جزیره در کهکشان

 
شیش و بش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

دکان ِ جدید ِ میس شانزه لیزه ، کافه ای بود ، شبیه هیچ کدام از کافه هایی که فیلم های سینمایی نشان میدهند ! اسمش کافه بود ، توی این کافه از شیر ِ مرغ تا جون ِ آدمیزاد پیدا میشد ، یک جورهایی شهر فرنگ بود . از همه رنگ بود . کافه ای بود که کفش  رو آینه ی نشکن ، فَرش کرده بود  و سقفش گنبدی بود به رنگ نیل ، به کنایه از گنبدِ نیلگون و لوسرش پر از شمع بود و هر شمع سالها طول میکشید تا آب شود . توی این کافه انعکاس نورها روی در و دیوار ، بنفش بود و قرمز و زرد . توی این کافه فقط قهوه سرو نمیشد ، میشد بارش - برعکس - و نبات داغ و پودر سنجد و شیر هم پیدا کرد ، گه گاه توی اتاق های کوچک کنارش ، ماساژ های اجی مجی لاترجی انجام میشد و روغن های گل های کم یاب استوایی را به خورد سلول های بدن میدادند و عروق را باز کرده و مرض را دفع ! موسیقی یکی از ارکان ِ این کافه ی بی نام بود ، موسیقی معمولا در شب ها ترانه های نوستالژی آور و در عصر ها عشوه برانگیز و صبح ها روح بخش بود . میس که در این دکان ِ جدید برای خودش کار و کاسبیی راه انداخته بود ، او با روش جدید هپنوتیزم خاطرات بد را از اذهان عمومی پاک میکرد . شب که بود ، دلشکسته ها از راه میرسیدند و هر کدام کنجی را انتخاب میکردند . میس روی صندلی چوب نارگیل نشسته بود و به مردی که در خاطراتش ، سانحه ی از دست دادن زن و بچه اش حک شده بود رو با ورد های مخصوص خودش کمک میکرد تا خاطرات بد را پاک کند . میس دو تا سیگار را با هم روشن کرد و یکی را پک زد و دیگری را همان طور روشن کنار گوشش گذاشت ... دود بلند میشد و موهای قرمز میس اصلا نمیسوخت . یک جور موهای نسوزی داشت این میس . مرد مدام خاطره را تعریف میکرد و دور میزد دورِ میدانی که تصادف کرده بود . میس آه سوزناکی کشید و بلند شد و با لیاس فیروزی تنش گنبد ِ نیلی رنگ ِ کافه را پر رنگ تر کرد ، صدای خش خش سوزن دوزی و مونجوق ها و پارچه روی زمین میامد ...میس دستهایش را روی شقیقه ی مرد گذاشت . مرد که فکش میجنبید و خاطره را مدام تکرار میکرد اصلا متوجه نشد که میس داستان ما پاک کن دستش گرفته و دارد مثل دلاک ها که چرک ِ بدن را در میاورند از پوست ، خاطرات ِ مرد را از پیشانی اش در میاورد . مرد وقتی به خودش آمده بود توی قایق رو به روی کافه نشسته بود و داشت آب ِ نارگیل میخورد و پیپ میکشید ، میس بادبزن توی دستش را تکان داد .مرد هیچ یادش نمی آمد . میس پرسید : اسمت چیه ؟ . مرد نمیدانست . چند سالته ؟ .... مرد نمیدانست ... مرد که قد و قامت رشیدی داشت و بد ک نبود . دچار آلزایمر شده بود و میس برای از دست ندادن مشتری های دیگرش مجبور بود این ک ی س ِ منحصر به فرد را قایم کند ... چون همه ی حافظه ی مرد را پاک کرده بود . میس به قایقران گفت :: برو همون جای همیشگی . "پارو آب را شکافت و ماهی ها زیر آب نور بالا میدادند و آب برق میزد . مرد پرسید : من این جا چی کار میکنم ؟" میس گفت :" منو یادت نمیاد عزیزم ؟" مرد تعجب کرد و گفت :" نه ببخشید شما ؟ چیزی خوردم نکنه مستم ؟" میس خندید و گفت : نه شما خیلی هم ردیفی ." میس توی دلش یک نقشه ی آن چنانی کشید و گفت :" اسمت رو به من باید بگی تا بتونم کمکت کنم ." مرد گفت :" نمیدونم . نمیدونم . " میس مرد را با خود به اتاق زیر شیروانی برد و از اینکه خاطره ی عشق یک نفر دیگر را پاک کرده بود خوشحال بود . عشق هایی که به چاه میروند و خاکسترشان در بدن و قلب و آه ها میماند . مرد روی صندلی کنار پیانو نشسته بود . مرد پرسید :" شما پیانو میزنید . " میس گفت :" بله .من دکور جمع نمیکنم ." بعد رفت پشت ِ پاراوان و یک لباس پوشید که او را پر از پولک های رنگارنگ کرده بود . میس سقف اریب خانه ی زیر شیروانی اش را باز کرد . تخته را از زیر تختش بیرون کشید و گفت : رفیق بیا یه دست تخته بازی کنیم . چه هوای ملسیه . هوای دو نفره . " مرد روی زمین نمور و نمناک نشست و باد خنکی از بالا به مخش میخورد . پولک های لباس میس صورتش را برق انداخته بود . مرد پرسید : شما من رو میشناسید ؟" میس یاد سریال رازهای پنهان افتاد و چون این مرد شبیه استفانوس بود گفت :" بله تو استفانوسی . " تاس را انداختند . شیش و بش . تا صبح حافظه ی مرد کار نکرد . او هیچ چیز یادش نمی آمد ولی با شنیدن آمبیانس این جا ... یک چیزهایی توی ذهنش جرقه زد ... که این تنها صداست که میماند . در نهایت فقط یک صدای ترمز یادش آمد اما این چه ربطی به کل داستانش داشت را میس هرگز به او نگفت . 

