جزیره در کهکشان

 
دوستت دارم اما . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
 

سلام خواهشمندم مثل همیشه آمبیانس رو داشته باشید و روی (( این )) کلیک کنید .

توی ترافیکم . یه نخ ماربرو برمیدارم . فکرم مشغوله . مشعلم رو روشن میکنم . تقلبیه . روش زده بود (No Smoking) . . .اما توش پر آشغال بود . خود به خود خاموش میشه . به جعلی بودن همه چیز فکر میکنم . جعلی بودن اخبار . جعلی بودن اصالت هر چیز . به این که چقدر همه چیز خود خودش نیست . دیگه همه چیز بر پایه ی دروغ داره سوار میشه . دارم به این فکر میکنم که امروز شنیدم واکسن سرطان رحم به بازار وارد شده و کنار ١٣ آبان میزنن . قیمتش ۵٠٠ هزار تومن !!! به این فکر میکنم که آره گاهی از زن بودن خودم خسته میشم . آسایش برای مردها بیشتر فراهم بوده . کتاب جنس ضعیف رو چند بار خوندم . همیشه باهاش گریه کردم . اوایل میگفتم ترجمه غلطه باید میشد (جنس ظریف ) اما انگاری ما زن ها ضعیفیم . . . خواست خدای باری تعالی بوده . هر کس از کنارمون رد میشه یه لگدم نثار ظرافت و لطافتمون میکنه . یه تف به عیش و خوشی هامون میکنه ، پرچم مدرنیسم رو میگیره دستش و ته دلش سنت رو داد میزنه و واسه خودش حس مالکیت داره . کدوم مردیه که دست کم تا ۵٠ سالگی باید دل نگران یا ئ ا و س گ ی و کیست و گر گرفتگی و سرطان باشه ؟؟؟؟. . . اما یه زن . . . مثل یه زمین میمونه ... باروره... چرا با زن ها این جور برخورد میشه ؟؟؟... توی کوچه خیابون کتک ها رو زن ها واسه  مانتو روسری میخورن نه مردها ...مردها میتونن عربده بزنن ... قمه بکشن بزنن خواهر خودشونم بکشن یه پدر میتونه بزنه بچه ی خودش رو بکشه مگه نه  که این طوره ؟ نیست ؟ همه چی جعلی شده . . . حرفها همه دروغ شده ... قول ها دیگه قول نیست . دل باختن  ها مسخره شده . . . اشک های من اگه بریزه مایه ی تمسخره . . . زن میناله ..حوصله اش رو نداریم . . و ای جامعه تو از من موجودی سخت  و چغر میسازی... منی که باید ۵٠٠ هزارتومن بدم برای سرطان رحم ... چرا این همه دروغ میگی ؟ من برای کارم برای خودم،  برای خبر ، برای صحت و درستی تبلیغ تلویزیون ، برای آزمایش ایدز ،‌وقتی از کنار سازمان انتقال خون وصال رد میشدم رفتم تو و گفتم میخوام تست بدم گفتن نمیشه باید وزنت بالای ۵٠ باشه خون بدی ...اگر میخوای باید بری پالایشگاه خون توی همت ...توی ت ل و ز یون ما گفت اصلا افراد شماره دارن و از اون ها اسم و فامیل نمیخواییم ...حالا پالایشگاه چی گفت :" خانم  کارت شناسایی و نسخه ی دکتر" عجب....میری بیمارستان لاله که بی نسخه این آزمایش رو انجام میدن ١٧ هزار تومنه ... بیمارستان امام خمینی باید از ۵٠٠ تا فیلتر بگذری از شلوغی ها با اعصاب خراب....البته اینا رو همه رو من به تنهایی چک نکردم ...یادمه یکی از بر و بچه های روزنامه بلاگی داشت و اون مبسوط درمورد این قضیه نوشته بود . ای جامعه یا هر کسی....ای تو ....اگر دلت به حال مردم و سلامتیشون میسوزه بیا جاسوس بازی و گانگستر بازی رو بذار کنار.... این عدم حس امنیتم اولین بار توسط دکتر عزیزی در بیمارستان آتیه که روان شناس مشهوری هم هستند به من ثابت شد . ایشون به عنوان یه محرم همه ی حرف و حدیث ها رو مثل یه جاسوس به کسایی که نباید میگفتن و پول میگرفتن ... دکترهای عزیز شما توی این جامعه دارید از فقرا میچاپید اما یه کم مسئول باشید . . . وقتی هوا آلوده است مثل موش توی لونه هاتون خفه میشید . . . وقتی دارویی اشتباهیه بفهمید خب ... تشخیص نمیدید بگید نمیدونم . خودم بارها شاهد تشخیص های غلط پزشک هابودم . . . خیابون ترافیکه . . . پارک وی شلوغه . . . سعادت آباد ده تا چراغ داره . . . باید با اسکیت توی خیابونها بری تا به مقصد برسی . . . تونل توحید هواکشش خرابه ...بوی سرب میده ....میخوای چپ کنی ... به هیچی اعتماد ندارم مگر اینکه خلافش ثابت شه . . . به هیچ کس و هیچ حرفی ، حتی به وراثت . . . نابرابریه . . . صدای زن ، ن د ب - برعکسش کن - زن ، هر چیزی در ارتباطش بد شده . . . برای همین این زن ها در طول تاریخ میان پسرهای کج و کوله ای تربیت میکنن که میشن باباهای ما و میزنن توی دهن ما و تا دندونهات  رو نشکونن پزشکی قانونی کاری نمیکنه تازه به تو گیر میده ... مردی که گولت میزنه ،  گناه نداره ... زنگ بزن بپرس. این تویی که گول خوردی ...چرا ؟ من مشکل دارم . . . برای آروم بودن باید یه تکیه گاه داشته باشی وقتی نداری چی میشه ؟ وقتی میشه دست روت بلند کرد . . . وقتی میشه نق بزنی و گوشی رو روت قطع کرد ... وقتی...آقا جون درک موقعیت چیز خوبیه . هر جا رو میزنی -ر ت ل ی ف - برعکسش کن - شده . حتی موسیقی دکتر ژیواگو رو نمیتونی بشنوی چرا ؟ زنی که عاشق باشه بده . مرد اما نع . مرد میتونه هر کار دوست داره بکنه . مرد میتونه . ته همه ی این ها من میس شانزه لیزه تنهایی ، با همه ی این خط قرمز ها ، عصیان کردم . . . کلی حسود پشت سرم ردیف کردم . . . بهاش رو هم پس دادم ...از دست دادن رو ... منفور شدن رو ... خودم روی پای خودم موندم .واستادم  . . من توی دهن هر آهن ربایی میزنم که بخواد به من ، توی جایی که مال منه . . . سندش پای منه . . ایرانه منه، هواش مال منه ،  به من دهن کجی کنه . . . دلم تنگ میشه . . . عاشق میشم . . . سخت میشم . . . مینویسم . . . فرار میکنم . . . هیجان دارم . . . من آدمم . من یه زنم . من رو شطرنجی نمیشه نشون داد . من با همه ی ت.نم   که باید از - مثلا- ٩ سالگی فکر هورمون هاش باشم و تا ۵٠ سالگی فکر گر گرفتگی هاش اگر نباشم هیچ عیشی هیچ عشقی هیچ آغوشی پر نمیشه . . . هیچ زیبایی توی جهان هویدا نمیشه . . .  من ظریفم . نزن درب و داغونم کن . . . گاهی جامعه به خودش اجازه میده هر کار دوست داره بکنه . از یه آدم یه جانی بسازه . جنون رو با این هوا توی روح آدما تزریق کنه . این جا رو نمیگم ها - مثلا - / همین جوری دارم میگم . . . . هنوز توی سینمای ما فیلمی ساخته نشده که زنی برای خاطر عشقش عصیان کنه ...اصلا ببینیم مرحله به مرحله به عرفان برسه . چرا ؟ اما مذکرا همیشه حق داشتن . . . ساخته شدن در پیت هایی مثل شور عشق و اینا رو نمیگم . . . یه عشق واقعی رو میگم ... یه عشقی که بتونی ازشم بگذری. توی دایره،  زنه نمیتونست توی کوچه سیگار بکشه ..هه ...اما مردها توی کوچه،  توی تاکسی ،‌توی مترو ،‌هر جور تفریحی میکنن . . . بابا یه کم ترمز بزنید . . . واقعا هنوز دهانت رو بو میکنن که ببینن گفتی دوستت دارم یا نه چرا ؟ این جا دکترا ...تی.وی ها ...هیچ کدوم صاف نیستن .همه اش دروغه ... دوستمون ندارن . . . هی تهدید ... از نمایشگاه کتاب فلانی ها حذفن....کتاب های فلانی حذفه ... گریم فلان بازیگر زیاده ... فیلم توقیفه... همین ما بودیم که ظحرا امیرابراهیمی رو پرتش کردیم اون ور... همه دهن به دهن حرفش رو میزدن . . . چرا ؟ به ما چه ؟ چرا با هر کس حرف میزدی میدیدی رفته از روی فضولی فیلم رو دیده ...ای داد...ای داد بی داد . . . یه بار توی بانک پاسارگاد توی نیاوران سر یه شرط بندی ساعت  نه و نیم صبح ...توی بانک .. من و هیچ کس لیپس هامون رو چسبوندیم به هم .... چشم همه داشت در میومد . . . رها بودن خوبه . . . میخوام بگم برات گرون تموم میشه بفهمم کی هستی که داری گیر میدی چون هر چی از دهنم در بیاد میگم . به قول لات ها فیلیپست رو گوذنایت میکنم . این موضع دیکته شده از بس در و دکون همه جا رو میبندن . . . حالا جون خودت بیا (( این )) رو گوش بده محاله یاد یه چیز عاشقانه نیفتی . هی ... داستان های میس شانزه لیزه و آقای شاعر و الباقی رو دیگه این جا نمینویسم که یه عده بیان بدزدن و یه عده بخونن و عین گاو برام کامنت نذارن ... نمینویسم که توی کامنت دونی چت نکنیم . آره . اصلا کامنت دونی رو چند وقت دیگه میبندم . زور میخوام بگم . جامعه اومده با من این طوری برخورد کرده توقع داره منم باهاش مهربون باشم نه نمیشه منم میخوام زور بگم . دوست دارم . به کسی چه که میس شانزه لیزه توی راه پله ای که بهش آسانسور فرفورژه ای وصل کردن و توی اتاق زیر شیرونی زندگی میکنه ، داره سر کی داد میزنه ؟ هان . حالم از - دوستت دارم - هایی که نامرئیه به هم میخوره . دوستت دارم اما نمیخونمت . دوستت دارم اما بهت زنگ نمیزنم . دوستت دارم اما به اس ام است جواب نمیدم . دوستت دارم اما ای میلت رو جواب نمیدم . دوستت دارم اما نمیام کارت رو ببینم . دوستت دارم اما کتابت رو نمیخونم . دوستت دارم اما برات تره هم خورد نمیکنم . دوستت دارم اما برات وقت ندارم .دوستت دارم اما باید برام عین یه دلقک بخندی . دوستت دارم اما زن دارم . دوستت دارم اما تو باید برام یه کاری کنی . دوستت دارم اما بچه دارم .  دوستت دارم اما حالا وقتش نیست . دوستت دارم اما از غم تو ناراحت نمیشم . از خوشحالی تو خوشحال نمیشم . دوستت دارم اما ببخشید یه نفر دیگه هم هست . دوستت دارم اما ببخشید مامانت هم هست . دوستت دارم اما ببخشید مادر ناتنی ت هم هست . دوستت دارم اما خواهرت چی ؟ دوستت دارم اما برادرت چی ؟  . وای . دوستت دارم اما الان نمیتونم بیام . دوستت دارم تو دزدی . دوستت دارم برای همین به تو توهین میکنم . دوستت دارم برای همین بهت دروغ میگم . دوستت دارم اما ........


