جزیره در کهکشان

 
قایق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 

آمبیانس ( **

چشمم رو که باز میکنم میبینم روی سقف ِ اتاقم یه قایق ِ قرمز داره روی موج ها تکون میخوره ، یاد فیلم ِ پاپیون می افتم . . . کاش این قایق بره سراغ ِ مردی که از بالای کوه پرید و خودش رو برای آزادی به صخره و موج و بیکرانگی سپرد . . . از روی تخت بلند میشم . گردنم رو میشکنم تا هوا از لای مفصل ها بزنه بیرون و تلخ تلخ صدا بده . . . نمیدونم ساعت چنده ؟ من از ساعت و از عدد های روش بدم میاد . از ساعت شنی که دونه دونه شن های ریزش قدرت میده به ناتوانی و حسرت ها . . . توی یه بیزمانی خاصی به سر میبرم . کف ِ اتاقم یه ماه افتاده روی فرش . برش میدارم . میبرمش آشپزخنه . چه بوی قوه ای میاد . . . ماه توی دستم سرده ، عین یه جسم ِ منجمد ِ بی روح . . . پر از لکه های ریز و درشت . . . یه گوس ِ غریب و عجیب . . . میندازمش توی یه لگن ِ پر از آب . . . شاید ماهی بشه . . . کاش که ماه  ماهی بشه شنا کنه ، تکثیر بشه شب هام رو دو تا و سه تا و بیشتر بکنه . . . شب خوبه . قهوه رو میخورم . ورق ها رو میچینم . . . دنبال 5 ام که نمیاد . . . ورق ها رو بر میزنم . . . فنجون رو نگاه میکنم یه خورشید کف ِ لرد قهوه دراز کشیده و داره به من سلام میکنه . صورتم خیس عرق میشه . فنجون رو برمیگردونم روی نعلبکی . . . سیگارمو روشن میکنم . فکر میکنم که دوست ندارم پام رو از خونه بذارم بیرون . از توی دیوار صدا میاد . حس میکنم مردی که توی دیوار ِ اتاقم زندگی میکنه میکوبه به در . . . اون مرد توی یه دیوار کاذب زندگی میکنه . براش شیر میریزم . . . اون با شیشه شیر میخوردش . . . شیشه شیر رو از لای شکاف در به زور بهش میدم . . . صدای شیر رو که از مری و معده اش به سرعت پایین میره میشنوم . زیر ِ پام پر از چمن سبزه . . . پا برهنه روش راه میرم . . . زیر پام یه حلزون رو له میکنم . . . بیرون صدای داد و بیداد میاد . . . از پنجره یه عده ای رو میبینم . همه سیاه پوشیدن . بعضی ها داد میزنن . . . بعضی ها از اون ها که داد میزنن عکس میندازن . . . میگن حمید سمندریان مرده ( * ) حمید سمندریان .... استاد سمندریان که نمیتونه مرده باشه . مگه میشه . . . خودم دارم میبینم که داره راه میره . . . اون روی همون قایقیه که من بالای سقف اتاقم میبینم . . . اون زنده است . . . نفس میکشه و با نفسش بادبان ها رو تکون میده . . . از پنجره ی اتاق رو به رو کسی تقه به شیشه میزنه . . . اون یه همسایه ی ساده نیست . اون یه جورهایی راسکولنیکف منه . . . خب خودش خواسته که خودش رو مجازات کنه . من باید هر روز صبح برم و چند ضربه شلاق بهش بزنم . تا آروم بگیره بعد زنی میاد و کلاه گیسش رو براش در میاره و با سر کچلش دور صندلی راسکولنیکف من میرقصه . . . زن از پله ها پایین نمیره اون چتر رو میگیره دستش و پرواز میکنه اون از بالا میاد . من نمیدونم که ما بالاییم یا اون پایینه یا هم که برعکس اما همین طوره . . . همه چیز وارونه اس . به خودم که نگاه میکنم توی یه کوچه ی تنگ و ترش گم شدم . . . با دیواری که روش پر از یادگاریه . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
سحر ها . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٩
 

