جزیره در کهکشان

 
درخت شدن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
 

آمبیانس : (( اینجا )) 

روز خوبی رو نداشتم . توضیح نمیدم چرا . توی این توفان و بارون های ناگهانی ، آدم پرت میشه و میخوره به در و دیوار اتاق کهنه ای که بوی نا میده و یه زمانی شمع و چراغ عشق توش برپا بود و چلچله واسه خودش خوش بود و سور و ساط عیش و پیمونه به پا بود و پنجره رو به بهشت باز بود و هوایی میومد و میرفت و آمیختگی در جریان بود و زندگی جاری بود مثل رودخانه روان بود و بودت بود بود و مسئله همین بودن بود و ( نبودن ) نبود . بارون و توفان که میزنه ...دل تو تاپ تاپ میزنه مثل اینکه بخواد زلزله شه ، جنازه ی خاطره ها سر از زیر پات در بیاره بیرون  و دلت رو بشکافه . تگرگ میزنه ، درخت رو از جاش در میاره . خدا کفرش گرفته و همه میگن (نعمته ) ، نعمت ! فکر کن که یه زمانی میگفتی :" برخیز و مخور غم جهان گذران / بنشین و دمی به شادمانی گذران " آخ که چقدر این نشستنه خوبه ، تکیه بدی ، جات نرم باشه ، پشتت گرم باشه ، بند و بساطتت جلوت پهن باشه ، دلت خوش باشه ، سرت گرم باشه ، دستت پیاله باشه ، تلفن ها قطع باشه ، خیالت ...تخت ...تخت تخت باشه و بگی:" آخیش سلام زندگی" . بعد دیگه یادت نیفته که توی بارون های این چنینی ، ارتباط بین زمین پذیرنده و آسمان دهنده ، توی این باروری خشمانه ، یه روزی روزگاری ، دم تلفن عمومی واسه یه ( دوستت دارم ) چقدر سکه توی شکم تلفن عمومی می انداختی و خیس میشدی بدون چتر ، خر میشدی بدون عقل ، راحت همه چی رو در طبق اخلاص میذاشتی و فکر میکردی همه چیز آرومه و تو چه خوشبختی . زمان میگذره و تو میفهمی توی همه ی رابطه هات چقدر کوتاه اومدی و اجازه دادی هر از گرد راه نرسیده ای برات چشم و ابرو بیاد و من نه منم نه من منم کنه . به خدا که بدترینش همین دخترهای تازه به دوران رسیده ای هستند که همیشه از بی عشقی خودشون رو همدم تو میدونن و علامه ی دهر ، فضلشون بوی کثافت کهنگی عهد چکش رو میده و  دک و پزشون رو هر حماری ببینه رم میکنه . شاید همیشه توی کامنت دونی این جا و اون جا من مدام گفتم که زنان موجوداتی هستند مکار و خدایا مرا ازشان دور بدار . مردها شفافن و مشخصه که تکلیفت باهاشون چیه اما زن ها نع ! آخ از دست زن هایی که اسمی به هم میزنن و ارتباطات گسترده شون گوش فلک رو کر میکنه و هیچی بارشون نیست و همه ی لذتشون دعوت شدنشون به فلان سفارت خونه است . وای از دست زنانی که فیلم میسازند و کمترشان چیزی بارشان است . بیشترینشان بارشان منفی است و یک ( اصل ) خالص بودن را بلد نیستند . بارون که میباره چر چر پشت خونه ی ... یادم میفته که چقدر زیر این بارون برای دوستان دختری مایه گذاشته ام که وقت هایی که نیاز داشتم که (باشند ) نبودند . کلا وقت هایی هست ، که ، همیشه یک شریک خوب هم نمیتواند با تو پرش کند . دوست داری یارو را پس بزنی برود از همان پنجره ی مدینه ی فاضله بیرون . میگن دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگانی ، دوستی های این دوره زمونه به درد لای جرز دیوار هم نمیخوره و نمیمونه . . . همه یا برای همپیاله شدن  یا برای همه چیزهای سطحی دور و برت رو پر میکنن و کاری ندارن حالا تو گیرت چیه ؟ چرا شب و نصف شبی حال نداری ، کسی از خوابش بزنه ؟ ابدا . . . خلاصه بگذرم از تمام این دوستان هنرمند نما . همان به که همنشین من رفتگر شبانگاهی سر کوچه باشد که صدای خش خش جارویش روی آسفالت مایه ی دلگرمی است و دستش بوسیدنی . توی این بارون ها که میاد طبع ها قاطی میشه ، همه چی یه جوری میشه . دلت میخواد رها بشی . آزادانه هر غلطی دوست داری بکنی . مثلا بری آَشپزخونه همه ی بشقاب ها رو برداری و بریزی روی زمین و بشکونی . چه جوری میشه ثابت کرد که همه چی ظاهرش درسته و باطنش نه . گاهی دلم برای نون پنیر سبزی تنگ میشه . بوی کاری و هتل تاج محل حالم رو به هم میزنه . خب امروز یاد کلاس باله و تمرینات استاد عوضیی افتاد م که زانوم رو سرویس کرد و این سرویس کردن موجب شد من دوباره با فیزیوتراپی سرویس کنم و زانو رو از نو درس کنم . . . کف پای من همیشه کمانه ای داشته زیبا ، اما زیبایی همیشه مایه ی دردسر است و ما هم با کفی با آن سازگاریم . سالها گذشته و بر اثر اتفاق ها این روزها دوباره درد به جان زانو افتاده و روانه ی فیزیوتراپی  ، از رو که نمیروم . خانه که میایم . موهایم را میگذارم جلوی آینه فرق را  باز میکنم و رنگ قرمز را شره ...میریزم روی تارهای موهایم . . . به زانویم میگویم خفه شو . خالکوبی ها را برمیدارم و از کتف و مچ و بازو و ساق پا میزنم . لنز های سبزم را به چشمم میگذارم و به درد زانو میگویم درد بگیری خفه شو . سیگارم را روشن میکنم و میروم جلوی آینه ای که تقریبا قدی است . رویش را پر از نوشته کرده ام ، البته در حاشیه ، همه را به فرانسه نوشته ام تا اگر دزد امد نفهمد که چقدر افکارم درست و اساسی است . ( ! ) جلوی آینه میروم و از پوزیسیون 1 شروع میکنم .

درد اذیت میکند . اما من ادامه میدهم . من نمی ایستم . مثل او ، مثل ان دختر حقیری که برای بدست آوردن همه ی خواسته های شهوانی و فاسدش همه را تخریب میکند . بوی عود توی اتاقم یا ان جایی که هستم میپیچد . لاغر شده ام . پروانه هاروی تنم بال بال میزنند . پیاله را بر میدارم و با موسیقی دور خودم میچرخم . موبایلم زنگ میزند . میخندم . هیچ کس را حساب نمی آورم . دارم کیف میکنم . پنجره را باز میکنم و با ملافه ای که دورم پیچیده ام از خانه بیرون میروم . توی خیابان همه جا ساکت است . همه  ی شهر خاموش است . یک لایعقل هم پیدا نیست . یک نگهبانی که باهاش حرف بزنی . کسی که دیگر نبینیش . درخت را بغل میکنم و همه ی رازهایم را بهش میگویم . روح درخت من را در بر میگیرد . با من رابطه ی غیر اخلاقی برقرار میکند . صبح که بیدار میشوم . شکوفه زده ام . کسی در گوشم میگوید :" عشق من ، شیشه ، نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی /هر شکستنی که به هر کس برسد از خویش است "

پایان :" آمبیانس " : (( اینجا ))


 
comment نظرات ()
 
 
مرهم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧
 

برای دیدن فیلم ( مرهم ) بیتابی میکردم . نوشته های دنیای بی کران مجازی و روزنامه ها به اندازه ی کافی مسحورم کرده بودند . قرار بود با فیلمی رو به رو بشم که موضوعش (مواد ) بود . اینکه این موضوع قبل ها  از گوزن ها روی پرده آمده و در نسل من ، علی سنتوری و سارای -خون بازی- را روی پرده به خودش اختصاص داده خودش حسی را در تو ایجاد میکند که بروی مچ طرف را بگیری و بگی نه این جای فیلمت تقلید بود و اون جا کاملا اشتباه بود و چه مسخره که بانی فیلم چند بار تبلیغ تو رو کرد و ....مخصوصا که خودت یک جورهایی دردش را کشیده ای !  اما برای من دیدن مرهم مهم بود . حضور مادربزرگ . چیزی که فاصله ی بین نسلهاست و در نهایت ....

امروز، توی این هوای بهاری که عین عشق میمونه و نگاه آدم رو رسوا میکنه ،‌گیج قرص ها ، منگ و کلافه با دوستم رفتیم سینما برای دیدن مرهم . شاید اگر بگم از شروع فیلم تا به اخرش بغض مثل عشقه ، بیخ گلوم رو گرفته بود و مجال فکر کردن به مسائل پشت در سینما رو نمیداد همه بگن وای میس چه لوسه  .... خب بگن . اما حقیقت داره . شاید زندگی خصوصی من شبیه مرهم بوده . من خیلی خوب درد مفصل رو ، شب بیداری مادر بزرگ ها رو ، نگرانی هاشون رو ، مهربونی هاشون رو ، عصبی شدنشون رو میشناسم ، چون مادر بزرگی دارم بهتر از برگ گل ، میدونم نمیشه با این کهولت  مقابله کرد . . . نمیشه این چروک ها رو  هیچ جور باز کرد و پلک های افتاده رو کشید . نمیشه نگرانی رو از قلب اونا ، مثل دندون کرم خورده ،‌گرفت کند و انداخت دور . شروع فیلم ، درد پای مادر بزرگی ، شب بیداری ، بی اعصابی ، مکان ، شمال ، کات، مکان ، کوچه پس کوچه های ته ه ه تهران (چیزی که بهش انتقاد دارم ) ، پدری خشمگین ، همه ی حق دنیا برای اونه چون پدره و دوست داره زور بگه ، دخترش ، یکی از سه خواهر ، عاصی تر از بقیه ، تحمل نداره ، بی قراری میکنه ، مثل بقیه ی خواهرهاش ،‌نه ، نیست ، کوله اش رو میندازه که بره بیرون ،‌مادر بزرگی داره بهتر از فصل بهار ، در میان میدان جنگی که پدران کمربند به دست ایجاد میکنند ، به دروغ برای نصیحت دختر ، پیشش میرود ، دو تا موبایل خریده ، سخت زیبا دیالوگ هایش را ادا میکند ، ( مگه نگفتی دو تا موبایل بخر با هم حرف بزنیم ) ، این جای فیلم گریه ام رو نمیتونم پنهون کنم . . . شاید جایی توی زندگی خودم این بود . . . قصور نمیکنم از گفتن حقایق ، افشاگری کار منه ، دختر در میان  دعوا از دست کسی که اسمش پدر است در رفته ، میرود ، جایی ، اکباتان است ، میشناسمش ،‌ باز گریه ام میگیرد ، خاطرات ورقلمبیده میشوند ، دختر ایستاده سیگار میکشد ، اسمش مریم است دختر، زیباست ، عصبی است ، مزاجش بلغمی و صفراوی قاطی شده ، روحش مچاله ،‌اما با دیدن دوستش ، که بلانسبت پسر است ، برق در نگاهش می افتد ، چک و لقد پدره را تعریف میکند اما با پسره رپ میخواند و شاد میشود و من چقدر این لحظه رادوست دارم ، دختر ناخواسته و نه به دست آن  پسر که عاشقش شده ، از درد نرفتن به خانه ی امن ، متواری میشود ، در این میان ،‌ به شدت به نبات علاقمند شده و کلافه است . مادر بزرگش . . . چشم انتظار اوست . . . به او زنگ هم نمیزند تا عصبی نشود ، درکش میکند ،‌همان طور که در دیالوگ های دیگر فیلم میفهمیم خیلی چیزها را درک کرده ، چه کسی مادر بزرگ را درک کرده ؟ هیچ کس . زنی مثل گنجشک توی چادری قلب مهربانش را با خودش به امام زاده و سر قبر میبرد . موبایلش زنگ میزند . نوه اش است ، مریم ،‌که فرار کرده ، ١۵٠ تومن پول میخواهد . حتی این  را ملایم نمیگوید ،‌عصبی است ، حال ندارد ، مادر بزرگش این را میفهمد ، غرولند نمیکند ، میرود بانک ١۵٠ تومن را برمیدارد برای نوه به پارکی در سعادت آباد میبرد ، میبیند که پلیس و افرادی که دختر با انها معاشر شده ، همچین حسابی نیستند و همه مشکوک و ظاهرالمعلومند ! نوه را ملامت نمیکند . . . رعایتش میکند . درکش میکند .