 
comment نظرات ()
 
 
خواب / تولد یک سیامک صفری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
 

آمبیانس فضا : (( این )) یکی از نوکتورن های شوپن

کمر به قتل زمان بسته م . پام رو روی صفحه های تقویم میذارم . له و مچاله شون میکنم . بادبزنم رو تکون میدم و از پشت اون ، خودم رو میبینم . یه جوری راه میرم انگار روی لبه ی بهشتم و از این بهتر نمیشه . دهنم رو به آسمون میگیرم و هر هر میخندم . ابرها رو قورت میدم . مامان بزرگم میگه "زشته ، چرا موقع خندیدن دهنت رو این جور میکنی ؟ نجیب باش . "... کوله پشتی م رو میندازم روی دوشم ، هومر و میندازم این ور و اون ور ، سوار تاکسی میشم میرم کافه نادری . میخوام استقلال داشته باشم . سیگار میکشم . قهوه میخورم و ایلیاد میخونم . دلم میزنه . انگار داره میفته توی بشقاب جلو روم . سکه رو برمیدارم . میرم توی بادجه ی  تلفن کافه نادری ازش زنگ میزنم . حرف میزنم . گوشی رو میزذارم . دفترم رو برمیدارم همه رو مینویسم . میرم توی حیاط نادری قدم میزنم . برمیگردم . توی اتوبوس ایلیاد میخونم . میرم انقلاب ، کتاب میخرم ، چهار راه ولیعصر میعادگاهه . میرم گیشه کارتم رو میذارم روی پیشخون ، نیم بها میرم تو ، تریایی پایین برو بچ جمعن . . . یون فوسه ! بعد هی حرف حرف حرف . . . دلم نمیاد اون جا رو ول کنم . برمیگردم . دلم تنگ میشه . نفسم بالا نمیاد . میرسم خونه  ، کاغذ کاهی ها رو با کاتر یه اندازه میبرم . صدای رادیو بلنده . . . میشنوم . خودکار آبی رو میگیرم دستم . هی مینویسم . هی مینویسم . اتود میزنم . به باغ نگاه میکنم . به کاج های بلند . میخوام ازشون برم بالا . به بالکنم . به گل خشک هایی که همه رو بالای پنجره ردیف کردم نگاه میکنم . تلفن نمیزنم . بذار لجش دربیاد . مینویسم . میرم جلوی آینه . تمرین میکنم . پوزلی رو میذارم جلوم . میرم کلاس باله ، زانوم درد میکنه . زنیکه فکر نمیکنه که الان دیگه دیره و من 10 ساله کار نمیکنم . میرم زیر بالکن . مشعلم رو روشن میکنم . ترس دارم . نمیدونم از چیه . عین جادو زده هام . روی دیوارها رو نقاشی کردم . میترسم . از تنها شدن . تنها موندن . تلفن میزنم . زنگ نزده قطع میکنم . بادبزنم رو تکون میدم . (- ب ا  ر  ش -  برعکسش کنید ) خوردم و زده به سرم . توی مه غرق شدم ، یکی کنارمه شبیه سرخ پوستهاست . بهم میگه عاشقمه . من دوستش ندارم . خودش رو میندازه توی دره . پام رو روی صفحه های تقویم میذارم . یه زن رو میبینم موهاش سفیده . چشماش داره توی آینه دنبال کی میگیرده ؟ من ؟ اون منم . پیرزنه بلند میشه . بادبزنش رو میزذاره زمین و میره پشت پیانوش میشینه و یه قطعه از شوپن میزنه . بعد پشت پیانو رو باز میذاره و میره توش میخوابه . خواب میبینه برگشته . هنوزتوی انباری  قایم میشه . منتظره یکی بیاد دنبالش . بعد چشماش هم میره . یه صدایی میاد توی گوشش : " میخوای از ذهنت درش بیارم . " صدا در حالی که پشت دود سیگار اوج میگرفت توی دل ، مجالی برای شیطنت جا باز میکرد .

من خوشحالم که اینجا عده ای باشعور پیدا میشن که میرن یرژی کازینسکی میخونن . به من اعتماد دارن . میدونن میس شانزه لیزه دروغ نمیگه . اهان این جا کسی بود که ( یک مرد ) اوریانا فالاچی رو خونده باشه ؟ از طریق این بلاگ ؟ گاهی شاید آب در هاون کوبیدنه . چرا ؟ دارید چی کار میکنید . توی کوچه ترافیک ایجاد میکنید ؟ پس فردا همتون میفتید میمیرید . هیچی نمیدونید . خودم از همه بدتر . این همه کتاب نخونده . این همه ایده ی ننوشته . این همه جایزه ی حسابی جهانی نگرفته . . . من لیاقتش رو دارم که به همه ی اینا برسم . به دست آوردن آسونه اما راهش شاید سخت باشه .

***

22 فروردین تولد سیامک صفری عزیز بر همه ی اهالی تئاتر جهان ، تئاتر ایران ،اهالی غیر تئاتری ،  بنی بشر ، آدم و جن و پری، بر خانم مریل استریپ ، بر همه ی اهل قبور و اهل حال ، بر تمامی دوستداران ستاره ی کهکشان . . . خلاصه بر جهانیان ، این جهان و اون جهان مبارک باد .