آمبیانس ((  کنسرتوپیانو شماره 2 .راخمانینف )) 

 خواب دیدم درِ باغ بچگی هام باز مونده ، لای لولای درش عَشقه در اومده و خودش رو دور ِ لولای در پیچیده ، یک طوری که انگار اون لولا رو اسیر ِ خودش کرده و در راه فراری نداره . . . در زنگ زده بود . باد چرخ زنان زوزه میکشید و این در ِ زنگ زده رو همراه ِ پیچک سبز ِ دورش تکان میداد . ناله ی در ، یک معنی قدیمی برای من داشت ، یک حس ِ دور ، یک بچگی به سراغ من می امد . . . صدای این ناله،  شبیه تاب ِ فرفورژه ی قدیمیی بود که رویش مینشستم و به پشتش تکیه میدادم و باد تکانم میداد و مادرم ، من را میگذاشت و میرفت و زنجیر تاب را از جلو قفل میکرد .

شاید باد من را تکان میداد . . . من و عروسکم را که همیشه یک قطره اشک از توی چشم های آبی اش بیرون زده بود  . . . همیشه دوست داشتم باد من را ببرد تا دم ِ ابرها . . . دست بزنم به نرمی شان  . . . بگذارمشان  توی دهنم . ابر را مزمزه کنم . شاید مثل پشمک نباشد . شاید در دهن سریع آب شود . سرد و ترد و پر از اکسیژن . دلم می خواست یکی از رنگ های رنگین کمان را از توی آسمان بچینم و باهاش طناب بازی کنم . یاد دوره ی مدرسه رازی افتادم . کِش هایی که دور ِ پا میبستیم و نفری که وسط بود و بازی میکرد باید مدام از این کش ضربدری میرفت روی کش ِ دیگر . یاد ِ صدای زنگ افتادم .

زنگی که زنگ ِ تفریح نبود . راستی آخرین زنگ تفریح ِ دبیرستان چطور بود ؟ در آخرین زنگ تفریح دبیرستان چه گذشت ؟ زنگ . صدای زنگ نگاه من را چرخاند به بالای در . زنگوله ی قدیمی به بالای در آویزان بود . . . باغ من را صدا میکرد . شیروانی رنگ باخته ی باغ کهنه تر از صد سال بود . من آن شیروانی را هیچ وقت به آن رنگ  ندیده بودم . شیشه های پنجره های بلند که مربع مربع مثل پارچه ی چهل تیکه کنار هم ردیف بودند ، از جلا افتاده بودند و دورشان را تار عنکبوت بسته بود . طیف ِ رنگ های دور و برم زیاد بودند . سایه- نور هایی که فقط در خواب میشود دید . کلاغ ها غار غار صدا میکردند . درخت های باغ سربلند و سرسبز بودند . شاید به ابر میساییدند . میس شانزه لیزه دستش را دراز کرد تا کسی را که نمیدانست کیست بگیرد . زیر پایش زمین سُر میخورد . خبری از سگ های چند نژادی بابابزرگ نبود . صدای تاس می آمد . شیش و بش ! چشم باز کرد و دید توی سالن مرمر است . با آن آینه ی دیواری بلند که گچ بوری دورش شبیه یک اثر تاریخی بود . میز مرمری که پایه هایش را زمین به خود دوخته بود . یک چیزهای همیشه در خاطره مانده . لباسی که تن ِ میس بود ، لباس سورمه ای رنگی بود که یک روز که عاشق شده بود اتفاقی از گنجه ی خانه پیدایش کرده بود . فرانسوی بود و هیچ کس نفهمیدکه آن  لباس از کجا خانه آمده . لباسی بود با پارچه ی ژرسه و خال خال های سفید در متن ِ سیاه پارچه که از زیردامن  پیدا میشد و از بالا تنگّ تن بود و از پشت بسته میشد و انحنای کمر و ستون مهره ها را میشد نشان داد . یک جور لباس اسپانیایی بود انگار . توی خواب قشنگ و تر و تازه و پر از بوی عطر بود .کم کم که به  پدربزرگ نزدیک میشد تا بازی ورق را نگاه کند و سرباز و بی بی را ،لباس میشکافت و تار و پودش روی زمین میافتاد . سماور روسی از دور صدا میزد که آب جوش آمده و چای حاضر است . همه چیز خشک شده بود .میس شانزه لیزه به طرف ِ آشپزخانه رفت که پر از سینی های نقره و لیوان های بلور بود و برای مهمانی ها چیده شده بود توی دیواری که مخصوص همین لیوان ها بود و او همیشه آن  همه شیشه را کنار هم دوست داشت . همه جا بوی ادویه بود و میس پر از خاطره . . . اما به آشپزخانه که میرسید ، توی دیوار های بلند خانه باغ ، جنازه های فامیل را میدید که در درز شکاف ها داد میزنند . انگار در یک برزخ گیرکرده باشند . دست های محبوب خاله با آن همه انگشتر افتاده بود و بیرون و صدا از حلقش به زور بیرون میزد  . کمک میخواست . مادرِ ِ مادربزرگش روی سقف دراز کشیده بود و تا میس شانزه لیزه  نگاهش کرد چادر گل بهی اش را کشید روی چشمهایش .  لوسر خورد روی زمین و زیر پای میس شکست .کریستال های قدیمی تبریزی پودر شد . مادر بزرگش نبود اما همه جا پر بود از صدای چرخ واکر . . . گردنش را میچرخاند همه جا بوی روح میداد . خبری از غذا و ادویه نبود . رفت در آَشپزخانه . در را بست پشت سرش . تاوه های مسی و سماور ورشو پر از غبار بودند . میس بغضش گرفت . هیچ کس نبود . فقط صدای بر خوردن ورق ها می آمد . رفت و خودش را توی یکی از کابینت ها پنهان کرد . 

