جزیره در کهکشان

 
نگاه ( شب آخر)
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

 

از همه چی میخوام بکنم . دارم میرم . حتی لپ تاپ رو هم نمیبرم . نمیخوام خبردار بشم . . . میخوام یه کم آروم بگیرم . توی این مدت ان قدر رفتم داروخانه خرید که دکتر آشنای اون جا یه بسته آدامس بهم جایزه داد . خب من خیلی ناناز تشریف دارم . پودر بچه ی کوچیک جانسون بعد از شامپوی بدن بچه که سلول ها رو میچلونه لازمه . کرم های ضد آفتاب . . . قرص های مخصوص . از آنتی بیوتیک تا آروم کننده ی خفن و گلاب به روتون شیاف ضد درد . . . رنگ مو . چهل گیس . مسواک و نخ دندون و لاک و از همه  مهمتر چند بسته سیگار مارلبرو طلایی از نوع قاچاق، ویتامین ها. . . خلاصه چون بی جونم باید کلی با خودم کمک های اولیه ببرم . جالبه که هتلی که قراره توش برم 3 گروه پسر هستند + من تنها بقیه اون دیگر هتلند . . . دوربین عکاسی . عکس رو دوست دارم . اما توی سفر . دوربین رو میبریم چرا؟ چرا میبریم ؟ انگار که دیگه نمیخوایم برگردیم ! اگه دوربین رو نبری شاید دوباره بری . داشتم از یه کی دو نفر خدافظی میکردم . . . همه میگن اگر برگردی و پنج کیلو چاق تر نشی نگات نمیکنیم ! . . . نمیدونم این چه وضعیه . خلاصه فردا برنامه ی من اینه که برم تست بازیگری بدم بعد موهامو مثل خروس کنم و چهل گیس ببافم و برم . . . چون خیلی دارم دیونه میشم . . . . . . توی چشمام خونه و خواب از صورتم رختشو نمیبنده بزنه به چاک . هی هررری!!!!! البته باید بدونید که من تنها نمیرم . من همراه مارکوپلو میرم و قطعا در نوشتن آثار بعدی من با شخصیت مارکو نیز آشنا میشوید . . . . من در واقع با این سفر دارم از واقعیت ها فرار میکنم . اما دعا کنید . اگر برگردم (چون همه گفتن بمون و برنگرد و پناهنده شو . ) بگذریم . . . اگر برگردم برای تئاتر فجر امسال یک کار دارم و یه کار سینمایی و کلی کار نیمه تموم که اگر اعصابم درست نشه نمیام . اگر سایه ها با من دنبال من توی اتاق من روی دیوار اتاق خواب من توی موبایل من نیان خوب میشه . . . آخ امشب توی سوپر مارکتی یه پسری رو دیدم که نگاهش بد جوری موند توی چشمام . البته از حق نگذریم پسر زیبایی بود . چشم ابروش حرف نداشت . . . معتقدم میتونست بره روی بیل برد .... اومده بود کلی مائ الشعیر بخره و دو سه تا آب میوه . . . فهمیدم چی کار داره با اون ها . . . با هم از اون جا اومدیم بیرون . . . فقط زل زده بودیم به چشم های هم . . . نه اون میرفت نه من . یه لحظه فقط یه لحظه خواستم سفر مفر رو تعطیل کنم و بگم هر جا میری باهات میام . منتظر بودم حرف بزنه . یه قدم اومدم جلو اما از بس زل زده بودیم به چشم هم که ندیدم یه خانومی داره وارده بقالی میشه و با پا رفتم روی پای خانومه ! . . . پسره چشماش پر اشک شد . خواستم یه چیز چاخانی سر هم کنم بگم تو مثلا آیدینی؟ یا  من تو رو کجا دیدم خداااا؟ اما چشماش پر اشک شد و رفت سوار ماشینش شد و با شدت دور شد . کی بود اون مرد خدا ؟ حتی فرصت نداشتم برم دنبالش . . . چرا اشکش در اومد ؟ یعنی بازم میبینمش؟ دوستتون دارم .

خدا رو چه دیدی شاید حتی نرفتم . اما اگر خبری ازم نشد نگران نشید . . . دوستتون دارم . . . دلم برای تئاترشهر تنگ میشه . برای بلاگ ها......

*******************************

آخرین شبیه که ایرانم . میرم گرجستان .

اومدم به همتون بگم تک تکتون توی یادمید .

لپ تاپی نمیبرم . اگر فرصت دست داد . از اون جا مینویسم . اگر نه . بر میگردم مینویسم .

دلم میخواد هر کس دلش تنگ میشه برام کامنت بگذاره .

همه رو دوست دارم

کاش میدونستید با چه بغضی دارم میرم .

خیلی خصوصیه .

دوستتون دارم . حتما برید هامون رو توی سینما ببینید . حتما برید ماکاندو رو در خانه ی هنرمندان ببینید .  حتما موراویا ها رو بخونید . دست پر بر میگردم . کف دستم دو زاری نذارید چیزی به من بدید . نمیشه که همه اش من ...یه کم هم شما .


 
comment نظرات ()
 
 
ماه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

آمبیانس : (اینجا) ...

وقتی تنها میشی کتاب های هفت قانون معنویت و چهاراثر از فلورانس اسکاول شین رو مذارم جلوم . برگه های خشت دار و خال دار رو پشت سر هم ردیف میکنم و با پلک  افتاده از قرصم دنبال یه چیز خوب میون ورق ها یا توی تفاله ی قهوه ها میگردم . . . اما همیشه رها میکنم . نمیخوام بشنوم . دارم فکر میکنم اگر ٨ سال پیش همچین موقعی ، اون پیرزن فالگیر از توی تفاله ی قهوه ی من درست آینده ام رو پیش بینی میکرد حتما همون جا واژگون میشدم . . . ناراضی ام . هر چی دوست دارید اسمش رو بگذارید . به قانون کارما هم دیگه اعتقادی ندارم . بومرگ من میره میخوره به شاخه های یه درخت و هیچ وقت به سمت من برنمیگرده . نگاه میکنم به گذشته . چقدر (دوستت دارم ) شنیدم و اصلا معلوم نیست کدومشون (عاشقانه) (هرزه درایانه ) (شهوانی) (مسخره وارانه) بوده کدومش متین و والا بوده . . . (دوستت دارم ) هایی که شنیدم ،‌ نمیدونم گاهی مثل دیوار کاذب میمونه . بهش تکیه میدی میشکنه . دیشب زلزله اومد . تمام دل و روده ام رو ریخت به هم . . . وقتی به گذشته نگاه میکنم الانم رو میبینم . پشیمونم . اشتباه های زیاد . سرکشی های زیاد . اما مگه نه اینکه من همینم و اگر من رو دوست داری همینم رو دوست داشته باش . همه چقدر دوست دارند آدم رو عوض کنند . خب ....سه روز پیش رفتم داروخانه که تیغ و باند و بتادین بخرم و لنگ لنگان انگار که اصلا نمیتونستم داشتم سربالایی وحشتناکی رو پیاده بالا میومدم چون اصلا در موقعیت رانندگی نبودم . پسر زیبایی از توی وانت پیاده شد . شلوارش گچی بود و موهاش چرب . اما چشم و ابروی زیبا و گیرایی داشت . میخواستم بهش بگم میتونی منو از پشت هل بدی تا سر کوچه . اما  دیدم شونه هاش خمه . گفتم : " این معتاده " خونه ای که میخواست بره توش رو میشناختم . فروخته شده بود و صاحب جدیدش میخواست بازسازیش کنه . این هم لابد از کارگرهای همون ساختمون بود . پسره که چشماش از من بدتر بود ... درماشینشو باز کرد و از داشپرت یه چیزی برداشت . گفتم :" این معتاده " . یه سیگار دستش بود . با یه چیز دیگه که دستش بود . مکث کردم . پسره به من نگاه کرد . من جم نخوردم . کج کج اومد بره توی همون خونه که از دستش یه سورنگ افتاد زمین . خیلی دوست داشتم بهش بگم  بذار منم بیام تو . دو دقیقه صبر کن برم از داروخانه منم سورنگ بخرم . اما یه لحظه فکر کردم اگر باهاش برم تو و ده تا عمله اکره بریزند سرم چه خاکی توی سرم کنم . در رو بست . پشت در میخ موندم . نمیدونم چرا گریه ام گرفت . یه لحظه به خودم گفتم : " کثافت اصلا یادت رفته کی هستی ؟ " با همون قدم های بی جون سربالایی رو ادامه دادم . به گذشته که نگاه میکنم . درهای زیادی به روم بسته شده اما من هنوز هستم . هنوز نتونستن منو بکشن . دقت کردید گاهی سکوت ها چه فریادی میکنند و ابرو در هم کشیدن ها چه تیشه ای به ریشه ی روحت میزنن . دارم میرم . نمیدونم چی بگم . قرار بر اینه که برگردیم اما من دوست دارم برنگردم . شاید پری دریایی شدم . این پست رو دارم میذارم تا برم وسیله هام رو ببندم . هوا گرمه . به پشت سرم که نگاه میکنم  از خودم خوشم میاد . چموش و سرکش . . . من مزه ی همه ی این طبیعت رو میخوام . . . گاهی دوست دارم روی ماه راه برم . مخصوصا ۵ شهریور که ماه و مریخ با هم قراره توی آسمون دیده بشه . اگه نگاشون کردید من  میس شانزه لیزه رو خواهید دید که از روی ماه روی مریخ میپرم و از روی مریخ روی ماه .


 
comment نظرات ()
 
 
شهرام حقیقت دوست از (چیزی شبیه زندگی تا همه ی فرزندان خانم آغا )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
 

من اگر به سرعت از خیر سر پست قبلیم گذشتم و اومدم این جا تا از چیزای تازه حرف بزنم دلیل داشتم . همه ی مخاطبین عزیز بلاگ (جزیره در کهکشان )میدونن بنده اهل مجیز گفتن و تملق نیستم . عادت ندارم چاپلوسی کنم و بی خودی و یلخی نمیام از کتابی ، تئاتری، فیلمی ، ماجرایی، آدمی حرفی بزنم . . . در طول و عرض عمر بلاگم هم  این به همه این ثابت شده . . .

