جزیره در کهکشان

 
the possession
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۸
 

همیشه ایزابل آجانی رو دوست داشتم . اوبه من حسی رو میده که میتونی زن باشی و کارهایی که من میکنم رو  انجام بدی . میتونی این جوری نگاه کنی ، این طوری راه بری ، میتونی هرگز پیر نشی ، میتونی دوربین رو همین قدر که من میشناسم بشناسی ، میتونی نابغه باشی ، میتونی از ایزابل هوپر و سرکار علیه ژولیت بینوش سر باشی و برتر و تَر تر باشی . . . .ایزابل آجانی همیشه برای من مثل ِ یک زن ِ فقط بازیگر است . انگار برای هیچ چیز دیگه ای ساخته نشده . وقتی به اطلاعات ناقص ویکیپدیا رجوع میکنم ایزابل آجانی رو ( این طور ) توصیف میکنه . او پدری الجزایری و مادری آلمانی داشته و اصالتا ربطی به فرانسه و آدم های اون جا نداره اما فرانسه او رو به خودش چسبونده و از آن ِ خودش کرده . بازی فراموش نشدنی او در ملکه مارگو و همین طور کامیل کلودل واقعا بینظیر و یکتاست .  در مورد این فیلم در ( این جا ) نوشته ام . به واقع این نقش ها مال او نیستند او خودش این نقش ها هست . او نقش ها رو بازی نمیکنه شاید او تاریخ رو هم تحریف میکنه . نقش  کامیل رو بازی نمیکنه بلکه خودش کامیلی میشه که در درونشه . آه و این زنان . . . زنانی مثل ِ کامیل کلودل با این همه توانایی ، زنانی که عاشق میشوند و این عشق اون ها رو ویران میکند . اون ها رو به اوج نمیرساند . شاید این خاصیت عشق هست . در ادل اچ هم همین طور . زنانی که عاشق میشوند . فروغ فرخزاد هایی که برای خودشون آدمی هستند و عشق اون ها رو نابود میکند . فریماه فرجامی هایی که عشق اون ها رو به سمت و سوی آبادی نمیبرد . ملکه هایی که ویران میشوند و به روی خودشون نمی ارند . حتی فریدا با اون همه جسارت و بی پروایی در عشق سوخت و آثارش با همین عشق بود که این همه غم زده و زنانه و بازگو کننده ی زندگی ش شد . این زنان عاشق . . . شاید کسانی که دیگر وجود هم ندارند . قبلا فیلم  the possession رو دیده بودم . فیلم رو دوباره در یوتویوپ دیدم و دوباره چند روز پیش روی سی.دی دیدمش . شاید اسم این فیلم تسخیر نباشد . باید اسم این فیلم رو مالکیت یا تصاحب گذاشت . این فیلم به کارگردانی آندری زولافسکی است . 

 

رابطه ی بین مارک و آنا بسیار پیچیده است . طوری که فیلم پیش میرود گمان میکنم ، ان دو آنقدر هر دو عاشق یکدیگرند که از این عشق به نوعی جنون رسیده اند . مارک که بعد از مدت ها از جنگ برگشته میداند که انا از او تقاضای طلاق کرده است . او مدام به سربازهایی که از دور منزل آنها را نگاه میکنند یا شاید جای دیگر را دید میزنند مشکوک است و گمان میکند همسرش با همه ی آنها در ارتباط است . از طرفی بازی و نقش ایزابل آجانی طوری طراحی شده که در ابتدا گمان میکنیم او به ستوه آمده اما بعد ذهنیات مارک را به شکل بصری میبینیم اینکه گمان میکند زنش با مرد دیگری در ارتباط است . بله در ارتباط است مردی که هاینریش نام دارد . مسئله این است که این هاینریش و مادرش که با هم زندگی میکنند و ظاهرا این مرد برتری دارد نسبت به مارک ساخته ی ذهن بیمار مارک است یا نه ؟ در این جا میتوانم لینچ را و پولانسکی را ترکیب کنم و در این فیلم همه را ببینم . دیالوگ های معنویی که از دهان مارک بیرون می آید و همین طور دوئلی که آنان مارک و هاینریش دارند بر سر انا نیست بر سر حضور خدا است . یکی فکر میکند تنها چیزی که باید از ان ترسید خدا است و برای مارک خدا یک بیماری است . مارک خودش بیمار است این را در نیمه ی دوم فیلم میبینیم . آنجا که کارگاهی را استخدام میکند تا زنش را تعقیب کند . روی صندلی بیتابی میکند . مرد جوراب صورتی نمادی است از آنچه که بارها و بارها در زندگی انها به وجود آورده . شاید برای همین این دو دیوانه شده اند . از فرط بدگمانی به هم به مرهم خیانت پناه میبرند . آنجا که شیطان در آن لانه کرده . مارک با معلم فرزندش میخواهد رابطه برقرار کند او در عین حال به شدت شبیه خود آنا است . شاید شبهی از اوست . شاید مارک دوست دارد او را شبیه زنش ببیند . معلم به مرد میگوید همه ی زن ها یک جورهایی شیطانند . همین طور هاینریش وقتی با آنا دوست شده خودش را از همه ی خیانتی که به همسرش کرده ملامت میکند . چیزی که در انتهای داستان از دهان مادر هاینریش هم میشنویم . برای همین است که او میچسبد به این عشق که او را میکشد . مارک او را به طرز وحشیانه ای میکشد . مادر هاینریش به او زنگ میزند . :" منتظر پسرم هستم . آدرسی که شما داده بودید چاهی بود که از آن آتش بیرون می امد - مثل جهنم - در رستوران کنارش دنبال هاینریش گشتم . جنازه ای را دیدم که خودش بود اما ان فقط جسمش بود روحش کجاست . به من زنگ نزده . " این قسمت و این دیالوگ ها رو به شدت دوست داشتم . این اعتقاد به روح و روح بودن جدای تن بودن است و شاید این تن دادگی را نباید این همه مهم دانست . مهم روحی است که تو به کسی میدهی وقتی عاشقی هر دو را باید بدهی و وقتی خیلی عاشقی حس مالکیت بر تو حکم میکند . صحنه های خود آزاری و دست انا در چرخ گوشت و بازی شگفت انگیز سقط ِ یکی از دو خواهر ( ایمان و شانس ) در متروی نمور واقعا تکان دهنده است . همین طور اعتراف انا برای این سقط .

 

ظاهرا انا که منزل را ترک کرده و در خانه ی متروکه ای زندگی میکند . در ذهن مارک با مردانی در ارتباط است . شاید این واقعی باشد . تصویری که فیلمساز از این همه به ما میدهد مثل تصویر ادم های برزخی است . بد بودن این کار یا گناه و جهنمی شدن این کار را به ما نشان میدهد و در نهایت این دو هر دو و در کنار هم میمیرند و سرنوشت تلخ همه ی ان ها که حس مالکیت بر عشق انها را دیوانه میکند را میتوانیم ببینیم . 

