جزیره در کهکشان

 
مجسمه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
 

امروز صبح  زود ، به وقت من ، ساعت دوازده ظهر ، شخصی مدااااااااام روی موبایل بنده زنگ میزد . سرم رو زیر لحاف و زیر بالش کردم اما شخص ول کن نبود . چشم بندم را برداشتم و با صدای نخراشیده و گرفته گفتم : " بله ؟ " ناگهان صدای آقایی که میبایست بهد از دو سال پول بنده را بدهد شنیدم و ایشون اظهار کردند که پول ندارند و مبلغ رو به نصف چیزی که باید میدادند پایین آورده بود .تو گویی با یک شاسکول احمق ، با یک ضعیفه ی نفهم طرف باشد . بنده هم از آن جا که اول صبح بد جور حال گرد گیری دارم دهان باز کرده و طرف را شسته چلانده روی طناب آویزان کرده با وایتکس رنگش را عوض کرده و گوشی را قطع نمودم . توی این خاک یک حمال ارزشش بیشتر از یک نگارنده ، نویسنده ، پژوهشگر  ، خبرنگار، دست به قلم است . با عصبانیت نسکافه خوردم و بیدار نشده قرص اعصاب بالا انداختم تا قلبم نترکد . در همین عصبانیت بودم که آقای - شخص- دوباره ، سه باره زنگ زد و چند باره هم از دفترش . بنده هم جوابشان را ندادم . دقایقی بعد دوستم تماس گرفت و گفت چه عجب این وقت روز بیداری پاشو بیا من میخوام خونه  اجاره کنم باید ببینی نظرت مهمه . دوستمان به دنبال ما آمد و ما از خیابان فرشته بگیر تا فرمانیه ، نیاوران ، اطراف پاساژ گلستان، زعفرانیه ، درکه همه جا رو همه ی برج ها همه ی غیر برجی ها همه ی خونه قدیمی ها رو دیدیم . توی یک خونه ، که سقفش در حال ریزش بود و دیوارهایش بلند و آینه کاری . پیرمرد دندان گردی به سر میبرد که چمدانش وسط بود و بطری های اشربه اش هم دم در چیده شده بود . همین طور که با دوستم حرف میزد . من بی اجازه رفتم تو . دیوار پتینه ی سبز کاهویی رو به رویم بود و یک پیانوی قدیمی . درش را باز کردم و هرچی که یادم بود زدم . ساکت بودند و مثلا داشتند به این فالش زدن بنده  با کیف گوش میکردند . وقتی صورتم را برگرداندم . دوستم وحشت کرد . ظاهرا قرمز شده بودم و چشمهایم عجیب غریب . از روی صندلی که بلند شدم  بی حال بودم . مرد برایم آب آورد و روی کاناپه ی بزرگی دراز کشیدم . جان سیگار کشیدن نداشتم . دوستم گفت : " دوست من هر شب خواب میبینه و همیشه توی خواب هاش سیر میکنه داشتیم که میومدیم همه اش حرف خوابش بود . دوستم بلده پیانو بزنه اما به .....دلایل.......نمیزنه ." بعد من بیشتر گریه ام گرفت . مرد از اتاق بیرون رفت و دوستم بلندم کرد . قلبم مثل قورباغه توی سینه میزد . از خانه بیرون رفتیم . . . یک لحظه فکر کردم . . . کاش همان جا روی کاناپه میخوابیدم میمردم . کاش قلبم می ایستاد . کاش خواب نمیدیدم . توی ماشین نشسته بودیم که ناگهان آقای ستار سینما که مدت ها منتظر بودم تا باهاش مصاحبه کنم و بعد از سه روز پیغام پسغام بالاخره به من زنگ زد . یک لحظه مجبور شدم خودم را فراموش کنم و با لحن خیلی خوش آیند و مهربانانه و جدی و با ایشون قرار بگذارم . گوشی رو که گذاشتم موبایلم از اشکم شور شده بود . شورش دراومد . بسته دیگه . توی همین دید و بازدید از خونه ها فکر کردم من باید برای طراوت و علیرضا و رضا ها و میرا و مهسا و شایسته و هیتلر و ناجور و کلوزآپ و ..... خونه بسازم و جاش رو توی جزیره مشخص کنم . کنار آّشار . کنار کویرش ؟ کجا رو دوست دارین؟ تازه میخوام یه مجسمه هم وسط جزیره بگذارم . کی رو بذارم . فردوسی ؟ نظامی ؟ عطار؟ کی ؟ صادق هدایت ؟ امیرکبیر؟ کوروش کبیر؟ کی ؟شما بگید .


 
comment نظرات ()
 
 
من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٩
 

عکس من روی آینه ی دق افتاده بود . عکس من نه که خود خودم . وقتی به خودم توی آینه نگاه کردم . آینه ترک برداشت . پودر شد و ریخت روی زمین . آینه هم از من حوصله اش سر رفته بود . فکر کردم چه مصیبتکده ای شده این زندگی ! گاهی حتی خیال هایم هم از من فرار میکنند و آدم هایی که توی ذهنم میلولند تخت گاز ،از جلوی انگشتانم که از فرط پیری مثل شن کش شده اند میدوند و میروند و الفرار گویان و پوزخند زنان هووو میکنند من را . باید رو راست بگم . رو راست باشم . حتی این محیط مجازی هم به من مجال صادق بودن را نداد . ظرفیت همه ی مخاطبان بلاگ خون ها یکسان نیست . من هم آدم معمولیی نیستم .  همیشه اذعان داشته م که مغزم چند تخته کم دارد و همیشه توی داستان هایم باخته ام و همین طور در زندگی . همیشه از فرط سادگی وقتی کسی را میبینم که به دلم مینشیند مثل عسل ، کمر همت میبندم و قفل سکوت را چونان میگشایم که طرف مثل خرچنگ از من میگریزد یا بعد ها مسخره ام میکند یا پشت سرم صفحه میگذارد یا خنجر زنان از پشت سر سر میرسد .  سالیان سال بدین منوال برایم گذشته . من خجالت نمیکشم که بگویم شدیدا احساس تنهایی میکنم . تنها بودن گاهی خوب است ، گاهی مخرب . تنها بودن به نبودن معشوق یا زن یا شوهر ربطی ندارد . وقتی بچه هم داری ، زندگی ات هم بد جوری به راه هست باز تنهایی . من تنهایی عذابم میدهد . من آأم بی قراری هستم . مثل دود سیگار . همه از من فراری هستند . جرثومه ی هیجان و فداکاری های احمقانه در من تجمع یافته و همین باعث شکستم در زندگی شده . از این که این قدر من- من میکنم بیزارم اما همه اش شد من . شاید چون در طی این سالها هیچ وقت نشد درست و حسابی از این میس شانزه لیزه ای که رویم نقاب بستمش بنویسم . روزگاری است که گاهی پیراهن آدم هم با آدم سر ناسازگاری و جنگ دارد یک هو دیدی از توش عقرب بیرون آمد و نیشت زد . گاهی مغرورم و  زنگوله ی خنده هایم ترک بر میدارد کاسه ی فیروزه ای آسمانی رو . گاهی ناله هایم ماه را هم از رو به رویم دور میکند . . . میان ستاره های شب جایش را عوض میکند . عکس من روی آینه ی دق افتاده بود . لاطائلات نمیگم . خس میکنم شکسته ام . عین همین برگ های پاییزی . همه ی اندیشه ام این شده : " پس من کی میمیرم ؟ " . از ریای دقیقه به دقیقه ی نزدیکانم ، خویشانم ، مردهای  زندگی ام روح و ذهنم ملال زده شده . . . ضرورت دردناک نیاز به عشق همیشه سر افکنده م کرده . کاش میشد توبه کرد که هیچ وقت عاشق چیزی نشد . حتی عاشق عشق در زمان وبای مارکز یا عاشق فرش قجری روی دیوار . ذره ذره در حال تجزیه شدنم . . . همه ی کسانی که قصد دلگرمی دارند ، مردمان روزمره ای هستند که از ذهنیات من فاصله دارند شاید چون عاقلند و من دیوانه . من ۴ سال در جزیره در کهکشان نوشته ام . همه ی نزدیکان این جزیره زمان خرداد با کمال احترام خوشان را حذف کردند چون سواد نوشتن در مورد آن روزها را نداشتند . آب که از آسیاب افتاد مرداد ماه جزیره را بدون آؤشیو قبلی باز کردم . چون نمیخواستم سکوت ذلت آوری داشته باشد . الان هم دارم این تو مینویسم . به یمن همین محیط زنده ام . . . افسوس . . . من اعتراف میکنم به ندرت به مرتبه ی اجتماعی آدم ها فکر میکنم و با آن ها میپرم عین گنجشک . . . مثل ماجرای همان پسری که عید حاجی فیروز شده بود و بردمش تئاتر تا کار یاد بگیرد و ... حس میکنم ، نه فکر میکنم موفق نیستم . . . دوست داشتنی نیستم . . . شاید اغوا کننده ام . . . لحظه ای میتوانم کسی را خوش کنم اما از آن دسته دختر ها نیستم که کسی دلش برایم تنگ بشود . از من پرسید

- عاشقشی ؟

گفتم : تا مغز استخونم .

چرا گفتم .؟ همیشه همه به همه چیز به عنوان یک شور از آسمان رسیده در قلبم نگاه میکنم . خلسه میروم و با حرف هایی که میشنوم مینویسم . نمیتونم سفره ی دلم رو باز کنم با عرض معذرت :

( با هر که درد خویش ابراز میکنم / خوابیده دشمنی است که بیدار میکنم )

من سیاه شده م . از خاطرات محو شده م . عین خود دق شده م . دلتگ میشوم . با خودم کلنجار میروم . بیخوابی میکشم . مست میکنم و میخندم . همه کاری میکنم که یک کم دوستم داشته باشند . این که همه تو روا به خاطر یک شب دوست داشته باشند . یا خودت را به خاطر لباس هایت دوست داشته باشند و کسی خود خودت را نخواهد به چه درد میخورد . رابطه ی عاشقانه حرف مفتی است که این روزها دیگر باورش ندارم . همان آزمون بخت آزمایی است . همان انتظاری است که پایانی ندارد . همان اول نبودن تو است . شاید من از خودم انرژی های  کاکتوسی بروز میدهم که همه پا به فرار میگذارند از دست من . سرتاسر زندگی یک قصه ی مضحک است . تلفن زنگ میزند  : " تو یا خیلی قالتاقی و شارلاتانی یا بی احساسی "... اس. ام. اس بعدی : "  نمیتونم ببینمت تو میخوای منو از پشت بوم بندازی پایین میخوای انتقام بگیری." - تلفن بعدی : " اگه ازدواج میکردیم من آزادت میذاشتم ."- ای میل بعدی : " تو دزدی - گورتو گم کن . " - تلفن بعدی : " به جای اینکه امروز این همه اس ام اس به هم میزدیم میتونستیم همدیگه رو ببینیم ( خوب عزیزم میگفتی من میومدم !!! )- ای میل : " بیا آلمان . من اون جا منتظرتم . . . "- آقای خلبان : " تو خیلی نازی میرم هلند واسه سه ماه ( با مهماندارش خوش و بش کنان و دست دست در دست از جلوی من میروند ). بعدی : " تو خیلی گیری الان باهات حال نمیکنم . " بعدی : " معتادی مگه تا الان خوابیدی پس واسه چی رفتی موندی اون جا ؟ " بعدی :" خیلی تلخ حرف میزنی . من خوابم میاد کاری نداری ؟ " بعدی : " خوب نیستی عزیزم ؟ چی شده دو دقیقه صبر کن . . . آخ ببین من نمیتونم حرف بزنم باید برم . " / بعدی : " از من توی اینترنت چه خبر ؟  از کتابم چه خبر ؟ از وب لاگم چه خبر ؟ برو اونو چک کن . . . برو این رو نگاه کن . . . کی چی میگه "

