جزیره در کهکشان

 
بالاخره این زندگی مال کیه ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
 

سلام

توی این مدت که نبودم... نرفته بودم که بمیرم که گم بشم . . . گاهی سکوت لازمه .. عین سکوت هایی که توی میزان ها لا به لای چنگ و سیاه ها یه هو با یه نون برعکس سبز میشه . سکوت شنیدینه . کسی  نپرسید کجام ؟ چرا نمینویسم . چیزی که دیدم آدم های عشق به آمبیانس بود و عشق به عکس که اگر این ظواهر نبود اون هاهم  نبودند . . . این ناراحتم میکنه . . . سرعت اینترنتم در جای جدیدم که همه ی پیکسل به پیکسل زمینش رو آنتن و ای دی اس ال قورت داده و بلعیده باعث شده نتونم اخبار رو هم مثل سابق دنبال کنم . . . برای همین باید لپ تاپ رو حمل کنم برم مثلا کافه (و) بشینم و توی جای شلوغ اصلا تمرکز ندارم که دارم چی کار میکنم ثانیا مگه کسی میاد به من پول میده . جدیدا مد شده خیلی ها دستور میدن ما تبلیغ کارشون رو توی جزیره بزنیم و بریز و بپاش و سوز و بریز کنیم . نه جونم . خرج داره . توی این مدت خیلی کارها کردم . الان میگم . پوست شیکن خیلی ها رو غلفتی کندم . چپ و راست از این گالری توی اون گالری بودم و نفهمیدم که چرا . . . دارم نبش قبر میکنم  . . . کارهای عجغ وجغ . . . دنبال آقایون بازگرها پدرهاشون و پدربزرگهاشون برای یه سئوال . . . که تهش کار از قلقلک و نیشگون در بیاره . . . که مجبور شم وسط یه باغ بزرگ زانو بزنم و دستهام رو توی هم گره بزنم و بگم :" استاد من که میدونم شما آخرش پای این مصاحبه هستید . " میگه :" خرج داره " . . . توی این مدت توی یه هفته قدر 4 ماه کار کردم . . . بیشترش نتیجه نداد . استدلال استنتاجی که گرفتم تحریف تاریخ توسط آقایون هنرمند هست . برای حرف زدن مفت مفت چاخان میگن و پول هم میخوان . بعد زیر آب هم رو میزنن . . . بعد میفهمی هیچی از هم نمیدونن . . . بعد ازت میپرسن شوهر داری؟ چرا نداری؟ چن سالته ؟ دروغ میگی ؟ مگه تو بیشتر از 22 سالته ؟ ای داد . . . چیزهای ظریف و حساس رو نمیفهمن که حرفش رو هم بزنن . . . این مال اکثریتشونه . . . نزدیک شدن به بعضی آدم ها کراهت داره . . . توی این مدت به شدت از یک چیز ناراحت شدم که شاید واسه شما هه هه خنده دار باشه . خب باشه .

این آقا که علی معلم نام داره ... در برنامه ی 7 هفته پیش . . . با اون دستبندهای فیروزه ای و انگشترهای فیروزه ای که معلوم نبود نماد چه هشل هفتی بود با لباسی غریب مثل همیشه و صدایی که متاسفانه بد هم نیست در شروع صحبت هاش حرف از دموکراسی در دیالوگ گفت و در نهایت مثل همین عکسی که ملاحظه میکنید طی آشوبی سرگیجه آور وقت من و همه رو گرفت و نفهمیدیم چرا یک نفر ژیدا نشد توی دهن این آقا و اون آقا بزنه که کجا مسعود کیمیایی تنها کسی هست که سینمایش صاحب تعدد کاراکتر هست ؟ ببخشید پس لطفا حاتمی برود بوق بزند ؟ و این جا معلم سکوت میکند و از چیزهایی دفاع میکند که هیچ ربطی به هیچی ندارد و فراستی هم که همیشه از تئوری هایی حرف میزند که خیلی خوب میشود یک بچه دانشجو با کتاب مبانی به او بگوید داداش هی گاهی بد جوری قاطی میکنی کجای خلق شخصیت به میزانسن ربط دارد ؟همه چیز پا در هوا شده . هنرمندها خاله زنک شده . خاله زنک ها هنرمند شده . توی این مدت با 4 تا ضبط هی این ور اون ور دنبال چیکه حرفی . . . برای نبش قبر . . . تا من هستم جزیره زیر آب نمیره . . . توی این هفته گالری محسن رفتم ... عکس های متحرک سروش میلانی زاده با همکاری حمیدپورآذری/باران کوثری/نگارجواهریان/رامونا شاه /. . . کار نو و تازه ای بود . . . . عکس ها رو دوست داشتم . . . ایده ی کار رو که نزدیک 400 یا 500 نفر رو به اون گالری کشونده بود رو دوست داشتم . . . منتها پیش خودم فکر کردم اگر در این نمایش یا پرفورمنس حرفی از باران و نگار و ..زده نمیشد ارزش کار کمتر میشد ؟ نمیدونم . . . طبقه ی پایین گالری محسن  نمایشگاه عکس رسول کمالی بود که به شدت با فضای ذهنی من هماهنگی داشت . . . قرینگی / برهم ریختن قرینگی ...همنشینی چند عنصری در عکس ها ...افسون های هزار تو در آینه ها . . . تلاش آگاهانه ای که سورئال بود . . . نزدیک به ادبیات و سینما میشد . . . دوستش داشتم . . . توی این مدت ها که نبودم رفتم در پلاتو استیج کار هما و جنگجو رو دیدم . . . یاسر خاسب رو دوست دارم . . . چیزی در او هست که در همه نمیبینم . . . یک جور کاریزما که فقط روی صحنه هست . . . یک جور نگاه خاص . . . یک چیزی که مثل همه نیست . . . مثل سحر . . . سامورایی با یک دست به جنگ میرود چشمها دفورمه و مسخ میشود و انگار این اون یاسر خاسبی که قبلا میدیدی نیست . . . هما و جنگجو . . . کارگردانش خانوم ایزومی بود . . . . ایده اش خوب بود و خوب تر از اون نمایشی که امشب دیدم (( بالاخره این زندگی مال کیه ؟)) . . . نویسنده : برایان کلارک . کارگردان : اشکان خیل نژاد. . . ساعت 8 تالار مولوی . . . شاید توی این مدت این کار رو دوست داشتم . . . نه دوست داشتم . . . نور پردازی . . . متن کار رو دوست داشتم . . . داستان به شدت جذاب بود . . . به شدت گه گاه گروتسکش اگزجره بود . . . یاد دو سه تا فیلم افتادم . . . دوست داشتم مردی که از گردن به پایین فلج است و در همین حال طناز است و چه شیطنت هایی میکند که نگو توسط یکی از پرستارهای نمایش کشته شود . . . اما پایان جور دیگری بود . . . متن خوب ترجمه شده بود مترجمش : احمد کسایی پور . . . ظاهرا یک هفته دیگر به آخر اجرا مانده . . . توی این هفته ها که نبودم .  . . لارنس راهب . . . افشین هاشمی رو در کافه چهار سو دیدم . .  . . . ای آقای چرمشیر . . . .از شما بعید بود ؟ نبود ؟ نمیدونم . . . یه خورده جا خوردم . . . حس اسکل شدگی اما گاهی مگه تئاتر همین حس جا خوردن نباید درش باشه . . .خیلی کم بود . . . کاش طولانی تر بود . . . کاش افشین کمی توی کار تکان میخمورد . . میزانسنش را دوست نداشتم اما کار خوب بود . . . نه به اندازه ی زمانی که یون فوسه ها در کافه تئاتر شهر اجرا میشد . . . اما خوب بود . . .توی این مدت کتاب اول یوسف انصاری به اسم ( امروز شنبه ) رو گرفتم دستم و از داستان امروز شنبه به شدت خوشم آمد . .. بعد در موردش خواهم نوشت . . . توی این مدت چند تا فیلم دیدم . . . توی این مدت یک شبی ساعت 12 و 30 زنگ زدم به دوستم رفتیم خیابون گردی و الواطی تا 3 صبح و همه ی اتوبان ها رو جیغ زدم . . . گاهی حیوانی . . . شیطانی . . . کرمی . . . اژدهایی درونم فریاد میکشد به اندازه ی کلی قرص هیجان دارم . . . باید فسم را گرفت . . . توی این مدت هنوز وقت نکردم جرم رو ببینم . . . تو این مدت که نبود م . . . همیشه توی وقت اضافه و اوت و خارج از واجبات زندگی دوست هام بودم . . . همیشه تنها . . . تنهایی . . خودم و ذهنم . . . توی این مدت از رفتار خیلی ها جا خوردم . . . سوگولی شدن چطوریه که ما بلدش نیستیم ؟ . . . توی این مدت . . . نمیدونم . . .


