جزیره در کهکشان

 
رقص روی قبر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

آمبیانس : *  اینجا  *

دنیا تکش درازه ، بذار هی بتازه ، بگازه . . . دستی رو بالا نکشه ، بذار تیک آف بزنه ، هی سیلی رو تو صورت مردم بزنه ، هه ! بذار شلاقشو بالا ببره . . . عمرا آبروتو بر باد ببره ، دنیا تکش درازه . . .درخت و ساتور میکنه ، چوب و دسته پارو میکنه ، ریشه اش رو داغون میکنه ، دنیا اینه ، دهن خودش رو سرویس میکنه ، مثل مار دمش رو شکار میکنه ، بچرخ ...دستما بگیر و هی چرخ چرخ چرخ ... بیا دردها رو پرتش کنیم دور ، چشمامون رو ببندیم و دو دقیقه با این آهنگه ، بالا بریم و بالاتر ...روی ابرها ... یه تکونی بدیم به دنیا ، بابا زمشتون شد ، پاییزمون که این قدره خراب شد ... لااقل زمستون ، بچکه قندیل از توی ناودون ... بیخیال سکه س 500 تومنی ، نون های دونه ای 200 تومنی ... بیخیال اخبار و جراید ... بزن به چاک لولوخرخره ... هی منو نترسون ... این جا نشستم پشت لپ تاپم ... سلاح منه ، هنر و تئاتر ، مبارزمه ، بذار اون یارو توی برنامه ی هفت هی زر بزنه ، کوره ! چشماتو بگیر ...ببند ... نبین ...قبض گاز و برق و آب رو ... کور شو ... دور شو ... اسفند دور خودت بچرخون ... روی سنگ قبر پاییز طلایی دودش رو بچرخون ... منتظر تولد خورشید باش ... شب یلداست و تو خوش باش ... گور بابای زمونه ... کرده سرطان و مرض و توی هر خونه ...یه چیزایی که شده ورد زبونه ... گیج میره سرم ...گیج ... میره سرم ... دلم میره ...دلم ...لم.. لم میدم . . . گیج سر گیجه دستارمو دستش میدم ... میرم توی جزیره ام ... این جا مردم هایی هستند که حتی دیگه پی بهانه ای برای برکت ها نیستند ... این جا نه هندونه معنی میده نه ...این جا زندونه که معنی میده .... دستهام بسته اس ... خسته اس ... نشسته اس دلم ... لم داده روی قفسه ی سینه م ، حبسه اون تو ، واسه ابد ، مثل قلب پاییز ، که امشب آزاد شد ، این جا روی سنگ قبر پاییز 1390 سفره ای چیده اند ...مردم با هندونه های بی رنگ هی خندیده اند ... حافظ رو از تو قبرش بیرون کشیده اند این جا ...مردم روی سنگ قبر پاییز 1390 شمع گذاشته اند ، خبر ندارند از بچه های کار ، بچه های بیمارستان علی اصغر ، بچه هایی که نگاهشان خشک شده روی دیوار ، این جا همه دور سفره خوشن ، گرچه به خون هم تشنه ان ، اما خوشن ، بی خبر از دل گرسنه ای که دلش یه پرس چلوکباب میخواد ، این جا کسی دور این سفره خبر از خیالات من توی وزارت محترم ارشاد نداره ... دنیایی که حقیقت داره ، اینه ، جای چنگال روی شونه ، لباس های من توی خونه ، درد کرده توی زانو هام لونه ، این جا شب یلداست و همه یاد کیومرث پوراحمدند و نمیدانند دیالوگ های مهم این فیلم چی داره میگه ، درد کیا رو داره میگه ، تف به همه ی این باسن فراخی ها ، آقا فیتله رو روشن کن ، نور بده ، آره خورشید طلوع کن ، طلوع کن ، طلوع ... این جا هنوز تکلیف مجرم های هنری مشخص نیست ، تکلیف ادعاهایی که ول میشن مثل باد معده توی روزنامه ها ، این جا مهم نیست ... دور همی خوشیم ...یلدای هر سال به از پارسال ...سرعت نت بالاترو پول توی جیبی بیشتر و ... هاه! اینجا همه هنوز اس ام اس میزنند که مبارک باشه ... میخوام نباشه ...کور شه چشمی که میبینه و خفه میشه ، ظاهر و باطن باش .... زبون دلت ، دل زبونت باشه و دور این سفره، روی سنگ قبر پاییز 1390 این طور کولی وار نپر ، هی تو آهای تو کردی خودتو کر ، قلب طلایی پاییز ، آزاد شد و رفت بالای درختی که تو نمیبینی ، برای همیشه به تاریخ چسبید ... تف به این پاییز ، به این هوای ناتمیز ، گیج میره سرهامون ، توی نور ، میزنه نور چشم منو ، عینک آفتابی ، مردمک گشاد ، کلونازپام ... من چه خوشبختم امروز ...من این زنی که در آستانه ی فصلی سرد به آتیه ی پر درد ، میگریم !این منم نه فروغ. . . . .  گریه هایم همه در رقص ، یه جورهایی در دنس ، خلاصه شده ، توی پرفومنسها خالی شده ، این جا هنر راه مبارزه شده . . . تضمینی هست ؟ سلامتی من ؟ آه این قلب من ... دیگه هیچ چیز نیست . . . دور سنگ قبر پاییز چه جشنی گرفته ایم ! ؟ انارهای بی رنگ . . . دلم آغوش بی دغدغه میخواد ... یه کوه ... تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره.... دلم واروژان رو میخواد .... ترانه های درست و درمون . .. من دلم سازمو میخواد ... اه ای شب آرزوها ... شب تولد خورشید ....من دلم یه عالمه پول میخواد ... میخوام یه گربه رو بخرم ... طلسماشو بکنم ....مرزهاشو باز بذارم ...خاکش رو بارور کنم .... جشن دیونوسوسی بر پا بکنم ... تخت جمشید رو آبادش کنم ... یلدام رو یلدا بگیرم و شادی کنم .... دلم میخواد درختهام توی زمستون هندوووونه های قرمز از شاخه هاش بزنه بیرون ... ابراش بار دار شه ... برف های قلب دار بریزه روی سر و کولمون .... مریضی ها دور شه ... چال شه توی کره ی دیگه .... بچه های سرطانی رو بردارم و چرخ چرخ  عباسی بازی کنیم .... سرسره بازی و آدم برفی ... دلم میخواد توی هر جا که خواستم برقصم ... شادی کنم ... کیف کنم به کسی هم ربطی نداره .... این جا جزیره ی منه ... حالا پاییز مرد ... فصل تولد من ... چه زود سه میزان آخر این سال فرا رسید دی و بهمن و اسفند ...ختم زمستون ... دو روز دیگه ( عیدت مبارک ) ..نمیخوام .... عید من ... یلدای من همه شب هاییست که در آن عشق رو آمیختگی و دوست داشتن رو تجربه کردم . دست گرمی که پوست تن رو به اون سپردم .... زیر این آسمون ... چوبی که تا ابد فروزان است و گرمای آتشش بر قرار...قرار پیدا کنم یه جایی ... آروم بگیرم ... این همه تنش ... کاش میشد یه کلت بگیرم دستم ... همه ی استرس و اضطرابم رو ترور کنم .. . . خداحافظ ای پاییز...پاییز 90 که این طور مظلومانه در غباری از مه ترکت کردیم نفرین بر این چرخش بی رحمانه ی زمین . بدرود پاییز ... 


