جزیره در کهکشان

 
خبرنامه ی جزیره در کهکشان
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
 

داشتم فکر میکردم توی این جهان وانفسا تسکینی نیست ، هر چیزی که هست ، افسانه است ، و من برای این افسانه ها زنده مونده م ، برای نقش و نگارهایی که توی خیالم هستند و توی جهان واقعی غایبند ، کاش میشد جادوگر بودم ، همه ی خیال هام رو ظاهر میکردم ، خطوط کف دستم رو تغییر میدادم ، خیالم رو زندگی میکردم ، نه زندگی رو خیال ! این اتفاق ،برای من_ میس شانزه لیزه ، توی سالن های تئاتر می افته ، آدم هایی که دو دقیقه پیش دیدیشون ، حالا روی صحنه ، نفس به نفس با تو در یک فضا ، در یک مکان ، در یک زمان ، نقاب میگذارند ، میشن خیال ، گریه میکنند ، شادی...کیف میکنند ، قصه سرایی میکنند و نبض تو رو در دست میگیرند و هر غلطی دلشون خواست میکنند ، تو رو خوشحال یا غمگین میکنند ، یه تکونی به اون مخ و ملاجت میدند ، این همزمانی و همنفسی تو و بازیگر یک حس عجیبی داره ، انگار توی یک مثلث برمودا واقع شدی ...سحر شدی ، وقتی در مقام تماشاچی هستی یک حسه ، و وقتی در مقام بازیگر یا نویسنده ای ....یک حس ! و فقط همین پیوند تو و تئاتر ، همه ی تلاش چند ماهه ی ده ها نفر آدم .... باعث میشه دو ساعت بکنی از دنیا و همه چی رو فراموش کنی واسه همین ، این من ، این میس شانزه لزه ، که با بیخوابی ازدواج کرده ، بعد از تمرین های طاقت فرسای کارگردان عزیزش، خستگی در نکرده ، با یه گلوی پر بغض،بلند میشه ، میره که تئاتر ببینه ، عین کش تونبون که در میره ، انگاری یه جا بند بشو نیست لامصب ... آواره ی تئاتره شهره ی این میس شانزه لیزه ، یه آوارگی که باعث افتخاره . خواستم بکنم از دنیا و همه ی آدم هایی که شعر و اراجیف میگن و برم تیارت ببینم . واسه اونایی که از بته در اومدن و هنوز نمیدونن تیارتت چیه نتاسفم ، بهتره برن بمیرن و بذار باد بیاد . امروز رفته بودم (رویا ) رو ببینم ، رویای دوست داشتنی ، قمری بیداری خانه ی نسوان ، درنمایش (ورود آقایان ممنوع ) ، زود رسیدم و برای همین ، قبل 

دیدن (رویا میر علمی ) ، یا بهتره این طوری بگم قبل از دیدن ورود آقایان ممنوع ، شروع کردم به جاسوسی هایی که فقط از شخص شخیص و با عرضه ی خودم بر میاد .  نمیخوام باد توی آستینم بندازم و این ها ، دیگه به همه ی ملت ایران ثابت شده که من _ میس شانزه لیزه ، وقتی فضولیم گل میکنه و دورش بلبل چه چه میزنه هیچ تنابنده ای نمیتونه جلوی منو بگیره ، واسه همین ، سریع زنگ زدم به دوستم سروه (میبیند که اونم مثل من اسمش عجیبه ) و دو سوت پریدم توی سالنی که مشغول تمرین نمایشی برای فصل پاییز بودند و تخ تخ عکس های قایمکی هم گرفتیم ، همون طور که عقلتون داره بهتون میگه ، هنگام ورود بع تیارت شهر کیف ها بازبینی میشه و دوربین و ... ورودش ممنوعه ولی چون من میس هستم و دوستم سروه ، و چون کلا هر کس نذاره به کارم برسم نعشش روی زمین میمونه ، ما وارد شدیم و خیلی محترمانه و یواشکی از تمرین آقای ناصح کامگاری ، نه تنها عکس گرفتیم بلکه کلی جاسوس بازی هم کردیم که ما بقی ش رو بعدا به شما خواهم گفت . ( بهار و آدم برفی ) بازیگرهای خوب و باحالی داره ، متنی داره که یه جورایی من رو یاد فیلم بابل میندازه ، شاید نحوه ی روایتش و بازیگرهاش رو دوس دارم . کوروش سلیمانی (که بلاگش لینک همین جزیره اس ) به همراه (رویا بختیاری) که یه زمانی قرار بود تجربه ی کاری مشترکی با هم داشته باشیم و به شدت بازیش رو دوست دارم توش بازی میکنن .آهان وای ...فقیهه سلطانی که خیلی وقت بود ندیده بودمش نقش بهار رو بازی میکرد و نقش بهادر رو (مسعود میرطاهری) (حتما کسایی که کارهای یعقوبی رو دیده ن ایشون رو میشناسن )، هومن کیایی ( که دقیقا یک بار اجرای کار خوبشون رو توی مولوی  دیده بودم هم توی این کار بازی میکنه و خاطر نشان میکنه که سال اژدها به دنیا اومده ، من نمیدونم چرا وقتی میبینمش فکر میکنم میتونه برادر کوچیکه ی بهمن دان باشه :)، نقش رویا رو آناهیتا اقبال نژاد بازی میکنه ، یه دختریه .... اگه بدونین میره پیش یه استادی برای مصاحبه ف هه...باقیش رو نمیگم ....آقای کاظم هژیرآزاد عزیز نقش استاد رو بازی میکنن ، مابقی بازیگر ها قراره هی اضافه بشن .ما یه روزه نتونستیم مچ همه رو بگیریم و دو کلوم حرف حساب بزنیم  . اما من تصمیم دارم راجع به این کار و جاسوس بازیم توی بلاگ بهار و آدم برفی بریز و بپاش و سوز و بریزی به پا کنم . 

این بالا تصویر کوروش سلیمانی مشاهده میشه که روی صندلی نشسته و خیلی شاد و خوشحاله !

در این بالا آقای کاظم هژیر آزاد رو میبینید . بهتره ...بهتون توصیه میکنم بیایید بازی ایشون در نقش استاد رو ببینید :) نمیگمم چرا . 

 

 

ایشون هومن هستند ، اژدها ، در نقش مهیار که البته این گریم مال کار دیگه ای هست که قبلا مبسوط براتون نوشتم و هر کس اون کار رو ندیده بهتره بره بمیره . 

ایشون رو معرفی میکنم : رویا بختیاریکه به شدت دوستش دارم . خدا میدونه چرا و چقدر حسرت اون اتفاقی رو میخورم که خودش میدنه چیه . 

ایشون هم یکی از استادهای اینجانب در دوره ی دانشکده هستند ، معرف حضور هستند ، ایشون آقای ناصح کامگاری اند کارگردان و نویسنده ی بهار و آدم برفی . 