 
comment نظرات ()
 
 
هذیان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
 

هنوز داشت حرف میزد . داشت برای خودش نظر پراکنی میکرد و دست هاش رو تکون میداد . هنوز نمرده بود . سوزن هایی به باریکی مو را برداشته بودم و توی چشمهاش کرده بودم . از چشمها خون روان بود و چکان . هنوز داشت گردنش را به طرف من و گاهی به طرف تابلو ها میچرخاند و از نظریاتش ، از اینکه چقدر دانا است و من احمقم میگفت . قیچیی که کنار دستم بود کار خودش را کرده بود . زبانش را کشیده بودم بیرون و با قیچی سرش را بریده بودم . خون توی دهانش ، مثل آب توی مستراح چرخ میخورد و دندان هایش که زرد بودند تخ تخ به هم میخوردند . تخ تخ . . . تخ تخ ... باز انرژی اش برگشت انگار نمیتوانست بمیرد . نمیخواست بمیرد . او زنده بود که من را تحقیر کند . موهایش را کنده بودم . سرش تقریبا طاس شده بود . خودش شده بود آوازه خوان طاس . تلوزیون داشت یک موسیقی پخش میکرد یک پرلود بود . الان دقیقا نمیدانم مال کدام آهنگساز بود . او باز حرف زد و دستهایش را بالا برد . با انبر انگشت هایش را از بند ، کندم . استخوانش قرچ صدا کرد . اما او نامیرا بود . روی صندلی راکینگچیر عق جلو میرفت و با طنابی که دورش بسته بودم مشکلی نداشت . انبر را به طرف انگشت کوچک پایش بردم . انگشت را از ته کندم . قرچ صدا داد و خون مثل چشمه ای که سر باز میکند جوشید و روی پارکت سرازیر شد . نگاهش کردم . ها ها ...میخندید . . . به من نگاه میکرد . داشت فکر میکرد که به چی میتواند گیر جدیدی بدهد . سختش بود اما زبانش میجنبید . عرق کرده بودم . رکابی تنم خیس خالی بود . پیشانی ام شر شر عرق میریخت . از نوک موهایم باران عرق میچکید . چیک چیک چیک . . . هنوز داشت دستهایش را تکان میداد و حرف میزد . سیگارم را از جیب کنار زانوی شلوار جینم در آوردم و روشن کردم . موهایم را توی کش انداختم و اسلحه ام را که شمشیر بود نشانه ی گردنش . . . سرش را بریدم . روی زمین افتاد . . . عین هندوانه . داشت با سر بریده عین فیلم هامون حرف میزد . عین رئیس هامون در فیلم هامون . در تخیل هامون . هامون که کسی درکش نمیکرد . کسی که از درک اجتماع خارج بود مثل من . بدنش تکان میخورد و دستهایش همچنان بالا و پایین میرفت و با انگشت  نصفه به کنج دیوار اشاره . . . بوی نا می آمد . صدای جیرجیرک . . . سرم صدا بود و سوت میکشید دور و برم . . . حرف میزد . . . ناگهان سایه اش از روی دیوار بلند شد و سیگار م را ازم گرفت و شروع کرد به دود کردن . دورو برم صدای خنده شد . صدا ها آشنا بود . صدای خنده ی ملاحت زنی . . . پشت سرم مردی ظاهر شد . دوستش نداشتم . به هیچ وجه . او دوستم داشت . باز هم مطمئن نیستم . نه دوستم نداشت . یک بچه داشت . یادم آمد زن هم داشت . برای همین من دوستش نداشتم اما او دوستم داشت . . . خودم را که نه . تنم را . بعد عکس زنش را به من نشان داد و بو کرد . نگاهش کردم . ساتور توی دستم بود . انداختمش زمین . مرد عکس زنش را نشانم داد و با پا یک لگد به سر پر سر و صدا زد و گفت تو این زن رو کشتی . من داد زدم . با ساتور دو نصفش کرده بودم  اما کی ؟ . عکس زنش پا در آورد و شروع کرد به دویدن به دنبال من . بچه ای توی باغچه گریه میکرد . افتاده بود روی گل ها . بهش رسیدم و برش داشتمو سپرش کردم . بچه توی دستم جان داد . مثل خاطره . درخت های باغ را میشناختم . آفتاب که زد . . . واضح تر دیدمشان . دوره ام کرده بودند . . . انها دوستانم بودند . با من حرف میزدند . حرف هایشان را نمیفهمیدم . درک موقیعیت نداشتند . جنون را نمیشناختند . چاهی باز شده بود زیر پایم . کشیدتم پایین . دریا بود . افتادم تویش . رفتم توی صدف . پنهان شدم . تف .


 
comment نظرات ()
 
 
تبلیغ راس و ریس کردن معامله آقایان و ضدش !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
 