راستش اول میخواستم این پست رو بگذارم (همه ی  فرزندان خانم آغا) اما به دلایل زیر اسمش رو گذاشتم ( شهرام حقیقت دوست از چیزی شبیه زندگی تا همه ی فرزندان خانم آغا) . قبل از هر چیز باید با قاطعیت اعلام کنم نمایشنامه ی ذکر شده که اتفاقا نه مال امانوئل اشمیت و نه مال بنشریت است و مال حسین کیانی است صد در صد از منهای دو ، نورا، گل و ...دلنشین تر است . نمایشی با نمایشنامه ی محکم ، استوار بر دیالوگ های شدیدا تاثیر گذار ، بازی های بی نظیر ( واقعا بی نظیر تک تک بازیگران ،حمید آذرنگ ، رویا تیموریان ، رویا میرعلمی و ...)+ میزانس و دکور هدایت شده و حساب کتاب شده آدم را سر حال می آورد که با یک کار شرافتمندانه رو به رو است . شریف به معنای همه چیز . که البته پشت همه ی این بازی ها کارگردانی قوی کاملا مشهود بود . حتی یک حرکت اضافه ، یک صدای اضافه ، یک وسیله ی اضافه ، یک مویه و شادی اضافه در کار دیده نمیشد . دیدن این کار را تضمین شده پیشنهاد میکنم . . . و اما برسم به شهرام حقیقت دوست . برای دیدن رزومه ی کاری وی در سینما و تئاتر به (این جا ) و ( این جا ) رجوع کنید .

من ، خیلی خوب یادم هست که وقتی تئاتر چیزی شبیه زندگی (حسین پناهی) در تالار اصلی اجرا شد ، کجای سالن اصلی نشسته بودم و حیرت زده بودم ، چون بعد از بینوایان بهروز غریب پور دومین باری بود که وارد سالن های تئاتری میشدم و این فضای ((چیزی شبیه زندگی)) و خود حسین پناهی روی صحنه من را شیفته ی خودش کرد (گرچه این دو کار از زمین تا آسمان با هم فرق داشت !)، در آن موقع هنوز شهرام حقیقت دوستی که روی صحنه بود را نمیشناختم . دختربچه ی دبیرستانی 14 ساله ای بودم که فکر میکردم وارد یک سالن شعبده بازی شده م . در آن زمان هنوز سینما این شکلی نبود که (چشم رنگی) ها گیشه را تضمین کنند و بعد بروند روی بیل بورد و . . . تازه تازه شروع فصل چشم رنگی ها بود از جمله پارسا پیروزفر که در همین بینوایان هم بازی میکرد . . . پارسا پیروزفر به عقیده ی من جزو کسانی است که (میشد بهتر از این هم باشه ... ) و البته در سینما . .  . اما بعد چشم رنگی ها وارد شدند مثل پژمان بازغی ، بهرام رادان ، محمدرضا گلزار و محمدرضا فروتن و . . .  که همه شان اکثرا در حیطه ی سینما و تلوزیون ماندند و جسارت تئاتر کار کردن را نداشتند .(مثلا فروتن در همان رومئو و ژولیت به کفایت نشان داد که اهل صحنه نیست - البته این به معنای بازیگر نبودنش نیست ، اما بازیگر تئاتر بودن خییییلی فرق دارد جان من ) (این مهم در مورد پارسا هم صدق میکند ) این که این جا انگشت گذاشتم روی شهرام حقیقت دوست  (ویکیپدیا)دقیقا همین دلیل را دارد . فکر میکنم  همه ی ما ، وقتی خط قرمز را نگاه میکردیم عاشقش بودیم و از این پدیده ی شر نو ظهور لذت میبردیم و دوستش داشتیم . شهرام عزیز، هنوز آن قسمت های آخر و تنها ماندن تو در آن اتاق و استیصال و داد و بیدادت را خووووووب یادم مانده . . . حتی زاویه ی دوربین را (از بالا تو را نشان میداد و تو همه چیز را ویران کردی و خودت هم ویران شدی )شاید همه را با داد و بیدادت عاشق این تیپ سرکش و چموشت کردی ، حتی در طلسم شدگان هم با توجه به حضور کم رنگی که داشتی باز هم نقش داد و بیدادی و منفیی  بهت دادند و اما اینکه خوب میدانم در تیتراژ -وقتی اسمت دیده میشد - بین دخترها ی دبیرستانی پچ پچه راه می افتاد و همه منتظر قسمت هایی بودیم که ظاهر شوی .

 

اما فکر میکنم این حقیقت دوستی که در اکثر کارها دزد و آدم کش و عصبی و هیستریک است ( و در واقع خود خودش کاملا برعکسش است : ) یک جایی به این آگاهی رسید و مهم تر از همه این که عاشق تئاتر ماند و با وجود اینکه میتوانست در سینما هم بیشتر بماند  اما وقتش را صرف حفظ کردن دیالوگ های سخت حمیدرضا آذرنگ و حسین کیانی و . . . کرد و این مهمترین و شرافتمندانه ترین چیزهاست . این که تو بدانی شاید در جای دیگر دیده تر شوی ، پولدار تر شوی ،اما از عشقت نبری ، به خودت غره نشوی و همچنان عاشق تئاتر بمانی و خودت را به گیشه ی سینمای مبتذل امروزی نفروشی . البته منظورم این نیست که شهرام حقیقت دوست در همه ی کارهایش درخشیده اما خب در فیلم جنایت به نظرم خیلی خوب بازی کرد . جالبیتش هم این است که این شهرام عزیز یک پا همه فن حریف هم هست مثلا خودش اسب سواری میکند از بالای برج مثل اسپایدرمن پایین می آید و خلاصه عشق فیلم است و بیشتر عشق تئاتر برای همین من انگشت رویش میگذارم که رنگ چشم هایش را به زردی مجله های زرد نفروخت .

و اما......... به گمان من بازی شهرام عزیز در نمایش (همه ی فرزندان خانم آغا) اوج بازیگری اوست  ، مخصوصا در لحظات پایانی نمایش ، دیالوگ هایی که بین او - خدمت علی-  و خواهرش ( رویا میرعلمی - طاووس) رد و بدل میشود معرکه از آّ ب در آمده . یعنی در آن لحظه بی رودربایستی صدای فین فین تماشاچی ها شنیده میشد و در رورانس همه با چشم های خیس برای بازیگران دست میزدند . چون آن لحظه ی فینال و پایان نمایش . آن افول و انتها که نشان دادنش روی دوش شهرام عزیز بود بسیار استیلیزه و فوق العاده حسی ادا شد . . . ( به جون خودم خودش هم گریه کرد و دماغش قرمز شد رنگ انار اشک ما رو هم در آورد ). . .  و این چیزی بود که من تا به حال از او ندیده بودم . . . شهرام حقیقت دوست برای درآمدن از قالب مرد خشن راسکولنیکفی خیلی کارها کرده و از اینکه چهره اش را مضحک کند هم نترسیده و من به این میگویم احسنت ! مثلا کافی است به بازی و گریم او در تردست   دقت کنیم و ببینیم چقدر خواسته تا از آن تیپ راسکولنیکفی فاصله بگیرد .

در فیلم تردست - خوب یا بد - او این کلیشه ی خشن دیده شدنش را شکست . لنز سیاه گذاشت ، سیبیل از بینا گوش در رفته و کلاه گیس فرفری سیاه ! خب این جسارت را من دوست دارم . بد تر از آن  قسمتی بود در نمایش بیداری خانه ی نسوان - حسین کیانی- دو نقش را ایفا میکرد ، یکی سرباز خدمت و استرلیزه و دیگری لات آسمون جل با سیبیل پت و پهنی که برای من سورپرایز بود و به شدت خنده ام گرفته بود چون اصلا شهرام حقیقت دوست را با لنگ روسری شده روی سر و تیپ چاقو کش نمیدیدم . مدل جاهلی و بهروز وثوقی ...اصلا! اما در آن جا هم دیده شد .

و یکی دیگر از ویژگی های او به عنوان بازیگر این است که هنوز فکر نمیکند که قله ها را فتح کرده و جاه طلب افراطی نیست . مثلا در فیلم سنگ ، کاغذ ، قیچی اعتیادش به نظر من خوب در نیامده بود اما در این نمایش به کل فرق کرده بود . ضمن اینکه شما باید بدانید که متاسفانه تمرین بازیگرهای ما انقدر فشرده و پرشتاب است که  ممکن است نه تنها موجب شکوفایی خلاقیت نشود بلکه چیزی عکس آن را نشان دهد . امشب در نمایشی که دیدم ، شهرام سنگ ، کاغذ ، قیچی را ندیدم . . . تن صدا و لحنش ، مدل راه رفتنش همه عوض شده بود ، نمیگویم کاملا یک معتاد شده بود یا مثلا بهروز وثوقی گوزن  هاشده بود (که البته قیاس کردن اشتباه است ) اما رشد کرده بود ، بزرگ شده بود و این برای من خیلی مهم و مقدس بود . این که در صحنه ی نمایش از یک نقطه به بعد آن -خدمت علی- ویران میشود و شهرام عزیز آن را به خوبی نشان میدهد و باور پذیرش میکند طوری که مطمئنم در آن لحظات هیچ کس یاد رویا تیموریان عزیز نبود و همه توجهشان به ویرانی نقش خدمت علی و بازی شهرام جلب شده بود . خب این پوست انداختن را دوست دارم . این روند رو به رشدی که مسموم فضای مشهوران سینما و تئاتر شده و او را گیج نکرده و تبدیل به یک  (فقط)چشم رنگی نکرده را دوست دارم .

