی چیزی نیست که متعلق به هر کسی باشه . میخوام زندگی کنم نه ازش فرار ، خدایا . . . زوار 89 هم در رفت و تقویم و خاطرات و آرشیو و همه چیز به تاریخ پیوست . همون طور که یه روز خود من زیر خاک ، خروارها خاک خواهم پوسید و موهای قرمزم باقی خواهد ماند . کسی باکفش از روی سنگ قبرم خواهد گذشت و روزی هیچ کس من را به یاد نخواهد داشت .

سال 1390 برای همه سال خوبی باشه . بیاین آرزو کنیم ....... آرزوهامون رو به هیچ کس نگیم . این یه رازه شاید برآورده شه . پس من با علامت رمز آرزوهام رو مینویسم امیدوارم که خدایا !@#$%^&*)(.....:)


 
comment نظرات ()
 
 
گلهای آفتابگردان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
 

میس شانزه لیزه خم شد و نامه ای که پستچی زیر در انداخته بود را برداشت . پلکهایش پف کرده بود و نور چشمش را میزد . برای خواندن نامه عینک آفتابی به چشم زد و دید از طرف شخص نامعلومی دعوت شده به کافه ی گلهای آفتابگردان . نامه امضای همیشگی (ناشناس) را داشت . پس میس ، بالافاصله ، بدون کشتن ثانیه ها ، بی تردید رفت سراغ وان . توی وان قطعه های یخ روی آب شناور بودند . چند برگ معطر هم کف وان دراز کشیده بود . میس وزنش را پرت کرد توی آن اقیانوس کوچک . موهایش توی آب قندیل بست و مژگانش هم . پوستش سفت شد . روحش چسبید به سقف . لب هایش کبود شد و خون توی رگ ها مکث کرد و بعد پیام حرکت کنید را گرفت و ادامه داد. چی رو ؟ جریانش رو . میس هنوز به طور کامل از خواب بیدار نشده بود . باید یخ ها هر روز صبح به وقت میس که میشد عصر به وقت جماعت آب میشدند با حرارت میس ! تا یخ ها آب شوند . همیشه نامه های عجیبی که با امضای ناشناس به دستش میرسید منبع الهام و آگاهی او بو د . یخ ها آب شده بودند و میس برای اولین بار لباس مشکی اش را پوشید که یک سره بلند و جیر بود . زیپ طویلی داشت . از بالا تا به انتها . تا دنباله ی زمین . ماسکش را گذاشت . در کیفش را باز کرد تا سیگار و الباقی را چک کند . خودش را عطرافشان کرد . در را بست و پله های خانه ی زیر شیروانی اش را رفت پایین . پشت سرش پله ها میریختند . پله ها زیاد بودند به اندازه ده طبقه . دور خود پیچ میخوردند . میس پا به خیابان گذاشت . دهنه ی کفشش مثل دهن تمساح از زیر پیرهن زده بود بیرون . هیچ کس نگاهش نکرد .دنبالش نیفتاد . بهش چیزی ننداخت . میس تا کافه ی آفتابگردان را پیاده رفت . کافه زیر یک پل چوبی بود . سه نبش بود . روی شیشه هایش نوشته بودند  کافه آفتابگردان. قاب شیشه ها قرمز بود و حاشیه ی ان زرد . سایه بان شیشه ها با گلهای آفتابگردان و برگش درست شده بودند . توی کافه میزها چوبی بود و مربع . از یک نفره تا ١٠ نفره . صندلی ها لهستانی . رنگ شده . آبی . زرد . قرمز . سیاه . گاهی هم فلزی . موسیقی همیشه یا اکثرا موسیقی فیلم ها ی تاریخ سینما . پاراوان ها چوبی بودند و رویشان عکس گل آفتابگردان برجسته کاری شده بود . وقتی میس داخل شد. بیرون کافه دو مرد با قد و قامت دراز