 
comment نظرات ()
 
 
رویا ی نیمه شب . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۳
 

میس شانزه لیزه ، قبل از اینکه کفش های پیروزی اش را بپوشد و راهی سفر شود ، تقه ای به شیشه ی بیجان آمپول زد و با چشمانش با مایع بی رنگ درون آمپول چشم دوخت ، مثل همیشه سر آمپول را با حرکتی که درش حرفه ای شده بود ، از تنش جدا کرد ، آمپول دیگر سر نداشت و دهانش باز بود تا سوزن تیز سر باز ، بمکد همه ی مایع درونش را ، سوزن و مایع درون آمپول در آمیختگی کوتاهی ، به عضلات بدن میس سفر کردند ، مایع درون آمپول جاری شد در خون بدن میس ، باید به یک جایی از مغز یا یک جایی از بدنش میخورد تا او را از این حالت بکشد بیرون ، میس ، سوزن را بیرون کشید ، به نیم تنه ی خودش که بی جان ، افتاده بود روی آینه ی اتاق خواب دو نفره نگاه کرد ، آمپول را انداخت کنار و سرش را میان موهایش پنهان کرد و نفسی کشید ، سخت تر از کشیدن یک سیگار . . . بلند شد و پنبه الکل را با الباقی چیزها انداخت تو ی سطل زباله . . . فکر کرد چمدانی که دم در گذاشته کوچک و سنگین است و روزهای آخر عمرش را میگذارند ... چمدان کهنه ای که پر از البسه ی بافتنی و کلاه و کتاب و نوشته و جوراب های چسبان رنگین کمانی بود . . . میگفتند آن جا ، یک شانزه لیزه ی ثانیویه است .میس از قبل در همان جا یک اتاق اجاره کرده بود ، در و پنجره را بست و شیر گاز را . رفتن همیشه سخت بوده مخصوصا به جایی که نمیشناسیش ، هیجان انگیز بوده ، دیدن چیزهایی که هیچ وقت ندیده ای ، و جدا شدن از همه یچیزهای کپک زده ای که تو را بیدلیل به مکان زندگیت وصل میکنند ...دلهره ی شیرینی که هم خوب است و هم بد مثل پا در هوایی یک جور حس تعلیق ، مثل اثر یک آمپول شفا بخش ، مثل در هوا بودن ، مثل توی کما رفتن ، یک جورهایی برزخ ، پاره شدن ثانیه ها ، پرده را کشید . بیرون هوا سوز داشت . خبری نبود از برف و باران و ... انگار نه انگار که زمستان در راه است . ستاره ها چشمک میزدند بسان مرده هایی که تو را میبینند و به احوالت پوزخند میزنند ، ستاره چیزی که دستت هم به او نمیرسد . میس کفش های قرمزش را پوشید و کلاه بر سر گذاشت و پالتوی سورمه ای بلندش را تنش کرد . خز دور گردنش را دوست داشت ، شاید برای آن بوی جادویی بود که 8 سال بود روی آن خز جا خوش کرده بود و میس را پرت میکرد به گذشته .میس ، فکر کرد که چقدر بزرگ تر شده و این بزرگ شدن چقدر بهایش سخت بوده اما هنوز خودش را مثل دخترک کبریت فروشی میدید که شب سال نو زیر برف ها با هر کبریتی که روشن و خاموش میشد روشن میشد رویایش و خاموش میشد ...زود ...بیدوام ...آرزوهای کوچکی که پشت پنجره ی خانه های محقر میدیدشان ... دور زد ، پله ها را پیچ ، زد ، خاطره ها را ، توی سرپایینی خودش را هل داد به آستانه ی در چوبی سیاه ... چمدانش در دستانش سنگینی میکردند ... انگار که وزنه ای ان را به اعماق زمین بخواهد بکشد ... یا جاذبه ی عجیبی ، مردم مثل ارواح سرگردان راه میرفتند ، داستان های مترحک سردرگم . . . واکسی دم در و رفتگر محله یا که دلقک همیشه مست آن دور و برها ... همگی با نقاب و همگی غرق در روزمرگی ... مرد بی سر که یکی از داستان های این جزیره را به خود اختصاص داده بود به جای مرد کالسکه چی  دنبال میس آمد . میس سوار شد و شلاق در هوا صدا ...یاد دستانش...دستان مادرش افتاد ... انگار که به صورت خودش سیلی میخورد ... اسب ها شیهه زنان از کنار مردم گذشتند ، کارامل برگه های امتحانی در دستش بود و یک خودکار کنار گوشش و یک خودکار توی جیب شلوارش و دیگری در دستانش ...داشت تند و تند مینوشت و میدید و عکس میگرفت . شاتر ... از کنار توسکا گذشتند که ریشه های بزرگش تا روی آسفالت سخت خیابان آمده بودند و در پاییز از پرزهای سختش رز شکوفه زده بود . . . میس به توسکا نگاه کرد و رفتند س.ی ستاره ها . هوا خیلی عجیب بود ، آن بالا ، مه غلیظ ، روی همه ی آرزوها را مثل سنگ لحد پوشانده بود . میس از جیب چمدانش شیشه ی -بارش-برعکسش- را برداشت و گلویی تر کرد . . . شیشه ی کالسکه بخار کرده بود . میس یک قلب کشید و تویش یک عدد نوشت بعد با دستخطش یک چیزهایی روی شیشه ی کالسکه کشید . رسیدند به جایی که مثل خوابهای تکراری آشناست .

