جزیره در کهکشان

 
معشوقه : Maîtresse
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٩
 

معشوق و معشوقه کیست ؟

 

در یکی از خانه هایی که شیروانی هرمی شکلش از زیر چمن ها بیرون سر زده بود و اطراف شیروانی را برف فرا گرفته بود ، قصه ای جریان داشت . قصه این طور بود که ، مردی که میس شانزه لیزه به او دلباخته بود ، که مردی بود برای تمام فصول ، شب ها قرارهایی میگذاشت که  از چشم همه ی دنیا پنهان بود ، شاهد ماجرا ، چراغ خواب که نه ، برف های پوره پوره و گه گاه شبنم و نم نم و ابرهای در هم رفته بودند . هوا مه بود . کالسکه چی همان پیرمرد کج و کوله ی همیشگی بود ، میس شاید ، همان دختر اثیری بود ، در لباس های دوره ی ناپلئون ، با دامنی فیروزه ای ، چین هایی که خودشان را در هر چرخ میس ، پژواک میکردند و خودشان را به رخ مردی برای تمام فصول میرساندند . میس شانزه لیزه عطر همیشگی اش را زده بود . . . مرد ، که میان کاغذ پاره ها گم بود ، بوی مقوا میداد . سازش که هورن بود روی میز خاک گرفته بود و تارهای عنکبوت کنج اتاق زیر شیروانی را خاطره بافته بودند . میس به زیر چشمهای مرد که گود افتاده بود نگاه کرد و با دو دست استخوانی اش آن صورت خسته را گرفت و گفت : " اگه بخوای میذارم میرم ، تو بگو . فقط یک جمله است . " مرد که بی حوصله بود گفت :" همه ی دنیا میدونن که تو اینجایی" میس چرخی زد و بند کمر را که پاپیونی بود پر گره باز کرد . گفت :" تا کی باید قایم بمونم این جا ، این شکلی که تو بخوای ، اگه همه میدونن چرا همه چیز یواشکیه . . .  بذار برم . " مرد سیگاری روشن کرد و روی کاناپه ی فنر در رفته ی مخمل یشمی دراز کشید و به میس نگاه کرد .:" کاش میشد تو کمتر حرف بزنی . " میس شانزه لیزه سیگار را از دست مرد گرفت و پک زد . گفت :" این جوری تو چطوری میفهمی توی ذهن من چیه ، چطوری منو میشناسی ؟ من نمیخوام تو منو بشناسی اگر من رو میشناختی هی حرف نمیزدم . " مرد دستش را دور میس انداخت و گفت :" تو نگاه که کنی همه چیز از چشمات پیداست . " و به همین روال میس سالها زیر بار رابطه ی تفننی مردی برای تمام فصول رفت و مرد هیچ وقت زنی را که در بهارخواب خانه اش نگه میداشت را به او ترجیح نداد . روزی میس برای مرد که برای تمام فصول بود نامه نوشت که چقدر از تله ی متعفنش بیزار است و چقدر از دروغ هایش که برای او داستان است خیال ساخته و او را ترک میکند تا با خیال هایش سر کند . میس رفت تا با آقای شاعر کارتون خواب و شرلوک هولمز و دیگر دوستان مراوده کند اما آیا آن روز کسی بود که بپرسد چه بلایی سر این معشوقه آمد ؟