ایستاده بودند . شاید قدشان از پل چوبی هم بلند تر بود . کلاهشان روی زمین سایه ی ابر بود انگار . مرد سومی در را باز کرد . در در پاشنه قژ چرخید و دو خودش پرگار زد . بوی سیگار پیچ و پیپ به مشام میرسید . بوی تخمه ی آفتابگردان . میس با همان نقاب رفت تو . زنی با صدای کلاغ گفت :" میز شماره ی ١۴ برای شما رزرو شده مادمازل . میس خنده اش گرفت . مادمازلانه رفت دنبال میز شماره ی ١۴ که در مرکز کافه ی آفتابگردان بود . بوی نوشیدنی های جالبی در فضا بود . پیشخدمت که صورتش را با گل آفتابگردان زینت داده بود آمد جلو و به شیوه ی کر و لال ها ازمیس پرسید  (چی میل دارد ) میس به شیوه ی کر و لال ها گفت :" ب-ا-ر-ش (برعکسش کن ) و شکلات تلخ + یک زیر سیگاری . پیشخدمت زیر سیگاری را جلوتر آورد . توی دود محو شد . میس بنا بود از پشت نقابش خوب ببیند . صداهایی که میشنید ناگهان برایش واضح تر شدند .پشت سرش میز بزرگی بود که عده ای دورش نشسته بودند . گاهی بلند و گاهی به آهستگی حرف میزدند . میس میشنید که پشت سرش میگویند :" مغرور ، از خود راضی ، افاده ای ،‌.... " میز رو به رویش مرد و زنی میانسال رو به پیری بودند میگفتند :" بچه ی خوبی نبود . اون پیرمون کرد . " . میز سمت چپ صدای شوهر سابقش بود که بلند شد :" احساساتیه ١٣ ساله. اشکش دم مشکش بود. دائم چ/س ناله میکرد .  " میز راست عشقش بود :" اون یه سوپرانوی دراماتیک بود . " همکلاسی های مدرسه اش دور تر میگفتند :" هیچ وقت گریه نمیکرد . مغرور بود . زبانش نیش داشت . همیشه رک حرفش را میزد . " . از میر شماره ی ٣ شنیده شد :" پنهان کار بود . الکی میخندید . همیشه خوش بود ." مدام حرفهایی میشنید که باورش نمیشد . همیشه فکر میکرد عشقش . شوهر سابقش . دوستانش . بچه اش . نوه اش طور دیگری در موردش فکر میکنند . همه دل او را شکسته بودند . هیچ کس واقعا دوستش نداشت . میس سیگارش را روشن کرد . گارسون برایش نوشیدنی آورد . میس جرعه جرعه نوشید . زیر ماسکش خیس شد . شوری اشکهایش را مزه کرد . سیگار دیگری روشن کرد . بلند شد . بیرون رفت . دو جفت کفش پشت در دید . کفش همان مردهایی بود که دم در بودند . میس یک لنگه ی یکیشان را برداشت . هل داد توی رودخانه .ماه توی آب پیدا بود . میس ماسک را برداشت انداخت توی آب . همیشه اکثر آدمهایی که میشناخت (حرف) میزدند . همیشه  دلشان نمیخواست اندکی مکث کنند ... تو را بخوانند ... یا تو را بشناسند .... همیشه همه دوست داشتند دروغ بشنوند ... میس برازنده ی گفتارهایی نبود که حقیقت نداشته باشد . سرش را کرد توی آب . یک بوتیمار لب رودخانه با نوکش زیپ پیراهن مشکی را کشید پایین . باد لباس را پس زد و بدن میس را به خود آورد . میس سرش را از آب بیرون آورد . زیر روخانه همه ی نوشته هایش لقمه ی ماهی ها شده بود . صدای قه قه خنده ی آقای شاعر را شنید . همیشه پرسه میزد . چه اهمیتی دارد کجاست و با چه کسی ؟ میس بند کفش را باز کرد. دور گردنش پیچید و خود را توی آب حلق آویز کرد .