شهرام حقیقت دوست از جمله بازیگرانی نیست که از راه حاشیه اش بخواهد پررنگ شود و یا از اون ور بوم بیفتد ...حالا اسم نمیاورم . اما بنده این جا چون حق کپی رایت خودم را دارم دوست دارم بگویم که خیلی دوست داشتم در جشنواره ی 3/4 سال پیش با او مصاحبه کنم و او نخواست . این خیلی ناراحتم کرد ... حالا خوشحالم که اگر روزی بخواهم از او مصاحبه بگیرم با این روند رو به اوج او حتما هدایت مصاحبه ام روند دیگری به خودش خواهد گرفت بگذریم که او باز هم دوست ندارد مصاحبه کند و این برای من خیلی عجیب است . چون خیلی خوب میدانم که آقای  فلانی گوشی تلفن را برمیدارد ، زنگ میزند به روزنامه و برای لانسه کردن و محبوب کردن خودش درخواست میکند کسی را بفرستند تا درباره ی او با او مصاحبه کنند !!!! عجیب نیست ؟ شاهد سریال مختارنامه خواهیم بود ، خیلی دوست دارم ببینم آن جا چه کارها کرده اما قطعا تا به امشب من را این طور تحت  تاثیر نگذاشته بود .

 

 

امیدوارم همیشه بیشتر بدرخشی شهرام عزیز ، امشب که زدی چشم و چال ما را با درخششت کور کردی ، آب دماغمان را شل کردی و اشکهایمان را ریزوندی :)

دیدن باقی عکس ها در ادامه ی مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
خاطره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱
 

 آمبیانس این جاست ، اول واجبه گوش کنید ، بخونید ، برام بگید ،‌حس هاتونو .

من هیچ وقت فکر نمیکردم که پست قبلیم این قدر طرفدار و ...داشته باشه چون  نزدیک ٢٠ تایی هم کامنت خصوصی گرفتم . من پشت نقاب میس شانزه لیزه دارم این جا زندگی میکنم ، میام از تابو شکنی ها م میگم و خیلی هم به هنجارشکنی هام افتخار میکنم چون آدم اگر هنجار نشکنه آدم نمیشه .  من این جا نیستم که بگم با مستر دراکولا و آقای شاعر و هیچ کس و مستر (ف) چی کارها کردم و چه حماقت ها ...و شاید چه کیف ها . من این جام تا در پست (مردمان آلومینویمی) (که رکورد مخاطب رو شکوند (برای این بلاگ معدل ٩۶٠ نفر ) از سیگنال بگم و از دردی که خودم ازش بهره بردم و از اثراتش و از خطراتش و با جرات هم گفتم . . . من این جا نیستم تا همه اش در مورد پرواز را به خاطر بسپار یرژی کازینسکی و آلبرتو موراویا بگم و در مورد ماجراهای در حال وقوع تئاتر شهر ! نع . من این جا نیستم تا بگم چرا وقتی کورتن زدم روی پشت بوم با درامز پسرهمسایه رقصیدم . . . من این جا نیستم تا از بارش- برعکس و لذت هایی که نصیبم شد و نشد بگم . . . من این جا نیستم که همه اش در مورد سیامک صفری نازنین و وجود لازم ولاغیرش برای تئاتر بگم . . . برعکس من این جام تا از اون چیزها که نمیشه گفت بگم . مثل مردمان آلومینیومی ،‌مثل بستن برنامه ی سردبیران در رادیو ،‌مثل روی هوا رفتن جشنواره ی نمایشنامه خوانی مولوی و مثل پست  تجریش یا تگزاسم که با توجه به آویزون شدنم به روزنامه هایی که ٧ سال باهاشون کار کردم هیچ کدوم  حاضر نشدن با پوشش خیری این مطلب همکاری کنن اما من نوشتمش . . . البت که در گزارش های این و ر و اون ور هم شاید بخونیدش اما من از چیزایی میگم که تجربه اش کردم .  این میس شانزه لیزه ای که الان رو به روی شما نشسته ،‌خیلی ناناز و لطیفه ، ظریف و شکننده اس ، خیلی خل و دیونه اس ، برای همین دستشو مثل بچه ها زخم میکنه . پس در لیبیدوی خود تکاملی نمیبینم شاید به قول فروید هنوز از مرحله ی دهانی هم به مرحله ی بعدی پیش نرفتم !!!! برای همین میان این جا بهم میگن تو مانیا داری - تو دو قطبی هستی و . . . منکرش نیستم ، اما کیه که درش مرضی حلول نکرده باشه . نکنه همه فکرمیکنن معصومند ؟

میخوام این جا یه خاطره از دوره ی کودکیم و آزارم بگم . . . یه خاطره ی واقعی . . . یکی از صد تا خاطره . . . سعی کردم کوتاهش کنم .

" همیشه عاشق دیدن آلبوم عکس بودم . آلبوم ها توی کشوی کمد مادر خواهرم بود ، عکس های سیاه و سفید و خاطره ها . مادر خواهرم وسواس اگزجره شده ای به تمیز بودن و همه چیز سر جاش بودن داشت و داره . من از مدرسه اومدم خونه . دختر مادرم -کسی که هیچ وقت خواهرم نشد- با دوستش داشتند بازی میکردند . هر دو کلاس اولی بودند . من در سن ١٢ سالگی ، مادر رفته بود . هر وقت از مدرسه میرسیدم نبود . کاغذهای طراحی برایش مهم تر بودند و رد و بدل کردن نگاه و ... بین استاد ها . . . وقتی میرسید من باید مثل یک سیندرلا چای عصرانه رو همراه کیک یا شیرینی آماده کرده بودم . باید اگر ظرفی از صبح مانده بود میشستم . باید لانچ باکسم را  میشستم تا بو نگیرد . . . تا قبل از آمدنش مثل کلفت برقی کار میکردم . برای همین همیشه توی مدرسه و در راه خونه در حال شیطنت بودم چون در خانه در امنیت نبودم .

 زمستان بود . از مدرسه آمدم خانه و خواهرم و دوستش در حال بازی بودند . مادر خانه نبود . وسوسه ی دیدن آلبوم ها در دلم اوج گرفت . پاورچین پاورچین رفتم اتاق رئس خانه . در کمد را باز کردم . تا به آن روز توی آن جا را ندیده بودم . صندوق چرمی آبی رنگی که مخصوص جواهرات بود دهانش باز بود . . . الماس و گوشواره ها میدرخشیدند . نگاهشان کردند . اکثرشان را میشناختم . انگشترها را . آویزها را . سنجاق سینه و سینه ریز ها را . مروارید ها و طلا ها را . ازشان گذشتم . رفتم توی کشو ها را گشتم . آخرین کشو پر از آلبوم بود . شگفت زده . همه را ریختم بیرون و عکس های عروسی مادربزرگم و .... عکس مادرم کنار هیچکاک ،‌کنار مجسمه ی هیچکاک ، عکس پدرم  کنار رود سن  با آن عینک آفتابی اش ....همه را دیدم . عکس های کودکی خودم را در آن آتلیه ی عجیب . . . همه اش بغض داشتم . توی کادرها  با چشم هایی درشت پیشانی ام چین خورده  با بهترین لباس هایی که همه را برایم از آلمان آورده بودند . فایده ش چه ؟ نمیدانم چقدر گذشت اما به خودم که آمدم دیدم نه چای دم کردم و نه وظایفم را انجام داده م . آلبوم را تپاندم توی کشو . بلوزم هم که زمستانی و کرک دار بود . قبل از بستن در کمد یکی از انگشترهای جواهر نشان  را دستم کردم تا ببینم چه طوری دیده میشود (همان حس کفش بزرگ به پا کردن کودکان) خندیدم و انگشتر را گذاشتم سر جاش . سریع دویدم . کارها را انجام دادم . مادر آمد . خواهر و دوستش در اتاقش بازی بازی میکردند . من هم خیس عرق از این کار زشت  و پنهانی رفتم اتاقم . ناگهان از لباسم انگشتر دیگری افتاد روی زمین . هر چقدر فکر کردم این از کجا آمده نفهمیدم . بعد فکر کردم شاید به خاطر کرک لباسم نخواسته گیر کرده به بلوزم و بعد از آن همه زمان می افتد روی زمین اتاقم . انگشتر را برداشتم . با ترس و لرز رفتم پیش مادر . بهش گفتم :نمیدونم این توی اتاقم چی کار میکنه مامان" چشم ها گرد شد . ابروها خنجر شد . گونه ها سرخ و دود از دماغ و گوشش زد بیرون . : "‌این انگشتر دست تو چی کار میکنه ؟ " /من : " نمیدونم مامان ...." /مامان : " رفتی سر کمد من ؟ هان ؟ " من همه اش من من میکردم اما جیغ های مادر طوری بود که خواهر و دوستش از اتاق بیرون آمدند و شاهد ماجرا شدند . با گریه گفتم . راستش را گفتم . که رفته بودم عکس ها را ببینم و هیچ چیز ندزدیم . مامان مدام میگفت پس اون یکی لنگه ی گوشواره ی سر عقدش را هم من برداشتم . بعد برای اعتراف گرفتن از من . . . .بنده را از روی زمین بلند کرد . حدودیک متر بالا برد و جلوی خواهرم و دوستش من را کوبید به دیوار و سرم را . . موهایم را کشید . بعد گذاشتتم زمین و سیلی زد . اول یکی ( آره گوشواره ام رو هم تو برداشتی ؟ غلط کردی رفتی سر کمد من . بی جا کردی خواستی عکس ها رو ببینی ؟ گ..خوردی در اتاق من رو بی اجازه باز کردی )دوم یم سیلی (بگو آره) سومین . چهارتا ...اشک میریختم و به دردم توجهی نداشتم فقط به نگاه دوست خواهرم که با حیرت کتک خوردن من را میدید چشم دوخته بودم . از ترس از خانه مان رفت . دوید و رفت . . . ( نه مامان به خدا بار اولم بود )- - - - -کات - - -- صورتم کبود و جای ناخن های مادر روی صورتم مانده بود . در آن سالها مدرسه ی هنر و ادبیات صدا و سیما میرفتم چون مادرم نگذاشته بود رسما برای ادامه ی تحصیل به هنرستان موسقی که الان هم هست بروم (اولین هنرستان موسیقی که در ولیعصر جنوبی واقع شده و در سال ١٢٩٣ افتتاح شد بروم در زمانی که من کودک بودم و هنوز الفبا را بلد نبودم به آن جا میرفتم . . . بعد ادامه دادم . درآن زمان برای فوق دیپلم از کودکی شاگرد میگرفتند و بعد ممتاز ها را به اطریش و ... میفرستادند ان ها من را میخواستند اما... ) بنابراین به مدرسه ی هنر و ادبیات صدا و سیما رفتم و در حاشیه ساز پیانو را دنبال کردم . . . آن ها برای ترم جدید عکس میخواستند . عکس جدید . مادرم و من و مادر مادرم و خواهرم برای گرفتن این عکس رفتیم به بازارچه قدیمی ایران زمین . عکس گرفتیم . هنوز کارتم را دارم . صورتی غمگین . جای پنجولی روی لپ چپم . هر وقت نگاهش میکنم یاد چشم های دوست خواهرم می افتم . . . تا امروز از دیدنش خجالت میکشم . چون جلوش شکنجه شدم . موهایم و سرم به دیوار خورد و سیلی خوردم . سیلی . نه یکی نه دو تا ....هی خوردم . "