اشتیاق آدم ها برای مال ِ کسی بودن . مال ِ کسی شدن . حلقه در دست کردن و نشان دادنش به همه برای اینکه من صاحب دارم . . . نمیدانم شاید این نشانه یک از دست دادن عشق است . شاید همین زخمی که این دعوا های شک بر انگیز عاشقانه به بعضی آدم های سادومازوخیزم میزند نوعی لذتی درش هست که فقط میشود ان را در فیلم دید . یک جور طاهر شدن توسط ِ اتفاقات . . . اعتراف به اینکه ایمان در مترو سقط میشود . حضور انا در کلیسا و بعد از ان این سقط شدن . . . شاید خدا صبرش همیشه زیاد تر از بنده ها است . شاید گاهی دعا ها جواب نمیدهند و دیوانگی و جنون بیش از اندازه حکم فرماست . تصویر و ابژه ای که از این فیلم میبینیم بی نظیر است . مخاطب فیلم شاید نتواند خودش را با این فیلم یکی کند . . . همذات پنداری کند یا ازش لذت ببرد . برای این است که نمیتواند به درونش نزدیک شود همه ی ما گناهکاریم . همه ی ما هم دوست داریم مال ِ کسی باشیم هم از این مالکیت که نام فیلم است بیزاریم . 


 
comment نظرات ()
 
 
گم شدن یا پیدایی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٤
 

ما به یک مهمونی دعوت شده بودیم . یک مهمونی که قرار بود توش بازی کنیم و نمایش اجرا کنیم و هر کسی در بدو ورودش باید تکست ِ خودش رو  و دیالوگ هایی رو که بهش میدادند رو میخوند و  اجرا میکرد . در جایی که گفته بودند مینشست . آخر شبِ این مهمانی ها همیشه به دعوا و داد و بی داد و زد و خورد ختم میشد . یا کسی عربده میزد و مست میکرد و بازی نمیکرد . . . یا هم عده ای ناپدید میشدند و از بازی بیرون میرفتند و همه چیز را به مسخرگی میگرفتند در صورتی که این بازی برای من خیلی جدی بود ، به طوری که همیشه مداد رنگی هایم را با خودم میبردم . میبردم تا روی دیواری که اسمش ( جمله ، آزاد  ) بود نقاشی کنم . وقتی لوسر های پر از شمع را روشن میکردند و سایه هایمان روی دیوار می افتاد و کش می آمد ، همه ی نجوا ها و صدا ها کم میشد . انگار همه از دیده شدن میترسیدند در صورتی که می بایست همه ماسک میداشتیم این شرطش بود . در این مهمانی آقا محمدخان قاجار و برادران کارامازوف و اسکارلت اوهارا و همچینین خانم وولف و خیلی ها شرکت میکردند . گه گاه چند روح هم به جمع ما افزوده میشد . ارواحی که مدت ها بود بهشان سر نزده بودیم و برایشان دعا نخوانده بودیم . مثل آقای نیچه که از سیبیلهایش همیشه قابل تشخیص بود و همچنین چارلی چاپلین که در این نمایش هم دست از آن راه رفتن ِ نقش ِ گدایش برنمیداشت و از زیر ماسک لو میرفت . بوی بهارنارج و گل ِ یاس می آمد . . یک طوری که میخواستی دائم عطسه کنی . هوا پر از شبنم و شب پره بود . کسی از پشت سر به من گفت :" هی ! میس . . . میس . . . " سر جایم ایستادم اگر تکان میخوردم باخته بودم . من نباید نقش میس را بازی میکردم یا وانمود میکردم که من میس هستم ما زیر نقاب بودیم . صدای ریختن تاس ها می آمد .

روی دیوار مربع های بزرگی کشیده بودند و مار- پله بازی میکردند . من در صف مار- پله بودم . میخواستم به خانه ی آخر برسم . این بازی را دوست داشتم . رعد و برق که میزد یک لحظه نور می آمد و میرفت . لوسر مثل پاندول ساعت چپ و راست میشد و کومه کومه گچ میریخت زمین . سایه ها با هر برقی که می آمد و میرفت کم و زیاد میشدند . عده ای در دور دست میخندیدند . واقعیت این بود که من در این مهمانی کسی را نمیشناختم . من همیشه از طرف آقای ( هیچ کس ) نامه ای دریافت میکردم . ( هیچ کس ) همیشه من را مورد نوازش روحی قرار میداد و من هرگز نفهمیدم این هیچ کس کیست . یک جورهای بابالنگ درازی بهش فکر میکردم . توی پیراشکیی که دستم بود قارچ و پنیر و گردوی له شده و سس سیر ریخته بودند ، نانش برشته شده بود و دوست داشتی با یک نوشیدنی خوشمزه مز مز ه اش کنی . . . گارسون ها مدام تعارف میکردند . گیلاس هایی که خالی بود . این یعنی تو یک مرحله عقبی هستی و باید فعلا تشنه بمانی . خوراکی مال برندگان بود . من در بازی قبلی که سنگ /گاغذ / قیچی بود برنده شدم و این پراشکی را هدیه گرفتم . خُب آقای نیچه باخت و من باید تاس ها را به دست میگرفتم . خانمی که باید باهاش دوئل میکردم ، زنی بود که قلا در مهمانی این هیچ کس دیده بودم . بسیار لاغر ، موهای لخت بلند . بسیار ساکت . مثل یک روح . با شانه های پهن و گونه هایی برجسته . انگشتانی که مثل شن کش بودند و صدایی که به زور شنیده میشد . توی یک تنگ تاس ها را میریختیم و می انداختیم باید یک 3 میآوردم . تاس من عددش 3شد . رفتم جلو . . . نردبانی بود . نردبان را بالا رفتم . زن لاغر تاسش 4 بود . به هیچ جا ربط نداشت . . بعد از اینکه نردبان را بالا رفتم کسی دستم را میگرفت . کمان میکنم هیچ کس بود . شاید از ادکلونش این را فهمیدم . من را یاد پدرم انداخت . موسیقی آشنایی پخش شد . شاید با این موسیقی خاطره داشتم . سرم گیج رفت . توی یک سیاهی پایین رفتم . مثل چاه . پاهایم مثل دوچرخه سواری به حرکت درآمده بود و لبم را گاز میگرفتم . لحافم را پرت کردم یک گوشه . از زیر ِ در یک نامه آمده بود . نامه را شناختم . از پاکتش شناختم . دعوتنامه ی بازی ماهانه ی همیشگی بود . روی شیشه ی اتاق زیر شیروانی شبنم نشسته بود و یک کبوتر راه میرفت و صدای پایش را میشنیدم . دوست داشتم . از روی تخت پایین آمدم . سیگارم را روشن کردم و بیرون را نگاه کردم . همه چیز منجمد شده بود . هیچ چیز در حال حرکت نبود . مجسمه ی وسط  میدان با من بای بای میکرد . برایش دست تکان دادم . پنجره را بالا کشیدم و داد زدم  (سانکین ) جان میام پیشت . از روی لباس خوابم که بلوز شلوار پر دار ِ سفیدی بود که شبیه کبوترم کرده بود رب دوشامبری پوشیدم که پر از پولک ماهی بود و کلاه قرمز را سرم گذاشتم . یک پاکت سیگار و یک بسته بیسکوئیت مادر توی جیب های بزرگم انداختم و با سرعت از روی نامه ی ( هیچ کس ) گذشتم . چکمه هایم را دستم گرفتم تا پله ها نشکند . 

