جزیره در کهکشان

 
تونل - 110 - گرفتار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
 

آمبیانس : داشتم (اینو) گوش میدادم که ....

بدو بدو شالم رو دور سرم عمامه پیچ کردم و شلوار  لی علی بابام رو که بنتونه رو از روی ناچاری برداشتم پوشیدم و کوله ام رو مثل وحشی ها زیر و رو کردم و ماسک و تیله رو انداختم توش و نسکافه نخورده بدون عینک آفتابی زدم کوچه . با اجازه ی همه امروز آخه پنج شنبه بود ، قسم به فردوسی که ساعت دو ظهر پارک وی بودم و تا برسم به تونل نواب چهار شده بود . دو ساعت برای همچین راهی ؟؟؟؟ خب بالاغیرتا باید عرض کرد اتوبان چمران که طی مذاکرات و محاسبات و دو دو تا چهارتا ها و چرتکه اندازی ها تبدیل شده به خیابان چمران ترافیکی بود که اکثر ماشین ها دهنشون باز بود و بخار از دهنشون میزد بیرون و جوش آورده بودن . . . حالا کلاج و دنده و ترمز و یه هو آهنگ فوق الذکر را که دوستم جا گذاشته بود در ماشین را برداشتم گذاشتم و دیدم ترک شماره ی 1 و 7 ش بد نیست . همین رو که لینک کردم رو صد بار گوش دادم . به روح پرویز فنی زاده قسم از 4 تا چهار و چهل دقیقه توی تونل نواب گیر کرده بودم . اولا تونل مورد نظر که جزو افتخارات باید محسوب میشده و شده یا نه رو نمیدونم و اصلا به من چه دارای چند تهویه هواست و چند تا هوا کش و کولر در بالای اون مثلا نصب شده . . . وارد سرازیری تونل که میشی هشداررررررررررر میدن که آقا سرعت بالای 40 کیلومتر در ساعت دهنتون رو سروریس میکنه چون همین بغل یه دوربین بزرگ گذاشتیم که ازتون تخ تخ عکس میندازهازتون  . . . فلشش هم میره توی تخم چشات . حالا ما وسط تونل بودیم و این تهویه کار که نمیکرد هیچ . . . ماشین ها از هم تکون از تکون که نمیخوردند هیچ . پنجره رو پایین که نمیشد کشید هیچ . . . دنده عقب که نمیشد رفت هیچ . . . مشعل که نمیشد روشن کرد هیچ . . . قفل شدی توی تونل و چهل دقیقه خیس خالی شدی از عرق و تکرار آهنگ و بی خوابی و سر درد و همه ی این ها . . . القصه . . . توی تونل به دستیار کارگردان اس ام اس زدم که اگر نیومدم فلان جا هستم و شهید شدم . . . آقا شاید نرسم . . . بعد گفتم نه این جوری نمیشه زنگ زدم به 110 و خانومی گوشی رو برداشت گفتم خانم عزیز خسته نباشید من الان 40 دقیقه است توی تونل موندم بابا به همکارانتون بگید اگر تصادف شده بی سیم بزنن ما خفه شدیم توی تونل من ناراحتی قلبی هم دارم و ... خانوم باید اصلا در تونل رو میبستن . . . خانوم . . . خانوم هم که به خدا اصلا منتظر پاچه گیری بود با فریادی شهیر و بنفش گفت : " خانوم به ما چه چرا دغ و دلیتونو سر ما خالی میکنید " و قطع کرد . چند تا فحش دادم و وقتی به انتهای تونل رسیدم رو به دوربینی که عکس میگرفت یک علامت زیبا با انگشتانم و سپس یک زبان درازی کرده و رد شدم . . . برام این بی مسئولیتی ها گرون تموم میشه . زن حسابی تو که نشستی اون جا من رو درک کن . . .

حالا یه خاطره ی واقعا واقعی از 110 اینکه ...آقا کجای دنیا پلیس به آدم میگه بیا بریم دزدی؟ به روح خسروشکیبایی دارم راس میگم . اگه دروغ بگم سیامک صفری تیکه تیکه بشه . . . روح جمیله شیخی بلرزه . . . من بیچاره وقتی متوجه شدم از دوستم دزدی شده و یارو د درووووو گذاشته رفته خیلی ناراحت شدم و از اون جایی که اصولا کاسه ی داغ تر از آشم جلو تر از دوستم زنگ زدم 110  ساعت حدود3 نیمه شب بود . . . موسیوی جوان و خوش برخوردی گوشی رو برداشت من هم ضمن تقدیم سلام و خسته نباشید و نصف شب بخیر و اینا گفتم آقا اگه یه کسی این جوری دزدی کنه حتما باید بریم دادگستری؟ چرا و ... ایشون جناب 110 فرمودند خانم خب بدبخت محتاج بوده . بنده اول فکر کردم خب شوخیه . بعد گفتم والا اگر شما اینو بگید منم  محتاجم فردا برم بانک بزنم ماشالا وضع همه خرابه الان اما اگر شما بخواید کار رو سخت بگیرید تا کسی واسه خاطر 500 هزار تومن بره دو سال توی صف دادگستری وایسه و اون هم نره مجرم هی دزدی میکنه شما باید راه ساده تری هم داشته باشید . 110 فرمود خانوم اهمینه که هس حالا به خدا اگه شما میخوای بری بانک بزنی من هم باهاتون میام . ( به خدای احد و  واحد که شوکه شدم و بعد از مکثی زدم زیر خنده ) خلاصه گفتم جالبه که پلیس مملکت همچین حرفی رو میزنه ... کمی لحنم رو از با ادبانه به بی ادبانه چرخوندم و لات وارانه گفتم شماها تحصیلتون چیه اون جا نشستین ؟ گفت : " حالا دیگه " گفتم : " نه ، من چون نویسنده و کنجاوم خوشم میاد بدونم اصلا شما تیمساری؟ سرباز صفری ؟ژنرالی ؟ تلفنچیی ؟ چی هستی ؟ " 110 گفت : " بیسواد نیستیم ." گفتم :" دیپلم رو داری؟ " گفت : "آره بابا ... چه خوب شما نویسنده ای " گفتم آره و گفتم خیلی عجیبه که 110 به آدم بگه بیا بریم دزدی ، گفتم من اگر برم این رو یه جا بگم یا نمایشنامه اش کنم هیچ کس باور نمیکنه . 110 عزیز فرمود : " بیا نمایشنامه اش رو با هم بنویسیم . " من فهمیدم که داره وقت میکشه وشاید یه بدبختی مثل خود منه . القصه آخر سر کار به این جا ختم شد که ایشون چون نمیتونستند پشت تلفن اون جا راست حسینی حرف بزنند شماره موبایل بنده رو خواستند و من گفتم :" شرمنده " ایشون گفت : " من زنگ میزنم این خط ...خط خودته." گفتم هر کس نزنه نامرده . . . منتها من اکثرا نیستم و کس دیگه ای گوشی رو برمیداره بعد شما میخواهید بگید با کی کار دارید ؟ ایشون فرمودند :" میگم سلام خانوم نویسنده هست ؟ " خلاصه نمیدونم چی بگم . . . جالب بود خیلی . . . چی بگم حس امنیت یا عدم امنیت !

میس شانزه لیزه که دچار سردرد شدید بود همین طور که توی تونل گیر کرده بود به حرف های (م .ز) فکر میکرد و توی دلش به ریش عقلانیت او میخندید و میگفت : همه دوس دارن آدمو نصیحت کنن بگن ما تجربه ها داریم . اما با همه ی این احوال تنها کسی که روی آنتن موبایل میس توی تونل بود (م.ز) بود که اون هم دچار سردر بود چون دیشب تا 5 صبحش با میس شانزه لیزه داشتند فقط از عاشقی میگفتند . (م.ز) که خاطرات زیادی از صدام حسین و طالبان داشت همیشه میس شانزه لیزه رو شوکه میکرد و میس فکر میکرد چه خوب چه دوست خوبی چه انتلکتول چه خوب ! (م.ز) همه اش میگفت : " جالبه ها من هم عین تو بودم . . . اما حالا " یا میگفت : " عجیبه ها کاملا درکت میکنم منم عین تو بودم اما زمان . . . " میس شانزه لیزه که داشت با مزه ی موز سرخ شده زیر زبانش ور میرفت و مزه را بالا پایین میکرد تا بفهمد دوستش دارد یا نه گفت : " داری عین دکتر هولاکویی خرف میزنی خوشم نمیاد . . . "  م . ز که میس را با مارک های اصل دیور و شنل و ایوسنلوران و لویی ویتان شگفت  زده میکرد و دور عودهایی که میسوخت از مهارتش در همه فن حریف بودنش میگفت میس را به اعماق خیال میبرد . . . (م.ز) سعی میکرد همه ی حرف های درگوشی اش را یه باره به میس نگوید چون به قول خودش اکثرش ( سیکرت) بودند . میس شانزه لیزه توی تونل داشت به صدای (م.ز)که تا صبح در ذکر تجربه هایش و همه فن حریف بودنش بود فکر میکرد . بعد یاد گوشواره افتاد . (م.ز) انگار شده بود بخشی از وجود میس شانزه لیزه ،میس هم دوست داشت گاهی ادای -م.ز- را برایش در بیاورد اما متهم شد به میمون بودن و دلقک بودن . اصولا زن ها از اینکه توی سرشون بخوره بدشون نمیاد نه ؟

میس شانزه لیزه : "  اذیت نکن پا میشم میام الانا ؟! "

(م.ز) : " جون ..."

میس شانزه لیزه : " داری روی مخم کار میکنی ها فکر میکنی نمیام ؟ تو که عمرا بتونی جلوی من ...."

(م.ز) : "فکر کن نتونم ..."

میس شانزه لیزه : " میرم روی جزیره مینویسم ها ..."

(م.ز): " آخ جون داستانشم خوبه ."

بیا - م. ز- فک کردی من ترسیدم و لرزیدم یا فکر کردی دخترا بادکنکن دس بزنی میترکن ؟

------------------------------------

آپارات

من هم برای اینکه بگم چی دیدم بهتره اشاره کنم به آخرین اثری که از جلوی چشمانم رد شد . گرفتار برتولوچی . خب اصلا بنده برتولوچی رو تا حدی دارای مشکلات میدونم . مشکلات اخلاقی که به نظرم فقط در آخرین تانگوش درست و درمون بهش پرداخته و توی فیلم های دیگه اش فقط ذهن بیمارش رو به مخاطب نشون میده اما گرفتار کلا من رو متحیر کرد و جزو اون دسته از فیلم هایی بود که وقتی تموم شد دوباره از اول تا نصفه هاش رو دیدم و دوستش داشتم . فیلمی خوش ساخت ، عاشقانه ، عاقلانه ، با کلی کد ، شخصیت پردازی درجه یک ، من این فیلم رو از خیلی لحاظ درجه یک تشخیص دادم . . .  اشاره به ارتباط دو آدم ، موسیقی که واسطه ی ارتباط میشود . عشق به معنای گذشت  واقعا درش دیده میشود . فیلمی که دیالوگ کم داشت و حرکت دوربینش ، معماری بنایش در ارسال کد به مخاطب همه حساب شده بود . . . پیداش کردید ببینید .

 


 
comment نظرات ()
 
 
نامه ی نماینده ی میس شانزه لیزه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 

آمبیانس : علیرضا قربانی در ( این ) تصنیف . 

مواد لازم برای شنود : یک بسته دستمال کاغذی ، کمی بالکن یا پشت بام یا هوای آزاد...احیانا مشعل، در غیر این صورت گل گاوزبان.