یکی از مهمترین مشکلات جامعه ی ما ، دست و پنجه نرم کردن آقایان با مشکلات لاینحل ج  نثی است . چیزی که این روزها بیشتر از همه چیز به چشم میخورد و هر کجا که بروی باز هم میبینیش ، تبلیغات نامحدود و رنگ ووارنگ و رنگین کمانی داروی راه حل مشکلات ج..آقایان هست . آقایان تبلیغات چی برای اینکه به جامعه ی بشری به خصوص به آقایان ایرانی خدمت کنند ، از هر فرصتی استفاده کرده و دست به تبلیغ میزنند . مثلا 4 دور در دقیقه ، زیر نویس میشود . آن هم در شبکه های وطنی که برای مهاجران ایرانی تاسیس گشته ! در شبکه های غیره هم هزار ماشالا ، هف الله اکبر ، این تبلیغات با دور تند تر یا کند تری باز هم با میانگین 6-7 بار در دقیقه زیر نویس که میشود پیشکش ، در تبلیغات میان برنامه با صدای رسا ی آقای خوش صدا ، با شور و شوقی عجیب ، گفته میشود که آقایان رنج مبرید که مشکل ج...شما کشف شد و داروی آن ایناها . و نه تنها دارو را نشان داده بلکه شکل دستگاه بارفیکسی که باید استفاده شود در آن ناحیه را نیز نشان میدهند که بس عجبا ! . . . عجیب تر از آن اینکه بنده با چشم های خودم شکل این دستگاه بارفیکسی همه کاره ی کش دهنده ، قد بلند کننده ، اجی مجی لاترجی را در روزنامه ی همشهری هم دیده م و همیشه از خودم پرسیده ام که اگر روزی روزگاری یک بچه ی 5-6 ساله از من پرسید :" این چیه ؟" بنده با چه دوز و کلکی به او چاخان پاخان گفته ، سرهم بندی کرده و از روی سئوالش رد شوم . این تبلیغات مشکلات ج—آقایان ، همه جا در بیل بورد و بنر هست . به عنوان مثال در پوسترهای بزرگ و بنر و بیل بورد جلوی در داروخانه ها نه تنها کشف خودشان را جهت درمان فلان نوشتند بلکه کلمه ی فلان را به اینگیلیسی ( بزرگ) چاپ نموده و یا حضرت عباس چطور ان کلمه غیر مجاز نمیباشد و داستان ما در وزارت ارشاد غیر مجاز میباشد؟؟؟ ما که از آمیختگی ابر ها سخن راندیم و اسمی هم از فلان ابرها نیاوردیم ! چرا ؟ بنده در داروخانه تشریف داشتم و در حال مشاهده ی قیمت های خیلی جالب نخ دندان اورال بی بودم که از 2000 تومن به 6000 تومن صعود کرده که دیدم یک پوستر بزرگ پشت سر همین نخ دندان ها تعبیه شده ، یک قلب هم روش که آی راه و روش فلان کشف شد و اینا این هم سی- دی اش! . . . البته بنده خیلی از این پیشرفت فرهنگی خوشحالم از اینکه یک چیزهایی دیگر جیز نیست و گفتنش آدم را شرمسار نمیکند و دیگه آخ جون خجالت ها و شرم و حیا ریخته شده و به به همه چیز واضح در بقالی و داروخانه و تلوزیون عیان میشود خیلی هم انبساط خاطرم ! اما مسئله این هست که جانم برای شما بگه ، کاش آقایان به جای اینکه در این دوره ی فقر و فلاکت ، به فکر تبلیغات گسترده ی داروی کشف مشکلان ج...آقایان می افتادند ، میامدند و میگفتند –م د ن ا ک – برعکسش کنید . چیست و جلوی تکثیر امراض را از بین میبردند و اگر خیلی راس میگند بیایند و یاد بدهند که وقتی میروی داروخانه و – م د ن ا ک – برعکس میخواهی با خجالت و با صدای پایین و یواااااش نگی ، خیلی هم با افتخار ! البته خوووب یادم هست در دوره ای همین – م د ن ا ک – هم آن پشت مشت ها و ان زیر میر ها بود و رو نشده بود حالا با انواع و اقسام اسم های توت فرنگی و خار دار در ملا عام گذاشته میشود به به چه خاک باحالی ، تو گویی مراسم و مناسک دیونوسوسی هم دسته جمعی بیاید برپا شود مشکلی نیست. حالا که هیچ مشکلی نیست بنده سوالم این هست که چرا مثلا وقتی در قصه ای میایم از یک دو نفری بودن حرف میزنیم غیرمجاز است و انگاری مردم حمار و از همه چیز بیلمز هستند ؟! ؟ چرا ؟ نه خداییش چرا ؟ اصلا عشق زمینی چرا حرام شده ؟ بعد تبلیغات این چنینی این جور شبیخون زده به تلوزیون و داروخانه ها و بقالی ها !!!! بعد سئوال مهم من این هس که ببخشید آقایان جسارت نشه اما شما ها چی شدین همه؟ مشکل حادتون چی هست در واقع که کاشفان و منجمان و مخترعان این همه برای شما پماد و بارفیکس و فیش فیش اسپری و قرص درست کردند ؟ لطفا آقایان محترم از جا در نرن ، بنده  وقتی میبینم همه این همه غیر طبیعی به کار طبیعیشون میپردازن خب فکر میکنم آقایان طفلکی ها یک مشکلی در حد تیم ملی دارند و اینا ! ؟ ! یا آآآآآآآآآآآآآآهان .... شاید از یک طرف جنابان مخترع مواد مخدر و عزیزان خلق نبات و شیشه و کرک و مرک و پنیر انقدر جنس در بازار ریختند که در عوضش همون ها میایند و برای از بین بردن سو استفاده ی و ساید افکت این اجناس، اون اجناس رو تبلیغ میکنند . باری یعنی ، این مشکلات آقایان لابد ربطی به استفاده ی این روزهای مردمانی دارد که از بیخ بهوت شده اند و چرایی اش ساده است مثل سو استفاده از اجناس شیشه و برنز و برنج و کریستال و ... که بعد از کوتاه زمانی معامله ی آقایان را از کار انداخته ، به جاش میایند کلی تبلیغ میکنند که عب نداره داداس بیا این ها رو بزن و بخور و به کار ببر اون راه میفته حالا . . . حله . در زمانی که این تبلیغات گسترده صورت میگیره بنده نمیدونم چرا خواستن یک نوار بهداشتی عیب و اخ و زشته و خود نوار ها هم گه گاه در اون پشت مشت ها است و جدیدا رو شده ! بعد گفتن و نام بردن پریود و حرف از حمله ی سرخ پوست ها حرام و بی عفتی است اما به جاش چی ؟ مشکلات آقایان در زمینه ی ناراحتی طول فلان کشف و اختراع و اینا شده و آقا تبلیغ رو بگیر نیفته . حالا که این همه دست زیر بال مسائل آقایان کرده و این ها بنده نمیدونم خانوم ها در حالت همین مسائل بارفیکسی ، ژل و ملی ، کرم و مرم و اسپریی ندارند ؟ البته که دارند اما مسئله این است که چرا نام بردن و تبلیغ همین اجناس از طرف تبلیغات چی ها برای بانوان مکرمه و منوره حرام است و معلوم نیست چی به چی هست ؟ . . . بعد کلا مسئله این است که ما در یک فیلم ایرانی در یک شبکه ی داخلی نمیاییم یک ماچ ببینیم . . . یک نوازش. . . چطوری این همه اون وخ شده مسئله گسترش؟؟؟؟ . . . حتی این همه خانوم ها و آقایون حلا ل و زن و شوهر چرا مجوز نمیگیرند و توی یک فیلمی دست هم رو نه . . . مهم نیست . باید سوخت و ساخت . . . و استغفرالا حریص این چیزها نشد که خیلی بد و جیز هست اما باز هم برای من جالب است که به جای این همه بیشعوری و تبلیغ برای معامله و ... بیایند به همین آقایان یاد بدهند در دلبری و گاهی عیاشی و طنازی ، بکنند گاهی دست و دل بازی و به کار بگیرند چند تا جمله ی نازنازی و در همون لحظه به زن که ظریف و ناز و نوزه  ... به جای برخورد مثل گاو باشند کمی مودب و شاداب . گاهی در ارائه ی همین عشق تقلبی ، برخورد تقلی ، ارتباط تقلبی ، یاد بگیرند که میتونن در رو برای خانوم ها باز کنند و اون ها سوار ماشین بشن . یا اینکه وقتی خانومی وارد مجلس میشه آقا از روی صندلی بلند بشند و سلام بکنند . . . یا وقتی خانومی باری دستشه ، بارش رو بگیرند و کمک کنند . . . توی تاکسی کرم نریزند و جلو نشینند و بذارن خانوم ها همیشه در آسایش باشند چون اغلب دارند گول میخورند یا میخوان که گول بخورند . بنده خودم شاهدم این عدم تربیت آقایان در قشر هنری که از همه سطح پایین تره و در قشر عوام بسیار محیر العقوله ! یعنی احترام ظاهری صفر . جانفشانی های غایی آقایان تبلیغات چی فلان محصول یک پیش زمینه میخواهد آن هم ذکر چونگی برخورد با زن ، همسر ، دوست ، است . . . والا این روزها زن ها مردها را برای شام دعوت کرده و پول و خرجشان را هم میدهند . بنده بارها شنیده ام که فلانی گفته زنه رو بگیرم پولدار باشه خرجم رو بده . . . عجبا! پس حالا که زن این  همه مهم است ، احترامش هم نیست ، همه ی جنگ ها هم سر زن هست چرا  زن صدر هیچ مقامی نیست و فیلتر و اینا است ؟ چرا ؟ نیرویی که بعضی ها در یکدندگی دارند بسی مایه ی عذاب است . هدف از ذکر این نوشته این بود که ....