امروز عصر ،برنامه ای از سرکار علیه اپرا دیدم که در ان به همین مسائل توجه شده بود . مردهایی که خیانت میکنند و زن هایشان شوکه میشوند اما او یک چیز مهم را یادش رفت زنی که همیشه دوم است و قربانی است و نه شاید زن یک شبه و این چیزها ...تکلیف این دست زن ها که در خاک ما صیغه میشوند و تف میشوند توی خاطرات چیست ؟ من بعد از دیدن این برنامه برای همه ی زن ها متاسف شدم و از اینکه مردها این قدر راحت میگویند همه ی مردها خائن هستند و هر کس برعکسش را بگوید دروغ گفته خوشم امد اما برنامه یک حفره ی بزرگ داشت . چرا زن ها خیانت نمیکنند ؟ چرا زن ها یی که خیانت میکنند این طوری رفتار نمیکنند ؟ عکس العمل شوهرانشان چیست ؟ همه جا سنگسار و این ها یا نه مثل این برنامه دست در دست هم دهیم و صلح و این ها ؟ اگر مردی زنی را دوست داشته باشد میتواند ان را همه جوره در اختیار داشته و بعد پاسش بدهد به دیگری . . . اگر نه خانه ای در خیابان فرشته برایش گرفته و هر هفته سری . اگر زنی مردی را دوست داشته باشد چه ؟ این جاست که همه چیز لنگ میزند .زود به قلبت خیمه میزنند و مثل ماری میگزندش و بعد هم وفادار عهدی هستند که فقط به صرف روی کاغذ نوشته شدن اهمیت دارد . چه اهمیتی دارد وقتی روی کاغذی چیزی را امضا کرده ای و دل و ذهنت کار دیگر میکند ؟ اهمت ندارند ؟ پس این آسیب های اجتماعی تکلیفش چه میشود ؟

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
رویای نیمه شب تابستان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٧
 

رویای نیمه شب تابستان

 

اگر تو هم چونان من  یکپارچه آتش بودی و نوشتن برایت نوشدارو ، درک میکردی که عدم تکنولوژی و عدم شانس میتواند چاشنیی باشد برای انفجار کسی که من باشم ، میس شانزه لیزه ، من ، که بعد از زیان و خسارات وارد شده به روح لطیفم دچار کوچ اجباری شدم ، دیدم که دوستم دارند و هنوز هشتند کسانی که عقل سلیم در آنها مانده و میفهمند وقتی میس شیون و ضجه و ناله میکند یعنی که دارد دیوانه میشود . دیوانه تر . باری کمال تشکرم را در انتهای مطلب از دوستانم خواهم داشت . برم سراغ عکس ، تصویری که مشاهده میکنید ، مربوط است به نمایی از فیلم (( رویای نیمه شب تابستان)) ، تصویری است که بعد از خواندن نمایشنامه متوجه میشوید به کدام پرسوناژ و صحنه متعلق است ، اما خوب دقت کنید ، گاهی شاید ما هم همین طور عاشقانه یک خر را ببپرستیم و رویا نباشد . . . و طرف خر باشد و هیچ وقت از کابوس دروغ هایی که به خودمان گفته ایم خلاص نشویم . . . و من که ذوق طبیعی و شور خدادادی در عاشقیت و نوشتن و وراجی دارم ، میخواهم به دوستان عزیز چند تا درس کوچک بدهم . اولا اینکه شکسپیر کیست ؟ دوما مندلسون کیست ؟ سوما ؟ ...  متوجهم از حال و حوصله ی شما خارج است .باری توجه شما را به این قسمت از فیلم جلب میکنم کافی است ستاره را کلیک کنید .   ، ((** ))موسیقی رویای نیمه شب تابستان ساخته ی مندلسون است که بنده یک اجرای بسیار قبیح و هشل ال هفتش را در این سرزمین شاهد بودم . اگر گذرتان از شهر کتاب ها افتاد حتما حتما سی.دی اش را به راحتی یک ماربرو خریدن میتوانید تهیه کنید و این کار را انجام دهید ، نمایشنامه اش را هم با قیمت واقعا ارزانی که 1500 تومان میباشد که این روزها با این مبلغ در دهان آدمی نمیگوزند ، میتوانید بخرید بخوانید و فیض ببرید ، فرحبخشی در این ترکیب پیداست . . . مندلسون ( * ) است . نمایشنامه اش را هم حتما ، خصوصا مسعود فرزادش را ، انتشارات ناهید لطف کرده از روی بنگاه ترجمه با 1500 تومان درش آورده . خب حال که ما کاووس دوستداری نداریم و صدایی از دوبله پس تدریس را رها کرده سراغ حدیث و حرف های خودمان میرویم . باری ، میس شانزه لیزه که یک باره علیه همه ی آدم های بد دور و برش قیام کرد و اس ام اس ها را به قوم و خویش روانه ساخت ، از سر مهر و محبت عاقبت رنج بود ثمره ی همتش و قرص و اوردوز و اینا ...سرآخر روی پشت بوم بود و سیگارکشان و اشک ریزان فکر سازش که چرا نیست دم دستش و چرا طالع او هست گره در گره و چقدر این میس شبیه فیلم است خدایا . . . میس برای همه ی این خط و خطوت کف دستش و رقمی که تقدیر برایش کرده معین رفت به پرفورمنس (( سیب )) در ایست تا شاهد کاری باشد بس متفاوت و صفی بود چندان که یک کار پرفورمنس شود اجرا در سه تایم و هکذا نیت را نوشت و انداخت در چاهی که از آن بخار بود بلند یا که مه بود غلیظ و تسبیحی به رنگ آبی فیروزه ایی قسمتش شد و عاقبت شد او پیروز .

