جزیره در کهکشان

 
طلسم سومین پسر پادشاه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
 

سلام بابابزرگ

این منم . نوه ی ارشدت . . . نشسته ام درست رو به روی عکست . دلم برای چشمهای تیله ای ات که رنگین کمان سبز و آبی و طوسی را توی خودش چرخ میداد تنگ شده ... از وقتی مردی ، از ده سال پیش که بیست ساله بودم ، بعد از رفتن تو آرزو کردم کاش به جای تو این من بودم که میرفتم . تو رفتی و من هیچ وقت مرگ تو را درک نکردم . امشب دلم برای تو تنگ شده . توی این جمعه های لاکردار کش دار دراز بی حیا ، توی این بادهای سرد و سوزهای پاییزی ، دست به هر چیزی  میبرم تا جمعه ها زودتر پر بگیرند و بروند ...نع نمیشه بابابزرگ . . . نه با روشن کردن زودتر چراغ ها ، نه با خوردن قرصهای اعصابم .... تو هیچ وقت زنده نبودی تا بدترین روزهای من را ببینی . تو که من را دوست داشتی و من این را حس میکردم . . . کاش در آن  خرداد کذائی به جای تو من می مردم . . . بابابزرگ دلم برای همه ی قصه های پادشاه هایی که میگفتی تنگ شده ، تو همیشه داستان پسر سوم پادشاه را نگفته میخوابیدی و من بازویت را میبوسیدم که :" بابابزرگ پا شو بعد چی شد ..." من هیچ وقت نفهمیدم سرنوشت سومین پسر پادشاه چی شد ! من شونه های خمیده ی تو را دوست داشتم ، وقتی که مادرم دستم را میکشید و توی ماشین میکرد، تو سیگار روشن میکردی و از پنجره خم میشدی و از پشت شیشه ای که برای من حکم زندان ابد را داشت و مرزی نشکستنی بود،  میگفتی :"  نمیمونی منزل ما ؟" و من با چشمهایم هر بار به تو نگاه میکردم و با بغض و گریه ماشین کادیلاک پدرم از تو دور و دور تر میشد . من همیشه دوست داشتم بمونم منزل شما  . حالا سالهاست  من این جا هستم . . . اما تو نیستی و جای تو خیلی خالیه بابابزرگ . . . توی زیرسیگاری تو ، خاکستر سیگار میریزم و فکر میکنم  . . . یادم میاید وقتی دختر ترگل ورگل18 ساله ای بودم و تو هیچ اثری از سرطان درت نبود ، با هم رفتیم استخر ، من مثل همیشه بی حیا با آن مایوی آبی که از پشت ضربدر میخورد و راه راه سفید میشد... شیرجه رفتم توی آب و تو کیف کردی . من هیچ وقت از اینکه بزرگ شده ام خجالت نمیکشیدم . . . از اینکه بالاتنه ی خوش تراشم را زیر نور آفتاب به مایو چسبانده بودم و تو میدیدی خجالت نمیکشیدم ، همیشه به من میگفتند تو چقدر بی حایی . من میخواستم تو ببینی که من چقدر زن شده ام . . . دلم برای همه ی آن سکوت هایت تنگ شده . برای باغ شهرک غرب ، برای عصرها . شلنگ را که عین مار دور خودش چنبره زده بود ، حلقه حلقه باز میکردی ، در سکوت ، با سیگار زیر لبت و پشت غوز کرده ات به گل ها آب میدادی . . . به چمن ها و با کاج ها حرف میزدی . . . من هیچ وقت نفهمیدم که تو کی مردی این را درخت کاجی که شکست و بوته ی گل تاج خروس باغ  که خشکید به من گفت . ده روز بعد . جای تو میان آن همه سبزه و گل خالی بود . سطل قدیمی و انبری که قورباغه ها را در آن میانداختی را یادم هست . . . قورباغه ها از پارک ته کوچه به همه ی خانه های بزرگ حمله میکردند و تو میخندیدی. یاد نیلو   سگت  افتادم که وقتی پیر شد و تو را نشناخت و گازت گرفت از زخم پایت نرنجیدی از اینکه سگه مریض شده و فراموشی گرفته ، حناق گرفتی . . . سیگار پشت سر هم میکشیدی و همیشه سکوتت مایه ی عذاب همه بود . عاشق این بودم که مهمانی بشود ، تو مثل همیشه پیرمرد قدبلند مو خاکستری با چشمانی که هیچ کداممان بهت نرفته ایم بیایی کنارم و مثل مردهای فیلم های فرانسوی ، بازویم را بگیری و با هم به طرف بالای مجلس برویم و چشم همه  کور بشه ! بابا بزرگ جونم . . . همیشه جای من به لطف تو پیش فسیل های فامیل بود ، کنار دستت   پای ورق که مینشستم تو میگفتی نوه ی من باید دو تا چیز رو از من یاد بگیره یکی تخته اس و یکی ورقه ! و من توی هر دو نابغه از آب درامدم ! اما همین که میان آن میز دراز ، در جمعی که فقط پای ثابت ها مینشستند و کارت ها را پخش میکردند کنار دست تو بودم یک جوری خوشم میامد و ته دلم  غنج میزد که تو بخوای بگی :" توپ " و من سکه های لازمه را توی آن کاسه که میدانی بریزم . . . یا دلم میخواست وقتی دنبال جفت شیشی تاس ها را به من بدهی تا رویشان فوت کنم و تو بریزی . . . من خیلی تو را دوست داشتم ، نمیدانم که این را فهمیدی یا نه . . . امروز ده سال و چهار ماهی است که رفته ای . . . خواب میبینمت . . . دلم میخواهد جاهایمان را عوض کنیم . . . این جا را دوست ندارم ، هیچ چیز این دور و برم خوشایند طبع من نیست ، عین خودت کله شق و یک دنده ام . . . حالا نه باغی مانده ، نه باغ کرج ، حالا همه ی آن کاج ها را گذاشتیم و آمدیم به زعفرانیه ی شلوغ ، حالا از پاساژگلستان و دوستهای همسایه دور شدیم . از آن پارکی که من را با خودت میبردی . . .آه ای بابابزرگ من . . . دوست داشتم روزی که عروسی میکردم تو بودی . . . میدیدم وقتی به من نگاه میکنی   توی تیله ی چشم هایت چه رنگی میشود . . . بارها رفتم شهرک ، خانه ی خوشگلمان را کوبیده اند ، یک ارمنی نشسته جایش ، در را باز کرد ، رفتم تو ، استخر و کاج ها و عشقه ها و بوته ها را خراب نکرده بودند . . . لابه لای درخت ها گم شدم و گریه کردم ، پشت هر درخت صدای خاطره ای بود ، شلنگ باز بود ، دود سیگار تو بود . . . بعدها من بودم و کسی که دوستش داشتم . . . آه! تو اولین مردی بودی که فهمیدی من عاشق پسر همسایه شدم ... تو صدای آن سوت ها را میشناختی !  :)  بابابزرگ من . . . سالها گذشت و تو ندیدی که نوه ی ارشد تو ده کیلو وزن کم کرد و مثل نهالی شد لاغر، بخت بد مثل ماری دور حلقه اش  در حال خفه کردن . . . بهتر که ندیدی  . . .  آسمان عاطفه ندارد ، ای ستاره ها که مال من نیستید کنار بروید ، ای ماه دور شو دوستت ندارم و تو ای مریخ و زحل کنار بروید . . . من در پی حقیقتی هستم که شما نیستید . . . بابابزرگ ، این روزها فکر میکنم چقدر گاهی مثل تو زود به همه اعتماد میکنم ، تو اگر چنین بودی چطور تاجر موفقی شدی !؟ به دفعات اشتباه میکنم ، به دفعات زمین میخورم و از اشتباه هایم درس نمیگیرم . . . آه هیچ چیز مثل رد شدن شرم آور و تحقیر کننده نیست ، بابا بزرگ    من   رد شده م     ...   من نحقیر شده ام . . . دلم تخت خواب گرم نمیخواهد ، دلم بغل تو را و همان داستان نصفه کاره ی پسرهای پادشاه را میخواهد . . . دلم تابستان های کرج زیر پشه بند با تو بودن را میخواهد . . . من به اندازه ی همان دختر 5ساله ی ترسو ی توی بمباران وحشت دارم . . . . من هنوز دوچرخه ی قرمزی را که برایم خریدی را دوست دارم هنوز آن شگفتیی که از هدیه دادنش به من دادی را در خودم یادم هست ...هست ...  هنوز  دوست دارم برایت پیانو بزنم و تو نفهمی که باخ یعنی چی اما گوش بدهی بابابزرگ ، من هنوز روزهایی که افول من بود در شادکامی را یادم هست که در اتاقم را میبستم ، تو به خانه مان می امدی ، من افسرده بودم ، درم همیشه بسته بود ، توی آن سوئیت مسخره ، تو هر روز میامدی تا من را از اتاق    پی بهانه ای بکشی بیرون . . . هر ساعت 5 منتظرت بودم . . . تو این همه بودی . با سکوت ، یک بار صدایت را ضبط کردم ، به من میگفتی که به مامان بزرگ بگویم بستنی نونی های  زعفرانی  را بیاورد برای دسر! و نمیدانستی من دارم صدایت را ضبط میگنم . . . داشتی از گورباچف میگفتی... حالا آن ضبط خراب شده . . . نوارها را با خودم نگه داشته م . .. صدای تو را و ... صدای تو . . . که هیچ وقت بلند نشد ... هیچ وقت . . . همه چیز از چشمهای تو که غرولندانه نگاه میکرد بر میامد دهانت را کثیف نمیکردی که حرف بد بزنی .... تو رئیس بودی... عاشق چهارشنبه سوری ها بودم که تو از باغ بوته میاوردی . . . بابابزرگم تو خوب بودی . . . اما من مثل آدم های صاعقه زده . . . به نسیان سپرده شده م . . . آنقدر که من به یاد تو ام تو به یاد من هستی ؟ کاش به خوابم میامدی تا به تو میگفتم که - ب ا ر ش - برعکسش کن - میخورم و اندیشه ی هرزه گردم را به هر سویی که باد میوزد ول میدهم و با هر کسی ایاغ میشوم از بس که خرم ، هیاهوی بسیارم برای هیچ ، کس های زندگی ام ناکس ترین ها درامدند و من تنها . . . امشب ها . . . شب ها در خانه ای که تو هیچ وقت ندیدی اما از آن  توست نشسته ام و مویه میکنم که چرا هیچ وقت بزرگ نشده ام ، انگار که همان دختر بچه ی توی تختم که میخواهم داستان سومین پسر پادشاه را بشنوم ، شاید این طلسم سومین پسر پادشاه است که من را به همان اندازه کودک نگه داشته تا این همه ، همه را ، دنیا را ، باور کنم ، همان را که میبینم بقاپم و توی دلم حک کنم ، تف به این همه بلاهت من . . . کاش مردهای زندگی من این همه ضعیف نبودند . . . امروز پشت من پر از تاول شده ، نئشه با قرص ها یم ، بعد از بازجویی  توی تخت دچار سرگیجه شدم . . . صدایت کردم . . . کاش میامدی و من را میبردی . . . خوابم برد ... انقدر قرص خورده بودم که نفهمیدم کی پتو برقی داغ شد و چسبید به پوست تنم .حالا همه ی پشتم تاول ها ترکیده ...انگار که با قاشق پشتم را نقر کرده اند . . . سرم گز گز میکند ، سر میشود ، دهانم ... سرم گیج میرود . . . بی حس میشوم . . . خواب میروم . . . بغض توی گلویم سنگ میشود . . .  احساس توهین دیدگی میکنم ، انگار که هیچ نیستم . تو اگر بودی امروز به من چه میگفتی . هیچ ... هه ..... خوب میدانم دستم را میگرفتی و من را شمال میبردی یا سرعین . . . میرفتیم دم دریا . . . تو با من بیشتر از همه حرف میزدی ...کاش بودی ...کاش صدایت را بیشتر ضبط میکردم . . . آخ که من عاشق آن  بنز قدیمی ات بودم که وقتی میامدی ترمزش جیغ میکشید و دوست داشتم توی آن ماشین با لباس عروس بنشینم و تو مرا ببینی . . . بابابزرگم . . . ده سال شده که ناجوانمردانه رفته ای . من دلم برای تو قدر یک الکترون توی اتم شده . . . دلم برای موهای پر پشت سیاه و سفیدت تنگ شده . . . یاد آخرین روزی که دیدمت . . . آخرین ناهاری که به تو دادم و سیگاری که میخواستم یواشکی به تو بدهم و نشد . . . کاش به جای تو من میمردم . . . باز تو به یک دردی میخوردی بابابزرگ . . .  گلها و کاج ها منتظرت بودند .اما من زنده ماندم و هر روز چند بار، هر بار با یک بهانه مردم . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
آواز زنان زیر اکسیژن مصنوعی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٥
 