اعتراف

میس شانزه لیزه از اینکه این همه زحمت میکشد و با وجود دایال آپ بودن ، پست میگذارد و در انتها فقط ۴ تا آدم با شعور برایش کامنت میگذارد ، احساس میکند چندان توانا نیست و فید بک خوبی نمیگیرد . ضمن اینکه میس شانزه لیزه به دلیل مشکلات قرص های اسمارتیزی ذکر شده در ایام ماضی ، دچار جنون شده و موهای خود را بس کوتاه کرده . . . بخاطر مخاطبان خود ساعت ها گردن کج کرده ، چیز نوشته اما خب اهلی شدن نیست کار هر کس و شاید میس ناتوان است . شاید ذکر خاطرات و گفتن دروغ های بزرگ راضی کننده تر باشد ، چرند و پرند همیشه طرفداران زیادی داشته . به هر حال و به هر صورت و به هر منوال و به هر طریق، فکر میس شانزه لیزه این است که شاید اگر داستان های رسوا کننده یا دروغ های بزرگ فی باب باباهای بزرگ، یا باباهای دروغین ،  بنویسد لینک خور و کامنت دونی اش پر تر و مخاطبان دوست ترش خواهند داشت . من به نمایندگی از میس شانزه لیزه از این بی توجهی دوستان دو تا چک به صورت کسانی میزنم که صرفا به خاطر دیده شدنشان میس را گول زده ، شیره به سرش مالیده و از در دوستی و انتلکتوال مابانه وارد گود شده و  اوایل دوست او بودند و میخواندندش اما به محض اینکه خرشان از پل گذشت رفتند که رفتند . میس شانزه لیزه برای بقای خود احتیاج دارد کمی استراحت کند .

 

با احترام

نماینده ی میس شانزه لیزه

از شهر سنگی.

امضا : */*)*(

ضمیمه : به زودی لینک دونی وب لاگ جزیره در کهکشان عوض خواهد شد .

هوا پاییزی است و دل ما نیز گرفته . . . شما هم که همیشه دیر میرسید . . .


 
comment نظرات ()
 
 
عصیان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٥
 

من عصیان میکنم ، پس هستم .

علیا مخدره ، میس شانزه لیزه ، به جناب مستطاب ، عرض کرد : " بزرگوارا ، سرورا ، تاج سرا ، یار غارا ، یار گرما به و گلستانا ، مرد مردان ،‌رستم دستان ، سرورا ، ای بعد کعبه قبله گاها ، اول خدایا دوم شما یا سرورا ...رفتیم و طی آزمون و تست و گزینش و چهارجوابی که از خون مبارکمان گرفتند و میزان غلظتش را وزن کردند به ما گفتند ، خونمان بوی آدیمزاد نمیدهد و وزن خونمان روز به روز سبک تر شده ما پرده ی گوشت خواهیم شد . باری بس نگرانم که شما مارا پس زده ، سراغ زنان اندرونی رفته و دنبال سوگولی هاتان کرده یکی را بچینید برای این شبهای سرد پاییزی و ما مجبور شویم به بهارخواب رویم و زانوها در بغل گرفته بغض بترکانیم .  "

جناب مستطاب پاسخ داد : " یا میس شانزه لیزه ، جانا،عسلا ، سوگولا ، نازبانوهایا ، ای که از گل بهتری ، تاج سرا ، لب شکرا ، چشم خراما ، سخن سرایا، شهرزاد قصه گویا ، نیکو سرشتا ، نیکو صفتا ، زیبارویا ، خوش بر رو رویا ، خوش سرشت و خوشگلا ، از میان زنان اندرونی فی الحال آنکه بیرون است و در حال تانگو در پاریس ،شمایی و دیگران در خاک وطن دنبال شاخ نبات ما میگردند و گیس هاشان را میبافند و جوش هاشان را میترکانند و نمیدانند که ما در پاریس با شما شب روی سنگفرش خیس ، آخرین تانگو در پاریس را اجرا میکنیم . باری به هرجهت ، یک پرده گوشت بد نیست اگر بر استخوانتان چسبیده شود تا در هنگام کش و قوس نشکنید ."

میس شانزه لیزه دست از دور کمر جناب مستطاب برداشت و رفت گوشه ی پارکی که روی دریاچه اش ماه افتاده بود و روی نیمکت  قرمزش نشست . سیگارش را روشن کرد و غم زده گفت : " با این حساب هنر ما نادیدنی است به چشم شما ، همه ی حواستان به گوشت و کله پاچه است . "

جناب مستطاب از مدل شانزه لیزه ای میس هنگام پوووف سیگار خوشش آمد و همان طور ایستاده گفت : " شما کمی چاق شوید ما شما را ملکه خواهیم کرد . "

میس شانزه لیزه گفت : " فی الحال آنچه در ذهن من جولان میدهد این است که خب من چاق میشوم امااگر  خون بچه مان که بشود ولیعهدا سبک شده و پرنده در آید چه ؟ "

جناب مستطاب فرمود : " شما ایدز هم بگیرید ما تا تهش با شماییم . "

میس شانزه لیزه از خواب بیدار شد و دید بوی سوخته همه ی کلبه اش را گرفته . چند بار سرفه کرد و بلافاصله پنجره ی سقف اریب دارش را باز نمود و سراغ اجاغش رفت . چیزی ندید . اما توی شومینه دفتر خاطراتش را دید که آتش میگیرد و نمیسوزد . خاطراتی که نمیسوختند . میس شانزه لیزه کفش های حوله ای اش را پوشید و کلاه بزرگی بر سر گذاشت و با چشم گریان از خانه بیرون رفت . توی شهر همه در حال رفت و آمد بودند . کسی عصیان نکرده بود . جز میس شانزه لیزه که از اهل آن جا نبود . هر چقدر گشت نبود . پیش خود گفت : " همه ی عمر دیر رسیدیم  ! " حالا خدا میداند چرا این را گفت . ناگهان ایستاد . وقتی زیر پایش را نگاه کرد قبر آشنایی را دید . کلاهش را از سر برداشت و روی قبر خوابید .

ادامه ی مطلب فی باب جناب مستطاب ، حاکم برحق ، مطلق الدوله ، تاج التخت و السلطنته ، رئیس و النابغه ، آخرالخلاق ، نهایتا الچاکر ، قطب التئاتر، نمایش الدوله ی اول ، آکتور التیارت سیامک صفری است ... با یک عکس خیلی قرینه . . . تذکر میس شانزه لیزه به شوت و بی حواس های روزنامه ی فرهیختگان ...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
یاد یار مهربان + بایکوت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

قلبت رو از لای دنده هات میکشم بیرون و به چک چکی که خونش میریزه نگاه میکنه . قیچی رو دست میگیرم و رگ های آئورت و الباقی رو قیچی میکنم . قلبت توی دستم مثل یه پرنده میزنه . یه هو سرفه میکنه . چه قلب بخوریی داری . دهلیز و بطنت کف دستم وول میخورن . قلبت رو میچلونم توی گیلاس دم دستم و گوشتش رو میکنم توی سیخ و سیخ رو میبرک دم منقل گر گرفته و خوب میپزمش . یه این وری - یه اون وری . روش نمک میپاچم . . . آب دهنم راه افتاده . . . بوی دلت رو میشنوم . از سیخ میکشمش مثل جیگر بیرون و میندازم روی سینی سر میز . دنده هات رو میندازم توی شومینه و بعضی هاشو با ساتور نصف میکنم . چشماتو میندازم توی الکل و میذارم توی کلکسیون چشمام . موهاتو با پوستش از روی سرت جر میدم و میذارم روی سرم . اکستنشن میکنم لای موهای سرم . انگشتات دارن توی هوا مینویسن . هنوز جون داری لامصب ؟ یه کاغذ به دست لاشه ی بی جون شرحه شرحه ات میدم . تو مینویسی : " سگ کی باشی ؟ میخوای منو نفله کنی ؟ تو نبودی که دنبال من موس موس میکردی ؟ " میخندم . به لباس های حریرش که کف زمین افتاده بود نگاه کردم . حتی موقع مرگ هم عاشق من بود . به من گفته بود : " هی ، دلم برات تنگ شده دیگه واقعا تنگ شده . " من هم بهش گفتم : " خیلی گرفتارم هر کس جای من بود میمرد . " دوباره گفت : "  هیچی نمیفهمم میخوام یه ساعت ببینمت وگرنه نفت میریزم روی خودم ، خودم رو دم در خونت میسوزونم . " گفتم  : " ایشالا " ها.ها. حالا از دستش راحت شدم . همین جور که عرق و قلب مغز پختش رو میخوردم دست کردم توی کیفش و دفتر خاطراتش رو در آوردم دیدم نوشته که :" عشق من به من گفت بین ما مغناطیسم بزرگی بود اما تفاهم نبود ....به من گفت چه زودرنج شدی ! انگار من رو نمیشناخته . " دفترچش رو بستم . سرم رو تکون دادم و یه سیگار کشیدم . به لاشه ی سوخته اش که افتاده بود کف اتاقم نگاه کردم . اون کسی بود که همه ی مردها رو بیچاره کرد . کسی نبود جز میس شانزه لیزه از جزیره در کهکشان .

** به قدری از درگذشت خانم مرضیه متاسفم که بلد نیستم حسم رو بگم . آیا این صدا تکرار شدنی است . او جاودانه بود . کاش ....افسوس. "لطف کنید ( این ) را گوش کنید . درسته این تنها صداست که میماند . خیلی متاثرم . چون ایشون رو ، هنرشون رو بسیار یکتا ، بی همتا میدیدم . روحت شاد بانو . هر وقت این آهنگ رو میشنوم غرق اشک میشم . هیچ وقت حفظش نشدم تا برای (هیچ کس) بخونمش تا اون هم مسخره ام کنه .

هنرمندانی که جاودانه میشن ، به خاطر اون گوهر نابیه که توشونه . برای اون چیزیه که باعث میشه بتونی در این حد با احساس و با درک شعر، بخونی و بمونی و بعد هم که رفتی باز دوستت داشته باشیم . ستاره ای که میدرخشی . حتی اگر چند پرت بیفتند و بسوزد . متاسفم . همیشه از خودم میپرسم چرا نباید این هنرمندها رو از نزدیک میدیدم . من همیشه آرزو داشتم اسفندریار منفرد زاده رو از نزدیک میدیدم . شاید میتونستم فرق بین اون هایی که نموندند و موندند رو در این هجرت بفهمم . دلم میخواد بتونم بهروز وثوقی رو ببینم . به گوگوش بگم چرا از ایران رفتی ؟ آیا نمیشد ایشون هم مثل سرکار علیه زنگنه در تالار وحدت کنسرت میدادن ؟ گوگوش بت بودنش رو شکست . شاید یه روز هم بشنویم که او مرده . مرگ همین نزدیکی هاست . خیلی چرا دارم .... چراهای بی جواب ...خانم مرضیه بدجور جا خوردم .قبلا توی همین بلاگ حدودا دوتا دیگه از ترانه های شما رو گذاشته بودم .دوستتون داشتم و الان با وجود اختلاف چند نسل و چندین کشور فاصله بین ما دلم بد جور گرفته .  انگار با ترانه های شما  زندگی کردم و حالا مرده م . خصوصا با این آهنگ . ٨٩ سال مرگ و میر بود . از استاد کرم رضایی شروع شد و معلوم نیست به چه کسی ختم خواهد شد . بسیار غمگینم . این تصنیف من رو برد به جای بدی...

برای اینکه داستان ساخته شدن این ترانه از زبان رودکی بزرگ رو بدونید و درکش کنید این جا رو مطالعه کنید . 