آهسته مارپیچ ِ چوبی را پایین آمدم . ها که میکردی بخار دهانت در هوا میماند . توی تنم خون جریان داشت . یک جور شیرینی . میخواستم در این سکوت با مجسمه ای که باهاش کلی عکس دارم باشم . با هم حرف بزنیم . شاید فقط ما زنده بودیم . همه جا را برف گرفته بود . من دیگر هیچ آدمی را دوست نداشتم . پول هایم ته کشیده بودند . من هیچ کسی را نداشتم . مدت ها بود به کافه ی کنج خیابان جنوب شهر که معروف بود هم نرفته بودم . من مدت ها بود مرده بودم . در صورتی که خواب میدیدم و بیدار میشدم . یک لحظه سرم گیج رفت . ایستادم . دوباره به حرکت چرخدار ادامه دادم . " اومدم ساتکین اومدم . ) توی دلم این صدا بود که خونم را به جوش می آورد . در راه باز کردم زنگوله ی آهنی بالای در صدا زد . مثل زنگ کلیسا . همه جا یخ زده بود . باورم نمیشد .

دختر ِ جوانی که کنارِ دیوار یک پایش را به دیوار تکیه داده بود و پز عکس گرفته بود با عکاسش همان طور منجمد مانده بودند و روی سرش کلاهش یخ زده بود . روی کلاهش یک جغد نشسته بود . وقتی جغد را دیدم سرش را چرخاند و پرید روی سر من . گفت : سلام میس شانزه لیزه ." گفتم :" این ها رو تو فیریز کردی ؟ گناه دارن ؟" گفت :" من نه"همین طور که به طرف ِ مجسمه ی وسط میدان میرفتم و با جغد روی سرم حرف میزدم پوسترهای افتتاحیه ی نمایشگاه عکاسی ( رنسانس ، بیرون از قاب /سروش میلانی زاده در گالری محسن را دیدم ) یک کمی جلوی پوسترش مکث کردم .

خوب به ترک های روی عکس نگاه کردم . انگشتری که دست زن توی پوستر بود را یک نفر به من هدیه داده بود . باید جمعه بروم یه این نمایشگاه و این انگشتری که این همه سال گمش کردم را پیدا کنم . خودش بود . پوستر را از روی دیوار کندم و توی جیب روب دوشامبرم کردم . جغد گفت :" یخ نزنی ؟" گفتم :" از جلدت بیا بیرون من که میدونم تو کی هستی ؟" جغد گفت :" تو همیشه اشتباه میکنی تو خیلی خودخواهی ." به طرف مجسمه رفتم . سفت و سخت و منجمد سر جایش ایستاده بود . هر چقدر صدایش زدم تکان نخورد . یک بیسکوئیت مادر خوردم . جغد پر زده بود و رفته بود . شبنم های معلق ِ توی هوا داشتند پوره های برف میشدند . صدایی از دور دست گفت :" کمک " من .. . دویدم . چکمه هایم را محکم بستم و به طرف چاهی که میدانستم کجاست رفتم . بچه ای بود که توی چاه افتاده بود . نمیدیدمش . به چاه که رسیدم فقط صدایش بود . . . یک صدا که نشان میداد جان داری آن پایین است . داد زدم " صدامو میشنوی ؟ " گفت :" آره . بیا منو از این جا ببر. من سردمه . من مامانمو میخوام . منو ببرید . کمک ." دنبال طناب گشتم . هیچ چیز نبود . این پا آن پا کردم . خودم را انداختم توی چاه . بچه ای که دیدم . دختری بود نزدیک شش سال . چتری داشت . چقدر شبیه کودکی های من بود . بغلم کرد . به من گفت : مامان . مامان تو اومدی ؟ من فک کردم منو این جا تنها گذاشتی رفتی ؟! مامان . 

 

***


""رنسانس، بیرون از قاب"" در گالری محسن....
زمان: جمعه، ۲۷ بهمن ماه ۱۳۹۱ ساعت ۴ تا ۹
مکان: خیابان ظفر شرقی، کوچه ناجی، خیابان فرزان، خیابان نوربخش، بلوار مینای شرقی، پلاک ۴۲.


 
comment نظرات ()
 
 
چه راحت خیانت میکنی !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

تو که هستی که بخواهی با من نباشی ؟

دنیای اسرار آمیز خیانت ! 

آیا روحی که دادار ِ این جهان ، در کالبد ِ انسان دمید میتواند این همه فریبنده باشد؟ یا این بنده ی فرومایه است که آن را نمیبیند و از خودش دور میکند ؟ چگونه است که ترفند های عیارانه ی یک روح ِ پلید میتواند ، جسم و روح ِ دیگری را مسخر کند ؟ هر وقت که بخواهد با او بماند و بخوابد و هر وقت که نه ! پس برود پی کارش . که این یک عادت شده! آنگاه که معصومانه خیال ِ ترک همدیگر را داریم چقدر همدیگر را میشناسیم ؟  در این گاه ها آن که ترکمان میکند چه مهربان میشود ناگهان ! بیگمان هر کس که خیانت کند نیرنگ باز است و هر روز با هر کس و ناکس میتواند رنگ به رنگ شود . این تنهایی تنها قسمت ِ من میشود .  تنها . میبینم که این روزها همه عادت کرده اند زن های خود را با مردهای دیگر ببیند و مردها زن های خود را . نوعی بی شرافتی که باب شده . این عدم ژرف نگری در شناختِ بنی آدم و تنها به غریزه فکر کردن و نه به جان ، از بی فکری است و نه روشنفکری . 

