جزیره در کهکشان

 
در دست بررسی است
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠
 

در دست بررسی است

قلم در دست میگیرم وتمام جانم را زهر میکنم و مینویسم که نفرین بر هر چیزی که خاکم را چونان به سم کشاند که هیچ بادی زین پس در آن نتوان وزید که غبارهایش را برباید  .

هیچ برکتی بر زمین ها نخواهد ماند .

نیشکرها آب شدند .

 دست کشاورزمان شد کفچه ی گدایی و دست نویسنده شدهوس بی هنران و سفارشی نوشت . تف به تو ای دست .

قلم را میچلانم توی این صفحه ها و تف می اندازم به این یلدای شوم .  . .

نمیخواهم زنده باشم !چه رسد که طولانی ترین هایش را به جشن بنشینم . نمیتوانم نفس بکشم. کجا قهقهه سر دهم . کجا ؟ که صدایم نپیچد و دندان هایم دیده نشود و نگویند صدای خنده ی دختر خرابی بلند است که میشناسیمش از پشت خرابه ها. دیگر صدا هم در این غبار نخواهد ماند . به  شنیده ها می اندیشم . به خشکسالیی که درآتیه گلویمان را خواهد فشرد . به این که ظرفیت آب برای جبران 20 در صد است و چه تابستانی خواهیم داشت . به پاییز بی باران و بی برکتم میاندیشم . پاییزی نیامد که به استقبال زمستانش بروم .

 قلم در دست میگیرم و روی کاغذ نفرین میکنم هر ابلیسی را که خاکم را چنین به نیستی کشید . نفرینش میکنم . خاک حاصلخیزم را . چگونه به خوشی سر سفره ی یلدایی بنشینم که جنگل خزانش را در پاییز ، آتش با خود خاکستر کرد . چگونه به غباری که توی هوا نشست کرده و لنگر انداخته ناندیشم ؟ به گمانم جان ، در دل هیچ بادی نیست که بتوان این همه آلودگی را که معلق بر هوا مانده با خود ببرد . هیچ بادی نخواهد وزید . هیچ بارانی نخواهد توانست از این لایه ی سنگین سربی عبور کند . چه یلدای بی معنیی ؟ برای دور هم بودن منتظر بهانه میشدیم . چه بهانه ای بهتر از این که به فکر قبرهایی باشیم که فقط ناممان را رویش نکندیم و همه اش حاضر است . گورهای دسته جمعی . ریه های مریض . قلب های سوخته . مردمانی که توی این هوا  سرب دمشان شده و بازدمشان هم  سرب  باز. همه چی سربی شده .  شده ایم سرب باز .خنده دار تر از آن همه چیز در دست بررسی است . موبایل آنتن نمیدهد ، تلفن میزنی ، آمار میگیرند ، پرونده میسازند ، به دروغ وعده میدهند ، زنگ اما نمیزنند . تو زنگ میزنی . تو دیوانه ای ، بر میداری میگویی ، فقط پی آمارید ، پس چرا تماسی نگرفتند ، همه ی تماس ها با من به دیوار بتنی میخورد . خانه ام را که نمیتوانم بکنم . . . .میگویند : " در دست بررسی است " . رمان را ماه هاست داده ای ارشاد ، همان جایی که فرهنگ و هنر بود نامش ، معلوم نیست دست کدام پدرسوخته ای است که هنوووووز ( در دست بررسی است ) . سوخته دل جنگل های ایرانم هست که آتش گرفت و آه از نهادی بلند نشد . سوخته ، ریه های مردمی است که این روزها سرطان میگیرند ، زیر پارازیت ها میمیرند ، با سرگیجه ویج و گیج میروند . . . با ویروس های معلق مانده در هوا میسازند و ساز نمیزنند . در این همه تف و لعنت برای چه به درازی شب یبدا بخندم و چه نیتی بکنم . قلم مقدس است و من که مینویسم ملعونم ....در دست بررسی ام .... اصلاحیه به دستم میدهند ....تهیه کننده ها ور پریده اند .... پولهایم را باید بگذارم جلوی آینه و همان طور دو برابر نگاهش کنم تا لذتش را ببرم . به دزدی فکر نکنم . شب یلدا را با کاسه ی خون دلم نم نکنم . بیایم بشوم سرب باز .

ای نسل سوخته ، که منم ، که با صدای آژیر وسط برنامه های تلویزیون بدو بدو به پناهگاه میرفتم...میرفتی ، ای نسل سوخته، شاید که اسممان را درست گذاشته اند .

 همیشه دوست داشتم دهه چهل به دنیا می آمدم . این روزها را دوست ندارم . این روزها را دوست ندارم . یک زمانی از همه ی فرصت هایم گذشتم به خاطر اینکه ازدواج کرده بودم با تئاتر شهر و چهار راه ولیعصرم، با کافه نادری و شیرنی فرانسه عهد گذاشته بودم ، مدت هاست حتی میان کوه های توچال هم سیگار نمیتوان افروخت ،چه رسد به جان بی رمقم برای خوشگذارانی های پاستوریزه توی گذر های خیابان انقلاب . چه شب یلدایی که انگار که شب اول قبرباشد . دلم گرفته است . . . انگار هیچ وقت بادی نمیتواند این همه نکبت را از این دیار با خود ببرد .بشورد . همه چیز مثل رمان کوری ، به گند نشسته ، همه جا را مرض گرفته ، همه چیز در دست بررسی است . رمان ، مجوز، پروانه های ساخت ، صدای تو در دست بررسی است . همه جا تابلو های ممنوعه .همه چیز شده پر از تابو ، زندگی روکش دار ایدز گرفته . تف به تو . بوسه های پلاستیکی ، همه جا علامت (مرگ). علامت عشق ممنوع .ایستادن ممنوع . فرد ممنوع . زوج ممنوع . پارک ممنوع . نفرین به تو ای ممنوعه . سر سفره ی یلدا چه لبخندی به لب بزنم . من از آن قماش نیستم که فکرم بتواند با ساعت بخوابد و بیدار شود . فکر میکنم تا هستم . تا نمیخوابم . فکر میکنم به تابستان سال دیگر . به قحطی ، به دارو ، به تحریم ، از شادی ، خنده ، عشق ، چاقو در قلبم زده اند انگار . . . دست هایی را میبینم که توی آشغال ها هر شب دنبال غذا میگردند . . . در دست بررسی است . چرا این منطقه ای دی اس ال نمیشود . . . ؟.... فعلا در دست بررسی است . آه کاش یک جنگل امن بود و در آن پناه میگرفتم. دیگر تو را دوست ندارم ای طهران خفته . دیگر شادم نمیکنی . بلند شو . باید براین دلقک بازی در بیاوری . باید من را بخندانی . باید در دسترس باشی . باید باشی چون من دستور میدهم تو تهرانی چون من میخواهم که باشی که اگر روی تو ضربدری بزنم نیست میشوی . من از دست بدی های تو به جزیره ای در ناکجا آباد فرار کرده ام . . .  کی آدم میشوی تهران ؟ یادت باشد که تو مال منی . تمام درخت هایت مال من است . تمام دیوارهایت مال من است . تمام هوایت مال من است . به کدامین گناه ناکرده باید سرب در ماشین بیچاره ام بریزم و بهای بنزین را چند برابر بپردازم که تو را دور بزنم ....قربان صدقه ات بروم که هستی . با فردوسی ات عکس بگیرم و قربانش بروم . بروم یک ماسک برای فردوسی ام بگذارم تا نمیرد . میخواهم متروی چهارراه ولیعصر را با بلدوزر له کنم بکنم . میخواهم . ماشین های عهد چکش را به جای جنگل ها بسوزانم .این شغل کثیف ویلا سازی توی کوه ها ...طبیعت را به فساد کشید این علم .  اکسیژن ها در جنگل از دل برگ های سوخته و نیم سوخته پر کشید و رفت . آه از نهادی در نیامد . این روزها همه سرگرم جشنواره اند . چه روزهای سختی . چه مردمان بزرگی هستند بازیگران و کارگردانان تئاتر که توی این هوا هر روز هر بار برای مزد کم میروند و میایند فقط برای اینکه عشق بگیرند . عشق چیز قشنگی است که تعریفی ندارد . من به این شب یلدا عشق نمیورزم. یلدایی که هیچ به نوروزهم نمیخندم . چرا برف باید دیاردیگر را سفید کند و از تهران من بگریزد . ببار ای برف . هرچند تیره . بگذار. آدم برفی سیاهی به یادگار این سالهای سوخته ازت بسازیم . دوست دارم برم سرعین . بالای اردبیل . رادیو و تلویزیون را خاموش کنم . شومینه را روشن کنم . پیانو بزنم و بروم اسکی با همان دهاتی ها . پیستی که نمیدانم سرانجامش به کجا رسید فقط میدانم بزرگترین پیست اسکی در خاورمیانه بود وقتی دیدمش .شاید در دست بررسی است . من ای سال های شوم . ای سال شوم 89 تو را بخشیدم به شیطان تا گولش را بخوری و بعد به جهنم بروی و از اینکه این همه ما را رنجاندی خجالت بکشی . من چهارشنبه سوری و نوروز 90 و مسخره بازی های عرف را نمیخواهم . من حالم از همه ی این روزهای بهانه گیر و خفه به هم میخورد . به اندازه ی سرب ازشان بدم میاید . به اندازه ی فیلم کثیف تسویه حساب تهمینه میلانی که این همه شعار و پول و حرف را در ابتدایی ترین صورت به من داد . در پکیجی که فکر میکردم چه خوب باشد اگر دو ساعت وقت گران بهایم را بگذارم به جای دنباله رو دیدن ها این بار تهمینه میلانی ببینم ....خانم میلانی شما در ان دنیا بابت سوزاندن وقت من و فحش دادن به شعور من از جانب من بازخواست خواهید شد . دوست دارم فرار کنم . دیگر توی این هوا و این فضا و این آمبیانس نمیشود درست نفس کشید . زیست . زیستن از یادم رفته . همه اش شده م گلایه . من شب یلدایی نمیخواهم . من پیشواز نوروز هم نخواهم رفت . تف به هر چه نفرین شده .  


 
comment نظرات ()
 
 
کوری - BLINDNESS
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸
 

قبل از اینکه برم سراغ فیلم کوری و بذارمش توی دستگاه و ببینم . رفتم سراغ کتابش و جاهایی که خط کشیده بودم رو دوباره خوندم . (قابل ذکره بنده ترجمه ی سرکار خانم مینو مشیری رو خوندم ) فکر میکنم اکثر و کامل همه ی برو بچه هایی که اومدن کامنت گذاشتن (کوری) رو خوندن پس من داستان رو توضیح نمیدم چون همتون انتلکتوالیته ی غلیظی دارین فقط یادآوری میکنم . جملات زمین لرزه ایه (کوری)

صفحه ی 231

اشتباه خطیر حسابدار کور در این بود که فکر میکرد برای غضب قدرت کافی است  هفت تیر را به دست آورد ، اما نتیجه کاملا برعکس شد ، هر بار که شلیک میکند ، شلیک نتیجه ی معکوس میدهد ، به عبارت دیگر ، او با هر شلیک ، اقتدار خود را کمی بیشتر از دست میدهد  ، پس باید دیدوقتی فشنگهایش  ته بکشد چه خواهد شد . همان طور که  لباس زیبا نشان آدمیت نیست ، با داشتن عصای سلطنت  هم نمیشود پادشاه شد ، این حقیقتی است که  هرگز نباید از یاد برد .  

صفحه ی 233

...در اینجا که باید یا یکی برای همه باشد و یا همه برای یکی باشند ، شاهد بودیم که چگونه ، قوی دستان بیرحمانه لقمه را از دهان فرودستان میربودند.

صفحه ی 278

پیرزن طبقه ی پایین هم تنها زندگی میکند ، تو که نمیخواهی مثل اوبشوی، شکمت را با کلم و گوشت خام سیر کنی ،.........تو سر و ریخت آن پیرزن را ندیدی، فقط بوی گند آپارتمانش را شنیدی ، به تو اطمینان میدهم حتی جایی که قبلا بودیم  هم تا این حد مشمئز کننده نبود.