 


 
comment نظرات ()
 
 
دنباله رو / اندر تبلیغات رسانه های بیگانه . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
 

 دنباله رو

وقتی ( دنباله رو ) برتولوچی رسید دستم ، هنوز فیلم های ندیدنی زیادی داشتم که هر کدام را به اقتضای اولویت های شخصی ردیف  کرده بودم که  ببینم ، تا اینکه دیشب ، شب (دنباله رو) شد . هدف من از دیدن( دنباله رو) اول چگونگی اقتباس آن از یک اثر ادبی بود ، گرچه برتولوچی، خودش یک پا سینماست و هر نمای سینمایش ، یک قاب بحث انگیز ، اما ازآنجا که همیشه گشته ام تا بهترین اقتباس ها از ادبیات را در سینما جستجو کنم این جاهم هدفم این بود . همان کنجکاویی  که درآثاری  چون  (مرشد و مارگاریتا ی بولگاکف )، (عشق در زمان وبا ی مارکز)، (1984 اورول )، (معلم پیانو ییلینک )،( دوزن  موراویا ) ، (کوری ساراماگو ) و ... داشتم و خواستم نحوه ی ارائه ی سینمایی اش را پیدا کنم . دنباله رو ابتدا اثری است از آلبرتو موراویا که به شدت دوستش دارم ، دوم اثری است از برتولوچی سینماگر . از همان عنوان بندی ابتدا ، موسیقی و نمای پلان اول با یک فیلم استخوان  دار رو به رو بودم . بیشتر دوست داشتم مثل 1984 مرعوب فضای قدرت و سیاست ضد فاشیسمی 1938 میشدم ، داستان را به مراتب بیشتر دوست داشتم و فیلمنامه را کمتر از آن ، اما خود فیلم را ، هر نمایش را نمایشی شکیل، نشانه ی شعور فیلمساز دیدم ، رنگ ها ، نورپردازی و فیلمبرداری خیره کننده ی آن ، المان هایی که خود در سکون و سکوت بیانگر بسیاری گفته هاست ، شگفت زده ام کرد مثل همه ی آثار برتولوچی در آن بازی های فوق العاده از بازیگران دیدم که کارگردانی محکمی پشتش سایه انداخته بود . شخصیت مارچلو ، نحوه ی ایستایی ، حرکت ، نگاه ، نوع بیان همان بود که میبایست ، فرزندی برآمده از خانواده ای غریب و نامتعادل . دوست داشتم در فیلم به این خانواده بیشتر اشاره میشد . مثلا به مادری که سگ ها تا بسترش راه داشتند و زیر تختش مورفین پیدا میشد . این مورفین را فرزند ش که از مردی جز شوهرش بود برایش میاورد ... یا مثلا : پدری که در تیمارستان بستری است ، با لباسی با آستین های بلند سیاه ، دستش کوتاه از دنیا ... او زمانی شکنجه گر بوده . خب همه ی اینها شخصیت فرزند این خانواده را میسازد البته این بچه (مارچلو ) در کودکی ، در سن 13 سالگی توسط فردی به نام -  لینو -  اغفال میشود ، مارچلو اولین 7 تیر بازی اش  را همان جا انجام میدهد ، سالها بعد وقتی خودش صاحب دختری میشود( پس از استعفای موسولینی و سقوط فاشیسم )  - لینوو – را پیدا میکند و خود واقعی اش را به نمایش میگذارد . اینکه مارچلو مامور شده تا استادش را به قتل برساند شاید خط اصلی داستان باشد. اما  برای پررنگ شدن این خط باید به تاریخ و تاریخچه ی زندگی این آدم ها نگاه شود . استاد کجا اشتباه کرده که شاگردش در نهایت همچین آدمی از آب در آمده ؟ چگونگی ازدواجش ، انتخابش ، اعترافش ، روابطش ، همه و همه  منحط و کج و کوله است . اما در نهایت این جامعه است که او را نجات نداده . این نظر بنده است . فیلم به لحاظ زیبایی شناسی بی نظیر بود . برای من اما شدیدا قابل پیش بینی (گرچه از داستان با خبر بودم ) اما روندش ، داستان موازی ها ، چگونگی برخورد با این داستان از همان شروع قابل پیش بینی بود . این جاست که ادبیات به زعم من بر سینما سروری میکند :)

***

الا ای شبکه ی فلان ، ای که تبلیغاتت رو دم به دم به ( موسلی فامیلیا ) به بیخ ریش مخاطبینت میچسبانی ، آیا تو هرگز با خودت فکر کرده ای که این جا - وطن را میفرمایم - کسانی هستند که نان و پنیر صبحشان هم به راه نیست چه رسد به ٧٠٠٠ تومن موسلی خوردنشان . . . ای تو که در برنامه ی فلان با مجری ط غ رل خود گیس کشی های هموطنانمان را بر سر برد و باخت ١٠٠٠ دلار نشان میدهی و خوب میدانی که مخاطبینت دوست دارند این گیس کشی ها و مسابقه ها را ببینند هیچ حالیت هست داری به خورد جماعتی که ٨شان گرو ٩ شان است از صبحانه ی سوییسی تمجید میکنی و مدام توی صورت بیچارگانی که از سر ناچاری تو را میبینند تف میکنی . آب دهانشان را راه می اندازی و بعد ادامه ی برنامه ؟ آره ؟ موسلی ما را به ادامه ی برنامه دعوت میکند . چرا ؟ گویی تو از مصیبت های گربه بی خبری و حالا که بهت رو داده اند آستر میخواهی . یک زمانی لعنت و تفمان شده بود  تبلیغات برنج که  تصاویر سبزی پلو با ماهی و ...نشان میداد و هر سفره ی ایرانی نبود آن چنان رنگین .  یک زمانی وقتی فیلم لیلای مهرجویی اکران شد داد مردم در آمد که هی آقای داریوش مهرجویی چرا توی فیلم نشان داده ای که یک زوج تازه مزدوج اپل دارند . خانه دارند . رستوران چینی میروند . خوراک جوجه کباب و مرغ و خورش های ان چنانی میخورند جوان های ما آآآه در بساط ندارند آقای مهرجویی !!! حالا شما هم مدام با این تبلیغات تماشاگر ندار را ببر به خلسه . 