 
comment نظرات ()
 
 
ابدیت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

آمبیانس : ((‌ اینجا ))

روحت . روحت درد داره . فشرده شده . انبوه بی قراری که توی یه کپسول کوچیک گنجونده شده . روحت . میخواد شیشه ی این کپسول رو بشکنه . مثل شکستن تابوها یا هم که سنت ها . شیشه نشکنه . حبسی . روحت حبسه. کپسول شیشه ای روح تو رو با خودش میبره . روحت فشرده شده . چین برداشته . گرم میشه . مثل تنهایی تابستونها عرق میکنه . تنهایی نصف شب ها . ساعت 4 . ستاره ها . تب میکنه . روحت تب داره . داره بیتابی میکنه . روحت نمیگنجه توی جسمی که گذاشتنش . تابستون ها ...شب ها ...تب میکنه .... شرشر عرق میریزه . . . منثل انتظاریا هم که لحظه ی دار، روحت ناله میکنه زار زار . . . شیشه مثل تنه . نمیشه ازش زد بیرون . بیرون رو میبینه روحت . دریا رو . . . دنیا رو . . . از ساحلی که توش افتاده روحت میبینه یادگاری سالها رو . . . نوشته شده روی شن های ساحل با صدف و چوب عشق ها رو . . . روحت چشمش رو میچرخونه . . . هیچی نیست . نیستیه . خودش بزرگه . بزرگی یا این عظمت و ترس داره . . . روحت ترس داره ... تنهایی درد داره . . . کپسول شیشه ای تکون نمیخوره . . . خرچنگ ها ازش رد میشن . چندشت بشه بازم ایستایی. مردابی . . . این خودش درد داره . . . خرچنگ ها دو دستی خودشون رو مثل مرض میچسبونن به تو . . . به کپسول شیشه ای . . . چشماتم که ببندی باز خش خش خش...روحت مور مورش میشه . . . دو نفری های خرچنگ ها رو میبینه . . .صدفه ا حرف میزنن...صدای تاریخ توشون حبسه . . .کپسول وایساده توی ساحل...رفته توی شن ها . . . روحت منتظره ...موجی...خیزی برداره ....روحت رو ببره ...بذاره ...یه ساحل دیگه . . .دیگه تمومه زندگی. . . روحت آسمون رو میبینه اما دستش بهش نمیرسه . . . این درد داره . . . میبینه جنازه هایی اون ور ساحل رو اما صداش نمیرسه جایی . . . کپسول منتظره ...سگ ولگرد لگد میزنه بهش...غلت میخوره توی شن ها . . ..روحت گیج میزنه . . . واسه ضربه ی هرز یه سگ هراس داره . . . یه کمم شوق که شاید بره به ساحل دیگه ...شاید کسی بیاد در کپسول رو باز کنه . . روحت پرواز کنه ...چینش باز بشه . . . رها بشه . . . صداش رسا ...رسا ...رسا تر بشه ....دردها همه پاک بشه . . . چی میشه همه چی خوب بشه ؟ همون جوری که میخوای؟ چیزی از حساب کتاب و دو دوتا 4 تای جهان کم میشه ؟ توی این کپسول هیچ صدایی نیست جز صدای باد . همه چیز هوسه . . . ابدیت بیننده ای نداره . دیگه دوره ی ایثار گذشته انگار. . . همه گوشت تن هم رو میخورن و هیچ کس حوصله ی شنیدن ناله نداره . . . همه فکاهی شدن . . . دوست دارن نشنون ناله ی دیگرون ....که وقت گرونه و همه ارزون میفروشنش...پای چت و گفت و گو با دیگرون . . . عمق از بین رفته . . . روحت درد که گرفت بتادین رو بریز روش و تیغ بزن بهش ....شاید زهرش رفت . . . خودش درمان کرد خودش رو یا که نه . . . تب کن اون قدر که بترکه کپسول شیشه ای و با روح پر از خورده شیشه پرواز کن حتی اگه از زخم هاش خون بچکه . . . نیمه ی راه . . . پرهاش بریزه و وسط اقیانوس غذای ماهی های اقیانوس بشه . 

