جزیره در کهکشان

 
قاتل بی رحم هسه کارلسون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
 

تئاتر : قاتل بی رحم هسه کارلسون ، کار مسعود رایگان ، ایرانشهر ، سالن استاد سمندریان ، بازیگران : رویا تیموریان- شبنم مقدمی - هومن سیدی - جواد عزتی - محمد سلوکی

برآیند نظر + نقد + تحلیل = کاری فانتزی ، متوسط ، اگر داستانش را روی کاغذ میخواندم بهتر بود ، میزانس ها خوب ، بازی ها عالی ، ریتم بد ، دکور و طراحی صحنه :عالی .

امشب همایون شجریان هم درست جلوی من نشسته بود و کار را دید .  فکر میکنم او تنها پسری است که نمیتوان بهش گفت : " گیرم پدر تو بود فاضل . از فضل پدر تو را چه حاصل" ، رفتار متین او ، باد در گلو نینداختنش ، برخودش با کسانی که میشناختندش  و عین من و تو و او بودنش بسیار به دلم نشست . همیشه کلی پول میدهیم که او را روی صحنه ببینیم و بشنویم . اصلا در وجناتش اصالتی بود و آرامشی که من را وادار به تحسین شخصیتش کرد . چیزی که کمتر در آدم های  هنری میبینیم . این روزها هنرمندان ، حتی هنرمندانی که میس شانزه لیزه در این جزیره ، پست هایی را انحصارا به آنها اختصاص داده د و در موردشان نوشته ، رفتارهایی از خودشان نشان میدهند که (من نه منم نه من منم ! ) ، این روحیه ی خودستایی ، از بالا دیدن ، به خود حق دادن وبهدیگری ریدن ، فحش رو به جون مردم کشیدن رو دوست ندارم . چرا حرمت همدیگر را نگه نمیدارید ؟ یا شما احیانا کی هستید ؟ پیغمبر خدا هم این قدر خودش را توی سر مردم نمیزد .  دوست دارم بگم که برای هیچ کدام از این نام آوران تره هم خورد نمیکنم . به درک که کسی که بلاگ من را نخوانده با خواندن یک پست در مورد من قضاوت میکند و کامنت میگذارد یا نمیگذارد . بارها به خودم نهیب زده م که زود خودمانی نشوم اما خمیرمایه ی آتشینم سرکشی میکند. موضوع نخ نمای عدم احترام به مردم عوام برای من در حال حاضر شکل دیگری پیدا کرده . چون من  به زعم خودم دو قدم از عوام این طرف ترم ،هنرمندم ، شاید هنرگند ، چه جای بدی ، با کسانی معاشرت دارم که سر سوزن ندارند ذوقی و در وقاحت تکتازند ،در کثافت هم همین طور . البته من جمع نمیبندم ولی روی هم رفته ظهور دل انگیز هنرمندان در زندگی من نشان داد که عدم درک موقعیت تو ، قضاوت ، تجاوز به حقوق تو ، غیبت کردن پشت سر تو خوراک و صبحانه ناهار شام این هنری ها است . متاسفم که این حرف ها را در گذشته لاطائلات میدانستم .  همایون شجریان دچار معصیت خودنمایی نشد و من این شخصیت را دوست دارم . هدفم از این همه حرف رسیدن به این جا بود که کمند کسانی که سرشان به تنشان بیارزد . ضرورت دردناک گرفتن ارتباط با دیگری همیشه کار دستم داده و دیدن این دسته از آدم ها ی  فضله ریز و با طمطراق که اسمشان هنرمند است برایم مثل دیدن اباطیل دنیوی است و آینه ی عبرت که مبادا ....... به قول حمید هامون : " هوش ش ش ش ...کجا داری میری ؟ " به قول من : " کی هستی مگه تو ؟ کاشف واکسن ایدزی ، کاشف تلفنی ؟ ادیسونی ، گراهام بلی ، شکسپیری چی هستی تو ؟ خیلی کوچیکی . . . توی اشل همین ایران هم کوچیکی چه برسه به جهان چه برسه به تاریخ ! هه .اراذل خوش سخنی که ته اکثر اون ها  بنده ی پول و بنده ی نام شدن رو میبینی . با دو تا کتاب و چهار تا مقاله چه بادی توی گلو میندازن . با دو تا عکس خودشون رو سرآمد میدونن و با دو تا فیلم ساختن خودشون رو دیوید لینچ میدونن ، با دو تا کار توی تئاتر شهر، خودشون رو اشمیت و با دو تا مقاله خودشون رو نیچه میدونن ، نه بابا ... نه پاشو یه قهوه بخور بپره مستیت . یه کم بلد باش آرتیست باشی . مثل کاوه ی گلستان باشی . (این ) بد جوری من رو در گیر میکنه .  دوست دارم یه تیزکی بکشم به چشم بعضیا بگم :" پفک بشینم رو ت؟ " چشش رو از توی کاسه در بیارم . توی این عرصه نوچه پروری هست مثل نون بربری ، فراوون ، فحش میدن هی پشت سر این و اون ، به روز میخورن نون و ته همه شون ، خوب ببینی میبینی دهاتی مسلکیشونو .

خسته شدم از این ریای دقیقه به دقیقه !


 
comment نظرات ()
 
 
هملت برو خواننده شو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
 

میس شانزه لیزه از دست خواب هایش گریزی نداشت . از خواب هم که میپرید ، ادامه ی آن را روی دیوار خانه اش میدید . مثل فیلم ( سینما پارادیزو ) (صحنه ای که فیلم روی دیوار خیابان نشان داده میشود ) میدید .به خاطر ساخت و ساز برجی در نزدیکی خانه ی میس شانزه لیزه ، او نیمه شب ها مجبور میشد با توسری صدای آهن از خواب بیدار شود . بعضی خواب ها چونان شیرین و خوش مزه اند که تو مدت ها خودت را در تختت معطل میکنی تا از آن نکنی بیرون ، مثل سیریش بچسبی بهش .  بعضی خواب ها چونان تلخ و زهرآگینند که دوست داری زودتر آهن های ساختمان کناری روی زمین ریخته شود و بیدار شوی ، یک جرعه آب بخوری ، سیگار بکشی و یک تف به خیابان بیاندازی . میس شانزه لیزه جدیدا خواب های شیرینی میدید که مزه ی خوبی داشت و طعم دلپذیری ، مثل عسل و کارامل و شکلات خوش مزه بود و بوی نسکافه و عطر پو-ام میداد ، با صدای ریختن آهن آلات بیدار میشد . اتاق زیر شیروانی اش تاریک بود و نور مهتاب اریب وسط آن افتاده بود ( از پنجره ای که روی سقف اریبش تعبیه شده بود ) .رب دوشامبر مخمل قرمز رنگش را پوشید و ادامه ی خوابش را روی دیوار دنبال کرد . مردی راروی دیوار دید که بسیار عاشقش بود . مرد حرف هایی میزد که او در عالم واقع هیچ وقت آن ها را نشنیده بود . . میس دستش را برد به سوی مرد . دستش محکم به دیوار خورد . صورتش را چسباند به دیوار و بلند داد زد : " هی . صدامو میشنوی ؟ مگه با من حرف نمیزنی ؟ " دید مردی که عاشقش است با صدای کاووس دوستدار به او میگوید  : " بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم ."(1) میس شانزه لیزه که اشک از چشمانش میریخت گفت : "  این یعنی چی ؟ یعنی حالا که من بیدارم تو داری بهترین لحظاتتو تجربه میکنی ، چرا دستتو ول کردی ؟ واسه چی رفتی ؟ "  مرد به میس شانزه لیزه گفت : " بودن یا نبودن .مسئله این است ؟آیا شایسته تر آن است که ضربه های روزگار نامساعد را تحمل کنیم یا سلاح نبرد دست بگیریم یا  ...مردن . خفتن و شاید  خواب دیدن . آه مانع همین جاست . " ((شما میتوانید پخش مستقیم این صدارا در (این جا) بشنوید  ))... روی زمین پر از مرواریدهایی شد که از اشک میس شانزه لیزه درست شده بود . میس پا برهنه روی زمین راه میرفت و دست به صورت مرد میکشید و نوازشش میکرد . تصویر مرد روی دیوار خود را پس کشید .میس هق هق کنان گفت : "   باور کن که تا فردا وضعیت جا و مکان من مشخص نمیشه ، به من فرصت بده ، کمی صبر کن ، این جا قانون علیه من میشه .ضد من . کافیه پدرم که سالهاست نمیدونه من این جا ، زیر این شیرونی کج زندگی میکنم بفهمه که با توام ، دخل منو در میاره ، به من فرصت بده ، مگه تو عاشق نیستی ؟ چه اشکالی داره ، صبر کن . " تصویر مرد زیر دستان میس لغزید و به طرف پنجره ی اتاق رفت . اخم کرد . سکوت کرد و همه جا تاریک شد . میش شانزه لیزه ،‌نور پخش کننده ی تصویر را در خانه ی خرابه ی رو به رو دید . انگار همه ی خوابش در خانه خرابه ی رو به رو به وقوع میپیوست . میس شانزه لیزه آّب بینی اش را بالا کشید و با دوربین به ساختمان رو به رو نگاه کرد . فرصت نداشت تا تمام پله های پیچ در پیچ را پایین برود و به ساختمان رو به رو رفته خرخره ی مرد آپاراتچی را بگیرد . پس با تیر و کمانی که داشت ، بندی را به ساختمان خرابه ی رو به رو شلیک کرد و بعد روی آن راه رفت تا به ساختمان خرابه ی رو به رو برسد . در آن هنگام مرد همچونن شبحی ناپدید شد و تنها صدا صدای سونات مهتاب بود که پخش میشد و یک نامه به شرح زیر : 

 فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض کنی - اینکه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و کمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است. بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می کند و به راستی حق با اوست. حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال کمال برسیم، دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یکدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانیم آنچه را که در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در کنارم بودی هیچ گاه چنین افکاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم که باید تو بگویم.
آه لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من!
بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانتی خواهند داشت که بهترین هدیه است.

(نامه ی بتهون به معشوقه اش که نمیدانیم کیست )

*** نتیجه :

آقای هملت در جایی که جوانان وطن دوست دارند در بلاد خارجه خواننده شوند و کسی فکر برنج و بنزین و روغن نیست شما چی میگویید جان من .برو خواننده شو .

(1) جمله ی قصاری از بتهون



 
comment نظرات ()
 
 
نوشتن در تاریکی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱
 

من ارث بابام رو از تئاتر میخوام ، جزو اون دسته از آدم هایی هم نیستم که به خاطر نام ها ، نشانه ها رو ببرم از یاد . بلدم نیستم مجیز کسی رو بگم و بیخودی پیزر لای پالون کسی بذارم . من محمد یعقوبی رو با کارهاش میشناسم . اگر کاری خوبه توی جزیره دو تا دست و کف و هورااا هم میکشیم براش . مثل کار پارسال ، مگه کم از این کارا کردیم . اما من آدمی نیستم که بشه گولم زد .

نامه :

آقای یعقوبی عزیز

شما همیشه زحمت میکشید ، تئاترهایتان جذابیت هایی دارد که منحصرا مال شماست و من دوستش دارم . مثل ٢۵ . مثل رفتن و آمدن نور . مثل دیالوگ های بی شیله پیله ی رئال که خیلی سخت است نوشتنش . بر عکس آنچه عوام فکر میکنند ساده نوشتن، سخت ، سخت است . ما همچین بیلمز نیستیم . جناب آقای یعقوبی عزیز امشب کار شما را دیدم . شنیده بودم کار در بازبینی خط خطی شده . خب ؟ با این همه خط خطی هایی که در نمایشی که ما هم دیدیدم مشهود بود، آیا شرافتمندانه بود که باز هم اجرا بروید ؟ آن هم با یک همچین (موضوعی) . من اسم این کار را میگذارم  کار برای پول . نه کار واسه کار . آقای یعقوبی عزیز قبل از اعتراضم نسبت به اجرای این نمایش میخواستم در مورد چند چیز کوچولو با شما گپ بزنم .

متاسفانه پنکه ای که در چهار سو بود ، همان جا مثل میخ مانده بود میدادید درش میاوردند . چرا میزانسن کار این همه بد بود ؟ کار به لحاظ ارتباط بین عناصر دیداری و شنیداری شدیدا میلنگید . بازیگران روی صحنه جا و مکان مشخصی که تسخیرش کنند نداشتند . گردنم شکست به خدا گرچه ردیف ٣ بودیم اما به خدا به زیارت چهره ی مهدی پاکدل شرفیاب نشدیم . بعید بود . چطور یک کار میتواند در این ابتدایی ترین اصول ها این قدر واضح بلنگد !!! ؟‌؟؟ کار به لحاظ نورپردازی هم ضعیف بود . چرا آقای یعقوبی ؟ بنده میتوانم از شما خواهش کنم به ما بگویید دلیل استفاده از پلاسما ، یا پرده ای که روی آن دیالوگ نوشته میشود ، چه بود ؟ ما با یک فضای رئال رو به روییم  که روایت میکند ، مگر نه اینکه چخوف میگوید استفاده از یک اسلحه حتی اگر نباید از ان گلوله ای بیرون شلیک شود در صحنه (حرام ) است ؟ این نحوه ی بیان دیالوگ آن هم با آن ریتم بالا  روی پرده چه دلیلی داشت ؟ کاربردش چه بود ؟ به وجد امدن ما ؟ یا سانسور شدن شما و خلاقیت شما ؟ نع ! ببینید ما این شکلی به تفاهم نمیرسیم . من این نمایش را بیشتر یک تمرین تئاتر خودمانی دیدم تا تئاتری که برای مردم وطنش اجرا شود !؟ برایش زحمت کشیده شود ؟ مهدی پاکدل (نیما ) تمام مدت روی زمین ولو بود و نیم رخ بود و والا ما اصلا صورتش را ندیدیم . فکوس میگرفت چه باید میکردیم ؟ باقی را چه ؟ آن ها هم دیده نشدند. دیالوگ ها بینشان انگاری نخود و لوبیا بود که تقسیم شده بود ...آیا امکان حذف بازیگر نداشتید ؟ اگر همه ، ان خبرنگار که فقط ازش استفاده کردید تا در آلمان دو تا جمله بگوید خیلی استفاده ی بدی کردید ؟ حذفش میکردید و یکی از شخصیت های دیگر نمایش را خبرنگار میگذاشتید یا شاید هم میخواستید به ان بازیگر حال بدهید . من نفهمیدم چرا اگر در این کار واضحا سانسوری صورت گرفته علی سرابی باید بیاید روی صحنه و بگوید چون سانسور شده من باید این صندلی را این جا میگذاشتم اما حالا نمیذارم! تعریف  آقایان در سایت ایران تئاتر به این خلاقیت شما (فاصله گذاری) است ! بلا به دور . . . مسئله من این است که آقای یعقوبی عزیز شما در این خاکی که هنوز از دهلچی هایش خبری نیست ، هنوز از خیلی اها بیجهت خبری نیست ، میایید به شرافت و سکوت و اندیشه ی این آدم ها پشت میکنید و از این موضوع سواستفاده کرده و همچین کار شلخته ای را اجرا میبرید .آقای یعقوبی آیا تا به حال کلمه ی (پاتوس) به گوشتان خورده ؟ اگر نخورده من بهتان بگویم که اجرای نمایش شما با استفاده از شیوه ی پاتوس ارائه شده بود . حالا پاتوس چیست ؟ الان میگم .

 

  

 

Pathos  که یونانی آن πάθος است یکی از سه روش مجابگری ( به همراه Ethos و Logos ) در معانی بیان در شعر یا سخنوری است . پاتوس احساسات مخاطبان را جذب می کند و برای آن ها گیرایی ایجاد می کند . پاتوس یکی از چهار فلسفه ی ارسطو در سخنوری است . سیسرو (Cicero) استفاده از Pathos را هنگام نتیجه گیری در یک سخنرانی توصیه می کرد .

