جزیره در کهکشان

 
پری خوانی عشق و سنگ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳۱
 

توی این سرب و دود و غبار سمی که خودش اندازه ی یه پاکت سیگاره هر نفسش ، میشینم توی ماشین و حتی نمیشه شیشه رو بدم پایین از بس هوای بهاریمون مثل همه چیز تر و تمیز و استرلیزه و نانازه ، تخت گاز میرم توی دل و مرکز دود و سرب ، به تئاتر شهر که انگار الماسیه میون خرابه های اطرافش که کندن زمین هاشو و به زور و زور چپون مترو میکارن کنارش . میرم به دیدن نمایش ( پری خوانی عشق و سنگ ) به نویسندگی : چیستا یثربی و بازی : سیما تیر انداز . در واقع بعد از مدت ها، ریسک میکنم برای دیدن مونودرام ایرانی ، سیما تیرانداز رو دوست دارم .توی مانیفست چو رحمانیان به گمان من البته بسیار عالی بود و در سریال ابراهیم حاتمی کیا هم همچنین . . . تسخیر صحنه توسط تک بازیگر روی آن ، بسیار کار دشواریه ، اونم متن ایرونی قاطی آیین و سنت و مذهب نگه داشتن مخاطب در طول اجرا همه و همه روی کول و دوش بازیگر صحنه است . بروشور رو میدن دستم، از دست بروشور ناراضی ام ،کلمه ی (گ) یه ور دیگه ش چاپ شده ، اتفاقی آقای آشفته ی گرامی رو هم میبینم . . .با توجه به شروع تازه ی کار تعداد مخاطب برای این جنس کار خوب بود . عکسی که مشاهده میکنید عکسی است از رضا معطریان . بروشور رو باز میکنم. توش یه چیزی نوشته که قبل از دیدن اجرا دلمو با خودش میبره به یه جاهایی ،‌دردم میاره ...توش نوشته :" انسان برای عاشق شدن فقط به یک دقیقه وقت نیاز دارد ،اما برای فراموش کردن به همه ی عمر..." خب ته دلم میگم داره راس میگه . میشنم روی صندلی عینکمو میزنم و منتظرم ببینم چی قراره پیش بیاد . سیما تیرانداز وارد میشه . نور میاد روش . . . داره دیالوگ هاش رو میگه . . . همین طور که داره روایت میکنه گوشواره اش رو هم آویزون میکنه . . . سیما تیر انداز سالن قشقایی رو تسخیر میکنه ، با یه تور بازی میکنه بهش شخصیت میده ، تور جون میگیره ، باباش میشه ، شوهرش میشه ، بچه اش میشه میره توی شیکمش ، دیوار میشه ، شتر میشه ، اسب میشه ، و سوار اسب شدن و شتر شدن بازیگر روی صحنه کاملا متفاته ، سیما تیرانداز ، زن میشه ، بچه میشه ٧ ساله ، مادر میشه ، نامادری خودش میشه ، نابرادری خودش میشه ، نقش پوش امام میشه ، از اینکه میمیک صورتش یه جاهایی زشتش کنه نمیترسه ...خودش رو زشت میکنه ، صداهاش رو جور وا جور مینه ، بازی میکنه ...کارستون ، وسط اجرا انگشترهامو در میارم چون میدونم میخوام حسابی دست بزنم ، اما سیما تیرانداز نمیذاره داره ادامه میده ، اشک منو در میاره ، ظلمی که به زن ها شده رو بازی میکنه ، شلاق میخوره ، یه طوری درد میکشه انگار تو هم داری درد میکشی،باهاش داری تازیانه میخوری ، سیما تیرانداز پیر میشه ، شکل دستهاش عوض میشه ، زیر خاک میره ، ستاره ها رو باید بشمره ؟ نمیدونم وسط اجرا کدوم یکی  از جملات نمایشنامه پشت سر هم بهم شلیک شد که بی وقفه زدم زیر گریه و زر زری کردم . . . کار رو دوست داشتم .آره . دوست داشتم . پیشنهاد میکنم برید ببینید تا از دستش ندید .

** نامه ی خانم چیستا یثربی به همین مناسبت **

میس شانزه لیزه عزیز سلام من چیستا یثربی هستم. همان کسی که نمایشش را چند روز پیش دیده بودید و به قول خودتان به گریه افتادید....
اولاً به عنوان نویسنده و کارگردان خوشحال شدم که احساستان را بیان کردید .
ثانیاً من هم هنوز بعد از 5 ماه که این کار هستم، در اتاق فرمان لحظه هایی گریه می کنم، اما درباره کلمه [گ] و بروشور که از آن خوشتان نیامد:
درد دل مرا گفتید، بارها به آقای اتابکی گفته ام سنگ را سنگ بنویس و نگ را جدا و پایین بنر قرار نده اما او گفت از لحاظ گرافیکی این شیوه مد و رایج می باشد و اصلاً به حرف من گوش نداد و باعث اختلافات شدیدی شد ولی حالا می توانم نظر یک تماشاگر را به وی نشان دهم.
 ضمن اینکه اگر مایل بودید میتوانید این مطلب را در وبلاگتون قرار بدید.
بار دیگر از شما متشکرم.

چیستا یثربی
نویسنده و کارگردان پری خوانی عشق و سنگ


 
comment نظرات ()
 
 
خزان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸
 

من یه هو اوج میگیرم و تخت گاز و یه تک پیش میرم و عین یه ماشین که تیک آف میزنه توی خیابون، تیک آف میکشم و همه ی بنزین جسم و روحم رو در اوج خلاص میکنم و بعد میرسم به این جا . یعنی تهش . یعنی جسم و روحم زرتش غمصور میشه (نمیدونم به خدا دیکته ی این چیه ! ) خلاصه دهنم سرویس میشه و انگار چشمام داره از توی کاسه در میاد و یه دیش توی سرمه که هی سیگنال میفرسته و رگ هام رو مچاله میکنه . دلم میخواد یه مدت ریشه هامو بکنم . بخشکم . بشکنم . مردن رو یاد بگیرم تا زندگی رو زندگی کنم نه مردگی . خزان شدن عالمی داره . فکر کن فقط فردا زنده ای .  .   . خیلی خسته ام . امیدوارم حالم خوب شه بتونم باز هم بنویسم . یه جورایی از دست خیلی ها شاکی هم هستم . اما به ...مم .

فعلا

 

با احترام / میس شانزه لیزه  


 
comment نظرات ()
 
 
تهران پایتخت من است
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧
 

دیشب فیلم  NINE رو دیدم . تمام صحنه های فوق العاده اش ، به لحاظ دکور همون چیزی بود که توی رویاهام آرزوی بودن توش رو میکنم ، فیلم رو دوست داشتم اما نه به اندازه 8/30 فلینی ، هیچ وقت هیچ کپی بهتر از اصل نمیشه . فقط تکنولوژی در 9 خودش رو به رخ میکشید . با وجود بازیگران قدرتمندی مثل سوفیا لورن - پنه لوپه کروز - نیکول کیدمن -ماریون کوتیارد و جودی دنچ - دنیل دی لویز و ...فیلم آن طور که تصورش را داشتم اغوایم نکرد جز حسرتی از بودن در صحنه هایی را . برای اصلاعات کافی این جا بروید .

* خیابان والیعصر -پایین تر از میدان منیریه فرو ریخت ! ( خیلی راحت داریم از روی مسائلی که به من و تو و اون و این و اون یکی مربوط میشه میگذریم ...توی کوچ بودم و چند روز از اخبار بی خبر حالا که عکس ریزش خیابان ولیعصر رو توی این جا در این عکس ها دیدم واقعا عصبانی شدم . ) خیلی ها آرزو دارند در تهران که مثلا پای تخت میهن مبارک است بزیند ، غافل از اینکه امنیت در این جا در حد فوق العاده عالی است . مثلا لوله ی آب که بترکد زمین بیست متر ته مینشیند . . . یا بر فرض مجسمه های برنز به راحتی و سهولت دزدیده میشود و آخر سر هم دزد را مثل فیلم کمال الملک پیدا میکنند و سر میبرند و جایش حتما ...حتما که صد در صد دوباره مجسمه ی شهریار و مادر و پدر و جد و آبادمان را خواهند گذاشت ....شاید هم مجسمه ی صادق هدایت و بهرام صادقی و چوبک و حسین سرشار و استاد معین و بهار ودولت آبادی و  دکتر مصدق و پرویز فنی زاده را گذاشتند یا مثلا شما چه پیشنهادی دارید . ..؟ به جای مجسمه ی مادر مجسمه ی پرویز فنی زاده پرده برداری شود خیلی هم خوب است ....یا مثلا مجسمه ی برنز استاد رضا کرم رضایی یا صادق هدایت یا مثلا مجسمه ی پروین اعتصامی یا مجسمه ی کوروش کبیر یا فرض کنیم مجسمه ی جواد معروفی یا مثلا فرهاد فخرالدینی یا فریدون ناصری یا مجسمه ی جنگوک یا مثلا مجسمه ی استاد شجریان ! اتفاقا خیلی هم خوب شد که دزدیده شد. میشود به جایش مجسمه ی فروغ فرخ زاد یا سپنتا یا مثلا دهخدا را گذاشت این تغییرات خیلی هم جالب و فانتزی است . . . مثلا میدان مادر تبدیل شود به میدان فروغ فرخ زادیا میدان سیمین بهبهانی شود  ! شاید هم جای ستار خان یک ستار خان بزرگتر با ابعاد بزرگتر و حجیم تر به سازنده اش سفارش داده شود ! خیلی هم خوب .  تصاویر مجسمه هایی که به دو سوت در پایتخت ربوده شدند این جاست . خب هیچ بعید نیست پس فردا خط ریل راه آهن هم دزدیده شود و چند واگن از آن ربوده شود به هر حال دزدی های این مدلی در طول تاریخ بوده . مثلا اگر مجسمه ی پوشکین ناپدید شود ! مردم حتما به یه ورشان خواهد بود . خیلی امن شده . پارازیت ها کم شده . کتابچه ای که دست فیلمنامه نویس ها داده اند مشمول بر اینکه سالی فقط 50 فیلم باید تولید شود و الباقی باید سی.دی شود و بودجه بهشان داده نمیشود و  مقادیر کمی هم ...مقادیر خیلی کم ،خط قرمز معین کرده اند که تنها برویم و از سوژه های خیلی نابی که اساتید گفته اند فیلم بسازیم و تازه این ها که چیزی نیست حبیب خواننده هم گویا امده ایران ! عجب ! خیلی دوست داشتم نظرش را در مورد کنسرتی که بر پا خواهد کرد بپرسم حتما فقط مشمول آقایان خواهد بود .... در پایتخت خیلی هوا خوب است توی تونل توحید پر دود است . هر لحظه ترس ریزش همانند مرضی ماخولیایی بر ما چنبره می افکند . حتما دکتر روان شناس خوبی پیدا میشود که ترس من را از دزدیده شدن خودم . تو . جزیره هایمان را به او بگویم . . . . . . . . . برای همین ترجیح میدهم در فضای خیالی فیلم nineسپری کنم روزگارم را . این مسائل همه جا پیش میاید . . . کافی است روزنامه های خارجی را بخوانیم و ببینیم در چند مترو جهان بمب ترکیده . به خدا که این جا هنوز همه چیز در امن و امان است . چه بخواهی چه نخواهی تهران پایتخت ایران است . تهران مال من است .  و جب به وجب خاکش در دست من است . حتی ریزشش و زیر خاکش . . . قبرستان مرده هایش مال من است . تهران مال من است . ریشه های درختان  خیابان ولیعصر -ع - ما ل خودم است . درخت هایش مال من است . سایه های درختهایش هم مال من است . تهران و تئاتر شهرش مال من است . تهران و موزه ی سعد آبادش مال من است . تهران و خیابان انقلاب و کتابفروشی هایش مال من است . تهران و کافه هایش مال من است . تهران و هوایش مال من است . هر جا هستم نه دیگه  نیستم . توی تهرانم . هر جور بخواهم زندگی میکنم . نفس میکشم . سیگار میکشم . کتاب میخوانم . توی تهرانی که مال من  است رو به قبله  من نماز میخوانم و از مادر زاییده نشده  که اصالتم را فروغم را ستارخان و باقر خان و استاد معینم را از من بگیرد .  دهخدا . استاد معین . تئاتر شهر . ایران شهر مال من است . دانشگاه تهران مال من است . وجب به وجب خاکش مال من است . بام تهرانش مال من است . مترو و بقالی ها و فیلم فروشی های کنار جدول خیابانش مال من است . تاکسی ها و اتوبوس هایش مال من است . تهران و تاریخ ایران مال من است . تهران پایتخت من است .