صفحه ی 332

چقدر راست گفته اند که کورتر از همه کسی بود که نمیخواست ببیند .

صفحه ی 108

اشک ریختن مایه ی نجات است ، بعضی وقت ها اگر گریه نکنیم به قیمت جانمان تمام میشود .

صفحه ی 359

هرگز نمیشود رفتار آدم ها را پیش بینی کرد ، باید صبر کرد ، باید انتظار کشید ، زمان است که بر ما حاکم است ،  زمان است که با ما سر آن میز قمار میکند  و تمام برگها را در دست دارد .

 

صفحه ی 358

آنچه در هیچ موقعیتی تغییر نمیکند این است که هستند عده ای که از بدبختی سایرین سوء استفاده میکنند .

صفحه ی 366

فکر نمیکنم ما کور شدیم ، فکر میکنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که میتوانند ببینند اما نمیبینند .

کتاب کوری رو دوست داشتم اما نه به اندازه 1984 ، وقتی مقدمه را میخوانیم و چند بار چند تکه ی رمان را با ذره بین نگاهمان میخوانیم متوجه میشویم که کوری که ساراماگو از آن حرف زده کاملا کوری معنوی است . در مقدمه گفته شده  داستانی است تخیلی که مربوط به دوران تفتیش عقاید بر میگردد و  ستیز میان مردم و کلیسا را نشان میدهد . متاسفانه آن چه که در فیلم (کوری) دیدم فقط روایت از داستان کوری بود . شخصیت پردازی ها را خیلی ضعیف دیدم . یکی از  قشنگ ترین و دراماتیک ترین جاهای رمان حضور همان پیرزن ترشیده بود که اصلا توی فیلم بهش اشاره نشده بود . فیلم تخت گاز پیش میرفت تا به انتها برسد . دوستش نداشتم . ستیز میان کورها را هم همین طور . دوست نداشتم . اصلا ستیز های کتاب را نشان که نداد هیچ خوب کورکورانه ازش گذشت .  تکنیک فیلمسازی بعضی جاها خوب بود . جاهایی که توی مخاطب را کور فرض میکرد . تو اول تصویر بازیگر و مجاز او را میدیدی ، گاهی همه چیز را سفید مثل شیر میدیدی . این خوب بود اما انتخاب بازیگرها . نمیدانم چرا زن دکتر را این همه از شخصیتی که توی رمان تصویر و روایت شده بود دور دیدم .( با دیدن چهره ی او ناخود آگاه فکر میکنم این آهو خردمند حتما جوانی هایش یک رگه ای از چهره ی او را داشته :)

  

Julianne moore را هیچ وقت بازیگر شاخصی ندیدم نمیدانم چرا این نقش را به او دادند . حتی نگاه هایش در طول فیلم کور بود . بیان ضعیفش را دوست نداشتم . زن دکتر توی رمان خیلی قوی و محکم بود.

Gael Garcia bernalرو دوست دارم . مخصوصا توی (عشق سگی ) به نظرم فوق العاده بود . توی این فیلم به بیچاره نقش آشوبگر و بچه پرروی  تیمارستان را به او داده بودند تا از مردم مال و ناموسشان را مطالبه کند در عوض غذا و این فرصت برای ایفای ان نقش خیلی کوتاه بود چون آقای کارگردان خیلی سرسری ازش رد شده بود اما او در همان حضور کوتاهش نشان داد که قدرت بازیگری اش از سایرین بیشتر است . تحول و تذکیه ی نفسی که در شخصیت دختری با عینک دودی در کتاب دیدم اصلا توی فیلم ندیدم و اتفاقا این ها مهم بود . من اگر یک کارگردان وطنی این کار را انجام میداد حتما یک تف به روش مینداختم . متاسفانه اون قدر که توی داستان بوی کثافت و گند و فاضلاب پیدا بود در فیلم که به لحاظ بصری امکانش بود دیده که نشد هیچ حس هم نشد . آدم گاهی با دیدن صحنه هایی گیز میشه . مثل جایی که در مرثیه ای برای یک رویا شلنگ را در بینی مادر داستان فرو میکردند تا جانش را نجات دهند یا جایی که بازیگر مورد علاقه ی من ماریون  کوتیارد (Marion Cotillardدر ادیت پیام  مست میشود و مورفین میزند آدم حیرتزده از بازی این آدم انگشت به دهان میماند . حتما توصیه میکنم ادیت پیاف رو ببینید . همیشه آرزو داشتم میشد مثل این دختر با استعداد که به حق اسکار و جایزه ی بافتا و سزار شایسته اش بود سیر جوانی تا پیزی را بازی میکردم . کاش میشد . کاش استعدادش رو داشتم .  خب این فیلمساز هم گند زد به کار . من حالا که دستم به این کارگردان این فیلم نمیرسد و نمیتوانم تفم را نثار کارش کنم مجبورم همین جا تخلیه ی احساسات کنم و به زبان شیرین و آرام پارسی یک مهر (جوجه ای هنوز) بر پیشانی وی زده و بگویم هرچقدر که ساراماگو از تو دفاع کرد نشان دهنده ی فروتنی خودش بود و هرچقدر هم که جهان و عالم برای تو دست بزنند من به کار تو نمره ی ردی میدهم . دیدن این فیلم را توصیه نمیکنم چون کسی که این فیلم را ببیند اصلا نمیتواند بفهمد ساراماگو چه هدفی داشته از نوشتن این فیلم !  پس همچنان دست و قلم نویسنده را باید بوسید . خدا رحمتش کناد . اما یک چیزی که این مدت از همه ی اهالی خواننده ی (کوری) پرسیدم این بود که

به اعتقاد شما  زن دکتر در انتهای داستان (کور) شد ؟ عده ای گفتند بله و دلایل خوشان را داشتند و عده ای گفتند نع و دلایل خودشان را داشتند . مشخص است که کارگردان هم در این پادرهوایی مانده . چون پلان نهایی فیلم هم همین را نشان میدهد و برای کسایی که حوصله ی بلند شدن از صندلی رو ندارند پاراگراف آخر رمان را مینویسم .

 

بعد از بینا شدن همه .............................زن دکتر  از جا برخاست  و به سوی پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از  زباله بودنگریست ، مردم را دید که فریاد میکشند و آواز میخوانند . آن گاه سر به سوی آسمان برد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود .  "

بعضیها گفتند زن کور شد چون بین آن آدم های مثلا بینا جایی نداشته و بعضی گفتند چون شهر را زیر پایش دیده پس کور نشده .  

**

فیلم (وات) پولانسکی رو تا نصفه دیدم چون درد داشتم و تب زیاد نتونستم تا انتها برم . به شدت فهمیدم لینچ کلی از فضای این فیلم الهام میگرفته ای نامرد ! :) کتاب هم (مرگ قسطی سلین ) آهای ای کسایی که هی میگفتین دارین شاهنامه میخونید جا زدین . جشنواره نزدیکه . کلی آژمایش باید برم بدم . چه زندگیی شده . کلی دلم آرزو داره که بهش نرسیده . آخ چقدر تنهام . خودمو بغل کنم .

**

 


 
comment نظرات ()
 
 
اس.ام.اس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤
 

من دوست داشتم توی دوره ی چاپار و تلگراف و صندوق پستی زندگی میکردم تا دوره ی تلفکس و ای میل و اس.ام. اس .هر چی راه های ارتباطی بین آدم ها آسون تر میشه . . . به همون اندازه . . . شایدم از اون اندازه بیشتر... فاصله ی آدمها از هم دور تر میشه . وقتی این طور در دسترسی، دیگه نیازی نیست منتظر بمونی. برای همین فلسفه ها به هم میریزه . تو به جای اینکه ماه ها در انتظار یه جواب نامه باشی ، توی  دو سوت میری کارت تلفن میخری و بعدش خیلی راحت زنگ میزنی صدای طرف رو میشنوی ، یا براش ای میل میفرستی ، یا باهاش چت میکنی ، با علامت دلقک ها ی خندان و گریان ابراز احساسات میکنی . . .لبخندتعجبگریهماچهوراخجالت همه چیز خیلی راحت شده . برای همین طول انتظار کشیدن خیلی کم شده . تو کمتر منتظر میمونی . کمتر دلواپس میشی . انتظار خودش یکی از پایه های اصلی (تمنا و نیاز) آدمیزاده . . .اصلا به عقیده ی من بنیاد بشر بر پایه ی انتظاره ...این روزها  تو خیلی راحت در دسترس همه قرار میگیری . میای یه خط ایران سل یا اعتباری هم میگیری و شخصیتت رو از وسط دو تا یا سه تا میکنی و میتونی بستگی به مناسبت های مختلف از عدد هایی که بهش میگن (شماره ی خط) استفاده کنی و دیگه خیالت راحته .