 

مردم با هم حرف میزدند ، صدایشان را میشنیدی اما معنای کلامشان را نمیفهمیدی .چه زبان آشنایی ! میس توی کالسکه نبود ، سوار فولکسی بود که به اندازه ی همه ی آرزوهای دوران کوچکی اش بزرگ بود ، خطوط اضطراب در قلب میس پاره میشدند ، مثل لباسی که کش باف باشد و نخ را از میله ی بافتنی در بیاری و بکشی وییییژ ...شکافتن همه چیز ... از نو شروع کردن . . . مردم مهربانی را دید که انگار قبلا دیده بودشان  ... درخت ها ی بلند و تنومند آن جا ، هر کس را یاد مرد مهم زندگیش می انداخت ، پدری ، یاری ، پسری ، همسفری ! به محله ای رسیدند که باید .

جایی که پاتوق بود ، پر از مغازه های قشنگ و پر ررنگ و انگار دیگر هیچ چیز سیاه سفید نبود ! ک ا ب ا ر ه هایی بودند که اسمهای قشنگی داشتند ، زن ها کلاه هایی بر سر داشتند ، مثل فیلم هایی که یادش نمی امد اما قبلا دیده بود ! شاید شبیه جایی که پروانه ی معصومی با ان کلاهش با لباس سیاه در فیلم کلاغ میان مردم و کالسکه ها راه میرفت، جایی که دنبال خاطرات مادرش بود و درون آن ها راه میرفت ! آن خیابان پر بود از سینما و کافه و مردمی که کتاب خوانده بودند و حرف هایی برای زدن داشتند . . . مردمی که داشتند تاریخ میبافتند . . .

مردمی که بین سنت و مدرنیته همیشه در حال گیج خوردن بوده و هستند ، جایی که در حال توسعه بود . . . راننده میس را دم هتل پیاده کرد . . . میس وارد هتل شد ، همه چیز شبیه خوابش بود ! فرش های قرمز و مردانی که انگار موهایشان را واکس زده بودند و زن هایی که به زبان فرانسه آشنایی داشتند ... مردمی که خیلی هاشان شاد نبودند ... میس اتاقش را که دید که که در خانه ی پدری اش باشد . دیوار ها مخمل آبی ، تخت لحاف پرغو ... آباژور ، کلاه نارنجیی سرش بود و یک زیر سیگاری روی میز کنار پنجره بود . در آن پنجره ....نه ...پنجره ای که در بود ، باز میشد به بالکنی که تویش یک صندلی حصیری داشت و رو به خیابان باز میشد و مردم در حال پرسه زدن در روزمرگی هایشان دیده میشدند . میس ، چمدان را گذاشت و زد بیرون ... توی خیابان پوستر هایی بود که نمایش در حال اجرایی را خبر میداد . میس ایستاد و پوستر را خواند ( رویای نیمه شب تایستان ) در سینما - - -، ؟ برایش خیلی عجیب بود که تئاتری توی سینما اجرا میشود . به صف طولانی تماشاگران پیوست . فکر کرد چه شب شگفت انگیز و رویایی با رویای نیمه شب تابستان شروع کرده .

**

رویای نیمه شب تابستان به کارگردانی حمید پورآذری در سینمای - - در لاله زار بهمن ماه دوباره تماشاچی هایش را به دست رویا و جریان سیال ذهن میسپارد . در ادامه ی مطلب بیشتر بخوانید .

***


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
توسکا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٧
 