***

داستان ِ خیلی بی ربط !

سحر اسم دختریه هم سن و سال ِ خودم .سحر و شوهرش سرایدار هستند . آنها این روزها پول خرید دوای سحر را هم ندارند ، نه اینکه سحر دوای خاصی بخواهد نه . . . بلکه سحر گاهی سرم شست و شو و آنتی بیوتیک سفکسیم استفاده میکند و چون دندان های حساسی دارد و پول پر کردن مجدد ندارد باز هم نمیتواند سن سداین بخرد . . . مجبور میشویم برای او گاهی بخریم . . . از سر لطف . . . گاهی از این سحر ها دور و بر ما زیاد هست . یکی از این سحر ها ته مانده ی غذای مهمانی ما را با نگاه ِ جستجوگرش هدف گرفته بود و همه را با هم ریخت توی کیسه و با خود برد به خانه . سحر ِ دیگری هم هست که دارو های مشکلات کلیه اش را نمیتواند بخرد و ماد ر دوست من برایش از این جا و ان جا و با صد تا چانه زدن میخرد . سحر دیگری که هم دانشکده ای من هست برای مهمانی رفتن لباس قرض میگیرد . یک سحر میشناسم که تا به حال شمال نرفته .یک دوست سحر هم دارم که 36 ساله است و هنوز پاسپورت ندارد ، او در ماکو زندگی میکند ، انقدر ندار است که پایش را از مرز بیرون نگذاشته . . . سحر دیگری میشناسم که وقتی فهمید بار دار است خودش را از پله ها پرت کرد پایین ، مخارج بچه ی دیگر را نداشت . سحر دیگری میشناسم که تا به حال طلا ننداخته  دستش . سحر میتواند اسم یک دختر باشد و فقط یک اسم است . این روزها مردهای زیادی را . . .مردمان ِ زیادی را میبینم که از گشنگی دستشان تا آرنج توی سطل آشغال ها است . نه معتادند نه دیوانه فقط گشنه اند . این روزها که گرانی کمر خم کرده و کتاب و نان و زر برابر شده اند خیلی چیزها عوض شده . . . من مردی میشناسم تا به حال هواپیما سوار نشده . مردی میشناسم که از بی پولی خانه نمی آید . مردی میشناسم که حقوقش را نمیدهند و باید لیچار بشنود . من کسی را میشناسم که دزد شده . 