 حالا بذار یه اسفند دود کنم بترکه چشم حسود .آهای ... اسفند دونه دونه ، اسفند سی و سه دونه ، بترکه چشم حسود ، سیاه چشم ، شور چشم ، زاغ چشم ، کور چشم ، زن بزا ، زن نزا ، همساده ی دست چپی ، همساده ی دست راستی ، شنبه زا ، یکشنبه زا ، دوشنبه زا ، سه شنبه زا، چهار شنبه زا ، پنچ شنبه زا ، جمعه زا ، سق سیاه ، سر سیاه ، اهل کوچه و محل ، اهل تئاتر و تئاتر شهر ، خودم ، دکتر رفیعی ، محمد چرمشیر، برو بچه ها ، کوروش نریمانی ، نادر برهانی مرند ، حسین کیانی ، پاکدل و ستاره اسکندری ،پانته آ ،  افسانه ی ماهیان ، ایوب آقاخانی ، آروند دشت آرای ، بابک حمیدیان ، آتیلای پسیانی ، افشین هاشمی ، اون یکیشون این یکیشون ، حسن معجونی ، خلاصه همه ی دور و بری ها ، این وری ها اون وری ها ، کوتوله ها ، درازا ، چرنده و پرنده و خزنده ، رضای کیانیان ،  رضای موسوی ، آقای یاراحمدی ، یعقوبی ، داوود رشیدی  خلاصه  بترکه چشم بد اها...اوه اوه چه دودی ...

بفرمایید تو رو خدا یه گازم شما بزنید .


 
comment نظرات ()
 
 
راز یرژی کازینسکی و سلین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠
 

بنده با این نظریه ای که الان میخوام به طبع برسونم ، ممکنه خودم را در حضور دوستان، ادبا ، فضلا ، حکما ، فرهیختگان ، دانشمندان ، کاربلدان ، مسخره کرده و باعث خنده ی ایشان شوم . اما از آنجا که من میس شانزه لیزه هستم و در دنیای آزاد جزیره هر کاری که دلم بخواهد انجام میدهم ...پس نظریه ام را همین جا به طبع میرسانم . . . هر چند موجب استهزا و مسخرگی دیگران شود . از آنجا که من میس شانزه لیزه در این جا کلی در مورد کتاب ( پرواز را به خاطر بسپار/  The Painted Bird ) اثر ( یرژی کازینسکی /Jerzy Kosiński ) کلی خودم را لت و پار کردم ، کلی سخن پراکنی کردم که تو رو خدا برید این کتاب رو با ترجمه ی درخشان ساناز صحتی بخرید، .... بخوانید ، اما انگاری آّب  در هاون کوبیدم  و محض رضای خدا ، خلق اللهی نیامد بگه آقام جان ما رفتیم ، کتاب را خریدیم ، خوندیم ، عجب شاهکاری بود یا که نبود ! بعد هم آمدیم این جا توی بوق و کرنا کردیم که های بیاییم (مرگ قسطی ) اثر ( لویی فردینان سلین ) رو بخونیم ، هیچ کس نگفت خوندم ، نخوندم ، باشه بریم بخونیم ، چه خوب باز هم سحابی .... نع ! انگار نه انگار ! بابا مگه ما آدمیزاد چقدر عمر میخوایم داشته باشیم ؟ چرا نمیرید کتاب بخونید ؟ اکثر ادبا ، فضلا ، فرهیختگان ، منتقدان ، آرتیست ها ، همگان رو میبینم که ماشاالله پای چت و گفت و گو و گفتمان و وقت کشی در کافه ها یدی دارند و شمشیرشون به آسمون میرسه ، اما برای دیدن یک تئاتر ، دیدن یک فیلم ، خواندن یک مقاله ، مصاحبه ، کتاب ، خمیازه میکشند و ای داد ... یک روز به خودمان میاییم و میبینیم تیر از کمون در رفته و دندون مصنوعی توی دهن داره لق میزنه و ما موندیم و کلی کار نکرده ، حالا غرض چه بود ... غرض ان بود که بگویم بنده تا این جای این کتاب 800 صفحه ای ( فی باب کتاب مرگ قسطی ) که نصفه خواندمش و دوستش داشتم با وجود همه ی احترامی که به جناب باری تعالی لویی سلین میگذارم اما باید بگویم کتاب (پرنده ی رنگارنگ یا پرواز را به خاطر بسپار ) بسیار استخون دار تر ، شسته رفته تر ، مرعوب کننده تر ، حیرت انگیز تر است . شباهت این دو کتاب در این است که هر دو به ذکر مصیبت های طفولیت خود نویسنده میپردازد و لویی و یرژی هر دو در کتاب هاشان از کودکیشان گفته اند اما کتاب کازینسکی کجا و مرگ قسطی کجا ! در هر دو با زندگی بچه هایی رو به رو هستیم که دنیای هولناک اطراف آنها ، سیاه است و ، زندگانی از همان بچگی پتکش را بر سر این بیچاره ها کوبیده . ترس ، تنهایی ، وحشت همیشه در زندگی این ها بوده ولی (پرواز را به خاطر بسپار کازینسکی ) بینهایت شاهکار است . دوستت دارم کازینسکی . البته جناب فردینان شما را نیز دوست داریم به خصوص که در پاریس برو بیایی داریم اما شما خودتان اگر The Painted Bird را میخواندید هم سرتان را از زیر قبر بیرون آورده و میگفتید : دمت گرم میس شانزه لیزه .

حالا این گفتن های ما چه فرقی دارد به حال خیلی ها . این جا در مورد همه چیز مینویسیم ، کامنتهای بی ربط میگیریم . اصلا نمیفهمیم چرا این قدر دیگر تاثیرمان کم شده . باری به هر جهت ما هنوز بر سر قولمان شاهنامه خوانی هستیم . کجا بودند دوستانمان که با هم میخواندیم و وعده ی کامنت میگذاشتیم ؟ باید در مورد شامپوی رنگ و آرایشگاه توی خیابون فرشته و حواشی سینما و ... لب به سخن بگشاییم تا بلاگمان رنگ و لعاب بیشتری به خود بگیرد . همیشه  نوشته هایی که بوی روزمرگی ، دوست پسرمینا و دوست دخترمینا و مادر شوهرمون و آبگوشت داشته باشه بوی عطر بهتری داره . مثل برنامه های تلوزیونی که مثلا بفرما -ماش- برعکسش کن / همه رو به صفحه های تلوزیون چسبونده . چند روز پیش داشتم به این کتاب (راز ) نگاه میکردم .دیدم در حواشی اش علامت زدم " عین این جمله در کتاب شفای زندگی اثر لوییز هی " نوشته شده . در نتیجه دنبال شفای زندگی گشتم و دیدم آره لوییز هی هم یه سری حرف ها زده که من نوشتم این توی 4 اثر از فلورانس اسکاول شین  هم گفته شده . نمیدونم آیا واقعا قانون جاذبه در ذهن ما میتونه سرنوشتمون رو عوض کنه ؟ یعنی این مغناطیسم ذهنی وجود داره ؟ گاهی تو توی یه موقعیت 0 و 1 هستی و هر چقدر + بیاندیشی هم اثر نمیکنه . اما گاهی شاید درست باشه . . . یک مثال واقعی میخوام بزنم ، البته در مورد خودم اتفاق نیفتاده ، اما در مورد خانمی اتفاق افتاده که میشناسمش ... سالها پیش توی کلاس زبان نشسته بودیم و به قول خودمون مکالمه ی زبان انگلیسی میکردیم ، اکثر ما زبان آموزان محترم که در متوسط سنی 22-25 سال بودیم در حال ابراز ناراحتی ها و شکست ها و بدبختی ها بودیم که ناگهان خانمی که از همه ی ما بزرگتر بود شروع کرد به فارسی با ما حرف زدن که شما چرا اینقدر نا امیدید ؟خودتون میتونید سرنوشتتون رو عوض کنید و به آرزوهاتون برسید . من کتاب کاترین پاندر رو خوندم و بر اثر اون کتاب عملیاتی انجام دادم و پسرم که سرطان خون داشت خوب شد و الان داره خلبان میشه . و ما پسر خوش قیافه و شیک پوش این خانم رو دیده بودیم . میگفت چرخه ی اقبال کشیده ، عکس پسرش رو در حال شادابی اون تو گذاشته و کنارش آرزوهاش رو نوشته ...با این کلاژ ها بعد از زمان  کمی به آرزوش رسیده و حتی میگفت گرین کارتش هم با همین تصویر سازی به دستش رسیده . توی کتاب راز میاد و میگه شما کاتالوگ دارید و بیاید به تصویرری که میخواید فکر کنید حرکتش بدید ، هر چی که باشه (تجسمش کنید ) اما فلورانس اسکاول شین میگه این کار رو نکنید باید بگید اون چه که خدا میخواد به زور تصویر ذهنی نسازید . بالاخره من نفهمیدم باید چه کرد . خوب میشه از تجربیات خودتتون در مورد این چیزا بگید . فکر میکنم بیشتر ما سخنرانی کیت وینسلت رو وقتی جایزه ی اسکار رو گرفت شنیدیم که گفت :"  من اولین باری نیست که در این جایگاه قرار میگیرم ، بارها جلوی آینه ی حمام و با شامپو این جایزه رو گرفتم و وانمود کردم که این بطری شامپو جایزه ی منه اما الان اینی که دستمه واقعا مجسمه ی اسکاره ! "


 
comment نظرات ()
 