بعله آقای یعقوبی توی این دوره زمانه چه چیزی بهتر از اینکه بیایید در مورد مسئله ی رای و اتفاقاتی که همه ی ما میدانیم حرف بزنید  . اما به چه قیمتی ؟ به قیمت دیدن کاری که به لحاظ نمایشی فاقد ارزش است ؟ شما در این نمایش جایی که گریه ی آدمیزاد در میامد را به لودگی و خنده کشیدید . شما با مسخره کردن ادا و طرز صحبت کردن همان شخصیت های ٢۵ ی که در نهایت قربانی شدند مردم را جذب کردید که بگویند عجب کاری کرد یعقوبی ...چه جسارتی ؟ نع . من به این کار نمیگویم جسارتمندانه . نمیگویم کار هنرمندانه ...چون از احساسات مخاطب سو استفاده کرد تا حرفی را بزند به قیمت فروش گیشه اش .آن هم نه همه ی حرفش را . چرا ما نباید میفهمیدیم که نیما خود کشی کرد ؟ مرد ؟ کشتندش؟ چرا نیامدید صراحتا موضوع خود را مشخص کنید ؟ شما میدانید هنوز خیلی ها هستند که سر اجرای شما گریه هم میکنند .چون یاد قبض و پول و بدهکاری و سالهای پیش می افتند . پس ما لمسش کردیم . عین علامت آژیر خطر . ما ترسش را چشیدیم . لب تر نکردیم . آقای یعقوبی بلاگ ها را سکته زده رها کردیم . آن وقت شما با کمال راحتی میایید توی همچین جایی که اکثرروزنامه ها بسته شده ،ضد٢۵ ی ها حرف میزنید ؟ پشتتان به کجا گرم است جان من ؟ بنده به بیس اولیه ،داستان و مضمون نمایش کار دارم . . . شما طوری روایت کردید که انگار این اتفاق ها را ندیدید . مرثیه باید میسرودید نه اینکه زمان دستشویی رفتن را روی تایمر میزان میکردید . من علائم نشانه گذاری در کار شما نمیبینم . کاش لا اقل ایهام داشت این کار . همه ی کار با نقص هایش یک سو . قسمتی که در انتها بازپرس نمایش مواخذه میشود سوی دیگر . ان جا بود که نفس راحتی کشیدم . بله . روزی خواهد آمد که چنین شود . از اینکه اتفاقا ان فرد قربانی بود خوشم آمد . کسی مثل شعبان  بی مخ که خودش هم قربانی بود . اما نمیدانست . کاش عمیق تر به این مسائل میپرداختید . ببخشید آقای یعقوبی . . . شما درست میگویید در ایران ما مثل آلمانی ها که دو تا جنگ جهانی را پشت سر گذاشتند زندگی نمیکنیم اما همه ی خواسته ی نسل ما این است که بارش (برعکس کن) شیراز بخورند ؟ راحت آواز بخوانند و توی خیابان مست کنند ؟ آیا هدف های نسل ما در همین حد کوچولو است ؟؟؟؟ نع من این کار را دوست نداشتم.گول خوردیم .


 
comment نظرات ()
 
 
کسوف
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

 

نفله ی دیدن نمایشم . وقتی نزدیک چهار راه ولیعصر میشم همیشه دلم مثل سیر و سرکه میجوشه که این (کار)ی که بناست ببینم چه جوریه ؟ مخصوصا اگر نویسنده یا کارگردانش رو بشناسی ، انگاری ، اهمیت اون کار برات بیشتر میشه ، دوست داری مو رو از ماست بیرون بکشی یا پنبه زنی کنی ، دوست داری اگه کار بهتره بدجور خوشحال بشی ، من از اون دسته آدم هام که از دیدن  بهتر شدن کار دوستام خوشحال میشم و از بدتر شدنش ناراحت . حالا بعد از مدت ها دوباره ایوب آقاخانی رو که از حیطه ی کارگردانی دور دیده بودیم ، داریم از نزدیک میبینیم . توی راه که پر از بوی لنت ترمزه و من با عشق فراووون ترافیکش رو تحمل میکنم ، توی دلم میگم : " اگر(( زمین مقدس)) رو 8 تا دوس داشتم ، ((مرثیه ای برای  یک سبک وزن )) رو 7 تا دوس داشتم این کار رو چند تا دوس میخوام بدارم ؟ عین بچه ها که کاراشون رو مثل عروسکاشون و با حساب دو دو تا چهار تای خودشون دوست دارن ، همون جوری میسنجم ، اصلا ترازوی من عین مال بچه هاس ، واسه همین فک میکنم کم خالص نیست . . . درست میبینه . میرسم تئاتر شهر ، ماشین  رو سر جای همیشگی میذارم و با اون شال گردن بی خود بلندم بدو بدو میرم تا به اجرای دوم نمایش (کسوف ) برسم . سالن قشقایی . روی در سابقش فلش زدن ------>   از این طرف ، پله های بزرگ هخامنشی رو پایین میرم . توی صفم ، انقدر هیجان دارم انگار قراره خودم بازی کنم . بروشور رو امیر هاشمی که برادره افشین هاشمیه میده دستم ، سایز بروشور بزرگتر از (مرثیه ای برای یک سبک وزن ) شده ، یه آخی میگم . . . روی بروشور یه قالیچه پهنه ، یه مردی سیاه و سفید انگاری توی ضد نور ، یا خود نور کسوف واستاده ، نیمرخش دیده میشه ، اولش فک میکنم بلوچه ! روی بروشور نوشته ( نویسنده و کارگردان ایوب آقاخانی / مجموعه سالن تئاتر شهر / آبان و آذر 1389 ، ساعت 19:45) ، با جمعیت میریم تو ، نورالدین حیدری ماهر، که این جا سمت های زیادی دریافت کرده (از جمله : دستیار اول کارگردان و برنامه ریز و مدیر تولید ) دیده میشه ، کلا نورالدین حیدری ماهر از همه ی کارگردانان و بازیگران تئاتر بیشتر دیده تر میشه چون همیشه هست ، میپیچی توی قشقایی . میرم ردیف اول ، صندلی 8 . میشینم و با جبهه گیری به دکور نگاه میکنم ، درجا  فصل خون توی ذهنم تداعی میشه . . . گونی و خاک هایی که صحنه رو مثل یه قاب ، قاب گرفتن و توشون ، ته سیگار و آشغال و پپسی و ایناست ! نور میره . این جا رو دوست دارم . انقدر همه جا سیاه میشه که تو توی خواب هم اون قدر سیاهی نمیبینی . . . جادو این جوری شروع میشه . . . نور اریب میفته روی مردی که حمیدرضا آذرنگه ، به محض حرف زدن میفهمم بلوچ نیست ، افغانه . دارن ازش بازپرسی میکنن (درست مثل نمایش تمام صبح های زمین که آشا محرابی باید به بازپرس ایوب آقاخانی جواب پس میداد ) این جا هم بازپرس ایوب آقاخانی داشت از پیرمردی افغان سئوال و جواب میکرد ، تو تروریستی ؟ زن تو کیه ؟ با صاحب کارش ارتباط دیگه ای نداشت ؟ اسم زنت چیه ؟ چرا اون جا رفتی ؟ چرا ....چرا ....چرا اسلحه حمل میکردی ؟ چرا . . . ؟ ؟ ؟  بعد بهانه پیدا میشه و حمیدرضا آذرنگ در نقش مرد افغان ، شروع میکنه به گفتن اینکه داستانش درازه و با لهجه ی شیرین افغانی داستان رو روایت  میکنه و .... نور میره و روایت تبدیل به نمایشی میشه که اسمش کسوفه ، حالا جا ها برعکس میشه ، بازپرس ایوب آقاخانی از نسیم ادبی (که اسمش من رو همیشه یاد پری صابری میندازه ) - ثریا- سئوال جواب میکنه ، ثریا مشکوک میزنه ، آخه شوهرش نمیتونه بچه دار بشه ولی اونا بچه دارن ، ثریا دردهای عجیبی میکشه ، فک میکنم معتاده ، بعد میفهمم قرصی شده ، بعد هم میفهمم بچه اش پودر شده . (نسیم ادبی - ثریا - نقش زن ایرانی رو ایفا میکنه که به همسری مرد افغان در اومده ، حالا چرا و چیش رو برید ببینید . اون ها توی منطقه ی صفر زندگی میکنن  ) منطقه ی صفر کلا چه حالی داره آقای آقاخانی . یه لحظه رفتم گرجستان . بعداز مرز بازرگان میری یه جایی که نه مال ایرانه نه مال ترکیه است  میگن اون جا آدم هم بکشی کسی چیزی نمیتونه بگه . . . مال خودته عجب جای باحالیه  آدم بره اون جا خونه بسازه لنگر بندازه چه فازی میده . . . .خلاصه این زن و شوهر توی منطقه ی صفر هستن و بچه ای دارن که پودر میشه . زن قرصی میشه . ربط و وصل این ها چیزیه که داستان نمایش رو شامل میشه . اتفاقا صادقانه بگم ، به نظر من داستان این نمایش خیلی خیلی دوست داشتنی بود ، خیلی پخته تر از کارای دیگه ای که از آقای آقاخانی دیده بودم . کلا داستان داشت . من نتونستم با  فصل خون این طوری ارتباط بگیرم . یا مثلا توی مرثیه (به دلیل زمان اجرای نمایش که مصادف با خرداد پارسال بود ، به نظرم کار کمی از جاش در رفته بود و باید درزش میگرفتن ) اما این جا یه نمایش صمیمی میبینیم .مرد افغان داره داستان بدبختی خودش رو با لهجه افغانی ، به اون شیرینی ، با میمیک غضه دار شکسته اش روایت میکنه اون وقت مردم بخاطر اون لحن میخندن ، مرد داره درده خودشو میگه تماشاچی ما که مهر انتلکتوال هم توی شناسنامه ی خودش میبینه شعور نداره که 1 دقیقه با اون کاراکتر ( و نه تیپ) همذات پنداری کنه و بشنوه داری چی میگه ، منتظرن تا بخندن و من سر نمایش منهای دو هم به این اشاره کردم که چرا ما هیچ وقت دوست نداریم یه کم فکر کنیم . توی این تکه های نمایش مرد افغان با لهجه ی افغانی داره از فلاکت خودش ، از خاک بی سرپناه خودش ، از زندگی توی زمین صفر خودش ، از زن خودش میگه ، اعتراف میکنه ، توسط بازپرس تحقیرم میشه ، اما ما بخاطر لهجه اش بهش میخندیم یا چون فهمیدیم توی جنگ صدمه دیده و نمیتونه بچه دار شه بهش میخندیم ، همون طور که سر منتهای دو به عقیم بودن ژول (سیامک صفری) خندیدیم .(من که نه مردم رو دارم میگم . شما رو هم نه باقی رو دارم میگم ) چرا نمیایم ببینیم واسه چی داریم میریم تئاتر ببینیم ؟!؟ من مخالف این خنده توی لحظه های گروتسکیش نیستما . . . نه اون جا هیچ اشکالی نداره باید خنده و زهرخنده باشه . اما بعضیا انگاری میان تئاتر تا سرگرم شن . اصلا فکر نمیکنن . خب نیاین . مگه مجبورین . . . برای اینکه داستان رو لو ندم از گفتن مضمون اون دوری کرده و به همین اکتفا میکنم . . .