 من جز و اون دسته از آدمها یی هستم که خیلی با( نوشته) حال میکنم ، کلا  اس ام اس ها رو نوازش میکنم و فکر میکنم این یه نوشته ای است با آب مرکب و روی ورق کاهی نوشته شده و توی بطری سبزی برای من فرستاده شده . اس.ام.اس ها رو بو میکنم ، گاهی گاز میگیرم . . . گاهی پاک میکنم و اس ام اس هایی که دوستشون دارم رو توی یه فولدر نگه میدارم . دوست دارم . مثل صندوقی که میای نامه ها و چیزهای ارزشمندی رو که دوست داری توش میذاری تا از بلایای روزگاردر امان بمونه و حفظ بشه از جویدن موریانه . طرز تلقی من از پدیده ی اس.ام.اس اینه که باید باهاش با احترام برخورد کرد . خیلی ها این روزها حتی به اس. ام. اس های دوست هاشون جواب هم نمیدن . یا یک باشه یا یک نع نمیگن . نمیدونم شاید به نظر من این بی ادبی باشه و برای خیلی ها مسخره و بچگانه بیاد . اما من فکر میکنم خودم وقتی دارم برای شخصی اس.ام.اس میفرستم،دارم با اون طرف یا چاق سلامتی میکنم ، یا نوازشش میکنم ، یا یه خبر بهش میدم ، یا دارم برای اون جک میفرستم ... پس یعنی توی اون لحظه ی به خصوص من دارم به یک آدم فکر میکنم و احساسم رو با یک پیامک ویییژ براش میفرستم . همیشه انتظار دارم برای اس ام اس هام جواب بگیرم . وقتی جواب نمیگیرم فکر میکنم طرف با من پدر کشتگی داشته و کلا من رو به معامله ش هم حساب نکرده و از روم مثل بلدزر رد شده . حالا شاید طرف بدبخت اصلا براش (جواب) دادن اون قدر مهم نباشه ولی من دلگیر میشم . مثل این میمونه که توی یه پارکی یکی ، یه دوست ، یه همکلاسی ، یه معلم ، یه آشنا بیاد از کنارت رد شه و تو رو بشناسه و یه لبخند بزنه و بی هیچ سلام و علیکی رد شه بره . یعنی حتی دهنش رو برای ابراز سلام باز نکنه ! جالبه ژان میشل ریب در یکی از نمایشنامه های تئاتر بی حیوانش  این کار رو خیلی قشنگ  نوشته . چقدر دلم میخواست آخر زمستون بود و دوباره اجرای اون کار رو میدیدم . اصولا چون خودم آدمی هستم که اگر یه آشنا توی پارکی – خیابونی جایی ببینم از سر و کولش بالا میرم و( از کارچه خبر؟ ) حرف میزنم دوست ندارم با خودمم این طور برخورد شه . خیلی از اطرافیان من آدم های عامی هستند که فقط به دلیل خوردن لیبل و برچسب هنری خودشون رو (خاص و منحصر به فرد )میدونن و وقتی هم دارن سیگار میکشن گرفتارن . حالا تو بیا صد بار پیغام بده که آقای فلانی لطفا در اسرع وقت  با من تماس بگیرید کار دارم .متشکرم . مثل اینکه اصولا ادب زیاد کار ساز نیست و چون من اساسا آدم رک و گاهی بی پرده ای هستم صاف میام حرفم رو میزنم که مثلا شما دوست داری آدم آویزون فیها خالدونت بشه بیای جواب بدی؟ نمیخوای سریع من رو بفرست توی لیست سیاه موبایلت تا وقتی کاری دارم اصلا نه بتونم زنگ بفرستم نه پیامک ! حالا شاید با تو تماس گرفته بشه . میس کال میبینی . اصلا فکر میکنی ممکنه اون آدم توی ماشین کناری با تو بای بای میکنه و دست تکون میده و خواسته بوده تو توی اون لحظه ی منحصر به فرد ببینیش ؟! بعد که حرف میشه میگه آرررره توی جلسه بودم . . . خیلی خنده داره . پشت ترافیک و جلسه . اصولا خیلی از دوستان من اهل جواب دادن نیستند . اهل جواب گرفتن هستند . بیشتر دوست دارند از آدم بگیرند . کتاب بگیرند . فیلم بگیرند . احساس بگیرند . آغوش بگیرند . امنیت بگیرند . فسق و فجور بگیرند . وقت بگیرند . لباس امانتی بگیرند . اس.ام.اس جوک بگیرند . خبر بگیرند . پول بگیرند . دی وی دی بگیرند . نت بگیرند . اموزش بگیرند . ایده ازت بگیرند . ایده ازت بدزدند . اما این ها چی به من میدهند . جفنگ! تعداد آدم هایی که باهاشان ارتباط دارم زیاد است اما تعداد انسان هایی که باهاشان در تماسم کم ...(اس.ام.اس)ت نیومد ! ...میس کالت رو ندیدم ... دروغگوگرفتارم ...جشنواره ی فیلمه ...داشتم عکاسی میکردم ... داشتم رانندگی میکردم ... داشتم مامانم رو میبردم پیش دکتر ...توی اتوبوس بودم سر و صدا بود . ای داد بی داد ....یا مثلا عده ای تو را تنها به خاطر منافع خودشون دوست دارند . بذار برامون یه مصاحبه در بیاره ....بذار یه تبلیغی بشه . خیلی خره . بذار صبرکنه جز بزنه . بذار ...خیلی ساده است . آخی .راس میگن . دلم میسوزه . گاهی وقتی جزیره در کهکشان رو ورق میزنم میبینم چقدر گول خوردم . اما اشتباه نکن فکر نمیکنم اشتباه کردم چون من آدم اشتباهاتم . همین اشتباه ها به من باید یاد بده که فرق (دوست داشتن ) یک استاد یا یک دوست یا همکار رو با (ارتباط کاری) داشتن بدونم . قبل تر ها خیلی انتلکتوال بودم و فکر میکردم با هر کس در دوستی باز کنم و دو تا کار مشترک دوست شدیم  حق داریم به هم ((تسلیت)) بگیم . . . یا ((تبریک و تهنیت )) اما الان نع . میبینم مردم بیشتر کنجکاوند و دو دوزه باز . به محض اینکه کشف بشی . دیده بشی . موبایلت توی دسترس باشه . سر قرار زود برسی . گوشی رو زود برداری . ای میل رو زود جواب بدی گه زدی . رسما تعطیلی . باید همیشه مردم رو کاشت تا تونست به اهداف بالا رسید واصولا باید (( دوست داشتن )) رو له کرد و شاشید توش . چون به درد نمیخوره . چون برات تره خورد نمیکنن. تب کنی دستت رو نمیگیرن . نگاه میکنم به فیلم های کیمیایی . به خودش و دار و دسته اش ....رفیق بازی رو دوست دارم ....از طرفی ای دل غافل ...چطور حسین پناهی توی اون تنهایی مرد ...یا صادق هدایت بدبخت ... این اخلاق ایرانی ما چقدر به آدم های حساس ضربه زده . خوب یادم هست یک بار که سیم کارت موبایلم را باید از چی چی آی به ام سی آی تبدیل میکردند و سیم را ازم گرفتند . روش چسب زدند و توی پرونده گذاشتند یک آه کشیدم . فکر کردم همه ی نامه های اس ام اس ی را که توی صندوقچه نگه داشته بودم دستی دستی دادم به یارو اون هم برد چسب زد و هر چی خواستم که یه کپی ازش داشته باشم بهم نداد که نداد . وقتی این خاطره رو برای – هیچ کس – تعریف کردم ، با ناراحتی گفتم اه همه ی اس ام اس ها تو که نگه داشته بودم دو دستی تقدیم مخابرات کردم و او یک چک جانانه به صورت من زد . یه سیلی حسابی . طوری که برای اولین بار توی زندگی بی اینکه پرولوگ بغض و نگاه بیایم عین 5 ساله ها بی معطلی زدم زیر گریه . به لحاظ روان شناختی خیلی وقت بود کتک نخورده بودم و خوب نقطه ضعف های طرف مقابلم را میشناختم برای همین شاید این حرف را زدم تا او من را بزند تا بعد مجبور شود معذرت بخواهد و من خوشحال شوم . من حاضرم کتک بخورم تا تو معذرت بخوای . گاهی مردهای عجیبی تو رو به جنونی میکشونند که دوستش داری . . . من از اون دسته ام . . . من وقتی کسی نیست تا برام دلسوزی کنه خودم خودم رو میزنم . با تیغ یا ناخن گیر . بعد مثل سیلویا پلات  توی آینه به خودم نگاه میکنم (کتاب حباب شیشه ). گریه م بند میاد و راحت میشم . اکثر اوقات محبت هایی که به زعم خودم از خودم استخراج کرده م بی جواب مونده . نمیدونم چرا . دوست ندارم خودم رو لوس کنم اما دوست دارم لوسم کنند . این اشکالی داره ؟ من از بچگی برای جلب محبت مشق های بغل دستی م رو مینوشتم تا دوستم داشته باشه . از اول احمق بودم و تا حالا هم بزرگ نشدم . داستان میس شانزه لیزه قرار بود توی بدجایی بگذره که به 1001 دلیل نمینویسمش .   

 


 
comment نظرات ()
 
 
عشق پر !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱
 

رفته بودم آرایشگاه . همیشه حرفهای شنیدنی توی آرایشگاه زیاده . گاهی حتی از حماقت بعضی از آدم ها نمیتونی دهن باز کنی وارد دیالوگشون بشی . مثلا یه خانومی که با کلی ولع و هیجان ، همین طور که آب از لب و لوچه اش میریخت و آویزون بود داشت در مورد پسری حرف میزد که با دختری قصد ازدواج داشته و لاکردار گذاشته دست  دختره رو توی حنا و د درررو . بعد فهمیدن یارو معتاد بوده و الی آخ .  این خانوم که داشت حرف میزد و ماجرا رو با تار و پود تمام برای خانم های بیکاری که توی آرایشگاه- به علت ماه محرم مشتری کم بود - ایستاده بودند تعریف میکرد و هر از گاهی میگفت : " تاااااااااازه " و پچ پچه هایی از میون کله های جمع شده دور سر خانوم گوینده ی داستان شنیده میشد . بعد همه با ( وای ... عجب ! .... دروغ نگو ...) سرشون رو عقب میکشیدن و به هم نگاه میکردن و یا میخندیدن یا لبشون رو گاز میگرفتن . خیلی دوست داشتم سرم رو توی اون سرها میبردم و میشنیدم چی میگفتن . اصولا در این زمینه به صادق هدایت رفته ام . ایشون هم عادت داشتند پشت در مجالس زنانه ی مادرشان باستند و دیالوگ های زنانه را یادداشت کنند و مثلا در مرده خور ها یا علویه خانم خرجش کنند . خلاصه ... همین جور که گوشم رو پیچ داده بودم به سمت محل تجمع ، ناگهان یکی از کارمندان آن جا ابراز نظرات بلند بلندی کرد که  : "  به خدا آدم کاش هیچ وقت پسر دار نشه . چیه پسر ؟ همه اش بدبختی میاره واسه آدم ؟ همه ی پسر ها به خدا الان معتاد شدن . چیه پسر داشته باشی بره معتاد شه . هی باید مواظبش باشی . خدا یه دختر بده به آدم ، آدم بره شکر کنه . نه میره معتاد میشه ، نه سربازی داره ، نه میره سر کسی رو شیره میماله ، بدبخته" بنده میخواستم از زیر دست خانم ابرو بردار در بروم و یه سیلی جانانه به جان لپ عزیز این گوینده ی عزیز بزنم که آخه زن حسابی دختر معتاد نمیشه ؟ دختر ، دغل باز و حیله گر نمیشه ؟! ، هزار تا عوضی توی محیط کارش میریزه سرش رو کلاه میذاره تو میگی آدم دختر داشته باشه ؟ دختر بدبختی نمیاره ؟ وقتی عاشقه از سرش هم میگذره چه برسه به جون و تنش بعد خودش میمونه و حوضش میشه کاراکتر ، میس هاویشام ، نمیشه ؟ دختر توی این خاک اگه یه ریزه پشت سرش حرف باشه بهش چه جوری نگاه میکنن؟ هان ؟ اون وخ تو میگی پسر خوب نیست چون میره معتاد میشه !؟ عجب !؟ " البته من به شخصه فکر میکنم معضلات اجتماعی ما برای همه - هر دو چه دختر و چه پسر یک جور تیشه به ریشه  ی جوونی شون میزنه و فرقی نداره - . خلاصه این شد که دیدم همه دارن اون جا حرف از عشق از دست رفته ی یکی از آشناهاشون میزدن . بعد دوستم رو دیدم . با هم حرف میزدیم . او هم عاشق بود . اکثر اطرافم پر شده از آدم هایی که عاشقند و هر کدوم این - عشق - رو یک جور تعریف میکنند . عشق یعنی چی ؟ (.... عشق یعنی همه چیز .... )

فکر میکنم الان وقتشه که بریم به زمان قدیم و (این) رو گوش کنیم . (دیگه همه میدونن اگر خونده نشد با رایت کلیک روش و باز کردن یه گزینه ی دیگه مثل جت آدیو یا ... میتونن گوش کنن )

هرچی بیشتر دور و برم رو میبینم ، متوجه میشم که خودم ... خود خودم چقدر از آدم ها فاصله دارم و دنیام چقدر آنورماله و خودم آدم عوضیم ! عین یه دیوار که صاف وای میسته و میگه من همین جور استوار وایسادم . بعد میان میرینن  روش و با اسپری ۴ تا لیچار بارش میکنن . یا ممکنه به قدری خوش مزه باشند که میان دفتر خاطراتشون رو روی دیوار مینویسن . اصلا براشون مهم نیست که دارن چی کار میکنن .

قبل از اینکه من بیام اینجا حرف بزنم نظامی و حافظ و مولوی و بارت و پروست و شکسپیر و ادیپوس در مورد عشق گفتند و نوشتند و سرودند . شعر همیشه توی فرهنگ ما ارزش داشته . نه به اندازه ی ادبیات داستانی . شعر هم همیشه اون چه که نیسته که واسه قافیه ردیف شده پشت سر هم . توی کم شعرهایی معنی حقیقی عشق رو میشه پیدا کرد . فرهنگ ما کلا از جمله ی ( دوستت دارم ) فراریه . برای همین فساد زیاد شده . عشق ممنوع ! .

جامعه ی ما عشق رو این جوری تعریف میکنه :

عشق در نرسیدنه ، هر کس با عشق ازدواج کرده جدا شده ، عشق آدم رو کور میکنه ، عشق آدم رو به فساد میکشونه ، عشق آدمو از خدا بی خبر میکنه ، عشق آدم رو ویرون میکنه ، آدم به عشقش نمیرسه ، عشق آدم رو مثل خوره میخوره، عشق مال بیچاره هاس ، عشق مال احساساتیاس ،عشق فقط حسرت داره ، اونی که عاقله عاشق نمیشه ، آدم با عشقش نباید ازدواج کنه ، عشق بعد از ازدواج پدید میاد ، عشق قبل از ازدواج درست نیست ، کوره ، با عشق حتما باید ازدواج کرد ،نفرت اون روی عشقه !

