جزیره در کهکشان

 
زندگی واقعی تمنا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧
 

آمبیانس ( **** )

در سال 1388 ، میس شانزه لیزه با مطالعه ی مقاله ای در مورد بیماری هیستیری ، متوجه شد ، کسانی که به لحاظ روانی دچار این بیماری هستند اتفاق های عجیب و دور از جون شگفت انگیزی برایشان رخ میدهد ، بر فرض ، شخصی که هیستیری دارد در شرایط خاص ممکن هست ، به لحاظ پزشکی و علائم جسمی کاملا سالم باشد اما جون به جونش هم کنی میگوید که نمیبیند و واقعا نمیبیند ، یا اینکه هیچ علائمی به صورت فیزیکی و عکسبرداری و نخاعی نداشته باشد اما وی روی ویلچر نشسته و هر کاریش هم بکنی نمیتواند راه برود . این اختلال ریشه اش در اضطراب است . انواع دیگری هم دارد برفرض ممکن است طرف خیال کند که داریوش عاشقش شده یا چون در رستوران خانم هدیه تهرانی را دیده و سلام علیکی کرده پیش خودش گمان کند نه بابا او عاشقم شده و روش نمیشود پا پیش بگذارد . . . این علائم ریشه ریشه میشود و به وسواس هم کشیده میشود . القصه ...میس پس از دقت زیاد در این مقاله متوجه داستان دختری شد که بی آنکه بخواهد تمارض کند ، واقعا دچار فلجیت ذهنی شده ، داستان دختری را خواند که گمان میکرد مثلا بهرام رادان عاشق او شده و روش نمیشود حرکت عشقولانه ای از خودش بروز دهد یا مردی که در رستوران به سر میبرد و با دیدن خانم مجری تلوزیون یک دل نه صد دل عاشق وی شده .چرا ؟ چون خانم مجری به او سلام میدهد و از روی ادب یک چک در گوشش نمیزند . میس شانزه لیزه ، کلاه قرمزش را سرش گذاشت و موهای حنائی اش را پیچاند و توی کلاه برد و مثل یک گوجه فرنگی که به سیخ بکشندش در کلیپس محکم سفتش کرد و زیر کلاه پنهانش کرد ، رفت در خانه ی دختری که گمان میکرد فلج شده ، این دختر زندگی مرفهی داشت ، خانه ای که در تصور کسی نمگنجد اتفاقا جدیدا لوکشن فیلمبرداری یکی از فیلمهای آقای کارگردان - *- هم شده . . . کسی که بیشتر از همه باعث شد میس شاخ در بیاورد ارتباط این دختر فلج ثروتمند با دختری بود که در خیالات خود عاشق آقای بازیگری شده بود . میس به یاد آورد که در مقاله نیز نوشته شده بود که این افراد ، افراد مشابه خود را جذب میکنند یا افراد نزدیکشان را هم دچار این مرض میکنند . بر فرض زنی مدام تصور میکند که تنش بوی بدی میدهد ، هرچقدر آقای شوهر به او میگوید نه بابا تو هیچ بویی نمیدهی زن باور نمیکند خلاصه میروند پیش دکترها ...میگیرند خون ها ...آزمایش ها ....خانم هیچ چیزیش نبود ... ولی خودش این بو را حس میکرد ... شش ماه بعد شوهرش همراه خانم پیش همان دکتر میرود ....این بار شوهر هم میگوید آقا این خانم بو میدهد در صورتی که هیچ بویی در کار نبوده ...کمال همنشین و اثرات آن بوده ...در خانه ی این دختر ثروتمند که میس پا به آنجا میگذارد هم دو سوژه ی این تیپی در کنار هم زندگی ها میکردند ... ضمنا چون نمیتوانم ماجرای این دوست عزیز را لو بدهم - چون ایشان هم وبلاگ مینویسد - میخواستم خبر از رمانی بدهم که به درخواست ایشان ، توسط بنده نوشته شده و به زودی پخش میشود . . . کسانی که در این جا کامنت گذاشته اند اگر آدرس بلاگ دارند حتما خودشان را در آن کتاب خواهند دید و البته خود دختر خانم مبتلا به این مرض روانی ... والا من به ایشان که با اجازه ی خودش اسمش را میاورم گفتم که :" تمنا ، این روزها انقدر آدمهای دروغگو و حیله گر ی میبینم که نمیتونم و نمیخوام دیگه پام رو از خونه بذارم بیرون . " این بار تمنا راه میرفت و من نشسته بودم . میس شانزه لیزه از خودش گفت و از اینکه احساس میکند  گوشت دم توپ خاندانش شده ، فقط برای اینکه همیشه خودش بوده ، ماسک نداشته ، اینکه مدرنیسم و رفتار سیاست مدارانه دخترانی مثل میس را پس میزنند و تف میکنند بی اینکه به عاقبت کاری که میکنند فکر کنند . تمنا که خدا را شکر خوب شده ، در آشپزخانه ی عجیب خانه شان (که ذکرش در کتاب شده ) برای میس چای درست کرد و گفت :" اگه عاقل بودی دیگه لب پرتگاه تاب نمیخوردی تو از اشتباه هایی که میکنی درس نمیگیری. تو همیشه دوست داری یکی کیش و ماتت کنه ." القصه میس شانزه لیزه ، که قلمش را برای همیشه در این سبک ادبیات در تابوت گذاشت و به قبرستان سپرد ، رفت تا داستان میسی را بنویسد که میتوانست ، نقشی از یک قالی بشود و همراه عاشقان روی آن در هوا پرواز کند و بی آنکه ان دو عاشق که سوار فرش پرنده اند بفهمند روانه ی صحراهایی شود که ستاره ها بزرگتر از آنی بودند که در فهمش بود . 

