جزیره در کهکشان

 
دستت دراز نیست
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۸
 

 

از کثرت خیال خواب از چشمانم رخت بسته . قرص های خواب آور و کلونازپام 2 اون هم دو تا از دست ما به ستوه آمده و وقتی به سراغشان میروم رنگ از رخسارشان میپرد که با قورت دادنشان  بی اثر میشوند در معده و دل و جانم و من هی فحش را نثارشان میکنم . خواب به چشمانم می آید . فکر روحم را میخورد . یادش مرا . . . شب ها . . . دیدن ماه . . . تو را . . . بیا با هم بخسبیم و به دریا ها بخندیم و من روی همان ماسه ها که دوست داشتی برایت به ان زبانی که میدانی چیست بنویسم که چقدر دوستت دارم و تو بخندی . . . با بادی که دم ساحل وزیدن میگیرد مثل کاهی ...همچون یک حباب بترکی ... بروی ...پر بکشی . . . چه کسی میتواند منکر این بشود که تو در منی و من در تو نه ! . . . زمان گذشت و ساعت چند هزار بار نواخت و تو نشنیدی . . . تو کری ! . . . اولین و آخرین طپش های عاشقانه ی قلب مرا . . . عاقبت مطلب آشکار میشود و تو باز به من میخندی و من در آن موقع از تو فاصله ام به اندازه ی یک قاره است . میس شانزه لیزه که پشت درخت بلوطی ایستاده بود منتظر سر رسیدن مردی بود که عصا به دست میگرفت و روی زمین  تخ تخ میکوبید و کور بود و موقع راه رفتن حرکتش مثل موج . . . میس همان لباس شندره پندره ای را پوشیده بود که از پیر مرد خنزر پنزری بوف کور خریده بود . . . - میس همانی بود که صادق هدایت به جایش زن اثیری را نوشت و بوف کور را جاودانه کرد و بعد از دست میس خودش را کشت - خلاصه باد میوزید و حریر های لباس میس هم و همین طور موهایش که هر لحظه بلند میشدند و بافته بافته مثل مویرگ های برگ . . . برگ سرخی مثل سیب حوا . . . مرد آمد . آن مرد با عصا آمد . شب بود . ماه در آسمان آویزان . . . ابرها رفته بودند که با هم باشند و سقف آسمان لخط بود . ( غلط دیکته ای عمدی است ) . شب برهنه و هیچ سنگی روی سنگ دیگر بند نبود و میس پشت درخت و مرد با عصا سر جایشان بودند . . . مرد جلو میآمد . . . بلوز مرد مردانه بود اما بلند و دراز تا به روی زمین دستهایش از حلقه های بلوز زده بودند بیرون ردایی بود تن مرد . . . دستهای میس که از حلقه های حریر بیرون زده بود دیده میشد . درخت را در آغوش گرفته بود و به صدای عصای مرد سپرده بود گوش . . . مرد موهایش را ژولیده کرده بود مثل خودش . . . میس آب دهانش را قورت داد و وقتی مرد نزدیکش شد زیر لب صدایش زد . . . مرد ایستاد . آن مرد ایستاد . دست چپ میس پر از خراش هایی بود با قطره خون هایی که میچکید . مرد بوی خون را شناخت . وقتی میس به او نزدیک شد عصا را به میس نشانه رفت و او را یک مجسمه کرد . میس همان طور ماند . مرد وردی خواند و میس را بلورین کرد و کاری کرد از زخم هایش آب شفا بریزد بیرون . . . سالها بعد میدانی ساخته شد و میس مرکز ان میدان شد . تا اینکه - هیچ کس - که آدمی بود شهودی آمد و میس  را بوسید و او آدم شد و هیچ کس حوا . از روزی که میس از سنگ شدن به در شد همه ی فکر و ذکرش پیدا کردن آن مردی بود که همیشه خودش را رند خلوت نشین میدانست و در گوشی به میس میگفت چه کارها باید بکند و میس را میشناخت و گلش را . . . همه ی تنش را . . و چون کور بود همه چیز را بهتر میدید . . . اما هم میس میدانست که مرد کور نیست و هم مرد میدانست که میس آدم نیست . میس حوا ترین بود . خواب در خواب بود و بیدار که شدم ساعت 6 بود . رفتم به دیدن ( ورود آقایان ممنوع ) چقدر همه میخندیدند و من هم . . . رضا عطاران را دوست دارم . رامبد جوان را دوست دارم . ایده ی این فیلم را دوست دارم . سیبیل های ویشکا را . . . بهاره رهنما را . . . و بازیگری که نمیدانم امروز کجاست را . . . همه ی خنده ی فیلم زهرم شد . . . بعد از مدت ها توی سینما خندیدم . . . اما فکر میکنم باید این خنده را مدیون رضا عطاران دانست چون در عین خنده داری این فیلم گریه دار هم بود . . . هستند زن هایی که این روزها هنوز ضد مردند و خودشان از همه نامرد تر . . . مانی حقیقی هم به به چه دکتری ! . . . خلاصه توی سینما با خودمان نوشیدنی برده بودیم . .. مخلوطی بود از هلو و آب هلو و اندکی مواد ال کلی که مدت ها با پودر دارچین هم خورده بود و چسبید به ما . . . شنگول بیرون سینما سیگاری گیراندیم و رفتیم ناگت خوردیم . . . بعد من همراهانم را تنها گذاشته در غلظت هوای تهران رفتم به گیشه ی تئتر شهر سر زدم . . . در سیاهی شب . به این فکر کردم که به زودی میمیرم . . . و دوستم رفته روق های تاروت گرفته و دست از سرم برنمیدارد . . . به خودم فکر کردم که چه برنامه هایی دارم . . . به پیانویی که به جای من گربه باید رویش بخوابد . . . برگشتم . . . همراهانم که من از درکشان خارج بودند و همیشه رفتارم را مسخره میکردند دستم انداختند و فکر کردند من ادا در میاورم . . . قدم زدن هم شد ادا . . . . باد شدیدی میوزید و امواج غران به بدن کشتی ضربه میزدند و من توی وان غرق در خون بودم و موهای بافته ام خیس شده بودند و تا صبح 120 بار زنگ زدم اما تو گوشی را برنداشتی . تو مرده بودی . فردا مراسم ختمت بود . لباس های سیاهم را پوشیدم . صورتم سفید بود . لبهایم از گریه کبود . . . لاک هایم را پاک نکردم . لرزان و شل و  و ل رفتم توی تاکسی که صدازده بودمش . رفتیم قبرستان . همه بودند . برای تو گریه میکردند . هیچ کس من را نمیشناخت . وقتی توی قبر گذاشتندت هیچ کس نفهمید که چرا من  از حال رفتم . به هوش که آمدم توی مراکش بودم . شنیدم که میگفتند به ایرانی ها دیگر ویزا نمیدهند . من بودم و خانه های قدیمی مراکشی . من زنی بودم که از دست عمویم فرار میکردم تا به کسی برسم . .  . . . مثل سریالی که میدهد . . . اما چمدانی دستم بود آبی رنگ . توی آن همهی نامه های تو بود و من برای همیشه از پشت شیشه های فرودگاه از تو با آن همه نامه ی نخوانده خداحافظی مردم و رفتم . وقتی که قدر یک نقطه شدم و توی آسمان بودم تو فهمیدی که هیچ وقت دستت به آن بلندی نیست که مرا بگیری.