میبیند که ظاهر دختر عوض شده ، دختر را مثل (سارا) خون بازی از بیخ و بن نتراشیده بودند . . .این را دوست داشتم ،‌پف صورت ، پلک ها ، عصبی بودن . کلافگی ،‌آشفتگی ،‌کافی بود ، مادر بزرگ این را میفهمد ، حاضر است همراه نوه باشد تا پلیس به او گیر ندهد . . . دختر موادش را میخرد . پسری قفل ماشین را از راه دور میزند . دختر جلوی مادر بزرگ میرود توی ماشین تا .... یکی از همین اراذل و اوباش انجا چنان مبهوت این عاطفه ی ظریف مادر بزرگ میشود که کنار او میماند . . . نگاهش میکند . . . به او در مورد نوه اش میگوید . نوه شمال میرود . با دوستانی بد . متل قو . پسر که از جمالات مادربزرگ میفهمد که  چطور تنها و عاصی است به او پیشنهاد میدهد که ببرتش شمال . مادر بزرگ چنان با پسر مهربان است و ساده  و چنان با او صحبت میکند که یک لحظه بین گریه میزنم زیر خنده . . . در واقع همه ی سینما میخندند . چه این تضاد دلنشین شده بود . نوه در شمال گرفتار میشود ...مادر بزرگش پشت در خانه ای که ابتدای فیلم دیدیم این پا و پان پا میکند رفته شمال . . . دو مادر بزرگ فیلم که نسبت فامیلی دارند با هم همکلام میشوند . . . حرف میزنند . . . در انتها دختر بریده و تنها از همه ی کثافت دورش ، به مادربزرگش در شمال پناه میبرد و البته بماند که پایان باز فیلم را بسیار دوست داشتم . . .نوه ی مادر بزرگ در شمال خودش کسی است که دام را پهن میکند و برای پول درآوردن میتواند خیلی کارهای غیر قانونی کند . . . کسی که با دختر برخورد داشته . . . ما نمیبینیم که قرار است وقتی فیلم تمام شود ماجرا چه بشود و چه نشود ...مهمش برگشتن دختر به بغل گرم مادر بزرگش است .

این فیلم در عین سادگی به شدت دیالوگ های تاثیر گذاری داشت . به شدت ساده بود . ساده نوشتن به خدا که سخت تر از با طمطراق نوشتن است . معصیت خودنمایی شامل حالش هم نمیشود . تماشاچی هم شیر فهم میشود . .... فهمیدم فیلم نازنین با بازی فائقه اتشین و چنگیز وثوقی که به گمان من  فیلم به شدت خوبی بود را او ساخته . فیلمی که بعد از ان حتی ( یک بار برای همیشه  ی سیروس الوند هم نتوانست حسش را انتقال دهد ) در آن فیلم نماهای بسیار زیبایی آدم را برای همیشه جذب خود میکرد . . . صحنه ی لوس کردن نازنین برای چنگیز خان و چرخواندن چترش . . . خوابیدنش توی کیوسک تلفن . . . عمه ی عقده ای باکره اش ...بازی آن زن با استاد کرم رضایی مرحوم  و  جنازه ای که در جوی آب دو عاشق و معشوق را به خود میاورد برای همیشه در یادم است .  در انتهای فیلم هم ، سکانس انتهایی به شدت عالی بود . نازنین برای من بعد از فیلم بی - تا فیلمی دلچسب است که هنوز هم  دوستش دارم . بازی ها را ...فضای مه آلود بندرانزلی را .... نمیدانم چرا فیلم (ماهی ها عاشق میشوند) را که دیدم یاد بندانزلی افتادم و نازنین . اما این  - مرهم - علیرضاداوودنژاد ، فیلمنامه اش اثر سعید دولت خانی نیست  و سایت سوره الکی این رو  زده و فیلمنامه اش هم مال خودش است ( با تشکر از دوست سعید و حسین لامعی عزیز ). تمام بازیگران فیلم فوق العاده بودند . فیلم را به شدت دوست داشتم . سئوالم این جاست که چرا اسم رضا داوود نژاد در تیتراژ اول امده ، احترام السادات حبیبیان(مادر داوود نژاد ) ،‌طناز طباطبایی، کبری حسن زاده (مادرخوانده داوود نژاد ) و ... همه خوب بودند . خوشحالم که پولمان به باد نرفت . بدیش این بود که وقتی از سینما میایی بیرون ،‌تماشاچی هایی را میبینی که هیچ چیزی دستگیرشان نشده .

در ادامه ی مطلب قسمتی از دیالوگ های فیلم را بخوانید .

نقد تصویری فیلم مرهم شبکه سه . جیرانی +داوود نژاد + فراستی (اینجا )

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
مرض تحقیر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
 

آمبیانس  (( اینجا ))

تحقیر نمودن دیگران ، نام مرضی است که خیلی ها دچارش میشوند . در این حال آنها با تحقیر و تخریب روحیه ی دیگری دچار نوعی خودستایی از نوع نامرئی شده و در درون قانع میشوند . مخصوصا اگر این آدم ها (گاو پیشونی سفید) باشند که دیگه بدتر . . .  این روزها ورزشکاران ، هنرمندان، ادبا و فضلای زیادی در اقصا نقاط کشور دیده شده اند که با تحقیر کردن دیگران ، یک جورهایی رو به راه میشوند و سر حال می آیند . مثلا راه دور چرا یک گاو پیشانی سفیدی که این روزها در سفر عبادت خانه خدا است با تحقیر معشوقه ی خود پی به تز نیچه برده (زنان را بزن ) و دختر را مدااااام عاشق خود کرده و دختر که از خر هم کمتر .... هر چه دار و ندار و ویلای شمال و اسباب موسیقی و ماشین زیر پای این ( گاو پیشانی سفید ) انداخته  تاااااااااااااااااا بلکه وی به وعده ی ازدواجش عمل کند بیاید دختر را بگیرد . اما اگر پشت گوشت رو دیدی چی ؟ . . .  حالا بیاییم فرض کنیم این مثال در مورد ( گاو پیشانی سفید ) لمپنی بود که اصلا در وادی هنر و آرتیست ها نیست  .... پیف پیف ... بیایم در وادی دیگر اقشار هنر . . . یا نع ورزش . . . بنده خودم شاهدم آقای گاو پیشانی سفید با تحقیر چند عاشق خود آنها را شیفته ی خود کرده و یکی از انها را روانه ی تیمارستان ! این گاوها ی پیشانی سفید که برای میخکوب کردن دل دیگران از روش تحقیر استفاده میکنند بسیار موفق میشوند چون بعضی از آدمها با همین تحقیر شدن از درون راضی میشوند . پس این مرض دو طرفه است . متاسفانه چندی پیش یک گاو پیشانی سفید را دیدم که جلوی دوستش یک خانم همسایه شان را تحقیر کرد و گفت :" شما رو نمیشناسم و ... برید کنار و .... " و خلاصه ...البته منظورم از تحقیر کردن این ها نیست . منظورم  را زاین جا شروع کردم تا به یک جای دیگه برسم . وقتی تحقیر کردن فضیلت میشود ، این کار زشت عادت میشود و بعد مثل قارچ در روح و روان رابطه ها رشد پیدا کرده همه را خاک بر سر میکند . گرفتن اعتماد به نفس از دیگران چیزی است که فقط از پس گاوهای پیشانی سفید بر نمیآید ...ریشه دار است . . . پدر بچه اش رو تحقیر میکند ، مادر بچه اش رو تحقیر میکند . . .بچه بزرگ میشود ، وارد دانشگاه میشود ، بازیگر میشود ، نویسنده میشود ، وارد کلاس سمندریان میشود ، فکر میکند خبری شده و از همین بی خبری هی میزند توی سر دیگران . بنده در همین اواخر از یک کسی که گمان میکرد ( گاو پیشانی سفید)ی است شنیدم که گفت :"  دکتر رفیعی رو بیخوری بزرگش نکنید ."!!!!!! این روزها میرزا قلمدون هایی هم پیدا میشوند که سر خرشان را میگیرند و دهن گاله شان را باز کرده شر و ور میبافند و هر جا شد خودی نشان میدهند . . . کیف میکنند . ملاحت دارد برایشان . جلب توجه . دیگری را تحقیر میکنند تا اعتماد به نفس خودشان برود بالا حالا اگر یارو  میخ طویله ی پای خروس هم برای تو نباشد  وی باز خودش را ارسطویی ، افلاطونی چیزی میداند . بیچاره گاوهای پیشانی سفید این خاک که به همدیگر هم رحم نمیکنند . خنجر از پشت میزنند و اصلا ( دوست داشتن ) یادشان رفته . بنده خودم گاوهای زیادی را دیده ام که سعی کرده اند از راه تحقیر حرفه ی کسی،‌ او را زیر سئوال برده تا بیشتر خودشان را باد کنند . بنده موسیقی دانی دیدم که به تئاتر میگفت در ایران مطربی است و  به بقال ها میگفت  بی شعور  و میگفت دولت آبادی سیری چند ؟بنده گاو نویسنده ی معروفه ای را دیدم که میگفت :"خبرنگار جماعت باید دستبوس نویسنده باشد ... طفلکی آوازه خونه ....اتو شویی بی فرهنگ  " بنده کارگردانی دیدم که به بازیگر ش میگفت :" نمیشناسمت " ( به خدا به خاک جزیره   قسم  میخورم که عین حقیقت است این گفته هایم )  بنده گاوی دیدم که البته هنوز گوساله است تا گاو پیشانی سفید شدن فاصله دارد ، که گفت : " همایون شجریان عددی نیست . اون منم که من  نه منم نه من منم ... " . بنده گاو پیشانی سفیدی را دیدم که وقتی ازش پرسیدم کجا ببینمت جواب داد :" شکوفه نو " بنده همین جور در میان گاوها راه میرود و بوی پشگل را استشمام میکنم . این در لجن افتادن مربوط به قشر هنرمند نمیشود . چیزی است در بطن جامعه . . . شاید از طبقه ی مرفه بیرون زده باشد شاید از روستا زاده ها  ، شاید از شهری جماعت یا خاورمیانه بودن ، نه ،‌ نمیدانم بنده . اما چرا زخم زدن و زخمی کردن روحی یک انسان میتواند برای یک گاو پیشانی سفید این قدر مایه ی لذت باشد ؟

وقتی در خانواده های ما عقل کل حکمرانی کنه و محبت مثل سوسک زیر پا له شه ، وقتی مقایسه بشی و مجبور شی حرفهات رو درگوشی به بغل دستی ت بزنی ، وقتی پدرسالاری حرف اول رو بزنه و مادرسالاری یا بچه نه نه سالاری ، شهر همین میشه که میبینیم . همه به خدا و معبد و ...مساجد و کلیساها پناه میاریم چون از عاشق شدن (نا امیدم )(جله ی اشمیت درسته )  چون در فرهنگ ما عاشق شدن رو یاد ندادن . عاشق هم شدن . منظورم عشق زن و مرد نیست . برای همین وقتی نقاب آنالیا و و یکتوریا و سالوادور وارد گود میشوند چهارچشمی نگاهشان میکنیم . چون نمیتوانیم بفهمیم که از چه چیزهایی در تمام طول زندگی فرار کرده یم . . .از لذت بردن . . . پدر مادرها دوست ندارند بچه هایشان  عاشق بشوند . آنها خودشان را مالک میدانند و مدام بچه ها را تحقیر میکنند . حتی وقتی این بچه گاو پیشانی سفید شده و زن و بچه دار شود یا شوهر داشته باشد و بچه ، فرقی نمیکند . به قول لوئیز هی ، در خانواده ها وقتی اسم -اون جا - میاد میگن "وای زشته ! بده . بی ادب ." اونجا رو باید دوست داشت . این رو یاد نمیدن . مدام به تو احساس گناه رو تزریق میکنن . چیزی که از هروئین بدتر ه . بعد تو به جای انسان میشی (گاو پیشونی سفید ) دست به هر غلطی میزنی که معروف شی تا دیگران تاییدت کنند و بعد همون ها رو تحقیر میکنی تا عقده ی یک عمرت رو سرشون بیاری . یاد گرفتن ( دوست داشتن ) سخت نیست . فرهنگش نیست . نیست که نیست . برای همین میزنن صورت عشاق رو میسوزونن . . . برای همین عشق در این خاک جرمه . . . ("شما چه نسبتی با هم دارین ؟ ") ، یادم میاد به بچه زاخاری که اینو میگفت گفتم :" هیچ نسبتی نداریم ، حالا میخوای چی کار کنی ؟ " بعد بچه زاخار موجی شد و داد و بیداد و طرف حساب من هم که خب آقای عشق تشریف داشت کم مانده بود بچه زاخار رو بکشه برای همین من آقای عشق رو در آغوش گرفته و در حالی که پشت او به بچه زاخار بود،  به سرش  اشاره کردم و گفتم :" ای بابا این دیونه اس آوردمش هوا بخوره " بچه زاخار انگار که دو زاری اش افتاد ، رفت و قدم زدن اون روز من و عشق زهرمار شد . البته این ها خودش بعدا خاطره شد و کلی خندیدیم . اما مسئله اینه .....در این جا هر سه نفر ما  در یک موقعیت همدیگر را تحقیر کردیم تا به هدف برسیم . گاهی این چیزی است که اجتماع مثل شیاف در ما تحت تو میکند .

