جزیره در کهکشان

 
قرار و فرار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

قصه 

 

میس شانزه لیزه ، به خودش که آمد ، خون روی کاشی های سفید ِ حمام ِ دیر در حال چرخیدن بود و چوشیدن ، میچرخید و با آب ِ دوش می آمیخت . مثل ِ خونی که رفته رفته داغ تر شود . . . اره توی دستان ِ میس میارزید . به  هر دندانه اش تکه ای از جگر ِ زن ِ پیر دیر آویزان بود . میس شانزه لیزه اره را ول کرد و نفس زنان پا به فرار گذاشت . هوا سوز داشت . سوز ، زیر ِ گونه ها را و نوک بینی را و پیشانی را سیلی میزد . موها را با خودش میکشید و عقب نگه میداشت . باد که میوزید موها با گردن عقب تر میماند . انگار که جاذبه ای بکشاندش عقب . سوز و باد زوزه میکشید . صدای زنگ ِ کلیسا زده شد . آن هم چه بی وقت ! میس شانزه لیزه که کلاه ِ سفیدش را باد با خود برده بود با آن لباس ِ یقه بسته ی بلند ِ سیاه میدوید . باید میرفت به قبرستان . پشت ِ هیچستان . پدر آلن ، قول داده بود که بیاید . باید می آمد . او هم باید امشب دخل ِ  پیرمرد ی که نگهبان ِ قبرستان بود را در می آورد و کارش را یک سره میکرد . پدر آلن ، یکی از سرسخت ترین و متعصب ترین مردان ِ دیر بود . وقتی میس شانزه لیزه برای تفنن ، یلخی و همین جوری پشت ارگ ِ کلیسا نشسته بود تا توکاتا بزند ، چشم ِ پدر آلن او را گرفت . از آنجا بود که آتش ِ عشق در آن دیر ِ ممنوعه زبانه کشید . تنها جایی که برای با هم بودنشان پیدا کرده بودند اتاق ِ نمور ِ پر از موش ِ پیرمرد نگهبان ِ قبرستان بود . مردی گوژ پشت با بینی عقابی و صدایی که از ته چاه بیرون میآمد . پیرمردی که تمام صورتش زیگیل و لک بود . همان که آلن را از کودکی از زمانی که پدرش او را در دیر رها کرد همه چیز را به یاد داشت . او میدانست که آلن فرزند نامشروع ِ مرد متشخص و صاحب نام شهر است . . . میس شانزه لیزه زیر درخت بید آمد و مثل بید شروع کرد به لرزیدن . دستهایش بوی خون میداد . خودش را در آغوش پدرآلن انداخت و گفت :" اصلا پشیمون نیستم . " آلن به او گفت :" میدونستم . " صدای چاقویی که از غلافش بیرون بیاید شنیده شد . کلاغی بالای سر درخت غار زد . با هم از روی چمن های خشک قبرستان رد شدند . پیرمرد نگهبان ِ قبرستان که داشت با نور شمع اتاقش حرف میزد و الکل میخورد و میخندید پشتش به پنجره بود . او میس شانزه لیزه و آلن را لو داده بود . آن شبی که این دو راهب با هم تنها بودند . دو تن که مثل دو جنازه ی سرد به هم میخوردند تا آناتومی هم را بشناسند . . . پیرمرد ِ نگهبان قبرستان آنها را از پشت شیشه دیده بود و به مادر روحانی خبرش را داده بود . بنا بود آنها را دار بزنند . اما نقشه ی میس شانزه لیزه این بود که باید در این زمان بالای دار نرفت و بالای دار برد . . . در واقع این فکری بود که پدر آلن به سر او انداخته بود . . . . چوبه ی دار را برای آنها داشتند برپا میکردند و این در حالی بود که میس و آلن فرار کرده بودند . آلن وارد کلبه شد و با یک ضربه ی کاری خرخره ی پیرمرد را برید و سرش را پرت کرد بالای درختی که پرنده ی عجیبی خانه ساخته بود . . . . آنها سخت همدیگر را بوسیدند و از بوی خون نترسیدند . آنها از اینکه به هم میگفتند :" دوستت دارم " نترسیدند . قبل از روشن شدن هوا . . . از میان جیرجیرک ها گذشتند و لباس سیاهشان را توی رودخانه انداختند . آنها با زن ِ کافه چی نزدیک رودخانه قرار گذاشته بودند تا لباس های گدای محله را برای انها بیاورد و زیر درخت ی که به آن سیب وصل بود بگذارد . میس شانزه لیزه و پدرآلن مدتها با همین لباس اما خوشحال زندگی کردند . تا اینکه میس شانزه لیزه با صدای ضربه ی در بیدار شد . از پنجره ی کوچک ِ اتاق ِ دیر صدای زنگ کلیسا می امد . . . .چوبه ی دار بر پا بود . 

