جزیره در کهکشان

 
دروغ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

 

آمبیانس : ((  **  ))

یا در صورت داشتن خدای ِ نکرده فیل - - شکن (( ** )) در صورت ِ نداشتن فیل شکن (( **))

میس شانزه لیزه ، همین جور که از تو ، لپش را گاز میگرفت و پاهایش را به طرز هیستیریک واری میلرزاند ، داشت نقشه میکشید ، روی میزش ، دهن ِ لپ تاپ باز بود و کاغذهای کاهی که رویش پر از دیالوگ بود ، روی زمین ، به طرز زیبای باحال و شلخته واری ریخته بودند ، هوا در این روزها به قدری کثیف و آلوده بود که سیگار کشیدن در مقابلش ، مثل سرماخوردگی است کنار ِ سرطان ! ، اما با این حال ، با وجود ِ هوای بد ته سیگار ها توی زیر سیگاری افتاده بودند ، رادیو روی مبل افتاده بود و آنتنش تا آخر بالا آمده بود و داشت برنامه ی دیالوگ را پخش میکرد ، میس برخاست و پیچ رادیو را چرخاند تا از اخبارِ ِ 30 امین جشنواره ی بین المللی خبردار شود ، گفت و گو ها را که میشنید خیلی عصبی میشد ! وقتی مجری با سلیقه ی خودش یلخی دم در ِ سالنی ایستاده و با کیف از - بودن - خودش برای شنونگان  ِ عزیز تعریف میکند که ، ما که نصفه اومدیم بیرون اوا انگار یه دوست ِ دیگه هم خوشش نیومده داره میاد بیرون برم ببینم نظرش چیه ..... ، روی پارکت ، خاک نشسته بود و جای پاشنه و انگشت ِ پای میس را حک میکرد ، مثل ِ جای پای گربه روی شیشه ی ماشینی ! همه جا ، ابری و برفی بود ، همه توی پیست های اسکی بودند و آدم برفی میساختند ، همه بارون های سرد و تگرگ میدیدند ولی وقتی میس شانزه لیزه پرده را کنار زد ، همه جا شبیه صحرا بود ، بیابانی در انتهای جاده دیده میشد ، باری ، رو به روی خانه اش سبز شده بود ، چند اسب ِ بی سوار بیرون آن ، آب میخوردند ، آفتاب بی اجازه خودش را پهن کرد روی صورت ِ چرک ِ میس ، همه چیز به صورت اسلوموشن در حال حرکت بود ، مردم وقتی راه میرفتند ، پاهایشان و دستهایشان ، همین جور در هوا بود ، باید ساعت ها بهش نگاه میکردی تا تغییر جهت دهد ، سرعت ، شبیه سرعت ِ اینترنت ِ سرزمینی بود که خیلی ان جا را نمیشناخت ، وقتی شیر ِ آشپزخانه را باز میکردی آب با عشوه و با سرعتی غیر قابل باور پایین می آمد برای همین ، همه چیز رو به رکود بود . . . توی یخچال ِ کهنه ی خانه هیچ چیز نبود ، تلفن ، مدت ها از کار افتاده بود ... خیلی وقت بود که صدای زنگش هیچ هیجانی به دم و دستگاه ِ خانه نداده بود ، میس طاقتش به سر که هیچ به بالای سر ، نه بل به سقف رسیده بود ، دست از رمانتیک بازی  در آورد و به در گنجه ی چوبی اتاق زیر شیروانی اش نزدیک شد و خودش را توی آینه دید که لپ ها شوره زده اند از اشک ها ، پوزخند زد و در ِ گنجه را باز کرد ، شلوار لی اش را از میان سایر لباس های آلیس در سرزمین عجایبی برداشت و یک کت قرمز ِ چرم هم باهاش ، موهایش را قیچی کرد ... زیر ِ پایش موهای سماقی رنگی دیده میشد که برای بلند شدنشان سالها صبر کرده بود اما دیگر ارزشی نداشت . . . ارثیه ی پدربزرگش را از زیر تخت برداشت ، امتحانش کرد ، مثل ِ حمید هامون که در زیر زمین کادربزرگش این کار را کرد و گفت دارم میرم شکار ! ، میس شانزه لیزه توی قوطی های کلاه ها هیچ کلاه وسترنی نیافت پس یکی از همان روسری هایی که سر ِ تمرین های تئاتر دو ِ سرش میپیچید و از پشت گره میزد را برداشت و دور ِ سرش بست ، پوتین هایش را پوشید و با انبوهی از اعصاب خوردی هایی که روی دوش داشت بی هیچ هدفی فقط میخواست به کوچه برود تا دست به آن کار بزند که نباید . رفت دم ِ پنجره تا اوضاع احوال منطقه ای که به مرور مال ِ او شده بود را ارزیابی کند !