باید توی زندگی یک چیزی رو یاد گرفت ، قلم رو برداشت و دور مزاحم ها رو دسن گرفت ( اصطلاح انیماتوری ) ، مثلا خاله خام باجی هایی که ناگهان رعد به آنها برخورد کرده خودشان را کاسه ی داغ تر از آش میدانند و دوست نویسندگان نام اور و انتلکتوال ، زنگ میزنند به میس و میس را خیس عرق کرده ، به او میگویند تف روی تو که نگران شاش خونین رنگ ابوی ات بودی ، ابویی که ساز را از تو دریغ کرد ، دور همه ی کاسه های داغ تر از آش را خط میکشم . تیغ را دست میگیرم پوستم را تیغ میکشم ، یا که سیگار ، میکشم ، کش میدهم ، اعصاب را کش ش ش ش میدهم ، ریشه ریشه ، موخوره وار ریز ریزش میکنم ، رو به روی آینه برای خودم مرثیه میگیرم که چرا چنین در سخن راندن ضعیف و در نوشتن استادم . در فن بلاغت و سخنرانی صفر و در نوشتار بیست . چنین میشود که گیرنده های قوی من حس های ششم و هفتمم آزارم میدهند و فرستنده های ضعیفم فشار را پایین می آورند و قند کو ؟ خودم را بندازم توی آب گلاب شوم . راستی تابلوهای میس شانزه لیزه دزدیده شده . عکسش را برای فرستادن آبروی دزد این جا اکران کنم یا بگذارمشان برای فروش ؟ یا هیچ کدام . همیشه گزینه ی دیگری هم هست . همه ی این ها رویای نیمه شب تابستانی میس شانزه لیزه ای است که هیچ چیز ندارد . . . جز صفحه ای مجازی .

این پست را به نگار نیک نفس و بهنامترین تقدیم میکنم .


 
comment نظرات ()
 
 
کمک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

بس تجربه کردم در این دیر مکافات

با دردکشان هر که در افتاد بر افتاد

* گاهی به جای دردکشان ، سوختگان هم میبینی ...

***

نقل اینکه چرا تا حالا نوشتم حکایت آوارگی و این ها نیست . لپ تاپ بنده مشکل داشت ، حل شده به شکرخدا منتهای مراتب حالا هم که درست شده فلش پلیر نداره که خب عکس نمیشه براش گذاشت . روی دست ما هم برای نصب اینترنت پر سرعت کلی خرج موند که بماند . ضمن اینکه اینجانب مشغول گردآوری کتابی هستم که اگر بیرون بیاید که حتما میاید جزو توپ ترین کتاب های عالم شده چشم حسود ها را کور کرده و لطفی به تاریخ خواهد نمود . زیرا کاری بس دشوار و پژوهشی بود که حالا وقتی درآمد سخن میرانم ازش .

حالا که از نصب عکس بی نصیبیم ، مجبوریم بی عکس زیرآب دوستانی را بزنیم که دزدند .

قبل از هر چیز برای من واژه ی دزدی امری است که دانستنش بس حیاتی . . .