آمبیانس ( ** )

 


 
comment نظرات ()
 
 
چیزهایی هست که نمیدانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

چیزهایی هست که نمیدانی 

خیلی دیر این فیلم رو دیدم . . . خیلی نقد ! در موردش خوندم ، هزار ماشالا خوشحالم که هیچ کس بیکار نیست و حداقل منتقد ِ ، یعنی هر کس تایپ کردن بلد باشه ، منتقد میشه یا تحلیل گر ! 

در نوشته های مختلف ِ اهالی اَنتلکتوآل ِ این سرزمین هر چی ( ایسم ) و صفت ِ درجه دار بود نسبت به این فیلم دیدم و خوندم . اما به عنوان یک مخاطب و نه کارشناس و تحلیل گر میخوام برعکس همه نظرم رو ارائه بدم . فقط به عنوان ِ کسی که داره راجع به یک فیلم نظر میده . 

اولا من هیچ وقت نمیتونم قبول کنم که وقتی داریم یک فیلم رو نگاه میکنیم ، باید بگیم چون کارگردانش ، کار ِ اولش بوده خیلی فیلم ِ خوبی ساخته ، فیلم رو میبینم که فیلم دیده باشم بدون ِ اینکه بخوام اسم ِ کارگردان رو بدونم ، کاری که موقع ِ قضاوت ِ نمایشنامه نویسی ، داوران انجام میدن و اسم ِ نویسنده رو بهشون نمیدن تا اثر فقط به عنوان یک اثر مورد ِ قضاوت قرار بگیره . من دوست ندارم بگم چون این فیلم ، کار ِ اول ِ کارگردانی فردین صاحب زمانی بوده کار ِ خوب یا بدیه این نوع ارزش گذاری رو دوست ندارم . 

قبل از هر گونه پرتاب ِ نظرم در جزیره در کهکشان میخوام به آقایان ِ سینمای پردیس ملت بگم ، عزیزان شما پول میگیری که درست کار کنی ، این فیلم دیشب روی پرده ی سینما بندری میرقصید و چند ثانیه هم کلا فیلم رفت ! من پول نمیدم که آقای پردیس ملت به من این جوری فیلم نشون بدی ! یه روزی باید 5 تومن رو پس بدی !

شاید نظرم ، خنده دار ، بی ربط و بی اساس باشه اما نظر ِ من در مورد این فیلم ِ 

فیلم ، این فیلم ، همین چیزهایی هست که نمیدانی ، بسیار جذاب شروع میشه ، در جاده ای که از کنار ِ سوختن ِ ماشینی میگذریم که عده ای دورش پایکوبی میکنند و من این رو دوست داشتم ، انگار یک لحظه در همون اول در ذهنم این نقش بست که این ماشین ِ سوخته ماشین ِ خود ِ علی ِ داستان ِ و این آدم مثل روح داره از کنارش عبور میکنه ... از همین پیش فرضی که در ذهنم شکل گرفت فیلم رو دنبال کردم ، گرچه همین ماشین ِ سوخته من رو یاد ِ تنها دوبار زندگی میکنی انداخت ( در اون جا اتوبوس میسوزه ) ولی خُب این رو یک لحظه رها کردم ... قاب ها رو دوست داشتم ، لحن و ادای کلمات و نوع ِ بیان ِ دیالوگ های مهتاب کرامتی به طرز ِ فاجعه ای مصنوعی بود ، انگار حضور ِ همه ی عوامل ِ پشت صحنه رو داره حس میکنه و این رو منتقل میکنه و این بددددددده ! ... در همون ابتدا دیالوگ ها رو دوست ندارم ... سیگار ، قهوه بخورم باید سیگار بکشم ، پس نمیخورم که سیگار نکشم ، مامان پشت پنجره داشت سیگار میکشید و ... این رو دوست نداشتم میگذریم ... میبینم ماشین ِ راننده ی تاکسی ما کادیلاک ِ 8 سیلندر ه و خُب این سئوال برانگیزه ، سکوت ِ این علی من رو متحیر نمیکنه ، خیلی ها رو این طور دیدم ، زندگی خیلی ها رو ، بعضی ها بی دلیل و بعضی ها عامدانه ، این فیلم خیلی زحمت کشید که بگه چرا این علی داستان ِ ما ساکته ، ولی ساکت بودنش جزو کاراکتر اونه و این قدر مهم نیست . به شدت از فکر و ایده ی داستان ِ فیلمنامه خوشم اومد . تصور ِ من از این جا شکا گرفت که در ابتدا وقتی علی توی آژانس میره تصویر ِ خودش رو در آینه ی اون نمیبینه و همین طور وقتی از کنار ِ آینه ی خونه اش میگذره تصویری نداره ، ناخود آگاه احساس میکنم وقتی این طوره که زمان و بعد مفهومی نداره ، حس میکنم با یک هم زمانی حال و آینده و یا حال و گذشته طرفم ... 