بعد وقتی این جور عکس ها را نگاه میکنم فکر میکنم من هیچ رنجی نکشیدم . اما  به نقل از نیچه در کتاب تبار شناسی اخلاق ترجمه داریوش آشوری (( چیزی را می باید در حافظه داغ نهاد تا در آن بماند : و چیزی در خاطر می ماند و بس که همواره دردآور بماند . ))

در ادامه ی مطلب یک عکس رونمایی میشود ، عاشقان سیامک صفری عزیز میتوانند با هیجان در ادامه ی مطلب ببینندش:)

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
چهار راه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۸
 

هر بدبختی سر جامعه ی بشری اومده ، از دست بلاهت والدینی است که از بچه دار شدن ، فقط همانش را بلدند که گاو و گربه . سالها کنار کسی زندگی کنی   بی اینکه کوچکترین شناختی از (تو ) داشته باشد . سالها پدری را دوست داشته باشی که از (تو ) همانی را میخواست که خود نشد و خود آرزویش را نداشت . اینکه (تو ) کیستی ؟ چیستی ؟ چرا آمده ای ؟ اصلا مهم نیست . پدر ها و مادر ها ، اگر آگاه بودند ما دیگر شعبان بی مخ ها ، داروغه ها ، دزد ها ، خفاش شب ها نداشتیم . این ظالمان ، بیچاره ها همان هایی بودند که در نوزادی هیچ چیز را نمیشناختند و پدر و مادر و تاثیرات جامعه آن ها را به جایی میکشاند که از کشتن ، دزدیدن ، دروغ گفتن ، کتک زدن ، مواد زدن ، معتاد شدن ؛ قاتل شدن لذت میبرند . . . جامعه دومین مقصر است . چرا هیچ وقت این جامعه شناسان محترم نمیآیند یک بررسی بکنند به عنوان مثال ببینند تمام کسانی که به جاهای نابه هنجار رسیدند از کجا رسیدند . مثلا ، خود من به عنوان یک نمونه ی زنده ، وقتی تیغ بازی میکنم ، وقتی دوست دارم خودم را از بلند ی پرت کنم وقتی بی ملاحظه قرص میخورم  و .... نا بهنجارم . . . چرا ؟ هیچ کس مقصر نیست . جامعه ، خانواده من را به این جا کشانده اند . چرا این قالب (مادر) برای من مقدس نیست . مادر تنیی که تن به شکنجه دهد و پدری که پدرت را در بیاورد از خرفتی،  به چه درد میخورند ؟ زندگی که تنها خوردن و ریدن نیست ؟ زن پدر من ، اصلا نمیداند من چه غذایی ، چه رنگی ، چه چیزی را دوست دارم ، یک خط هیچ نوشته ای از من را نخوانده ، فریودی نگاه کنیم ، همیشه رقیبم بوده و پدرم - نه شوهر همان زن - مردی که در سن 25 سالگی ام من را به باد کتک گرفت ، در اتاق را شکاند و یک تف هم روی صورتم انداخت و این درحالی بود که زنش دست به سینه ایستاده بود و به من - به قربانی- با کیف و لذت نگاه میکرد و  میخندید و دستور - بسته دیگه - را صادر کرد و چنگال های پدر از پوست من بیرون جهید .  . کاش در کشور ما مثل سایر کشورها قانون یا چیزی بود که میشد شکایت کنیم و از نا بهنجاری ها بگوییم . . . و بدترین سیلی خوردن ها از زبان است و بس . من در این کوچم . . . که کوتاه بود و ادامه خواهد داشت ، هر شب به فکر نبودنم هستم. هیچ وقت احساس خوشبخت بودن نداشتم ، نکردم ، هیچ تکیه ای چیزی ....بر خلاف تصور خوانندگان بلاگ ، من هرگز انسان خوشحالی نبودم ، چه زمانی که با آقای شاعر تابو شکنی کردیم ، چه زمانی که با مستر دراکولا شیطنت کردیم و چه زمانی که با -ع- هیچ کسم ،سیر آفاق و انفس کردیم، چه زمانی که سر تمرین تئاتر خنده وزیدیم و چه زمانی که مست کردیم و کورتن زدیم و روی پشت بام خانه با درامز رقصیدیم . . . نه! . . . همیشه ترس و اضطراب درونم موج میزند . . . نداشتن سایه ای بالای سر . همیشه فکر میکنم دختر- پسرهای پرورشگاهی چطوری زندگی میکنند ؟ شاید از یک لحاظ خوشبختند که کسی آن ها را به آن جا سپرده ، در حضور خانواده ای که نمیخواهدت نمانی به ! من را هم ، اگر شرم طبقه ی مرفه اجازه میداد توی سطل آشغالی چیزی می انداختند . . . و امروز آرزوی من ، تنها داشتن اتاقزیر  شیروانی میس شانزه لیزه است و پیانویی که در آن بی هیچ ترسی از امواج نت هاش در فضا گوشه ای قرار بگیرد و تمرین کنم . . . کاغذ هایی که رویش بنویسم .. زیر سیگاریی که پر شود از فیلتر های رنگی ماتیکی ام و لپ تاپی که با آن به دنیا و جزیره وصل شوم . آه . . . نه موبایلی نه تلفنی نه تلوزیونی نه رادیویی ، یک مدت سکوت . . .  خود را به دست کهکشان سپردن . . . من از وقتی بالغ شدم ، با یکی از دوستانم که سالهاست از او بی خبرم پی وکیلی میگشتیم که از نابهنجاری های خانواده مان  به ان بگوییم . تهش . . . از یک روان شناس سر درآوردیم چون کسی ما را جدی نمیگرفت . چون این جا آمریکا نیست . من با قاطعیت میگویم  هر کس که معتاد شود - دزد و شیاد و خفاش شب شود هیچ کس مقصر نیست ، سر پدر و مادر ش را باید بالای دار ببرند . . . خوب یادم هست وقتی اول دبیرستان بودم توی روزنامه ی همشهری خواستند نهادی بسازند مثل فرنگی ها و گفتند آی بچه ها زنگ بزنید و اگر مشکل خانوادگی دارید به ما بگویید ما به کمکتان میشتابیم . بالافاصله زنگ زدم . رفت روی انسرینگ ماشین . گفتم  حالم بس خراب  است و تا دو روز دیگر خودم را خواهم کشت و تلفن سه تا از به اصطلاح بزرگان قوم و خویشمان را دادم . . . (هیچ گهی نخوردند ) هیچ یاری نکردند.  مگر نه اینکه همیشه به ما میگفتند در کودکی مخت لوح پاکی است و .....فلان و بهمان . . . این لوح را با فضله های( عدم آگاهی) از تربیت با بچه پر میکنند و انتظار دارند همه چیز هنجار باشد و...نه آقا همچین خبری نیست .

همیشه میخواستم بگویم یکی از دلایلی که  شب بیدارم و جغد چیزی است شبیه این شعر شاملو :

نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ئی

دل بسته بودم.

...................... و این حقیقت دارد که بنده دیگر دل به هیچ چیز بند نکردم . دریچه هایم را بسته ام و در لانه ی خودم خزیده ام چون ، باید صبر کنم تا پدرم بمیرد ، پولی به چنگ اورم یا مادرم ، اما چه حرفی ! ! !(امروز یکی از بچه های تمرین به من گفت فلانی حسم اینه که تا سه چهار سال دیگه میمیری! ) حسش درست گفته .  شاید هم بی عرضه م  و نمیتوانم در این وضعیت توووپ مملکت خانه ای اجاره کنم . شدنش که شدنی است . پول اجاره اش . . . نیست کار ما حقوق ماهیانه دارد پس نمیشود روی هیچ کس و چیزی حساب کرد . خسته ام . خسته . جالبه بدونید وقتی میخواستم از توی لغت نامه دهخدا به رگ و ریشه و اصل و نیاکان و جد و آباد (خستگی) برسم دیدم آن جا هم  بسته شده!!!! خب . . . دلیلش چیست ؟ من از این که در این شهر هرجا که راه میروم باید یک علامت سئوال روی کله ام باشد خسته شدم . چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ؟ ؟ ؟ این جا رصد میشود ...هر آهنگی برای دانلود میگذارم بسته  میشود ، من بسی دنبال این بودم کمی صبر کنید بعد دکمه ی پلی رو بزنید . حتما شنیدیدش . ایران ، زمانی که وسعت داشت و پونانیان میلرزیدند از نام ایران ویچ ما ! جایی خوبی بوده . . . گذر زمان و تاریخ ، ساسانیان، سامانیان ، اشکانیان ، عثمانی ، قاجاریه، زندیه  ایران را به چهارراهی تبدیل کرد . . . این جا گذرگاه است . . . برای همین له شدیم . . . در حد چهار راه ولیعصر هم نیستیم . جاده ی ابریشم . . . ! مسخره  است . نام هایی چون شجریان و ناظری و عبادی و شاملو و دولت آبادی و فروغ وسمندریان ،بیضایی، کیمیایی ...ویکیپدیا ! بین این همه دکتر شریعتی در مدت زمان  کمی نوشت ، باسواد بود ، دوستش دارم (این جا ) حقش است در ویکیپدیا ، کسی که در 44 سالگی با این همه کتاب و سخنرانی مرد یا هر چیزی که میگویند . . . حتما اگر در ان دوره زندگی میکردم خودم باهاش ازدواج میکردم . 44 ساله های الان توی کوچه واسه باربی شدن بنده بوق میزنند و توی کلاس های نمایش تر میزنند و در حال طلاق و ازدواج  چند باره اند . مخ ها تعطیل .  در مقابل عظمت جهان  هیچید . . . پوچید . بی اندیشه اید . بی نظریه اید . بی رگ و ریشه اید .کدام نمایش؟ کدام خلاقیت ؟ کدام فیلمی که دنیا را تکان داد .  همه ی تلاشتان برای این است که برایتان هورا بکشند و بعد از مرگ بگویند چه آدم بزرگی بود .  هاه ،این ها مسخره است  .خودمان را به خودمان هم نمیتوانیم ثابت کنیم .  ویران شدن را حس میکنم . دیگر دوستت ندارم ایران . با همه ی چهل ستونت . با همه ی شمال و جنوبت ، با همه ی قلعه های ویرانه ات . دوستت ندارم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
برای عشقم + میخوام محکم بزنم توگوش اتللو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
 