صدای رادیو بدجوری روی نرو هایش راه میرفت و سوهان بر اعصاب میکشید . با یک لگد رادیو را کشت . او را منهدم کرد ، اعضای رادیو بیرون ریختند اما همچنان صدای ادامه ی اخبار به گوش میرسید . میس سریع از آن جا بیرون امد . در را که باز کرد ، یکی از شگفت انگیز ترین و جذاب ترین و خواستنی ترین بازیگری را دید که میدانست عمرا دستش به او نمیرسد ، او همان طور بود که در به خاطر یک مشت دلار بود ، همان طور که در خوب بد و زشت سر جیو لئونه ،  او کیلینت ایستوود بود .  . . .. میس یک لحظه فکر کرد موسیقی این فیلم ها چقدر تاثیر گذار بوده ، انیو موریکونه ، همیشه خالق آثاری بود که در فیلم های دیگر هم سر و صدایش را میشنیدیم ، جایی برای پیرمردها نیست ، در فیلم های تارانتینو و ... شیگرو اومبایاشی  با خلق آثاری به یاد ماندنی در 2046 فراموش ناشدنی و ... بعد ما در رادیو اسم هایی میشنویم که کوتوله هایی بیش نیستند در مقابل این آهنگسازان ، چرا آهنگسازان ِ ما چنین بی کفایت و بی هنرند دلیل دارد 1- آنها اول فکر ِ دک و پزشان هستند و مهم تر فکر خراب کردن همدیگر 2- انها چطور موسیقی فیلم بسازند در صورتی که اصلا فیلم ندیده اند ! 3- اصلا وقتی همه چیز را ارزان بخواند همین طور تمام میشود و جاودانه نمیشود . از این نسل من هنوز موسیقی فراموش ناشدنی فیلم ماهی ها عاشق میشوند علی صمد پور را درجه یک ترین میدانم . . . کسی که درام را میشناسد نه رنگ لباس زیر شاگرداهایش را و ....برگردیم سراغ این مرد دوست داشتنی ، بی تردید اگر در زمان ِ برای یک مشت دلار میزیستم خودم را به آن سر دنیا میرساندم تا این موجود را از نزدیک ببینم ، بگذرم از اینکه هنوز در او جز جذابیت ظاهری ، ذهنیتی وجود دارد که در فیلمهایش به شدت تاثیر گذار است ، باید هم این طور باشد . او پشت ِ در با سیگار برگی در دهان که دودش با سرعت باورنکردنی بالا میرفت و با پوستی سوخته ، زیر ِ آفتاب ِ سوزان تف دیده ... با چشمانی که جذابیت و نافذ بودن آن کم یاب است و در آن صورت با آن موهای قهوه ای مثل دو تکه جواهر ...

او که ایستاده بود و میس شانزه لیزه بلافاصله فهمید که او یک یاغی است ، انواع و اقسام سلاح ها را داشت ، مدل های مختلف اسلحه ها را ، چاقوو کفش و شنل و کلاه ، میس شانزه لیزه دوست داشت عاشق این یاغی تنها شود ، چون او قرار بود از خانه ی میس شانزه لیزه اسب سوارانی که در بار ِ ر و به رو  در حال نقشه ریزی بودند را بکشد . میس شانزه لیزه به او گفت که اجازه دهد کنارش باشد و کمکش کند اما او ترجیح داد میس برود بیرون . میس بیرون رفت و فکر کرد کاش میشد دستهای این مرد را به تخت قفل میکرد و دستبند به او میبست . برای اینکه به او ثابت کند او هم بلد ِ کار است وارد ِ بار شد . . مرد یاغی ، موهای میس را دید که کنار ِ نمایشنامه ای روی زمین افتاده ، کاغذ کاهی را بلند کرد ،، یادداشت هایی بود در مورد میراث ، نام نمایشنامه ی میس بود ، کنارش چند هایکو نوشته بود . در صورتش چیزی نمایان نشد که بفهمیم توی دلش چه گذشت ؟ پوزخند زد یا خوشش آمد فقط پرده را کنار کشید و دید میس وارد بار شد . توی بار میس ، مردانی را دید که دور میز نشسته اند و میخندند و آبجو میخورند ، لپ تاپ هایشان باز بود و با سرعت بالا همه چیز دانلود میشد . . . آنها داشتند در مورد فیلم یا هر چیزی که تو دوست داری تحقیق میکردند . . . میخندیدند . . . خب ، میس بدش نمی امد سر یکی از آنها را با چاقو ببرد و توی سینی بگذارد . اما ترجیخ داد مانند کلوی در سریال 24 بشیند و همراه آنان باشد ، کد رمز ها را بردارد و توی نوشیدنی های انان اکسیر خاصی بریزد ...اما آنها که مومیایی هایی بودند متحرک و نابود نشدنی همین طور میخندیدند . میس ، اسلحه را در آورد و شلیک کرد ، هیچ کدام نمردند . بیرون آمد . . . . . .داد زد : بی فایده اس . یاغی که قبلا همین کار را کرده بود پشت پرده ، چشم هایش را بست و فکر کرد نا امید نشود برای جزیره در کهکشان بهتر است . میس بالا آمد . گفت : میشه یه گلوله به من بزنی ؟ آنها بعد از دو ساعت به این نتیجه رسیدند که بهتر است با هم از آن شهر بروند . میس شانزه لیزه وقتی از خواب بیدار شد که توانست آرتیست مورد علاقه اش را ببوسد . وقتی بیدار شد دید در اثر نوشته های اینترنت هر روز دارد دارچین و عسل میخورد ... دسترسی اش به دوستش که قرار بود نامه ی مهمی قبل از ازدواجش در آن سوی جهان را در این باکسش ببیند ندارد . . . و این حیرت انگیز بود . البته نه به اندازه ی دیدن برنامه ی کثیف ِ بی بی 30 که درمورد صادق هدایت بحث میکردند ... برنامه ای به نام پرگار نشان داد که سرکوهی و زراعتی و ... ها هستند که هنوز انقدر بیسوادند که استنادشان از شناخت هدایت کتاب م.فرزانه است . هنوز فرق - تحلیل - و نقد را نمیدانند و یک کتاب ِ ساده ی نقد و مبانی نقد نظری را دست نگرفته نمیخوانند ، او را بدبین میدانند و در دوره ی رومانتیک و سیاسی، در صورتی که هدایت به شدت طناز و شوخ طبع بود ، او از قبل به پاریس رفت و بورسیه شد تا دندان پزشکی بخواند ، او مردی بود که بی تردید اگر داستانهایش را به فرانسه مینوشت - خودش- آثارش جهانی میشد اما علویه خانم را نمیشود فرانسوی نوشت ...آقایان ِ این نشست یک کوچولو تحقیق نکردند ببینند که هدایت وقتی بوف کور را نوشت که در هند بود و این گل نیلوفر نماد چیست ؟؟؟؟؟ داستان بوف کور داستانی نیست تلخ ...تماما کتاب انسان و سمبولهایش کارل گوستاو یونگ است ...و شخصیت ها همه آنیما و آنیموس و سایه هستند .... در واقع در بوف کور یک شخصیت بیشتر نیست . حالم از این آقایان .... از سینایی با ان فیلم کثیفش در مورد هدایت به هم میخورد ... من هم جای او بودم خودم را میکشتم ! هدایت مرد بزرگی بود و پدر داستان نویسی ما ست ... اجازه ندهیم هر گاوی در موردش این طور حرف بزند ... متاسفم ... بله من این روزها سرگرم دیدن 24 هستم و دارم فکر میکنم ما وقتی میتوانیم با دنیا وارد گفتمان شویم که بتوانیم یک 24 یا یک رازهای پنهان یا لاست بسازیم که دنیا را مسحور کند . اما ما اندر خم سینک کردن صدا و تصویر هستیم و این هم وضع سینماها و تئاترهایمان ... 