میس شانزه لیزه ، در آستانه ی فصلی سرد ، در چهارچوب در ایستاده بود ، شاید ساعت ها ، ایستاده بود ، میس شانزه لیزه ، دست دست میکرد و این پا آن پا ، منتظر بود ، آسمان تیره بود ، ابرها در هم فشرده ، آمیخته به هم ، در کنار هم ، در یک هم آغوشی سست ، ابر بار دارد . بار آن باران .  ابر بارانش گرفته و میس همچنان در آستانه ی فصلی سرد، در انتظار دختری که ، توسکا نام داشت . دختری که ریشه هایش را در دست گرفته بودتا بیاید کنار میس شانزه لیزه ، بر گردنش همیشه یک دوربین عکاسی بود و دوشش پر از فیلتر و لنز و سه پایه و ... برگ های روی سرش نارنجی بودند و نرم ، با پرز ، پرز هایی زبر . میس ایستاده بود ، مردم از کنارش رد میشدند ، صداها، سر و صداها ، زیاد بود ، دایره زنگی ، لبوییه ! ، ....خریداریم ، بادکنک ، روزنامه ، روزنامه آخرین خبر ، خبرهای تازه ! ، ...برای تولدش ،....دیر اومدی تولدم ...، واکسی ، ...خانم واکس؟ ، ...فال میخری ؟، تو رو خدا ، دا ، دا ، مامانم کو من گم شدم ، چیلیک چیلیک ، باران میبارید ، روی زمین ، گودال ها ، پرشان میکرد ، کلاغ ها روی زمین ، تکان از تکان نمیخوردند ، جنازه هایی که یخ زده بودند ، مجسمه شده بودند ، میگفتند ، هوا پر از سرب است و پرندگان را در جا سوزانده ، کلاغ ها رو به روی نگاه میس روی زمین ، نشسته بودند ، شاید زیر آن جا ، مرده ای بوده ، بالا سرش میخواستند ، جشنی ، سروری...بر پا کنند .  همه می آمدند و میرفتند و توسکا نیامد . . . موهای سر میس بلند میشد ، میرسید به کف پایش ، مژگانش سفید میشد ، مردم سر و صدا میکردند . میس با خودش گفت :" همه جا خیسه ." خیس . خیس بودن را دوست داشت ، یاد جای امنی . نمیدانست کجا ، زهدان مادر ؟ کجاست مادر ؟ . . . توسکا از دور آمد . میس شانزه لیزه شالی داشت . باد شال را از گردنش گرفت و روی زمین کشاند ، مفتش بود باد ، باد زوزه میکشید . همه جا سفید بود و سیاه ، مه بود همه جا .مه غلیظ میشد . اکسیژن کم. تر میشد همه جا ، اکسیژن کم تر میشد همه جا ، توی دهانت مه میرفت . :" چگونه این مه باران را خشک کنم ، بیاندازمش  روی بند ، آفتاب بخورد بهشان ." ریشه های توسکا از گرده هایش رها شدند و او روی آب روی آسفالت خراب خیابان راه میرفت و دنبال آدرسی بود که تا به حال ... ، باران که میبارید ، قطره خونی بود انگار از چشم خداوند ، همه ی دعا ها و نیاز ها و رازها بر گنبد نیلگون میخورد و در خود مکرر صدا میکرد ... انگار که هیچ کس صدایی نمیشنید . توسکا و میس رو به روی هم ایستادند . هر دو زن هایی در آستانه ی فصلی سرد ، نگاه ها بر واقعیتی که جامعه گفته بود حقیقت است اما نبود جز سرابی . سر ها زیر آّب ، توسکا و میس کنار آب دریاچه ی جایی شبیه جنگل بولونی، برف همه جا را گرفته بود . توی دریاچه ، گل برگ ها ، برگ ها ، ریشه ها یخ زده بود ، برگ های قرمز عاشق ... افلیا ، زیر این عمق دریاچه سردش بود . میس شانزه لیزه ، با تیغ بزرگی که همیشه به لباسش سنجاق میکرد ، رویه ی سفت دریاچه ی یخ زده را شکافت . دریاچه گفت :" آآآ خ خ خ " دردش آمد آیا ؟ صدای ویالن سلی از دور شنیده میشد . افلیا دیگر دوست نداشت هملت را ببیند . . . توسکا دوربینش را راه انداخت و سه پایه را زمین گذاشت و میس شروع کرد به پوشیدن لباسی که همه اش از فلس ماهی درست شده بود . همه جا یخ زده بود . قندیل ها از برگ درختان آویزان بود . همه جا سبز و نارنجی و زرد و قرمز بود ، پاییزی که یخ زده بود . ماهی هایی که زنده زنده ، عاشقانه ، زیر آّ ب موهای افلیا را میجویدند ، خبر از کرم زنده ای که بوی کباب میداد نداشتند .همگی رفتند گوشه ی دیگر دریاچه که کباب بخورند و پیاز را از توی صدف برداند و قاچ قاچ کنند و کرم.کرم دهان باز کرد . باز کرد دهانش را و ماهی ها را مثل رشته ی گردن بندی بیرون آورد . مرد . مردی که قلابش توی آب بود . توسکا از ماهی های به هم پیوسته عکسی گرفت . میس توی آب بود . . . بدنش سرد بود . حالتی مثل اغما و بیداری و مرگ . توسکا توی سرش خون جوشید . جوشید و گرمش کرد . عکس ها را گرفت و نفهمید که کی، چه زمانی ریشه هایش توی خاک فرو رفته و شده مجسمه ی جنگل بولونی ، مرد ماهی گیر هنگامی که از کنارشان رد میشد ، دوربین و نگاتیو ها را برداشت و با خود برد . همه جا را مه گرفته بود . مه همه چیز را در دستش . در دستش گرفته بود . شهر را همه ی شهر را مه در دستانش گرفته بود . نفس ها را هم .

 


 
