جزیره در کهکشان

 
بچه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

 

بچه . چرا بچه ؟ بچه ، میخ محکم و به درد به خوری برای تداوم زندگی زناشویی میابشد . بچه ؟ بله ، در واقع داشتن یک بچه ، طنابی است که به گردن شوهر انداخته میشود تا دیگر خیانت نکند . بچه ؟ البته که بچه ، بچه مرد خانواده را سر به راه و سر به زیر و سرکار برو میکند . بچه ؟ چرا هی میپرسی بله که بچه ، در واقع بچه به همه ی نزاع ها پایان میبخشد و حکم یک ماشین عروس دوم برای یک زندگی رو به وا رفتگی را دارد ، دقیقا بچه . بچه ؟ بله دیگر بچه ، بچه بنیاد و بنیان خانواده را حفظ کرده و باعث میشود که همه چیز ردیف شود . بچه ؟ بله بچه ، شیرینی زندگی است . بچه ؟ بله ، در واقع هر صدای ونگ ونگش مثل دولاچنگ های موسیقی باروک حساب شده است و هر چند فالش باشد در حین زار نالیدن و ضجه و زنجه موره ی آن میتوان عاشقانه به چشمان شوهر نگاه کرد و منتظر شنیدن :" دوستت دارم عیال ! " بود . بچه ؟!! بله دیگر بچه ، خود بچه باعث میشود گه گاه مثل کاتالیزور ، حین جنگ های جهانی سوم و چهارم در خانواده ، حرف مادر را به پدر برساند و دوری را وصل  و از هر فسخی جلوگیری کند و در واقع طبیعت را حفظ نماید . نه ! بچه ؟ بله ، بچه ، در واقع ، هر چقدر هم که پوشک بخواهد اما یک روز عضای زندگی و دست سوم پیری آدمی میشود . بچه !!! ؟؟؟؟ بله دیگر ، بچه . بچه یک جور پیک است ، هنگام قهرها و عدم اعلام آتش بس برای اولیا ، نشانه ها را با خود حمل میکند . به پدر میگوید و به مادر از او و برعکس . بچه ؟ بله بله بچه ، در واقع او در آینده خودش ازدواج میکند و بچه اش هم ما را خوشحال و نوه که مغز بادام است باز هم باعث میشود شوهر آدم خیانت نکند . بچه ؟ بله بچه باعث میشود زندگی نظم پیدا کرده و جلوی دوست دختر های شوهر همانند سد عمل میکند . یک جور پیشگیری است . 

عجب ! پس بچه دار نمیشویم که بچه را بخاطر خودش ، دنیای خودش دوست بداریم . این روزها بچه دار میشوند به خیال باطل ، متاسفانه ، زرت و زورت میزایند و زنگوله ی پای تابوت تا مبادا معامله ی آقای خانواده سراغ خانم دوم و سوم و چهارم نرود . یعنی خود بچه که در واقع مستقل است و به قول خدا ، در حکم ملک و اموال خانواده را ندارد از قبل از به دنیا آمدنش برای او جایگاه تامین و معین کرده اند . متاسفم . برای این چیزهاست که همه ی زندگی ها میپاچد و بچه مثل بادکنکی توی دست مادر خانواده ی متلاشی یا پدر ، باد کرده یک روز هم با سوزن اجتماع بامب میترکد . من هیچ وقت دوست نداشتم مادر شدن را تجربه کنم . هیچ وقت . من یک پرورشگاهی ام . 

 

*در ادامه ی مطلب به قسمتی از داستان (آرمیتا) از کتاب خیال بازی ، توجه شما را جلب میکنم . *


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
سفارشی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤
 

شاید وقتی دیگر ، میگذارم توی دستگاه فیلم رو ، فیلم رو بارها دیده م ، دیده م بارها هر سه نقشی رو که هر کدوم جذابیت ها و پیچیدگیهای خودش را دارد . تمام دیالوگ ها را حفظم از پیش ، تیتراژ را ، ویدا را و کیان را و مادر را ، آن عتیقه فروشی و روپوش ماشی رنگ را ، حسین محجوب را ، بچه ای که سر راه میگذارند . " یه بچه داره از راه دوری میاد ، منم مثل تو خوشحال نشدم . " میگیره غمم ، هر وقت که میرسه فیلم به این جا ، این جا از سال 1366 گذشته ، زمین چرخ زده ، تقویم ها سوخته شده ، چهارشنبه سوری ها پر زده ، 24 سال از ساخت فیلم گذشته ، نماها را دقت میکنم ، هیچ وقت محل دقیق لوکشن ها را نفهمیدم ، یک جا خیابان بزرگمهر بود توی فاطمی ، توی فکر میروم ، میروم توی انقلاب و بعد فلسطین و بعد بزرگمهر و تصور میکنم ، بهرام بیضایی رو ، کوچه و کیوسک های نارنجی رو و سوسن تسلیمی رو ، من ، همیشه به این دیالوگ که میرسه فیلم :" گاهی فکر میکنم  من یکی دیگه هستم ." ، فکر میکنم که منم ، " چی کار میکنی اگه بفهمی من اینی که هستم نیستم ." ، انگار توی همه ی این دیالوگ ها یک حس مخفی، صمصمی گرم ، پر شوری نهفته ، پر شور . انگار ، من ، قبلا بازیش کرده ام ، شاید وقتی دیگر ، نمیدانم کدام را ، بچه ای که سگی بالا سرش زوزه میکشد شاید! .در بچگی ، در خیلی خیلی بچگی ، عکس هایی دارم که سرم را تراشیده اند ، من هم خواب سگ میدیدم ، به گمان شاهدان ، از صدای سگ میترسیدم ، برخلاف اینک ، توی سرم امواج و مولوکول ها را تجزیه تحلیل میکردند . در کودکی که این فیلم را دیدم ، همذات پنداری کودکانه ی من ، جواب ابلهانه ی تخیلانه ای داد به من که ، این بچه توئی، حتما که سر راهت گذاشته اند ، سگ ....بگذار که زوزه بکشد. 