توجه توجه  

( این جانب میس شانزه لیزه ، سایت های موسیقی نون به نرخ روز خوری که لاف دوستی با موسیقی مملکت را میزنند و اتفاقا به اصل و اصالت هنر شبیخون میزنند ، از جمله (گفتگوی هارمونیک و سایت سل را بایکوت کرده و خواندنش را تحریم میکنم . این سایت ها که دم از تخصصی بودن میزنند جز تمجید مجید انتظامی ها و تکرار مکررات و اعلام اخبار و ترجمه کاری نمیکنند حتی خبر فوت مرضیه را هم اعلام نکردند ، جنابان صاحب سایت سل و گفتگوی هارمونیک کمی چشم و گوشتان را باز کنید و یه کم تخصصی برخورد کنید . لب کلام . . . محافظه کاری شما در انتشار خبر افتخاری و شجریان صرف کلیک خور شدنتان بود و لاغیر . این جانب سایت های ذکر شده را سایت هایی موضع گیرانه و علیه هنر میدانم . سایت هایی که برعکس ویترینشان کاملا با هنرمندان ضد مردمی همکاری کرده و اتفاقا جاهایی برعکسش را عمل میکنند تا ما بگوییم ختم روزگار را وچیده اند . ته همه شان مجید انتظامی هاییست که معلوم نیست این سایت ها دوستشان دارند یا نه !در واقع رستم صولت و پیزی افندی هستند . کسانی که خبر درگذشت هنرمند بزرگی مثل مرضیه را تا این لحظه اعلام نکردند . این سایت ها از ترس حذف شدنشان ماست کیسه کرده دنبال هر خبری هستند جز خود خبر .)

ضمن محکوم کردن دیدن سایت های موسیقی فوق الذکر و این که شما عمرا فهمیدیم سگ کی باشید  و موس موس کنان دنبال پیف پیف کی .

از دهلچی نقل قولی میکنم فی باب شخصیت مجید انتظامی

مجید انتظامی: «فرصت الدوله»، و این کُنیت از آن سبب بود که فرصت هدر ندادی و سیمفونی ساختی به مناسبت‌های ملوک‌پسند. او را «ابن البابا» نیز خواندندی، چه در هر مضیقتی بابایش به فریادش رسیدی و در مهرجان‌ها به صد قیل و قال جایزه‌ها به سوی وی راندی.
(دهلچی) را بخوانید . بفهمید . بخندید . او ادبیات ، طنز ، موسیقی را بسیار خوب میشناخت .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
خون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

میس شانزه لیزه ، به خودش قول داد اگر جواب آزمایشش منفی باشد حسابی برای خودش ولخرجی کند و به خودش سر صبحی روحیه و انرژی دهد . پس لباس های شیکی پوشید و کلاه رو به رو را بر سر نهاد و کفش های همیشه چاشنه بلندش را پوشید تا باز هم سه سر و گردن بلند تر از همه باشد ، از استرس زیادی سیگار برگی را که . با این وجود استرس داشت . در یخچال قدیمی آبی رنگش را که رویش پر از نوشته و فحش بود باز کرد . به ناچار رو گرداند به سمت بطری ، بطری قهوه ای رنگ بود . بطری را بیرون آورد . رویش عکس چه گوآرا وسطی خودش و کناری فیدل کاسترو بود . به عکس نگاهی کرد و آه کشید و بلند و نالان گفت : " چ " در بطری را باز کرد و تنها سیگار برگ به یادگار مانده از این دو دوست قدیمی را برداشت و توی کیف چرمی سیاه کوچکش نهاد . سپس در و پنجره ی اتاق زیر شیروانی را باز کرد تا باد بیاید تو و این فضای اضطراب آلود را با خود ببرد سمت جهنم . وارد لابراتوآر شد و با لاک های سیاه رنگش پاکت جواب را دید . لبخند روی لبهای ماتیکی اش کش آمد و چهره ی مثل گچش ترک خورد .چانه را جلو داد و با لوندی از آن جا وارد محوطه شد . به اولین کالسکه ای که اسبش شیهه کشید فرمان ایست داد . کالسکه چی یک چشم نداشت و به او با کله اشاره کرد که بیا بالا . خندید . سوراخ دماغ های کالسکه چی باز و بسته میشد و دندان های زردش پیدا بود . شلوار پاره و کثیفی تنش بود و دور چشم نداشته اش مگس های زیادی وز وز میکرد و مرد مدام شکمش را میخاراند . میس سوار شد . توی کالسکه چیزهای غریبی بود . نوشته های جادوگری و رمزهای موفقیت . کسی که دوست داشت معروف بشود حتی به زور کتابش را توی کالسکه جا گذاشته بود تا جلب توجه کند . روی شیشه و در ورودی آدرس های عجیبی  دیده میشد . که همه شان اولش wداشت . آن هم سه تا . روی سقف نوشته بود ( سوار شدن به این کالسکه = رفتن به جهنم ) میس شانزه لیزه . کفشش را ... همان که خیلی پاشنه بلند بود در آورد و با پاشنه ی نوک تیزش سه مرتبه کوبید به سقف . اما کالسکه چی نه تنها نگه نداشت بلکه با سرعت بیشتری رفت . میس شانزه لیزه داد زد : " هی نگه دار پیاده میشم " دید با سرعت بیشتری اسب ها شیهه میکشند و شلاق میخورند . ناگهان رگبار گرفت و میس تنها راه چاره را پریدن به بیرون دانست . دستش را روی دستگیره ی در گذاشت و توی دلش تا سه شمرد ١-٢-٣-و دستگیره را فشار داد . اما در قفل بود . ناگهان کالسکه ایستاد . کالسکه چی پیاده شد و اسب ها را از طنابشان جدا کرد تا بچرند . اسب ها زیر رگبار خیس شدند و زخمی . کالسکه چی جلو آمد و در را باز کرد . میس شانزه لیزه وقتی پیاده شد به محض اینکه پایش را زمین گذاشت یکراست سقوط کرد توی چاله ی تاریک پر ارتفاعی و فرو رفت تا اعماق زمین . در آن جا که پر از آتش و دود بود آدم های عجیبی در حرکت بودند . شعله های آتش همه جا دیده میشد . سیگارش را در اورد و همان جا با شعله ی آتش جهنم روشن کرد . دودش را که بیرون فرستاد آقای شاعر از دود بیرون آمد . میس شانزه لیزه که دلش یک دل نه صد دل که هزاران دل برایش تنگ شده بودخودش را در آغوش او رها کرد و گفت : " این جا چی کار میکنی ؟ " آقای شاعر گفت : " به من آویزون نشو بسته دیگه ، اومدم دیگه ... خودت گفتی برو به جهنم ." میس پوزخندی زد و گفت بیا این جواب آزمایشم . آقای شاعر با دیدن جواب منفی آزمایش ذوب شد و توی زمین رفت . میس داد زد : " کجا رفتی ؟ "با کجا رفتی کجا رفتی از خواب بیدار شد . دید همه ی نوشته های من را خواب میبیند . بیدار که شد همان لباس ها را پوشید و همان کارها را مثل تام کروز در همان فیلمی که همه میدانند انجام داد . منتها وقتی با طمانینه و عشوه گرایانه به سمت در آزمایشگاه میرفت و از کمبود فشار داشت بی هوش میشد گفت : " به جهنم برو میس . . . به جهنم" خانومی که برگه ی آزمایش را برایش می آورد دامن بلند ژپون دار سفید و کلاهی سفید بر سر داشت که رویش یک + قرمز بود . جواب آزمایش میس حاکی از این بود که خون وی ایرادات عجیب و نامشخصی دارد پزشک متخصص آن لابراتوار به میس گفت به دلیل استفاده از قرص های اسمارتیز مانندی مانند برنج و برنز و شیشه و لوسر و کریستال و مس و لیتیم و آهن و ب ١ تاب ١٣ خونش آلوده شده . ضمنا خون میس بوی خون آدیمزاد نمیدهد بلکه با آزمایش های انجام شده مشخص شده که خون یک پرنده در بدن او جریان دارد . از میس خواست توی یک بادکنکی فوت کند . میس توی باد کنک یه نفس فوت کرد طوری که ترکید و دود زیادی از بادکنک بیرون زد که بوی پیپ و سیگار بود و توی هوا مه غلیظی درست شد .دکتر عطسه کرد و آب دهانش روی صورت میس پاشید . اه . میس صورتش را شست و نصف صورتش توی آبی که شست حل شد و رفت . حالا میس جلوی دکتری که خودش عامل ویروس بود لباس هایش را کند و تفنگش را از میان ( ٢٩+١)= ؟نه بندش ، در آورد و شلیک کرد به قلب دکتر . از قلب دکتر کلاغی بیرون جهید و غار غار کنان رفت بیرون . و فضله هایش را روی زمین ریخت . میس شروع کرد به شستن باقی بدنش با آب لابراتوار سپس نامرئی شد .

*** از تمام کسانی که کامنت های خصوصی شان را تایید نکردم عذر میخوام ، امیدوارم ناراحت نشوند ، جناب پسرخوانده ، جناب اشکان ، آقای هیتلر ، امیر عزیز ، شیشه جان - واقعا وحشت کردم - و باقی... من برای عدم تایید هر کامنت دلیل دارم . هی تو با اسم دکتر هولاکویی بسته دیگه فکر میکنی اگه دهنم رو باز نمیکنم چهارتالیچار بچپونم توی دهنت و به نقطه های حساس قوم و خویشت فضله نمیریزم لالم ؟بسته دیگه . لطفا برای تبلیغ کردن محصولات خودتون جون هر کسی دوست دارید برای بنده ای میل ندید بنده مدیر پخش محصولات شما نیستم . به خدا به پیر به پیغمبر که واقعا انگاری بعضی کامنت ها نمیاد مینا جانم دلگیر نشو هر جا  دنبال کامنتت گشتم نبود . **  Mon amour. Je suis désolé pour vous. Allez au diable.**

************

 


 
comment نظرات ()
 