 
comment نظرات ()
 
 
فال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢۱
 

 

 

بوی قهوه تمام اتاق را پر کرده بود . زن ورق ها را جلو روش این ور و آن ور میکرد و من قهوه ی تلخم را میخوردم . نگاهم به پشت سر زن بود . به آینه ای که کاملا مشخص بود مال دوره ی قاجار است و حاشه اش را قبلا در آینه کاری خانه ی اعظم السلطان خانم دیده بودم که همه ی خانه شان قجری و از قجر ها بودند و مردهایشان قجری بودند و مراوداتشان قجری ... ازدواج هاشان قجری . . . توی آینه ی کدر پشت سر زن موهای بورش را میدیدم که چهل گیس بافته بود و گوژش را میدیم که از لباس زده بود بیرون . لباس ...لباس _ خواب بود ... ازجنس سیلک سیاه رنگ . . . دود روی دیوارها نشسته بود و دور قاب عکس ها را گرفته بود . قهوه را میخوردم و زن ورق ها را این ور و آن ور میگذاشت . سیگارش را روشن کرد . قهوه ام را تمام کردم . نعلبکی را رویش گذاشتم و برش گرداندم به طرف قلبم . زن به که نگاه میکرد سفید میشد . . . سفید و سفید تر . . . . دیوار پشت سرش سیاه تر میشد . انگشتر زمرد دستش چشمم را گرفت . از زیر عینگ با چشم های مشکی اش که هیچ هماهنگی به موهایش نداشت با دقت مرا نگاه کرد . ورق ها را . پرسیدم :" خب چی شد ؟ توی این ورق ها چیه ؟ " زن پرسید :" اون بیرونی دوستته ؟" / اون بیرونی دوستم بود . از بس پاپیچم شده بود آمده بودم پیش این زن فالگیر . گفتم :" بله چطور ؟ " خودش را جمع و جور کرد و گفت :" هیچی هیچی همین طوری " گفتم :" اون تو چیه این سربازا و خال ها خاج ها چی میگن ؟" .... زن سرش را خاراند و گفت :" با اعتقاد اومدی یا داری منو دس میندازی؟" گفتم :" با زور اومدم از سر ناچاری اصلا اعتقادی به این کارها ندارم . . . علم ریاضی میگه که . . . " زن برای اینکه دهن علم ریاضی را ببندد شروع کرد اسم پدر برادر و برادر ناتنی ام را که در نروژ بود گفت و گفت که قبل از من فرزندی بوده . . . سقط شده . . . گفت که کسی که دوستش دارم سالش گاو است و خودم خروسم و کس دیگری که دوستم دارد اژدهاست و دیگری اسفند ماهی است . گفت که من آدم زبان تلخی هستم مثل بادام تلخ بد مزه گس و بد بو . . و دلم شفاف و صاف است ...زلال . . .گفت که زبان چشمم و دلم یکی است و مردم از من گریزانند و گفت که احساس تنهایی میکنی ؟ گفتم بله . گفت که چند بار خودکشی کرده م و مرد دی ماهی که عاشقش هستم به من پیشنهاد سفر رفتن خواهد داد و باید بگویم که نه . گفت که دستبندی که گم کرده م توی لیوان مادربزرگم در کمد قدیمی ها و چینی شکسته هاست . گفت که در سفری که رفته بودم یک خارجی به من طجاوظ کرده و من دستش را گاز گرفته ام و هنوز جای زخم دندان من روی دستش باقی است . چشمانم داشت از حدقه در می آمد . سیگارش را بی اجازه از پاکت برداشتم و روشن کردم . قهوه ام را دید . گفت که چقدر بلند پروازم و چقدر عجولم و چقدر حرفم را همه جا میزنم و حرفم را همه جا میزنند . گفت که خیلی مینویسی حتی روی دیوار . . . خنده م گرفت . بعد گفت برو . از این برو اش خوشم نیامد . از صندلیش بلند شد . رفت طرف دستشویی . از اتاق آمدم بیرون . مشتریها نشسته بودند . با هم حرف میزدند . اتاق زرد رنگ بود .  .  . دوستم را پیدا نکردم . به منشی زن فالگیر بیست هزار تومن دادم و رفتم توی ماشین نشستم . هی زنگ میزدم به موبایل دوستم و بر نمیداشت . غیبش زده بود . کولر را روشن کردم . کوچه سربالایی بود و درخت های نیاوران رویش سایه انداخته بودند اما باز هم تیغ آفتاب شلاقش را میزد روی زمین . ضبطم را روشن کردم و به سفری که باید نمیرفتم فکر کردم . به کسی که دوستش داشتم اما توی ورق و فال ها نبود . . .  دوستم از پله ها پایین آمد . .  . مثل گچ شده بود . توی ماشین نشست . نگاهم میکرد و زار زار گریه میکرد . پرسیدم چی شد کدوم گوری بودی ؟ هیچی نگفت گریه کرد . پاپیچش شدم . رفتم سمت کرج . خواستم هی از خانه شان دور تر شوم گفتم نگو . . . هر چی نگی بیشتر جلو میرم میریم تا شمال بعد توی آب خفه ت میکنم . بلند تر گریه کرد . نزدیک عوارضی شروع کرد به دری وری گفتم راجع به زن فالگیر که یواشی صدایش کرده .... درگوشش گفته دوستت تا پس فردا میمیرد . من زدم به خنده . . . اولش ترسیدم . . . اگر قرار بود بمیرم که اول باید جواب این پسرها را میدادم ...سفری بود که باید نمیرفتم هنوز تلفنی نشده بود و هنوز آن ملکی که گفته بود به نامم نگشته بود . . . تعجب کردم . با هم آنالیز کردیم و او کمی آرام تر شد و دیدیم ا ز توی حرف هاش اشتباه پیدا میشود و خیلی هم نباید ناراحت بود . به اصرار دوستم برای اینکه نذارد بمیرم رفتم خانه شان . شب را آن جا ماندم . تا صبح مثل خیام مس ت بودیم و حرف میزدیم و موسیقی گوش میدادیم . . . نصف شب برایش یک قطعه از شوبرت زدم . . . دوستم نگران بود . . . با هر صدایی میلرزید . .  . . . خلاصه شب اول تمام شد و من نمردم . شب دوم از خانه بیرون نرفتیم . باز هم در خمره را باز کردیم و شروع کردیم به هم آوازی و خل بازی . . . کلی خندیدیم . بعد خوابیدیم . توی خواب سکته کردم . دوستم خروپف میکرد و نفهمید . بعد مردم . دوستم دماغش را خاراند . وقتی روحم بالای اتاق پرسه میزد دوستم دندان قروچه کرد . باد به پنجره زد و من از شیشه عبور کردم . رفتم بالای سر تهران بالای برج میلاد نشستم . . . رفتم پشت پنجره ی پسری که توی فالم نبود . همان جا خوابم برد . من بیدارم یا که خواب ؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود هرچی گفتیم دروغ بود .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۸
 