***

زنگ تفریح 

نمیدانم تو میدانی که انسان بودن و ماندن 

چه سخت است و چه دشوار است ؟

چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است .

    Je suis fatigué de tout cela, c'est que l'insulte. Pourquoi je l'ai fait et mon adresse de blog que j'ai donné aux enfants? Ceux qui avaient lu le livre ont une page. Ils se moquent de moi. Ils ne m'aiment pas

J'ai d'encaisser leur théâtre. Avis écrit pour eux et ils m'ont donné une malédiction


 
comment نظرات ()
 
 
دایره گچی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
 

میس شانزه لیزه ، شال و کلاه کرد و رفت به دیدن نمایش دایره گچی .  دایره گچی که برداشت آزادی از دایره گچی قفقازی برشت هست قطعا هر علاقمند به تئاتر رو به این فکر وا میداره که ( فاصله گذاری ) توش وجود داره یا نه ؟

 چه بخواهیم و چه نخواهیم اسم برشت و فاصله گذاری همیشه کنار هم و با هم بوده . فاصله گذاری هم در معنای کوتاه و موجز خود یعنی زمینه برای خودآگاهی تماشاگر نمایش فراهم شه . فاصله بین احساسات بازیگر و مخاطب . این که فاصله گذاری به وسیله و ابزار دیالوگ یا از طریق دیالکتیک بین   بتواند قدرت اندیشیدن را در تماشاگر افزایش دهد . همه و همه ی اینها تکنیکهایی است که باید در نحوه ی اجرایی متن های برشت به کار گرفته شود . حالا میس میخواست مو را از ماست بکشد بیرون و رفته بود تا ببیند آیا میتواند یک کار متفاوت ببیند ؟ خوب یاد شما ، میس ما و همه ی علاقمندان تئاتر هست که در نمایش زن نیک ایالت سچوان اثر برتولت برشت که توسط آزیتا حاجیان در تالار اصلی تئاتر شهر و بازی بی نظیر مریلا زارعی اجرا شد به خوبی این شیوه ی نمایشی توسط تکنیک کارگردانی دیده شد .و.. به همه چسبید . اما در این دایره گچی آنچه که میس دید به اندازه ی نوشته ای در چهارچوب بلاگ نیست . چیزی که مخاطب باآن رو به رو میشود در ابتدا، فضایی است غریب ، با نورپردازی عجیب ، 100 بازیگر با ماسک ، زنی با دامنی 120 متری در وسط ... دیگر هیچ چیز معلوم نیست انگار که وارد روز رستاخیز شوی . کم کم متوجه میشوی که به تماشای زندگی آدمهایی آمده ای که گذاشته اند تو عور ببینیشان . ولی با ماسک . چرایی اش همان مکتب تئاتر است .  فضا با طبلی که نواخته میشود شکسته شده و سکوت همه جا را فرا میگیرد . زن میزاید و دامنش به  چندین تکه تقسیم میشود . از زیر دامن ده سرباز بیرون می آیند . سرآغاز جنگ است . 4 سرباز به آسمان میپرند میبینیم که میله هایی را میگیرند و دیگر نمیبینیمشان باقی سربازها شور برشان داشته  جنگ تئاتری میکنند . در هیاهوی جنگ، بازیگران دست تماشاچی را میگیرند و آن ها را در دو گاری که فقط برای نشستن تماشاچی درست شده هدایت میکنند . سپس دعوای گورکن ها و مرده شورها را میبینیم ، هنوز معلق در فضاییم که  ترانه ای میشنویم . اگر خوب دقیق شویم بس کیفورش میشویم . ترانه ،امروز ما را و دیروز ما را (این ما میتواند به همه ی آدمهای جهان نسبت داده شود ) بیان میکند . سایه ی بازیگران را روی زمین میبینیم . بعد بازیگران تماشاگرها را غافل میکنند از دور وبرشان بیرون می آیند و شروع میکنند از زمین هایشان حرف زدن . آنها دعوای خود را به محکمه میبرند. این  خود در اپیزودهایی که طراحی و شروع و پایانش با