*

این هفته به تماشای نمایش غبار رفتم . خیلی دیر اما رفتم . بهاره ی رهنما برای من موجود رک و بی شیله پیله ای است که مثل قصه های مادربزرگش صاف و راحت حرفش را میزند در بند ِ هیچ چیز نیست نه دوست دارد نویسنده ای شاخص شود نه دوست دارد کار عجیبی کند دوست دارد روایت کند . این را از روی بلاگش هم میشود دید و از روی ظاهرش او همین است که هست و من همین را دوست دارم . نمایش غبار به سه قسمت تقسیم میشود . نمایش / بازگویه / اپیزود آخر . . . واگویه های شخصیت های نمایشی از زبان بازیگران (الهام پاوه نژاد / نسیم ادبی / سپیده گلچین ) به شدت زنانه و راحت و بی پروا بود . کاش میشد بی پروا تر و حقیقی تر هم باشد . من این حس کنجکاوی زنانه این دنیای زنانه را دوست دارم حتی در زمان جنگ هم که باشد . در ان تحریم روزهای سخت . . . در آن بی آغوشی های سخت . . . .حرف هایی که همه گل در دهنشان گرفته اند تا نگویند را دوست داشتم . بازی ها و دکور صحنه را دوست داشتم . شاید میشد که متن بهتر باشد . . . .به خصوص در اپیزود اول . به هر سو به همه ی عوامل نمایش خسته نباشید میگویم . 

*

بعد از مدت ها نزدیک تر از نفس پریوش نظریه را دیدم . فیلمی که کاش زودتر همان موقع که در خانه ی هنرمندان پخش شد میدیدم و همه ی دانسته هایم مربوط میشد به مجله ی هفت خدا بیامرز . صحنه هایی از غسالی زن ها از حس عمیق آنها به زندگی . از این کاتارسیسم روحی . . . از کوتاهی زندگی . . . از ضربه ای که به صدای شهرام ناظری در فیلم میخورد . از لقمه پیچ شدن آدم ها . از کوتاهی زندگی . از خدا . به شدت این فیلم را دوست داشتم به پریوش نظریه ی عزیز تبریک میگویم کاش مجال کار برای همه باشد . . . کاش !


 
comment نظرات ()
 
 
پله ی آخر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸
 

پله ی آخر

 

با پیش فرضی که از فیلم ِ قبلی علی مصفا ( سیمای زنی در دوردست ) داشتم ، و البته با سر و صدای زیاد و جهانگردی های جایزه بگیریی که برای فیلم ِ ( پله ی آخر) شد ، با خوشحالی و بدون ِ تردید از دیدن ِ یک فیلم ِ ( بد ) به سینما رفتم . 