در پشت همه ی این فکرهای خیالی که من همانم که توی فیلم بود ، همیشه گمان کردم که شاید مال خانواده ام نیستم، شاید این حق یک بچه ی سر راهی است که توی انبار حبس شود . بگیرد شاشش ، خیس شود ، از سوسک بترسد ، در انباری ، در آن زمستان های پر برف، در انباری تاریک بی شوفاژ، حبس شوم ، شاید من جای خودم نبودم ، شاید هیچ وقت مادر من پشت هیچ ستونی دنبال من نیاستاد، همیشه پرسیدم از خودم ، سرم که روی کاشی های آشپزخانه بود ، موهایم در چنگال مادرم ، کیستم من ؟ شاید نه اینی نیستم که هستم . زخم های روی صورتم و تنبیه های بدنی ، بعدها فکر کردم اشتباه شد ، من را ازپرورشگاه گرفتند و بعد فهمیدند بچه دار میشوند . اینم من . اما آینه ی دروغگو ، به من گفت که این نگاهت و ان چشمانت و ان  اعضای بی اهمیت صورتت به پدر یا که مادری رفته که پشت ستون ها نبوده اند . سکانس فراموش نشدنی سیاه و سفید شاید وقتی دیگر ، با بازی قوی سوسن تسلیمی ، هر بار پر التهاب تر انگار که اجرا میشود . همان فیلم است هر بار ، من اما ، برداشتم هی عوض میشود . امروز میفهمم چرا این بازیگر یکتا برای این نقش ها و عذابی که میکشیده در دوره ای ، توی بیمارستان بستری شده ، زنی قوی که به گفته ی خویش امروزش را از 0 شروع میکند ، ستاره ای که در بلاد خارجه از ظرف شستن شروع میکند از هیچی ... این زن قوی چه میشود که چنین از پای در میاید . این زن را قبلا در سربداران دیده بودم در ان تیتراژ های به یادماندنی ان دوران . نه او را و نه امین تارخ را و نه قاضی شارح با ان لحن و بیان خاص خودش را فراموش نمیکنم . . . حتی افسانه بایگان با ان موهای بافته شده روی اسب را ....خیلی کودک بودم که میدیدم . در کودکی های ما سریال هایی ساخته شد که تا به امروز سخت جای خود را در ذهن حفظ کرد ...صدای طغای (فیروز بهجت محمدی) . . . 

و موسیقی شاهکار استاد فرهاد فخرالدینی هنوز در ذهنم باقی است گرچه سالهاست که نشنیده امش .( برای دریافت فایل و دانلود تیتراژ سریال سربداران  این جا را کلیک کنید ) او را در سریال ها پخته تر ، با موسیقی قوی تر شناختم ، بوعلی سینا ، روزی روزگاری و بعدها امام علی ، اما سربداران چیز  دیگری بود . باز میروم توی کودکی ، سریال هزاردستان و مفتش شش انگشتی ، بوعلی سینا و کفش های میرزانوروز ، وزیر مختار ، امیرکبیر ، گل پامچال ...میروم توی خاطرات کودکی ، بچه ی تنهایی که توی مدرسه رازی گم میشد ، بچه ای که  دوست نداشت برگردد به خانه . شاید وقتی دیگر ، وقتی ساخته شد که شش ساله بودم ، وقتی که باجه های تلفن زرد رنگ بودند و موبایل نبود ، وقتی آدم ها همدیگر را دوست تر داشتند . وقتی که مجله فیلم ها را نمیکردم من جمع ، وقتی که مسخ اوشین و اجین و از سرزمین شمالی بودم و منتظر ساعت 5 ، همیشه قبل از پخش برنامه کودک کتک خورده بودم ، همیشه ساعت پنج را دوست داشتم . همه چیز قبلش تمام شده بود . برای همین همیشه در کنه وجود و پس ذهنم ساعت پنج حکم لحظه ی آزادی را برایم داشت . بعد بابا از شرکت میامد . همه چیز یک کم آرام تر میشد . . . لطفا آقادایی رو بجنبونید و این لینک هایی رو که های لایت کردم کلیک کنید . شاید خیلی ها ، کوچتر از من ها ، اصلا از وجود این سریال های جاودانه و تاریخ دم دستشان بی خبر باشند . 


نمایش ( صد سال پیش از تنهایی ما ) رو دیدم ، به شدت از این مونودرام خوشم اومد . حالا من ، همون بچه ی دهه ی 60 ، با توقع بالا از همه ی آثار هنری ، روی زمین سرد این کافه تریا نشسته م ، دوست دارم این فضای تاریک رو ، نوستالژی بوی قهوه و دوره ی دانشجویی پشت هر میز خاطره ای رو ، سجاد افشاریان رو نمیشناسم ، از همین جا ، اما سخت و شدید به او برای این متن مونودرام تبریک میگم ، ایجاد درامی فانتزی با فضای تهران امروز و استفاده از ابزار های ما برای این ارتباط های با هم دوست شدن ، تنهایی آدم ها ، و آقای شاعری که میس با دیدنش دید اسم خودش را گذاشته 021 و سر از میدان آزادی در آورده و حالا میس او را توی این کافه میبیند با همان لباس هایی که سالها توی بلاگش بوده . با همان چتر . آقای جودکی به زعم من باید از کاراکتر خود سیامک صفری عزیز ، از ان همه طنازی و سیامک بودن کم میکرد و 021 را پررنگ تر میکرد ، من دوست ن دارم توی همه ی نمایش ها کارگردان ها گول خود سیامک صفری و باری که با او به کار اضافه میشود را بخورند . گرچه بد هم نیست . دوست دارند مردم این همه طنازی را ، نه البته جاهایی که بکشد به لودگی، صف کشیده بودند ، همه ، توی کافه ای که روزگار دانشجویی به قول استاد بزرگوارم ناظرزاده ی کرمانی :" اگر اتفاقی در تئاتر این مملکت بیفته توی همون کافه تریا میفته نه توی سالن هاش ! " این مربوط به زمانی بود که یون فوسه ها در تریا اجرا میشد و ما بر و بچه های نمایش عاشقانه میتاختیم به محل کارمان که الباقی مردم محل تفریح و تفرجگاه میپندارند . گمان میکنند تئاتر سواد نمیخواد و تئاتر دیدن ، تماشاگه یک چیزی شدن است که فکر را میکند از شرکت و قبض و افسردگی نه اینکه بدتر تو را به کاتارسیسم ببرد . پدرت را هم در بیاورد . اتفاقی که در کار نظم جو در خانه ی هنرمندان افتاد ، نمایشی از ماتئی ویسنی یک ، ( پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی ) ، اتفاقی که با دیالوگ های پر ضرب و اجرای ان ، یا شنیدن صدای اجرای بی نظیر آن بدجوری به دلم نشست ، و تا مدت ها دنبال این متن بودم . نسکافه را بگذارم کنار دستم ، در ها را ببندم ، در این لپ تاپ را ، بروم توی کنجی و نمایشنامه را بارها بخوانم . جنگ ، بچه ، بچه ، جنگ . یک چیزهایی که من را به خودم متصل میکند . میگفتم ، بازی سیامک صفری ، چیزی بود از جنس رومولوسش ، یا جن گیرش ، اجرایی نبود در حد 021 نمایشنامه ، توقع من از این آدم بعد از شکار روباه رفته بالا شاید هم . شاید وقتی دیگر ، سیامک صفری دوباره به اوج آغامحمدخان قاجار برسد. توی همان سالن نشسته ام که ازش گفتگو گرفتم. هنوز مرد نمایش آنتیگونه در نیویورک را دوست دارم . ان نمایش فوق العاده را . هنوز مولوی را . . . متن نمایشنامه دست کارگردان و بازیگر را در چگونگی استفاده از فضا باز گذاشته بود . دوست داشتم یک آدم حسابی ، سوسن تسلیمی ، شاید وقتی دیگر صحنه ، نه مژده شمسایی ادای او ، میبود از شکار روباه و از همین صد سال پیش از تنهایی میگفت یا از بهار و آدم برفی ، گلاب آدینه کی بود مانند سوسن ، دور بودن این آدم ها از میهن ، تصور آنها را اشتباه کرده ، ما به عنوان پی او وی و سوم شخص این جا میدانیم معتمد آریا به گرد پای سوسن تسلیمی هم نمیرسد . مسئله بازی کردن برای من شده یک دغدغه ، به فکر میرم ، جوابی نمیگیرم ، حمید پورآذری همیشه در تمرین هایش یادآوری میکند ، به فکر خوب بازی کردن نباشید بخواید بد بازی کنید . سر آخر نتیجه میشود یک اثری خیلی خیلی ماندگار . بهروز وثوقی بی مانند است . هر چقدر خسرو شکیبایی توانابود اما وثوقی ها .... این گذشته ی ما جنس کارشان اصیل تر است . امروز همه چیز در ظاهر و در نمای بازیگر و اطوار خلاصه شده . حالم را به هم میزند . 