 

**

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ALWAYS وطنم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۳
 

آمبیانس : (( اینجا ))

بزنم به تخته بزنم به تخته چقدر این بلاگ جزیره در کهکشان حسود داره . بترکه چشم حسود . تازه نصفی از کامنت های دوست های عزیز بی اسم و نام و نشون رو تائید نمیکنم . من از این که کسی شهامتش رو نداره بیاد رو در رو حرف بزنه اسم و آأرس ای - میل و بلاگ بده حالم به هم میخوره . پا میشن میان این جا بی نام و نشون ها زر زر که آی تو فحش دادی . . . آی چرا  توی پست فلان همه رو به رنده کشیدی . خب دوست ندارید جان من این جا رو نخونید . هر کسی روحیه ی خاص خودش رو داره . من از اینکه کسی کاووس دوستدار رو به فلان جاش هم حساب نکنه حالم به هم میخوره . کسی که ( بودن یا نبودن ) به نظر پیش پا افتاده براش مهم نیست برای من هم مهم نیست . همین . بگذرم که وقت من گرانبها تر این چرندیاتیه که برام نوشتن و من بخوام جواب بدم . تف تف .

ذله میشه آدم از دست هر چی خویش و دوست و رفیقه ، که انگاری دیگه واژه ها معنای خودشون رو از دست دادن و همه ی مراودات این نوه نتیجه های حضرت آدم عزیز شدن یه پا آدم آهنی و رباط و انگاری با تو و توی تو زندگی نکردن هیچ وقت هیچ وقت و نخوردن نون و نمک تو رو و با تو نکردن درد دل و دل به صدای تو ندادن موقع اومدن ابرهای سیاه بالای سراب رویاهاشون . بابا چقدر از هم توقع دارن همه ؟ عجب روزگاری شده ؟ همه دارن ذکر " یا خدا تو را لعنت کناد "سر میدن و (( دوست داشتن )) فاتحه اش خونده شده . شده همه چی عین قبرستون .مرده . جنازه شده .  کلمه ها رفتن توی قبر و آدم ها واسه حرف زدن با مشت و لگد و کنایه و فحش چارواداری بلدن حال بپرسن وجودشون رو اظهار کنن . زرشک ! این خاله در هم ها که هم توی بلاگ من هستند و هم توی دور و بر تو و هم همه جا و جا ها رو گرفتن و گرفتارمون کردن ، بلای جون شدن و اجل روح و وجود و جان آدمی ، که نه همین لباس زیباست ؟ جان من مدت هاست لباس زیبا هم از بین رفته و لباس دیگه وجود نداره همه چی باند پیچی شده ، شده عین مومیایی ...آدمهایی که خودشون رو با برچسب و لی بل هی نشون میدن :""" الو منو ببینین ...الو... من هستم.....الو..... منو ببینین.....من ....من ."""" خونه خراب کن زندگی تو و خونه ی رویاهای تو میشن و دست روی دست میذارن و زانو رو هم میندازن و لبخند مونالیزا تحویلت میدن،  یادشون میره براشون چه کارها کردی . عجب ! دیگه توی شهر باید به خرخری کردن  عادت کنی . مثلا سوار تاکسی که میشی به جای بقیه ی پول بهت آب نبات میدن و تو مات و مبهوت عینهو خود علامت تعجب هم که نگاه بکنی باز خره اون نیست . اون دلیل داره . . . دیگه توی تاکسی به جای بقیه ی پول شماره هم میتونی بگیری و اشکالی نداره . . . توی داروخانه همه چی روز به روز داره قحطی میشه . . . عجب! خشکسالی دارو و نخ دندون بود حالا هم آلویز بهش اضافه شده . خانوم های محترمه سخنان بنده رو بهتر میفهمن . اصلا بذار یه جوری بگم همه بفهمن . یه چیزی هست به اسم  نوار بهداشتی اگر نمیدونید چیه (( این جا )) لطفا . مورد استفاده ی دخملان و بانوان محترمه و غیر محترمه ، بعد ها اهم که ماشالا تبلیغات گسترده اش در تیلیویزون میشه مورد استفاده ی کهنسالان تاج سر . . . فکر کن که اون هم قحطی میشه . . . مثلا ALWAYS که باب سلیقه ی خیلی هاست مدت هاست نایاب شده . . . تاریخ مصرف ندارن یا توی بقالی ها پیدا میشه . عجب ! چیزی که مدت های زیاد تبلیغش میشد . . . حالا معلوم نیست واسه چی داره از  صدقه سر خرده فرمایشات کی     ، از بانوان محترمه گرفته میشه . معلوم نیست چرا وارد نمیشه !. . . عجبا . . . این هم رفت روی نخ دندونی که گفتم که در داروخانه نیست . . . حالا بعدا خبرهای جالب تر هم میاد . . . دشمن من که الان داره خنده ی قبا سوخته ای سر میده ،‌بره برای من کامنت بذاره که منتظرشم جواب بدم . . . آدم یه بار به دنیا میا د باید عشق کنه . . . کیفور شه و زندگی کنه . . . این خاک ما هم که . . .

قدیمی ترین پرچم ایرانی ها . شاید نشانه هایی از توتم ما بوده خدا عالمه نه ؟ یا شاید هم نشانه هایی که هنوز یک تحقیق جامع برش ندشه .

به همین دلیل به شدت این  ترانه ی کهن از (( سالار عقیلی )) رو دوست دارم .

وطنم حالت خوب باشه که تنم خوب باشه سر به تن بد خواهات نباشه و تن دشمن هات تندست و سالم نباشه و چهار ستونشون ٨ تا شه . ما هم برای این اعصاب خوردی پیرامون یافتن آدمهای گنده دماغ ، مصاحبه ، نوشته ،‌کار ، موجی شده قاطی کردیم و در استراحت به سر میبریم و سایه ی دشمن رو با تیر میزنیم . د بپا .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شرلوک هلمز و میس شانزه لیزه در (( فرار راسکولنیکف))
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٩
 

آمبیانس : ((اینجا ))

میس شانزه لیزه گفت : " نگران نباش ، من قایمت میکنم . بیا تو ."

