جزیره در کهکشان

 
وقتی من عاشقم . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
 

 

سرش رو توی بغلم گرفتم و گفتم :" کالسکه چی راه بیفت . " صدای شیهه ی اسبها با شلاقی که کالسکه چی به بدنشون میزد بلند میشد و من میخندیدم . سرش رو توی بغلم گرفتم . نگام میکرد . بهش خندیدم . چرخ های کالسکه توی چاله چوله ها میرفت و هی بالا پایین میپریدیم . لباس عروسم پر از قطره های خون بود . دسته گلم رو داده بودم به دختر لالی زیبا ترین صدای روی زمین را داشت ، دختر لال با آن لب خوانی و پانتومیمی که بازی میکرد بهترین خواننده ی سوپرانویی بود که تا به حال شنیده بودمش و دیده بودمش . دسته گلم را گرفت و برای یادگاری انگشتر حلبی جنسش را به تور لباسم گره زد . سر شوهرم توی بغلم بود و همین جور نگاهم میکرد . هوا شب بود . مطمئن نبودم چون سرم گیج میرفت و نوش آبه سرم را گرم گرم کرده بود و چشم هایم تا به تا شده بود . توی کالسکه پر از نامه های عاشقانه ی شوهرم بود . روی نامه ها پر از لب های ماتیکیی بود که چسبیده بودند به کلمات روی نامه و کالسکه پر از بوی زنانی بود که هیچ کدام ثمین باغچه بان را نمیشناختند . شوهرم زل زده بود به من . لباس عروسم یکی از مسحور کننده ترین لباس هایی بود که برایم دوخته بودند .  شوهرم مردی نبود که به همین راحتی ها راضی شود . عاشق پیشه بود و همه ی زن های شهر را دوست داشت و هر وقت که میشد دستی به سر و گوششان میکشید . ولی خب من را طور دیگری دوست داشت . طوری که با من عقد کرد و پیمان زناشویی بست و خواست همیشه کنارم باشد . چند روز بعد از عروسی همچنان با لباس عروسم میخوابیدم و بیدار میشدم . شوهرم میگفت باید کهنه و پاره پوره شود . نباید توی گنجه طعام مورچه ها و بید و جیرجیرک ها شود . برای همین همیشه دنباله ی سفید بلندی خش خش کنان دنبالم بود . شوهرم که من را دوست داشت چند روز بعد از عروسی تب کرد . با هم رفتیم دکتر . دکتر نگاهش کرد و بعد از دیدن نتیجه آزمایش گفت :" مرد تو ایدز داری . " ما از دکتر تشکر کردیم و خداحافظی نمودیم و رفتیم خانه . شوهرم که علاوه بر من همه ی زن های شهر را هم دوست داشت کمی غمگین شده بود . بوسیدمش و برایش -بارش - برعکسش کن - آوردم . با هم خوردیم . کنار شومینه موهای شوهرم را بوسیدم و بوییدم . زیر الیاف بلیزش زخم های تازه ای پیدا شده بود که من تا آن موقع جلوی نور شومینه ندیده بودمش . چون من شوهرم را فقط در تاریکی تاچ میکردم . . . - مجبورم این جوری بنویسم با وجود اینکه دارم راجع به شوهرم حرف میزنم - هیچ وقت گودال زخم هایش را از نزدیک ندیده بودم و کپکی که زیر گوشتش بود و کرم های ریزی که میجویدندش . شوهرم لب از لب باز نمیکرد . من را کتک زد و خواست لباس عروسم را عوض کنم و فردا میخواست از هم جدا شویم . من شوهرم را دوست داشتم . او هیچ وقت من را ندیده بود . چون من دختر ساده و بی سر و صدایی بودم . میدانستم که همه ی  زن های شهر که هیچ کدام ثمین باغچه بان را نمیشناسند برای او سر و دست میشکنند . اما من بد جوری عاشقش شدم . شغل شوهرم سنگ صبوری بود و انصافا پول خوبی هم نصیبش میشد . نامه هایی که کف کالسکه بودند همه مل زن های شهر بودند که شوهرم را دوست داشتند . شوهرم میخواست من را نبیند ولی من همان شب وقتی فهمیدم که او ایدز دارد خودم را به او تحمیل و تسلیم کردم و گفتم تا آخرش باهاتم . شوهرم بعد از اوج و فرود هایمان پشیمان شد و من را کتک زد و خواست خودش را بکشد . اگر اجازه میدادم این کار را بکند به جهنم میرفت چون خودکشی گناه است . روحش سرگردان میشد . نمیخواستم عذاب بکشد . برای همین قمه را از دستش گرفتم و سرش را از تنش جدا کردم . چمدانم را بستم و با باقی پول ها زدم به چاک . . . سرش را با خودم آوردم چون همیشه دلم برایش تنگ میشود . . . حالا سرش را جلو رویم گذاشتم . شوهرم نگاهم میکند . من میخندم . چون عذابش را به جان خریدم . شب ها شوهرم را در آب نمک میگذارم و توی یخچال محقری نگهش میدارم . بعد از این روزها در حومه ی شهر که پناهنده شده ام اوضاعم بد نیست . مثل دختری که میشناختمش لال شده ام و توان حرف زدنم نیست . حالا من هر شب با لباس عروسم مثل آن دختر لال با لب خوانی آواز میخوانم و با پانتومیم از شعرهای آلبوم رنگین کمان ثمین باغچه بان میگویم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
تجربه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
 