هی گذشته و آینده رو رج میزنم . هیچی توش نیست . میدونم نوشته هام طولانیه . کسی من رو نمیخونه . دید چشمام سابیده شده روی این خبر ها ، تئاتر چه خبر ؟ محمد چرمشیر چه خبر ؟ رادیو چه خبر ؟ داستانم چی میشه ؟ داستان کی چی شده ؟ ا ز رحمانیان چه خبر ؟ از نغمه ثمینی چه خبر نیستش ؟ از کتاب جدید چه خبر ؟ از عکس تئاتر ها چه خبر ؟ حالا زنگ میزنم به عکاسباشی / جز میزنم / اسفند پارسال بوذ / عکس های شکار روباه رو میگذارم / چقدر خوشحالم . خیلی خوشحالم . عکس ها . انگار دوباره منو میبرد توی تالار وحدت . مسحور و مرعوب میشوم . توی نت میگردم . هیچ عکسی از دن کامیلو نیست . توی نت میگردم . عکسی از بینوایان نیست . حالا من به عنوان یک یاز کسایی که خودم به حق مدونم چقدر بلاگم تماشاچی برده به تئاتر و چند نفر رو تئاتری کرده به خودم یه باریکلا میگم . حالا من  با اینکه یه قرون پول از کسی واسه تبلیغ کارش نگرفتم دلی مینویسم و تبلیغش رو میکنم . حالا من توی نت حس آزادی میکنم . میرم بلاگ ها رو میخونم اگر خوب باشه صد در صد لینک میکنم اگر نه کامنت هم نمیذارم . من گرسنه ی کارای هیجانی ام . . . کافیه یه بلاگی رو دوست داشته باشم یا یه چیزی تو ی کانال های مارپیچ ذهنم بره بخزه دیگه ول کن نیستم . تا این لحظه و این زمان هیچ تنابنده ای به من امر و نهی نکرده که کجا برم کامنت بذارم کجا نرم کامنت بذارم . اما گاهی این قدر مجسمه ی بلاهتی که هر کسی به خودش جرات میده هر جوره به شخصیتت توهین کنه و بگه نیا . برام کامنت نذار . هیجانت به هم میریزه بلاگم رو .... من هم میگم ...آقا ما دستتون رو هم میبوسیم چشم . گاهی فکر میکنم هر کس از هر چیزی زیاد حرف بزنه توی همون چیز کم داره . دموکراسی وبلاگی . دموکراسی !!! یا گاهی بعضی میان با یه اسم دیگه برام کامنت خصوصی میذارن فکر میکنن من گاوم نمیفهمم طرف اتفاقا دختره اتفاقا دوست خودمه . . . ما نشون میدیم در این خاک همه جوره ایرانی هستیم و درست نمیشیم . هیچ کس رو اون جوری که هست نمیپذیریم .

آقای صفری عزیز خبر مشارکت شما در پروژه ی جناب ابراهیم حاتمی کیا(بانوی شهر ما ) رو شنیدیم خوشحال شدیم .بهتون تبریک میگیم . امیدواریم  روی پرده ی نقره ای هم مثل سالن های بلک باکس  و تالار وحدت و همه ی سالن ها ... بدرخشید .

 


 
comment نظرات ()
 
 
چه کسی نمیخواهد گلشیفته فراهانی باشد ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 

میس شانزه لیزه خواب بود .

(این)(دانلود کنید و با دقت به زیر و بم صدا گوش دهید ) را گذاشت تا بشنود .

بیدار شدن ، ضرورت دردناک روزمرگی ، مواجه شدن با دنیای روبه رو که باید یه جوراهایی بشی باهاش رو در رو . بیدار شدن ، ضرورت دردناک جنگیدن علیه همه ی چیزهایی که به تو هجوم میاورند ، مثل آفتاب ، نور که پیروزمندانه خودش را به رخ تو میزند .   میس شانزه لیزه چشم بندش را از روی چشم هایش برداشت و انداخت گوشه ای . چشم بند افتاد توی لیوان نیمه پری که نسکافه تویش خواب بود و تنس سرد بود مثل مجسمه ای وسط میدان سرخ محوم به ایستادن است . میس شانزه لیزه عینک دودی اش را به چشم زد . رب دو شامبر قرمزش را پوشید و برای خودش یه لیوان آب ریخت و رفت توی بالکن کوچک اتاق زیر شیروانی اش . صدای جیغ به قدری بلند بود که میس متحیر به اطرافش نگاه کرد . از هر طرف صدای جیغ و داد و فریاد و درد میامد . میس دید برگ ها زیر تازیانه ی شعاع آفتاب سوخته اند . درجا خشک شده اند و از ریشه ، از تن درخت ، جدا شده و ناخواسته پرت میشوند روی زمین . نمیخواستند زیر پای مردم له شوند و ماشین ها رویشان را گلی کنند و رفتگران توی کیسه زباله بگذرانندشان . جیغ میکشیدند . باد سردی وزید . میس برای خودش صندلی آورد و نشست روی آن و نسکافه ی داغش را با یک تکه ی کوچ بسکوئیت جوانه گندم که رویش کرم بادام زمینی زده بود خورد . پاییز اومد ها . . . سال به نیمه رسید . انگار همین دیروز بود که حرف بابانوئل و عمو نوروز رو زدیم . . . انگار همین دیروز بود که خبر فوت استاد کرم رضایی رو توی جزیره در کهکشان زدیم . .  . انگار همین دیروز بود که این همه تئاتر دیدیم . انگار همین دیروز بود که عاشق شدیم . میس شانزه لیزه یادش افتاد که چقدر برگ لای ورق های خواجه حافظ شیرازی گذاشته و همه را معطر کرده تا به معشوقش بدهد . آن چه نصیبش شده بود چشمانی بود که غرور را به زحمت در خودش حفظ میکرد و دستانی که از فرط لاغری به مانند چنگالی هوا را میشکافتند . سیگارش را روشن کرد . دید همه ی سهم او از زندگی یک چیز است . یک جزیره در کهکشان . همه ی سهم او در زندگی خیال هایی بود که اگر میبافتی شان میتوانستی برای کره ی زمین شالگردن ببافی . . . انگار همین دیروز بود که فارغ التحصیل شد . کتابش در آمد . مصاحبه اش چاپ شد . فریماه را دید . کارامل را دید . این همه را از دست داد . انگار همین دیروز بود که آقای شاعر با او توی کوچه ها پرسه میزد و توی گوشش چیزهایی میگفت که میس از خنده اشک از چشم هایش میزد بیرون و سوز را حس میکرد . انگار همین دیروز بود که شکار روباه را دیده بود و با کلی اسفند دود کردن و قربانی کردن های جزیره ای پای عکس های رضا موسوی آن ها را رونما کرده بود . انگار همین دیروز بود که رضا موسوی را دیده بود . سیگارش ته کشید و از میان انگشتانش روی زمین افتاد . دختر همسایه رو به رویی پاراوانی قدیمی توی بالکن گذاشته بود . داشت جمعش میکرد . نگاه شمایل میس کرد . باد رب دوشامبرش را زده بود کنار و عینک آفتابی روی چشم هایش بود . خواب چرخی در گیجگاهش زد و پلک هایش هم رفت . دختر با دوست پسر رویایی اش پشت آن پاویون داشتند کیک میخوردند . مرد کیک۴٠ سالگی اش را فوت کرد و دختر بادکنک قرمزی فرستاد هوا . میس شانزه لیزه دیگر منتظر هیچ کسی نبود که بیاید . . . منتظر همان بود که مثل هیچ کس نیست  و خود هیچ کس است . دید از همه ی تاریخ زندگی اش دلی دارد که رسوا شده . غرق تمنا شده . دید هنوز شب ها با عروسکش میخوابد و بیدار میشود .

یادش آمد در یکی از روزهای شوم و تهاجم فرهنگی ولنتاینی مادربزرگش برای او خرس بزرگ قلبی را هدیه داد که میس منتظرش نبود . میس هیچ وقت به همچین روزهایی دل خوش نکرده بود . شهریور رو به اتمام است . پاییز بد جوری میوزد توی دل هامان . میس چشم هایش هم رفت و فنجان از روی میز افتاد روی زمین و نسکافه خلاف جهت جاذبه ی زمین رفت رو به هوا . پاییز برای میس شانزه لیزه سمبل (عشق ،زایش ، مرگ، تولد،‌زندگی) ست . همه ی تضادها در پاییز برایش جمع است . پس پاییز فصل زندگی است . میس از چرتی که زد بیدار شد . خودش را جمع و جور کرد و رفت توی اتاق زیر شیروانی اش . از زیر در برایش صفحه ی جدید آهنگ شهزاده ی قصه من( میتوانید روی های لایت کلیک کنید ) ابتدا طبق لینک های اشتباه فکر میکردم صدای گلشیفته فراهانی است که بعد فهمیدم  متعلق به خانم راز است و متعجبم که گلشیفته جان حتی در شایعه هایی که برایش میسازند هم خوش شانس است )، اجرای اول این ترانه برای عهدیه  در فیلم دالاهو بود که فروزان هم همراهی اش میکرد و بعد هم توسط شهاب حسینی خوانده نشد (تکذیب شد ) . (شهاب عزیز باز هم تبریک بابت جایزه ی خانه ی سینما . . . چقدر لاغر شدی جان من ؟ )میس آهنگ را گوش داد . با ترانه ی اولی که در این پست گذاشته بود سبک سنگینی کرد و پیش خودش گفت : " گلشیفته فراهانی فارغ از استعدادهایی که دارد در هر فیلمی - بیان - بسیار بدی دارد که در این آهنگ مشاهده نمیشود " بعد به مزایای گلشیفته بودن فکر کرد . . . با وجود اینکه میتوانی از خاندان فراهانی باشی و ورودت به سینما با داریوش مهرجویی باشد باید خیلی خوش شانس باشی . شاید چون خوشگلی . شاید چون در ژن تو چیزی هست که در دیگران نیست ، شاید چون تو دیده تر شدی رفتی روی صحنه ولی خوشگل تر از گلی ها را هم دیده ام که پشت دار قالی نشسته اند و از آسم مرده اند . موسیقی بلدی خوب ما هم بلدیم . . . اما نمیدانم چرا تو به نظر میرسد که یک جوری فخر میفروشی . شوهر میکنی . . . خیلی زود . . . خب کم پیش میاید شوهری مثل تو در دنیا باشد که زن ایرانی اش را این قدر رها بگذارد و خب تو خوش شانسی . خوانندگی میکنی با دیکاپریو فیلم بازی میکنی . بدون داشتن مسائل مادی مدت ها در فرانسه و ... سیر و سیاحت میکنی . . . سنتوری بازی میکنی . بهرام رادان روی آنتن پخش زنده اعلام میکند که چقدر دوستت دارد و تو را (گلی) خطاب میکند . حالا هم که خواننده شده ای . . . کاش آن دختر قالی باف هم که آسم گرفت و مرد و از تو زیبا تر بود و هنر را بیشتر میشناخت امکاناتی داشت که فقط تو داشتی . آن وقت حتما خیلی وقت پیش از این ها هالیوود و سینمای مستقل و ژو لیت بینوش ها را توی جیبش گذاشته بود . میس شانزه لیزه تلفن را برداشت و زنگ زد به روزنامه و گفت : " تیتر بزنید (( چه کسی نمیخواهد گلشیفته فراهانی باشد ؟ ))