* تذکر *

به دلیل آلودگی هوا لطف کنید برای اینکه نمیرید ، دکتر نرید ، بیایید این جا و خوب گوش کنید که چی چی دارم میگم ... ست شستشو دهنده ی آریو را حتما از داروخانه ها تهیه کرده و به این بینی خود رحم کنید زیرا که سرم شستشو آن درجه ی پ هاشی که دارد مخاط ها را و سینوس ها را آن چنان که باید ترمیم و رو به راه نمیکند . برای اینکه این محصول را ببینید و برید بخرید ( اینجا ) را کلیک کنید ...بخور فراموش نشود ...قطره ی یک بار مصرف آرت لاک حتما توی کیف باشد ...ای ماشین دارها ...از این کپسول های اکسیژن همیشه توی ماشین بگذارید ...مخصوصا برای سیگاری هایی مثل خودم ...شاید تا مدتی ...کمتر بنویسم . اما این از دوری ام از جزیره نیست . . . باید استراحت کنم . . . برای بیهوشی موجودی مثل من قبلا باید اعصاب خودم را ریلکس کنم که در شرایط حاضر همه ی هم میهنان دارند کمکم میکنند .

من : آقای دکتر ، گاهی فکر میکنم وقتی مردم زیر قبر هوشیارم همه چیزو دارم میبینم ...یا مثلا وقتی خوابیدم همه ی صداها رو میشنوم ...میشه موقع بیهوشی من دقت کنید ؟

دکتر:" برو ...برو...دو هفته دیگه بیا باید ریلکس باشی ... به من اعتماد کنی ."

من : "میشه موقع عمل چوب پنبه توی گوشهام بذارم . . . "

دکتر : " تو میدونی عشوه یعنی چی ؟"

این هم جوابی بود که من از دکتری گرفتم که فکر کرد دروغ میگویم .یحتمل هیستیری دارم .


 
comment نظرات ()
 
 
حقیقت ، درد /دکتر زملوایس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

دست های دکتر زملوایس

نویسنده : نغمه ثمینی

کارگردان و طراح :ژیام فروتن

بازیگر : رضا بهبودی

دی ماه هزار و سی صد و نود / ساعت هفده و سی دقیقه / تماشاخانه ی استاد انتظامی / خانه ی هنرمندان ایران

قبل از اظهار افاضات میس شانزه لیزه ای فی باب دست های دکتر زملوایس ، باید خاطر نشان کنم ، این میس شانزه لیزه که به نوبه ی خود سر مکتب نمایشنامه نویسی مادام ثمینی نشسته ، خیلی خیلی خوب به یاد دارد که اولین چیزی که از (مونولوگ ) و یا تعریف این واژه از دهان گهربار مادام ثمینی شنید این بود که در مونودرام که طی آن یک نفر دارد حرف میزند ، فقط حرف نمیزند که حرف زده باشد ، بلکه باید ( بهانه ) ای برای این حرف زدن داشته باشد تا این بهانه ، درام را شکل دهد . ضمنا میس شانزه لیزه در این این جا خاطر نشان میکند مونولوگ با سولی لوگ فرق دارد ، تفاوت این دو در این است که ، مونولوگ گفتگوی یک طرفه ی نمایشی است که در آن مخاطب وجود دارد و سولی لوگ گفتار یکسویه ی ذهنی است مثل (بودن یا نبودن ، مسئله این است هملت ) که مخاطبی ندارد و ذهن است که بلند بلند ذکر میشود .  در این نمایش تک نفره ی دستهای دکتر زملوایس ، گرچه مونولوگ در این مونودرام حرکت میکند و جریان نمایشی را پیش میبرد اما گاهی به سوی سولی لوگ هم پیش میرود که این جذابیت خود درام است . این نمایش حکایت به جنون کشانده شدن دکتر زملوایس توسط اطرافیانش است به خاطر حقیقتی که دکتر به آن ایمان داردو حسش کرده ، ولی وسیله ای برای اثباتش ندارد. او همچون گالیله که آّ ب در هاون میکوبیده شاید زمانی از خودش دفاعیاتی داشته ولی گوشی کسی بدهکارش نبوده . وارد تالار انتظامی که میشوی، شش صندلی عسلی سفید با کاسه های بزرگ سفید پر از آب میبینی و دکتر زملوایس را که پشت این پیشخوان ایستاده ، آماده است تا حرف بزند .

نثر فوق العاده ی مادام ثمینی ، از زبان دکتر زملوایس را دوست داشتم ، مثل همیشه ، اما چون زبان غیر ایرانی را در نوع فرم و شکلش نمیشناسم و نمیدانم آیا انها هم نیما یوشیجی دارند یا نه ، نمیتوانم این زبان را از دهان زملوایس بپذیرم ، انگار او را با زبان خودمان ، با شعر نوی خودمان میشنویم ، خوب ، درست یا بدش را نمیدانم ، اما زبان نمایش را به شدت دوست دارم ، چیزی شبیه بیضایی ، اصیل ، عمیق ، برآمده از ذهن نویسنده ای که بن دهشن را صد بار خوانده ، شعر نو را ، و ادبیات را ...