بگذرم ، شندیم شاه آبادی گفته : " هنرمندان باید نسبت به توان خود از بودجه ی تئاتر استفاده کنند . " جای دیگه هم گفته  : " تئاتر ایران یعنی هر هنرمند تئاتر ، به نسبت توان و جایگاه علمی ، هنری خود بتواند از بودجه تئاتر استفاده کند ." هه ا م. . ..  خیلی ببخشیدا عجب تعریفی از تئاتر ایران ارائه فرمودید !( هنرمند تئاتر) خود به خودی خود ترکیبی است اشتباه یعنی تئاتر یک اسم است  نه صفت . . هنرمند تئاتر ! منظورتان هنرمندان تئاتری بوده نه ؟  و تئاتری ها اگر پیشش (هنرمند ) نیاوریم کلا هنرمند نیستند نه ؟  بعد ( به نسبت توان و جایگاه علمی ؟ ) یعنی چی ...شما که بازیگری رو از دانشگاه  ایکس برداشتید  پس بازیگری بی علم یعنی چی؟ این رو برای من آنالایز بفرمایید . . . . بعد ( بودجه تئاتر ) کلا چقدر هست و به کجا میره و چرا نیست یا همه ی گاوهای پیشانی سفید دارند اجاره مینشینند ، دم مرگ به دادشان میرسید ؟ بعد شما باید بیایید بودجه را دو دستی تقدیم بکنید به جایی که هنر نزد ایرانیان است و بس . . . نه ؟ پس منظورتان این است که هنرمند تئاتر ( به زعم شما ) پاش رو از گلیم خودش دراز نکنه و خفه شه . خب بله . . . ببخشید (توان ) بازیگران ، نویسندگاه رو روی کدوم ترازو اندازه میکنید میشه بگید ....صف ببندیم زنبیل بذاریم خب .

( آیا در این حرف های من خود حالتی از تحقیر شاه آیادی نبود ؟ :)


 
comment نظرات ()
 
 
شن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
 

تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.تیک.تاک.........

- : " تلفن زنگ زد ؟ پرسیدم تلفن زنگ زد ؟ "

-: "  اگه زنگ زده بود من جواب میدادم . "

تئاتر شهر . تالار سایه . دو زن . حبس شده در تالار سایه . شاید در فضایی  پنج متری . حرکاتشان...عروسکوار.نگاه ها سرشار از ابهام ، موج نگرانی، برق حیرت....تیک/ تاک ...صدای ساعت ... هیپنوتیزم شدن ... توهم ... دیالوگ ها=  رئال .... فضا غیر رئال . . . موقعیت نه نه رئال نه نه نه . . . " ما منتظر کسی نیستیم که بهمون زنگ بزنه " " ما نتظر تلفن کسی نیستیم ." تکرار...تکرار...زنی با لیاس عروس ، نشسته تا پایان اجرا بافتنی میبافد. زنی دیگر ، تحرکش،  بیشتر، اندکی امید در جایی شبیه زندان ...برای همین حرکاتش بیشتر، اندکی امید ، اندگی امید به خدا هنوز در جانش باقی است . زیر چشم هر دو زن سیاه ...لبها کبود ...به مردگانی میمانند که حرف میزنند . . . کنش/تیک. واکنش.تاک/....کنش.تیک/واکنش.تاک....جستجو و کنکاشی درهم و برهم در فضایی مثل خواب ... دیالوگ ها مثل خواب ، وهم ...شخصیت ها حصار شده اند . دیالوگهایشان هم و در فن بیانشان نیز  . . . کجا هستند ؟ تابلویی بر دیوار است . تصویر مبهمی از مردی . پنجره ای سمت راست . پرده . چمدان . کشو . حصار. دو دوست با هم بحث میکنند . به شدت دیالوگهایشان را برسروصورت هم میکوبند . سر چی ؟" چرا پنجره رو باز کردی ؟ تو به من خیانت کردی؟" نقش های شن ، دوست داشتنی هستند ،‌تیپ نیستند ، اقتباس نشده اند . میترسند اگر پنجره را باز کنند ، عشق یادشان بیفتند ! زندانی شده اند ؟ آدمهایی معمولی که با کاری که کرده اند تبدیل به افسانه شده اند . برزخ . برزخ. برزخ . برزخ . انتظار . وقت کی است ؟ بوی جهنم شنیده میشود . به هم دروغ میگویند . منتظرند . منتظرند . انتظار.افسوس . دروغ به خود . فراموش شده اند . آیا این کاراکترها هستند که فراموش شده اند یا مردم آنها را فراموش کرده اند ؟ . . . ( فراموشی ) (فراموشی) . . .  از کودکی ، از وقتی که کلمه ی خودکشی به گوشم خورد شنیدم که کسانی که خودشان را بکشند تا ابد در برزخی خواهند ماند . . . روح سرگردانند . محبوس و حصار شده . خدا دوستشان دارد ؟ دوستشان ندارد ؟ آنها گناه کرده اند . شن، مدام داخل خانه را پر میکند . . . کاراکترها در شن فرو میروند . شاید زمان مجازات یا مرگ حقیقی آنها فرا رسیده . . . شاید به برزخی دیگر بروند . بازیگرها مدام در شن میروند . اواسط اجرا گریه ام میگیرد . یاد تجربه ی خودم می افتم .  آنها فراموش میشوند . آنها مرده اند اما گمان میکنند زنده اند .

مکان :جاییکه که نه تابستون میشه نه زمستون . این مکان همون چیزی بود که این دو آدم دلشان خواسته بود . تصمیمی مشترک . انگار برفراز شهری در حال پروازند .

 - :" ما خیلی شجاعیم " ........( لطفا بفهمید ،‌کسی که خودکشی میکند به زعم مردم عوام احمق است و به نظر خواص شجاع )

- : " من  آدم ضعیفیم ، هنوز عادت نکردم حالم از خودم به هم میخوره ".....(فکر کنید (عادت ) به چی ؟ )( تماشاچی ها زمان دیدن نمایش ذهن و چشم را با هم باز کنید همین طور گوش نکنید ، بشنوید .)

چرا خدا دست از سر این کاراکترها برداشته ؟؟چرا این دو نفر با هم تصمیم گرفته اند در شن فرو روند ؟ تلفن در آن خانه چه کار میکند ؟ ( خانه ؟ ) ، این کاراکترها بصری شده اند ، ما هیچ وقت این آدمیان را ندیده ایم ، همیشه ازشان تصوری داشته ایم ،‌از کودکی،‌آنها شجاعند ؟ شهامت دارند ؟ ترسو هستند ؟ بزدلند ؟ عاشقند ؟ خیانت ؟ منتظر بودند ؟ آن دو نفر کیستند ؟ شن هر لحظه آنها را در خود فرو میبرد .

  - : "چقدر بهش زنگ زدی ؟ چقدر بهش التماس کردی ؟اون سرش یه جای دیگه بند بود ؟ چرا نمیخوای بفهمی ؟ اون اگرم بخواد نمیتونه بهت زنگ بزنه ؟  دنیای ما با اونا خیلی فرق میکنه ؟ "( از خودمون بپرسیم چرا ؟ )

- : "  ما فرار کردیم چون جرات نداشتیم ،‌ما میتونستیم بمونیم و ادامه بدیم ."

کشمکش میان دو نفر ، ماندن در موقعیتی که گریزی از آن نیست ، فایده ای ندارد این کشمکش ها ، هر دوی کاراکترها به این  پادرهوایی آگاهند ،‌پشیمان هم بشوند چاره ای نیست . پشت در های بسته ، خفگی از هر سمت . دیوارها نزدیک میشوند . آنها غرق میشوند . ( چرا ؟ ).....

***

نامه ای به الهام پاوه نژاد

الهام عزیز سلام

شن رو دیدم . در ابتدا فضای نمایش ،‌دکور ،‌گریم تو و پریزاد سیف ،‌حرکات و بیان و نگاه شما ، به شدت مرعوبم کرد . انگشت به دهان ماندم . خودم هم احساس حبس شدن ،خفه شدن ،بهم دست داده بود  . انگار شن من را هم در بر میگرفت ، دیالوگ ها به شدت برایم ملموس بود ، شاید آدمهایی از جنس من -  که کمی هم نرمال نیستند ، به کاری که کاراکتر شما در شن کرده بود عادت دارند ، این دیالوگ ها بینشان رد و بدل شده ، به خصوص اگر تصمیمشان دو تایی بوده باشد-  و اگر نه ، دیالوگ هایی که از (خدا) میگفتید ، در تنهایی در دل هر بنی بشری گفته شده ، حتی نه ، نجوا کنان بر سر سجاده که گفته شده . واژه ها در من رسوب کرد و در میان کار متوجه شدم این دو کاراکتر کجا هستند و چه میکنند . . . انتظار این آدمها به سان تیغه ی گیوتین روی گردن من بود . . . درکشان میکردم . شاید هر کس و ناکسی نامه ی من به تو را بخواند ، این نامه را یک نامه ی ، عزت چپونانه ، چاپلوسانه ، شیرین عسل کاری محض  بداند . شاید فکر کنند من برای اینکه صرفا دوستت دارم ، میخوام تبلیغی چیزی کنم ، خودم را لوس کنم ، از تو هی تعریف کنم ، خودم را توی دل تو جا کنم ، بگذاریم فکر کنند . من به شدت این نمایش را دوست داشتم و این منحصر به تو نیست . متن ،‌کارگردانی ، بازی ها ، همه چیز درست و سر جایش بود . رنگ ها ،‌گریم . طراحی صحنه . . .  اما چیزی که از تو بعید بود ، چون هنوز تو برای خیلی ها یادآور (همسرانی) و این را دوست ندارم ،  را  قبلا در در نیمکت ، گاوصندوق،اهل قبور دیده بودم . . . برای من الهام پاوه نژآد ، زنی است که میخواهد جسارت کند ، نقش های مختلف را امتحان میکند ، نمیترسد،‌در وبلاگش نشان داده که از کنار مسائل اجتماعی هم یلخی رد نمیشود . در شن ، بیان تو برای من فوق العاده سحرآمیز، با شکوه ، پر از بازی بود . دوستش داشتم . . . دوستت دارم . چرخش و حرکت چشمهایت را در ابتدا ، انتقال آن  حس بعید ، فصیح و بلیغ همه در نگاهت بود و سختی کار بازی،  در فضایی محدود ، خسته نباشی .خسته نباشید  . . به امید اینکه مخاطبان نمایش ما شعورشان ، درکشان از مسائل اجتماع بالا برود ، حداقل از خودشان سئوال کنند ؟راحت از کنار همدیگر رد نشود ، یک کم ببینند . باز هم خسته نباشی و دوستت دارم .