از شما میپرسم دزد کیست ؟ آیا صرفا کسی که کیف پول شما را دزدیده ؟ ! پول ...مادی...نگاهتان مادی شده ؟ خب ...کمی بیاییم این دزدی را طول و عرض بدهیم .

دزدی یا سرقت ادبی یکی از امور متداول و رایج در این خاک است که خوشبختانه درش دست هم زیاد است . بنده برای اکران دزدهای مدرن امروزی ادله دارم . عدم باسن فراخ در کار و قوه ی تخیل . باری بنده در این چند وقت دو سه دزد را شناسایی کردم که مشغول مجازات و این های آن ها بودیم . سیما : ظاهرا دزدهای جدیدی هم در زمینه ی کار سینمایی میشود مثلا آیا آقا یوسف اثری است از دکتر رفیعی یا آقای یاراحمدی؟ خود آقای جیرانی هم که پای میز محاکمه ی سرقت ادبی رفته . سرکار خانم تهمیه میلانی هم که ...عجب .... ضمنا در همین کمی وقت توضیح دهم سرکار خانم (س)در مجله ی فیلم بالاخره سمتش چیست ؟ مترجم هست ؟ منتقد است ؟ نظر پرداز است ؟ کارشناس است . چیزی که (س) در باره ی ورود آقایان ممنوع نوشته ، شر و ور محض و به رخ کشیدن چرندیاتی است بی ربط که از آقای گلمکانی عزیز خواهشمندیم لااقل ویراستاری این کارها را دقت کنند و به هر از گرد راه نرسیده ای کاغذ ندهند . اعتبار پیدا میکنند این آدم ها . چرا ؟ جایی که آدم های استخون دارو درست در برنامه ها نیستند اسم بی کس و کار هایی دیده میشود که در مجله ی فیلم و الباقی اظهار لحیه میکنند . برای خودشان کسب و کاری راه انداخته اند . بعد رضا آشفته با ان همه سال کار و بار حالا دستش را از روزنامه کشیده بیرون . دمش گرم . کدام روزنامه . . . ؟ ؟ ؟

بنده به عنوان یک میس . . . یک زن . . . در این جا کاملا آزادانه مینویسم و دوست دارم تخیلم را به نمایش بگذارم دشمنانم هم دوستم دارند . باری به دلیل عدم فیلتر شکن و عدم وصل کردن فلش پلیر از دوستان خواهشمندم برای بنده لطف کرده فیلتر شکن و فلش پلیر میل نمایند تا ما عکس دزدها را آویزان کنیم و بحث را شروع کنیم .

باری . . . . سخن اصلی را در ان زمان خواهیم گفت . مکث عزیز ممنونم از تو .از دوست عزیزم از اطریش که زنگ زدی  . . . . شاید اگر میدانستی مشکل من این چیزهاست خنده ات میگرفت به خوبم اکتفا کردم بعدا زیرآب خودم را هم خواهم زد . علی جان از شما هم ممنون ای میلتان را گرفتم . چشم بگذار کمی بگذرد بعد . داستان های شنیدنی زیادی دارم . منفجر خواهم کرد پس با ضد گلوله و این ها جزیره را باز کنید .

 


 
comment نظرات ()
 
 
حبس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
 

 

سوگند به همه ی سوگندهایی که همه ی مردها شکسته اند که همینک قفل را شکستم و از محبس خلاص شده و در کوتاه ترین زمان ممکن حیات خود را مهر کرده در این خاک و نامه های شما را بوسه زده بر در و دیوار اتاقم خواهم آویخت . در این مدت که نبودم 2 کیلو وزن کم کرده و محبت به دیگران را تکفیر در حد عظمت رع دانسته و خودم قیامی علیه همه ی کسانی که گمان میبرند میتوانند دزدی کنند .... دزدی طرح و ایده .... دزدی دل و خال . . . قیامی علیهشان خواهم کرد که در شبکه های بین المللی اکران کنند . باری با سه زبان و با قدرتی بیشتر جبران نبودنم را خواهم کرد . ضمن اینکه حتما باید پگاه آهنگرانی باشی یا فرانک که خبرت را توی بوق بکنند . باقی آدم نیستند . حال ما در این زمان از مدیریت پرشین بلاگ کمال تشکر را کرده که سوراخی زیر زندان نهاد و ما را به بیرون گریزاند و از خودم تشکر کرده که سیگنالهای میس شانزه لیزه ای ام کارگر شده و قفل را از نگهبان طبقه ی بالایی دزدیده برای ملاقات با شما فعلا این جا هستم . با حرف و حدیث هایی فراوان . میخواهم مار شوم زبانم دو اتشه دو شاخه بیرون زند و همه ی دوستانی که در ایام زندگانی خنجر زدند را یکی یکی اکران کنم . باری آپلود ممکن نبود . لطفا پاسخگو باشند .