 

شاید وقتی دیگر ، بیاید نسلی که به این باور برسد که هنر خیلی گرانبهاست و باید بهش ارج نهاد ، به ان نخندید . شاید ...

هنوز هم حالم از این جشنواره های جایزه پخش کنی فجر و ... به هم میخورد که هیچ وقت حق به حقدارش نمیرسد . نمونه اش جشنواره ی سال 1366 . برابری کردن شاید وقتی دیگرها با سایر فیلم ها .هه 1 متاسفم ! همیشه متاسفم ، فیلم ملکوت گم شده ، متاسفم ، کتاب های نویسندگان بزرگ روی زمین پهن شده ، آثار خوب اصلاحیه خورده ، حذف های بیشماری به صفحات و پلان هایش خورده ، همه چیز سفارشی شده . 

تف به این سفارشی.


 
comment نظرات ()
 
 
داستان های عشقی هزار و یک شب
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧
 

داستان های عشقی هزار و یک شب

یا داستان های عربی ( ! )

فیلم داستان های عشقی هزار و یک شب اثر پازولینی ، فیلمی بود که به شدت با تمام وجودم ، روحم ، خونم ، پوستم دوستش داشتم و با آن ارتباط برقرار کردم . شاید یکی از مهمترین دلایل آن دنیال کردن داستان های (هزار و یک شب) افسونگر ، در طی دوره ی دانشگاه بود ، و اینکه ، دو داستان این فیلم را دقیقا در جلد یک ، خوانده بودم و از دیدن آن ، از بصری شدن آن در فضای شرقی حیرت کردم . بیشترین تعجبم زمانی بود که دیدم بسیاری از زیبا ترین فیلمبرداری های این فیلم در اصفهان ، در نماهایی دیده میشود که عالی قاپو ، مسجد شاه و عمارت درونی عالی قاپو را میدیدم . زمانی که در آن فضا، درآن جایی که روزی راه میرفتم به یادگاری هایی که هموطنان عزیزم روی در و پیکر عالی قاپو نوشته بودند تاسف میخوردند . خوشحال شدم که  زمانی ، این فضای افسونگر توسط این فیلمساز بزرگ کشف شده و چنین فیلم هنری و جذابی در لوکشن های ایرونی برداشته شده ! البته در مقدمه ی فیلم متوجه شدم که نام چند کشور خاورمیانه ای ذکر شده به علاوه ی ایران ، گمانم این بود  که داستان ها از داستان های ایرانی ماست اما بعد از دیدن   سکانس های باشکوه در مکان هایی که راه رفته ام ، تضاد موقعیتی که در آن فضا ها برداشته شده بود کاملا ذهنم را قفل کرد . عالی قاپویی که زمانی پادشاهان صفوی در آن قدم میگذاشتند ، بستر هماغوشی دو شخصیت اصلی این فیلم شده بود . 

هر کس که دست گرفته و هزار و یک شب خوانده ، میداند که شیوه ی روایت داستان های هزار و یک شبی ، آمیختگی و در هم رفتن داستان ها و روایت پشت روایت است ، در این فیلم هم ساختار فیلم از همان داستان ها برداشته شده بود ، این جا مولف بی نام و نشان هزار و یک شب روی دست فیلمساز زده ، که به عقیده ی من هزار و یک شب به شدت روی جناب بورخس هم اثر گذاشته و داستان های بورخس را هم دزدی تمیزی از هزارو یک شب میدانم ، البته ، نه همه ی داستان هایش را ، و همین طور بی شک ، دیوید لینچ عزیز که بی تردید از بورخس گرامی الگو گرفته در روایت فیلم ها ناخودآگاه هزار و یک شبی جلو رفته .  داستان فیلم ، از این جا آغاز میشود که کنیزی به نام (زمرد ) را در بازار میفروشند و نورالدین اسیر عشق او میشود  . همان طور که در نشانه های داستان های هزار و یک شبی میبینیم ، یک سری چیزها همیشه تکرار شده اند ، (که تاثیرش را در بوف کور هم میتوانیم ببینیم )، خواندن کتاب و داستان در داستان شدن ، خواب به خواب رفتن ، وجود زن اثیری ، وجود گلدان و گنج و جانورانی که حرف میزنند و ... در این فیلم چرخه ی زنجیر وار داستان های عاشقانه کاملا مشهود است . در اینجا (*) میتوانید اطلاعات دقیق تری پیدا کنید . 