comment نظرات ()
 
 
خاکی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
 

خاکی ، خاکی باش

توی بلاگ الهام پاوه نژاد عزیز ، در رسانه های دیگر و در فیس بوق ، چیزهایی خواندم و چون سرم بوی قورمه سبزی میدهد و یه نمه و یه جو غیرت برایم باقی مانده ، همچین نشد که بی تفاوت بگذرم ازش ، از چیزهایی که دوستان زیادی (لایک ) مالیش میکنند . تراس را که دیدم ، خودم در حال انجام وظیفه ی روابط عمومی کاری بودم که ناگهان توسط دوست تیزبینی رصد شدم ، پس آمدم و در این جا در مورد تراس نوشتم ، همان طور که در مورد تمام کارهایی که میبینم نوشته ام ، تراس را دوست نداشتم ، با مترجمش گپ کوتاهی زدم و خلاصه اش را این جا گذاشتم . تراس را چرا دوست نداشتم ؟ چون از آقای خاکی کارهای دیگری دیده بودم مثل پرتره ، مثل روال عادی (که البته کارگردانی این کار صفر بود ، نه میزانسنی داشت و نه ... در موردش نوشته ام )، در مورد تراس هم به پست خودش مراجعه کنید ، مشکلم بیشتر متن بود . نه بازی یا کارگردانی ، مشکلم این بود که متن از یک جایی به بعد ... بگذریم مسئله این نیست ، مسئله خاکی است . آقا ...خاکی باش . این خاکی است ... بگذریم که من متهم شدم که برای این کار دارم تبلیغ میکنم و پول هم گرفته ام ....بگذریم اما مسئله خاکی و نامه ای است که چند تن از بازیگران آن منهای یک دکتر دیگر که نمیدانم چرا نوشته اند و امضایش کرده اند . این اتفاق زودتر افتاده بود . بازیگران روی صحنه میرفتند ، خیلی خیلی دشوار است بازیگری با دلچرکینی روی صحنه ای برود که رهبری آن در بروشور به عهده ی کسی است که این همه بازیگرانش را در جمع و در محفل خصوصی رسوا کرده و مرام حرفه ای گریش را یادش رفته . والا من هر چقدر به این دکتر ها نگاه میکنم اثری از دکتر درشان نمیبینم . حکایت دکتر رفیعی است و آن نمایش و فیلم آقا یوسف ! حکایت دکترهای دیگریست که مدرکشان مثل سرجهازی است و بیشتر از همه حکایت کچل است که اسمش را گذاشته اند زلف علی ! خاکی ، دکی جون ، مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی ! گاهی معتقدم باید با مشت توی صورت بعضی ها رفت . الهام عزیز همراه جمع بازیگران تراس اعتراض دارند و خاکی نه جوابی میدهد که کسی بفهمد و نه به روی خودش میاورد ...شاید چون او در فرانسه درس خوانده و خیلی بارش است . شاید بارش بود . پیش دوستی بودم پریشب...حرفی گفت که باید طلا میگرفتی . گفت میبینی ، میس ، الان بچه های 10 ساله دیگه مثل بچه ی ده ساله نیستند آدم یه چیزهایی میبینه باور نمیکنه ، پیرهامون هم همین جور شدند . "راست گفت این دوست من . . . پیرهامون، دکترهامون هم همین جور شدند . من واقعا نمیدونم خاکی چی کار کرده اما میدونم سکوتش یعنی یه غلطی کرده ، ضمن اینکه این شکوه ها از جانب کسی میاد که من دوستش دارم و اسمش الهامه و میدونم کجا و چطوری و کی داره جبهه میگیره !پس خاکی بیا و بگو زیر نیم کاسه ات چیه ؟ بیا یه معذرت میخوام یه گه خوردم ، یه غلط کردم تکرار نمیشه ، یه من اشتباه کردم آدمیزاد شیر خام خورده است بگو . . . نمیشه ؟! یا بیا بگوالهام ساکت باش داری اشتباه میکنی ! نه؟ اما نه خاکی تو ساکتی . من از آدمهای ساکت میترسم . من ازشون حساب نمیبرم . باد به دستته خاکی چون باد کاشتی ، طوفان درو میکنی ... در این خاک ، که بیچاره بچه هامون ، یه روز جنگه یه روز خون ، خنده ته کشیده ، شدیم گدای قه قهه هامون ، هر امری که به تفکر منتهی بشه گهه، چون فکر کردن خطرناکه . میکشمت بهاره رهنما کیو کیو بنگ بنگ ...میکشمت الهام کیوکیو بنگ بنگ !!! متاسفم که توی دیاری زندگی میکنم که کم مونده کارگردان هامون مثل قاتل زن نمیدونم چندم پولانسکی بیان همه رو سلاخی کنن بهمونم میاد اخه . . . توی این وادی ناشر به مولف کتابش فحش میده ، کارگردان به بازیگرش ، بازیگر به دوستش، دوستی سیری چند هیچی...برای همینه همه شده ایم شاعر از بس حرف نداریم بزنیم ...از بس دیالوگ تیکه ی ما نیست . خاکی حیف نبود !اشتباه کردی جونم . . . خاکی نبودی . . . بیا اعتراف کن . بذار ما دوستت داشته باشیم .