 

متاسفانه در این روزها برای تحقیق ِ یک همسر ِ شایسته در نمایشنامه ام جز سر به زیری به چیزهای دیگری هم احتیاج بود که خودم بلدش نبودم پس وارد دنیای مجازی شدم و با سرعتی باور نکردنی صفحات مربوط به همسرداری و دروغ گویی برایم باز شد که موجب حیرت من شد مثلا به همسرتان دروغکی بگویید : به به چه قد بلندی داری حتی اگر کوتاه بود ، بگویید به به تو آدرسها را چه خوب بلدی ! به به تو چقدر جذابی حتی اگر شبیه سوسک بود ، بگذارید او هر جور راحت است باشد ، حتی اگر در مسائل سانفرانسیسکویی ضعیف عمل کرد بگویید باریکلا! در این سایت ها به نقل از وکیل و روان شناس نوشته بود به همسر از گذشته و ناراحتی هایتان نگویید ، حتی المکان دروغ بگویید یا بپیچونید . مسئله این است که پس یک عمر فیلم بازی کنیم و دروغ بگوییم و هیچی نگوییم . . . این چه زندگی زناشویی خواهد بود . . . پس علاوه بر خانه داری و کارهای آشپزخانه باید سیکرغ بلورین بهترین بازیگری را هم بگیری و راضی هم نباشی چون یارو یک صدم کیلینت ایستوود هم نیست و برعکس ... البته . . . ضمنا کشف کردم برای خوابیدن و بیهوشی دارچین و عسل بسیار مفیدند ....این روزها انقدر مصرفم بالا رفته که از خونم دارچین بلند میشود . عطر متحرک دارچینم . خلاصه ... 


 
comment نظرات ()
 
 
خوشبختی در ویترین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
 

این یه دیالوگ توی فیلم بود : " حالا که بهم شک کردی ، بهت بی اعتماد شدم . "، پیش خودم فکر کردم ، چقدر باعث شک کردن آدمهای اطرافم شدم و چقدر به هیچ کدومشون بی اعتماد نشدم و همه رو فرشته ای که خدا رسوند و دست تقدیر و آدم خوبه دونستم . . . این اعتماد من تا حدی گسترش پیدا میکنه که اگر طرف بگه عجب ماست سیاهی، بی برو برگرد باور میکنم . . . حالا نتیجه ی این اعتماد اشتباه _ من به اون آدم های عوضی ، میتونه این باشه که من از چاله توی چاه  برم و ادب نشم . این پست رو مینویسم که به خودم یه در گوشی بزنم . سنگ شدم .. . . حکایت نرود میخ آهنین در سنگ_   که منم . یعنی بارها و بارها کسانی رو دیدم که به من هشدار دادند ... از من خواستند که این همه عاطفی نباشم و بفهمم جایی که میوه نیست چغندر سلطان مرکباته ! و این همه به علم ژنتیک و خون ، خون رو میکشه و ... فیلم های کیمیایی در وصف دوستی های افلاطونی ضیافت و شعار _ دوست و ناموس و وفاداری های سالهای وبا دل نبندم . . . این از بدی اون هایی نیست که با گرگ دنبه میخورند و با چوپونه گریه میکنن ....از بدی مردم نیست که از خریت خودمه !  واقعا راسته " دوستی دوستی از سرت بکنند پوستی ... " ... همه ی این احوال پس از مرگ مادر دوستم اتفاق افتاد ، انگار آینده ی خودم در برابرم اکران شد . . . "شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی / هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است ." راس گفته تبریزی ! که من از اینکه همه به صداقتم ، به بی نقاب بودنم ، رک بودنم ، وحشی بودنم و شفاف بودنم شک کردند و بهم چیزی نگفتند و من باز به همه شان اعتماد کردم . این رو به رویی با وقایع اتفاقیه برای من از وقتی افتاد که توی  5 سالگی توی کوچه های قلهک برای رفع تفنن ، و شاید از روی محبت ، توی بازی قایم باشک ، بهم میگفتند چشمت رو بذار تا ده بشمر بیا پیدامون کن ... همان موقع که چشم باز میکردم و میدیدم ...تنها توی کوچه باریک های قلهک رو به روی رودخانه ای که غرش میکرد آبش توی پارک، تنها مانده ام و میزدم زیر گریه . . . بعد با خنده جلو میامدند و میگفتند بابا بازی بود عب نداره . . . و من دوباره اعتماد کردم . . . من همین طور اعتماد کردم . . .  بیخیال ....داشتم  کتاب میخواندم .