قبل از قلمفرسایی در مورد هر چیز (این) برای حس آمبیانس لازم میباشد . با من باشید . دستتون رو به من بدید . . . گوشم کنید .(( روش رایت کلیک و save target as)) رو انجام بدید و وقتی روی صفحه رایانه ریختید هم رایت کلیک کرده،open بنمایید !! )) یا کلا یک فشار روی این دهید تا حل شود . تمام .** برای حس شدیدم این رو بچسبید . بعد بخونیدم . **

اون دختری که زیر سنگهاست منم . . . شاید ، با موهایی سرخ و رنگی پریده ، با گونه هایی استخوانی ، بالبخندی از روی جهالت که همچون ماسک روی صورتم ماسیده . . . با حسرتی سرشار که در سلولهای بدنم که  زیر قلوه های سنگ خشکیده . گاهی دوست داشتم قبل از اینکه بمیرم ، شکمت زیپ داشت ، من را درونش می انداختی ، و من توی قفسه ی سینه ات میخزیدم و با طپش های گرم قلبت ، لالایی را که هیچ وقت مادرم نگفت ، میشنیدم ، میخوابیدم و  در خواب تو را میدیدم . دوست داشتم خیاط گوشت بدنمان را به هم میدوخت یا جراح به هم بخیه مان میزد ، دوست داشتم گاهی تو مادرم میشدی من را به دنیا می آوردی ، پدرم میشدی روی کولت سوارم میکردی ، روی پای هم راه میرفتیم  مثل . . . ، دوست  دارم چنگ بزنم به همه ی صفحه های تقدیر ، بروم ....بروم.....بروم تا قربانی شدن، درآنجایی که تو بودی ، همه ی حق مطلب را ادا کردی و عشق را چنان به من بخشیدی که خداوند برکت را . . . و من مست این آسودگی، با فاصله ی کمی از تو ،به اندازه ی یک سنگ لحد و کفن سفید، زیر خروارها تاریکی ، از حضورت بر مزارم عمیقا میگفتم : " آه . . . چقدر عاشقت هستم ، تو عشق منی، مال منی، جیگر منی،دوستت دارم ، دوستت دارم ." و هیچ گاه صدایم را نمیشنوی ، نخواهی شنفت و نشنیدی . . . چون تو هیچ گاه این مادیان چموش رام نشدنی خیره سر را نفهمیدی ، نشنیدی ، تو کری !

برای عشق همیشگی ام (ع)

***

دلم میخواد محکم بزنم تو گوش اتللو

زمان :8

مکان: خانه ی هنرمندان- ردیف1، صندلی1 سالن سمندریان

نشسته م روی صندلی ، به خط قرمزهایی که اریب روی زمین کشیده شده نگاه میکنم ، یاد آقای فرشاد منظوفی نیا می افتم ، طراح صحنه اش ، یاد خودش که نه ، یاد زمان دانشگاه ، چه زود گذشت . . . داره چه زود میگذره هی ثانیه وای سا باهم بریم ! برای دیدن تمام صحنه گردنم را باید خیلی بچرخانم . از لابه لای میله ها . دکور صحنه ، پودس مثلی قرمز ، صندلی های قرمز ، بازیگرها را نمیشناسم ، تئاتر شروع شد ، همان زمان دیدن بروشور، جالب بود ،  زیر اسم و عکس بازیگران نوشته بودند مثلا فلانی ، مثلا سام کبودوند:نقش:رشید:تحصیلات:دیپلم:جرم:قتل !!! و الباقی....زیرعکس ها (( آخرین دفاع : منو اعدام کنید هرچه زودتر بهتر))- بی رودربایستی باید بگم ، شروع نمایش با یک مشت دیالوگ های باسمه ای و ادای دیالوگ های اگزجره (از نوع جر وا جر) رو به رو هستیم . شدیدا شعاری . . . رفته رفته متن جان میگیرد ، دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ در نیمه ی کار متن را دوست دارم ، بازی بازیگران رو هم . . .  مخصوصا روح الله کمانی! مضمون نمایشنامه در مورد پزشکی است که برای روان درمانی ، سه بیمار مجرم خود را پیش کارگردان درپیت عشق اتللویی میآورد تا آن ها را درمان کند بگذریم از نظرات نویسنده از این  نحو دیالوگ ها که بسیار ضعیف بود . . . خلاصه یک جایی مجرم ها برای اجرای اتللو آماده اند اما زندگی خودشان را به جاش برای دکتر و کارگردان اجرا میکنند . این جاست که من مخاطب شاخ در میاورم در حد درخت جک و لوبیا ..... هر سه ی این مجرم ها به دلایل 30یاستی  دولت به این جا کشیده شده اند و از اینکه داشتم این ها را بی پرده میدیدم . . . میشندیم . . . شاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخ در آوردم . نه اینکه فقط این مسئله گریبان میهن هنرپرور خودمان را گرفته باشد که در هر آلمان و تانزانیایی سیاست  همین کار را میکند . (اوریانافالاچی بخوانید لطفا !) اما خب شجاعت نویسنده در این قسمت ها بسی ستودنی و بالا بود و نهایتا در یک دقیقه ی آخر اتفاقی می افتد که میفهمیم آهاااااااااااااااااااا.......پس از اول این جوری بوده که اون جوری بوده .عجب!!!

***

+

متاسفم که کم نوشتم سردرد دارم . . . بی خوابی . . . عدم فعالیت قرص در ناکوت و کیش کردن من برای انداختنم در تخت خواب. . . و کتاب های نخونده . . . هراس برام داشته . . . زن پدرم چنگال در دستش است ....کابوس های شبانه . بی خیال . خوبم توووپ . خر خودمم .


 
comment نظرات ()
 
 
مثل سگ به خودت دروغ بگو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

برای شروع  : حسم اینه .

آلبرتو موراویا ، تا الان ، برای من نوعی ، بهترین نویسنده ی ایتالیایی بعد از اوریانافالاچی است . سلیقه ی من شاید به علت عدم سفاد و عدم ژست انتلکتوئل وارانه ، ایتالو کالوینو ی معروف را نمیپسندد ، استفانو بننی را هم دوست دارم . منتها بیشتر فانتزی است ، اما آلبرتو موراویا در این مجموعه داستان (همه کاره و هیچ کاره ) با بدترین شیوه ی ترجمه و ویرایش ، بهترین مضمون ها را داشت و صد در صد اگر بخریدش پشیمان که نمیشوید هیچ،  به من و جزیره یه (خدا خیرش بده ) هم میگویید .  . کوتاه بگویم چون روی منبر نمیخواهم بروم . دیدگاه موراویو به شغل های سطح پایین ، قشر فرو دست ، تعریفش از چهره ، طنزش ، تم داستانهایش همه فوق العاده  بصری و بسیار جذاب بودند . به زودی همه ی داستان هایش را  قورت خواهم داد و ازش دزدی خواهم کرد . فیلم های (جذابیت جنسی)،(وسوسه)،(ماده گرگ)،(زن رودخانه )، (دو زن)،(ملال)،(دنباله رو )،(تحقیر)و . . . اقتباس هایی بوده اند که بنده تا به حال بخت دیدنشان را نداشته ام . باید داستان هایش را با هم بخوانم . فیلم هایش را با هم ببینم و کاش جایی بود که میشد میرفتیم در موردش حرف میزدیم و لذت میبردیم و درس میگرفتیم  بی اینکه کسی با ادای معلمی بیاید و چیزی یاد بدهد یاد گیری جمعی اثرش مثل اثر ناخودآگاه جمعی در ذهن میماند . . . و کاش میشد بعد از بحث و گفت و گو بهمان چایی و زیر سیگاری میدادند و . . .  باز رفتم توی خیال !

زنگ خطر !