پازولینی در عالی قاپو 

چیزی که در این فیلم با کل مضمون و مکان داستان فیلمنامه تضاد داشت موسیقی زیبای فیلم بود که به نظر من با خود فیلم هماهنگ نبود . بعد از دیدن این فیلم به شدت یاد ماریا کالاس و مده آ افتادم . تاش ها و ریتم و دیدگاه کارگردان مشخص بود . این مشخص بود را در آثار یک هنرمند دوست دارم . مثلا سالوادور دالی یا فریدا یا شاگال یا ونگوک همیشه خودشان هستند هر لحظه یک ساز نمیزنند . مثلا پازولینی این است . دیوید لینچ هم کاملا سبک خودش را دارد . در ایران ما چی ؟!!!!!! مثلا پر واضح است که علی حاتمی صاحب سبک بود . کیمایی حتی بعد از فوتش به لحاظ هنری بعد از سرب باز هم صاحب سبک است ، از بیضایی نمیشود گذشت او هم صاحب سبک است . بقیه به بیراهه رفته اند . دلیلش بی سوادی عدم شناخت  کادر . لنز . سواد . موسیقی . عدم خواندن و دیدن  آدم ها است . این  روزها هنرمندان به جای در بطن جامعه غرق شدن در فیس بوق و توی مهمانی ها جمع میشوند و این باعث میشود هیچ وقت آل احمد یا هدایت ها را نشناسند  . شمیم بهار ها را . خود من را :)

در این فیلم ، عشق ، کشکش، دوست داشتن و  تفاوت بین هوس و عاشقیت مشخص میشود . شناخت خدا ، قداست ، تطهیر کاملا مشخص میشود . امیدوارم ایم فیلم را پیدا کنید و از دیدنش لذت ببرید . 

"The Flower of the One Thousand and One Nights" یا Il fiore delle mille e una notte یا The Arabian Nights سه اسمی است که میتوانید در آرشیو فیلم ها دنبالش بگردید . به راحتی لینک های مربوط به این فیلم را در یوتویوپ میتوانید پیدا بکنید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
از فریدا کالو تا تراس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
 

فریدا کالو رو دوست دارم . شخصیت محکمش رو ، آثارش رو  ، زندگیش رو ، ریسک پذیری هاش رو ، عاشقیتش رو ، دیدگاهش رو وخیلی به خودم نزدیک میبینمش . یکی از بدترین ویژگی های ما این هست که وقتی فیلمی به دست ما میرسه بی هیچ اطلاع و تحقیقی ، محض پر کردن اوقات بیکاری فیلم میبینیم ، فیلم فریدا رو به شدت دوست دارم و مخصوصا قسمت های انیمیشن  و کولاژ رو از شناخت فیلمساز به شخصیت فریدا میدونم ، اما باز هم توی فیلم به این آگاهی و دانش و هوشیاری اونسبت به اساطیر والمان های آن ، ریز ودرشت در کارش اشاره نشده بود که به نظرم مهم بود . گذشته از همه ی این ها فریدا ، قطعا اگر بلاگ داشت نوشته  هاش دست کمی از من میس نداشت . برای همین ما از او و از درونیاتش کمتر خبر داریم ، او درتمام زندگی ، بعد از تصادف وحشتناکی که کرد و با قفسه ی سینه ی آهنین تا آخر عمر ، قلب شکسته در آن، آثار جاودانه خلق کرد ، نشان داد که ( بودن )مهم  است به خصوص چگونگیش، اما در نهایت میبینیم که در دفتر خاطراتش روزهای آخر که پایش را قطع میکنند و در حال مرگ است مینویسد :" امیدوارم رهایی لذت بخش باشد ، و امیدوارم که هرگز بازنگردم " این نشان دهنده ی رنج و زجری است که در زندگی کشید . به زعم من او یک زنی با دیدگاهی سورئال هست ، اما خودش خودش را روال میداند  ، درست هم همین است ، دنیای او رئال نیست ، همانطور است که میبیند و همان را میکشد ، او نگرش دارد . دیدگاه و اندیشه دارد ، مثل نقاشهای تازه به دوران رسیده ی ما نیست که نه زبان بلدند نه دیدگاه دارند و نه پای حرف خودشان هستند . برای من بازیگر چارلی چاپلین است ، کسی که اندیشه دارد . نه .... بهرام رادان ... برای من کارگردان چارلی چاپلین است  نه .... سیروس الوند گرچه به هر دوی این ها احترام میگذارم اما فیلم هایشان دنیا و تاریخ را تکان نداد . 

این حمام فریدا کالو هست .شما قفسه های مصنوعی سینه و عصاهایش را و عکس استالین را میبینید . در این حمام  پنجاه سال بسته بوده . 

همسر فریدا ، دیگو ، دوست پیکاسو بود . او اعتراف کرد که هیچ وقت نتوانست سر- ی مانند سرهای فریدا بکشد . با توجه به اینکه سورئال بودن آثار فریدا واضح است گرچه خود نقاش ردش میکند اما بیننده را در نگاه اول و بی  در نظر گرفتن نقد سنتی و با نقد مدرن و روان شناسانه بی تردید او را همان طور که بونوئل گفت سورئال میدانیم . باز اتفاقی حرف بونوئل شد و من دوباره یاد فیلم زیبای روز افتادم و میل مبهم هوس و همین طور ژان کلود  کارییر که این روزها نمایشش را با ترجمه ی درخشان اصغر نوری در سالن اصلی میبینیم . 

به دیدن تراس رفتم ، ژان کلود کاریر را قبل از روال عادی میشناختم ، فیلمنامه نویس اقتباس آثاری که خوانده ام و دوست بونوئلی که همه دوستش دارند ( به خصوص در فیلم  بارهستی که تحت عنوان سبکی تحمل ناپذیر با بازی ژولیت بینوش و دانیل دی لوییس) به شدت تحت تاثیرش قرار گرفتم . چون قبل از دیدن فیلم دوباره کتاب کوندرا را خواندم . 

تراس ساعت 7:30 شروع شد . خب سالن اصلی و ریسک کار کردن! بعد از دیدن پروفسور بوبوس و رومولوس کمترکار خوبی در اصلی دیدم . بعد از باز شدن پرده ها ، نمایش شروع شد. دکور شگفت انگیز و درستی از کار در برابرم قرار داشت .بازیگرانی که همه در فن بیان و ادای کلمات در همین روزهای اولیه ما را متحیرمیکردند . بازیگرانی سرشناس و کارگردانی که قبلا با روال عادی شگفت زده ام کرده بود این بار با تراس در تئاتر شهر سالن اصلی من را با نمایشی رو به رو کرد که برایم سئوال بر انگیز بود . داستان را لو نمیدهم برای اینکه هنوز چیزی از شروع کار نگذشته . اما خب تصور من از ژان کلود کارییر که سابقه ی کارهایش را میدانم این نبود یا شاید دکتر خاکی نتوانسته بود درست متن را درک کند . . . در همان باتدای داستان زنی را میبینیم خیلی راحت مشغول ترک زندگی اش است . شوهرش بعد از سالها زندگی در کنارش هنوز رنگ چشمان او را نمیداند . اما زن از شوهر چه میداند ؟ زن بنگاه داری که دوست دارد توجه مردها را به خود جلب کند اما موفق نمیشود چون به زعم خودش مثل زن اول داستان (الهام پاوه نژاد عزیز) زیبا نیست . مردهای نمایش خیلی راحت با مسائل کنار میایند . موقعیت های طنز در نمایش را دوست داشتم . شاید گاهی هم میشد گریه کرد با همان خنده یک گروتسک . برای اجاره ی خانه آدم هایی به خانه ی زن و شوهر اول قصه میایند ، هر کدام داستان های خودشان را دارند . من نقش دلخواه را از جایی به بعد نفهمیدم اصلا متوجه نشدم چرا یک نفر به او نگفت خب چرا تلپ شدی این جا بیا برو گم شو . انگار ژان عزیز او را در نمایش به زور و تحمیل نگه داشته بود تا فقط بگوید تراسی در این خانه هست . تراسی که اگر ازش بپری چمن خیس زیرش باعث میشد نمیری.جایت نشکند  . در این نمایش اتفاق های عجیب دیگری هم می افتد که من در همان بیست دقیقه ی اول پیش بینی اش میکنم . اما برای اینکه سئوالاتم برطرف شود با اصغر نوری عزیز که ایران نیست گفتگوی کوتاهی کردم که مختصرا به آن اشاره میکنم .