میس شانزه لیزه

شناسنامه ی شن

نویسنده و کارگردان : کتایون حسین زاده/ بازیگران : الهام پاوه نژاد  -  پریزاد سیف

طراح صحنه : ناصح کامگاری / آهنگساز : عماد توحیدی- طراح لباس : سمانه حسینی

دستیار کارگردان و برنامه ریز هم که نیاز به گفتن ندارد از بس همه جا حضور دارد : نورالدین حیدری ماهر /مدیر صحنه : مهدی بوسلیک / منشی صحنه : محمد گودرزیانی/ دستیار صحنه :پدرام خیرابی. شهاب عباسیان/عکاس : آزیتا  سمناک/ طراح نور:امیرترحمی/اجرای نور:مریم پرهیزکار/صدابردار:فرشاد محمدی/طراح چهره پردازی:ماریا حاجیها

 

 ( استاد توی بروشور شما رو نوشتن ناصح کامکاری ، سرکش یادشون رفته ! )

(آقای سایت  ایران تئاتر ساعت اجرا ٢٠ هست نه ١٨.٣٠)


 
comment نظرات ()
 
 
تار و پود
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

معصومیت از دست نرفته

آمبیانس :‌((  اینجا  ))

میس شانزه لیزه ، قیچی را برداشت و آستین همه ی لباس هایی که داشت را قیچی کرد . آستین ها را به هم گره زد و ازشان ریسمانی ساخت . میس شانزه لیزه کاغذ کاهی هایش را برداشت و روی هر کدام رج زد ( نجابت ) . خنده بر لبانش میماسید . وقتی عکس  های گذشته را نگاه میکرد در اعماق نگاه چشمانش چیزی وول میخورد به نام ( نجابت ) . نجابت خوب بود . شاید رام کننده . نجابت واجب بود و لازم . حتی نمایشش هم فریبنده بود . شنیده بود : " نجیب ها آخر عاقبت خوشی دارند . ". میس ، قیچی را روی کف چوبی انداخت و آلبوم را ورق زد ،‌توی آلبوم تصویرش عوض میشد . نجابت از چشمانش رخت  برمیبست . مردی کنارش اضافه میشد . میخندیدند . شاید اثر نجابت بود . در عکس های بعد مرد حضور نداشت و در چشمان میس چیزی بود گنگ ونامعلوم . نگاهی شیطانی . شاید نه حتی ، انسانی . مرد رفته بود . نجابت هم با او . در چشم های میس انتظار بود و در ورق های بعدی آلبوم چشمهای میس شیطانی شد . میس قیچی را از روی زمین برداشت و شروع کرد به کوتاه کردن آستین ها . دوست داشت هیچ نجابتی در البسه اش نباشد . شنیده بود نجابت این روزها از مد افتاده  .  نور اریب افتاده بود توی اتاق زیر شیروانی اش . پنجره ی سقف را باز کرد و مثل طفلی که تازه به دنیا امده پوستش را در اختیار آفتاب قرار داد . آفتاب اریب وار پوست را قلقلک میداد . نمیدانست به کجا خواهد رفت . فقط میدانست آستین های بلند ،  دستش را از خیلی چیزها کوتاه میکند . آفتاب پوستش را سرخ کرد و موهایش را وز ، خشک و سفت . غروب که شد ،‌خورشید از بالای سرش رفته بود . بلند شد ، آستین های بریده شده را توی اتاق دید . همه را به هم گره زد . جوراب شلواری صورتی رنگش را با گوشه ی  تیز ناخنش خراش  داد و به جدا شدن ابدی تار و پود نگاه کرد . .  تار و پود با هماهنگی کاملی ، بی هیچ دلبستگیی از هم جدا میشدند و هر کدام به گوشه ای میرفتند . مثل زندگی . تار سراغ سرنوشت خود و پود نیز . اشک های میس روی پارکت میچکید . تلفن مدت ها بود زنگ نخورده بود . به در ، مدت ها بود کسی نزده بود . شب شده بود . پس آستین ها را به هم گره زد چون میخواست آن ها را برای همیشه توی رودخانه بریزد . از جا بلند شد . خشک شده بود ،‌مثل درختی که به آن آب ندهند . به طرف گرامافونی رفت که از هرکول پوآرو هدیه گرفته بود . هرکول به او گفته بود :" مون امی ، این صفحه ها رو گوش کن و بدون اون قاتل زنجیره ای که طبقه ی پایین اتاق تو زندگی میکرد رو گرفتیم و دیگه تو نباید بترسی . از همه ی همکاری هایی که با من و اون یکی مون امی کردی ممنون همین طور اسکاتلندیارد از شما و همه ی کمک هایی که کردید تشکر میکنه و این گرامافون رو به شما تقدیم میکنه . این همه هم صفحه های جور وا جور واسه یه میس شانزه لیزه ی جورواجور...هه هه " و میس هیچ وقت بوی ادکلن هرکول رو و سیبیلهایی که مثل شاخک سوسک روی صورتش بالا و پایین میرفتند را فراموش نکرد همچنین ، گرامافون را . آنرا در گوشه ای قرار داد و شروع کرد به گوش دادن صفحه هایی که هرکول برایش آورده بود . آنها موسیو فانتوم رو گرفته بودند و برده بودند . آنها هیچ وقت نفهمیدند که میس اگر به هرکول و اسکاتلندیارد کمک کرد تا موسیو فانتوم را پیدا کنند برای این بود که خودش عاشق این قاتل زنجیره ای شده بوده و میخواسته پیدا شود  اما دستی دستی او را تحویل زندان و حلقه ی دارداده بود . دلتنگ شد . یاد این افتاد که در تمام آن روزهایی که موسیو فانتوم رو گرفته بودند آقای شاعر با (ب ا ر ش ) (برعکسش کنید ) ها و حرفهایش او را اغوا کرده و چه خوشگذرانی هایی کرده بودند . یاد نیمکت دم رود سن افتاد . یاد کفش های پاشنه بلندی که دیده بود . 

 

*(((( این ))))* را گذاشت توی گرام و شروع کردآماده شدن برای ولگردی . همین طور که صدای گرام را میشنید و زیر لب زمزمه میکرد ، یاد این افتاد که موسیو فانتوم را چقدر دوست داشته و در حق او بی اینکه بفهمد خیانت کرده . هوس چیزی بود که جای نجابت را در چشمان او گرفته بود . این چیزی بود که خودش در آینه های پاراوان میدید . پیراهن مشکی براقش را پوشید .یاد دیالوگ های مسخره ی بین خودشان افتاد .

میس : " دوستتون دارم . "

موسیو فانتوم :" منو ؟ تو منو نمیشناسی . "

میس :" عاشقتون شدم راسکولنیکف من . " و درجا لیپسش را به لیپس موسیو فانتوم چسبانده بود !

فکر کردن به این خاطرات حالش را به هم میزد . آقای شاعر هم مدت ها بود جای دیگری عیاشی میکرد . باید تکلیف شب و آستین ها را یکسره میکرد . کلاهی بر سر گذاشت و قبلش (بطری بارش برعکس ) را خالی کرد در معده اش و سیگار بلندش را گوشه ی لب گذاشت و ما قلبی به سنگینی سنگپاره ها ، پله های آپارتمان قدیمی اش را پایین آمد . نمیدانست به کجا خواهد رفت فقط بیرون آمد . شب ...پر از راز ...پر از رمز... پر از ستاره ..پر از حرفهای درگوشی ... میس آستین ها را توی بغلش گرفته بود و مثل یک بچه از انها مواظبت میکرد . پیاده ازمیان آدمها رد شد و رفت

رفت

رفت

تا رسید به جایی که راسکولنیکف برای اولین بار در آنجا صلیب وار دراز کشیده بود و اعتراف کرده بود . آستین ها را در آنجا ریخت و برگشت . میان راه . آقای شاعر صدایش زد . همه چیز را میدانست . دهانش بوی ال / کل میداد . موهایش بلند تر و کثیف تر شده بود . دور و برش دخترهای جوان کم سن و سالی بودند که نخودی میخندیدند . میس آقای شاعر را بغل کرد و گفت : "نجابت یعنی تنهایی ؟ " آقای شاعر گفت :" بیا به این فکر کن که یه روز پیر میشی ، موهای قشنگ قرمزت سفید میشه و من هم پیر شدم و تو رو هی غال گذاشتم و تو هی عصبانی میشی و ..." میس گفت :" نمیخوام ...من حتی نمیتونم به فردا فکر کنم ." آقای شاعر گفت :" هه ! نجابت معنی بزدلی نمیده . چیزی که توی چشمهای تو هنوز داره رنجت میده معصومیته نه چیزهای شیطانی و زشت ...." میس گفت :" آآآآ ه ه ه ....معصومیت از دست رفته . "آقای شاعر در حالی که شال گردنش را در گرمای هوا هم یدک میکشید گفت  بیا بریم اون جا بشینیم ، اما من باید زود با این بچه ها برم هه ههه هه بیا ...بطری را لاجرعه سرکشید و آخرش را میس لب تر کرد . میس سیگارش را در آورد و دودش را مثل دود قطار از بینی بیرون داد . آقای شاعر هم سیگار خودش را پایه کوتاه ، چیزی به اسم ، بهمن ، از جیب درآورد و روشن کرد . در گوش میس گفت : " واسه آینده ات فکر کن زندگی یعنی چی زندگی کن . همه چی به ت-مت.میخواستم اینو بهت بگم...هه خوش باشی..." و رفت ..لنگان و افتان رفت . میس فکر کرد انگار همین دیروز بود که (مصاحبه با مانیا اکبری و همین حرف را در حرف های یک شفا یافته از سرطان خوانده بود )  (( اینجا ))بنا براین یک کالسکه گرفت و بدو رفت اتاق زیر شیروانی اش تا برای یصد سال آینده اش کروکی بکشد .

در ادامه ی مطلب مصاحبه مجله سلامت با مانیا اکبری را بخوانید و قسمتی که قرمز شده را بهتر بخوانید و ببینید که این هم یکی دیگر از معضلات اجتماعی ما .....هنوز انجمن حمایت از کودکان ای-میلی برای من نفرستاده و هنوز همه چیز همان  جور است که بود .

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
قوی سیاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥
 

آمبیانس : ((  اینجا  ))

فیلم ( قوی سیاه ) ، که نمیدونم دقیقا به دلیل ناتالی پورتمن یا دریاچه قو ی چایکوفسکی ، یا کارگردانش ،‌ دارن آرونوفسکی ، شهرت پیدا کرده ....رو دیدم . (روی هر کدوم کلیک کنید اطلاعات دیده میشود ) .

برای اینکه برای شما جالب انگیز تر باشه مصاحبه ی ناتالی پورتمن رو در ( ادامه ی مطلب ) میگذارم که خودش توضیحات بسیار درست و حسابی از نقشش در گفت و گو داشته و احتیاج به زبان چربی و حرف های اضافی من نیست . اما نظر شخصی خودم علاوه بر صحبت های ناتالی پورتمن ، به عنوان یه مخاطب ، از بیرون ، نه از زاویه ی دید بازیگر، اینه :

توی این فیلم ، لحظاتی بود که ،‌ رابطه ی مادر و دختر رو نشون میداد ،‌گاهی میگفتم ، کاش من هم از این مامان ها داشتم ، اما رفته رفته جنس مادر بودن در این فیلم ،‌کپی کمرنگ مادر در فیلم (معلم پیانو / هانکه ) با بازی درخشان Annie Girardot ، شد . انگار مادرهای وسواسی و بیمار سهم بزرگی در هنرمند شدن فرزندانشون دارند . این ایراد اولم (نه اشکال ها :) دوم : انتخاب هوشمندانه ی باله ی دریاچه قو برای تبدیلش به فیلم خیلی جذاب بود ، اما با عرض شرمندگی من در این فیلم برخلاف داوران اسکار و ... بازی ناتالی پورتمن رو بازی درخشانی ندیدم . او در کوهستان سرد در همان چند سکانس کوتاه بسیار تاثیر گذار تر بود  . در این جا تنها کیفیت رقص باله بود که تو رو مشتاق میکرد که  " هی ، اینی که داره باله میرقصه همون ماتیلدا ی لئون - پروفشناله )؟! " در فیلم یک بالرین باید در دو نقش بازی کند و این خود ، د رخود ،‌و به خودی خود و خودبه خود ، ما را و فیلمساز را وارد مقوله ی روانشناسانه میکند ، چیزی که در اعماق خود وصل به آرکی تایپ ها میشود . در این فیلم از ( سایه و پرسونا  ) = ( خواسته های رانده شده ، سرکوب شدگی ها ، چیزهایی در پنهان نهاد آدمیزاد ) و خود  اصلی آدمیزاد که متشکل از آنیما و آنیموس و سایه و ... است ، استفاده شده بود .

 من انتظار داشتم همین طور که فیلم جلو میرود علاوه بر همراه شدن با ذهن نینا که مسخ میشد و به قو تبدیل میشد این  سیاهی و سفیدی را در نگاهش و در رفتارش میدیدم . او همیشه منزوی، ساکت ،‌به شدت خشک و سرد بود حتی در ایفای نقش قوی سیاه ، با آن همه گریم  در سکانس های آخر توانست در رقص این را نشان دهد،  در طول فیلم نع . هر از گاهی (لیلی) (مینا کونیس ) دوست و رغیب او را خود نینا میدیدم ، چیزی که خود نینا از آن بی خبر بود ، اتفاقاتی که مای مخاطب میدیدیم نه کاراکتر فیلم ، لحظات کندن پوست دست ، ناخن ، فرو کردن سوهان توی صورت و خود زنی ها ، کاملا من را متاسفانه یاد (معلم پیانو ی هانکه) انداخت . ارتباط این دوفیلم با موسیقی و اشخاص فیلم با حرفه شان کاملا شبیه هم بودند . فضا سازی ها متفاوت بود . قوی سیاه را یک بار دیگر خواهم دید اما معلم پیانو را هر هفته هفت روزش ...بارهاو بارها .

***

قرص و قرص و قرص دم دمای صبح همین طور که میون مرگ قسطی غرق بودم من رو در گرداب خواب برد و وقتی بیدار شدم دیر شد و نتونستم به موقع به سینما آزادی برسم . بنا بود پشت صحنه ی در باره ی الی رو ساعت ۶ نشون بدن ، رایگان . نشد . رفتم سمت تئاتر شهر، کار خاصی رو ندیدم که برم به تماشاش،رفتم کافه ، هی مشعل فروزاندم و گپ و گفت با همون آدمهای همیشگی ، رد باز میشد و میومدن آدمها میرفتن . قصه های سیار سیال . بیهودگی . برگشتم به خونه . کتاب . کتاب . اتاقم رو کردم ویرونه . همین .