همیشه و همیشه به هر کس که شدم مایل ، از ته دل چیزی از آب در نیامد جز جاهلی و کاهلی که نه در حد و نه در قواره ی من بود . من چه ساده ، دلم را میکَنم . . . من دلم را گمراه میکنم به سادگی  و میشوم دلخواه ِ هر آنکس که ناکس است . که به صبرش در شبانگاه و سحرگاه منتظر میشوم و پلک نمیزنم .  نمیزنم پلک . نه یک لحظه هم . یا به شنیدن صدایش،  کوک میکنم ساعت را . تیک / تاک . . .  میبرد خوابم . ساعت ها . شاید من مرده ام و این ساعت بارها زنگ زده  است . کسی پیامی نگذاشته . . به راستی زمزمه های دروغین را نشانی نیست تا از آن گریزی باشد . هر گاه قلبم را از جا در آورده ام چونان که مسیح در آخرین وسوسه های مسیح ، و در دست گرفتم و به او دادم ، . . قلبم لا به لای قیچی بی رحمانه ای تکه تکه شد . آنگاه ، گاه بود که روحم را مرهمی لازم بود از نوع ِ شیشه و ترامادول و بایومادول و زاناکس و کوک و همه ی مخدرات تا بشود این خاطرات پاک ِ پاک . . . آنگاه که من برهنه ایستاده ام در برابر خودم . رو به روی آینه ای که با من است  . سنگی برش میزنم تا بشکند که نشانم ندهد . تا تنم را هر تکه ی تیزش بشکافد . آنگاه که هر پیمانی به سادگی میشکند . . .  هر تکه ی تیز آینه هم تن من را  بشکافد . آن گاه مرهم یک قلب سوخته نه آب است و نه پُماد . . . یک جور کشیده شدن به بی بند و باری است . . . یک جوری خود را خرج هر کسی کردن که مقابله ی به مثل را تجربه کنی . آنگاه که عشق از بین رفت یا شاید هرگز وجود نداشت دوست داشتم برای همیشه تنی باشم نه برای خودم . تقسیم شده بین همه ی کسانی که دوستم ندارند . یک جورهایی انتقام از بی عقلی خودم یا که نه از دلدادگی هایم .  آنگاه که همیشه روی پله ی آخر ایستاده ام و دیده م با چشم که همیشه بوده اند کسانی که از من بهترند . بهترین ها و. . . ا ز منظر اخلاق و منش و شعور از نقطه نظر آن دیگری که از من بالاترند . آن روزها برای یک شب هم که شده میخواهم از همه ی این آدم ها انتقام بگیرم . آه ای ذهن این هذیان ها چیست که میبافی ؟این خزعبلات . . . دور باد هر گونه فکری بدین گونه . که من این نیستم و نخواهم بود . آنگاه من زن شدم و بر من خیانت ها روا گشت از برای اینکه من زنم . که ستاره ای هستی سوخته که به نظاره نمینشیند هیچ دل سوخته ایا تو را . باری عشق از زمین رخت بست و با سنگواره ها معاشقه کردن چنین تاوانی دارد .

ای نرینگانی که بر خود حلال و روا میدارید زنبارگی را به حکم ِ تاریخ و شاید دین که هوس و نفس تنها در زیر کمر تو جست میزند و خیز ، این خیز و این مد و جزر در اندام زن از سر و مو و گوش تا به کف پا خود را مثل ما ر میپیچاند . چونه است که بر زن حرام است این حس و باید بر خود ساتور زند و اخته شود و تو بتوانی هر ضعفت را جبران کنی به سادگی و با هر سگی . . . ای تو مایه ی رنج !گهگاه از این چهره ی دلقک وارت بیزار میشوم . توی مواد غرق میشوم . خودم را با خودم میبینم که در معاشقه ام . آنگاه که دنبال هیچ جفتی نیستم . آنگاه که از خودم بچه دار میشوم و در زمین ریشه میدوانم . 

روی تخت خواب ِ من غریزه ی تو حکمفرما میشود و زن دیگری با تو که خود ِ منی در معاشقه به سر میبری . این تو که بر من عاشق بودی . . . که از تن ِ سگ ِ خیابان هم نتوانی گذشت و گذر کردن . . . . آنگاه که تو لویی آراگون را نمیشناسی و نه من را و نه شعرهایم را . . .آنگاه که تو با رفیق ِ همکلاسی من . . .با دوست من همبستر میشوی و آن هم با تو عشق چه معنا دارد . وقتی که دلتنگی مایه ی تمسخر است و این عالیترین و مدرن ترین رابطه ها حکم می فرمایند . بگذار بشکنم تا تو هرگز من را نبینی . تا مثل مادر ادیپ سنجاق در چشم فروکنم تا نبینم که چگونه در مقابل من طنازی میکنی و من را میفروشی . ای تو که من را حراج کرده ای به جسم و ذهن . . . هر گاه که گمانم رفت تو را سخت عاشقم و نگاهت را دوست داشتم در حفره ی دلم و روحم نگهت داشتم و ترسیدم که بروی . این آن گاه بود که از من روی گرداندی . که نه اسیرت بمانم و نه اسیرم بمانی . فنون ِ تو سکون بود و دروغ . 

آنگاه که افق های محدودِ دیدگاهت ، تو را و جربزه ات را در این حد کوچک میکند . تو نمیتوانی مردی باشی با معیار های زنی با این ذهنیت که منم . که خیالم به پرواز و روحم به غوغا فروخته شده . 

تو که هستی که بخواهی با من نباشی ؟

؟

هه! ( آیا این جملات را در خلسه ای خود خواسته نوشته ام . همین جمله ی آخر را . مرگ بر هر چه دل و دلبستگی و دلتنگی و هرآنچه با دل است و سلام بر سیخ و سلاخی و سلام بر تکه تکه شدن هر چه سودمند است و درست است . )


 
comment نظرات ()
 
 
ویتسک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

ویتسک

آشنایی با بوخنر ، زمانی که من دانشجوی نمایش بودم ، امری بود واجب و وضروری . مهم ترین نمایشنامه ی بوخنر با ترجمه ی کامران فانی را به سختی پیدا کردم و خواندم . شخصیت اصلی نمایش ، که اگر اسمش را بگذاریم ویتسک ! یک پروتاگونیست است،  به معنای پیش برنده ی نمایش و داستان و نه قهرمان . شاید او به نوعی ضد قهرمان که نه اما anti- hero باشد . ویژگی  ویتسک ، بلاهت و سادگی او  در برابر جامعه ی یاغی و وحشیی که دور و بر ش را احاطه کرده اند، او را تنها ، بی دفاع ، منفعل ، گاهی به شدت ضعیغف و تو سری خور میکند . با او در این زمانه به شدت همذات پنداری میشود کرد !!! ویتسک از طبقه ی واخورده ی جامعه می آید . او مثل یک موش آزمایشگاهی به هر آدمی اعتماد میکند خلافش به او  ثابت میشود و همه از پشت به او خنجر میزنند . حتی همسرش . این توی سر خوردن و واخوردگی از جامعه ی کوچتر یعنی خانواده اش است که به بیرون جامعه درز میکند . که او خود را به دستِ افسر و پزشک و هر عنصرِ بالا دست خود میسپرد و سپس پس میخورد تا به جایی که همه ی دارایی و روح و روانش به تاراج میرود . این نمایشنامه را به شدت دوست داشتم و اما اجرایی از آن که به درستی در  بروشور آن نوشته شده بود ( ویتسک بر اساس ِ ویتسک گئورگ بوشنر (بوخنر) ) کار بسیار پسندیده ای بود ! ضمنا اسم دراماتورژ کار که در واقع بر اساس شیوه ی اجرا متن اصلی را با توجه به شرایط سالن و صحنه و اجتماع به روز کرده بود حذف شده بود که در خبرها خواندم  ( نون . دال ) مترجم و دراماتورژ کار بوده که به دلایل عجیبی اسمش حذف شده خودتان پیدا کنید میوه و میوه فروش را . . . 

