جزیره در کهکشان

 
لجن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱
 

دارم به یه چیز مهم فکر میکنم .

چرا هنرمندها ، اکثر جاها و بالاخص در ایران ما ،  فکر میکنند تافته ی جدا بافته اند ، حق مسلم خودشان میدانند در مرکز توجه باشند ، همدیگر را تحقیر کنند ، به ابر و باد و باران فحش بدهند ، از هر فرصتی برای خود نردبامی رو به اوج استفاده کنند ؟ مثلا یک قصاب ، یا یک کشاورز ، یا مثلا یک باغبان چرا این طور نیست ؟ وقتی روی چمن های شهرداری ،کنار کالسکه های مصنوعی پر گل ،زیر آفتاب سوزانی که  تنوره میکشد و  مغز را میپزد ، نماز میخواند و به همان یک چای دیشلمه اش قانع است و پشت سر همکارش فحش نمیدهد با ارزش تر نیست ؟

الان، سال ١٣٨٩ شده و  سال دارد به سرعت به سال ١٣٩٠ که تصورش وحشتناک است ، نزدیک میشود . . . اکثر جامعه دچار امراض هیستیری ، نارسیسم ، وسواس، ماخولیا ، ترس ، عقده ، سادیسم ، مازوخیزم ، دوقطبی ، سه قطبی و ... شده اند و هیچ کدامشان هم خوب نمیشوند . از این دکتر ، مثل آب اماله به اون دکتر سرازیر میشوند تا شفا پیدا کنند ، اما خوب که نمیشوند هیچ بدتر هم میشوند . . . فقط یک دلیل دارد . جامعه ی ما ... یا به زعم من کل دنیا دیگر احتیاجی به نسخه های دکتر یونگ و دکتر ایکس و ...ندارد . . . فروید و ... در حد کتاب بوطیقا هستند . الگوهای آغازین کشف درونیات . . . در جامعه ای که ماهواره و اینترنت و موبایل وجود دارد و سرعت عاشقیت و فارغیت شتابی صد چندان گرفته الگوهای گذشته کاربرد ندارد . . . شاید دنیا به یک فیلسوف و پزشک جدید با تفکرات جدید احتیاج دارد تا بیماران را از شر عقده ها و وسواس ها برهاند . . . دکترهایی که با تجویز قرص هایشان آدم هایی مثل من را دیوانه تر کرده اند نه تنها دکتر نیستند بلکه قاتل جون مردمانند . . . روش های من درآوردی هیپنوتیزم و شوک و . . . به هر حال مراد خوب پیدا کردن مرهمی است بر هر زخمی .

یکی از دوستانم داستان تکراری : " من با این پسره چند ساله هستم و نمیاد منو بگیره " را در گوش من گفت . اون پسره هم که برای خودش غول دوسر سه شاخی بود بلند بلند جلوی همه میگفت : " کی زن گرفتن خیر دیده ؟ زن واسه چی بگیرم ؟ همه چی که دارم ؟"....دو سه نفر از برو بچ که زن اختیار کرده بودند اظهار رضایت کردند و باقی خندیدند . این آقای غول در حالی که دوست ما را روی پایش نشانده بود داشت می..ید به سر تا کول ( زن ) و زن گرفتن . . . و اینکه هر چه میخواست داشت .

بله . وقتی عاشق میشوی و خودت را ، وجودت را در طبق اخلاص میگذاری تا مدت زمان اندک دوستت دارند و بعد با تیپ پا  با بی احترامی پرتت میکنند بیرون و از زیر چهره ونام هنرمندشان ( آخر آن غول بد جور حس میکرد هنرمند و بدتر از همه فکر میکرد قیافه اش بدجور آریایی است ) سنت کهنه و عقاید پوسیده ای که مادرانشان یادشان داده اند سر بیرون میآورند و میشوند این . دوست بنده که در یک بشقاب برای خودش و طرفش غذا کشیده بود و قاشق را پر میکرد در دهان طرف میگذاشت میخندید. غول به جنس زن می.ید و او میخندید . غول گفت : " ازدواج سنت عرب هاست!" - سرکار علیه بانوی محترمه پنه لوپه کروز و جناب آقای خاویر باردم جذاب این ازدواج شما چه حرکتی بود آخه ؟ آخه این سنت عرب هاست !!!! - غول ادامه داد : " من حالم ازشون به هم میخوره و ... "  من هم در آن شلوغی بهش گفتم : " والا توی این مهمونی تنها کسی که قیافه اش شبیه عرب هاست توئی ، حالا اگه بدن برو ریشاتو بزن و اون کراوات اماراتیت رو در آر. " غول متذکر شد که زبان درازی دارد و به من اخظار داد پام را از گلیم خودم بیشتر درازتر نکنم . درآن هنگام تمام بچه های دانشگاه را شاهد گرفتم و گفتم بچه ها کسی هم زبونش تیز تر از من هست ؟ " خدا رو شکر جمیعا موافق بودند که من بدجوری تلخ زبانم . "مردک لجن ، تو با تحقیر جنس ظریف برتر نمیشوی . . . تو و سگ باغ ما هر دو همان یک چیز را دارید و فقط همان را بلدید فرقتان این است که سگ باغ ما به محض دیدن آشنا سر تا پایش را لیس میزند و وفادار است )

 

اما جدای از همه چیز ، یاد یک خاطره ی ازدواجی دیگر افتادم . . . چند وقت پیش بود . . . به (راز) گفتم این روزها همه به هم خیانت میکنند و اگر بچه سنتی باشند ،‌صیغه . . . من اگر بخواهم ازدواج کنم دست همسرم یک بسته( ک...م ) میدهم و میگویم آزادی عزیزم فقط ایدز نگیر و حسودم نکن . (راز) به من گفت که خیلی ک...خلم و خدا شفایم دهد و من به او گفتم تو خودت هم این کاره ای و اگر هم ازدواج کنی باز این کاره ای ، یک چیزی در ذات هر کسی هست ....ربطی به امضا کردن سند بردگی (همان محضر و ازدواج و اینا...) ندارد . وگرنه چرا این همه اعصابمان را خرد کنیم که مردها یمان کجایند و چرا و چرا ..... اما برعکس زن هم باید آزاد باشد .همین طور در ازدواج اما از آن جا که زن  زمین است و پذیرنده و عواطفش جلوتر از سایه اش میدود  میکروب ها و آشغال هارا مثل جارو برقی به خود جلب میکند و این خیانت ضررش به خودش میرسد . . . اما چه باک اگر عاشق شود ! پس در حین ازدواج باید کاملا در مورد این مسئله که شدیدا موجب طلاق میشود صحبت کرد . حسادت جزوی از حس های آدمیزاد است . . . و زن ها حسودند و مردها هم اما نامش را میگذارند غیرت . . . ازدواج از نوع رها بودن و عدم تملک خوب است اما این که بخواهی طرف را چهار میخ کنی و شخصیتش را ازش بگیری و ....معامله ی کثیفی است .

من ترجیح میدهم به جای ازدواج با مردهای ترسو ( ونه فقط یک بار و یک مرد) با سایه ی قدرتمند و محکمی که توانایی  برخورد با شوریدگی های من را دارد راه بروم و در آغوشش بگیرم . . . سایه بودن هم فکر نکن جان من کار آسانی نیست . . .

* در حین خواندن کتاب (آلبرتو مراویا )متوجه شدم سرکار خانم ( زهره بهرامی ) چه ترجمه شلخته واری از داستان ها کرده و عجبا که نشر چشمه روز به روز به مردابش تبدیل میشود و باز هم عجبا که دریغ از یک ویرایش درست و حیف پول . من دیگر کارهایی که از چشمه در آید نمیخرم . ترجمه کلمه به کلمه عین به عین بدون اینکه مترجم آشنایی به داستان داشته باشد . زحمت به خود نداده دوباره مرورش کند . ترجمه کاری است مکانیکی ، عاری از خلاقیت ، اما مترجم هایی مثل بهمن فرزانه یا مهدی سحابی اشراف به داستان نویسی داشتند و ترجمه را به اصل نزدیک میکردند این خلاقیت در ترجمه است کارهرکس نیست خرمن کوفتن خانم زهره . . . چرا این روزها هر کس از کلاس زبان در میاید میپرد نشر چشمه و کتاب ترجمه میکند ! عجبا !

* از تمام دوستانی که ای میل زدند - تلفن هایشان را صمیمانه برایم گذاشتند ممنونم و قدر همه تان را میدانم و دست بوسم . شاید این دنیای مجازی مثل یک سایه مهربان تر است با من تا دنیای حقیقی و آدم هایی که قلب در بدنشان پمپ میکند و روحشان در کارخانه ی تکنولوژی انتلکتوالیته تخریب میشود .  * ممنونم .  


 
comment نظرات ()
 
 
end-stage
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸
 

دوستان

از تمام کامنت هاتون ممنون.

از اینکه منو خوب میخونید ممنون .

هر چقدرم خوب بنویسم نمیتونم دردم رو بگم . . . خوب بنویسمش .

. . . شدیدا حال ندارم . . . کارای بد کردم . . .جالبه امروز به هر کس زنگ و اس ام اس زدم که بیاد منو ببره دکتر همه جلسه بودن . . . این وضع در مورد ساکنین جزیره هم صدق میکنه . . . دوستشون ندارم . . . از من استفاده ی ابزاری کردن ... دوباره داره وضعیتم بحرانی میشه .

شاید یه مدت نباشم . . . اگر نبودم مردم .

دوستتون دارم .

 

با احترام/میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
گل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٦
 

محبتی که بیشتر از استطاعتش بود رو نثارم کرد ، بعد ناغافل از چشم های من ، باز نثار کرد و فلسفه بافت (از نوع کش باف )، همان طور که موهایم را ،  باز  قلعه ی ملال آور مرا با صدای دو یا سه  یا هم چهار رگه اش شاد کرد و از چشمهای من غفلت کرد . تلو تلو خوران و لبخند زنان و مست ،از نابودی کره ی زمین گفت و صدای من را قطع میکرد تا از گرم شدن زمین بگوید . آن قدر گفت تا فریاد زدم و او خندید . سپس گفت :" ...برای من فرقی نمیکنه که تو الان مرده باشی یا زنده ... "  و من او را سخت در آغوش گرفتم و گفتم : " عاشق صداقتتم "  او سکندری خورد و پوزخند زد و سیگاری گیراند . من لباس حریر سفیدم را دور کمرم محکمتر کردم و بندهایش را از پشت بستم و رومان های قرمز را از میان قلاب بافی ها بیرون آوردم . گفت :" من یک کثافتم . لجنم . عیاشم . " دستم را دور گردنش حلقه کردم و گفتم : " اینها همه حرفهاییه که مردم میزنن ، خودتم اینا رو باور داری ؟ تو شفافی . مثل شیشه میمونی ، نذار روت تف و آشغال بریزن .دوستت دارم . " بعد خمیازه کشید و گفت :" برو " گفتم :" من ؟ " بعد بطری سبزش را دستش گرفت و خودش از خانه خارج شد. دنبالش کردم . توی کوچه . دستم را گرفت سوار ماشینم کرد و گفت : " من بدبختت میکنم . "  گفتم : " میدونم " گفت : " من خائنم . "گفتم : " باش ، فقط ایدز نگیر و حسودم نکن . " خندید و بوی الکل رو در هوا پخش کرد .گفت : " من ؟ " گفتم : "هر کار دوست داری بکن فقط ایدز نگیر و حسودم نکن مگه نه اینه که همه شده کارشون این ؟ " گفت : " دیونه ای ! " گفتم : " دوستت دارم . "گفت :" توی این قرن دیگه نمیگن دوستت دارم . "گفتم : " دوستت ندارم . " گفت :" دروغ میگی." دست لرزانش را گرفتم و او پس کشید . گفت :" بچه ! داری عاشقم میکنی . نمیخوام عاشقت بشم . " چراغ ماشین رو روشن کردم . چشمهایم پر اشک بود . چشم هایم را دید و با حیرت گفت :"  تو داری گریه میکنی ؟! " گفتم : " من بد جوری عاشقت شدم . " گفت : " برو و دیگه این جا نیا . " من به جای گریه توی تاریکی خیابان شانه ی بلند او را گرفتم . . . و روی هم رفته ، همه چیز را عوض کرد .