 
عاشقیت /4 Months 3 Weeks and 2 Days
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٥
 

 

١۶ فروردین ، سوختم . اگر  اون نبود الان پودر شده بودم . شب بود . خیلی شب . بعد از نصف شب . سرد بود هوا . سردتر از الان . رب دوشامبرم رو از استانبول خریده بودم . قرمز بود . رنگ خون . کنار یقه اش پر از مونجوق دوزی های آینه ای بود . حاشیه ی آستین هم همین طور . از زیر ، بلوز شلوار . پنبه دوزی شده  . کاج های باغ ، سر به فلک کشیده بودن . انگار به ماه میرسیدن . اون میخواست بیاد . همیشه پشت میله های در ، منتظر بودم . اومد . توی اون راهروی باغ  منتظرم موند تا در رو ببندم . از میون عشقه های چسبیده به دیوار باغ    ، کاج های ورودی ،گلهای خوشه ای سر به زیر بنفش رد میشدم . از میون اون همه بوهای معطربهاری رد میشدم ، بهش میرسیدم ، قلبامون به هم میچسبید . دسر ، چیزی واسه تر کردن لب ، بعد هم که مشعل ها افروخته میشد . صبر کردن انگار نشدنی بود . فرداش دانشگاه ها باز میشد . اما عاشقیت ، با خودش انرژی و زندگی و جریانی رو میاره که نمیشه جلوش رو گرفت . رب دشامبر سوخت . لباس هم و من . گردن بند م ،‌آویزی بود مشکی ، چسبیده بود به پوستم . سوانح سوختگی خودش از تنم جداش نکرد ، بهش گفت : "‌آقا شما گردن بندشو در بیارین " قبلش یه چیز داده بودن بخورم که دردم کم شه . درد سوختگی . درد سوختن قلب که بدتره ! شاید اگر قلبم رو وسط سیخ ، مثل جیگرکی ها میکردن و نمک روش میپاشیدن و مثل کباب میذاشتن بپزه کمتر دردم میگرت . کمتر میسوختم . باید سوختگی ها شسته میشد . توی وان آبی رنگی بود م . قیچی دست اون بود . پوست ، مثل چیپس زده بود بیرون . اون ، قیچی اش کرد . دیدم که دوست ترم داره . از اون بهار تا این بهار ، چند بهار گذشته . وقتی این ها یادم افتاد ، دیشب بود . برای گرم کردن انگشتام ، دنبال هانون میگشتم . هانون رو برداشتم . کنار انوانسیون های دو صدایی و سه صدائه بود . از میون نت ها ، کارت عروسی خاله م افتاد روی زمین . عروسیی که من و او رو به مرور دور کرد . بالاخره میرفت . اما نمیدونستم  رفتنش این همه من رو تنها میکنه . حکایت من ،‌حکایت بچه ایه که توی دایره ی گچی ، توی دایره میمونه و دو مادر ولش میکنن . حالا خودم باید مامان خودم باشم ، بابای خودم ، خاله ی خودم ، عشق خودم ، بچه ی خودم ، اما مگه من چقدر میتونم ؟ ظرفیتم چقدره ؟ کارت عروسی خودش دلم رو ریش کرد . یاد اون روز افتادم . خوشحال بودم  اما ناراحت تر ، درونم بود . بغض هایی که توی این اتاق اون اتاق مجلس میترکید و شنیونی که رفته رفته باز شد . از میون اون کارت چند عکس بیرون ریخت . اون بود ، همون جا که من بودم ، توی تفلیس ، همون جا که من هم بعد ها ایستادم ، عکس گرفتم . کنارش بابابزرگم توی عکس دیگه بغلم کرده بود . دوستم داشت . خیلی . باز هم یاد بهار افتادم . خزانش توی بهار بود . اولین باری که این آهنگ رو شنیدم و اشکم دراومد همون موقع بود که بابابزرگ رفته بود . همیشه میخواستم یه روز این آهنگ رو برای اون بذارم و بهش بگم معنیش چیه . یه جاییش میگه یک باهار اومد و تو نیومدی ، دو بهار اومد و تو  نیومدی .... جالبه، Rəşid Məcid oğlu Behbudov .رشید بهبودف  هم در تفلیس به دنیا اومده ، -کلیک کنید جان من یه کم بشناسید بعضی اوقات به خدا از اطلاعات عمومی بعضی ها شاخ در میارم  -  همه چی به هم ربط پیدا میکنه ، بهار. ١۶ فروردین ، اون ،‌ تفلیس ، عکس یادگاری ، من ، تفلیس ، عکس یادگاری ، هه...سالگرد ازدواج خاله م ، بهار، توی این ترانه ، بهار.... چقدر بهار . حالا میخوام  فضای جزیره رو با همین آوای فوق العاده و ترانه ی عاشقانه ش محو کنم توی خیال . نمیدونم چرا باید با - رت  ل ی ف- (برعکس کنید کلمات رو - ) شکن این رو شنید . نمیدونم !؟!؟!؟!؟!؟؟ اما گوش بدید . دل بدید .

(((((  اینجا  )))) رو  . معنی ش هم در ( اینجا ) ست . به به ! حتما بخونید .

***

نمیتونم بگم چقدر از دیدن فیلم ( ۴ماه و ٣ هفته و دو روز ) غرق ذهنیات خودم شدم . عجیبه قبلا این فیلم رو در یک  شبکه  ی فرهنگی اون ور آب دیده بودم . فرداش دوباره در جای دیگه دیدم و چند وقت قبل دوستم بی اینکه بدون اسم فیلم چی هست دی وی دی رو داد دستم و من سه باره دیدمش . کوتاه : خوابگاه، رومانی ، هم اتاقی ها ، دو دوست هستند ، فضا ، فضای رعب رومانی است ، ١٩٨٧، یکی از هم اتاقی ها در شکمش جنین دارد ، از بین بردنش در آن زمان زشت و  مجازات و زندان دارد ، اسم  آن فرد گابیتاست . دوست دیگر یا هم اتاقی دیگر ، اوتیلیا نام دارد ، برای این مشکل به کمک دوستش میرود ، اوتیلیا در همان ابتدای فیلم زرنگی و تر و فرز بودن خود را نشان داد ، صابون میدهد تا سیگار بگیرد ، سریع دنبال کارهاست ، دختری است از خانواده ای از شهری نه در پایتخت ، درسش خوب است ، دوست پسر او استاد دانشگاه است ، روزی که اوتیلیا خانه ی دوست پسر دعوت شده ( به مناسبت تولد مادر وی ) همان روزی است که گابیتا میخواهد جنین را هپلی هپو کند . او  آقای - بیت - را پیدا کرده که در کار غیر قاونی ٣ ق ط جنین است . مرد بی مروت ، نامرد ، سرد ، فرصت طلب که ..../ او برای این کار شرایطی را با گابیتا طی کرده .بهانه در میاورد که این کار را نکند (ضمنا در ان زمان مثل حالا مادر یک بچه شدن و ان بچه را بزرگ کردن - بی پدر-) جرم بوده . پس گابیتا گرفتار است . آن ها سه نفری در اتاق هتل هستند . اینکه چه چیزی باعث میشود با بیت معامله کنند داستان خود فیلم است . بی هیچ اغراقی . بی هیچ اگزجره کردنی ، نور پردازی ، نماها ، گاه چهره ی کسی که میشنود بیشتر دیده میشود تا کسی که بیشتر دیالوگ میگوید . این من را یاد برادران داردن می اندازد . آن اتفاق فیلم باعث میشود اوتیلیا هم در مورد دوست پسرش بیشتر فکر کند . چقدر مرد به عهده گرفتن مسئولیت است ؟کنار چه جور دوستی راه میروی ؟ شبی که از سر ناچاری و - به نظر من برای اوتیبیا داشتن فرصت خوب برای رابطه با خانواده ی کلاس بالایی که همه دکتر هستند هست - برای اوتیلیا مثل مرگ یا نه مثل زندگی سخت میگذرد . او بی اینکه دست گلی برای مادر دوست پسرش بخرد ، با رنگی پریده و وحشت زده نزد آنها میرود . هیچ کس در مورد رنگ و روی او صحبت نمیکند . همه فقط حرف میزنند . حتی وقتی میخواهد تعارف سیگار مهمانی را قبول کند همه ی فامیل که دوست و آشناهای دکتر هم کنارشان هستند او را ملامت میکنند و میگویند بابا ما که رومون نمیشد جلوی بزرگترها سیگار بکشیم . همان خانواده ی سطح سواد بالا در عمق پایین است و همین طور پسر آن خانواده که استاد دانشگاه است از اینکه بفهمد شاید ناخواسته اوبیتیا را ح ا م ل ه کرده وا میرود و مجبور میوشد ه بگوید :" مجبور میشم باهات ازدواج کنم ". پس عشق کجا رفته ؟ اوتیلیا برمیگردد پیش گابیتا که در هتلی  ست که عملش را انجام داده اند ، در هتل عروسی و شادی را در طرف دیگر میبینیم . ان ها در رستورانند . پشت انها جشن عروسی از شیشه دیده میشود ،‌کنار انها شیشه است که از سر و صدای خیابان میفهمیم ماشینی هر از گاهی از ان عبور میکند . سکانس آخر . پلان اخر و نگاه آخر اوتیلیا برای من فوق العاده بود . در حد اعلا . کارگردان این فیلم کریستین مونگوست . این فیلم قدرتمند و تاثیرگذار رومانیایی تا به حال نخل طلای جشنواره کن به عنوان بهترین فیلم و جایزه ویژه منتقدان فیلم و نویسندگان سینمایی لوس‌آنجلس را به دست آورده است.