در این میان مسئله ی کار ِ خودم ، خبر و رسانه بیداد میکند . من لیلا ی حاتمی را از سالها یی که در سینما بود و کمال الملک شد به لطف پدر بی بدیلش میشناسم ، همان قدر که سحر و دوستانش در کافی نت دهستانشان پشت رایانه عکس های او را میبینند و روزنامه میخوانند فقط دستشان به دهنشان نمیرسد . من لیلا را در لیلا دوست داشتم ، معصومیت نقش را قبول کردم و از آن سال تا به امسال هیچ سکانس متفاوتی از این بازیگر نازنین ندیدم  همان طور معصوم طوری ماند . خیلی فکر کردم که کجا میتوانست متفاوت باشد . . . به لطف گریم در آب و آتش هم خوب نبود ، در ارتفاع پست تنها لحت و گویش متفاوت داشت و در سکانس های  اولیه ی بی پولی چرا یک گریه ی خاص دیدم . او بازی های خوبی نداشته ، خودش زنی بوده که آرامش جلوی دوربین و نگاه زلش به دیگران همه را خوشحال و آرام میکند شاید هر مرد و یا هر زنی بخواهد این طور زل بزند ، پلک نزند ، آرام باشد ، خودش باشد و البته همه دوستش داشته باشند . در مقابل میبینم این روزها این لیلا ی عزیز همه ، به لطف ِ یزدان پاک پا در عرصه ی بین المللی گذاشته و چنان سر و صدایی کرده که موجب افتخار همه را فراهم ساخته . انگار اینسرزمین هیچ گاه ، شازده احتجاب / چریکه ی تارا / گاو / زندگی و دیگر هیچ / طعم گیلاس / بدوک / زیر درختان زیتون/ بادکنک سفید / زمانی برای مستی اسب ها / گبه / زندگی و دیگر هیچ/ نفس عمیق و ... ای نداشته ! . . . با توجه به مسائلی که دور و برم اتفاق می افتد هند شدن سینما و هندی شدن قضیه را بیشتر درک میکنم و از آن بدتر حواشی هایی که برای یک بازیگر میسازند که لیاقت آنچه که ارزشش را ندارد به آن داده میشود . در این بین یکی از سحر ها که پرت شد تا بچه اش را به دنیا نیاورد وقتی عکس خانم حاتمی در برف ها را دید ، گفت کاش منم یه مسافرت میتونستم برم ، البته او خوب شد آرزونکرد  کاش به فرانسه و صربستان و آفریقا برود . . . او همین یه مسافرت کوتاه با بچه هایش را آرزو کرد .فکر میکنم لیلا حاتمی یکی از نظر کرده های خداوند است باید او را بیشتر از این دوست داشت . کاش کمی سلیقه در پوشیدن لباس و کمی در انتخاب نقش ها دقت بیشتری داشت .بیشتر فیلم های این دهه او را حتی دوست ندارم به صورت سی- دی بخرم. . . به قول  - الف - او فقط با گلزار فیلم بازی نکرده هاه راست هم میگوید .خُب این تضاد ها که آزارند ه اس هیچ از آن طرف بازیگرانی داریم که لیلا به گرد پایشان هم نمیرسد . مریلا زارعی یکی از بهترین بازیگران این دوره ی سنی است .به شدت بازی او را نگاه و صدایش را تفاوت و اندیشه اش را دوست دارم . هدیه تهرانی در چند سکانس و نه همیشه به شدت خودش را از قید خودش آزاد کرده و در نقش فرو رفته برعکس لیلا که هیچ وقت نمیتواند از خودش بیرون بیاید . . . چهارشنبه سوری و هفت دقیقه را . . . بسیار دوست دارم . . . هنگامه هم همین طور . . . محال است کسی بتواند نقش ماهایا پطروسیان را در پرده ی آخر ادا کند . . . هاه ! فریماه فرجامی در نرگس هیچ جایگزینی ندارد . سوسن تسلیمی در مادیان و چریکه ی تارا . . . فاطمه معتمد آریا در هنرپیشه . . . ترانه ی علیدوستی شهر زیبا را به شدت به طرز عجیبی خوب بازی کرد . . . ساره بیات در جدایی بی نظیر بود . . . بازیگرانی داریم که فرصت ندارند و این فرصت ها همه نصیب کسانی میشود که لیاقتش را ندارند و این اتفاقی بوده که در تاریخ پیش می آید . . . فقط چون  سرکار علیه لیلا در برف ها که بودند فرموده بودند به من و بچه ها داره خوش میگذره انگار توی رویا باشیم خواستم به  خدای درونم رجوع کنم و بپرسم چرا پونه که در بهزیستی ثارالله معلول شده . . . ( چون پدر مادرش ولش کردند و به او ویتامین نرسیده ) نمیتواند حتی اندازه ی یک ورق از این هزار برگی که این آدم ها زندگی میکنند را داشته باشد . این همیشه برای من سئوال است . فیلم پله آخر را ندیدم . نگاه  علی مصفا را دوست دارم . شاید سیمای زنی در دور دست به شدت و به شدت توانست مرعوبم کند حتما این فیلم هم همین طور است . امیدوارم که باشد . در همین بلاگ از سیمای زنی در دوردست و حسم و نظرم به این فیلم گفته م . من کارشناس سینما نیستم اما سینما را میدانم . امیدوارم همیشه موفق و سلامت باشند . این باعث افتخار هست که اگر ادبیات داستانی مملکت از زمان هدایت تا به امروز زور زد و جهانی نشد ، موسیقی مان از اول تعطیل بود و در نطفه خفه شد لااقل سینما یک جورهایی به مردم نشان بدهد وضع ما جدای از همه چیز چندان هم بد نیست . 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد عوضی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