این داستان مضحک بعد از امروز رفتن بنده به تئاتر شهر در ذهنم رخ داد و سه واقعه ی مجزا را یکی کرده و نوشتم . موهایم را ریز ریز بافته بودم و یک روسری فلسطینی سر کرده بودم و با دامن بلند مشکی و مانتویی که مشکی تر ازآن بود رهسپار تئاتر شهر شدم . بافته هایم تک تک از زیر بیرون آمده بود و گوشهای چند سوراخه ام مثل الماس میدرخشیدند . آرایشی در کار نبود .استاد خلج و ... که با هم چای میخوردیم گفت تو دختر چقدر شیرینی ، شیرینی هم که میخوری شیرین تر میشی .گفتم سیگار اشنو هاتان رو کشیدید؟ گفت :" یادگاری نگهشان داشته ام " چه آرامشی دارد استاد . -ع- آمد و خواست من را به آقای راز متصل کند و او خنده اش گرفته بود و من میدیدم که چقدر خسته است . از سر میزشان بلند شدم و سه ته سیگار قرمز توی جا سیگاری به جا گذاشتم . رفته بودم کار (گل ) یاسر خاسب رو ببینم . به لحاظی به من سخت چسبید . سخنی با خدا . انسان از خاک و گل است و چرا خلقت ؟ و هدف خلقت چیست ؟ تنهایی چه سخت است و یاسر چه  مجسمه هایی میشد و چه بی مهره و استخوان میچرخید . تنهایی.گل . آدم . خدا . حرکت .

این روزها چند کتاب خریدم سوار بر سورتمه ی آرتور شوپنهاور اثر یاسمینا رضا

کوری ژوزه ساراماگو - چون نداشتمش -

آخارنی ها و سلحشوران -آریستوفان

استالین خوب اثر ویکتور ارافیف

همه کاره و هیچ کاره -البرتو موراویا

جن زدگان (شیاطین )- داستایفسکی

این هم  آهنگی که بعد از دیدن فیلمی زیر حد متوسط دیدم اما دوستش داشتم.

فیلم3iron اثر کیم کی دوک یکی از عاشقانه ترین و عمیق ترین فیلم هایی بود که توی این مدت دیده بودم . خود فیلم یک طرف و جمله ی آخر فیلم یک طرف ( خیلی سخته که بگیم این دنیا خیاله یا واقعیت ) هیچ حرفی نمیزنم . فقط باید دیده بشه . 

این روزها احوالم قرصی است و بس تنها و اصلا نارضا شده ام . دوست داشتم این طور نبود . دوست داشتم برای باز شدن تالار مولوی هنرمندانمان کمتر ول میچرخیدند . با عرض پوزش . هنرمند که ...نام آوران را میگویم .  

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
چیستا یثربی در مصاحبه ی اسرار انجمن ارواح با میس شانزه لیزه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
 

 

خب ، خب ، خب

این یه پست کاملا هیجان  انگیز و خاص و منحصر به فرده اگر باور ندارید بخونید .میس شانزه لیزه یکی از شکارچی های ماهره و توی این دوره زمونه که واقعا خودش یه پا دوره ی آخر زمونه واسه روزنامه ها ، میس شانزه لیزه از آب گل آلود ماهی میگیره یا هم اینکه دوست داره تا وقتی  که تعرفه های روزنامه های درست و حسابی که به دو عدد هم نمیرسن نیومده واسه خودش همین جوری توی جزیره اش جولان بده و بتازه کسی حرفی داره ؟

من کتاب (( اسرار انجمن ارواح )) چیستا یثربی رو خوندم . با توجه به اینکه  ایرادات فارسی درست و گه گاه مشکل ویرایشی دیدم ، اما پر بی راه نیست چند نکته را در مورد کتاب آخر  ایشان (فعلا) عرض کنم خدمت شما ! جونم براتون بگه این کتاب پر از داستان های واقعیه که اکثر ماجراهاش واقعی تر از خود داستان هاشن .  به عنوان مثلا یکی از گزینه های زیر داستانی است واقعی درباره ی (هدیه تهرانی)

١- سیندرلا ده سال پس از ازدواج

٢- حاجی فیروزی که شعر حافظ میخواند .

٣- یک اتفق عجیب ،ولی ساده

۴- سه پنجره

( حالا حدس بزنید کدام یک در مورد هدیه تهرانی شماست :)

بعد از خواندن داستان ها بی اغراق اگر موجود فیلم سازی بودم یا حداقل فیلم کوتاه میساختم دست از سر این داستان ها بر نمیداشتم .  با وجود اینکه شاید در نحوه ی روایت قصه ها  شتاب زدگی و ایراداتی یثربی وار ( انرژی رو به انفجار ! ) وجود دارد اما هر کدام چیزی دارد که تو را به یاد عکسی ، فیلمی ، خلاقیتی، نمایشی، هنرپیشه ای، کاری، در همین نزدیکی می اندازد و این بسیار برایم جذاب بود .  به همین مناسبت بنده و چیستا یثربی در یکی از شب های تابستان توی سیاه چاله ای از آسمان بی کران رو به روی هم نشستیم و بنده سئوالاتی در مورد این داستان ها از ایشان پرسیدم که اگر تا ته پست بخوانید از جواب های ایشان از خنده روده بر میشودید . 

میس شانزه لیزه : " خانم یثربی در داستان ( دخترک) که مستقیم به دخترتان - نیایش- اشاره کردید ، فکر نمیکنید بعدها که بزرگتر شود از دست شما عصبانی شود و دلچرکین ؟"

چیستا : "  نیایش همین الانش هم ناراحته !اون یه دختر ١٣ ساله است و وقتی داستان - دخترک - رو خوند تا وسطهاش خندید اما آخرش کتاب رو پرت کرد یه گوشه که ...."

میس : " داستان - دخترم مرا دوباره به دنیا آورد- جریانش چیه ؟ آیا واقعا شمااااا.....

چیستا : " داستانی که گفتی در مورد یه بازی کاپیوتری به اسم SIMSهست که خیلی ها هنوز نمیدونن چیه  و در مورد دانیل دی لوئیس که هنرپیشه ی خوش تیپیه این همه فیلم بازی کرده همه فیلم هاشو دیدن ولی اسمش رو یادشون نیست . این سیمز برای نیایش یه بازی بود اما برای من جدی . خیلی هم جدی . در واقع میخواستم با این داستان نیاز یک زن به خانواده رو بگم و اینکه ذهن نمیتونه حقایق رو عوض کنه اما میتونه به خودش دروغ هایی بگه که آدم فکر میکنه واقعیه.

(در این جا میس از شادی یک جیغ میزند )

چیستا : " تازه این داستان در IOWAدبه عنوان یکی از ده داستان برگزیده انتخاب شد میتونید برید روی سایتش هست ."

میس :" داستان - یک روز سارا - چی اون هم واقعیه ، یعنی یه آدمی واقعا این طوری محل کارشو.....

چیستا : " بله بله بله واقعیه در مورد یکی از دوستهامه که دقیقا بعد از اون ماجرا اومد ایران و الانم یه انیماتور خوب شده ."

میس : " جریان داستان -مار- چیه ؟ من درست متوجه نشدم که مار چیه ؟

چیستا : " انتقادی به شب کنکوره  من خودم خیلی ها رو  که این طوری شدن دیدم ."

میس : " این داستان کوتاه کردن موی مرده خیلی فانتزی و ....."

چیستا : " این داستان در آمریکا خونده شد و مورد تقدیر واقع شد . "

میس : "چه جالب !، ببینم راستش رو میگید - مرد تاریکی- کیه ؟

چیستا : " میذارم مردم خودشون قضاوت کنن !"

میس :" چه جور مردیه ؟"

چیستا :" مرد بدی نیست ، تخیلات وحشیانه ش رو میفروشه و نون میخوره مگه هنر همین نیست ! البته تخیلات عاشقانه هم داره اما خب توی خونه خودش !

میس : " داستان - ورشکسته- هم که قرار بود یکی از ٧ اپیزود فیلم (دعوت) باشه و نشد بله ؟ "

چیستا : " بله قرار بود نقش زنش رو پریوش نظریه بازی کنه ."

میس : " داستان - ببین ، من باهات آشتی ام - در مورد کیه ؟ "

چیستا : " در مورد یکی از بازیگرای  زن سینماست که در بچگی میتونستم بهش کمک کنم اما این کارو نکردم . "

میس سرش را میخاراند و میپرسد : " ببینم شما کار سفارشی هم قبول میکنید ؟ "

چیستا : " بستگی داره چقدر با دلم بخونه . مثل فیلم - دعوت -.

میس : " کدوم گزینه رو بیشتر دوست دارید (تراژدی- طنزتلخ-کمدی-ملودرام) ؟

چیستا : " طنز تلخ .

میس : "هوووووم .......نظرتون در مورد smsچیه ؟ ( با خنده )

چیستا : " خوراکمه ، اگه روزی ٧٠٠ تا نفرستم شب نمیتونم بخوابم .

میس : " ٧٠٠ تااااااااااااااااااااااااااااااااا    !!!! "

چیستا : " بله . "

میس : " ببینم این داستان - خفاش شب- واقعی بود یعنی شخصی به اسم آزاده کیان مهر و اون آقای قاضی وجود داشت ! ؟ "

چیستا : " بله من اون موقع رفته بودم فیلم مستند  در مورد این مسائل بسازم . اسمش آزاده است اما فامیلیشو عوض کردم . "

میس : "وای متاسفم چه ....بی خیال ! "

چیستا :" راستی داستان (محسن ع را ندیده اید ؟) هم واقیه سالهاست دنبالش میگردم ."

میس : " وای چه جالب! ببخشید میشه یه سئوال بی زبط بپرسم ؟ "

چیستا : " حتما عزیزم."

میس : " نظرتون راجع به پروتز چیه ؟ "

چیستا : " لازم ندارم لب های خودم قشنگه . "

(در این جا میس شانزه لیزه از خنده روی زمین ول میشود . بعد که سرپا میشود شروع میکند به سئوالات مجله زردی اما با ربط )

میس : "چیستا جان پس من میپرسم شما جواب بدید . . . فقط حستون رو بگید ."