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
کودکی . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٢
 

سرآغاز : ( این )

پرولوگ :

دکتر روان شناس یا روان پزشک یا روان پریش  ، سرش رو آورد جلو  و از من که توی صندلی فرو رفته بودم  پرسید :" وقتی در خونه ت رو باز میکنی میری تو ،‌وقتی در باز میشه چه احساسی داری؟ "

من : " ( به دلیل ترس از کتکهای بانوی خانه ،  با تته پته با صدایی مثل ناله ی گربه گفتم ) ب...ب....بد . "

پارادوس :

راننده ی سرویس مدرسه ، برای بردن من همیشه باید همراه ناظم میامد توی مدرسه و زیر نیمکت ها را میگشت .دوست داشتم بمانم مدرسه . پیش بابای مدرسه و هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت خانه نروم .

اپیزود اول ( بانو ،‌ فیلم پری داریوش مهرجویی را دید . تصمیم گرفت نیکی کریمی شود و من هم درویش ، ردا و ادا وارد خانه شد ، بزم و بساط جمع و جور شد رفت توی گنجه ، ساعت دیواریی با عکس مقدسات توی آشپزخانه ( ! ) بود . قرار بود دوستهای بنده برای شیطنت و بازی و تفریح تشریف فرما شودند . به بانو گفتم :" اون ساعت رو بر میدارید من خجالت میکشم ." ، به ناگاه صدای کشیده شدن در کشو را از پشت سرم شنیدم . لقمه ی نان پنیر توی دهنم بود که چنگالی فرو رفت در گوشت تنم . / کات / رفتم مدرسه . ورزش داشتیم . گرمکن را که پوشیدم معلم ورزش دید ، معلم تربیتی را صدا زد . هیچ نگفتم . . . چند ماه بیشتر پری در خانه ی ما ورد نمیخواند . ساعت به تاریخ پیوست و از توی گنجه بند و بساط در آمد بیرون و هیچ کس یادش نیامد که صبح روز مدرسه ، سمت راست ، پشت گردنم ، تا چهار سانت جای کنده کاری چنگال بود ، انگار که هیولایی دریده باشدم . )

(استاسیمون )

اپیزود دوم : کتکت میزنم ولی به بابات نمیگی . / خانم مدیر مهم نیست که شاگرد اول شده،  مهم اینه که همیشه حرف ما رو گوش نمیده . / آقای استاد،  این دختر روزگار من رو سیاه کرده پس شما میدونید ؟من خوشگلم  نه ...میدونی به زور شوهرم دادن وگرنه این بچه رو الان نداشتم .  / به بابات بگو توی حموم خورده م زمین . اگه بگی من زدمت  پدرتو در میارم . / توی انباری صدات در نیاد .بمون ادب شو .  / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بری هنرستان . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بری تئاتر بخونی . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بخوای از من سر بشی . / مگه از روی جنازه ی من رد شی که بخوای....../ رو به ابوی : " این بچه مال تو اینو تو ور دار . "/ اگه تو دنیا نیومده بودی تا حالا با این مرده زندگی نمیکردم . / تو ...تقصیر تو بود که ... / هان ؟ از سرویس جا موندی ؟ خوابم میاد برو خونه ی مامان بزرگت به اون بگو ببرتت مدرسه (تخ ) .(مکان  خیابان . صبح زود . سگ پرسه میزند . هوا هنوز شب است ) / ببخشید این دختر فراریه ، معتاد هم هست ، با ٧-٨ نفر ...بله...پسر شما رو بدبخت میکنه . / پولها رو تو دزدیدی؟ ( چک ... یکی این ور   یکی اون ور ) ./ تو نجسی... تو برکت رو از خونه ی ما میبری... سوسکها از تو خوششون میاد . / دلت میخواد توی مهمونی همه به تو نگاه کنن آره ؟ / آقای عاشق ، دختر ما تنها دیونه ی فامیله با ایشون نمیتونید زندگی کنید . / من  جونی هام از تو خوشگل تر بودم . / مجله های فیلم (گزارش فیلم ) ت رو پاره میکنم حال کنی ؟ میخوای بری هنریشه شی  ؟ / آقای خسرو شکیبایی فکر میکنم ما قبلا سالها پیش همدیگه رو دیدیم ..... هی با تو ام .... به بابات بگی  دهنتو ..../ من میتونم جای سوسن تسلیمی باشم ، امین تارخ توی پمپ بنزین من رو با سوسن اشتباه گرفت . /

اگزودوس : ( * )‌ کلیک کن

الف ) من عاشقتم .

ب ) من بیشتر ، بیشتر از قبل . . . مامانت جفتمون رو به آتیش میکشه . دیگه نمیتونم .

(اپی لوگ )=( ** )

هنوز زیر سن 18 سال را داشتم ، 18 سال که ظاهرا قانونی است در این خاک ، که دختران و زنانش محتاج اراده ی تایید و تکذیب پدر و شوهر میمانند همچنان ، زیر 18 سال داشتم . . . در روزنامه ی همشهری تلفنی زیر مطلبی که ناشی از آزار و اذیت کودکان چاپ شده بود ضمیمه شده بود و گفته بود آی بچه ها اگر مشکلی دارید بیایید به ما که از شما حمایت میکنیم زنگ بزنید و ... 3 بار تلفن کردم . دوبار بعد از پیامگیرش خاطرات و مستندات را روایت کردم و گفتم محتاج کمکم . بار سوم دیدم تلفنی نشد ...تصورم همان حرکت پلیس ها در حمایت از کودکان در خارجه بود ، من خر ، بار سوم ، زنگ زدم و گفتم این تلفن خاله ی بنده است و من دو روز دیگر دار فانی را وداع گفته ، خودم خودم را حلق آویز میکنم....و باز هیچ تماسی حاصل نشد . به ( اینجا ) نگاه کنید . چرا از بچه های بیچاره کلکسیونی برای خودتان درست میکنید . شما در واقع نسبت به انچه در جامعه در حال رشد است بی تفاوتید . به جای این روزهای معلم و درخت و درختکاری و ... روز کودک ...حمایت از کودک در خانواده ی نابهنجار ...این کارها را  سامان دهید . چرا برای آقای تلویزیون مهم است که در مورد مواد مخدر و روزهای سوگواری این همه پول خرج کند .برای ماه های مبارک. . . اما برای  زو ا ج ت (برعکسش کن ) پدری به دخترش خفه خون گرفته در سکوت بنشیند . چرا برادرانی که خواهرانشان را ... چرا سکوت میکنید؟ خجالت میکشید ؟ عجبا ! و مسخره ترین شکل ممکن این است که این تصور را در جامعه بدهید که این آزار ها تنها در قشر فقیر جامعه رخ میدهد ...بالا شهری ها همه رو به راهند و دماغشان چاق ! همه ی این خلاف ها را نامادری ها و ناپدری ها انجام میدهند ....عجب . من هنوز سئوالم این است ...اگر برای من میس شانزه لیزه و توی خواننده ی بلاگ جزیره در کهکشان (روبان سفید ) فیلمی بود که تحت تاثیرت قرار داد لابد چیزی در کودکی ...تو را رنجانده . . . لابد همذات پنداری کرده ای ...کتک زدن در ملا عام برای ما این روزها خاطره شده ...فلان روز بابام توی پارک یه چکی زد تویو گوشم هه هه هه هه .... و ما همان میشویم که توی کوچه درست فکر نمیکنیم ، بوق میزنیم . فحش میدهیم . نعره میکشیم . سر زن و دوست دختر و دوست پسرمان داد میزنیم . ما توی کوچه با هم دعوا میکنیم . . . ضد هم میشویم . برای اینکه انجمن ها ، عملا کاری نمیکنند . کودکی های بد . تربیت فرزندان بد . روز به روز همه چی تیره تر . جامعه ی کوچک کره ی زمین . بد تر از همه جایش  شاید این  جهان سوم . لگد بزنند . سنگ توی سرمان . عشق ممنوع . خنده زشته . خطا ممنوع . نتیجه اش همه برعکس شده . گاهی آدم ها باید اشتباه کنند تا درست شوند . شاید برای این است که هر صفحه ی (مرگ قسطی ) فردینان سلین را که میخوانم رنج میبرم و هنوز (پرواز را به خاطر بسپار یا پرنده ی رنگ شده  ترجمه ی ساناز صحتی اثر  کازینسکی ) را بی حد و مرز دوست دارم . /

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
پیتر و ایران
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
 

آمبیانس ((  اینجا )) ست . به به .

شخص سمت راست ( پیتر بروک ) نام دارد که خب ، کسانی که اهالی تئاتر هستند ایشان را شناخته و اون هایی که نیستند بدونند ، ایشون کسی بود که در سال ١٣۵١، یک بار به ایران آمد و در جشن هنر شیراز تئاتر (اورگاست ) را با کسانی که الان پیشکسوت شدند کار کرد ، اشخاصی از جمله فهیمه راستکار ، پرویز پورحسینی ، سیاوض تهمورث ، هوشنگ قوانلو . ( شما میتوانید با خواندن  ((این))  مصاحبه از زبان خود خانم راستکار بشنوید که چه شد با پیتر بروک کار کرد ) . خلاصه بروک از همان سال ١٣۵١ حس یکپارچه خوش آیندی را به ایرانی جماعت که تا آن زمان تئاترشان به خانه ی سرکسیان محدود بود و کم کم داشت پا میگرفت ، تزریق کرد و چنان آمرانه و با کمالات تئاتر را آموزش داد که این بزرگواران در مصاحبه های خود همیشه از بروک به عنوان خاطره ی خوب و چیز درخشانی در کارنامه ی کاری خود یاد میکنند . بگذریم ... شخص سمت چپ ، جواد روشن نام دارد ،  که طبق ( اینجا )، از تاریخ ٢ آبان ١٣٨٩ متواری شده و ستاد کل نیروهای حفظ مغزها در جهت یافتن وی ، طی عملیات نخ نمای غیبت و در گوشی و استشهادی متوجه محو شدن وی از فضای بلاگ شده ، و به ستاد کل فرار مغزها ، نامه برقی زده تا اگر ایشان را در هر کجا یافتند کت بسته تحویل تئاتر شهر دهند تا وی را که بی اجازه از وبلاگش در رفته را مورد مواخذه قرار داده  تا برای بقیه ی فوق لیسانس های نا امید کافه نشین درس عبرت شود و فکر مهاجرت به فرانسه و بازکردن فیس بووک و مکاتبه با کسانی که باعث عدم حضور دوباره پیتر بروک شوند را از سر بکنند، بندازند،  دور . . . بعد از پیگیری فراوان متوجه شدیم ایشان به سمت ( دبیری) نائل شدند و دست و پا از وبلاگ قیچی کرده و در راه علم و هنر تلاش بیوقفه میکنند . وی که در (( اینجا )) گفته است  بستر سازی های زیادی کرده است :) ... اما وی  خبر داد که  با پخش شانس در قسمت خلق الناس ، باری تعالی به وی به چشم دیگری نگریسته و به او مرتبه های اجتماعی باحالی داده است از جمله اینکه ستاد دبیری اش طی گپ و گفت و چاق سلامتی با پیتر بروک کبیر ، پیام دریافت کرده . پیتر همین طور که در (( اینجا )) میبینید در حالی که دماغش چاق است و مزاجش کیفور و احوالش درست ، حرفهایی زده ، پیامی داده که در خلال پیامش هم گفته که من برای شما پیامی ندارم !!! همین چاق سلامتی ها باعث شد پیتر اظهار شرمندگی کند و اعتراف کند غلط کرده  از اینکه گول اباطیل دنیوی را خورده و هی رفته توی فیس بوک پیام دیده و از آمدن به ایران سر باز زده  و این خودش کلی است . متواری شدن آقای روشن باعث شد ما روشن شویم که پیتر با ما ایرانی ها قهر نیست و باید بداند اگر بخواهد به ایران بیاید اهالی تئاتر سر گوسفند بریده ..خونش را زیر پای پیتر ریخته و دور سرش اسپند ترکانده و طی عملیات غافلگیر کننده ای شاید دوباره شکار روباه و دایره گچی را اجرا کردند . پیتر که حسابی از این طرح روابط بین الملل تئاتر ایران و جهان خوشحال شده از ما خواسته که پایدار باشیم . فی الحال که کنترل سالنها و سکان دارش در دست کسی نیست جز موسیو روشن ، وی که در این همه مدت خواسته هر چه در چنته داشته به پای این جشنواره بریزد بسیار گرفتار است و از اینکه کامتهایش را جواب نمیدهد همین جا عذر میخواهد . به امید موفقیت دانشجوهای تئاتر .