آمبیانس : ( کاپریس24/پاگانینی در *

میس شانزه لیزه توی بالکن ِ مرد ِ عوضی ایستاده بود و سیگار میکشید ، با دود ِ بی قرار کلنجار میرفت . دود به طرز ِ غیر عادلانه ای به سمت ِ چشم های میس فِر میخورد . میس شانزه لیزه به افق ِ پیش رویش که پر از استخوان بود نگاه میکرد . نه درختی و نه دریایی . . . از داخل ِ خانه صدای ویالن ِ مردِ عوضی شنیده میشد . در افق نه ابری بود نه ماهی و نه ستاره ای که بدرخشد . . . میس پُک ِ دیگری به سیگارش زد و دوست داشت که قاصدکی چیزی از کنارش بگذرد و نوید یک چیز ِ خوب را به او بدهد تا میس آن قاصدک را بگیرد و با او برود . هر کجا که باشد . گاهی فکر میکرد چشمانش سیاهی میرود . چشمانش دست ِ او را میگیرد و میبرد به یک سیاهی و او را تا ته قبر میبرد . میس شانزه لیزه همچنان سیگار میکشید و آه . . . پرنده ها همین طور که پر میزدند سکته میکردند و لاشه شان می افتاد روی زمین . درخت ها خشک شده بودند و برگ ها هم . همه روی زمین پودر شده بودند . از حیات چیزی نمانده بود . هیچ چیز . جز صدای ویالون ِ مرد ِ عوضی . میس شانزه لیزه هر بار که توی این بالکن می ایستاد حس میکرد چقدر گیج شده که نمیفهمد این بالکن ها چطور بی پایه این طور معلق در هوا ایستاده اند . هر بار گمان میکرد میتواند سقوط کند . برود به انتهایی که ازش میترسد . از سقوطی که انتهای آن سفتی زمینی است که دهان باز کرده تا مردگان را بجود و هضم کند . جزیره در کهکشان دیگر ستاره ی کم سویی شده بود و میس از این اتفاق ناراحت بود . پرده ها او را به داخل خانه برگرداندند . مرد ِ عوضی همچنان با ویالونش کلنجار میرفت . او جلوی آینه ایستاده بود . پاهایش روی زمین نبود . انگار که معلق است و مینوازد . مرد ِ عوضی ، مدام فکر میکرد بزرگترین عوضی ترین و بهترین نوازنده ی جهانی است . او همه جا از خودش ، از اندام ِ عوضی اش و از کارهای عوضی اش حرف میزد . او در حال تمرین ( این ) بود . میس شانزه لیزه مردی را میدید که پیشانی بلندی دارد و موهایی که رو به هوا رفته . انگار که او را برق گرفته باشد . همیشه پیراهن بلندی میپوشید و یقه اش را باز میگذاشت . برق رفته بود و توی خانه فقط شمع بود که نور داشت . شمع ها معطر بودند و بی بو . . . همه ی خانه که دیوارش و سقفش پر از ترک بود ، پر از سایه های نارنجی بودو قرمز . میس توب دلش آشوب بود . چیزی بین دنده هایش وجود داشت که صدا میکرد