 


همیشه گفته ام که چقدر آلبرتو موراویا را دوست داشته ام  و دارم . . . و این بار خوشبختی در ویترین . . . همنام داستان اولش ..آن را با خود همه جا میبرم ، داستان خوشبختی در ویترین و دختر قصه ی 4 صفحه ای و این تصور سورئال این موراویا دیوانه وار هنرمندانه است . . . و بله . . . درک یک نویسنده از جهان ! خدای من چیزی که این جا پیدا نمیشود . . . خوشبختی در ویترین ، در تخم مرغ هایی که به فروش میرسد و پدر خانواده به این اعتقادی ندارد و عکس العمل مادر و دختر خانواده . سردی و سکوت و روزمرگی زندگی این ها در این چهار صفحه را بد جوری دوست دارم . . . و بله . .  . من همان قدر مشتاق خوشبختی های توی ویترین هستم که اگر حقیقت داشت برای خریدن بزرگترین تخم مرغش ، تن به هر کاری میدادم . . . و آیا خود این نام کتاب یک تلنگر نیست ؟. . . و این که این من ، امروز این چنین حریصانه دنبال خوشبختی ام و فهمیدم که چقدر گول خورده ام . . . که لعنت بر خودم باد و چقدر احساسم جهت فکری اشتباه به من نشان داد ....تقصیر خودم هست . . .  من باور دارم که :" دوستت دارم . بیدارشو ناهار بخور . شام بخور . از همه بیشتر دوستت دارم . " دو صد گفته چون نیم کردار نیست . دلخوش این جمله ها چقدر مثل گاو ماو ماو کرده م . شاید دهن من چاک و بست نداره ، مثلا دیروز توی برنامه ی رادیویی - م - در رابطه با جشنواره فجر سخنرانی کسی ایراد شد که شاخ درآوردم ، کسانی که مدام جملات ( فرایند نقد تئاتر و ...) را در دهان قرقره میکنند و در تیریبن توی دهن هم میزنند و آقای ر.آ که سالها بدون حاشیه و قدرتمندانه در این زمینه - تئاتر- قلم توی تخم چشم کرده را متهم به این میکنند که مناسبات مالی باعث شده که این یارو بیاید و این چنین در مورد این تئاتر -بد - بنویسد . . . . آقایان معیار یک کار خوب تئاتر را سالن خالی و پر بودن آن میدانستند . به سالن سنگلج به دلیل موقعیت و جایی که در تهران دارد مستقیما توهین کردند ، یعنی یک بچه محل سنگ لجی نمیفهمد تئاتر و هنر چیست ما میفهمیم ! ....متاسفم که برنامه تلفن نداشت تا همان جا زنگ بزنم و بگویم . رومولوس کبیر پر اجرا رفت و کار بدی بود . کارهای آتیلا پر اجرا میروند و کارهای تکراری و متوسطی هستند و نه آقایان سنگلج دور نیست ... محله اش جای چاقو کش ها نیست ... ادیپ و دایره گچی در سالن هم نه در سوله ی فرهنگسرای بهمن اجرا رفتند  و مهمترین کار نمایشی شدند و توی دهن همین جشنواره ای زدند که شما ازش نان میخورید و نه ان منتقد و در ثانی ، منتقدانه جواب بدهید نه خصمانه و بالحنی دوستانه که از صد تا دشمن هم بدتر هست . . . . من از هیچ کس نمیترسم . موقعیت های خودم را برای این چیزها توی خطر هم می اندازم ( خدا به داد آن هایی برسد که بعدا بناست خوب اکرانشان کنم و الان ساکت نشسته ام ... گاهی داشتن مدرک چه حالی دارد .)

میگن سگ باش ولی کوچیک خونه نباش . خب خیلی خیلی آسون و بس راحت هست ، رفتن ، چه از مرز چه در وطن . . . اینکه تو باشی و دیده نشوی بس دردناک هست . اینکه امروز برای چندمین بار زیرفشار عصبی بالای مهره های کمرم توی داغی پتو برقی سوخت و من خمار قرص ها بودم و نفهمیدم ...اینکه تنهایی واقعا بد دردیه مخصوصا اگر دورت شلوغ باشه با مشتی حرف مفت زن . یاد یک هایکو افتادم ....

من بر جایم میخکوب شده ام 

اما ماری که چرخان می گذرد 

از وجود من هم آگاه نیست . 

خوب این شاید داستان من باشه . چرا میگن گوشت رو از ناخن نمیشه جدا کرد ؟ میشه خیلی هم خوب میشه . دندون کرمو رو مگه نمیگن بکش بنداز اون ور ... دندون که ریشه داره تازه ....بالاخره ما توی این ادبیات نفهمیدیم کی راس میگه . ولی من میخوام یه تو گوشی به خودم بزنم که این قدر به همه ی کسایی که بهم شک کردند اعتماد کردم ... کسایی که هیچ قدرتی باعث نمیشه بتونم جنون درونشون رو بخونم ... باید چمدانم را ببندم و بروم . کجا ؟ نمیدانم .


 
comment نظرات ()
 
 
چندمین جشنواره ی بین المللی دستمالسیم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٤
 