مردی که وارد اتاق زیر شیروانی شد صورتش مثل ماه سفید شده بود . دستهایش را لرزه ول نمیکرد . چشمهایش مثل دو کاسه ی خون بود . لبهای کبودش ، ترک خورده بود مثل صحرای تشنه ای ، تشنه بود . میس شانزه لیزه پرده خانه را کشید و پنجره را بست ، توی درزها را پنبه کرد . چراغ را خاموش و به جاش شمع ، شمعی روشن کرد . به آشپزخانه رفت .از  سوپ گوجه فرنگی که هنوز داغ بود برای مرد کشید . قارچ توی سوپ انگار که زنده بود و تکان میخورد مثل یک ماهی زنده . میس شانزه لیزه به مرد گفت :" داغه ، از دهن میفته بخور. این جوری منو نگاه نکن .بخورش .ببین ، تو اشتباهی اومدی این جا . اما ... حتما دوست داشتی اشتباه کنی نه ؟"مرد به کاسه ی سوپ حمله کرد و همه را سر کشید . میس شانزه لیزه راه میرفت و پیش خودش فکر میکرد . مرد همان جا به خواب رفت . انگار که توی سوپ ، اکسیر مرگ ریخته باشند .

 میس شانزه لیزه راه میرفت و سرش را تکان میداد . قفل در را امتحان کرد . به مرد کمک کرد تا روی تخت دراز بکشد . اما انگار که مرده بود . بهترین کار ، درست ترینش بود ، پس روی لباس خوابش  رب دو شامبر سیاهش را پوشید و ماسک سفیدی به صورتش زد . از در بیرون رفت و در را قفل کرد و پله ها را آهسته پایین آمد . صدای جیر جیر چوب های پوسیده  بلند بود . میس از چند پله پرید و به درگاهی رسید . شب بود . همه جا تاریک بود . چراغ قدیمی کنار روخانه سکسکه میکرد .دورش پر از مگس بود . وز وز . . . کالسکه ای در حال گذر بود . میس جلوش را گرفت . سوارش شد . توی اتاقک نشست . به کالسکه چی گفت :" برو منزل کاراگاه هلمز ." اسب  یورتمه رفت تا دم در منزلی که برای همه ی اهالی شهر آشنا بود . صدای ویالن هلمز توی کوچه ، پرسه میزد . میس سکه ای کف دست کالسکه چی گذاشت و جلوی در رسید . هلمز که توی اتاقش بود ، خندید و به واتسن گفت :" نگفتم ، الان در میزنه ." میس در زد . زن پیری که کلاهی مثل دم کنی روی سرش بود در را باز کرد . میس بی اینکه حرفی بزند وارد شد . پله ها را بالا رفت و پیرزن در همین حین گفت :" گفته بودن که شما میاین . " میس پشت در رسید . هلمز قبل از اینکه میس در بزند در را باز کرد و دست میس را گرفت . واتسون از روی صندلی بلند شد و به این شمایل گداوارانه ی میس نگاه کرد و گفت :" اون میدونست که شما میاید . " هلمز گفت :" خوبید خانم ؟ نوشیدنی ، چای ، قهوه ، سرد ، گرم  هر چی که ..." میس گفت :" قهوه . " زن پیر که پشت در بود رفت تا قهوه را آماده کند . میس ماسک را از صورتش برداشت و روی صندلی نشست . سیگار واتسون را بی اجازه از روی میز برداشت و با فندک روی میز روشنش کرد . هلمز که ایستاده بود و با چشمهای سبزش آماده ی سی تی اسکن از ذهن میس بود پرسید :" پیش شماست ؟ "

میس شانزه لیزه گفت :" اون اشتباه اومده خونه ی من کاراگاه. . .  نمیخوام از اومدنم به این جا پشیمو ..."

واتسن پرسید :" کی اومد ؟" میس گفت :" همین یک ساعت پیش . "هلمز رفت طرف پنجره و پرده را کنار کشید و گفت :" اون باید بره سر جاش . ازش شکایت شده .

میس از روی صندلی بلند شد و گفت :" یعنی فهمیده ن ؟ چقدر زود؟! "

واتسن نوشیدنی اش را نوشید و گفت :" من نمیدونم هلمز از کجا حدس زده بود که میاد پیش شما ."

میس:" بله ...اون خونه ی منه."

هلمز:" داستایفسکی دنبالش میگرده و..."

میس شانزه لیزه  پرید وسط صحبت های هلمز :" و البته سونیا ؟"

شرلوک هلمز خندید و پیپش را روشن کرد : " و البته سونیا .....خانم."

میس :" شاید دوست داره پیش من باشه ...اون دانشجوی حقوق اون قدر احمق نیست که راه رو گم کرده باشه . من اومدم این جا تا به شما بگم به فیودور داستایفسکی بگید که داستانش رو عوض کنه ، اون الان پیش منه ..."

دکتر واتسن پرسید :" وقتی پیش شما اومد چطور بود ؟"

میس:" سفید مثل ماه ، سرد مثل مرده ، میلرزید . من بهش سوپ قارچ دادم . در جا بیهوش شد . "

هلمز پالتوش را پوشید و کلاهش را برداشت و گفت :" خانم ما نمیتونیم بذاریم ادبیات از بین بره اون جاش پیش سونیاس."

پیر زن قهوه ی میس را برایش آورد . میس قهوه را ریخت توی گلدان و گفت :" اون  خانم ایوا نونا رو کشته هلمز اگر اون رو تحویل قانون بدید من شما رو ..."

دکتر واتسن که کاپشن کرم رنگش را میپوشید خندید و گفت :" ما اون رو تحویل داستایفسکی میدیم ، اون خودش میدونه باهاش چی کار کنه فعلا بریم ببینیم راسکولنیکف چرا بعد از خوردن سوپ شما بیهوش شده ..."

هلمز در را برای میس باز کرد و هر سه خارج شدند .


 
comment نظرات ()
 
 
هنر نزد تو نیست .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
 

آمبیانس : (( اینجا ))

به قول نیما

دستها میسایم /تا دری بگشایم / بر عبث میپایم / که به در کس آید / در و دیوار به هم ریخته شان بر سرم  میشکند ...

به قول معروف اب یمین (آنکس که نداند و نداند که نداند/در جهل مرکب ابدالدهر بماند)