 
comment نظرات ()
 
 
Women Without Men
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۱
 

نخست : شهرنوش پارسی پور کیست ؟

شهرنوش را در اینجا (کلیک کنید ) میبینید . میخوانید . اگر زبان کفاف نداد سمت چپ صفحه (فارسی) را کلیک کنید . در ( اینجا) مصاحبه ای با ایشان شده در مورد امر صیغه ( ! ) شاید نظرات ایشان پیرامون این موضوع و دیدگاه یک زن فرهیخته ی ایرانی برایم جالب باشد ، اما اینکه به جای پیگیری آثار داستانی ایشان ، سورئالیسمی که در فضای ایشان در آآآن زمان در ادبیات به قلم این زن به نگارش در آمد صحبت کنند میایند و در مورد مواردی که همه جوابش را میدانیم مصاحبه میکنند ! شاید جالب باشد برایتان لینک را گذاشتم .

دوما : شیرین نشاط کیست ؟ ( اینجا ) کسی که همیشه تصور میکردم میتوانست جای مادرم باشد . هیچ وقت از پای نیفتاد . هنرش مثل خودش بود و خودش مثل آثارش و همه ی این هنر در حرف زدنش . . . اندیشه ای که پس کارهایش بود. مولف بودنش در سبک کارهایش را دوست دارم . برای من مثل فریداست .

وقتی ٨ سالم بود . در کتابخانه ی خاله ام ،‌کتاب میدزدیدم . کتاب ها جز در کتابخانه ی تعبیه شده ، زیر تخت و توی کمد و داخل صندوق بود . هر کدامشان بنا به اقتضایی . یکی از کتاب هایی که دزدیدم ( زنان بدون مردان ) بود . خوب یادم هست همین شکلی ، الابختکی ، کتاب را باز کرده بودم ، دقیقا این قسمت آمد :

- فرخ لقا پرسید : "حالا خانواده اش چی ؟ "

- چه بگویم ؟ بیچاره ها همه منقلب و بدبخت شده اند از این آبرو ریزی .آدم چه بگوید ؟ بگوید دختر و خواهرمان درخت شده ؟! این را که نمیشود به مردم گفت . خلاصه آمدند با من صلاح و مصلحت کردند .  گفتند باغ را ارزان میفروشند به شرط آنکه اسمشان مخفی بماند . منهم قول دادم . همین است که این باغ را ارزان خریدیم . به هر حال اقبال شما بوده است .

-فرخ لقا پرسید : " حالا چرا از او خجالت میکشیدند ؟ درخت شدن که خجالت ندارد .

- چطور خجالت ندارد خانم جان !؟ مگر آدم عاقل درخت میشود . آدم  باید مثل این بیچاره دیوانه بشود تا امر درخت شدن  صورت بپذیرد . برادرش بیچاره گریه میکرد . میگفت :"  حالا همین فرداست که مردم بفهمند خواهر من درخت شده و صفحه بگذارند . مثلا بگویند خانواده ی درخت چیان و ..."

همین چند خط را خواندم و هیچ نفهمیدم . بعدها کتاب را خواندم و از تمام رنج های آن دردم گرفت . فیلم اقتباس شده از این کتاب را بسیار دوست داشتم . هرچند زرینش بسیار خارجی بود و دوست داشتم ایرانی اش را میدیدم . پگاه فریدونی بسیار خوب بازی کرد . نماها بی اندازه مرعوب کننده بود . شبنم ... دلم برایش تنگ شد . یاد نمایش هزار و یک شب بیضایی افتادم . صدای خاص خودش را که شنیدم پرت شدم دوره ی دانشکده . عالی بود . وقتی که از زیر زمین ، از زیر خاک بیرونش آوردند . . . آخ ! دلم برای خودم سوخت . نمای اول فیلم را ... دلهره ی او را . . . پشت بام ...تصمیم او ..

رمز و رازش . . . همه و همه را دوست داشتم . . . . " مرگ ترسناک نیست ، این فکر کردن به مرگه که ترسناکه " همه ی ذهنش پیش هیاهوی مردم توی کوچه ، ٢٨ مرداد و مصدق و ... و چراهایی که برایش حل نشده بود و درهای خانه که به رویش بسته بودند پس او پرواز کرد و در کتاب مونس زیبا تر بود . نقشش پررنگ تر . برادر مونس او را غسل نداده در خاک باغچه دفن میکند .  دلم برای خودمان سوخت . ادبیاتی فاخر که در دست نیست . فیلمسازان جهانی که در خاک نیستند . بازیگرانی که دیگر نیستند . مایی که نیستیم .

trailer فیلم در این جاست  ( * ) . زحمت بکشید کلیک کنید .

خلاصه ی کتاب که شده فیلم زنان بدون مردان  به روایت قصه ی ۴ زن میپردازد . هر کدام در شرایط تلخ و متفاوتی از هم زندگی میکنند و چیزی این ها را به هم وصل میکند .  آن هم آزاری است که آنها از جامعه ی مرد سالار میبینند . زمان داستان کودتای ٢٨ مرداد است . همه ی این زن ها در باغی در کرج ... که در فیلم انگار دوردستی است ...ناکجا آباد به هم میرسند .زرین فیلم که بازیگرش غیر ایرانی نبود هیچ حرفی نمیزند . فرار کرده تا پاک بماند . روح باغ است انگار . فرخ لقا زنی است در آستانه ی ۵٠ سالگی ، میتواند نماد زنی باشد که در جوانی به عشق نرسید و حد ازدواج مثلا خوب به سبک ایرانی هم او را به خوشبختی نرساند . بعد از دیدن معشوق خودش از دنیای مادی کناره میگیرد . در باغ کرج ساکن میشود . دوباره میخواند . یکی از آن چیزهایی که دوستش داشتم و در فیلم بود ترانه ای بود که در بزم با غم خوانده شد . بشنوید

در اینجا فرخ لقا ، تنها مانده ، او که در انتظار معشوق بازامده شاداب شده بود ،‌حالا نامزد معشوق را دیده و رنگ از رخش میپرد . در این هنگام زرین که من روح باغ نام میگذارمش رو به مرگ است . فائزه ، دوست مونس ، عاشق برادر مونس که با جادو میخواست برادر را ازآن خود کند هنگام چال کردن جادو در خاک ، صدای مونس را میشنود . " فائزه جان ..من این جام ...دیگه نفس نمیتونم بکشم ." فائزه او را از زیر خاک بیرون میاورد . " او امیر خان را  دوست دارد . در نهایت هم برای نجات مونس ، دو مرد کافه چی کار اسمش رو نبر  را انجام میدهند و او که روی بازگشت به خانه ندارد با مونس تازه زنده شده راهی خانه ی کرج میشود . همه به آن محل پناه میبرند . جایی که بعد از وروود چکمه پوش ها ، باورها از بین میرود . فائزه برمیگردد. مونس مرده . زرین هم . فرخ لقا ؟ فرقی هم میکند ؟ یکی از تاثیر گذار ترین سکانس فیلم - برای من - صحنه ای بود که زرین از ش ه ر نو ، و خانه ای که در ان کار میکند فرار میکند . به حمام میرود و با زخم کردن پوستش انتقام میگیرد . میخواهد دیگر کسی نتواند به او دست بزند . شاید میخواهد گناهانش را پاک کند . زرین همان که روح باغ میشود . چادر به سر کرده و روانه ی ناکجا آباد کرج میشود . (( جالب این که انگار این تصاویر مربوط به ان خانه  ی --- را همه از روی عکس های کاوه گلستان گرفته بودند .گرچه شکیل تر بود اما با عکس ها همخوانی زیادی داشت . ))


 
comment نظرات ()
 
 
جدایی نادر از سیمین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
 

رفتم . جدایی نادر از سیمین رو دیدم . امیدوارم کتکم نزنید . چون نظرم برخلاف نظر کل دنیاست .