پاییز خوش آمدی


 
comment نظرات ()
 
 
نفس عمیق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٦
 

تنبان فنری سفید به نیمتنه ی  ساتن شیری رنگ وصل بود و میس شانزه لیزه نمیدانست دقیقا با این لباس در آن اتاق چه میکند . روی سرش تل پر از شکوفه و غنچه های صورتی رنگ بود ، میس رو به روی آینه دستش را به آنها زد و دید که غنچه های طبیعی هستند که لای موهای مسی رنگش جان میدهند ، چون که از ریشه کنده بودندشان . تور بلند گیپور تا دنباله ی دامنش بلند بود . حاشیه اش سوزن دوزی شده بود و عین همان غنچه ها با خامه دوزی و بردلی دوزی به دامنش هم بود . میس شانزه لیزه بیشتر نزدیک آینه شد . خاک آینه را با کف دست زد کنار و چشم ها را با دقت باز کرد تا ببیند چرا صورتش این قدر بزک دوزک شده ؟ همان موقع نقش و نگار حنا را روی دستش دید که از نوک انگشتانش تا بازو و از آنجا تا نزدیک گوشش بالا رفته . نور کم و زیاد میشد ، میش به شمع هایی که توی حباب ها میسوختند و سکته میزدند نگاه کرد . حباب ها لاله ای شکل بودند و پایه هاشان سماغی رنگ . سقف مثل قصرها آینه کاری شده بود و فرش مخملی زیر پایش افتاده بود . میس با احتیاط پا از روی فرش بلند کرد و عقب رفت تا نقش و نگار فرش را ببیند . بته جقه و درخت کاج و شیر و گل و بلبل بود که در هم و بر هم مثل نقاشی های مینیاتوری میرفتند . کفش های میز پاشنه های بلند شیری رنگ داشت و درست باهاشان نمیتوانست راه برود . تشنه بود . باد وحشی پنجره های مشبک چوبی را باز و بسته کرد . از پنجره زنی پیر ، با روسری سفید و دامن سیاه پرید توی اتاق . فرق سرش حنایی رنگ بود و چشمهایش تنگ و چین های زیادی دور چشمان سیاهش را گرفته بودند . زن که کج کج و مثل خرچنگ راه میرفت با قد کوتاهی که داشت با احتیاط نزدیک میس شانزه لیزه شد . میس از او فاصله گرفت و گفت : " این جا کجاست ؟ شما کی هستید ؟ " زن موهای مسی رنگ میس را گرفت و کشید و اورا پشت تخت بزرگی که در انتهای اندرونی با کلی کوشت ساتن دوزی شده و تور های آویخته زینت داده بودند بر د و درگوشش گفت .: " گیس بریده من ینگه ام " . میس پرسید: " ینگه چیه ؟ "پیرزن دندان های طلایی اش را نشان میس داد و گفت : " ینگه یعنی دلاله ، یعنی من این رخت خوابو درست کردم یعنی من پشت در میمونم تا دستمالو بیام بگیرم "

میس که چشمهایش گرد شده بود گفت : " دستمال ؟ "" کدوم دستمال " ینگه رو تختی را کنار زد و دستمال هایی را که روی تشک انداخته بود نشانش داد . "ینگه گفت :" گیس بریده ، این دستمال رو گذاشتم این جا زیر این بالشتک حواست باشه الکی داد بزن و اینو بردار"

میس شانزه لیزه به دستمال خونی نگاه کرد و گفت : " این دستمال چی هست چرا باید این کارو بکنم من الان کجام این لباسها چیه تنم ؟ " ینگه گفت :" بهت بدهکارم چون تو هم خلی عین پسر من . . . تو عقلشو سر جا آوردی حالا من نمیخوام  بعد از شب زف اف آبروت بره گیستو بکنن . این خونه کبوتره با آب رقیق ، بیا اینم پودر پوست اناره و خون گنجشک سر بریده بیا ببین کردمش توی بادکنک گوسفند ، اغفالش که کردی اینو بردار بتکون روی اون دستمال سفیدا . . . من رفتم . مش مراد پسرم منتظرته بیای فردا. "

ینگه از پنجره بیرون پرید . در اتاق باز شد و مردی با چهره ی سیاه و سر طلاس وارد اتاق شد که شکمش به اندازه ی کافی بزرگ بود تا میس را تمبر کند و مثل کاغذ  دیواری روی دیوار بچسباندش . کت شلوار سیاه پوشیده بود و اش ربه حالش را حالی به حالی کرده بود لنگ میزد و انگشتر طلایش برق می انداخت به آینه های دیوار . میس شانزه لیزه همین طور که مرد نزدیکش میشد و بوی عرق بدن بد بوی او را میدید حالش بد شد . فرار کرد . اما پنجره ها فقل شده بودند . در ها بسته شده بودند و میس جیغ میکشید . بیرون در کل میزدند . مرد گفت : " بیا جلو دختر عمو . " میس شانزه لیزه گفت : " من دختر عموی تو نیستم . " مرد کمربندش را درآورد و شلاقی روی زمین زد . میس به پای مرد افتاد و گریه میکرد . گریه میکرد . بلند بلد میگفت : " من دختر عموی شما نیستم . من هیچ کس شما نسیتم . منو آزاد کنید برم . " آقای شاعر دست میس شانزه لیزه را که از تب میسوخت ول کرد و گفت : " من از خدامه که تو بری با این حالی که داری فقط باید درشکه چی بیاد تو رو ببره چون من که معلوم الحالم . بلند شو داری خواب میبینی . " میس از خواب پرید . با دیدن اتاق کوچک آقای شاعر نفس عمیقی کشید . پرسید : " من این جا چی کار میکنم . " آقای شاعر گفت : " پاشو برو تبت به من هم سرایت کرده من هم هر شب دارم خواب ینگه و در و آینه و خون کبوتر و مرد طلاس میبینم پاشو گم شو برو بیرون . " میس حندید . آقای شاعر را بوسید . از خانه اش بیرون رفت و با آن تب شدیدی که داشت ریه هایش را از هوای پاییزی پر کرد و نفس عمیقی کشید . سیگارش را روشن کرد و فکر کرد اگر واقعا خوابی که دیده بود حقیقت داشت چه میشد ؟ دست به موهایش زد . سر جایشان بود . فکر کرد تاریخ چقدر به خود قربانی های زنانی دیده که به نا حق و به دلیل عدم علم پزشکی گیس بریده شده . هووو شده اند . نفس عمیقی کشید و بدون گرفت کالسکه پیاده رفت تا دم رودخانه .

** دوستان ،مواظب کامنتهایتان باشید تا مجبور نشوم احیانا به خاطر (کلمه)ای ناشایست حذفش کنم .**

با تشکر


 
comment نظرات ()
 
 
آدم حمومی باشه اما نادر برهانی مرند نباشه !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤
 

** خواندن این مطلب برای کسانی که جنبه ندارند ممنوع میباشد**

قبل از اینکه مشت مجکمی به دهان گشاد گیشه ی ایرانشهر بزنم و در مورد قیمت های گذاشته شده روی تئاتر ها موضع نشان دهم ،میخواهم از عصبانیتم نسبت به جناب آقای نادر خان برهانی مرند بنویسم . با توجه به اینکه ایشان در گفتگوی خود با سایت خبری ایران تئاتر در این باره چیزهایی ذکر کرده اند بنده در این جزیره اول مشت محکمی به دهان اعتقاد ایشان زده و بعد هم یک آخیش خواهم گفت . حالا موضوع از چه قرار است ؟

آقای برهانی مرند که با موضع بسیار فیلسوف منشانه و چانه ی رو به بالا و پی او وی های انگل به تماشاچی اش نگاه میکند برای توجیه گرانی بلیط 200000ریالی کارش این گونه میگوید که بابا جون کسی به ما یه قرون هم نداده ، حالا بگذریم که من نیل سایمون شناس نیستم، اما مریلا زارعی بنده خدا انقدر دختر خوبیه که هر وقت حرف پولو میزنم میگه بذار ببینیم کار چقدر میفروشه و دمش گرم و اصلا چرا کسی قدقد میکنه که بلیط تئاتر من گرونه من بی هیچ پشتوانه و بی هیچ ساپورت کننده و بی هیچ حمایت (مخصوصا)مالی این کارارو کردم . من حمایت مالی ندارم . من منیجر و اسپانسر ندارم تازه خیلی هم دلشون بخواد بیان کار ما رو ببینن 20000تومن که چیزی نیست ما بی هیچ حماینی با چه زور و سختیی این کار تئاتر رو انجام دادیم .