میزانسنی هوشمندانه صورت گرفته نمایش داده میشود . در این میزانسن تماشاگر ناخواسته توسط گاری در زوایای 90 درجه -120 درجه- 360 درجه - رو به روی هم - قرار میگیرند . تماشاچی خود ناخواسته در دعوا حاضر است و شاکی . او به واسطه ی گاری ها خود به کاراکتری مستقل بدل میشود . این داستان محکمه و به قضاوت گذاشتن قانون، بسیار جذاب است و همان است که در دایره گچی قفقازی گفته میشود . همان است که برشت در نمایش  مادر میگوید . مادری که انگار از زبان همه ی مادران جهان حرف میزند . در انتهای نمایش  با مادر حقیقی و زنی که بچه را در جنگ از میان خون و همهمه  نجات داد میبینیم . ولی در انتها بچه سرانجام بچه ی دایره گچی برشت را پیدا نمیکند . زنی که مادر بچه نیست و لی بچه را بزرگ کرده و مادر واقعی بچه رو به روی همند . هیچ کدام بچه را بر نمیدارند . اینکه بالارخ روزی همه از پدران و مادرانشان جدا میشوند و هیچ پدر و مادری نباید حس مالکیت بر فرزند خود را داشته باشد .  اینکه هیچ فرزندی - جزو مال و منال  هیچ والدینی نیست و مستقل است و در نهایت یک روز تنهاست . همه ی اینها در دایره گچی بود. دیدگاه قاضی ها و بازی ان ها داخل ماسکی به عظمت 5 بازیگر خود بس جذاب است .     ضمن اینکه در مابین اپیزودها خلاقیت دیگری شکوفه زده که آدم را یاد کانال های روسی میاندازد . فیلمهایی که با یک دوبلور از ابتدا تا انتها دوبله میشود . در این جا یکی از بازیگرها را در استدیو میبینیم . او که آشکارا در حال دوبله ی - مثلا - زبان بازیگرهای رو به رویش است ، - بازیگرها نامفهوم حرف میزنند - بعد از اینکه ناگهان یکی از قاضی ها وارد استدیو شده و صفحه ی دوبله را عوض میکند همه چیز را وارونه میخواند . بازیگرها با هم دعوا میکنند اما دوبلور به جای پرخاش میگوید ( صلح . دوستی ) که این خود نکته ی بس جالبی است که سانسور را بیان میکند و چیزهای دیگر را . . .  

 

یکی از اپیزوهایی که برداشت مستقیم از نمایشنامه ی برشت است در این نمایش دیده میشود که بسیار مسجع نوشته شده و موزون است و فوق العاده طنز درش به کار رفته . طنز واقعی نه لودگی یا فکاهی یا هزل . طنز . . . این اپیزود 7 مادر را نشان میدهد که هر کدام مدعی مادری برای فرزند پیدا شده هستند و گروشه را دزد بچه خطاب میکنند . در این اپیزود از شگردهای جالبی استفاده شده .

در انتهای نمایش هم به شیوه ی آنتونن آرتو میبینیم که تماشاچی وسط دایره ای قرار گرفته و بازیگران دورشان هستند و کالسکه ی بچه در مرکز . همان طور که بچه تئاتری ها میدانند آرتو تئاتر خشونت را پایه گذاری کرد که این خشونت با اون خشونتی که شما فکر میکنید متفاوته . آرتو  معتقد به تئاتری   از نوع تقابل مستقیم و ارتباط متقابل با تماشاگر  بود که این ارتباط تا مرحله‌ی برخورد فیزیکی بین تماشاگر و بازیگر پیش می‌رود که در این نمایش در بعضی جاها دیده میشود .

دوستش داشتم . ( در عکس بالا در میان فریبرز عرب نیا و بابک حمیدیان را میتوانید میان تماشاچی ها ببینید و ) از میان کسانی که به دیدن این نمایش امده اند میتوان به دکتر عکی رفیعی . افشین هاشمی . اصغر دشتی . باران کوثری . نگار جواهریان . یاسر خاسب . فریبرز عرب نیا و بابک حمیدیان اشاره کرد . (عکس: رضا موسوی )

عوامل کار که در بروشور و پوستر میتوان دید افراد زیر هستند .