چیزی که برایم در ابتدا جالب و شاید ناخوش آیند آمد این بود که روی تصاویر اولیه ای از فیلم که نشان داده میشد ، علی مصفا برای گیج نشدن ِ مخاطب ِ فیلمش میگوید که درهم ریختگی زمانی شما را گیج نکند و داستان روایتی خطی دارد ( البته جمله ای با این مضمون و نه نقل به عین ) ، خُب ترجیح میدادم از تدوین و همین درهم ریختگی منظم در ذهنم داستان را بسازم و جلو بروم و این جمله را نشنوم . شاید این جمله ی کارگردان ِ فیلم ِ فیلم بوده که در ابتدا گفته شده و تقصیر علی مصفا نیست . آنچه که در چند ثانیه ی آخر فیلم و در یک سکانس کوتاه با آن مواجه میشویم که اگر یک چشم به هم بزنیم و نبینیمش از دستش داده ایم و به نظر به شدت کوتاه می آمد . شاید انتهای فیلم که کارگردان ِ فیلم کات میدهد و سه شخصیت اصلی فیلم را کنارِ ِ هم میبینیم ، من را یاد هشت میلیمتری دو می اندازد که  چشم دختردر مترو ناگهان چشمش به متروی ایستاده ی رو به رویش که جهت خلاف آن را می افتد و میفهمیم کل فیلم یک بازی بوده البته در آن فیلم ریتم به شدت رعایت شده بود . اتمسفر و فضای پله ی آخر من را یاد ِ علی مصفا ی سیمای زنی در دوردست نینداخت . من را بیشتر یاد ِ داریوش مهرجویی و ساند اسکرین و صدای روی صحنه که شخصیت روی فیلم حرف میزند انداخت . اتفاقی که در بانو ، هامون ، لیلا، پری هم افتاده . . . بریز بپاش های مراسم ِ ختمی که شبیه مراسم ختم نیست و شلوغی این صحنه ها من را یاد ِ شلوغی فیلم های مهرجویی انداخت نه علی مصفایی که خودش باشد . . . به هر حال او و لیلا و پری تاثیر گرفته از داریوش مهرجویی اند و شاید کاریش هم نمیشود کرد . البته خود داریوش مهرجویی هم وام گرفته از فلینی و گه گاه تورناتوره است و من نمیدانم اوریجینال ترین کارگردان در ایران واقعا کیست !؟ 

از آنجا که در فیلم و در همان لحظاتی که به نیمه نرسیده با داستان مردگان جویس رو به رو میشویم که البته در چشمان باز  کاملا بسته ی کوبریک ، این مضمون را به زیبایی به تصویر میکشد ، در پله ی آخر با روش های خلاقانه ی دیگری همین مضمون را با شگردهای کارگردانی و نه فیلمنامه نویسی میبینیم . این که داستان ِ فیلم از زبان شخصی که مرده روایت میشود و روح ِ مرد ذهن ِ همه را میخواند و یک دوم شخص درست و حسابی هم نیست . او گاهی با لیلی و گاهی با امین صحبت میکند . توی دل همه را میبیند یا تصور میکند یا اینکه ذهنیتش این است . شاید بهتر بود خسرو ( علی مصفا ) دوم شخص ثابتی در فیلم صحبت کند تا کمی تعلیق بیشتر بشود . اینکه در هامون و بانو و ...میبینیم که شخصیت ها با همه در دلشان حرف نمیزنند . . . معمولا با گفتگوی درونی دارند یا اینکه با یک نفر صحبت میکنند اما در این فیلم خسرو چون مرده است میتواند توی ذهن همه را بخواند . صحنه ای که لیلی چیزی را بعد از خورد کردن نوار به صورت خسرو میکوبد که در ابتدا نمیبینیم و بعدا دوباره کاملا میبینیم خب به شدت همان جدایی نادر از سیمین بود و ابتکار ِ جدیدی نبود . حضور ِ بعضی سکانس ها در فیلم گاه اضافی و بعضا بی مصرف بود و همین زیبایی تدوین و کارگردانی را کم کرده بود . 

 