** از اون جا که فضولی کردن در خون انسان است و تکنولوژی مثل بختک به جان و روان آدمی رسوخ کرده و مغز و معاشش را درل کرده ، دستگاه های شنود موبایل رسما خرید و فروش میشود و اصلا هم مشکلی نیست . به شما یک اس ام اس تبریک سال نو یا ... میدهند بعد بدون اینکه شما بفهمید، تصویرتان را میبینند ، سر و صدای اطراف، مکالمات شما را میشنودند و تازه لیست تلفن های دوستانتان را هم در میاورند . . . این دستگاه را که محبوب فضول ها ، بادی گاردها ، شوهر ها ، زن های شوهر خوشگل دار ، مردهای پول دار، قاتل ها میباشد راحت میشود خریداری کرد . . . یعنی حریم شخصی تعطیل . من تصمیم گرفتم در ماه مبارک رمضان سیم کارت و باتری موبایلم را در بیاورم و روزه ی موبایل بگیرم . برای اطلاعات بیشتر کافی است این جا را فشارکی بدهید . **بیاییم با همان صندوق پستی به هم عشق بورزیم و از تلفن عمومی سکه ای به هم زنگ بزنیم . . . من حالم از تکنولوژیی که موجب عدم آسایش میشود به هم خورده و در همین جا فحش های خارمادر دارم را نثار سرتا پای سازنده ی این دستگاه شوم میکنم و امیدوارم با یزید و الباقی در ته جهنم بسوزند و استخوان هایشان سیاه شود و چشم هاشان از کاسه درآِد و زبانشان ذوب شود و دستهایشان مثل فیلم اره ، هر انگشت به یک طرف اره اره پراکنده شود . **( در هنگام صحبت های خصوصی و نوازش های خصوصی موبایل را  توی جعبه ی  آهنی گذاشته و زیر خاک باغچه دفن کنید ! )

این فریم جزو ، فریم هایی بود که در فیلم سینما پارادیزو ، آلفردو به دستور کشیش از فیلم درش آورد و در سکانس نهایی سینما پارادیزو ، جایی که (سالواتوره) یا توتو تک و تنها مینشیند تا میراثش را ببیند ، بر پرده ی سینما نقش میبندد . (به گمان من دو فریم از لیلی و مجنون سپنتا هم توش بود ! )

خب ، بالاخره من هم میخوام خودم رو بکشم کنار ... میخوام زندگی کنم . . . میخوام بعضی جاها که گفتم نه بگم آره و بله هامو نه کنم که نگمه نشم با یه بشکه عسل هم  نشه منو خورد . عشق ، برای من مهمه ،‌در کتاب (عشق در زمان وبا) ی مارکز ، مارکز بزرگ ، پدر فلورنتینو آریثا گفته بود : "‌ناراحتم که چرا به خاطر عشق نمردم از مرض مردم " که البته نقل قول میشود . من دوست ندارم به خاطر عشق بمیرم . من دوست دارم با عشق بمیرم . میخوام همه چیز رو رها کنم . ببین دیگه چی میشه . . . از هیچی نمیترسم . بازم ریسک میکنم . خیابون ها مال منه ، کوه توچال هم صاحاب نداره صاحابش ماییم . . . کوچه ها  هم به نام من ثبت شده ، من چرا ازشون لذت نبرم . من چرا نرم در ایستگاه متروی دم تئاتر شهر نشاشم . اون جا مال منه . ببینید اون بالا اون ماه مال من و توئه ، سندش به نام من و توئه . ..  ابرها مال ماست ...فوتش کن بره کنار . . . اون خدای بزرگ فقط مال من و توئه بذار بره  جلو ، تقلا نکن . به خودت دروغ بگو . . . خوب دروغ بگو . . .مثل سگ به خودت دروغ بگو . بچه ها بیاین امتحان کنیم فقط یک هفته هرکس بهمون زنگ زد پرسید :

-سلام ، چطوری ؟

بگیم : - تووووووپ !

مثل سگ دروغ بگیم . من میخوام خلائ بشم . نیست بشم . دست هیشکی بهم نرسه . در دسترس نباشم . . . جام خالی باشه . خیلی زورکی جامو پر کردم . مثل ساختن این جزیره . ببین چطوری به خودم سیلی میزنم . میسازم و ویران میکنم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جیغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
 

برای آمبیانس بهتره گوش پاک ها رو حاضر کنید تا بشنوید .

این جا رو تا خستگیتون در بره . . .

اگرم میخواید بزنید لهش کنید و بزنیدش  این رو گوش کنید بعد . . .

حس میکنم کلی کار انجام نداده ،‌مثل کوه روی دلم سنگینی میکنه ، دلم که نه قلبم ، قلبم رو اگر بشکافی از توش کلی حلزون میاد بیرون با یه سنگ سیاه ، سنگ سیاه یادگار عشق زندگیمه که با جوشکاریه محکمی به دهلیزو گوشت کنار بطنم چسبیده و از رگ و پی آناتومی قلبکم در نمیاد . . . توی سنگ یه الماسه که میدرخشه اما اینو فقط من و خدا میدونیم . نمیخوام سنگ رو بتراشم . توی قلبم ،‌کرم هم هست . قلبم رو سوراخ کرده . مثل هوسی که میاد و میره . اشتباه . نمیدونم. این رو دوست دارم  اما من رو یاد شدید ترین اشتباهم کرده . اون یک سرخ پوست دیونه بود که از قاره شون فرار کرده بود و به خدا اومده بود این جا تا فقط منو دیونه کنه . . . اون یه گیتار داشت که میخواست من هووی گیتارش بشم . متوهم بود . بعد از اشتباهاتم براش یه نامه فرستادم که استاد متافیزیک و علوم بشری کاش تو یک دختر بودی و میشد باهات دوست موند . داشتم عرض میکردم شما ها چطوری میخوابید ؟ با این همه کتاب نخونده و تئاتر ندیده و ونیز نرفته چطوری میخوابید . . . ؟ دوستم داره میره ونیز ، گفتم پسرجون وقتی رفتی اون جا اسم من رو به فارسی بنویس و هنگامی که در قایق نشستی و داری چشم چرانی میکنی دو دقیقه هم برای من وقت بگذار این طور که اسم من را که در کاغذ نوشتی از توی قایق بنداز توی آب و ازش برایم عکس بگیر . آه !!!! من امروز یکی از سخت ترین روزهامو داشتم . ۵ ساعت نخوابیدم . بیدار شدم . دوست ندیده ای رو در کافه ای دیدم . روسری ام افتاد باد میومد و ما داشتیم مشعل هامون رو دود میکردیم و علامت سرخ پوستی به هم نشون میدادیم که دوستم گفت دارن نگات میکنن اونو سرت کن . کاش نمیگفت . چقدر دوست داشتم موهامو بسپرم دست این هوای مست تابستونی که یه هو خنک شده . اما سرم کرده . چون بسته دیگه . . . باید این کار رو کنم . توی روز روشن . . . با مشعل ! برای همینه که شب رو دوست دارم . شب و ستاره ها رو . . . آخ شب رو . . . بعد از قرار رفتم پیش استاد بزرگ ایران زمین (م.د.آ) کتابم رو دادم بهش و محکم بغلش کردم و بوسیدمش چونن از دو سال پیش داستان من رو یادش بود با جزئیاتش . . . در صورتی که من اون داستان رو بار اول برای عشقم فرستادم و میدونم که چون اهل خوندن نیست ورقش هم نزده . دنیا وارونه است . دنیا از یه مرد شور و هیجانی مرد توی خونه میسازه . مردی که پارس کنه و ارباب داشته باشه . دنیا مرد عیاش من رو تبدیل به مرد موشی کرد . راستی مردی که موش شد رو یادتون میاد ؟ راستی چرا هیچ کدومتون نگفتید خدا استاد محمد نوری رو رحمت کنه ؟ اصلا برای کی اهمیت داره ؟ کسی براش مهمه سیروس حدادی که فلوت سحرآمیز میزد کی بود و چی شد ؟ حسین سرشار چی شد ؟ خدا رحمتشون کنه اما جون عشق هاتون کمی آگاه باشید . امروز به محض رسیدن به آشیانه ام بالای درخت کاج ، نشستم به پیاده کردن مصاحبه و کلی تلفن رو جواب ندادم . . . امروز فکر کردم چقدر خسته ام . آلبرتو موراویا دوستت دارم . . . با داستان هات یه ( آخ . بیل ) ( دو کلمه را جا به جا کنید ) به من دادی . فوق العاده ای . . . حالا این رو بشنوید . مسئله اینه که دارم فکر میکنمتوی زندگیم کسی هم قدر من دروغ شنیده ؟ من هالو نیستم اما قلب که وسط باشه مغز جاش توی آناتومی بدن در ناحیه زیر ستون فقراته . . عقل اون جاس و چشم هم نا بینا . . . کلی کار نکرده . نمیگم ....اما خب بدم نمیاد شب پاتیل باشم با شلوار پاچه گشادم توی کوچه در حالی که همسادمون عروسی گرفته و بادا بادا کنان جشن برپا میکنه بزنم دزدگیر همه ی ماشین ها رو سر و صداشو در بیارم . میدونم تکراریه اما بذار بگم کامکار جون دمت گرم  اولین باریه که این میتونه من رو مسحور کنه . . . دوستش دارم . تا صبح میتونم صد بار دور خودم بچرخم و به همه ی کارهای نکرده بفکرم . چون حس خوبی ندارم . چشمام همه اش به ساعته ....گوشی رو بردار این جا. . . فقط اما خفه شو بذار من فحش بدم . . . بذار سرکارت بذارم . بذار بهت دروغ بگم . گوشی رو بردار بذار آروم شم . جون بکنی ! کلی طرح نصفه و نیمه دارم . . . هنوز خبری از ارشاد برای رمان آخرم نیست . خسته ام . پول آخرین کار رادیو رو نگرفتم . بدجوری دلم میخواد واسه مصاحبه بدوم . یک بار بانویی به من گفت تو اوریانا فالاچی کوچکی . اما من هرگز نمیتونم (یک مرد ) رو بنویسم . اوریانا جسور بود . در ایتالیا . من جسورترم اما در ایران . کلی بار روی دوشمه . برای بابابزرگم که مرده و من بغلشم کلی نامه نوشتم که وقتی رفتم اون دنیا بهش بدم . . . دیشب عکس ها رو ریختم زمین و به بچگی هام نگاه کردم . چقدر بچه ای آدم تری. . . . هی یارو . . . عمو . . . آی داداش کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدی . . . آخه آدم بزرگم بشه... باید مثل آقای شاعر من یا آقای راز یا اون یکی بشه و حالا همه شدن کپی برابر اصل . ولی الان  همه شدن اداره ای و تیپ مدل مو قشنگ . ماشین فراری و آزرا . وای من اگه فردا بمیرم کلی حسرت میخورم . فکر کنم میرم جهنم . نمیدونم خدا . تو میدونی . اما من دوست دارم برم زیر دریا و ببینم اگه پری دریایی وجود نداره من بشم پری دریایی که همه ی عالم و آدم دلشون بخواد منو ببینن . آخه همه از من فرارین . . . آقای شاعر کجایی جانم . . . یادته اینو با هم رقصیدیم ؟ ؟ ؟‌ میخواستم مجسمه بشم با زمین یکی بشم تا نتونم هیچ وقت از پیشت برم . . . اگه بدونی چقدر ازت دزدی کردم :) تموم جمله  هاتو نوشتم . تو لیاقتشو داشتی که من ازت بدزدم چون من لااقل یه کاریشون میکنم اما تو کلمه ها رو سر میبری و خودتو نمیبینی . . .  کاش سر منو میبریدی . . . ای بابا . . . کلی کار انجام نداده . کلی (ببخشید) باید بگم . اما چه کنم دوست دارم برم گل های شهرداری رو بچینم و همه اش رو بدم به سوپوری که سیگار گوشه ی لبشه و چشماش سبزه و پشتش خمه . کلی کار نکرده . دوست دارم مثل شعبون بی مخ یه دفعه که یه کار بد تئاتر میبینم از روی پودس ها رد شم و بلند داد بزنم و اجرا رو بزنم به هم . دوست دارم تموم طرح هایی که روی کاغذ کاهی نوشتم چاپ کنم . دوست دارم برم جلوی دوربین . همه اش نه میاد . دوست دارم حسرت به دل نمیرم . دوست ندارم پیر شم . دوست دارم دنیا رو توی مشتم بگیرم . دوست دارم با حس این آهنگ شاد باشم اما غمگین ترینم .