در مورد جاسوس بازی ها و عکس هایی که با دوستم یواشکی گرفتیمو بالنی که هوا میخوایم بکنیم بعد شرح مبسوطی میدم . اما ...........

اما الان میخوام بگم ای کسانی که دوست دارید کار ببینید ، فصل پاییز رو برای دیدن تئاتر آماده کنید . میخوام بگم خانم کتایون فیض مرندی ، ورود آقایون ممنوع رو خیلی دوست داشتم ، گرچه به نظر من روال و ریتم کار کند بود اما آقای آرش عباسی نویسنده ی این کار خسته نباشید ...حسین کیانی عزیز آقای دراماتورژ این کار دراماتورژی شما کاملا مشهود بود ، دستتون درد نکنه . این نمایش مضمونش حول زن نویسنده ای میگرده که آرایشگره و از آدم هایی که به آرایشگاه میان ایده میگیره برای داستان نویسی، معلوم نیست چقدرش خیاله چقدرش واقعی ، من رو یاد بیداری خانه ی نسوان ومشکلات زنان انداخت . . . که در هر دهه یک جور بدبختی داریم . . . به شدت کار رو دوست داشتم . رویای عزیز تو سوای همه ی  دوستان ، کاراکتر بودی و مثل همیشه دوست داشتنی . در هر دو نقش . هر نگاهت با هر قدمت .قدم های درستت . نگاه درستت . بازی و بیان درستت . حس درستت . دوستت دارم . 

شب ، خسته ، با یک دنیا بغض ، که مریضم کرده توی این مدت ، زیر بارون غیرمنتظره توی دود خیابون انقلاب تنهایی میرم ....میرم تا بولوار کشاورز....برمکه ماشین رو بردارم . برم که جمعه ورک شاپ حمید پورآذری رو ببینم . برم که با این کارها از فکر کردن به تنها بودن خودم فرار کنم .برم که فرار کنم . بیام. این جا که میس باشم . نه خودم . از خودم فرار کنم . 


 
comment نظرات ()
 
 
سونامی سرطان خون
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤
 

آمبیانس .... (( ** ))

میس شانزه لیزه که زیر چشمانش گود رفته بود ، پنداری دو چاه ، زیرآن نقب زده باشند ، رو به دکتر گفت :" تحملش رو دارم هر چی که هست رو بگید . چند روز دیگه فرصت دارم ؟" . دکتر که همه ی دندان هایش طلا بود و موهایش جو گندمی ، از زیر عینک ته استکانی خودش ، میس را برانداز و و رانداز کرد و گفت :" خیلی کم . کمتر از یه هفته . " میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شد و نسخه ی دکتر را توی کیفش گذاشت و رفت بیرون . بیرون جاده بود ، جایی که پیچ میخورد ، مثل جاده های پر پیچ و خم چالوس ، ماشین کوروک زرد رنگش را سوار شد و پا گذاشت روی گاز ، به فرار ، به انتهای جاده ای که معلوم نبود تهش دره بود یا که سراب ، موهای چرب بلندش توی هوا پرواز میکردند و شلاق میزدند صورتش را . صدای دکتر مدام در گوشش چرخ میزد ، بلند و کم شنیده میشد : "  این سرماخوردگی ها و سوزش چشم و اینا همه مال سرب بنزینه ، همه تا ده سال دیگه از سرطان خون میمیرن ." سرش را جلو آورده بود و گفته بود :" ما توی کنگره همه به هم گفتیم که سونامی سرطان خون ، آره اسمش رو این گذاشتیم . " دکتر خندید . . . میس شانزه لیزه توی جاده ای که یک سویش دریا بود و سوی دیگرش جنگل، با ماشین کروکی که نمیدانست از کجا مال او شده ، گاز میداد ، ته دلش ضعف میرفت . ماشین را برد توی خاکی کنار جنگل ، فکر کرد باید جریان این سرطان سونامی خون را به همه اطلاع رسانی کند . همین طور که نمیشود خوش خوشان تا یک  هفته راه رفت . سیگارش را از توی دامنش درآورد و با فندکی که به کفشش وصل بود روشن کرد . در دوردست از برجی ، که میدانست یک زمانی در آنجا تئاتر اجرا میکنند دود بلند میشد . خبر رسیده بود که ذره ذره ، نمه نمه دارند هنر را پاک میکنند و مکان هایش را از بین میبرند ، اثراتش را هم ، کتابخانه ها آتش گرفته بود و بوعلی سینا یی هم نبود که بردارد چهار تا چیز بدزدد . فقط میس بود ، میان شعله های شهوتناک آتش ، رقص پیچ آنها دور ستون ها ، که میدید عکس های باله و اپرا و تئاتر در حال سوختن است . میس مدارکی جمع کرده بود و همه را توی صندوق ماشینش گذاشته بود و حالا که یک هفته بیشتر وقت نداشت این همه کار و کتاب و نوشته را برای چه میخواست . چشم از جنگلی که فرشته و اجنه در آن تاب میخوردند برداشت و رو به ماشینش کرد ، ماشین در باطلاقی فرو میرفت ، همه ی نوشته های او در لجنی در حال غرق شدن بود . توی جاده ، بمب بود که میترکید ، یاد موشک باران افتاد ، خودش را روی زمین انداخت ، " صدایی که هم اکنون میشنوید ...." تانک هایی که از کنار جاده میگذشتند مارش نظامی میزدند . همه تاواریش بودند . بعضی ها کلاه هایی آلمانی روی سر داشتند . میس شانزه لیزه صدای نفس هایش را میشنید . ریه از کار افتاده بود . دهنش خشک شده بود . به دریا نگاه کرد ، دوست داشت خزر باشد اما نه خزر بود و نه فارس ، سیاه بود ، کفش درآورد و زد به دریا ، گیاه های گوشت خوار مچ پایش را گرفتند . میس موهای سرش را دید که مسی رنگ است و نوکش به دریا میخورد . روی موجی که می آمد ، مردی بود که دوستش داشت ، موج مرد را قورت داد . دریا آروغ زد و از پس موج های درهم و بر همش جنازه ی دایره زنگی (م ا ه و ا ر ه ) بود که روی ساحل پخش میشد ، طرف دیگر ساحل ویالن سلهای شکسته . گیاه مچ پای میس را برید و میس شروع کرد به شنا کردن . خون فواره میزد بیرون . میس توی صدفی خودش را پنهان کرد . بیدار که شد ، سونامی سرطان خون که از لنت ترمز ها و لاستیک ها و وارداتی ها ساری بود باز هم جریان داشت . ماشینش را دید که وسط دریا معلق مانده . پاهایش را که نگاه کرد هنوز رگ و مویرگش مثل شلنگ های بی آب افتاده بودند بیرون . خودش را به زور کش و واکش داد و از دل صدف زد بیرون . دید مرواریدی شده در گردن دختری که منم . که امروز گردن بند مروارید بر گردن جلوی آینه خودم را آلاگارسون کرده و رهسپار آرایشگاه شدم تا موهای نازنینم را به دست آرایشگر بسپرم . توی اتوبوس ، هجوم جمعیت زنان باعث شده بود ، سر و صورت ها به پنجره اتوبوس بخورد . پارک وی نگه نمیداشت . باید پیاده میشدم . پیاده شدم . رفتم توی قسمت مردانه که صندلی های خالی فراوان داشت . رو به روی مردی که محاسنش و شکل صورتش نشان میداد کیست نشستم و ام.پی.تری را توی گوشم گذاشتم و به طرز هیستیریکی شروع به جویدن آدامس کردم ، تخ تخ گاهی دندان هایم به هم میخورد . کسی گفت برو قسمت زنونه . که بلند شدم و مانیفستی فی باب سرطان خون و از ماست که بر ماست سردادم و سر جایم نشستم . عده ای کف و هورا کشیدند و عده ای با اخم و تخم نگاهم کردند . یاد این افتادم که مهد کود ک ها را از هم جدا کرده اند . جنسیت ها را تفکیک کرده اند . یاد این افتادم که ورودی زن به دانشگاه ، به لحاظ تعداد ، کم شده ، زن ، ان شده ، یاد این افتادم که سالهاست حسرت دیدن یک ساز در تلویزیون برایم غم شده ، اینکه مهاجرت مد شده و با در ک و ن  ی زدن به هنرمندهامان آنها را را پرت کردیم به جایی که به ان تعلق نداشت . یاد کتابم افتادم که یک سال است حبس شده ، یاد تئاتری افتادم که برای یک عکس تعطیل شده . . . همه ی این ها حرصی بود که همچون دود اتول ، که وارداتی بود ، از بدنم میزد بیرون . به دست بچه ی چهار ، پنج ساله ای نگاه کردم که با حیرت من را نگاه میکرد و دست مادرش را گرفته بود . شک ندارم که مرا به خاطر خواهد آورد . یاد نمایشنامه ی (بهار و آدم برفی) افتادم . کسی میداند از چه حرف میزنم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
ایران
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