بازی ها رو به شدت دوست داشتم ، هم حمیدرضاآذرنگ رو و هم نسیم ادبی رو ، آقای آقاخانی هم صداشون خوب بود چشمک،شاید بی تردید و بی اغراق ، باید بگم  متن نمایشنامه ، داستانش بیشتراز باقی کارهای جناب آقاخانی به دلم نشست و البته همین طور اجراش . اگر کسی هستید که کارهای آقا ی آقاخانی رو دنبال میکنید حتما موافق من خواهید بود . شک ندارم . بیشتر از این هم حرف نمیزنم ، هر کس دوست داره میتونه نره کار رو ببینه ، سالن خیلی هم پر بود ما هم بیش از اندازه ننویسیم بهتره ، بلاگ من چی کاره بید !!!! گفتم بید ؟ آها . . . یادم افتاد یک جا همین مرد افغان نمایش ما ، واگویه هاش به قدری سوزناک میشه که من دلم میخواد از روی صندلی بپرم توی صحنه و بگم بسته دیگه این قدر احمق نباش و یکی بزنم توی سر بازیگر نمایش ، اعصاب خوردی ایجاد میشه ، حمیدرضا آذرنگ از بازپرس آقاخانی در اون احوال پریش (سیگارت) میخواد .بازپرس میگه چی ؟ جواب میده : دود! :) میخندم . شیطونه میگه یه نخ از توی کیفت بردار بهش بده بهش قال قضیه رو بکن . . .

حالا میخوام به ایراداتی که (به زعم من) وجود داشت بگم. من کلا نسبت به فضای خاکی ، قهوه ای ، سنگری ، شنی ، حصیری دافعه دارم ...چیزی که توی فصل خون هم بود . شاید  اون فضای تئاتر رو که توش فانتزی ، دکور جورواجو ، رنگ ، رنگ ، بازی با آکساسوار رو ببینم بشتر دوست دارم . این نمایش که شیوه ی روایتش در صحنه ، به شکل اجرای دو بازیگر، رو به رو ی هم + بازیگر با بازپرس آقاخانی .. ما چهره ی بازپرس رو نمیدیدم و اکت ها یا ری اکشن های بازیگر جلورومون رو میدیدم ( کاری که در تمام صبح های زمین ) هم عینا وجود داشت . من از این سکون بازیگر ها و میزانسن های کمرنگشون دلخور شدم . شاید اون فضا جا داشت خیلی بازی بازی های دیگه ای هم توش بشه ، بیشتر دیده تر بشه . ضمن اینکه بازپرس ما در ابتدای نمایش سئوالی رو مطرح میکنه که همین سئوال بهانه ی اجرای (کسوف)میشه اما در نهایت به این سئوال جوابی داده نمیشه .

توی بروشور، اسم افشین هاشمی هم دیده میشه که به عنوان مشاور متن با این گروه همکاری کرده . لازم دیدم به علاقمندان افشین هاشمی بگم جمعه ساعت 4 افشین هاشمی در خانه ی هنرمندان ، سالن انتظامی ، مونولوگ داره (مونودرام) میتونید برید و ببینید . متنی از محمد چرمشیر و کارگردان عباس غفاری .

(( حال و هوای خودم فقط (این) است گوشش کنید . دوستش دارم بدجوری دوستش دارم ))

*درادامه مطلب فیلم مصاحبه (سیامک صفری) در برنامه ی دو قدم مانده به صبح را میتوانید ببینید *

 

 (())  -------->> شکل میخی نام (جزیره در کهکشان)

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
آلن دلون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
 

آمبیانس : ( این ) آهنگیه که سالها پیش باهاش کلی واسه خودم عشق و عاشقی کردم و میدونم همه دوستش دارن . میدونم کمتر دختریه که بگه خواننده اش یکی از جذاب ترین خواننده های اون ور مرزی ما نیست ، بی حاشیه و با چشم و ابرویی بی نظیر و صدایی خاص . نمیدونم چرا اما حسم گفت اینو توی جزیره بگذارم . پی گوشش کنیم . حتما .

 

(آلن دلون ) عزیز تولدت مبارک .

Joyeux anniversaire

17 آبان یا 8 نوامبر تولد آلن دلون ، بازیگری است که به جرات و به ضرس قاطع میگم ، آلن دلون بازیگریه که تا به امروز ، شبیهش رو نداشتیم .کلاها . هرچقدر فکر میکنم میبینم این پیرمرد که الان دقیقا جای پدربزرگ خودمه بسیار زیبا و هنوز بسیار جذابه . جذابیتی که در اوست از جنس شکوه مارلون براندویی نیست ،چون به قدری چشمگیر است که حرفه ی او و بازی و نقش اورا در تمام فیلم ها از دست مخاطب میگیرد و تبدیل  به فضولی و چیزی میکند که خدادادی فاصله گذاری برشتی ایجاد میکند . این طور که تو میگویی : "  این همه زیبایی ، برازندگی در یک چهره چه جوری جمعه ! " چیزی که در دنیای مردهای ستاره تکرار نشد . چیزی که در جود لو ، خاویر باردم ، دیکاپریو ، جانی دپ، گلزار، پارسا پیروزفرو... نیست . شاید درصد کمی از این (چیز) را کیلینت ایستوود داشته باشد که با پیری اش از بین رفته . اما آلن دلون همچنان جذاب است . این تنها در چهره ی او خلاصه نمیشود . بازی او همیشه منحصر به فرد بوده . خودش همیشه گفته کاش هیچ وقت این قدر چشمگیر نمیبود تا بازی اش دیده نشود و راست میگفت (بلا) راست میگفت . یادم هست چند سال پیش از اینترنت مصاحبه های زمان 40 سالگی اش را که اوج زیبایی و محبوبیتش بود را دیدم . ژست نشستن ، ژست حرف زدن، نگاه کردن و مکث و سکوت هایش را دوست داشتم . کمتر میخندید . سیگار میکشید و خیلی مغرورانه حرف میزد فرض کن توروخدا وسط مصاحبه سیگارشو درآورد و روشن کرد !آلن دلون مجازه و  حق هم داره . آلن دلون همیشه در طول زندگی ما مثال نوادگان یوزارسیف را داشت(واقعا همچین آدمی نمیتونه از نوه های یوزارسیف باشه ؟) که همیشه او را مثال میزدیم . (...یارو فکر کرده آلن دلونه ! ) همان طور که در سایتش دیدید او با کارگردان هایی چون ویسکونتی ، گودار ،آنتونیونی کار کرده است . من دسته ی سیسیلی ها رو همیشه دوست داشتم . سامورایی فوق العاده ترین بازی آلن دلون بود .  کسوف را دوست داشتم . برادران روکو ...آخی چه کوچولو بود این آلن 76 ساله ی ما ! با برف و پارو در فیلم سیاه و سفید، قاب را و همه ی نماها را و همه ی سرمای زمستان را با نگاهش از زیر سیاه و سفیدی فیلم آب میکرد .  یکی از نگاه های شاهکارش را در اسلحه ی بزرگ که شاهد انفجار همسرش و فرزندش است را دوست دارم . این یکی اش هست . به نظرم بی نظیر . فقط مخصوص آلن دلون .  به تازگی فیلم پروفسور به دستم رسیده . عشق بین معلم و شاگرد . آلن دلون پروفسور است . هنوز ندیدمش . دست این (م.ز) است . (م.ز.) زودی ببینش بده دیگه ! خب درسته که آلن مثل مارلون عضلانی نیست اما آرتیسته . منظورم اینه که بازی و حرفه اش رو میشناسه .  من این رو دوست دارم . توی ایران دوبله ی صدای آلن رو خسرو خسروشاهی  (اکثرا) انجام داده شده ، که واقعا این صدا به اون صورت نشسته ، همون طور که وقتی آلن دلون به ایران میاد و فیلم دوبله شده رو میبینه اظهار میکنه کاش همه جای دنیا صداش رو با صدای خسروشاهی دوبله میکردند (میگم اصلا آرتیسته ناکس).