 
comment نظرات ()
 
 
دوستی این زمونه هیچه پوچه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥
 

آدم هایی هستن که فقط بلدن بگن (من) و بعد از توی این (من) کلی کیفیت جنصی و جرثومه ی مردانگی و یه نمه تیزکی اومدن و پهلونی و مرام میریزه.اون آدم ها ، که فقط تو بساط آدم کشی نیفتادن ، خیلی ور ور میکنن و دم از همدمی و من نه منم نه من منم میزنن . یه روز (هیچ کس ) به من گفت :" هر کس از هر چی زیاد حرف میزنه ازش کم میدونه ." راست میگفت . منم که شر . . . واسه خودم جاه طلب و گاهی مغرور و بسیار تک رو و گه گاه بی ادب و پر مصیبت. . . همه اش مثل تبل تو خالی ام من . هر کی گفت :" من دوستم " دشمن از آب دراومد و هر کس گفت شریفم دنبال تلکه کردن قلب  بود و یا عشق الواطی و همپیالگی داشت  . بعضی ها مشقشونو توی زندگی خوب ننوشتن . تجدید شدن وفقط قد کشیدن . دراز شدن و هنوز سر همون یه کلاسن و خودشون و آدم میدونن . هر وقت  ( با هر کس درد خویش ابراز میکنیم/خوابیده دشمنی است که بیدار میکنیم ) . یارو دلش میخواد خیست کنه ،‌مچاله ات کنه ، وقتتو بگیره ، مچاله ات کنه ، پهنت کنه روی طناب ، بخارت کنه ،‌محوت کنه اسم خودش رو میگذاره (دوست) . واقعا خانه ی دوست کجاست ؟ دلم یه آدم استخون دار میخواد که مثل سگ پاچه بگیره . وقتمو پس بگیره ، همه ی حسمو رسممو زندگیمو/بره آرزوهامو پس بگیره .پس بگیره پولمو، نون دلمو، خون قلبمو، قلبشو بزنه توی سیخ، نتونه زندگیشو از سر بگیره / من بشم هند جگر خوار/تو اگرم گلی حتی گوش خوار، میکشمت /فرقی برام نداره با خار و بی خار . تیز برو / سینه خیز برو / رویاهمو بکن از توی ستاره ها /که نور ندارن این روزا/ این شبا، همه اش بارونیه / آرزوهام همه واسه یه عده نون دونیه / تو اگرم گلی / فرقی نداره سنبلی یا گلایلی / پوچی، نوچی/ تیغهاتم همه قلابیه هه/ عین میخ توی ساقه ات رفته و تو پوچی نوچی/ ساقه ات و برگات همه هیچی هیچی قلابیه هه / به من نخند سئوال نکن/بهت میگم پوچی هی پیچ پیچی . /میخندی به مصیبت های من / شده وعده ی غذاییت عذاب زندگی من / تو یه لاش خوری / خفاشی /تو خون منو روح منو میخوری ،میخوری / سطل میذاری زیر گیوتین/ سرمو میبری با تیغ و میگی این/اینه دشمن من کشته منو / کرده تلف عمر منه / چسبیده به جونم به خونم به خونه م / مثل ترقه نه عین عشقه، دستش رو گذاشته روی  خرخرهم آخ خرخره م  / میگم تو میگفتی ما دوستیم/ هی بیا بشینیم و واسه هم لوس شیم / میگی من نمیشناسم تو رو برو بیا برو ...لوس شو دور شو اما واسه من پوچ شو هیچ شو / اینه که دوستی توی این دوره زمونه / کم شده، کوچیک شده دیگه نیست عین هندونه سر سفره ی هر خونه / دوستی نیست شده هیچ شده پیش شده، کیش شده مات شده/ پریده رنگش دهنش مثل دهن مرده واز شده / میکننت له /میزننت سفت /دستت روی دهنته نمیگی هه آخه اون دوستته یار غار و گرمابه گلستونته / میشی روح میری توی کوه/ بازم صداش میکنی ،این پا واون پا میکنی / همه ش صدای خودته داری خودتو رسوا میکنی ...دور شو. کور شو . / رویامو بده /قلبمو آرزوهای دزده شدم رو بده / ندی ازت پس میگیره زمونه /ببین چه جوری پوزه ات رو زمین میمالونه/ دروغ میگی مترسگ/ حداقل کاش بودی قدر یه سگ/ نداری تو عاطفه /آخه عیاشی مثل تو هم علافه/لاف  میزنه /بلوف میزنه / سرتو میکنه زیر آب/میگه خفه شو صداتم درنیاد/خفه میشی/ باز میشی یه روح / میری توی کوه / میفتی به پای حضرت نوح-ع-/هولی/کولی.کی میشی آدم / بدونی که رسم زمونه / اینه دوستیا تا ابد نمیمونه / نه دوستیا تا ابد نمیمونه/ ولی بدون جای خنجراشون/جای خالی رویاها/میمونه میمونه /تا ابد بکش درد-درد-درد/مثل فرهاد بکن نقر نقرنقر  /اما بدون رسم زمونه همینه / دوستیا تا ابد نمیمونه / این روزا دوستی شده چاپلوسی / مهمونی بیگ بنگ و آره همه اش بنگ و منگ و منگ / این روزا دوستی مارک داره / ایوسن لوران و گوچی و هی همه اش بوی دلار داره /بوی هند میده /فلفل تند میده /از دهناشون بوی دروغ مثل پهن بیرون میده / همه شدن حسود / نمیخوان تو ببری یا بکنی سود /میکننت فراموش./میذارن برات تله موش /آخه تو موشی/جلو اونا یه تیکه گوشتی/ میندازنت توی دام /همونا که بودن  یه روزی دوستان / میکننت توی قفس/ دهنتو میبندن با یه چسب/ساز میزنن/تایپ میکنن/فیلم میسازن /عکس میگیرن.تخ تخ /اما یه بارم نمیان دستتو بگیرن /بگیرن.ببرن.چرخ بزنی توی خیابون.بزنی زیر آواز. دم خونه ی این و اون ./ سردمه .دنیا /سردمه./دستو بده بگیرمت من سردمه/سردمه / مثل یه سنگ زیر یخا من سردمه/دستتو بده بکشم بیرون . مردابه /این جا .صدام نمیره بیرون/.هیچ جا. هیچ جا/هر چی دیدم توی دوستی/سراب بود و هیچی.هیچی.پوچی/سردمه دنیا.شب ها ./رعد میزنه تن منو اون ضرب میزنه /میزنه برق میزنه /ستاره اون بالا بهم چشمک میزنه / همه ی آرزوهام کپک میزنه /حتی دیگه نمیتونه دم بزنه اون دم بزنه .