 دلیل هم دارم . آقای اصغر فرهادی ، به نظر من ( که کارشناس نمایشم نه سینما ) در چهارشنبه سوری و در درباره ی الی بسیار موفق تر بود . بنده در این جا هورا.....هورا....نمیکنم ...چون   برای (جدایی نادر از سیمین)  خرس طلایی برلین قسمت شده ...نمیگم فیلم رو دوست داشتم . همیشه در فستیوال های خبرساز جهانی که گه گاه میبینیم سیاست های خاص خودش را دارد ، چیزهای به درد به خوری هم نمیبینیم . مثل (کن ) ! حالا قبل از هر چیز باید بگم جدایی نادر از سیمین رو خیلی دوست داشتم ، اما نه قدر چهارشنبه سوری . نه قدر در باره ی الی نه قدر شهر زیبا !!! نادر پدری دارد که با بیماری آلزایمر دست و پنجه نرم میکند . سیمین زن نادر در این زمان تقاضای طلاق کرده . از خانه به خانه ی پدری اش میرود . پس نادر برای نگهداری پدرش پرستاری میگیرد . پرستار باردار بوده و طی یک مشاجره و سوتفاهم نادر او را هل میدهد که سبب سقط بچه ی او میشود . باقی دادگاه و سرانجام شکایت هاست . چیزی که در فیلم های فرهادی زیاد است دروغ است . پنهان کاری . ریا . فال گوش . من این را به شدت ...به شدت دوست دارم ... چیزی که در در باره ی الی در اوج مخاطب را غافلگیر کرد و در چهارشنبه سوری در بهترین شکلش . در جدایی نادر از سیمین هم این مسئله وجود داشت . به مراتب کمتر از باقی فیلم های فرهادی . شخصیت سیمین : او در آموزشگاهی زبان درس میدهد . شجریان را با خود به خانه ی پدر میبرد . زن مستقلی است . رنگ موهایش قرمزی است که کلا اصلا به تیپ/کاراکتر/لحن او نمی آید . . . این رنگ مو برای زن هایی نیست که بی آرایش و این قدر ساکت باشند . او وحشی بودن را بلد نیست . شاید انتخاب  لیلا برای اصغر فرهادی خوش شانسی خود حاتمی در زندگی خودش است که کلا شانس در خانه اش نشسته جم نمیخورد . شوهرش چیزی مثل (نادر) است . شوهرش هیچ عکس العملی نسبت به ترک همسرش از خانه ندارد حتی با او مهربان تر است . زن هم برایش مهم نیست . خب دارند جدا میشوند . لیلا جان قهر کند ...جفتک چهارگوش بیندازد ...دپرس شود ...باز هم 2 تا بچه دارد ...باز هم شوهرش شوهر لیلاست و در فیلم هم الحق نادر مردی است بیش از اندازه از علی مصفا آرااام تر ...ای پیمان معادی ، ای که ما کوچیکی با شما و ارسطو چقدر دوست بودیم ...بند سوااچ و باطری و پاساژ گلستان ...ای رنوی سوخته ی خاله ی من ...ای شما و کتاب های سفارش داده شده به اون آقاهه توی گلستان که حالا رفته آمریکای جهانخوار....دلمون برای شما تنگ شده ..مژه نمیدونستیم تا این حد آرتیستی !...اون موقع ها ...نمیدونستیم !...والا با مادر بزرگ در باره الی رو که دیدم ...تو رو که دیدم . . . هر دو شاخ در آوردیم ...گفتیم شاید به یه دلایلی توی اون فیلمی اما در این جا ... الحق ... دستم به تخته ...واقعا دست مریزاد آقا .... بازی بی نقص شما .... لحن ... به خصوص نگاه های شما (چیزی که حتی در لیلا حاتمی نیست ) خیلی شگفت زده ام کرد . محشر بود . اشکم را درآورد .

پیمان معادی در ادای کلمات ، دیالوگ ها درخشید . او حتی لحن صحبت و کلامش با دخترش از جنسی نبود که با زن پرستار خانه ، با زن موقرمز خود ، با پدر خود داشت. بازی او  و برخوردش با پدرش ،  من را در سینما به شدت به گریه انداخت . یاد یکی از قوم و خویش های آلزایمری افتادم ... الحق بازی علی اصغر شهبازی (پدر نادر)  فوق العاده بود . . . من واقعا نمیدانم ایشان چطور این حس ها را این نگاه های گم را،  این لخت بودن را این گیجی را درآوردند!!! گرچه که کارگردان بزرگی بالا سر او بوده اما این پیرمرد بی نظیر بود .   لیلا خانم با ان نگاه ثابت همیشگی ، لحن همیشگی ، چه چیز داشت که در صدر بازیگران نامش درج شد و نام معادی بعد امد و شهاب حسینی بعد تر ؟ شهاب حسینی در یکی از صحنه های فیلم که در استیصال کامل است،  توی آشپزخانه خود زنی میکند . مردم توی سینما میخندند و من گریه میکنم . من این (حال) را دارم . خود زنی میکنم . وقتی میخواهم همه را بزنم و زورم نمیرسد .وقتی بخت یارم نیست . و مردم به این همه بدبختی میخندند...آخ ای مردم ! یکی از ضعف های بزرگ این فیلم که بازی بازیگران محوش کرده بود،  شخصیت پردازی حجت (شهاب حسینی ) بود ! من او را گاهی محمدرضا  فروتن در دو زن تهمینه میلانی دیدم ، گاه آرامشی داشت که هیچ مفهومی جز سردرگم کردن مخاطب نداشت . انگار با راضیه (ساره بیات ) نقشه داشتند سر نادر را زیر آب کنند . گاه حمله میکرد به نادر اما این حمله ناگهانی قطع میشد؟! فقرش ملموس نبود . فرهادی یک جاهایی از خیر سر شخصیت پردازی گذشته بود . حتی ول معطلی او در کارش ، در نیامده بود . تنها صحنه ی خود زنی ...حضورش در مدرسه  ی دختر نادر؟ چرا یک بار؟ حتی وقتی قصد گرفتن پول را نداشت ؟ چرا یک بار دیده شد ؟ عمل و عکس العمل های بی انگیزه داشت که دوست نداشتمش .

شاید اگر در آشپزخانه خودزنی نمیکرد خیلی هم نمیفهمیدم که این آدم زندان رفته ، گیر مالی دارد ، غیرتی هم هست . .... و اما بازی ساره بیات . بازی ایشان را بسیار دوست داشتم . برخلاف چهره ای که این روزها از خود نشان داده اند که بیشتر مصنوعی است ، اما در فیلم حقیقی بود . فیلمش حقیقی تر از خودش بود . بازی را دوست داشتم - شاید - چون از این بازیگر انتظار قبول این نقش را نداشتم . باورهایم شکسته شد . باز هم شخصیت پردازی این زن ضعیف بود . زنی که بی دلیل از گفتن اینکه ماشین به او زده امتناع می ورزد .یک لحظه در انتهای فیلم ، برای اصغر فرهادی فهمیده که این جور پول گرفتن حرام است ؟ من که باور نمیکنم . زنی که برای شستن نجاست سریع تلفن میزند و نمی ایستد ...این همه سعی میکند پنهان کاری کند ؟ در انتها اصلا بچه ای که مرد مهم نبود . انگار اصلا برای هیچکس مهم نبود . و سارینا فرهادی از ساره بیات هم بهتر بازی کرد . خسته نباشد . او و علی شهبازی بهترین بودند . حضور مریلا زارعی را دوست داشتم . یک جاهایی در فیلم حس کردم شاید این -نادر- که این همه + تشریف دارد با این خانم معلم ارتباط دارد . بازی خاصی ارائه نداد . فیلم در یک سوم نهایی از ریتم افتاد و اصلا قابل مقایسه با (شهر زیبا ). ( در باره الی ) و به خصوص (چهارشنبه سوری ) نبود .


 
comment نظرات ()
 
 
2046
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٧
 

 