سرما زیاد شده ، کار سخت تر ، از الان برای 20 آذر و کار حسین کیانی لحظه شماری میکنم ، امیدوارم ، شکار روباه دیگه ای ببینم . خیلی حرفه ، بکوبیف هر روز از همه چی بگذری بیای یه جایی به اسم تئاتر شهر که مزین به مترو مسجد و کتاب فروشی و موش توی جوبه و ترافیکش ملسه و ناله نکنی ، این چیزیه که فقط از عشق میاد . تئاتر کار کردن ، در آن بودن ، لحظه به لحظه ، با تماشاچی هم نفس شدن ، فانتزی نمایشنامه رو با او شریک شدن ، عبادته ، نبینید که بهش بها نمیدن یه زمانی پیتر بروک این جاها میپلکید ، قرار بود باله و اپرا برای خودش بتازه حیف نمیدونم چی شد که من هیچ کدوم این روزها رو سنم قد نداد تا ببینم . یه چیزی که لازمه بگم یه قدردانی بزرگ و اساسی از یه کسی به اسم نورالدین حیدری ماهره ، حتما با دیدن این قیافه ، مطمئنا از خودتون میپرسید اینو کجا دیدم ؟!

این شخص که نور الدین حیدری ماهر نام داره ، آدم با سابقه  ایه ، ایناها،اون در واقع یه کلید توی گردنش داره که کلید خانه ی تئاتره ، در واقع اون در هایی که میبینید رو سرقفلیش رو به نام نوری زدند ، وی که همچون پلنگ ، زمان اجرای هر کار رو توی ذهنش دیجیتالی محاسبه میکنه ، جز یک سوت چیزی کم نداره ، فرقی نمیکنه بهناز جعفری باشی یا آنجلینا جولی یا من ، وقتی میگه بیا این ور واستا باید بگی چشم . . . ضمن اینکه وقتی دستیار کارگردانه ، که همیشه دستیار کارگردانه یعنی محاله که دستیار کارگردان نباشه اصلا سرقفلی دستیار کارگردانی به نامشه ، او مثل پلنگ وای میسته و نمیذاره مو لای درز کار کارگردان بره و خوب حواسش به بازیگرای کار و همه چیز کار هست این که کی کی میاد و میره و من از اینایی که قدرتی خدا چیزی سرشون نمیشه و فقط بلدن ناله کنن حالم به هم میخوره ، در واقع تجربه در یک کاری به من نشون داد بعضی کارهای به ظاهر ساده چقدر سختن و سرعت عمل چقدر مهمه و این آقای حیدری ماهر برعکس دکتر خاکی که خاکی نیست ماهره !


ضمنا از اون جا که این جا اومدم و کلی سوز و بریز کردم و از ((خاموشی دریا)) گفتم ، باید بگم گرفتن هر جایزه ای از این اثر اقتباسی رو با بازی شهرام حقیقت دوست که میشه بهش به عنوان یه مونودرام فوق العاده سخت و دشوار نگاه کنی ، حق و منصفانه بود ، من برای خودم متاسف شدم که نتونستم این کار رو دوبار ببینم چون جدای از نمایشنامه دیدن شهرام حقیقت دوستی که قبلا توی صحنه و توی مختار و شوق پرواز میبینمش حیرت انگیز بود ، شاید بعضی ها ناراحت بشن اما به زعم من او بازیگر صحنه است و بیشتر در صحنه میدرخشه تا در سینما یا تلوزیون ، خاموشی دریا یکی از دشوار ترین و دوست داشتنی ترین نقش هایی بود که به بهترین شکل ، بدون اینکه لحظه ای از دستش در بره اجرا شد ، این قمپز در کردن نیست ، خیلی وقت پیش باید در بلاگ جزیره این خوشحالی رو بروز میدادم . به قدری از گرفتن جایزه ی ایشون خوشحال شدم که انگاری خودم رفته بودم روی صحنه و نوش جونش و بترکه چشم حسود و بعضیا.