نمیدونم این دری وری ها چی بود قرار بود راجع به پایان یه فیلمنامه که چندین ماهه سرشیم بنویسم . منو ببخشید .


 
comment نظرات ()
 
 
سرنوشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

از همه ی جمعه بازارهای قبل از عید جا مونده بودم و هیچ زلم زینبو و لباس مباس اجق وجقی و خنزر پنزر نتونسته بودم بخرم ، تا اینکه یکی از روزهای تعطیلات نوروز همراه یکی از دوستهام رفتیم بازار تجریش ، خسته از گشت زدن و توی سوراخ سنبه ها دنبال شلوار کردی گشتن و ردا پیدا نکردن از توی بازار اومدیم بیرون ، عده ای حاجی فیروز دایره زنگی زنان سمت سعد آباد بودند ، اما جلوی دوستم و من هم یکی از این حاجی فیروزها دایره زنگی به دست داشت راه میرفت ، خب صورتش رو نمیدیدم اما ناگهان دایره رو چرخوند بالا و زد زیر آواز و واسه خودش بیرون بازار سیاه بازی در آورد که به دوستم گفتم این باید از بچه های بازیگری باشه . کیفم رو دادم دست دوستم و رفتم جلو . دایره اش رو آورد پایین و ازش پرسیدم :" باریکلا از این حرکت های انگشتای دستت معلومه خیلی واردی ! " گفت :" آره آخه من خیلی تئاتر دوست دارم ." گفتم صورتت رو با چی سیاه کردی ؟" گفت :" با گواش." گفتم :" اگر درس تئاتر میخوندی میفهمیدی این کار غلطه باید چوب پنبه بسوزونی اونو بزنی به صورتت . " گفت :" خانوم خانوم شما تئاتر خوندید گفتم بله ! این سیاه بازی که داری در میاری ما توی دانشگاه هم در میاوردیم ! " چشماش درخشید و گفت برام از این حرکت ها ی (بشکن بشکنه و ... کف دست راست روی دست چپ و تکون دادن انگشت و زبون چرخونی و ...) سیاه ها در میارید ؟ گفتم تو دایرتو بزن در میارم . . . بله و بنده جلوی بازار تجریش حدود یک دقیقه سیاه بازی رو همراه این آقای حاجی فیروز در آوردم و همه هم دور ما جمع شده بودند و دوستم هم تخ تخ از ما عکس میگرفت . . . تا اینکه میوه فروشی از  مغازه ش اومد بیرون و به من داد و هوار که رقاص خونه راه انداختی . . . و بنده هم گفتم خاک بر سرت که نمیدونی سیاه بازی با رقاصی فرقش چیه . . . چشمم رو چپ کردم رفتم طرفش و لپ هام رو از تو با دندون هام گاز زدم و به مرده نگاه کردم .همه خندیدن بعد برای اینکه اسباب تفریح نشم از حاجی فیروز خداحافظی کردم و به دوستم گفتم بریم . پسره که حاجی فیروز شده بود گفت :" خانوم ...خانوم . . . من (ف) هستم توروخدا تلفنم رو بگیرید اگه کار تئاتر بود خبرم کنید من عاشق تئاترم . " برای اینکه دلش نشکنه شماره اش رو گرفتم و از قضا سیو هم کردم . . . گذشت تا چند روز پیش . چند روز پیش یکی از روزنامه ها در مورد کتاب بنده نقدی نوشته بود و من برای بعضی دوستان و فضلا اس.ام.اس میفرستادم که بروند بخرند بخوانند و ...اما از بد یا خوب  روزگار به جای آقای استاد (ف) برای این حاجی فیروز (ف) اس. ام . اس رو فرستادم . . . اون هم هی پیامک میزد :" شما ؟.....شما ؟......یو؟؟؟؟ " و بعد هم هی زنگ . . . برنداشتم . . . تا اینکه دیشب قبل از خوابیدن چیزی ، ندایی درونم گفت این پسر رو بردارم با خودم ببرم توی محیط کار ، صبح خودم بهش زنگ زدم . خیلی مودبانه با من حرف زد . س و شش با هم قاطی میشد و گاهی ته خنده هاش به ریسه میرفت . عادی نبود . گفتم برو فلان جا .الان کجایی؟ و دیدم خیلی نفهمید که کجا باید بره اما از خوشحالی توی پوست نمیگنجید و پریده بود سوار اتوبوس شده بود و هی زنگ میزد که بعد و بعد ....گفتم بیا از اتوبوس پایین .برو دم پمپ بنزین --- وای سا من تا ده دقیقه میام یه ماشین قرمز دارم . توی دلم از اینکه همچین ریسکی کردم خوشحال بودم چون من حتی چهره ی این پسر رو بعد از اینکه عکس ها رو ریختم توی کامپیوتر نمیتونستم تشخیص بدم از بس زبونش بیرون بود یا چشم و چالش و چرخونده بود . . . خلاصه سوارش کردم و یه مسیر خیلی طولانی رو با آدمی که هیچی ازش نمیدونستم سپری کردم . سیگار میکشیدم . گفت :" اه اه بدم میاد ترکش کنید خانوم ...." گفتم هیچی ازت نمیدونم یه کم از خودت بگو ......داستانش این بود    :" من وقتی بچه بودم 4 سالم که بود  مامان بابام از هم جدا میشن و منو میدن دست مامان بزرگم و چون معلول بودم مامان بزرگم منو میذاره بهزیستی و شیرخوارگاه و ....من تا ده سالگی نمیتونستم راه برم روی ویلچر زندگی میکردم . . . بعد خانم ---اومد با ما تئاتر درمانی کار کرد ...من تا ده سالگی حرف نمیتونستم بزنم . . . گفتار درمانی و فیزیوتراپی و ....روم انجام شد . من بعد راه افتادم . . . . بعد وقتی یازده سالم بود بابامو پیدا کردم ، رفته بود زن گرفته بود . . . وقتی منو دید گفت  حسم اینه که اگه تو با ما بمونی فقط جیب هام خالی میشه همین . . . خدابیامرزدش دو سال پیش مرد ! . . . هیژده سالم که بود مامانم رو پیدا کردم . . . اونم شوهر کرده بود . به من میگفت نیا این جا من جلوی این شوهرم آبرو دارم . . . منم دلم مامان میخواست خوشحال بودم پیدا کردمش . . . بعدا یه روز بی خبر رفتم خونه ش بهش سربزنم . . . ناپدریم شیش هزار تومن گذاشت کف دستم گفت  برو این ورام دیگه نیا . . . الان توی ....سه راه یاسر م . . . سنم از همه بیشتره ولی بهم یه اتاق دادن . کاری به کار بقیه ندارم آخه اون ها از 5 ساله هستن تا 15 ساله چند بار خواستم به اون ها هم بگم میتونن مثل من سر پا شن اما کتک خوردم و مربی ها گفتن این کار مربیه نه تو . . . یه بار هم با فرهاد مهندس پور هملت رو کار کردم ....!!!" گفتم :" بروووووووو" گفت :" به خدا " دست کرد توی کیفش و خودش و مهندس پور و عکس اجرا با معلولین رو در اورد . . . .شاخ درآوردم . شلوغ بود و گفتم :" وای چقدر ترافیک به موقع نمیرسیم." گفت :" بهش فکر نکن بهش میرسی . " خندیدم و گفتم :" فکر نکردن خیلی کار سختیه ." گفت :" فکرتو بده به جای دیگه اگه نشد ..." بعد گفت که یه دختری رو دوست داره و هر روز میره تجریش ببینه کنار اون مغازه میبینتش یا نه .... گفت :" نمیدونم اما فکر میکنم یه حکمتی بود که اون روز شما توی تجریش بودید و اس ام اس اشتباهی رو به جای استادتون به من دادید و من الان کنار شمام و داریم میریم سر تمرین ! " دیدم از حکمت میگه !!!! بعد ضبط ماشین رو با اجازه  من خاموش کرد و موبایلش رو درآورد و گفت اینو دیشب ساختم . با همون دایره زنگی زده بود و خونده بود که ...فکر میکنم عاشق شدم ..../ اشک توی چشمام جمع شد . عاشق این بود که رشد کنه . میگفت عب نداره اگه منو قبول نکنن نگاه کنم بستمه . . . من میخوام رشد کنم . . . من عاشق شعرم . . . وقتی رسیدیم . ساعت رو نشونم داد گفت :" دیدی حواست رو پرت کردم به ترافیک فکر نکردی زود رسیدیم ! " پیاده شدیم . یک پاش موقع راه رفتن روی زمین کشیده میشد اما هی میگفت کجا بریم ...؟ از اینجا بریم . . . شما جلوتر برو من میام . . . . . رفتم . . . با دستیار کارگردان حرف زدم گفتم تو پشت در بمون من باید بپرم لباس تمرین هامو بپوشم . . رفتم لباس هامو عوض کردم . روسری رو بالای سرم گره زدم و دیدم این (ف) دو تا هم آشنا دید . . . و داشت باهاشون سلام و علیک میکرد . . . چشمهاش مشکل داشت از اونهایی بود که یکیش چپ رو میدید یکیش ثابت بود . نمیدونستی به کدوم چشمش باید نگاه کنی . دستشو دادم دست آقای کارگردان و رفتم اون پشت . . . سیگارمو قاطی بچه دودی ها روشن کردم و همه اش فکر میکردم خدایا نکنه آبرو ریزی کنه . . . بچه های تمرین فکر میکردن از بنده با این فیس و چ...بعیده که یه علیل رو بیارم . . . اصلا توی ماشین کنار خودم بنشونمش . . . سر تمرین موسیقی و ضرب که بچه ها و گروه ها توی آکسان ها و دست زدن ها قاط زده بودن این (ف) پاشد سماعی رفت واسه خودش و با اجازه ی اونی که باهامون موسیقی کار میکرد یه راه حل توپ ارائه داد که بچه ها سریع فهمیدن چقدر شاسکولند که این به ذهن خودشون نرسیده . . . و همه برای ایده ای که داده بود دست زدند . اون وسط که سماع میرفت از حال خودش خارج میشد و خنده هایی میکرد که اشک منو در میاورد . خنده های غیر ارادی . حرف هایی میزد که مثل حکایت های ذن و ... بود . . . سر تمرین با ماسک هم اومد قاطی بچه ها و به طرز باور نکردنی با اون بدن کج و کوله اش اتودهایی میزد که همه حیرت کرده بودند . . . اول همه باورش نداشتند اما توی اون وسط بچه ها میومدن به من میگفتن این یارو رو از کا آوردی نابغه است و داستانش رو تعریف کردم . . . میگفت :" بگو چه کتابی باید بخونم . میخوام رشد کنم . برشت کیه ؟ ایرانیه ؟" " آخه من جز معلولین و شیر خوار گاه و بهزیستی جایی ندیدیم . . . اصلا دنیا رو نمیشناسم . . . تهرانو به زور دیدم ...آخ جووون الان میرم توی اون اتاقم ....میشینم نمایش زندگیمو مینویسم و دوست دارم فیلمنامه اش کنم ...به من میگی چه کتابی باید بخونم که فیلمنامه بتونم بنویسم ؟ . . . یه حموم و دوش هم میگیرم . . . عجب بارونی میاد . . . سیگار نکش . . . برکت خدا رو ببین . "

 


 
comment نظرات ()
 
 
اقامتگاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

قبل از شروع دلم میخواد با تمام وجود این رو خیلی دوستش دارم و میدونم همه دوستش داریم رو با هم گوش کنیم . بیایید ....