من : چقدر از عین متن رو اجرا کرده بودند ؟

اصغر نوری : (......)

من : عجیبه این همون ژآن کلود کارییریه که با بونوئل دوست بود وروال عادیش با این همه استقبال رو به رو شد ؟ به نظرم یک جای کار شخصیت ها ول بودند .

اصفرنوری:  اصلا این نمایشنامه متنی نیست که بخواد حرفی بزنه ، کلی موقعیت دراماتیک خوب داره که بایدتوی اجرا در بیاد . متن موثقه و نمیخواد حرف های گنده رو بزنه .

من : شما اجرا رو دیدید یا سر تمرین ها بودید ؟

اصغر نوری : نه من اجرا رو ندیدم. 

من : موقعیت های دراماتیک توی کار دراومده  اما شاید عین متن اجرا نشده نمیدونم. به نظرم انتخاب بازیگرها یک جوری بود .

ا . ن : انتخاب بعضی بازیگرها درست نبود .  

من :فکر میکنم این کار در قالب داستان بهتر بود تا نمایشنامه . 

ا . ن : الو ؟

من : (همچنان  ادامه میدم ) آیا دلخواه همون مردیه که الهام در نهایت باهاش میره ؟ چون رفتن ماشین قرمز و رفتن او همزان بود...من یک لحظه احساس کردم شخصیتی کهفریدون  محرابی بازی اش میکردکور رنگی داره !آیا دلخواه نماینده ی چرخه ی مردهای این چنینی بود ؟

ا . ن :  نه اصلا . کار رئال تر از این حرف هاست . زن منتظر یه مردی بود که بالاخره اومد .

سپس من در مورد این حرفزدم که بعضی شخصیت ها حضورشان در صحنه زیاد بود و منطقی نبود و از تراس میشد خیلی شگفت انگیز تر استفاده کرد و اصلا همین  تراس که ازش میفتی و چیزیت نمیشه به نظرم نماد بی ثباتی زندگی روزمره ی آدم هاست و به قول اصغر نوری آدم ها راحت و زود عاشق و راحت و زود  فارغ میشن .اما به نظر من این شاید نسل  جدید رو در بر بگیره اما هستند هنوز کسانی که در همین فیس بوق و درهمین  دور و بر خودمان برای یک عشق و عاشقیت مرثیه میگیرند . به نظر من این کار پا در هوایی و بی ثابتی یک زندگی این قرن رو نشون میده که با تراس استعاره ای داره به معلق بودن  قلب آدم ها و احساس اون ها اما به نظر آقای نوری کار رئال بود و این  دیالوگ ده هابار هی بین  من و ایشون تکرار شد . به نظر نوری متن خیلی ساده است و رئال و آدم های نمایش با عوض کردن و جایگزین کردن دیگری دنبال یک مکان امن برای زندگی میگردند . سپس آقای نوری از اینکه چقدر رنجبر راحت عاشق الهام میشود و الهام چقدر راحت فریدون را ترک میکند میگوید و من هم در جواب میگویم که خب توی زندگی رابطه ، کشش، عشق ، هوس ، دوست داشتن با هم  فرق میکند  و شاید اصلا این آدم  ها اشتباه دارند رفتار میکنند . ا.ن ، ضمن تاید حرف من خودکشی رنجبر را مسخره میداند . من میگویم : وقتی بارت و نیچه و ...رو میخونی میبینی همه چی مفت هم نیست . اما اصغر نوری جواب خوبی میدهد میگوید: کاریر میخواهد بگوید  عشق در زمانه ی ما خیلی مسخره شده .

***

با توجه به اینکه نام اشخاص بازی درست به یادم نمانده ، پس از اسم خود بازیگران در نوشتن استفاده کردم . 

از الهام عزیز که یک پا بازیگر است و سرشار از مهربانی ، از هر خبررسانیی آگاه تر ، جواب هایش مودبانه و دندان شکن در رابطه با چیزی که میدانیم ممنونم . از همه ی عشقش به نمایش که ما را هم به دنبال این عشق میکشاند . 

از بهاره ی رهنما نیز که این روزها اگر در فیس بوق نیست مشغول نوشتن رمان آخرش است و سرش شلوغ میباشد . 

به گروه خسته نباشید   میگویم .


 
comment نظرات ()
 