زرشک!

اتفاقا من فکر میکنم عشق به آدم قدرتی میده که تو میتونی باهاش کوه رو جا به جا کنی ، پس ضعیف بودن و فرار و ... معنی نداره . نشد نداره . عشق در بودنه . عشق آدم رو بینا میکنه . تو خودت رو کشف میکنی ، دیگری رو . خدا رو  . تو در آمیختگی به رشد میرسی، بخشش رو یاد میگیری، دوست داری به همه ی دنیا عشق بدی، به همه میخندی . تو سرشاری ، سالمی ، دیگه نیازی به مواد و ... برای موندن نداری . عادت به چیزی نداری . عشق چشم آدم رو باز میکنه . معلم ادبیات من میگفت کوچیک که بودم میگفتن کتاب نخون چون آدم رو فاسد میکنه و ما میرفتیم زیر پتو با چراغ قوه کتاب میخوندیم . میگفتن کتاب آدم رو عاشق میکنه . این جا عاشق رو فاسد میدونن . پس انتظار نباید داشته باشیم که عاشقیت رو بلد باشیم . به ما حتی نمیگن دوست داشتن چقدر قشنگه . به ما فقط میگن چی زشته. شکست بده . نمیگن اولین پله ی عبور و رشده . تجربه رو بد میدونن . تجربه به تو یاد میده چه کارهایی رو نباید تکرار کنی . فقط عاشق میتونه اینا رو بفهمه . عشق یعنی دو نفره . این روزها توی این قرن زهرماری که همه چیز توی سرعت خلاصه شده و میخوای با قدرت ای دی اس ال به همه چی برسی ، شوقی نمیمونه برای کشف دیگری .

سایت ( کافه سینما) که به نظرم داره راهش رو کم کم پیدا میکنه ، من رو یاد جملات با مزه ای از مسعود کیمیایی انداخت . توی فیلم حکم-  ->> (میخوامت . اما تا یه جایی !)توی فیلم رئیس : زن آدم با عشق آدم فرق داره ، زن آدم ناموسه اما عشق آدم نه .

خب ، این یک مرد ایرانیه . نیاید بگید ما روشنفکریم  و  این حس مالکیت رو نداریم . عشق که نمیتونه (مال ) باشه ! این توی کت خیلیا نرفته . مال تربیت اشتباهه . واسه همین وسط تهرون چاقو میکشن همدیگه رو میکشن ! ناموس ناموس میکنن ! مسخره بازی . مرد ایرانی کمتر میفهمه (عشق) یعنی همه چیز . یادش ندادن . دوست داره با کسی مثل مادری که داشته ازدواج کنه . با قدرت ای دی اس ال میخواد همه چیزو داشته باشه ...حتی تجربه رو . نمیشه که . عشق رو با هیچ چیز نمیشه عوض کرد . این روزها حس هایی مثل مالکیت یا پول دوستی ، عدم اعتماد به نفس باعث میشه ماها بیایم به آدم های اشتباهیی فکر کنیم . ازشون به زور خاطره بسازیم و این زباله ها رو با خودمون حمل هم کنیم . نمیایم در زباله رو ببندیم که بوی گندش همه رو از ما فراری نده . میایم زباله رو هم میزنیم . از توش بلکه یه حلقه ی طلایی پیدا کنیم . ساعت میگذره و از ما لاشه میسازه . این اشتباهه . وقتی توی جامعه ای دختری که عاشقه ، نمیتونه لب تر کنه ، کثافت از سر و روش میزنه بالا . وقتی عشق ممنوع ! خط قرمز همه جا یعنی این . یعنی تو اصلا دلت نمیخواد وقت بذاری برای اینکه کسی رو دوست داشته باشی ...تو دنبال مارک و اسم و رسم و لباس عروس و پولی . تو دنبال اینی که به همه بگی چقدر جالب و هوس انگیزی که تونستی یکی رو داشته باشی . اما در هیچ شرایطی لذت نبری .

توی کوچه از دست هایی که توی هم گره خورده راحت رد شیم .... این ها دست هاییه که یه روز خنجر به هم میکشن . . . توی رستوران نگاهمون صورت دو نفر رو که رو به روی هم نشستن نگیره ، همیشه خیلی زود تموم میشه میره پی کارش . الان طلاق زیاد شده . خیلی ها ازدواج میکنن برای طلاق . خیلی ها ازدواج میکنن برای خلاص شدن از دست پدر مادرهاشون . . . خیلی ها هم که ازدواج نمیکنن فکر میکنن بدبختن . فکر نمیکنن وقتی خودشون رو نشناختن میخوان چه جوری با یکی دیگه دو نفره شن . من جمله هایی میشنوم از قبیل اینکه - - - ( با دو سین و یک کاف درستش کنید ) رابطه رو حفظ میکنه ؟ آره ؟ نه ؟ جواب قطعیی نمیشه به این سئوال داد . از یک طرف خیلی از رابطه ها برای عدم هماهنگی در همچین چیزی به خاتمه میرسه یا به خیانت از طرفی هم ممکنه به اون چاشنی بده . اما اگر باعث حفظ یک ارتباط میشد تا حالا این همه دختر توی کوچه دنبال شماره و شوهر نبودن ! پسرها هم از این آب گل آلود ماهی نمیگرفتن . من با این قضیه که طبیعت عاشقیته مشکلی ندارم . قشنگه . اما با این که این هوس .این میل مبهم از سر بی حس و حالی در دو سوت با سوت های شیشه و ... شروع و تموم میشه و با خودش مرض ها رو منتقل میکنه و باعث میشه زیبایی ها دیده نشه بدم میاد . انتظار. دلتنگی . برای هم جمله خرج کردن . برای هم بودن . کشف کردن. دیدن خاصیت یه عشقه . توی این دوره زمونه عشق پر کشیده . جاشو پول و نام و کلک و ماشین و مارک و حفظ موقعیت گرفته . پس تعریف از زندگی چیه ؟ عشق سن نمیشناسه ... عشق عشقه هیچ تعریفی نداره . تنها کلمه ایه که به نظر من نمیشه براش معنی نوشت . عشق زخم نیست . دونفریه . خیلی قشنگ . تا زیر خاک . قفل شدن نیست . آزادیه . زندونی کردن دیگرون نیست . اعتماده . اجازه دادن به طرفته که بره ....خلوتش رو داشته باشه . نترسیم اگر گاهی تنهاییم . حتی با عاشق بودن این تنهایی پر نمیشه .

توی این قرن ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین شب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩
 

* این متن دو بار پرید  تا گذاشتمش .

** کسی اگر با فونت این جا مشکل و ناراحتیی داره لطفا زبون در دهان نگه نداره و بگه .

میس شانزه لیزه داشت صندلی های لهستانی کافه ی زیر هتل را برعکس میکرد و روی میز مینشاند . هیچ صدایی نبود جز صدای باد . باد زوزه میکشید و خرناس کنان ، چونان حیوان وحشی بی تابی به پنجره ی نازک کافه میخورد و ( هووووو ) میکرد . کافه بوی کوکتل و سس و سوسیس و سوسیس پنیر دار و بارش برعکس و چیپس و پنیر و نان سیر و جعفری و سوپ قارچ میداد .کف چهارخانه ی کافه که مثل شطرنج بود ، روغنی شده بود ، مثل هرشب . کف کافه پر از جای پا بود ، پاشنه های چکمه ، پوتین ، عصا .ناگهان چراغ قرمز کافه سکسکه اش گرفت . مثل زمانی که ارواح داخل محیط ما میشوند . انگار کوه یخ بزرگی از پشت سر میس شانزه لیزه عبور کرد . سردش شد یک هو . برگشت که پشت سر را ببیند . روی پاشنه ی پوسیده اش چرخید و محکم خورد زمین. شیشه خرده های براق سبز رنگ بطری های سبزش توی لپ کم جانش فرو رفت و کمرش که پیچ خورده بود درد گرفت . همان لحظه در باز شد . جیلینگ . در بسته شد . صدای گام هایی که به میس نزدیک میشوند . میس صدای این گام های سنگین کشیده روی کف کافه را خوووب میشناخت . بی اینکه گردنش را بچرخاند ، گفت  : " بیا دستمو بگیر بلندم کن ،‌وای ، وای ، وای کمرم" آقای شاعر که چشمهایش قرمز شده بودند و دستکش های پاره ای به دست داشت نزدیک تر آمد و به کندی خم شد و دست لرزانش را که سرد بود به دست میس که به کمک به سمت او بلند شده بود گرفت . دست بی رمقش در دست میس گرفتار شد و به جای اینکه میس را بلند کند خودش زمین افتاد . صورتش صورت میس را نگاه کرد و با خنده ی خس خس دارش گفت : " ما رو نیگاه ، به جای اینکه توی زمین افتاده رو بلند کنیم ، توی زمین افتاده ما رو میکوبی زمین ! " میس شانزه لیزه به چشم های آقای شاعر نگاه کرد که سرخ بود و لبهایش که کبود . ریش های خاکستری اش به سپیدی میرفت . هنوز شال گردنی را که میس برایش بافته بود به دور گردن می انداخت . میس شانزه لیزه گفت : " پاشو گورتو گم کن برو از این جا . زود باش . " آقای شاعر خنده ی بلند تری سر داد و گفت  : "  تو به من مدیونی . " میس شانزه لیزه شال گردن آقای شاعر را گرفت و کشید و با زور خودش را روی زمین نشاند . آقای شاعر همان طور دراز کش گفت : " سیگار میکشی ؟ " میس شانزه لیزه سرفه کرد و با دست شیشه ها را از روی لپش میکند . آقای شاعر دو سیگار را فروزاند و مشعل میس را دستش داد . میس پوکی زد و گفت : " تو میدونی ۴٣ روز یعنی چی ؟ " آقای شاعر با بی حوصلگی گفت : " بیا کلید رو از جیب سمت چپم بردار و برو خونه ما کار داریم امشب ، اون بیچاره اون بیرون منتظره . " میس شانزه لیزه که بغض کرده بود با مغرورانه گفت :" دیگه نمیخوام ببینمت . من دیگه برای تو مکا....اصلا تو چطور به خودت اجازه میدی که ۴٣ روز " آقای شاعر به سختی از کف کافه بلند شد و نشست روی زمین و گفت : " بسه دیگه عصبانی که میشی منو میکشی بیشتر عاشقت میشم .میدونستی چقدر خوشگل میشی ؟ عصبانی نشو . " میس شانزه لیزه دود سیگارش را پوووف کرد توی صورت آقای شاعر و او وانمود کرد که دود را میجود . آقای شاعر از جیب سمت راستش شیشه ی نشکن آک د و - برعکسش کن - را در آورد و یک نفس رفت بالا . کلید را از جیب سمت راستش در آورد و به طرف میس سراند . بعد پاشنه ی کنده شده ی میس را که روی زمین برعکس افتاده بود از زیر میز پیدا کرد و با خنده ای به پاشنه آن را به سر میس شانزه لیزه کوباند . :‌" حقته ...حقته. " میس شانزه لیزه که منتظر بود تا آن لحظه اتفاق قشنگی بینشان بیفتد ناامیدانه بلند شد و رفت پشت پیشخوان و متفکرانه دستانش را ستون سرش رد . آقای شاعر بلند شد و سنگین و لنگ لنگان رفت پشت پیشخوان و لیپس فرانسوی خوشمزه ای از میس گرفت و گفت : "‌ دیدی هنوز دوستم داری ؟ ! پس اون کاری رو کن که من میخوام . من اتاقت رو میخوام ...تو میدونی من دیونه ام ...از اول اینو میدونستی نمیدونستی ؟ "میس شانزه لیزه سیگار را زیر پایش له کرد و گفت  : " خوشت میاد منو حسود کنی ؟ ! " آقای شاعر گفت  : "  بچه جون بیا برو خونه ی من ...ما باید توی اتاق تو کارمون رو انجام بدیم . " میس شانزه لیزه داد کشید : "  با اون عجوزه ی عشوه ای لوند ؟ که معلومه چی کاره س ؟ هان ؟ ۴٣ شبه که اتاق من شده مال شم..." آقای شاعر پشتش را به میس کرد و گفت : " قول میدم شب آخره " و رفت . در باز و بسته شد . صدای شیهه ی اسب شنیده شد . صدای گفتگوی آقای شاعر با کسی و بعد دوباره در باز و بسته شد . آقای شاعر با خانم نامرئیی که ظاهرا جزو خیالاتش بود خوش و بش کنان از پله ها بالا رفتند . توی اتاق قرمز میس که شومینه اش روشن بود نشستند و ورق ها ریخته شد . خشت !