 

آواز زنان زیر اکسیژن مصنوعی

 

هی خانه ی موسیقی سلام !

هفته ی پیش توی دوازدهمین جشن خانه ی موسیقی ، توی تالار وحدت ، اومدی و معلوم نیست چی شد ، چه جوری دری به تخته خورد و تو از دوازده تا بانوی موسیقی تقدیر کردی و عده ای هم واست هووورااا کشیدند که بابا تو چه روشنفکری هستی و دست مریزاد که نگذاشتی سرنگونی موسیقی وصدا و لیبرتوها رو و باریکلا به تو که کلا این همه خرج کردی و کمر همت بستی تا از بانو ها ستایش کنی و از کارهاشون تقدیر کنی . من به تو باریکلا نمیگم ! برات هورررااا نمیکشم ، من ازت خوشم نمیاد . من این جا میخوام یه حرفی بزنم . میخوام بگم خیلی عجیبه که سالیان سال در باب اخ بودن صدای بانوان دم زدند و تو زیپ دهانت رو بستی و اظهار لحیه ی آقایان رو شنیدی و کاری نکردی . تو در واقع خیلی دیر ، گاهی خیلی اشتباه میای از کیسه ی فتوت خودت تقدیری از کسانی به عمل میاری و توی بوق و کرنا هم پر میکنی که آی ما چه روشنفکریم در صورتی ای خانه ی موسیقی تو هیچ چیز ..... تو هیچ چیز ..... تو هیچ چیز از موسیقی حالیت نیست . تو هیچ وقت ....تو هیچ وقت .... تو ... ه ی چ وقت نفهمیدی زنانی که تقدیرشون کردی چه خون  دل ها خوردند و با پایمردی مردانه با همه ی استطاعتشون موسیقی زنانه رو حفظ کردند . . .  تو هیچ  وقت  نفهمیدی که شاید خانم پری زنگنه چقدر دوست داشت دوباره همصدای صداهای تنور و باریتون و باس بشه ، تو هیچ وقت نمیتونستی ببینی شهلا میلانی ، کارمن بشه و همه ی عشقش این باشه که صداهای تنور و باریتون و باس (اگر باشه )روی سن داستان روبا اوجلو ببره . تو هیچ وقت یادت نمیاد که یک زمانی اپرایی در حال شکل گیری بود . مثل یک جنین و تو یا دوستان تو سقطش کردند و این گناهی نابخشودنی بود و حالا بعد از دوازده سال به فکر تقدیر افتاده ی ؟ ای خانه ی موسیقی تو در روهایی میایی و حرف از تقدیر میزنی ، از پریسا دم میزنی که او دیگر  دوستت ندارد . تو در روزهایی حراف میشوی که (بوی جوی مولیان) خانم مرضیه و استاد بنان رو یادت رفته . . . تو خیلی زودتر از این باید به این وظیفه میرسیدی. دل گرفتن این هنرمندهای ما که دچار تفکیک جنسیتی توی هنرشون شدند رو نمیشناسی جانم . ما حسرت به دل شنیدن یک اپرا از ابتدا تا انتها با صدای خانم ها و آقایان روی صحنه ایم منظورم کر نیست . تک خوان هاست . من  با همه ی وجودم  از این دیرکرد شما عصبانی ام ، روح های عصیان گری که در کالبد خانم ها افلیا پرتو، پری زنگنه، سودابه شمس، پروین صالح، شهلا میلانی، نسرین ناصحی، هنگامه اخوان، ارفع اطرائی و پریسا  ، در قل و زنجیر حبس شده ، روح های فرشتگانی است که با پایمردی یک زن ، زیر اکسیژن مصنوعی هنوز زنده اند و هنوز امید دارند. چیزی که ای خانه ی موسیقی برای من خنده دار هست این قضیه است که وقتی صدای زن حرام است تو چطور این اصوات زنانه  را شنیدی که از انها یادی کردی . چرا وقتی اولین باغچه بان زنده بود از او یاد نکردی ؟ نگذاشتی این زیبایی درش رو به همه ی مردان و زنان باز باشد . 