 
تو مثل یه گوشواره
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
 

* خواهش میکنم ، میخوام قبل از اینکه مطلبم رو بخونید ( این ) رو گوش بدید . چون کارش دارم . من با این رفتم تفلیس ، شب ها ، نصفه شب ها ، به حماقت های مکررم فکر کردم ، با بارش- برعکسش کن بدو - زیاده ، وجودم رو سرشار از باورهای خوش مزه ای میکردم که وجود نداشت ، آتیش چیزی که در رگ هایم بود یا توی هورمون هام ، یا لابه لاهی مژه هایم ، در هاشور نگاه معلقم به دریاچه ی متکواری تفلیس، که خودم رو درش نمیدیدم از ارتفاع بلندش ،اما خاطرات ( هیچ کس ) را میدیدم .جالبه ها نع ؟ خب . این آتیش وجود من  لمعان کشیده بود و توی تفلیس من رو داشت میسوزوند . طوری که دستهام رو رها کردم . میشد خودم رو بندازم . واقعا دارم میگم . برای همین گفتم این موسیقی رو گوش کنید خیلی بصری شد برام و خیلی هم اتفاقی و در جای درستش ، چون توی هوا بودم و دستم رو گرفتند . اما بعد فهمیدم که کسی نمیخواست من رو نجات بده، دستم رو بگیره ، بلکه طعمه بودم برعکس. خب من چیز خوشمزه ای هستم شاید مزه ی نسکافه ، توت فرنگی ، شاید مثل بوی قهوه ام ویا طعم کاری ، یا مثل اسپاگتی با چیزهای خوش طعم و پنیر رویش ، تفاله ی من هم کسایی رو بی قرار میکنه . جالب نیست که من میس شانزه لیزه ، فکر کنه جنازه ی متحرکه ولی هنوز اطرافیانش اون رو فقط و فقط به عنوان یه جنس ببینن ؟ جالبه ها ؟ مثل مرده ای که توی قبره منتها روحش . جسمش بیرونه . دقیقا برعکس . میس شانزه لیزه . روحش رو برد توی مرده شور خونه کافور زدند و انداختنش کفن پوش، توی قبر و سنگ لحد رو روی روحش کوبوندن و جسمش متواری شد .همه اش معما . زندگی من وسوسه با آشغال هایی ست که ازشون بتی میسازم . هر کسی رو که نمیشه بت کرد . مغزم رو گذاشتم جلو روم مثل کالباس بریدم و از هر لایه ش یه خاطره و عکس زد بیرون . آینده بهم باکراوات زرد رنگ و بلوز سیلک قهوه ای و دستبند بازاری زرد رنگ لبخند منحصر به فردی میزد . آینده در حصار کاغذ دیواری بدترکیب بدسلیقه ی آجری رنگ تعظیم کنان در حالی که دستم رو میبوسید و میگفت : " صبر کن،من نه منم نه من منم"آینده از اصفهان و مشهد و تفلیس به من سلام کرد و گفت : " من هستم حاضر ، تو نیستی غایب . من هستم چون پول دارم ، فکر دارم ، بابادارم ، مخ دارم ، اعتیاد دارم ، حرف های دروغ دارم ، زن دارم پس هستم چون علاوه بر این ها تو رو هم دارم " آینده از راه رسید و گفت : " نمیبینمت . آخه تو میخوای من رو از پشت بوم بندازی پایین" آینده رسید ، بدنم رو سوزوند و دستهای عشق من پوستهای چروکیده ام را در حمامی که الان توش خودش را و دیگران را میشورد قیچی کرد . آینده با کلی فقر فرهنگی از دنیای عشق من ظاهر شد، ترسو بودن نشان دهنده ی آدمی است . بخشنده بودن هم سخت است . .. و دروغ گفتن مثل  آسان.آینده از راه رسید و منو با خود برد .با من خوابید . با من قهر کرد . با من ساخت . با من ویران کرد خب.من یه چاقو هستم . وقتی از اون در می افتم . بد جور می افتم . بی قرار و خود ویران گر میشم . ویران هم میکنم . هر کس چاقو رو لیس بزنه یه روز زبونش رو میبره .  به همین دلیل کاملا منطقی میخوام تمام خاطرات شخصی ام رو نه توی کتاب بلکه روی دیوار های کوچه بنویسم . خاطرات امروزم رو و کسی که سعی کرد با زبون چرب و چیلیش روی چاقو مانور بده . گاهی میبینی بعضی ها سرشتشون از شیطونه نمیشه عوضشون کرد . مثل دستی که در تفلیس نگذاشت تا در متکواری خودم رو غرق کنم .  ختم کلام رو ور چینم . من پوست انداختم . حس میکنم بزرگ شدم . اما هی خورد شدم . مچاله شدم . به درونم چنگ انداختم . من خیلی هم قد نکشیدم . هنوز آفتاب این جا گرم نیست . خورشید علامت نرینگی است و شاید دلیلش همین است . باید رفت استوا .قبول دارم که مردهای آبادی ما ترسو هستند . یا شاید برای من . چون شاید رابین هود یا زرو یا شخصیت قدتمندی از پس خل خلی های من بر بیاد و بلدم باشه . هی به خودم هشدار که هوووش دختر آدم شو . اما این احساس درونی و ناخودآگاهی که از دوره ی والد توی ماتحت رفته با هیچ بمبی  تجزیه و مهار نمیشه . من اون شب توی خونه ی تو، توی چشمات کلی ذوق دیدم ، چیزی که خیلی وقت بود که ندیده بودم . تو مثل آدم کوکی از این ور میرفتی اون ور . خوب میدونم از سیگارای زیادیم کلافه شدی و آخ نگفتی . تو بالا رفتی ، رنگ بود ، پایین اومدی رنگین کمان چیدی ، چپ رفتی نخ سوزن آوردی و عشق رو گره زدی به وجود من ، مثل یه خاطره ای که حک شه و هیچ وقت نره .مثل هویه اومدی خودت رو به خودم پیچ و مهره کردی ، عین خاطره ی یه پرده ای که کشیده بشه و منگوله ی پرده اش تکون تکون بخوره و من صدای تلخ تلخش رو همه اش دم گوشم بشنوم . میدونی چرا اینو میگم . تو بدو بدو همه جارو ریختی به هم . به من گفتی خودت میخوای . به من گفتی خودت داری لذت میبری .لذت میبری برای یه کاری که واسه من انجام دادی .مگه من کیم جز یه آشغال؟ بعد از اینکه اون اس. ام. اسو دادی کلی دیونه شدم و گریه کردم . شاید مدت ها بودم اینو نه حس کرده بودم و نه دیده بودم . تو بدو بدو زیر اون نور های کم رنگ ...لا به لای بلورها و میون قاب عکس ها ، حرف میزدی . واسه من روی دیوار خط و نشون میکشیدی . تمام جاهایی که خط و نشون کشیدی رو حفظم . روی اون دیوار های خوشگل . تو اصلا حواست به من نبود که از پشت وقتی میرفتی و میومدی و تند و تند حرف میزدی چه جوری نگات میکردم .  نگاه چشمات و دهنت .که هی میگفت ... من متحیر بودم . تو داشتی واسه من این کارو میکردی . حس کردم عاشقتم . . .اما نه (م) عاشقت شدم . این که میبینم تو دهنده ای . . . قلبت رو ، احساست رو ، خاطرات تلخت رو ، زخم هات رو ، آدم های دور بدت رو ، داشته هات و نداشته هات رو میدی به آدم ، انرژیت رو ، خنده هات رو ، رنگ هات رو ، قصه هات رو ، دعوت هات رو و انتظار نداری  در قبالش کاری برات بشه .یت این  خیلی بالاست .خود عشقه ،انسان بودنه .  من الانم که دارم اینو مینویسم دارم زر میزنم . شاید محبتت خالصانه بود . من فریم به فریم تو رو حفظم و عاشق ( آخه چرا ؟ ) هات شدم . وقتی داشتم از پس کوچه های تاریکت برمیگشتم . یه دنیا خاطره بیخ گوشم بود . صدات و حرفات و کادوت . تو میگی . . . گاهی کم میشنوی . از بدبخت بودن جفتمون نمیدونم چی میتونم بگم .شاید تو حس کنی خوشبختی با خوردن یه طالبی اما من نه . . میخوام زودتر تموم شم منتظر هیچ چیزی نیستم .حتی نمیتونم برای تو جبران کنم . لحظه هامو خرج کنم .  یه بدبختی ادواری و اکتسابی فقط و فقط به خاطر جبر روزگار ( آخه چرا ؟) عاشق اس. ام . اس های (چطورررری ؟)ت شدم . ظرافت نگاهت به همنشینی من و موسیو -ی همکارمون . کاش به دنیا نمیومدم . مگه محبت کردن چقدر سخته که من الان برای اون شب پیش تو دارم این همه گریه میکردم . وقتی رفتی اتاق و برای من که کنار شومینه روی زمین ویلون بودم اون چیزا رو آوردی و نشونم دادی . . .ببین هر کسی از توی گنجه اش هر چیزی رو بیرون نمیاره به راحتی ها." بیا پیشم . بیا با هم باشیم . بیا بریم اون جا . بیا ." من بعد از اینکه فهمیدم تو به خاطر سفره ی صبحونه مثل من البته در دووووز خیلی بالاتر بلا سرت میومده . . . واسه چیزایی که گفتی . . . واسه مثل هم بودنمون . . . . گریه م میگیره . دوست داشتم همون سنی میشدی . جای زخماتو که با ...زده بودن میبوسیدم . . . من نمیخوام تو مریض شی . نمیخوام درد بکشی . کنارم بمون . بدون دوستت دارم . . . . گاهی هم بذار من نطق کنم . من نطقت رو نمیبرم . چون انگار خودمم که دارم حرف میزنم . اما بعضی جاها مال من شنیدنی تره اینو قاطعانه میگم . یه زمان فکر میکردم باید برای چیزی که میخوای بجنگی .  تو هم همینو میگی .اما مبارزه به جای اینکه آدم رو خوار و خفیف کنه همیشه مایه ی عظمت   آدم نمیشه . کمر آدم رو خم میکنه . آدم رو از آدمیت در میاره . آأم رو مریض میکنه . تو میون رنگ ها میدویدی . بدو بدو . زیر سیگاری . آبی . من . پنجره . فندک تو . مخمل زرشکی . چرا تو ؟ از کجا پیدات شد ؟ تو با اون چسب ها من رو به خودت چسبوندی . . . با اون رنگ ها . . . سایه هاش روی صورتت . دوست دارم با دشمنهات سرشاخ بشم . قدرتشو دارم . . .میدونم بهم نشونشون نمیدی .  بزرگتری بابا . به من نگو بعدا از فلان چیز و بهمان چیز راضی خواهم بود و فلان . . . من آدم اشتباهاتم . مکرر . . . همه اش بهت دارم فکر میکنم ها . چشماتو گرد میکنی ، زل میزنی با یه صدای محکم ( نه ، آخه چرا ؟) و سرتو چپ و راست میکنی . بدو بدو واسه من بالا پایین رفتی آخه چرا . من و پشمک ، تو  و یه دنیا عشق . -رو ک ی ل- ( برعکسش کنید ) . . . دهنه ی وسیع هولناک زندگی باز شده . نمیخوام توش بمونم . دوستش ندارم . این جاست فرق ما . دوستش ندارم . تو میخوای همه چی رو بسازی . من دیگه به کسی اعتماد نمیکنم . به تو چراها .اما تو هم میری یه روز . تنهام میذاری میدونم . من نمیتونم والد هام رو ببخشم . . . از بدو بدو هات جا خشک کردم . روزی صد بار فریم هات رو میبینم .  صدات توی گوشمه . توی گوشمی . برق میزنی . مثل یه گوشواره میندازمت به گوشم . آویزونی به گوشم . تو کنارمی . چیزی که هیچ  وقت ندیدم .... از دوستی ، رفیقی، فامیلی ،آشنایی. بدون دوستت دارم . خواستم حسم رو بهت شلیک کنم اما انگار خوب نشد . اما اگه تو باشی سرت رو چپ و راست میکنی و میگی ( آخه چرا ) ؟چرا خوب نشد . به این خوبی شد . خیل ی هم یونیک و کووول نوشتی . آخه چرا فکر میکنی بد نوشتی .  

برای (م.ز)


 
comment نظرات ()
 
 
سیامک صفری و مریل استریپ در نمایش خرده جنایتهای زناشوهری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از آن جایی که در آن سوی مرزها تهیه کننده ها و کارگردانان برای پیدا کردن آرتیست ها دندان تیز کرده اند و میخواهند جواهرات وطنی را شکار کنند ، این جانب میس شانزه لیزه دستی دستی و به دست خودم ، نادانسته و از روی جهالت ، و یا از سر شوق ، برای چند سایت فرنگی از ( شکار روباه ) گفته و داستان و عوامل را تشریح کردم و برای همه شان ارسال نمودم . از بین آن همه ای -میل و بعد از این همه وقت ، بی اینکه خودم با خبر باشم فهمیدم که در چه هچل هچل هفتی افتاده م . خبری که برای اولین بار در اینترنت پرده برداری میشود هنوز نه در بانی فیلم منتشر شده ، نه در روزنامه ها ، نه در سایت ایران تئاتر ، نه در سایت تئاتر شهر و نه در هیچ نشریه ای . اما جزیره این خبر را خودش منتشر میکند و فی الحال از آن پرده برداری کرده و خیلی هم ناراحت است چرا که خودش دستی دستی آن قدر زیر پای ااین کمپانی های فرنگی نشست و از مزایای - سیامک صفری - بودن گفت که سر آخر شکارش کردند . بنده تنها قصدم این بود که به دنیا - شکار روباه - را معرفی کنم و بگویم ما فقط مرغابی وحشی و ماکاندو و ... نداریم ما چیزهای اصیل تری هم داریم . حتی به چند زبان و برای چند کشور هم فرستادم و چند دقیقه ی خیلی کوتاه از شکار را هم برایشان در ای- میل هایم  ضمیمه کردم . حالا بماند که از کجا گیر آوردم . یعنی توی کوک این فرنگی ها رفتم و هی از آغاممدخان قاجار و . . . حرف زدم . حالا بعد از این همه وقت امشب فهمیدم که از سیامک صفری عزیز که خودش مساوی با مارلون براندوی زمان است ، دعوت شده تا با سرکار علیه خانم مریل استریپ در فرانسه ، نمایش ( خرده جنایت های زناشوهری) نوشته ی اریک امانوئل اشمیت را به صحنه ببرند . امانوئل اشمیت خودش کارگردانی این پروژه را بر عهده گرفته و همه اش هم تقصیر یک کلاغ چهل کلاغ کردن میس شانزه لیزه شد . سیامک صفری عزیز بعد از تمام شدن فیلم جناب حاتمی کیای گرامی بنا شده به فرانسه بروند .جالب این جاست که خانم استریپ بسیار مایلند رو به روی ایشان هم بازی کنند !!!!(این از کجا در آمده و ایشان چه شکلی و از کجا به مهارت های جناب صفری پی برده اند خود علامت سوال است ) این نمایش بنا نیست به زبان فرانسوی اجرا شود و شیوه ی اجرایی متفاوتی برای ارائه ی دیالوگ ها بین این دو بازیگر ایرانی زبان و آمریکایی زبان ارائه داده خواهد شد . در واقع هنوز از کم و کیف کار درست با اطلاع نیستم اما مطمئنا به زودی خبرش مثل توپ صدا خواهد کرد .