 
comment نظرات ()
 
 
حضرت والا ( ! )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
 

 والا چه عرض کنم که زبانم از این همه عرض مو در آورد و موهاش سفید شد و کچل شد ! دیدن نمایش حضرت والا برای من میس شانزه لیزه ، خیلی بی رودربایستی و راستی راستی ، اصلا خوشایند نبود . بل لج در آر نیز بود . مدت ها بود در بوق و کرنا ، حضرت والا والا کرده بودند . من به شخصه معتقدم ، تئاتر در این  خاک ، مثل تاریخ ، که به دوره ی پیش از اسلام و بعد از اسلام تقسیم میشود ، - به لحاظ اجرایی - به دوره ی قبل و بعد از شکار روباه تقسیم میشود . خوب میتوانم حسین پاکدل را تصور کنم که بعد از دیدن - شکار روباه - چقدر نشسته و با خودش ضجه زده ، تاریخ را ورق زده تا کاری کند کارستان با این همه دم و دستگاه ! والا به خدا آقای پاکدل ما را نیز در نظر بگیرید . ما خر نیستیم . تقلید خوب است منتها اگر درست انجام شود . به خدا که ما دشمنی و عنادی با کسی نداریم والا به لا ! پرده ی قرمز که باز شد ، دکور را که دیدم کافی بود تا انتهای کار را پیش بینی کنم . علی رفیعی بودن ، کار آسانی نیست .آقای پاکدل شما برای مانیفست خود و اظهار نظر و دوره ی تاریخ خب یک مقاله مینوشتید چرا رفتید سراغ اجرا . در ( حضرت والا ) تمام تلاش شده بود تا عاطفه رضوی در چند نقش بدرخشد . آیا درخشید ؟ آیا با گریم های سنگین روی چهره ی ایشان( که تازه با همت عالی جناب  عبدالله اسکندری نقش بسته بود ) موفق شده بودید ؟ زنی در آن دوره از تاریخ را به درستی حتی به لحاظ بصری نشان دهید ؟ والا ما از ردیف چهارم بیشتر یک مایکل جکسون میدیدم که دارد با زبان و ادای فخری خوروش شیرازی حرف میزند ، میرود و میاید ، منیر و پوران و سرور میشود . منیر شدنش را دوست داشتم ... شیطنتش من را یاد دختر پاک و معصومی انداخت که در فیلم نرگس رخشان بنی اعتماد ، ساده ، بازی بی نظیری از خود نشان داد . نرگس را نشان داد . یاد نرگس افتادم و منیر را ، شیطنتش را دوست داشتم که هیچ ربطی به باقی نقش ها نداشت ، با ریتمی افتان و خیزان میرفت پشت پرده و میامد و ما باید از چتری هایش تشخیص میدادیم حالا سرور است یا پوران ! حیفم امد ...به نظرم حسین پاکدل یک جاهایی در این نمایش میتوانست بسیار موفق باشد که ان جاها را به پای تقلیدش در دیگر جاها از شکار روباه سوزاند . چرا ؟ تکرار تاریخ حتی تکرار موضوع آغامحمد خان هیچ اشکالی ندارد مسئله ی من خلاقیت است .مشکل من خسته شدنم از میزانسن است . میزانسن ها بوی نادربرهانی مرند در رمولوس کبیر را میداد . بعضی دیالوگ ها را از حاتمی قبلا شنیده بودم . بعضی ها هم خوب بود مال خود پاکدل بود اما خوب در کار خرجش نکرد و حیف کرد حضرت والا را . در هم ریختگی زمان و بی روحی صحنه ، ویلچر ، رنگ های مخمل قرمز و پرده ی دور تا دور سالن را فرا گرفته را دوست نداشتم.... پزشک احمدی ، هه ... به بروشور نگاه کردید آقای پاکدل ... من از نقش کسی که کور و کر و نابینای دستگاه ان دوره هست و به شکا استعاری در کار به کار ش بردید که هومن خدا دوست بازیش میکرد خوشم آمد ....تکرارش اما ذله ام کرد . نشانه ها بود اما چرا بود ؟ هر چیزی دلیلی دارد . یک جاهایی انگار میشد چشم ها را واقعا ها..... به خدا بست و فقط دیالوگ گوش داد ... میشد رادیو شد و از صحنه پرید توی رادیو ...داریوش موفق را دوست دارم ... اما باز هم نمیدانم چرا یاد شکار افتادم .... کاش از شکار فاصله میگرفتید و به خودتان نزدیک تر میشدید . میشد کار خاصی بشود در مقام حضرت والا ...والا بهش گفت اما کار نشده بود . هیاهویی برای هیچ . شعارهایی که میدانیم نصفش الکی است . کوبیدن و سیاه دیدن بدمن های تاریخ کار درستی نیست به کارهای خوبشان هم اشاره میکردید . ببینید میدانید آقای پاکدل شکار چرا موفق بود ؟ چون تا نیمه ی کار مخاطب با آغامحمدخانی که همه ازش بدمان میامد همذات پنداری کردیم ... اصلا دوستش داشتیم ... فهمیدیم طفلک چقدر بهش ظلم شده ... اما این جاست که علی رفیعی در این پیچ خودش را نشان میدهد که نم نم نشان میدهد آغامحمدخان همان مردی شده سرشار از عقده که چشم در میاورد و نزدیکان را هم از خشم بیمار گونه اش بی نصیب نمیگذارد .

خب خنده دار میشود ...حتی در این عکس ...میزانسن هایی میبینی که چند بار در همجین موضوعاتی این چنین دیده ای . من دوست داشتم تیمور شما روی میز با ان کفش های مسخره به خود نمیپیچید و هذیان نمیگفت و به ان شکل بیرون نمیپرید مثل دیو ! برای کارها و اکت ها باید دلیل داشت . شما با اجرای این کار تحسین من را و احترامم را به علی رفیعی که واقعا رفیع است در مقام دانش بیشتر کردید . ممنون . کاش همین موضوع درست کار میشد و احساسی و بیخودی تبلیغش را نمیکردیم که این طور توی نظرمان بد جلوه گر نکند .همه یک طرف .... منیر یک طرف . از این نظر خسته نباشید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرق ساعدی و فروغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۳
 

این بار چهارمیست که دارم این پست رو مینویسم . چون سه بار نوشتم و هر سه بار فقط تا قسمتی آپ شد ولی من از رو نمیرم .

دیدن فیلم La prima notte di quiete  یا همان the professor یا le professeur اثر والریو زرلینی ، با بازی آلن دلون ، یکی از شوکه کننده ترین اتفاقاتی بود که میشد موقع دیدن یک فیلم برای من بیفتند . . . چون هیچ وقت باور نمیکردم بازی بهتری نسبت به سامورایی و چند فیلم دیگر از او دیده باشم . مضمون فیلم ، کلیشه و تکراری بود ، عشق استاد و شاگرد ، هر دو در حال غرق شدن قصد دارند یکدیگر را نجات دهند . اما با قاطعیت میگم ، حتی ممکن است شما هم این فیلم رو پیدا کنید و ببینید و با من هم عقیده شوید ، پلان هایی در فیلم بود که گفتم این سر صحنه اتفاق افتاده و بعد کارگردان خرجش کرده و توی فیلمنامه و برنامه نبوده اما بعد دیدم نه خود فیلکنامه بوده و حیرت کردم ، نگاه های آلن دلون ، از زاویه ی یک استاد اشربه خور درب و داغون ، مرد شاعری خود من ، که گاهی توام با خجالت های فراوان ، تماناهای فراوان در حد حمید هامون ، ریزه کاریهای زیاد ، دقت بازیگر روی بازی و سپردنش دست کارگردان حیرت من را برانگیخت ، اینکه خودش را در قالب خود آلن دلون حفظ نکرده بود ، در فیلم خودش را لحظه به لحظه ویران کرد و این ویرانگری جرعه جرعه و کم کم اتفاق افتاد ، اشک هایش و اضطرابش را تا به حال در هیچ کار دیگری به این شکل ندیده بودم . متاسفانه عکس های قشنگی برای این بلاگ در نظر گرفته بودم که همه پاک شد ، شما با سرچ اسم این فیلم به زبان ایتالیایی و یا فرانسه عکس ها را میتوانید ببینید و اگر - ر ت ل ی ف - شکن دارید پلان های ابتدایی در اینجا برای شما دوستان با کمال دقت و وسواس گذاشته شده .  یا ( این جا ). به شما خوش بگذرد .

 
در این روزهایی که آلودگی هوا بیداد میکنه و نمیشه همسایه رو به رویی رو دید . خودم رفتم داروخانه و کپسول اکسیژن خانگی خریدم ،اندازه اش قدر یک اسپری معمولی است با این تفاوت که دماغت را باید به سرش بچسبانی و اکسیژن را به ریه هایت بفرستی تا مغزت هنگ نکند . ضمنا ماسک تا شو هم جایی نمیگیرد ، آن را داخل یک نایلکس بگذارید و توی کیف حمل کنید . من همیشه  قرص ایندورال و پروپرانولول هم همراهم دارم تا اگر حالم بد شد سریع استفاده کنم ، اما مهمترین چیز که آلودگی هوا خرابش میکند چشم های شماست . قطره اشک مصنوعی یا اسنو تی یرز برای شست و شوی چشم به کار میرود و میگویند در تهران به دلیل غبار هر آدم سالمی باید روزی یه قطره اش را بندازد . اما چون خود قطره اش گران است --- یعنی به محض باز کردن در باید تا یک ماه تمامش کنی و نمیشود --- میتوان از همین قطره به صورت یک بار مصرف استفاده کرد که به لحاظ قیمت هم به صرفه هست .اسمش artelac هست و شما میتوانید توی کیفتان این را قرار دهید و .تا سه قطره درش جمع شده .  از چیزهایی که به دلیل جفتک انداختن پرشین بلاگ نتونستم بهش بپردازم سالروز مرگ
غلامحسین ساعدی بود .
او - گوهر مراد - دوم آذر به طور بدی با غم غریبی و خیلی زود تر از موعد به دیار باقی شتافت.
روی اسمش کلیک کنید و بشناسیدش .
 