توی آژانس ، اتمسفر ِ اون راننده تاکسی ها ، بحران اقتصادی ، خنده هایی که مخاطب رو از سر بدبختی به گریه می اندازه رو دوست دارم اما زیادی آژانس دوستی شده بود ، فکر میکنم بعد از اینکه لیلای حاتمی وارد فیلم شد ، گمان کردم ، لیلا ، آینده ی مهتاب کرامتی ( سیما )ست ، و کل ِ فیلم قصه ی مترجمیه که اضطراب ِ بیرون از خونه معده اش رو و اسید اون رو تحریک میکنه و جیوه ی درونش شعله ور میشه و چقدر این نقش و بازی و بیانش رو دوست داشتم ، دقیقا وقتی علی ِ قصه کنار خونه ی لیلاست ، او با موبایل همون تصویر رو داره به ویراستار میگه تا درستش کنن ، حس میکنم فیلم ، داستان ِ اون مترجم هست ... سکوت ِ ( هیچی ) علی ، یک جور تکرار ِ داداشی مهرجویی یا پری برای من بود ، فیلم رو سلینجری دیدم و همین طور نور ِ شمع و رنگ زرد صحنه های توی خونه رو لیلای مهرجویی دیدم ... بازی ها خوب بود اما من در انتخاب بازیگران موافق نبودم ، پیش فرض ِ زن و شوهر بودن این علی و لیلا رو دوست ندارم همیشه یک زنگی در ذهن ِ آدم میزنه ... جز جذابیت برای مخاطب که ببینه این دو رو به روی هم چطور بازی میکنن چیزی نداره ... لیلای حاتمی در این نقش با اون لباس ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ، که معلوم نیست اون شلوار و اون دویدن ها برای سن زنی 40 ساله اس یا دختر بچه ی 40 ساله ای که زور میزنه ادای دختر های 18 ساله رو در بیاره و در نمیاد ... دوست داشتم این نقش رو بازیگر دور از ذهنم بازی میکرد ... یک کسی که جوون تر بود و انقدر لیلا حاتمی نبود ... دلیل ِ این منفل بودن ِ علی برای من جدی نبود ، تکرارش رو دیده بودم ، سخت این بازیگر رو هنووووز در داداشی و داستان های مهرجویی - سلینجری میبینم ، رهاش کن ..... در این دنیا به قدری شَمَن و آدم های چند لایه میبینیم که اگر این آدم حراف بود و درونش سخت شکننده ، الکلی بود و سخت فرزانه ، فرزانه بود و الکی ، منفعل نبود و ...و بعد کشفش میکردیم برام جذاب تر بود .... این سکوت ، تکرار ، در انتظار گودویی ، پنجره ... در باز کردن ... زلزله ووو  تکرار این که زلزله قراره بیاد رو نپسندیدم ... این ها حواشیی بود که اگر نبود شاید همون ایده ی اصلی فیلم جذاب تر به تصویر کشیده میشد . داستان رو دوست داشتم . قاب ها رو ، رنگ ها رو ، تکرار رو ، نشون دادن ِ اینجامعه رو در اشل کوچیک تر دوست داشتم ... ولی فیلم میتونست خیلی خیلی عاشقانه تر ، احساسی تر ، فیلسوفانه تر باشه ، میتونست یک سری اپیزود ها نباشه ...به نظر من بعضی جاها زیادی بود ... میشد قیچی ش کرد ... میشد روی مردی که انتظار مرگ رو میکشه و توی همون خونه ای که سیما و لیلا پیاده میشن روی تخت خوابیده و سرم بهش وصله مکث کرد ... روی همین مرگ ... سوختن اون ماشین ... من فیلم ِ سیمای زنی در دور دست رو به شدت دوست داشتم ، وقتی فیلم رو میدیدم یاد ِ سیمای زنی در دوردست افتادم ، یاد ِ نفس ِ عمیق افتادم ، یاد تنها دوبار ... افتادم و این رو دوست نداشتم ... چون به نظرم میشد فیلم خیلی بهتر از این باشه ... داستانش رو به شدت دوست داشتم ... چیزی نبود که توی داستان و کتاب در بیاد باید فیلم میشد و شده بود اما دیالوگ ها ....نه ...نع میتونست خیلی ساده تر و عمیق تر باشه ... آقا رها کردن کار ِ سختیه گفتنش آسونه ... من این رو میخوام بدونم ... این تحول رو میخوام بدونم ... و اون لحظه ای که علی مصفا عاشقه و یک بار خودش رو توی آینه ی رو به روش در آژانس میبینیم انگار همون یک بار که نمرده ... و هست ... 

و در نهایت شعار رو دوست ندارم ... خیلی ساده اس که بگی دوستت دارم ... اما به خدا هیچ کس منتظر شنیدن این نیست ... خیلی ساده اس که بگی یه چیزهایی هست که نمیدونی اما به خدا که در درک ِ همه نیست ... خیلی ساده اس که بگی اما به خدا که کسی گوشش بدهکار نیست ... بهتربرعکسش رو بسازیم...آدم هایی که تحقیر میکنن و به چیزهایی هست که نمیدونی ، شک نمیکنن و یه مکث هم نمیکنن و راحت حذفت میکنن ... توی فیلم این ها اتفاق می افته ولی واقعیت اینه که کمترن آدم هایی که با جملات قانع بشن ... مردم دوست دارن کارگاه بازی در بیارن و حوصله ی کشف همدیگه رو ندارن ... مردم حوصله ی کشف ندارن ... دیگه کسی حال و روز عاشق شدن رو هم نداره ... و این بده کاشکی بود ... کاشکی چیزهایی هست که نمیدانی رو میفهمیدن ... 