از متانت / بهنامترین / گودرز مهربان / شایسته / هیتلر/ حسین لامعی و تمام کسانی که در این ایام به دیدار من آمدند کمال تشکر را دارم .


 
comment نظرات ()
 
 
مده آ - کارمن - ماریا کالاس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۸
 

نوشتن در مورد کسانی که عوام الناس نمیشناسند و آدم های سختی

هستند ...سخت ...دشوار است .

 ماریا کالاس را اولین بار در فیلم ( مده آ ) ی پازولینی دیدم . در دوره ی دانشجویی . . . مده آ ... از آن کاراکترهای اساطیریی است که به زعم من سرشار از غم و عشقی عجیب و عجین با ماخولیا و شوریدگی است . شاید برای همین سوسن تسلیمی هم آن را دربلاد خارجه به تنهایی به صحنه برد . . . مده آ نوشته ی اورپید ...نمایشنامه ای است که خیلی دوست دارم یک روز نقشش را بازی کنم چون من چنین کاراکتری دارم . . . شاید برای عشق حماقت ها یی کنم اساطیری ... هر کس در توان دارد آدمی دارد که فیلم دارد باید این فیلم را ببیند چون اولا فیلم به شدت به فضایی که در نمایشنامه آمده نزدیک است . دوما اثر پازولینی است . سوما ماریا کالاس در آن بازی کرده . . . با آن چهره ی یونانی . . بینی خاص . . چشمانی کشیده . . .  ماریا کالاس را بعدها شناختم . . . و اینکه این روزها به دلایل شخصی به شدت کارمن گوش میدهم . بیایید با هم (( این )) را ببینیم و بشنویم . کارمن را بشنویم ... ببینیم ... دوباره اینجا. ( × ) .

کسانی که در کودکی کارتن گربه های اشرافی رو دیده ن حتما با این موسیقی آشنا هستند . خوبه بدونیم ماریا کالاس مادری داشت که همیشه میگفت دخترم مایه ی بی آبرویی است در صورتی که جایگاه جهانی داشت و عشقش مردی بود که جمیله برایش در ایران میرقصید و در مرگ در اوج تنهایی مرد . . . مردانی که زنان ظریف و قدرتمند به لحاظ حرف ای را نمیخواهند که همه جا هستند .

 

مده آ ... عاشق دشمن پدرش میشود . مده آ به جادوگری تسلط دارد اما برای خود هیچی ... و مده آ فرزندانش را میکشد . از این نمایشنامه تحلیل های مختلفی شده که از حوصله ی بلاگ خون های محترم خارجه . . . زنی بی پناه و رانده شده . . . جیسون شوهرش زن دیگری اختیار میکند . . . مده آ که برادرش را هم کشته . . . گول عشق را خورده . . . فرار مکرر مده از این سرزمین به سرزمین دیگر . . .مثل خانه به دوشی من . . . تمام این ها را در فیلم . . در متن و نمایشنامه میبینیم . . .  شاید چون چند روز پیش امی واین هواس مرد .... خط چشمهاش و صداش البته در نوع خودش من رو یاد همه ی این مده آ و ماریا کالاس و کارمن بیزه انداخت .