  " .....لطفا نگاه کنید ، همه با دقت تمام به کف دستهاتون نگاه کنید ، من التماس میکنم ، عاجزانه از شما میخوام نگاه کنید به جایی فراتر از اون خطوط کف دستی که گفتید ، چی میبینید ؟... خون ، خون هم نه . دیگه چی میبینید ؟ هیچ، خواهش میکنم ، بذارید یک بار دیگه از شما خواهش کنم ، به کف دستهاتون خیره بشید و ببینید چی میبینید . هیچ چیز نمیبینید ؟ شاید من انتظار ندارم شما چیزی ببینید ؟ چیزی نمیبینید ؟ نه چیزی نیست و نمیشه ....خدایی که بر فراز میکروسکوپ ایستاده  چیزی دستگیرش نمیشه اون خدای کاشف حقیقت باید از اون تخت پر جبروتش بیاد پایین  بیاستد بالای سر اون زائوی نحیفی که از تب و درد به خودش میپیچه ، پیشونیش رو لمس کنه ، بعد  اجازه بده که این داغی تب و درد بخزن توی دستهاش ...بله .... چون بنا به  سالها تحقیقات من  در بزرگترین  آزمایشگاه ها ی اروپا ، ... ،  درد و حقیقت نسبتی غریب با هم دارند ، حقیقت درد میکشه و کسی که حقیقت رو میشکه بر دوش هم درد میکشه  و کسی که حقیقت از بدنش بیرون کشیده میشه هم درد میکشه ، پس با همین استدلال میشه این دو کلمه رو جایگزین هم کرد ! ...  حقیقت ، درد ، درد ، حقیقت . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .( حذف میکنم ) . . . . . . . .کلمات برای من چه هستند؟ کلمات برای من چه هستند  جز روسپی های فرسوده ی مست که تنشون .... جالبه همین روسپی های مست ترجیح میدهند فرزندانشون رو در خیابان ها به دنیا بیاورند و نه در بیمارستان ها  ....چون در خیابان ها از هر ده  زائو فقط  سه نفر بعد از زایمان میمیره اما در بیمارستان ها درست هفت نفر ، ..... بیش از دو برابر..... دلیلش این جاست .....(دستهایش را میشورد ) .... ای کاش میتوانستم با سرنگی آنچه که درذهن دارم را به شما منتقل کنم ، ای کاش ! ...اشعار گوته....اسباب بازی چوبی .....چه خوشبختی تو ! چه خوشبختی تو که هنوز میتوانی امیدوار باشی و خودت را در این اقیانوس خطاها شناور نگه بداری ... این دکتر زملوایس بودن یک وضعیته نه یک اسم .....وضعیتی دردبار با سرنوشتی غم بار از به زنجیر کشیده شدن ، خداوند بر من شاهده که چه شب ها از او خواسته ام که این نباشم ، دکتر زملوایس نباشم ، پینه دوز بازار مکاره باشم یا چوپانی در مزارع سالزبورگ باشم و نباشم این که هستم یا  اگر هستم ، زملوایس هستم ندیده باشم ، حقیقت رو ندیده باشم ، چرا بر من این حقیقت آشکار شد و نه هیچ کس دیگه ؟!؟...آسونه دیدن دست های آلوده ی دیگران رو دیدن و سکوت کردن ...سکوت سکوت سکوت سکوت ................. (حذف ) .........زنان درد میکشد ....قابله ...دست های آلوده ...زنان را میکشد ....بلند بلند میخنده .... از ته حلقش میخنده ....این خنده یعنی چی ؟ .....این خنده از کجاست و به کجا میره ؟ و چطور خنده و چطور موزیانه در اعماق روح آدمی خانه میکنه و همون جا میمونه و رشد میکنه .....ناله ها خنده ها ....ناله ها خنده ها .....................................(حذف).............مگس ...مگش ها لاشه ها رو بیشتر دوست دارند تا تن یک زنده ... همتون مگسید و بال بال میزنید دور یک لاشه .....اما من اینو نگفتم ...فقط گفتم لاشخور .........(حذف)...............جوابی ندارید به من بگید ....قاتلین مادرکش ! ... شکنجه گاه ها .... شما هیچ جوابی ندارید ؟... هژده سال بی جواب و من اخراج از تمامی بیمارستا ن ها .... یک سخنرانی علمیه این ...من آمار دارم ...آمارهام ....(حذف)....نمیخواهید حقیقت رو ببینید چون اگر ببینید مجبورید دستهاتون رو بشورید ... شما لاشخورهای متفرعن ، شما لاشخورهای متفرعن ، بروید بشورید اون دستهای کثیف و لعنتیتون رو ، من وسط  راهروی  بیمارستان می ایستم و فریاد میزنم ، آقایان این سرنوشت مرگ و زندگی شما نیست که کف دستاتون حک شده ، این سرنوشت فقط شما نیست که کف دست تو حک شده ، این مرگ و زندگی دیگرانه ! که شما هیچ حسی ندارید از درد کشیدنشون از سوختنشون از مردنشون .....شما آقایان قدیسید .....(حذف ف ف ف ف ف )....جهنم آقایان ، جهنم به شما انظار میدهم ...من چوپان شما هستم ...دوزخ خداوند غریب است و ....آتش دوزخ میسوزاند پوست و .......گله ای باشید که من شبانتان ..........(حذف)....من خودم خودم رو به بند کشیدم . من خود یک دستم دستی بر گلویم که میفشارم بر گلویم و ....من دکتر بینوا حتی لحظه ای از این فکر .....شما آزادید که برید ....قسم میخورم .....ساعت ها زیر فشار آب یخ بودن و کتک خوردن و تمام تنم درد میکنه و زخمیه اما اون ها میگن این  نه بر اثر مشت هاشون بلکه بر اثر برخورد با طاق این سلوله ..... (حذذذذذذف )....... اوه همین .... یک نفر داره درد میشکه پس حتما حامله ی حقیقته ... خودم باید خودم رو سزارین کنم .... این شما نیستید که من رو توی این تیمارستان تبعید میکنید این من خودم هستم که خودم را تبعید میکنم ، من خودم این تیمارستان رو میسازم .برای حقیقت . چون این حقیقته که آواره است و خونه ای نداره ...این منم که این تیمارستان رو میسازم که حقیقت خونه ای داشته باشه . . .  . . . . . . قدرت سخن گفتن ... قدرت از دست ها سخن گفتن . . . تاریخ شریف نیست جای ترسوها تاریخ که اصلا شریف نیست . . . .

خب ، این کشمکش انسان با خودش ، با جامعه ای که درکش نمیکنند و این هذیان ها یی که حقیقتند رو دوست دارم و این بازی ها رو . . . این شش ظرف سفید پر از آب رو . . . انگار جایی برای طهارت . . . همیشه در طول تاریخ مردمان درست بدترین محاکمه ها ی سرنوشت گلویشان را فشرده این ربطی به هنرمندان و دانشمندان نداره ، گالیله و نمایش مردی برای تمام فصول و ... همه بر این اساس نوشته شده اند حتی لیرشاه ظاهرا از داستانی مشابه ان گرفته شده . . . و همه اش غم انگیز... که تو حقیقتی را بدانی و نتوانی آن را به یک مشت آدم نفهم حالی کنی ... همچون پیامبران که برای باور مردمان معجزه میاوردند ....همیشه مردم احتیاج دارند که چیزی را با ذهن کوچکشان تجزیه کنند تا حرف بزرگتری را از دهان آدم برتری بفهمند . این نمایش واگویه و در عین حال که مونولوگ بود اما بیشتر کنجکاوی من را برای درک شرایط سخت این انسان دربند ، تحریک کرد تا بار دراماتیکش ، منتظر نبودم که دیگر اتفاقی بیفتند ... حدیث نفس این مرد کفایت کرد تا موقعیت او را درک کنم و زندگی اش را به زبان خودش و به ترجمان و ذهن نمایشگر مادام ثمینی بشنوم ....ببینم ... گرچه در بعضی جاها بازیگر سعس میکند با تماشاچی ها ارتباط برقرار کند و ازان حالت حدیث نفس و سولی لوگی خارج میشود اما تلفیقی از مونولوگ و سولی لوگ شد مجموعه ی زندگی دانشمند در بند . دستهاتون رو بشورید تا از گناه و میکروب و کثافت پاک شود .