همه از این چیزها دارن ... کسی باور نمیکنه . کسی دنبالش نمیره ... این دردناکه ... این فیلم ِ . مثل انتهای فیلم نیمه پنهان ، دیالوگ شاهکار مرد به زن :"تو خیلی زود قضاوت کردی تو فقط حرفهای شاکی رو شنیدی نه متهم رو " و زمان برای عاشق شدن رفته بود ... عمر رفته بود . 

در کل دیدن این جنس فیلم ها رو دوست دارم . اما میتونست بهتر با شه . 


 
comment نظرات ()
 
 
آیا قابیل هابیل رو کشت ؟ یا برعکس ؟ چرا ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤
 

میس شانزه لیزه که از دور بلند قد تر دیده میشد ، ردای سیاهی به دوش داشت و با کلاغی که روی دوشش نشسته بود حرف میزد . آن ها بالای تپه ای ایستاده بودند که هوا در آن جا ، مه آلود بود . کلاغ به میس گفت :" من یادت میدم . " سپس روی تپه ی خاکی نشست و با نوکش خاک را در منقارش کشید و پرتش کرد به سوی دیگر . میس شانزه لیزه ، با چشمان ِ پُر خون از گریه ، سرخ ، به زمین نگاه میکرد . دور ِ سرش کلاغ های دیگری غار غار میکردند و رویش مینشستند ، میس شانزه لیزه یک دستش را مثل آفتابه ی دم ِ خلا به کمرش زده بود و نگاه میکرد . کلاغ ها روی شانه اش و دو کتفش نشسته بودند ، روی سرش نیز . هوا مه بود . شبنم روی پوست ِ آدم بند نمیشد . میچکید . کلاغ ها از روی میس تکان نمیخوردند ، جا خش کرده بودند . میس آهسته و باصدایی که تارهای صوتی اش آسیب دیده و دو رگه گفت :" یالا برید کمکش کنید من یه عمر وقت ندارم . " کلاغ ها از روی میس پر کشیدند روی زمین و شروع کردند کندن قبر ، خورشید خواب بود و میس شانزه لیزه بیدار ، انگار که سرش سائیده میشد به ابر ی سیاه که بالای سرش حرکت میکرد . از توی لباس ساتن سیاهش سیگاری بیرون آورد و شروع کرد به پک زدند با اینکه میدانست هنوز برایش ضرر دارد . . . قبر آماده شده بود . میس شانزه لیزه نشست . زمین ریشه ای نداشت . کلاغ ها دور قبر را قاب گرفته بودند . میس باید همه چیز را میگفت . کلاغ داد زد :"اعتراف کن همه چیزو بگو . " میس بی اینکه کم و کاستی بگذارد شروع کرد به ذکر ِ آن چه گذشته بود و اینکه چگونه معشوق ِ حقه بازش برای دک کردن ِ او با تبانی کردن با زن ِ حقه باز ، نقشه کشیدند که او را به اتاق دربسته ببرند و بعدها از آن اتاق داستان ها بسازند و میس را هرزه بنامند . میس در مورد خیلی چیزها گفت ، مثلا اینکه با نوشتن ِ شوخی و مضحکه هایی مردی را برای همیشه لال کرده و همین طوررازهای پنهان ِ درختان جاده چالوس را گفت . قطره ای دیگر در قبر چکیده نشد . میس سنگ شده بود و سنگ ترکیده بود از شنیدن این همه قصه . بعد بلند شد . انگار که دیوی برخاسته است . خاک ها را با تمام وجود توی قبر میریخت و خاطرات را دفن میکرد . پایین تپه سر و صدا شده بود  . میس برای اینکه دیده نشود میان پر و باال کلاغ ها پنهان شد و دید دو برادر دارند با هم جر و بحث میکنند و به چشم خود دید که یکی میخواهد به دیگری حمله کند که دوید بینشان . اسم ِ یکی هابیل بود و دیگری قابیل . میس داستان ِ آنها را نفهمید . تنها متوجه شد دو برادرند که تشنه به خون یکدیگرند . پس دو دستش را زیر ساتن سیاهش کرد و با دو اسلحه همزمان به هر دو شلیک کرد و این باعث شد دیگر هیچ وقت قابیل هابیل را نکشد و هابیل هم قابیل را نه . کلاغ ها بالن ِ میس را میکشیدند به آسمان . میس تنها بود . فکرهای زیادی توی سرش چرخ میزدند و فکر میکرد جهان چه زود میگردد و چه گرد است و چه زود خشت بالش او میشود و تشکش سنگ لحد . . . توی آسمان سنگ های یاقوت و لاجورد میدرخشیدند . میس دوست داشت از همه شان گردن بندی و گوشواره ای و تاجی میداشت . یک شب میس خواب دیده بود که مادر بزرگ مرده و او لباس عروسی به تن دارد و مادر بزرگش کور شده و دیگر او را نمیبیند . میس با گُرز ِگاو زن بر کله ی مادربزرگ زده بود . باور نمیکرد که همه چیز به روانی آب میرود و عبور میکند . میس با کلاغ ها میرفت که با اهریمن ِ ماردوش ، ضحاک ِ معروف ، همخوابه شود بلکه دو مغز دو جوان را نجات دهد . جدیدا میس با خوالگیرِ طباخ خانه ی ضحاک نقشه هایی کشیده بود . 