تو باید بدانی که زنانی که از آنها تقدیر کردی خیلی مردند که زنده اند و هنوز میتوانند بخندند و هنوز باور دارند . زن هایی که ازشان تقدیر کردی قربانی نادیده گرفته شدن هایی هستند که باید فقط پای درد و دلشان بنشینی تا بفهمی . نشسته ای جانم ؟

زندگی پری زنگنه در کتاب ( آنسوی تاریکی) برای هر آدمی که نفس میکشد و دم و بازدم دارد باید جذاب باشد . زنی با چشمانی زمردین که تصادف در زندگانی او را روشندل کردو او همچنان مقاوم و محترم و محکم پاهایش را سفت روی زمین گذاشت و صدایش را که عصیانگری میکرد و همهی روحش در ان بیتاب بود به هر شکل که میشد روی صحنه ها نگه داشت . . . تو باید بدانی ای خانه ی   موسیقی که زنان برتری که ازشان تقدیر کردی به چیزی بیشتر از یک تشویق و تقدیر و لوح و ... نیازمندند و ان آزادی است . تو هنوز از دل  پریساها ، سیما مافیها ها ، مرضیه ها ، دلکش ها ، سودابه  تاجبخش ها ، پری ثمر ها خبر نداری و هنوز توی آن گوشهای موسیقیاییت پنبه کردی تا نشنوی و دم نزنی . اتفاقاتی که در خلوت سالهاست امان خیلی ها را بریده . اپرا و آواز زیر اکسیژن مصنوعی به همت همین زنان هنوز زنده است تا روزگار سپری شدهی مردم سالخورده - که ما باشیم- شاهد شنیدن همان صداهاباشد که به قول روغفروغ تنها صداست که میماند . من میس شانزه لیزه از همین جا از همه ی بانوان موسیقی که ازشان تقدیر شد ، تقدیر میکنم و با آبشاری از کلمات هم نمیتوانم بگویم درکشان میکنم و بهشان میبالم .

امیدوارم روزی باشد و روزی بیاید به زودی ، که بفهمیم موسیقی را نمیشود در قفس کرد و با چهارچوب های بیهوده زندانی اش کرد . صدا ها را نمیشود خفه کرد . روی این پایمردی ها نمیشود حرفی زد . باید فهمید که درد چیزی است که آدم ها را به هم نزدیک میکند و این درد این زن ها را به هم ...و به ما که دوستشان داریم نزدیک کیرده .....باشد  که روزی برسد که صدای زن  بد و اخ نباشد و پدران و مادران ما از شنیدن سوپرانوها ، متسو سوپرانو،آلتو های انان کنار تنورها و باریتون ها  در کنار هم لذت ببرند  . نمیشود که موسیقی را با قیچی نصف کرد و برید و مثل پیراهنی با یک بلوز تن آدمی کرد . . . بگذاریم موسیقی آوازی با کمالی که در خود دارد به همان شیوه ی مرسوم _همه ی جهان  در این خاک هم روی سن ها به اوج برسد . 

***

در پست بعدی تلفنی را اعلام میکنم تا همه ی دوستانی که با کامنت های خصوصی و غیر خصوصی بلیط میخواستند زنگ زده و برای نمایش (( بهار و آدم برفی )) جایشان را رزرو نمایند . 


 


 
comment نظرات ()
 
 
اینترلود - بلیط نیم بها -
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢
 

 مثلا من یک عدد میس خوش و خندانم . مثلا دارم با دمبم گردو میشکنم ، مثلا میخوام  بگم هیچ وقت توی هیچ هچلی نیفتادم برای همین خیلی خوش و خندان ، با خط 11 میرم سر یه کوچه ، تا این سر کوچه رفتن باید کلی سرپایینی نفرین شده رو طی کنم ، طی میکنم . وای میستم . من منتظرم . بی آر تی میاد ، شلوغه توش . من میخندم ، حواسم رو پرت میکنم .سوارش میشم . حواسم رو میندازم توی جوب خیابون که سنگفرش و خیسه . حواسم با آب جوب مثل سبزه ی سیزده به در میره ، شاید گیر کنه یه یه آشغال یا یه ریشه ی صد ساله . من ولش میکنم . فکرم رو از بیخ گلوم میکشمش به طرف ملاجم . توی اتوبوسم . دارم فکر میکنم به تئاتر شهر و راهرو های درازش ، به اینکه مثل قنات میمونه . فکر میکنم چقدر توی این راهرو ها منتظر بودم . ضبط توی دست و پر هیجان . فکر میکنم به بودا که آدم رو به 5 تیکه تقسیم میکنه ، یه تیکه جسم چهار تیکه ذهن . ذهن چهار بخش داره . به اون ها فکر میکنم. توی اتوبوسم . درست میگه ذهن من ، ناخودآگاه من . یه بچه سرش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورده . به من که ده پله بالاتر از اون ، توی اتوبوس نشستم نگاه میکنه . اخم میکنه . زبون دازی میکنم . بچه ، خنده اش میگیره . دل و دماغ ندارم اما موهام مثل بلوطه خودمم ماسک لبخند به صورتم حرف ندارم . شاهکارم . ایستگاه ها رو پشت سر میذارم . دیشب یه اس . ام . اس برام اومده :" شمسی فضل اللهی به گروه پیوست " . نوستالجیکم ، جیک جیک میکنه . . . یاد کودکی میافتم . . . بچگی هام . . . جلوی جعبه ی جادویی ، میشستم ، زنی بود که صداش رو میشناختم ، مدام توی اندرونی با دامن های چین دار و تاج کوچکی به سرش راه میرفت و عکسش روی تیکه آینه های کاخ صد تا میشد و مدام میگفت :" شازده " و بعد توی یه سریال دیگه باز میگفت :" شازده " و یادمه صداش رو توی کارتون ها پشت نقاشی های پیپر انیمیشن تشخیص میدادم . اون زن شمسی فضل اللهی بود . حالا میرفتم که ببینمش .اروای بابام حواسم توی جوب رفته اما همه اش جلو رومه عینهو آینه ی دق . د بشکن آینه تیکه تیکه شو . میرسم چهار راه ولیعصر، 200 تومنی رو میدم به آقای راندده و میبینم چند عدد گشت وایستادن . . . از میونبر میرم ، به در میرسم و پله های تئاتر شهر رو چهار تا یکی میرم پایین ، یه جایی به اسم پلاتوی سه ، دیررسیدم . زنی رو میبینم که خیلی ساله برای من همون زن سریال امیر کبیره ... نشسته میون بازیگرا...با یه خرمن موی سفید روی سرش و لبخندی به صورتش، تازه به گروه پیوسته ...میشینم کناردستش . همون بدو ورودم چند تا جمله ی عاشقانه ی میس شانزه لیزه ای بهش میگم که چقدر دوستش دارم . گرمشه . پلاتو کوچیکه . توش کلی بازیگره . فقیهه سلطانی که زمین تا آسمون با فقیهه سلطانی رو میبینم که صد و 80درجه با دختری که توی تیمارستان (معجزه ی خنده ) بود فرق کرده ، صورتش چاق شده و چشماش یه برق شیطنت آمیزی داره که دوستش دارم .