***

واااااااااااااااااااااای ، من عاشق این Inception لعنتی شدم ، ببین لئوناردو ، عزیزم تو هر کاری هم کنی باز برای من همون جک تایتانیکی ! این اینسپشن بیشتر به معنی (الینه کردن ، تلقین ، القا ) است تا (آغاز) ، چیزی که زیرنویس میشود همیشه قاطی و اشتباه است . پس زبان بخونید و ساب تایتل رو ببندید :) ، تحلیل فیلم  و نقد ان به مجال و ممارست در نوشتن نیازمند است که هم من توانش را ندارم هم شما حوصله ی خواندنش را . اما در کوتاه ترین فرصت توضیح میدهم که این فیلم ضمن ساختار پیچیده ای که دارد که البته من را یاد هزار و یکشب خودمان و هزارتوی برخس انداخت ، شقی عشقولانه در خلال سکانس های کوتاه کوتاهش در لابه لای فیلم پیدا میشد که در نهایت ابتدای فیلم را به انتها و انتهایش را به ابتدا وصل میکرد . این فیلم در مورد ذهن انسان ، و سازماندهی ان در خواب است ، به روایت یک آدم راحت باید بگم همان جادوگریی که به شیوه ی علمی اینسپشن نام گرفته در این فیلم دیده میشود . مثلا لئوناردو تصمیم میگیرد به کسی که شبیه ریوزوست کمک کند . وارد ذهن رقیب او میشود . توی خواب دنبال رمز گاوصندوق میگردند . بعد باید از خواب یک به خواب ٢ بروند . اگر توی خواب بمیرند وقتی بیدار میشوند حافظه شان پاک شده . و ... چیزی مثل فیلم راز ...لایه های ناخودآگاه انسان ها و ذهنیتی که ان ها میتوانند داشته باشند هم در این فیلم بود که حتی اگر غلط باز هم من را شگفت زده کرد . اما ٢٠۴۶ هنوز برای من بهتر است .

ضمنا حضور ماریون کوتیار (که به شدت بازی او را در فیلم ادیت پیاف دوست داشتم و لیاقتش  یک اسکار که نه ۴ تا اسکار بود ) باعث خوشحالی من شد و جالب که در این اینسپشن آهنگی که مثل هیپنوتیزم آدمها را از خوابی بیدار میکرد ترانه ی ادیت پیاف بود ...همانی که امبیانس این جا است . حضور کوتاه او ، نگاه های پرمعنایش را به شدت در این فیلم دوست داشتم .

فیلم بعدیی که دیدم روبان سفید بود ! خیلی دیر به دستم رسید . هانکه رو دوست دارم . چون در فیلم  معلم پیانو شاهکار خلق کرد . ایزابل هوپر هنوز قدرتمندترین بازیگر زن فرانسه است به زعم من . هانکه حس سادیسم یا مازوخیزم را به خوبی در فیلم بصری میکند ... در این رویان سفید هم بدجوری...اذیت شدم ....شاید چون این روزها مرگ قسطی سلین را هم میخوانم و ازآزار بچه ها یاد خاطرات کودکی خودم میافتم.در روبان سفید دو بار حالم به هم خورد . یک جامعه ی کوچک / روستا/ نابهنجار/ کتک/ بچه هایی که در آینده سربازان هیتلر خواهند شد / بریدن سر گنجشک...انتقام از تحقیر پدر/ مردانی که تحقیر میکنند / زنانی که سیلی میخورند / بچه هایی که به تخت بسته میشوند / آدم هایی که انسان نمیشوند .


 
comment نظرات ()
 
 
خطوط بسته /
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩
 

عکس از ( صابروکیلی راد )          آمبیانس : ( این )

موسیقی رپ یه موسیقی اعتراضیه که از سیاه ها شروع شد و به سفید و سرخ پوست و ژاپنی و هندی و ایرانی سرایت کرده و چاشنی آن طنز هم هست و از آنجا که هر اعتراضی نوعی انتقاد حساب میشود ، کلا در همه جای دنیا  این موسیقی رفت توی زیر زمین ها ، ( ام م م م م البته بعدا در اومد و شد منبع در امد و اسپانسر و اینا  بعضی جاها هم نه خب ...) بنده معتقد بر این هستم که به جای این همه نک و ناله کردن و شکوه و شکایت ،‌کمی چشمهامون رو باز کنیم ، مثلا جزیره در کهکشان بخونیم . ربطش هم اینه که هی اومدیم ناله کردیم هی زیرزمین زیر زمینی راه انداختیم و سر فیلم  گربه های ایرانی خیلی به حال خودمون غصه خوردیم .اما واقعیت (چیزی که به بالفعل شده و بالقوه نمانده ) این است که همین جا ، آدم های با استعدادی پیدا میشوند که در بهترین شرایط (اجرایی ) ترانه های باور نکردنیی میخوانند و میسرایند و بیچاره کسی که ( دایره گچی  ) رو ندید و از دیدن رپ در این نمایش عاجز و بدبخت شد . چیزی که در تلوزیون از صحبت های جناب تن حذف شد . ایشان ضمن اشاره به شاهکار بودن این ( دایره  گچی ) اعلام کردند که این گروه ١١۵ نفره ی تئاتر شیوه ی نوینی در اجرای رپ به جامعه هدیه دادند ( همچین مضمونی ظاهرا ) و آقای تلویزیون این ها رو حذف کرده ! آقای تلویزیون راستی نمایش ( دایره گچی) تموم شده دو هفته است مدام داری زیر نویس میکنی مردم رو میکشونی ته تهرون ! نکن زشته این کارا . زود دیر شد و تو غافل بوی . مثل همیشه . این روزها دلم خیلی گرفته . تا صبح بیدارم . به آدم ها فکر میکنم . به خودم . به اذان صبح که همیشه سرش در حال تایپ کردنم . به آدمهای دور و برم که دوست داشتن هاشون حقیرانه است در حد یک جمله ( دلم برات تنگ شده بود ) ، به وعده هایی که داده میشه و عمل نمیشه ، آه ! گاهی خدا فکر میکنم این قلب شکاف برنداره بیفته توی دستم و من ببینم که داره تند میزنه و پرنده ها دورش جمع میشن و میخورنش. خسته شدم . آقایان تئاتر شما لطف زیاده نکردید مخارج بیمارستان جواد ذوالفقاری ها ،‌استاد کرم رضایی ها را دادید ! وظیفه بوده . نگذارید خبرش پخش شود که ریا میشود . زشته .  چرا وقتی زنده ایم به دادمان نمیرسید . بیاید من زنده ام (مثلا ) بیایید به فکر بیمه ی نویسندگانی باشید که به حکم غیر مجاز بودنشان کتابشان در نیامد اما نویسنده که هستند . بیایید به ما خانه بدهید ، ما را مسافرت ببرید . درآمد برای ما ایجاد کنید . در روزنامه ها را باز کنید . برم آمار بگیرم چند نفر بی حقوق قلم میزنن . . . ؟؟؟؟؟؟ رگ هایم از خشم ورم کردند . . . آقای شهرداری تشریف نیاوردید (دایره ) را ببینید ،‌ اشکالی ندارد . نمایش چیست ؟ جز روزهای خاکسپاری اش چیزی ازآن نمانده . جز جشنواره های عجولانه اش که به هیچ میماند نه به آرامش (هنر)و (اندیشه ) ... به نود دقیقه ای ها نگاه کنید . به قراردادهای میلیاردی آقای  فلان.... چرا ؟ این دنیا با این خط قرمز ها مثل پستوی  یک روستایی ته دنیا ، در حال تنگ شدن و موریانه خوردن شده . ابرهای افسردگی (نع ) شنیدن از ارشاد ، نع شنیدن ها برای ما مجال زندگی نمیگذارد ، خونم به آتش کشیده میشود وقتی مجوزها را در قبول کردن سطحی ترین اشکال کاری میبینم مثل (برف روی شیروانی ...) یا از آن هم بدترها... در دایره گیچی ، چند ترانه بود به سرایندگی حسین نام آور که به مراتب از این همه کس و هیچکس ها بهتر بود . . . ۶٠ شب اجرا شد . . . بعد از خواندن بلاتکلیفی نمایشی که بنا بود الهام پاوه نژاد عزیز درآن بازی کند ، کاسه ی صبرم لبریز شد و ترانه ی حسین  را میگذارم . برای همه ی کسانی که نتوانستند نمایش را ببیند و از نعمت چرخ زدن  تماشاچی که همانا به طواف کردن میمانست محروم ماندند . ( ضمنا - این - آدرس فیس بوک میس شانزه لیزه است )

نگـاه می کنم با حسـرت در و دیـوار شهـرو

یـا صورتکـای تلخ و بدترکیـب مثـه زهـرو

یـا لبـایی که از دم هستن علامـه ی دهـرو

یـا چشـایی که انـگار همش با همدیگه قهـرو

 

دیگه بسـه ، که خستـه ، از دستـه روزگـارم

دلشکستـه ، نشستـه ، تو کنج این دیـارم

 

دارم می نویسم ، از مشکلات روحـی

که سنگینی می کنه روی دوشم مثه کوهـی

  توقع داری با این اوضاع بکنم عمـر نوحـی

 

به خــدا نمی شـه...

دیگه خسته شدم از ایـن همه ادا و کلیشـه

 

دلـم می خواد بخندم ولی غیر ممکنـه

ایـن خنده های زورکی واسه میزانسنـه

 

دیگه خنده ام مثه صداقـت داره عقـده می شه

مثه دایـره ی بزرگی که داره نقطـه می شه

 

دایـره ای که وسطش نقطـه ی قضـاوته

حرص چکش دست قاضی معنی عدالته

 

خیـانـته ، یه مـادر ، به بچه ای که خـوابه

نجـابـته یه دختر که دلش پـر از تـب و تـابه

 

قاضی بگــو ، کدومشون برنده می شه آخــر

بگــو کدوم یکی داره لیـاقـته اسم مــادررررر...

 

____________________________________

خب حالا خیلی ها میتونن برن بوق بزنن. گاهی با خوندن این ها میشه آدم خالی شه ...نمیدونم این اتفاق افتاد یا نه ولی در شعر انتهای (دایره) در روانس بی نظیرش ترانه ی رسول ادهمی در قسمتی اگر به درستی یادم باشه میگه :

تلاش می‌کنم

تلاش می‌کنم که از دایره دور بشم

به قدر تموم غصه‌ها پر از شور بشم

تلاش می‌کنم

تلاش می‌کنم که از باور پوچ و بیهوده گذر کنم
تلاش می کنم که بشکنم خطوط قرمز و به
به ناکجا برم

از این خطوط بسته یه ذهن پیرو خسته
حذر کنم
گذر کنم

یه جا برم

تلاش می‌کنم


 

***

ترانه ی رپ  بعدی  در ادامه ی مطلب

 

فیس بوک میس شانزه لیزه در دست تعمیر است  هیچ کس را نمیتواند ادد کند چرا نمیدونم ؟، چرا نمیتونم دوستان رو ادد کنم نمیدونم هر کس میدونه بگه .

 

 

 

 

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
برف روی شیروانی داغ / سمک عیار و جواد ذوالفقاری/ فیس بووک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧
 