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
صبح
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
 

سلام . شنیدن این آهنگ براتون به قدری خوب ، شیرین ، سرشار از نوستالژی ، پر از خاطره در هر نقطه از ایران خواهد بود که بعد از گوش دادن بهش حتما حتما حتما میس شانزه لیزه را دعا خواهید کرد . باور بکنید چشمانم را ساییدم روی این اینترنت کم سرعتم تا فقط و فقط برای شما این را پیدا کنم . بعد از انجام عملایت هنگام کلیک کردن یک کد رمز از شما خواهد پرسید . کافی است رمز زیر را سلکت کرده روی قفل پیست کنید . 

   www.bia2-download.blogfa.com

 حتما یاد صبح هایی که به مدرسه میرفتیم . . . توی اتوبوس و مینی بوس ها . . . طلوع ظالمانه ی خورشید بیفتیم . . . شاید یاد کوله پشتی انداختن ها ، روپوش مدرسه ، چراغ  های قرمز ،‌خط کشی خیابان ها ، در مدرسه بیفیتیم . شاید یاد بابای مدرسه و ورزش صبحگاهی بیفتیم . . . شاید یاد زنگ اول کلاس و دفتر مشق و الفبا بیفتیم . یاد خمیازه ها و شمردن روزها تا که به پنج شنبه برسند . جمعه ها چه زود تمام میشد . غروبش چه همیشه دلگیر بود . شاید یاد امتحان . برگه . تخته سیاه . گچ . خوب ها و بد ها بیفیتم . شاید وقتی یاد اون روزها بیفتیم هیچ وقت باور نمیکردیم که روزهایی مثل امروزها بیاید که دغدغه هایمان این شکلی شود و پشت کامپیوتر وارد جزیره در کهکشان شویم . آن قدر بزرگ شویم که دست بچه ها را بگیریم و از خیابان ردشان کنیم . یاد ترافیک ها میفتیم . پرواز میکنیم به کودکی . یاد فیلم دایره زنگی می افتیم . چه زود بزرگ شدیم و چه دیر فهمیدیم که کودکی چه صداقت و پاکیی دارد . چه دوست داشتیم بزرگ شویم . سوار ماشین ها ...عروس و داماد شویم و خودمان یه پا آدم حسابی شویم . ای داد . . . ای داد بی داد . نزدیک صبحه . دارم تایپ میکنم . هوا سرد شده . امروز بلا تلکیف بودم . پوتین ها و چکمه ها رو در آوردم . تا دم صبح ها مینویسم و کارایی میکنم که شاید سر انجامی نداشته باشه . جلوی آینه میشینم و با خودم حرف میزنم . اتاقم بد جور به هم ریخته . واسه خودم دارم قلمفرسایی میکنم . خیلی وقته نه تئاتر خوبی دیدم ، نه فیلم خوب توی سینما ، نه نوشته ای . . . چیز به درد به خوری خشخاشی روی نون زندگی . نع که نع !  برای کاری مجبورم هفته ای چند بار از جلوی زندان (ن. ی . و . ا ) عبور کنم . قبل از اینکه به اون قسمت برسم باید از جیگرکی ها و مغازه های گردو فروشی و آب انار فروشی و بلالی و پذیرایی ها و باغچه ها و قهوه خونه و قلیون و بوی کباب عبور کنم . همیشه این تناقض برام آشکارا دیده میشه ، مردمی در دو قدمی زندانی که توش قاتل و بی پول و اهل عقیده های مختلفه پره و دارن حبس میکشن با چه آسودگیی جیگر رو به نیش میکشن . مثلا تو چطور میتونی در مقابل میله هایی که به هر دلیل به روی یه آدم برابر با تو بسته شده راحت دست دوست دخترت رو بگیری و سیگار بکشی و بخندی و گولش بزنی و جیگر بخری بخوری و بلال بجویی و قلیون بکشی . . . دو قدم اون طرف تر ....شاید همه ی این بو های اغوا کننده از لا به لای میله ها به مشام اونی که به خاطر ٣٠٠ هزار تومن افتاده زندون برسه و حسرت بخوره . من بیشتر مشکلم اینه . همیشه آرزو داشتم اون قدر پول دار میشدم که این جور آدم ها رو میتونستم از زندون در بیارم بیرون . وای چه حالی میده . کلا کمک کردن یه لذتی داره مخصوصا اگر جلوی اون زبونت رو بگیری و به کسی نگی . . . نمیدونم چرا اما یاد یه چیزایی افتادم بی ربط .مثل  این اهنگ،که مدت هاست دوست داشتم پیداش کنم رو براتون میذارم و بهتون نمیگم چیه میدونم که همتون با شنیدنش یاد دوچرخه و اصفهان و میدون شاه و مسجد شیخ لطف الله و ... می افتید .  آقای مرادی کرمانی خیلی وقته از شما بزرگوار خبر ی نیست کجاهایید ؟ خالق داستان های مجید ؟ ها؟ یاد روزهایی که با شما کلاس فولکلور میگذروندم بخیر ! استاد شما رو در گوگل سرچ نمودم فی ل تر تشریف داشتید !!! بنا بر این برای دیدن رزومه ی کاری شما این جا را میگذارم .

                        **

من صبح ها در کودکی در خیلی خیلی کودکی ، برای سوار سرویس شدن ، زود تر از موعد از خانه بیرون میآمدم ، هوا هنوز شب بود . آن زمان ها ،‌کیوسک یا باجه تلفن عمومی زرد رنگی که میشد توش رفت و در رابست سر کوچه ی ما بود . میرفتم توی آن کیوسک . در را که دو تا میخورد میبستم و همیشه از سگ بزرگی که صبح ها بی خودی ول بود در محله مان میترسیدم . گاهی سگ میامد و پشت در کیوسک بی خودی زل میزد به شیشه ی شکسته ی کیوسک و قلبم دم صبح از قفس در میامد  .پس چرا سرویس نیومد ؟ سگ که میرفت . هنوز توی کیوسک بودم . . . کو تا سرویس برسد . یک بار که ابوی بلاد خارجه بود و زنش من را فرستاد برای سوار سرویس شدن ، هر چه به ساعت سواچ خوشگلم نگاه کردم دیدم سرویس نیامده و یا من جا ماندم و عقربه ها بی وقفه جلو میروند . رفتم در خانه . زنگ زدم . دو بار . سه بار . زن ابوی گفت : ": بله " گفتم :" جاموندم ." گفت :" من نمیدونم برو خونه ی مادر بزرگت اون ببرتت ." بنده مثل اسب تازی به سرعت دویدم . آن زمان شهرک غرب مثل حالا آباد نبود . محله ای بود که زمان شاه برای خواص ساخته شده بود و هنوز پاساژ گلستانش تکمیل نشده بود . عمله ها ی زیادی دیده میشدند و خاکی های زیادی برای ساختن خانه های ویلایی . من تخت گاز و پیاده دویدم تا دم منزل مادر بزرگ . خواب بود . متحیر که من اول صبح آن جا چه میکنم . از بس تند دویده بودم زمین خورده بودم و کف دو دستم خونی بود . قایمش کردم تا مادر بزرگ بهانه ی بتادین نیاورد . من را برد با آژانس به مدرسه . من همیشه . در همه ی دوران بیچاره بودم . کمبود محبتی که هیچ چیز جایش را نمیگیرد . محبت مادری .


 
comment نظرات ()
 
 
نامه به یک رزمنده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٩
 

امیر جان ، بهتره بدونی دیگه نامه ها و فیلم هایی که برام میفرستی رو باز نمیکنم ، همین آخرین عکسی که ظاهر کردم واسه هفت جد و آبادم بست بود . تو چی فکر میکنی ؟ تو رفته بودی عکاسی و حالا دو ساله که من نشستم  که برگردی ، با هم ازدواج کنیم و از ایران بریم . من نشستم این جا و تو فکر میکنی حال من خیلی خوبه ؟ فکر میکنی هر روز و هر شب دلم هزار راه نمیره ؟ دلم مثل سیر و سرکه نمیجوشه ؟ هر وقت که تلوزیون یه گزارش و فیلم پخش میکنه انگار توی دلم دارن رخت میشورن . دلم هزار راه میره ، بغض بیخ گلوم رو میگیره . دلم واسه خودم میسوزه نه واسه تو . امیر جان میخوام راستش رو بگم ، من دیگه نمیتونم توی خونمون بند شم . انگاری این در و دیوار هر روز دارن بهم فحش میدن که چرا من این جام و تو اون جا و اصلا تو چرا موندنی شدی ؟ انگار جبهه یه جور کاریزما داشته و ما نمیدونستیم ؟ یا اگه داره بذار من هم مزه اش رو بفهمم . خرمشهر آزاد شد و تو همه اش عوض شدی ، این عکسی که گرفتی من رو از این رو به اون رو کرد . این کلاه ها . اسیرهای عراقی ،اصلا نمیتونم درک کنم . شاید فکر میکنی من خیلی بچه و ناز پرورده ام و همون بهتر که بشینم به سازم بچسبم .برای دوری تو شعر بگم و صبر کنم تا شاید یه روز خانم هاویشام بشم و گیس هام رنگ دندون هام بشه و نه بفهمم تو چرا رفتی و موندگار شدی ونه بفهمم چرا داره توی خاک من این جوری این ماجرا ها پیش میاد ! نمیخوام بدونم . به قدر کافی میدونم . همه جا صدای آمبولانسه . توی خیابون پر از کیسه های شن شده . انگار الان عراقی ها توی تهرون دارن رژه میرن . هر شب دارم کابوس میبینم که یه نفر داره پلاک تو رو بهم میده . دائم صدای آژیر قرمزه . . . بدو بدو میرم انباری زیر زمین میون اون سوسک ها که میدونی چقدر ازشون میترسم . دیگه باهاشون رفیق شدم . منم این جا عوض شدم . حالا تو گوش کن . بسته تو خیلی حرف زدی . خیلی . اما این منم که همیشه نالیدم و تو رو خواستم . دیگه نمیخوام . باید با چشم خودم ببینم .  تو فکر میکنی رفتن توی پناهگاه و لرزیدن و صدای ضد هوایی شنیدن برای من آسونه ؟ آره دیگه آُسون شده چون دارم خودم رو آماده میکنم . اون روز از روی پشت بوم یه عالمه  ترکش های ضد هوایی جمع کردم . باهاشون کاردستی درست کردم . روی شیشه های خونه همه اش چسب زدیم . کاش میشد خودم روبا همون چسب ها ضربدری به تو میچسبوندم و تو منو با خودت میبردی . تو فکر کردی با بچه طرفی ؟ تو یه جور واسه خاکت جنگیدی من هم یک جور واسه تو . من مسلمون شدم و گفتم میخوام مسلمون بشم نه به خاطر تو. میخوام مسلمون بشم چون که دلم میخواد . همون طور که دلم تو رو خواست . حالا که جنگ کردم و آماده ام تو نیستی . نامه هات هم که نمیاد . دوستت  رضا بار آخری که اومده بود دست خالی بود . ازش که راجع به  تو پرسیدم چرند و پرند جواب داد . واقعا انگار نرفتی جبهه رفتی اون جا که عرب نی انداخت ؟! میگفت تو رو دیدن توی خط مقدم ، سوار تانک بودی . دوربین دستت نبوده از این اسلحه های گنده و فشنگ و اینا دور و برت آویزون بوده . اصلا باورم نمیشه . میدونی ، چمدونم رو بسته م . نمیگم توش چی گذاشتم . مطمئن باش به خودم بمب نبستم . میخوام بیام پیشت . میرم بهداری . این جا با توی صف کپن و اینا با یه خانومی آشا شدم . توی بهداری اون جا کار میکنه . تو رو نمیشناخت . هیچ کس امیر تو رو نمیشناسه . برام عجیبه .  میخوام بیام پیدات کنم . میخوام ببینمت . دلم برات تنگ شده . نمیخوام بمیری اسم کوچمون رو بذارن شهید امیر . میخوام اگرم مردی با هم بمیریم . شب ها میخوام یه سیگار روشن کنم . اما میگن سرخی سر سیگار نباید دیده بشه . همه جا باید تاریک باشه . شب ها پشت سکو میخوابم و به تو فکر میکنم . فردا دارم میام و این نامه رو در طول راه کش میدم که باهات باشم انگار این قلم و کاغذه که من و تو رو به هم پیوند میده .