کتاب ِ ( مگر میشود هابیل ، قابیل را کشته باشد ) ِ دوست عزیزم عالیه در نمایشگاه کتاب رو نما خواهد شد . این کتاب هم  در تعلیق ارشاد بود  به سختی و جان کندن های زیاد به ثمر نشست مثل بیشتر کتاب هایی که روزنامه ی شرق اعلام کرده بود . در نمایشگاه کتاب امسال قصه های زیادی منتظر شماست . عالیه بلاگ ِ پیله را هدایت میکند . کمی در فیس بوک نچرخید و بخوانید . دوستان ِ شاهنامه خوان ِ من کجا هستند ؟


 
comment نظرات ()
 
 
پیری
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۸
 

این چین و چروک ها که روی رخسار رو به شطرنج ِ زندگی کشیده اند ، از صد پله گذشته اند و بر دردها گریسته اند و زیر ِ لایه ی کَپَک زده ی شُل و ولشان ، صلابت و سلامت ِ سرخی یک سیب با صد خاطره از حوِا پنهان است ، تو گویی این چروک های ترسناک کَفَن ِ جوانیست و هیچ چیزی از آن چهره که عاشق شد ، زمین خورد و بزرگ شد ، پدر شد و مادر شد ، به بیراهه رفت و از راه به در شد ، در این صورت هویدا نیست . . . این پیری که مثل ِ غبار روی تن نشسته ، پوست را از فرم و شکل انداخته ، صورت را زشت و مچاله کرده  سهم ِ من و تو نیز هست . خرفتی و از کار افتادگی و فرتوتی ... از همه ی تو ، نه خاطره ای پیداست و نه جذابیتی ، نه مثل ِ دروغ ِ شاعران تو پاییزی رو به خزان و نه سایه ای بر سر و سران ... تو نیازمندی و چشم به راه ، تو نمیکنی دل ز راه . . . تو زیر این کهنسالی ، کودک میشوی از جوانی از ترسش سراغ بوتاکس و تزریق و پروتز میروی تو نمیخواهی بشوی رو به خزان ... تو از جوانی جنگ داری با چرخ گردون ... میخواهی مقابل ِ همه چیز باستی اما روزی میرسد که تو زمین گیر و کلافه ، لگَن شکسته و پوکی استخوان و مرض ها چربی ها ، کلسترول ها بر تو غلبه کرده و تو را به گِل نشانده ، چنگال در دستانت میزند لرز میکند رقص ، غذا در حلقت ایست میکند و میل ِ به سرازیری ندارد و نگاهت نمیبیند اعداد را و گوشهایت صداها را مشابه میشنود . . . تو اینی تو خم میشوی ، نود درجه ، بچه میشوی و نمیبینی ، از همه ی آنچه در اطرافت است گریزانی ، گهواره ای به بزرگی قامت ِ تو و قلب ِ گُل ِ کوچکت باید ساخت و به تو گفت :" خوب میشوی پیرمرد ، خوب میشوی پیر زن " و لالایی باید بخوانی ، دست ِ کرم زده ات را به دست های آرتوروزی او بزنی و بگویی :" خوب میشوی " در صورتی که میدانی تو دروغ میگویی . . . تو باید از جوانی قدر ِ او بزرگ شوی با چند قدمی مرگ رو به رو ... تو باید که مرگ را ، سایه اش را و شاید آینده ی خودت را ببینی . . . این پیری است و هزار عیب و لیستی از امراض چون کلکسیون بر سینه ات وصل شده کلافه کرده ... این تویی ، که میشوی محتاج اگر تاج هم بر سرت بود دیگر با این پیری دیده نمیشودآن شکوه ... از همه ی تو میماند یک نگاه ،و یک آه ... حسرتی 

 

میرسد روزی که تو میشوی رسوا ، میکنی رها حیا را... چاره نداری ... باد ِ معده ات هم دست خودت نیست ، شلوارت را هم بالا نمیتوانی بکشی ، و کفش هایت را نمیتوانی به پا کنی ، زیر ام آر آی هلاک میشوی ... این تویی که لگن به زیرت میگذارند و شرم میکنی ... این تویی که نگاهت را میکنی پنهان و زیر لحاف گریه میکنی و همه دندان تیز کرده اند برای پولهایت و ارث و میراث ... این تویی در یک قدمی قبر ... این دنیای فانی تنها یک چیز با آن دوام دار است و آن عشق است و بس . 

***

فاطمه طاهری عزیز

بازی تو در چند سکانس کوتاه در فیلم نرگس رخشان بنی اعتماد را به شدت دوست داشتم ، چنان بود که انگار تو مادر ِ عادل کلافه و بیچاره ترینی و این فیلم همیشه کارگردانش بلد است بهترین ها را برای بازی انتخاب کند ... چند بار با تو ، زمان دانشجویی سوار ِ اتوبوس های شهرک غرب شدم ... همیشه روسری ات را همین طور سفت و سخت میبستی ... غمی درصورتت بود ... خاک ِ بی انصاف ما همان طور که برای جمیله شیخی ها ، نادره ها بزرگداشت و سپاسی نگرفت بر تو هم سخت گرفت و این خوب معلوم بود ... چه بی سر و صدا رفتی و چه ناراحت شدم فاطمه طاهری عزیز خوب میدانم حتی خیلی ها اسم تو را هم نمیدانند و خوب تر میدانم چهره ات را بهتر از دیگران میشناسند ... آخ از آن روزها ... 

 


 
comment نظرات ()
 
 
مشروح ِ یک شایعه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٠
 

 

اندر احوال شایعات ِ فیس بوقی پیرامون ِ ثریا قاسمی و به بهانه اش 

بی رودربایستی ، با عرض و طول ِ شرمندگی به همه ی بَچه ها ، خیلی خیلی متاسفم که مشتی از گرد ِ پا نرسیده در این خاک ، در این حد جوع ِ توجه دارند که به سکته و دلنگرانی مردم تف میکنند . مسئله و بحث و حرفم شایعه سازی مشتی خاک بر سر ِ نادان برای پخش شایعه ی درگذشت ثریا قاسمی نیست ، دل ِ من میسوزد از انکه ، ریشه ی این حرف ها به شعور و مغز کسانی میرسد که داعیه ی هنر و هنر دوستی دارند و عقلشان پس ِ کله شان چسبیده . 