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار+عشق یعنی همه چیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

بعد از دیدن ADSL به قدری دست پاچه و  سرگشته شدم که نتوانستم روی پست تئاتری قبلی تامل کنم و همچون کانگورو پریدم تا  مطلب جدیدی ارسال کنم . قبل از هر چیز میخوام یک آهنگ بگذارم این جا و میخوام بدونید همیشه از شنیدنش دپرس میشدم و محال بوده اشکم در نیاد . باید صریح باشم و با تمام قوا به خیانت هایی که کردم اعتراف کنم . . . آقای کشیش سلام . میشه سرتون رو بالا تر بیارید تا چشماتونو ببینم . نه ؟ باشه . ببینید آقا . من دختری نیستم با نیازهای همگانی ، این گناهه ؟ این که آدم از مثلا آقای شاعر بخواد -بارش -برعکسش کن - بخوره و در میدان تجریش بشاشه گناهه ؟ این که من دوست داشتم پا برهنه با لباس پاره پوره ی اسپنیشم توی خیابان های تهران راه بروم و موهای وز شده ام رو به رخ شاتر دوربین عکاس مثلا فوتو چی  مان بندازم گناهه؟ این که من صاف تو چشمش نگاه میکنم و میگم (دوستت دارم ) گناهه ؟ این که میخوام یکی از مهمترین قرارهای زندگیم رو روی پشت بوم بذارم گناهه ؟ چرا سرفه میکنید آقای کشیش یه اهن و اوهونی یه تکونی بخورید از روی صندلی . نیمچه نگاهی تحویل ما بدید !آقای کشیش این که من اجق وجغی از آّب دراومدم افتخارم نیست اما چرا کسی درکم نمیکنه ؟ بارها از عیسی مسیح(ع) و مولا علی (ع) و ارواح مقدس و مقدسه  و شیاطین زجاجی خواستم که یک ناخلف عیاشش رو بذارن کنار دستم خب دست من نیست که سلیقه ام این جوریه... و دلم نازک و کنج دلم زخمه . آخ زخمی که ریش شده . ازش خون میچکه . . . راه که میرم رد میذارم از خودم عینهو داستان مارکز . آقای کشیش شما مارکز رو میشناسید ؟... اون شب موهامو بعد از مدت ها ریز ریز بافته بودم .......گوشتون با منه ؟......ریز ریز . . . بافته بودم و یه خورده ام دارو خورده بودم . یه وقت فکر احمقانه نکنید ؟ به چی میخندید آقای کشیش ؟ بعد گفت که میاد پیشم . خودش گفت به خدا . نمیدونید چه جوری  و با چه سرعتی موهامو باز کردم و سعی کردم با بدبختی پف و قرمزی چشمام رو درست کنم و زیر کرم پودر پنهونشون کنم . بدو بدو رفتم سینی آوردم و دو نوشابه (غیرالکلی)(مثلا) چیندم روش و سیگارهامو توی سینی مخصوص پدربزرگ خدابیامرزم چیندم . یه سینی مخصوص که وسطش یه ستونه که سیگارها رو دو شقه میکنه و دو تا کره روشه که درش باز میشه و سیگارها از چند جهت میزنن بیرون . . . عین کره ی زمین و یه کره ی دیگه داره که اگه ماسماسکش رو فشار بدیم خاکسترهای سیگارها رو میفرسته پایین . عطیقه است . خلاصه . . . خودمم حاضر شدم . . . تنگ ترین شلوار جینم رو پوشیدم آخه بقیه ی شلوارها از تنم میفته پایین از بس لاغر شدم . بعد یه بلوز حریر قدیمی سفید پوشیدم و رها خودم رو به دست بادی که از پنجره بیرون میزد سپردم . یه شمع روشن کردم . موهای قرمز و بادمجونیم وز شده بود و چشمام بد جوری خمار بود . حتما قرار خوبی خواهم داشت . آخه آقای کشیش یه چیزایی عین سنگ میمونه . میره توی قلب آدم بین دهلیز و بطنش گیر میکنه با هیچ عمل جراحیی نمیتونی بیرونش بیاری . گفتم بهش : " منتظرم " گناهه آقای کشیش ؟ بعد صورتم رو از پنجره آوردم بیرون و به خیابون باریک تازه آسفالت شده چشم دوختم . یه مرتبه یه تاکسی وایساد ، آقای کشیش فکر کردم خودشه با آژآنس اومده اما نبود . . . گربه از روی سطل زباله میپرید فکر میکردم حتما از صدای قدم های اونه ؟  دو ساعت گذشت نیومد . منتظر شدم . . . یه سیگار افروختم . . . مگه میشه نخواد بیاد . دو سه بار به خودم اس ام اس زدم . . . شاید تماس گرفته و من توی دسترس نبودم . چند بار خواموش روشن کردم . . . ولش کن بوی سیگار گرفتم . . . بعد آقایی که شما باشین . . . رفتم مسواک زدم که بوی دود از دهنم بره . . . و یه هو عطر پو ام رو دیدم که اون ور اتاقم داره جیغ میزنه . عطر رو روی بلوز یقه پاره ی حریر م خالی کردم . . . قطره های عطر به بدنم هم میرسید . از حریر رد میشد و می افتاد روی بدنم . . . که تب داشت و قطره های عطر رو بخار میکرد . . . ذوب شدن میدونید یعنی چی آقای کشیش ؟ . . . رفتم دوباره وایسادم دم پنجره . . . خلاصه ستاره ها رفتن و گنجشک ها زود تر از آدم ها جیک جیک کردن و به طبیعت سلام دادن . . . ماه رفته بود و من که روی  روی پشت بوم رفته بودم ، بساطم رو جمع کردم و دیدم یه پاکت سیگار تموم شده و بدنم و توی خونم پر از کلمه شده و بالا آوردم . . . . نه نه ویار نیست . مطمئنم . . .مواظب بودم .  میخوام بدونم  اشتباه فکر کردم ؟ دوست داشتن یعنی چی ؟ آقای کشیش کسی که قرار بود ببینمش منو میشناخت . . . اما فکر میکرد میخوام ازش انتقام بگیرم و از پشت بوم بندازمش پایین و به من میگفت این جور قرار احمقانه است . . . وای آقای کشیش شما نمیدونید شب ها  اون بالا چقدر سرده و چراغ ها چقدر ریز دیده میشن و ماه چه درشت . . . شما نمیدونید چقدر اون بالا چقدر نشیمنگاه های جالبی داره . . . دلم میخواست فضا رو تصرف کنم . . . این جوری حرف بزنم .  . . . .  نمیتونم خودمو عوض کنم . . .  بعد هم شاید محک خوبی بود تا ببینم چقدر دلش تنگ شده برام !!!!اشتباه کردم ؟  اون نیومد . . . و من موندم و بلوز حریری که خیس اشک من شد و معده ای که پر از قرص شد و صدای بی فروغی که در نمیومد . . . سرکار بودن خیلی بد حسیه نه ؟

حالا من باید از آهنگ اول تیتر به این آهنگ تغییر موود پیدا کنم (.رایت کلیک  بعد هم save target as...).  سپس یک آی کن  مدیا پلیر میبینید . . . آهنگ رو play  کنید و حسابی یاد من بیفتید . . . اگر خواستید . .. سرتون رو بچرخونید و از میله هم بالا برید . )در غیر این صورت روی آی کن رایت کلیک کنید و مدیا رو باز کنید به راحتی آهنگ شاهکار بی کلام را که پر از نوستالژی هست رو گوش کنید . )رفتم موهامو زیر شیر گرفتم . . . روش حنا گذاشتم و ناخن هامو لاک سیاه زدم و شروع کردم به کندن پوست پام . . . آقای کشیش شما تا حالا عاشق شدین ؟ . . .

(( استاد محمد نوری عزیز خدا رحمتت کناد ، با رفتنت ما را غمگین کردی شاید تو بعد از حسین سرشار صدایت به دل مینشست ، ما را غمگین کردی و دشمنان صدا و موسیقی را شاد . موسیقی هم همچون دیگر هنرها در حال له شدن است برای یاد تو این جا چیزی میگذارم . حیف که اصل و قدیمی اش همه فیلتر شده ))(( روحت شاد ))

چند عکس  نادیده شده از سیامک صفری عزیز در ادامه ی مطلب ( این پایین )


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
دور دوفرمان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
 

دور دو فرمان

شب بدی رو سپری کرده بودم . . . شبی که  پر از نوشتن و روی ترازو گذاشتن اولویت های مردم و با چرته امتحان کردن  کردنشون بودم . همه چیز رو  میدیدم و مینوشتم و میخوندم . . . شبی که سه ساعت صورتم مثل ماهی تابه چسبیده بود به شیشه پنجره  تا آمدن یکی از تقلبی ترین دن ژوان های دنیا رو نظاره گر شم . . . بعد شمع روشن کردم . در حمام رو بستم . وان رو پر از آب کردم و گل های رز رو پر پر کردم توش و ته مانده ی تک..ا را در اقیانوس کوچکم با لا رفتم و در میان سوختن شمع های دور و برم اشک میریختم مثل ابر بهار که چرا هر بابایی میتونه به خودش اجازه بده پنچه بکشه کنج دلم ؟ به خودم فحش دادم و در میان دود و بخار رفتم به فکر . . . شاید فردا برای فراموش کردم همه ی تلخی های حقیقت دور و برم بروم تئاتر جالب انگیز دور دوفرمان را ببینم .