 

 

برای تو که نا امیدی . که نمیتونی بیای تهرون . همون تهرونی که جای قشنگیه ولی مردمش بدن ! ، که تهرون الان جای قشنگی هم نیست و مردمش همون جور ، به شیوه ی ایام ماضی بدن . تو که نا امیدی که چرا شهرستون ها سینماهاش بسته س و عکسش رو میفرستی ، هفت ، که نشون بدن و دل ما بیشتر بسوزه ، که توی شهرستان ها ، صحنه های نمایش ، پرشورتر از تهرون نیست و تو فکر میکنی تهرون جای قشنگیه چون صحنه هاش قشنگن و بازیگرا یی که تو دوستشون داری این جان . برای تو که عکاسی کردن برات عشقه اما بهت میگن دوربین رو بذار زمین و ول کن ، بشین ببین انتگرال و زیگمای این ایکس و ایگرگ ها چی میشن . تو که نمیتونی بیای تهرون که نمایش ببینی ، فکر میکنی این جا چه خبره ؟ میدونی واسه یه نمایش دیدن باید قدر یه سفر، توی ترافیک موند ، یا توی اتوبوس مچاله شد و منتظر ایستگاه بعدی که دیر میرسه موند ، گردنت مثل پاندل ساعت دنگ دنگ میزنه ، ریه هات توی چهاراه ولیعصر دچار حادثه ی خفگی و هنگ کردن میشه ، فکر میکنی تئاترشهر خاک ما کجاست ؟ یه جایی که یه ایستگاه بزرگ مترو جلوی دروازه ش خودنمایی میکنه و ، هر ور چهارراه یه دلیکو ایستاده تا رنگ موهاتو با تیر نگاه بزنه تا تو رو بندازه توش و با خودش ببره به نمیدونم کجا ، اتوبوس های بی آر تی که چپ و راست ، پشت سر هم ، با انبوهی از آدم ها، مردمانی با چهره های خسته و آویزون ، میان و میرن ، موش هایی به بزرگی گربه که توی جوب هاش راه میرن ، آشغال هایی که بوش ، گندی هوا رو به خودش نمیگیره و پس میزنه و وقتی از کنارشون میگذری میگه خدایا دوددددد و گازوئیل برسون اما من رو از از این آشغال ها بگریزون . سردرد و سرگیجه میگیری تا برسی به یه سالن ، دو ساعت کار ببینی ، خوشت بیاد ، اما اون دو ساعته و تهرون و آشغالدونی هاش و زباله ها سرجاشن هنوز . تویی که توی اعصاب خوردی و جنگ علیه خواسته های خودت و بزرگترهات به سر میبری ، تو ، بدون هدفت چیه ، اگه برات مهمه برو به جنگ ، هدفت چیه ؟ که بیای تهرون تیارت ببینی ؟ مسحور فضا بشی . فضاهای جعلی ، قلب های پلاستیکی ، مرض های روانی سخت ! . . . تو باید یاد بگیری که از هنرت ، از عکاسیت ، از نوشتنت دفاع کنی ، نه اینکه با نیزه بری توی شیکم خودت ، دل و روده ی خودت رو پاره کنی ، بزنی رق سرت رو داغون کنی ، جان من ، این مشکل خاک ماست که سینماها توی شهرستون ها بسته اس و حسرت مردم تف سربالاست ، همیشه میشه یه کارهایی کرد ، نمیشه ؟ راه حل تو این نیست که تهرون یه رشته ی الکی قبول بشی ، که بعد بیای این جا و ببینی چه جای کثیفیه ، تو اگر قوی و با غیرت باشی، باید که سینماهای شهر خودت رو بری باز بکنی ، باید که بتونی . تلاشش رو که میتونی نمیتونی ؟ نه تو تنها ، بگرد چهار تا آدم مثل خودت پیدا بکن ، دور بقیه رو خط خطی کن ، قرار نیست لیست بلند و بالای دوستهای تو ، که وقتی درد داری ، جیک نمیزنن، افتخار تو رو زیاد کنه ، دیلیتشون کن یا ریمو . تو میتونی که خیلی کارها بکنی ، من اینو میدونم. ضعف خودت رو ننداز تقصیر اون هایی که زور بیشتری دارن . جنگ و دعوا نتیجه نمیده ، توی هیچ تاریخی و هیچ بحثی ، تو خودت رو باید ثابت بکنی ، یه نمه امید داشته باش . دلت واسه اون جایی که هستی بسوزه ، حسرت دیدن موشهای تهرون غمگینت نکنه جان من . یاد فیلم (تهران انار ندارد ) افتادم ، فیلم  مسعود بخشی ، دیالوگ ها یک چیز میگفت و تصویر چیز دیگه ای میگفت ، نشون میداد ، خر توی گل موندن . خیلی دوست دارم بدونم، اینترنت و بلاگ خونی و توجه به تئاتر توی مهاباد . منصوریه ، نهاوند و هیو و یاسوج و گل دشت یا چه میدونم توی قرچک ورامین و گرگاب یا محلات و مشکین شهر وجود داره . توی عجبشیر ، توی قورچی باشی ، یا سورمق و صحنه وجود داره . کاشکی داشت و کاشکی اگه داره منم بدونم . ایرون نه یعنی تهرون به خدا . 