میس شانزه لیزه ، جرثومه ای که ثانی نداشت ، مهارت پیدا کرده بود که مدام کارهای غیر متعارف بکند . او بر این باور بود که زندگی باید با سرگذشت بگذرد نه هردمبیل و یلخی و هر روز عین دیروز و روزمرگی و این چیزها ، گاهی که روزمرگی دستش را عاشقانه دور گردن میس می اندازد او دست روزمزگی را میبوسد بعد گاز میگیرد و خونش را میپاشد روی دیوار تقدیر .فرقی نمیکند برایش حبس ابد ببرند یا حکم اعدام . گاهی عین همان جنازه ی بالای داریم که مثل پاندول ساعت با تیک تیک ثانیه چپ و راست میشویم و نه در هواییم و نه در زمین ونه روحمان از بدن خارج است و نه در بدن پنهان . این طناب دار را کسی برپا نمیکند مگر دوستان ، یا کسانی که اسمشان روزی روزگاری دوست بود . . . باید ترسید ، ازشان حذر کرد ، از آدم حسود . همیشه کارهای عجیب و شگفت انگیز از همین آدم های حسود سر میزند . آدم های حسود میتوانند با لبخندهای ماتیکی ، با موهای بور ، بیایند جلوی تو و تورامتهم کنند و جلوی دیگران انگشت نما . یا بدتر ازآن بروند با شوهر تو ساخت و پاخت کرده و خودشان را مریم مقدس جلوه دهند ، یا بدتر،  از دهان تو داستان ها ساخته و برای دیگران روات کنند . یا بدتر از آن برای منفجر کردن احساسات تو رشته ی کار تو را به دست بگیرند و خودشان را مولف بدانند ، داستان بدزدند و طرحت را پول کرده بفروشند . . . عجیب اینکه دنیا کوچک است و حرف خیلی عجیب در فرکانس بی نظیری همیشه به گوشم رسیده و بنده در طالع بینی،  خروسی هستم ستیزه جو و وای از آن روزی که خروس قد قد کند و جیک جیک مستونش ررو ترک کند ! باری هفته پیش برایم گذراندن وقت در محضر اساتیدی بود بینهایت باشعور ، با سواد ، قهوه های فراوانی خوردم و ازم تمجید شد و پیشنهادهای بیشرمانه هم که جای خود را دارد ... ( تو گویی چیزی شده متعارف . تف ) اخبار مجوز وزارت ارشاد خیلی به روز هست و به راکدی دو ماه پیش و ما هنوز در دلهره ی اصلاح  لغت هایی مثل (جیگر زلیخیا ) و ... راداریم  . مدت هاست نمک گیر شبکه ی کهکشان شده ایم و از اینکه سرکار خانم فرناز در شهر ونیز توی قایق این ور و آن ور میرود به خودمان نگاه میکنیم و میگوییم یعنی من چه کم از فرناز دارم ؟ شاید معرفی شهر ونیز به صورت برنامه ای در شبکه تلویزیون برای شهردار آنجا جذاب باشد اما شهردار ونیز وقتی که در آتیه با من ملاقات کند برنامه را دست خودم خواهد داد و یک مجسمه ی صادق هدایت هم در ونیز خواهد گذاشت . خیلی زود خواهید دید . از آنجا که توری که با ان به تفلیس و باتومی رفتم از بنده و اخبار و تعاریف من در این جا خیلی خوشش آمده بود بارها از من درخواست کرد برایش تبلیغات بزنم و من این کار نکردم اما شاید بد نباشد وقتی بروم ونیز این کار را برای اهالی جزیره در کهکشان انجام داده و همه را در آب و قایق های ونیزی بیاورم و در یک چشم به هم زدن کارها و رفت و آمدها آسان شود و شاید هم برعکس ونیزی ها را به این جا بیاورم هان ؟ ولی ؟ تا عملی نشده خبری نمیدهم . چرا میخوام این کار ها رو بکنم دلیل های بس زیادی هست . . . اینکه در برنامه ی هفت جیرانی ، آقای جیرانی عزیز ، میبینی یک آدمی میاید مینشیند ( ما هم اسم نازش را نمیاوریم ) و خبر از متمرکز شدن میزند ( سینونیمش اخراج کارمندان و حضور چپاولگران و بیسوادان ) آدم را ناراحت میکند اینکه این آقای عزیز خبر از ترمیم میدهد و این ها... من همین جا ای جهانیان اعلام میکنم به پول و ترمیم کارهای مربوط به سینما و تئاتر و ادبیات نیاز دارم ( مسئله اینه که در این وادی کسی صدقه نمیخواهد و دستش رو برای هر کسی رو نمیکناد و دس هر کسی رو که نه اصلا دست بوسی نمیکناد و ترمیم توی سر- بیب- این حرف ها رو باور نمیکنیم مگر اینکه خلافش ثابت شواد ) . . . بعد فریدون جیرانی هم بنده خدا خیلی خوب با لحاظ همه ی خط قرمز ها به این آقا میفهماناد که مرد حسابی چه جوری؟ کی ؟ وجوابی را هم که میشنود ... ای بابا !  خب این آدم رو کمی عصبی و تحریک میکناد تا بروی لب مرز آستارا بنشینی شیر گاو بدوشی تا بیایی در خاکی بنویسی که نوشته ات را فساد و مزخرف و این حرف ها بنامند و بگوزند توی ادبیات و به همه ی ادیبان و ...رحم نکنند و کتاب رو چاپ نکنند و. . .  اعصاب ما که از فولاد نیست . در خاک ما که امروزه همه نقد فیلم خارجی میکنند یک زمانی خانم ها اسکیت و پاتیناژ میرفتند و فروغ فرخ زادها از دل خاک زاییش شد ... پری ها ی زنگنه ، پری های ثمر ، اولین های باغچه بان ، بانوی اول فیزیک ، بانوی اول  مجسمه ساز ،و.. ، زن ها ی خلبان و . . . حالا چی ؟ اول از همه عارضم با باد معده که ، سیگار که میکشی دودش در هوا ثابت مانده از بس نسیم خوشی میوزد ، فردوسی که باید برود سماق بمکد و مختار نامه با آن همه خون باید پخش شود ، بازی عرب نیا دیده شود ، این آقا امر بهش مشتبه شده بازیگری آلن دلونی مارلون براندویی چیزی هست ، با ان صدای مونوتن که لب ها تکان نخوراد ، چشمها زل بنماد ، صدا از تته چاه تو گویی جمله های عاشقانه نجوا میکناد حرف میزند و شمشیر از جای خود بیرون کشیده نعره زده ، برای خود بازی میکناد ، 700.800 میلیون پول توی حسابش چرا ؟ چرا ؟ این همه بودجه باید صرف ساخته شدن مختار شود هیچ هم اشکالی ندارد اما ده ها برابرش خرج ساختن ماجرا ی خسرو و شیرین عینا ابیات نظامی شود . . . هان ؟ بله آدم لب مرز آستارا بنشیند و شیر بدوشد به تا اخبار بگوشد و تهدید و ارعاب بشنود و یک مشت تازه به گرد راه رسیده را سکان دار نمایش و این چیزها ببیند . . . آقایی که تا دیروز هیچ کاره بوده یک شبه بازیگر شده ، چرا ؟ باید مثل خانم ( ه . ت ) زرنگ بوده ، نمایشگاه گذاشته تابلو را به سرانجام گذاشته ، آن کار دیگر کرده ، بعد هم با حسن فتحی به فرانسه رفته بازی ها کرده . . . معروف و اینا شود . دوستی میگفت در دبیرستان البرز عده ای ....بس زیاد برای یارانه ی خود غلفتی پوست هم را کنده و گوشت هم را میخورند ... بنده که عصاره ی انحرافم ، و توی جزیره در کهکشان مینویسم جیب هایم پر پول است و پاسپورتم پر مهر ، دوست های پسرم در نشر چشمه و مرکز دستمال ابریشمی به دستند و منقل هم گرم و گل انداخته ، خیالم راحت و خواب  دیدم همه ی این پست را ، هر چه نوشتم بود چرند . . . بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دروغ بود .