اعتراف ِ لیلی برای اشک ریختنش با شنیدن موسیقی خیلی زود صورت میگیرد . شتابزده . . .کاش کمی تردید را در فیلم باقی میگذاشت . کاش خسرو را گیج میکرد . . . نه اینکه بلافاصله اعتراف کند که عیسی نامی در تفرش زیر پنجره اش عاشق او بوده و در سرما یخ میزند و میمیرد به خاطر او . . . در اکثر نقدهایی که از این فیلم شده همه اشاره به مثلث عشقی بودن این رابطه ی شخصیت ها کرده اند . کجای فیلم این عشق دوم پیداست ؟ نگاه لیلی به دکتر ِ خودخواهی که عمدا یا از روی مرض به خسرو میگوید تو سرطان داری و کیفور میشود ؟ همین یک نگاه ِ لیلی که البته اکثر نگاه های خانم حاتمی همیشه همین طور است . . . یا قسمتی که در کافه با دکتر امین قرار میگذارد و ما به عنوان ِ مخاطب نمیشنویم که آن ها به هم چه میگویند و فقط صحنه ای میبینیم که لیلی ناراحت میز را ترک میکند و فنجان نسکافه اش را ناخواسته میشکند . شاید در این صحنه دکتر دارد اعتراف میکند که من به دروغ به خسرو گفته بودم که سرطان دارد و حدیث عشقی در میان نبوده ! نمیدانم شاید همه ی این ها برای تعلیق بوده و هر دو میتواند درست باشد . شاید هم عاشق لیلی بوده ! من ترجیح میدهم این سکانس را بهترین سکانس فیلم بدانم . صحنه های تفرش و فیلمبرداری و شوخی هایی که جدی بودن فیلم را قرار است بگیرد به گمانم چندان به جا نیست چون فیلم آن قدر تلخ و جدی نیست . عمیقا اسکیت بازی خسرو را بخواهیم نگاه کنیم میتوانیم به شیبی که بی پروا با موسیقی ملایم به سمتش میرود و جایی که در جاده به خطر مرگ میپیچد درک کنیم . که این شخصیت مثلا مردنی میتواند از درون چقدر افسرده باشد و واقعا چقدر از همسرش دور و همسرش نیز از او دور تر . . . به هر حال لوکشن های تکراری ، کافه نادری و کافه رومنس و خیابان چرچیل و البته حوالی خرمشهر و استفاده از موسیقی سنتی و خب البته تار شهنازی خودش هزینه ی کم و شاید خلاقیت جدیدی باشد . اما انتظار من از فیلم خیلی بیشتر از این بود . بازی لیلا حاتمی خود همیشگی اش بود ، حتی خنده های بیمعنایش تصنعی بود و واقعا نمیدانم جایزه ای که به ایشان تعلق گرفته دلیلیش چیست . . . برعکس علی مصفا در بیان دیالوگ هایش مثل همیشه نبود . شاید خیلی صمیمی تر . نزدیک تر . متفاوت تر . نگاه هایی که قبلا در فیلم هایی که بازی کرده کمتر دیده ایم . چرا اسم او نباید اول در تیتراژ بیاید ؟ با این همه من سیمای زنی در دور دست را بیشتر دوست دارم . 


 
comment نظرات ()
 