به زور که نمیشود بعضی ها را خر فهم کرد ، دی شب ، نشسته بودم ، به صدای باران ِ سربیی که بر سرم میریخت فکر میکردم و تقویم را ورق میزدم که پارسال این روزها چه کرده ام که در صفحه ی هوم ِ فیس بوق و در بلاگی در بلاگ اسپات و در سایت ِ شیرین پنجره از در زباله ، دیدم که آمده ثریا قاسمی هم رفت و این ترس و شوکی که در ساعت  چهار و نیم نیمه شب بر من غلبه کرد فشار و اعصاب از من گرفت و موجبات شک و تردیدم را نیز توامان فراهم کرد ...القصه به بچه جوجوهایی که این کارها را کرده بودند پیام فرستادم منبع ِ شما چیست و ذکر شد از اقوام ِ ایشان است ! فوتینا ! ... طی تماس های دیگر با این ور ِ آب و اون ور موجبات نگرانی خیلی ها شدم و همه دست به کار شدند و آستین بالا زده شروع کردند به تحقیق و جستجو .... در آن زمان دیدم این طوری نمیشود پس یک ضرب ساعت 5 زنگ زدم به موبایل ایشان و گفتند این خبر کذب است و سریع در صفحات بی پدر مادر استتوس و نمایش دادیم که چرا با ملت این کار را میکنید ؟! چرا بلاگ ها و سایت ها به خود اجازه میدهند هر چیزی را که جذاب است و منبع ندارند به نمایش بگذارند .... در همین احوالات ریفیق حسین لامعی نمایان شد و جریان را به او  گفتم ... او هم بی معطلی مثل همیشه و همان طور که از صدا چونان حامد ّ بهداد است چونان او حمله ور شد و تماسی گرفت و مطمئن شد و در این تکذیبیه ی این خبر شریک شدیم و ملتی را رهانیدیم . باری .... من همین جا از همکاری  و دلگرمی او تشکر میکنم و یک لایک ِ بزرگ به او میدهم . . . 

متاسفانه این روزها حرفه ی روزنامه نگاری ، خبر ، تحلیل افتاده دست هر کس و ناکسی هر از گرد پا نرسیده ای که پُر آب و تاب تاب بازی میکند و از این تاب بازی اعتبار میخواهد کسب کند ... همه شده اند هنرمند و هنرمند ها را به خاک کرده اند و بالش ِ خشت زیر سرشان گذاشتند . . . همه شدند نویسنده و دک و پز آن ها را سگ ببینه والاهه رم میکنه .... همه مکانیکی مترجمند و با فیس و چش ِ  حرف هاشان و اداهاشان میخواهند پاچه خیزک در کنند ... این روزها همه یک کانال اند . . همه شده اند یک پا شبکه ... هر کسی یک دوربین بسته در ِ کون ِ لپ تاپ و دارد میکند کیف و حال و خبر به تیلیویزیون میدهد و خبر منتشر میکند و پول در میاورد و فال میگیرد و جنس میفروشد و خودش را میفروشد و به خدا که همه چیز شده جلوی این دوربین و لمس و تماس ها شده کم و کم رنگ و دروغ شده پر رنگ و دیگر کسی در پی کشف هیچ چیز نیست ... دیگر هیچ کس آن طور که باید سر دماغ نیست . . . دیگر هیچ چیز اصیل نیست ... همه دلال شده اند و با کلمه در ادبیات دلالی میکنند و با تنشان در تئاتر و سینما میخواهند جایزه بگیرند و با پولشان فرصت بخرند و دلالی و هنر ؟ هاه .........این روزها همه را به چشم ضحاک میبینم و مارهایی بر دو دوش هر نفر ... هیچ کسی دوست نیست همه دشمن اند .همه در کثافت بازی دارند پیش دستی میکنند . خبر دروغ ِ درگذشت مهدی میامی سالها پیش در همشهری چاپ شد سپس خبر دروغ درگذشت جمشید مشایخی اس ام اس شد و دیروز هم با ثریا قاسمی شوخی بدی شد که هیچ دوست نداشتم .... هفته ی اول فروردین 1391 مثل ِ برق گذشت ، عاقبت ِ ما در انتظار ماست ... قبری خاکی و بالشی از خشت و سنگ لحدی جانانه ... بعد ما داریم ثانیه ها را میسوزانیم به عیش و عشق های زشت و زشتی ها را به جان میخریم و تهمت میزنیم و خوب میشکنیم دل هایی را و نمیخواهیم هیچ وقت به این پالایش ِ روان رسیدگی کنیم نع بعضی ها دست ِ بگیر ندارند ... دست ِ بگیر ِ معنوی ... این روزها کلا معنویت توی جعبه ی در بسته ای در اعماق اقیانوس حبس شده . . . ته وجدان ِ هر کس . . . چقدر دلگیرم . . . یا شاید هم گیر ِ دلم و همین سنگینم کرده . . . سنگم کرده نه . . . این منم که سنگ شده ام . . . تو گویی اشک هم از من در بیا نیست . . . مثل ِ آتشفشانی خاموشم . . . این روزها ی نود و یکی . . . هیچ به من خوش نمیگذرد . . . مثل ِ جسد متحرکی شده ام که صدایم را توی صدف گذاشته ام و چشمانم جز تهرانی که پر شکوه بود و شد بر ز دود چیزی نمیبیند و زبانم خشک شد از بس که از بی نمکی دستم نق زدم ...این منم و وسایلم مدام از این خانه به خانه ی دیگر یک بی ثباتی پایدار یک بی قراری . . . یک خودکشی و یا دیگران کشی مرگبار ...  در این جا من هنوز جوانم ، میس شانزه لیزه ای در رود خانه ی سن ... با وسایلی پر از در و دیوار چمدانش نوشته ، هزار قصه از غصه ...لباس هایی زمستانی آسمانی بهاری اما مسموم و صبحش تابستانی و عصرش بارانی و شب بهاری ...گیج میروم تا به کانال ِ مانش برسم و خودم را و قایق را بیاندازم در آب که مردی از دور با سایه ای عجیب ، ندا در میدهد که صادق هدایت است و مرگش چه قریب ...ترس برم میدارد و پارو زنان دنبال ِ کسی میگردم که از رودخانه بیاردم بیرون . سر میکشم به سایت ها و میخوانم شاهنامه و میرسم به برادرکشی که چه رسم ِ غریبی است و بر من نه عجیب است این رسم ... خواب از چشم ترم میشکند ... 