 
comment نظرات ()
 
 
مختارنامه یا سوهان روح ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤
 

یه تلفن باید بزنم به فرانکفورت . . . قرار میذارم . . . بعد تلفن میزنم به ناشرم . . . رمانم با وجود اصلاح شدن اصلاحیه ها هنوز مجوزش نیومده . . . یکی از استادهای دانشگاهم صبح زنگ زده روی انسرینگ ماشین موبایلم و یک دقیقه سکوت کرده . . . موهام رو که هاشوری از قرمز و مسی و بادمجونی و قهوه ایه بافتم و روسری مادربزرگ مادربزرگم رو سرم کردم . . . برای رتق و فتق امور میس شانزه لیزه ای به سکوت احتیاج دارم که نیست . . . کارگر داریم ... صدای جارو بلند شده . . . لپ تاپم رو برمیدارم و میرم کنجی . . . عینکم رو میزنم و سیگارم رو روشن میکنم و چهار چشمی مشغول پیاده کردن  سخنان یکی از اساتید هستم . . . در اتاق رو قفل میکنم . . . دل پیچه دارم . . . حالت تهوع دارم . . . گل مژه م خوب شده . . . میرم پشت بام . . . تهران پر از دود شده . . . هواش غلیظ و بده . . . حالم از این جا به هم میخوره . . . من ؟ آیا باور کردنی ست که من دارم این هذیان ها رو میگم ؟ سیگار دیگه ای روشن میکنم و مثل قبلا که بر اثر آمپول پشت بام رقصیدم و درامرز در اتاق بالا پشت بام برایم زد نمیرقصم . . . نوشته هام یک شکل شده ؟ نمیدونم . . . برمیگردم به اتاق تلوزیون . . . مختارنامه را نشان میدهد . . . هه هه هه ! چقدر این سریال را دوست ندارم . .  .  مختار نامه را نشان میدهد . . . تکرار سریالی که خدا میداند چقدر از پول من و تو تویش ریخته . . . در ساعاتی که ممکن هست یک بچه پای تلویزیون نشسته باشد . . . صورت مردی از وسط شکافته . . . همه جاش پر از خون است . . . دعوا بر سر چیه ؟ کلماتی که میشنوم را یادداشت میکنم . . . ( جنگ / قبر/ خون/تیر/ مختار(اوج موسیقی)/ صدای ناله / نگاه خشمگین پر از کینه / نیزه / موسیقی تعذیه/ گریه / صدای یورتمه ی اسب / خیمه / جنگ / بهای شمشیر/ خلافت / لشکر/جنازه/شمشیر/خون/انتقام) . . . تف میکنم توی دفترم و روی تلوزیون بالا می آورم . . . کنترل را به دست میگیرم . . . دراز کشیده م . . . کولر لباس نازکم را میرقصاند . . . آفتاب بد تابستانی مثل داستان بیگانه کامو روی فرش تابیده . . . در دور دست . . یخ توی پارچ به جداره ی دیوار میخورد . . . کارگرمان خاک شیر میخورد . .  . خسته شده . . . دستهاش درد گرفته . .  . یاردخل و خرجش یکی نیست . . . کنترل را برمیدارم و میزنم شبکه های وطنی و غیر وطنی . . . مردی میگوید :" دیدن کشتی و شنای مردان برای زن حرام شده " ! شبیه علامت تعجب میشوم . . . دیدن کانال های غیر وطنی حرام شده ! خنده ام میگیرد . . .عصبانی میشوم . . . ناخود آگاه چک میکنم که کانال های کثیف غیروطنی که قفلش کردم کار میکند یا نه ! هه . . . بعد میبینم فارسی 1 در حال تبلیغ یک سری سریال هایی ست که یک زمانی تف هم روش نمی انداختم و حالا فکر میکنم دیدنش بهتر از دیدن مختار است . . . دوبله های ضعیفش را و عشق های کره ای و کلمبیایی و جرونیمویی اش را دوست دارم . . . مخصوصا در این سریال همسان که الحق چه خوب به تضاد ادیان پرداخته . . . میزنم کانال کهکشان از برزیل تصاویری نشان میدهد که آب از لب و لوچه م آویزان شده حیرانم . . . حالم از همه ی آثار تاریخی خودمان از همه ی سی و سه پل و پل دختر و عالی قاپو و تخت جمشید به هم میخورد . تلویزون را خاموش میکنم . کارگرمان بهم میگوید چرا هنوز شوهر نکرده م چرا آلاخون والاخون وآواره م و میگوید یعنی شوهری پیدا میشود که بگذارد من این همه معاشرت با موسیو ها داشته باشم و هی مصاحبه کنم و برم سر تمرین تئاتر دوستم و خودم برم سر تئاتر و دیر بیایم منزل و نصف شب قاط بزنم ؟ . . . فکر میکند با ازدواج مرض درمان میشود . . . سعی میکنم به او حالی کنم که از مردها به خصوص مرد ایرانی بدم میاید . . . از مردهایی که توی قرن ما فرق بین مدرن بودن و سنتی بودن را نمیدانند و افه میایند و هنوز پسر مامان هستند . . . کنترل را برمیدارم و یک سی دی باله برای کارگرمان میگذارم و میگویم من یک زمانی این طوری میکردم و ژست در میاورم . . کارگرمان میخندد و به کردی اسمم را صدا میزند . . . سوار ماشین شده م . . . کارگرمان را میبرم تا یک جایی بگذارم . . . بلوز و شلوار تنم هست . . . پیاده که نمیشم . .  . نوار که نه سی دی را میچرخانم . . . مخصوصا بلند میکنم انگار که بخواهم انتقامی چیزی... اما فایده ندارد . . .  هفته ی پیش برای یک خانم مهمان ایران با کمال پررویی یک آواز اولین باغچه بان را خوانده بودم . . . میگفت میشد که سولو بخوانم و چه صدایی دارم و چرا سیگار و ... خودم را روی صحنه ی اپرا مجسم کردم . . .  این دومین زنی بود که صدای من را کشف کرده بود . دلم کمی عاظادی خواست  . . . خواستم بالای برج عاظادی اپرا بخوانم یا یک نمایش اجرا کنم و موهایم به قدر بلندای آزادی بلند باشد . . . شب میشود . . . گیجم . . . دوستم زنگ میزند . . . قرار است بروم به یک سفر جایی مثل گرجستان شاید زیبا تر  . . . چیزهایی میگوید . . . که برویم و برنگردیم . . . توگویی خواب میبینم . . . توطئه ای که آدم واسه خودش بکنه یعنی اعتیاد . . . منم معتادر اندر معتاد . . . به دلایلی از کار دکتر محمود عزیزی میگذرم و سعی میکنم حرفی نزنم خسته شدم از بس گلایه کردم . . . مهارت پیدا کردم که گله کنم . . .

توی ترافیکم . . . یک پرلود در می مینور گوش میکنم . . . مینور ها رو دوست دارم غم ها رو . . . زنی که توی ماشین کناری هست به مرد راننده ی کنار دستش چیزی میگوید و به من که :"  بیزه ست ؟ " میگم نه .. .  و در موردش توضیح میدم . .  بعد از پرلود ادیت پیاف بی پروا توی ماشین میخواند زن پیر که بادبزن دستش گرفته به من میگوید باریکلا توی جوون های امروزی عجیبه که شما دارید این موسیقی ها رو گوش میدید و از این اوبوس اوبوس ها گوش نمیدید ( البته خبر ندارد که گوش هم میدهم ) ببا خنده میگویم :" این ادیت پیافه " خانم از دهانش در میرود و میگوید :" وویی " و من با او شروع میکنم فرانسه حرف زدن و از زن کم میاورم و او مثل بلبل فرانسه حرف میزد . . . عینک بزرگش نگذاشت صورتش را درست تشخیص بدهم . . . ماشین های کنار دستی با مسخره نگاهم میکردند و و من گفتم . به درک و رفتم . . . چند داستان نیمه کاره دارم . . . . . وقتی مجوز و پولی برای نوشته ها نیست این طور افسرده میشوم . . . وقتی هوای پاکی نیست  این طور میشوم . . . وارد ساختمان شده . . . چند تا از همساده هامان را میبینم . . . گرس میکشند . . . می ایستم . . . # . . . یاد یکی از دوستانم می افتم که بنا بود بهش زنگ بزنم . . . مثل فشنگ سوار آسانسور میشوم . . . رژ لبم را از توی کیفم در میاورم و روی آینه ی آسانسور به مدیریت ساختمان که دزد سر گردنه هست فحش میدهم . . . برمیگردم . . . تلویزیون روشن . . . کولر روشن . . . چراغ روشن . . . دلم خاموش . . . سربازهای جمعه پخش میشه . . . دیالوگ ها رو با دقت گوش میدم . . . شعره تا دیالوگ اما دوستش دارم . . . میگه :" تو جای رفیق های رفته رو زود میگیری."  مسعود جان مگه رفیق هم میره ؟ رفیق که نمیره فقط میمیره اما دوره زمونه ی رفیق گذشت . . . این حرف ها واسه گوشهای ما پیره . . . میخوام شیش خان رو ببندم و مارس کنم . . . میخوام یه کارهایی کنم کارستون . . . دلخوشم به خودم . . . باید با خودم ازدواج کنم . کامنت های پست قبلیم و بیشتر کامنت های خصوصی خیلی غمناک و دلگیر بود . . . سیامک صفری باز هم توی یک کار دیگه از داوود رشیدی رسوایی منهای دو کم نبود ؟ دلخوشم به تئاتر دیدن اما کو تئاتر. . . شبکه ی کهکشانه داره در مورد صادق هدایت میگه . . . هیچ کدومشون هدایت رو نمیشناسن . . . خوشحالم که در جزیره اولین مجسمه ی توی میدون مجشمه ی هدایت بود . . . چه خوب . . . چه جزیره ی خوبی .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
میل گنگی به مردن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠
 