20 آذر

مشروطه بانو

نمایش «  مشروطه بانو »  نوشته و کار حسین کیانی از بیستم آذر ماه  با حضور هنرمندان صاحب  نام تئاتر ایران در تالار اصلی مجموعه تئاتر شهر به صحنه می رود.
به گزارش روابط عمومی مجموعه تئاتر شهر ، این اثر نمایشی از تاریخ یاد شده ساعت 19 با بازی ( به ترتیب ورود صحنه ) رویا نونهالی ، رویا میر علمی ، محمد مختاری ، آذر خوارزمی ، شهرام حقیقت دوست ، مجید رحمتی ، رضا امامی ، علی سلیمانی ، خسرو شهراز ، ایمان دبیری ، هومن سیدی ، بهزاد فراهانی ، آزاده صمدی ، مسعود میر طاهری ، لیلا برخورداری ، بهناز جعفری ، علیرضا محمدی ، محمود جعفری ، علی میلانی ، مریم توکلی ، فریده سپاه منصور و سیامک صفری به صحنه خواهد رفت . ضمن اینکه جواد پولادی ، یوسف رستمی ، شهرام مهدی زاده ، حمید حسینی و حامد زارع به عنوان صحنه یار گروه بازیگران را یاری می دهند.
همچنین روزبه حسینی به عنوان دراماتورژ، جلال تهرانی به عنوان طراح صحنه و نور ، پریدخت عابدین نژاد به عنوان طراح لباس ، ابراهیم اثباتی به عنوان آهنگساز ، نورالدین حیدری ماهر به عنوان دستیار کارگردان ، برنامه ریز و مدیر تولید ، محمد گودرزیانی به عنوان منشی صحنه ، موسی هاشم زاده به عنوان عکاس، جواد پولادی به عنوان مدیر صحنه و یوسف رستمی و رضا بهرامی به عنوان دستیاران صحنه دیگر عوامل اجرای این نمایش هستند .

* لطفا به نام بازیگران دقت کنید چیدمانش بر اساس ورود آنها به صحنه است . از الان نسبت به رویا نونهالی بی جهت گارد گرفته م نمیدانم چرا !!!؟؟؟ برای دیدن این کار از ذوق توی پوستم نمیگنجم .

خانم پری زنگنه ، بانوی زمردین چشم ، (هرکس دوست داره ماجرای بینایی ایشون رو بخونه میتونه به کتابخونه بره و چشمش رو باز کنه !) 11 آذر روز تولد تو بود و دوم دسامبر تولد ماریاکالاس و پنجمش تولد من و شش آذر جمشید مشایخی و هفته ی دیگر داریوش مهرجویی. امیدوارم آذر این ماه آخر پاییز با این همه گرانی و غم و عزا ختم به خیر شود . تولد همه ی عزیزان ، بهاره ی رهنما را در این جا تبریک میگویم و در پست بعد با داستانی از میس شانزه لیزه خواهم آمد .

 


 
comment نظرات ()
 
 
زنده به گور
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۱
 

چه شکلی میشه حق دنیا رو کف دستش گذاشت ؟ نمیتونم داستان بنویسم . عصبیم . نمیتونم بگم به یه ورم . نمیتونم تمرکز داشته باشم . هنوز صدای علامتی که هم اکنون میشنوید .... توی گوشمه ، هنوز چسب های ضربدری روی شیشه ها ، پناهگاه ها یادمه ، هنوز یادمه گیشا رو زدن . . . یادمه برق توانیر رو زدن ، یادمه . . . نمیتونم توی فیس بوک برم ، یه تسلیت باید میفرستادم . . . هیچ ای- میلی ندارم ، هیچ سرعتی ندارم ، هیچ حق مسلمی ندارم و میخوام حق دنیا رو کف دستش بذارم . چطور میشه اینقدر راحت ببوگلابی بود و به رگ غیرت کسی برنخورد . حالم بد شد از بس توی لینک های اخبار خارجی بی احترامی رو نسبت به وطنم شنیدم . . . که از ماست که بر ماست . . . بالاخره آدم یه جا از جا در میره . . . میخوام کارد رو بذارم بیخ گلوی استوا و بیخ تا بیخ سر زمین رو ببرم پرتش کنم دل جهنم . حق مسلم من اینه که هوای پاک داشته باشم . حق مسلم من اینه که شاد باشم . حق مسلم من اینه که شادیم رو پنهان نکنم ، حق مسلم من اینه که آزاد باشم ، حق مسلم من اینه که بتونم بنویسم ، بتونم پولدار شم ، بتونم دست دو نفر رو بگیرم ، حق مسلم من اینه که بتونم واحد پولم رو بذارم کنار واحد پول های جهانی و زرد نکنم . . . آره . . . داد میزنم . . . یه روز گذر پوست به دباغخونه میفته ، دلم میخواد سلاخی کنم . . . خون بریزم . . . وحشی شدم . . . میتونم خودم رو بزنم . . . خودمو بکشم . . . نمیتونم پشت سر هم بشنوم اخبار بد رو . . . توهین به حرفه ام رو ، به اهالی سینما و تئاتر و ادبیات رو ف نمیتونم راحت بخوابم ف نمیتونم راحت برم سر تمرین تئاتر وقتی تا صبح دوستم راجع به کتاب سانسور شده اش و غیر مجازش داره برام گریه میکنه ، نمیتونم این همه دووم بیارم . . . چرا این قدر زودگذره شادی های من ، شادی های ما شادی های دهه 60 ، حالم از اینکه آبرومون توی دنیا رفته به هم میخوره ، از اینکه هیچ حرفی برای گفتن نداریم ، حتی بهرام بیضایی هامون هم کوچولوان مقابل متوسط های اونا . . . دیگه حالم به هم میخوره ، انگار که هیچ چیز برای من نمونده ، نگرانی. فقط نگرانی مونده ، دلواپسی های مداوم کش دار . . . خراش های روی روح  . . . زخم های درد بی درمان ، هی توی گوشی ، نایاب شدن کتاب های گنج . . . تف به این همه بدسلیقگی، جایی که خانه ی پروین اعتصامی ویران شود و خانه ی پدری صادق هدایت پاویون پزشکی بیمارستان امیر اعلم ! باید هم تف کرد . . . جایی که زمانی برای خودش بنا بود موزه شود و محل جذب توریست ! هاه. . . وقتی مدرسه ی رازی ثبت نام شدم ، پدرم گفت این مدرسه بهترین بود قبل تر ها . . . وقتی که به مدرسه میرفتم هنوز تیغه ی پسر ها و دختر ها رو درست نکشیده بودند و سرویس شهرک غربی ها دختر و پسر قاطی بود و کیف میکردیم . بعدها فقط فهمیدم این مدرسه زبان فرانسه درس میداده ، مدارس مهم دیگری بوده اند که از اول زبان دوم و سوم توی ک ون   مغز بچه ها میکردند و امروز رنگ انشا هنوز کلیشه ها باقی است و بدتر شده . . . امروز هنوز یک ساز توی تلویزیون ما نشان داده نمیشود . من خسته شدم . ای اجل بیکار ننشین و ظلم را ور چین و ای خدا همه یانها که حق زندگی را گرفته اند زما چونان مرغی در سیخ بکشان و در جهنم جزغاله شان کن . . . جلوی لپ تاپ خوابم میبرد . . . باران میبارد . اس ام اس ها نمیرسد . . . تلفن ها برق ها قطع میشود . تف ! هیچ چیز ندارم که به ان افتخار کنم . ای وطن من زود تر زیر خاک برو تا آبروی باقی مانده له شود و در خاطره بدترش نشود ثبت که من سخت سخت سخت دلم برای بچه ام میسوزد . آه من دوست ندارم این جا را . . . من دیگر نه . . . دیگر نه . . . کارد به استخوان رسید . انگیزه های کوچک زندگی برای من از بین رفت . . . این خاک ، این قلب من از نفس افتاد از بس که زیر بار انواع توطئه  له شد . مرگ بر مرزهای دیگرف بر همه یجهانخوار ها و آدمخوارهای دیگر که تف به 30 یا ستشان که فشار را بر مردمی میاورند که آه ندارند با ناله سوداشان کنند . . . نشخوار فضولات . . . در این بین از عشق حرف زدن تف سر بالاست . . . ای آفتاب بی رمق بر من متاب که دیگر روی دیدنت را ندارم که به نیز بدبین شدم . . . ای طفل من دهان از 30 نه ی من برگیر و بمیر من تو را زنده به گور خواهم کرد ای کودک من . . . ای دختر من . . . من تو را زنده به گور خواهم کرد . . . با دست های خودم با ناخن های بلندم که مثل قاشق خاک را شخم میزنند و مثل شن کش میمانند تو را چال خواهم کرد برم و دخترم بمیر که روی آفتاب را نبینی که این خورشید رحم و مروتی ندارد ف در این جا خبری از صلح و صفا و عشق و خواجه حافظ نیست برو به درک تا بهتر نفس بکشی تا نکشی رنج که اسطوره شوی . من بر بالای قبر تو خواهم رقصید . . . من بر بالای قبر کودکم . . .کودک من . . . دهان از 30 نه ی من بردار و بر و بمیر من تو را خواهم کشت . . . تا زیر این سیاهی زندگی که مثل قیر است و خوش نیست ، که حق مسلم تو زنده+گی نیست نباشی . جایی نباشی که از حق های مسلمت دور باشی . . . از نفس کشیدنت . . . اه ای فرزند من آرام بخواب . . . جای تو زیر خاک است . من تو را فیلتر میکنم و خودم را نیز با تو . با هم . . . عصاره ی این آسمان چند ابر و است و شادی اش نه صفای سعدی و بوستان و گلستان را دارد و نه سینمایش بی تای هژیر داریوش را و نه صحنه اش رهبر ارکستری دارد باسواد و نه این جا نه ...کسی سمفونی ها را نمیشناسد کسی نه ....نه کسی صداهای موسیقی را نمیشناسند کسی از شاهنامه خبر ندارد . . . در این جا آواز و اپرا گه و نجس است . بیا تا با هم برویم در نقطه ی صفر و من تو را دفن کنم زیر خاک ها و خودم را بکشم . تا جسدم . . . آه ای جسد من . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
ضیافت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
 