سئوال این است ، محمد هادی کریمی کیست ؟ از کجا آمده و به کجا میرود ؟

جواب ساده است ، وی که فارغ التحصیل پزشکی بوده و به سینما روی آورده و آمپول رو توی در و دیوار کرده و قرص را روی میز ولووو و مریض را روی تخت رها نموده و الفرارررر     معلوم نیست چطور غیرمنتظرانه ،  غیرمنتظر ساخته ؟ بعد هم شب شد و امشب شب مهتابه و مهناز افشار عزیزم رو میخوام . . . نتایجش رو دیدیم . . . پول چیز خوبی است . کاری ندارم . بروم سر اصل مطلب . ابتدا بعد از ذکر نام و یاد خدا ، از همه ی جهانیان خواهش میکنم برای دیدن هیچ فیلمی به سینما اریکه ایرانیان نروید زیرا شیب استاندارد ندارد . ناظرانش بی حواسند . وسط فیلم بارها همه برای استجابت و دفع باد مخرج بیرون رفته با هندوانه و پنیر وارد میشوند و این ناظران و مبصرهای اریکه نمیگویند ( شیش ، ساکت اینجا  پارک نیست ! ) ضمنا ...پرده اش هم انگاری پرده ای است به سالن کنفرانس وصل شده ...هر جایش بشینی همه ی پلان را نخواهی توانست دید پس همان سینما آزادی دم تو گرم . . . ! دیدن بازی شهاب حسینی برای من حکم دیدن جواهر سلطنتی پشت ویترین را دارد . من و هم نسلهای من با شهاب حسینی بزرگ شدیم .  شهاب حسینی ، فقط خود خدا میداند و خود خودم که در (اکسیژن ) چه اکسیژنی به ریه های ما میدادی ، با آن همه شور و اشتیاقت ، انگیزه های حقیرانه ی مرگ و نا امیدی سن تغیر هورمون را به باد فراموشی میسپردیم و محو اجرای تو و گفته ایت میشدیم . تو باعث شدی ، همه عاشق پلیس جوان شوند و همه تصورشان از پلیس ها به کسانی چون (تیپ پلیس جوان ) ١٨٠ درجه عوض شود . فقط خدا میداند که در مدار صفر درجه چقدر دوست داشتم جای کلاهت روی سرت بودم ! و در تب سرد با هر دردسری ، دور سرت میگشتم . . . ای شهاب حسینی تو در همان رخساره ، رفتی که دیگر نبینیمت ... تو دور شدی ... از اکسیژن دست کشیدی ، فکر ما را نکردی که جلوی تلویزیون خشک شدیم ؟ در زه عسل چقدر این نقش را دوست داشتم و بیشتر نقش فریماه را و هیچ وقت گمان نمیکردم این همه مرعوبمان کنی . . . شاید در (درباره ی الی  کمتر از مریلا و باقی خودت را دست کارگردان سپردی . . خواستی همان شهاب حسینی غول باشی ) بلد نیستم ازت ایراد بگیرم . . .ایرادی هم اگر باشد نمیگیرم . چون به ضرس قاطع میگویم سوپر استار سینمای ما تویی ، نه گلزار و رادان و ... چون در تو ( آن)ی هست که در آنها نیست . . . برای دیدن تو که برای من حکم دیدن جواهرات سلطنتی را دارد کسی را منع نمیکنم که آهای نرید این فیلم رو ببینید ، اما باید حرفم رو بزنم . ابتدا ، فیلم شروع شد ، تیتراژ ابتدای فیلم را دوست داشتم . . . رفتم  توی حال و هوای ماهی ها عاشق میشوند و خانه ای روی آب و ... اما بعد از دیدن چند سکانس ، بنده به شدت از این فیلم دچار انزجار ،‌حالت تهوع ، عصبانیت شدم . چه خوب که شهاب حسینی در فیلم بود تا مسکنی برای هیجان های مهار نشدنی من بشود زیرا قصد داشتم داد بزنم زلزله و هول در دل همه بیندازم و همه  را از سالن خارج کنم ...کاری که کرده ام چون آشغال کله ام . هر کاری از دست بنده بر میاید ، خب ختم به خیر شد . داستان فیلم برف روی شیروانی داغ انقدر باسمه ست  که نمیدانم چه طور بگویم والا رویم نمیشود . خلاصه داستان از این قرار است که فرخ نعمتی نقش شاعری را بازی میکند که دیالیز دارد ( کارگردان دکتر فیلم این دیالیز را خیلی ماشالا با هوشمندی نشان داده منتها از در عقب ...تنها با جای زخم سوزنی به نشانه ی دیالیز در دست شاعر و یک بار هم در حال دیالیز...تو گویی دکتر فیلم حتی با وجود اینکه دکتر است نمیداند دیالیز چی هست ؟ دردش چی ست عجبا و وااسفاها ) خلاصه شاعر دیالیز میشود . دارد میمیرد . از زنش جدا شده . زنش دوستش نداشته . او با عده ای عشق شعر (کوروش تهامی و خاطره خانم اسدی و اناهیتا نعمتی ) سر میکند ، ایشون مثلا شاعری هست که دنیا نمیداند او شاعر است ... تک افتاده ...تازه برایش سایت میزنند ( دیدگاه حقیرانه ی کارگردان فیلم برای همچین ایده ای خنده آور است ...مطمئنم اگر شاملو زنده بود هیچ وقت حاضر نبود در حضور خودش از این تبلیغات راه بیندازند .ضمن اینکه اگر این شاعر بزرگ بود چرا آشغالی مثل (نقش) نعمتی مترجمش بود ! ) دکتر که کارگردان فیلم است ...تو گویی از دور نگاهی به شعر کرده و بر که رفتیم فیلم بسازیم ...خلاصه میگفتم...شاعر تحت تاثیر کسی که برایش کار روزناه اش را میکند به عالم بالا اعتقاد پیدا کرده و در تمثال عکس حضرت محمد ( ع ) عشقی میبیند که دگرگونش میکند . من به شخصه منکر این تاثیرات نیستم اما به هیچ وجه قبول نمیکنم هیچ شاعری ، سهراب بدبخت ، حافظ بنده خدا ،‌سعدی بیچاره عشق زمینی شاعرشان نکرده ..بابا بیاییم یاد بدهیم عشق زمینی چیست .خلاصه شاعر وصیت کرده وقتی مرد بسوزونیدم . میمیرد . مگشان دور شیرینی دورش جمع میشوند . آناهیتا نعمتی با دوکیول پنکک وارد شده (ببخشید آقای کارگردان و وزارت ارشاد چطور ایشون میتونن سیگار بکشن اون وخ ما مینویسیم نمیشه ؟ ) بعد ما دیالوگ های یک لمپن را از دهن آناهینا نعمتی که مترجم شاعر گم نام است میشنویم که باز نشان گر دیدگاه سطحی و لجن مال شده ی افرادی چون جیرانی و  محمدهادی کریمی است ...که زن هنرمند یعنی آزاد باشد ...توی روابط باشد ... دهنش سرویس نشود ...آرایش کند ...دنبال مستانگی و منقل باشد ...مثل ساناز  (ستاره اسکندری)در سریال جیرانی باشد ! عجب .... این مردها ...در زندگی با کسانی چون فروغ ها...فهیمه راستگارها ... دوراس ها ... سلویا پلات ها آشنا نشدند حالا ادعای فیلمسازی هم میکنند . آناهیتا خانم که نشان گر هنرمند  شکست خورده در روابط است و به عشق ایمانی ندارد معلوم نیست اصلا چرا توی فیلمنامه وارد شده .تو رو خدا دیدید چرا بیایید بگید .خانم اسدی که بخت با او یار بود و چه خوب که از ظاهرش دچار کمبد اعتماد به نفس نمیشود ،‌در چند دیالوگ اول بیان خوبش را به ثبت میرساند اما انگار چشمم شور بود و بقیه ی فیلم را فاجعه بازی کرد ...او نقش مرید استاد را داشت و.آدم خوبه بود . . . ما همیشه سیاه و سفید داریم ...اگر خاطره اسدی هم سیگار میکشید من دوست داشتم چون این نشان دهنده ی خاکستر شدن و خاکستری شدن آدمهاست ... او که باز هم معلوم نیست از روی دلسوزی  آمده اما هی میرود ومیاید و .... القصه ...شعری شاعر سروده که در ان ذکر نام  نشده اما شعر برای معشوقی است و آن یحتمل حضرت محمد (ع) است . شهاب حسینی هم برادرزاده ی شاعر است ، برای ارث و میراث برگشته ... او لات و بی چاک و دهن است و برای الواطی وارد گود شده و مرده خور است . . . خوب نقش مرده خور را بازی کرد . . . مستانگی اش به شدت ، با هزاران تشدید از سوپراستارش  بهتر بود . . . در فیلم از او میترسیدم ...گاهی ترس جای من فکر میکرد . . . میان امواج او گرفتار شدم ...کاری که کوروش تهامی با ان همه سر و صدای کار تئاتر و ... نتوانست انجام دهد . صدای مونوتن، همه چیز سکون . . . . چرا این نقش رو پذیرفتی ؟ گیریم اناهیتا خواست  عشوه  گری را نمابان کند و بگوید چه کم از باران کوثری دارد او هم بت است سیگار بکشد آن هم دو پک...فرخ نعمتی هم که (صداست ...صدا کن مرا صدای تو خوب است ....اما خدا خسرو شکیبایی رو بیامرزه )

امیرحسین آرمان هم که ... بابا دستی بسا ...بجنب دیگه... ! خاطره هم که .... اگر توی کوچه راه میرفت و به من میگفتند ایشان بازیگر هستند من باور نمیکردم ... شانس در خانه اش است و در حضور بازیگران این فیلم چرا که نه ؟ فیلم بی هیچ گره ای (که گر این گره برای خود فیلمساز گره بود برای مخاطب بسی مایه ی توهین به شعور بود ) نداشت که بخواهی برایش نفس نفس بزنی و قلبت بتپد . . . این شعر برای چه کسی سروده شده ؟؟؟؟؟؟ در این فیلم اتفاق های خنده داری میافتد .مثلا کسی میخواهد از خانه خارج شود ...اد ...همان موقع دیگری پشت در است ... باز دوباره این جوری.... باسمه ای ...دیالوگ هایی که تنها شعر ( چون برفی روی شیروانی داغ ....) به دل مینشست ... همین و اما تیپی که شهاب حسینی بازی کرد و به خصوص سکانس آخر... آن گریه ای که  از سر مستی سر داده شد ...پی بهانه ای که فقط کودکی میتواند از ان بغضش بترکد ....( چه راست گفتند مستی و راستی ) ...ان لحظه بسیار هورا داشت ...  هنگامه قاضیانه با آن مژه مصنوعی ها چشم راستش مثل فیلمهای تخیلی تماما سیاه بود و باز هم نماد زن شاعر بدی که خیانت میکند . تف یه این عقایدتان بابا . طراحی صحنه را بگویم ....آقای آیدین ظریف به خدا همه دوست داریم خانه هایی ببینیم مثل (ماهی ها عاشق میشوند ) ( شب های روشن ) و ... اما نه اینکه این بسنده شود به چهار تا رنگ ... صندلی ها و ..وسایلی که به هیچ وجه با زندگی یک شاعر همخوانی ندارد ...خانه ی شاعر ها را دیده اید ...وقتی حسین پناهی مرد خانه اش را دیدید؟ ببینم ... شاملو اگر خانه اش اون طوری بود برای این بود که مثل این شاعر فیلم شما در انزوا نبود و هزاران کادو  و ... اصلا فیلم مستند هایی که از احمد رضا احمدی گرفته اند را دیدی جانم ؟ ؟‌؟‌؟  همه چیز که رویا نیست بابا . . . . . . دست آخر ما با نهایت انزجار از دیدن این فیلم در اشک های صمیمانه ی شهاب حسینی جا ماندیم و از سالن سینما بیرون آمدیم . آقای علی لدنی به من  ای میلی زنگی بزنید برایتان فیلمنامه میدهم تا کمی خوشحال تر شوید .

***

( آمبیانس = این )

استاد . الهی قربونتون برم . . . تو رو خدا خوب شید . . . نبینموتون این طوری؟ آخه چرا ؟ انگار همین دیروز بود توی پلاتو . . . با لباس تمرین هامون روی زمین سرد درازمون میکردید . . چشمامون رو میبستیم . . . بهمون تمرکز رو یاد دادید ... انگار همین دیروز بود که ازما میخواستید سگ و گربه بشیم اما ادای سگ و گربه ی واقعی رو در نیاریم ...سگ و گربه ی خودمو رو بریزیم بیرون . . . استاد عروسک های چوبی وایانگ کولگ ، عروسک های سایه ی پکنی ،‌پانچ و جودی ، پولچینلا  همه منتظرند تا شما برید و اون ها رو توی کلاس ها زنده کنید و اون طور شیرین بخندید . . استاد . . . استاد . . . تو رو خدا پاشید . . . نبینم این عکس ها رو ... نبینمتون این طوری استاد ...سیبیلتون کو ؟

قربونتون برم . دستتون رو ماچ میکنم . استاد چرا اینقدر لاغر شدید ؟ بگم همه ی عروسک ها بیان جادوتون کنن . . .خوبتون کنن . . . استاد الانم وقت سرطلان بود ؟ جواد ذوالفقاری ؟ هان ؟  سمک عیار داره اجرا میشه اما کارگردانش توی بیمارستان خوابیده .  . . . . ندیدم سمک عیار رو استاد ، وقتی طراحی لباس ایرج رامین فر باشه ،‌موسیقی علی صمد پور باشه بازیگرا رها نورمحمدی، بهرام بهبهانی، مرجان قمری، مهران شجاع، بهروز پناهنده، هدیه حاجی طاهری و وحید نفر باشن عکسای کار شاهکار باشه ، کار دیدنیه ... میرم میبینم ...سر پا شید شما روهم ببینم ،‌مثل علی بابا و ۴٠ دزدش بروشور رو ازتون بگیرم و باهاتون چاق سلامتی کنم ...

باید در انتها از عوامل این نمایش تشکر و قدردانی شه که این همه شور و این همه ثروت ذهنی دارن که کار رو روی هوا ول نکردند . . .

( استاد قرارمون این بود ...من همین دیشب این پست رو گذاشتم.... چرا رفتی ؟ )‌ حالا تکلیف پانچ و جودی و عروسک سایه ای ها چی میشه ؟ برگرد ...از میون سایه ها برگرد استاد . تو میتونی . . .