Vous êtes unique به خدا . در واقع آلن دلون به خودی خود دچار شکوه و درخششی است که لازم به تبلیغات گلزاری و رادانی ندارد چون در وجودش استعدادی نهفته است که خود به خود اون رو بالا اورده و به این جا رسونده . چهره هایی مثل سوفیا لورن ، مرلین مونرو ، الیزابت تیلور و ... یا همین هدیه تهرانی ها ، النازشاکردوست ها، گلشیفته ها ، نیکی کریمی ها، پارساپیروزفرها ، گلزارها برای ستاره شدن 100 جور کله معلق بازی در میاورند بدبخت ها چون خمیرمایه ی آرتیست بودن رو ندارند . به هر حال این جانب ، میس شانزه لیزه از این جا تولد آلن دلون عزیز رو تبریک میگم و امیدوارم یه روز همه ی فیلم هاش رو ببینم چون کمترش رو دیدم و بیشترش رو نه . خب در این حسن ختام باید بگم هفته و روزهای تئاتر دیدن آغازیدن گرفته . حتما به دیدن چند تئاتر و فیلم باید بروم و بعد از دیدن مثل همیشه نظریاتم رو خواهم نوشت . بارخدایا از بار ترافیک بکاه ، سردرد ما را نیز و سلامتی بر همه ی ما ده تا کار کنیم و از پس پولهایی که باید بیشتر و تر تر تر به بنزین و اتوبوس بدهیم بربیاییم . آمین .

در ادامه ی مطلب آلن دلون را میبینید که منتظر میس شانزه لیزه ایستاده قلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
من نه منم نه من منم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳
 

تو منحصر به فرد ترین و عجیب ترین و شگفت انگیزترین کسی هستی که تا حالا دیدم این جوری پابرهنه توی خیابون راه میره و از توی چشماش عشق میریزه بیرون . تو بی نظیری ، بی تا و بی همتایی . میتونم ساعت ها توی نگات و چشات غرق شم و بهت بگم دیونه ی من دوستت دارم . دوستت دارم . کاش میتونستم آینه رو بشکنم و بیام اون ورش . نارسیسمم تونست بپره توی آب اما من میس شانزه لیزه نه . . . همیشه ترس داشتم از دوست داشتن خودم . . . این ترسه از کجا میاد نمیدونم . خودم میدونم که خیلی خاص و منحصر به فرد و جالبم و میتونم اسرار آمیز باشم . میتونم جنون زده بشم و کارای عجیب بکنم کلا کاراکتر باحالیم اما با این وجود انگار دنیا منو کشف نکرده . . . خودم باید خودمو کشف کنم آخه من خیلی مهمم .. .. بد جور خودمو دوست دارم . . . دلم میخواست میتونستم اون طور که بلدم و میخوام خودمو بغل کنم ، چه اشکال داره واسه خودمون پپسی باز کنیم و نوشابه بخوریم . . . هان ؟ خیلی هم خوبم . . . حرف ندارم کلا. نه اینکه بگم از من سر نیست ها هست اما من یه چیز دیگه ام انگار حتی خون و استخونمم یه چیز دیگه است . . . وقتی با انگشتهام روی کیبورد پیانو میزنم انگار دارم جادو میکنم خودم چه لذتی میبرم . توی آینه میگم نگاه .... عجب تیکه ایه حرف نداره . . . خودم خودمو دوست نداشته باشم کسی دوستم نداره . . . من این همه قابلیت ها دارم . . . قلب طلایی دارم . . . ذهن هیجانی و خلاقی دارم . . . خیلی هم خوش تیپ و مدل هستم . . . واقعا میگم ها توی استاندارهای بین المللی واسه مدل شدن میگنجم . . . کلا نوشته ه ام حرف نداره . با یه آرایش کوچیک از این رو به اون رو میشم . دوست خوبی واسه دوستهامم . حسود نیستم . خیلی شدیدا مهربونم . عاشق همه میشم . اما هی خودمو یادم میره . ببین دارم تذکر میدم ها . حالا عاشق خودمم مگه چیه ؟ کسی ناراحته . قربون خودم برم . من کی ام ؟ اصلا شاهکارم . واقعا شاهکار خلقتم ، به خدا نظیر خودمو ندیدم . توی روابط عمومی که حرف ندارم . . . به خدا در این زمینه شاهد زیاد دارم . آن لاین شعر میگم . دو تا زبان بلدم . کتاب دارم . . . تئاتر و موسیقی میشناسم . کلی صدام باحاله . خودم خودمو چشم نزنم . بترکه چشم حسود . دود شه . سیخ توش شه . ذوب شه زیر پای فیل و شتر دو نصف و نیم شه . ببین قابلیت های زیادی دارم . موهامو دوست دارم . دردهام منحصر به فرده . گاهی فکر میکنم هیچ مردی لیاقت نداره با من سر کنه چون من خودم سر تر از همه ام . والا کلا کسی میتونه از پس زبون من بر بیاد و منو بشونه سر جاش و کلا بتونه ادعا کنه ؟ نه . . . کلا دارم میگم ها . بذار یه نوشابه باز کنم . اسفند دونه دونه اسفند سی و سه دونه ...همسایه ی سیاه چشم  زاغ چشم  سبز چشم . چشم چپ ، چشم لوچ همساده ی دست چپی و راستی و بالایی و پایینی ، لینکدونی ، استادها ، لینک های حذف شده ، چششون در آد ، حسود و بخیل ، شنبه زا ،‌یکشنبه زا دوشنبه زا سه شنبه زا چهارشنبه زا پنج شنبه زا جمعه زا ، صبح زا ، ظهر زا ، شب و بی وقت زا بترکن توی اسپند و کندر هفت رنگم . آره والا واسه خودم گوسفند قربونی کنم . نظر قربونی بزنم این جا . دور خودم با سرعت چرخ بزنم . خودم خودمو چشم نزنم . خلاصه چه دودی راه افتاده . به به . قربون خودم برم .