 
اتاق سیگار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦
 

تفلیس / گُرجستان

میس شانزه لیزه کنار ِ شومینه دراز کشیده بود که یک نامه از زیر در خانه سُر خورد و آمد تو . در نامه نوشته شده بود که شما در قرعه کشی برنده شده اید و میتوانید به تفلیس بروید . میس شانزه لیزه که از شهر ِ خاکستری بی روحی که درش زندانی شده بود و میلیون ها سال ِ نوری با جزیره در کهکشان فاصله داشت ، دل خوشی نداشت و حس ِ  خفگی یا چیزی در این مایه گلویش را فشار میداد ، با خودش فکر کرد که چه عجب ! یک اتفاق شگفت انگیز . میس شانزه لیزه از جا بلند شد . شعله های شمینه لهیب میکشیدند ، نزدیک بدن . انگار که میخواستند میس شانزه لیزه را درون خودشان ذوب کنند . میس به صورتش دست کشید و احساس کرد صوتش سوخته است . فوری به طرف پنجره رفت . چهارچوب را بالا کشید ، سرش را بیرون برد تا نفسی بکشد . مقدار زیادی سُرب و خاکستر روی صورتش نشست و او را به سرفه انداخت . میس به ناچار پنجره را پایین کشید و خودش را به سمت حمام رساند . در بین راه پایش به زیر سیگاری خورد و تمام فیلتر ها و خاکسترها روی زمین ریخت . خودش را به حمام رساند و شیر آب را باز کرد .آب  ، نارنجی رنگ بود .آب  پُر از جرم . پر از املاح . میس شانزه لیزه تصمیم گرفت خودش را به تفلیس برساند تا از شر این همه خاکستر و همه روزهای تیره و تار و تارعنکبوتی نجات دهد . انگار که در خواب ِ بدی غرق باشد . رسیدن به فرودگاهی که پسوند ِ ( بین المللی) به اسمش چسبانده اند باعث افسوس است . فرودگاهی که در مقابل ِ همان سن و سال ِ مهرآباد و افتتاحش ، هیچ نیست نه از نظر زیبایی نه از نظر ِ معماری نه از نظر عظمت ، نه از نظر جهانی بودن . مردمان ِ فرودگاه بین المللی که در صندلی هایشان خمیازه کشان با لباس های  خاکستری ، سبز لجنی یا سورمه ای ، بی هیچ لبخندی خمیازه کشان نشسته اند و از جواب دادن هم در میروند و اخم همیشگی از صورتشان محو نمیشود . آدم هایی که منتظرند تا مسافرین خارج از کشور را دستگیر کنند و فقط سگ و گُرز آهنین شش پره ندارند تا خوش آمد بگویند . برای مثال شما میتوانید به اطلاعات ِ این فرودگاه زنگ بزنید و مثلا بخواهید تا شما را به بانک ِ فرودگاه متصل کند یا از آن ها سئوالی بکنید تا با کوبیدن گوشی که یک جور درگوشی هم میتواند باشد ، را تجربه کنید . یا اینکه با تاکسی ها ی رو به روی در های شیشه ای فرودگاه کمی به درد و دل بنشینید تا از کل گلایه هایشان آگاه شوید . خیلی غم انگیز است دیدن عکس ِ پایین برای اینکه بفهمی در چه عظمتی در حجم ِ بین المللی بوده ای !

 

وقتی که میس شانزه لیزه چمدان ِ فیروزه ای اش را به دست ِ دوستان ِ ساکت و نگاه های سردشان سپرد ، برای خودش یک نسکافه سفارش داد و کیک ، بلکه از صبحانه ی هواپیمایی در برود و گشنگی نکشد . صبحانه هایی که هنوز شبیه سی سال پیش هستند و توی بسته های یک بار مصرف با هیچ ذوقی روی میز مسافر کوبیده میشوند . مهماندارهایی که ریمل از سر و روی بی روحشان میریزد و مهماندارهایی که با آن لباس های غیر ایرانی و بی اصالت در راهروی باریک هواپیما رژه میروند و حواسشان به خودشان است تا به مسافر ها و گه گاه داد هم میزنند . کیک که از گلوی میس پایین میرود خشکی روی صورتش مثل ِ کویر ترک برمیدارد ، مثل ِ قلبش که شکسته و میخواهد با هر سفری درمانش کند . به اتاق سیگار میرود . اتاق ِ سیگار فرودگاه ِ بین المللی ، شبیه بارهای درجه ی سه ی یک کشور درجه چهار است . سقف ِ کوتاه و هواکش های ضعیف و مردهایی هیز . برعکس ِ اتاق ِ سیگار فرودگاه ِ دهلی که دیوارهای چند جداره ی شیشه ای اش و سقف ِ بلندش و سنگ های زیر پایت تو را و دود و دمت را میخواهد در آنجا نگه دارد و حس امنیت به تو میدهد . بله . دل به دریا میزند میس شانزه لیزه و وارد ِ اتاق سیگاری میشود که سقف ِ کوتاهی دارد و دیوارهای کاشی قرمزش چرک و کثیف است و صندلی هایش سر جایش نیست . با  دو دختر هم سن و سالِ خودش رو به رو میشود . نشسته اند روی صندلی و سیگار را میجوند . همه نگاهشان میکنند . هیچ امنیتی نیست شاید سیگار کشیدن توی توالت بهتر باشد . با آن چاه های عمیق و طراحی بینظیری که بیشتر برای مردمان غار نشین مناسب است تا انسان های امروزی . هیچ موسیقی بین المللی در این فرودگاه ِ بی روح بین المللی شنیده نمیشود . تنها صدای مجری شبکه ی خبر است و بس . وارد هواپیما که میشود از این که از این خاک ِ خاکستری نفرین شده ی خشک میگریزی خوشحالی . از این که چند روز شاید مجبور شوی به بیکاری ات فکر نکنی . از اینکه قرص های آرام بخشت را شاید که نخوری . از اینکه شاید هوای سرزمین دیگر لای منافذ ِ پوست تن تو بلغزد و تنت را تازه تر کند . خوشحال و شادی . میس شانزه لیزه وقتی وارد فرودگاه تفلیس میشود . جلوی دوربین چک پاسپورت ، با موهای ریز ریز بافته اش لبخندی میزند و زخمش را روی صورتش به کسی که نمیداند ممکن هست که باشد نشان میدهد . شاید این زخم را هر کس ببیند تب بکند یا که دلش شعله بکشد . میس لای موهایش باد را حس میکند و مه را و هوایی را که از کوهای قفقاز فر میخورد . . .به ابرهای بالا سرش نگاه میکند . ابرهای پر بار ِ مهربانی که به او خوش آمد میگویند و مردمی که در گرجستان ، مثل قبل ، هنوز لبخند به لب دارند و هنوز دوست دارند که انسان باشند و در تکنولوژی به آدم آهنی تبدیل نشدند . 