شاید باورت بشه ، میخوادم ، باوت نشه . داشتیم میرفتیم . بهم قول داده بود . قرار بود من و اون تنها . و همه ی آسمون سیاه بود . ساعت 6 صبح بود . فکر من پر _ بابابزرگ بود . توی اتوبان چمران یک سگ به بزرگی گرگ یا پلنگ ، سیاه ، له شده بود . رسیدیم . قرص بعدی رو خوردم . هوشیار بودم لامصب من . . . با پتک باید بیهوشم کرد . قرص رو خوردم . . . لخت شدم ، خیلی کم . اتاق گرفتیم . بالا ، لباس ها همه عوض ، لباس های عمل ، چشم . صبحش حموم میبایست . موهای بلند قرمز و سماقیم همه رو دور و بر من جمع کرده بود . درازی کشیدم . خواب داشت میامد . دکتر دیر کرده بود . یک ساعت گذشت . بیشتر گذشت . خوابم می آمد . تلفن آن دیگری زنگ خورد . . . از اتاق رفت بیرون ، به گمانش که من خرم . . . بلند بلند :" خیابون 36 " ... تکرار این جمله . شروع استرس من . ده دقیقه بعد ، جادوگر شهر از با دکتر وارد شدند . ضربان قلب رفت بالا ، کلاه از سر برداشتم . پرید خواب . رویاها پرید . یادم آمد سوره ی یاسینی که می خواندم و اشتباه هایی داشتم . . . یادم آمد مناجات نامه ی ختم عمو جان بود . مرگ غیر طبیعی ، ژنتیکی اثیر سنت . جادوگر در آستانه ی در از من ده سال جوان تر بود . . . بی هیچ سلامی . . . بعد از مدت ها  برای دلسردی یا که دلگرمی یا فوت یک چیز جادویی آمد . . . نور چراغی توی چشمم ... کلاه برداشتم از سرم . داد زدم : تو این جا چی کار میکنی ؟" دکتر رفت و آمد و گفت فشار و طپشم موجب چیزها میشود . استرس از راه رسیده ، کار خود را کرده بود . دشمن شاد شد . دکتر با توجه به داروهایی که میخورم و ... گفت در طول عمل میروی توی کما . همین کما همه چیز راه عوض کرد . شد برای ماه ها بعد . با همه ی دنیا قهر نیستم . . . عدالت را زیر رادیکال میبرم تا به جهنم ذهنم نروم . . . نمیشود این همه تنهایی . . .

دوش آب گرم . بخار آن . نوشته های من . . . ایرادات داوود رشیدی ... خوشحالی بیهوده ... جشنواره ای که فیلم رافعی ، تنها فیلمی بود که به اعتراض از ان به خواست خود رافعی بیرون کشیده شد ... جشنواره دستمالسیم این زمانی ... آدم هایی خوش ... دل من به دروغ ها نیست شاد . خط خطی بودن این روزها به کنار .

خوش بودم . رفته بودم جای همیشگی ، یک جایی از سعادت آباد که سه سال گول خوردم و باختم زندگی ، و همان دو کوچه بالاترش ، 6 سال پیش مصاحبه ی بزرگی انجام دادم و همه ی فوتوکپی چی های محلش تخفیفات ویژه به میس میدهند . دوست های زیادم در دو سه پس کوچه اش جمعند . . . در حال پیاده شدن بودم که یک بز را دیدم که در راه سعادت خودش ، دست به چلاسیدن من کرد و هرهر کنان با روسری به سری میرفت ...

فکر میکنم

چرا این همه اجازه میدهم که تحقیر شوم .

من همانم که مردی در همین کوچه های پر از امن (جون خودم ) بوسه های فرانوسوی را زیر  ابر و توی کوه و بانکش ، در مستی و بیپچارگی در خوشی و شادمانی تجربه کرده ام و حالا مثل شیشه ، اعتمادم چنان از همه ....دور شد ....قولهای دروغ ...تصویرهای دروغ.....اعتمادم را گرفتند . من را گرگ کردند . همین مردمی که نمیگذارند بهشان بد بگذرد .

بعد از این اتفاق

شیشه ی نازکی بودم که پودر شد .

کیست که توان هم سرای با من را داشته باشد . در این جزیره مدت هاست ، لنگها هوا نیست و خبری از کتاب و چیزی نیست چون وقتی فیس بوک شده زندگی . نوشتن چه فایده دارد . کدام شما کتاب میخواند . شعور سیری چند ؟

* فیلم مرهم وارد سوپر ها و ... شده هر کس ندیده ببیند که توهم نگیردش که فلان فیلم ها چه به بودند ... *


 
comment نظرات ()
 
 
ای بیهوشی، جاودانه باش !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
 

آمبیانس ((( اینجا )))

آمبیانس رو گوش کنید . 

 