 
comment نظرات ()
 
 
جاده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
 

کاش میشد از نور ، سرعت نابش را به عاریت گرفت و از سر این جاده ، بی هیچ کوله باری ، رهسپار آسمانی میشد که دست هیچ دیو زمنی به آن نرسد . کاش میشد مثل بعضی خواب ها یکسره رفت به انتهای عمقی که از آن هیچ نمیدانی ، نه مثل امروز که هر روزش رج نمیخورد ، روزمرگی پلیدی که زمان را هوشمندانه از وجودت میدزدد و پوزخند میزند به مات ماندنت در بازی شطرنج زندگی ، در این بازی که همه ی اسب ها و فیل ها تیر خورده اند و تو در سیاه و سفید زمینش تک و تنها مانده ای . . . این روزها (امید ) تنها چیزی است که میشود در این جهان به آن تکیه داد . آه ای کاش آن هم نبود . . . که باورم به هیچ امیدی نیست ، کاش پاندورا ی کنجکاو هیچ گاه در آن صندوقچه را نمیگشود . . . تا لابه لای مصیبت های زندگی ، امید تنها بهانه ی ادامه دادن به این زندگی کذایی باشد . . . جایی که دیگر فرصتی برای فانتزی و شادی نمانده ، یک میانبر در جزیره میزنم به دیگر سو ، هر کس که خواست برود آن بالا ، ابرها را بگیرد درآغوشش،فکر هم نکند توهم زده . . . هر ابر را به همان شکلی ببیند که میخواهد . دیگر این ابرها که سایه انداخته اند روی زمین، بارانی ندارند ، بارشی شورانگیز ، نه ندارند . دوست دارم بروم یک غاری ، که در آنجا هیچ کس از صدای راه رفتنم نرنجد ! . . . یک روز همه میمیریم و رد پای ماست که به جا میماند ، رد پای بعضی کند و درخشان مثل حلزون ، رد بعضی عمیق در سنگی، مثل فسیل ، انگار که جایش در موزه باشد ، سایه هایی که در ورق خاطراتم مانده اند مثل مه میمانند انگار که هیچ گاه متعلق به هیچ آدمی نبوده اند . آدم هایی که به جای قلب  در قفسه ی سینه ، حلبی دارند و به جای وجدان ، دلمشغولی سرگرم شدن خودشان . سرگرمی به لحظاتی که نه ماندگارند و نه جاویدان . انگار دیگر هیچ قطعه ی موسیقیی جاودانه نخواهد ماند . فرصت همه چیز تمام شده . . . گاهی زیر جزیره را خرچنگ هایی از خیالم چسبیده اند و بی اینکه بفهمی همچون موریانه میخورندش ، میجوندش و این جویدن ها صدایشان از هر رعدی رعب انگیز تر است .


 
comment نظرات ()
 
 
خانه ی سینما ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥
 

وقتی فکری میشوم ، یا فکری ام میکند روزگار ، رگ های سرم سفت میشود ، خشک و چغر ، این رگ ها از پشت کره ی چشمم درد را با چنگکش میکشد تا دور گوش ، میپیچد همچون عشقه تا مهره های کمرم ... درد در یک طرف بدنم ریشه میدواند ... شفایش نه شراب است و نه قرص است و زهر ، دوباره عکس از سر و ام آر آی و ... فکر حتی وقتی روی تخت ام.آر.آی دراز کشیده ام و چشمانم را بسته ام رهایم نمیکند . در در در در....صدا میاید انگار میخ های بلندی را میفرستند تا من را محکم به تخت بدوزد . دکترم که مرا میشناخت ، مثل همه ی دکترهایی که میشناسندم و دوستم دارند ، گفت :" چقدر بهت بگم این همه فکر نکن ، این بار میفرستمت روان شناس ها ، گور بابای همه کردن ، تو به فکر خودت باش ." دکترم که حرف میزد برق ساختمان پزشکان رفت . من ماندم و او . دکترم که نوشته هایم را خوانده بود در تاریکی ادامه داد :" آخه من نمیفهمم تو چرا ازدواج نمیکنی ؟ چطور میتونی اینقدر احمق باشی ، خودت رو به خاطر یه قاطری که باید به گاریش بست عصبی میکنی ." برق آمد . چیزی نبود خدا را شکر ! نسخه ام را گرفتم و فقط 2ز قرص ها زیاد شده بود . توی راه فکر کردم چقدر بد که این همه آرزوهایم را و حرف دلم را مثل قاصدکی فوت کرده ام به کسانی که سر سوزن ذوقی ندارند و مثل موج های دیونه تنها این تخته پاره ی رها رو در خودشون ول میکنند . چقدر بد که خودم رو کف دست هر کسی میتوانم رها کنم . دکترم گفته بود باید ما ساژ بگیرم . رفتم به جایی که قبلا تعریفش را شنیده بودم هرچند به نظرم قیمتش همچین ارزان هم نبود اما بهتر از این بود که فکرم را خرج همه ی سنگ های آدم دور و برم کنم ....خواستم پولم را خرج خودم کرده و بنابراین رفتم و یک ماساژ پرفورمنس گرفتم . توی یک فضای تایلندی ، با بخور و بود و آمبیانس تایلندی، باید کلا البسه را در میاوردی ، نور اتاق کم بود ، مثل نصف شب که چراغ خواب را یواش روشن کنی ، موسیقی ملایمی توی فضا میچرخید . عطر خاصی خواب آور پراکنده بود . البسه را درآوردم . یک زیر لباسی یک بار مصرف دادند تنم کردم تا با حوا اشتباه گرفته نشوم ! بعد به پشت دراز کشیدم . دختری که با او انگلیسی حرف میزدم و تایلندی بود ، هم سن خودم بود ، اول پاهایم را شست و بعد از کف پا رگ ها را باز کرد و بعد ندیدم چطور اما حس کردم با زانوهایش روی تنم ، روی ران ها نشسته . خودم را رها کردم . دختر تایلندی پرسید که چرا این درد را دارم و بعد شروع کرد از دوست پسر عزیزش صحبت کرد که اصلا در زمینه ی روابط - - - از بیخ عرب است و او را ناراحت کرده .یک کم خندیدیم . دستهایش روی گردنم بود و درد را به دستهای او سپردم . از من پرسید و من از او . یک لحظه دلم خواست ، من هم برای رعایت عدل وعدالت البسه تایلندی او را کنده و تا ته ماجرا بروم . او رگ هایم را میکشید و من توی فکر بودم ... فکر امانم را بریده بود . قوه ی تخیلم وسعت پیدا کرده بود . یاد شبی افتادم که در گرجستان ، دختری که دور میله ها میچرخید ، دست من را گرفت و برد ... بعد دستهای دختر شقیقه هایم را و سرم را ماساژ میداد ... شاید اگر 240 ساعت هم ماساژ میگرفتم خوب نمیشدم . اما زمانم تمام شده بود . چای توت فرنگی خوردم و البسه پوشان توی ماشینم روانه ی کار و زندگی ام شدم . 