اوژنی (نازیلا)

***

توی راهیم . حتما باور نمیکنی . فقط باید ببینمت تا برات بگم . تا حالا موشک دوازده متری ندیده بودم . حتما برای تو عادی شده . اما من خودم به چشم خودم دیدم . موشک دوازده متری با یه غرشی خورد به یه نون وایی وسط راه و جلوی چشم من همون آدم ها که زنده بودن و بعد رفتن توی صف نونوایی مردن . من دفعه اولمه دارم همچین چیزی میبینم . اون ها نمردن . اون ها تیکه تیکه شدن . هر تیکشون یه جا افتاده بود . اتفاقا دوربینمم آوردم . من دستم میلرزید . نمیتونستم ازشون عکس بگیرم اما به خاطر اینکه بهت ثابت کنم که این چیزا رو دیدم و نترسیدم عکس گرفتم . تیکه ی گوشت یه آدم توی خمیر نون . دست یه آدم توی تنور که داشت میسوخت . دودی که توی هوا بود . موشک یه جوری خورده بود وسط زمین که انگار بخواد به زور خودش رو به اعماق مرکزی کرده زمین برسونه و نتونسته باشه . هنوز گوشهام درد میکنه و سر و وضعم خاکیه . این جا لوله های آب ترکیده و داره فواره میزنه .ترکش های موشک ماشین ما رو داغون کرد. امیر کاش تو این جا پیشم بودی . دلم برات تنگ شده . امیر ما سریع راه افتادیم که بریم . من از شیشه ی گلی ماشین زنی رو دیدم که نوزادش رو توی دستهاش گرفته بود و به یه جایی میبرد و داد میزد . نکنه نوزادش مرده باشه ؟ خانومه دنبال ماشین ما میدید . راننده نگه داشت . وقتی خانومه بچه اش رو نشونمون داد بچه مرده بود . من از این صحنه نتونستم عکس بگیرم . اعصابم ریخته به هم و سرم درد میکنه . نمیدونستم تو این دو - سه سال تو همچین جاهایی بودی؟ چرا مردم این جور آواره شدن ؟ همون موقع که خانم بهیار میخواست به مادره حالی کنه که بچه اش مرده ، یه مردی دختر ده دوازده ساله ا ش رو که از زیر آوار کشیده بود بیرون  آورد سمت ما .دختره بلیز صورتی تنش بود و شلوار سبزش خاکی شده بود . موهای مشکی داشت . صورتش پر خون بود . فکر کردیم مرده . دختره یه هو سکسکه کرد و از دهنش کلی گل و لای اومد بیرون و نفس نفس میزد . چشمهای سبز ش رو دیدم . انگار فرشته بود . پدرش فقط میگفت یا حسین و دخترش رو توی بغلش برد . پدرش داد میزد و میگفت یا حسین . امکانات پزشکی کم بود . وقت هم نداشتیم باید سر موقع میرسیدیم یه جایی که بهت نمیگم .  از پدره عکس گرفتم . شاید وقتی عکس ظاهر بشه پاهاش روی زمین نباشه . کاش صداشو هم میتونستم ضبط کنم . قرص خوردم . سرم درد میکنه . دوستت دارم .دزفول.

 

اوژنی (نازیلا)

***

امیر جان این جا همه یه جورین . همه یه روحیه ای دارن که من نمیتونم باور کنم .طرف شیمیایی شده و داره میخنده و به بقیه ی مریض ها روحیه میده و جوک میگه . من باید حجابم رو محکم تر میکردم . با خودم لباس سربازی آوردم . چیه ؟ ناراحتی ؟ شاید لازم شه خودم رو یه جاهایی مرد جا بزنم . دل توی دلم نیست . این جا دوستت محمد یاوری رو دیدم . گفتم من زنتم . تعجب کرد . گفتم نه قراره زنت بشم . گفت تو رو اسیر گرفتن و بردن . بعد گفت یکی دیگه بوده و تو رفتی خط مقدم . گفتم:" مطمئنید ؟ حرف منو نزده ؟" گفت مطمئنه . تو حرف منو نزدی . گفت دوربینت رو زمین گذاشتی . چرا امیر؟ اما حالا دوربین دست منه . این جا یه کم آرومه . اما همه اش سر و صداس . انگار دوستای تو عادت کردن .  خطر مثل ابر از بالای سر آدم رد میشه . این جا توی سر و کله ی هم میزنن . خانوم های پرستار و بهیار و اینا همه کمک میکنن . من امروز لباس یکی از رزمنده ها رو شستم . منی که تا حالا دست به سیاه و سفید نزده بودم . توی اون آفتاب که مغز پخت میکنه آدم رو ،لباس آقای رزمنده  رو ،که بعدا فهمیدم فامیلیش خراسانیه ، انداختم خشک شه . اما یه چیزو نگفتم . توی جیبهاش عکس دیدم . عکس زن و بچشو و کلی به تو فحش دادم . کاش یه کم مرام داشتی . صبح لباساشو براش بردم .اون  شهید شده بود . عکس ها رو برداشتم . دوستاش اومدن پلاک رو گرفتن . حالا دارم دنبال تو میگردم .

اوژنی (نازیلا)

***

حسابی وضعیت این جا خرابه . صدای ضد هوایی و رادیویی که قطع و وصل میشه و برو و بیا و تیر و موشک قطع نمیشه . میخوام گوشهامو بکنم که نشنوم . امروز دلم طاقت نیاورد . آخرین نامه ای که فرستاده بودی رو باز کردم . توش فقط نوشتی حالت خیلی خوبه و من برم به فکر خودم باشم . یه دل سیر پشت کامیون گریه کردم . یه جوری که کسی صدام رو نشنوه . توش نوشتی دوربینت رو زمین گذاشتی به جاش اسلحه دست گرفتی . حتما تو هم صحنه هایی که من دیدم رو دیدی. کاش من یه اسلحه داشتم همه ی این قاتل ها رو این سازنده های موشک ها رو این عوضی هایی که افتادن به جون مردم ما رو میکشتم . اما تو دیگه دوستم نداری . من این همه راه اومدم که تو رو پیدا کنم . میخوام این جا زیر این ترکش ها با تو باشم . به برادرها کمک کنم . همین شستن لباساشون . دوختن پیرهنهاشون . امیر تو رو خدا پیدا شو .  من دووم میارم . من از تو سخت ترم . اینو بهت ثابت میکنم .

اوژنی (نازیلا)

***

دیروز یه آقایی رو دیدم ، بهش میگفتن حاج آقا کوثری ، دوربینت دست اون بود . در چمدون رو باز کردم و وقتی دید توش چیه اول جا خورد بعد به ریشش دست کشید . بعد سرش رو تکون داد و خندید . بعد هم یه باریکلا به من گفت . تو از من دور نیستی . گفت منو نمیتونه ببره پیش تو ولی تو رو میاره پیش من . دی شب نذر کرده بودم . حالا میخوام زیارت عاشورا بخونم . کتابش رو از همین آقای کوثری گرفتم . منتها خودش که رفت گفت : " اومدنم با خداست . " بلد نیستم زیرتنامه بخونم . اما میخونم . من مسلمون شدم . امیر حاج آقا کوثری گفت تو توی نامه ات دروغ نوشتی . تو منو دوست داری . پس چی ؟ چرا خودت رو پنهون کردی ؟ میدونی من چه حالی دارم . باید ببینمت .  دلم میخواد خودم شهیدت کنم . ظالم . تو توی خط مقدم رفتی چی کار ؟ میخوای بمیری؟ پس من چی ؟ این جا دو تا موشک سه متری خورد . داره برام عادی میشه . دیدن پا نداشتن و دست نداشتن و کور شدن برادر ها هم برام عادی شده . امیر تو اگه دست و پا هم نداشته باشی من عاشقتم . خودت رو به من نشون بده  .  میخوام این نامه ها رو بهت یه روزی نشون بدم تا بفهمی اگه تو رفتی رزمنده شدی . منم شدم . این جا بوی خاک میاد انگار این جا ایران تره . -منطقه ی خیلی جنگی-.

اوژنی (نازیلا)

***

امیرجونم ، صدات رو که شندیم زندگی از توی گوشهام وارد خونم شد . کاش تو کانگرو بودی منو توی کیسه ات میذاشتی و با خودت میبردی خط مقدم . من یه دوربین میگرفتم دستم و میگفتم اون جا رو بزن این جا رو بزن . امیر جون . . . زود بیا . . . خودت قول دادی . . . حتما میفهمی چرا . . . درکم میکنی .منم مثل تو عاشق این جا شدم . با خانم بهیار داریم یه کارای دیگه میکنیم . من سرم وصل کردن هم یاد گرفتم .و الان میدونم باید برای زخمی ها چی کار کرد . امیر تو فقط بیا  من ببینمت . بعد برو خط مقدم . برو خاکون رو پس بگیر . راستی من یه پلاک دارم . امیر اگه بزنی زیر قولت چی ؟ حاج آقای کوثری به من گفته که تو یه پات رو از دست دادی و این اداها رو واسه این در میاری چون میترسی من ازت بدم بیاد . خیلی احمقی .خیلی خری . من عاشقتم و بیشتر دوستت دارم . شاید اگه نمیومدم این جا نمیفمیدم . زود بیا میخوام پای نداشته ات رو ببینم . ازش عکس بگیرم .دوستت دارم . میخوام عکس هامو ببینی . زود بیا . با همون یه پا . بیا . فقط بیا .