 

وطن ما ، اشنویه داره ، خلخال و پلدختر داره ...مجن و  کورده لار داره ، سنقر و دهبید داره ، ممقان و یوش و شوش داره کاشکی همه ی این جاها سینما و تئاترش از تهرون_ ما بهتر باشه . بالاخره وطن ما ایرونه ، سینمای ما ، تئاتر ما مال_ همه جاس ، اگر توی مشهد و یزد و ... سی.دی هم پخش نمیشه که همین فیلمهای به زور اکران شده پخش بشه مشکل خودمونیم . چطور توی بلاگ ها میایم از رنگ مو و لاک و فیلم فارسی 1 و ...حرف بزنیم همه نمیایم بگیم ما سینمامون رو میخوایم . ما وطنمون رو میخواییم .وطن نه به خدا یعنی که ایرون ، وطن یعنی کل خاک ، نذاریم بشه ویرون ، همه ی این خاکش ، آسمونش ، مال تو و منه ، برای حسن ختام ، (( و ط ن م )) سالار عقیلی رو ((این جا)) میذارم . گوش کنید . ) * ( . . . 




 
comment نظرات ()
 
 
بعضی وقت ها خوبه که آدم چشم هاشو ببنده ...!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸
 

 

نمایش ( بعضی وقت ها ...) به کارگردانی سیاوش تهمورث ، و نویسندگی آرش عباسی ، نمایشی بود که دوستش داشتم ، وقتی وارد سالن اصلی شدم ، پرده ها ی قهوه ای بسته بود و سر و صدا و موسیقی پشت پرده رو به راحتی میشنیدی ، مثل اینکه جشنی در کار باشه ، بعد نور میره ، پرده ها باز میشن و بازیگرها رو روی صحنه میبینی ، اولین چیزی که میبینم ، و همیشه بهش دقت میکنم اینه که میزانسن توی کار چه جوری طراحی شده و بازیگرها کجان ! چیزی که به نظر من به لحاظ بصری خیلی مهمه ، همه سر جای خودشون بودند ، منتها من همیشه با سالن اصلی و آوانسن اون و به کار نگرفته شدن فضاهاش مشکل دارم . . . چیزی که توی این کار هم مشهود بود . بعد سری چشم میچرخونم به دکور صحنه ، که متاسفانه اصلا و ابدا دوستش نداشتم و به نظرم گرچه به کار این نمایش میومد اما سرشار از بدسلیقگی بود ، تابلوها ، ستون ها ، رنگ ... اصلا اون چیزی نبود که میبایست باشه ، میتونست خیلی بهتر طراحی بشه ، به زعم داستان و به فراخور موقعیت نمایش ، بعد متوجه شدم که لباس های طراحی شده برای بازیگرها هم اصلا درست انتخاب و طراحی نشده بود . بگذریم . مضمون نمایش ( بعضی وقت ها ...) ، درباره ی سه جفت دوست هست که هر کدام از این جفت ها در گذشته با هم آشناییتی داشتند ، حالا توی ویلای یکی از این زوج ها ، مکان نمایش ، که ویلا است ، دور هم هستند ، و دوربینی دست یکی از بازیگر ها (سیامک صفری) از ماجراهای در حال وقوع تصویر برداری میکنه ، در ابتدای کار یک ریتم کند که توام با شادی و معرفی کاراکترهاست من رو از کار زده میکنه ، اما به تدریج که نمایش جلو میره میفهمم اون شروع کار ، درست بوده ، بین این زوج ها (نسیم ادبی ، رحیم نوروزی)-(نیما رئیسی و آناهیتا همتی)-(سیامک صفری و شهره سلطانی )، در ابتدا چیزی جز گپ و گفت و گوی ساده و شاد نمیبینیم . اون ها دارن برای دوربین و فیلمی که بناست بارای آتیه ی بچه هاشون نگه داشته بشه ، حرف میزنن و آرزوهاشونو میگن، در همین بین متوجه میشیم که یکی از زوج ها بارداره ، اون برگه ی مثبت بودن حاملگیش رو جلوی دوربین نشون میده و بعد از این برخورد اولیه ، واکنش های زوج ها نم نم و ذره ذره ، داستان زندگی اون ها رو بیان میکنه ، اینکه زوجی میتونن سالها با هم زندگی کنن بدون اینکه دلیل افسردگی همدیگه رو بدونن ، اینکه زوجی ظاهر عاشقانه دارند اما خیانت زندگی اون ها رو میپاشونه ، اینکه ... نمایش با ریتم درست و با پایان باز ، روایت و زبانی ساده تموم میشه که خیلی دوستش دارم . وقتی پرده ها بسته میشه یه لحظه دوت دارم بدونم مردی که رفت تا قدم بزنه چی توی کله ش وول میخوره ، زنو شوهری که نمیفهمن چرا واقعا دارن جدا میشن آیا دلیلش رو که خیانته میفهمن ؟ آیا پدری که بچه دار شده واقعا خوشحاله و به زن _ دوستش دیگه فکر نمیکنه ؟ این رو دوست دارم . . . خود زندگیه . من مخصوصا اسم بازیگر ها رو و اسم اون ها در نمایش رو نیاوردم تا برید ببینید و میدونم این طوری براتون جذاب تره . 

بازیگران:( به ترتیب حروف الفبا) : نسیم ادبی - نیما رئیسی ، شهره سلطانی ، سیامک صفری ، رحیم نوروزی، آناهیتا همتی

طراح صحنه و لباس : سیاوش تهمورث !

طراح پوستر و بروشور : آرش نجفی نسب ، مجید حیدری

نوازنده ی گیتار : فرهنگ سرخوش 

مجری دکور:محمدرضا پناهی

عکاس : اختر تاجیک

دستیارکارگردان و برنامه ریز : نورالدین حیدری ماهر

منشی صحنه : محمدگودرزیانی

مدیرصحنه: جواد پولادی

دستیارصحنه:یوسف رستمی


 
comment نظرات ()
 
 
استالین خوب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦
 

و این منم . . . 