میس شانزه لیزه

** روش درمان انواع و اقسام سردرد توسط (م.ز) کشف شد **

وی که قبل از حضور من تمام شمع و لوسر های خانه را مخصوصا روشن کرده بود و عود را نیز روشن ، چراغ ها را خاموش کرده . با کمر بند چرمی دور سر من را محکم بسته و بنده را مثل زرخرید ها جلوش نشانده با یک شلاق محکم توی ملاج من زده تا تمرکزم را به وسط مخ جمع کند ، روش دیگر (م.ز) تزریق آمپول بوتاکس به پیشانی با سوزن های 12 سانتی بود که تا اعماق مخ فرو میرفت و عضله را باز میکرد . وی بعد از اعمال حمله های فوق پای سمت چپش را بلند کرد و گفت : "  من آلزایمر گرفتم . . . یادم نمیاد بار آخر چی بهت گفتم . . . من همین جوری یه کلمه هایی میپرونم. . . یه حرفی میزنم . . . ببخشید ... شما ؟ " میس بعد از دیدن چشم های (م.ز) که داشت از ترس از حدقه در میامد سر (م.ز) را محکم توی آینه ی دیوار روبه رو کوباند و کیفش را برداشت و زد به چاک .


 
comment نظرات ()
 
 
حذف شورعاشقانه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

میخواستم کلی دل و قلبه بگیریم و ناز و نوازش کنیم همدیگه رو که این همه از هم دور بودیم . نمیدونم این چه احوالاتیه که دارم . توی یه هفته دو تا دکتر رفتم و بالای دویست هزار تومن خرج کردم که ببینم چه مرگمه ؟ چرا سرم گیج میره ؟ چرا دوباره پاییز که شد من این جوری شدم و تا کی باید هی قرص بخورم و نخوابم و دیونه بشم . القصه میخواستم بگم چرا نبودم و میدونم دلتون واسه من قدر تخم چشم مورچه شده بود . اما به خدا ، به پیر ، به پیغمبر که دو هفته است حتی تمرین های تئاتر رو هم نمیرم از بس که مردم از بس که جان ندارم ، بعد از همه ی متر کردن تهران و بالا - پایین رفتن چمران و دید و بازدید دکترهای محترم، همه متفق القول تشخیص یکسان مرض اعصاب و شوک و جنون دادند و قرهای کلونازپام و پرفنازین و کوفت و زهرمارهای جدید را هم که همه هزار عارضه ی از کار افتادگی و ... دارد را به ما تجویز نموده و خواهش کردند دوستانمان دستی به سر و گوش ما بیشتر بکشند ، بیشتر ما را دوست داشته باشند که ما بس وضعمان ناجور شده و احتیاج به عشق و محبت داریم . باری مرض ما از آن جا شروع شد که ( هیچ کس) از بلاد خارجه به بنده زنگ زد تا خودش را علامه ی دهر دانسته و سعی در تحقیر ما کند که وا اسفاها بر او که موفق نشد . میبینم که چانه ام دارد گرم میشود . به درک که حال و احوالم چه بوده . حواسم خوب به مجسمه ی فردوسی و غیبت دوستانم بوده است . سر کارهای دیگرم جز تئاتر رفته ام و شب ها با دیدن هزاردستان همان دوره ی دبستان را مرور میکنم و تیتراژش را هنوز از وضو گرفتن رضا خوشنویسش از برم تا صدای تیک تاک ساعتش و قلم تراش و صدای تیر و فشنگ و خونی که از قلم میچکد . باری برای من ، خیلی مایه ی تعجب است که در این دوره زمانه یا ملت عزیز را خر فرض کرده که دارند این بدیهیات را نشان میدهند یا هنوز از دانستن دیالوگ های علی حاتمی در سریال هزاردستان مارا بیلمز دانسته و فکر میکنند همین یک شعبان استخوانی میبینیم و اصلا یاد شعبان بی مخ و کودتای ٢٨ مرداد و دکتر مصدق و کاشانی نمی افتیم !!! یا اینکه سرنوشت هر کسی که از پیش در سیاست پای کتابت ،در خط میرزا بنویسی خوش خط و بالا .که خود در نهایت  بلای این نقشه ی سیاست میشود را ما هنووووووووووز نمیدانیم ؟ به خصوص در قتل های زنجیره ای و گوشواره ای و برندی و حلقه ای ومارک دار ، ایوسن لورن و گوچی و دیور ، غیر زنجیره ای سالیان است نمود پیدا کرده نه؟! و ما را آیا ....مسئله ؟
آیا با بازپخش و پخش هزاردستان برهزارسئوال دوره ی آخرزمانی ما تلنگر نمیزنند وجود مبارکمان را ؟این دل که شده صفحه ی جگر خراش و یاد گذشته ، با دیدن خوش نویس توی گونی و مفتش گاهی یاد یک چیزهایی می افتیم که هر کس که نیفتد ( خر ) باشد.

روی هم رفته آن چه که عیان است چه حاجت به بیان است ، خب وقتی مینشینی پای سریال و تیتراژ  ابتدایش را با بلبل هزاردستان وموسیقی حیرت آورش که به حق سازنده اش مدیون مرتضی خان نی داوود است میشنوی نام خود استاد حنانه را نمیبینی که هیچ ، چند میزان که میپرد هیچ ، کیفیت سریال هم که بد است هیچ یاد بربادرفته و .. میافتی که چرا آن رت باتلرها و سوفیا لورن ها را این قدر خوب نگه داشتیم ، زرورق پیچی شده ولی این مجموعه ی پر ستاره را در بدترین ساعت شبانه روز و تکرارش را در بدترین ساعات شبانه روز یا ( ایضا) شاهد پخششیم و این قدر قیچی شده ؟ هان ؟ یعنی جناب صدا و سیما شما این همه آنتن خالی دارید ؟ والا بلا بچه ها در به در دنبال نود  دقیقه ای و سریال هستند مگر همین هزاردست و پاها کم خط قرمزها دارد؟ یا شاید هم نع نع  برعکس ....برعکس فهم من شما هنوز استحاله ی رضا خوشنویس به رضا تفنگچی را نفهمیده اید ؟ به خدا که تا قبر آ آ آ آ خان مظفرها همیشه در پشت پرده ی سیاست مترسکهایشان را تکان میدهند و تاریخ به شیوه ی هرودوت دروغگو مینگارند و ما نیز به خدا بی مخ نیستیم . اگر خم به ابرو نمی آورد جوان برومند امروز که میس شانزه لیزه باشد برای نوستالجیکش از بازی درخشان جمشید مشایخی است و گردن بریده شده ی فروهر در آرایشگاه و دزدی های جذاب  و اقتباس های شاهکار حاتمی که او نیز چون سازنده ی نوای سریالش منبع اقتباسش را با زیرکی نام نبرده مثلا از جعفر شهری و ... اما خب ما هم از زیر بته به عمل نیامدیم به خدا . یه کم از ما ها حساب ببرید بد نمیشود . شاید کار و بارتان گرفت . این روزها سر به داران و هزاردست و هزارپاها تیکه ی خیلی ها نیست اما من هنوز همان سال های 66 بود یا 68 درست یادم نیست.. به خاطرم هست که دیدن این سریال و شنیدن این که مثلا استاد منوچهر اسماعیلی به جای (عزت الله انتظامی - جمشید مشایخی - محمد علی کشاورز - جمشید لایق ) حرف میزند خود برای من معمای بزرگی بود (معما هااااااااااااااااااا)...برای آشنایی با بیلمز هایی که میدانم هنوز سن و سالشان قد نمیدهد یا هنوز مثل داروخانه چی ستاره که با من کل میزد و از تئاتر  به عنوان کمدیی برای رفع خستگی و نشستن و جیپس خوردن با عیال آینده میگوید بد نیست ( این جا ) را کلیک کنید تا ببینید که همان طور که سر به داران بی نظیر بود و شکار روباه پرستاره و بی عیب و شاید با شکوتر، زنده تر ، تر و تازه تر ، هزاردستان هم در سریال های پخش شده از آنتن بی نظیر و نمونه بود و حیف که هنوز قدرش را کسی نمیداند . دوست تر دارم برای اینکه کسی دچار شک ، اشتباه نشود میخواهم  به استاد مرتضی نی داوود  اشاره کنم ....به پیش در آمد اصفهان واینکه  آسته رفت و اومد تا گربه شاخش نزنه و خروس جنگی بازی درنیاورد تا دیده بشه .(البته شما روی اسم وی کلیک کنید :)(که شاید چه بسا چون بدبخت یهودی بود و یا مثل اسفندیار منفردزاده موسیقی هایش را به دربار نفروخت و واسه خودش چپ و چوپی بود، با فرح دیبا هم کاسه و هم پیاله  نشد جامه ی- استاد- به تنش نکردند گرچه که بیشتر میدانست و میداندو به استادی میمانست و گوشت تلخ نبود . )