جواب بنده به جناب برهانی مرند : " هوووووووش ، کجا داری میری ( به سبک خسرو شکیبایی در فیلم هامون )؟ آقای برهانی مرند گرامی مگه کسی با تفنگ بالای سر شما وایساده بود که بیایید تئاتر کار کنید که حالا این همه طلبکارید ؟ مگه کسی زورتون کرده بود ؟ از شما بعیده ! بیست هزار تومن پولیه که واسه شما یه زار هم نمی ارزه واسه خیلی ها می ارزه ، دارم فکر میکنم آدم حمومی باشه اما نادر برهانی مرند نباشه . آخه جان من حمومی ها پول آب یعنی اجرت طهارت و غسل رو به زبون نمیاوردند و میذاشتند به حساب جیب طرف ، لام تا کام حرف نمیزدند و خیلی جاها بیرون حموم ها تابلو زده بودند( غسل   فقرا مجانی میباشد ) . بابا دمشون گرم . والا پارسال رومولوس کبیرتون رو دیدیم . . . همون طور که خودتون خوب و اساسی میدونید بنده در این جا پنبه ی کار شما رو زدم . ضمنی اشاره کنم ، کاش یه دیدگاهی نسبت به جهان بینی دورنمات داشتید و کاش عکس های کار شده از رومولوس ها را لااقل در اینترنت میدیدید و کاش آن دکورهای موشک فضایی و صحنه های لوده بازی را کم میکردید و کاش کمی آقا میزانسن بلد بودید . . . برعکس مصاحبه ای که گفتید سعی کرده بودید جناب صفری را از شکار روباهی که ندیدید دور کنید!!! اما والا به جون مامانتون اینا همه جا همه گفتند که با اون لباس و هدایت شما باز هم همه یاد شکار روباه افتادند . هه . . . من خوب خاطرم هست که در نوشته ام گفته بودم این شمایید که در هاله ی نام سیامک صفری میدرخشید وگرنه اصلا دیده نمیشدید . . . و نمایشنامه خوانی میکائیل شهرستانی بسیار استیلیزه و حسابی تر بود اون کارو هم لابد ندیدید!!! حالا قبلا تهران زیر بال فرشتگان رو هم دیدیم و فهمیدیم که نوشتنتون هم در حد چیه ! ؟ ! مرگ فروشنده و مرغابی وحشی خوب بود اما نمیدونم چطوری از دستتون در رفته ! . . . مثل اینه که شما اومد نیومد دارید !بالاخره ماهیت شما با این طرز برخورد با جماعتی که آه ندارند با ناله سودا کنند و پشت گیشه ها حسرت به دل میمانند مشخص شد . . . شما خوب میدانید که اکثر تئاتر بین های این خاک ما روزگارشان به سختی میگذرد . در همین بلاگ ، بنده بارها متهم شدم که چه شانسی دارم که به خاطر کار در روزنامه و ... در قسمت وی-آی-پی  به تماشای تئاتری رفته ام و چه خوب که مثلا 5000 تومن نداده ام و راحت روی صندلی لمیده ام . پس ببینید که 5000 تومن هنوز برای خیلی ها کلی پوله . . . هنوز خیلی ها سر گران شدن دو کیلو هلو ناراحتند اما ظاهرا شما این طور نیستید .شما ایران زندگی میکنید ؟ بلیط رومولوس هم بالا بود اما چرا ؟ پول برای شما خیلی باید چیز شیرین و دلچسبی باشد . هنرمندی که در این شرایط این مرز و بوم (که عده ای از دیدن اسکناس های 10000 تومنی شاخ در آورده اند و ماشین ندارند و با وسیله نقلیه ی عمومی میرند و میایند) میگوید"" 20000 تومن حق تئاتر ماست و اصلا به ما چه تقصیر ایرانشهره"" هیچ شناختی از جامعه ی اطراف خود نداردجناب  برهانی مرند چه برسد به اون که ...چی؟ نیل سایمون شناس هم باشد .

بنده با توجه به داشتن جیبی که از پس گیشه ی ایرانشهر هم برمیاد دیدم کار شما رو تحریم میکنم (واسه خودم ... بقیه خود دانند )تا مشت محکمی بزنم توی دهان کسانی که بی هیچ سواد و خلاقیتی با زرق و برق اضافه و لابی های قنات مانند تو در تو ، پول مردم را وارد گیشه کرده و کار بدی تحویلشان میدهند و اسمش را میگذارند - تئاتر-  .   بروید یک سر به بلاگ جناب صفری بزنید و ببینید که اکثر علاقمندان ایشان، وی را به جای آغامحمدخان ، سیامک کبیر نام نهادند و چقدر از کار رومولوس تعریف کرده اند . چرا ؟ چون شما بهشان حقه زدید و به نام سیامک صفری ، رومولوس تحویلشان دادید . چرا ؟ چون اکثرشان شکار روباه را ندیدند ...پس پی گیر تئاتر حرفه ای نیستند .شما شکار روباه را پیدا کنید. ببینید. یه کم طرز رفتار دکتر رفیعی را هم با طرز برخورد خودتان مقایسه کنید . . . مسئله اینه جانم ، که اصولا هدف شما در حرفه چیست ؟ پول در آوردن ؟ یا تئاتر کار کردن ؟ به بچه ها دیدن و تفکر اشتباه یاد میدهید . . . مثل رستورانی با آمبیانس زیبا و دلربا که لای غذایش مو و پای سوسک و ملخ پیدا میشود . . . دقیقا همین طور است . . . بعضی ها مزاجشان با آشغال میسازد شمارا تحسین میکنند ،بعضی ها هم نه دیگر پا به رستوران شما نمیگذارند .

 

( آخیش )

 


 
comment نظرات ()
 
 
زندگی گذشته !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

داشتم از شهربازی تفلیس با همسفرم بیرون میرفتم که حین راه رفتن شروع کرد به تعریف داستان عجیب و غریبی که با شنیدنش زانوهایم قفل کرد و از لرز نتوانستم همی ، از پله های درب خروجی بیرون روم و روی ویبره مانده بودم . ماجرا از این قرار بود ....خیلی خلاصه .... همسفرم میگفت، دختر عمه ی عجیبی دارد که نوجوان است و مدت ها ذکر کلامش شده : "  من اینی که هستم نیستم " میبرندش پیش این دکتر اون دکتر و نهایتا چیزی دست دکترها نمی آید . همسفر ما خاطر نشان کرد که دخترعمه ی کم سن و سالش قادر به بلند کردن تشک و لحاف بایک نگاه است و کم کم همه را از کارهایش میترساند . آخریت دکتری که خانم دخترعمه را میبیند جمله ی : " من اینی که هستم نیستم " را آنالیز و کالبد شکافی کرده و با جرثقیل و ... از زیر زبانش زیر پاکشی کرده و میگوید پس چی هستی ؟ ....دختر عمه میگوید : " من فلانی هستم ، قبرم در بوءین زهرا قطعه و ردیف فلان است . من مرده ام . " القصه دکتر که عاصی مانده بود ه به والدین دوشیزه دخترعمه میگوید بد نیست بروید به همین آدرسی که میدهد ببینید اصلا همیچین آدمی در ان جا دفن است یا نه . والدین کوله بار را بسته راهی قبرستان بوئین زهرا شده و با چشمهای از کاسه در آمده مشاهده میکنند در همان قطعه و همان ردیف نام و نام خانوادگی که دختر داده روی قبر حک شده و دست از پا دراز تر بر میگردند .

شنیدن این داستان و همزمانی آن با پخش سریال سفری دیگر که شخصیت اصلیش را همه با نام سالوادور سیرینسا میشناسند بنده را بسی به فکر برده که آیا واقعا تناسخ و این چیزها امکان دارد . مگر آدمیزاد بعد از اینکه ریغ رحمت را سر کشید به دیدار پروردگارش نمیرود !!!! ؟؟؟؟ دوباره چند روز پیش یکی از دوستان بنده که با یک نگاه ٩ سال است در عشق پسری، گیس سفید میکند ، با من تماس گرفت و نتیجه ی گفتمانش را با دکتر روان شناس و روان کاوش گزارش داد . دکتر به دوست بنده( که حتی کار عشقش به کلام هم نرسیده و در نگاه فیریز مانده) ، گفته : " دخترم لابد تو در زندگی قبلیت این پسر رو میشناختی و حسابی با هم برو بیایی داشتید و در این دوره متاسفانه فقط تو او را به یاد داری او یادش رفته !!!!!!"تعجب  بعضا شک میکنم که این دکترهای روان شناس عجب موجودات .....خدایا منو ببخش .

فکر میکنم اگر این قضیه درست باشد و بعد از مرگ بخواهیم آدم دیگر یا درختی . گلی . حیوانی . سوسکی . چیزی شویم باید خیلی وحشتناک باشد . میدانم که دین ما خوشبختانه این قضیه را رد کرده اما شواهدی نشان از علوم و جادوی سیاه مرموزی میدهند که آدمیزاده شاخ در میاورد و در جا جن میشود . خود من همیشه یک تصویر در ذهنم هست ، انگار که پرنده بوده باشم و چوگان بازی را در میدان نقش جهان اصفهان ببینم ها ایناها انگار الان جلوی چشمم است . . . یا گاهی بعضی محل ها را بد جوری میشناسم انگار صد بار در دالان هایش رفته ام و روی دیوارهایش یادگاری نوشته ام . . . اما اگر این قضیه واقعیت داشته باشد ، حتما در عشق و درگیری دو روح با هم که به اوج میرسند نقش دارد . . . اصلا این حس دوست داشتن یک آدم دیگر !!!

 

حرف عشق شد و شنیدن طلاق هایی که مدام دور و بر بنده پرسه میزنه ! داره طلاق میگیره ، طلاق گرفتن ،  طلاق داده ، میخواد مهریه اش رو بذاره اجرا ، جدا شدن ، جدا نشدن اما جدا زندگی میکنن (مدل جدید). اصلا فلسفه ی ازدواج چیه ؟ ؟ ؟  (آیا عشق باید به ازدواج ختم شه )این روزها که معیار همه دک و پز و پول و اینا شده . . . محض رضای خدا دیگه نمیبینم ماشین پیکانی که روبان ببندن بهش و بوق بزنن پشت سرش . چرا ؟ همه ی ماشین عروسا سوزوکی و آزرا و پرادو شده . عروسی ها همه مخفی و طلاقا تکراری شده . دارم فکر میکنم چرا ؟ با این لوایحی هم که دارن رد و بدل میکنن والا گند رو بدتر هم میزنن . . . خب اگر مردی بتونه بی اجازه ی زنش ، زن دیگه ای رو بگیره ، زنه هم اگر حرف بزنه یه چک حواله اش کنه چرا خانومه نمیتونه بره شوهر دوم کنه ؟ من نمیفهمم واقعا !!!! بعد اصلا اگر قرار باشه همچین چیزایی رسمی بشه آمار ازدواج میاد پایین . . . من خودم به شخصه از ازدواج فراری هستم اما جامعه یه ثباتی میخواد . . . توی همین رشته ی ما تئاتر و سینما اکثر زوج ها عدم درک دارن . . . توی همین پستوی بازار همه چندین تا صیغه ای دارن . . . یا از اون بدتر توی بیمارستان ها . . . دکترها و پرستارها . . . آخ آخ منشی و مدیر عامل ها ...مهمان دارها و خلبان ها :)توی قدیم مدیما یه شهری بوده فی باب این امور دیگه پخش نبود میون مردم ها این جور و اون جور -اما الان توی هر قشری از این چیزا میبینی . . واسه اینه که میگم عشق خوبه . اما باید اینو دونست که مالک طرف نیستی و این باید باید باید دو طرفه باشه . حالا اگه میون این ازدواج ها تناسخی هم در کار باشه خیلی ناجور میشه که . این که تو بخشی از زندگی گذشته ات همیشه همرات باشه .

این جا یکی میگه دوستت دارم :اما معلوم نیست چقدر هرزه درایانه است ، چقدر عاشقانه است ، چقدر حسیه چقدر اشتباهیه !