 فقیهه یه عینک دودی زده . دستکش های مشکیش منو کشته ، کاراته بازی میکنه و من بهش میگم سر این این اجرا تا میتونی انتقام زن ها رو از بازیگر رو به رو ت که نمیگم کیه بگیر خوب بزنش. فقیهه میخنده . شیطنت از چشماش میریزه . نمیدونم اونم ماسک زده یا خودشه . نمیدونم . بازیگرا نشسته ان . استاد بنده ، اون وسط با یه دفتریادداشت داره یادداشت میکنه . لاغر تر شده . استاد زمان دانشجویی چند کیلو بیشتر بودید . استادم آقای ناصح کامگاریه . من نمایشنامه رو خونده بودم . دارم به این تمرین ها و به روزهای اجراش فکر میکنم . دارم فکر میکنم کاش یه فرصت به خودم میدادم . اشتباه نمیکردم . حواسم رو پرت میکنم . حواسم رو میندازم توی موبایلم .موبایلم سایلنته . روشنه اما صداش درنمیاد . نباید در بیاد . یه نگاه به اس. ام اسی که اومده میندازم . حواسم پرته جوابشه . خوب دندون هاش رو خورد میکنم و دوباره رونه ی امواج اس ام اسی میکنم و میفرستم براش . خب حواسم پرت شد . دوباره توی پلاتو سه ام . دختری که اسمش ریحانه ی سلامته . چقدر نگاهش رو دوست دارم . یه نگاه درست یه صدای خیلی خیلی خاص ، از اون صداها که میشه دوبله ی فیلم های بربادرفته رو باهاش دید . یه صدایی توی رنگبندی کمرنگ تر یا پررنگ تر از صدای مژده شمسایی . ریحانه رو نمیشناختم . خیلی خانومه . بلند میشه . میره توی تابلوش . وای میسته . یه جایی به بازیگر رو به روش که یه بچه راس کاریه ، میگه :" تو جاشم نمیتونی بگیری" یا یه چیزی توی این مایه ها . میرم توی فکر :" توجاشم نمیتونی بگیری" واقعا کی میتونه جای اون یکی رو بگیره . ریحانه وای میسته . از پنجره نگاه میکنه ، گردنبند رو از بازیگر رو به روش میگیره . حسرتی داره . دوس دارم این قصه اش رو . یه زورکیه . یه زندگی زوری که نمیخوایم توش باشیم اما با کله تالاپی افتادیم توش . توی رویاش یه آدم برفی داره . آدم برفیش کوروش سلیمانی یا آقای مشهور به ( الماس) تشریف داره . اون که یه پاش میلنگه . توی قصه میلنگه . کاش همه ی مردها رو زد شل و پل کرد له کرد که همه بلنگن . اما خب این نظر بی رحمانه ی فمینیست هاس و هیچ ربطی به من نداره . ریحانه . 

فکری میشم .انگاری خودم رو توی همه ی این زن ها میبینم . اجل انگاری زد پس گردن شانسو اقبال من . ناراحت تر میشم اما بیشتر میخندم و موهام رو که بابلیس شده تاب میدم که حواسم پرت شه . اون وسط آنتراکت شده . میرم یه قهوه بخورم و جیم شم سیگار بکشم که ( الماس) جلو روم سبز میشه و با ادب تمام شروع میکنه به حرف زدن . توی همون جمله ی دوم شکم ور داشته میدونم ناراضیه . داره میگه ( اون رو بر دار ریا میشه ! ) . . . راس و پوس کنده اش اینه که نمیتونم بگم سرعت نت من کمه . نویز داره 60 بار قطع و وصل میشم و حتی نمیتونم گاهی دوباره نوشته هام رو ببینم . خستگی سفت میشه مثل یه مجسمه ، قدر خود الماس سنگین و از توی دلم میفته پایین . حالا این جا میفهمم بیچاره بچه های حروف چین و صفحه بندی روزنامه چقدر زجر کشیدن و من چقدر زور بهشون گفتم . از اون طرف آقایی که توی مصاحبه اش در (بهار و آدم برفی ) گفته رت باتلره یا رت باتلر رو دوس داره یا خدا کنه رت بشه ، گرچه که امضا داده میزنه زیر قولش و چون امضا داده که حرف مرد یکیه جرات نمیکنه خیلی چیزی بهم بگه اما میفهمم صدا خوب نیومده و من توی شغل حروفچینی اشتباه تایپی داشتم و مادرپدر یکی دیگه رو به جای مادرپدر اون یکی تایپ کردم . بعد هم چون ذکر خاطرات شده فهمیده که در مصاحبه اشتباه کرده . . . چاره ای نیست میگم باشه اما توی دلم میخوام یه جورهایی دو تا حرکت بکس انجام بدم و سرم رو بزنم به تیفال . دوباره همه جمع میشن و صدای گیتار میاد . تابلوی بعد . تابلو ها که عوض میشه مبل وسط پلاتو چین میخوره .گرد  میشه ، باز میشه بسته میشه . عین آکاردئون . دوباره حواسم پرت میشه یاد بچگی میفتم که آکاردئون میزدم و شونه هام رو اذیت کرد و نتونستم دیگه بزنمش و حالا نمیدونم کجاس .بعد یاد پیانوم میفتم و بعد یاد حرف یکی میفتم که میگه پیانو رو بیخیال شو هی حرفش رو نزن یادش نیفت . بعد یه آه میفرستم توی سالن . آهم سر میکشه به سقف پلاتو سه . خانم  شمسی فضل اللهی از جاش بلند میشه . تف توی صورتم اگر دروغ بگم وقتی که دیالوگش رو گفت ، صداش رو که شنیدم ، اشکم توی چشمام حلقه زد . 