برگی از دفترخاطرات میس شانزه لیزه

لباس مادام مارگو را تنم کردم و با ماسکی که به صورتم زده بودم رفتم پیش آقای شاعر.سعی کردم صدایم را خش دار کنم و تاب و پیچ تنم را عوض کنم . آقای شاعر با من خیلی مهربان بود . کم کم داشت باورم میشد که به جز من زنان دیگری را هم دوست دارد . به او گفتم من دختر ثروتمندی هستم که به خاطر تو و به خاطر پیشرفت تو هر کاری میکنم .آقای شاعر نوازشم میکرد و دوست ترم داشت . کنار ساحل دریا بودیم . من همین طور که میدویدم بندهای لباسم که گره نخورده بود شل تر میشد .آقای شاعر با چوبی که در دست داشت روی ساحل به ژاپنی چیزی نوشت که قبلا ازش ندیده بودم .بطری سبزش را داد دستم و من پایم را روی سنگ بزرگی گذاشتم و بطری را تا ته سر کشیدم و سیگاری گیراندم . به او گفتم که دوستش دارم . آقای شاعر نزدیک آمد و گفت که من را دوست دارد و از من دعوت کرد تا با هم به مخفیگاهش برویم . من آن مخفی گاه را میشناختم . آقای شاعر میگفت هیچ زنی را دوست نداشته و من تنها کسی هستم که اغوایش کرده ام . توی دلم عصبانی بودم که پس همه ی حرف و حدیث هایی کخ به من میس شانزه لیزه زده بود دروغ بود ؟!آقای شاعر گفت حاضر است خودش را حراج کند . من چند سکه ای به رویش انداختم و دور اتاق چرخیدم و خندیدم و او ندید که من اشک میریزم . آقای شاعر دستانم را از پشت گره زد و قبل از اینکه ماسکم را بکند گفت :" میس شانزه لیزه ی حقه باز فکر کردی نشناختمت بازم بازی رو باختی " خیلی خوشحال شدم . ماسکم را کند و گذاشت گریه کنم . بعد از اتاق رفت بیرون و تا اکروز که 8 ماه از دیدارم با او گذشته هیچ خبری ازش ندارم جز یک نامه که در آن نوشته :" من عاشقت بودم اما حالا که بهم شک داری دیگه منو نمیبینی ، حالا که منو امتحان میکنی دیگه دوستت ندارم . " بعد از اینکه نامه اش به دستم رسید مقدار زیادی زاناکس و کلونازپام خوردم ولی تکان از تکان نخوردم و تا ابد بیدارم . مثل همیشه . حالا 8 ماه است که هر شب به دنبالش میگردم و دلم برایش تنگ شده اما او از این شهر رفته ...حالا فهمیدم که نباید به عشقش شک میکردم . نباید امتحانش میکردم . تجربه به آدم یاد میدهد که چه کارهایی را نباید بکند . من قبلا این کار را کرده بودم اما اتنبه نشده بودم . حالا که به این نتیجه ی بزرگ رسیدم بزرگ ترین عشقم را از دست دادم .

****

 


 
comment نظرات ()
 
 
گاو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
 

شوهر من مرد سلاخی بود که همیشه قبل از دیدن من ، پشت کشتارگاه دست و رویش را میشست و ادکلونی که زن بدکاره ای به او هدیه داده بود به خود میزد و به خانه مان می آمد . من همیشه منتظرش بودم و دستهایم همیشه رنگ حنا به خود داشت ،‌همین طور کف پاهایم و رنگ موهایم . شوهر من وقتی به خانه می آمد با آن قد و قامتش ، با آن قیافه ی دلنشین زمختش و ته ریش هایی که پوست صورتم را میخراشید ، با آن بوی ادکلونش من را اغوا میکرد . من هر شب قبل از آمدن شوهرم لباس عروس میپوشیدم و منتظر هدیه ای میشدم که همیشه قرار بود برایم بخرد . هدیه ای که برایم میخردی صندوقچه های زربرفی بود که میگفت درشان را باز نکن . میگفتم چشم . میگفت بگذارشان توی گنجه . میگفتم :" چشم ...اما پس کی بازشان کنم ؟ " میگفت هر وقت که منتظرم شدی و دیدی نیامدم همه شان را باز کن تا دلتنگم نشوی . شوهر سلاخم لباس عروسم را دوست داشت . همیشه به او میگفتم :" چرا بوی خون میدهی؟" میگفت :" تو را که میبینم خونم بد جوری به جوش میاید . " من کمی خل وضع بودم . گاهی پا برهنه توی ایستگاه قطار راه میرفتم . منتظرش میشدم . یه قل دو قل بازی میکردم و وقتی بچه های راه آهن کک مک هایم را مسخره میکردند من هم با آن ها میخندیدم . هر وقت شوهرم می آمد همه ی بچه ها فرار میکردند . یک روز نامه ای در خانه مان رسید . نامه ی برادر شوهرم بود که مرا دوست داشت و میخواست پنهانی به دیدنم بیاید . لباس عروسم را در آوردم و چادر سر کردم و رفتم توی کوچه خیابان ها پرسان پرسان دنبال مردی که شوهرم بود .آدرس کشتارگاه را دادند . شوهرم را با چکمه و دستکش و روپوشی دیدم که سر گاوی را میبرید و خون روی صورتش فواره زده بود . ترسیدم . پشت کشتارگاه روی نیمکتی نشستم و به تاب بازی دختر کوری چشم دوختم که شاید خودم بودم .خودم ،‌وقتی که ۵ سالم بود . هوا که غروب شد . تاکسی دربست گرفتم و رفتم منزل . شوهرم زودتر از من رسیده بود . دم در منتظرم بود . در کیفم را باز کردم تا نامه ی برادرش را بهش بدهم که گفت :" چرا لباس عروس تنت نیست مادر فولادزره ، چپول زشت ، کچل ! " گفتم :" به نگفته بودی که کجا کارررر..." چاقویش را در آورد . چاقو که نه قمه . گفتم :" برادرت..." گفت :" فکر میکردم که تو زن نجیبی هستی . این قمه رو میبینی با این سر گاو رو میبرم چه برسه به سر تو ." بعد گلوی من را گرفت و سرم را برید . نامه ی برادرش را نخوانده پاره کرد و من را انداخت لای آشغال های کشتارگاه . دو سال بعد من در جسم زن دیگری که زنش بود حلول کردم ، رفتم سراغ گنچه ، صندوقچه ها را باز کردم ،‌تویشان هیچ چیز نبود . من گول خورده بودم . شوهرم که مرد سلاخی بود میگفت که صبح ها در گروه ارکستر سمفونیک هورن میزند و عصرها توی تئاتر شهر تمرین پیس فرانسوی میکند و دم غروب را توی کافی شاپ ها بحث فرههنگی میکند و وقتی که به من سر زد و لباس عروسم را چید میرود روزنامه ی زیر زمینی حروف چینی میکند . شوهرم مرد سلاخی بود که همیشه زن هایش را میکشت و به ان ها صندوقچه های زربرف تو خالی هدیه میداد . شوهرم خیلی خوب حرف میزد . دو سال بعد که من را کشت در جسم گاوی حلول کردم و هنگامی که میخواست سرم را ببرد چشمهایش را از حدقه کندم و استقامتش را که از کف داد گردنش را با دندان تلق خورد کردم . لاشه اش را که توی قبرستان دفن کردند میرفتم رویش و پهن میریختم . شوهرم مرد خوبی بود . فرداش مرد دیگری که شوهر تو بود آمد تا گردنم را ببرد . گردنم را برید . پوستم را کند و تکه تکه ام کرد و تو امشب در قورمه سبزی ات یا در قیمه ات یا فردا در کبابت یا در ساندیچت گوشت مرا خواهی خورد .