چیستا : " نه اصلا بپرس . "

میس :" سیامک صفری "  - چیستا : " نمیدونم چرا این روزها فقط -او- را میشنوم .

میس : " فهیمه راستکار" - چیستا : " اولین استاد من "

..  : "  بهروز وثوقی " - .. : " همسفر "

..: "وگوگوش " - ..: "  آخرین سکانس فیلم بی تا "

.. : " اصغر بیچاره " - .. : " بیچاره "

..  : " نصرالاقادری " - .. : " همکار منتقد من از بیست سالگی "

.. : "رضا کیانیان " - .. : " یادگار نوستالژی جوانی "

.. : "فریماه فرجامی " - .. : "با چشم هایش آدم لیز میخورد + پروژه ناکام فیلم شوهر کشی که قرار بود نویسنده اش باشم "

.. : " سیما تیرانداز " - .. : " خنده اش قشنگ است ." 

.. : "ایوب آقاخانی : "- .. : " یک بار با هم داور بودیم . "

.. : "چرمشیر " - .. : " به تعداد موهای سرم در مورد کارهایش نقد منفی و مثبت نوشتم اما فقط منفی ها را یادش مانده . "

.. : "پارسا پیروزفر " - .. : " من نه منم نه من منم " ( میس شانزه لیزه میخندد شدید)

.. : "مریم معترف "- .. : " از دید او من شلخته ترین زن دنیام . "

.. : "نغمه ثمینی " .. : " شبیه خواهرم - خیلی دنیایمان فرق میکند . "

.. : "مهناز افشار " - .. : " فقط ضد آفتاب میزند . لوتی است . وفادار است ، چاق نمیشود . "

.. : "مسعود کیمیایی "- .. : " غول سینمای کودکی من و اکنون گاهی حسادت به رمان هایش "

.. : " بیضایی " - .. : " واقعا سگ کشی " ( باز هم میس غش میکند از خنده )

.. : " همایون شجریان " - .. : " پسری که خووب به پدرش رفته . "

.. : " پاتوق " - .. : " اسمش مرا میترساند . "

.. : " رستوران "- .. : " جونمی آشپزی تعطیل ! "

.. : "محمود دولت آبادی " - .. : " کسی که مقدمه ی نمایشنامه ی ( محاله که فکر کنید این طوری هم ممکنه بشه ) من رو نوشت و خیلی ها حسودی کردند . "

.. : "مریل استریپ :" - .. : " شکارچی گوزنش هنوز مرا به گریه می اندازد . "

.. : " سانسور " - .. : " خودم بیشتر از همه اهلش هستم برای همین یک کلاف سردرگم عقده شده ام . "

.. : " شهرام ناظری " - .. : " با یکی از آهنگ هایش عاشق شدم "

.. : " هدیه تهرانی " - .. : " در دفترش که نشسته بودم با وجود کارمندان زیادی که داشت فکر کردم مثل من چقدر تنهاست . "

.. : " لیلا حاتمی "‌- .. : " خوش شانس ، با رگه هایی از نیکول کیدمن ایرانی، عشق دختر من که گاهی حسودی ام میشود . "

.. : " محمدرضا فروتن "- .. : " غیر قابل تحمل " (قهقهه میس شانزه لیزه )

.. : " شهاب حسینی " - .. : " دو بار تمرین تئاتر مرا نیمه کاره رها کرد و رفت ....اما مجری گری اش بهتر از بازیگری اش است جز درمدار صفر درجه ."

.. : " میکائیل شهرستانی " - .. : " اسطوره ی من در سن ١٨ سالگی به لحاظ صدا که در نمایش های شبانه میشنیدمش ( بدون اینکه قیافه اش را دیده باشم )

.. : " علیرضا نادری " - .. : " پنهانی رفتم سر تمرین پچ پچه های پشت خط نبردش و در تاریکی نمینشستم که مرا نشناسد ولی یک بار مرا دید و شناخت . "

.. : " دکتر فرزان سجودی " - .. : " دو دوره از زمان ، دو شخصیت مختلف ...اما همیشه استاد و توانمند . "

.. : "حسین کیانی " - .. : " اولین بار فکر کردم مسئول حراست جدید تئاتر شهر است . آخرین بار شب عید امسال وقتی داشتم سمنو میخریدم خودش -که با همسرش بود - چنان سلامی کرد که کم مانده بود سمنو از دستم بریزد و تازه فهمیدیم همسایه ایم . "

.. : " سلینجر " - .. : " عاشق دور شدنش از اجتماع بودم . "

.. : " زن بودن " - .. : " خیلی باحال است . "

.. : " مرد بودن " - .. : " تجربه اش نباید خیلی بد باشد اما برای یک روز."

.. : " اینترنت " - .. : " میترسم "

.. : " تناسخ "- .. : " ای کاش باشد ! "

.. : " رنگ "- .. : " قرمز با خال خالی های صورتی "

.. : " ماه "- .. : " شبیه صورت کسی است که دوستش دارم . "

.. : " لنز "- .. : " متنفرم "

.. : "  صادق هدایت " -.. : "  کسی که بوف کور را مینویسد نباید خود کشی کند . "

.. : " ابراهیم حاتمی کیا " .. : "نماز سر وقت ... همیشه منو دست مینداخت که چرا متونم را روی کاغذپاره  مینویسم نه در کامپیوتر ."

.. : "  هیتلر " - .. : " خدا بیامرزدش"

.. : " فروغ " - .. : "  اسطوره ی آغاز دوران شاعری من اما باعث شد انشای کلاس چهارم دبیرستانم را ١۶ بگیرم (برعکس همیشه که ٢٠ میگرفتم) و این فاجعه بود چون یک خط از او نوشته بودم .

.. : " عدد " - .. : " از عدد میترسم "

.. : " قبر " - .. : "  چرک نویس فراموش شده "

.. : " تالار وحدت " - .. : "  به من نمیدهند تا در آن کار اجرا کنم . "

.. : " کشور " - .. : " فعلا که کره ی جنوبی "

.. : " فنی زاده " -.. : " همان تا قبر آ آ آ آ "

.. : "  کرم رضایی " - .. : " خنده هایش ( معصومیتش) "

.. : " خودکار " - .. : " از روان نویس بیشتر خوشم میاید "

.. : " آتیلا پسیانی " - .. : " همان آتیلای اساطیری و باستانی است  نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم از وسط قصه پریده است بیرون ! "

.. : " لذت " - .. :‌" عقده "

.. :‌" عقده " - .. : " عشق من است . "

.. : " سیگار " - .. : " دوبار کشیدم به خفقان افتادم و رها کردم . "

.. : " بهرام رادان " - .. : " با کمال احترام ،  فیلم جانی کش را ببین اما سکانس آخر تقاطع را انصافا خوب بازی کردی ! "

.. : " مار " - .. : " بدم نمیاید از تنم برود بالا اما کار بد نکند . "

.. : " سیندرلا " - .. : " از خود راضی ، خود شیفته. حالا زیبا بودی که بودی به ما چه !"

.. : " طلاق " - .. : "  سنت مدرنیسم روزگار "

.. : " صیغه " - .. : "  نمایش -هتل عروس -من درباره ی آن بود عجیب اینکه متنم در اسپانیا جایزه گرفت ! "

.. : " جنین " - .. : " هنوز نمیداند که عشق چه بابایی ازش در میاورد که مادرش را فراموش میکند . "

.. : " اعتیاد " - .. : " زاناکس "

.. : " سوفیا لورن " - .. : " شکل مادرم بود "

.. : " خون بازی " - .. : " حیف که تماشاگرش کم بود . "

.. : " علی سنتوری " - .. : " جانی کش را ببینید ! :)"

.. : " تلویزیون " - .. : " آنتن نداریم، همسایه ی طبقه ی بالا در پشت بام را قفل کرده هرکه بخواهد در را باز کند کتکش میزند . "

.. : " احمدآقالو " - .. : "  با ادب. هنرمند و عاشق تئاتر . روزهای آخرش هرگز باور نمیکرد که روزهای آخرش است ."

.. : " دزدی" - .. : " گاهی وقت ها لازم است . "

.. : " انتظامی " - .. : " موقع تولد دخترم اولین کسی بود که به خانه مان آمد . "

.. : " علی نصیریان " - .. : " هنوز که هنوز است گاو یک چیز دیگر است ! "

(میس میخندد شدیدا )

.. : " داوود رشیدی" - .. : " عاشق تئاتر دیدنش هستم ، اینکه ایستاده بدون صندلی نمایش کارناوال من را نگاه کردو حتی یک نفر هم بلمد نشد جایش را به او بدهد !"

.. : " هما روستا " - .. : " از قاطعیتش خوشم میاید . "

.. : " چاه "- .. : " جان میدهد برای کارهای پنهانی . "

.. : " سورپرایز "- .. : " گاهی نه !"

.. : " سال نو "- .. : " خدا لعنتش کند ."

.. : " جنگ "- .. : " بالغ شدن . بلوغ . توی جوی آب میخوابیدیم آخر همه اش گیشا را میزدند . "

.. : " رویا " - .. : " روزها میبینم، شب ها تا صبح بیدارم "

.. : "‌ فال قهوه " - .. : " همه اش میگویند با مردی که در نامش (ر) است آشنا میشوی"

.. : " همسایه " -.. : " وای ....بگو شمر! "

.. : " شهرک غرب : - .. : " هم خون من نیست ، پولهای جیبم را تمام میکند . "

.. : " دادگاه " - .. : "  دوبار بیشتر نرفتم،هر دوبار وسط کار زدم بیرون. بالا آوردم . "

.. : " عباس کیارستمی " - .. : " تا ده بشمر شاید جواب را پیدا کنی . "

.. : " تابستان " - .. : " بوی باران و تن تو "

.. : " خاطره : - .. : "آمپول "

.. : " شکلات " - .. : " میخورم جوش میزنم . جوش میزنم نمیخورم . "

.. : " صدا " - .. : " صدای در گوشی حرف زدن مردم پشت سر آدم...پشت سر خودم هی صدای چ . . .چی..چیس...چیستا را میشنوم . "

.. : " پولانسکی " - .. : " میترسم "

.. : " چهارراه ولیعصر" -.. : " در یکی از خانه های اطرافش حامله شدم "

.. : " ارواح :"- .. : " میمیرم براشان . در کودکی احضار میکردم . همیشه یک مرد مو بور ظاهر میشد ."

.. : " کلاه گیس " - .. : " همیشه بد موقع می افتد . "

.. : " اسرار انجمن ارواح " - .. : " پدرم را در آورد تا نوشتم غلط گیری کردم و چاپ شد . "

.. : " امام زاده " - .. : " تنهای جای فرار من در زندگی "

.. : " گوهر خیراندیش" -.. : " خودش تئاتر است . "

.. : " گلزار" -.. : " شانس یک شبه در خانه اش را زد اما معلوم نیست هنوز همان جا ایستاده باشد . "

.. : " مریلا زارعی " -.. : " خیلی خوب با جک میخندد ."