ساعت چهار صبحه . یادم نیست چند بار قرص هام رو خوردم . برای همین دوباره میرم سراغ جعبه ی قرصها و دو تا دیگه برمیدارم و میندازم بالا . یه نگاه به لیست اسم های موبایلم میندازم . هیچ کدومشون من رو نمیشناسن . گاهی وقتی فیلم های کیمیایی رو میبینم ... هر چقدر هم که بهش نقد داشته باشم ... یه حس رفاقتی توش موج میزنه ...از یه دوستی عجیبی قصه میسازه که مات میمونم که دروغه ؟ ماله فیلمه ؟ یا این آدم ها هستن ؟ توی دوره زمونه ی ما ... که فیس بوک و اینترنت و موبایل شده حافظه ی جانبی ... دیگه کسی دلش برای کسی تنگ نمیشه ... دیگه حسرت دست خط کسی رو میخوری که برات نامه بنویسه ... ببوستش ... امضاش کنه ... دلم برای تلفن سیاه بزرگ پدر پدری م تنگ شده . . . تلفنی که باهاش عاشق شدم و از توی سیم فرفریش حرف های عاشقانه شنیدم و حرف های عاشقانه تحویل دادم . . . دلم برای اون تلفن تنگه که کنارش خیمه میزدم و منتظر میموندم . . . انتظار چیزی که این روزها به لطف تکنولوژی به پایان اومده . . . فاصله ی بین من و تو چند تا عدده . . . هر چی علم بیشتر پیشرفت میکنه آدم ها از هم دور ترند . حالا توی این وانفسا حنجره ی شریف من ذکر درد دل میکنه اونم برای کسایی که لیاقتش رو ندارن . . . بعضی ها فکر میکنند باید قابشون کنن بزننشون به دیوار . . . نمک نشناسن . . . دوستشون ندارم . . . محبت کردن من خالصانه اس برای همین زور عصبانی میشم اگر کسی گاو باشه حتی اگر گوساله باشه عصبانی میشم . . . هر چی به طرف چیزی که میخوام پیش میرم ازم دور تر میشه عین یه خواب . . . دور و برم شده پر از دیوانه های زنجیر پاره کرده ای که وقتی باهاشون حرف میزنم یه دیالوگ نمیتونن بگن که جواب دیالوگ من باشه . نه اینکه بخوام بگم من منحصر به فردم نه . این حرف ها نیست . من دیونه ام . توی درک اجتماع نمیگنجم . زبانم قاصر از ذکر تملق و تشکر نیست اما دستمال ابریشمی نمیگیرم دستم خ.یه های کسی رو ماساژ بدم تا کارم راه بیفته . زحمت کشیدم . . . نمیدونم چند تا قرص خوردم . عصبانیم . نمیدونم چرا توی این مملکت همیشه حق خیلی ها ضایع شده . شاید این به تاریخ ربط نداره ...به  ژن و ایرانی بودنمون ربط داره . . . این که همیشه اونی که لیاقت نداره وضعش درام که نمیشه هیچ . . . ادبش که نمیکنن هیچ . . . بهش امتیاز هم میدن . . . زمانی که من دانشجوی نمایش بودم . . . خیلی چیزها باعث میشد یه مشت نفهم به درجه برسن . . . بعدا استاد بشن و بیسوادی و کثافت توی پلاتوها موج بزنه . . . زمان من که دور هم نیست اگر دوست دختر استاد ایکس میشدی نونت توی روغن بود . . . و فکر کن که نشی و از اون استاد بیست بگیری یا فکر کن که توی موقعیت های آن چنانی هزاران نفر سکوی پرتاب تو بشن و تو نع بیاری وسط . . . دوست دارم پوست شیکمت رو غلفتی بکنم . حرفم رو به نامردی و نامرامیه . . . دوست دارم قرص بخورم بمیرم و نبینم که مجله ی هنرمند بی اجازه توی صفحاتش در شماره ی 106 خودش برداشته از وب لاگ من نوشته . . . شاید من اگر میدونستم که بناست نوشته ی من توی مدیوم مجله ! دربیاد یه بار ادیتش میکردم . . . مثلا صاحب امتیاز ها صاحب نظرن و اگر این طوره و من رو میشناسن چطوره که یک ای میل خشک و خالی نمیزنن که خانم میس شانزه لیزه ما نوشته ی شما رو چاپ کردیم . . . وبلاگ بنده احتیاج به تبلیغ که نداره هیچ خودش داره تبلیغ  میکنه . . . چند صباحی که با دنده دو دارم میرم برای دایال آپ بودنمه . . . به زودی مثل سابق میشم گرچه گشتن در دنیای اطلاعات ایران حال آدم رو به هم میزنه . . . دارم میگم دیگه داره سر و صدای یه چیزهایی شنیده میشه . . . زمان قبل از 57 برای دانشجوها حقوق میدادن که میشد زندگی مجردی خوبی رو باهاش اداره کرد در صورتی که الان بلیط اتوبوس ها دو برابر شده . . . خب من توی این گرونی دارم زندگی میکنم . . . دارم مینویسم . . . دارم پول زحمت هام رو نمیگیرم . . .. دارم بابت هنرمند بودن خودم فحش میشنوم . . . حق دارم یه چک بزنم توی وضع اجتماع . . . حالم از کسایی که با کمال راحتی دزدی میکنن جلوشون گرفته نمیشه به هم میخوره . . . دوستی دارم که برای  500 هزار تومن سه ماه داره دادگاه میره که حقش رو بگیره . . . اون وقت ما میشینیم  نگاه میکنیم . به فارسی 1 نگاه میکنیم . به همسان . همسان رو دوست دارم . چون خیلی خوب دینی که داریم رو داره نشون میده . . . دینی که آشوبش . . محدودیت هاش شده قاعده . . . چیزی که باید درست باشه برنامه های تلوزیون بی پول ماست . . . نمیاد پول بده دست جون ها کار کنن بزنن توی پوز این ها از بس خط داریم خط قرمز . . . خط قرمز . . . وقتی دیگه تنهام . . وقتی کسی از بغل من و به حمایت من کار میکنه بعد تف میندازه توی صورتم . . . وقتی کسی ایده میدزده . . . وقتی کسی عشقت رو میدزده واسه یه تخت خواب چنگ میندازه توی صورت دوستش من نمیخوام . . . من این ایران رو این جوری نمیخوام . . . همیشه تهدید و ارعاب نصیب قدرت کلام میشه . . . دوستم دعوتم کرده برم به کشور روسی زبانی که محاله . نیکاگدا . دوست ندارم . میخوام پشت ماشین دراز بکشم . مست شراب باشم . از زجر کشیدن حر نشم . قند بشم تو منو بخوری . میخوام همین طور که ماشین داره میره و من ستاره ها رو میشمرم و تو سرت درد میکنه و صد جور فکر توی کله تو وول میخوره بپری عقب ماشین و منو بغل کنی و سخت ببوسی . میخوام نصف شب باشه . مثل همیشه . میخوام همون طور که تو میخوای برادرم بشی . میخوام تابو بشکنم و میخوام مدئا بشم بچه هام رو قیمه قیمه کنم بدم جیسون بخوره . . . میخوام تابو بشکنم . . . عجغ وجغ . . .هه ! همه ی منتقدهای آثار بزرگ دنیا که از شترگاو پلنگ و عجغ وجغ حرف میزنه از سورئالیسم و پست مدرنیسم همون آدم های عادی هستن که خمیازه هاشون گوش آدم هایی مثل من رو کر میکنه و بوی غذاهای  آب پزشون حال من رو به هم میزنه . من دلم هیجان میخواد . تجربه . بزک کردن کار من نیست . . . خسته میشم . . . میشکنم از این همه عدم درک . . . از اینکه این قدر تنهام . . . از اینکه همیشه منم که با آینه ها و داستان های قصابی شده م نشسته ام و به خون داستان هام که جاری میشه توی جوی وزارت ارشاد نگاه میکنم . . . خسته میشم که نمیتونم فیلمم رو بسازم . . . از اینکه مثل آدم برخورد میکنی طرفت نمیفهمه . . . از اینکه مثل خودت حرف میزنی باز هم نمیفهمه . . . من اینم . الان  ساعت چهار و سی و پنج اس ام اس میدم که ( بیا بریم الواطی) و این کلمه توی دیکشنری و دنیای من یه چیز دیگه تعریف شده . . . دلم گرفته . . . از آدم های بزک کرده بدم میاد . . . دوست دارم با همین دامن بلند و بلوز بی آستینم که از گردن بهم وصله برم توی خیابون راه برم . . . تا صبح نشه . . . تا صدای هیچ طلوعی رو نشنوم . . .از جمعه ها بیزارم . . . دوست دارم با شب بمون . در شب بمیرم . لذتی که در شب به اوج میرسه . . . دوامی که عشق و خلسه در شب داره در طلوع و روز نیست . میل گنگی به مردن دارم . . . هیچ حوصله ام نیست . خوب نیستم . دوست دارم  بگم Я тебя люблю  عشق من  . دوست دارم هنوز توی پیله ی رویاهای خودم با تو کتک کاری کنم . دوست دارم بهت بگم Je t'aime  و تو  پورزخند بزنی  . . . دوست دارم  بهت بگم به زور به  من بگیSeni seviyorum  ! و من به چروک های تن  تو نگاه کنم و بزنم به چاک . دوست دارم اما همه چیز گذراست و من همانم که خیام گفت  از رنج کشیدن آدمی حر گردد ! قطره چو کشد حبس صدف در گردد . حالا مقایسه شود  حر و در را . برم سیگاری بکشم .