   من عاجزانه از شما خواهش میکنم ، التماس میکنم . تمنا میکنم به حرف های من گوش بدید . اجازه بدید گاهی ( ببینیم ) . الان که دارم این پست رو میذارم چشم هام خیسه و اشک دارم میریزم . اشک از سر خوشحالی و غم نیست . این اشک شاید از جنس اشک های  دامود پس از دیدن نمایش ادیپه یا از جنس اشک های عباس جوانمرد و تارخ بعد از دیدن دایره گچیه . این اشک از جنس اشکهایی نیست که بعد از دیدن تایتانیک روی صورت راه می افته . یه کم صبر کنید  . بذاریم احساسمون بادی بهش بخوره و نفس بکشه . ذهنمون تصفیه بشه . یه کم غرق صدای ویالن سل و سازهای بادی شیم . یه کم ذهنمون رو تربیت کنیم . احساسمون رو . شعورمون رو و جهان بینیمون رو . بیایم سر سری از کنار نت ها ، رنگ ها ، اشک ها ، نگذریم . مدت ها بود که ٢٠۴۶ روی میزم بود و فرصت نکرده بودم ببینمش . مدت ها بود با موسیقی این فیلم ، توی تنهایی خودم توی خلسه میرفتم و نمیدونستم سازنده اش کیه و این موسیقی روی چه فیلمیه . هه ! دیشب بعد از دیدن این فیلم که به شدت برای من تکان دهنده بود ، حیرت زده از اینکه (حالا یه روز این فیلما رو هم میبینم ) حالم از خودم به هم خورد . چون همیشه مدعی این هستم که دارم از خودم جلو میزنم . همیشه در زمینه سینما - چون تخصص من نیست و خوب آگاهم که نقد سینما و تحلیل فیلم خودش به خودی خود نیازمند دانشی است که من ندارمش .  - حسی با سینما مواجه میشوم . منتها خیلی هم بیسواد نیستم . متاسفم .برای خودم . که به جای عوض کردن کانال های ماهواره و نشستن پای اراجیفی چون بفرما شام و ناهار یا سخنان مستر فلان و موسیو ایگرگ پای فلان شبکه چرا این فیلم ها رو چند باره ندیدم . چرا ؟ چرا همیشه برای دیدن کارهای خوب وقت را به سادگی یک پلک زدن هدر میدهیم . " وقت ندارم بیام فیلم ببینم ، سینما دوره ، بعدا دی.وی.دی اش میاد "-  "" بابا کی حوصله داره بره تئاتر شهر کار ببینه ؟! ". " گرفتارم دم عیده دیوارا رو خاک گرفته "." گرفتارم دوست دخترم دلش میگیره ". " نمیتونم بیام کار ببینم زنم ناراحت میشه . ". " وقت نمیکنم بیام ... حالا بعدا " . " شرمنده ،‌کلاس دارم "نع . اینها توضیحاتی نیستند که برای من میس شانزه لیزه قابل قبول باشند . برای مایی که در عرصه ی هنر دست و پا میزنیم . نع . قبلا از ( وونگ کار- وای) فیلم دیده بودم . نه همه ی کارهایش را . با ٢٠۴۶ حیرتزده شده . Wong Kar-wai ، که در ویکیپدیا ی ما فارسی اش هم نیست ،‌ سازنده ی این فیلم ،‌٢٠۴۶ ، متولد شانگهای بوده و وقتی ۵ ساله بوده همراه اولیایش به هنکونگ مهاجرت میکند . بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه پلی تکنیک هونکونگ دررشته ی طراحی  گرافیک  وارد عرصه ی کار میشود ، باقی را کلیک کرده خودتان بخوانید . فیلم تاثیر گذار In the Mood for Love و موسیقی اش را به گمانم همه دیده اند . و حالا ٢٠۴۶ .  نوشته ی تددمونز – ترجمه: کیکاووس زیاری را در مورد این فیلم که  در روزنامه ی همشهری چاپ شد را در ( ادامه ی مطلب ) درج خواهم کرد . اما آنچه من میس شانزه لیزه دید .

(( قبل از هر چیز شما را به  دیدن  trailer این فیلم همراه با موسیقی فیلمی ناب و فوق العاده ی آن بر روی تصاویر جلب میکنم .(اینجا) برای بهتر دیدن آن بگذارید یک بار که از ابتدا تا انتها آهسته آهسته پخش شد دوباره دگمه ی پلی را بزنید و خوووب دقت کنید ))

 ٢٠۴۶ ، طوری شروع میشه که میخوام بزنم توی سرش ...قطار سریع السیری توی هوا ...‌میون برج های ساختمون های پیشرفته... در حال حرکتی سرسام آور به جایی نامعلوم... " هر کس سوار این قطار بشه دیگه نمیتونه برگرده ولی من برگشتم " ... (چرا برگشته ؟ )... با کاشت این  (چرا ؟) در ذهن من ،‌نشیمنگاهم قفل صندلی میشه ...موسیقی روی سرم مثل پتک میزنه ... اشک خاطره هاست ... اون برمیگرده چون میخواد عوض شه ... چون بعد از شیرجه زدن در دنیای هوس ، عاشقیت اونو شکست میده ، آدم میکنه ، یه عشق واقعی ،‌چیزی که توی فیلم درست در میاد ، مهربانی های این مرد ، مردی نویسنده ...راوی داستان ٢٠۴۶...کسی که خودش رو عوض میکنه تا برگرده ...مهربانی های  ظاهری این مرد به اولین زنی که میبینیم طوری است که فکر میکنیم عاشقش شده ....بعد زن دیگه ...طنازی ها و دلبری های اون رو میبینیم ....یاد خودم می افتم ... زن هایی که گول میخورند ...زنی که به خاطر ساده لوحی خودش و برون فکنی ش ، شیدای مرد میشه ، مثل دستمال کاغذی انداخته میشه دور، کارش به همون کارا میکشه ، بعد از یک سال ، بعد از خوردن شامی در سال نو ، مرد ...مسافر ٢٠۴۶ حتی حاضر نیست دست زن رو بگیره ...زن :" امشب پیشم بمون .من اجاره ت میکنم . ".مرد :" من خودمو به کسی قرض نمیدم ."دست زن رو از دستش میکنه . این تصویر من رو ویرون میکنه . من رو یاد یه خاطره ی بدم میندازه . 

زنی که این جا بد شد . زنی بود که سال گذشته اش هم گول مردی رو خورد که وعده ی عشق و سنگاپور رو به او داده بود . این زن من رو متحیر میکنه . به شدت حسش میکنم . زن های دیگه ی این فیلم . دختر هتل دار ... مرد ...راوی ...پی.او.وی فیلم...نویسنده ی ما ...برای امرار معاش توی هتلی مستقر میشه ....توی اتاق ٢٠۴۶...اتاقی که همه توی اون خاطراتشون رو زنده میکنن ...اما خاطره مرده ...نویسنده برای اینکه دخل و خرجش یکی بشه داستانهای اون فرمی مینویسه ...دختر هتل دار عاشق یه مرد ژاپنیه ...باباش نمیذاره با اون ازدواج کنه ...مرد نویسنده میفهمه ...بعدا میفهمیم رابطه ی این ها چطوری ادامه پیدا میکنه ... نمیگم ... فیلم رو به کسی نمیدم ...برید بگردید پیداش کنید و دوبار ببینید . ... خود سازنده ی فیلم میگه بعد از چند بار دیدن لایه های درونی این فیلم رو به مرور میبینید ... مرد نویسنده ظاهرا داره از داستانهای زمان حال و گذشته مینویسه ...اما چیزهایی که مینویسه مال آینده است ... گاهی بی اینکه بدونه اتفاق افتاده ...عین خود زندگی ... بعد از آشنایی با این دختر ، تصمیم میگیره داستان بی ادبانه ننویسه که فروش بره داستان رزمی بنویسه ...داستان مردی در آینده ...که خودشه ...عشق ناب...از میون هزاران (دوستت دارم ) سر در میاره بیرون و تو رو دیونه میکنه . من رو دیونه کرد .

 ...شروع فیلم انگاری تلفیقی از اسطوره و تکنولوژیه ....در انتهای فیلم راز رو کشف میکنیم ...راز مردی که رابطه با خانم های متعدد رو با لیبل دوستت دارم آغاز میکنه و بعد تمومش میکنه اما توی دام ١ عشق گرفتار و ویرون میشه ...اون یه جا میگه ...توی فیلم هست ...ببین ...صد بار..."میدونی زمون های قدیم مردم وقتی رازی داشتن که نمیخواستن به کسی بگن چی کار میکردن ؟اونا از کوهی بالا می‌رفتن،‌ درختی پیدا می‌کردن، سوراخی در اون می‌کندن، رازشونو تو اون سوراخ زمزمه می‌کردن و روی اونو  با گِل می‌پوشوندن. اون جوری هیچوقت هیچکس دیگه‌ای از رازشون باخبر نمی‌شد." وای این من رو به وجد میاره ...فوق العاده اس . . . . میگه اشک همون خاطره هاس . . . توی اون قطار ٢٠۴۶ زنی که آندروید هست با لباسی فضایی توی قطار زمان هم  این کار رو میکنه  (عکس بالا) . . . فکر میکنی چرا ؟ اون حق نداره عاشق بشه و کسی عق نداره عاشق اون بشه ... در انتها چیزی که میمونه دستان سرد تو ...صورت خیس از اشک توست .

مسئله (بودن ) ه ... مسئله همون (بودن یا نبودن ) ه . مسئله تویی به عنوان یک انسان ... اسطوره ها .... داستان در ٣ زمان گذشته و حال و آینده در یک نقطه گره میخوره ...مسئله عشقه ...مسئله تولد زنی با نام  سولی ژن هست  که در گذشته همین نام معشوقه ی نویسنده ی داستان ما بوده ... مسئله فیمی است که دست دیوید لینچ رو از پشت بسته ... مسئله خودکاری که خیره به صفحه ده ساعت معطل میمونه ...خیره به طپش های قلبش ... مسئله تنهایی زن هاییست که هیچ کدوم - بد - نیستند و بد میشن تا (بمونن ) (بودن ) برای بودشون -بد- میشن . اما دوست داشته نمیشن . این٢٠۴۶ درسه ...از قصه / فیلمبرداری/کارگردانی/ بازی های بسیارعالی بگذرم...از موسیقی چی ؟شیگرو اومبایاشی (کلیک کن رو اسمش لااقل قیافه اش رو ببین )...از مونتاژ چی ...از هیچ چیز نمیتونم بگذرم ...