فرض کن ...اگه عاشق بشی طرف رو یه جایی توی یه کره ی دیگه ای ، توی یه زندگی دیگه ای دیدی و حسابی هم خوش گذشته . فرض کن . . . من نمیگم ها دکتره میگه . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نوستراداموس و میس شانزه لیزه + نامه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، وقتی که از خواب بیدار شد ، احساس کرد چیزی شانه ی راستش را به شدت به خارش انداخته . اهمیت نداد . لحاف را کنار کشید و به نور خورشید که به زور خودش را از پنجره ی اریب سقف پایین می انداخت ،‌چشم دوخت . آفتاب میتابید . میس پیش خود گفت : "  پس این خورشید کی میمیره راحت شیم از دستش ! " وان بیضی سفیدش را با آّ ولرم پر کرد و چند پر گل رز در آن ریخت و شامپوی معطر در آبش فشاند و با دست همش زد تا کف کند . دمپایی حوله ای هایی که به پا داشت را پرت کرد کنار و شانه ی راستش را خاراند . به آشپزخانه رفت و یک لیوان بزرگ نسکافه درست کرد و بعد رفت توی وان بیضی اش که گوشه ی اتاق زیر شیروانی اش بود . صدای مرغ و خروس و بوقلمون از کوچه می آمد . نسکافه را زیر دماغش گرفت و بو کرد . توی وان متوجه شد چیزی به تنش چسبیده مثل پارچه . به شانه ی راستش دست زد . دید جسمی پنبه مانند به شانه اش حک شده . از ترس اینکه خزنده ای چیزی باشد سریع از وان پرید بیرون ، دوید و رفت جلوی پاراوان که همه اش آینه بود . آب از موهایش روی کف زمین چکه میکرد . میس دید که از شانه ی سمت راستش بال بزرگی در آمده . ترسید . سریع زیر آفتاب داغ ایستاد و شروع کرد به پوشیدن لباسی که بال را در خودش پنهان کند . اما بال خشک شد و مثل بال پرنده باز ایستاد . میس شانزه لیزه با طناب آن را به دورش بست و ردای بلندی پوشید و کفش تختی به پا کرد و موهایش را بافت و سریع رفت پیش کسی که به آن میگفتند (( نوستراداموس )) . به زحمت به دیدنش رفت . نوستراداموس به ریش های بلندش دست کشید و گفت من در مورد تو توی رباعیاتم نوشتم . از من نخواه که چیزی بگم . تو داری منو وادار میکنی کاری بکنم که نمیخوام . میس با داد و جیغ و گریه و التماس از او خواست حداقل راهنماییش کند اگر بنا باشد فردا هم بال دیگری در بیاورد بال سمت راستش را نکند . لااقل حس پرواز را تجربه میکند اما اگر قرار باشد تا آخر عمر با این یک بال سر کند میخواست همان لحظه پیش قصاب محل برود و بخواهد که بالش را ببرد . نوستراداموس گفت : " این کار رو نکن ، چون اون وقت میمیری . الان قلب تو به جای اینکه توی قفسه ی سینه ات باشه توی بالت مثل سفره ماهی پهن شده ، با این کار میمیری . "  میس شانزه لیزه ردایش را پوشید و پوست نرم سفیدش را از نوستراداموس پنهان کرد . بعد روی کاناپه ی مخمل بنفشی که کنار شومینه بود نشست و یک سیگار روشن کرد  ....

میس : " نوستراداموس فقط به من بگید من قراره مضحکه ی مردم شم ؟ این فلسف ش چیه ؟ مگه من مسخ کافکام . . . نکنه سوسک شم یا پروانه شم . . . میترسم نوستراداموس . "

 نوستراداموس : " اگر بخوام بهت آینده ات رو بگم از ترس همین جا میمیری. "

میس شانزه لیزه : " هی مرد ! تو میدونی من کی ام !!!! "

نوستراداموس بلند بلند خندید و پیپش را روشن کرد و پرده ی اتاقش را کشید و عصایش را برداشت .

میس گفت : " هر چی بخوای بهت میدم  فقط به من بگو آینده ام چیه ؟ هر کرا بخوای میکنم . "

نوستراداموس : "هر چی ؟ "

میس : "  هر چی . "

نوستراداموس : "ازت میخوام موهاتو بتراشی . همین الان . "

میس شانزه لیزه که فکرش به همه جا رفته بود جز این یکی ، با تردید گفت : " موهامو ؟ "

نوستراداموس : " بله . بیا با این قیچی  ببرشون . "

میس شانزه لیزه در حالی که گریه میکرد با قیچی موهای نمش را که صبح از آن آب معطر چکه میکرد قیچی کرد و موها دسته دسته کف زمین میریختند . دسته های شبق شب مانندی که مثل مخمل مشکی و بادمجانی و قرمز در هم بودند و برای میس خیلی عزیز . وقتی شد شبیه مادر کوزت ، قیچی را انداخت توی شومینه ای که خاکستر در ش جمع بود و با بغض گفت : " حالا بهم بگو نوستراداموس ....بگو آتیه ی من چیه ؟ بگو فلسفه ی رگ و ریشه ی این بال چیه ؟ اگر نگی خودم چشماتو با این قیچی از توی کاسه در میارم . . . "

نوستراداموس عرق چینش را روی سرش جا به جا کرد و پشت میز کارش نشست و رباعیاتش را ورق زد و چرتکه انداخت به میس نگاه کرد و گفت : " طاقتش رو داری ؟ تاب و تحملش رو چی ؟  تو به این نحیفی ! "

میس : " تو بگو دارم یا نه پیشگوی بزرگ . "

نوستراداموس : " فردا قبل از غروب آفتاب ، بال دیگه ای سمت چپت در میاد ، پس فردا هر دو رنگ خال خالی میشند و پس اون یکی فردا خال ها قلب میشن و تو قدت کوتاه میشه و دو تا شاخک در میاری و میشی پروانه . یه روز همین طور که بال میزنی و این ور اون ور میری توسط باغبون بناپارت شکار میشی ، خشکت میکنن و تا ابد به بالهات سیخ میکنن و تو رو توی شیشه حبس میکنن . منتها تو نمردی و تا ابد نگاه مردمی که میان و از کنارت بی تفادت میگذرن یا با ذره بین بالهاتو نگاه میکنن رو حس میکنی . کسی صدات رو نمیشنوه . سرنوشت تو مثل سیزیفه . "

میس جیغ کشید . نع . نع . نع و سپس از خواب بیدار شد . خارش شدیدی در سمت راست روی کتفش حس میکرد . سریع رفت جلوی آینه . دید شب موقع خواب پروانه ای را زیر کتفش له کرده . نفس عمیقی کشید و رفت توی وان معطر .

 این پست با خلوص نیت به دوست ندیده ی عزیزم  بهنامترین تقدیم میشود .

***

مدیر محترم پرشین بلاگ

این جانب ، میس شانزه لیزه ، پس از چهار سال نوشتن در محیط پرشین این روزها بدجور از دست عدم همکاری شما عصبانی شده ام . دوستان در مانیتورهای دیگر در نقاط دیگر جهان صفحه ی جزیره را درست نمیبینند یا پر شتاب باز و پرشتاب تر بسته میشود یا دیده نمیشود . . .ضمنا بر فرض بنده اگر ٢٠ تا کامنت دارم ١۴ تا نشان میدهد ، خیلی زحمت کشیدم تا تعداد مخاطب را از هیچ به روزی ٢٠٠ تا برسانم و خیلی دوست ندارم تا با این محیط غریبه شده کوله بارم را در بلاگ سپات یا بلاگفا پهن کنم . در این محیط صاحب وبلاگ های معتبر و نام و نشان دار میبینیم . . . فکر میکنم خیلی کند روند تعمیرات شما طول میکشد .

دوستان عزیز اگر سقوط مخاطب داشته باشم و تعمیرات با بی اهمیتی تمام به کندی پیش رود جزیره در کهکشان را در

http://jazirehdarkahkeshan.blogfa.com/

بالا ادامه خواهم داد گرچه میدانم در بلاگفا هم همین خطرات هست و آمار به دقت پرشین  دستم نیست . . . آمار در پرشین بسیار دقیق است . همان طور که همه میدانند اما برای من نوشتن مهم تر و اگر بلاگفا هم مشکل دار شود در

http://jazirehdarkahkeshan.blogspot.com/

با وجود بیگانه بودن با این محیط خواهم نوشت . بلاگ سپات را دوست ندارم چون کامنت گذاریش دهن آدم رو سرویس کرده و سهولت در همین جاست . . .

خواهشمندم برای این نواقص و چاله چوله های بلاگی فکری کنید . 

با احترام /میس شانزه لیزه 


 
comment نظرات ()
 