حال در تمام این احوال به رگ گردن برخوردن ما که اصولا چرا مجید انتظامی یا ابن البابا برای خودش میتازد و میتابد و میبافد و شجریان این ور و اون ور ، ور ور ور بابا آفرین اما چه جوری میتونی تو آخه ؟ یا مثلا این آقای شهرام ناظری که بنده به شخصه این شوالیه ی درجه دار پسر دار گل بلبل را هیچ دوست ندارم.....نه چطور میشود شوالیه ، بیاید دوئلانه در حال و هوای سبزی خوردن بیاوازد و هنوز صاف صاف راه برود در آصف و کت چرمین بپوشد و سیبیل هایش را تاب بدهد؟و میزان هایش پرت نشود . حذف نشود . اما این شور عاشقانه ی استاد نی داوود باید ریب بزند ؟ چرا ؟ آقای تلویزیون میشه بگید چرا ؟ما که چشم و دلمون از کارای شما سیره اما این یکی که خیلی غریب الوقوع بود به خدا !لااقل شما میدونید که فیلم سند زنده رو کی ساخته موسیقیشم کی ساخته .....نکنید به خدا زشته !آخه شما میدونید کار زیر بمب و تفنگ و چسب ضربدری چه سخته ؟! حالا این مکر نیست این  جوری  میزان های موسیقی رو پرت پرت این ور و اون ور میندازید ، فریم های فیلم رو هم سانسور میکنید ! این جوری میونمون شیکر آب میشه ها نکنید . داشت چونه ام و قلمم گرم میشد که توی ایرنا خوندم اولین باغچه بان فوت کرد . حالا مشکل دوتا نشه ؟ واسه کسایی که جزیره رو خوندن خیلی هم خوب مسجل شده که میس شانزه لیزه چقدر

جززززز زده که چرا از ثمین باغچه بان حرف و حدیثی نیست و چه خوب که یه رنگین کمان وجود دارد که ما بگوییم در تاریخ باغچه بان که بود . درگذشت اولین باغچه بان بدین سبب ناراحتم کرد که در تمرین های تئاترم به شدت صدای سوپرانو- متزو سوپرانوهای او و خانم بهجت را روی خودم کار میکنم و دیافراگم و حنجره ام را آب دیده . دوست دارم ...............خیلی هم دوست دارم حتما تاکید کنم که - حسین سرشار عزیز - یکی از شاگردان وی بود و یک روز حتما بس مبسوط در مورد وی خواهم نوشت . آخرین بار روی پرده در هامون دیدمش . یادش به خیر ! برای اینکه باغچه بان را بشناسید .جان مادرتان یا جان عشقتان یا جان عشق هایتان (این جا ) را کلیک کنید تا من نگویم  اشگول هستید (این را هم به خدا از فیلم بی پولی یاد گرفتم وگرنه من با ادب تر این حرف هام شاید دو تا حرف بزنم که به مثلا به دوش بچسبی به جای اینکه اشگول بشنوی !!! شیر فهم شد؟)

حال برای کیش و مات کردن قرص ها و ضربه به روان های مغزم و پاک کردن خاطره ها روش طب سوزنی را پیشه خواهم گرفت . باشد تا جزیره را به فراموشی نسپرم .


 
comment نظرات ()
 
 
جاودانگی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
 

خب ، اس . ام . اس پشت سر هم میگیری که تولد کوروش کبیر مبارک باشه .و . . . مثل اینکه به زور بخوایم به خودمون ثابت کنیم ما هنوز همون ایرونی های زمان کوروش کبیریم . نمیدونم انگار هر چقدر از اصل خودمون دور تر میشیم بیشتر به این تاریخ ها میچسبیم و این بده . چه کسی این روزها حتی درست زندگی کوروش رو خونده ، از زندگی ، طرز تفکر و فتوحات و تراژدی زندگیش با اطلاعه ؟ من خوشحالم  که تولد کوروش ٧ آبان ماه، گرچه در تقویم ثبت نشده اما توسط اس ام اس ها یادآواری میشه . اما مشکل من اینه که بیایم یه کم ببینیم ایران واقعا چه تاریخی ، چه داستان هایی داشته . دوستان اگر دقت کرده باشند ، بنده در لینک دونی همین بغل چند وقتی میشه که لینک جدید ( صوت کامل شاهنامه ی فردوسی ) رو - در پایین لینکدونی - چسبوندم . پیش خودم گفتم اگر بخوام با دقت بشینم و همه ی شاهنامه رو مز مزه کنم ، بفهممش ، اسطوره هام رو ، ادبیات رو ، منش ایرانی رو بفهمم مطمئنا تا 25 اردی بهشت سال آینده ( اگر این میگرن ها بگذاره  و زنده بمونم ) شاهنامه رو تموم خواهم کرد . نه به معنای فقط خوندنش به معنای فهمیدن و زیر ابیات حسابیش خط کشیدن و اون ابیات رو سرلوحه کردنش . به معنای اینکه بشینم و نقد هاشو بکشم از این ور اون ور بیرون و بفهمم چرا پری صابری  هیچ وقت نمیتونه ( بیژن و منیژه ) و ... وکلا اقتباس خوبی از منبع داستانی ما ، منبع و سرچشمه ی ما در بیاره و اتفاقا از راه همین اشتباه هاش که آمیخته با حرکات سماع بیخودی و رقص های الکی روی سن تالار وحدته معروف میشه !!!بشینم آنالیزش کنم . خب من چند داستان شاهنامه رو داشتم و بارها مرورش کرده بودم داستان رستم و سهراب و گرسیوز و بیژن و منیژه و ضحاک و زال و رودابه و ... رو اما هیچ وقت شاهنامه رو کامل نخونده بودم . برای همین به روح کوروش کبیر ، برای خریدن شاهنامه مشقات بسیاری رو تحمل کرده و 4 ساعت توی ترافیک بودم تا خودم رو برسونم انقلاب و شاهنامه ی دو جلدی پوست پیازی که هرمس در آورده  رو بخرم . اصلا و ابدا پشیمون نیستم . بعد بلافاصله، به محض دسترسی به این اینترنت ، تکنولوژی عجیب ، رفتم و صوتش رو هم دانلود کردم تا بتونم بخونمش .  چون فکر میکنم واجبه . درسته . بعد برای اینکه خیلی از این مجسمه خاطرات خوش دارم و دورش گشتم و قربون صدقه اش رفتم عکسش رو انداختم توی جزیره و فکر کردم خدایا اولین مجسمه ای که رو نما خواهم کرد در سالروز تولد ( صادق هدایت )(28 بهمن ) خواهد بود و در جای دیگر جزیره حتما مجسمه ی فردوسی رو  خواهم گذاشت . گشتم تا ببینم چه کسی این مجسمه رو ساخته ، البته در مشهد مجسمه های دیگری هم دیده بودم اما گیر دادم به طوسی میدان فردوسی و با نهایت تعجب کسی رو کشف کردم که تا به امرزو اسمش رو هم نمیدونستم و اون کسی نبود جز -استاد   ابوالحسن صدیقی  - ، (( حتما حتما روی اسمش کلیک کنید تا بهتون نگم ابله )) .

خب ، ما در همین ایران الان ، ایران معاصر خودمون ،  کسانی رو داریم که به همون عظمت کوروش کبیر ، این جا کار کردند ، جاودانه شدند ، بیایم قدرشون رو بدونیم ، وقتی کسی میتونه این همه نقاشی و مجسمه بسازه و رسانه صداش رو در نمیاره پس  بیایم ما در بیاریم . تولد ایشون رو نمیدونیم اما میایم از کوروش کبیر میگیم !!! خنده دار نیست ؟ وقتی چهره ی حکیم فردوسی (کلیک کنید ) رو میبینم با اون صلابتی که در چهره اش هست میدونم که مجسمه سازش حتما شاهنامه رو خونده و این شخصیت رو میشناسه چرا من نشناسم ؟ اون میدونسته فردوسی بزرگ چه رنجی کشیده ، همون رنجی که در پست پیش دم ازش زدم . ما میایم میگیم شاعر حماسه سرای .... خب بیایم اول بدونیم (حماسه یعنی چی ؟) چرا به یک اثر میگن حماسی ؟ بیایم فقط این لغت ها رو توی دهنمون نچرخونیم یادش بگیریم در کتاب واژه نامه ی شاعری به زبان ساده اومده تمام این ها رو توضیح داده بریم بخونیم ببینیم (حماسه چیه ) چرا به فردوسی میگن شاعر حماسی ، ضمنا کتاب واژه نامه ی هنر شاعری اثر خانم میمنت میرصادقی است . کتاب بهتری هم در این زمینه وجود داره که به خصوص به علاقمندان هنر بی همتا و یکتای تئاتر اکیدا سفارش خریدش رو میکنم به نام کتاب ( فرهنگ اصطلاحات ادبی ) اثر خانم سیما داد (نشر مروارید) . این کتاب شما رو با ژانر ها و گونه ها ی نمایشی و سینمایی آشنا میکنه و به نوعی دیکشنری تئاتری ها مینونه باشه .