کارگردان : حمید پورآذری / نویسندگان : نشمینه نوروزی . محمد زمان وفا جویی . ترانه سرایان : رسول ادهمی - حسین نام آور / آهنگسازان : محمدرضا حریری . امیرعلی خسروانی / طراح ریتم و سازهای کوبه ای : آیدین شفایی

بازیگران به ترتیب حروف الفبا: ناصر آقاپور .بهنام احمدی .  هاشم اسماعیلی . الهه اکبری . پگاه اویسی .  سینا بالاهنگ . احسان بدخشان . الهه پروانی . فروزان پروانی . حسین پوریانی .  کمال الدین پیر هادی . عاطفه جمالی . مهدیه جهان شیر . هانیه جهان شیر . اشکان حامدی ضیائی . بهناز حدادی . آبان حسین آبادی .  سمیه حمزه نژاد . سجاد حمیدیان . مریم حیدری .  هدی حیدری . علی خالقی .  هستی خان چرلی .  علی خلیلی .  حمید خوانین . نیلوفر دادخواه .  میثم رجبعلی نژاد . المیرا رضایی . مریم روحیان . مریم رها . سعید زارعی . مینا زمان . ساقی ساقیان .  حسین سپهر نژاد .  سوده سعدایی . ساناز سیداصفهانی . مهدی شاهدی . پویا شهرابی . نیما شهرابی .  رضا شیخ انصاری .  مژده شیخ لر .  نرگس شیر محمدی . مرسده صادقی .  سحر صبا . بیتا صمیمی نژاد .  علیرضا صنعتی . امیر عبادی . محبوبه عباسی .  امید عسکری . محمد عطوفی . مریم علیزاده . کاظم عینعلی . نفیسه فاطری . فاطیما فراهانی . سودابه فرخنده . مهرنوش فطرت . راضیه  فلاحی .  نگار فیروزی . محمد کریمی . حسین کریمی . لیلی کریمی . علی اصغر کوزه گر . مرجان کیانی .  رضا لطیفی . مینا محترمی . محمد محقق منتظری . مهرآفرین محمد بیگی . سهراب مدنی . حسنی مرتضوی . سارا معماری . آتنا معینی . سبا مقصودی . سعید موسوی . محمد میرمحمد حسینی . مهران میری . بهنوش ناصر پور . حسین نام آور . آمنه نوری . ستایش نیک بختیان . الناز وزیری . فائزه یادگاری . محمد صادق یزدانی . تینا یونس تبار .

* سپس نوشت * امین تارخ و استاد عباس جوانمرد و پیش از ان هدایت هاشمی  و حسن معجونی و ..از این کار دیدن کردند .

لینک ---<< با حمید پورآذری به مناسبت دایره گچی - روزنامه ی شرق >>

- دایره گچی در فرهنگسرای بهمن نقد میشود . (لینک )

- محو شدن مادر در روابط مدرن ( رضا آشفته )--->>> (لینک خبر )

-  ضمنا دایره گچی دو اجرایی شد .


 
comment نظرات ()
 
 
Facebook /میس در نمک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٥
 

میس شانزه لیزه گوشی تلفن را گذاشت و همان طور مات و مبهوت به کوچه نگاه کرد . دوست نداشت از کیوسک تلفن بیرون بیاید . همان کیوسک هایی که در دارند و نارنجی رنگند ، شیشه دارند و مدت هاست از ریشه کندنشان ، همان هایی که در انگلستان نارنجی و قرمزش هنوز پا برجاست ، مثل تاکسی های قدیمیشان . میس شانزه لیزه برای اینکه مطمئن شود درست شنیده یا نه ، دوباره شماره  را گرفت ، فردی که گوشی را برداشت گفت :" دست و پای الکی نزن " ، میس شانزه لیزه گفت : " چی از جونم میخوای ؟ " مرد گفت :" جونت رو . " میس داد زد :" از کجا داری منو میبینی ؟ ، چرا منو تعقیب میکنی ؟ " مرد گفت :" هه هه ..." - صدای بوق ممتد . میس شانزه لیزه وقتی برگشت ، دید همه ی کوچه را برف پوشانده ، برف روی کاج ها سنگینی میکند و روی سقف مغازه ها را سفید کرده . همه چتر توی دست گرفته اند . کالسکه ای توی چاله افتاده بود و ژان والژان داشت درش میاورد . دختر کبریت فروش به پشت شیشه زد و گفت :" خانم کبریت میخوای ؟ ازم کبریت میگیری؟ " میس شانزه لیزه در را باز کرد ، با لباس پاره پوره ای که داشت سرما به جانش نفوذ کرده بود . دندان ها به هم میخوردند . تخخخ خخخ خخخ خخ تخ تخ تخ. .... دختر کبریت فروش همچنان دنبال میس بود . میس داشت توی کوچه