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرثیه ای برای نغمه ثمینی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٧
 

نغمه ی عزیزم

بضاعت دنیای مجازی که وصل آدم ها را به سهولت پیوند داده ، تنها نوشته ای است که گه گاه از یاد میرود و گاهی به یادگار میماند . عجالتا ، به سبب دوری تو ، از همین جا میبوسمت و به شیوه ی معمول و مرسوم (( تسلیت میگویم )) که نمیدانم چقدر این (( تسلیت گفتن ها )) یا (( مرا در غم خود شریک بدان ها )) برای تو مرهمی است بر زخمی که ناگهانی بر روحت زده شد . . . که همه چیز در چنگال سرنوشت است و از دست ما خارج . همیشه تو را زنی قوی ، بینهایت باسواد ، دوست داشتنی ، امیدوارم دیده ا م . . .  در شرایطی هم که سخت بود تو مثل آب روان بودی . . . مثل آبی که صیقل دهد  بر سختی سنگ .

پدرت ، در سفرش و در این رفتنش برای تو نشانه ای گذاشت که خوب میدانم ، برای همه ، نوید قصه ی تازه ای خواهد بود برای شنیدنش یا که خواندش که راوی آن تو باشی ، که هیچ کس ، جای تو نیست و هیچ دختری ، دختر آن  پدر نیست  . پر واضح است که چقدر به تو افتخار میکردند و ما هم به تو افتخار میکنیم که حتی در این مرثیه ، نغمه ای خواهی بود آموزنده ... که شنیدن صدایش مثل یک الگو خواهد بود .

دوستت دارم و چقدر سختم است که از این دور ، بگویم ، برایم باور نکردنی است دیدن نغمه ثمینی همیشه سرشار از انرژی که ناگهان در حیرتی غریب فرو رود ! کاش من ، همه ی شاگردانت در این روز کنار تو بودیم .

رفتن پدرت را از صمیم قلب تسلیت میگویم .

میس شانزه لیزه


 
comment نظرات ()
 
 
سرنوشت یک نقاشی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱
 

یک ) شب بود . کوه ها تا خود ستاره ها بالا رفته بودند . سربالایی را پیاده میامدم . کوچه تاریک بود مثل قیر . باد میوزید لای شاخ برگ درخت ها . صدای به هم خوردن برگ ها . وسط کوچه نور افتاده بود . نور از آشپرخانه ی خانه ای بیرون زده بود که بیرون پنجره اش گل های مصنوعی آفتابگردان سر خم کرده بودند . خانه ای که چهار نبش بود و امیدوارم  هیچ وقت خرابش نکنند . خانه ای که در رمان اولم تویش زندگی کردم . به نور که رسیدم امنیت برقرار بود . بی دلیل . زیر آشپزخانه توی سیاهی شب سیگارم را روشن کردم . سر بالایی دراز تر میشد . فکری تر بودم . اشک هایم شکاف خیابان های امروز را جوی روانی میساخت از ماهی هایی که عاشق میشوند . همه ی فکر و ذکرم تابلوی تصویر سازیی بود که برای دوستم کشیده بودم . طی نامه برقیی که برایم ارسال شده بود دیدم روی تصویر سازی ام چیز چسبانده اند . از همه ی آن همه ساحل و شن های داغ ، از همه ی آن ماهی های زنده ی روی کاغذ ، خورشیدی که میدرخشید و ماهی که میتابید و ستاره هایی که به خورشید میرسیدند هیچ نمانده بود .

سئوال : آیا اگر تو هم یک روز ببینی روی کارتصویر سازی ت ، تاپاله پهن کرده اند چه حالی میشوی ؟

خب ، آن نقاشی سه ماه سرنوشتش طول کشید . یا نقاشی های دیگرم . همیشه نقاشی هایم را که کمتر از نوشته هایم دوست ندارم به کسانی داده ام که لیاقتش را نداشتند . خط هایی که میکشی ، طرح هایی که میزنی ، قلم هایی که میتراشی و از همه مهمتر اندیشه ای که پشت هر رنگ و چرخ مدادت میدمد از دستان تو . اگر یک روز داستانت را بدهی که بخوانم و بعد ببینی فقط جلد کتابت روی مزم است و باقی توی کامیون زباله چه حالی میشوی؟ اگر یک روز ......... سرآغاز اینکه نطقم کور شد و فکری شدم .