---------------------------------

استاد ، صبح میخواستم بیام بیمارستان شریعتی ببینمتون ، جالبش اینجاست که زنگ زدم اون ها هم گفتن شما توی قسمت درمانگاه هستید و من ساعت ٢ بیام ، به دوستم تلفن کردم که عصر ( ساعت ٧ ) میام سمک عیار رو ببینم . گفت باشه . هیچی نگفت .توی کامنت دونی یه دیدم این حسین لامعی نوشته شما فوت کردید ! دیدم توی خبرگذاری ها هم همین رو نوشتن ، زنگ زدم به دوست روزنامه نگار،‌گفتن شما ۴ روز بوده خونه بودید ؟!!! امروز صبح رفتید . استاد رفتم مولوی ، عکستون اون جا بود ، شمع کنارش بود ، خرما و این چیزا . . . استاد شما رفته بودید ، روی سردر یه پارچه ی سیاه زده بودن ، درگذشت شما ... استاد بچه ها انقدر خوب بازی کردن ، بازیگراتون شاهکار بودن . . . چه میزانسن و طراحی صحنه ای ، استاد اون جایی که  جنازه روی دست بازیگراست همه زدن زیر گریه . . قبل از اجرا وحید نفر اومد عکستون رو برد گذاشت روی صندلی ردیف اول ، آخر ، توی رورانس اومد عکستون رو برداشت توی بغلش گرفت و همه گریه میکردن . . . یه رورانس بی دست و با گریه ، گل رو گذاشتن کنار دستتون . استاد ... صدام میاد ؟ استاد صدامو میشنوید ؟ (این ) خبر چیه ؟ چرا این قدر زود . . .

---------

در ( این ) برای شنیدن خلاقیت ها ی مسکالین به رادیو مسکالین گوش بدید تا از اندوه بلاگ ما کاسته شود .

***

زین پس هر کامنتی که پیرو مطالب نوشته شده نباشه تایید نخواهد شد .***

فیس بوک من در دست تعمیر است اجالتا این هست )  این (


 
comment نظرات ()
 
 
عاشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳
 

آمبیانس ( اینجا ) * اثر علی صمد پور

من و شوهرم  ،‌ماتادور ،  زندگی خوبی داشتیم . هر وقت که سرکارش میرفت ، دل من را از جا در میاورد و با خودش میبرد . برای همین من مثل آدمی مسخ شده ، چونان کبوتری چشم انتظارش پشت پنجره ی اتاقش منتظر میماندم . قلبم در جایی در قفسه ی سینه اش میزد . او برای این جنگ بزرگ علیه همه ی دشمنانش ،‌همه ی دوستان بدش ،‌همه ی حسودهایش احتیاج به نیرویی چند برابر داشت . برای همین رگ هایم را مثل ریشه ای که از خاک بکشند بیرون از جا درآوردم . . . و با رگ هایش پیوند زدم . دکتر عطاری که همیشه بالا سر من ، زن ماتادور معروف جزیره در کهکشان ، ظاهر میشد ، همیشه سیگار به لب داشت و عینک زده از بالای آن نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد که این ماتادور نه خودش نه قوم و خویشش ارزشش را ندارند ...من همیشه با تیزی پاشنه ی تلنگری بهش میزدم که بجنب به تو چه ! او دست به کار میشد و رگ های من را مثل نخ های ابریشم میکند و به رگ های ماتادور پیوند میزد . میدوخت و قفل و زنجیر میکرد . شاید برای همین همیشه قفل و زنجیرش بودم . ماتادور که میرفت ، من کم رمق و کم جان  مثل قمری مینشستم روی تخم های انتظار تا موعدشان که شد جوجه های قرارهایمان سر از پوسته ی نازکشان درآرند و من خوشحال شوم . مقدر این بود که من موجودی افسرده باشم . چاره ای نبود . ماتادور هم من را به همین شکل دوست داشت . وقتی برمیگشت . . . توی دلم رنگین کمان کمانه میزد و آفاق و انفس میفهمیدند که من خجسته ترین زنی هستم که هرگز شادمانی ام رو به افول نمیرود .

شبیه ( این صدا ) بود .  یکی از زن های شرط بند ، که بین خودش و شیطان قرار و مدار میگذاشت ، همیشه میامد و گاوبازی ماتادور را میدید . ماتادور من را گذاشت پشت پنجره و با ان زن رفت ... نمیدانم کجا . . . سهم من از زندگی شد بیخبری و دلتنگی . شاید برای همین ماهی ها عاشق میشوند . . . علی صمدپور هم این حس را شدیدا درست در موسیقی فوق العاده ی این فیلم در آورده ... تم تنهایی . . لابه لای این نت ها .. و بعد وصال دو عاشق بعد از سالها ... دریا ...مه ...غذا...زندگی ...موسیقی ... رنگ ...

سالها گذشت . ماتادور رفته بود . پیرمرد عطار با سیگاری گوشه ی لبش هنوز زنده بود . خبر از ماتادور و خون بازی اش میداد . یاد روزهایی افتادم که من و شوهرم همچین نظر خوبی به این دکتره نداشتیم . کاج های باغ را کنده بودند . سرم را از میان میله هایی که دیگر میله های باغ ما نبود به زور آوردم تو ... دست های بابابزرگ هنوز توی خاک بود . گریه کردم .

کتاب (عاشق ) مارگاریت دوراس را میخوانم ...چند صفحه دیگر تمام خواهد شد .  L'Amour  ذکر خاطره ای است که در ان اوج و فرود خواسته های یک زن . عشق و نفرت به مادر . پا در هوایی ، حس عاشقیت مردی چینی . . . حس رهایی یک دختر آزاد . . . توام سرگذشتی که این سرانجام را به بار آورد .


 
comment نظرات ()
 
 
بیژن . . . پر !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

آمبیانس : ((  اینجا )) ، ویوالدی

وقتی شنیدم ( بیژن پاکزاد ) سکته کرد ، چانه انداخت و جان به جان آفرین تسلیم کرد ، بی دلیل غم غریبی به سراغم اومد . برای لمس هر حسی ، الزاما نباید دلیلی منطقی داشت ، بیژن ، برای ما همیشه سنبل یک ایرانی ثروتمندی بود که صاحبان نام به سراغش میرفتند و من در مشاهده ی خانه و کاشانه ی او ،‌در مشاهده ی محل کارش ، زیبایی را به معنای واقعی دیدم ، چیزی عجین با ایران ، نه تلفیقی از فرهنگ غرب ، خود بیژن . یکی از مهمترین نکاتی که در مورد بیژن باید به شما بگویم جملات اسکاول شین وار و یا (راز) دار او بود که شاید در موفق شدنش تاثیر فراوان گذاشته از جمله :

راستش را بخواهید از همان کودکی احساس می کردم فرد مشهوری می شوم . پدرم می خواست من دکتر یا وکیل شوم . رشته تحصیلی ام مهندسی بود که هیچ علاقه ای بدان نداشتم ، همه شوق من به جانب طراحی بود و با علاقه وصف ناپذیری بدان می پرداختم

یا

راز نیرومندی و جوان ماندن من در این است  که هر روز چیز تازه ای یاد می گیرم.

یا

من به این اصل معتقدم که اگر قرار باشد ” کائنات ” ، ایده ای را به ذهن و دل یک انسان الهام کند، به سراغ انسانی می رود که آمادگی علمی و ذهنی پذیرش آن الهام را داشته باشد.

یا

براین باورم که در رگ های من به جای خون ، رودخانه ای از طلا جاری است و تک تک سلول های وجود من ازالماس ساخته شده اند. من خودم را بسیار گرانبها می دانم و براین اعتقادم که اگر یکی از پولدارهای دنیا به نیویورک بیاید و بخواهد از فروشگاهی خرید کند، حتما باید این خرید از فروشگاه من صورت گیرد. 

و یکی از چیزهایی که خودم از دهانش شنیدم این بود که او دوست داشت پسرش به جای به یاد داشتن صدای ادیت پیاف صدای مرضیه و دلکش را بشناسد . او به ایرانی بودن خودش افتخار میکرد .  

در (( این جا )) میتوانید مکان زندگی او را ، طراحی،‌چیدمان ، المان های ایرانی ، فرش ایرانی ، رنگ بندی فوق العاده را ببینید .

چیزی که من رو غرق غم میکنه اینه که این آدم دلش میخواست روی سنگ قبرش به ایرانی اسمش رو بنویسن . ایران . یک روزی همه ی اخراجی ها ، میمیرند و در آرزوی آرامش ابدی در خاک خواهند ماند . همه ی کسانی که میشناسیمشان . گاهی هم عده ای نباید بمیرند . مثلا الیزابت تیلر ...انگار همیشه باید میماند مثل  مایکل جکسون . کسانی که جاودانه اند . بتهون و موتسارت نمرده اند . . . انها بدون داشتن کالبد جسمانی همه جا حتی این جا حضور دارند . . . آه ... ای آمادئوس .

**   من در این بلاگ از ابولحسن صدیقی گفتم . . . عده ی زیادی را با اسم او ، این مجسمه ساز یکتا آشنا کردم . . .  و امشب کامنتی سر شار از بی تربیتی در یافت کردم که نظام روزگار من را پرت از دایره ی گردون کرده و خاک بر سر من که نمیدانم صدیقی کیست و خاک بر سر مخاطبان ! بنده در این جا به خودم افتخار میکنم که همین کاری که رسانه ها نمیکنند انجام میدهم ... این کامنت گذار که چون روحی به خانه ی من پا گذاشته با چشمان خود دیده که من عکس حسین پناهی را به درم چسباندم . من پناهی را دوست دارم . فروغ را دوست دارم اما خدا وکیلی عکس این دو تا را روی در و دیوارم ندارم . . . خوب شد شما یادمان انداختید . ایشان این حس شاعرانه ی مرا مدیون نظام امروز کرده . اگر این طور است دمش گرم و دمش جوش . شما هم که از شاملو و فروغ و حسین پناهی بدت میاد برو جلوی آفتاب قد بکش . **

***

این فرد که تا اطلاع ثانوی - اسمش رو نبر - نام داره و بنده به دلایل کاری و مشغله از امور ایشان بی خبر بودم ، فی الحال گویا در شرایط جالب انگیزی نیست . این اسمش رو نبر  در -- این جا -- رزومه اش هست .کار با مهرجویی ، کیمیایی و حتی ... در پرونده ی ایشان هست . وی که هیچ وقت عاشقان زیادی به هم نزده و حاشیه ی چندانی نداشته ، معلوم نیست چرا و چرا فقط او .... من نمیدانم اما یکی از سکانس های به یاد ماندنی بازی اسمش رو نبر در سریال در پناه تو  جایی بود که در استیصال تمام توی خیابان تحقیر شده و از ایرج راد کتک فراوانی میخورد ... من بازی او را ، مادر اربابش را و بیچاره بودنش را دوست داشتم . نقشش را خوب بازی کرد . من اصلا درک نمیکنم کسانی که دم از رفاقت و دوستی میزنند این روزها کجا هشتند ؟ ؟ ؟ یاد مصاحبه ی او و عباس غفاری ( به گمانم ) در نقش آفرینان افتادم که با شهاب حسینی چه گپ و گفتی ... حالا دوست و پول ....پر !

چطور خانم  ن . ک میتواند این طوری در خارجه ظاهر شود اما گلشیفته نع !

چطور بازیگران دیگر میتوانند عین آدم - که حق طبیعی همه هست - زندگی کنند اما ظحرا امیرعبراحیمی را آن بلا نابودش کرد ؟

مثلا هیچ اشکالی ندارد اگر خانم مثلا معصوم سراپا مظلوم ل . ح در بلاد خارجه  بارش (برعکس  کن )در دست بگیرد و بخندد اما وا ویلا اگر کسی این کار را میکرد که باب میل نبود ! البته بگذریم که این عزیزان بعد از اخبار آن عزیزان پشت دست را نقره داغ کرده و دیگر با حجاب در محافل حاضر میشوند . مشکل 

من فرق گذاشتن بین آدم هاست . امیدوارم یک روز همه حالمان خوب شود ./ آفتاب بتابد و برکت از زمین ها نرود . ما فروغ فرخ زاد را دوست داریم . ابوالحسن صدیقی هم مال ماست اتفاقا به کسی هم نمیفروشیمش جناح هم نداریم خودتان را قاطی بازی های ساده نکنید که بدجور کیش و مات میشوید . هه ! کامنت گذار محترم عرض کرده بودند چرا بنده فرمودم بروید شاهنامه پوست پیازی بخرید . دلیلش ساده است ... دو جور شاهنامه ی بر اساس چاپ مسکو و فرانسه داریم که صفحه های یکی پوست پیازی و لطیفند و دیگری کاهی که ما همان را که عشقمان میکشد میخریم بهتر از شماییم که  نخوانده دهان خود را باز کرده چیز هایی بگوییم . القصه . . . این هم بود پست ما . بالا و پایین رفتیم . . . فروردین ٩٠ هم تمام شد .

جمله : اشمیت : ( خرد ، بیشتر اوقات اینه که آدم پیرو جنونش باشه تا عقلش ) ، نمایشنامه ی مهمان ناخوانده /

 


 
comment نظرات ()