یه شور و شوق و اشتیاقی داره . توی همین  یه دو جلسه تمرین میترکونه . دیالوگهاش رو خیلی با احساسات شدید میگه . یادم میفته راه میرفت و میگفت :" شازده " .ابتدا به ساکن باید میگفتم اما از قلم افتاد که بگم  گاهی اوقات فکر میکنم اقبال بهم رو میکنه اما عین خودم زود قهر میکنه و میره . میره یه جایی که ویزاش رو به من نمیدن . اقبال اینکه بتونی یه سری صدای ماندگار دوبله و رادیو رو جلو روت ببینی رو دارم . خوشحالم .اون رو توی عطرگل یاس خوب یادمه . باز حواسم پرت میشه . یه هو جلوم آناهیتا اقبال نژاد ظاهر شده با یه لحن و بیانی که برای شخصیت نمایش واسه خودش ساخته و بهش شاخ و برگ داده با یه بدن قفل شده . آناهیتا اقبال نژاد داره حرف میزنه ، با یه استادی که آخر روزگاره ...استاد آقای هژیرآزاد هستن . صحنه شون رو دوست دارم البته باید هوش و مخت رو به کار بندازی و دیالوگ ها رو خوب بشنوی و بفهمی چی داری میبینی. اون وقت به دیالوگ های خیلی دوست داشتنی پی میبری و حواست به خدا پرت میشه میره میفته یه گوشه ای . موش میخوره خب حواستو . استاد خیلی خوبه .من نظیرش رو خوب دیدم . کم توی جزیره داستان هاش رو نگفتم . 

دوست دارم برم یه مشعل  دیگه روشن کنم اما یه تابلوی دیگه جلو رومه ، یه دخترجون اما خیلی با استعداد ، شیدا خلیق ، اشک خودش و خنده ی من رو در میاره . لحن و قومیتش فرق داره ، شیرین حرف میزنه ، اینو ساختتش ، دارم فکر مینمایم این بچه های خوشگل و خوب هستن و سیمرغ ها دست کساییه که گره ی طلسم ها رو بستن . اون داره با بازیگر رو به روش که خیلی خوب بازی میکنه دیالوگ بازی میکنه . خوش به حالش .یادمه وقتی میخواستم در برم مشعلم رو روشن کنم ورق ها رو روی زمین گذاشته بود  و بیرون در پلاتو داشت روی متن فکر میکرد . من اینو دوست دارم .واقعا دوست دارم . 

 

 

توی این دوره زمونه که همه میخوان گز کنن و فکر فک کردن رو له و لورده کنن گاهی دیدن این اشتیاق و این همه مهمات برام دوست داشتنیه . محیط کار اصلا لوده نیس . بعضی جاها که میرم لودگی همه چیزو میزنه به بیراهه و همه آواز خر درچمن میخونن توی دیالوگهاشون . اما این جا نه . گاهی تله ی متعفن خوش گذرونی همه رو به یه جاهایی میکشونه که گاهی ممکنه خود من رو هم با خودش ببره عین یه گرداب یا مثلث برمودا . خر میشم . باز حواسم پرت شده . یاد آخرین باری که خر شدم میفتم و ... یه هو رویا جلومه یا آقای الماس .رویا با همه ی وجود اگر نقشش رو بازی کنه کلی دخترها رو میتونه با خودش همدرد کنه همه رو با خودش سمپات کنه کلی به مردهای ما ...نه به نامردهای ما درس عبرت بده . عاشق صداشم که یه جوریحرف میزنه که میس خوشش میاد . 

بیرون وقتی داریم با هم کافی میخوریم به من میگه میس من تا حالا این نقش رو باز نکرده بودم باید اون تضاده توش دربیاد که اونی بشه که میدونی . تونسته بود . قبلا هم دیده بودم . یه مونولوگ داره انقدر خوب بازی میکنه . . . خانم ب.ک بیاین یاد بگیرین . خانم ن.ج بیاین ببینید ادب شید . . . خانم ت.ع بیایید ببینید بابا هاه....عجیبه . خب ...دوست ندارم داستان رو لو بدم اما بدمم نمیاد چهار پنج تا دیالوگ بگم چون نمایشنامه این جا دم دستمه . صبر کنید برم بیارمش.......................................

پرتقال دست رویاس داره پوس میکنه . الماس کیفشو برداشته داره میره . حلیمه (رویا) رو نفهمیده .نمیفهمن.مردها نمیفهمن گاهی همون 4 بخش ذهن یه زن رو . طیفور (الماس) حواسش مثل من توی  داستان پرته . حلیمه عصبانیه اما ...

حلیمه : " اینو بخورم میخوام بخوابم " ( یه جورایی میگه هری ی ی ی ی )(اما خب ...)

طیفور : "-"

حلیمه :" گفتم داغ یه عشق عقیم به دلته مرهم دردت باشم ، سرقفلی پاساژ گلوبندک پست صیغه م نیست بیخ گلوم گیر کرده باشی ! 

طیفور : " گلوبندک ! میشناسی آدمهای اون راسته رو ؟ "

سکوت

طیفور :" تو هم حیفی حلیمه . خوب بخوابی.....شبونه برمیگردم تهران."

خب توی این جا خیلی حس های مختلف بهم دست میده که فکر میکنم مذکرات از درکش عاجز و این نسوانند که ...و نسوانم آرزوست . 

حالادوباره از ازسر میگرن . منهم نگاه میکنم.گاهی پرتم . نمیبینم . یاد دیالوگم خارج سالن با یه دوستی می افتم که جواب بی ربطی داشت تو مایه های اینکه اون باحاله و من اگر جوابش رو نمیدم لالم . . . و چون زبون دراز و تند و تیزم رو براش رو نکردم همه اش برایاینه که نگام دوباره توی چشماش میخواد بیفته . میگم.ک-- ل--ق.بعد دوباره همه چیز تکرار میشه . شب شده . تمرین تموم میشه . فردا دوباره از اول . انجمن دوقلوهای ایرانی قراره بیان با قرار قبلی کار رو ببینن . چه ایده ای . یعنی فکرش رو بکن ....همه ی تماشاچی ها دوقلو ، هیچ وقت نفهمیدم دوقلو بودن چه حسی داره . . . اما خب این دوقلوها میان و کار رو میبینن . . . یه اجرا با کلی دوقلوی جوون و پیر . . . نمیدونم اگر بتونم کاری کنم یه پادرمیونیی چیزی بتونم از قبل هماهنگ کنم شاید برای مشتاقان عزیز که همیشه کاسه ی چه کنم چه کنم این بلیط ها گرونه .....کاری کنم .مثلا بلیط نیم بها بگیرم . نمیدونم فکر خوبیه یا نه . اما هر کس خاص کامنت بذاره چه خصوصی چه عمومی شاید 

شاید 

شاید 

تونستم  بلیط نیم بها براش بگیرم . 


 
comment نظرات ()
 
 
عادت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧
 

 

 

ساعت پنج صبحه . یه رب دو شامبر قرمز پوشیدم و یه نسکافه ی داغ کنار دستم گذاشتم و دارم روی کی بورد تایپ میکنم . نمیدونم چی میخوام بنویسم. ساعت 4 نصفه شب رفتم حموم . از اون جا که تعلل در کار استحمام موجب کلافگی و افسردگیه به تاخیر ننداختمش جانم . موهام شده رنگ سیم ، مسی و قرمز و قهوه ای ، روی صورتم چند تا جوش خودشون رو تحمیل میکنن به آینه... از بس که جوش زدم و حرص خوردم این چند وقت . آب داغ روی سرم ، تاثیر خفیف کلونازپام رو از بین برد . بعد من بودم و تنم ، مثل تیغ ماهی ، شاید شبیه قوی سیاه شده م . شاید نخواستنی . نمیدونم . از عادات و رسومات من پودر بچه ریختن روی پوسته . . . یاد یه حس گم شده یا نداشته . . . بعد چند عطر فشانی . . . عطری که دوست دارم اونقدر گرون شده که خیلی وقته نخریدمش . . . دلم تنگ میشه . . . لباس خوابم رو میپوشم و یه نسکافه درست میکنم چون نه صبح باید یه جایی باشم . پس نخسبم به ! . . . میام این جا که جزیرمه و مینویسم . متوجه شدم از وقتی فضای فیس بوک و لایک های بی خودی زیاد شده . . . اهالی خوندن از فرط فضولی حمله کردن به اون جا و جزیره کم مخاطب شده . برای همین درست تر میدونم همین جا باشم تا توی فیس بوق ( به قول توکا ) . . . بساط منقل وسمه جوش و فر زدن به موها فراهم نیست ، حسش هم نیست نصفه شبی با این معده ی بیگانه با غذا ، با این انرژی تهی بلند شم دستی به سر و صورتم بکشم . حوله رو پیچیدم دور سرم .مثل یه آدم هندی نشسته م ایین جا . 