طی تصمیماتی که شورای یاران و دوستان حرفه ای و غیر هنری گرفتند ، جلسه مذاکره ای ، شبه دادگاه تشکیل شد . در این جلسه که با حضور بنده ، شریک جرم که لابد دوست بنده است ، فردی متخلص به دکتر هولاکویی و مظلوم السلطنته و خانم فرمان آرا برگذار شد . دهان این جانب پر از خون شد و خون قورت داده شد . القصه . . . چون ظاهرا به لحاظ جسمی رو به محو شدن هستم ، حس ترحم ایشان را(گره مخالف ) برانگیختم و برای اقامتی کوتاه کوچ خواهم کرد . مدت هاست حس خانه به دوشی نداشته ام ، قرص ها من را نیانداخته ، من آن ها را از پا انداخته ام . . . سرم درد میگیرد . مورد ترحم واقع میشوم ، تشویق میشوم ، تنبیه میشوم ،‌مورد شماتت واقع میشوم ،‌تنها میشوم ، تک میشوم و در نهایت درک نمیشوم ، ولی هیچ گاه دوست داشته نمیشوم . گاهی فکر میکنم قلبم .......طفلک قلبم را چقدر آزرده ام . . . . . گاهی فکر میکنم . . . . چقدر حسود دور و بر خودم داشته ام . . . . گاهی فکر میکنم چقدر خام و احمقانه افسار زندگیم را دست هر ناکس دیو صفتی دادم . . . . بره ای بودم که دست گرگ سپرده بودندم . . . گاهی فکر میکنم . . . این قرص خوردن ها و توی اتاق تاریک ماندن ها ، من را تبدیل به خفاش کرده . شاید هم جغد . شب بیداری و حرف زدن با ابرها ودود سیگار و  همیشه سکوت.....هیچ وقت جوابی نمیگیرم . . . . خسته ام . . . این مدت به شدت کار کرده ام . . . با کار خودم را رها کرده ام و خوب میدانم که سر خودم چه کلاهی میگذارم . . . تمرین های طاقت فرسای تئاتر برای کاری که آتیه اش را دست آقای کارگردان سپرده ایم و یحتمل در آن هم نخواهم درخشید . . . در این مدت چهار نمایشنامه روتوش کرده ام و یکی از داستان هایم را چند بار بازنویسی کرده ام . . . کتاب خواندنم نامنظم شده . فیلم دیدنم کم شده . دلم خواب .....خواب میخواد . شاید مثل  فیلم بیداری ، وقتی که مردم و تنم را در سردخانه ی مرده شور خانه با کافور شستند و زیر خاک کردند . ...گرم شدم و خوابی ابدی راحتم کناد :) . . . فکر میکنم من توی قبر هم دلتنگ میشوم . همان قدر که وقتی بیدارم .همان قدر که وقتی زنده ام .  فکر میکنم توی قبر با وجود اینکه بدنم ذره ذره در حال تجزیه است اما قلبم میتپد . . . رگ هایم ریشه میدوانند به خاک و درختی از سنگ لحدم بیرون میزند . آخ قلبم . . . . قلبی که کوهه اما شکسته است ! ! ! کاش عامی بودم . مثل خیلی ها که توی خیابان ها و توی پاساژها میچرخند و مارک عطرهای تازه را پیدا میکنند و به شریک زندگیشان رد و نشان و اشاره اش را میدهند بودم . کاش برایم پایان سرخ و سیاه  مهم نبود . کاش این همه هول دیدن تئاتر ها و عقب افتادن ازشان عذابم نمیداد . کاش از اینکه طرحم در --- رد شد چون مثل بادبادک سفید بود این همه گریه نمیکردم .کاش ناپدید شدن مجسمه های تهران این همه به فکرم نمیانداخت ، کاش از دست آقای راندده تاکسی که گفت :" همه ی تئاتری و هنرپیشه ها مثل گلزار وضعشون توپه حنجره ام ار جر نمیدادم - قابل ذکر است که ابتدا با اسلوب خنده و مهربانی جلو رفتم اما دیدم با آدم ناکسی طرفم و همان شد که گفتم - کاش از اینکه فوق لیسانس نیستم این همه احساس حقارت نمیکردم . کاش از اینکه گونه هایم آّ شده و استخوانش زده بیرون ناراحت نبودم . کاش از اینکه هر شب با یک سیگار و با یک فکر به تخت میفتم رها میدم . کاش میس شانزه لیزه میشدم . کاش آینه حقیقت را میگفت . خوابم میاید . مریض شده م .....هیئت موسوم به دوستان و یاران من طی جلسه ای وضعیت روانی بنده را برای مظلوم السلطنته شرح دادند . اینکه گاهی خود زنی میکنم . اسباب جمع میکنم و نصفه شب توی کوچه گریه میکنم حالت آدم نرمالی نیست و کمی درکم کنند . کمی ، گاهی ، دست همدیگر را ،‌گرم بگیرم ، لمس کنیم ، حس بساوایی ،‌گاهی مرهم خوبی است ،‌بگذاریم پرستمان قلقلکش بیاید ، نوازش شود ،‌ بار و بندیل بسته ام ، مدتی خواهم رفت ، با همه تان هستم ، اما نه تند ، کند . . . . . با کارت اینترنت کار کردن  عذاب آور است  اما من هم بی جزیره زیست نتوانم کرد . چرا این بار برای رفتن آماده نیستم ؟ چرا خوشحال نیستم ؟ نمیدانم ......

درانتها برای  حسن ختام این پست این را میگذارم . یادش به خیر کودکی .  . . . . . .


 
comment نظرات ()
 
 
مرگ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، در را قفل کرد و کفشهای تخت بند دارش را که بندش پیچ میزد دور ساق را پرت کرد گوشه ای ،‌ برق ها قطع بود ، توی خاموشی به سر میبردند ، تلو تلو خوران خودش را به کاسه ی دستشویی رساند و به ریمل هایی که از مژه هایش ریخته بود روی گونه ها، نگاه کرد و  به لبش که گاز گرفته بود و کبود شده بود . رفت پشت پاراوان اتاقش و لباس عروس سیاه رنگش را در آورد . خورشید از پنجره اش پایین میرفت و همه جا بنفش رنگ بود . یک کلاه سیلندر دار سرش گذاشت . رفت جلوی آینه و فکر کرد چقدر دوست دارد همیشه خودش را با این دلقک بازی ها غافلگیر کند . کتک مفصلی نوش جان کرده بود و دستش  درد میکرد . چوب پنبه اش را کند . بطری سبز را سر کشید و شمعی روشن کرد . توی خلسه ای بود که نمیدانست دوستش دارد یا نه . گاهی دوست داشت خودش را آزار دهد و غم برای سلامتش گویا مفید بود . تلفن زنگ زد . میس شانزه لیزه خندید . مثل دراکولا . دندان هایش از دو طرف زد بیرون . رفت گوشی تلفن را برداشت. :" الو؟اومدم . خفه شو . " بعد کلید خانه را قورت داد و رویش هم دو قلوب از ته مانده ی بطری . خندید . سکسکه اش گرفته بود . طنابی را که از قبل وصل کرده بود به ستون گوشه ی خانه اش به قدری سفت بود که میس بهش اعتماد کرد و دنباله ی طناب را از پنجره  انداخت  پایین . مثل پیچک دور طناب پیچ خورد که برسد به کف خیابون، رو ی سنگ فرشش ولو شود . مردی دستش را گرفت ، بلندش کرد . میس شانزه لیزه بهش گفت :" باید برم زیر پل..." مرد گفت :" من لالم ." میس گفت :"‌اشکالی نداره پس من لب میزنم . " بعد با ایما و اشاره برای مرد گفت که :" میخوام برم زیر پل..." مرد اخم کرد و یه چک زد توی گوش میس و داد زد که :" مگه من آژانسم ؟!" میس با صدایی سوپرانو و زیر و جیغ گفت :" عوضی بالاخره لالی یا زبون داری ؟"مرد محو شود . چراغ های خیابان سو سو میزد . سکسکه شان انگار گرفته بود . میس تلو تلو خوران خودش پیش رفت . کف پایش توی خرده شیشه ای رفت و خون ازش فواره زد بیرون . اما میس ناگهان یاد مارکز افتاد و گفت :" رد خون من بر سنگفرش خیابان " و گذاشت خرده شیشه توی گوشت کف پایش بماند . صدا از دور به گوش میرسید . زیر پل زن کوری که قرار بود فال میس را بگیرد داشت برای دل خودش این را میخواند . ابرها در آسمان به هم نزدیک شدند و طی بیشرمی زیادی درهم آمیختند و شورگاهی به پا کردند که چکه چکه به زمین هم سرایتش دادند . بوی خاک که بلند شد . میس لبه ی دریاچه بود و میرفت تا فالش را بگیرند . زن آتش آبی رنگی روشن کرده بود و قبل از اینکه میس سلام دهد . گفت :" اون رو از کف پات در بیار بیرون . "

میس خندید . خنده اش توی فضا به در و دیوار و لانه ی موش های زیر پل رودخانه میخورد . گفت :" بذار درد بگیره . . . این جوری راحتم ." اما بعد که دید زن فالگیر شعرش و آوازش قطع شد و دیگر حرفی نزد با ضرب و زور خرده شیشه را از کف پایش در آورد . نشست رو به روی پیر زن . پیر زن که کور بود دست میس را در دستانش گرفت . گفت :" خط های کف دستت تکون میخورن دختر! عین کرم توی هم میپیچن." میس سیگاری از توی کلاه سیلندر دارش برداشت و روشن کرد و گفت :" خب ! حالا این خوبه یا بده؟ " زن گفت :" بذار برات یه قهوه درست کنم . "

میس شانزه لیزه پرسید :" نگفتی چی دیدی؟" پیر زن گفت :" نمیتونم بگم . اون قدر بزرگ نشدی که بهت بگم ." میس که ترس همه ی وجودش را سرد کرده بود داد زد " مثل اینکه امروز روز من نیست ." پیرزن که قهوه را برای میس توی لیوان حلبی مانندی ریخته بود گفت :" چرا امروز کتک خوردی؟" میس دود سیگارش را پوف فرستاد توی صورت پیرزن و گفت :" واسه اینکه زیادی خندیدم . واسه اینکه فکر میکردم سالمم . واسه اینکه خودمو به همه نزدیک کردم . واسه اینکه اون یارو زاپاتا رو رسوندم تا در خونشون . واسه اینکه به اون گداهه کمک کردم . واسه اینکه دوس داشتم . واسه اینکه اعتماد کردم . " پیرزن خم شد و زخم کف پای میس را دست کشید . میس گفت :" بگو چمه ؟چی دیدی؟" پیرزن فالگیر گفت :" خیلی زود ، خیلی زود میمیری . " میس شانزه لیزه گفت :" ها ...به سلامتی! "آتش شعله کشید و دور میس پیچید و او را خاکستر کرد .