نویسنده ، طراح و کارگردان : رضا ثروتی 

تهیه کنندگان : آرمان جعفری ، محمد عقیلی ، مجید رحیمی جعفری

بازیگران به ترتیب حروف الفبا :

مرتضی اسماعیل کاشی /ماکان اشکواری/حمیدرضا الله بخش / پانته آ پناهی ها / اصغر پیران / بابک حمیدیان ( به دلیل شکستگی پا نقش او را شهرام حقیقت دوست بازی میکند ) / مهدی کوشکی  /آرمین هایراپتیان

تالار حافظ که در واقع طراحی آن بلک باکس است و برای نمایش های خاص و آوانگارد طراحی شده ، با طراحی عجیب و شگفت انگیزی از خود رضا ثروتی رو به روی تماشاچی دلبری میکند . فضای اجرای بازی ، نعل اسب وارونه است میان تماشاچیان ، شاید شبیه نیم دایره ای که دوچره سواران یا اسکیت بازان برای مسابقه روی آن سرعت و شتاب میگیرند و در هوا چرخ میزنند و دور میزنند و برمیگردند . . . دو دریچه نیز در آن تعبیه شده . زیر آن دریچه شاید حکومتی توتالیتری یا فراماسونری حکمفرماست . نحوه ی ادای دیالوگ ها ، همان طور که فضا ایجاب میکند ، به شیوه ی معمول و مرسوم نیست . مکث دارد . کش دارد . تاکید دارد . سکوت دارد . موسیقی هم در جای مناسبی قرار گرفته . در ابتدای نمایش  صحنه ی سلاخی مردی توسط پزشک شهر را میبینیم . صدای اره . یک جورهایی ژانر وحشتی :) . . . یک جورهایی واقعیت اطراف ما . . . . زنی که سطل آبی در دست دارد و سطل صدای بچه میدهد . همان بچه اش است . این نماد را دوست دارم از همین سطل کلی استفاده ی بهینه در بازی و اجرا گرفته شد . همسر ویتسک که زنی است پول دوست و هرزه . . . با بازی درخشان پانته آ پناهی ها ، همه چیز را تسخیر میکند . اما آن حس ِ پول دوستی ، آن به سخره گرفتن ِ ویتسک آن چنان که در متن  مشهود بود،  در اجرا در نیامده بود . شاید مخاطبی که متن را نخوانده است از این نمایش چیزی سر در نیاورد . ما تئاتری ها گاهی خیلی فقط به خودمان می اندیشیم . من دو ویتسک دیدم . یک جور دیدگاه کارگردان از این نقش . دیدن گاهی فلش بک . . . شیوه ی جالبی بود . برای گمراهی مخاطب بد نبود اما ضرورتش چه بود نمیدانم . جامعه با شیطنت خودش و با بی رحمی ویتسک را سلاخی میکند و او را دور خودش میچرخاند . در نهایت زن ویتسک هم زندگی چندان جالبی ندارد . همه قربانی جامعه ای هستند که بر آن ها حکومت میکند . مهم ترین نکته ی نمایش . 

تمام این فشارها باعث میشود ، در یک لحظه ویتسک که عاشق همسرش است او را بکشد . البته خودش را نیز غرق میکند . تا آن جا که به یاد دارم این نمایشنامه بر اساس زندگی واقعی شخصی به همین نام نوشته شده است . 

امیدوارم کسانی که فرصت دیدن این نمایش را پیدا نکردند برای دیدنش به تالار حافظ رو به روی تالار وحدت بروند .

خرید تلفنی 

09364144060

09109097181

خرید اینترنتی:www.sayehtheater.com/ticket

 


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٧
 

میس شانزه لیزه ، کنار ِ پنجره ی بُخار گرفته نشسته بود . موهای نارنجی اش توی حوله ی سفید ، بالا سرش در هم گره خورده بودند . با انگشت روی بُخار  شیشه را سابید تا بیرون را ببیند . بیرون باران هنوز هم میبارید . صدای چکه کردن ِ دوش ِ حمام با شُرشر ِ باران یکی میشد و یک دلشوره ای به دلش می انداخت . میس شانزه لیزه پاهایش را توی لگن ِ آب ِ ولرمی که به داغی میرفت ، گذاشته بود . انگشت ِ شست ِ پا تا جایی که میشد در گوشت ِ بی نوا فرو رفته بود . صاحبخانه گفته بود باید بعد از استحمام مرکورکرم را در لگن بریزی و پایت را در آن بگذاری تا درد التیام یابد . میس ، دوست نداشت به انگشت ِ زخم شده اش نگاه کند . کار ِ خودش بود . کندن ِ ناخن ِ پا یا خوردن ِ پوست ِ لب . ترک عادت نمیتوانست . روزهای سختی بود . صدای کالسکه ای اسبهایش چهارنعل توی خیابان ِ سنگفرش میرفتند با زنگوله ای که به هم میخورد باعث شد تا دوباره بیرون را نگاه کند . توی ذهنش پُر از فکر بود . سیگارش را دم ِ دست گذاشته بود . فندک را زد و روشنش کرد . چرا باید میرفت ؟ فکر کرد چرا باید دوباره یک اشتباه را انجام بدهد آن هم در این وضع ِ هوا و در این سرما و آن هم توسط ِ کسی که یک بار ازش صدمه دیده بود .

دلش میگفت اگر نرود ، اشتباه کرده است .