 

خیابانی که عدالت ، شادی ، هنر ، عشق در آن حاکم است . جایی که کلیسا و مسجد و کنیسه و آتشکده در یک جا جمعند . مهم نیست که تو چه کسی باشی . مهم قلب ِ آدم هاست . مهم این است که در کوچه پس کوچه های سنگ فرش آنجا میتوانی شراب یا آبجو بخوری و لی مست نشوی چون مست ِ هوا شده ای . این مست کننده است . مهم این است که مردمی را میبینی که وقتی با آنها فرانسه یا انگلیسی یا پارسی حرف میزنی و نمیفهمند باز با ا تو دیالوگ برقرار میکنند . آنها با نگاهشان و با قلبشان با تو حرف میزنند . اشاره میکنند . پیرزنی که دم ِ خانه ی جنگ زده ای نشسته و روسری سرش کرده و مداد چشم را چند بار دور چشمش پرگار زده است و لباسهایش پاره است تو را دوست دارد بی اینکه بداند کیستی برایت از گربه هایش حرف میزند . پیرزنی که خانه ی جنگ زده اش را برای سگ و گربه های ولگرد توی خیابان اقامتگاه کرده و با گربه هایش دوست است و نازشان میکند . بویشان میکند . اگر سکه ای ناچیز کف دستش بگذاری چشمانش برق میزند . 

میس شانزه لیزه دوست دارد سنگ های زمین را بکند . غم هایش را توی آن بکارد یا اینکه از یک جایی از روحش غصه ها و طالعش را بریزد بیرون و آتش بزند . وقتی توی کیف دستی ات پول و توی اتوبوس خوابت میبرد دزدی نیست که به آن دست بزند یا به تو . وقتی نصف شب بیرون میروی و دوست نداری خانه ای داشته باشی یک امنیت عجیبی را حس میکنی که فقط از آن ِتفلیس است . هیچ کس در آنجا مریض نمیشود . هیچ کس نمیمیرد . هیچ کس به دنیا نمی اید آدم ها مثل کارتون تکرار میشوند . همه سر جایشان در نارین قلعه هستند . همه همان جا باقی مانده اند اما این تویی که از سرزمین خاکستری بیرون زده ای از میان مردمک و نگاه و حافظه ات میبینی که چقدر با آنها فرق داری . چقدر عوض شده ای . همه چیز سر جای خودش است . همه چیز ساده است . وقتی که باید برگردی به سرزمین خاکستری . . . دلت میگیرد . دلت جوش میزند . مرهمی نیست . ناچاری . توی هوا نمیشود خود را پرت کرد پایین . هواپیما به اندازه ی کافی توی چاله می افتد . وارد فرودگاهی که بین المللی است میشوی . باز موسیقی ملایم بین المللیی نیست . شبیه بیمارستان است . نور نیست . رنگ نیست . با لباس نظامی و نه لباس این کار همه میخواهند مچ بگیرند . چمدان زنی که شاید واقعا برای هشت خواهرش عطر آورده را میریزند زمین . قفل چمدان ها میشکند . شاید که نوشیدنی الکلی آورده باشی . مبادا که شاد شوی . شادی به این آسانی حرام است . ناگهان میس با صورتی عرق کرده از خواب بیدار میشود . خوشحال است که در هیچ کجای این خواب نیست . نه شهر خاکستری نه در تفلیس . جزیره در کهکشان با درختهای تنومندش و اسکله ی بینظیرش و مردمان فانتزی اش بهترین شهر دنیا هستند . باید اتاق سیگار را نقاشی کند . شاید هیچ کس حدس نزند که چیزی که در خواب دیده وجود خارجی داشته باشد . 