ای استخوان ها که زیر سنگ لحدید و زیر لگدید و زیر برف سردید و توی آفتاب تف دیده و گرمید و توی آن خاک و خل تنگید ، ای استخوان های بابابزرگم ، هیچ وقت تو را نفهمیدم ... عکس هایت را زیر و رو کردم ... استخوانهایت پشت گوشت ها بود و وقتی توی دریا بودی ... به زودی ، همین روزها خواهم مرد ، از بطن تاریکی وارد خواهم شد به روشنایی جایی که تو هستی ، میشود لطفا با هم یک دست تخته یا رامی بزنیم و مرا ببری با سگت بازی کنیم و سکوت کنی ... میشود من را نگاه کنی ، تو ، با آن تیله ی چشم هایت که رنگ به رنگ میشد ، سبز و طوسی و آبی با پلیور هایت ، نگاه کنی ، من را ... میشود ؟ ببینی ام که چقدر ، شده ام بزرگ ؟ با هم سیگاری بکشیم ؟ دستم را میگیری و می بری ام آن دنیا ؟ که بیهوشی ام را به هوش نبینم ، با تو بمانم ، توی همان پارک بزرگ ته کوچه  . . . باغ کرج ، بابابزرگ میشود ببری من را . . . عکس تو توی کیف پولم همیشه جای هر مردی ، پسری و یاری بود . . . پس چرا تا وقتی که بودی نگفتم ؟! . . . ای استخوان های به جا مانده و ای گوشت های تجزیه شده ی تو ... ای مکان تاریک ، قبر بابابزرگ ... آن زیر آنتن میدهد ؟ صداها را میشد کاش شنید . تو صبور بودی و ساکت ... تنها کسی که فهمید من چقدر دیده شدن را دوست دارم ... فهمیدی ، تو ... بازویت را به دستانم میدادی ، مواج مطوسی موهایت ، بلندای قدت ... جا میدادی ام کنار بزرگان قوم یاجوج ماجوجمان ... نمیگفتی برو ... تازه ... زمانی که ده سال پیش بود و من جوان تر بودم ... افتخارم کنار دست تو خاج ها و بی بی ها را رج زدن بود و تقلب یاد گرفتن را ... تو که در تخته بازی شش انگشتی بودی ... چقدر دلتنگ تو ام ! میدانی تو ؟ ای استخوان های دوست داشتنی . . . میشود در بیهوشی غریب الوقوع قریبم روحم را چنگ زنید و اسیر برزخی که هیچ زنده ای را نبینم . نه هرگز و . . . ای استخوان ها ی دوست داشتنی ، آخرین قاشق غذایت را که دادم و خوردی و دوست نداشتی از نگاهم عصبانیت را خواندی ؟ ازم دلگیری ؟ عصبانیتم برای این بود که توی آن پوره ی بی مزه (نمک) نریخته بودند . . . قوم و خویش توی اتاقت با زور آب لیمو رویش میریختند تا تو قورتش بدهی و من میخواستم نمک بدهم بخوری ... سیگاری روشن کنم ...بکشی ... میدانستم میروی ... هرچند باورم نمیشد ... آه چقدر تو دور شده ای و فقط این بیهوشی است که باید من را به تو نزدیک کند . چقدر دوستت دارم و دلتنگتم بابابزرگم . . . چقدر حرف دارم ! . . . نمیخواهم از تو فرشته ی نجات بسازم . . . تو خود، میدانستی از این قضیه بوی (خون ) می آید ... تو تنها کسی بودی که فهمیدی ... وقتی ده ساله بودم ... آه ای آه های سوزان تو ، منهدم کننده ی بمب شادی مجلس ها ... دوستت دارم ... میشود در این بیهوشی با لباس عروس بیایم پیش تو ، عجالتا داماد را رو زمین رها کنیم ، داماد ی نیست هم سر و هم تای من چه کنم ولی تو خوب میدانی لباس عروس را چقدر دوست دارم ... میشود تو هم بیایی توی آن پارک همیشگی ... میگویند این دو روز هوا برفی خواهد شد ... میدانی که پارک پر از مه میشود... باتلاقی از مه در شهرک غرب ... میشود در انجا به من بگویی (- - - - - ) و درآغوشم بگیری، سخت ؟ و بگذاری همان طور خوشحال باشیم . . . نمیخواهم چاپ رمانم را ببینم و نیز کتابی را که زحمتش را برای موسیقی این کشور کشیده ام و خانه ی موسیقی و الباقی سنگ انداخته اند و تو میدانی که من اگر مرده باشم بیرون می آیم تا آن را به چاپ برسانم ... میشود در سمفونی و اپرای مرگمان بمانیم ... و پیاده برویم ... قصه ی سومین پسر پادشاه را که هیچ وقت تمام نکردی بخوانی و من بخوابم ... میشود نخوابی زودتر از من ؟ تو میدانی که پس هر خنده ی من چیست . . .  این جنگ نابرابر زندگی و من را ببین ... میبینی ... به سراغم بیا و این بی هوشی را به هوش مکن ... میشود برویم هرکجا که میخواهیم ... دندانهای مصنوعی ات را در میاوری و زودی تو میگذاری تا دوباره بخندم ؟ ... ده سال گذشت و من هنوز روی آن را ندارم که بپرسم دندان های تو کجاست ... تو میدانی که من پای بند هیچ چیز نشدم ... رها تر از ان نوه ای که گمان میکردی از آب در امدم ... میدانستی من اینم ... همیشه فکر قفل پشت در اتاقم بودی ... ای تو برای زنگ تفریح من و از توی لاکم در امدن سربالایی را پیاده می آمدی تا خانه مان ، در میزدی ...راهرو را تو می آمدی و به اتاق اشرافی من میرسیدی... تو ، ای که همیشه در میزدی تا بیایم بیرون و با هم چای بخوریم ... نمیگفتی چرا می آیی ، بعد که رفتی ... گفتند همه ی فکر و ذکر تو این بوده که من خودم را توی اتاق نگاه میدارم و محافظت میکنم ... من را ببخش که آن قاشق پوره ی بد مزه را به زور توی دهان تو گذاشتم ... و ببخش که خاکسپاری ات نیامدم ... تا ده روز نمیدانستم تو مرده ای . تمام . باور نداشتم . تو میدانی . من . . . نمیخواستم باور کنم . . . میشود این بیهوشی طولانی ما را به هم برساند و تو مرا به یک رستوران ببری تا با هم پوره بخوریم . سیگار بکشیم ؟ میشود ببخشی من را برای آن آخرین قاشق ... ای استخوان های دوست داشتنی . . . کاش میشد همه ی بستنی های اکبرمشتی را برایت بیاورم . . . در این بی هوشی پنج ساعته ی سخت .... بابابزرگ بیا و 5 ساعت را 5 هزار ساله کن . . . دوست ندارم برگردم . این جا کسی منتظر من نیست . . . متعلق به این دنیا نیستم . تو میدانی . . . ابرها . . . تو خوب میدانی حرفه شان چیست :دروغ پرداز . . . اه خسته ام . . . . بابابزرگ کاش میشد به من بگویی همه چیز را میدانی تا همه چیزش را بگویم . . . میشود ریشه هایم را از خاک زمین در بیاوری ؟ ؟ ؟ آی ای دو روز بعد _ من . تمامم کن . 

این جا خیابانی است ... اینجا تفلیس است ... اینجا محلی است امن ... این جا با بطری - بارش- ( برعکسش کن ) و دوربین عکاسی ، شب تا 4 و 5 صبح راه میرفتم و باد موها ی قرمزم را تکان میداد ... تنها بودم ... این جا ...شبیه فیلم های کاستاریکا بود ... پشت پنجره ای پیانو یی را دیدم که مردی چه خوب شوپن مینواخت ... و هیچ وقت ندید که من پشت پنجره اش هستم ... این جا ... کوچه ای است که میس شانزه لیزه در آن تنهایی اش را قسمت کرده . این جا تفلیس است . گرجستان . 