.. : " امین زندگانی " -.. : " اولین بازیگر مرد تئاترهای من که بخاطر نقش ابلیس جایزه گرفت . "

شهره لرستانی : " دوست خیلی خوبی که دوستش دارم اما زمان ما را از هم جدا کرد . "

 .. : " دکتر "- .. : " دکتر علی آذری که مرا از یک بیماری وحشتناک نجات داد . "

.. : " عشق " -.. : " با احترام فراوان به آقای بهرام رادان و گلشیفته فراهانی لطفا جانی کش را نگاه کنید ."

.. : " علیرضا شجاع نوری" - .. : " یکی از اولین زئسای من در فارابی که آدم رویش میشود بین مردان ایرانی به خارجی ها نشانش دهد (شوخی) یک تهیه کننده خوب و یک هنرمند خوب .

.. : " قیصر امین پور " - .. : " هر چه شعر در دنیا گفته ام و خواهم گفت و دیگران میگویند، برای اوست . "

.. : " نیکی کریمی " - - .. : " عروس خوبی بود برای موقعی که همه ما آرزو داشتیم عروس شویم . "

.. : " خسرو شکیبایی " - .. : " تو صلت کدامین قصیده ای ای غزل ! "

.. : " هامون " - .. : " ١٢ بار دیده ام و پدرم کم مانده بود به خاطرش مرا از خانه بیرون کند. "

.. : " هنرپیشه زن " - .. : " نوآمی واتس"

.." هنرپیشه مرد " -.. : " دانیل دی لوئیس ، جوجین مو

..:"بهترین فیلم".. : "a love"

..: "بهترین کتاب " - .. : " ابله داستایفسکی"

.. : " خوشگل ترین هنرپیشه مرد "- .. : " جو-جین مو "

.. : " خوشگل ترین هنرپیشه زن " -.. : " هیچ کس .چون میترسم جوجین مو عاشقش شود :)

..: " نیایش" -.. :" دخترم ، مادرم ، مادربزرگم ، شوهرم ، مادر شوهرم ، و البته رئیسم ، وزارت ارشادم ،‌معاون فرهنگی و جانشین به حق پارسایی ....و البته عشق زندگی من ."

 

 

در انتها هر دو قهوه ای خوردیم و محو شدیم .

 

مقدمه ی کتاب

(میدانم نوشتن این قصه ها چقدر دردناک بوده است ، اما گفته اند :" اگر میخواهی کار بزرگی کنی ، یا چیزی بنویس که در یاد بماند یا کاری کن که در باره ات بنویسند ." دومی را بلد نبودم .سعی کردم اولی را انجام دهم . خوب یا بد ، این تنها کاری است که در زندگی بلدم و به خاطرش زنده ام و شما را دوست دارم . )

توزیع کننده ها

پیام امروز : ۶۶۴٩١٨٨٧

کتاب ماد : ۶۶۴٨٧۶۵٨

ققنوس:۶۶۴۶٠٠٩٩

و تمام کتاب فروشی های انقلاب .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اسرار انجمن ارواح
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠
 

از وقتی که کوچیک بودم فکر میکردم مورچه ها و دار و درخت و پروانه ها میفهمن آدم چی میگه ، فکر میکردم واسه همین وقتی سوسک میبینه دارن بهش فحش میدن و با دمپایی میوفتن دنبالش میزنه به چاک ! حتی یه زمان که یه بادکنک زرد رنگ  برام خریده بودند ، باهاش حرف میزدم و گمان میکردم اون میفهمه من چی میگم . یه بار یه پروانه رو از بالکن پیداکردم که تا به امروز به زیبایی رنگ آمیزی بالهای اون بالی ندیدم . این پروانه رو دیونه کردم .حموم برمش و  سشوار کشیدم و بهش تمرین پریدن دادم و بعد از چند روز توی قوطی کبریت خوابوندن، پرش دادم که بره و هنوز یادمه کدوم وری رفت . من از کوچیکی چیزهایی هم که وجود نداشت رو میدیدم و باهاشون حرف میزدم . . . منظورم اینه که هنوز هم همین طورم . برای همین مثل آدم مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید میترسه از عشق ترسیدم . به قول پولوتوس زندگی کوتاه تر از اونیه که خودمون رو معطل بدبختی هایی کنیم که از صدقه سر عشق بهمون میرسه . از کوچیکی مردی رو روی شاخه ی درخت میدیدم که ایستاده . قد بلند ومحکم و  دست به سینه . دقیقا راهنمایی میرفتم . توی سن و سال بلوغ و بحران های زیر و رو کننده بودم . اسم اون مرد محکم قد بلند رو که همیشه بلوز سفید تنش بود و مثل یه بادی گارد محافظ من بود رو گذاشتم ( پناه ) بعدها که نقاشی پیدا شد و عکس مرد نمکی که توی قزوین پیدا کرده بودند رو کشید و عکسش رو توی روزنامه انداخت احساس کردم مرد نمکی همین پناه منه ! و اون پناه تا الان با منه . عین یه سایه . لاله . شبیه گریم پارسا پیروزفر توی فیلم (پری) داریوش مهرجوییه ! یه بار دوره ی دبیرستان همسایمون از حضور مرد نمکی یا پناه من با خبر شد و با چند تا سنگ به بزرگی پاره آجر بهش حمله ور شدند . سنگ ها به پنجره ی من هم خورد . یادمه خیلی جیغ کشیدم . . . شب از ترس ندیدن پناه رفتم توی حموم خوابیدم . حوله رو لحاف کردم و خواستم حس مرگ رو با پناه تجربه کنم . صبح که بیدار شدم پناه توی جامدادی من بود . پناه لاله . . . من دوستش دارم . حتی گاهی میخوام برم بدم برام بسازنش . یه بار که به یکی از بزرگترها گفتم که یه همچین ماجرایی دارم و چه خوب میشه که آدم یه عروسکش رو هم داشته باشه .( خوب نمایش عروسکی هم جزو واحد های درس های ما بود و من میدونستم که این عروسک رو باید با قواره ی بزرگ ساخت و نخی درستش کرد .) بزرگترم زد زیر گریه و گفت مگه ماخولیا گرفتی . . . بعد گفت مگه تو اون یارو توی فیلم ساحره ای . . . یادم افتاد صادق هدایت ! و همیشه افسوس میخورم که چرا توی اون دوره زندگی نکردم . از صبح تا شب با چادر و چاقچور و با مینی ژوپ و کلاه فرنگی و سیگار توی این ور و اون ور دنبالش میکردم و میدیدم اون هم دنبال پناهی میگرده ؟ برای اینکه بخوام هدایت رو بشناسم قطعا نمیرفتم توی کافه ، میرفتم خونشون مثل نمایشنامه خسیس ، خودم رو در نقش یه کلفت جا میزدم و زیر نظر میگرفتمش . حس میکنم زیر سایه ی کسی که نیست میشینم و هی حرف میزنم . گاهی که مثل عادت همیشگی رو به روی آینه میشینم و با خودم حرف میزنم پناه میاد و رد میشه . . . نمیدونم یه روحه یا شبحه یا تخیله منه . اون هم با من پیر شده . وقتی تو کورمال کورمال راه و مسیر زندگی رو پیش میری میبینی که نه بابا چقدر چاله چوله داره و باید یاد بگیری پاشی و از همون چاله چوله ها رد شی . بگذری . من توی زندگیم چاله چوله ، کوه آتشفشان، دریاچه ی یخی ، قنات دارم و داشتم و پناه (همراه لال من) باهامه . مخصوصا وقتی عاشقی باید پی همه چیز رو به دلت بزنی . اولین علامت زنده بودن در من عاشق بودنه . شاید برای همین پناه رو خلق کردم . چون فکر میکردم گاهی موهامو ناز میکنه . . . نگام میکنه و از اینکه من سرسره سواری میکنم عصبانی نمیشه چون واقعا عاشقمه . حیف که لاله .پیشگویی های نوستراداموس هم در مورد من اشتباه از آب در میومد . . . من آدم لحظه ه ها هستم اما در یک چیز مثل مرداب گندیدم و اون اسارت و همبستگی دوجانبه با یه نرینه داشتنه . دل و دماغی ندارم . دارم فکر میکنم چه جوری میمیرم . میخوام سنگ قبر نداشته باشم . میخوام همه ی کسایی که میان سر خاکم رو ببینم . وصیت میکنم یه جا سیگاری بزرگ قدر گلدون بذارن اون جا . به یاد من سیگار بکشید . یه موبایل هم با من دفن کنید . گاهی به من اس ام اس بزنید . طبیعت آهسته داره حلقم رو فشار میده . ببین زندگی چیزی نیست که متعلق به همه ی ما باشه . ما زندگی نمیکنیم . ما مردن رو  زندگی میکنیم  . حسرت رو . تو خودت رو واسه کارت واسه دوستت شرحه شرحه میکنی بعد طرف یه  سطل تاپاله روی سرت میریزه و با تیریپ انتلکتوئل ، همین طور که خودش رو  آدم خوشمزه ای میدونه میاد از ستاره ها و فضا و جو و کوفت و زهرمار حرف میزنه . زر میزنه . ملغمه ای به پا میکنه که نگو . دوبهش الینه میشه پسر ابو ریحان بیرونیه . . . صبر کردن سخت ترین کار دنیاست . برای همین نوشتن سخت ترین کار دنیاست . (البته نه دری وری نوشتن ) چون باید صبر کنی . بسازیش ویرونش کنی . صبر کنی . اوج لذت عشق نوشتن هیچ وقته چون همیشه میتونی بگی از اینم میتونه بهتر باشه . من همیشه فکر میکنم ته همه کوچه های بن بست موندم و پناه میاد و با نگاهش میگه پاشو پاشو یالا بیا بریم . . . اون روز به یه کی گفتم من دوست دارم اول یه چک بخورم بعد ببوسنم . طرف که شوک شده بود گفت : " یعنی دوست نداری کسی موهاتو ناز کنه بعدش.... " ....و شروع کرد به آنالیز موقعیت اجتماعی من . دور و برم پر شده از زوج هایی که به زندگی مشترک ادامه میدن اما دیگه عاشق هم نیستن . حتی عاشقیت رو نمیتونن بازی کنن و این حال من رو از نزدیک شدن ها میترسونه . . . مرض عشق تا مغز استخونم رو گرفته اما من زنده ام چون تصورم این بود که عشق وجود داره اما به مرور زمان دارم با (کشک) بیشتر آشنا میشم . از طرفی پناه بهم تلنگر میزنه و میگه به خودت دروغ نگو . قرص هامو میخورم و زنگ میزنم به آقای شاعر . میگه" اول از همه سلامتیت برام مهمه . . . عشق تو ، تو رو له کرده . اون رد شده . " میبینم من دیگه پژمرده ام . . . خیلی وقته خنده های سابقم رو نداشتم . میمیک صورتم عوض شده . . . یه روز توی میدون شهرک غرب بودم که خندیدم . (هیچ کس) گفت : " چقدر فکاهی شدی . به همه چی میخندی! " حالا من هم مثل پناه لال شدم و زبونی که دارم . اصلا خودم رو بازگو نمیکنه . من هم مثل پناه شدم . چند شب پیش فیلم La luna  اثر برتولوچی رو دیدم . (این جا )و یاد فیم ma mere افتادم . این عقده ها و روابط مادر و پسر برای من همیشه جالب بوده . . . در هر دو فیلم ماجراهایی