 
هامون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
 

برای امروز یه قصه ی خوشگل فانتزی میس شانزه لیزه ای آماده کرده بودم و دلم میخواست بنویسمش. . .حتی چند تا عکس هم براش پیدا کردم و گذاشتمش کنار، اما الان که دارم با شرمندگی تمام پست عوض میکنم و این پست عوض کردن پنداری پوست انداختنه واسه من نمیتونم از امشب بی تفاوت بگذرم . من یه دختر بچه ی دبستانی بودم که فیلم هامون توی سینماها اکران شد و گیشه رو ترکوند . تا وقتی که امشب شد، باور نمیکردم روزی هامون رو روی پرده ی سینما ببینم ، اون موسیقی باروک رو توی سالن سینما بشنوم ! اصولا ((دیدن)) هام رو تنها و یکه میرم . مخصوصا تئاتر ، اما هر از گاهی ، انگار که خدا یه مسئولیت رو روی شونه ی من بذاره موبایل رو میگیرم دستم و به خیلی ها اس.ام.اس میزنم که پاشیم بریم تئاتر و بعد هم کافه فلانی و قهوه و سیگار! یه هو شده سی نفر رو خبردار دم گیشه وای سوندم ، اما اصولا بعد از سفید شدن گیس در آسیاب و گذر و گذشت زمان به این نتیجه رسیدم که تنها کار ببینم بهتره ، بچه ها وقتی جمع میشن ،‌کم از کار حرف میزنن ، جو  به لودگی کشیده میشه و من هم توی فاز تئاتر فیریز شدم و نمیخوام تحملشون کنم من درگیر تئاتره ام و بچه ها درگیر خودشون . تنها که  تئاتر  میرم واسه خودم راحت پشت صحنه جولون میدم یا اگه بشه با بچه های کار گپ و گفت میکنیم و حرف حساب میزنیم . سینما هم که بعد از مدت ها قسمت شد ، خدا خواست گوش شیطون کرد شد و هامون اکران شد به چند تن از یاران اس.ام.اس زدم که بریم فیلم رو ببینیم . اکثریت یا همین امروز کار داشتن ، تمرین داشتن ، همون ساعت شب ها به خدا راس میگم ، سر صدا گذاری و صدا برداری بودن ، عده ی دیگه هم من رو به سخره گرفته و گفتند خسته نشدی از هامون . . . ما که دیدیم ! ما که سی.دی اش رو داریم ! نه سر یه فیلم دیگه میایم باهات ! نهایتا بین دوستان ناجورها ، یک بعد از ظهر پاییزی و کلوزآپ همراه شدند . خدا را صد ها هزار ها مرتبه شکر . چرا ؟ چون اصولا همراه خوب خودش با ارزشه . من به حدی در پوست خود نمیگنجیدم که از ساعت ٨ از خونه زده بودم بیرون . در صورتی که فیلم  ده و نیم اکران میشد . سالن پر پر بود . اکثرا اتفاقا هم سن و سالهای خودم و شما بودن ، کسایی که زمان اکران هامون در سال ۶٨ جوجه بودند و بعد ها عاشق هامون شدند و هامون بازی کردند، آیا این به خودی خود جذاب نیست که فیلمی تا این حد عمیق ، سرشار از حس ، کامل ساخته شده باشه که بتونه پاشو فراتر از زمان خودش بذاره . . . ؟ ؟ ؟ میخوام بدونم اگر فیلم  بربادرفته هنوز هم مخاطب داره ، اگر دائی جان ناپلئون هنوز هم خاطر خواه داره دلیلش چیه جز وجود نیروی جادویی ناب در اثر؟ اون وقت مثلا بشینیم خونه بگیم نه بابا کی حوصله داره پاشه بره هامون ببینه !!! خب باشه . از دست همه رفت . خوش به حال من . ما رفتیم ، سالن پر شد . . . وقتی صفحه ی نقره ای ،سیاه شد و عنوان بندی با اون موسیقی بی نظیر شروع شد نفس ها واقعا در سینه حبس شد . عنوان بندی به نام (خسرو شکیبایی) که رسید همه دست زدند . مگه میشه دائی یا عمو خسرو از یادها بره؟اصلا کسی باور میکنه که خسرو شکیبایی نیست ؟ به جرات میتونم بگم همه ی تماشاگران دیالوگ ها رو حفظ بودند وقتی اومدند توی سالن . . . همه میدونستند که چی میشه قراره بعد چی ببینند اما دیدن اون صحنه ها در پرده ی سینما هامون رو جور دیگری نشان داد . . . اون پیچ های جاده چالوس و دالان های دادگاه و زرق و برق ها، اون بغض ها و خنده های هامون . . . ( خدا رحمت کند حسین سرشار عزیز رو  که من از دیدن ایشون و شنیدن صدای بی نظیرشون هم غمم گرفت چون یاد مرگ مشکوکش افتادم و البت برام نوستالژی هایی هم داشت ). . . من صدای آب دماغ بالا کشیدن جماعت تماشاگر رو سر صحنه ای که مادر بزرگ به هامون میگه آی آی قلبت شکسته ؟ دیگه غمخواری نداری ؟ رو شنیدم . . . مسئله ی عشق، ابراهیم ، شک . . . چیزی که جون های این نسل اصلا بهش فکر نمیکنند و چرا بیان فکر کنن وقتی غذای روحیشون سریالهای در پیتی و فارسی وانیه یا وقتی فیلم هاشونم کپی برابر اصل هم نیست و همه اش پوچه .وقتی دیگه خبری از سر به داران و هزاردستان و کفش های میرزانوروز و سلطان و شبان نیست . . وقتی . . . بیخیال اما جماعتی که به خودشون زحمت داده بودند و از جاهای مختلف تهرون اومده بودند سالن سینما سه پردیس ملت یه دغدغه هایی دارن ... یه خیره سری ها و دیدگاهی دارن که میان اون وقت شب فیلم میبینن و این خیلی مهمه . . . بعد از اتمام فیلم ، همه سر جاهاشون تا آخر تیتراژ نشسته بودند . . . . . بعد از اومدن بیرون سالن به جان جزیره قسم ، دست همه یه سیگار بود و چشم همه تر . و مه غلیظی در هوای سرد شب در اون حیطه میلغزید واسه خودش جولون میداد و به فواره ها میرسید . الان که دارم این رو مینویسم سرم درد میکنه ، حس میکنم سنگ شدم ، جلوی بغضم رو توی سینما گرفته بودم . . . آخه هامون روی پرده به قدری تاثیر میگذاشت که تو حتی خسرو شکیبایی رو هم نمیدیدی چه برسه بخوای  همذات پنداری هم بکنی . . . تو یک تک هامون رو میبینی . . . محو بازی بی نظیر خسرو شکیبایی میشی . . . (پویا جان نمیدونم کجایی ؟ کانادایی ، اون جا یا این جایی ؟ هر جا هستی کاش تو هم امشب با ما بودی .) هامون امشب روی پرده با سی.دی هاش فرق داشت . تو مدام فکر میکردی این همون هامونیه که سالها توی ویدئو یا دستگاه با دی وی دی دیدم ؟ این همون موسیقیه ؟ این خسرو شکیباییه ؟ وای صداشو ؟ یعنی مرده ؟خداروشکر که صحنه هایی که دوست داشتم حذف نشد . مثل سینما پارادیزو که مردمش دلشون میخواست یه بوسه توی سینما ببینن من هم دل  م میخواست صحنه ای که جن دست مهشید رو گرفته این لمس دست باشه . یا کتک زدن هامون باشه . . . مثل ندید بدید ها . . . این حس در فیلم باشکوه شاید وقتی دیگر هم هست البته سوسن تسلیمی و داریوش فرهنگ در آن زمان زناشویی کرده ولی خوب در فیلم -لمس- رو داریم . خیلی سخته به خدا عشق رو بیای تعریف کنی . . . این قدر غلیظ و نتونی  یه صحنه ی مادی آشغال هم توش بذاری و باز فیلمه در گیرت کنه . . .

انگار پاییز داره زود میاد . . . آلرژی ها این روزها شروع شده و ندای تغییر فصل میده. به خدا همین پس فرداس که به هم بگیم عیدت مبارک ، و تقویم ١٣٨٩ رو بندازیم دور . . . میبینی چه زود میگذره ؟بهار و تابستون پر . . . رفتیم اون ور تقویم . من عاشق نیمه ی دوم سالم .

پست بعد داستانه . قول میدم .

* برای دیدن جزئیات فیلم هامون و معرفی آن -این جا - را کلیک کنید .*

 


 
comment نظرات ()
 
 
بیرجند....فرهنگسرای ارسباران
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥
 

ما اصولا باید در این خاک برای هر چیزی غسل صبر بگیریم و سوره ی والعصر بخونیم تا شهید نشیم . توی این چند روزی که پرشین بلاگ در حال بنایی و لوله کشی و وصل کولر بود دهن ما سرویس شد از بس سرمون به دیوار بتنی این جا خورد . برای جزیره در کهکشان مسئله ای نیست چون این جزیره در بلاگفا و در بلاگ سپات هم عضوه و نوشته هاشو داره اما متعلقه به این جا . به هر حال سماور و اسباب سفره ی ما به راهه  همچنین شب نشینی ها و جزیره خونی ها . . . ترنا بازی و یه قل دو قل و اتل متل توتوله به راهه اما این ننوشتن و ندیدن کامنت ها  عین سیخیه که بره توی جون ما یه طوری که آدم لباس های قوس و قزحی و ململ و حریرشو چنگ بزنه رشته به رشته بکنه ... اصلا انتظار به نظر من خیلی موقیعت دراماتیک و مهمی توی زندگیه . تو انتظار میکشی مریض از توی اتاق عمل بیاد بیرون . انتظار میکشی اسمت رو توی لیست قبول شده های کنکور ببینی . . . انتظار میکشی بزرگ شی . . . انتظار میکشی یه روزی مرد شی دستت بره توی جیب خودت . . . انتظار میکشی یه روزی زن شی واسه خودت مستقل شی بری فضا . . .انتظار میکشی بهت جواب آزمایشت رو بدن . . . پشت چراغ قرمز عدد ها رو میشمری ٩-٨-٧-۶-۵-۴-٣-٢-١ و باز هم قرمزه و بعد یه poمیبینی . . . باز باید صبر کنی . . . باید انتظار بکشی که غذا حاضر شه مزه ی قورمه سبزی و شنبلیله بره زیر زبونت و دو لپی بخوریش . . . انتظار میکشی که : " ا ...شیر سر نره " انتظار بکشی اون هم ٩ ماه تا بچه ات رو دنیا بیاری . . . انتظار بکشی که بشنوی : " دوستت دارم " ، انتظار داری محترم شمره بشی . یه شهروند محترم . انتظار داری وقتی واسه یه کسی قدمی برداری اون هم برداره (گرچه به زعم من غلطه ) انتظار میکشی که سریال مورد نظرت شروع شه . کتابت از ارشاد مجوز بگیره . ویزات بیاد . انتظار میکشی که طلاق بگیری . ازدواج کنی . دعا کنی . پس خدا کی جواب میدی ؟ انتظار میکشی هواپیما بشینه روی زمین و تو ببینیش که داره میاد . انتظار داری زود تر بمیره تا راحت شی . زود تر سقط کنه که تو به خودت بگی  کاش صد بار میمرد . انتظار میکشی وقتی زنگ میزنی گوشی رو برداره نره روی  پیامگیر . . . انتظار داری پرشین بلاگ وقتی میخواد تعمیرات شروع کنه یه ندا بزنه ما شوکه نشیم . . . انتظار میکشی که گودو بیاد ... یکی میاد . . . انتظار میکشی که زود تر بزرگ شه . عروسیش رو ببینی .  انتظار میکشی ،‌چشمت مونده به در خانه ی سالمندان که بیاد : " میبرمت . دوستت دارم . نمیذارم تنها باشی " وقتی توی کمایی انتظار داری؟ کاش این شلنگ ها رو بکشن راحت شم وقتی خماری انتظار داری جنس برسه دستت . انتظار آدمو میپوسونه از درون سوراخ میکنه . . . آیا اون چیزی که واسش وای میستیم و ذهنمون رو روی پوز میزنیم ارزشش رو داره ؟

*

قراره در بیرجند تئاتری اجرا بشه . . . میدونم از مشهد مخاطب دارم . به زودی در مورد این کار خواهم نوشت . . . امیدوارم متولیان تئاتر و بیشتر از اون مخاطبان فرهیخته ی ما با دیدن تئاتر در بیرجند علاقشون رو ثابت کنند تا این تمرکز زدایی از تهران خسته، کنده بشه و ما پاشیم بیایم تئاتر رو توی بیرجند ،اصفهان،شیراز،اهواز کار ببینیم . به خدا اگر بشه من خودم لیدر مشیم و از تهران مسافر میزنم میارم اون جا تا فقط یه کار نااااب دیده شه .

( دوست عزیزی که طی کامنت خصوصی در مورد این کار میخواستی بدونی اطلاعات نمایش به شرح زیره جانم :

نمایش : رودکی ، جادوگر واژگان سبز

نویسنده و کارگردان : ایوب آقاخانی

طراح صحنه و لباس : لادن سیدکنعانی

پوستر و بروشور : ارسلان آقاخانی

آهنگساز : محسن میرزایی

در این کار ٣٨ بازیگر + ١۴ عامل اجرایی همکاری دارند . بازیگران این نمایش هنرجویان دوره ی آموزش کارگردانی تئاتربه مدرسی ایوب آقاخانی هستند که حرفه ای ، نیمه حرفه ای و نو آموزند .