میس شانزه لیزه ، در حالی که توی کشتی دزدان دریایی کارائیب بود و الکساندر قهوه میاورد و میبرد داشت با آقای نقشه ی گنج حرف میزد ... مرغ های دریایی سر و صدایشان زیاد بود و نمیگذاشت میس درست و حسابی بشنود که موسیو نقشه چه میگوید ! ... فانوس دریایی پشت سر موسیو نقشه برق میزد و میس گمان میکرد هر لحظه ممکن است بیفتد روی سر آقای نقشه . نقشه،راه حل های بیشماری برای رفتن به گرجستان و سفر و اقامت پیشنهاد میکرد . . . گوشواره های میس که از تعجب از جا در آمده بودند و توی جیب های نقشه جان رفته بودند به میس چشمک میزدند که پیشنهاد را قبول کن . آه .... آقای نقشه ( این ) است . 

پیشنهادهاش هم 

( ایناها) ، کلمه ی رمز ( جزیره در کهکشان ) است . معرف کننده : میس شانزه لیزه ... دیگر به چیزهای کمی نیاز دارید تا به برزخی واقعی اما چونان بهشت بروید . . . اگر کنار رودخانه ی دلربای تفلیس دختری با لباس عروس و پیر مردی را دیدید ... منم ... و بابابزرگ ... شک نکنید . 

 ضمن اینکه این تور رو به شما معرفی میکنم . ( امتحان اش کردم :) ( این جا)


 
comment نظرات ()
 
 
دن کیشوت/ گلی و ...
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢
 

رپرتواری از آثار گروه تئاتر دن کیشوت با رونمایی (( محسن ))

این کار ، رپرتوآری است که  در آن پاره هایی  (( نه نه دلاور و فرزندان او )) +(( مجلس شبیه خوانی شازده کوچولو )) + (( دن کیشوت - صحنه اول - )) + (( پینوکیو )) +(( ملا نصرالدین )) + ((شهرزاد )) +(( گالیور )) دیده میشود ، در خلال اجرای این اپیزودها ، در صفحه ی بزرگی ، گفت و گو با مردم را میبینیم که ، به کل ربطی به نمایش های دیده شده ندارد ، در این گفت و گو ها که چونان دوربین مخفی مردمان بیچاره را به سخره میگرفت ذکرخیر کسی میشد به اسم - محسن - سئوال ها این بود : آقا محسن رو میشناسید ؟ جواب ها :" محسن؟ محسن کیه ؟ کدوم محسن ؟ محسن نامجو ؟" یا :" محسن چه جور قیافه ای داشت ؟" و ... لزوما این اینترلود ها - مثلا - شاید در کارهای دیگری که بیس و اساس آن ها تفکر و فاصله گذاری است ، به جا و درست باید استفاده شود ، گمان میکنم این محسن و جستجوی او در ولیعصر شمالی تا جنوبی اش ، مکثی بود برای تعویض صحنه ها و شاید هم ادله ای مبنی بر فاصله گذاری یا تفکر اندازی مخاطب که به عقیده ی من ، طنز و به جا و درست بود ولی اینکه زمانش ، ریتم کار را میگرفت ...طوری که ترجیح میدادی خارج از فضای امروزی در یک جمع کوچک چهارسویی ، دنبال محسن بگردی تا ملانصرالدین و فکر میکنم هوشمندانه چیدمان این اینترلودها یا میان پرده ها یا بینابین ها سرانجامش همان کلیپی بود که پخش شد . کار، حضور کارگردان در صحنه ( البته در مقابل حمید پورآذری و تفکر و خلاقیت و کارهایش بسیار اندک ) من را یاد دایره گچی و ایده هایی ، تجربه هایی نو می انداخت که با سلیقه ی من سازگار است و این منم و توئی و شاید شمائی که میدانی نه نه دلاور که بود و سوئیسی چی ....شاید خیلی ها داستان های آن ها را از یاد برده اند .برای این ذکر قصه ها نباید این چنین تاخت .

این پیش فرض که مخاطبان شهرزاد و گالیله و گالیور و شازده کوچولو و ... را میشناسند درست نیست ، البته این از بدبختی و قز فرهنگی ماست . من هنوز بازیگری میشناسم (نرگس) رخشان بنی اعتماد را ندیده ... من هنوز بازیگری میشناسم (محمود دولت آبادی) را ن م ی ش ن ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سد . . . من هنوز بازیگری میشناسم که نت نمیداند . کارگردانی که زبان انگلیسی هم نمیداند ... فیلمنامه نویسی که با ولع خلاقیت میدزد و کتاب نمیخواند را میشناسم . من هنوز نویسندگان فرهیخته ای میبینم که در کتاب های خودشان پشت صحنه ی تئاتر شهر را به گند کشیده اند و این رسوایی را ما تشویق میکنیم . . . من هنوز مردمانی میشناسم که یک طرفه به قاضی میروند و قفل فرمان برداشته و دوست دارند تو را که هی حرف میزنی بزنند . لهت کنند و لاشه ات را وسط اتوبان بیندازند . دیدن این کار ، را پیشنهاد میکنم ، توصیه میکنم ، قبل از ورود به چهار سو به جای چشم چرانی و دنبال این و ان گشتن ، خوب بروشور کتابچه مانند را مطالعه کنید تا بر فرض بفهمید هدایت هاشمی دارد چه کار میکند در حین بازی . فریبا کامران را دوست دارم . . . چهره ی خاصش را ، صدایش را و حضورش را که کمتر دیده شده .