 

دنبال مردی میگشت که دو روز تمام بود همه جا او را گیر می انداخت . زنی با کلاه گیس نارنجی که نقاش معروف ایرانی نام داشت با چتر آبی رنگش همراه لیلی گلستان وارد کافه ای شدند که در ان جا نوشیدنی بخورند . میس شانزه لیزه با پاهای نحیفش که استخوان از بیرونش نمایان بود پا توی برف گذاشت و از خیابان عبور کرد و رفت توی کافه ای که زن مونارنجیو لیلی در آن پا گذاشتند . عطسه ای کرد . از دهان و دماغش پروانه های  صورتی بیرون آمدند . میس نزدیک میز آن ها شد . لیلی و زن مو نارنجی متوجه حرف های او نمیشدند . همان لحظه گارسونی نزدیک میس شد و گفت :" خانم شانزه لیزه  میزی که براتون رزرو شده اون جاس دم شومینه ، مهمونتون  خیلی وقته منتظره " میس گفت :" مهمون من ؟" بعد رفت سمت میز و دید پیر مردی با موهای کم پشت سفید و عینک ، با فک رو به جلو و پیشانی بلند به او لبخند میزند و دندان های طلایش را نشانش میدهد . مرد بلند شد . میس میشناختش . . . جلو رفت . . . لباسش برفی بود اما برف آب نمیشد . مرد چشمهای ریزش را مغرورانه به میس دوخت و گفت :" بشین . " میس مثل سحر زده ها نشست . مرد گفت :" تو باباتو به من ترجیح دادی ؟ " میس لبخندی زد . حس کرد زیر پایش گرم شده . شعله ها از توی شومینه روی فرش را میپوشاندند . میس خوشش آمد . پیر مرد سیگار میکشید . میس هم یکی از سیگارهایش را برداشت و آتش زد . دودش را فوت کرد به هیچ کجا . سقف از بالای سر کافه برداشته شده بود و ماه آن جا بود . ستاره ها دور هم میرقصیدند . مرد خرناس کشید و با کله خورد روی میز . میس ناگهان صدایش کرد . اسم مرد یادش بود . انگشتر چشمی معروفش را در آورد و توی دست مرد کرد . دستان مرد بوی افیون میداد . میس به نوک انگشتان مرد بوسه زد و گفت :" من هیچ وقت بابامو به تو ترجیح ندادمن." پاهایش توی آتش داغ میشد و مرد میسوخت . موهای سفید مرد توی آتش قرمز شد و پوست سرش ور آمد . میس گریه کرد . اشک از چشمانش میبارید . اشک ها آتش را خاموش کردند . گارسون گفت :" خانم تلفن .کابین 2 با شما کار داره " میس با پاهای سوخته رفت توی کابین دو . کابین طبقه ی منهای دو بود . میس در را بست . چشم به مخمل بنفش کابین دوخت . گوشی را برداشت مرد گفت :" تو دیدیش . دیدی که پیر شده . اون مرده . تنها کسی که زنده اس منم . " میس پرسید :" میخوام ببینمت . " مرد گفت :" کابین شماره ی 1 " میس گوشی را گذاشت و رفت توی کابین 1 ، مردی که ان جا بود عینک دودی به چشم داشت و  روزنامه ای زیر بغل . میس وقتی یقه ی مرد را گرفت دید مرد تو خالی است . نامرئی . لباس ها افتادند . توی جیب مرد نامه ای بود . " هیچ وقت به گذشته نگاه نکن نمک میشی . " میس در حالی که عقب عقب ، مثل فیلمهایی که به عقب برش گردانند ، راه میرفت رفت توی خیابان . همه جا خلوت بود . کلاغی روی برف ها جگر گوسفند میجوید . کلاغ دیگر سکه های 500 تومنی را با خود میبرد . میس شانزه لیزه به عقب نگاه کرد . پشت سرش رنگین کمان بود . خدا میداند که کوه نمک شد یا نه .