داستان کوتاهی از او به نام  کلاس درس در سایت دیباچه هست ، اگر این جا هم باز نشد در ان جا پیدا کنید و بخوانیدش. ( کلاس درس ) داستانی کوتاه ، هولناک ، با چفت و بست درس و درمون نوشته شده که در انتها و در طول توصیف و ادامه ی داستان شما را انگشت به حیرت باقی میگذارد . پس لطف کنید مطالعه بفرمایید .
 کتاب (نامه های غلامحسین ساعدی به طاهره کوزه گرانی ) برای من باعث افتخار شد که در طول تاریخ ، حداقل ، این اسناد نشان داد ، زن فرهیخته ی جامعه ی ایرانی ، دیدگاهش ، انسانی تر ، جهان شمول تر ، ظریف تر و انسانی تر از مردان است !چرا ؟ چون شبیه همین نامه ها را فروغ فرخزاد هم برای پرویز شاپور نوشته ، با این تفاوت که تولد فروغ دی ماه ١٣١٣ و تولد ساعدی دی ماه ١٣١۴ است ...یعنی ساعدی یک سال هم کوچکتر از فروغ است . هر دو در یک دوره ای نامه های افلاطونی وار ، عاشقانه نوشته اند .اما جالب این جاست که ساعدی با وجود اینکه مرددهه  سی و چهل ماست از فروغ در همان دوره ( چه ادبیاتی ، چه دیدگاه کم میاورد ) 
هر دو تنها هستند . هر دو در مقابل یار و زندگی و شورشان کم آورده اند .
هر دو تمنا دارند و سعی میکنند عشقشان را با جملات به معشوق و معشوقه شان برسانند با این تفاوت که  ساعدی به عنوان مردی که در آینده فرهیخته خواهد شد برای مردی که به آن شک کرده و یا ان مرداحیانا با طاهره جایی خندیده شاخ و شونه میکشد و عنوان میکند که نه تنها او را خواهد کشت ، بلکه میوزاندش و خونش را می خورد ...یا اگر نتواند این کار را کند خود معشوقه ، خود طاهره را میکشد. او عشق را بیشتر زمینی و مادی میبیند و به کرررررات از رخ یار میگوید و دوست دارد مالک و صاحب معشوقه اش شود و حتی به او میگوید درس نخوان !!!! در صورتی که فروغ ناله و مویه دارد ، افسرده است اما شعر مینویسد ؛ از خودش دفاع میکند و برای اثبات عشقش جملات زنانه ی خاصی مینویسد که بعد ها در شعر هایش هم میبینیم . ولی ساعدی نه . این نشان میدهد که مردهای ایرانی ، (البته مشت نمونه ی خروار است ) در طول تاریخ نشان داده اند معنی عشق را در مالکیت میدانند و تعریفشان در این دهه هم برعکس شده یعنی هم مالکیت است هم جسمانی . یک چیز در هر دوره دیده نشده و ان طرز تفکر و دیدگاه و روح یک زن است . مردهای ما ... همین مردها ... همین شماها ... از زن جز تن و جز بودنش برای شما چه چیز میخواهید ؟ آیا برای شما مهم است آن زن ، دوست دارد گاهی تنها ، روی شن های ساحل راه برود ، صدف جمع کند ، نامه بنویسد ، توی بطری آرزوهایش را بگذارد و به دریا برساند یا تنهایی سوار قایق بشود و برود و یک جزیره را کشف کند . آیا مرد ایرانی اجازه ی پیشرفت به زن را میدهد ؟ مرد ایرانی این روزها از زن پول خواهد و تن و زنجیری که بر پای او نهد ولاغیر ... دیدگاهی که از سالها قبل ساعدی ها هم داشته اند و امثال فروغ ، امروز روز که با مردهایی این چنین دریده و گستاخ رو به رو میشوند بلاتکلیف میمانند ، مردهایی که به یک شوخی زن را هر،ظح میشمارند و ندیده قضاوت میکنند . عشق را نمیشناسند . برای همین کثافت مثل داستان کوری همه جا را گرفته . پس واقعا فروغ نشان داد که در زندگی شخصی یک سر و گردن دیدگاهش از ساعدی بالاتر است . بعد ها هر دو البته در زمینه داستان و دیگری شعر ، در زمینه کاری ماندگار میشوند اما ....قضاوت با خودتان .
 
مسئله بعدی که به ان پرداخته بودم تاریخ ١٠ آذر یا اول دسامبر ، روز جهانی ایدز بود . که حتی به صورت اس . ام . اس هم خبر رسانی شد . خب ، من به شخصه میگم وقتی در خبرگذاری ها گفته میشه موج سوم در ۵ سال آینده حمله ور خواهد شد و آمار میدهد باید اطلاع رسانی و اطلاعات زیادی داده شود . البته بدانیم چطور با یک ایدزی و یا معتاد برخورد کنیم . وقتی این همه فیلم ساخته میشود و همه ی معتاد ها بدمن داستان هستند و دزدند و زنشان را میگذارند میروند و ... باید هم مردم بلد نباشند با یک معتاد چگونه برخورد کرد . دکتر علی شریعتی در تحلیل جنایت و مکافات داستایفسکی در مورد راسکولنیکف میگوید او جانی نیست جانی دست هایی هستند که به دستهای کمک خواهنده و نیازند کمک نکردند . قبل از اینکه هر کس به جای بدی برسد یه علامتی از خودش نشان داده و این ماییم که نادیده گرفتیمش پس ما مقصریم .

 
comment نظرات ()
 
 
این جا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
 

http://jazirehdarkahkeshan.blogfa.com/post-6.aspx

مدیر محترم پرشین بلاگ

 

 

باید توضیحی برای این مشکلات باشد نه ؟


 
comment نظرات ()
 
 
جزیره در کهکشان در خاک ماسوله
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٩
 

 

صابر راد  ( بدون پاک نویس ) داشت میرفت ماسوله

جایی که ازش خاطره داشتم

بهش گفتم ، نه جدی ، شوخی شوخی ، همین شکلی ،که 

 " یه (جزیره در کهکشان) هم روی درخت اون جا یادگاری بنویس عکسشو بفرس. "

امشب خمیازه کشان اومدم بلاگم و بعد رفتم ای- میل هام رو مثل یک مناسک همیشگی واجب انجام بدم و چک کنم .

با عکس بالا رو به رو شدم .

اول فکر کردم فوتوشاپه !!!! بعد که دیدم ماسوله است..... به خدا که کلی متحیر شدم . وقتی میگم این قلب من تحملش کمه به چشام فشار میاره باور کن به خدا .اخه اصلا از کسی که انتظار نداری .....

دیدم این نوشته رو ضمیمه ی (ای- میل) کرده

سلام
این عکس رو سیاه و سفید برات فرستادم چون رنگیش کیفیت چندانی نداره به خاطر نور کم تو شب.
این رو به جای نوشته ای روی یه درخت قبول کن،به نظرم زیباتر شده
فعلا.
نیروی مقاومت ناپذیری وادارم کرد همه ی هیجانم رو بریزم توی سرنگ بزرگی و بیام این جا و در جا تزریقش کنم به خود جزیره . وحشت زده از این همه معرفت ، مهربانیی که  من رو به حیرت واداشته ، چیزی که این روزگار مثل هوای پاک نیست و نابود شده . وقتی که نسیان خودش رو مثل ابلیس توی جلد کسی نکرده .وقتی رموز مانگاری ، یعنی (خالص بودن) رو در روح و ذهن کسی میبینی چرا نیای و همین جا که تیریبن میس شانزه لیزه شده ، بگی ؟ چرا نگی ؟هان ؟ازخجالت درخواستم تا ریشه ی موهایم ، ابروهایم سرخ شدم ، مثل آتش.
من همیشه فکر میکنم که خیلی زود به دست نسیان سپرده میشوم . برای همین خروس جنگی میشم، توقعم بالا میره .زبانم تلخ و بهانه گیر میشوم و سر به ناله میزنم ، اندیشه  میکنم که هرگز توی ذهن کسی نخواهم ماند . مثل روحی سرگردانم . وقتی اسم این وبلاگ رو در خاک ماسوله دیدم انگار چیزی درونم شکست . چه حس غریبی .کسی را نشناسی ، شاید بارها هم از کنارش گذشتی اما ندیدیش، برای تو ، به یاد چیزی ، وقت خرج میکند ، فریم خرج میکند ، خاطره ای ثبت میکند لایق این است که حداقل من با تمام وجود این پست را برای او خرج کنم و بگم ( بدون پاک نویس ) عزیز مثل آدمهای صاعقه زده از خوشحالی خشکم زد. از همه ی مهربانی ت ممنونم جانم .
ممنونم.
زیبا بود .
مثل خیالی که به واقعیت پیوست .
بااحترام
میس شانزه لیزه

 
comment نظرات ()
 
 
این جا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

باید میرفتم بانک . حسابم رو توی بانک نزدیک دانشگاه باز کرده بودم . هیچ وقت هم نخواستم حسابم رو انتقال بدم جای مرکز شهر، چون از دوره ی دانشگاه خیلی خاطره دارم و به خودم میگم باز هم این بهانه ای میشه میری دوباره اون محل رو میبینی ، اون یکی بانک رو که توش وای میستادی منتظر تا (هیچ کس) با ماشین ٨ سیلندرش بیاد دنبالت و تو چهارتا بال در بیاری و بپری توی ماشین ! هی سلام !:)رد شدن از دم اون بانک هااااا و از دم تلفن عمومی هایی که زیر بارون با سکه و کارت تلفنی باهاش میخواستم کنترل سیستم کنم رو همه رو خوب یادمه . بعد از مدت ها رفتم بانک . بدبختی اولم این بود که چه ساعتی فی الواقع از خواب برخیزم و این خود به خودی خود به خود یکی از دشوارترین کارهای زمانه بود چون وقتی من ۶ صبح میخوابم ٧ صبح چه جوری بیدار شم وقتی که کلونازپام ٢ هم داره توی خونم روی گلوبولهای نازنازیم موج سواری میکنه ؟ نه تو بگو ؟حالا بیدار شدیم . خودمون رو به سان گربه کش و واکش دادیم و خواستیم حریف این  خواب و سنگینی پلکها شیم . از قبل لیوان آبی کنار گذاشته بودم تا بعد از بیدار شدنم توسط بوق رومانتیک موبایل ، آن را بر رخسار مبارکم بپاچم تا مجبور شوم . از تخت پایین اومده و صبحونه نخورده برای جذب طرف حساب ها فورا آرایش مختصری روی صورت به شیوه ی غیر قرینه به کار بردیم . جالب بود . لاک های سیاه را هم بایست پاک میکردیم که گفتیم به جهنم همینه که هست . یک عدد بیسکوئیت ساقه طلایی را با یک نسکافه داغ توی معده ریختیم و پریدیم پشت ماشین . همه چیز پیش رویم دوتا بود . بچه ها هم  یا از مدرسه میرفتند یا می آمدند نمیدانم اما کوچه پر از کوله پشتی و روپوش مدرسه بود و من از میان بچه ها و از تنگنای پمپ بنزین ولنجک که ترافیکش مثل طناب دار است گذشتم و زیر لب فحش های بدی دادم . بعد آقای مسئول جریمه را دیدم و ماشین هایشان را که تازه در این ترافیک دنبال جریمه بودند.آقا بیا برو میدون کاج جمع کن جرم رو . ول کن این همه پول جمع نکن . اصلا هر کس فحش داد رو یه برگ جریمه بده . توی کوچه همه  خواهر مادر هم را با هم وصلت میدهند بیا برو نفری خدا تومن برای هر فحش جریمه کن . به خدا به ادب مردم چه کمکی شود ! مرحبا بر فکر خوبم . داشتم میگفتم و پشت دودبنزین در حال خفگی مرگباری بودم و ماشین تکان از تکان نمیخورد و صدای سوووووت روی اعصابم مثل اره (ره ره ره ره ره ) میکرد . با این وجود سیگارم رو درآوردم روشن کردم و من هم در آلودگی هوا سهم خودم رو ایفا کردم .سپس ضبط را روشن کرده یک عدد لوح فشرده ی فشرده در آن گذاشتم که با صدای محسن چاووشی آغازیدن گرفت و هی میگفت (گوشی رو بردار ....) القصه راه باز شد و ما از خیابان چمران که در هر دوربرگردانش خطر پرس شدن با اتوبوس هایی که تخت گاز می آیند را داری ، عبور کرده و وارد خیابان آزادی شدیم و در کوچه پس کوچه هایش چنان تغییراتی دیدیم که تو گویی قوم چنگیز خان حمله کرده و پت و مت در نقشه ی چپ و راست کردن و یه طرفه کردن آن حکم اول و آخر را داده . دور خودمان چرخیدیم . با زحمت به بانک رسیدیم . به قدری منتر فکر پت و مت شدیم که از دیدم دانشگاه وبانک همچین فیض فضله وارانه ای بردیم و حالمان از هر چه خاطره بود به هم خورد . وارد بانک شدن همانا صف طویلی از مردمی که شماره در دست روی صندلی نشسته بودند همان . حالا داستان از این جا شروع میشه .........