محل اجرا : بیرجند ، تالار علامه فرزان

شهریور و مهر١٣٨٩،ساعت١٩   در ضمن بناست اجرای این کار به استان های مجاور هم بره . این نمایش سال ١٣٨۶توسط علی پویان در تالار وحدت اجرا شد که ایوب آقاخانی اجرای آن را از کابوس های  دوران حرفه ای خود میداند و اعتقاد دارد که کارگردان آن ذره ای از دریافت کارگردانانه بو نبرده برای همین تصور او این است که با ناشی ترین و کارنابلدترین هنرجوها با یک کارگردانی اصولی به اجرای بسیار موفق تر از اجرای تالار وحدت (با کارگردانی کارگردان نام برده )میشود رسید .

گروه تئاتر پوشه در طول تمرینات شاخه ی بیرجند خود را به سرپرستی ایوب آقاخانی دراین آدرس قرار داده است .

birjandpooshehtheatre.ir )

 

* مهدی پور آذری طی حرکت عجیبی که در پیش گرفته و من در حد شنیده میدونم میخواد یه کار نو اجرا ببره که ترکیب مختلف نمایش و حرکت و تابلو و ... در مورد خودکشیه و در ضمن گویا شما میتونید بعد از دیدن کار یه اثر رو با آدمش بخرید !!!!! در مورد این کار هم خواهم نوشت . . .

گالری تئاتر( توتم )درفرهنگسرای هنر:

گالری تئاتر توتم کاری از گروه نمایشی (پاپتی ها) به نویسندگی (رسول ادهمی)و(نشمینه نوروزی) و کارگردانی(مهدی پورآذری) در گالری فرهنگسرای هنر(ارسباران) برگزارمیشود.در اجرای توتم ضمن رعایت اصول یک گالری، به نمایشی بودن آن نیز توجه شده است. این گونه اجرا در ایران اگر نگوییم بی نظیر کم نظیر بوده است و می تواند برای گروه پاپتی ها بار دیگر همچون گذشته اجرای متفاوتی را به ثبت برساند. لازم به ذکر است گالری تئاتر توتم از تاریخ 5/7/89 لغایت 15/7/89 در ساعت 18:30 در گالری شماره 3 فرهنگسرای هنر برگزار میشود.

 

نویسنده:رسول ادهمی ، نشمینه نوروزی

کارگردان: مهدی پورآذری

طراح صحنه:پرستو نوروزی

طراح نور:حمید پورآذری

گروه کارگردانی:سهیل ناجی ،ساناز عبدالرزاق ، افسانه بخشی فرد

امور مالی : امیر هاشمی

 

 

بازیگران به ترتیب حروف الفبا : بهنام احمدی – عسل افشار- ناصر آقا پور- پگاه اویسی- سینا بالاهنگ- حسین پوریانی- کمال پیرهادی- بهناز حدادی- علی خالقی- المیرا رضایی- حسین سپهرنژاد- مژده شیخ لر- نرگس شیرمحمدی- مرسده صادقی- مریم علیزاده- فاطیما فراهانی- سودابه فرخنده- راضیه فلاحی- لیلی کریمی- سارا معماری- آتنا معینی- بهنوش ناصرپور- حسین نام آور- ستایش نیک بختیان- الناز وزیری- محمدصادق یزدانی

 

**** دیدن هامون بر پرده ی سینما برای من یکی از بهترین و اشک آلود ترین شب ها را به جا خواهد گذاشت ****

((   به راستی صلت کدامین قصیده ای ای غزل ))

فضایی که همه تقلید از فلینی دانستند در صورتی که به قول وودی آلن هنرمند اول تقلید میکند بعد که ماهر تر شد میدزدد . . . در مورد فیلم  هامون به اندازه ی تمام پست هایم میتوانم بنویسم . نمینویسم فقط به همه توصیه میکنم حتما بروند سینما پردیس ملت و تک سانس اکران هامون را از دست ندهند (ساعت ده و نیم شب )...شنیدن آن همه موسیقی باروک در سینما . . . دیدن دوباره ی خسرو شکیبایی عزیزما . . . دیدن یک اثر مهم و رکوردشکن سینما در ان دهه. . . دیدن یه فیم با ساختار و تفکر قوی پشت آن حتما دلچسب خواهد بود . همه ی کسایی هم که در شهرستان ها هستند سی-دی این فیلم به راحتی پیدا میشود با ما ١٧ شهریور همزاد پنداری کنید . ****

انتظار برای دیدن فیلم هامون ، انتظار برای شفا گرفتن مریض ، انتظار برای آزاد شدن دوستی از زندان ، انتظار برای ترک اعتیاد ، انتظار برای دیدن تئاتر، مجوز، چاپ مصاحبه ، سفر، ویزا، عاشق شدن ...انتظارهای ما زیادند . . . شاید به دنیا آمده ایم که انتظار بکشیم فقط . . . این انتظار کشیدن خودش صبر ایوبی میخواهد که مپرس !!!!

(هر کس هر انتظاری داره بنویسه )

 

 

میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
هی پاشو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠
 

وقتی میخوابی ، خواب میبینی ، کاملا میبینی ، انگاری که داری توی خواب نفس میکشی ، لمس میکنی ، از ارتفاع میفتی ، توی خواب دست گرم کسی که دستت رو گرفته حس میکنی ،حتی دمای هوا رو میفهمی . این ها چه معنی داره وقتی که تو بیداری و کاملا میبینی، نفس میکشی ، از ارتفاع میفتی ، گرمای دست طرفت رو حس میکنی ؟گاهی فکر میکنم شاید زمانی که بیداریم در واقع خواب هستیم و زمانی که خوابیم زنده ایم . حقیقت ما کدومه ؟ وقتی توی خواب گه گاه میتونی در بعد چهارم حرکت کنی . بری به آینده . جرمت بی معنی شه یعنی چی ؟ اون وقت نمیدونی به چی باید ایمان داشته باشی . به زندگی الانت یا زیستنت توی خواب . بعضی اوقات خواب هایی میبینی که بد جور دوست داری تموم نشه . لحاف رو میکشی روت و به زور چشمات رو میبندی تا حفظش کنی ، نگهش داری ، آخه آرزوی برآورده شدته . اما نور خودشو به زور روی حضورت میندازه . خواب رو خاموش میکنه و تو رو میکنه از عالم دیگه و حالت گرفته میشه . این نیروها همیشه درگیرت میکنه . دفترچه ات رو بر میداری و مینویسی . خوابت رو . بعضی خواب ها تکراریه . بعضی خواب ها رو دیدی هم تو میبینی هم یکی دیگه و عینا جفتتون یه خواب رو میبینید . این عجیب نیست ؟ بعضی اوقات میگن خواب تعبیر داره . گاهی مسخره ات میکنن : " شام چی خورده بودی؟ " حالم از این بیشعوری و نفهمی ها به هم میخوره . خواب مثل یه وسیله شهربازیه . تو خودت رو رها میکنی . بی اینکه بدونی امشب به کجا میبرنت . به آینده ؟ لبه ی ارتفاع ؟ به گذشته ؟ به کجا ؟ گاهی کابوس میبینی . . . بیدار میشی ساعت ۴ صبحه . خدایا به کی زنگ بزنم . . . میخوام  حرف بزنم . . . میخوام برگردم توی خوابم . میخوام توی خوابم دفن بشم . واقعیت خواب حقیقی تره یا واقعیت الان که داری میخونی ؟ دوست دارم بخوابم . هیچ وقت بیدار نشم . سیاه چاله بشم . نیست بشم . بودن سخته . میخوام هیچ شم . هیچ . تنهایی من خیلی بزرگتر از روح منه . نق نمیزنم . محکمم . اما میخوام مثل آل پاچینو در انتهای بی خوابی خلاص شم . خلاص شدن . اکسیژن فضای توی خواب رو وارد ریه کردن . خواب خوب . بیداری احتیاج به حضور داره . شهامت میخواد  بیدار باشی . خیلی ها چشماشون بازه اما بیدار نیستن . هی پاشو !


 
comment نظرات ()
 
 
سفرنامه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
 

 

 

lk

پیش خودم نشستم فکر کردم اگر بخوام سفرنامه بنویسم باید ده روز ، هر روز یک پست بگذارم و چون همه ی جزئیات رو نمیتونم توضیح بدم نمیتونم واقعیت خودم رو بیان کنم در ضمن دوست ندارم خیلی ها سوئ تعبیر کنند و خدای نکرده از اشتها بیفتن و حسرت بخورن برای همین سعی میکنم به شیوه ای غریب سفرنامه ی میس شانزه لیزه وارانه تحویلتون بدم . برای کسانی که از گرجستان و تفلیس شناختی ندارند توصیه میکنم (این جا ) رو خوب بخونند چون یقینا اطلاعات دقیق تر از نوشته های من دستشون رو میگیره .