 
comment نظرات ()
 
 
آس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٥
 

1392/مار

آس* - دوست جدیدم - مدت ها بود کارهایی میکرد . نمیتوانستم ا ز کارهایش سر در بیاورم . مثلا من را توی تور ِ ماهیگیری می انداخت و به سقفُ خانه میکشید ، آن وقت فکر میکردم که من عنکبوتی هستم که در تله ی خودم گرفتار شده م . بعد مینشست کُنج ِ  خانه ی نمورمان و سیگارش را روشن میکرد و بی اینکه من حرفی بزنم یا اوحرفی بزند  ، دود سیگارش را فوت میکرد طرفم . من تسلیم بودم . آس را تازه شناخته بودم .از روزی که  با لباس ِ گیپوردار ِ مادر ِ مادربزرگم که کمر ِ سفتی داشت و از پهلو فنر داشت ، ایستاده بودم تا مرد ِ نقاش ِ جوانی تصویرم را بکشد . مرد ِ نقاش انقدر در کارش غرق شده بود که نفهمیده بود بالای سر ِ من یک عقاب در حال چرخ زدن است . من روی زمین سایه ی متحرکی را حس میکردم که دورم مثل پرگار چرخ میزند . اما نمیتوانستم نگاهش کنم . پشت ِ سرم رودخانه جریان داشت و مردی که به تازگی خودکشی کرده بود را نجات میدادند . نامش صادق هدایت بود . من حتی فرصت نکردم تا به این ماجرا نگاه کنم . من مثل ِ مونالیزا با یک لبخندی که هیچ رمزی هم درش نبود ایستاده بودم. باد موهای لختم را با خودش هر جا که دوست داشت میبرد . دامنم را تکان میداد . همه چیز تکان میخورد . چراغ کنار نیمکت هم داشت از جا در میامد اما مرد ِ نقاش انگار چسبیده بود به زمین . نه بومش تکان میخورد و نه کلاه بزرگ حصیری بالا سرش . آس را همین لحظه شناختم . وقتی که دهان عقاب باز شده بود تا به چشم های من نشانه رود . او با پرتاب ِ یک تیر به خرخره ی عقاب آن را نقش زمین کرد . مرد ِ نقاش تاکید کرد که پلک هم نزنم . فهمیدم که آس کنار ماست و دور نشده . لاشه ی عقاب را برداشته بود و پرهایش را کنده بود و گوشتش را خام خام میخورد . کم کم ابرها آسمان را پوشاندند و باران گرفت . من همین طور با بلندای دامنی که گیپور  و ژپونش داشت همه ی خیابان را میپوشاند ایستاده بود م . انگار نقاشی من تمام بشو نبود . آس سرفه ای کرد و سیگاری کشید . دوست داشتم برگردم و نگاهش کنم . چهره اش را ببینم . سردم شده بود . همه ی فکر و ذکرم رفیق ِ جدیدم بود که توی خانه برای خودش لانه کرده بود . میرفت میان عشقه های دیوار خانه ام و تا میامدم خودش را دور گردنم میانداخت و سر میخورد به وجودم . باران که باریدن گرفت . لباسم خیس شد اما مرد نقاش خشک سر جایش ایستاده بود . ناگهان آس گفت : "  شما نمیخواید از اون جا بیاید پایین ؟ " آهسته گفتم : " شیش ! " آس ، جلو آمد و دست من را گرفت و فهمیدم که روی یک بلندی ایستاده ام . آس گفت : " شما منتظر بودید ؟ " گفتم : " نه . " گفت :" چرا شما منتظر بودید . " بعد پوزخندی به من زد . گفتم :" من منتظر هیچ کس و هیچ چیز نبودم خیلی دیرم شده . " صدای پارو زدن توی آب را شنیدم . آس گفت : " مردی که خودکشی کرده بود رانجات دادند . " بعد پالتویش را انداخت دور شانه هایم . میخواستم از دست نگاه ترسناکش فرار کنم . باید به خانه میرفتم . کالسکه ای در کار نبود . باید همه ی راه را پیاده میرفتم . 