***

چرا من توی فیس بوک نیستم ؟

فیس بوک را در اشل کوچک تر ، در اورکات و 360 تجربه کردم . بلاگم در گوگل هست . ای میلم هم . . . هر کس کاری داشته باشد با من تماس خواهد گرفت . به زور فیس بوک و فضولی در یافتن دوست پسرهای من و خونه زندگی من که نمیشود نفس کشید . خبر ، هر چه در فیس بوک باشد ، در خبرگذاری ها هم هست . فیس بوک دیوار مطمئنی برای ثبت اخبار نیست . همان طور که میدانم و میدانید وقتی خبری رسمی میشود که در یک خبررسانی رسمی ثبت شود . حالا چه شما بخواهید چه نه . به تو چه که کی اسکی رفته ؟ عکس دوست دخترش رو عوض کرده ، تعداد دوست های خودش را زیاد کرده . من توی فیس بوک نیستم . وقتش را هم ندارم . زندگی من در جزیره خلاصه میشود . ای میل را و از ان جلو تر نامه را ان هم با خط خود طرف ترجیح میدهم . از آن بدتر .... هیچ چیز مانند شنیدن صدای دوست خوش نیست .

***

 

پرشین بلاگ ، آپلودتت خرابه ؟ عکس نمیشه گذاشت مرگت چیه ؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
نخ دندون بی نخ دندون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱
 

 

گاهی اوقات نمیشه حرف نزد .

گاهی اوقات تمام درمانگاه های شبانه روزی و غیر شبانه روزی رو میگردی و میبینی نخ دندونی که سالهای ساله داری استفاده میکنی دیگه نیست . اکثر دکترهای دندون پزشک بهت توصیه میکنن نخ دندون بکشی اونم اورال بی . خب . . . حالا دیگه نیست . من برای اینکه نخ دندون های آشغال تولید داخلی که نخش لای دندون میمونه و چرک میکنه و باید بری پول بدی درش بیاری ، تره هم خرد نمیکنم . بیچاره ما . دکتر داروخانه ای که صبح باهاش حرف میزدم میگفت دیگه وارد نمیشه . تف ! برای همین تصمیم دارم برم یه سری داروهایی رو با تاریخ انقضای درستش بخرم بذارم توی یخچال احتکار کنم . عجب ! چه چرندی ! فکر کن که همین پمادهای داخلی که تولید میشه میتونه چه کیفیت درست و حسابیی داشته باشه ! عجب ! من نمیدونم این نخ دندون رو کدوم کشور بی صاحابی داره تولید میکنه اما ایشالا دندوناش خرد شه . بریزه توی حلقش.من دوست ندارم این همه امنیت نداشته باشم . من دوست ندارم. بابا میخوام زندگی کنم . خسته شدم . نمیشه از کنار ماجراهای کوچولو- حتی قدر نخ دندون به راحتی گذشت و حرف نزد مگر اینکه بز بود . وظیفه ی یه هنرمند چیه ؟ این چه وضعیه ؟ کتاب ها جمع میشه . هوا آلوده میشه . بنزین بنزن میشه . همه عصبین . پولدارا پولدار و گداها گداتر میشن و من باید بشم میس شانزه لیزه و توی لاک خودم با آقای شاعر و دیگرون حال کنم . آره بارش برعکس بخورم و فکر کنم یه عکس فانتزی و یا مینیاتوری ام . گاهی خیلی ها هیچی نمیفهمن . زن ها توی آرایشگاه ها پولهاشون رو میریزن توی ناخن های پاشون و هزار جور جینگول و مستونشون میکنن و .... این همه پول . . . عجب . برم دوباره کنکور بدم . معلم ورزش بشم بهتره . ای داد . ای داد بی داد . حال و حوصله ی نوشتن و خلاقیت ندارم . میس شانزه لیزه رو گذاشتم توی وان کفی که با لوسین و شمع هایی که دورش چیده بوی عطر خوش زندگی بگیره و با صدای اسکارلت حرف بزنه و منتظر آقای شاعر بشه که بیاد ببرتش مهمونی . یه مهمونی که هیچ وقت تموم نشه . توش پر از صدای آهنگ و قشنگی باشه . بشه توش زندگی رو رقصید . قبلش هم مسواک زد و نخ دندون کشید .  

 


 
comment نظرات ()