 
comment نظرات ()
 
 
مدرسه رازی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
 

من یا سیاه سیاهم یا سفید سفید . حد وسط و خاکستری نیستم . آقای (-) طی بررسی هایی که از من کرد متوجه شد که قدرت تله پاتی من نود درصده و سنسورها و گیرنده هام خیلی قوی هستند و میتونم از این جا تا 900 متر اون طرف ترم رو درمان کنم اگه روی خودم کار کنم و اگر باز هم روی خودم کار کنم میتونم چند سال دیگه یه چنگال رو از روی میز بلند کنم . فقط با نگاه . خب البته ایشون مدعی بودند که من برعکسش فرستنده ی ضعیفی هستم و برای همین از نوشتن به عنوان ابزار استفاده میکنم و یا مدام حرف میزنم تا تخلیه بشم . فکر کردم آره من توی زندگیم خیلی لحظات رو پیش بینی کردم . مثلا بار آخری که خونه ی (هیچ کس) با پالتوی بلند قهوه ای و چکمه اسپورت چرم قهوه ای و کلاه بره قهوه ای توی در گاهی زیر فانوس وای ساده بودم وقتی (هیچ کس) اومد که منو در گریبانش خفه کنه از عشق، بهش با لرز و اشک ریزه گفتم :" این بار آخریه که این جام ." انگار یک نیروی جادویی ، یک چاه زیر پام باز شده بود . یا مثلا پسر یکی از قوم و خویش هامون که تازه دو ساله از خانومش جدا شده بد جوری توی مخم وول میخورد . پرسیدم "چه خبر از -اون- ؟ نگرانشم ! برم یه زنگی بهش بزنم." بزرگتری دستم رو از روی تلفن گرفت و کشید کنار و گفت بهش زنگ نزن . بد جور معتاد شده . سه بار از کلینیک ترک اعتیاد فرار کرده و مادرش رو میخواد بکشه . مادرش وانمود میکنه سویسه و از خونه در نمیاد بیرون چون پسرش با قمه دم در خونه کشیک میده . دلم هوررررررررررررری ریخت . خدای من .... همبازی کوچولویی هام ...جان من کجایی ؟ میام تمام خیابون آصف و تا اکباتان که خونه ی مادربزرگته دنبالت . . .میدونم پیش مامان بزرگت داری زندگی میکنی . میدونم دردت چیه .  برام مهم نیست که کی چی بگه . . . یا مثلا مرگ کسی رو پیش بینی میکنم یا در مورد خودم . . . اما اصلا نمیتونم حسم رو درست با انرژی بفرستم واسه همین وراجم و مینویسم . . . من یا مریضم یا مثل یه گلوله شیطونم . حد وسط ندارم .

توی خیابون ولیعصر بودم . مدرسه رازی رو دیدم . سرمو انداختم پایین رفتم تو . درش باز بود . مدرسه تعطیل بود . . . نشستم کنار در مامانی ها و یه سیگار کشیدم . یاد 6 سالگیم افتادم . اون موقع روی اون سکو نشسته بودم و منتظر خاله م بودم تا بیاد دنبالم . . . حالا بعد از 22 سال روی همون سکو با کوله پشتی و یه عینک آفتابی نشستم و سیگار میکشم و به خیلی چیزا فکر میکنم .

کلاس پنجم بودم . پنج چهار . روز معلم قرار بود از زیر روپوش هامون بلوز رنگی بپوشیم و برای معلم کادو بیاریم . سر یه زنگ بهمون گفتن الان جشنه . مانتو ها رو در آوردیم و شروع کردیم به خوردن شیرنی و آب میوه و بچه ها روی میز میزدن و میگفتن که من باید برقصم . معلم توی راهرو داشت با معلم های دیگه حرف میزد . من هم از فرصت استفاده کردم و رفتم روی میز خانم و باباکرمی رقصیدم دیدنی . ناگهان خانم اومد توی کلاس و نه تنها عصبانی نشد بلکه معلم های دیگه رو هم صدا کرد و گفت دوباره برقص !

مدرسه رازی .همیشه از دستشوییهاش میترسیدم . همیشه یه چیزی توش جا میذاشتم . همیشه روی اون پله های بلند حیاط میشستم و با دوست هام حرف میزدم . چاخان های شاخ دار میگفتم که آره مثلا ایرج راد دایی منه همون که توی سریال وزیر مختاره (اکثرا بچه ها نمیفهمیدن من چی میگم ) اما یه دختره که اسمش معصومه بود بدجوری خر شده بود و رفته بود توی دنیای چاخان های من .من گفتم وقتی ایرج راد سر آخرین قسمت مرد مامانم ان قدر نگرانش شد که بهش زنگ زد و گفت ایرج خوبی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستم رفته بود این دری وری ها رو خونشون به مامانشینا گفته بود حالا بماند .