اوژنی (نازیلا)

***

آقای امیر صارمی ، من بهیار و پرستاری هستم که خانم اوژنی زاکاریان یا نازیلا جون رو با خودم به منطقه آوردم . نامه اش رو لابه لای وسایلش پیدا کردیم . اون لباس عروسش رو از توی چمدونش بیرون آورده بود و پلاکش هم گردنش بود و توی اتاق عمل منتظر شما بود که کار امدادی ما و بهداری به خاطر حمله ی غریب تانک های عراقی نابود شد . نامزد شما دلش میخواست حاج آقای کوثری شما رو رسما به عقد در بیاره و رسما زن و شوهر باشید . اون رو وقتی پیدا کردیم که لباس عروسش خون آلود بود و متاسفانه شهید شده بود . تمام وسایلش رو با خودم به اهواز میبرم . میدونم که حاجی شما رو با خودش به اهواز میارن . این نامه رو دست آقا رسول میدم که داره میاد طرف خط مقدم تا حاجی رو ببینه . سریع خودتون رو به اهواز برسونید . تسلیت ما رو بپذیرید . با احترام / سامیه سادات جیرانی

***

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
Birol Ünel و میس شانزه لیزه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

 به محض اینکه دی.وی.دی (در جولای ) فاتح آکین رو گذاشتم ، به محض اینکه اسم بازیگر فوق العاده دوست داشتنیم یعنی جنابBirol Ünel رو دیدم فهمیدم که بناست با یه فیلم شرافتمند رو به رو شم . بیرل یونل رو در فیلم شاهکار head on بسیار دوست داشتم و بعد از اون در فیلم فوق العاده عجیب ، ماخولیایی ، کاستاریکایی ، سورئالیتی ، جذاب ، خوش ساخت تارانسیلوانیا ، دیده بودم و این جا از همه دعوت میکنم ، در خواست میکنم ، کاستاریکا رو فراموش کنید برید ترانسیلوانیا ( روش کلیک کنید )رو ببینید . . . بازی این بازیگر در اون فیلم به طرز مرگباری حیرت آور و مرعوب کننده است . من ترانسیلوانیا رو به طور خیلی تصادفی در شبکه ی فرانسه زبانTV5دیدم . . . حالا از همه ی این ها گذشته فیلم در جولای فاتح آکین ، به نظر من نسبت به head on پخته تر نبود اما فیلمی دارای ویژگی های شاخصی از جمله کارگردانی شاهکار و داستانی ساده اما عمیق بود . ساده به معنای من یعنی دشوار ، ساختن ساده سخت از ساختن دشواره . بازی های کارگردان برای جذاب شدن و انتقال مفاهیم  مورد نظرش ،‌کلاژ ، بازی با عکس و زمان ، تقدیر ، نتونستن فرار کردن از تقدیر ، سرنوشت ، همه و همه در این فیلم جمع بود . بریول یونیل من شاید چند پلان بیشتر نداشت اما وای که من چقدر دوستش دارم . فکر نمیکنم نظیر این بازیگر مخصوصا از جنس ترانسیلوانیایی اش رو توی ایران داشته باشیم .

میس شانزه لیزه دفتر نتش رو برداشت و برای تمرین پیانو رفت خونه ی آقای پدرو (همه ی پدرو ها خوبن ) ، دیر بیدار شده بود و چشم هاش پف کرده بودند ، عینک آفتابی ش رو زد که توی خیابون مسخره اش نکنند ، سریع دامن سیاه تنگش رو پوشید و چکمه های قرمزش رو پا کرد . تمام کمد رو به هم ریخت تا آخر سر بلوز- پیراهن- حریر آستین سوارکاری گل گشادش رو پیدا کنه ، پوشیدش ، عطر نداشت ، باید یه کاری میکرد ، لیمو رو از توی یخچال ریزه میزه اش برداشت و نصف کرد و زد به سر و صورتش و قطره های آخرش رو به عنوان صبحونه قورت داد . موهای بدمجونی و قرمزش موج دار شدند و در هوا  این و ر و اون میرفتند . حتی کرمی هم به صورتش نزد فقط دفتر نت روبرداشت و پله های پر پیچ ساختمون رو اومد پایین . در آپارتمان که دو لته ی چوبی بلند بزرگ بود همیشه باز بود و مادام فرز fraise(خانم توت فرنگی) همیشه دم در مشغول فروختن سیگار و بدلی جات و باد بزن بود . میس شانزه لیزه بدون سلام سریع از جلوی مادام فرز گذشت و بدو بدو رفت طرف رود سن . بوی ادرار و آشغال بلند بود . بدو بدو میدوید . حتی حاضر نبود کالسکه بگیره . از روی پل پرید پایین و از یک مینبر اساسی خودش رو رسوند خونه ی پدرو که طبقه ی همکف ساختمون چهار طبقه ای بود که همه ی طبقاتش خالی بودند . کلید داشت . در رو باز کرد . پدرو خواب بود . میس شانزه لیزه ۴ ساعت تمام فقط تمرین کرد . ١ ساعت فقط گام زد و ٣ ساعت روی میران های لاکامپانلا مونده بود . پدرو هنوز خواب بود . میس برای استراحت سیگاری روشن کرد و رفت آشپرخونه . دو تا قهوه درست کرد و رفت توی اتاق پدرو . پدرو کر و لال بود . از پنجره ی باز اتاقش نسیم ملایمی با چند برگ که روشون پینه دوز بود اومدند تو . میس پدرو رو تکون داد . پدرو بعد از کش و قوس فراوان بیدار شد لبخند زد . میس به بطری های سبزی که کنار تختش افتاده بودند نگاه کرد . پدرو یک سیگار روشن کرد . میس شانزه لیزه ایستاد و به لباس خواب یشمی پدرو چشم دوخت . پدرو به او چشمک زد . تمام بدنش از فرط کارهای ممنوعه تحلیل رفته بود . موهای ژولیده . صورت پف کرده . زیر چشم ها و پلک ها پف و سیاه . میس رفت کنار تخت نشست . دست پدرو رو گرف دستش . با حرکات لال بازی با او وارد دیالوگ شد . پدرو عصبانی شد . از تخت بیرون اومد و یکراست رفت حمام . در حمام باز بود . میس قهوه ی پدرو رو خودش خورد . ار توی یخچال پدرو چند تا آمپول تقویت کننده بیرون آورد و یه نیم رو با  پنیر فرانسوی روش و نون تست درست کرد . پدرو لباس پوشیده بود و اومده بود آشپزخونه . روی دیوار آشپزخونه عکس بتهون بود . پدرو زیرش نوشته بود (پدرو) مثل پیکان های الان که پشتشون مینویسن پرادو ! میس صبحونه رو به پدرو داد و امپول های تقویتوی رو هم به زور به او زد . پدرو رفت توی زیر زمین و یک بطری بارش - برعکس- آورد . قیافه اش خیلی آشنا بود  .شاید اون لحظه رو توی خواب دیده بود . درش رو با چوب پنبه باز کرد و با لال بازی به میس گفت براش قطه ای که تمرین کرده بزنه .گرچه پدرو کر بود اما میس هر بار این کار رو میکرد . . . پیانو احتیاج به کوک داشت . میس این رو با لال بازی به پدرو گفت . پدرو وانمود کرد هیچی نمیشنود . میس روی یک ورق کاهی نوشت :" پیانو رو باید کوک کنیم پدرو " پنجره های اتاق مهمان خانه در اثر وزش تند باد صدا صدا میکردند . پدرو که خونش گرم شده بود  دستش را دور کمر میس حلقه کرد و او را روی زانوهایش نشاند . اما همین لحظه میس که میبایست منتظر بوسیدن او میشد زد زیر خنده و کارگردان که فاتح آکین بود گفت کات . میس شانزه لیزه به فاتح گفت : " بیرول یونل عوضی اون اصلا حواسش  نیست . "- بعد همه خندیدند و بیرول یونل در گوش فاتح گفت : " این رو از کدوم قبرستونی پیدا کردی چرا تا به این جا میرسه دیونه میشه ؟ "

 


 
comment نظرات ()
 
 
پیانوی شکسته ی من
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
 

دوستم قصد سفر طولانیی رو داشت . منزلشون نزدیک این جایی بود که من الان مستقر هستم . بهش گفتم توی این مدت پیانوت رو بیارم پیش خودم .؟ کاغذ مینویسم امضا میکنم و اومدی بهت پسش میدم . - بگذریم که به هزار و یک دلیل پیانوی خودم رو نمیتونم این جا و اون جا ببرم و گرنه خودم پیانوی خوشگلی دارم که عاشقشم اما اون باهام  کوک نمیشه میدونم . - دوستم که کلا دست به ساز نمیزد و پیانو رو برای دکور توی خونه نگه داشته بودند من و  من کرد . . . باشه ، نباشه کرد و سر آخر گذاشت و رفت . بی خداحافظی . حالا هر وقت از کنار خونشون با ماشین میگذرم ، نگاه کردن به خونه همانا و حسرت تمرین کردن ها یم هم مانا . این حس پز و مالکیتی که بعضی از آدم ها روی اجناسشون دارند در عین اینکه کاربردی جز پز براشون نداره برام عجیبه . دوستی دارم که چند سال پیش کادوی تولد کره اسب خیلی خوشگلی گرفت و حالا که چند سال میگذره ، کره اسبش خیلی زیبا و بلند شده . نژاده اصیله . . . یک بار این اواخر که در باغ بی کرانشان بودم و اسب رو داد من سوار شم تعجب کردم . دیگه اسبش رو دوست نداشت . سیگارش رو گرفته بود کنار دستش و چشمهاش که دو تا کاسه خون بود از میون پلک های سبزه اش بهم میگفت : " نمیتونم " بد جوری اعتیاد پیدا کرده بود . با اسبش رفتم سواری . . . خیلی بدنم خشک شده بود و هنوز مثل سابق نبودم . . . اسبش بهم قوت قلبی داد که نگو . . . حس کردم با اسب ارتباط عاطفی مرموزی پیدا کردم . دوستم که پسری است از من یکی دو سال بزرگتر تا به حال چند بار از مراکز ترک اعتیاد فرار کرده و چند بار هم از فرط بی پولی از دیوار حیاط پریده اومده توی خونه و کلی دلار و طلا دزدیده و رفته . شخص مورد نظر آِی کیوش خیلی بالاتر از حد نرماله . . . اما نمیشه کنترلش کرد . . . بهتر بود که دیدمش و رفتیم اسب سواری . . . تازه بهتر بود . . . گفتم تو که همه ش نیستی این اسبت رو بی تو بیام بهم میدن سوارش شم ؟ گفت : "تچ " از اسب پیاده شدم وکنارش نشستم و از اینکه این قدر بدبختی اش را به وضوح میدیدم باید عینک آفتابی به چشم میزدم . سیگار روشن کردم و شونه هاش رو گرفتم . خب زنی داشت که اون رو فقط به خاطر پولش دوست داشت و خیلی هم زود ازش جدا شد . در واقع زن ، سگش رو بیشتر از شوهرش دوست داشت ! . . . شاید جایز نباشه توضیح بدم . . . خواننده باید خودش عاقل باشه . دوست ما رو بد به رنده کشید . حالا شده یه آدم کوکائینی که فقط دلت به حالش میسوزه . . .  یه آدمی که اون هم حس مالکیت داره . اسبش رو نخواست بده . خیلی ها این  حس رو نسبت به فیلم هاشون یا کتاب هاشون دارن . . . اما وقتی ازشون استفاده نمیکنن چرا ؟ مثلا من کمتر پیش میاد کتابم رو به دوستی بدم برای خواندن چون اغلب کتاب هام ربوده و مفقود شده . اما اگر واقعا لازمش نداشته باشم چرا ندم . بعضی از آدم ها حتی از معرفی دوستانشون به همدیگه خود داری میکنن . مبادا دوستشون بره با اون یکی دوستشون دوست بشه :) . . . و اینا تنها بمونن . این حس مالکیت توی آدم ها هم هست . زنمه ، شوهرمه ،‌بچمه شما حق دخالت توی زندگی ما رو ندارید ، پسر منه ،‌دختر من ؟ ، دوست پسر من ، دوست دختر من ، لباس من ، کتاب من ،‌عکس های من ، اسم من ،‌مصاحبه ی من ، مسافرت من ، پول های من ،‌موبایل من ، زندگی خوب من ، سلامتی من ..... بعضی از آدم ها فقط گیرنده هستند و دهنده نیستند . احساست رو که گرفتند خوب که چلاندن و خشک کردن و پهن کردندت میرون پی کارشون . بری روی پول سرمایه گذاری کنی بهتره تا شرافت یه آدم . . . حالا من هر بار که از کنار منزل دوستم رد میشم .... یاد پیانوش می افتم . . . خیلی از نزدیکانم مثلا ازشان میپرسی :" چه رنگ موهات قشنگه کجا رنگ کردی ؟ " جواب میدن : " آرایشگاه . " خوب اینو که خودم میدونم اما مسئله اینه که کدوم آرایشگاه ، کدوم آرایشگر . . . یا می پرسی چقدر زبانت خوبه کجا کار کردی ؟ :" پیش خودم " ...یا میپرسی : " آدرس اون جادوگره شهر از رو بده منم برم پیشش بگم اجمی مجی لاترجی کنه رمان ما از وزارت ارشاد در بیاد ." میگه : " رفته زندون . "یعنی به هیچ وجه نم پس نمیدن و نمیگن . حتی در لبخند زدن هم حساب کتاب دارن . حالم از این آدم ها به هم میخوره . آقا اس.ام.اس میدی ، جواب نمیدن ....