می افتد روی زمین ، خوابم ، شکسته و پودر میشود خوابم ، یا بیدارم ؟ تو با منی؟ ... مردی که از رودخانه بیرون می آوردم ، مردی است مثل کسی که میشناسمش ، قد بلند و خوش سیما ، محکم اما از درون مثل تخم مرغ تو خالی پوچ و پوک . . . توی نی زارها راه میرود و چمدان هایم را میبرد . . . کلید خانه ام را و اتاق زیر شیروانی ام را گم کرده ام . . . شاید این جا زاینده رود است و مبادا که از گاو خونی سر در بیاورم ! مرد روی صندلی نشسته . . . به من نگاه میکند و ناخن های دستم را لاک میزند . این را خیلی دوست دارم . . . لاک ها ترک میخورد ، سیاه رنگند . . . مرد دو زن را در شومینه سوزانده ، زن ها مادران ِ کودک آزاری بوده اند که هیچ قانونی انها را مجازات نکرده . . . پیچ و مهره ی مبل خانه هم از مهره  های پدری است که دخترانش را توی خاک زنده به گور دفن کرده . . . من این مرد ِ خون خواه ِ ساکت را دوست دارم . توی دیوار قفسه هایی است پر از کتاب . . . روی کتاب ها اسم من نوشته شده . . . هیچ کدامشان را نمیشناسم ... صدای جرثقیل می آید و آهن . . . شهرداری تهران ! پیمان کارهای کاسب . . . خلاقیت را کور کرده اند باید که در بروم به کلبه ای یا که پیش همین مرد بمانم و با هم برویم به جنگ کسانی که هیچ گاه مجازات نمیشوند . . . مرد سیگار میکشد . من هم میکشم . خون ریزی میکنم . مرد من را روی ملحفه ای میگذارد . لقمه ام میکند و مرا زیر کاناپه قفل میکند تا در نروم . او عاشقم شده است . برایم غذا می آورد ، غذایش یک موسیقی بی نظیر است از امین الله حسین . مطمئنم گوش خیلی ها حتی این اسم را نشنیده است . بگذریم که دوستی در مورد دزدی این آثار در آثار دیگران پرونده سازی میکند اما این موسیقی را میشنوم و فکر میکنم چقدر نمیدانم . . . همین ندانستن ِ چیزهای بزرگ غم ِ بزرگی است . من در این جا سمفونی پرسپولیس را میگذارم . . . حتما دانلودش کنید . 

(( این جا ))


 
comment نظرات ()
 
 
Le notti di Cabiria
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢
 

 

شب های من  

به دلیل تلخی مطلبی که میخوام بنویسم آخرش این آمبیانس رو گوش کنید :)

( **

وقتی فکر و ذکر بعضیا سفره ی هفت سین بود ، و سال 90 مثل ِ آّب ِ خوردن ... توی دو سوت داشت فیریز میشد و میمرد و همه داشتند جشن میگرفتند و توی تلوزیون این ور آب و اون ور آّ جشن بود . . . افتاده بودم یه گوشه و آثار فلینی رو میدیدم ... توی آخرین کاری که دیدم ، شب های کابیریا با بازی فوق العاده و بی نظیر جولیتا ماسینا ، خودم رو دیدم . . . میس شانزه لیزه ای که دوست داشت جولیتا ماسینایی اون رو بصری کنه . . . نقشی که جولیتا بازی میکرد مثل همیشه شخصیت ساده ، سخت پیچیده بود . . . با بازی سحر آمیز و میخ کوب کننده ! ... داستان فیلم داستان یک خطی ساده و دردناکیه که هر روز در موردش توی فیس بوق مینویسیم و همه تجربه اش کردیم و چهارچنگولی بهش چسبیدیم ...گاهی میخوایم بگیم اون ها تجربه بود گاهی برای اون خاطرات خودکشی میکنیم که ای دل غافل و گاهی به فلان هم حساب نمیکنیم .... اما همه باهاش کشتی گرفتیم و دست و پنجه نرم کردیم ....نمیگم فیلم در مورد چی بود شاید باعث شدم شما یه سرچی کنید و هلو نره توی گلو ... این فیلم برای من به شدت سرشار از هورمون زنانه و طنازی و سادگی میس شانزه لیزه ای داشت ... زندگی که مثل ریگ از میان انگشتان آدمی میریزه و نمیتونی بری دنبالش چون مثل غبار پودر شده . . . . . و سالها قبل از فیلم های ما ... سالها قبل از هامون ها ...جدایی نادر ها آثار سینمایی بوده اند فاخر ... محکم و استخون دار و به معنای واقعی - اثر - ... آدم خجالت میکشه جلوی این تاریخ سینما بگه ما هم سینما داریم . . . ما بازیگر داریم ... 