این هم برای اینکه از غم و غصه در بیاید . چون خیلی پست غمگنانه ای بود . مثل خودم .


 
comment نظرات ()
 
 
رضا قیصریه و میس شانزه لیزه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۸
 

دوستان ، شنوندگان ، بینندگان و حضار گرامی جزیره در کهکشان ، همان طور که در پست (پروفسور بوبوس ) - در این جا - به شما عزیزان فرهیخته  قول داده بودم که به شخصه در مورد متن نمایشنامه ی (پرفسور بوبوس ) و ترجمه ی آقای قیصریه تحقیق و تفحص خواهم کرد به عهد خود وفا کرده و همینک دست پر این جا هستم تا در مورد این متن -نمایشنامه - توضیحات بیشتری دهم .

تماسی که امروز بین میس شانزه لیزه و آقای رضا قیصریه برقرار شد ، روشن ساخت که متن این نمایش حدود سی سال پیش توسط ایشان ترجمه شده و در تالار وحدت توسط مرحوم آقالو و ... نمایشنامه خوانی هم شده است  ، زیرا اوایل انقلاب بوده و همزمان هم،  کار (اژدها ) اجرا میشده و به زعم دوستان، متن این کار به آن کار نزدیکی داشته ...منتهای مراتب این کار که به صورت دست نوشته ای بوده به ناگاه گم میشود که خوشبختانه آقای آتیلا کپی این کار را نگاه داشته بودند ! آقای قیصریه فرمودند نام اصلی این نمایشنامه ( آقا معلم بوبوس بوده ) و میرهولد که در روسیه کار طنز انجام میداده نیز این کار را اجرا کرده است . آقامعلم بوبوس،  یکی از پنج نمایشنامه ای است که از طنز پردازان روس در مجموعه ای جا گرفته است  و شاید به زودی هم روانه ی بازار شود .ضمن اینکه  در جواب این پرسش بنده که چرا الکسی فایکو در اینترنت وجود خارجی ندارد ؟ ایشان فرمودند یحتمل برای اینکه باید دیکته ی درستش را تایپ میکردیم که نام اصلی اش هم روسی است .

Faiko, Alexei  را در  میتوانید جدا از کلیک روی این اسم در بلاگ من  با همین دیکته در گوگل هم پیدا کنید و ببینید این شخص روسی وجود خارجی دارد و نامنمایشنامه اش هم در واقع Teacher Bubus  یا هم......

 Bubus the Teacher میباشد امیدوارم به دیوار بتنی ف.ی.لتر  نخورید .آمارش به دستتان خواهد آمد . در هر حال امیدوارم این آگاهی ها به درد همه ی کسانی که نسبت به متن دچار شک بودند خورده باشد . . . بنده آقای قیصریه را از ترجمه ی داستان کوتاه های (کافه ی زیر دریا ) شناختم و برای کسانی که این کتاب را نخوانده اند آرزومندم اگر در نمایشگاهی ، کتاب فروشی انقلابی این کتاب جیبی را پیدا کردند ،خودشان را از خواندن داستان های شگفت انگیز، طنز ، سورئال و پسامدرن این کتاب محروم نفرمایند . در این جا گفت و گویی با آقای قیصریه شده در رابطه با همین موضوع که خواندنی است .

برای زنگ تفریح هم (این ) حالتان را جا خواهد آورد .


 
comment نظرات ()
 
 
تجویز عشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

آخ ،‌خدایا ..............

داشتم خیلی اتفاقی دنبال چیز دیگه ای میگشتم ،که این آهنگ خاطراتی بدجور منو به هم ریخت ... و جالب اینه که چند روز پیش سپرده بودم بهم بگن اسمش رو ، اسم خواننده ش رو ،‌اما امشب خیلی خیلی تصادفی و کاملا اشتباهی دستم رفت روی این جا و گوشش دادم و یه بشکه اشک ریختم . این روزها ذهنم خیلی شلوغه . تخیلم داره جلوتر از واقعیتم زندگی میکنه و متهم میشم به اینکه من عاشقانه خودم رو ستایش میکنم . . . شاید یه مدت خیلی سر وقت و روی مووود و  سرخوشانه نباشم . . . شاید کمتر سر بزنم . . . تخیلم داره من رو تبدیل به سایه میکنه و سرکشی بی شرمانه اش حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداره . شب بیدار میشم . تخت خوابم خالیه . سرده . مثل قبر . لحاف پر قو م مثل یه لایه یخه روم . سست میشم . با زانوهای لرزان میرم توی بالکن . سیگار روشن میکنم . ماه رو دوتا میبینم . دکتر برام عشق تجویز کرده . روزی چند بار . . . (برگرفته از نمایشنامه ی ریما رامین فر) اما برای من هم عشق تجویز شد + محبت +رقص و دوری از خشم و هیایو و توی این مدت همه اش سردرد این دردسرها عذابم داد و از مردترین مردهانامردی های بزرگی دیدم و حالم به هم خورد . مجبورم بخندم تا استفراغ نکنم . ممکنه کسی حال و حوصله ی میس شانزه لیزه ی بداخلاق رو نداشته باشه . اما الانم دارم کوچ میکنم . مواظب خودم باشم . گاهی حس میکنم حتی اکسیژن هم  میگه اه مجبوریم بریم توی ریه های تو ؟ دختره ی ....


 
comment نظرات ()
 
 
persian gulf
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 

دریافت این ای- میل بنده را بسیار خشمگین کرد

در اقدامی عجیب ، مترجم گوگل کلمه "خلیج فارس" را صرفا خلیج ترجمه می کند!!! همه به آدرس زیر رفته
http://translate.google.com/#fa%7cen...A7%D8%B1%D8%B3
سپس روی لینک
Contribute a better translation
کلیک کنید و در آن کلمه صحیح یعنی
Persian Gulf
را وارد نمایید
به همه بگویید تا حال گوگل را بگیریم

***

Le golfe Persique est pour nous

 The Persian Gulf is 4 us

***

من نمیدونم چی باید بگم!

واسه همین خفه میشم .

این تیتر رو انتخاب کردم بلکه اگر خارجی ها و اجنبی ها خواستند توی گوگل سرچ کنند بلکه جزیره ی من با این اسم بالا بیاد .

***

 


 
comment نظرات ()
 
 
عیش و نیستی -شبکه چهار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٤
 

قبلا ، قبل از اینکه (عیش و نیستی) سر زبان ها بیفتد، نمایشنامه را خریده بودم و خوانده بودم و در بلاگ قبلی به همه توصیه اش کرده بودم که نمایشنامه ی عیش و نیستی اثری است متفاوت با نگاهی که شاید بتوان اسمش را کمدی سیاه گذاشت به سرنوشت یک نویسنده ! هنگامی که ایرج راد عیش و نیستی را کار کرد در این جا حسم را نسبت به کار مبسوط نوشته ام . . . وقتی خبر تله تئاتر (عیش و نیستی ) با گروهی دیگر را خواندم مشتاقانه برای دیدن آن آماده باش نشسته ام . . . چون شدیدا دوست دارم برداشت هادی مرزبان از متن را ببینم . ضمن اینکه  نام بازیگرانی چون الهام پاوه نژاد عزیز هم در میان بازیگران دیگری چون دانیال حکیمی ، رویا میرعلمی و ... دیده میشود . الهام پاوه نژاد همیشه من را پرت میکند به مجموعه ی تلوزیونی  (همسران) به همان خانه ی خیابان سعادت آباد ...او من را یاد فردوس کاویانی می اندازد ،یاد مهرانه مهین ترابی و فرهاد جم ...آن وقت ها همه ی این بازیگران را جز الهام پاوه نژاد میشناختم . تواناییش او را در ابتدای راه به گمانم در جای درستی قرار داد و دیده شد . الهام پاوه نژاد در (مرغابی وحشی) چنان درخشید که هیچ وقت از او همچین تصور درخشانی نداشتم . بازی او مقابل هومن برق نورد . . . لحظاتی که اوج و فرودهایش  به طرز عجیبی  مخاطب را مسحور خود میکرد . . . در سال ٨۵ در کار متفاوت ناصح کامگاری (منظومه مور بی‌ملکه) نیز بازی اش برایم چشمگیر بود ، نهایتا بازی او در (اهل قبور) قابلیتی از اورا نشان داد. نقشی که جسارت زیادی برای بازی کردنش لازم بود . هیچ وقت الهام پاوه نژاد را با آن کلاه گیس موفرفری و چادر و لحن چاله میدونی و آن رفتار تصور نمیکردم . . . همیشه رمانتیک و همسرانی میدیدمش...درسریال گاو صندوق هم نشان داد که میتواند قالب زن دوم بودن را چقدر عالی نشان دهد . . . در آن ژآنر کمدی منظورم هست (وگرنه خیلی ها نقش زن دوم یا صیغه و .. را بازی کردند از هدیه تهرانی در شوکران بگیر و بیا ....) حالا مدت هاست او را در دنیای مجازی کشف کرده م و از اینکه میبینم نسبت به دیگر هم نسلانش دیدگاه متفاوت تری دارد بیشتر دوستش دارم . البته بهاره رهنما و الباقی هم هستند . اما به قول خودش (حرفی باید برای گفتن باشد که در این بلاگ ها نوشت) واکنشش نسبت به مسائل پیرامونش را دوست دارم . حضورش در جاهایی که خیلی ها حوصله ی رفتن به آن جا ها را ندارند دوست دارم . . . فکر میکنم در این جزیره همه دوستش داریم . حالا الهام عزیز مشتاقم تا از همین چهارشنبه ، ساعت ٩:۴۵در شبکه جهار ببینمت . . . مطمئنم که نگاه هادی مرزبان را نسبت به این نمایشنامه پسندیده ای که قبول کرده ای در آن باشی . مطمئن باش من به همراهی اهالی جزیره چهارشنبه تو را خواهیم دید و دوستت خواهیم داشت . سابقه ی کاری الهام پاوه نژاد را در (این جا ) میتوانید ببینید چون سایت مثلا ویکیپدیا که بعضی ها خیلی آدمش حساب میکنند همیشه دروغ و نقصش برای ما ایرانی جماعت زیاد است .