 

به عقربه های ساعت نگاه میکنم . به میس شانزه لیزه فکر میکنم و اینکه مدت هاست آقای شاعر را گم کرده . شاید روی قایقی که از زیر پل در آن نیمه شب مخوف از هم خداحافظی کردند همه چیز بین آنها تمام شده و میس خبر ندارد . مردهایی که میروند و رونده اند ماندگار نیستند . کارامل روزی گفت :" از دست مردهای قصه هات عصبانیم " راست میگفت . میس شانزه لیزه زنی بود با اتاق زیر شیروانی اش که برای رفت و آمدهاش باید مارپیچ پله های چوبی را پایین می آمد و تنها سوار کالسکه میشد . تنها سر قرارگاه میرفت و زیر نور چراغ قدیمی که نورش سکته میکرد و پشه ای تویش دچار برق گرفتگی میشد ، مردی که عاشقش بود را میدید . مردی که شال گردن بلندی داشت و میس آن را برایش بافته بود . . . میس شانزه لیزه زنی بود با توقعات بالا و مردانی دوره اش کرده بودند با جسارت های پایین . یک شب که آسمان گنبد نیلگونش را با قرمزی ابرها پوشانده بود و نو ر  آذرخش توی گنبدش انعکاس میداد و صدای برق سقف آسمان را پایین می اورد . میس شانزه لیزه توی اتاق محقرش گرم درست کردن عروسک های نمایشی سایه ای بود و داشت با خودش حرف میزد . نم نم باران که شروع کرد به ریختن سقف شیب دار خانه سر و صدا و سمفونی بارانش را سر داد . میس همیشه میترسید یک روز سقف این اتاق زیر شیروانی روی سرش خراب شود یا که پنجره ی تعبیه شده ی مورب آن بشکندو او را بکشد .

پرده ی پنجره را که حریر بود و نازک ، زد کنار و سر خورردن باران را روی شیب خانه های مجاور دید . دلش برای یک گردش شبانه تنگ شده بود . مرد کالسکه چی آنفولانزا گرفته بود و مدت ها بود سر و کله اش پیدا نبود . پول تلفن را نداده بود و تلفن قدیمی اش که به دیوار نصب بود قطع بود و هیچ وقت هم صدایی ازش بلندنمیشد . رفت توی کمد خانه . در کمد را بست و نشست توی کمد . خواست توی کمد خودش را خفه کند . یاد نمایشنامه ی ( آرتور کوپیت افتاد نمایشنامه ی آه پدر پدر بیچاره مامان تورو توی گنجه...) بعد ترسید. پوست تنش انگار ترک خورد . کلاهی برداشت و بیرون آمد .عروسک ها را یادش رفته بود که با دست و پای ول توی خانه ، وسط هال رهاشان کرده . جوراب های بلند یشمی اش را پوشید و چکمه ی سیاهش را به پا کرد . صدای ریزش باران بیشتر شد . حس میکرد مثل آنا گاوالدا دوست دارد کسی جایی منتظرش باشد . باید میزد بیرون . چترش را برداشت و پله ها را آهسته پایین آمد . توی خیابان خبری نبود  . باید میرفت توی میدانی  نزدیک خانه اش که همیشه برای مست کردن آن جا خودش را ول میکرد و جا خشک میکرد برای شل شدن خاطراتش و کندنش از زمان حال یا شاید هم وصل شدنش به حال . توی میدان که رسید . . . مرد بلند قامتی را دید که همیشه دوستش داشت و میس از ان فرار میکرد . هر ازگاهی ان مرد از اسکله ی شهر رد میشد خرید میکرد منتظر میس میشد ولی او را نمیدید و میرفت پی کار خودش . مرد معلم بود و زبان درس میداد . میس هیچ وقت او را دوست نداشت . مرد به غایت زیبا بود . میس فکر کرد چرا هیچ وقت کششی به ان مرد نداشته. چرا همیشه مردهایی را دوست داشته که او را دوست نداشته اند . چرا خودش را خرج کسانی کرده بود که لهش کرده بودند . بغض توی گلویش ول شد و او هم شروع کرد به گریستن . چترش را باز کرد و از پشت سر مرد کنارش آمد . فکر کرد یک لحظه همه ی این دو دوتا چهار تا را رها کند . مهم این بود که در این لحظه هر دو بی کس بودند . اما بعدش چی ...بهای این آغوش ممکن بود مصیبتهای کلان و گران را برای میس شانزه لیزه به بار آورد . 

ساعت شد شش.

یک ساعت نوشتم .باید به استقبال روزی بروم که شروع میشود و کلاغ ها حسن مطلعش هستند . 


 
comment نظرات ()
 
 
بهار و آدم برفی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٤
 

سلام . نه اینکه من این گوشه ی دنج جزیره دارم واسه خودم یه کری و کوریی میکنم برای همین تو ی این عالم نابینایی که از بینایی خیلی ها دیدگانش واضح تره دارم خیلی هم با پر رویی تمام راجع به کاری که ربطی به کار و کاسبی من داره و توش وول خوردم و خاک  توی گلوم رفته و سیلی غیر مجاز توی صورتم داغ کرده مینویسم .دمم گرم . تو که نمینویسی بیچاره ای . راس پوس کنده ، تویی که داری منو میخونی خوب گوش کن  ...تویی که پست قبلی منو نخوندی و اصلا با خوندن حال نمیکنی و خودت رو علامه ی دهر میدونی ، دس خدا به همرات ... اما بدون زیر سایه ی تئاتر شهر اگه نباشی جات جهنمه ، آخه نمیشه که ...ببین  تو فکر کن یه کاری قراره اجرا بشه که من میدونم از ده صبح تا ده شب توش دارن تمرین میکنن . شیفت شیفت بازیگرها میان و میرن . دم در قیامت کبری است ، همه دنبال امضا ، همه دارن سرک میکشن که  بدونن این چه کاریه که این همه بازیگراش دارن تحلیل میکنن ، نقش هم رو میخونن و بازی میکنن و نقش ها عوض میشه ...توی تست زدن والا به خدا یه خانومی که جر واجرم کنی نمیگم کیه کم آورد . خیلی هم خانوم نازنینی هستن ها اما به هر حال . خب معلومه من که قاطی سوراخ ها و تونل ها و قنات زیر زمینی تئاتر شهرم و تویهفت تا آسمون یه ستاره ندارم و همه ی عشقم دیدن کاره این کارا واسم کاره ... به خدا که از تنبلیم بود که نرفتم سر کار . استاد اعتراف ...والا نمیکشم ...وگرنه کور از خدا چی میخواد جز دو چشم بینا . . . همه ی اهالی این جا میدونن من دو قطبیم ...همون قدر که + همون قدر _...همون قدر که شاد همون قدر مایه ی عذاب. . . بی اعصابی این خاک و دیدن دور و برم من رو ویرون کرده ...بیخواب و خوراک .... حالا میون این هیرو ویر از بودن در کنار این همه ستاره من جا موندم و شدم یه میس شانزه لیزه ی سوخته . یه هو پس افتادم . آخه چرا . . . ؟ ؟ ؟  نمیدونم . به هر حال من چون حق آب و گل دارم و نفله شده ی این  تئاتر و ادبیاتم و تهش هنوز بیسوادم والا مثل بعضی ها نظریاتم آیات الهی نیس میگم شما هام راس میگید ...بابا یه ذره به جماعت تئاتری احترام بذارید . والا به خدا که 12 ساعت کار اونم توی شرایط مرگبار سخته . کاش آم جارو بگیره دستش و بشه زحمتکش اما نخواد موهاشو از دست بعضیها بکنه . 