 
belle de jour
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٠
 

فیلم  belle de jour ، کارگردان : لوئی بونوئل ، فیلمنامه : لوئی بونوئل و ژان کلود کاریه  بر اساس رمان ژوژف کاسل ، بازیگران: کاترین دونو، ژان سورل، میشل پیکولی، ژنویو پیج .... خب فیلم رو مثل خودش تعریف میکنم ، مثل خودم ، صدای زنگوله ، خزان ، کالسکه ، جنگل بولونی ، کالسکه چی ، زن و مردی در کالسکه ، توقف . بسته شدن زن به درخت ، کات ، پاریس ، اتاق خواب ، شاید خواب ، همسر و زن . زن ....سرد. مرد ... نرمال ، دکتر، جنتلمن . زن....زیبا. همه چیز در آرامش . اوسون(دوست زن و مرد )، ملاقات با اوسون ... حرف های او در مورد ( فا ح ش ه )خانه های    شهر . حیرت زن .آدرس خانه ی ذکر شده . زن زیبا یا همسر دکتر ، بیکار و بی حوصله با چاشنی کنجکاوی به محله ی جنوب شهر، دیدن خانه ی مذکور ، تردید، فکری شدن ، در زدن ، خلاصه وارد این خانه شدن ، عضو این خانه شدن ، منتها کار کردن برای زن زیبا یا همسر دکتر تنها تا قبل از ساعت 5 مقدور است ، نام مستعار زن ، خوشگله ی صبح ، زیبای روز ، خانم های خانه ، شغل ناپسند ، شرافت زیاد ، عشق زیاد ، کسی عاشق دوست پسر افلیجش ، کار میکند در ان خانه ، خانم رئیس ، دقت به نمره های خواهر زاده ، نمیخواهد او هم این چنین ، مشتری ها مختلف ، زبان ها ، طبقه ها ، نیاز ها متفاوت ، خوشگله ی صبح ها با دو تا چک رام میشود ، انچنان که نیچه ، یا مازوخیزم پنهان هر بشری رسوا میشود ، ناخودآگاه آگاه میشود ، زن زیبا در حال پیدا کردن نقطه ی کور زن بودن خودش ، دوک پیر پولدار او را به قصر خود دعوت میکند ، انگار برای دختر مرده اش مرثیه میخواند ، از او میخواهد نقش بازی کند، خوشگله در حریر سیاه با گل های سفید در تابوت ، دوک فاسد زیر تابوت با خودش . . . ، خوشگله ی پولدار را زیر باران درک میکنند ، تحقیر شدن غذای خوشگله ی روزها است ، آّ زیر پوستش میرود ، تخت او و همسرش ، دو تخت جدا...زن این روزها به شوهر نزدیکتر ، شوهرخوشحال تر ، روزی خوشگله مشتری  بزهکار را میبیند ، دندان ها از میخ ، جوراب سوراخ ، اما جذاب ، چیزی که در هرکس نیست ، بزهکار داستان  عصا به دست راه میرود شاید دهانش هم بوی بد بدهد ، عشق میان خوشگله و آقای خلافکار صورت گرفته، در این میان ، اوسون =همان دوست خانوادگی سر به فاح شه خانه ، زیبا را دیده ، زیبا التماس میکند که به شوهرش نگوید.... استدلال هایش را میگوید . مردگوش کرده ومیرود . بزهکار وقتی میبیند  خوشگله دیگر کار نمیکند آدرس زن را یافته سراغش میاید . در این روزها صندلی چرخداری گوشه ی خیابان چشم شوهر زن یا دکتر را گرفته، شاید طلسم نگاه کردن به هر چیزی....خلاصه بزهکار شوهر را کشته اما خودش هم میمیرد. شوهر نمیمیرد جان سالم به در برده.کور ولال وروی همان صندلی....ناگهان اوسون برای ملاقات وارد شده .در ها را بسته . حقیقت را به شوهر گفته. در نظر خوشگله شوهر دکترش با قطره اشکی روی ویلچر میمیرد اما به ناگاه مرد از صندلی پایین امده ، انگار که خواب ، بیرون خانه ، صدای زنگوله ، کالسکه ی اول فیلم ، جنگل بولونی . 

رویا ترکیب آن با واقعیت، فانتزی، خیال و وهم ، نقطه اتصال وصل این دو جهان به هم ، نشانه ها ، تکرار بعضی نشانه ها ، داستان در داستان شدن ، عین خواب به خواب شدن ، شاید همه چیز در ذهن یک نفر بودن ، روایت و تکنیک فیلمساز همان چیزی است که این سورئالیسم را درست نشان میدهد . این فیلم را دوست داشتم و به شدت به فضای خودم و داستانهای خودم نزدیک میبینم . 

***

کتابی خریدم که ظاهرا در مورد پشت صحنه ی تئاتر بود ، از نویسنده ای که در پشت صحنه ها هم بوده . توی این کتاب کمتر از فرج به پیشه ی هنرپیشگی و نگاه هرزه درایانه اش نگاه نشده ...ومن برای نگارنده ی کتاب متاسفم . . . توی این خاک همیشه هیچ کس سر جای خودش نمیتونه باشه . زیر ماتحتش میخ داره .باید یه غلطی کنه بیشتر از قد وقامت خودش . بازیگرا نویسنده میشن . نویسنده ها خواننده میشن . مترجم ها مجری میشن ، دکترها کارگردان میشن ، مهندس ها آشپز میشن . دکتر ها تاکسی میشن . کارگردان ها خیاط میشن . نویسنده ها بازیگرمیشن.بعد رئالیسم ها سورئال میشن . مازوخیزم ها وسواسی میشن .کارمند ها هنرپیشه میشن ، هنرپیشه ها نقاش میشن . موزیسین ها تئاتری میشن . نوازنده ها آهنگ ساز میشن .مدل ها بازیگر میشن . آشپز ها مامور میشن.خلاصه ....همون آلیس در سرزمین عجایبیم . عقب مونده ها فیلسوف میشن . همه دکتر روان شناسن و همه نصیحت میکنن ... همه دکتر شدند و پزشکی میکنن....دکترها که  همه اکثرا بیسواد و بیشتر هیزی میکنن و بساز وبفروش و بندازمیکنن . خلاصه آلیس در سرزمین عجایب شده . 

***




 
comment نظرات ()
 
 
Requiem Mass in D Minor
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٥
 

 

 

 

آمبیانس :((  این جا   ))

در شهر من هر روز کارناوالی برپاست . صبح ها با روی گشاده برپا ، بر میخیزیم و به عادت همیشگی ، برای جشن و پایکوبی ، خوشی و شادمانی ، خود را آراسته به میان جمع میرویم و میخندیم و میچرخیم و میرقصیم . در شهر من هر روز همه با لباس های تر و تمیز با ماسک هایی از برای این نمایش ، به هم خوش آمد میگویند ، روی قایقی های روزدخانه ی بزخونی ، همه آواز سر داده ، با خنده و قهقهه دیگران را به این سوی و آی سوی رودخانه میبرند ، هیچ چیز زشتی توی شهر نیست . حتی سیگارها دود ندارند ، در شهر من هیچ دکتری نیست ، همه نفهم و بیسوادند و هیچ داروخانه ای هم نیست ، همه سالمند وعمر نوح دارند . توی خانه ی هر کسی چوب جادوگری وجود دارد و در دل مردمان این شهر جز پاکی چیزی نیست . صبح که از خواب بیدار میشوی به این ها فکر میکنی ، نقابت را میزنی و میان ازدحام و انبوه این خوشی میروی . میس شانزه لیزه ، با همه ی بد بینیی که از جهان خواب به سراغش میامد و در دنیای واقعی خبری از آن نبود ، صبح که بیدارمیشد خلقش میگرفت و دلش هیچ جور باز نمیشد اما سروصورتش را میشست و فکر میکرد که چه همه چیزهای خوب منتظر او هستند . نقابش را زد .  کلاه پر دار سیاهش را سرش گذاشت و ماسک سفیدش را به چهره گذاشت ، دامن ژپون دارش را پوشید که مخمل آبی رویش بود و کت رویش هم آبی، دستکش ها آبی و خلاصه  زیپ چکمه های مشکی جیرش را تا بالای زانو کشید و کیفش را برداشت  و رفت بیرون . پله های گرد ساختمانش مثل پله برقی او را فر دادند تا پایین در ، هوا بارانی بود و ابرها به قدری پایین آمده بودند که میتوانستی با دست بگیری و تکه ای از ان را در کیفت بگذاری یا برای عشقت ببری . باران شر شر میریخت . میس چتر مشکی اش را باز کرد و بی هیچ هدفی رفت به کیوسک روزنامه فروشی که در آن هویج گذاشته بودند و آبمیوه گیری . میس به مرد روزنامه فروش گفت : صبحونه نخوردم ، یه لیوان آب هویج لطفا ."