مدرسه رازی مصادف بود با سرویس مدرسه ما . . . شهرک غرب تعداد کم بود برای همین دختر و پسر ها با هم میرفتیم و میومدیم . من اولین باری که به پسر همساده خیانت کردم وقتی بود که علیرضا توی سرویس سر من با امید دعواش شد و برام بستنی یخی خرید و من براش نامه مینوشتم . نمیدونم الان کجاست . حسن رو خوب یادمه . جالبه 6 سال پیش من و حسن همدیگه رو توی یه پارک دیدیم . صداش کردم برگشت طرفم و گفت تو فلانی هستی نشون به  اون نشون که توی اتوبوس با دوستت فلونی داستان مینوشتید و من اذیتتون میکردم . راست میگفت .

مدرسه رازی و اون ستون ها . محل قرار من و طلا بود . بد جور عاشق هم بودیم .

مدرسه رازی از تک تک آجرهاش خاطره دارم . . . . گذشته پاک نمیشه فراموش نمیشه عین مدرسه رازی سر جاشه . گذشته خیلی حرف داره واسه گفتن چون گذشته . گذشته مثل رنگین کمونه . پر از صدای بارونه . پر از کارتون و بلوغ و عشق جونی و سبز شدن سیبیل و ایناست . گذشته هست . هر کی دوست نداره ولش کنه اما گذشته هست .

 


 
comment نظرات ()
 
 
مثل بقیه +(منهای دو)
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٥
 

برای دیدن منهای دو (این جا) را کلیک کنید .

میس شانزه لیزه ، حس کرد دوست داشتن و خوش بودن یکی نیست . پس چون نمیدانست چقدر زنده خواهد بود و چقدر نفس خواهد کشید و پوست تنش چین نخواهد خورد بین این دو گزینه ، دومی را ، یعنی خوش بودن را انتخاب کرد و به جای رنج کشیدن برای (هیچ) خواست با (هیچ) دیگری خوش باشد ، انرژی اش را صرف گریه کردن بر سر گور ناپلئون نکند و سراغ کارتون خواب ها برود و آقای شاعر را پیدا کند . برای همین به گوش هایش ، گوشواره های بلند نقزه و آویزهای بلورین انداخت و در سوراخ های لاله گوشش الماس های بدلی کاشت و لباس پولک دارش را پوشید و موهای قرمزش را بست و بی هیچ نقاب و آرایشی جلوی آینه ایستاد و به خودش چهار تا فحش چارواداری داد . کالسکه چی پایین منتظرش بود . میس شانزه لیزه کلاه بزرگ پر دار آبی اش را روی سر گذاشت و روبانش را دور گردنش بست و پابرهنه پله های پیچ در پیچ چوبی را دوید پایین . کالسکه چی که یک دست نداشت با دست دیگری که داشت شلاق زد و میس را به محله ی کارتون خواب ها برد . میس در آن جا آقای شاعر را پیدا نکرد ، کافه ها تعطیل بودند و همه ی دوستانش گمش کرده بودند تا این که سر قرارگاه همیشگی زیر نیمکت پیدایش کرد که بطری عرقی را با عشق نگاه میکند و از چشمانش نم نم اشک میبارد . چرا که بطری ته کشیده بود و جیب های پاره ی او دیگر سکه و اسکناسی برای خریدن بطری جدید نداشت . میس دست او را گرفت و بیرونش کشید. . . . . . . آقای شاعر بعد از اینکه بیرون آمد کتش را تکاند و لنگ لنگان به راه افتاد . میس صدایش کرد و دوباره به طرفش رفت . آقای شاعر دست او را پس کشید . میس دوباره به طرفش رفت و صدایش کرد آقای شاعر به او گفت :" شما زن ها هیچی نمیفهمید . " میس یک چک محکم توی صورت آقای شاعر نشاند و گفت :" دوباره بگو ." آقای شاعر گفت :" همتون یه جورید . " میس سیگاری گیراند و دلش میخواست آن را توی چشمهای آقای شاعر فرو کند . . . . باید برای این خوش بودنش نقشه ای میکشید . . . آقای شاعر هیچ جور او را نمیدید . . . او را مثل (همه ی زن ها ) میدید . تنها یک ستاره در آسمان میدرخشید . آقای شاعر کج . کوله راه میرفت . میس مداد چشمش را از توی جیبش بیرون آورد و بالای لبش سیبیل بنا گوش در رفته ای کشید . رفت جلوی آقای شاعر . . . آقای شاعر با آن صدای دو رگه ی خش دارش خندید و اسم او را اشتباهی صدا زد و گفت فلانی چقدر خوشگل شدی . . . میس او را در آغوش گرفت و گفت :" مرد تو هم واسه خودت مردی شدی ! " و در آن هنگام بوثه ی جنس دیگری از آقای شاعر قسمتش شد و با هم همه ی شب را زیر نیمکت رو به روی دریاچه سپری کردند . میس که سیبیل هایش پاک شده بود وقتی از زیر نیمکت بیرون آمد کفشهای زنانه ی بیشماری احاطه اش کرده بودند . آقای شاعر میخندید و میس فکر کرد بهتر از آن بود که وقتش را برای ( هیچ ) دیگری میگذاشت که مثل خره روحش را میخورد . میس از جمع زنان فرار کرد و نشست پشت لپ تاپش و قبل از آپ شدن خوابش برد برای همین آقای شاعر بیدارش کرد و گفت :" بیدار شو ....داری خواب میبینی مثل همه ی زن ها ! "

***

زمانی که عکس های -شکار روباه- رو که در هیچ پایگاه اینترنتی پخش و پلا و رونما  نشده بود  و من اومدم  توی بلاگم دورش اسفند دود کردم و هی ازش نوشتم و نشونش دادم ....