قبل از هر چیز باید بگم  این بار برام مهم نیست که آب توی دل کسی تکون بخوره یا نه ! واقعا بخت (هنر) در این خاک برگشته و این پایمال شدن هنر ، له و لوره کردنش،  مسئول کسی نیست  جز شما  . این بار منظورم اصلا هیچ ارگان خاصی نیست ، نه تئاتر شهر ، نه شهرداری ، نه اهالی مشغول به کار .... منظورم خود خود شمایید که در این جا هر از گاهی بیا و برو دارید و احساس میکنید ، شاید ، با تصدیق کردن نوشته های بنده با من همدل هستید و کنار من  ناله سر میدهید و وااسفاها که ای داد یکی بیاد مواظب باشه هنر با منر قاطی نشه و از دست نره که هنر نزد ایرانیان است و بس . من  که از جوش و جلا نمی افتم ، منتها دیگه برای کسی که فقط چرب زبونی کنه ،‌تره خورد نمیکنم . در پست قبلی در مورد کاووس دوستدار نوشتم و صدای دوبله ی شخصیت (هملت ) رو آپلود کردم و گذاشتم و اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر (هیچ ) کامنتی نگیرم .حتی عکس هایی که از هملت گذاشتم به زور و ضرب از توی سایت های روسی کش رفته م و حتی از اون عکس هم کامنتی نگرفتم . بله . این شمایید که حساب هنر رو توی این مملکت رسیدید و حق ندارید به کسانی که الان مشغول کار کردن در این زمینه هستند فحش بدهید و مثل همیشه بگویید که ای وای آخه هیچ کس سر جای خودش نیست ....نیست که شما سر جای خودتون هستید ؟ خاک بر سر شدن هنر ما ، دق کردن هنرمند های ما فقط و فقط برای بی توجهی هاییه که در اشل کوچیکش امتحانش رو این جا پس داد . بعضی ها خر مست میشن میان ۴ تا کامنت بی ربط و احوال پرسی و اینا میذارن که هیچ ربطی به پست و نوشته ی من نداره . آدم خشکش میزنه . برای همین حالم از همه ی کسایی که مثل تاپاله ، عین یه آشغال پهن خانه ی هنرمندان هستن و توی کافه سیگارشون رو بی درد پووووف میکنن بیرون به هم میخوره .... اون سیگاری که شاملو میکشید و سیگاری که درد توش بود و از سر درد بود و نه حتی از سردرد با این افاده های چل شما فرق داره . اون که درد و رنج میکشه واسه هنر مملکتش ، کنج خونه میشینه و یه همه ای ، دست در دست هم ، میرن مثلا درس مهرجویی رو میبینن ، میرن کتاب های بی چیزی که یاوه سراییه و از سر پول  و پیشخون نوشته شده رو میخرن و لباس های جمعه بازاریشون رو میپوشن و اون وقت میشینن میخوان  بعضی ها هم از مقامشون دست بکشن . نه جونم شما ها دست بکشید بسه . به قول کمال الملک در فیلمش :" شما دست از سر هنر بردارید ، هنر ایران بزرگه خودش رو نشون میده ." البته من تحریفش کردم . این که به طخم کسی هم نیست که دوستدار کیه ؟ هملت چیه ؟ بازیگرش اسم به این بلند و بالایی داره !!!...عجب ...این ها همه مایه ی تاسفه منه . شوق نوشتن از سرم افتاد و فقط خواستم بگم به هر جا که برسیم نه از سر اتفاقاتیه که درش افتادیم ناخواسته بلکه خواسته ایم و درش هستیم . وقتی برای کسی (هملت ) و (بودن و نبودن ) مهم نباشه میخوام صد سال سیاه نه کامنت بذاره نه سر به تنش باشه که امثال خود شما خاک رو به تاراج بردید و همه ی آدم های بی لیاقت رو حمایت کردید ... پس فردا هم خانه ی هنرمندان ما که شماها رو خوب شناخته (به قول آقایی  که اسمش رو نمیارم ) سالن سمندریانش رو میده دست سینمایی ها که پول در بیاره میده دست مهرجویی ، دست پارسا پیروزفر ، دست ....باز هم هست و نمیگم ... چون شما میخواهید ....چون شما براتون ارزشی نداره که حتی در دسترستون که هست یک دگمه رو فشار بدید و صدای دوستدار رو گوش کنید . برای همین هیچ کس هنوز ثمین باغچه بان ها رو نمیشناسه ، هنوز  خیلی ها احمد محمود رو نمیشناسن ، هنوز خیلی ها تف میکنن به دولت آبادی از بس حقیر و کثیفن ، هنوز خیلی ها دوست دارن ادای هنرمندها رو در بیارن و توی مهمونی های سفارت خونه ها پرسه بزنن و کاری ندارن  سعدی افشار مرد یا نه ؟ اصلا کی بود ؟ پرده خونی چی شد ؟ چرا هی میاین ای - میل میدین اسم خلیج فارس نشه خلیج عربی ....شما همه ایرانی هستید ؟ این شمایید که هنر نزد شماست ؟ میخوام ١٠٠ سال سیاه  خلیجی نداشته باشید و پاچه خوار بادمجون دور قاب چین هاتون باشید اون قدر که افقی شید . حالم از همه چیز به هم میخوره . برای همین چه اهمیتی داره که بیام آمبیانس بذارم کسی نپرسه که چی ؟ یا معنی عکس رو نپرسه ؟ کسی با آدم وارد چالش نشه ؟ انگار این همه مدت آب توی هاون کوبیدم و دلم خوش بوده ....بهتره برم . نظر دونی این پست رو میبندم چون خوش ندارم کسی بگه سلام / خوبید / به نظر من  روز زن مبارک / به نظر من ....نظر های بی ربط..... من قیچی میکنم هر چی که بی ربط باشه از این به بعد . تمام .


 
comment نظرات ()
 
 
تازه تو که عددی نیستی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
 

سراشیبی حماقت کارشناسان اهل هنر ، شیبش ضریب بی نهایت گرفته ، زده روی خلاص و د برو که رفتیم . . . میان،  مثلا یادشون میفته که بیاییم جشن پنجاه سالگی دوبله رو برگذار کنیم ، تا نمردن یه تقدیری چیزی . . . میری توی ویکیپدیای لعنتی میچرخی ، چرخ میزنی ، این ور و اون ور میزنی که ببینی از کاووس دوستدار چه چیزی جز این ۴ خط پیدا میکنی و میبینی " هیچ " . خسرو خسرو شاهی ، هر چقدر هم آلن دلون بشه باز اون غم و حزنی که توی صدای دوستداره رو نمیتونه از حنجره در بیاره .

چون همیشه مستعد عاشق شدن بودم ، اصلا از بچگی ، ازوقتی بذر ما را کاشتند ، برای این بالفعل شدم که به دنیا بیایم که عاشق بشوم . . . اون هم از نوع ناجورش . یادم هست سالهای١٣۶٩ یا ١٣٧٠  بود انگار که شبکه ی دو برنامه ای گذاشته بود که دکتر اکبر عالمی هدایتش میکرد و یه میز گرد هم جلوی روش بود و بعد از فیلم هم نقد فیلم ... اون موقع ها که من طفلی بیش نبودم ...هملت رو در سه قسمت مختلف در سه روز پخش کردن ، لیر شاه رو ...کلا گریگوری کوزینتسف ها رو هی داشتند پخش میکردند و من بدبخت در اوج طفولیت  -به این خاک جزیره قسم که - اولین بار که (هملت ) رو دیدم بیشتر از فیلم تحت تاثیر دوبله ش شده بودم  ، اولی صدای کاووس دوستدار بود که وقتی شب رفتم توی جام گفتم  "خدایا صاحب این صدا،  شوهر آینده ی منه" و برای همسرآینده توی  بستر ، کمی جا گذاشتم تا او هم بیارامه ...فکر کن ! ...دومین صدایی که خاطرم مونده بود خدممتون عارضم که صدای روح پدر هملت بود ، صدای گام هاش، اکوی صداش ....( منوچهر اسماعیلی)! و سومی هم  صدای انتظامی بود که بعد از کمی حرف زدن شناختمش...چقدر از بچگی تیز بودم . . . بعدها صدای دوستدار را نشنیدم و هیچ صدایی مثل او نیامد . دوستدار در ٢٨ سالگی مرد . توی یکی از مجله های قبل از ١٣۵٧ خونده بودم که اور٢ز شده بوده . اما چه اهمیتی داره ؟ مهم اینه که دوستدار بود و خسرو شاهی تا به این سن به گرد پاش هم نرسید . البته  (اینوکنتی اسموکتونوسکی ) بازیگر نقش هملت به شدت نگاه های نافذی داشت که عکسهاش رو میبینید و چقدر با صدای دوستدار همخوانی. ای خدا!