 

همه ی زن های قوی ، باسواد ، حساس به اجتماع همیشه در زندگی خصوصی خودشون دچار یک مشکل هایی هستند . این مرد، مردی است که فریدا کالو پسندید ...مردی که به زنش بدترین خیانت ها را کرد . با خواهر زنش هم و ... من گمان میکنم زن های قدرتمند احتیاج به مردهایی دارند که از خودشان از هر نظر چند سر و گردن بالاتر باشند . شاید فریدا با مرد دیگری نمیتوانست باشد . چون او به تنهایی صاحب سبک و قوی بود . دیدگاه داشت و نسبت به زندگی اش و دردش با هنرش ، جنگ میکرد خودش را معالجه میکرد و کسی جز این شوهر که برای خودش نقاشی است بالاتر و بهتر نبوده که بتواند 4 تا حرف مشترک با او بزند . یا ماریاکالاس سوپرانوی فوق العاده دوست داشتنی !

او عاشق اوناسیس میشود که بارها به او خیانت کرد و کاریا بر اثر همین آسیب دیدگی در سن خیلی پایین مرد . در تنهایی مطلق ! زن های قدرتمندی که احساساتشان جلوتر از عقلشان پارس میکند و زنجیر میدرد . .. لاف زدن در مقابل این زنان باشکوه که نقطه ضعفشان را دو دستی در کاسه ی چشمانشان تقدیم این لاکردار ها کرده اند کار آسانی است ! حکایته این است  به گربه گفتند گ ه ت  درمون روش خاک ریخت ... بعضی مردها هیچ وقت لیاقت تحسین و همدلی و همتایی را ندارند ... سردردهای من همیشه از یک مرد ضعیف میاید این مرد میتواند شوهرم باشد ، میتواند ، برادرم باشد یا دوست پسرم یا عشقم یا همکار مردم یا پسرم ، این درد میتواند از پدری باشد ...مرد ضعیف همیشه ریشه میسوزاند . این روزها که دچار کوفتگی اعصاب و روان شده ام مدام خبر بسته شدن خانه ی سینما را میشنوم که در فیس بوق و ... در بوق رفته ...میخواهم خیلی واضح نقطه نظرم رو بدم .

بنده به شخصه از هر نهاد و ارگانی که در خانه ی سینما رو تخته کرده تشکر میکنم گرچه ادله ی اون ها با دلایل بنده فرق میکنه اما باید این اتفاق فرخنده می افتاد . در خانه ی تئاتر و موسیقی هم باید بسته شود دلایلش هم بس زیاد است . اولا لازم به ذکر است یادآوری کنم ملت شریف تا همین دیروز زر زر میکردید که چرا هیچ آدمی در صندلی خودش ننشسته و همه سر جای خودشان نیستند ، با این کار دیگر کسی روی صندلی نمینشیند و این خیلی هم خوب است هر کس معترض است برود لطفا مشتش را گره بزند و توی دهن آمریکا بزند ! و حقش را بگیرد تا من ببینم در این گود کی مرده ؟ دوما : این خانه ی سینما که همیشه در جلسات خودش به کفایت در خفا همه چیز را از ضابطه حل کرده تا رابطه برود گورش را گم کند . همین خانه ی سینما به یک مشت آشغال پر و بال داد تا امروز توی سر همه بزند . همین خانه ی سینما جاهایی که باید دفاع کند نکرد فقط 4 تا جشن گرفت و جایزه پخش کرد و تازه ه ه ه اون هم به ناحق . هیچ وقت در پی کشف برنیامد . در کار تئاتر و موسیقی اوضاع و مجرم بیشتر است و من امیدوارم در انجا را هم ببندند چون هنر نزد ایرانیان نیست و این شعر یک شعار است و ما هم بت پرستیم و میچبیم به این خرافات . نه جانم . هنر چندین سالی است رختش را بسته توی کفن پوسیده ...جایی که اپرا و باله و صدای زن و دو تار مو مشکل باشد و اندیشمندانش در حبس باشند بهتر است خانه هم نداشته باشد . جایی که برنامه اش یک 7 باشد و مجری اش جیرانی باشد و برنامه ی شتاب زده ی خود را نفهمد چطور اجرا کند ....جایی که شهرداری اش به فکر زیرمجموعه های خود نباشد و نمایش در ان به زحمت هم شکل نگیرد چه هنری نزدش است این نوکری است . نه بیمه ای نه دلگرمی و دلخوشی همیشه در ترس ممیزی و سانسور و شط های شلاقی تازه .بهتر است تا ارگان هایی که در و تخته را بستند بازش نکنند ببینیم شبکه هایی که به گرد پای همین فارسی وان های پیزوری هم نمیرسد با کدام 24 و همسانش میخواهد همتایی کند . بذار ببینیم ؟ تلوزیونی که تویش یک ویالن نشان ندهد و تئاتر هایش همه در خبر ذکر شود بهتر است درش بسته شود . من موافقم که رادیو و تلوزیون را هم ببندند .