زمانی که پارسال تیر ماه بلاگم رو یه مدت بستم و قبلش از - شکار روباه - نوشتم...آب از لب و لوچه ی خیلی ها در آوردم، منهای دو نام نمایشی است که به زودی در تالار اصلی تئاتر شهر اجرا خواهد شد . داوود رشیدی (کارگردان این کار)هنرمند پیشکسوتی است اما واقعیت این است که من ریچارد سومش را دوست نداشتم و در مقام بازیگری تنها در هزاردستان درخشید(مفتش شش انگشتی او را ماندگار کرد ) . . . حالا منهای دو متنش مترجم قابلی مثل خانم حائری دارد که میشود از این طریق هم کار را تضمین کرد واز طرف مهم تر حضور جناب  سیامک صفری عزیز هم مثل همیشه فره و شکوه را در تالار اصلی با خود خواهد آورد . دوستانی که از شهرستان میخواهند بیایند تهران میتوانند از الان برنامه ریزی کنند ...به این دلیل این را نوشتم چون از قبل از من خواسته بودید. 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شهرام میر شکاک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۳
 

عکس پست پایین ، متعلق است به شهرام میر شکاک ...

من به عنوان کسی که تا جایی که فرصت پیدا کنم نمایش رادیویی گوش میدهم و عاشق تخیل فضا ی نمایش رادیویی هستم،‌بارها اسم شهرام میر شکاک را شنیده بودم . دلیل اینکه میخواستم ایشان را در این جا معرفی کنم گوشزد با نمکی به سایت محترم (ایران تئاتر)است  که البته ارادتمندش هم هستم اما چون در آرشیو هنرمندانش نام های بزرگی مثل نغمه ثمینی هم نیست ، شاید خود این افراد در دادن رزومه و به روز کردن ایران تئاتر هم سهل انگاری کنند اما یک سایتی که حکم سایت مرجع ارا دارد  باید بیشتر از این پشت و پناه هنرمندانش باشد و مثلا پی این چیزها را هم بگیرد در سایت ایران تئاتر سالهاست نام های بچه هایی که تنها در یک کار مثلا به عنوان دستیاری یا منشی صحنه ای بودند هم هست اما نام شهرام میر شکاک نیست !  

قبل از هر چیز یک بیوگرافی مختصراز ایشون :

شهرام میرشکاک متولد٢٨ اسفند ١٣۵۴ در شوش است ، وی که در عکس پست پایین مثل گربه ها خودش را چپه و چوله کرده و سیبیل هایش را تاب داده دارای دیپلم علوم انسانی است و در سال ١٣٧٨ وارد دانشگاه تهران - هنرهای زیبا شد و در رشته ی مورد علاقه ی بنده - ادبیات نمایشی- تحصیل کرد و از آن جایی که بخت یارش بود و از اول یعنی از ٧ سالگی شاعر بود در همان بدو ورود به دانشگاه استعداد سرشارش توسط دکتر سیدحسین حسینی کشف شد زیرا شعرهای سپیدش همه را هاج و واج و انگشت به دهان میگذاشت بنابراین به دعوت آقای دکتر،وی به عنوان ویراستار ارشد رادیو تهران در سالهای ٧٩ و ٨٠ استخدام شد و همکاری جانانه ای کرد و علاقه اش را هم به همه چیز از جمله بابانوئل نشان داد . در سال ١٣٨١ به دعوت شبکه رادیویی فرهنگ به آن جا رفت و به نقل از خودشان نزدیک ٣٠٠ نمایش رادیویی نوشت و چند صد تا نمایش رادیویی را سر دبیری کرد . یکی از آن ها را این جا میگذارم تا گوش دهید . صدای سیامک صفری عزیز هم در انتها در چند دیالوگ کل کار را جلای خاصی میدهد . . . فقط بعد از گوش دادنش من را کتک نزنید چون.....           :)

کنار من بنشین   ( رو یش کلیک کنید ) .(شبکه رادیو فرهنگ بخش نمایش رادیویی همه ی نمایش ها را میتوانید بشنوید )

داشت یادم میرفت که بگویم وی از هفت سالگی شاعر بوده و بار اول که در چهارم ابتدایی عاشق میشود این چنین میسراید که  (چنان که وزیدن باد را نمیتوان دید/عشق را نمیتوان دید ) همچنین علاقه ی او بعد از شعر که به شکل جدی دنبال میشود هنرهای تجسمی هم هست و ظاهرا در شهریور ماه هم نمایشگاهی خواهند گذاشت .میگویند که (آبستره) کار میکنند .

وی در کانون ادبیات ایران در کانون تخصصی شعر سپید به جریان های نو اندیشی در شعر معاصر میپردازد و درسش میدهد مثلا (معنا باخته ها - پست مدرن و اینها ) آدرسش را پرسیدم این جاست :پشت خانه ی هنرمندان - کوچه ی اردلان . پلاک ٢۵ ۵شنبه ها از ساعت ٣٠/۵تا٣٠/٧ وی همچنین خیلی هم به انیمیشن علاقه مند است و در آموزشگاه مکتب در کرج مشغول تدریس فیلمنامه نویسی انیمیشنی میباشد . . .یکی از اشعار وی به نام ( ... و قبل از آنکه )

خطوط از کف تو بر ساحل افتاده اند

مغروق ابدی

شانه هایت را بگذار

بگذار که شانه هایت را بتکانم

این جا زنان شبیه ساحل اند

نگران شانه های ستبر کسی نیستند

...............................

تنها باید خطی کم تر شود از جزر پنجره ها

وخاطره ای به گل نماند

کورمال خودت را از کف دست من گم کن

شاید مد بعدی جنازه ی زیبا تری بغلم کند .

( حالا آقای میرشکاک خودم این شعر رو الان نقد میس شانزه لیزه ای میکنم ) :)

در ضمن وی که خود را گرگ صحرا میداند برای گرگ قطبی اش پیام های سرخ پوستی عجیب غریبی از همین جا فرستاده که الان دودش بالا سر جزیره است .