و باد میشد و به دنده هایش فشار میداد و مری اش را باد میکرد و خارج نمیشد . چیزی او را آزار میداد . تن ِ نحیفش رو انداخت زیر ِ پای مرد عوضی . مرد عوضی او را نمیدید . اصلا شاید هرگز دیده نمیشد . میس احساس کرد روح است . همیشه عده ای او را روح میدیدند . شبیه یک گذشته بود . میس مثل یک خاطره بود . دهانش را باز کرد تا توضیح دهد چقدر حالش بد است . هی حرف میزد اما صدا از گلویش خارج نمیشد . میس گردنش را گرفته بود و میپیچاند . تمام رگ و اعصاب و عضله اش پیچ میخورد . صدا بیرون نمی آمد . . . مرد ویالونش را روی میز گذاشت و سیگاری روشن کرد که چوب دنباله ی آن به نیم متر میرسید .  .  . مرد دستش را نبرد تا میس را بلند کند . . او لبخند میزد انگار که در حال دیدن فیلم آمارکورد فلینی باشد . میس دور خودش میچرخید . موهایش کف زمین و تار عنکبوت هار ابه خود میگرفت . روی موهای قرمزش پر از خاک بود . از بیرون باد با بوی استخوان و مفصل پرده ها را تکان میداد . . . پرده ها از هم وا میرفتند . تار و پودشان پودر میشد . میمردند . میشکافتند از هم . 

میس بیهوش افتاده بود . یاد روزگاری افتاد که تنها نبود . زندگی اش پر از حفره نبود . مردها روی صندلی نمیشستند تا او را تماشا کنند . مردها دست به سینه نبودند . دست ِ کمک داشتند . زمانی که همه در پناه ِ رئیس جزیره بودند و و میس خطاب به انها دست ها از هم میگشود و میگفت هر کس که در پناه من است تمامی چراگاهش بارگاه من است . یک جورهایی جزیره اش برو بیایی داشت . همه جا بوی عاشقیت می آمد و همه حتی پینه دوزها هم داستان داشتند . مه و شبنم و رنگین کمان همه جا دیده میشد . ابر و مه شب ها زندگی عشاق را میساخت . سیرک همیشه بر پا بود و بوی قهوه تیو کوچه ها پیچ میزد و میخواستی بروی و بنشینی پشت صندلی کافه قهوه بخوری تا زن فالگیر فالت را بگیرد یا بارش - برعکسش کن - بنوشی و مستانه برقصی و نفهمی چی به چیه ! همه جا ( * ) پخش بود . همه شاد بودند . همه جا رنگ بود . رنگ و رقص و زندگی . . . شب ها این طور کم فروغ نبودند . این روزها همه روح شده اند . کوچک شده اند قدر یک عکس در فیس بوک شده اند . هیچ کس دلش لمس ِ تن کسی را نمیخواهد . . . از همان راه دور لایک میزنند و. . . با همه ی سادگیش از لایک هم دوری میکنند . . .

 شهر با همه ی عظمتش تبدیل شده بود به یک زباله دانی . . . دروغ تنها چیزی بود که سروری میکرد . 