گاز ماشین رو گرفتم و رفتم . . . به یاد فیلم علی سنتوری،محسن چاووشی گوش کنان و مشعل فروزان، اتوبان چمران را _ که شده خیابان چمران- تا انتها رفتم . بلوار الیزابت را طی کرده و خلاصه رسیدم به کافه لورکا . برای تهیه ی بلیط این نمایش باید 6 تا 6:30 دم کافه باشید و منتظر دوستانی که در ماشینی با تبلیغات دوفرمانه شان به شما بلیط های عجیبشان را خواهند فروخت . چرا ؟ چون هر تماشاچی یک جا باید باشد . . . همه با هم یک کار را نمیبینند . بر عکس باقی تئاتر ها . . . این جا این طوری است . صبر میکنید تا 7:یا 7:30 اتوبوسی میاید و شمار ا به پارکینگ دانشگاه امیر کبیر میبرد . داخل اتوبوس سی- دی گذاشته میشود . حرف هایی شاید بی ربط ....شاید مثل خود زندگی شنیده میشود . برگه ام را نگاه میکنم من افتاده ام پارکینگ 87 و شماره پلاک خودرویی که در آن نمایش صورت خواهد گرفت......../...../ ....خواهد بود . به دانشگاه که میرسیم . موهایم را که ریز ریز بافته ام توی روسری پنهان میکنم تا مبادا چیزی به خطر بیفتد . . . بعد. عده ای از دوستان همکار و نمایشی را که لباس راهنما پوشیدند میبینم . آن ها راهنمایی میکنند . داخل ماشین میشوم . ابتدا فکر میکنم آن دو نفر کنار دستی من هم آمده اند نمایش را ببینند . اما وسط پیچ و خم  جاده ی پارکینگ میفهمم رو دست خورده ام و آن ها پاک من را سر کار گذاشته اند . بعد در ایستگاه دیگری پیاده میشود . راننده ی دیگری به دنبالت می آید . انگار تو محمود کلاری باشی و بخواهی از دو بازیگر فیلم بگیری و هم نفسشان شوی . چون در تئاتر در این حد به بازیگر نزدیک نمیشوند . برای همین . دیدن نمایش از نزدیک مثل تلسکوپ گذاشتن روی مورچه است . .. بعد به نمایشگاه میروی . . . از ماشین که پیاده میشوی . . . به تو آب و شربت میدهند . . . بین نمایش ازت عکس میگیرند . آخر نمایش از بالای پارکینگ عکس ها را روی برگ های روی زمین میریزند و تو عکست را پیدا میکنی . . . سوار اتوبوس میشوی و بر میگردی لورکا و بعد هم که خانه . این شیوه ی کار را خوب میدانم که قبل ها در جاهای مختلف انجام داده اند . برایم جالب و شگفت انگیز بود . اما ازان جا که ذهن من . . . من .... بنده ی میس شانزه لیزه بیشتر داستانی است . ترجیح میدادم در اپیزود هایی که توش بودیم . . . مضمون پر رنگ تر میبود و ذهنی درگیر میشدم تا بصری . به هر حال به حمید پورآذری عزیز خسته نباشید مفصل میگویم .( برای رزرو بلیط شماره ی ایران سلی موجود هست که اگر مایل بودید بعد به متن اضافه کنم . )تلفن رزرو ٠٩٣٨۵٣٨٠٧۵٨

رضا موسوی عزیز بابت کامنت پر ارزش شما در پست قبلی ام حسابی از شعور شما کیفور شدم . . . خوب میدانم که چقدر گرفتارید و میدانم که اصلا میشد کامنت را هم نگذارید . . . ایشان برای اینکه بنده قبل از توضیح عکس در فوتو بلاگشان کامنت گذاشتم که از قضا درست از آب درآمده ابراز احساسات خودشان را در کامنت دونی پست پایین نوشته اند . که ما هم در همین جا تشکر مینماییم . . . کی عکس ما را میگیرید قربان ؟:)

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرکاری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

" در جدایی سخنان مهر آمیز را کسی می گوید که عاشق نیست ، چه (عشق ) مستقیما بیان نمیشود ."

مارسل پروست ( در جستجوی زمان از دست رفته )

میس شانزه لیزه تا طلوع آفتاب ، بیدار بود . . . و پابرهنه روی پشت بام های خانه های اطراف راه میرفت و _ بارش_ برعکس- نوش جان میکرد که ناگهان تماس تلفنی غیر قابل انتظاری او را از حالت شیدایی در آورد . آقای شاعر بود . میس زهرخنده ای زد و پرسید تو چرا بیداری ؟ آقای شاعر قفل سکوت مستانه اش را شکست و بعد از چند سرفه که از ریه های سوخته اش بیرون میدمید گفت : " عاشق شدم ، دارم ازدواج میکنم "  .  از سر میس شانزه لیزه هر چه خورده بود پرید و همه ی حواسش را که پی هرزه بادی داده بود رها کرد و غرق شادی شد . پرسید : " چطوری ...باید همه اش را تعریف کنی ! " آقای شاعر گفت : " خودمم نمیدونم توی یه لحظه به وجود اومد الان درگیر ازدواجم . " میس شانزه لیزه خندید و گفت : " پسرم عاشق شدی ؟ " ( وقتی میگفت پسرم خنده اش گرفت چون آقای شاعر بیست سالی بزرگتر ازاو بود!!!! ) میس شانزه لیزه ادامه داد : " مطمئنی یا مستی ؟ " گفت :" درگیر شدم میس ! " قند توی دل میس شانزه لیزه آب شد و زنبورهای وحشی صبحگاهی به دل او حمله ور شدند و سوراخش کردند  . میس که پابرهنه داشت روی سقف خانه ی اوراح راه میرفت گفت : " تو اهل این چیزا نبودی ! " آقای شاعر گفت : " آخه بهش قول دادم . میخوام بچه دار شم ."  میس شانزه لیزه که دید همه چیز از اعماق دل آقای شاعر بیرون می آید حرفی برای گفتن و جلوی چیزی را گرفتن نداشت . در حالی که روی سراشیبی اتاق زیر شیروانی اش لیز میخورد موبایل را به گوشش چسبانده بود و بعد از سکوتی که بین دوتاشان برقرار بود خندید و گفت : "  هر کاری از دستم بر بیاد برات میکنم . " آقای شاعر گفت :‌"  واسه چی صدات این جوریه ! ؟ " میس شانزه لیزه گفت : " چون زنده زنده دارم تجزیه میشم . " آقای شاعر که طبق معمول کنار روخانه ول شده بود و سرخوش بود گفت : " من تو رو میشناسم برای من نمایش بازی نکن . " میس شانزه لیزه گفت : "  نمایش درس منه اما کار من نیست . " آقای شاعر گفت : "  بلند شو بیا این جا . " میس شانزه لیزه تعریف کرد که معجونی از قرص ها و شراب ها دل و روده اش را پیچ داده و توان دیدن و راه رفتن و پشت فرمان نشستن ندارد . . . میس با تمام وجود خوشحال بود که آقای شاعر عاشق شده چون اولین کسی که برایش این برملا شدن احساسات ورقلمبیدگی را تعریف کرده بود میس بود . . . و میس میدانست که دیر یا زود این روز فرا خواهد رسید . چند دقیقه ای نگذشت که آقای شاعر با قایق ها ونیزی از زیر پل ها و کوچه پس کوچه ها گذشته بود و با چشم های سرخ پف کرده پیش او حاضر شد . میس وقتی او را  دید عینک آفتابی به چشم زده بود تا سرخی چشمهایش نمایان نشود و آقای شاعر احیانا فکر نکند میس به خاطر او گریه کرده . آقای شاعر دست های میس را گرفت و گفت اسکلت من عشق یه حقه ی بزرگه واسه سرگرم کردن مردم . قلب و روح و داغون میکنه .  میس که خوب شاعر را میشناخت بی تعارف یک سیلی در گوش شاعر زد و گفت اگر این طوره خودت چرا عاشق شدی ! آقای شاعر گفت : " من دو روز دیگه میمیرم . من بیشتر از تو پیرهن پاره کردم تو داری چشم های خوشگلت رو به خاطر یه عوضی که همه جوره ردددده  رو اذیت میکنی . کسی که حتی تخیل تورو نمیشناسه . . . لیاقت نداره که واسش خودت رو این شکلی کنی .  " میس شانزه لیزه گفت : " از آفتاب بدم میاد . " آقای شاعر  گفت : "  الان برات برش میدارم . " دستش را برد به طرف آسمان و خورشید را در جیبش فرو کرد و میس را محکم در آغوش فشار داد و به  پاهای بی کفشش جوراب های پاره اش را پوشاند . میس که در پهنای او جا خوش کرده بود گفت  : " اون آدم خوش شانس کیه که تو عاشقش شدی ؟ " آقای شاعر سکوت کرد و میس خوشحال بود که شاعر قصه هایش، برای یک شب کمتر خورده و کمتر عصبی شده و ذهنش درگیر یک لحظه شده و قول داده و دلش بچه میخواهد . . . .

 

** به زودی در مورد کتاب همه کاره و هیچ کاره آلبرتو موراویا در این جا خواهم نوشت . **

+

** در مورد نمایش دور دوفرمان حمیدپورآذری نیز خواهم نوشت و شما را سحر خواهم کرد **


 
comment نظرات ()