( آمبیانس - - - - اینجا ) ... ) اینجا )

 

... و خاطره ، برای من ، همین عکسی است که هیچ گاه گرفته نشد . همین عکسی که در این بالا سنجاق کرده ام .تنگ غروبی که حبس کاشی های حمام آبی رنگ بودم ، انگار که کف اقیانوسها باشم ، و زمزمه هایی که میشنیدم برای من از هر اپرا و موسیقیی شنیدنی تر و زیباتر بود . زمزمه هایی که تا به امروز ، مثل گوشواره ای به گوشم جوش کاری شده ، کنده ، نمیشود . نمیشود خاطره را پاک کرد ، یا ردش را زد ، مثل مرضی است که گرفتیش ، شبیه آبله ، مثل قابلمه ی داغی است که دستت بهش خورده و به (( : "جیزه ه ه " )) گوش نکرده ای خاطره های من پر از گناه است . اعترافاتی که دوست دارم گاهی تعریفش کنم . . . و خجالت ، اولین گناه بود . منظورم خجالت است و نه حیا . . . موسیقی ، اتمسفر این پستم را تحت الشعاع قرار میدهد ، من را میچسباندم به روزهایی که زنده بودم . روزهایی که گوش هایم پر از نجواهای عاشقانه بود و مشت هایم پر از سراب . . . و خاطره ، برای من ، همین عکسی است که هیچ گاه گرفته نشد و من امروز پیدایش کردم ، موسیقیی که اتفاقی یافتش کردم ، یاد بی قراری های خودم و چیزهای کوچکی که امروز به حسرت های بزرگی تبدیل شده است . لابه لای کاشی ها بودیم ، من که زنی بودم بی قرار ، نه مثل امروز وحشی ، زنی بودم لطیف و ساده ، زمزمه ها ، از مجاری شنوایی مرا جنباند و قلبم را تکاند و قالبم را شکست . آه و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد ، زنی که با هر لبخند مست میشد و با هر تشر هوشیار، مدام بی قرار... قرار و آرامش من شکل های کج و کوله ای بود که روی کاشی های آبی خانه ، شبیه فیل و اسب دیده میشد . . . وقتی که مدهوش جریان زندگی بودم آینه و تصویری که رویش بود برایم خیلی دور ، خیلی نزدیک بود . . . خاطره برای من امشب خواهد شد . شبی که تنهانشسته ام و بچه ام را نگاه میکنم که فلان وزارتخانه مثل آغامحمدخان  قاجار ، تخم چشمهایش را درآورد و زبان از حلقومش بیرون کشید و طفل ناقصم را تحویلم داد . حالا با او چه کنم . . . رمانی که غریب 35 صفحه اش توی قصابی ها به فروش رفت و صبح با طباخی سیرابی شیردونی و کله پاچه ای نوش جان آقازاده ها شد . آه ای فرزندم . . . دستت را به من بده ، تا تو را همین طور که هستی ، به تمام دنیا نشانت بدهم . من برایت بهترین عینک آفتابی ها را میخرم ، بهترین لنزها را و جای تو زار میزنم . . . گریه میکنم . تو ، ای کتاب من، همین که جانت را نجات دادم به خودم میبالم . تنهایی به تو می اندیشم و به چیزهایی که از تو بریده اند . امروز شنیدم نویسنده ها نباید در داستان هایشان ، زن ها را طوری نشان بدهند که موهایشان را شانه میکنند ، چون ممکن است مردی کتاب را بخواند و تخیل کند و هر تخیلی حرام است . آه ای سرنوشت من . . . چرا تقدیر این بود که امروز به دنیا بیایم که جهان این چنین زمینش خاردار و باردار جنگ و نزاع است . . .  ؟ ؟ ؟  و از میان این همه جنگ باید که عشق را ، یارت را ، کتابت را ، فیلم و قصه ات را از حلقوم کسی که پدرمادرش نیست بکشی بیرون . دلم قرص بود که روزهای آتیه بهترند و هر آتیه تیره ترشد . شاید در این تیرگی ها بتوان راحت تر تن خود را به گناه آلوده کرد .

 

و

این روزها مشغول خواندن کتاب استالین خوب هستم . خیلی عجیب که در این احوال ناخوشی که دارم برمیخورم به جمله ای از نویسنده ی این کتاب ( ارافیف )که میگوید :

 رنج‌های یک نویسنده در شرایط استبداد موضوع بسیار خوبی است. من تا حد جنون از کشورم برای اینکه مرا دوست نداشت سپاس‌گزارم. من یک طغیان‌گر به دنیا آمدم؛ نویسنده باید طغیانگر باشد. اما حد طغیان، نفرت و دفاع از خود کجاست؟

در باره ی استالین خوب و ویکتور ارافیف در ( اینجا ) بخوانید . 

قبلش هم بد نیست البته ، جسارتا بدانیم استالین چه کسی بود . در ( اینجا )


 
comment نظرات ()
 
 
حباب_ نشکن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۳
 

 

آمبیانس ............ (( اینجا ))

سگی که درونم زوزه میکشه ، آرومم نمیکنه ، بی قرارم ، مثل دود سیگارم ، سگی که درونم زوزه میکشه ، تا نرقصم ، آروم نمیگیره ، من ... که قلبم سیاهه ، مثل قیر ، مثل قعر چاه سیاه ، سخت مثل سنگ ، بی حوصله مثل فیلی سنگین و پیر ، فقط صدای پارس سگم را باید خاموش میکردم . سگی که درونم زوزه میکشه این حرف ها حالیش نیست ، از تو ، گاز میگیره ، دنده ها رو میکنه ، میخوره ، کلیه ها رو میجوه ، آب از دهانش شر شر میریزه ، سگی گشنه ، که توی دهلیزم خونه کرده ، پارس میکنه ، دلش رقص میخواد ، حالا با هر صدایی ، فرقی نمیکنه ، پایکوبی ، همیشه تو رو به یک جایی وصل میکنه ، کافیه ، چشمهات رو ببندی و صدا رو بلند کنی و خیال کنی . سگ عنان بر گردن سختم فکنده ، ضرب ها شیش و بش و شیش و هشت و هشل ال هفت ، من وسط اتاق ، یاد فیلم ترانسیلوانیا ، سرمای جاده اش و فضایی مسحور کننده تر از فیلم های کاستاریکا ، به یاد چند روز پیش تولد عشقم ، عزیز دلم ، Birol  Ünel، برای خودم موهایم را میچرخانم ، فرش رو میتکانم ، میروم پشت خاکی که ازش بلند میشه ، صحراییه ، ازش دود بلند میشه ، سرابیه پشتش ، ازش رود خروشان میشه ، خودم رو میندازم توی رودخونه ، میشم پری دریایی ، پوستم ، فلس میشه ، چشمهام الماس ، دیگه خودم نیستم . . . همه ی ماهی ها بهم سلام میدند . دور موهای سرم جمع میشند و موها رو میخورند و سرم را میجوند . قلقلکم میآید . سگی که درونم زوزه  