او را در - بیداری - بهرام عظیم پور به شدت دوست داشتم ، خودش را ، زندگی اش را و نقش چند لایه اش را و در نهایت عشقی که میس هاویشامش کرده را ، خیلی خوب بازی کرد چه در صحنه و چه در تلوزیون و در سینما اما در عجبم چرا بعضی ها بخت دیده شدن ندارند. ناز شادمان فوق العاده بازی کرد . هدایت هاشمی عزیز مثل همیشه عالی بود ، نگار جواهریان با توجه به این سابقه در تئاتر و درسی که خوانده به نظرم میشد که بهتر بازی کند ، نور ، میزانسن ها حرف نداشت . البته در مقایسه با کارهایی که در بخش تجربی دیدم شاهکار نبود . . . ولی من برای چیزی که سمبل نشده احترام قائلم ...درش عجله نیست ...زیاده گویی اش حالت را به هم نمیزند را دوست دارم ... ضمنا با توجه به نوشته های روی بروشور از گالیله نقل قول میکنم :" بیچاره ملتی که به قهرمان احتیاج داشته باشد ! " . . .

***

بنده به کفایت شاهد دارم که به هیچ وجه گلشیفته فراهانی را به عنوان یک بازیگر تائید نمیکنم ، بدترین بازی او در سنتوری ، خنده های همیشه یکسانش ، راه رفتن های یک شکلش ، ... همیشه جز در می مثل مادر یک جور بوده و حتی در درباره ی الی نیز به گمان من بدترین بازیگر آن تیم گلی بود . بگذریم . قبلا در همین جزیره در کهکشان در باره ی او نوشته ام . همه خوب میدانیم ، که عکسی از او بیرون آمده که چشم و چال اهالی را به خود جلب کرده ، برای شبکه ی وی . او .ای آمریکای جهانخوار ، متاسفم که همچین برنامه هایی میگذارد ، تا بدتر روی این موضوع تاکید کند ، کف کردن وی . او . ای ، دروغ های شاخ دار نوری زاده حالم را از این شبکه به هم میزند ، ضمن اینکه کم کم دقت که کنی میبینی همکاران خودشان را هم یک تیپا در باسنی زده اند و روانه ی جاهای دیگرشان کرده اند ... این شبکه یک پارازیت داشت ، که آن هم مثل سابق نیست ... معلوم نیست دستورها آن پشت مشت ها چیست . اول از همه قبل از نظر خودم در مورد حرکت گلشیفته فراهانی بگذارید یک بار دیگر بگویم های ای مردم ...من این جا کاهگل لقد نمیکنم ، من به چشم دیدم که شما ، همین تو ، با زهراامیرابراهیمی چه کردی ؟ تو بدو بدو - بی اینکه او خود بداند چه شده - پریدی فیلمی خصوصی را در نت گذاشتی و به دو روز نکشید که ملت مریض ما به لحاظ جنثی، آب از لب و لوچه شان میریخت و در مورد او صحبت میکردند . همین شما بودید که او را این قدر شکسته کردید و از کشورش پرت کردید بیرون و به گفته ی خودش :" بهم گفتن میخوان دیگه کسی منو به یاد نداشته باشه ...." او را از کار و عشقش انداختید برای بیماری خودتان ، حالا هم تو ای شبکه ی دروغگوی وی. او. ای با ملی کردن و برنامه گذاشتن برای عکس گلی چه چیزی به تو میرسید که تو از همه بی شرم تری و به هر هنرمندی بی حرمتی میکنی ...همین تو که از هر آب گل آلودی ماهی میگیری... هی تو ای مردم ... تو نبودی که با دیدن تصویر برهنه از نوع کامل سرکار علیه لونا شاد در فیلم مخملباف اظهار چه چه کردی و مثل بلبل آواز خواندی؟

 

حالا توی این هاگیر و واگیر مسائل مختلف ، همه حمله کردند به عکس گلی ...مونتاژه ؟ فوتوشاپه ؟ خودشه ؟ کیه ؟ به تو چه ... گلشیفته انتخاب کرد در سرزمین دیگر و در خاک جای دیگری زندگی کند ....جایی که آسمان ان جا را نیز خدای ما ساخته و خودش انتخاب میکند که دوست دارد به شکل مطرح شود . در دوره ی اخ و تف قبلی مگر گوگوش در فیلم در امتداد شب که امروز هم اسمش را تبلیغ و تقلید میکنند در مقابل سعید کنگرانی نیز.... ما نمیتوانیم برای هنر ، آزادی ، مرز و حد بگذاریم و در باره اش برنامه بسازیم ، ما حق نداریم میخ بشویم و همه جا بوق بزنیم . شاید هر کس جای گلی بود انتخاب های بهتری میکرد یا با توجه به توانایی هایش مسیر زندگی اش را خیلی خیلی بهتر پیش میبرد شاید هم روزی در همچین جایی همین کار را خود تو میکردی . . . چرا این موضوع این همه مهم شده ؟

گاهی کف و خون بالا می آورم از این همه شما ......................... از این همه ای که این قدر سطحی هستید ، از رسانه هایی که همه چیز را به گند میکشند . . . واقعا خوشا به حالت ای روستایی !...بروم یک کلبه گیر بیاورم سکنی بگزنیم در ان جا ... حالم از هر نوع واکنشی چه هوادارانه چه غیر هوادارانه نسبت به گلشیفته به هم میخورد ... گلشیفته نه نماد است ...نه نماینده ی جایی است ... یک آدم است . بزرگتر از گلشیفته ، کلمات و جملات ماست که زیر ساتور در ارشاد عزیز ما ، زخم میشود و حذف میشود و باید بنشینی هی منتظر نوبت چاپ و حذفیات ارشاد و سانسور در ذهنت باشی ...بیچاره قواره و تن داستانی است که متلاشی شده نه جمال گلی و قلی و ...

* در مورد جدایی نادر از سیمین کوتاه بگویم که اگر هر فیلم دیگری قسمتش گلدن گلاب میشد جای خوشحالی نداشت ، سینما یعنی سینمای مستقل ، از آثار فرهادی ، چهارشنبه سوری و شهر زیبا را بهتر و محکم تر دیدم ، برای همین تبریکات و ...را در صفحات دیگر که به خودمان مربوط است نوشته ایم ان قدر که باید نه آن قدر که نباید .*

 


 
comment نظرات ()