 

رخ میدهد که موجب عقده ی ادیپ شده و حس ها فراتر از مادر بودن پیش میرود . هر دو فیلم رو دوست داشتم . از هر شکستن تابویی خوشم میاد . از ششمین فیلم از ده فیلم ده فرمان کرستف کیشلوفسکی رو دوست دارم . (زنا مکن - اپیزود ۶)فوق العاده بود . امشب اصلا بنا نبود از پناه و عقده های خودم و صبوری ام یا سحوری ام حرفی بزنم بنا بود مصاحبه ای غیر قابل پیش بینی بگذارم که به دلایلی نشد اما میتونم مقدمه ای ازش رو لو بدم . ازچیستا یثربی کتابی  به تازگی در بازار پخش خواهد شد که بنده دوره اش کرده ام . نام کتاب  اسرار انجمن ارواح ، این کتاب داستان های کوتاه کوتاهی دارد که شاید به لحاظ ادبیات و ایرادهای آقای بهارلو بهش ایراد وارد باشد اما منبع مهم و بکری برای بچه هایی است که قصد ساختن فیلم کوتاه دارند و یا دوست دارند تصویر سازی کنند . البته بعضی از داستان ها جسورانه که بود هیچ از هیچ هم بدتر ! داستان (دخترک) و کد ٢٧ و مرد تاریکی خیلی کنجکاوی بنده رو برانگیخت برای همین و به همین مناسبت گفتمان عجیب غریبی بین ما رخ داده که به زودی این بالا میاورمش . مقدمه ی حیرت آور کتاب را عینا میاورم  ( تقدیم به دو خواهر/ نیایش و روشان میمندی نژاد/ که اولی دخترم است / و دومی خواهر دخترم//////و تقدیم به غزاله که پدرش او را آتش زد ///// و تقدیم به انسیه که مادرش او را در خواب خفه کرد ///// و تقدیم به بهار که مادرخوانده اش او را زنده به گور کرد //// و نیایش و روشان یاد میگیرند که یک روز همه ی بچه ها، حق زندگی و لبخند زدن دارند....(چیستا یثربی) شما اگر سئوال دارید قبل از آپ کردن مجدد بنده همین جا بپرسید .

آهای .....هی .... درست به (این ) دلیل در روزهای تار و تلخ و گرم و جوشی تهران و عدم امکانات باید قدر هنرمندان رو به خصوص اهالی نمایش رو دونست . هر کس ندونه خره .


 
comment نظرات ()
 
 
خاکسپاری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۸
 

امروز برخلاف انتظاری که میرفت روز شلوغی رو با شیطونی های فراون و خنده های بسیار آغاز کردم . دستهام از بس روی داربست بودم . تاول زدن . چشمام از بس زیر ماسک توی اون گرما موندن تار شدن . لباس هام شوره زد . برگشتن . ضبط رو روشن کردم . سیگار م رو آتیش زدم . خوشحال از زیر تونل توحید رد میشدم و فکر میکردم چقدر خوب میشد اگر یک روزی من توی این تونل نقش یه متواری رو جلوی دوربین کلاری و با کارگردانی مثلا کی ؟ مثلا خانم بنی اعتماد یا اصغر فرهادی یا مثلا مهرجویی بازی میکردم . هی میدویدم و هی نمیرسیدم . . . وسط تونل متوجه شدم عین حمار عینک آفتابی روی چشممه . رسیدم سمت خودم . رفتم دیدم یه روزه یه پاکت سیگار کشیدم . یه کارت تلفن . یه کارت اینترت یه پاکت ماربرو گرفتم و خیس عرق داشتم میرفتم خونه که تلفن زنگ خورد . بهم گفتن بیا    تموم  کرده . . . من باور نکردم . مثل مرگ همه ی کسایی که دوستشون داشتم . رفتم خونه . لباس های سفیدک زده ام رو انداختم توی ماشین لباس شویی و یه دوش گرفتم . خودمو با شامپو بچه میشورم دوست دارم حودم رو شستم بعد پودر بچه رو طبق روال عادی به پوستم زدم و گفتم بی خیال نمیرم اون که نمرده . بعد چند لحظه وای سادم . بعد مانتوی تازه ی مشکی که اصلا برای مراسم ختم نبود و ترجیح میدادم یه جا دیگه بپوشمش رو از کاور در آوردم . یه شلوار جین تنم کردم . ماتیک و رژ رو پاک کردم و دیدم دست هام بد جور داره میلرزه . همون موقع اشک از بین دستهام افتاد زمین . زنگ زدم آژآنس که بیاد دنبالم . رفتم دم در . سوار ماشین شدم .به زنگ های موبایلم جواب ندادم و ناباورانه رفتم . رفتم . 6000 تومن واسه دو قدم راه پول دادم . در زدم . رفتم بالا . خونه مثل موزه بود . دو روز پیش دیده بودمش . اکثر وسایل یا عطیقه است یا مال هند و پاکستان و هدیه بینظیر بوتو . . . بگذریم . . . در رو که باز کردند بر خلاف مسیر نشستن قوم و خویش رفتم اتاق اون که مرده بود . اون اون جا نبود اما منو برگردوندند. رفتم بالا . همه میون یه مشت مجسمه و عطیقه نشسته بودن و مات بودن . همه از 3 خبر داشتند و من  ده رسیده بودم . به هیچ کس سلام ندادم . کنار نوه ی مرحوم نشستم و موهاشو بوسیدم . . . و خیلی گریه کردم . چشمام هنوز میسوزه . میخواستم امشب بیام بگم . . . حمیدپور آذری دور دوفرمان رو داره کار میکنه و این بار تماشاچی ها با مینی بوس و اتوبوس از این کافه به اون کافه میرن و اون وسط هم یه اتفاق های حاد میوفته و تهش تماشاچی ها با بازیگرها توی پارکینگ دانشگاه امیر کبیر پیاده میشن که نشد . . . بعدا مفصل میگم . میخواستم راجع به فیلم la luna برتولوچی و رابطه مادر و فرزند حرف بزنم . میخواستم بگم اونی که مرد بخشی از خاطره های من بود که فردا میره زیر خاک . به مرگ خودمون فکر کردم . من وقتی پدربزرگ خیلی عزیزم رو از دست دادم تا ده روز باور نمیکردم . حتی مراسم خاکسپاری هم نرفتم . نشستم فیلم قرمز رو نگاه کردم . مراسم ختم میخندیدم .میگفتم همه اش دروغه . پدربزرگم من رو خیلی دوست داشت . چون میدونست من کودکی بدی رو سپری کردم . مثلا هنوز وقتی عکس کارت مدرسه ادبیات و موسیقی صدا و سیما رو نگاه میکنم که اون موقع 12 سالم بود گریه ام میگیره . توی عکس روی صورتم . اثر کتک مادرم وجود داره و ثبت شده . همون طور که در ذهنم . پدربزرگ زیبام با اون چشمهای عسلی اش که هر رنگ لباسی میپوشید چشمهاش به اون رنگ تغییر پیدا میکرد وقتی مرد من نفهمیدم . فقط زنگ زدم به معلم پیانوم و کلاس رو کنسل کردم و او حتی یک تسلیت هم نگفت . پدربزرگم عاشق ورق بود و تخته و همیشه شیک پوش بود و دوست داشت مادربزرگم آرایش کرده باشه .پدر بزرگم مرد درستی بود . اهل بازی بود و سیگار . قمار نمیگرد . بازی میکرد . خیلی زیاد . و من نوه ی ارشدش از اون به ارث بردم چه سیگار کشیدن رو چه بازی رو . پدر بزرگم عاشق باغ بزرگش در کرج بود و در خانه ی ویلایی بزرگی که داشت علاوه بر باغبون که هر هفته میومد خودش هم با گیاه ها و سرو و چنار ها حرف میزد . با باغبون کار میکرد . عاشق خاک بود . ده روز بعد از مرگ پدربزرگم . توی حیاط بزرگ اون خونه ی .ویلایی تمام تپه های گل رز و ..خشکیدند و یکی از درخت ها طوری افتاد انگار ساعقه خورده بود . چمن ها خشک شدند در صورتی که باغبون میمومد . من اون روز فهمیدم پدربزرگم رفته . وقتی دنیا این قدر کوچیکه چرا این همه از هم کینه به دل میگیریم . چرا ؟ تویی که داری اینو میخونی به خدا یه روز میمیری قسم میخورم . پس بیا خوب باش . فقط بیایم سعی کنیم غیبت نکنیم . میگن از همه چیز بدتره . افترا نزنیم . حال خوشی ندارم . . . سیاه میپوشم و هنوز فکر میکنم جنازه زنده میشه و فردا هم به مراسم خاکسپاری نخواهم رفت .


 
comment نظرات ()
 
 
خانه ی برناردا آلبا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

دیشب دیر خوابیدم . داشتم با یکی از شخصیت های نمایشنامه ام دعوا میکردم و ادبش میکردم اما اون کار خودش رو میکرد و هی از توی صفحه ی من میپرید این ور و اون ور برای همین ساعت ۴ سیگار آخر شبم رو کشیدم و فکر کردم صبح ساعت ٨ کی میخواد بلند شه بره سر تمرین و با اجازه همگی تا ١٢ خوابیدم که ١٢ خودش رکورد زود بیدار شدنمه . بیدار شدم و دیدم همه ی وسایل خونه وسطه ، انگار دارن تغییر دکوراسیون میدن . چند تا کفتر کنار پنجره بودن . برق هی میرفت و میومد .کولر قطع و وصل میشد . من هم که نتونسته بودم درست نمایشنامه ام رو بینویسم و درست بخوابم با چشم های پف کرده و موهایی که به مصیبت کبری تونستم فرش کنم با یه شلوار جین مدل علی بابا و بلیز مردونه آستین تا  آرنج رفتم خیابون و شروع کردم مثل شلخته ها هوار کشیدن و داد زدن به مامورهای برق ومامورهای  لوله آب و دوربینم رو برداشتم و عکس گرفتم و الکی گفتم من خبرنگار بین المللی هستم و اشتباهی هم کارت کلاس فرانسه م رو نشون همه دادم و گفتم تا دمو دقیقه ی دیگه این عکس رو میفرستم اینترنت دهن صاحب کارتون رو سرویس میکنم . پری شب هم هنگام تایپ خاطره ی طولانی مهمی برق قطع شد . آّ قطع شد . همه اش پرید . زنگ زدم ١٢١ و گفتم برید گزارش بدید بگید خانوم ....(اسم خودم ) زنگ زده و بگید دیونه است اگه تا نیم ساعت دیگه برق نیاد خودشو میسوزونه و ١٢١ هم گوشی رو قطع کرد و من هم نشستم زر زدم . خوبه که در منطقه ی شمیراناتم و نباید مثلا مشکل داشته باشیم اما تهران که گند زدن بهش هیچی با این ترافیک و دود و دمش و عدم امنیتش آسایش هم توش نداری . کیف یکی از عزیزانم رو دزد زد . ۶٠٠ هزار تومن توی کیف پولش بود و عکس من . کلید و همه چیش رو بردن و خلاصه روزی رو شروع کردم به غایت با فریاد و عذاب و ناراحتی .  با همین شلوار مدل علی بابایی که از بنتون خردیمش و از بس لاغر شدم شل شده کمرش و بلیز آبی سفید مردونه که تا نزدیک زانوم بود و یه شال و گوشواره ای به بلندی  یک وجب رفتم کلانتری . زنگ زدم ١١٠ از دست کسی کاری برنمیومد . ظاهرا دزدی زیاد شده مواظب کیف هاتون باشید . این دزد با تیغی ساتوریی چیزی کیف دوست عزیز من رو جر داده و کاربلدانه همه چیزو دزدیده . میخواستم بگم جناب آقایون محترم به جای اینکه چشم بدوزین به موی زن ها و هیزی کنید و گناه ،بیاید برید دزدها رو بگیرید . امنیت درست کنید . معتادها رو جمع کنید . بیاید در مولوی رو باز کنید . خلاصه یه آرامبخش خوردم و با یکی از کارگرهای خونمون تا زیر پل پارک وی رفتم و اون رو پیاده کردم و با همون شمایل رفتم خانه ی هنرمندان . همه نگاه میکنن . چیه ؟ پوشش یعنی چی ؟ دوست دارم گاهی با چادر بگردم و از زیرش یه مایو بپوشم . خسته شدم . توی این مدت سردردهام زیاده و گرما ازارم میده . پوشیده بودم . رفتم تو . میخواستم کار میکائیل شهرستانی رو ببینم .