آس که همین طور دنبالم راه افتاده بود گفت : " شمام میخواستید خودتون رو بندازید توی اون رودخونه ی ملعون ؟ " گفتم : " نه من یک مدلم . " آس خندید . گفت :" مدل ِ یک مجسمه ی نقاش ؟ " بعد پر های عقاب را نشانم داد که به تیر های  کَمانش چسبانده بود . 

همین طور که رد میشدیم کافه ای بسته میشد که بوی نسکافه و قهوه و وانیل و کاراملش را هیچ باد و بارانی نمیتوانست از بین ببرد . فوری رفتیم تیو کافه . شمع کوچکی روی یک میز روشن بود . آس نشست رو به رویم . چشمهایش سرخ بودند و سیه چرده بود شاید مردی بود هندی . بهمان گفتند گورمان را گم کنیم اما بالاخره یک چای داغ خوردیم . گرممان شد . آس گفت خیلی چیزها راجع به من میداند . من مدت ها بود فراموش کرده بودم چه کسی هستم . فقط میس شانزه لیزه نامی در ته ذهنم مثل پره های آسیا چرخ میزد . من چه کسی بودم . من مدت ها بودم با یک مار در خانه ی زیر شیروانی زندگی میکردم . این مار 5 سر داشت و من را خیلی دوست داشت . پوست ِ مارم را نگه میداشتم توی یک گنجه . هر یک معاشقه ای که با آن داشتم او پوست میانداخت . او یک تن بود و سه سر و هر سرش دو چشم داشت و ده چشم در برابر دو چشم من و لحظاتی که نمیدانم چقدر به اساطیر برمیگردد چقدر به واقعیت اما میدانم که دوستم دارد . شب ها دور گردنم خودش را میپیچد و زهرش را برای دشمنانم بیرون میریزد . او با من حرف میزد . گاهی اوقات صدای آدمیزاد از دهانش بیرون می آمد یک بار با هم رفتیم تا بنک تازه تاسیس شده ای را بزنیم . او از صد اسلحه کارساز تر بود . آس که مردی بود هندی با چشم های سرخ تیر و کمانش را برداشت و بی اینکه من بدانم مستقیم رفت به خانه ی من . . . لباس خیس من روی پله ها میچسبید و نمیتوانستم پا به پای او بالا بروم . موریانه ها به لباسم میچسبیدند . در خانه باز بود . آس با یک تیر مار را کشته بود . در دستانش گرفته بود . به من میخندید و آب دهانش روی زمین میریخت . حالا من بازیچه ی او شده بودم . من گرفتار آس شده بودم . او از مار هم بدتر بود . تیرش را که شنانه میرفت تسلیمش میشدم . او سایه ی حشرات را هم شکار میکرد او مثل یک وهم بود . من را توی تور ماهیگیری انداخته بود و از دهان من زمرد بیرون می آورد . سالها بعد فهمیدم ، او همان پسر جیپوری بوده که در جوانی در هندوستان عاشقش شدم . میگفتند یک فیل را خورده و از دیوار چین دو سر بیرون آورده که داشتند حرف میزدند . میگفتند او وجود ندارد اما اشتباه است . او همین پایین . نشسته دارد سیگارش را میکشد . 

*آس به زبان هندی یعنی تیرانداز ماهر


 
comment نظرات ()