حال ِ خوش ؟ 

میس شانزه لیزه جلوی مرد عوضی از حال رفت . مرد عوضی که مهمان داشت در را باز کرد . . . چند تا خوک وارد شدند و از روی لاشه ی میس عبور کردند .آنها بوی مخدرات و افیون میدادند . دور هم خندیدند و از روی میس گذشتند و رفتند . در این شهر همه چیز یک جورهایی شده بود . شعور و غیرت و همت چال شده بود . سه هفته بود که برق خانه فطع و وصل میشد و برق منطقه ی شیمران عزیز پاسخگو نبود . . . کارشناس برق سیری چند ؟ میس خیلی دوست داشت میفهمید حقوق کسیکه قبل از 3 از محل کار بای بای میکند چند است ؟ این بیکفایتی در این شغل ها قسمت چه کسانی میشود . جالب اینکه 121 هم پاسخگوی این قطعی نیست . بساز و بفروش ها آهن روی آهن میگذارد و شهرداری جوابگو نیست . بلیط سینما 5 هزار تومن این هم که چیزی نیست . برنامه ی رادیویی پاراگراف هم که یک جورهایی دیالوگ غیر مستیقیم با رئیس های رنگ و وارنگ تئاتر است کو گوش شنوا ؟ در واقع دیالوگ بر قرار میشود اما یک جورهایی به در میگم دیوار بشنوه است . دیوار هم نمیشنود ! همه جا پر شده از دیوار . دیوارهای آهنی بچه های بساز و بنداز . . . با بدترین سلیقه دارند شهر را از اصالتش خارج میکنند . اشکالی ندارد . مهم نیست هان ؟  این نیز بگذرد . 

عجایب المخلوقات ، رو در ایرانشهر دیدم . یک نمایش سر شار از خلاقیت و پر از صحنه های فراموش نشدنی . این کار با کمترین امکانات بیشترین حرف ها رو منتقل میکرد . بازیگرهای به شدت حرفه ای و با احساس واقعا متاثرم کردند . به خصوص حضور مجید بهرامی . موسیقی ، افکت های صوتی ، چتر ... وان حمام ... ابزار بازی این گروه بود . . . . . بازیگرهای این کار از آدم کم جثه تا تنومند همه به شدت در کار و جای درست بازی درستی از خودشان ارائه دادند . در ابتدا انگار خفاشی که رهبر این موجودات باشد یا خدای آن ها باشد آنها را به کاری وا میدارد که خود ِ نمای ش است . نوشته ی رضا ثروتی کارگردان این کار در بروشور برایم در توضیح این مسئله کفایت میکند .

" بارها و بارها سیزیف سنگی را که از کوهی میغلتد با تلاشی جانکاه به نزدیک قله باز میگرداند ،تکرار مجازات سخت خدایان است . قهرمانان تراژدی هم سرنوشتی سیزیف وار دارند . آنها محکومند که رنج ها ، دردها و جنایاتشان را تا ابد در برابر دیدگان نسل ها به نمایش بگذارند . تجربه ی روایتی دلخراش که نویسندگان برایشان رقم زده اند . در پایان هر نمایش ، آنهنگام که مرده وار خفته اند ، انسانی دیگر با شوری نو این خواب مرگ را آشفته میسازد ، باز به صحنه فرامیخواندشان ، تا دوباره تلاش پوچ خود را از سر گیرند . زخم بزنند . زخم بردارند ، و بیهوده گمان برند که شاید این بار سرنوشتی دیگر در انتظارشان باشد . نویسندگان چنین خدایانی هستند . ( رضا ثروتی )

کار ِ من شده نبخشیدن ِ سادگی خودم ، سنگ ها را از تن برداشتن . 

میس شانزه لیزه وقتی چشمانش را باز کرد و چشم بندش را برداشت از میان کرکره های قرمز اتاقش اشعه و نور خورشید داشت ذوبش میکرد . مرد عوضی در خواب بود . جزیره پا برجا بود و همه جا صدای گوشنواز در اوج بود . . . سایه ی یک مرد عوضی روی دیوار افتاده بود . 



 
comment نظرات ()