شاید این بار قسمت و سرنوشت طور دیگری رقم بخورد . آقای شاعر برگشته بود . توسط ِ مرد ِ صیاد ، نامه اش را به دست ِ میس شانزه لیزه رسانده بود . نامه را توی بطری سبز رنگی که هنوز از درونش بوی انگور می آمد انداخته بود . دست خط ، دستخط ِ خودش بود . میس ، دود سیگارش را فر داد به سمت رو به رو . پرده ی حمام را نکشیده بود . باران به شیشه ی اُریب ِ خانه ی زیر شیروانی میخورد و انگار که هر لحظه بتواند بشکندَش . چراغ ِ نفتی قدیمی روی میز ِ گرد ی که پر از کتاب و مجله و مداد و مرکب بود برای خودش میسوخت . توی لَگن چیزی نفس میکشید . یک ماهی آبی رنگ بود . ماهی عجیبی که دور شست ِ پایش پیچ میخورد و فلس هایش که از هم باز میشدند نور از آنها بیرون میزد . یک جورهایی قلقلک آور بود . میس شانزه لیزه ، فکر کرد دارد مثل همیشه خیال میکند . لباسش را آماده گذاشته بود کنار . آقای شاعر خواسته بود او را مثل همیشه ، همان طور که دوست داشت دم ِ اسکله ببیند . حتما روی همان نیمکتی پیدایش میکرد که همیشه زیر چراغ ِگاز سوزی که نورش سکسکه میکرد مینشستند و باز هم مثل قبل همدیگر را میبخشیدند و باز هم چند روز خوش بودند و باز هم قصه تمام میشد . میس حوله را دور خودش محکم تر پیچید . پایش را از توی لگن در آورد . سیگار هنوز توی دستش میسوخت . ماهی آّبی افتاد روی کف ِ چوبی و شروع کرد به جان دادن . میس نگاهش کرد . چقدر شبیه خودش بود . شومینه ی کوچک ِ کنج ِ خانه ی زیر شیروانی داشت گرما و روشنایی اش را از دست میداد . چند هیزم برای افروختن ِ آتش کافی بود . یک جور خوشی از این سوختن ِ چوب توی خون ِ میس میجوشید . میخواست ماهی را توی آن آتش بیاندازد . ماهی را بسوزاند مثل هندی ها . برگشت تا ماهی را بردارد که به جایش یک پروانه ی آبی رنگ دید . 

موهایش را خشک کرد و لباسش را پوشید و قلبش همچنان میزد . همیشه عاشق آقای شاعر بود . تمام ِ نوشته هایش را در همین شومینه سوزانده بود . باید نقاب به چشم میزد . مرد شاعر گمانش این بود که همه ی دنیا میشناسندش و نباید جایی با کسی دیده شود . میس نقاب را به چهره زد . سر ساعت مقرر ، مرد ِ بی سر ، با کالسکه ی مخمل آبی دم در سبز شد . میس در را بست و از راه پله ی پیچ پیچ ِ بالا آهسته پایین رفت . کفش شستش را اذیت میکرد . روی طارمی پرنده ها کنار ِ هم نشسته بودند . پرنده ها به هم چسبیده بودند . سردشان بود . با صدای قیژ قیژ ِ پله های فرسوده ی آنجا که پاشنه ی بلند کفش ِ میس در دل آن فرو میرفت همه پریدند . رفتند به بالا . . . دور هم میگشتند . انگار بال هایشان را کنده بودی . 

توی کالسکه ، بوی عود می آمد . مرد بی سر که میدانست مقصد کجاست این بار حرف نزد . یک جعبه ی آهنی روی صندلی برای میس گذاشته بود . توی آن یک انگشتر زمرد بود . مرد ِ بی سر نوشته بود . " این یک هدیه نیست ، این پیامی است برای جنگ ." میس انگشتر زمرد را دست کرد . جنگ خود ِ زندگی بود . مردِ بی سر که تازیانه ی محکمی به اسب ها میزد تمام فکرش مرد شاعری بود که عوض نمیشد و میس شانزه لیزه ای بود که دوباره و برای بار چندم داشت اعتماد میکرد . به اسکله که رسیدند . میس پیاده شد . در را بست . توی دست ِ کالسکه چی بی سر جعبه ی آهنی را گذاشت . وقتی که از او دور تر شد . مرد بی سر بعد از رفتن ِ میس در جعبه ی آهنی را باز کرد . توی آن پروانه ی آبی رنگی بود که مرده بود . 

توی ذهن ِ میس شانزه لیزه ، همه چیز شکل دیگری داشت . دیگر آن مرد شاعر ریش های بلندش را زده بود و بوی الکل نمیداد و با خانم های ناجور نمیگشت و مدام خیانت نمیکرد . میس خیال خود را بازی داد که مرد شاعر ، هنوز دوستش دارد و در هیمن روزهای بارانی دلش میخواهد محکم در آغوشش بگیرد و به او بگوید من را ببخش من همیشه عاشق تو بودم . فکر میکرد دیگر روی بدنش جای گاز و چنگ و سیگار سوخته نخواهد بود . قلبش شور نخواهد زد . مرد شاعر در تنهایی به یاد او خواهد بود . صدای پیرزنی که کنار کافه ی اسکله پاتیل بود و آواز میخواند شنیده میشد . مرد شاعر با همان ریش بلندش و موهای بلندش که از زیر کلاه زده بود بیرون ، با همان شلوار لی گشادش و کلاه بافتنی اش و شال گردنی که میس برایش بافته بود با بطری در دست منتظر بود . خیال از ذهن میس پرید . بی هیچ فکری خودش را در آغوش مرد جا داد . بوی کپک می امد . همان را دوست داشت . مرد شاعر شعر نمیگفت . مدت ها بود مغزش کلمات را گم کرده بود . او با دستان ِ لرزانش صورت بیرمق میس را لمس کرد و گفت : تو هنوز خیلی جوونی که بخوای بخاطر من پیر شی . " میس یک سیلی زد در گوش آقای شاعر . داد زد :" من دوستت دارم . دوستت دارم . تو چرا اینو نمیفهمی ." اشک هایش از زیر نقاب بیرون میریخت . انگشتر زمردش زیر نور چراغ برق میزد . آقای شاعر در گوش میس زمزمه کرد . :" این منم که همیشه عاشق تو بودم . عاشق تو میمونم . منم . " از دور زن پیر که آواز میخواند . ساکت شد . به طرف آن ها نزدیک شد . آقای شاعر گفت : این دوست دختر جدیدمه . خیلی خوشگله . اگه دوستم داری یه کم به من پول بده . میخوام بهش بگم که من کیم . این باور نمیکنه که من شاعرم . این رو فقط تو میدونی . " میس که از چشم های قرمز مردی که دوستش داشت بیچارگی را میدید . . . سرش را در کمال ناباوری تکان داد و گفت : نه . . . نه . . . .تو برای این منو کشوندی این جا نامرد ؟ " کفشش را در آورد و پابرهنه شروع کرد به دویدن . انگشترش را در آورد و پرت کرد به عقب . به جایی که درست میدانست می افتد زیر پای آن دو . 