میکشه ، خوشش میاد ، آروم شده ، دندون هام مثل مرواریده . . . تخ تخ ، به هم میزنمشون ، دیگه مثل کره ی سفت سفید ی شدند ، با دستهام دندون هام رو میکنم ، گرنبندشون میکنم و میاندازم دور گردنم . . . سگ درونم سر بیرون میاره ، مروارید هارو از گلوم گاز میزنه و قورت میده . . . دمم رو تکون میدم . حسابی پری دریایی شدم . . . صدای موسیقی اکو پیدا میکنه . دور و برم کلی حبابه . . . یه لوسر خوشگل به سقف دریا آویزونه ، چراغ هاش شمعن . توی آب نمیسوزن . کف دریا سبزه . پر از جلبک و اینا . . . . هر تار موی من دهن یک ماهی در حال تکون خوردنه . ماهی ها میرقصند . فلس های دمم رو میکشند . انگار میخوان همه ی تنم رو تکه تکه کنند . انگار که فلس های من پولک هایی از طلا باشه . حباب های دور و برم بزرگ و بزرگتر میشم . توی یکیشون پنهون میشم . دست ماهی ها هم بهم نمیرسه . حباب نشکنه ، نمیترکه . هه ! میخندم . حباب من رو میبره تا بالا . . . میام روی یه تخته سنگ . . . ماه رو میبینم روی اقیانوس . روی دریای سیاهم . . .  موسیقی تموم شده و من هنوز پری دریایی موندم . . . نگاه میکنم که هیچ موجودی دور و برم نیست .. منم و خودم . . . یک مرغ دریایی چشم تیز کرده سمت من . . . من یک گیاهم . شاید که میخواد شکارم بکنه ، یا شاید کوچیک شده م قدر یک کرم ، پروانه ام . پیله بسته و بیچاره ، با بالهایی هزار رنگ و رنگی دور و برم . . . توی پیله خوابم برده . مرغ دریایی من رو و سگ درونم رو شکار میکنه و میبره توی حلقش و آه تو ای مرغ دریایی ، خودت نمیدونی که به دستان هوسباز مردی هرز شکار خواهی شد هی!...مرغ دریایی که من رو خوردی ، پرواز کن تا اوج بگیری...تا زندگی کنی ، برای اوج گرفتن باید ترس ها رو به جون خرید ، باید دونست که دستهای هرز مردی مثل تریگورین با اسلحه به جونت نشونه رفته ، پس برو ، اوج بگیر ،نترس . مرغ دریایی من رو به صفحات آنتوان چخوف میدوزه و خودش رو همراه من مثل ققنوسی در صفحات میسوزونه . 


 
comment نظرات ()
 
 
شبانه روز در سینماها وقت ما ....
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
 

آمبیانس ........ (( اینجا ))

بی هیچ طپق زدنی باید برای خودم دست بزنم که این همه با پر رویی ف اون هم رویی که آستر داره دارم راجع به این موضوع مینویسم . عجیبه ؟ برو و بچ هیچ کدوم (( آقایوسف )) رو ندیده بودند و حتی روزنامه هم نخونده بودند و بیچاره ها در پست قبلی فقط به قصه های هزار و یک شب میس شانزه لیزه ای من چشم دوخته بودند و لام تا کام راجع به مقوله - فیلم - سینما - روزنامه - اظهار لحیه نکردند و حتی از ترس ، رفتند توی لونه موش و لایک نزدند و خلاصه سکوت کردند و چشمشون رو مثل چشم مادر ادیپ (یوکاسته) کور کردند ، زبون در تنور کردند و نگفتند . . . شاید شجاعت جنمی است در خونم که خدا به من لطف کرده داده تا با آزادی تمام در این جا راجع به ( سرقت ادبی ) بنویسم .

ضمن تشکر از دوستان اهل سینما و هفت بین ها و تئاتری ها و عاشقان نمایش و اهل تکنیک و تیک تاک باید بگم ، بعد از دنبال کردن روزنامه ها و مطالبی پیرامون ( آقا یوسف ) باید خدمت سروران گرامی عرض کنم ،  واکنش دکتر رفیعی نسبت به این مقوله ، همان کش رفتن نمایشنامه ی شب به طرز کشتن_ مگس روی هوا ، خیلی برای بنده عجیب بود که  چرا با این همه با بی صبری ، عصبانیت در مورد همکار خودش حرف زده ، تو گویی دارد با میخ توی سر کسی میکوباند و تحقیر میکند و هی هم که دیوار حاشابلند است . . .آ  میتوانید ( اینجا ) را بخوانید و ببینید  دکتر چگونه همکار خود را ( این آقا ) ( این آقا ) خطاب میکند ، تو گویی بوی سوختگی  از یک جاییش بلند است و دکتر با شلنگ آتشفشانی و حرص میخواهد خاموشش کند .    پس از پی گیری خانم ماروپله ، عدم حضور دکتر در 7 ، و وجود نمایشنامه ای به نام ( شب ) اثر آقای یاراحمدی و ... بنده فکر میکنم به قول دوستم توی هوا قاپیدن هم کار بدی نیست ...ما جنمش را  نداریم ، یک چیز جالب هم اینکه آقایان کاسه ی داغ تر از آش برای جناب یاراحمدی ، بیشتر برای بزرگ کردن نام خودشان در این جنجال ، از آب گل آلود ، ماهی میگیرند و این جانب دکتر گرفته ، اون جانب یار احمدی و طناب آقا یوسف را گروهی از این سو ، گروهی از آن سو میکشند .نهایت اینکه ، این فیلم از اواسط به قدری از ریتم میافتد ، به قدری تهیه کننده ی بدسلیقه ای دارد که بوی این آب گل آلود از همان پرده ی نقره ای وادارم کرده سالن را ترک کنم و شاهد کش رفتن ایده نباشم . . . این جور ببی توجهی  به این کارها باعث میشود در خاک ما همه فیلمساز شوند و آثار چارلی چاپلین را بدزدند و نمایشنامه ی من را روی صحنه ببرند و اسم باباشون رو روی کارشون گذاشته خلاصه همه فن حرف شوند این بی توجهی ها عینهو دیدن جون دادن جونی است در خیابان و تویی که داری ازش فیلم میگیری ، نمیری نجاتش بدی ، بابا اثر ادبی جان دارد . روح هم دارد . خالق هم دارد . تف توی صورت کسی که دزدی و جون دادن رو ببیند و کمتر از پری بلنده قد علم نکرده ، 2 زار نفهمد و جرات نکند . هه ! ( در ادامه ی مطلب ، توجه همه ی دوست داران ماشالا کافی شاپ های خانه ی هنرمندان و کافه گودو و کافه کنج و لورکا را به پاسخ آقای یاراحمدی جلب میکنم )