برای اینکه از قبل نسبت به رزومه کاری این بازیگران آگاهی داشته باشید در (این جا ) دانیال حکیمی را ببینید . بازی فراموش نشدنی او در ملودی شهر بارانی را هیچ گاه فراموش نمیکنم .

و همچنین ، شاید خیلی از مخاطبان این جا با رویا میرعلمی چندان آشنایی نداشته باشند . چون او بیشتر در صحنه  است تا جلوی دوربین . رویا میر علمی را دوست دارم . صدایش را . اداها و حالت های خاصش را . نقش قمری او در بیداری خانه نسوان و بازی فوق العاده اش یکی از فراموش نشدنی ترین نقشهایی است که دیدم . برای این که با سابقه ی بازیگری رویا میرعلمی هم آشنا بشوید میتوانید در (این جا ) کاملا آشنا شوید :)

خاط نشان کنم این عکس توسط عکاس باشی بلاگ جزیره رضاخان موسوی که مدت هاست متواری شده گرفته شده است .

پیشاپیش ، هیجان زده ام تا چهارشنبه ساعت 9:45 شبکه چهار را ببینم .شما هم از الان بروید توی تقویمتان بنویسید و یادتان نرود .

بعد هم اگر خواستید بیایید این جا نظراتتان را بگذارید .

* (این) آهنگ زیبای کوتاه  که توسطMalmsteen نواخته شده را نیز گوش کنید .

با احترام .میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
پروفسور بوبوس یا حقه خوردن مخاطب ! ++
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱
 

این روزها سر و صدای (پروفسور بوبوس ) کاری از آتیلا پیسیانی بالا گرفته . رفتم کار را دیدم . قبل از اظهار نظریات مهم خودم چند نکته را باید خاطر نشان کنم . رضا قیصریه شخصی نیست که نشناسیمش . . . تقزیبا با نام های رمان کوتاه ها، داستان کوتاه و بلند  هایی که ترجمه کرده است آشنایم . هیچ گاه در میان آن ها نام ( پروفسور بوبوس) را ندیدم ! اگر در اینترنت سرچ کنید خواهید دید که نام نویسنده (الکسی فایکو) از وقتی دور موتور گوگول چرخیده که از بغلش نام آتیلا پسیانی و پروفسورش در آمده . حتا این اسم را به زبان انگلیسی و لاتین هم در اینترنت جستجو کردم .ظاهرا همچین نویسنده ای وجود ندارد  و به شخصه پی گیری میکنم تا مطمئن شوم که آیا رضا قیصریه همچین کار ترجمه ای در آثارش دارد یا خیر و اگر هم دارد اصلا چرا همچین نمایشنامه ای را ترجمه کرده ؟ حس میکنم فریب خورده ایم . . . بار اولیست که در تمام مدت دید و باز دید از نمایشها همچین رودستیی میخورم .

نمایش :  استپی به آوانسن سالن اصلی وصل شده بود که تا قبل از نشستن تماشاچیان ...بازیگران با آهنگ و نور و رنگ رویش حرکات مادل ها را در میاوردند . چیزی که جذبم کرد در همان ابتدا طراحی لباس و عکس های روی پلاسما بود ضمن اینکه برق هایی به سر و بدن بازیگران نیز متصل شده بود . طراحی لباس به کفایت درش زیبایی شناسی دیده میشد ... هنگامی که میخواستیم بشینیم . . . رضا کیانیان هم در میان جمعیت نشسته بود و دقیقا رو به روی استپ قرار داشت . . . بعد به فراخور مثلا متن نمایشنامه رضا کیانیان با دری کوچک از همان جا که نشسته بود وارد صحنه میشد . پشت در مثلا انقلابی صورت گرفته بود و حرف و حدیث ها به قدری به زمانه ی خودمان ربط داشت که عده ای مات و مبهوت شده بودند که چطور این دیالوگ ها از زبان این بازیگران بیرون میاید و کسی خرشان را نمیگیرد و از طرفی کاملا تبلیغ چیزی بود که ....همه میدانیم  چون در غیر این صورت مجوز اجرا داده نمیشد . آتیلا پسیانی میخواست قراردادهای تئاتر را چه به شیوه ی کلاسیک و غیره بشکند اما این مسئله تنها در چند جا رخ نمود ... استفاده ی بازیگران از بلند گو برای تاکید روی جملاتی....یا برای شنیدن صدای سولی لوگ بازیگران کافی بود اما در نهایت به یک تئاتر با اجرای بلندگویی ادامه یافت . قبل از اینکه آنتراک بشود میخواستم همراه دوستم کاملا بروم ...اما برایم عجیب بود که این دری وری ها چطور تمام خواهد شد . مضمون کار در مورد فروپاشی حکومتی استبدادی بود که با ذکاوت و زیرکی و دوپهلویی مخاطب بدبخت را به خنده وا میداشت . از نمایش جدی به سمت مضحکه سوق داده میشدیم . البته مضحکه هم جای خودش را دارد . . . اکثر جاهایی که مردم میخندیدند و دست میزدند من مات مانده بودم که خدایا خنده هم باید از سر عقلی چیزی باشد مردم چقدر گاهی توقعشان پایین آمده ! کار به قدری از ریتم افتاد که بیشتر لحظات میشنیدم تا  ببینم . اصلا متوجه میزانسن ها نبودم . ربط حرکات فشن و مادلینگ به این متن را درک نکردم . . . در نهایت از خودم سئوالی پرسیدم  نمایشنامه -مردی برای تمام فصول- آیا شریف تر از این پرفسور بوبوس قلابی نبود ؟ کار شرافتمندانه ای نبود . بازی ها را هم دوست نداشتم . خوب میدانم که از شدت خشم دارم از روی احساسم حرف میزنم تا پنبه بزنم اما توقعم از رضا کیانیان این نبود . . . بعد از سالها کاش صبر میکرد و کار بهتری از خودش نشانمان میداد . مهمترین ایراد این بود که جنس بازی بازیگرها یکدست نبود . نه به فراخور متن بود نه انگار کارگردانی کارش کرده ! هر بازیگری ساز خودش را میزد . . .

حین اجرا مبایل کسی زنگش به صدا درامد و رضا کیانیان هم بازی اش را قطع کرد  و گفت مگه بهت نگفتن موبایلت رو خاموش کن یارووووووووووو ......در صورتی که میشد مودبانه تر با این زنگ موبایل برخورد میکرد .

مطمئنم اگر همچین نمایشنامه ای وجود هم داشته باشد عامدانه درش دست کاری های زیادی شده است .

متاسفم .

سپس نوشت : وای به آن روز که بگندد نمک برای حسن ختام با این آهنگ یه علامت زشت با انگشتهام به خالق این حقه میدم .


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی میس خنجر میزند
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩
 

مطلع داستان ما با موسیقی سرگئی راخمانینف حتما شروع شود /  در این جا شنیده شود/ و همزمان داستان خوانده شود .

میس شانزه لیزه بادبزن مشکی رنگش را دستش گرفته بود و کلاه تور داری که جلوی صورتش را میپوشاند هم به سر گذاشته بود  . صوتش مثل گچ سفید شده بود و گوشواره های مروارید سیاه رنگش را هم به سه سوراخ گوشش کرده بود . لباس یکسره مشکی ای پوشیده بود و از دهانش بوی گس بارش - برعکسش کن - میزد بیرون .بو گاهی از سوارخ دماغش بیرون میزد و گاهی از گوش  هایش . خونش گسی شده بود و برای همین در نگه داری تعادل خودش میان جمع فرهیخته انجمن موسیقی دانان جهانی دچار مشکل میشد چون پاشنه های ده سانتی اش او را به کفایت در راه رفتن دچار مشکل کرده بودند چه برسد به اینکه شریان ها کسی هم گسی  شده باشد و مغز نم نمک بخارش بگیرد . وارد قلعه که شد ،‌مردی قد بلند با لباس فراک و با خشم در را به روی او باز کرد . میس شانزه لیزه به سختی پله ها را بالار فت . دیوارها نیلی رنگ بودند و پرده های طلایی رنگ به پنجره های بلندش آویزان شده بود . افراد انجمن همگی دست به سینه با چهره های عبوس و در هم رفته درحالی که دندان هایشان را به هم میسابیدند منتظر ورود میس به تالار محاکمه بودند . شایعه شده بود میس شانزه لیزه نقش مهمی در قتل بزرگترین آهنگساز جهان موسیو ولادیمیر سرگئی دوک پنجم فرزند خلف لودویک وان ون سان ون وانت شده است . میس شانزه لیزه دید رئیس دادگاه نشسته سر جایش . ابروها را در هم کرده و ردای قرمز رنگش بدجوری میس را یاد رب دشامبرش انداخت . رئیس با چکشی به بزرگی کلنگ روی میز محاکمه کوبید و دادگاه را رسمی خواند . اهالی موسوم به هنرمند نشستند . صدای پچ پچه ها بلند بود . میس شانزه لیزه روی صندلی لهستانی مشکی رنگی جلوتر از همه نشسته بود . پرسیدند . :" سرکار علیه بانوی مکرمه دوشیزه میس شانزه لیزه وکیل دیو صفتتان کجاست ؟ " مردی از پشت سر فریاد زد :"  میس شانزه لیزه اون رو هم  کشته " میس کیف مشکی چرمی رنگش را باز کرد تا سیگاری روشن کند که مبصر دادگاه سیگار را ازش گرفت و در پنجولش مچاله کرد . میس سرفه ای کرد و گفت :" خودم وکیل خودم هستم . آماده ام .سئوالاتتون رو بپرسید . " قاضی گفت :" شما مرتکب قتل موسیو ولادیمیر سرگئی دوک پنجم فرزند خلف لودویک وان ون سان وانت شده اید ... اثر انگشت حضرت عالی همه جا دیده شده ... حتی اثر انگشتان پا و موی شما هم یافته شده ... در خانه ی وی سیگار های شما توی زیر سیگاری یافت شده و خنجری که با آن از پشت سر به بزرگترین آهنگساز ما زده اید اسم مبارکتان رویش حک شده ... حالا از خودتان دفاعی هم دارید ؟ " میس شانزه لیزه گفت :" بله . من ایشون رو کشتم . " همهمه ی فراوانی در دادگاه  اوج گرفت ... طرفداران موسیو سر........ون سان وانت از روی صندلی ها بلند شدند و فحش های رکیک خواهر و برادر و مادر و پدر و خاله و عمو را نثار قوم و خویش میس کردند . معشوقه های  موسیو ون سان وانت با پنجول میخواستند چشم های او را در بیاورند که مبصرهای دادگاه جلوی آن ها را گرفتند . قاضی پرونده را بست و گفت :" فردا صبح در میدان فیروزه ای جزیره به دار آویخته خواهید شد .اما چرا مرتکب قتل شدید ؟ " میس از جا بلند شد و گفت :" چون ایشون قبل از اینکه من خنجر رو به پشتشون بزنم من رو توی وان خونشون خفه کرده بودند . من مرده ام  . " قاضی پوزخندی زد و گفت :"‌ عرض آخرتان را بگویید و با مبصرها به سلول زندان با شکوه ما بروید و فردا با تشریفات  شما را به دار خواهیم آویخت . "‌میس گفت :" حرفی ندارم ." مبصرها محترمانه نزدیک میس شدند  و هر کار کردند نتوانستند دست میس شانزه لیزه را بگیرند . چون میس تصویر هولوگرافیکی بود که واقعیتش در جهانی دیگر میزیست . میس مرده بود .