کارت دعوتی که زیر در افتاده بود ، از طرف سفیر کشور سیاهچاله ،واقع در یکی از کهکشان های دیگر جهان بود ، میس به یک برنامه ی نمایشی دعوت شده بود . بنا بود در این برنامه فیل هوا کنند و چارلی چاپلین حاضر شود و یک بار دیگر حرکات پاتیناژ خود در فیلم بیسارش را به اجرا در اورده و با اجرای پانتومیم همه را یاد فیلم سیرک بیاندازد !بنابراین ، میس با وجود اینکه ته دلش بد راه داده بود ، تصمیم گرفت برای دیدن این برنامه ی خاص آماده شود . . . پس پابرهنه ، راه افتاد هی از راست به چپ هی از چپ به راست و شروع کرد به فکر کردن . نمیدانست آب و هوای سیاهچاله ی کهکشان دیگر چطور است ، دلشوره داشت ، صدای باد که به شیشه میخورد و میمرد دائم توی دلش را خالی میکرد . باد همیشه از دور ، مثل مغناطیسمی عجیب صفیر زنان ، خودش را میزد ، خودکشی میکرد ، به شیشه ی نازک میس میخورد تا به او بگوید اتفاق بدی در راه است ، اما میس همیشه باد را دست کم میگرفت ! باد ها را درست نمیشناخت ، مثلا بادی که از شمال شرقی صفیر میکشید و بادی که از جنوب می امد را با باد سرخ اشتباه میگرفت ، برای همین به راه رفتنش ادامه داد . شیشه همین طور میتپید . از زیر در باد می آمد و پرده ها را تکان میداد . میس کارت دعوت را دوباره خواند ، نه ... برنامه های دیگری هم جز حضور چارلی چاپلین بود ، بنا بود خانم اوریانافالاچی بیاید و از آینده حرف بزند ، اسم او را گذاشته بودند (زن پیشگو ) ، ضمنا بنا بود ، پرده ای به بلندای کاخ سفیر سیاهچاله بیاندازند و رویش فیلم نشان بدهند . میس روی صندلی لهستانی اش نشست و با خودش گفت :" فیلم ، فیلم ، فیلم "، فکر کرد چقدر این کلمه برایش آشناست ، حتما یک جایی اسمش را شنیده . لباس قرمز مخملش را پوشید و صورتش را با پن کک ! سفید کرد و کلاه سیاهی، چیزی شبیه همانی که مرتاض هندی بر سر میگذارد بر سرش گذاشت یا بهتر بگم دور سرش پیچید و زد بیرون . مارپیچ پله ها تاریک بود ، مثل همیشه ، پله ها که خانه ی موریانه ها بودند و قبرستان موش ها سست و پوک بودند ، با انگشتان پا مثل بالرین ها سعی کرد به آآآآآآهستگی ی ی پایین بیاید . توی کوچه باد میوزید و در گوش میس میزد ، سنگفرش های خیابان نم بودند . کی باران آمده بود ؟ میس باید میرفت سراغ کالسکه چی معروف و امینی که میشناخت . او همیشه ، آخر شب ها توی کافه ای در یک کوچه ی بن بست نوشیدنی هایی مینوشید که قرمز بودند و بهش میگفتند (بارش) (برعکسش کن )، و پیپ میکشید . صورتش پر از خال بود و دست انداز ، قبلا آبله رو بوده و هیچ زنی دوستش نداشت . هیچ زنی صورتش را نمیخواست ببوسد ، مردکالسکه چی ، مرد عجیبی بود ، تمام ستاره ها و سیاره ها را میشناخت ، همه ی سیاهچاله ها و انفجارهای جهان را میدید ، شهاب ها و سنگها و توده های گاز دور هم را میشناخت ، مرد کالسکه چی ، قدبلندی داشت و صدایش بم بود ، صدای عجیبی که میتوانست خش دار شود و گه گاه انگار از ته چاهی بیرون می آمد ، مرد کالسکه چی ، شغلش کالسکه چی نبود اما همه او را مرد کالسکه چی میشناختند چون مردم به آن چیزی که میدیدند ایمان داشتند . . . موهای مرد جوگندمی بود و شانه های پهنی داشت ، چشمان طوسی رنگش را کمتر کسی دیده بود ، همیشه ابروهای بلندش تا پایین چشمها می آمد (مثل پدر بزرگ نل ) ، پاهای بلندی داشت و بارانی سورمه ای رنگش همیشه نو به نظر میرسید . توی بارانی اش همیشه یک دست کارت داشت که با آن بازی میکرد ، گاهی گل در میاورد و آدمک میساخت و توی هوا ول میکرد . کالسکه چی ، شبهای زیادی را با ستاره ها گذرانده بود و راه ها را خوب میشناخت . او شغلش چیز دیگری بود . این مرد ، کم غذا بود و اشتها نداشت ، قلبش توی کهکشان دیگری طلسم شده بود . پوست صورتش او را منزوی کرده بود ، برای کمتر دیده شدنش همیشه کلاه روی سرش میگذاشت ، گه گاه که مجبور میشد ،شبی را با زن بدکاره ای میگذراند ، هیچ کدام از زن های بد کاره چهره ی او را ندیده بودند و نمیشناختندش ، هیچ وقت کسی صورت زمخت مرد را دست نزده بود . کالسکه اش دو اسب عجیب داشت که میگفت از سواحل جایی در کهکشان عجیبی پیدایشان کرده ، آنها را رام و اهلی کرده بود و به کالسکه اش که اتاقک تویش مخمل آبی بود وصلشان کرده بود . توی اتاقک بالشتک هایی هم بود که نرم و گرم بودند ، کف کالسکه شیشه بود .همین طور سقف کالسکه ، سوار شدن ان دل و جرات میخواست ، میس این مرد را میشناخت . میدانست که او در کافه ی بد نامی که در آن کوچه قرار  دارد خیمه میزند روی میز و تنهاییش را با چوب میز تقسیم میکند . رفت سمت کافه ، از پشت شیشه دیدش که دارد با دستکش هاش بازی میکند ، به شیشه زد . مرد کالسکه چی ، میس را دید ، لیوان روی میز را سر کشید ، لبخند زد ، چشمانش که دیده نمیشد اما لب هایش میخندید ، سکه ای روی میز گذاشت و بیرون آمد . میس که در برابر او مثل بچه ی شش ساله ای در مقابل یک آدم درشت هیکل است ایستاد و گفت : باید منو ببری به اینجا " و کارت را نشان مرد داد . مرد کالسکه چی با صدایی که انگار مال خودش نبود گفت :" خرج داره ." میس گفت :" همیشه همینو میگی ". میس بی آنکه حرفی بزند رفت و جای کالسکه چی ، همان جلو ، نشست . گفت :" میخوام این جا بشینم بذار همه ببیننمون. . . " مرد کالسکه چی باز خندید ، سوار شد . شلاقش را بلند کرد و در یک چشم به هم زدن توی آسمان بودند ، آن وسط سورتمه ی پاپا نوئل را هم میدید ی که دارد میرود جایی . میس سرش را گذاشت روی شانه ی مرد کالسکه چی و گفت :" تو ام با هام بیا " مرد کالسکه چی گفت :" من همه چی رو دیدم . من توی زمان حرکت میکنم ... توی بعد ها " در فضا سمفونی های مختلف شنیده میشد . قطعاتی که هنوز ساخته نشده بودند اما صدایشان می امد . رسیدند در خانه ی سفیر سیاهچاله . کوچه ی تنگ و ترش درازی بود که سرازیری بدی داشت . مهمان ها یکی یکی وارد میشدند ، چراغ های توی کوچه در واقع چراغ گازی هایی بود که توی شیشه های مشبک رنگی حبس شده بودند و گاهی سکته هم میکردند. دو تا کلاغ با هم از جلوی میس و مرد کالسکه چی پرواز کردند . میس پرسید :" چرا دلم شور میزنه ؟ " مرد کالسکه چی گفت :" برای اینکه توی پست قبلی جزیره در کهکشان به خودت گفتی پرورشگاهی." میس بغضش ترکید . زیر نور یکی از همان چراغ ها ابروهای مرد را زد بالا ، چاله چوله های صورت مرد دیده تر میشد ، چاله های عمیق ، خال های بزرگ و ریزی که از کنار گوشش تا دم ابروها ریز و درشت در امده بودند . میس با دستان کوچکش صورت زمخت مرد را لمس کرد و به چشمان بی فروغ طوسی رنگ مرد نگاه کرد از سر جا یش بلند شد و چشمان مرد را بوسید . بعد گفت :" با من بیا تو یا منتظرم بمون . " کالسکه چی گفت :" منتظرت میمونم . میس دم دروازه ی خانه ی سفیر سیاهچاله بود . نگهبان در را باز کرد . نمایش اجرا شد . پذیرایی مختصری انجام گرفت و میس بیرون امد . دید سر اسب های مرد کالسکه چی را بریده اند و روی  نیزه ای گذاشته اند و مرد کالسکه چی را توی کالسکه بی هوش کرده اند . میس شانزه لیزه در کالسکه را باز کرد . سر مردکالسکه چی محکم برگشت به طرف میس ." چی شده ؟"


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()