جنابان دکترها ، اقتباس ادبی ، به معنای اخذ ادبی است ، محتوا و مضمون را دستکاری کرده و آن را اثری اقتباس شده مینامند که اگر ذکر منبع گفته نشود  سرقت ادبی نامیده میشود . برای عاشقان سینه چاک دکتر پیشاپیش خبر اجرای همین نمایشنامه را دارم ... آخی . . . مطمئنم که همین ها که امروز سکوت کردند و زبونشون رو موش خورده بعد از دیدن اجرای این کار همچین بلبل زبون شوند که حد نداره . این خط _-__-_ این هم نشون ^^!!^^^

والا دیدن شبانه روز  (امید بنکدار و کیوان علیمحمدی) ، با این همه بازیگر ( نه ستاره ) چشم آبی برای من عجیب بود . خیلی دوستان محترم ما سعی کرده بودند که کاری متفاوت ارائه دهند ، چهار داستان موازی ، که سکانس به سکانس و از دیالوگ زنجیر و قفل به داستان بعدیش میشود و سیاه- سفید ، رنگی میشود و فیلم یک جاهایی به هم گره میخورد خوب بود اما ، دوستان محترم عقده ی ساختن این ساختار را با این همه چشم آبی ، به نحوی شتاب زده و با ریتمی غیر عادی ، پیش رفته بودند که مخاطب را پس میزند . نه اینکه کم کاری شده بود نه . اما دوستان بیایید 4 تا علی حاتمی ، کمال الملک ببینید ، مادر ها را ببینید....... بعد توی کاخ مردم ، سفیر صلح را آراسته با فروتن نشان دهید ، دیالوگ هایی باسمه ای که زور میزدند در فیلمبرداری با باقی اپیزودها تفادت کند ، جملاتی هی تکراری ، تکلیف داستان در فیلم چی میشه جان من آخه ؟ دست از سر این فیلم های قبل از 57 بردارید ، گو.گ.و.ش تنها عروس فراریی بود که تکرارش مایه ی یادآوری همسفر و افسوس ندیدن این فیلم ها بر پرده ی نقره ای میشود .کاری که استاد کیمیایی کرد ، کاری که در شبانه روز با مهناز جان تکرار شد . 

ریزش خون ، در روز عروسی ، از بینی ، آیا روانی را یاد ما نمیاندازد با خود نیکی جان و خسروشکیبایی عزیز و توهم سرطان ؟ ضمنا ببخشید آقایان تهیه کننده این فشنی که راه انداختید و کات کات کاتهایی که زدید که نسل جونیم و سرعت و شتاب و .... عشق بی معنی و به رخ کشیدن تکنیک کارگردانی را دوست نداشتم . . . رابطه را دوست نداشتم . نگاه زن به مرد و مرد به زن را دوست نداشتم . فینال تکراری را دوست نداشتم . در فضای قجری وقتی ضد خاطرات با مشاهده ی عوامل فیلمبرداری مشهود میشود رابطه ی دو بازیگر را میبینیم و بشین پاشو هایی که با دوبار بشین پاشو مثل ارواح ، یاد صد تا فیلم دیگر میافتی که تصویر آینه ای زیبایش را از دست میدهد و فکر میکنم این از شتاب کارگردان و فیلمنامه نویس هر دو با هم هست . خدایا و رابطه و نحوه ی گفتن دیالوگ های نیکی کریمی !!!! خانم کریمی من به شخصه برای شما متاسفم که به دلیل اینکه فکر میکنید (همان طور که قبلا در مجله گفته بودید ) چاق شدید و ... نقش های دیگری نمیخواهید بازی کنید .در همه ی نقش ها شما یک زن تکراری فیلم دو زن هستید . در واکنش پنجم . در زن دوم . . . چرا این همه زن دومید و چرا اینقدر دیالوگ ها را بد بیان میکنید . انگار میخواهی بگویی این منم نه نقش و این بد است . بد . بد . ضمن اینکه در کل صدابرداری فیلم را بسیار بد تشخیص دادم ، حواس کارگردان را هم پرت دیدم ...بازیگران در ادای کلمات ضعیف بودند . شاید همه ی دنیا از حامد بهداد و نقشش در این فیلم تعریف کنند . من اما میگویم اگر کارگردان تصمیم گرفته این فرصت را در سینما به بهداد بدهد چرا او را این چنین با کلاه گیس زیر سایه برده . . . راه رفتنش ، صدایش ، وقتی میفهمی که بهداد است که دارد تلاش میکند ، بی وقفه که پیرمرد باشد و کلاه گیسش را نشان دهد خوب نیست ، شاید جواب این باشد که او گوژ دارد ، درون گراست ، شل است . . . خمیده است . . . هیچ کس باطنش را درست نمیبیند عین کارهایش اما ته همین نقاش فرهیخته مردی است که دختر شهرستانی دیالوگ شاهکار فیلم را تف میکند توی صورتش که( هیچ وقت نفهمیدم من دیر به دنیا اومدم یا تو زود . ) بازی نگار همان ، طلا و مس را جلو چشمم آورد . خلاصه دیدن شبانه روز من را یاد صد تا فیلم دیگر انداخت . . . تلاش زیادی شده بود که فیلم خوب باشد ، سرشار از نو آوری اما در خاکی که عشق هنوز بی معنی است و تعریف واژه ها پرت شده سر تاقچه انتظار دیگری نباید داشت .

 حیف از این همه عوامل ! سینما ! دست اندرکار ! پول که در نهایت به این شکل ، شتابزده خرج شود . گاهی هیچ اندیشه ای پشت سر هیچ فیلمی نیست ، هیچ وقت دوست نداری حتی به یادگار سی-دی اش را هم بخری .چرا ؟ اما شاید وقتی دیگر را همیشه دوست داری . هامون را همیشه دوست داری. خانه ی دوست کجاست ؟ سوته دلان . باشو . چریکه ی تارا . زیر پوست شهر . روسری آبی . اجاره نشین ها . کیمیا . ارتفاع پست . کاغذ بی خط . کمال الملک . نفس عمیق . نرگس بنی اعتماد را همیشه دوست داری . . . اما سینمای این روزها در اذهان نمیماند که هیچ ، گیجت که نمیکند هیچ ، دوست نداری که باز هم ببینیش آخه . 