معصومیت ِ از دست رفته و تقلا و دست آویز یک چیز شدن ... کتاب راز ، چهار اثر از فلورانس اسکاول شین ، نماز و دعا ، آهای خدا ... و در نهایت این خدا است که بهترین سناریو ها رو برای آدم ها و شخصیت هایی که خلق کرده مینویسه ... در این فیلم همه ی این نیاز ها به شکل وحشتناک ساده ای ، نه جسته گریخته ، بل با کالبد شکافی عمیق نشان داده شده است . به خدا راست میگم . . . 

در نهایت . . . رنگی که خود جولیتا در همه ی فیلم ها به شخصیت ها ی فیلم های فلینی میدهد ، نقش ِ اوست یا نقش برای اوست و دیدن این زن ریزه ی عجیب ِ زن ِ فلینی به شدت برایم دوست داشتنی بود ..... دوست دارم مدام  عصبانیت و تنهایی و شاخ در آوردن ها و حیرت ها و حسرت ها و زیر پوست ناراحت شدن هاش رو ببینم ... 

 

بعد از دیدن این فیلم بد جوری دم به خمره میزنم و ناپرهیزی میکنم ، دوست دارم  برگردم به پشت ِ سرم نگاه کنم ، توی آینه به خودم ، خودم رو تجزیه کنم ، بشکنم ، نم نم بریزم ، مثل بارون ، سبک بشم اما نه این منم که سرد و سنگ شدم و بی حال افتاده م . . . و فکر میکنم چرا خاک سرزمینم این همه سرد شده و مردگان رو پس میزنه و زندگان رو خفه میکنه و چرا دوست داشتن دیگه وجود نداره . . . بغض سنگین رو حمل میکنم ، آب بخورم هم نمیره ، خش کرده جا ، توی گلوم ، با سکانس آخر این فیلم زندگی میکنم ، سیگار هام رو مچاله . . . .فعلا نمیتونم سیگار بکشم ، دکتر گفته ممکنه خون ریزی بکنم . . . خون . . . خونه ؟ . . . و کتاب ِ آخرم که دو هفته ی دیگه روی پیش خوان ها خواهد بود چقدر حرف برای زدن خواهد داشت ؟

روی خاطرات و تقویم دهه بیست زندگیم لی لی میکنم . . . مردهای زندگی من یا معتاد بودند یا الکلی ، مردهایی که از بس تکیه گاه میخواستند ، به لعنت یزید هم نمی ارزیدند ... مردهایی که مقایسه میکردند و در عین ظاهر روشنفکری باطنی فسیل و سنتی و کپک زده داشتند . . . نه خوش و نه خوش طینت و ... مردهایی که دیدم و دهه بیست سالگی را با آن ها رج زدم ... توی کوچه پس کوچه زدم و آواز سر زدم ... با ان ها مردهایی که من را نه برای خودم که برای لذتی شیرین اما بی ارزش میخواستند . . . مردهایی که گفتند جسارت ِ تو به اندازه ی شهامت ِ آنها نیست . . . مردهایی که باورم نکردند و اگر عاشقم بودند دیر شده بود و اگر دستم را گرفتند خنجر از پشت زدند و مردهایی بودند همگی اهل هنر و اهل دل و بیشتر اهل حال و این حال را به خدا که بلد نبودند به زن ها نیز بدهند . . .  مثل کسی که هنوز نه بدنش را میشناسد و نه بدن زن ها را و این منم زنی تنها در آستانه ی هر فصلی در آغاز و پایانش و تا تهش این من هستم که مثل یک درخت ، مانده ام . . . و این منم که نفس میکشم و احساس میکنم و میبازم و میبرم و تنها میمانم . . . این منم که زنده ام که نگرانم  . . . چون در این جا چیزهایی هست مثل خوره نه بدتر . . . که روح را آهسته در انزوا هم نه در همه جا در اتوبوس و تاکسی و تئاتر شهر و سر کار میخورد و میجود و تو اگر کابیریا هم باشی . . . تا ته سناریوی شب های کابیریا هم نمیتوانی پیش بروی تو پس میروی ولی این به معنی باخت نیست این به معنی تف ِ همه ی سبزه نزبله هایی است که مثل انگل خونم را در شیشه کردند و احساسم را سنگ زدند و خرد کردند . . . در نو و نود و یک بودنش شک نیست ولی این عدد ها چقدر بی معنی اند . . . نه ..تهی اند . . . من دیگر با این اعدا د زندگی نمیکنم . . . من زندگی میکنم انگار تا یک روز بمیرم . . . سیگار میکشم تا یاد ِ کابیریا بیفتم اما نباید بکشم پس سیگار را خاموش میکنم . . . خاموش میشوم . همه چیز سیاه میشود . من دوست دارم برقصم و آواز بخوانم . من دیگر به هیچ چیز اهمیت نمیدهم . . . چون هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد . . . همه چیز اهمیت خود را از دست داده . . . میان شعار ها راه میروم و به نامردی زن ها و مردها یی فکر میکنم که به همه شان خنده ی قشنگم را بخشیدم . 


 
comment نظرات ()