 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
شروع
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳
 

حسن مطلع اولین پست ٩٠ رو با تصویری از اسطوره ی زیبای سینما ، سوفیا ، قاب میگیرم بلکه در انتها ی ٩٠ - گر جان بود و مرگ چنبره ننداخت به گریبانمان - زیبایی بلاگمان را فرا بگیرد . باری ، همه جا ، ر ت ل ی ف ( برعکسش کنید ) شده ،‌شنیدن موسیقی فیلم دکتر ژیواگو چرا حرام شده الله اعلم ! ؟ این جانب میخواستم با حسی توام با بغض آتشین از دکتر ژیواگو بنویسم اما از آنجا که همه جا بخشی از آن بود و الباقی سیمانی شده بود از خیرش گذشتم تا فکری برایش کنم . عجبا ! خوب بود میفهمیدیم این بن بست ها کار کیست ؟! حال که از خشم ، سر ازپا نمیشناسم دچار جنون شده و نه تنها موسیقی فیلم نمیگذارم ، بل ، ( این ) رو میگذارم ، هر که شنید ،‌کیفور شد و مبسوط حال در وجودش رشد و نمو کرد ما را هم از یاد نبرد . رویش کلیک کرده . بسیار ساده است ، بشنویدش . باشد که اصوات دل انگیز همیشه طربش بتراود در این جا حالا که این طور است .

باری پس از کوچ به بیغوله و بعد از ماه ها کنج عزلت کزیدن ، ملحفه ها را برداشته ، پیانو را کوک کرده ، پرده ها را در آورده ،‌جرم گیر را به جان سرویس مستراح انداخته و شروع به سابیدن کردیم . قرص آبی را برای سرویس بهداشتی لحاظ کرده و گلهای خشک شده را دور ریخته سپس کتب کتابخانه را از جا در آورده محکم به هم کوبیده و غبار را در فضا پراکنده کردیم . گنجه ها و جا به جا کردن البسه خود توضیحات مفصل و بسیطی دارد که به اندازه ی ۴ فصل طول و عرضش میرسد . سپس آلبوم ها را گرد میگرفتیم که یاد دوره های مختلف زندگانی افتاده اشک ریختیم و اشتها از دست داده لب به غذا نزدیم . بعد از همه ی کارها توی تراس سیگاری افروخته به ستاره ها نگاه کرده و آه کشیدیم . دهن لپ تا پ را باز کرده و شروع به تایپ کمی تا قسمتی از سفارش ها شدیم . خسته و کوفته قهوه ریختیم برای خود و باز هم بیکار ننشسته نیمه شبی فیلم (کسوف ) آنتونیونی را دیدیم . این فیلم که در آن آلن دلون محبوبم و مونیکا ویتی محبوب آنتونیونی بازی کرده اند . این فیلم به ظاهر ساده ، پر از حرف و حدیث هایی است که این روزها  کارگردانان با نام و بی نام و نشان سینما هر کار میکنند نمیتوانند فحوایش را به مخاطب برسانند . صنعتی شدن زندگانی ، تردید و فرسودگی انسان مدرن ،‌ندانستن و بلاتکلیفی ، عشق پر ،‌اسکناس و کارخانه و پالایشگاه و نیروگاه قدرت گرفتن در دنیای امروز - به زعم بنده - هدف فیلمساز بود . باید دقت کرد . نماها را درست دید . دید را عینک زد و ریز بین شد و با ذره بین به نماها حتی به اختلاف موسیقی ابتدایی و تیتراژ انتهایی فیلم دقت کرد . سکوت ها ی فیلم را جدی گرفت . از خود باید پرسید چرا شخصیت زن فیلم اکثرا از پشت سر نشان داده میشود . عکس ،‌تصاویر چه نقشی در نشان دادن معنا دارند . گذشت زمان ، ترک خوردن خط عابر پیاده . عشق جدید زن . جنس عشق مرد فیلم . نحوه ی شکل گیری این رابطه . قطع شدن رابطه ی اول زن همه و همه شاید به ظاهر ساده به نظر برسد اما مهم برای اینجانب گفتن دیالوگ ها در قاب های مخصوص بود . به عنوان مثال در ابتدای فیلم نامزد اول خانم مونیکا (ویتوریا) ، در نمایی نیمرخ ، طوری ایستاده که سرش را آباژور میبینیم . البسه اش را میبینیم . دست راستش را میبینیم اما از جلو پنکه طوری قرار گرفته که دقیقا در --- مرد است . نماهای این چنینی ،‌در فیلم زیاد است . نماهای طولانی اش کمتر پدر درآر است . فیلم را دوست داشتم . به همان اندازه که (ماجرا ) ی آنتونیونی را . اما نه برای چند بار دیدن .

(سریال های ما و سواستفاده ی اونا )

چند روز پیش برای دیدن سریالی که جناب سیامک صفری گرامی در آن حضور به هم رساندند کانال مورد نظر را ثابت نگه داشته و مجبور به تحمل سریالی آبدوغی و آتیلایی که انگار نه انگار .... آتیلایی که این همه ادعا دارد نه لحن ترکی بلد است نه از یک قالب خاص بیرون زده است نه تا به حال یک بار متفاوت بوده است حاضر شده در این سریال که اسمش را نمیبرم تا آبرو حفظ شود حضور به هم رساند و وا اسفاها سیامک صفری این دیگر چه آش و آشوبی بود که شما در آن حضور به هم رسانده اید ؟ ؟ ؟ برای همین هست که مردم حاضرند بشینند و سریال های بد دوبله شده ی فار٣٠ (١ ) را ببینند و دوستش داشته باشند یا از بفرما (ماش) - برعکسش کن لذت ببرند . در یان برنامه که همه ی جوان های هم سن من و شما ، یک عدد خانه دارند ،‌پول دارند ، غذا میخورند ! دیرینک نیز برایشان عادی است ، مسابقه گذاشته و  طغ ر ل آنها را دست می اندازد . عجبا که فرهنگ مردم ما در آن سوی آب ها چقدر همین جوری است و به رفتن از مرزها ادب و کمال کم و زیاد نمیشود شاید یک دهاتی از یک مهاجر بهتر (درک ) لحظه داشته باشد . مهمان نواز تر باشد . برای همین سریال های علیرضا محمودی ها ست که در آن سوی آّ ن ها موسلی تبلیغ میکنند و خبر از دل گشنه ی خیلی ها ندارند . چپ . راست موسلی . . . برای همین هست که ان وری ها دور برداشته اند و از غم ما نان میخورند . چرا که ما ،‌گاوصندوق میپسندیم . مهران مدیری دوست داریم و اخراجی ها را میبینیم . چرا که . . . مثلا بنده در میان مجریان همین برنامه ها از این که سرکار علیه ندا خانم با عمل های زیاد بر سر و صورتش و چرا نع هایی که میگوید برنامه اجرا کرده ،‌کفش پاشنه بلند پوشیده همه چیز را تجربه میکند و میخندد بی اینکه بداند در این جا چه خبرا خوشم نمیاید . برنامه خبری باید مثل نوشتن گزارش ساده باشد . آدمهایی متوسط . حتی در شبکه های فرانسه زبان و روسی زبان و ...مردمانی میبینیم عادی . در این جا سالی جان دیرینک میخورد و دلش هم تنگ خاندان شده . ای داد شما که رفتی ، اکسیژن تنفس میکنی ، بزن و بکوب و کار و پول داری خبر از کار و کاسبی گشنه گداها داری ؟ عجبا ! این جانب در این جا از دیرینک و بارش - برعکس - گفته و خود کلا مستقل میباشم و مخالف این چیزها نیستم اما این من نیستم که مخاطب این برنامه ام این دوستانی هستند که ماشین ندارند ، پول ندارند ،‌دیرینک ندارند ، لوازم آرایش ندارند ،‌پول رنگ مو ندارند .

** حسن ختام **

خسرو شکیبایی نازنین

دایی ، عمو

خود عشق

از الان ٧ فروردین ، تولدت مبارک

صدات رو میذارم اینجا ، هرکس قلبش ضعیف نیست گوش بده . (( اینجا )). رو  " به نظر من یه خونه هرجایی میتونه باشه ... "

 

مرگ الیزابت بر همگان تسلیت باد . ایشون در این لباس محلی در اصفهان بودند . بازی فوق العاده ی چه کسی از ویرجینیا وولف میترسدش همچنان چونان سوسن تسلیمی در مرگ یزدگرد مسحورم میکند .


 
comment نظرات ()