به خانه که رسید . برق نبود . همه ی کفتر ها را با خودش آورد داخل اتاق زیر شیروانی . شمع ها را روشن کرد و خوابید روی زمین و از گریه بی هوش شد . روی موهایش کرم ابریشمی از خودش نور میداد . ابر از شیشه ی شکسته ی حمامش وارد خانه شد و همه جا را مه گرفت . 


 
comment نظرات ()
 
 
چیپس 1000 تومن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٢
 

 

راز ِ بقا 

میدونم که این جا موش هم با عصا باید راه بره ، اما بی صدایی و خاموش موندن هم یک جوری شیکم سیری رو میرسونه . ببینم تو که داری این طوری نگام میکنی ، تو که دستکش توی دستت نیست و خارِ گل پوستِ  دستت رو خراش داده ، نگاهت رو هیچ جک و لطیفه ای نمیتونه بخندونه . از ته دل ! یه خنده ی سیر . . . تو که سرفه میکنی هیچی نشده ،  توی این سن و سال !لای دود ِ ماشین ها ، تر و فرز میدویی این ور و اون ور و گُل میفروشی ، تو که امیدت رو باختی . از پشت شیشه ی ماشین به توی گرم و نرم و شاید دست ِ روی دست ِ یکی دیگه نگاه میکنی و برق انگشترش چشمت رو میزنه ، تو که به سیگار ِ توی دستِ زنی که همه جاشو بوتاکس کرده نگاه میکنی و  گل ها دود خورده ات رو پیشکش میکنی و خبر نداری که اون ها ، اون گل ها رو از جاهای دیگه میگیرن که ویترینش از یه قبر گرون تره ، و دلی و وجدانی هم  ندارن که برای شیکم گشنه ی تو بخوان خرج کنن . . . گل بخرن تا تو رو شاد کنن ؟ شوخی میکنی؟ تو که میری یه گوشه و فال هات رو از توی جیبت در میاری و حالا میگی فال . . خانم فال . . .آقا فال . . . فال بدم . . . تو که حافظ ِ توی دستت به مردم نگاه میکنه چقدر خود ِ تو رو حفظ میکنه . تو . . . تو که در این جنگ نابرابر ِ دنیا وامونده ای و امیدت به کاغذ پاره های توی دستته . . . میدونم چقدر ناراحتی . از شرم نگاهت نمیکنم . از شرمندیگه نه اینکه نخوام . آخه یه چهار راه قبل تر فال خریدم . قبل ترش نرگس و رز خریدم . . . منم که سر گنج نشستم . . . تو چه گناهی کردی . منم که پول هام رو از سر راه نیاوردم . از تو چه پنهون دلم میخواست چیپس بخورم . با دوستم چیپس و پنیر و قهوه بخوریم و بخندیم که دیدم یه بسته چیپس داخل وطنی شده هزار   تومن و توی نایلنش . . نصفش پره و خلاصه از خونه که بیرون میزنم باید اول برم دنبال جیب بری . . .تو نمیدونی آخه جیب منم تار عنکبوت گرفته . . . خود منم بدبختم . میدونی جیره ی ما رو روی یخ نوشتن . منتها تو آدمی ...انسانی واستادی توی سرما . من نه  من صبح به صبح جیب میزنم . لاستیک پنچر میکنم . پیرزن خفه میکنم . با دوربینم آدم ها رو زیر نظر میگیرم . خلاصه کارت مردم رو میکشم و لاس میزنم و زن و مرد این و اون رو با کارهام  تلکه میکنم و هر کاری بتونم برای چندرغاز . . . تو نمیدونی همین ماشینی هم که توش نشستم مال خودم نیست مال صاحب کارمه . کُشتمش . الان پشت صندوق عقبه . تو داری دستهای خشکت رو به شیشه ی ماشین میکشی و میگی (گل ) گل . . . اما من دارم به بنزینی که میخوام روی این جنازه بریزم فکر میکنم که همین بنزینشم گرون شده . اما بهتر از اینه که بیان بگیرنم . میبرمش بیابون . میسوزونمش بعد  با زنش ازدواج میکنم . پول ها رو بالا میکشم . عتیقه ها رو میفروشم . زنه رو ول میکنم و میرم سراغ عشق زندگیم . . . آخه تو نمیدونی منم عاشقم . خدا یه چو بخت بده . از شانس بدم شدم عاشق سینه چاک ِ دختر ِ صاحاب کارخونه . دختره فوق لیسانسه . چشماش سبزه . لپاش مثل اناره . توی جیباش دلاره . همه اش خارج میره میاد . هیکلش خیلی لاغره . میخوام مواظبش باشم بگم باید چاق بشه . همه اش سرش گیج میره . توی کارخونه که میاد همه میفهمن . چکمه میپوشه رنگ و بارنگ . هزار رنگ . قرمز و قهوه ای و سبز . سفید و بنفش . یه انگشتری داره زمرد نشون . به من که نگاه میکنه دلم میره . میدونه من مال کجای شهرم . یه بار منو دعوت کرد تئاترشون . توی جنوب شهر اجرا داشتن . خوشم ازش . توی یه سوله اجرا داشتن . دیدم اونم خاکیه . عاشقش شدم .هر شب میرفتم کارشون رو میدیدم . نمیدونی تو آخه . دلم یه نخ سیگار خواست . سیگارم گرون شده . از توی جیب ِ جنازه کش رفتم . مرتیکه کَمل میکشه . اینم یه صاحب کار دیگه ی منه . آخه من نمیرسونم . باید چند جا برم تا بتونم ماهیانه در بیارم . تو نمیدونی قربونت بشم . انقدر این اتوبانم ترافیک داره که تو عین پشه چسبیدی به شیشه و نگاهت رو ول نمیکنی . آخه تو چه میدونی این سیگار هم مال خودم نیست . دارم فکر میکنم اگر تو بدونی من یه نفر رو کشتم و پشت ماشین گذاشتم چقدر میترسی . کاش تو رو هم استخدام کنم با هم برم ادم کشی نه ! نمیدونم . تو هم دلت چیپس میخواد . دلت میخواد قهوه بخوری . ببینم چند وقته صبح ها نیمرو نخوردی . من گرسنه ام . میدونم تو هم عین منی . راسته که آدم گرسنه ایمان نداره . بعدنم دستش رو قطع میکنن . چی کار کنیم ؟ چه جوری شیکممون رو سیر کنیم . از اون بدتر نخ دندون رو چی کار کنیم . میبینی تو رو خدا . چراغ که سبز میشه من نمیبینم . تو دوباره با من میای . از ماشین دل نمیکنی . تو داری میبینی که روی صورت من و روی لباس های من جای یه دسته . دست خونی . تو شک کردی . تو فهمیدی که من یه نفر رو کشتم . شیشه رو پایین میکشم . میگی : آقا فال میخری؟


 
comment نظرات ()
 
 
شب های هند - Nocturne Indien
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٤
 

 

شب های هند 

کتاب شب های هند ، اثر ِ آنتونیو تابوکی ، با ترجمه ی سروش حبیبی را به سرعت خواندم ، مجبور شدم به دلیل ِ مشکلاتی که به لحاظ ِ ترجمه و ویرایش داشت ، بعضی قسمت ها را چند بار بخوانم . جدای از بحث ِ ادبیاتی پیرامون ِ همین مسئله ، کتاب ، راوی اول شخصی دارد که در انتهای داستان متوجه میشویم نامش روکس است . او به هند سفر کرده ، در جستجوی دوستش گزاویه است . ظاهرا گزاویه ناپدید شده است . روکس این مطلب را از نامه های زن ِ روسپی هندی به نام  ویمالا سار ، میفهمد . ویمالاسار بعد از اینکه راوی ( روکس ) را میبیند اعتراف میکند که دیده بوده که گزاویه به دوست ِ نزدیکش ( همان راوی یا روکس ) نامه میدهد . ویمالا سار متوجه میشود که او مدتی است به مذهب خاصی در هند متصل شده و خلقش برگشته است و به شدت نگران احوال او میشود . سپس گزاویه ناپدید میشود . ویمالا سار مدام میگوید او ( فطرتش تقدیر تاریکی داشت . )