به هر حال من و سروه بعد از دزدیدن کلید ها از دست نورالدین حیدی ماهر که واقعا حق بزرگی به  گردن دستیار کارگردانی این مملکت داره تونستیم وارد سالن تمرین شیم و خب خیلی با کلاس و با لوندی خاطر من که نشستم روی صندلی های قرمز تیارت و سروه رو وادار کردم تا آقای الماس چشماشو بسته یه عکس ازش بگیره و خب آره من اصلا اومدم یه بلاگ ساختم به اسم ( بهار و آدم برفی ) برای کسایی که واقعا احساس میکنن دوست دارن کار ببینن. . . . بد نیست 21 گرم و پالپ فیکشن و بابل و یکجا و یه جورایی ایرانی شده ببینن برن روی اسمش و لطف کنن کیلیک ! آره جونم . (بهار و آدم برفی ). .

قول نمیدم اما شاید برای هفته ای اول اجرا در مورد بلیط نمایش بتونم یه پا در میونیی بکنم تا دیگه دوستان هنرمند بلاگم نکن که آی بلیط نبود و و ای تو میری وی آی پی میشینی و ... اما قول نمیدم . برای دنبال کردن این مسائل و این دغدغه یه ضرب برید توی بلاگ بهار و آدم برفی . 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بشکن بشکنه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠
 

میشه یه کوچولو جرات داشته باشی ؟ آره ؟ میشه بزنی این شیشه ی خیس رو بشکونی و بیای تو . من منتظرتم . نمیشه ؟ نمیتونی ؟ میترسی ؟ چون که من رو نمیبینی ؟ هه ! چی فکر کردی که من رو ببینی میشناسیم ؟ یعنی میخوای بگی این همه به شناخت خودت از من ایمان داری ؟ یعنی تو خودت رو تا کجاها قبول داری ! ای خدا .میشه گولت بزنم ؟ اجاه میدی من بزنم این پنجره ی خیس رو بشکونم و بیام اون و ر . اون جا که عین اون ور مرزه . . . . مرز که یه خطه اما پریدن از روش یا نه رد شدن از روش مثل عبور از جهنم به بهشت یا بهشت از جهنمه پس راسته که همه چی به یه مو بنده . مرزی که قدر مو باریکه . میشه پنجره رو بشکنم و تو رو ببینم ، تو  هم منو ببینی بذاریم باد بخوره بهمون . . . .بلدی یه نمه رها شی ، یه همچین بزنی مرزها رو بشکنی ، با من به جهنم بیایی و بهشت خودت رو بی خیال شی ؟ میشه . . . اخه این پنجره که نم میشه ، بارون که میزنه ، تنم که خیس میشه ، همچین عاصی میشم که هیچکس نمیتونه جامو بگیره ، همچین که چه عرض کنم ، عرضم به خدمتت بزنیم پنجره ها رو بشکنیم ، با هم دو تایی ، یه کم ببینیم ؟ میذاری دستت رو بگیرم ببوسم ، میترسی ؟ پوست دستت بخوره به لیپس های داغم یا میترسی گازت بگیرم ؟ هاه ... من شیطون نیستم ....خود فرشته ام ، بیا بزن پنجره رو بشکن منو ببین ، بذار باد بیاد ، بذار با هم اکسیژن ها رو بریزیم توی ریه هامون . . . بذار چشمامون رو با آب بارون بشوریم و ببینیم . اخ ! یه چیزی دیدم ! . . . . بیا بشین کنار دستم بذار دستم رو دور شونه هات بندازم برات بگم ، یه روزی که قرصها توی خونم داشتن بند بازی میکردند و مغزم رو به لختی و بیحالی کشونده بودن ، شنیدم که یکی از دوستهای با استعدادم ، دچار حادثه شده و بعد از تصادف بردنش بیمارستان شهدای  هفت تیر ، شب که شد رفتیم دیدن  دوستم ، با ورود به این مکان که در ابتدا شبیه یه باغ بود تعجب کردم ، بوی نم بارون و خاک روی هوا و پشگل من رو یاد شمال انداخت ، داخل که رفتیم ، منظره ای که دیدم بیشتر شبیه یه زندان بود تا یه بیمارستان ، درهای بلند آهنی ، برخورد وحشیانه ی نرس ها با بیماران و کتک زدن آدم های بیمارستان ! . . . توی بیمارستان که به لحاظ بهداشت صد برابر کثافت تر و شرم آور تر از بیمارستان علی اصغر (ع) - بیمارستان کودکان ، توی آرشیو قبلی جزیره در کهکشان مطمئنم که خیلی از مخاطبان عزیزم گزارش گمان شکن من رو خوندند ! بگذریم . عکس زیر عکسی هست که خبرگزاری مهر گرفته نه من لطفا همین طور که کنار دستم نشستی نگاهش کن جونم . 

خب بهت حتما توصیه میکنم دستت رو از دستم بکش بیرون و (( این جا )) رو کلیک کن ... هاه ! آره جونم ، من میس شانزه لیزه این رو اون جا ننوشتم ، ببین کجاییم ؟ ! نمیفهمم یا ما نمیفهمیم مسئولیت رسیدگی به این کثافت کاری ها که به زعم من میس شانزه لیزه از صد تا زنا و ربا و قتل بدتره کیه ؟آره ...من به قول دکارت فریاد میزنم پس هستم . من نمیتونم از کنار مردی که لباس زیر نداره و معامله اش رو انداخته بیرون و سرش باند بسته شده و سرم دستشه و با حالت نئشه ای میگه :"دستشویی کجاس ! دستشویی.... " راحت بگذرم . هی صاف بشین و خوب گوش کن ... بذار حرفم رو بزنم ... من نمیتونم تخت های خونی و لگد دکترها رو که وسط راهروی بیمارستان افتاده رو ببینم و راحت بگذرم . . . من نمیتونم ببینم دوستم یه روزه توی بیمارستانه و همه جاش شکسته و خون از گوشش زده بیرون و پرستارهای ما با یه بتادین وظیفه شون رو که حضرت فاطمه ی زهرا (ع) الگوشونه انجام ندادن . من  توی گوش اون پرستار وحشی میزنم . من میگم :" نه " پس هستم و این وضع حیرت آور تهوع آور پایتخت (مثلا ) رو نمیتونم تحمل کنم . آره دوس دارم بزنم مرزها رو بشکنم . داد بزنم . اصلا بال در بیارم و بیام توی جزیره در کهکشان . خشونت من رو تصرف نکرده این وضع این بیمارستان که من رو تصرف کرده . خود من ، پارسال توی بیمارستان خصوصی رامتین توی ولنجک ، داشتم کشته میشدم و میتونستم خیلی راحت شکایت کنم . . . حی که بعدش ماجرایی مشغولم کرد و نذاشت سرم که بوی قرمه سبزی میده یه صفایی به اورژانس رامتین بده . . . . آی تویی که بابات با پارتی بازی و راس کار بودنش کنکور قبولش کرده و رفتی نشستی دکتر شدی ...آی تویی که از روی دست بغل دستیت تست زدی و دکتر شدی و قدر گاو نمیفهمی دستهای خونی ما یه روز خرخره ات رو میجوییه .... آی تو . . . بذار از کنار دستت پاشم .... دستم رو ول کن . بذار با این خرده شیشه خرخره ات رو خراش بدم ....جرش بدم . . .بذار لوزه هات رو دربیارم و از آدم بودن ساقطت کنم .آره تویی که یه نمه ایمان نداری به کاری که میکنی ، تویی که بی اعتنایی نسبت به رنج و درد آدم ها . . . تویی که همه ی وقتت رو گذاشتی که تن زن رو ببینی و گوشت پشت در عیش و عشرته . نمیذارم از مرز من عبور کنی . عبور ممنوع ، ما این جا میخواییم شادی کنیم . آره . حال کنیم . تو که نمیتونی و عقده ی هزار ساله ی جد و آبادت رو با لگد زدن به مریض ها میگیری باید توی اون جهنم بمونی . بذار منم توی جهنم خودم ب ا ر ش - برعکس کن  - م رو بخورم و شاد باشم . . .چرخ بزنم دستم رو دور کمر یکی بندازم و خودم رو توی بغلش ول بدم و مست کنم و نفهمم بهش چی میگم و موهام رو تاب بدم آره من اینم و تو لگد بزن . بذار من نسبت به شادی خودم متعد باشم . بذار من باغ خودم رو بکارم (جمله ی کامو ) بذار من به قول رفیقی (...........) بذارم و تو یه جور بخون منم ............