 

 

....در نهایت موسیقی قلب میس شانزه لیزه این است .گوش بسپار فقط نخند .


 
comment نظرات ()
 
 
تولدت مبارک !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧
 

(جمیله شیخی) بزرگ ، یکی از هنرمندانیست که به نظر من تاثیر خودش را در همه ی کارهایی که بازی کرده ، درست و ماندگار،  به جا گذاشته ، ردی که جای پایش فقط به اندازه ی خودش و قواره ی ظرافت خودش است در لحظه حک کرده . اولین بار ، اولین تصویری که از جمیله ی شیخی نازنین دیدم و به خاطر سپردم باز هم در دوران طفولیت بود و من عاشق جعبه ی جادویی ، خوب خاطرم هست جمیله شیخی در سریال پاییز صحرا نقش یک مادر شوهر ظالم را ایفا میکرد و من همیشه ازش میترسیدم . شهلامیربختیار را هم خوب خاطرم مانده و جایی که جمشید مشایخی کلافه روی پله هایی مینشیند . . . همه چیز سریال برایم جذاب بود . مثلا جمیله شیخی لباس های عجیب و زیبایی به تن میکرد و سرش را با پوششی مثل حوله که زینت به آن وصل بود میپوشاند و این در حالی بود که در باقی سریال ها خانم ها جور دیگری نشان داده میشدند . جمیله شیخی را در تله تئاتر فیزکدان ها دیدم ، در تله تئاترهای زیادتری ...در مسافران بیضایی دوستش داشتم و در لیلای مهرجویی باز هم یاد پاییز صحرا افتادم . در کاغذ بی خط تقوایی نقشی متفات ایفا کرد و شاهکارهای دیگری را با بدن - بیان و صدایش - حسش- آمیختگی با نقش به یادگار گذاشت که از یاد نمیرود . تولدش به روایتی امشب و به روایت دیگری فردا شب است . من از طرف خودم و ساکنان جزیره ی خوش آب و هوا تولد خانم شیخی را تبریک گفته و دستش را میبوسیم . چون هنرمندان نمیمیرند . روی سنگ قبرش آب و گلاب میپاشیم و به یاد مسافران ، خوب میدانیم که هست .

متاسفانه امسال اخبار بد پی در پی طوری هجوم آوردند که دهان هاج و واج بسته نشده ی ما را همین طور باز نگاه داشتند . مثلا شنیدیم که خانم مهین شهابی عزیز- که اسمش من را پرتاب میکند به سریال آینه که زمانی برای خودش سریال مثلا خوبی بود ...مهین شهابی من را پرت میکند به فیلم  شاهکار( بی تا) ی هژیر داریوش . . .- بله و شنیدیم که در کماست  از قضا مهین شهابی و جمیله ی شیخی در فیلم  سینمایی پاییزان هر دو حضور داشتند . دوست ندارم  سوگ نامه بنویسم . هیچ وقت بلد نبودم درست مثل بچه ی آدم دعا بخوانم .

هیچ وقت آدم حسابی نبودم اما خوب میدانم که  خدایا طاقت بدرقه ی هنرمند دیگری به بهشت زهرا قطعه ی هنرمندان ...از خانه ی سینما --- از تالار وحدت را نداریم . خسته شدیم از بس همه ی گل ها،  اصیل ها پرپر شدند . . . شاید فرشته ی مرگ عطسه کرده و نفس هایش در هوا جذب ریه و خون هنرمندان میشود ! یا شاید هم مرگ این قدر اهمیت نداشته و قبلا هم همه همین طور میمردند . اما واقعا دوست دارم خانم شهابی خوب شود برگردد سر کارش مثل حمیده ی خیرآبادی که یک هو چانه انداخت مارا غافل گیر نکند . تنها چیزی که در دنیا برای همه به طور مساوی تقسیم شده مرگ است . . . گمان میکنم شانس بد جوری در دنیا بیخ ریش بعضی ها هست و از دست ما مثل صابون سر خورده رفته ... راهی که این هنرمندان طی کردند راهی نیست که باران کوثری فرزند رخشان بنی اعتماد طی کرد . . . راهی نبود که گلشیفته فراهانی طی کرد . . . راهی نبود که لیلا حاتمی طی کرد . . . راهی نبود که مهراوه شریفی نیا طی کرد . . . استعدادهای بزرگتر ی هم وجود دارند که چون فرصت ها ازشان گرفته میشود یا بهشان داده نمیشود در نطفه خفه شده اند و جایی گوشه کناری برای خود میپلاسند . . . من انتقادی به بازی مثلا باران یا لیلا ندارم اما راهی که او طی کرد راهی است که مثلا شبنم طلوعی بعد از ده سال بهش رسید . . . خودشیفتگی و من برترم را از نگاه همه شان میشود خواند . باران کوثری را دوست دارم اما از اینکه جلوی دوربین مثل یک دختربچه ی خام با پز فراوان گفت من الان سیمرغ و سمند دارم و با پاترول اومدم و توی جردن ماشین سواری میکنم خوشم نیامد . آرتیست بودن همین جاست که خودش را نشان میدهد که هست یا نه . مثلا لیلا خانم سر مصاحبه ی کیف انگلیسی در مجله ای اسمش یادم نیست مدام میگوید علی بگو من شب نمیخوابیدم علی بگو چقدر سر صحنه داد زدم علی بگو از زیر پتو نگات کردم وقتی تو از سر فیلمبرداری میومدی ...ما میریم صبحونه در کافه ی فلان و من برای درمان اعصابم با مادرم میرم به لندن و همه میگن خیلی شبیه نیکول کیدمن هستم . . . یا گلشیفته در یک سری مصاحبه ها اصلا تواضعی ندارد گویا مردم خاک بر سرند و وااسفاها گویان باید حسرت این ها را بخورند . شاید برای همین هم هست که مثلا خیلی هاشان فراموش میشوند مثل نیکی کریمی که هنرش زیر چشمان رنگینش بود و پوست صورتش و حالا انگار خیلی بلاتکلیف شده . . . تا از سینما دور میشوند بدو بدو تئاتر بازی میکنند مثلا تله تئاتر خرده جنایت های زناشویی به کارگردانی آییش !!! زمان پخشش اس.ام.اس پشت اس. ام . اس میامد که چه کار احمقانه ای و سر آخر من و آقای (ش) تلفنی با هم داشتیم تله تئاتر را میدیدم و به مکث های این دو از خنده میترکیدیم ! چرا ؟ بعد هم میروند و فیلم میسازند . اما آیا امثال جمیله شیخی ها این جفتک چهارگوش بازی ها را در آوردند ... با وجود نداشتن زیبایی صورت هم میشود ماندگار ماند آقایان تهیه کننده !

برای حسن ختام این را گوش کنید و یادتان بماند که عشق چیز خوشگل ملوسی است .


 
comment نظرات ()
 
 
لش مرده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٥
 

وقتی یکی اون قدر دل و جیگرش رو داره که میاد با مهمیزهاش به یه لش مرده ، به یه جنازه سوخته لگد میزنه و میخنده ، دیگه برات اون قدر جون نمونده که بخوای یه کلمه ناله ام کنی .

وقتی یک نفس پرست عشقش را به کسی مینمایاند ، او را ویران میکند . جایی خوندم :" اگر وانمود می کنند که دوستت دارند برای این است که مطمئن تر به تو خیانت کنند . " من جزو دسته کسانی هستم که همیشه فکر میکردم  هر بنی بشری دهان باز کند و ادای رومئو یا مادر ترزا را  در بیاورد واقعا ...عمیقا... من را دوست دارد . اما افسوس که بلاهت ما و این نادانی دست از گریبان ما بر نداشته و همچنان در حال خفه کردن ماست . فی الحال ،‌دچار ملال روحی شده . قرص ها پسمان انداخته و کار روی سرمان تلنبار شده و دل به کفایت مچاله . تا روزگار و ایام به کامم شیرین نشود از گذاشتن پست های دل انگیز خود داری کردی فقط دری وری مینویسم .

ایضا : دری وری های بدجور

ایضا : این جا آهنگیست برای اهل دنیا .

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
الماس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٤
 

طبق آئین بومی ، جزیره نشین ها وظیف دارند قبل از هر چیز برای گرفتن حس آمبیانس و تجربه ی جدید موسیقیایی به این گوش کنند . حتما یادی از امیر کاستاریکا نیز خواهند کرد !