در اکثر فضاهای داستان ، راوی را در نماهای بسته ، توی دالان های هتل ، توی اتوبوس ، توی اتاق هتل ، توی رستوران و در شب و تیرگی است . گویا خودش شبیه سایه  است . ( چیزی که به شدت من را  یاد ِ بوف ِ کور ِ صادق هدایت میاندازد ) . راوی که در جستجوی گزاویه است و هر شب را در یک هتل میگذراند ، همین طور که دنبال دوستش میگردد ( در قسمت دوم / بخش هفت  صفحه ی 67 به بعد ) در ایستگاه اتوبوس با پسربچه ی خوشرویی رو به رو میشود که در نگاه ِ اول بوزینه ای بر دوش دارد و سپس مشخص میشود آدمی علیل است . انها به مودابری میروند . تکه ای از این قسمت را عینا مینویسم . 

پرسیدم : برای چه میروید به مودابری ؟

- آنجا جشن است . جئین ها از همه جا ی کرالا می آیند آنجا . حالا موسم زیارت است . 

- شما هم میروید زیارت ؟

گفت : نه ، ما اطراف معبدها میگردیم . برادر من آرهانت است . 

- عذر میخواهم نمیدانم آرهانت چیست . 

پسرک با شکیبایی بسیار توضیح داد که :آرهانت یک پیغمبر جئین است . کارمان زایران را میخواند. ما از این راه پول خوبی جمع و جور میکنیم . 

- پس یعنی بیناست ؟ غیب بین است . 

پسرک با ساده دلی جواب داد : بله او میتواند گذشته و آینده ی آدم ها را ببیند . 

در همین قسمت هنگامی که راوی از برادر ِ علیل اما پیشگوی پسربچه میخواهد که در مورد او هم نظری بدهد . هنگامی که برادر علیل دستش را روی چشم سوم راوی میگذارد و و حشت میکند و اظهار میکند که او این جا نیست . یعنی راوی این جا نیست و جای دیگری است ، به مخاطب یا شاید به من این برداشت را میدهد که راوی همان گزاویه است و او دنبال خودش میگردد . شاید برای همین هیچ شب را در یک هتل نمیماند و همیشه در سایه نورها است و چهره اش معلوم نیست . کتاب رمان نیست داستان بلندی است که فرصت ِ توصیف زیاد از هند را ندارد اما با این همه به ظرافت به تمامی کلاغ های نوک سمی درشت هیکل ، بوی تند غذا ها ، رنگ و سحر مکان ها و آدم های عجیب هند اشاره کرده است . در انتها بعد از اینکه راوی که به دنبال گزاویه است و در اثر شهود و گفتگوی درونی با خودش گمانش میرود که او در وجود پرنده یا نام پرنده ای حلو ل کرده از آدم های مختلفی میگذرد تا به او برسد . تا او را یا خودش را پیدا کند . به شدت این کتاب را دوست داشتم . متاسفم که سهل انگاری ویرایش این کتاب در نشر چشمه باعث شد نتوانم به روانی کتاب را بخوانم یا شاید نتوانم زبان منبع و اصلی را و نثرش را بفهمم که شاعرانه است و همه جا فعل ها را به قرینه ی معنوی حذف میکند یا این سروش حبیبی است که این طور ترجمه کرده است . هر بار ترجمه ای از آقای حبیبی خوانده ام این طور گمان کردم که ترجمه چند پاره است انگار یک بار و یک روزهایی با حال خوش ترجمه شده و یک جاهایی شتابانه . شروع کتاب : راننده ی تاکسی ریشکی بر چانه داشت ) فکر میکنم ریش ِ تنک بهتر از این ریشک بود ! ک تصغیر به ریش را تا به حال ندیده بودم آن هم در پسوندی بر اعضای بدن ! بیشترین اشکال در صفحه های 30 و 31 دیده میشود . 

دالان بسیار دراز بود و دیوارهای آن رنگ کبود غم انگیزی داشت . کف زمین از سوسک هایی که زیر پا میترکید سیاه بود . شاید بهتر بود این طور نوشته شود که دالان ِ بسیار درازی بود که دیوارهایش رنگ کبود دلگیری داشت . کف ِ زمین پُر بود از سوسک های سیاهی که زیر پا میترکید . 

یا 

من به دنبالش رفتم . به اتاقی وارد شدیم که من هرگز به وسعت آن ندیده بودم . این اتاق میشود گفت به وسعت آشیانه ی هواپیما بود و پای دیوارها و نیز در سه ردیف تختخواب چیده بودند . البته تختخوابی درکار نبود ، بستر هایی بود و بسیار فلاکت بار .  چند لامپ از سقف آویخته بود که نور بی رمقی داشت . 

من به دنبالش رفتم . به اتاقی وارد شدیم که تا به آن روز به بزرگی آن ندیده بودم . میشود گفت که وسعت این اتاق به اندازه ی پارکینگ هواپیما بود . پای دیوارها سه ردیوف تختخواب چیده بودند . البته تختخواب که نه ، میشود گفت بسترهای فلاکت بار . چند لامپ از سقف آویخته ( شده ) بود که نور بی رمقی داش(تند ). !

مثلا 

چیزهایی را برایش گفتم که هرگز قصد نداشته بودم به او بگویم . 

( واقعا این ترجمه ! اشکال ندارد ؟)

قصد نداشته بودم ؟ در طول کتاب مدام با ( که ) و ( و ) های زیادی رو به رو هستیم که بیحوصلگی آن لحظه ی مترجم را میرساند هرچند این اشکالات متمرکز میشوند در قسمتهایی و در همه جا یکسان نیستند آدم میتواند بفهمد مترجم کجاها خسته بوده. باز هم این اشکال بر دوش ویراستار است و من انتظار بیشتری داشتم . 

خواندن این کتاب را برای همه ی کسانی که کتاب هایی نظیر پدروپارامو یا فیلم های دیوید لینچ را دوست دارند توصیه میکنم . فضایی به شدت خاص دارد که میتواند شما را وادار کند از آن طرح بدزدید و برای آثار هنریتان که این روزها بازاراش گرم است دیتیلهایی پیدا کنید . 


 

در مورد نویسنده میتوانید ( این جا ) را مطالعه کنید . 


 
comment نظرات ()