** جایزه *** هر کس گفت آمبیانس این جا که از موسیقی چارلی چاپلین اقتباس گرفته شده با بی شرفی تمام به نام چه کسی در کدام فیلم شنیده شده ؟ 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
دکتر دزدی زشت است .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳
 

آمبیانس......................................((  اینجا   ))

ساعت دم هفته که دارم مینویسم . هفت صبح . هوا که روشن میشه  ، یاد دار زدن آدم ها می افتم . یاد یک روز دیگه . قرص هام رو انداختم بالا که یک کم آروم بگیرم . بهم زنگ زد ، گفت این کلمه رو سرچ کن ببین یعنی چی . کلمه & بود . & رو زدم . اومد سرطان . وا رفتم پشت مانیتور ، مثل شله زردی که نبسته باشه ، یا بستنیی که توی آفتاب گداخته شه . آب دهنم خشک شد . گفت "دکتر بهش & رو گفته . گفت میس شانزه لیزه ، دارم میمیرم ؟ چیز بدیه ؟ من کامپیوتر ندارم . " نداشت . راست میگفت . مثل دروغ مردها باورکردنی بود . گفتم نه نوشته یک چیزی مثل خال و گوشت اضافه است . گوشی رو قطع کردم . رفتم پشت بوم .  - ب ا ر ش - برعکس کنید - رو بالا کشیدم و دراز کشیدم و شروع کردم به ناله و زاری و ضجه . . . مرسوم هر شب و روزم شده این مویه ها . . . حالا اگر دکتر بهش بگه چی ؟ یعنی ایکس رفت ؟ یعنی ... دیگه ستاره ها رو نمیدیم ، ستاره ها زمین اومده بودن دست هام رو میبوسیدن . از هر قطره اشکم ...شهاب سنگی ساخته شد و خورد توی تقدیری که باید عوض میشد . چرا که نباید ؟ وقتی همه ی کسانی که لایق نیستند زندگی میکنند و مهربان ترین هاشون در اوج جوانی & دارن . با خودم کلنجار رفتم . نفهمیدم کی صبح یا ظهر بود . بیدار که شدم . سوار بی آر تی شدم و رفتم ونک . . . همه میگفتن خانم دامن پوشیدی پیاده نشو ! دامنم تا مچ پا بود و مانتوی سیاهم مثل گداها کرده بودتم . پیاده شدم . همه چیز رو & میدیم . . . رفتم آرایشگاه . . . بی وقت . . . موهام رو خواستم قرمز و زنگی و مسی و نسکافه ای کنم . . . نمیشد . به کاشی ها زل زده بودم و صدای سشوار و بند بندانداز ها رو هم میشنیدم . خراب بودم . هی اس ام اس میزدم که دوستم رفتی دکتر ؟ میگفت چرا نگرانی مگه نگفتی خال_ ! . . . " قطع و وصل میشه آره شام میریم بیرون بهت میزنگم ( اصطلاح جدید ما ...زبانی که در زمان مورف میشود میچرخد تا به زبان بچربد ) . مثل ماست بود صورتم توی آینه ی آرایشگاه . باید کاری میکردم . ام-پی3 رو در آوردم و این رو گوش دادم ( * ) رو . گوش کن . لاک های ترک دار رو روی دستهام دیدم . تلفن دیگری زده شد . دیگه نمیایی تمرین ؟ / من : " نع " . . . آخرین باری که ونک بودم رو توی ذهنم مرور کردم . . . چقدر تنها بودم . دوستم زنگ زد . میس من سرطان ندارم . وسط خیابون جیغ زدم و با همون دامن رقصان و شادان دویدم . . . کردم رقص ! حرکاتی استعاری که پر از معنی است و در تاریخ و هند و جغرافیا و ادیان چقدر ازش گفته اند . دوستم ، دوست دیگری زنگ زد .( 12 شب ماشین رو آتیش کردم . رفتم ) گور بابای دنیا ، عصیان و بی قراری من رو سر جا نمیگذارد ، مثل جغدی میپرم روی سوژه تا در نرود . بد جوری دوست داشتم پایکوبی کنم . من و دوست دیگرم که مردی بود از تبار مردهای مطرود جامعه و منجمد شده در عهد چکش و پیچ گوشتی ، منتظرم بود . مردی مرموز و اساطیری . 

یک موجود قفل ، کم حرف و جدی . دامن چین دار پاره پوره ی عهد ناپلئونم را پوشیدم . لباسی که از یکی از مغازه های مارک دار فرانسه ، بی اینکه کسی بداند ، با قوطی ، سالها پیش در باغ پدربزرگ سر درآورد ، با خال هایی سفید و حریری سورمه ای . صحه گذاشتیم و من پایکوبی و کردم و او فقط نگاه کرد و این رفتار من را ناشی از موجی شدن و عاصی بودنم دانست . خب دست افشانی و پایکوبی برای سلامتی یک دوست نوش جانم . مرد اساطیری که ریش های بلندی داشت و انتهای ریش هایش باته شده بود با یک تاج طلایی لبخند مونالیزا تحویلم میداد . . . که چرا این همه جو گیر حرف میشوم . چرا برای همه میمیرم . چرا بی خودی احساس و نوشته خرج میکنم . گفتم نوشته . . . در این چند وقت ، شکایت یک نمایشنامه نویس از دکتر رفیعی را در اینترنت و چند بار در حاشیه ی روزنامه خواندم . . . برای کشف این دزدی ، باید به دیدن (( آقا یوسف )) برم . . . فیلمی که از همه شنیدم ، در نیمه از ریتم افتاده و طراحی لباس مثل چی توی ذوق میزند و من هم عاشق این طراحی های لباس دکترم . اما مسئله ی دزدی کار قشنگی نیست و چون من این جا یک پا کلانتر محلم باید ببینم این حرف ها چی بوده ! طرح فیلمنامه ی آقا یوسف از نمایشنامه ی شب آقای یاراحمدی را باید موشکافی کنم و این جا ، دزدی لغت را به اکران گذاشته متهم را به سیخ کشیده با گوجه فرنگی بخورم .  لینک (( اینجا )) یکی از کلی ترین توضیحات فی باب دزدی دکتر است . بخوانید . نمیمیرید . یاد بگیریم از هم اندیشه ندزدیم . به جهنم میرویم . یا جهنم در این دنیا ما را به اکران میگذارد . دست مجرم باید نصف شود و لب هایش بخیه بخورد . برای من دلسوزی برخی همکاران تئاتری عجیب و به جرات میتوانم بگویم ( از موقعیت استفاده کردن به نفع خود نه شخص برنده ) میباشد و دلته دیگی بعضی ها اصلا توی مخم نمیرود و عناد خیلی ها شاخ را در سر در می آورد. پس مجبورم شب را ببینم و در مورد این مسئله که یک چیزهایی میدانم که روزنامه ی شرق و تئاتر شهر و آقا بالا و خانم کوچیک و خاله خام باجی و اره مره و شنبله غوره نمیدانند چیزهایی بنویسم . من ندیدم کسی ( آقا یوسف ) را تا انتها اثری جاودانه بداند . من دکتر رفیعی را کارگردان بی بدیل شکار روباه میدانم . امیدوارم پس از همکاری با خانم مارپل و هرکول پوآرو این غول دود نشود و به هوا برود چون جزیره احتیاج به هوای پاک و پاکیزه دارد . 

 

 

 آقا یوسف اثر کیست ؟

چطور فیلمی است ؟

از کجا آمده ؟ به کجا میرود ؟ 

امید که جوجه نویسندگان درس عبرتی از این قصه بگیرند . نمیخواهند نگیرند تا من مچشان را در این جا گرفته . دهنشان را خورد کرده . دندان هایشان را گردن بند . 


 
comment نظرات ()