خب آقای میرشکاک عزیز استفاده ی بیش از حد از کلمه ی شانه حتی اگر هم لازم به نظر برسد به گمان من به شعر شما صدمه زده و خیلی توی دهان تکرار میشود و صدایش توی گوش شنیده میشود و مسئله ی بعدی اینکه اگر شانه ستبر نباشد نباید نگرانش بود ؟؟؟ و  خیلی پرواضح است که سراینده ی این شعر یک مرد عاشق است و من جهان بینی اش را نسبت به زن نفهمیدم . . . زنانی که شبیه ساحل اند خوبند یا بد  به گمان شما ؟ و این جنازه در آغوش من را شدیدا یاد زن اسیری بوف کور می اندازد آیا این اشکال نیست ؟ البته من در شعر هم تخصصی ندارم و چون نظرم برای خودم محترم است برای شما مینویسمش گرچه میدانم که به این جا سر نخواهید زد و من این پست را برای یادآوری به -ایران تئاتر-ی ها گذاشتم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
دیوانه از قفس پرید
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٠
 

نه !

انگار مردم دوست دارند تو بهشون دروغ بگی . . . خودت نباشی . . . بعد خیلی ها هم اصلا قدرت درک موقعیت و شناخت انسان رودر رو شون رو ندارن هی چرند میگن .نه ! بعضی ها آدم بشو نیستند . . . این به ژن و اصل و نسبشون هم بر میگرده ها . . . ذات خراب رو با هیچ چیز نمیشه درست کرد .

من این روزا باید میرفتم به داد سرم میرسیدم و یه سری کرتن و دوا بهم اضافه شد و حسابی روی هوام و نمیدونم چی به چیه . . . تنها میرم دکترامو . لوس نیستم . با این جثه ی نحیفم خیلی احساس گردن کلفتی میکنم . . . اما همیشه یه ترسی تومه . . . همیشه فکر میکنم بهم میکن تو با سرطان- تومور-ایدز-پارکینسون میمیری . . . دکتر وقتی اوضاع و احوالم رو پرسید میگفت سر در نمیاره چون من خیلی با شیفتگی داشتم از مرضم مثل یه اتفاق پیچیده ی قرن حرف میزدم . . . همین جا از اون چند تا دوستی که دیده بودند یه مدته پنچرم و میدونستن کی از مطب میام بیرون و باهام تماس گرفتن ممنون ... خلاصه بعدش رفتم پیش یکی از دوستهام و شب هم شام با هم خوردیم و برگشتم که سریع اسمارتیزهای جدیدی که بهم داده شده رو بخورم . . . صبحش هم یکی از دوستهام اومد پیشم و خیلی از شکل و شمایل ما ناراحت شد و گفت :" شبیه سنجاق قفلی شدی! " یه شلوارمخمل صورتی که بالاش کش داره و پایینش خیلی گشاده تنم بود و یه رکابی سیاه و موهام هم به میرزاکوچک خان میگفت زکی . به دوستم گفتم بیا بریم پشت بوم سیگار بکشیم ، گفت باشه . از روی لباس هام یه پالتوی بلند پوشیدم که یقه اش مثل یقه ی ملکه الیزابت میاد بالا . و با اون شمایل رفتیم پشت بوم جایی که الان میزییم . به محض ورود به پشت بوم صدای درامز باحالی من رو از خود بی خود کرد پسر همسایه مون یکی از اتاق های اون جا رو به خودش اختصاص داده و درامزی میزن بیا و ببین . سیگارم رو روشن کردم و با وجود اینکه شل بودم با حرکات ریتمیک روی پشت بوم دانسی کردیم بیا و ببین . دوست بنده که در دل عقل بنده رو نابود شده تصور کرده بود نشسته بود و نگاه میکرد . . . تهران زیر پام بود و توچال رو به روم . آسمون بالای سرم . . . داشتم رها و آزاد حرکات ریتمیک رو با صدای درامز میومدم ....ممکن بود خیلی ها ببیننم ...ممکن بود فکر کنن یه دیونه است که از قفس پریده .برام مهم نبود . . . اما لذت بخش بود ...یک لحظه فکر کردم کاش تئاتری اجرا بشه که تماشاچی هاش بالا روی صندلی بشینند و بازیگراش پایین باشند . یعنی یه جایی مثل پشت بوم رو طوری دورست کنند که .....اصلا بیخیال . . .

حالا بگذریم . . .

من به عنوان کسی که زیر نقاب میس شانزه لیزه دارم این جا زندگی میکنم . . . با خیلی از دوستانی که لینک کردم از نزدیک آشنا هستم و خیلی بیشترشون نع . باید اعتراف کنم از اون جایی که خودم فکر میکنم خیلی ساده و احمق و ابلهانه در رفتارهام پیش میرم، بی پروا میخندم و یا در صدام چیزی رو سانسور نمیکنم اکثر دوستان به بنده لطف دارند ، اما زمان میگذره و به تو نشون میده که در واقع از تو استفاده ی ابزاری شده و به تو خیلی نگاه پایینی شده ، گاهی انتظار یه کار کوچولو داری که یه دوست برات کنه و اون با وجود اینکه خودت بهش میگی ...ببین....هی حواست به من این روزا باشه....اصلا  اهمیت نمیده ....و فکر میکنه داره گوشه ای از شخصیت خودش رو نشون میده . من ناراحت میشم . راستشو بگم . عمیقا از اینکه بعضی ها فکر میکنن من از ماه افتادم روی زمین و هیچ ناراحتی ندارم و واسه دلقک بازی و مشاوره ساخته شدم بدم میاد . از اینکه کسایی که دوستشون دارم بهشون بی اعتماد بشم...اوه اوه ...دیگه بی اعتماد شدم .تموم شد رفت پی کارش.

در ضمن من این جا مطلب میذارم در مورد تئاتر- خودم- کتاب( گاهی ) - داستان های میس مینویسم و هر وقت بحث کمی تخصصی میشه بعضی ها خیلی غیبت دارن . عب نداره . . . من به زور و با میخ نمیتونم توی سر سنگی یه کسی هنر تئاتر رو بکوبونم اما اون ها هم توقع بیا به روزم کامنت بذار رو نداشته باشند . دلم میخواد کفشامو در آرم و یه شنای حسابی برم و سر همه ی کسایی که بغضم رو در آوردند زیر آّب کنم .