+ با همه ی این احوال میخونم . مینویسم . به زور زنده ام . هیچ عذر و بهانه ای برای  نخوندن ... نبودن ... ننوشتن ...کار نکردن نیست / 


 
comment نظرات ()
 
 
قصه پریا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤
 

 

سلام گرم با بوی کافه موکا به آقای فریدون جیرانی عزیز

عرضم به حضورتون استاد که .... اهم ... این جانب برای برطرف شدن افسردگی های ناشی از آلودگی هوا و اشعه های عجیب غریبی که در فضاست و افسردگی های روزانه و خلاصه برای آزاد شدن کمپلکس های گره خورده ی روانی راهی پردیس سینمایی شدم و با دوستم به قدری خوشحال بودیم که بعد از عمری بنا شده ورود آقایان ممنوع را نگاه کنیم و شاید به جای فحش دادن با خنده از سینما بیاییم بیرون که نگو و نپرس ! اما از انجا که مردم بیچاره ی ما که از عدم خنده رنج میبرند و روزهای سه شنبه هم که سینما نیم بهاست و همه حمله ور به پردیس میشوند تمام... سانس ها رزرو و پر و اینا بود و ما با لب و لوچه ی آویزان راهی دیدن یلم شما شدیم تا اعتیاد را از زاویه ی دید شما بررسی /گیر و تحلیل بنماییم . . .

آقای جیرانی عزیز . . . شما به عنوان یک فیلمساز / یک منتقد کهن ساله / یک فیلم بین / یک داور بین فراستی و دیگران / یک بیننده ی فیلم حرفه ای / یک میانجی گر بین سیما و صدا و دیگرون واقعا چطور این فیلم رو ساختید ؟ ؟ ؟ ؟