غفلت در رسیدگی به مهمترین چیزها این نتایج را هم دارد جان من . سزاوارش هستیم .



 
comment نظرات ()
 
 
افقی پر از غبار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٩
 

آمبیانس : سکوت

 

 

 

وقتی که اینجا آماج توپخانه ی نامرئی خودمان شده ، وقتی که هوا سخت سرد و خشک شده و مزاج هوا سنگ شده ، افسرده شده ، ما داریم چه کار میکنیم ؟ به روزمرگی هایمان ادامه میدهیم . بی اعتنا از کنار همه چیز میگذریم . همچنان جشن ها میگیریم ، حتی جشن هایی بی ربط به خودمان ، تبریک ها میگوییم ، اشکالی ندارد ، خوش بودن و طرب و می و شادی بس هم نیک و نیکو است ! اما مسئله این است ، بودن یا نبودن ؟ این واقعا  ا ا ا یک مسئله است ... دوستی به من گفت  ... پس چی همه بشینن زانوی غم بگیرن بغلشون ؟ ... نه مسئله دقیقا این است که (همه ) ، این (همه ) چطور میتوانند سالروز های تولد فروغ ها و بیضایی و ... را مدااام یاد آوری کنند بی اینکه به دغدغه ی آن ها و به مفهوم حرف و حدیث آنها پی برده باشند . . . این همه که این روزها و  نام این آدم ها را میشناسند و از خود  این انسان ها هیچ نمیدانند . ور ور و وراجی کردن پشت سر اسم ها که کار آسانی است ، مهم این است که بتوانی (غریبه و مه ) را بفهمی ، مهم ترش این است که اگر آن را بفهمی معلوم است که خوب یونگ را میشناسی ، پس اگر یونگ را بشناسی ، میتوانی آنیما و آنیموس و سایه و کلا داستان آرکائیک دنیای آن فیلم را بفهمی ، این یعنی که تو عمیق شده ای ، اما کسانی که مدام دم میزنند از بیضایی ها آیا روند کاری او را دنبال میکنند ، کسی که از رگبار و غریبه و مه و شاید وقتی دیگر و چریکه تارا و باشو رسید به وقتی همه خوابیم ! اشکالی ندارد ، اما مهم این است که اگر این فیلم ها و نمایشنامه هایش را نخوانده ایم خفه شویم و دم از آرتیست بودن نزنیم ! ژستش را نگیریم ! وقتی باسن فراخی کرده به دیدن نمایش های سرزمینمان نمیرویم بیخود اضحار لحیه نکنیم و خودمان را دست بالا نگیریم . وقتی این همه شعرهای فروغ را میخوانیم ، واقعا آواز نخوانیم درکش کنیم ، اگر این طور بود بعد از این همه سالها باز هم فروغ دیگری طلوع میکرد ، با تمام این سانسور ها و ... باز هم جلوی خورشید را نمیشود گرفت . از فضای روشنفکرنمای دور و برم حالم به هم میخورد . چطور فروغ میتواند نسبت به جهان اطرافش این همه شعر بگوید (نه عاشقانه که آگاهانه ) و ما تحسینش کنیم و نخواهیم ذره ای شبیهش باشیم ....راحت تن به چیزهایی میدهیم که خودمان تفش میکنیم ! هاه! فکر میکنم فروغی که تولدش گذشت که کسی بود که از جزامخانه کودکی را به فرزندخواندگی به همراه آورد ، نمیتوانست این همه به همه چیز بی تفاوت باشد ! برای همین شاعر شد و ما امروز کمتر داریم همچین کسانی که جسارت داشته باشند ، بگویند که گنه کردند گناهی پر ز لذت ! ، هنرمندنماهای ما زیر آّ خودشان را میزنند ، اگر گناهی میکنند پایش که نمی ایستند هیچ ، لذتش را هم نمیبرند در گیر یک ژست هستند . همچنان که مردم کوچه و بازار! سال نو میلادی ، .......سالها می آیند و میروند و ما بی احترام به خودمان ورق های تقویم را ورق میزنیم و می ایستیم تا بر گرده مان ضربه بزنند ! این روزها ، داروخانه ها شده پر از مریض هایی که مدام سرم شست و شو میخرند و عفونت ریه دارند و سرما خوردگیشان تمامی ندارد ...میخندند ، سکه های500 تومنی را روی میز میگذارند و میروند ... تو گویی همه کور شده اند . . . این هفته ، برای گرفتن ام آر آی و چک آپ بعد از یک سال تاخیر دوباره رفتم به مرکز - - سال گذشته همین ام.آر.آِی با 50 هزار تومن بدون بیمه انجام داده میشد و امسال ناگهان به 100 تومن صعود کرده ! نخ دندان اورال بی از 2500 تومن به 6000 تومن صعود ! به هر چیز که چشم می اندازم صعودی میبینم که حیرت آور است . . . گشنه هایی را میبینم که در عمق چشمانشان کینه و حس انتقام جویی موج میزند و دزدی که زیاد شده ! توی همین اتوبوس های بی آر تی ! همه سرگرم و سرخوش جهان هستند .جهانی که حقیقت ندارند . همه با دروغ دارند زندگی میکنند . در فضای فیس بوق با دوستهای دروغین و لطف ها و نظرهای دروغین ، یا در دنیای واقعی در میان مردمی قدم میگذارم که هیچ کدام فرصت جسارت ندارند ، هیچ کدام نه مارلون براندو اند و نه اشمیت و نه داستایفسکی ، هیچ کدام نه موتسارتند و نه حتی ژاندارک و چه ! ... هاه... مردمی که میدوند برای یک دروغ، نان دربیاورند و فرصت دوست داشتن و دوست داشته شدن را هم ندارند . . . توی کوچه مردمی را میبینم که میگریزند از انچه فرامیرسد ! همه سرگرم ف ا ر س ی 1 و فیس شده اند و در جزیره ی خوشگلم از ان به بعد کامنت های 40 تایی به زور به 20 تا میرسد ... در این دنیا که همه کوتوله شده اند ، چه اهمیتی دارد که چه کسی تایید شود و نشود ! مثل فسیل شده ایم و قدمی به جلو نمیگذاریم ! هر لحظه فرو میرویم ...موج موج میبینم که دوستانم کوچ میکنند ! همه سرگرم تفرج در کمر به پایین و حرف هایی نه به جز ان هستیم . انگار که بشر در این ذهن شگفت انگیزش چیز بیشتری ندارد تا کشف شود ... سرگرمی چیز خوبی نیست . دوست دارم حرف های تازه ، نمایشنامه ای تکان دهنده ، فیلمی جسورانه ، شعری نو ، خلق داستانی محکم ببینم ... انگار نه انگار هنر نزد ما ایرانیان است و بس !!!!! .... شعر هم دروغ میگوید ، این راست است که هنر دروغ بزرگ است ، و اگر این را کنار آن شعر بگذارم ، استدلال استنتاجی اش میشود که ما همگی دروغگوییم ، نه انیم که مینماییم. . . این سخت دردناک است . تاب این همه را ندارم ! من دوست دارم وقتی عاشق میشوم مثل اوریانافالاچی یک مرد را بنویسم ، نامه به فرزندی که زاده نشد را ،جنس ضعیفش را (ظریف به نظر من درست تر بود ) ... یعنی مگر ممکن است که آدمی هنرمند باشد و هنر در ذاتش باشد و با عاشقیت و حاملگی و زندگی این هنرش عجین نشود ! هرگز ! ما با هنر کاس کارانه برخورد میکنیم ، با رویدادهای کناردستمان ... ما از بدبختی هم جک میسازیم ، خیلی راحت از کنار هم میگذریم ! ... شاید در دنیا همه ی آدم ها این طور شده اند ، اگر غیر از این بود هنوز ادیپ و آنتیگونه و مده آ و هملت و لیر حرف اول را نمیزدند . گذشته هنر را به پایان خودش رسانده ، این ژست و اداهای الان یک جور پز است ... حالا همه به زوری و به زودی قرار است عاشق شوند و توی خیابان های تهران راه بروند و قلب بخرند و به هم هدیه بدهند ، در جایی که قلب ها خیلی وقت است مرده ، حالا سالهاست میخواهیم بگوییم روزهای ایرانی ، مناسک گذشته چیست و نمیتوانیم ، حالا همه ی آنها هم که درخت کاج نمیگرفتند ، درخت کاج میگیرند و بهانه هایی برای شادی میسازند ، عین پلاستیک ، مثل باربی هایی که قلب ندارند و کنار این همه اشا بی ارزش ، ارزشمندترینش را ندارند . . . حالا کسی فرصت ندارد حتی عاشق شود ، بچه اش را بزرگ کند ، پدر پیرش را بغل کند ، سر خاک پدربزرگش برود ... حقیقت ، یا ان چه من میبینم این است ، افقی پر از غبار .