میکائیل شهرستانی  رو خیلی ها دوست دارن خیلی ها هم نقدش میکنن . . . من یک دوره خارج از دانشگاه هم با ایشون کلاس بازیگری کار کردم توی دانشگاه امیر کبیر و فکرکنم خیلی هم با استعداد نبودم . اون موقع به مدد مسائل حاشیه همه اش ذهنم مشغول بود و روی ویبره بودم . میکائیل شهرستانی رو از وقتی خیلی کوچیک بودم میشناختمش . یه کلاه گیس نارنجی مانند سرش بود و توی یه تله تئاتر داشت نقش یه وکیل رو بازی میکرد . تله تئاتر های دهه ۶٠ و ٧٠عالی بودند . بعدها هم توی چند نمایش دیدمش بعد توی دانشگاه و سر کلاسهاش بودم و حتما خیلی ها طرفدار صدای خاص ایشون هستند . ...حتما توی رادیو هم کارهاشون رو شنیدین . الان هم ایشون مشغول تدریس هستند (درآموزشگاه هنر و اندیشه  روزهای شنبه ،در شهرک غرب ) خوب یادمه رومولوس کبیر اولین بار توسط ایشون در فرهنگسرای نیاوران نمایشنامه خوانی شد و خیلی تاثیر بیشتری از کار برهانی مرند گذاشت و عالی بود . یادمه در آرشیو هم اگر بگردید قسمت رمولوس کبیر به این نکته اشاره کردم . وی در همان جا  اعلام کرد به دلایلی از کار تئاتر خداحافظی کرده ولی خوب من میدونستم که این طور نمیشه . امروز (خانه ی برناردا البا) رو در خانه ی هنرمندان  دیدم و بی شوخی و تبلیغ باید بگم کاری بود با بازی های شگفت انگیز بچه هایی که هم سن و سال خودم بودم و از دل کارگاه بیرون اومده بودن با حس و حال عجیبی . فوق العاده تاثیرگذار .  میزانسن ها رو به شدت پسندیدم . نور رو . طراحی رو . . . خود لورکا که حرف نداره خوب خانه ی برناردا آلبا مال لورکای عزیزه . آیین ، آدم ها رو قربانی میکنه . آره خیلی سنتهاشون مثل مال ماست . کار رو دوست داشتم . میدونم کسی بعد از دیدنش ناراحت از سالن بیرون نمیاد و کسی هم بعدا کار رو فراموش نمیکنه . مثلا این مثال در مورد چرا با ....خداحافظی نکردی سورچی صدق نمیکنه چون معلوم بود روش وقت گذاشته شده . سریع بسته نشده . ایشون آدم سخت گیری هستند . این رو همه میدونن پس بدونید با کار شسته رفته ای رو به رو خواهید شد .   کار رو دیدم . با آقای شهرستانی گپ کوتاهی زدم و با یه نفس راحت سوار ماشین شدم و اومدم خونه . راستی یه سری هم توی خانه ی هنرمندان مستقر شدن اون ها هم به مو حساسیت دارند . خیلی تعجب میکنم . این آزارم میده . جریم میکنه . توی ماشین . توی خیابون . توی محیط کارت . توی خونه ات . این نفرت مهار شدنی نیست ولی من پشت بوم خونه ام رو دارم . من تئاتر کار میکنم . من هستم . محدودیت باعث رشد میشه . تقوایی عزیز یک بار گفت سانسور هم به همچنین . همیشه راهی هست برای کار . کار . کار . کار . راهی هست برای نوشتن . نمیشه جلوی همه چیز رو گرفت . نمیشه مداد رو از من گرفت . نمیشه . موهامو میرم میتراشم . بی مو راه میرم . این کار رو خواهم کرد .

 


 
comment نظرات ()
 
 
oh dad - poor dad mamma s*hung u in the closet & i am feelin sad
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

آه پدر، پدر بیچاره ، مامان تو را در گنجه آویزان کرده و من خیلی دلم گرفته

نوشته آرتور کوپیت

ترجمه رامین ناصر نصیر - شهرام زرگر

یادمه وقتی میرفتم کتاب فروشی های انقلاب و میپرسیدم نمایشنامه ی آه پدر پدر بیچاره مامان تو رو توی گنجه آویزون کرده و من دلم خیلی گرفته رو دارید ؟ همه به من میخندیدند و فکر میکردند اسم من در آوردیی رو برای سرکار گذاشتن اون ها از خودم دارم میگم اون ها  با چشم های گرد و لبخندهای از بنا گوش در رفته بهم میخندیدند . بالاخره نمایشنامه رو از خود انتشارات نیلا خریدم و مدت ها نگهش داشتم تا دیروز که یه ضرب خوندمش . بعدش سر درد شدیدی گرفتم و گریه کردم . شاید چون خودم رو توش دیدم . از نمایشنامه بدم اومد . شاید چون از  نمایشنامه و به خصوص آنتروپی اول اون در پرده ی اول شوکه شده بودم . شاید من این قدر زشت میتونم باشم .  انتهاش رو پیش بینی کردم .  چون فانتزی هاش برام خیلی دوست داشتنی بود از همون اول آخرش رو خوندم . شاید چون منم ممکنه همین کارو بکنم .  نمایشنامه که ترکیبی بود از مضحکه و تراژدی من رو دچار هر دو حس کرد . خیلی خوبه که بدونیم مضحکه و کمدی با هم تفاوت دارند و تنها تشابهشون در ساختارشونه .  خیلی کوتاه معلم میشم و میگم که مضحکه خندوندن و سرگرم کردن نیست در واقع مضحکه طغیانیه که در برابر تراژدی حاکم بر زندگی که  یه جورهایی هم در آثار بکت و پینتر هم به نوعی با تفاوت هایی دیده میشود وجود داره . من به کسایی که حس کنجکاوی دارن و میخوان فضاهای مختلف نمایشنامه ها رو بخونن و حیرت کنن و گاهی قاطی گروتسک و فانتزی اش بشن خوندن این نمایشنامه رو توصیه میکنم . یه جاش میگه : زندگی دروغه عزیز من ! کلمات نه ، خود زندگی . با تمام زشتی ش درختای سبزی پرورش میده که آزارت میدن و تو رو میبره درست زیر اونا ،‌و وقتی تو سایه اش نفس راحتی کشیدی و گفتی (( اوه خدای من ، چه قشنگ )) همون موقع پرنده ای که روی شاخه ی بالای درخت نشسته فضله اش رو درست ول میکنه وسط کله ات . زندگی همینه عزیز من . نه اون چیزی که به نظر میاد .

یا

جملاتی از قبیل ( دنیایی که زیر نقاب مهربونیش فاسده )

یا

 احساسات مال حیونوهاست موسیو ! وجه تمایز آدمها کلماته !

البته از ترجمه ی بد کار بگذریم و به تابوتی که وارد صحنه میشه و میره توی سقف فکر کنیم . به پسر خرس گنده ای که توی قفس بزرگ میشه . به زنی که کارش اینه که شب ها (عیش) زن و مردها رو با پاشیدن شن خراب کنه و لذت ببره چون یه روزی مثل بودا از خونه میاد بیرون و یه مردی رو میبینه که دندون مصنوعی هاش رو از دهنش در میاره و کلاه گیسشو و عینکشو و ....میره جلوی آینه ای که حوله روش آویزونه !جلوی اون آینه که حوله روشو پوشونده خودشو تماشا میکنه .

به ماهی توی تنگ که گربه میخوره . . . 

من این تناقض و این رو دوست دارم . در حال حاضر وضعیتم قاط و پوته . هیچ کسی رو باور ندارم . باور کردن کار سختیه . بیشتر دروغ میشنوی تا راست . خیلی بی حوصله ام و موبایلم رو خاموش میکنم . اس ام اس هام نمیرسه . اگر برسه بی جواب میمونم . گاهی مردم با تو یه کاری میکنن که تو فکر میکنی یه روحی . اکثر دوستام ماشین ندارن . من همیشه نقش راننده رو ایفا میکنم . یه نصف شب که دلم بگیره به هیچ کدوم نمیتونم زنگ بزنم. آخه من عاشق اینم که جای کمک راننده بشینم و خیابون ها رو نگاه کنم و سیگار بکشم . باید زنگ بزنم راننده آژانس نصف شب بیاد منو ببره تا ته تهرون و برگردونه . یه بار این کارو کردم . وانمود کردم دارم میرم جایی و این کاروکردم . یه شب هم که هیچ کسو نداشتم باهاش حرف بزنم زنگ زدم ١١٠ و به بهانه ی تحقیق برای کارم با آقای پلیس جوان محترمی که ۵ صبح با من صحبت کرد یه نیم ساعتی رو راجع به طرحی که در لحظه به ذهنم رسیده بود و مثلا کمک پلیسی واسه نگارشش داشتم حرف زدم . آره زندگی دروغه . واسه من که این طوره .    

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
منهای دو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٩
 

منهای دو

پیشاپیش از تمام شما میخوام - شدیدا هم میخوام - گزلیکتون رو غلاف کنید و نخواید خاک تو چشم و چال من کنید ، چون کمی تا قسمتی عصبی هستم و از اون جا که از زیر بته عمل نیومدم  و نسبت به تئاتر حساسم میخوام نامه ای برای (( داوود رشیدی)) در این جا بنویسم که ممکنه خیلی ها رو عصبانی و خیلی ها رو هم خوشحال و خیلی ها رو هم بی حال کنه .  من جزو اون دسته از آدم هایی نیستم که بخوام دستمال یزدی پهن کنم تا کسی بهم اظهار تفقد و بنده نوازی کنه ، صاف و پوست کنده حرفم رو میزنم و خیلی هم محکم پاش وای میستم .