آقای جیرانی خیلی عزیز . . . تحقیق / فضولی / نشست با روان شناس / جامعه شناس ( نه نشست با برو بچه های اموزشگاه آقای فلان ) نشانه ی اگاهی و هوشیاری یک کارگردان چندین ساله س . شما وقتی که در مجله ی هفت زیر آب فیلم ( خون بازی ) رخشان بنی اعتماد توسط دکتر روان شناس زده شد حتما شاهد سکوت نغمه ثمینی و گفتمان خانم شریعتی بودید نبودید ؟ یکی از مشکلات خون بازی نپرداختن به بیرون روی ( گلاب به روتون ) کسانی است که رو به ترک هستند یا در اعتیادند و توی مستراح در هپروت . . . شما فیلم سنتوری را ندیدید ؟ آیا شمایی که یک زمانی در نوشتن فیلمنامه ی نرگس بنی اعتماد نقش داشتید میتوانید بعد از گذشت این چند دهه این همه سرازیری را با اسکیت طی کنید ؟ چطور میشود مهناز افشاری که فقط یک سالی است در دام ح شیش افتاده این همه صاف و راحت و با پوست خوب بیاید توی کارخانه و عکس صنعتی بکشد و در دو سووووووت بگوید آره اگه راجع به من میگن معتاد راس میگن ...والا اونی که معتاده با چک و لقت هم نمیگه معتادم . . . عشقی هم در پیش زمینه ساخته نشد تا ما بفهمیم چرا این همه مهناز خانم با مصطفی جان صمیمی شد و رک گفت که بعله ما اینیم . . . بعد اساسا اون دوربین توش چی بود اول فیلم که این بند و بساط سرش پیاده شد ؟ ؟ ؟ ضمنا این خانم افشار در برنامه ی دو قدم مانده به صبح که خیلی دماغ سربالا گفت :" آقای جیرانی دیگه شما به من نگید چطوری بازی کنم من 9 سال سابقه کار دارم ! " چطور روش شد این نقش رو بازی کند ؟ آیا حداقل خون بازی و بازی باران رو ندیده بود ... آیا فیلم خانم فرجامی که اتفاقا ارادت ویژه ای بهش دارید در اثر کیمیایی بهش نشان ندادید ؟ آیا بهرام رادان را در سنتوری ندیده بود ؟ آیا بهروز وثوقی را در گوزن ها ندیده بود ؟ اگر از او گریم را میگرفتیم چیزی که میماند میدونید چی بود ؟ فن بیان به شدت ضعیف که حتی کلمات جویده جویده هم در بینش نبود . . . چیزی شبیه اعتیاد و خماری درش نبود آقای جیرانی ( راستی موهای سرتان را کوتاه کردید بهتان چقدر میاید ) ضمنا بنده ترجیح میدادم حضور مادر مهناز خانم را به بهانه ای ببینم نه اینکه در سناریو تا چیزی کم میشد آدم ها مثل آب مبال میرفتند و میامدند . . . شخصیت پردازی بسیااااااار ضعیف بود البته این مشکل مربوط به  فیلمنامه بود . . . به شدت فیلمنامه ی شلخته بدون شخصیت پردازی . . .بدون پرداخت آدم ها . . . طراحی صحنه عجب غیر قابل پیش بینی ! آخه چرا ؟ بعد شما به این چیزها که در فیلم گته شد اعتقاد داشتید ؟ مثلا اینکه اگر کسی بخواد با یک آدم معتاد ازدواج کند باید جامعه تف و لگدش کند ؟ طردش کند ؟آیا این همین ما نیستیم که معتادها را پس میزنیم . . . فرهیختگانی چون شما ؟ چرا در هیچ جایی از یک رابطه ی عشقی حرفی زده نمیشه آقای جیرانی ؟ میدونید دوس داشتم فیلم چطور بود ؟ اینکه مصطفی میرفت با مهناز ازدواج میکرد . . . با هم معتاد میشدند و لحظات وهم و عاشقانه شون رو که از همه پنهون میکنید رو نشون میدادید کاری که معتادها میکنن . . .هیجان ها رو... افسردگی ها رو . . . لرز ها رو . . . قول های بی خودی رو . . . نه یک باره همه چی تموم شه چون فیلم باید تموم شه !!!! مصطفی خان همون یوزارسیف تنها در یک سکانس به استیصال میرسه . . . التماس میکنه به پای زن می افته و چون اخ و گه و معتاده آخرش هم برای اینکه آقایون خوشحال بشن معتاد رو ایدزی اش میکنید چرا ؟ میدونید دوست من بعد از اینکه از سینما اومد بیرون رفت بیمارستان چون فشارش اومد پایین ؟ میدونستید خانومی که کنار دستم نشسته بود و سرما خورده بود بعد از فیلم نگامون کرد و گفت :" خودمون کم بدبختی داریم !!!!این ها رو هم میسازن " من نمیگم باید هپی اند تموم میشد . من میگم شخصیت پردازی آخر ضعیف بود . برای فیلمنامه نویس هاتون متاسفم . دم شما گرم که یک آدم ریشوی اهل امور رو زن پسند تعریف کردید ...طوری که ه  ه ه ه ه   نه تنها خودش با صیغه کردن ها زنش رو کشت ... بلکه به مصطفی جان میگوید تو بیا دختر من رو بگیر من مهناز رو برات صیغه میکنم .... عجب !!! راس میگید ... شاید تنها چیزی که راس بود همین بود . . . بیژن امکانیان عزیز تنها فیلم به یاد ماندی او با صدای دوبله البته فیلمی بود که دبیرستان نام داشت و برای انهدام اعتیاد قیام میکنه و هنوز اون فیلم رو دوست دارم . . .  اما این جا همه ی باور ها میشکنه . . . میخوایید من یه سناریو بهتون بدم بسازن آقایون انگشت به دهن بمونن !!! . . . . پرداختن و برخورد شما با اعتیاد ...مرض های ناشی از اون به قدری کثیفه که آدم دلش میخواد بعد از دیدن این فیلم ها بره یه چیزی بزنه که این کار رو هم کردیم . . . تنها فیلمی که صادقانه به این مقوله پرداخت مرهم بود . . . همچنان ... مرهم بود . . . آقای جیرانی . . . چند وقت پیش قرمز رو در دایره زنگی دیدم . . . عجب !!!  چقدر لحظاتی داشت که میشد بهتر باشه چقدر هدیه همون هدیه موند . . . چقدر همه چیز راکده . . . آقای جیرانی به شما برای اجرای برنامه ی 7 خسته نباشید میگم اما متاسفم فیلمتون رو دوست نداشتم . قربانی شدن باران رو دوس نداشتم . . . نوارها و ضبط کردن رو باسمه ای ترین و ابتدایی ترین شکل نگارش فیلمنامه دیدم . دویدن های بعد از مصرف خنده دار بود ... لحن صحبت مهناز جان وااای... ستاره اسکندری همان ستاره ای بود که دوستش داشتم اما اگر جای او بودم میگفتم این فامیلی مشرقی را از روی من بردارید . خلاصه که هیچی .


 
comment نظرات ()