 
comment نظرات ()
 
 
مشروطه بانو
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤
 

از همین الان میتونم تیرهایی که به سوی من نشونه رفته رو ببینم اما از اونجا که آدم به امید زنده اس ، و من یه نمه به خودم مطمئنم پس نقطه نظرم رو نسبت به مشروطه بانو مینویسم چه باک !

بروشور کاهی با مهرهایی که جای جای صفحات اون ، از پیش ذهنیت ما رو با فضایی ، نه امروزی و مدرن که همان طور که از نام نمایش پیداست و از عکس های پراکنده ی پخش شده  آشکار ، ما را با فضایی از دوران مشروطیت و سلطنت و . . . تاریخی ، پیوند میدهد و ذهن ما را میبرد به آن دوره که صد بار درسش را خواندیم و پس دادیم . ورق میزنم و به صفحه ی آخر بروشور میرسم ، نوشته ی حسین کیانی را میخوانم ، اقتباسی از ملاقات بانوی سالخورده ، اقتباس دور ... و ... و در نهایت باز هم کار تقدیم میشود و پیشکش به استاد حمید سمندریان . قضاوتی نمیکنم ... از پیش . توی سالن که میروم دکور را میبینم و یک آخیش میگویم ! فکر میکنم چطور 180 دقیقه را تحمل کنم و روی صندلی بنشینم ! ... نورها که میرود ، فضای جادویی سکان ذهن تو را به دستش میگیرد . صدای کالسکه و اسب ، دو زن روی کالسکه ، سفر ، برای چه ؟ دلیل ها از اول مشخص میشود ، در واقع یک دلیل و آن هم کینه و انتقام . . . برای اینکه مضمون داستان را باز نکنم در مورد آن توضیحی بیشتر نمیدهم . زمان که میگذرد ، با خودم شروع میکنم به دو دو تا چهارتا کردن ، هر کار میکنم توی این نمایش ، شخصیت هایی را میبینم که اگر نمیبودند و اگر نگاه استیلیزه ای بهش میشد ، زمان کار هم کمتر میشد و شیرینی این درون مایه بیشتر ... هر چه میکنم که از این فکر در بیاییم نمیشود ... کار اضافات دارد ! در مطلع ، ورود بازیگران از یک نقطه ، بی دلیل .... نمیفهممش ... برای هر کنشی باید یک دلیلی وجود داشته باشد ، نه اینکه به صرف معرفی به ناگاه با رنگین کمان شخصیت های نمایشی چشممان به جمالشان روشن شود . . . من این را و قضاوتش را میگذارم به عهده ی کسانی که کار را دیده اند . زبان نمایش ، نحوه ی ادای دیالوگ ها به قدری با ریتم تند ادا میشد که فرصت شنیدنش هم از مخاطب گرفته میشد ، این زبان برای من مخاطب نه زبان دور و غریبی نیست ، اما باید فکر کرد چطور میشود که زبانی فاخرتر و تاریخی تر و دور تر و کهن تر از این در دیالوگ های آثار بیضایی ، قابل هضم است و این جا نه ، یا که چطور در کارهای قبلی خود حسین کیانی این طور نبود که پر شتاب و تند و تیز و شلاقی ادا شود فقط برای ادا شدن ، تا جایی که تو جا بمانی و جز دهان بازیگر مورد نظر بدنش را نور و مکان ایستایی اش را نبینی تا که رشته ی کلامش از دست نرود . به مرور که زمان میگذرد ، همچنان ، این زبان هم میرود که داستان را پیش ببرد و به نظرم این نمایش را که جدای از هر گونه اقتباس هایی ، درامی شیرین است ، حیف میکند . دکور نمایش بیشتر به مسجدی میمانست که هر دم ، یک جهتش هویدا میشد ... کجا بود آن صحنه ی بینوایان و دکور پرتره و ... همین خانه ، همین کاشی های لعابی بین آجر ها ، و همین نمایش تعذیه در نمایش که منتظرش بودم و اجرا نشد ، یک دافعه ایجاد میکرد که به نظرم بهتر میبود دکور خانه ها و لباس ها این جور نبود ، نه که این قدر رویای میرعلمی عزیز این همه رعنا تر از معشوقش و مادرش و سایرین شود و با آن پاشنه ها حرکتش گرفته شود ... و آن لباس که تن آزاده صمدی  بود یا که سهره یا لیلا برخورداری ( که او را کاریکاتوری با سری بزرگتر از تن  نشان میداد )... کوکب یا بهناز جعفری با ان پارچه و لباس و آن شکم که به همه چیز میمانست جز شکمبند حاملگی و نشستنش و لباس عجیبش به همه ی دوران میخورد جز دوره ی مشروطه و به همه چیز می آمد جز چارقدش ! ... در این نمایش لحن آذری به نظر من درست از آّ ب در نیامده بود ... گه گاه یاد (جیران ) هزاردستان افتادم ... اینکه چطور دختر این لحن را دارد و نه مادر و چرا کالسکه چی زبانش از نوع آذری دیگری است ؟ و اگر این دختر دختری است که فرانسه میداند چرا در هیچ جا بروز نمیدهد ... جایی تکه پراکنی هایی مثل ( افسانه ماهیان ) در بیداری خانه ی نسوان نمیکند ! یا که ، محل اقتدار و خانه ی مشروطه خانم را درست درک نکردم که مهمان است یا که در عمارتی دیگر و در چرا این قدر باز است و آدم ها چرا مثل بعضی سریال های فارسی 1 همان موقع که نیاز است ورود و دخول ! چرا ؟ جناب صاحب دستور (بهزاد فراهانی ) به گمان من نقش قشنگی داشت ، نقشی که میتوانست ، یک جورهایی ادیپ وار ، پر بار تر باشد و این در ایفای نقش دیده نمیشد استاد در بیان و ادای دیالوگ ها بود که آشکا رمیشد و نه در نگاه ها و راه رفتن ها و ... در این نمایش که مجموعه ای از اقتباس های بیشماری از هملت و رومئو و ژولیت و لیرشاه و سه دخترون و کلا شکسپیر بود تا ملاقات ، حضور  چهار بازیگر به نظرم اضافی بود و میشد با کم شدن ان جلال کار را وضوح داد ! قصه ی قشنگ دختری که توی چاه میافتد و دو ماهی و مار و چاه را دوست داشتم ... خستگی را در چهره ی تک تک بازیگران در رورانس میشد دید ... رویا نونهالی گرچه هیچ ارادتی به بازی ایشون ندارم در این جا در صحنه برخلاف تصورم توانست چونان تند و تند و زرنگ از عهده ی نقشش در بیاید ... همان ناتاشای فخیم زاده ! جز صحنه یاران ... میشد خیلی ها را قلم گرفت و این اشکال کار بود که درام را از ان جا که میشد مشروطه بانو را به یک پروتاگونیست  تبدیل کند به راحتی تبدیل به چیزی کرد که 180 دقیقه انگار نه انگار برایش زحمت کشیده شده بود و میردستان ، مردی که هیچ وقت هیچ کس او را نشناخت و از اجرای بازی اش در کافه در نقش 021 میدود سر سالن اصلی میتوانست آن دیالوگ ها را بهتر ادا کند ... حضور سیامک صفری همیشه دوست داشتنی بوده اما شاید این خستگی در او دیده میشد ... یا تکرار یک سری اداها که دیگر در هر کاری از رمولوس و 021 و حتی خوانش ماکاندو و دن کامیلو و ... همه اش خودش است و این نقش را میدزدد ...شاید در شکار روباه با کارگردانی دکتر رفیعی این ها تراش خورد و اضافاتش گرفته شد و کنترل شد ... کاش این کار و کارهای دیگر به جای اینکه این قدر به استاد سمندریان عزیز تقدیم شود که خوشبختانه در قید حیات است به کسانی که استاد بودند و رفتند و کسی یادی ازشان نکرد تقدیم میشد .

 

یادمان باشد که برگردان آثار یونسکو و دورنمات و آلب و ماکس فریش را (ادبیات نمایشی آلمان را ) تنها مدیون سندریان نیستیم ... استادانی بودند که بهتر است این کار به آن ها تقدیم میشد ...مثل استاد رضاکرم رضایی ... اصلا بیاییم سالن هایی بسازیم به نام  صادق هدایت و غلامحسن ساعدی و فروغ ! یا بیاییم از استادهای زنده ی دیگری که در محبسشان خزیده اند از غبار نامردمی اهل هنر یاد کنیم !

این لحظه ، که عکسش را در بالا میبینید ، حضور این شخصیت در ورق های نمایشنامه به نظرم میتوانست بسیار بسیار پرداخت پخته تری داشته باشد چون یک باره ، در همم ریخت و بسیار دوست داشتنی بود . مهمترین چیزی که دوست داشتم دو نیروی مهم نمایش به تماشا بگذارند (رویا نونهالی ) و ( بهزاد فراهانی) کاتارسیسم بود ... چیزی که در آنها اصلا شکل نگرفت . . . همین که به نمایش در میامد را دوست داشتم . انگار نمایش کش دار شده بود تا خانم ها - و - و آقایان - و - حتما حاضر شوند و ... شاید هم من اشتباه میکنم و توقع بیشتری داشتم . آن پالایش در صاحب دستور با یک صحنه شلاق زدن خانوداگی و جازاتی دور از عقل ! کجا و .... در تنها خودخوری کردن و حدیث نفس های هملت کجا ... ادیپوس کجا ... !؟! ... تکلیف اسلحه هایی که در نمایش در نمایش در اینترلودها رد و بدل شد چی ؟ آیا نباید بیشتر به این ها و این ظرافت ها دقت میشد تا حضور دختر 1 ... دختر 2... جن و ... عبدل و ...

باری امیدوارم هر کس از ما رنجید ما را حلال کند . . . و در نهایت زحمت زیادی کشیده شده بود برای این کار ... برای نوشتنش ... کارگردانی اش ...  همه ی عوامل دوست داشتنی کار خسته نباشند .

!


 
comment نظرات ()