میس شانزه لیزه صبح که در تاریکی اتاقش از خواب بیدار شد ، با اینکه همه جا را تار میدید اما از تخت پایین آمد و پا روی کاغذ کاهی ها و دمپایی و لیوان نصفه ی شیر گذاشت و از میان جوراب ها و شال گردن های رنگ وارنگش گذشت و همین طور که کج و راست میشد و مثل پاندول ساعت ول بود رفت سمت تلفن دیواری اش . ابتدا حال دو- سه عدد حسابدارچی را گرفت ،‌چون پول لازم بود و تاخیر اداره جات به پنج  ماه کشیده بود و میس شانزه لیزه سعی کرد گاهی با خشم و گه گاه با خنده و پوزخند و نعره و ...گفتمان کند تا سرانجام خرش از پل گذشت . اما موهایش از شدت خشم مثل موی گربه های اشرافی سیخ شده بود . پرده را کشید کنار و سرش را از پنجره ی اتاق زیر شیروانی آور بیرون . آفتاب بیش از حد چشمش را میزد . رفت و عینک آفتابی  اش را آورد و مردم توی کوچه خیابان را دید که یکی چارلی چاپلین وار راه میرود . یکی دم پنجره اش آکاردئون میزند . آن دیگری دنبال کالسکه چی میدود و زن زیبایی با کلاه بزرگی  که در سر داشت مردان را از آب - جو فروشی کشانده بود بیرون و ناگهان کلاهش را برداشت و همه دیدند سیبیل دارد و آنها را سر کار گذاشته . میس هوا را داخل ریه ی سوخته از دودش کرد و پنجره را نیمه باز گذاشت . اتاقش بی نظم ترین اتاقی بود که میشد در جهان وجود داشته باشد . ناگهان از پنجره ی اتاق کلاغی به بزرگی یک جاروبرقی وارد اتاق شد . میس شانزه لیزه جیغ زد . کلاغ که الماسی دزدیده  بود . الماس را روی صندلی لهستانی میان کامواهای رنگی گذاشت و رفت بیرون . میس شانزه لیزه سرش را برای دیدن کلاغ از پنجره اریب برد بیرون .ناگهان دید عده ی زیادی زیر اتاق زیر شیروانی اش ایستاده اند و با دوربین میس را رصد میکنند . میس ناگهان متوجه شد که بالا پوش ندارد و سریع دوید تا سر و صورتش را بشورد و به قراری که داشت خودش را برساند . لباس ها را قبلا جناب دوک برایش فرستاده بود . . . بنا بود برای چند لحظه نقش معشوقه ی دوک را ایفا کند و مبلغ قابل ملاحظه ای هم بگیرد . ماشین پایین آپارتمان منتظرش بود . کلاه را سرش گذاشت . و با مدل فشن از پله های چوبی موریانه خورده ی پیچ در پیچ یاپین آمد . . . سوار ماشین شد . همه ی مردها هر هر کر کر کنان دنبال میس میدویدند و بعضی ها فحش های رکیک میزدند و سنگ به پنجره اش میزدند که البته  سنگ به آن جا نمیرسید بعد می افتاد روی کله ی خودشان . میس به قرار گاه رسید . ماموریت را انجام داد . سرانجام میس رابرای پرداخت پول به اتاق اشرافی با دیوارهای طلایی و پرده های آبی بردند . میس نفهمید که چرا بیهوش شد . دماغش میخارید . وقتی به هوش امد . انداخته بودندش روی تخت اتاقش . میس شانزه لیزه که اشک مثل لوله ی ترکیده شده از چشمانش فواره میزد بیرون  کلی نفرین برای ان ها ارسال کرد . اما ناگهان دید روی صندلی لهستانی اش پر از الماس های رنگی است که کلاغ دزد خنگ همه را  برای او آورده ...داشت فکر میکرد که با این همه الماس چه کند ؟ ؟ ؟ لبخندی زد و رفت سمت صندلی که پایش گیر کرد به قوطی کنسرو و افتاد زمین و ناله ای کرد . همین موقع بود که از خواب بیدار شد و دید الماسی در کار نیست .

این هفته دایره گچی قفقازی برشت را خواندم -چند داستانی از پرویز دوایی+ زن ان بدون (م ر د ان ) را .در همین حین هم خیلی آهسته سرخ و سیاه را به دقت به اتمام میرسانم . باشد که این هفته جدید خبرهای (هیچ)ی ...(بوبوس)ی و الخ ..داشته باشیم .


 
comment نظرات ()
 
 
ترانه ی در پیت زندگی من . . . . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢
 

به هر چیزی میشه دو جور نگاه کرد ، به یه لیوان که نصفش پر آبه و نصفش پر خالیه ، به یه آدمی که زیباست اما باطنش زشته ، به زشتی که باطنش زیباست ، به دزدی که دزده اما بدبخته ولی ما بهش میگیم دزد،  نمیگیم مریض یا بدبخت ،به یه معتاد هم دو جور میشه نگاه کرد ، معتاد یا آدم  دلخور و رنجور ، آدمی که اجتماع مریضش کرده ، دکتر شریعتی عزیز در یکی از متن ها در مورد راسکولنیکف در جنایت و مکافات داستایفسکی گفته همیشه اون هایی که دست اون ظالم رو قبل از اینکه مرتکب ظلم شن نمیگیرن مسئول اون کار گناهن . همیشه دستهایی که به جنایتکار و خطاکار هنگام نیاز نرسیدن آلوده اند . راست گفته . به یه ابله دروغ گو میشه این طوری نگاه کرد که  دروغگوست ..اما مریضه که دروغ میگه .اونی که کامنت برای من میذاره( کوچولو) خب خودش حسوده اما بیچاره است که حسوده . هیچ آدمی نه سیاهه نه سفیده . اما من جزو اونایی هستم که اون قدر از مرز سفید و سیاهی هر لحظه زیکزاک میرم که بیچاره خاکستری از دست من رنگ باخته . من روی مرز سفید و سیاه، مثل کسی که از روی طناب توی سیرک بخواد راه بره راه میرم . میشه روی این مرز که نه سفیده نه سیاه تا ابد لغزان و ترسان و هراسان راه برم بی اینکه به چپ و راستم نگاه کنم . من نه سفیدم . نه سیاهم نه خاکستری ام . معلقم . میشه به یه کتاب قطور با ناراحتی نگاه کرد اما بعدش از طعمش لذت برد و برعکس . میشه قطور باشه و خوندش و یه تف هم انداخت روش  و زد تو گوشش . بعضی آدم ها رو دیدی هیچی ندارن که تو بتونی ازشون بدزدی . هیچ خلاقیتی . هیچ کاراکتری ندارن . تیپ هستند و در عین حال مدعی . بعضی ها رو دیدی هیچ چیزی ندارن که بشه ازشون یاد گرفت یا بهشون خندید . سر یک ساعت میخوابن . بیدار میشن . مینوسن . میرن سر کار . بر میگردن خونه . یه هو سوار قطار نمیشن برن شمال . ریسک پذیر نیستن . روزمره شدن و داعیه ها هم دارن . . . من از نظم بدم میاد اما در عین حال در نظم لذت میبرم . اما در بی نظمی چیزی هست که در نظم نیست . خالی پر است و پر خالی . پرنده پرواز میکنه اما آیا آزاد هست ؟ میتونی با یه سنگ بزنیش یا یه گربه،  بکشدش به نیش . آشیونه اش رو باد میبره . دیگه نداره کاشیونه . آزادی واسه پرنده معنا نداره . فرقش با ما اینه اون پا نداره . گدا گداس اما رهاس ، بی نقاب و بی حیاست اما بیچاره راه و چاه نداره که گدا شده . سرما رو به جون خریده و عاصی شده . بیتاب شده ریخته آبرو .کف دستش رو کرده رو . حیا رو قورت داده اما گدا از کجا گدا شده ؟ گدا چرا بی حیا شده ؟ چرا توی خنده هاش طعنه میزنه و قتی میری،  پشتت رو با خنجر میزنه ؟  زنی که وای میسته کنار خیابون خوشبخته ؟ یا همیشه مثل یه آشغال توی زباله دونی پرته ؟ نویسنده ای که معروفه ...به چی چیش مینازه و مینوزه؟شعور و ذهنش چقدر کش اومده ؟ وقت نابغه ها سر اومده ؟ ؟؟؟؟؟آآآآآآآآآآآخ  یه میله وسط اتاقم گذاشتم . این رو گوش میدم . دورش میچرخم و مثل ماربه پروبالش میپیچم .

میله میشه دوستم داشته باشی ؟ دورت میگردم . از سر و کولت بالا و پایین میرم چرا خشکت زده . ای بی غیرت . سرم گیج میره . گیج و ویج میره . چطور میشه یه آدم هیچ چی از خودش  خروجی نداشته باشه  . . . عامی بودن بده ؟ خیلی از خواص باید برن عامی باشن تا بعدها بتونن کلی خواص باشن . . . این روزا همه سمینار دارن.واسه خودشون کار و بار دارن . با یه فوق لیسانس،  میزنن با همه لاس . میذارن کلی کلاس .توی دستشونه کلی برگ آس . نام و نشونی به هم میزنن،توی دک و پوز دوستاشون میزنن . تخ گاز میگازن و جلو میرن . میتازن و توی محفل ها جولون میدن . با مهمونی هاشون هی به هم دیگه پز میدن . میشه به هر چیز دو جور نگاه کرد . نگاه رو دوبار نگاه کرد . هیچ وقت نمیشه قضاوت درستی کرد . دور میله میچرخم . سرم درد میکنه . میشه به مرگ به زندگی به تولد دو جور نگاه کرد . میشه دنیا رو با نگاه ها زیر و رو کرد . همه چیز رو از نو شروع کرد . میشه رها شد مثل یه قاصدک . . . رفت اون دور دورا شد همصحبت یه توله سگ . همون که خیلی باوفاست، جلوی تو که میشناسدت هی میکنه پارس . . . میشه رفت توی کهکشونا . . . لابه لای راه شیری بنا کرد ساختمونا . پز داد به این و اون که من نه بقالم نه حمالم .من یه پولدارم که خونه ها دارم حتی توی کهکشونا . به این طفلک دوجور میشه نگاه کرد . عقده ای مریض بیچاره ی پر گره . . . علاجش تا راه شیری هم بره درد بی درمونه و نداره شفا . به شفا دوجور میشه نگاه کرد . زنده میمونی که کاری کنی ؟ رنج بکشی یا بزنی و شادی کنی ؟ به همه چیز میشه دوجور نگاه کرد حتی به آداجیو . میشه این جوری گوش داد گریست . یا میشه مثل قبل باهاش بری توی پیست .

حالم خوش نیست .

شاید رفتم ترانه سرا شدم ....


 
comment نظرات ()