نذاشتم چیزی ، کسی ، سنگ جلوی پام بشه . پول سفر رو خودم دادم . یک ریال از کسی نگرفتم ( گرچه میتونستم و موقعیتش رو  داشتم اما عزت نفس چیز مهمیه )-ده صبح . آژانس . تنها مونث تور.......... من . مردی میخواد میون 25 تا مرد و عزب زن بودن و رفتن و برگشتن . موهام = چهل گیس . صورتم = بی آرایش . فقط عینک ری بنی به چهره داشتم . خواب پلک هام رو میبست و باز میکرد . جاده . میدون آزادی . کرج . زنجان. راه.راه. لیدر.معارفه. همه ی مردهای تور که کوچکترینشون 33 ساله و بزرگترینشون 65 ساله بودند مجرد بودند ! حتی آن هایی که میگفتند ما دو تا بچه داریم اما مجردیم . نوبت به من رسید .معرفی کردم . : " چون برای همسفرهای عزیز توفیری نمیکنه و دوست دارند مجرد و متاهل رو به چشم مجرد ببینند پس من نمیگم که مجردم یا متاهل" .راه. راه. راه . خوی . مسافر جدید . تعویض سوخت . آهنگ . رقص . راه. راه . راه. موبایل. نزدیک به خداحافظی وطن . سه نمیمه شب . مرز بازرگان . سحری بود !!!! تا پنج صبر کردیم آقایون بخورند و نماز بخوانند و ما هم توفیق اجباری شبکه ی دو مباحث مربوط به ورود به بهشت را میشنیدیم . خستگی . حضور تورهای دیگر . به هم خوردن صف . دعوا . دعوای من با مردی که از تور ما نبود . : " دروغگو! به تو هم میگن مرد ! مردهای ما از مردی فقط تایلند رفتن رو بلندن، جات این جا نبوده پاشو برو " سرباز . صلح . مهر روی پاسپورت . منطقه ی صفر . شال رو عمامه کردم دور سرم . سرد بود . چهل گیس ها بلند تر دیده شد . سرد بود . ژاکت . سیگار پشت سیگار . مرز . ترکیه . مهر روی پاسپورت . اتوبوس . کلونازپام 2. ته اتوبوس . کیف زیر سر . خوااااب . بیداری= ترکیه . مسئله = مستراح بی شیر آب . صبحانه . سیگار . گپ و گفت با دوستان . اتوبوس . کوه های قفقاز . ترکیه . سبزی. چالوس مثل مورچه ای است در مقابل عظمت کوه هایش . آرارات . ناهار. رستوران . انواع بارش (برعکس) . قیمت های این اجناس ارزان تر از آب خوردنی . ناهار .+ کمی (وجبا) (برعکسش کن ). اتوبوس . خانه های توی فیلم های کاستاریکا . رنگ .رنگ . بالکن . شیشه . پنجره های مشبک . پرده های توری نازک . صندلی های لهستانی . راه.راه.راه.شب.یازده و نیم . تفلیس . بهشت . زیبا . امنیت . آرامش . اکسیژن . رودخانه متکواری. پل . چراغ های قدیمی . میادین . نور . اکسیژن . عشق . زنده . زندگی در خیابان . صدای شرشر آب . هتل . من +دو عزب. طبقه ی سه . اتاق= زیر شیروانی . خستگی . تلفن اتاق کناری . عدم وجود نوشیدنی . سیگار و بیسکوییت در بالکن زیبای هتل و صحبت در باد . مثلا معارفه ی صمیمانه. خواب . صبح . چهل گیس ها باز شده اند . لباس ها تمیز شده اند . بدن دوش گرفته . پودر بچه خورده . عطر زده شده . رها . صبحانه ی مفصل . گشت . تفلیس . بهشت . زیبا . شب ها . تنها . خیابان ها . امنیت . سگ . زیاد . پارس . ابدا . خورشید سوزان. باد سرد . پارادوکس. چهارمین کلیسای بزرگ جهان سر کوچه . عظمت . شمایل . رقص گرجی . پلی که شناختمش . یاد عکسی افتادم . دایورت شدم روی زمان گذشته . تنها نه با یک غریبه (بارش) پشت سر هم . سیگار سخت روشن میشد از سیلی و زوزه ی باد . سیگار و بارش . پاها آویزان. سولی لوگ من : " فردا شب همین جا خودمو میندازم پایین ". عدم توان حرکت . بلند بلند خواندن آواز . امنیت . رهایی . پنجره ها . انگار رفته ای توی فیلم های امیر کاستاریکا . تاکسی . هتل . ....... . فردا . من . عصبی . عجله .لباس جدید . مسجد دومحراب . دوربین عکاسی . نارین قلعه.مجسمه ی پرنده ی بنیان گذار تفلیس . یادبود حیدرعلی اف .  حمام شاه عباس .  آتشکده ایرانیان . مجسمه ی مادر گرجستان . باز شب . من . سیگار . خیابان ها . پلیس بی پلیس . مردم =آرام .شهر بازی . من + دو تن از دوستان . ارتفاع=برج میلاد . رفتیم . سوار شدیم . صندلی را بردند بالا . در بالاترین نقطه ی شهر . یک دقیقه نگهمان داشتند . آن بالا شروع کردم به آواز خواندن منها روی ویبره بودم . ناگهان ول شدیم . عده ای خود را خیس کردند .من = روی ویبره بودم . حس پرواز . مرگ . رهایی . سیگار . شام+...فردا . سفر به باتومی . دیدن زادگاه استالین . کفش ها را کندم . با پررویی تمام کسی برایم قلاب گرفت و من رفتم بالا مجسمه و کنار استالین عکس گرفتم .  شهر سنگی . تونل . خفاش . سالن تئاتر اون موقع ..... مسخره اس (هنر نزد ایرانیان است و بس). رستوران وسط راه . رقص ارمنی ها . درخواست هم توری های میس برای رو کم کنی آن ها . رقص میس در رستوران با آقای الف . دست و کف فراوان . رقص میس را به گوگوش نسبت دادند و میس باز هم فکر کرد چقدر غریبه است . باتومی = فقر. همسفران . در فکر اجناس مونث . سر و صدا از هر طرف . اعصاب خوردی . شب اول باتومی . افتتاح حمام هتل . موها را بافتم . شکل اوشین . دامن اسپانیایی و بلیز آستین حلقه ای سیاه . در زدند . : " وای سا پایین میام  الان". " من +... پیاده . بعد تاکسی . بعد - - - - - - - . (خط چین اول و سوم را *س* بگذار . خط چین دوم و چهارم را *ک*و باقی را (ل ا ب) . در  آن جا من تنها مونث بودم . سه میله بود و عده ای بانو . نور قرمز . حرکات برای من هنرمندانه . باله وارانه و نمایشی بود . دید من عاری از چیزی بود که باقی در آن جا میخواستند ببینند . یک بانو از روی میله جدا شد . صاف استپ را پایین آمد . جبلوی من نشست . با چکمه ی ببری اش به بلدایی تا بالای زانو و دیگر پایین تنه ای ببری و دیگر هیچ . دستم را گرفت و گفت ( با اینگلیسی ضعیف): " تو خیلی خوشگلی میخوام برات تنها برقصم ) . میس شانزه لیزه به این پیشنهاد خیر مقدم گفت و در حضور همراهش که چشمهایش داشت از حدقه در میامد رفت وارد اتاقی با پرده های قرمز . اتاقی گرد . دوتادور کاناپه ی چرمی نیم دایره ی قرمز . پرده ی قرمز . میله ی قرمز . بانو از میس پرسید که چند سالش است . میس از بانو چهار سال بزرگتر بود . بانو به میس گفت که میس جذاب است . میس به او گفت شک ندارم که حرفه ات چیزی در مایه ی رقص یا تئاتر یا باله است . بانو میس را در آغوش گرفت و گفت درست حدس زدی . این کار فقط منبع در آمد است . بعد نشست روی میس . میس به او گفت اگر بناست من هم کاری کنم بگو . گفت : " نه " " ما این جا فقط نمایش میدیم تو نگاه کن " میس گفت :" من پول کافی برای تماشای تئاتر تو ندارم " بانو دست میس را گرفت و گفت حیف . . . خیلی دوست داشتم برای تو اجرایی داشته باشم . پس زود برویم بیرون تا رئیس این جا سین جیمم نکرده . رفتیم بیرون . رئیس به روسی چیزی گفت . بانو ناراحت شد . میس دست بانو را رها کرد و رفت کنار همراهش و سیگاری گیراند . همراه گفت :" چی شد ! هنوز داره نگات میکنه " بیرون رفتیم . محل thisکo تکمیل بود . راه ندادند . میس و همراهش روی سنگ های دریای سیاه راه رفتند . میس احساس کرد عمیقا تنهاست . دامنش را مثل عروس ها دست گرفت و رفت توی دریای سیاه . همراه به او میخندید و هشدار میداد که میس بیرون بیاید وگرنه کوسه ها میخورندش . میس که یادش رفته بود کفش جلو باز چرمی را از پا در آرد بیرون آمد . کفش را در آورد . به دست گرفت . سیگاری گیراند . روی تخته هایی که تا انتها روی زمین چیده شده بود را همراهش پابرهنه راه رفت . نشان به آن نشان که میس و همراه تا  پنج صبح در باتومی دور خود دور زدند و هتل را گم کردند و هر کار میکردند نمیرسیدند . سرآخر چند راننده تاکسی با راهنمایی به شیوه ی پانتومیم راه را نشان دادند . نمیخواستیم تاکسی سوار شویم . همه اش گمان میکردیم خب همین نزدیکی هاست . فردا . بلوار باتومی . رقضص فواره ها . موسیقی در شهر . شادی در اوج . مردم بی درد . اخم نمیدیدی روی صورتشان . شب . باید دور خودم دیوار چین میکشیدم تا از شر سر و صداهای سان فرانسیسکویی هم طبقه ای هایم  خلاص میشدم . گریه ام گرفت . رفتم توی بالکن . فقر طوری بود که مردم باتومی هنوز ماشین لباس شویی ندارند . لباس ها را با دست شسته با قرقره از این ساختمان به ساختمان دیگر وصل میکنند . لباس ها در هوا بال بال میزدند . میس فقط حس تنهایی میکرد . گرچه همراهانی داشت اما باز دلش حفره حفره بود . فردا شب هم به بهترین thisکo شهر رفت اما نه تنها . با سه پیرمرد هم توری . که یکی شان آشنا ازآب در آمده بود . همان جا در بدو ورود همسایه ی دیوار به دیوار هتل تفلیس را که با زبان ریزی تمام سعی در اغوا کردنش داشت را دید که با دختری که بلند کرده بود از پله ها بالا می آمد . به همه سلام کرد جز به میس . میس تو رفت . محافظ ها طوری از جان و مال مردم محافظت میکردند پنداری تو یک مقام مهم هستی . رقص . نور . صدا از کف زمین . سقف . دیوار ها . همه جور آدمی . دو دختر عرب با روسری و گوشواره های بزرگ روی همه را کم کردند . همراهان میس ناجور شدند . میس زیادی رقصید و بد جوری آن جا را تسخیر کرد . برای همین همراهان را  ول کرد و یک تاکسی در بست گرفت و رفت هتل . حمام. دوش آب گرم . گریه زیر دوش . افسردگی .چرا؟ . نمیدانم. فرداش . دریای سیاه . سوختگی پوست زیر آفتاب . ماتروشکا . ترمز . کبودی ران . پس فردا . چمدان . خداحافظ . خداحافظ شادی ، شعر، آزادی، رقص، بهشت ، امنیت . هوا . مهربانی . خداحافظ پنجره ها . پله های پیچ در پیچ خانه ها . بالکن ها . قهوه ها . صندلی لهستانی ها . سایه بان ها . اتوبوس . ریزش کوه در ترکیه . مرز بازرگان . ایران . هاله ای از انرژی منفی . باران . باران. تهران.دود . راه . راه.راه . ترمینال . آژانس . منزل . نه . چقدر ماشین . چقدر صدا . چقدر پارازیت . چقدر مزاحم . چقدر عدم امنیت . چقدر دزدی . چقدر کلاه برداری . خداحافظ گرجستان .


 
comment نظرات ()
 
 
گرجستان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
 

من همین الان وارد ایران شدم .

داستان های باور نکردنی و مهیج تلخ و شیرین رمانتیک و عجیبی براتون دارم . این اولین سفری بود که به تنهایی وارد بلادخارجه شدم و مثل همیشه والدینی در کار نبود .بنابراین حتما به من خیلی خوش گذشته اما چون من میس شانزه لیزه ام حتما خیلی هم بد گذشته . از تمام کامنت های مهربونانه ی همتون تشکر میکنم . دلم برای تک تک شما تنگ بود و چه زجری کشیدم بی لپ تاپ . تازه رسیدم و با سرحالی تمام داستان ها رو مینویسم . این تنها عکسیه که میتونم بگذارم . این جا تفلیسه . . .

باور کنید خیلی سخت- عجیب- ترستاک -رمانتیک بود . حالا برای همه دونه دونه خواهم نوشت . به شیوه ی خودم . فقط خواستم زودی بیام این جا و بگم دوستتون دارم و کامنت هاتون رو ببینم . به زودی آپ خواهم شد .


 
comment نظرات ()