امشب ، شب اول اجرای ( منهای دو ) که از مدت ها پیش تبلیغاتش رو همین جزیره انجام داده بود رو رفتم دیدم .

نامه ای برای ( داوود رشیدی )

داوود رشیدی عزیز

سلام . خسته نباشید . خوب میدانم که  مدت هاست دغدغه ی شما ( منهای دو ) شده و با اشتیاق فراوان و همینک با بیل برد ها و تبلیغات فراوان به تماشای زحماتتان نشسته اید . به هر حال ، با وجود انصراف یا مشکلات واقعی یا غیر واقعی لیلا خانوم و رحیم نوروزی ، کار شما به اجرا رفت . امشب شب اولش بود . بعد از باز شدن پرده ها ی تالار اصلی و دیدن دو تخت که با آکساسوار صحنه در سالن اصلی ( با آن آوانسن! ) بنا بود بفهمیم که موقعیت و فضا ، بیمارستان است ، خدا رو شکر از دیدن سرم ها و نشانه های کوچکی متوجه شدیم . . . دلیل اجرای این نمایشنامه در سالن اصلی چه بود ؟ داوود رشیدی عزیز دلی که حساس باشد جعلی بودن ها را حس میکند ، ما بنا بود دو پیرمرد را ببینیم که یک هفته ( و دیگری دو هفته) از عمرشان باقی است و این دو پیرمرد ، یکی ش سیامک صفری عزیز بود و دیگری حسن معجونی ! نمیدانم شما در این مدت چه کردید اما اگر نمایشنامه این را نمیخواست بگوید چه کسی تشخیص میداد که حسن معجونی در حال ایفای نقش چه سن و سالی است ؟! نه صدا ، نه بدن ، نه نگاه ، نه بیان ؛ هیچ چیز گویای این نبود که معجونی در حال ایفای مردی با آن سن و سال است !!! و این تا انتهای نمایش من را آزار داد . . . حضور ناگهانی لیلی رشیدی با آن نحو راه رفتنش هم همین طور . آیا یک زن باردار به این شکل راه میرود ، دنبال ماشین میگردد ؟ من هر لحظه منتظر این بودم که لیلی رشیدی شکم مصنوعی اش را در بیاورد و بگوید دو پیرمرد را گول زده است !!!! آیا هدفتان از اجرای این متن کمدی بود یا مضحکه ؟ سرگذشت این دو پیرمرد و خصوصا ژول (سیامک صفری) بسیار تراژیک و غم انگیز و به طرز حیرت آوری در مونولوگ هایش دردناک بود . من نمیدانم که مردم ما چرا به عقیم بودن یک مرد ..... به درد او .... به رنج او . . . میخندند !، آیا بنا بود گروتسکی نشان داده شود ؟ و اگر این چنین بود چرا یکپارچه در طول اجرا این گروتسک نمایان نبود ؟! مردم به بدبدختی ژول میخندیدند . به این که او عقیم است اما دو بچه دارد و معلوم نیست دکترها چقدر راست گفته باشند یا دروغ و او در تمام زندگی فکر میکند این دو بچه از کجا آمده اند میخندیدند !!! این مایه ی تاسف است . تئاتری که مایه ی تفرح مردم را فراهم کند جایش در سالن اصلی نیست . باران کوثری اگر آن کفش های قرمز و بادبزن های قرمز دستش نبود چطور مشخص میشد که یک زن هرجایی یا کافه نشین است ؟ مگر وظیفه ی یک بازیگر این نیست که با زدن یک ماسک به صورت و بدون نشان دادن چهره با بدن خود نقشش را ایفا کند . باران عزیز با آن کفش ها اصلا نمیتوانست راه برود . در صدایش هیچ اثری از لوندی نبود . اصلا انتخابش اشتباه بود . پگاه آهنگرانی با آن صدای مونوتن اش که سعی میکرد با زووووووووووووور نقشی را از چخوف ایفا کند بعد از سالها دیدن پدرش واکنشی از خود نشان میدهد توگویی گربه ی دم خانه اش را دیده و دیالوگ هایش هرچقدر هم بلند بود به قدری عاری از خلاقیت بود که شنیده نمیشد . علی سرابی واقعا از سراب بیاید بیرون و این چهره ی همیشه یک جورش را تغییر دهد . . . هوشنگ قوانلو در میزانسن ها بیچاره بود .به نظر من بازیگری که نقش سکوت را هم در صحنه ایفا میکند باید بتواند با انرژی اش فضا را به چنگ آورد . . . دکور صحنه و طراح که امیر اثباتی بود اثبات کرد که هیچ دیدگاهی نسبت به اجراها و دکور های فرانسوی ندارد . نشان داد که قد و قامت سالن اصلی را نمیشناسد . آقای رشیدی عزیز ، اما سیامک صفری عزیز تنها سکان دار این اجرا بود که توانست نجاتش دهد . آن هم یک تنه . چرا دوستان بلد نیستند کمی خلاق باشند ؟ نمیدانم . متن نمایشنامه (ساموئل بنشتریت) با ترجمه ی شهلا حائری بسیار عزیز ، احتیاج به دراماتورژی اساسی داشت . ریتم اصلا درست نبود . آدم ها توی فضا بودند . روی صحنه بیچاره بودند . متن چی بود ؟ تراژدی ؟ کمدی ؟ ملودرام ؟ چی آقای رشیدی ؟ سرنوشت تلخ این دوبیمار به قدری تراژیک بود و در زرق و برق بیخود و چرند کار گم بود که خط اصلی نمایش تو گویی محو میشد و چیز دیگری اصل میشد . سیامک صفری عزیز ، تئاتر شهر ما ، نمایشنامه های ما ، نمایش ها ی ما ، رادیوی ما ، تهران ما، ایران ما به حضور تو افتخار میکند . در نهایت دستت را میبوسم و از اینکه هر بار در صحنه یک تنه بار یک تیم نابلد را (چه در رومولوس چه در این کار) به دوش میکشی و باعث میشوی مردم ایراد کار را نبینند و از پولی که دادند پشیمان نشوند ممنونم . آقای رشیدی عزیز شما در نهایت یک جا هوش به خرج دادید و آن هم انتخاب سیامک صفری عزیز برای این نقش بود ، بیاییم فرض بگیریم این نقش را هدایت هاشمی بازی میکرد . نه اینکه نابلد باشد نه ! اما نمیشد به شیرینی ژول . من سر این کار صندلی ام را عوض کردم و به گوشه ی دیگری رفتم و نشستم . از بس که بازیگر مست پشت سری ام (ح.گ) بیخود میخندید و به سرگذشت طفلکی های روی صحنه میر.د!! من هیچ جای این نمایش نخندیدم . من با بغضی فراوان سالن را ترک کردم و فقط برای سیامک صفری عزیز دست زدم که تشویق کردنش بر هر احدی واجب است !والسلام . 

با احترام/میس شانزه لیزه  


 
comment نظرات ()
 
 
روال عادی ( le circuit ordinaire)
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٥
 

بخت و اقبال میس شانزه لیزه ، طبق روال عادی ، این بود که بعد از دیدن هر کاری در سالن سایه تئاتر شهر، یا انگشترش، یا دستبندش ، یا گوشواره اش گم شود ! همه ی خرت و پرت ها و زلمبو زینبو هایی که به خودش آویزان مکند تا برق بزند و بیشتر به چشم بیاید بعد از اتمام هر کاری در تاریکی  تالارسایه گم میشود ، شاید چون هر بار که برای بازیگران در اتمام نمایش ، کف میزند به قدری هیجان زده میشود و با تمام وجود دست میزند که این خنزر پنزر ها ازش کنده میشود و این طرف و آن طرف پرت ،‌از بس خودش پرت و پلاست ! مثلا دسنبندش می افتد روی سر بازیگر اصلی کار یا ساعتش  می افتد آن بالا روی پروژکتوری.. یا گوشواره اش مثل کرم میرود مثل  زیر صندلی قایم میشود . قسم میخورد که زین پس هیجانات دل انگیز پر شور و حرارتی اش را قورت دهد و مثل یک مومیایی بر خورد کند ...نع .... قسم میخورد که از این به بعد بدون دستبند و ساعت و گوشواره و گردن بند و انگشتر وارد تالار سایه شود . . . در سایه حتی روی  چیزهای درخشان و براق هم  سایه می افتد و همه چیز تیره میشود همه چیز مثل وهم مثل خیال میشود مثل سایه میشود مجاز میشود مثل خواب میشود .  

دیشب میس شانزه لیزه رفته بود تا کاری تحت عنوان ( روال عادی ) یا ( Le circuit  ordinaire) را ببیند ،  نویسنده ی این نمایش ژان کلود کاریر است . حالا ژانکلود کی هست ؟

ژان کلود کاری‌یر فیلم‌نامه‌نویس مشهور فرانسوی متولد نونزدهم سپتامبر ۱۹۳۱ می‌باشد. او همچنین در چندین فیلم نیز بازی کرده‌است .او سردبیر مجلهٔ فمی است و در سال ۱۹۸۱ جز هیئت داوران جشنوارهٔ کن بود. کاریر همکاری طولانی مدتی با لوییس بونوئل داشت . همسر وی نهال تجدد نویسنده ایرانی و دختر مرحوم مهین تجدد یکی از پیشتازان عرصه نمایشنامه‌نویسی در ایران است. علاقه اصلی کاری‌یر اقتباس از ادبیات است و بیشتر کارگردان‌هایی که دوست دارند از مشهورترین داستان‌های تاریخ ادبیات اقتباس کنند به سراغ او می‌روند. او هر از دو سه سالی به ایران هم سفر می‌کند.