 

مسابقه

عکسی که مشاهده میکنید متعلق به چه کسی است ؟

* در پست بعد به معرفی وی خواهم پرداخت (امیدوارم مثل تبلیغات و معرفی هایی که قبلا کردم پشیمون نشم ) (کنایه ای بود برای کسایی که ازشان رنجیده ام )) 

پاسخ خود را در کامنت دونی بگذارید تا من ببینم . لطفا تو رو خدا خصوصی هم نگذارید .

 


 
comment نظرات ()
 
 
کلاژ تاریخ+ نامه ی چیستا یثربی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٧
 

میس شانزه لیزه ،که در قرن خودش میزیست ، که قرنش ، خانه و کاشانه اش هیچ ربطی به دنیای حقیقی نداشت ، مثل گاومیش وابسته ی گذشته ی خود بود و برای همین وقتی نمایش - وقتی راشل از خانه رفت- را دید از دیالوگ لوید که گفت (چیزی در این مایه که ):" ما هر روز  به خاطر گذشته ای که داشتیم از خواب بیدار میشیم " خیلی لذت برد . . . میس شانزه لیزه عادت زشتی داشت . مثلا از تمام جزئیات اطرافش  یک واقعه ی با شکوه نشانه دار و رمز و راز دار میساخت و آن ها را کلاژ میکرد . تکه شیشه ی شکسته شده ی جامش را و عکس های روزگار پیشینش را نگه میداشت و روی تابلو میچیدشان و با چسب چوب حکشان میکرد . . . در یک روز سرد زمستانی بود که ناگهان از توی شومینه ی خانه اش کلاغ بزرگی افتاد توی خاکسترها . میس شانزه لیزه با دسته جارویی توی سر کلاغ میزد و میخواست از خانه بیرونش کند . اما کلاغ که هم قد و قواره ی خود میس بود و مثل مردی بود که لباس کلاغ به تن کرده قارقار کنان و عصبانی نزدیک میس شد و منقارش را باز کرد و گوشواره ی بلند نقره ی میس را که از یک دستفروش خریده بود کشید و کند و در منقارش حبس کرد . سپس تابلوی کلاژ شده را که پر از زرق و برق بود به منقار گرفت و پنجره را شکاند از اتاق زیر شیروانی رفت بیرون . رفت تا میان سفیدی برف زمستان گم شود . . . میس شانزه لیزه که از گوشش خون آبی فواره میزد بیرون داد میکشید و شکوه میکرد اما صدایش در فضا منجمد میشد و به هیچ جا نمیرسید . تمام گذشته اش را کلاغ با خود برده بود و میس شانزه لیزه احساس تهی بودن بهش دست داد . . . آیا به همین راحتی میتوانست از همه ی کودکی و گذشته اش دست بکشد ؟ فراموشش کند ؟ حوله ی سفید تنش رنگ خون گرفت . میس شانزه لیزه تنها زن روی زمین بود که خون بدنش قرمز نبود و آّبی بود . همه جا پر از صدای فیلم آبی شد . . . اشک هایش را پاک کرد . به گوشش بتادین زد . لباس پشمی کهنه ای پوشید و رفت تا به افتتاح سینما پارادیزو در نزدیکی خانه اش برسد .

*خب روزها مثل برق و باد میگذره و برای من که گیج میزنم پر پیچ و تاب تر ، کتاب سوم بنده به زودی راهی ارشاد خواهد شد و امیدوارم بعد از اینکه مجوز گرفت اعترافاتی در باره اش در این جا برای همه بنمایم و منتظرم .

* برای تمام کسانی که افسردگی، ناراحتی روحی روانی دارند خواندن مجموعه آثار پلوتوس را توصیه میکنم . کمدی های روم باستان با ترجمه ی  رضا شیر مرز همیشه حفره هایی را در من پر کرده و از خواندن هر نمایشنامه اش خندیده ام . . . گریسته ام ...ایده گرفته ام و سیر شده ام . . . طی این چند وقته در حال خواندن نمایشنامه های (طناب) (سودولوس)(کازینا) بودم . . . این مجموعه سه جلدی است که قطره بیرونش آورده هر جلدش گیرتان آمد بخرید و بخوانید و بخندید و درس بگیرید . . . ارتباط  غلا م و رئیس همیشه برایم در این آثار دوست داشتنی بوده . طرف نامش غلام است اما پادشاهی میکند و ارباب خود را گول میزند و گاهی کار به مضحکه و هزل هم پیش میرود . با این همه بهتر از دیدن سریال های بی مغز رسانه های داخلی و خارجی است .

** نامه ی چیستا یثربی  و توضیحاتشان برای جزیره در کهکشان  به مناسبت اجرای پری خانی عشق و سنگ در این جا قرار داده شد **  


 
comment نظرات ()
 
 
شبی که راشل از خانه رفت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

شبی که راشل از خانه بیرون رفت .

خب ، در مورد این نمایش میتونم پستم رو مثل آدامس بادکنکی کش بدم و هی بجومش و آدامس رو بترکونم و دوباره بادش کنم و یا نه با انگشتم آدامس رو همین طور که لای دندن هام زندونی شده بگیرم و بکشونمش بیرون ، یعنی از همین اول باید بگم نوشتن در مورد این کار برام خیلی سخته ، چون متن یا نمایشنامه ی (شبی که راشل از خانه رفت ) رو نخونده بودم و بی هیچ پیش فرضی نسبت به همه چیز وارد تالار مولوی شدم . مضمون این نمایش در باره ی زنی است به نام راشل که دقیقا شب کریسمس شوهرش برای کشتن او آدمی رو استخدام کرده ، شوهر در لحظه ی آخر ، قبل از ورود قاتل ، به راشل راز را گفته و خلاصه راشل پسر چهارساله اش و خانه زندگیش را ول میکند و به چاک میزند . . . . قبل از هر کاری پای تلفن عمومی با دوستش گپ میزند . . . ( نمیدونم چرا ؟ میتونست وایسه ببینه توی خونه چی داره میگذره ؟ یواشکی پشت بوته هایی پنهون شه یا زنگ بزنه به پلیس یا نگران بچه اش شه اما همه ی این کارها رو با یه زنگ به دوستش حل میکنه ) راشل در همان شبی که از خانه بیرون رفت با مردی به نام  (لوید) آشنا شده و خواسته-ناخواسته وارد زندگی او میشود و در طی زمانی که با لوید و پوتی (همسر لوید) زندگی میکند مسیر زندگیش عوض میشود و در انتها هم . . . . نمیگم چی میشه  تا هر کس دوست داره بره کار رو ببینه بیاد خودش بگه .