دو ) توی خانه تمام نقاشی هایم را برداشتم و سر و ته کردم . از خودم فرار کردم . . . کپسول هایی که از داروخانه خریده بودم را با  - - - پر کردم . . . خوردمش . لش شدم . جنازه ای روی تخت مرده شور خانه . سرد شدم . پتو را دورم کشیدم .تلوزیون را روشن کردم و کنترل را به دست گرفتم . اسلحه ی بزرگ یک دقیقه بود شروع شده بود . آلن دلون را همیشه دوست داشتم . در هیچ سینمایی تکرار نمیشود . خودش هم میداند . چیزی ، زیبایی زنانه مردانه در چهره اش دارد که شیفته اش میشوم . منتظر لحظه ای میشوم که عکسش را توی این جا گذاشته ام . . . قهرمان بودن و قهرمان ماندن .  . . . مارلون براندو را هم دوست دارم اما آلن دلون چیزی در من ایجاد میکند که توام با مهربانی یا اندکی جنتلمنانگی است . چیزی که نیست . چیزی که مردهای ما امروز بلدش نیستند . یاد گرفتن دون ژوان بودن را هم . . . در کتاب کامو میخوانیم . . . دون ژوان را تحلیل میکند . . . به فلسفه ی پوچ گرایی میرسد و به افسانه ی سیزیف آن هم در بیست و هشت سالگی . . . مرد بیست و هشت ساله ای نشانم بدهید که قدر کامو بداند . بنویسد . مردی نشانم بدهد که قدر موتسارت استعداد داشته باشد . من شیفته ی مردهای نابغه ام . . . شیفته ی انهدام آنها . شاید ساخته شده ام که زیرجلکی خودم را که هیچم لابه لای استعداد نوابغ بگنجانم . مگر من چه کسی هستم ؟آدمی که فقط عضله باشد ، بدون فکر ، از اسب هم کمتر است . زیر پوست نابغه های این قرن حتی اندکی کنجکاوی نمیلولد . مجموعه ی حال به هم زنی هستند که برای اینکه دنیا منحلشان نکند هر گهی میخورند . . . و زنانی که حتی اغوا گر نیستند ، حتی زن بودن را بلد نیستند . . . لزجند . . . مثل هوای لزج به آدم میچسبند . . . . و من زنی هستم نه از این دست . . . نه هر مردی نمیتواند همپای من باشد . . . کلمه هایم از رویا بیرون نمیایند و بی نظمی واجبات زندگی من است و من اینم جسور ، عصبی ، خلاق ، بیاخلاق، اغواگر، کودک، کودکی که هیچ وقت بزرگ نشد تا حقه بزند ، من زنی هستم که شب ها را پا برهنه روی آسفالت خیابان دوست دارم ،... ، یک لحظه توی فیلم اسلحه ی بزرگ میروم . . . تونی را دوست دارم . . . چشمهایش را و پلیور پوشیدنش را و انتقام گرفتنش را . . . کدام زن هست که نخواهد دستش را دور دست او حلقه نکند و شب را با او شام نخورد و نرقصد و در سایه ی شمع ، روی دیوار کنارش نیارامد ؟ در چشمانش خیره نشود و از لمسش سرشارنع. کدام زن است ؟ مرد قد بلندی که همیشه کنار تو باشد و زیبایی خیره کننده اش سینمار ا...مردم را همیشه حیرت زده کند . . . غرایز ددمنشانه ای که در من است باعث میشود تونی را با چسب به خودم بچسبانم و .... کدام زن دنیاست که آلن دلون را دوست نداشته باشد .

سئوال ) آیا این درست است که مردان باید از زن ها بلند قد تر باشند تا خوشبخت تر با هم بزیند ؟

سه )  ادب شو و اینو بخون

" قانع به یک استخوان چو کرکس بودن / به ز آنکه طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین حقا که به است / کالوده بپالوده هر خس بودن "

سئوال ) این شعر اگه گفتی مال کیه ؟


 
comment نظرات ()