بنده که ماشین را بدجایی گذاشته بودم و خواب هم توی ضمیر ناخود آگاه داشت به فک و فامیل و والدینم فحش میداد را رها کن بچسب به آقای رئیس بانک . ایشان مرد محترمی هستند که هر بار که بنده را میبینند معلوم نیست چرا این جوری میشوند . انگار که بنده ایشان را یاد یکی از مرده های فامیلشان می اندازم و دلشان همیشه برای من میسوزد . خدا عمر بدهد به ایشان و خدا حفظش کند ماشالا آقای خوبی است . با هر کسی حرف میزند زمین را نگاه میکند .... اما اول باری نیست که در حق بنده از این الطاف کرده اند . مردم بیچاره یا پای دستگاه پول میگرفتند یا توی ورق های شرکت نفت کله هایشان به هم میخورد . بیچاره ها خیلی سرشان گرم بود . سرگرم پول . پول.پول. من هم دیدم اگر بخوام واستم واسه اینکه این همه بشینم نیم ساعت بیشتر باید بشینم . توی دو دوتا چهار تا بودم که برم جای ماشین رو عوض کنم تا این بار هم با جرثقیل نبرنش و من مجبور نشم نقش پری بنده رو در بیارم و زنجیر پاره کنان ماشین رو نعره زنان از روی جرثقیل پایین بیارم که ناگهان خود آقای رئیس بانک که پشت میزی بزرگ و نیم دایره مینشیند صدایم زد و گفت کات چیه ؟ گفتم : والا خیلی راه دور شده میخوام برم جای ماشین رو عوض کنم الان میبرنش . ( جوابی بی ربط به سئوال ایشان) بعد گفتم میخوام پول بریزم به حساب . (حالا قبلش توی یه بانک دیگه دهنمون واسه برداشت همین مبلغ سرویس شده بود از شلوغی ) - نصفه شبی چه بوی سیری داره از همساده میاد !!! _ بعد گفت :" بیا دفترچت روبده خودم کارت رو راه بندازم . " راستش سریع و بی معطلی دفترچه را نوشتم و پول ناچیز را کوبیدم روی میز و از شرمندگی به جمعیت فراوانی که این پا اون پا میکردند و شماره نگاه میکردند و آه میکشیدند، رویم را به یه ور دیگه کردم . بعد فکر کردم بهتر است وانمود کنم که اصلا فامیل این رئیس بانکم ... مثل یک خر کیفم را دادم دست آقای رئیس و گفتم اینا دست شما باشه ماشین جلویی رفت من برم ماشینم رو ببرم جلو و از توی بانک با اون همه مدارک پریدم بیرون . خلاصه ... دو دقیقه بعد دفترچه نوشته شده امضا شده واریز شده دستم بود . این آقا چندین بار این کار را در حق من کرده . شاید بارآخری که واجب شد به بانک مذکور بروم قبل از سفرم به گرجستان بود . باز هم همین طور...همکاران و کارمندان بانک هم طوری نگاهم میکردند که انگار از این آقا بعیده این خانومه کیه ؟ ؟ ؟ خلاصه این یه جا شانس اوردیم . البته هنگامی که ان مبلغ اندک را به آقای رئس بانک دادم خجالت هم کشیدم. والا دروغ چرا ؟ بذار راستش رو بگم .من به محض اینکه ١٨ سالم شد پولهایی که جمع کرده بودم رو بردم بانک و گفتم میخوام یه کوتاه مدت باز کنم اما نمیدونم فرقش با بلند مدت چیه ؟ نمیدونستم خب ! بعد بهم توضیح دادند . پول هام مثل کولی ها توی چند تا جا عینکی چرمی بود لوله شده توی هم + سکه ....خانومی که حسابم روباز میکرد بهم گفت : " قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود " هه .....   بیام  حساب کنم ببینم قطره الان میشه چی ؟ روزی ١٠ هزارتومن ؟ روزی یه ملیون ؟  آقای رئیس بانک با دیدن مبلغ قطره ای من تازه کلی هم دلش سوخت . گفتم : "  دیگه ما از راه نگارش پول درمیاریم دیگه " ایشون نه لبخند زد نه اخم کرد نه هیچی .انگار همیشه مسئوله اینه که کار من رو راه بندازه . ای خدا خیرت بده . بهخدا شرمنده ی اون جماعت برگه به دست شدم . اما لابد حکمتی توی این کاره . خدا همه ی کارهاش با حکمته . بله . برم سخنران شم . به به . آخه یکی نیست بگه آقای رئیس تماشاخانه ی ایران شهر ، آقای محترم یا هر کسی که باعث و بانی این گناه شده ، بیا جیب ماها رو نگاه کن بعد بلیط تئاترت رو ٢۵٠٠٠ تومن کن .آقایون کافه چی ، چای تی- بگ میدین ٣٠٠٠ تومن ؟ کیک ٢۵٠٠ تومن ؟ خب یه دیدن تئاتر و یه کافه و یه بسته سیگار و پول دو تا کتاب فقط واسه یه روز شد ۵٠،٠٠٠ تومن خوبه والا . من که   ندارم این ئه سئواله که باید برم از کافه نشین های بیسواد کافه های ایران شهر و این ور و اون ور بپرسم ...همیشه هم اون جان . همیشه توی ژست .بری بزنی دک و پزش رو بیاری پایین  . . .   با تمام این اوصاف اقبال توی صف وای سادن برای مبلغ ناچیزمون رو  داشتم . اقبال آقا . اقبال اینکه خودت بتونی به پیشواز شادی بری . همون طور که میدونید مردم همیشه در همه نقطه های جهان بیزنسشون رو بر اساس (شادی) مردم طراحی کردن . همین شبکه ی تو و اون رو نگاه کن ! همه شادن . مهمونی . غذا . " ما اومدیم این جا درس بخونیم " ." ما اول اون جا بودیم بعد رفتیم فضا بعد اومدیم این جا بعد ..." اما ما این جا همه ی برنامه ها رو بر اساس آلودگی هوا ، سوگواری ، ماه ها ، چهل های سوگواری ، غم و غصه ، تلوزیون ، فیلم های آب دوغ خیار ، یه برنامه ی شاد نداره ، شنیدن ، دیدن واقعیت هم شده بکش بکش توی میدون کاج . یارو داره میمیره ها اما دوستش داره فیلم میگیره . عجب ! خنده داره . از غصه خنده داره . همه اش مسئله ، بابا بی خیالش . بیا وسط . بیا برقصیم . خوش باشیم . گور بابای مرزها . بیا ماشین ها رو آتیش بزنیم اسب سوار شیم . بریم زمین های کشاورزی رو شخم بزنیم یه حال بدیم به کشاورزی . بریم نیشکر درس کنیم . نه ؟ بد میگیم . بریم توی غار علیصدر دور دوفرمان اجرا کنیم . جشن سده اجرا کنیم . این کارا چیه ؟ توی خیابون پر شده از ماشین های مدل بالایی که بچه سوسول جون ها سوارش میشن تازه فک میکنن آدمن . بچه ی 24 ساله ای که کمری سوار میشه توی این زمان ، ماشین یا  مال

باباشه = پس چه بچه ای که توی 24 سالگی خودت یه مینی ماینر نداری ؟! یا هم خودش خریده که حتما دزدیه . حالا این بچه با موهای سیخ و زیر چشم گود میاد جلوی من . بوق میزنه میگه بزن کنار . ماشین کج شده بود . گفتم وای پنچرم . زدم کنار . نگاه لاستیک ها میکردم بچه هم اومد . بارونی پوشیده بود دکمه های بلز هم باز !!! سردته یا گرمته بالاخره جانم ؟ گفت :" ک.ک میزنی ؟ " گفتم :" من فک کردم پنچرم ... ای بابا..." دوباره تکرار کرد . گفتم اگه بتونی همین جا لاستیک زاپاسم رو عوض کنی بهت میگم آره یا نه .  اینا توی خیابونن . . . این بدبخت ها که شادی رو توی این چیزا میبینن . . . همه ی زندگیشون شده فک کردن به  - - - و مواد . سواد هیچی . شعور صفر . تازشم . . . اون هایی که پول ندارن هم  واسه اینکه به این جا برسن دنبال زن ها ، دخترها ، مونث هایی هستن که کمری  سوار میشن . هه ! بدم اومده به خدا . برم جزیره در کهکشان از همه جا بهتره . ای خدا قربونت برم . توش هم شادیه . هم بارش برعکس و هم بارش واقعیه . چترامون رو باز کنیم . داره بارون میاد . فرد و زوج با هر کالسکه ای رد شین . این جا جشنا همه بالماسکه ایه .  


 
comment نظرات ()
 
 
جمشید مشایخی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
 

جمشید مشایخی عزیز

کمال الملک ذهن ما در سینما

تولدت مبارک جانا

آمبیانس : ( این )

جمشید مشایخی را وقتی شناختم که (صدایی که هم اکنون میشنوید صدای آژیر خطر است ، صدای وضعیت قرمز است به پناهگاه بروید . بوووووووووق ممتد . ) آن وقت ها سریال هزاردستان را میداد و من از این که مفتش شش انگشتی بیرحمانه رضا را شکنجه میدهد ، اتو را میگذارد و پشتش را داغ میکند دلم میگرفت ، این روزها با دوباره دیدن سریال در چشمهایش مستی و خماری هایی دیدم که کم از اعتیاد بهروز وثوقی در گوزن ها نداشت . چیزی که تا این زمان بهرام خان رادان که بره لنگ بندازه کسی یادش هم نگرفت . تا با چشم خودم حاضر آماده جمشید مشایخی را نمیدیدم که از اتاق گریم میرود سر لوکشین و جلوی دوربین حاتمی باور نمیکردم که این مستی چشمها از آن یک رل است و نه نمایش . کوچک بودم که کمال الملک پخش شد . این بار او را همان طور با وقار و با سیبیل های بنا گوش دررفته دیدم و در انتها در نگاهی عمیق به افقی نا معلوم . باز هم کوچک بودم که در طلسم دیدمش میان آینه ها گم بود . بعدها انتخاب هایش را دوست نداشتم .سعی کردم در ذهنم خردش کنم . اما تو نمیتوانی آن نگاه کمال الملک را و ان چشم های رضا خوش نویس را لحظه ای از یاد ببری ....چطور میتوانی رضا خوشنویسی را ببینی که آن طور حرفه ای نقشی را با لباس سفید از خودش این همه بزرگ تر ببینی . با ان گام ها و گوژی همواره بر دوش ، با دستهایی لرزان . دقت در جزئیات .  تو چطور میتوانی روز واقعه اش را فراموش کنی . من جمشید مشایخی را با دوبله دوست دارم . بی دوبله بیشتر ، چون همان (خاک پای)ی است که میگوید . بی دروغی . بی ریا . جمشید مشایخی در تاریخ سینمای ما شاید همان آلن دلونی باشد که در ١٧ آبان تولدش را تبریک گفتم . کافی است نیم نگاهی به شازده احتجاب ، خشت و آیینه ، ماه عسل بیندازید . شاید بعد ها انتخاب نقش ها به سلیقه ی قبلی نبوده اما جمشید مشایخی ، جمشید مشایخی است . در مصاحبه ای که با او داشتم ، در رفتارش چیزی بود که در دیگر هم سن و سال هایش کمتر دیدم . حین مصاحبه که چای میخوردیم و ضبط خاموش بود ، او که در حضور رفیق یار غارش جمشید شاه محمدی ، برایم حرف میزد ، بی ریا بود ، برایم گز را برداشت و خودش با کارد محکم در کف دستانش خرد کرد و داد دستم تا با چای بخورم . در سئوالاتم به او که زیرکانه یک بوس کوچولو را فاجعه سینمایی تلقی کردم هیچ گاردی نگرفت و با طومانینه جواب میداد . از خاطراتش در فیلم گلستان گفت و . . .  وسط مصاحبه کارهای چپندرقیچیی که انگاری عرف بازیگر جماعت شده انجام نداد . ۶ آذر تولد این چهره ی ماندگار است . مردی که هنوز در ته نگاهش ، عشق به کار را میبینی ، بدم میاید از مردمی که برای خنده ی ابلهانه شان جک های گوسفندی در رابطه با فوت ایشان میفرستند . شرم دارم که بگویم ایرانی ام . چرا ؟ استاد ، برای شما آرزوی سلامتی دارم ، شمایی که عشق به کار ، زندگی ، یا هر چیزی باعث شد سرپا بمانید ، از غم خسرو شکیبایی پوستر بزرگش را به یادگار در دفترتان نگه دارید و کار کنید ...شما جمشید مشایخی ما هستید . دوستتان دارم و دستتان را میبوسم .تولدتان مبارک .