خب از بحث دور نشیم . همه ی هدفم این بود که بیایم کمی ایران و ایرانی هایی که جاودانه اند رو بشناسیم . ببینید من عاشق فروغ فرخ زادم اما اگر تا به امروز استاد ابوالحسن صدیقی ( که در سایتش او رو ابوالحسن صادقی نام برده اند !!) میشناختم قطعا عکس های ایشون رو کنار شاملو ،موتسارت ، بتهون ، فریماه فرجامی، فروغ،حسین پناهی ، علی حاتمی ، سیامک صفری،محمود دولت آبادی میگذاشتم . . . خواهمش گذاشت . این تندیس سمت بالا ، نقش فرشی بود که از کودکی در خانه ی بزرگ اشرافی دایی دایی ام در ابعاد بزرگ گره خورده بود و من تصورم این نبود که نقاشش ، مجسمه سازش همچین هنرمند برجسته ای بوده . حالا فکر میکنم چقدر آن فرش با ارزش است . حتما این جا را کلیک کنید و شاخ در بیاورید . بیاییم 20 آذر ماه که شد ، یادمان باشد کدام هنرمند برجسته جهانی ایرانی از میان ما رفته . کاش روز تولدش را میدانستیم .  پس من شروع میکنم به ده صفحه ده صفحه شاهنامه خواندن ، سپس گوش کردن به صدای خوانش آن و سپس فکر کردن . ببینید سرودن شاهنامه حدود سی یا سی و سه سال طول کشیده و این خود به خود مخ آدم رو به داغ کردن وامیداره . حالا دلیلم برای ذکر همچین چیزهایی در سالروز تولد کوروش کبیر این هست که بن مایه ی داستان ها ، حماسه ها ، طرز فکر ها ی شاهنامه از همان دوره کوروش دور نیست ... فکر میکنم بهتره ، در دسترس تره تا بخونیم و ببینیم مثلا چرا در شاهنامه از کوروش بزرگ و حماسه هایش چیزی نیست یا چرا چیزهای دیگر هست .این جستجو من را به وجد میاره . . . شما دوستان کهکشانی و خاص من ، میتونید دو جلد شاهنامه رو بگیرید ، صداها رو ده صفحه به ده صفحه دانلود کنید و برای خودتون معلم شید و شاهنامه رو یاد بگیرید تا سال دیگه این موقع خیلی باسواد تر از پری صابری شده باشیم و 20 آذر هم که شد بدونیم چه هنرمندی رو از دست دادیم . این معرفی خیلی بهتر از معرفی چند تا کار تئاتره ، پول خرید دو جلد شاهنامه = با پول دیدن یک نمایش از برهانی مرند ، اما گنجینه ای خواهد بود در زندگی ما .

حالا که همه این قدر مشتاق (تولدت مبارک کوروش شدند ما هم با لینک زندگی ایشون لطفی رو در حق ایرانیون میکنیم :) ( این جا ) . دوست داشتم با هم این خوانش رو انجام میدادیم . اما خیلی از شما مطمئن نیستم . دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ .


 
comment نظرات ()
 
 
خون آبی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
 

 ( این عکس را به عشق زندگی ام تقدیم میکنم )

داشتم به این فکر میکردم که چرا افکار و ذهنیاتم منطق حالیشون نمیشه و کلا با هیچ قرصی شفا پیدا نمیکنه . یه سری جمله پیدا کردم  گیج تر شدم .

گابریل گارسیا مارکز :

                            " زندگی آنچه زیسته ایم نیست ، بلکه خاطراتی است که از گذشته داریم . "

ژان دلابرویر :

                 "  زندگی ، تراژدی است برای آن کسی که احساس میکند  و کمدی است برای آن کسی که می اندیشد . "  

(( اسئوال))

آیا احساس کردن یا اندیشیدن فاصله ای بس عمیق و شکافی وسیع دارد ؟

***

میس شانزه لیزه ، چترش را برداشت و پا برهنه ، پله های مارپیچ را پایین آمد ، پالتوی پاره پوره و کثیفی پوشیده بود . روی سرش کلاه گیسی به رنگ سورمه ای گذاشته بود و به گوش هایش آویزهای پر از تیله که موقع راه رفتن مثل شیشه های کریستال به هم میخوردند . دور گردنش را با شالگردن مشکی محکم بسته بود . چشم هایش یک کاسه خون بود . سرش را زیر چتر گرفت . باران میچکید و توی گودال های خیابان آّب جمع شده بود . توی کیف میس شانزه لیزه بسته ای بود که با روبان قرمز بسته بندی شده بود . میس شانزه لیزه ها کرد .... (ها ).... بخار توی هوا فر خورد . چند کالسکه از جلوش رد شدند . میس پا برهنه سوار کالسکه ای شد که برایش از قبل جلوی در نگه داشته بودند .  توی کالسکه مردی نشسته بود که از زیر کت فراکش دم بزرگش بیرون زده بود . کلاه سیلندر دارش را برداشت و از توی کلاهش کلاغ های ریزی با صدای بلند غار غار کنان بیرون آمدند . میس از ترس شیشه را شکاند تا کلاغ ها بیرون بروند . رعد و برق زد . آسمان غرید . میس زانوهایش درد میکرد و دچار سرگیجه بود . مرد خندید .صدای گرگ از حنجره اش بیرون آمد . کالسکه ایستاد . مرد گفت :" این جا خوبه ، ردش کن بیاد . " میس دست برد توی کیفش و بسته را بیرون آورد . پوزخندی زد و آن را به دست مردی داد که ناخن های بلندی داشت و دستان سفید . مرد کاغذ کاهی و روبان قرمز را شکافت . در بسته را باز کرد . جعبه ی چوبی قدیمی داخل ان بود . در جعبه قفل بود . کلید را از توی کت فراکش بیرون آورد . چرخاندش . وقتی در قوطی باز شد موسیقی خاصی از توی جعبه بیرون آمد . ( اگر دوست دارید صدای رعد و برق رو دانلود کنید( از این جا ) و رمز www.kar20.ir   رو بزنید  روی سومین گزینه و ببینید چه باروووونی میزنه لاکردار . )

میس شانزه لیزه دستش خونی شده بود و از پوست دستش خون آبی رنگی بیرون میریخت . مرد با ناخن دراز قدش دست کرد توی جعبه و پودر سفید رنگی را در آورد و زیر زبانش گذاشت و گفت اصله جنس . خودشه . میس شانزه لیزه که چشمانش پف کرده بود گفت : " حالا سهم من چی ؟ " مرد گفت : " پیچ پیچی" و خندید . به صورتش نقاب زده بود و کلاه سیلندردارش را دوباره گذاشت و برداشت . میس گفت : " خب حالا که آوردم و اصل جنسه من سهمم رو میخوام . " مرد کیسه ای سکه دست میس داد و با لگد او را وسط خیابان قدیمی رها کرد . میس وقتی پیاده شد به بلاهت مرد خندید . پودر سفید . پودر لباس شویی بود و مرد گمان میکرد چیز دیگری است . میس پودر را با نمک و جوش و شیرین به مزه ی اشتباهی در آورده بود . مرد کلاه سیلندر دار که گمان میکرد پودر ، پودر دراکولاست که مرده و جنازه اش طبق وصیت نامه اش پودر شده است سرش بد جوری کلاه رفته بود . از سیلندر دار هم بد تر . میس در کیسه را باز کرد تمام سکه ها رویش عکس میس شانزه لیزه حک شده بود که در سال 1000 مرده است . او زمانی پرنسس بوده .

***

سئوال : پس چرا مارک تواین دقیقا برعکس مقدمه ی نوشته ام گفته :

         " زندگی چیزی جز مبارزه علیه عاطفه و عقل نیست . "

یا فلورانس اسکاول شین کلا گفته : " زندگی مبارزه نیست بلکه یک بازی است ؟ "

نظر شما چیه ؟

***

سخن عاشق

به قول فردوسی

از بزرگان رنج هاست که باقی میماند

.

.

.

.

.

.

.

رنج منتهی به گنج را کسی خریدار نیست .

***

 


 
comment نظرات ()