مرد روزنامه فروش هویج ها را توی دستگاه ریخت و با ماسک دلقکش به میس نگاه کرد بعد گفت :" نیست فکری یه غیر یار مرا / عشق شد در جهان فیار(= شغل، پیشه ) مرا "

میس شانزه لیزه به دستهای مرد  نگاه کرد که ناخن نداشت . لیوان آب هویج جلو رویش بود . میس لیوان را گرفت و سر کشید . گفت :" کار و بارت چطوره ؟" مرد روزنامه فروش گفت :"سکه ." ..... میس ، سکه ای روی میز انداخت و قه قه کنان رفت . سکه تا آخر شب روی میز دور خودش میچرخید . وسط خیابان کالسکه ای توی گودالی گیر  کرده بود که چیز جدیدی  نبود . از شیشه ی کالسکه عشقبازی دو نفر پیدا بود . دست سومی پرده را کشید که مخمل سفید بود . چتر میس ، او را بلند کرد و بردتش به بالای پلی که میخواست . میس دو نیم شده بود . ابرها کمرگاهش را گرفته بودند . روی ابرها پرنده ها تخم گذاشته بودند و کلاغ ها توی قفس بودند . کلاغ ها خبرچین بودند و گه گاه الماس میدزدیدند . بالای ابرها ی سیاه ، گرده ی دخترانی دیده میشد که از ان ها خون های رنگین کمانی میچکید ، زیر خون ها شیشه هایی بود استوانه ... شلنگهایی به آنها وصل بود که سرش به بشکه های عجیبی شبیه نفت یا پیت حلبی یا در پیتی ختم میشد . بالای ابرها مردی با بی حیایی تمام اسکی میکرد . میس که تحملش تمام شده بود و زورش به چتر نمیرسید  ، چتر را رها کرد و افتاد زیر دنیای ابرهای سیاه ... نزدیک غاری بود . توی غار کارناوالی بر پا بود .آتیشی با شعله های  بنفش جلوی غار با باد میرقصید . میس داخل شد . شب شده بود . سقف غار پر از ستاره بود . به دیوار های سیاه غار آینه های مثلثی و مربعی وصل شده بود . مردی داشت گیتار میزد . دختری در سوی دیگر پیانو میزد . جلوتر غار چند شاخه میشد . میس از نگهبان ها ی ان سوراخ های مخوف پرسید توی کدوم اینها به آدم خوش میگذره ؟ نگهبان ها شروع کردند به انجام پانتومیم . میس چیزی نفهمید . زیر پرهای کلاهش موهای حنایی رنگش خیس شده بود از عرق ...نفسش بالا نمی امد .... توی غار همه دور هم با هم میرقصیدند و میس کلاهش را سفت کرد  و به جمع انها پیوست . مردی که میس را میستود ، ان شب کلی از وجنات میس توی غار گفت . صدای مرد دوباره و سه باره به میان جمع باز میگشت . مرد ان شب با یک زیر دریایی به شکل صدف میس را تا خانه اش که کف دریا بود برد . دیوارهایی از مرجان . کف زمین شیشه ای . پنجره ها شفاف و سقف آکواریومی از ماهی.... تخت خواب پر از پر غو ...دیوارها پر از پولک و فلس ماهی .میس دلش میخواست به مستراح برود . توی مستراح آب هویج به همان شکل که خورده بود با بویی با رایحه ی عطرهای فرانسوی بیرون آمد ... میس دامنش را مرتب کرد و به تاریکی اتاق عجیب رفت . مرد همچنان با ماسک ایستاده بود . میس حس کرد چقدر این چشم ها را میشناسد . دوستش دارد . تنش داغ شد . کششی به سوی مرد داشت . مرد خیال میس را هم میخواند . دست میس را در دستانش که ناخنهای بلندی داشت گرفت . میس روی تخت نشست . مرد گفت :" شما دوست داشتنی هستید . "میس دستش را برد طرف صورت مرد . نقابش را برداشت . مرد شوهر سابقش بود . میس بلند  شد . راه فرار را بلد   نبود . مرد میخندید . میس به در و دیوار های مرجانی میکوفت . درخانه کف زمین بود . میس در را باز کرد و به سیاهیی که نمیشناخت رفت . عین خواب به خواب شدن . وقتی به خودش امد دید که پشت میز اتاقش مشغول نوشتن رمانش هست . دید باران میبارد و ساعت ها همان طور مانده . گیلاسش را سرکشید . دلش برای یک نفر تنگ شده بود . جلوی آینه ی پاراوان رفت . تیغ را دست گرفت و روی دستش نقش و نگار حک کرد . سیگارش را روشن کرد . فکر کرد چقد ر   فیلم ندیده ...چقدر کتاب نخوانده .... چقدر زمان کم بود برای همه ی این ها ... قرص را توی دهانش انداخت ... آب را سرکشید . معده اش سر و صدا میکرد . میس بی حوصله و کسل با همان روب دوشامبر مخملش ...با پای برهنه به خیابان رفت . موهایش را به دست باد سپرد و گرده های خمیده اش را به دست تقدیر.هیچ کس توی خیابان نبود . پوسترهای تئاتری که میشناخت را پاره کرده بودند . بازیگری را آزاد کرده بودند . دیگری را ممنوع الکار کرده بودند . به میس هیچ ربطی نداشت . سکوت کرد . به هیچ آدمی ربطی نداشت . به هیچ نژادی . به هیچ ریشه ای . سیب زمینی بود . مادرش زمین و پدرش آسمان . میس تنها بود . توی فضا موسیقی موتسارت در حجم خیش باران اسپیرال میزد و دور خودش چنبره  ... میس رفت توی رودخانه ی همان نزدیکی و خودش را توی ان انداخت . 