بذار من بشکنم تو نگاه کن . بشکن بشکنه ، بشکن . تو پشت اون پنجره ی ضد نشکنت در امنیت به سر نمیبری . یه روز تو هم توی همین بیمارستان ها لگد میخوری . هاه....دیگه بسته . برو عقب . ما این جا میخوایم شادی کنیم . درس بخونیم . کتاب ها رو بخونیم . تو هم برو بیرون . ما شادیم . ما زیر باران با زن میخوابیم . با هم آسمون رو نگاه میکنیم . ما . بارون مال ماست . 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد بی سر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳
 

وقتی میس شانزه لیزه بیدارشد ، اولین چیزی که چشمانش را پر کرد ، ابرهای به هم فشرده ی سیاه رنگ بود ، ابرهایی که با وزش باد به هم نزدیکتر میشدند و در هم فروترمیرفتند، میس ، خودش را پشت گاری مردی دید که سر نداشت . جاده ی پیش رو ، دشتستانی بود مثال اسالم و خلخال ، مه بی اجازه خودش را وارد گوش و بینی و ریه ی آدمی میکرد و همه ی اعضای بدن را ازتو قلقلک میداد . مردی که سر نداشت با شلاقش به خری که خمار بود تشر زد که هی یابو برو :" برو حیون ." .میس شانزه لیزه به خودش نگاهی انداخت ، پیراهن سیاه قدیمیی تنش بود که وقتی خوب فکر کرد یادش آمد از کجا آمده . پیراهن را دزدیده بود . یک شب که با آقای شاعر زیر پل ، در حال خوشگذرانی و هر هر خنده بودند و مستانه تلو تلو میخوردند ،  لباس سیاه زنی را دیدند که خودش برهنه توی آب بود ، شبیه موجودی غیر زمینی، میس که به خوش اقبالی آن زن زیبا روغبطه خورد که تنش مثل صدف میدرخشید و دستانش مثل بال قو موج را میبرید ، لباس زن را برداشت و تن خودش کرد . حالا با همان لباس ، پشت گاری مردی بود که سر نداشت . روی علف های سبز و کاهی افتاده بود . سرش گیج میرفت . صدای چرخ پوسیده ی گاری را میشنید . تن مرد ، بارانی بلند ی داشت . میس از اوپرسید :" ببخشید آقا ." مرد برگشت و به میس نگاه کرد ، صدای خنده ای همه ی دشت را پرکرد . مرد با ادا لحن میس را به تمسخر گرفت :" ببخشید آقا ؟ ؟ ؟ " . ترسید ، آماده شد که از گاری بپرد پایین . بلند شد . آسمان سیاه شده بود . به چمن های نم اطراف نگاه کرد و توی دلشتا سه شمرد . یک. دو . سه .وقتی که پرید ، بدنش، سرش ودستهایش روی گلها کشیده میشد . پاهایش از مچ به چیزی گره خورده بود . طناب دور پاهایش را ندیده بود . گاری تند تر جلو میرفت و میس هر چقدر داد میزد :" نگه دارآقا " سرش مدام به تخته سنگ ها میخورد و توی چاله های گلی پرآب قورباغه دارفرو میرفت مثل توپ بسکتبالی که چند بار بخورد زمین . با  دستهایش دور کله اش را گرفت . گاری آهسته تر رفت . مفصل های میس باد کرده بود . پوست دستش رفته بود . خون از زیر ناخن ها بیرون میدوید . دندان هایش خورد شده بود و استخوان زیر گونه هایش ترک برداشته بود . آرنجش از هم باز شده بود و توی پیراهن سیاه مایع زردی شروع کرد به بیرون زدن . مرد بی سر ، پیاده شد . با چکمه هایش نزدیک میس آمد . با هر قدمش یک گودال پشت سرش به جا میگذاشت . از هر گودال مارمولک های زیادی بیرون میدوید . چکمه ها نزدیک تر شد . میس شنید که مرد میخندد . احساس کرد طناب دورمچ پایش را باز کرد . مرد بی سر گفت :" آزادی هر کجا دوس داری بری ." بعد پاهای میس را ، از زانو تا کرد و بعد انداختش روی زمین . گاری به سرعت دور شد . میس حتی نمیتوانست برای بلند شدن از دستهایش کمک بگیرد . گاری میان مه  ناپدید شد . صدای جیرجیرک و قورباغه شنیده میشد... انگار داشت خوابی را مزمزه میکرد . . . باران بارید . میس فقط توانست همه ی جانش را یکجا ، جمع کند....توی فکش، و دهانش را باز کند . دهانش را که باز کرد....زبان تکه تکه شده اش با دندان ها افتاد بیرون . زبانش را چند بار گاز گرفته بود . فکر کرد سنگسار شدن شاید شبیه این  باشد . هنوز زنده بود . پوست تنش چسبیده بود به پیراهن سیاه . پیراهنی که داشت تنش را میخاراند . به زحمت ، . . انگشتانش را تکان داد و دگمه ها را باز کرد . . . پوستش با پارچه ی سیاه قلفتی (من  غلفتی هم دیده م توی دهخدا نوشته قلفتی و در ترجمه ها غلفتی )، کنده شد . مانده بود . گوشت تنش...مارمولک های سبزاز توی چاله های پر آب ، همراه وزغ ها پریدندروی گوشت تنش و شروع کردند به جویدن . . . حشره ای نبضش را میمکید . . . میس داد هم نمیتوانست بزند . همه ی وجودش بدنی بود لهیده . درد توی قفسه ی سینه اش پرحجم میشد .قلبش را منقبض میکرد ، شدت نیازش به زندگی در هر لحظه ی مرگ بیشتر میشد . رعد با صدای پر خشم خودش توی آسمان تنوره کشید . میس تجزیه شد و به ابدیت رفت . هر تکه از وجودش که در دهان وزغ ها و غوک ها و مارمولک ها بود بلند بلند میگفت : " دوستت دارم ، دوستت دارم  " 


 
comment نظرات ()