(( این صدا )) رو هر کس گوش نکنه نصفه عمرش بر فنا و اگر گوش نکرده باشه وای بر او !

بودن یا نبودن ؟ میخوام بدونم خیلی از شماها ، خود من ، خیلی از اونها که فکر میکنن خیلی هستن  ،‌از خلال همین (بودن ) قدر خلال دندون هم هستن ؟ جالبه که کاووس دوستدار در ٢٨ سالگی جاودانه میشه و میمیره ، گوگوش در ٢٨ سالگی در اوج بوده که ١٣۵٧ میشه  و سکوت میکنه .  یعنی همه ی همین اینی که الان هست رو قبل از ٢٨ سالگی به دست آورده و حالا مایی که توی این سن ها به سر میبریم و توی هپروت مثل مگسی ویز میکنیم و ژست میگیریم چی هستیم ؟ نخواستیم دیالوگ شکسپیر بگیم ، فقط یک کم به بودنمون فکر کنیم . چون زود ، دیر میشه و میمیریم . مثل ناصر حجازی . خدا یا این مرد هرچقدر پا به سن میگذاشت جذاب تر میشد .روحت شاد مرد دو متری ، دروازه بان خوش تیپ باحال ما ،‌میدونی قرار بود مراسم تشیع تو رو از ورزشگاه امجدیه که ازش کلی خاطره داری برگذار کنن ؟ انگاری نذاشتن ...نمیدونم . ...

دیدن این عکس به شدت ناراحتم کرد . چی شده حالا که ناصر حجازی توی بیمارستانه عکسشو بزرگ پوستر میکنید با کراوات میچسبونید  اما قبلش این کارا زشته و اینا ....در مصاحبه ای که در ادامه ی مطلبم گذاشتم ، گفتگوهای همسر حجازی و حجازی است در مورد چه جوری عاشق شدنشون و دل و قلوه دادنشون و ... و توی اون عکس که هر دو اول راهن ، انگاری هیچ وقت آخر راهی وجود نداره . انگار بعضیا نباید بمیرن . انگار حجازی ها باید بمونن ...اما باید اینو قبول کنیم توی این سراشیبیی که اسمش زمانه و چون ما توی این وطن عزیز هستیم توش پر از چاله و چاهه ! همه زود تر از موعد هم میمیریم . مثلا علی دایی میمیره ، محمدرضا گلزار میمیره، بهروز وثوقی میمیره، گوگوش میمیره، محمود دولت آبادی میمیره، استاد شجریان میمیره، سیامک صفری میمیره ، فریدون جیرانی میمیره، نیکی کریمی میمیره ....ما توی هر چی با هم فرق داشته باشیم توی این قلم قدر همیم . . . این زن ، داره چی میکشه فقط خودش و خدا میدونه . نمیخوام ناراحت بشین ، من خیلی هم اهل فوتبال نیستم ، یعنی خیلی کم اهل فوتبالم ، اونم تا وقتی جام جهانی میرفتیم و خداداد عزیزی میدوید و دو تا گل به استرالیا میزد و میریختیم خیابون  پی طرب و شادی و  چماغ توی سرخورده برمیگشتیم خونه ....اما باز خوشحال بودیم . یادمه سر بازی ایران آمریکا بود/ ایران استرالیا بود جماعت ریختن خیابون و د بزن و برقص و دم پاساژ گلستان هم قیامتی بود واسه خودش همون جا پیمان معادی رو دیدم اون موقع کسی نمیشناختش ایشون رو ...گفت :" مردم چی کار کنن ...اینم تفریحشون شده ." راس میگف . حالا این اسطوره ها میمیرن . این شکلی هم میمیرن .

فکر کن یه روزی خودت این جوری میشی .تازه تو که عددی نیستی . حالا هی بیا همه رو اذیت کن ،دوست پسرت رو تیغ بزن ، دوست دخترت رو گول بزن ، ادای آدامهای هفت خط بدذاتی رو در بیار که یه روده ی راس توی شیگمشون نیست آخرش اینا ها ...شاخ شمادا ، مرلین مونروها همه میریم زیر خاک . حالا هی زار بزن الم شنگه به پا کن .هی چاخان های بی حد و مرز بباف و پول مردم رو سوا کن ....کلاه برداری کن ، بدزد، نوشته های مردم رو بدزد، توی مجله  ی  هنرمند چاپ کن بدون اینکه اجازه بگیری بردار عکسهای اینو اون رو چاپ کن .... برو توی پیچ این و اون و غلط زیادی کن... روزگار کوتاهه جونم.شکوفه ، پرپر نشی ! دو روز دیگه تو هم میمیری حالا بیا و نساز . فکرش رو بکن تازه بمیری  و نتونی یک دهم کاووس دوستدار هم بشی ، نتونی ناصر حجازی بشی اه اه ...چرا به دنیا میان بعضی ها ؟....واسه جنغولک بازی لابد . نمیدونم . بعد فکرش رو بکن فردا روز (مادر) ه ........................................سلام مامان ! روزه زن ، برم یه اسفند دور خودم دود کنم که از بس زنم از ٧ سالگی عاشق دوستدار شدم .

زن هایی که اگر بوتاکس و ژل و اکستنشن نبود نه خودشون خودشون رو دوست داشتن نه مردها . مردهای هالویی که معیارشون از زیبایی همانا آنجلینا جولی میباشدو زن هاشون رو تا همین حد ماسک کشف میکنن و اصلا نمیدونن زن یعنی چی !  ...اونها برن فردا یه حلقه گل بخرن بندازن دور گردن زن و مادر و دوست دختر و ایناشون ...بگن روزت مبارک ! که چی ؟ پریروز خوندم مادری بچه اش رو ....ببین ....بچه ی ۴٨ روزه اش رو گذاشته توی ماکروفر پخته! بچه مرده !!!!

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()