من اولین چیزی که در مورد این کار میتونم بگم اینه که به شدت حفره هایی در متن و در نمایشنامه حس میکردم که متاسفانه کارگردان از پس پر کردن چاله چوله های حذفی متن بر نیامده بود و لذا خیلی جاها برایم علامت سئوال میگذاشت . . . بازیگر نقش راشل ( آشا محرابی) مثل همیشه با اون میمیک دوست داشتنی و چهره ی شیرینش تقریبا مثل باقی نقشهایی که بازی کرده بود نقشش رو ایفا کرد .خوب ایفا کرد اما نه متفاوت و شاید این دوباره به ضعف کارگردان کار بر میگرده . . . توقعاتش . . . بازیگر نقش  لوید ( ایوب آقاخانی) برای من دوست داشتنی بود شاید چون ایشون استاد من بودند و همیشه سر کلاس های دانشگاه شخصیتی خلاف نقشی که ایفا کردند رو ازشون دیدم . . . این مربوط به نمایش مرغابی وحشی هم میشه که در اون به کلی شااااااااخ در آوردم چون اصلا توقع همچین بازی درخشانی رو از اون (ایوب آقاخانی) استاد دانشگاه نداشتم . . . البته این تفاوت  ایفای نقش برای من یا به زعم من فقط منحصر به صحنه نیست چون صدای گرم ایشون رو از رادیو در نقش های متفاوت هم شنیدم  . . . در این نمایش به نظر من که فکر میکنم نظرم خیلی هم درسته ، زندگی لوید و همسرش پوتی (مهرخ افضلی) همان قدر دراماتیک و تراژیک هست که زندگی راشل . . . اما ما توی کار اجازه ی پرداخت به این دو نفر رو ندیدیم و همون طور که گفتم چون متن رو نخوندم نمیدونم این جا این ضعف رو گردن نمایشنامه نویس بندازم یا کارگردان . شخصیت لوید رو دوست داشتم ، از اولش که آقای آقاخانی اومد توی صحنه فهمیدم که با یه آدم چند لایه ی بیچاره ی تنهای درون گرای حیونکی رو به رو هستم . . . و واقعا هم بود اما پرداختی بهش نشده بود . . . شاید لوید خیلی تراژیک تر از راشل بود اما چرا چرا بهش پرداخت نشده بود ؟. . . لوید توی صحنه چند فرصت کوتاه داره تا اون لایه های درونیش رو بکنه و بذاره  کنار و خودش رو به ما بشناسونه . . . چند تا نگاه معنی دار لوید به راشل رو فهمیدم . . . حالا نمیدونم درست فهمیدم یا نه اما مطمئنم چیزی از متن کم شده که به کار ضربه زده . . . جایی که لوید همیشه ساکت و نجیب از هیاهو ی راشل کلافه میشه . . . (بعد از اینکه اعتراافاتش رو نسبت به زندگیش شنیدم و شاخ در آوردیم ) یه -خفه شو - اساسی ازش میشنویم . . . که انتظارش رو نداریم . . . اما خانم کارگردان دلشون نخواسته بود ما چهره ی لوید رو توی اون لحظه ی مهم ببینیم و استاد ما رو توی یه میزانس دیگه چیده بود که من واقعا برای این سلیقه ی خانم کارگردان متاسفم . . . خانم کارگردان در واقع خانم پریسا مقتدی به گمانم میتونست خیلی کارها با این متن کنه . مشکل من اینه که چرا ما باید شخصیت پوتی رو که خودش رو به کر و لالی زده و عاشقه توی چند تا دیالوگ با ریتم تند بشنویم و چیزی نبینیم . ؟. . این خیلی بد بود . . . طراحی صحنه و میزانسن ها رو دوست نداشتم . . . فانتزی آخر نمایش رو ولی دوست داشتم . . . حتی بغضم کردم . . . گرچه خانم محرابی گریه کرد ولی من اشکم نچکید . . . اون جا توی اون صحنه ی آخر که لوش نمیدم که برید ببینیدش . . . یه اتفاق اعتراف آمیزی فانتزیکال مامانیه خوشگل میفته که خیلی خیلی قشنگه . . . ببخشید اما آقای حمیدرضا نعیمی خیلی دوست دارم بدونم تعریف شما از دراماتورژ چیه و چرا با درام این جوری تورژ کردید؟ در واقع دیدگاه کارگردان به متن رو نفهمیدم .کمدی-تراژدی بود ؟ تراژدی بود ؟ ملودرام بود ؟ نفهمیدم خانم مقتدی شاید من گیجم یا شاید هم چون مسحور صداهای خوشگلی شده بودم که روی صحنه راه میرفتند هیچی نفهمیدم . . . این خیلی شگفت انگیزه که بری کاری رو ببینی که بازیگرانش رو بیشتر با صدا شون توی رادیو میشناسی تا خودشون رو روی صحنه ، فکر میکنم اگر آشا محرابی، ایوب آقاخانی و مهرخ افضلی با اون برتری صداشون و مهارتشون و مه تریشون  در پرتاب حس ها به مخاطب نبودند خانم مقتدی بازی کارگردانی رو  برای این نمایش کلا باخته بودند .

آقای آقا خانی عزیز امیدوارم به زودی کاری از خودتون رو روی صحنه ببینیم و چشم و چال حسوداتون درآد .

** چند تا خبر مهم دارم . در فرصت بعدی با معرفی یکی و خبری از خود میس شانزه لیزه به روز خواهم شد .


 
comment نظرات ()