Requiem Mass in D Minor

*استاد تقوایی عزیز ، میدانیم که در این شب های بارانی دیگر تنها نیستید . 

* خانم مهتاب نصیرپور امیدواریم ممنوع الکار شدنتان خبری کذب باشد .

* جامعه ی تئاتری ، جزیره هر هفته یک پیام تسلیت برای همه میفرستد این مرگ و میر ها تاوان کدامین گناه است که بیخ گلوی نمایشی ها را چسبیده . 

 × کامنت دونیم رو میبندم چون داستان های این جا لیاقت کامنت های صد تا یه غاز رو نداره *


 
comment نظرات ()
 
 
فصل گرم تئاتر شهر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢
 

فصل گرم تئاتر کنار شومینه با آدم برفی و بهار و . . . 

 

اگر بانگ جرس بزنند ، تئاترهای تئاتر شهر ، همهمه برپا شده ، قافله ی آدمیان با مقابله ی بی صبرانه در برابر غبار و دود بی شرمانه که از لنت ترمز بر اکسیژن هوا دمیده ، کنار تئاتر شهر توقف کرده ، زندگی روزمره را روی  pause  گذاشته ، از عادت ها دل بکنند و از روی شتر روزمره پیاده شوند و باسن  تکان دهند و عضله ها را منقبض و منبسط کرده در گیشه روند و کارها را ببینند . باری کار خانم فیض مرندی تمام شد و تالار قشقایی میزبان مردمانی است که خر نیستند و فیلم میبینند و اهل سوزاندن فسفرند و اسم کارش هم یکی  بهار و آدم برفی است ، اما از آنجا که خرده گیری بر میس افزون شد و همه در نکوهش کردن او ، سبقت جسته و گفتند چرا تبلیغ بهار و آدم برفی را میکنی ، خاضعانه برای قداست تئاتر تبلیغ میکنم و تف می اندازم روی صورت همه ی بی سیرتان که بر هر چیزی حسادت ورزیده و حاضرند از گبری به ترسایی ازهر چیزی که ایمان دارند روی بچرخانند تا تهمت زنند ناروا . 

تئاتر ( خاموشی دریا ) با بازی شهرام حقیقت دوست ، فرزین صابونی ، الهام کردا

* باری در این مونودرام که البته مونولوگی به اندازه ی طول زمان اجرا است ، سه پرسوناژ حضور دارند و مونولوگ از زبان یک نازی( ش.ح.د ) بیان میشود که برای بنده باعث شگفتی و حیرتی وصف ناشدنی است ، زیرا گمان میکردم این بازیگر در همه ی فرزندان خانم آقا توانسته بود انگشت حیرت بر دهان همه بگذارد اما در این کار که شخصیتی پرلایه را بازی میکند ، نوانس های درستی را در جاهای درست با بیان و بدنی کاملا تئاتری  به اجرا در میاورد که لحظه به لحظه لبخند ابتدای من ماسید و دهانم  خشک شده و چشم های از حدقه بیرون امده ام را چه کنم  . . .  بنده در این جا نه قصد این را دارم که چوب کاری کنم نه پیزر لای پالون کسی بگذارم و نه شیرین عسل شوم ، اعتقادم بر این است که او در صحنه همیشه بهتر از تصویر ظاهر شده است . بله کاروانیان عزیزی که از چهارراه مبارک ولیعصر عبور میکنید به سایه سر بزنید و این کار استیلیزه را ببینید . زود تر زیرا که با کمال احترام به این گروه باید عرض کنم در سالن دیگر تئاتر شهر که من پول کلانی از ان بابت تعریف ازش میگیرم ، نمایشی اجرا خواهد شد که من در تراشش ، در پرداخت آن  حضور داشته ام و شاهد لحظه به لحظه ی رشد شخصیت ها در بازیگرانش بودم . به ضرس قاطع میتوانم بگویم ،نمایشی پر داستان ، داستان در داستان ، نمایشی شاد ، تراژیک و خاص است . نمایش بهار و آدم برفی ، پر از عشق و ممنوعیت ها و مافیا است ، نمایشی پر از خلاقیت در نحوه ی بیان آن چیزی است که خودمان را جر وا جر میکنیم تا بیانش کنیم ، شرایط روز است و هیچ چیز مهم تر از این نیست که آدم کاری را ببیند که مربوط به دوره ی اوست . این ها را نه برای تبلیغ که برای شما میگویم که آزمند و مشتاق دانش و هنرید و بیایید از فیس بوق بکنید و کار ببینید و بخوانید و بیاییم اعتیادمان را به لایک ترک کنیم و به جای دنبال مهمانی رفتن ها ، چهار تا چیز ببینیم که قبلا ندیده ایم . 

در این نمایش شیدا خلیق را که در یک حبه قند هم بازی کرده میبینید . در این نمایش هومن کیایی را که در یک مشت پر عقاب به یاد دارید میبینید و کوروش سلیمانی معروف به الماس را در اتوبوس شب ، خواهید دید ، در این نمایش بانو شمسی فضل اللهی را که در امیر کبیر توی آن کاخ  های پر آیینه میدوید و تاج بر سر داشت و صدایش را از رادیو میشنیدیم خواهید دید و آناهیتای  اقبال نژاد را که یحتمل استاد دانشجویان زیاد تئاتر این مملکت است را خواهید دید و همین طور کاظم هژیر آزاد را که سالها قدمت کار در این حرفه را دارد ...در این نمایش فقیهه سلطانی را خواهید دید که در ابتدای ورودش به سینما با مهدی هاشمی در فیلم یدالله صمدی(معجزه خنده ) بازی کرد خواهید دید و همین طور رویا بختیاری را که تئاتری ها خوب میشناسندش و مختارنامه بین ها حتما میشناسندش خواهند دیدش و وای ان نقشی که بازی میکند که در انتها به مونولوگی میرسد که سخت  دوستش دارم ....جنسی زنانه دارد از نوع زن هایی که شاید ما هستیم  یا ما شدیم ... در این نمایش ریحانه سلامت را بیشتر میشناسید ، صدای خاصش را قبلا وصف کرده بودم ، مژده شمسایی ثانی ، پر از احساس ، قربانی دستان جناب  نویسنده کامگاری در این نمایش... در این نمایش محمد اشکان فر در انتهای اپیزودش دیدنی است ... همه شخصیت اند و نه تیپ و نه نقش های ساده ، همه زنجیر وار به هم متصل اند . . . من توصیه میکنم این نمایش را ببینید . چشم هر کس که نبیند کور باد . و هر کس که دید چشم شورش دور باد . اسفند دونه دونه دور همه ی سر کسانی که دود چهار راه را میخورند و برای عشق به صحنه تئاتر را سر پا نگه میدارند . 

 


 
comment نظرات ()