** صدایی که در بالا شنیدید برای خانم پاتریشیاکاس میباشد کسی که تاریخ تولدش هم تاریخ تولد میس شانزه لیزه است ** ( پیلیک-برعکس-) اثر در (این جا ).

افراد مشهور متولد ماه آذر به جز استاد و پاتریشیا و میس شانزه لیزه افراد زیر هستند

داریوش مهرجویی(کارگردان ایرانی) ، علی شریعتی (اندیشمند و متفکر ایرانی) ،  مهتاب نصیر پور (بازیگر ایرانی) ، داریوش فرهنگ (کارگردان و بازیگر ایرانی) ، محمدتقی بهار (شاعر و سیاستمدار ایرانی) ، جلال آل‌احمد (نویسنده ایرانی) ، لاله اسکندری (بازیگر ایرانی) ، بهاره رهنما (بازیگر ایرانی) ، امید زندگانی (بازیگر ایرانی) ، ویگن (خواننده ایرانی) ، ناصر حِجازی ( بازیکن و مربی فوتبال) ، بهاره رهنما (بازیگر ایرانی) ، علی صادقی (بازیگر ایرانی) ، کامران و هومن (خوانندگان ایرانی) ، مارک تواین (نویسنده آمریکایی)، بتهوون (آهنگساز آلمانی)، جان آزبرن (نویسنده انگلیسی)، وینستون چرچیل (نخست وزیر انگلیس)، والت دیسنی (تهیه کننده فیلم های کارتون آمریکایی)، فرانک
سیناترا (هنرپیشه آمریکایی)، پاپ ژان پل سیزدهم (رهبر کاتولیک های جهان) و جان میلتون (شاعر انگلیسی).


 
comment نظرات ()
 
 
جراحی اطمینان بیهوده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳
 

***  آمبیانس ( این ) میباشد *** ( به شیوه ی قذیمی Right-click, Save Target As...) از دقیقه ی ٢ به بعدش وارد دنیای خاصی میشید که محاله بگید نه نشدم . تاثیر گذاره  . شمع رو بذار و کنار شومینه و . . . شمع و ... برف و پنجره و . . . توی هواببین که  اسکی لا به لای ستاره هاست .. ...

*** 

بیدار که شدم ، دیدم ٢ ساعت بیشتر نیست که خوابیدم ، نه که خواب ،‌که چرت زده بودم ، تیک تیک ثانیه ها ی ساعت پاندول دار را شمرده بودم ، شمرده که نه ، مثل میخ توی قلبم با چکش فرو برده بودم ، طلوع را قورت داده بودم که ساعت زنگ زد ، زود تر از همه بیدار شده بودم ، بیدار که بودم ، برخاسته بودم ، چمدان را از دیشبش دم در گذاشته بودم . قرار بود جراحی اش کنند ، دلم مثل سیر و سرکه میجوشید ، توی دهلیز و بطنم ،‌خون میجوشید ، توی این سرمای خشک و سفاک که پوست را میبرید ، من تنها ی تنها باانگشتانی که در کف دستم چنگ زده بودم به صورتش نگاه کردم ، شاید که مرگ بود ، شاید که بار آخر بود ، نقابم را زدم ، زود تر از اینکه بفهمد ، سرخ و سفید را روی صورتم تاش زدم ، لب ها را درشت تر ، زیر چشم هایم پف بود ،‌مژه ها را بلند تر ، گونه هایم را قهوه ای ، نه که قهوه ای ،‌آجری  کردم . دامن بلند اسپانیایی تنگ مشکی را روی جوراب شلواری پشمی روی تنم اویزان کردم ، بلیز تنگ مشکی با آویز مروارید و شنل پشمینی روی تنم که چونان اسکلت بود سر و سامان دادم . . . قهوه توی دهانم چرخ میزد . میخندیدم . چمدانم را که برداشتم و او در را بست ، توی دلم هوری ریخت ، رفتیم ، رسیدیم ، همه جا بوی بتادین میداد ، حتی حال و هوای بخش وی.آی.پی یا دیپلمات هم دلم را راحت نمیگذاشت ، خم شدم که بالا بیاورم ، هیچ کس ندید . قفل سکوت را از روی پوزه ام برداشتم ، شروع کردم به دلقک بازی ، اکثر اهالی یک رنگ آنجا ،‌من را دیوانه ای چیزی میدیدند . گوشواره های تازه ام را گوشم زده بودم ، مثل ماری به خود پیچ خورده بود ، نه به خود که به لاله ی گوشم ، وقتش که رسید  ، روی تخت گذاشتندش ، لبخندم داشت پاره پوره میشد ، لب هایم میکشید پوستم را ، هر هر خنده های بیهوده ام همه را کلافه کرده بود ، در بزرگی با علامت عبور ممنوع ، زنجیری هم بود ، دیگر تو نمیتوانستی بروی ، بردندش ، زیر تیغ ، دوباره که برگشتم خم شدم و انگار که بخواهم همه ی کلمه ها را بالا بیاورم حالت تهوع گرفتم ،‌چیزی بالا نیامد ، فقط اشک هایم ریخت ،‌ شاید ((همچین ))  * کلیک کن *نوایی ترنم میکرد  ،  پشتم سرد شد ، زیر پایم فرو ریخت و تمام دیوارهای یک دست سفید را سیاه دیدم ، چرخ میخورد همه چیز ، ٢ ساعت صبر شد ۵ ساعت ، آخ که وقتی بخیه ها زده شد و بیهوشی رو به اتمام چه حالی داشتم ، آوردندش ،‌تکه موی فری از لای کلاهش بیرون بود ، بوسیدمش ، بوی درخت کهنه و قدیمی میداد ،میخواستم رویش بنویسم دوستت دارم . نگران نبودن دندان مصنوعی اش  بودم . ابروهای خال کوبی شده اش  هه، بینی اش چشمهایش سر جایشان بودند ،هه ،‌ همراهش شدم ،‌مثل میمونی که از درخت آویزان میشود ، اتاق عکاسی و رادیوگرافی و بعد هم بخش وی.آی.پی...درد بود که دورش میپیچید . دردی که تو گویی تا ابد ناله اش را بلند خواهد کرد ، داد و بیداد من برای زدن مورفین ، فقط خودم میدانستم چه طور آرامش میکردم نه آن ها، دیگرانی که ...اوه  ، مسکن ها جواب نمیداد ،‌با دکتر بی هوشی اش حرف زدم ، دو تا مسکن توپ جدید زدند به خوردش ،گفتند که چه خوب که من همه چیز را گفتم ، سیگارم را برداشتم و رفتم توی قسمتی که میشد دود را ول داد به هوا ، کاش که ترس را نیز میشد همراهش رها کنم ، توی هوا فوتش کنم ، تلفنم زنگ خورد ، تو بودی ، از آن سوی مرزها ، شماره ای نا آشنا ، شروعش با یک + بود و یک بوق ، مثل صدایی که در اتاق عمل وقتی مرده زنده میشود دستگاه از خودش نشان میدهد ، بوق خورد ، تو بودی ، از آن سوی مرزها ، از خیلی خیلی دورها ، کاش میدانستی چقدر چسبیدن صدایت به گوشم گرمم کرد ،‌انگار که نفت بریزی توی شویمنه و آتشش بزنی توی فصل سرما  ، این همه نزدیک تر از تو ، چه زندگی مسخره ای ، اطمینان های بیهوده ای ، کم فاصله تر ها دورترین ها بودند  ، وقتی تو زنگ زدی فکر کردم چقدر دوستت دارم . گوشی را که گذاشتم ، این بار از خوشحالی گریه کردم ، یک چیزی هست که نمیشود تعریفش کنی ، مثل مرام و معرفت ، نمیشود با گرو گذاشتن سیبیل  و قسم فی سبیل خدا درستش کنی ، یه چیزی هست که مثل قفل از دورتر ها گیرنده ها را گرم . گرم .گرم میکند ،‌ قفل ها را در هم . هیچ سیگنالی هم موجش را نابود نمیکند  یک چیزی هست که قدرت فاصله ها هم نابودش نمیکند ، یک ارتباطی که تعریفش سخت است مثل تعریف سر خوردن روی هلال ماه ، خم شده مثل عاشق دل شکسته ، تو رویش سر بخوری ، تاب بخوری بیایی آن طرف ها ،‌ موج صدایت از آن سوی دنیا ، درست سر وقت ، مثل چسبیدن نانی به تنور بود ، مثل آغوش بازی که توی این ۵ ساعت ترس و راه رفتن عصبی پشت در اتاق جراحی نداشتم . عین همه ی نداشته  هایم شدی ، از راه دور ، بی اینکه تاکیدی روی این موضوع نشان دهم ، بی اینکه حتی توقعی ازت داشته باشم ، بی اینکه  .... بی هیچ ، زنگ زدی ، دوست دارم از همین جا بگویم((( دوستت دارم .)))

خانم نقاش سرش را به علامت نفی تکان داد ، میس شانزه لیزه بهش گفت : "این ایده ی منه خیلی هم نابه دوستش دارم ." خانم نقاش که قلم موی آبی رنگ دستش بود گفت : " جلوی آینه عکاسی کردن و این ادا اصول ها از مد افتاده یه چیزی میدونم که دارم بهت میگم . "میس شانزه لیزه ماسکش را با خشم درآورد ، دستش را مشت کرد و زد آینه را شکاند ، خانم نقاش که زن آرام و متینی بود دامن بلند سفیدش را که پر از رنگ های رنگ روغنش بود به دست گرفت و روی کف زمین  خرده آینه های خونی شده را در دست گرفت و به چشم های میس شانزه لیزه که لنز رنگی درشان بود نگاه کرد و گفت چرا آروم نمیمونی . میس شانزه لیزه از آرامش خانم نقاش لجش گرفت انگشت خونی اش را به چشمش زد و لنزها را درآورد. خانم نقاش که موهای قهوه ای رنگش را بالای سرش با کلیپس پر طاووسش بسته بود رفت نشست روی کاناپه ی مخمل آبی میس شانزه لیزه و قلم مویش را انداخت روی زمین و گفت : " من بهت ترحم نمیکنم . حرف مفت میزنی سواد نقاشی نداری بذار من کارمو کنم . |"میس شانزه لیزه با زانو روی زمین جلو رفت و دامن گیپور رنگ روغنی خانم نقاش را با دندان گاز گرفت و چند قطره از خونش را روی سفیدی رنگ گیپروها ریخت . خندید ، اکلیل های طلایی روی تنش میدرخشیند ، مونجوق های آبی با شکل بته جقه بالای کتفش سنگینی میکردند ، روی کاسه ی زانو دیگر اکلیل نبود ، میس شانزه لیهز بلند شده بود. پروژکتور را خاموش کرد و به نیم رخ آرام زن نقاش روی زمین نگاه کرد ، نگاهش ممتد شد ، شاتر چرخید و خانم نقاش شروع کرد به عکاسی ، روی بدنش خون مثل مار میخزید ، میس شانزه لیزه، پاپیون بزرگی را که خانم نقاش از پشت سر به  دامنش داشت باز کرد ، توی عکس ها دوپای عور بود ، یکی اکلیلی و دیگری گندمی ، لبخند هایی که توی عکس روی ههم صلیب شده بودند .

 

 


 
comment نظرات ()