** مجسمه ی (صادق هدایت) در روز تولدش ٢٨ بهمن در میدان اصلی جزیره پرده برداری خواهد شد . ** ضمنا در یکی از کافه های جزیره که حتما باید La Chouette aveugle ( بوف کور) هم باید مجسمه ای از یک جغد بزرگ بگذاریم .

هنوز کلبه ی خودم نمیدونم کجا باشه . شاید یه جای امن جنگل که بشه هیزم جمع کرد و توی شومینه انداختش . . . با یه اتاق زیر شیرونی بالاش . . . با زیر زمین نمور پر از _بارش-برعکس...

کارامل دوست داره خونه اش شیشه ای باشه وطراوت میخواد بره بالای درخت خونه بسازه و بقیه هم هر کدوم یه جای آرومی برای خودشون در نظر گرفتن . دوست دارم این جزیره رو نقاشی کنم . بدونید . . . توی این جزیره که توی کهکشانه . . . ستاره ها زیادن . .  من میخوام طی مذاکراتم با ارواح و صاحبان ستاره ها بخوام اجازه بدن دو تا طناب به دو تا ستاره  ی   خوشگل گره بزنم و تاب بلندی برای بازی کردن و هیجان توی جزیره قرار بدیم . . . خوب میشه .

* فیلم * دیدن فیلم broken embraces ساخته ی پدرو آلمادوار ، که ترجمه اش به فارسی میشه آغوشهای شکسته رو دیدم . کارگردانی فیلم رو بیشتر از مضمون و بازی ها پسندیدم . حتی بیشتر از فیلمنامه . فیلم ماجرای نویسنده و کارگردانی را حکایت میکند که ١۴ سال گذشته اش بر اثر حادثه ای در یک سانحه رانندگی دچار کوری میشود . در آن هنگام وی همراه عشقش در ماشین بوده . از آن به بعد نویسنده ی فیلم حتی اسمش را هم عوض میکند چرا که یک هویت دیگری برای خودش پیدا کرده و در واقع خود واقعی اش همراه تصادف و مرگ معشوقه اش تمام میشود . ( یاد ابراهیم گلستان و متواری شدن وی پس از مرگ فروغ فرخزاد افتادم ) . . . و اعتارفاتی که در انتهای فیلم میشنویم ...نمیدونم به نظرم فیلم همه چیز در باره ی مادرم خیلی تکان دهنده تر و محکم تر و جسورانه تر بود . یا همین طور در فیلم ولور - volver که البته سوژه رو خیلی دوست داشتم و بازی ها رو و رنگ ها رو . . . اماAll About My Mother از اون فیلم هایی بود که من رو کمی گیج میکرد و به فضای فیلم های ماخولیایی لینچ میبرد و خیلی دوستش داشتم . تنهایی ، زن ، مفهیم عمیقی مثل جنسیت ، بچه ، ایدز، مادر شدن ، مادر بودن ،‌پدر بودن ، انسان بودن ، هنرمند بودن و تنها ماندن همه در این فیلم مشهود و هویداست . اما در آغوشهای شکسته خیلی درگیری کمتری با عمق داریم . همه چیز در سطح پیش میره و سازنده سعی داره  ساختار فیلم رو بچربونه به باقی  چیزها . . . به هر حال این هم از این . فیلم دوزن رو هم دیدم . ساخته ی ویتوریو دسیکا ( که در مقام بازیگر دوبلور صدایش هنرمند جاوید حسین سرشار بود)این فیلم اقتباسی است از یکی از داستان های آلبرتو موراویا که در واقع سوفیا لورن با این فیلم مادر ایتالیا میشود . در کل این فیلم تنها یک صحنه شاهکار وجود دارد که آن را با ارزش میکند . خلاصه علاقمند شدم به دوباره دیدن و چگونگی اقتباس های ادبی . بر فرض اقتباس مرشد و مارگاریتای بولگاکف که ایتالیایی ها ساختند و فکر میکنم تنها نسخه اش در ایران دست بنده باشد بسار بد .... شدیدا بد ساخته شده . اقتباس عشق در زمان وبا ، اصلا با رمانش قابل مقایسه نبود ! بد بود هرچند خاویر باردم عزیزم در آن بود اما بد بود . خلاصه  الان دوباره دارم ( کوری)  ژوزه ساراماگو رو میخونم تا فیلمش رو ببینم . کوری رو اولین بار سال ١٣٧٨ گرفتم و به دلیل معادله و انتگرال و هندسه فضایی و توکاتای باخ کنارش گذاشتم و تموم نکردم . حالا دوباره میخونمش . صدام رو ضبط میکنم . . .  و بعد میخوام فیلمش رو بالافاصله ببینم.

** قهوه تلخ ** در این روزها که سالوادور و جرونیمو و سایر فک و فامیلشون در شبکه فار٣٠ وان میتازند آنتن تلوزیون شدیدا به یک جایگزین محکم داشت که میشد قهوه تلخ باشه . من میدونم که تهیه کنندگان ( گلیان) بسی پول گذاشتند روی هم اما این بودجه از کجا میاد جز از جیب ملت ما ؟ حالا ما بیایم دوباره همین سریال ها رو بخریم ؟ مگه قیمتش رو قبلا پرداخت نکردیم ؟ شیوه ی پخش و هفته ای ٣ تا سی-دی خیلی وحشتناکه و دردی رو دوا نمیکنه . مردم هم که دوست دارند در قرعه کشی برنده یآپارتمان بشن حتما مین میخرنش اما نه . . . به نظر من نباید این کار رو کرد . چرا سریال هایی که باید دید و پولش رو ما مالیات میدیم رو دوباره بریم بخریم آخه؟؟؟ هرچند که بنده اصلا مشتاق جعبه ی جادویی نیستم . . . هنوز چهل سالگی رو ندیدم اما خیلی نقدهای بدی ازش خوندم . نمیدونم چی کار کنم از دست این عجله ی آقای رئیسیان! ما بهتون گفتیم هاااااااااااااااا !!!! شما عجله داشتید رمان رو سریع اقتباس کنید که نهایاتا ماندگار نخواهد شد . دیدید؟ !


 
comment نظرات ()
 
 
خاطره ی هنرپیشه ای با 2 سیمرغ بلورین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

خاطره :

اون شب بارون میبارید و رعد و برق میزد . تو رو به ورم نشسته بودی و با کمال پررویی اون همه حرف رو بهم زدی و منو عین یه مرده ای که زیر قبره تنها گذاشتی . بلند شدی و شال گردنی رو که خودم برات بافته بودم رو برداشتی و پالتوی سورمه ایت رو پوشیدی و رفتی . پرده رو کشیدم کنار . ماشینت رو روشن کردی . برام بوق نزدی و گازشو گرفتی و رفتی . اسم من رو گذاشته بودی  روکیل - برعکسش کنید :) - دوستم داشتی و خواستی عشقمون رو در اوج ، تموم کنیم و نذاریم به گند کشیده بشه . تو به من گفتی اون شب بیشتر از همه عاشقمی و برای همین گذاشتی رفتی . یعنی واقعا دیونه تر از تو و احمق تر از تو هم پیدا میشه ؟؟ من مات و مبهوت روی کاناپه ی مخمل لجنی رنگم نشستم و سیگارم رو روشن کردم تا به حرفات بیشتر فکر کنم . سینما همه چیز رو به باد داد . سینما . سینما تو رو از من میگیره . میبره . سینما . بلند شدم و رفتم از بالای کمد تنها سیمرغی که داشتم رو برداشتم و انداختم توی شومینه لای آتیش ها . . . نمیدونی چقدر گریه کردم . چقدر حالم بد بود . تلفن زنگ زد . تو نبودی . استندبای بودم . سرویس میخواست بیاد دنبالم . نمیتونستم اما باید میرفتم . چشمهام پف کرده بود و برداشتم یه کم از نوشیدنیی که تو اسمش رو روی من گذاشتی خوردم و صورتم رو شستم . باورم نمیشد . نه . تو نمیتونستی از من بکنی . داشتی ادا در میاوردی . رفتم سر صحنه . چترم رو باز کردم . نور .پروژکتور و سر و صدا و سیم و دوربین و ریل و بخار چای از توی لیوان روی سینی حسین آقا . جلوی آینه بودم . گریمور پرسید چرا این جوری شدم . . . زدم زیر گریه . به زور حاضر شدم . نفهمیدم کی و چطوری اون لباس ها تنم بود و دیالوگ ها سر زبونم . آقای ستاره ی سینما جلو روم با چشم های سیاه زغالی اش وای ساده بود . . . من هم باید اون دیالوگ های مسخره رو میگفتم.

صدا/دوربین/حرکت

من : میشه این قدر عجله نکنی !

- زود باش دیگه ، تاکسی پایین وای ساده . چرا این جوری زل زدی داری بهم نگاه میکنی . پاسپورتت دست خودته ؟

من : باید یه چیز مهم بهت بگم .

- بابا میریم توی راه میگی زود باش ساعت سه است . کلیدا کو ؟

من: فقط یه دقیقه تو رو خدا . ۶٠ ثانیه بهم نگاه کن . . . تو رو روح بابات . . .اگر نگم میمیرم .

- بگو دارم میشنوم .

من : واس یا جلوم و نگام کن . . . اگر...اگر اون عکس العملی رو که میخوام نشون ندی به قرآن نمیام باهات .

- چی میخوای بگی ، بابا کشتی منو . دیرمون شده ؟!

من : (بغض) ۶٠ ثانیه ! نمیام باهاتا . . . باید الان همین جا بهت بگم  . میفهمی یا نه ؟! وای خیلی استرس دارم . ببخشید .. . میخوام میخوام باهات بیام .  

- چی شده ؟ باشه بیا ۶٠ ثانیه وایسادم جلو روتون بفرمایید .

من  : روم نمیشه . میدونی . آخه بار اولمه . وای خدا . . .

- ٣٠ ثانیه اش رفت .

من : من . من . ..

- تو چی ؟

.من: من  حامله ام .

- تو که اینو دیروزهم  گفتی بهم . ای بابا . من چمدون ها رو بردم اون چراغ رو خاموش کن بیا آخ آخ چقدر سنگینه . زود باش .

من : دیروز ؟

کات /

بالاخره آقای کارگردان آخرین پلان رو با سه برداشت تایید کرد و تموم شد . همه رفتیم گپ و گفت زدن . من توی چشم های آقای ستاره نگاه میکردم . اصلا به من محل نمیذاشت . انگار منو دیگه نمیشناخت . چایی توی دستم سرد شده بود . سیگارم رو نکشیده تموم شده بود . لب هامخشک شده بود . انگار یادت نبود که چند ساعت پیش پیش من بودی آقای ستاره و داشتی در اوج عشق از من خداحافظی میکردی . آره . . . منو نمیدیدی . تو دو تا سیمرغ داشتی . اشکالی نداشت . میترسیدی . تو به من حسودی میکردی . تو عاشق من نبودی . تو میخواستی من دیگه بازی نکنم و خودت بتازی و ستاره و ابرستاره بشی . بعد یه هو غیب شدی . همون طوری که از جلوی خونم رفتی . در اوج عشق  تموم کردی . رفتی . اون سال سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن رو به من دادن . . . تو حتی توی سالن هم نبودی . تو بعد از اخرین پلان واقعا رفته بودی . . . و من سیمرغ رو به تو که باعث شدی این قدر خوب اشکم درآد تقدیم کردم .اشتباه کردم . بعد با لبخندی مصنوعی از روی صحنه اومدم پایین .

خاطره ی هنرپیشه ای با دو سیمرغ بلورین


 
comment نظرات ()