و برای توضیحات بیشتر ( این جا ) را کلیک کنید . کارگردان  روال عادی : محمدرضا خاکی و بازیگران : مسعود دلخواه ، ایوب آقاخانی  روال عادی را به شیوه ی کاملا عادی روی صحنه بردند ! شاید در نگاه اول حضور تنها دو بازیگر مرد غیر جذاب باشد ، یعنی تنها دوبازیگر مذکر میتوانند کار را طوری پیش ببرند که تماشاچی خمیازه نکشد ؟ ! ابتدا همچین پیش فرضی داشت میس شانزه لیزه ی دستبند گم کرده ! اما بعد از  ده دقیقه از شروع کار به خودش گفت : " خب چرا همچین نمایشنامه ای برای رادیو تنظیم نشده ؟ " اما بعد از پانزده دقیقه متوجه شد چیزی که در میمیک بازیگران رخ میدهد، چیزی که در بازی بین نگاه آن ها اتفاق می افتد خیلی هیجانی تر از آن است که فکرش را میکرد،  که البته برای درکش باید کمی از عامی بودن فرا رفت و کمی سنسورهای گیرنده را قوی  تا بتوان فرستنده ها را جذب کرد . کمی خود را تربیت کرد . با دیدن این کار کمی خودتان را تربیت کنید . ( هر کس دوست دارد یک چک در کامنت برایم بگذارد )پس پیش فرض میس اشتباه از آب در آمده بود چون کار چیزی نبود که بشود  تنها با  صدا و شنیدنش در رادیو کشفش کرد  . نمایش باید دیده میشد . هر چقدر زمان میگذشت تمام باور هایی که مخاطب از دیالوگ ها داشته بود شکسته میشد و رودست میخورد و این رودست خوردن یک جور حس کیفور شدن نابی را با خود میاورد که خاص است . نمایش در واقع  ،بازپرسی  پلیس کمیسر و مرد خبرچینی را نشان میدهد که با هم وارد گفتمان پیچیده ای میشوند ( البته در ابتدا این طور به نظر نمیرسد !!!) قطعا و صد در صد قطعا، هر کس(و نه هر ناکس ) از دیدنش قلبش به درد خواهد آمد، چون متاسفانه مضمون نمایش فقط به این بازپرسی به ظاهر ساده  ختم نمیشود . روال پیچیده ی داستان به ما نشان میدهد که در هر سیستمی چه پیچیدگی هایی هست که ساده لوحانی مثل میس شانزه لیزه ،مثل تو مثل اون یکی، گولش را خورده اند ، مثل امیر کبیر مثل اوشین !!!!!چون ١٩٨۴ اورول یادمان داد که ثیاثت کثیف است . کثافتی که در این خبرچین سادومازوخیزم (مسعود دلخواه ) وجود دارد حقیقتی را که باید درس عبرتی باشد به خوبی (و در بعضی جاها با چاشنی جملات نوستالژیک وار) به مخاطبان نشان میدهد . کسانی که بازیچه ی سیستمی میشوند  و گمان میکنند تا ابد در آن سیستم خواهند ماند و جاودانه اند و لاغیر  که به گمان ژان کلود عزیز پلیس کمیسر ( ایوب آقاخانی ) در این نمایش نشانش میداد  به زیرکی نمایش داده شد  ، کمیسری که از ابتدا با "من اینم و این پستمه و این ها تحقیقمه و این میزم و.. میزم مال منه و همه زیر دستمن و من نه منم نه من منم "بازی اش را جلوی خبرچین اجرا میکند ، ناغافل دستش رو میشود و متوجه میشود با چه سیستم گردن کلفت پیچیده ای طرف هست و موقعیت ها برعکس میشود (خبرچینی که از لو دادن دچار حس لذت میشود ، همه کاره و کمیسر بیچاره میشود ) من و میس شانزه لیزه این کار را دوست داشتیم و کف صحنه ی شطرنج آن را هم . به امید اینکه وقت بگذارید بروید ببینید که دو سه تا کار خوب در فصل جوش و داغ تابستان اجرا خواهد شد . این کار را ببینید تا در دیالوگ ها حرف هایی که نتوانستیم حتی توی دفترچه خاطراتمان بزنیم را در اوج شهامت از دهان بازیگران بشنویم . بعد هم برای گروه دست بزنیم و مواظب دستبندهایمان باشیم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
خداحافظی نکردی با .... مولوی چه شاعر باشه چه تالار مال ماست و پلمب نمیشه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱
 

مطمئنا اگر کافه ای ٢۴ ساعته در شهرمون باز بود ، پاتوق من حتما اون جا بود ، اون هم حتما در ساعت سیندرلا و دراکولا ، گاهی اوقات، یه چیزی توی وجودم شعله میکشه ، کش پیدا میکنه ، باد میکنه ، انگار که از کالبدم میخواد بزنه بیرون ، اون وقته که توی خودم نمیگنجم ، اون وقته که یه تسکین دهنده احتیاج دارم ، خیلی بده که هیچ چیز و هیچ کس نتونه آرومم کنه ، خیلی وحشی شدم و آشوب درونم رو نمیتونم مهار کنم . انگار موج هایی درونم به صخره میخوره و ولم نمیکنه یا انگار جادوگر شهر (از یا عز ) از دور داره کنترلم میکنه و توی یه طلسم گرفتار میشم . در ابراز احساساتم اون قدر افراط و تفریط میکنم که معلوم نیست بالاخره چی ام . هنوز هیچ شخصیتی ندارم . . . خیلی از ما فکر میکنیم ازدواج راه حله همه ی مشکلاته . نمیدونم. چرا ؟ نه واقعا کافیه یه نگاه به دور و برمون بندازیم و ببینیم که چقدر آمار طلاق و خیانت بالا رفته . این روزها همه آرامش و ثبات رو در ازدواج میبینند . در صورتی که من دارم میبینم که ازدواج بیشتر شده یه شغل غیر شرافتمندانه با دک و پز بی همتا . من جزو اون دسته آدم هایی هستم و بودم  که هیچ وقت دوست نداشتم با (عشق)م به تئاتر شهر برم یا با هم بریم کافی شاپ و دست های همو بگیریم و به هم لبخند بزنیم . من هیچ وقت دوست ندارم با عشقم به سینما برم . شاید چون این مکان ها بیشتر برای من جنبه ی دغدغه کاری محسوب میشه و گپ و گفت توی کافی شاپ هم جاییه برای دلقک بازی هام و دوست ندارم نه دوست ندارمبا عشقم به این جاها برم دوست دارم با عشقم دعوا کنه بره اون ور دنیا گم و گور شه و یه کاری کنیم دلمون واسه هم تنگ شه  . . . من همیشه تابع همه ی اصول غیر رایج دنیوی بودم . قرار های نصفه شبانه . قرار توی تله کابین . یواشکی . ناهار توی جاده چالوس . . . رقص توی خیابون . مست توی کوچه . رها . آزاد . رقص توی پشت بوم ...توی آتلیه با یه کلاه بزرگ روی سر من . کتک کاری موقع بوسه و جنگ موقع بخشش . من دوست دارم گاهی درد بکشم . دوست دارم نصفه شب بیدار باشم و توی پشت بوم ها از این شیرونی به اون شیرونی بپرم .  دوست دارم با لباس عروس مامانم برم خونه ی مردی که دوستم نداره و بهش بگم من فرار کردم و یک ساعت سر کارش بذارم و بعد بخندم . دوست دارم همه ی آدام های نرمال دور و بر خودم و له کنم . فحش بدم و تلفن رو روشون قطع کنم . توی این دوره و زمونه همه فکر میکنن وقتی عاشقن باید مالک هم باشن . نه جووووونم این خبرا نیست . وقتی عاشقی باید رهاش کنی . خیلی بالا و عمیقه . نمیدونم . من این کار رو کردم . ترکیدم اما این کار رو کردم . اگر مردی بخواد با من سرسره سواری کنه میتونه بذاره من با همه ی آدمهای واقعی و خیالیم بخندم و برقصم و دوستشون داشته باشم ؟ نه اون میگه فقط من و لاغیر . این بده . ازدواج محصولش بچه است و بچه ...... هیچ وقت دوست ندارم بچه دار بشم . هنوز فکر میکنم یکی باید بیاد بزرگم کنه . هنوز وحشی ترین مرد دنیا و با احساس ترینشون رو پیدا نکردم .  به من گفتن این قدر از کالسکه و سیگار و اتاق زیر شیرونی نگو . خودمو نگم . باشه مثلا میگم یکی بود یکی نبود یه روز میس شانزه لیزه که توی دیزی سرا نشسته بود و داشت رشته ی آش رشته رو فرت میفرستاد دهنش متوجه شد توی کاسه ی آشش یه سوسک داره وول میخوره و بعد بالا آورد و رفت دستشویی و دید همه چیز از جمله دستمالهای خونی و غیر خونی و گهی و غیره از توی سطل آشغال دستشویی زده بیرون . برای همین بیشتر بالا آورد . صدای دف بیرون اوج میگرفت و مردی که خواننده بود حنجره میدرید . میس شانزه لیزه که لباس ترکمن ها را پوشیده بود با آب صورت بی رمقش را شست و به خودش عطر زد و آمد بیرون و مثل زنان توی تابلو های کمال الملک نشست و گفت ( قلیون ). گفتند برای خانوما اکیدا ممنوعه بانو . میس چندغاز را پرت کرد توی صورت گارسون مثلا محلی و رفت بیرون توی پارکینک رستوران محلی الگانس و آزرا و بی ام دبلیو و  سوزوکی بود و خر میس هم مثل خر ملا نصرالدین همون جا پارک بود . میس سوار خرش شد و دهن خرش رو گرفت و رفت چهار راه ولیعصر تا تئاتر خداحافظی نکردی با نجمه سورچی رو ببینه . اون جا افشین هاشمی و پارسا پیروزفر و استاد داوود فتحعلی بیگی هم اومده بودن . میس خرش رو دم چهار سو بست به نرده ها و رفت تو . مهمون بود . همیشه نباید گفت قسمت وی.آی .پی نشستن حق مسلم ماست چون بعضی جماعت حسودیشون میشه . چون خیلی ها نمیدونن وقتی تو واسه خیلی مجله ها و روزنامه ها کار کردی و پول نگرفتی حق مسلم توئه که بری بشینی جای خوب  کار ببینی . اونم جای خوب اما چون بعضی ها ناراحت میشن . میس رفت نشست وسط صحنه و شروع کرد خرخره ی حمیدرضا آذرنگ رو گرفتن که اهای چرا این قدر کار شما تلخه . . . آهای چرا این قدر توی دیالوگ های شهرام حقیقت دوست (حاشا) گذاشتید . آهای چرا این قدر همه جا تاریکه . . . اما نه میس شانزه لیزه رفت وسط صحنه و یه فرش پهن کرد وسط صحن امام رضا ع و کفتر حرمت رو گرفت دستش و گفت بیا برو بپر بالا وقتی رسیدی اون بالا بگو .... صبر کن ....نه ...بگو......نه ...هیچی نگو.....بعد رویا میر علمی رو میبینم و به موهاش یه شونه سر میزنم و روبنده ی آذر خارزمی رو میگیرم و میبرم بالا و میگم نمیدونم چرا از اولش بهت شک داشتم و دست نویسنده با تو و طراحی لباست برام رو شده بود . تضاد دو نگرش به موضوع ، شکل خلاق میزانس ها رو دوست داشتم ، تلخی کار رو نه ،‌چاشنی میخواست که من و خرم بودیم توش که هر شب نیست . ریتم کار تند میشه ، مونولوگها میچربه به دیالوگ ها . . . خوب بود و جذاب اما ضعف داشت و فشار پایین . غمناک بود و خلاق . خرمو باز میکنم از چهار سو میرم بیرون ، میرسم خونه . میشینم دور تنور و به ستاره ای که توی آسمون ندارم فکر میکنم و هق هق میزنم زیر گریه . میگم خداحافظی نکردی با میس شانزه لیزه ! عوضی .

** رضا موسوی عزیز درگذشت پدرتان را به شما تسلیت میگویم ، هم از جانب خودم و هم از جانب همه ی اهالی جزیزه ، خوب میدانم که غریبه هایی که این روزها مهربان تر از هر کس میشوند، با ریای دقیقه به دقیقه شان احوالتان را بدتر میکنند ،زمختی عامیانه بودن کار من نیست ، تسلی دادن تنها با گفتن ( تسلیت میگویم) کافی نیست ، اما بدانید که حداقل این جانب که خوب میدانم در این چند ماه که به جزیره سر نزدید نصفش هم از سر گرفتاری هاا و دل نگرانی هایی بود که برای پدرتان داشتید . ما دوستتان داریم .

در ادامه ی مطلب ماجرای پا در هوایی تالار مولوی....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()