جزیره در کهکشان

 
زمین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥
 

سکوت

میس شانزه لیزه همین طور که توی جزیره در کهکشان قدم میزد و دستهایش را از پشت به هم گره زده بود و فکرهای عجیبی توی ذهنش میلغزید ، به ناگاه با شنیدن صدای جیغی بنفش از خود بی خود شد و زمین را نگاه کرد . صدا از زمین بود . کسی داشت بد جوری داد میزد . صدایش بلند بود . به ناگاه جاذبه آن شخص را ول کرد و شخص ِ ضدجاذبه ، در هوا موج زنان شروع کرد به پرواز و پیچ و خم میان ابرها و ستاره ها . . . صدای جیغش هنوز شنیده میشد . پسر ِ باکره ای بود که لب های سیاهی  داشت و چشم های سبز . . . زیر چشمهایش قرمز و کبود شده بودند و همین که به جزیره ی میس رسید ، دستش را به درخت توسکا چسباند و توی جزیره فرود آمد . میس شانزه لیزه که دامن قرمزی از زیر پیراهن حریر صورتی رنگش پوشیده بود و به موهایش روغن زیتون زده بود پا برهنه از روی سنگ فرش ِ خیس دوید و به جاده ی خاکی رسید و به توسکا و سپس به پسرک . پسر باکره که پشت لب هایش سبیل شاخ شمشاد و جوانی جوانه زده بود و بینی اش بزرگ تر از سایر اندامش بود ، داشت از نفس می افتاد . صورتش کبود شده بود و رنگش به ماه گفته بود ( زکی ! ) ... انگشتان پای میس در گل ها فرو رفت و خودش میان ریشه های توسکا تا زانو غرق شد تا پسرک را که در باتلاق نزدیک توسکا داشت فرو میرفت نجات بدهد . دست پسرک باکره ی زمینی را گرفت . با هم از درخت توسکا دور شدند و بی اینکه حرفی بزنند به ساحلی رفتند . میس ، پسرک را تیمار کرد و برایش جوجه کباب درست کرد . پسر گشنه بود  . دلش بد جوری هوای مرغ کرده بود . پسرک خاطرات ِ مرغی زیادی داشت . . . وقتی رو به روی میس نشسته بود و داشت حرف میزد و از دهنش آب ِ مرغ بیرون میریخت و او با زبانش از همان قطره ی ناچیز هم نمیگذشت و میلیسیدش . . . با ولعی دیدنی میگفت : زرشک پلو با مرغ میخوردیم ! مرغ پلوی ساده ، ته چین با مرغ میخوردیم ، بال کباب میخوردیم ، جوجه کباب و شنیتسل مرغ ، خورش کاری میخوردیم ، فسنجون میخوردیم با مرغ ! " میس شانزه لیزه که دستانش بوی روغن زیتون و آتش میداد گفت :" آنفولانزای مرغی به مرغ های شما سرایت نکرد ؟ " پسرک با هیجان گفت : نه ما در مقابل این جور مرض ها ی لوس همیشه یه گارد داشتیم ." ستاره ها دور سر پسرک جمع شده بودند و شب پره ها روی شانه اش نشسته بودند . نوک بینی پسرک تکان میخورد . میس شانزه لیزه سیگارش را روشن کرد و پاهای گلی اش را توی دریاچه ی جزیره برد تا بشوردشان . گل ها در آب حل میشدند . آب ِ دریاچه جنسی داشت سبک تر از مایع و نه شور و نه شیرین . . . زیر و در کف آن پر بود از مروارید و زبرجد و سنگ هایی که دخترکان صبح ها با شکار آن ها برای خودشان گلوبند و دستبند درست میکردند . ماهی های شب رنگ میان مرجان ها با هم عشق بازی میکردند . باله هاشان را تکان میدادند و در گوش هم حرف میزدند . حباب هایی که از حرفشان درست میشد کنار انگشت پای میس میترکید . پسرک همین طور که خون در بدنش به جریان افتاده بود ادامه داد که زلزله ای سخت در گرفت . زمین ناله کرد و صدایش را هیچ کس نشنید . پسرک از چنته ی خالی مردمان زمینی میگفت و از اینکه حسرت زیاد شده . پسرک چشمانش درخشید و گفت مدت هاست تنور داغ ندیده . میس دست پسرک را گرفت . او را با خودش به نانوایی کنار گل های آزالیا برد . با برگ گل لب های پسرک را از سیاهی ترس و زردی آب مرغ پاک کرد . بوی نان ، گندم و جو خرما و سمنو پسرک را مست میکرد . میس که روی صورتش نور نارنجی افتاده بود گفت . برو جلوی اون گل ها . . . تنور داغ ِ . . تنور رو بچسب . میگن تا تنور داغه بچسب . پسرک محکم خودش را توی تنور انداخت و سوخت . تمام تنش سوخت . گوشت های تنش سوخت . مهره های بدنش سوخت . . . دنده هایش در هم فرو رفت و آب شد . جگر و کلیه هایش سوخت . رگ هایش مثل مویی در بین آن همه گوشت ذوب شد . خون همه جا را گرفت . میس از خواب بیدار شد . شیرِ آّ را باز کرد . زیر دوش ایستاد و به همه چیز خوب فکر کرد . . . چشم به راه ِ یک نامه بود . خوابش را با آب شست و خواب از چاه رفت چایین . میس گیج میخورد . نمیدانست ساعت چند است ؟ صدای زلزله ی زمینی ها او را به این کابوس انداخته بود . دلش میخواست خیلی کارها کند . فکر کرد اگر میشد همه ی ساکنین زمین را به جزیره اش راه دهد و ضیافتی برپا کند . . . داشت فکر میکرد کاش بشود محبت مثل شیشه خورد و خاک شیر شود ... تکثیر شود . . . مثل نور خورشید . میس رفت و زیر پنجره ی اریب اتاقش ایستاد . آفتاب از لای ابرها روی تن او میتابید و قطره ها را ذوب میکرد . . . میس به لاک سیاه پایش نگاه کرد . از زیر در هیچ نامه ای نیفتاده بود تو . موهایش بوی زیتون نمیداد . همه جا را بوی وانیل و کارامل فرا گرفته بود . پشت ِ شیشه ی رو به رو که به شهر باز میشد پر از قاصدک بود . . . کبوترهایی که با هم بق بقو میکردند و تخم میگذاشتند . . . همه بیدار بودند . . . یکی از قاصدک ها از سوراخ شیشه گذشت و آمد کنار گوش میس شانزه لیزه و یک چیزی گفت که میس خندید . میس از مستطیل کش دار  نوری خارج شد . . . رب دوشامبرش را پوشید و سیگارش را مثل زن های قصه های سلینجر روشن کرد . قاصدک را کنار شمعی گذاشت . با فندکش شمع را روشن کرد . شمع بوی کارامل میداد . شمع صورتی دیگر بوی وانیل . . . روی میز پر بود از ورق هایی که بُر نخورده بودند . . . تلفن سیاه بزرگ زنگ خورد . میس شانزه لیزه گوشی را برداشت . پسر باکره ای پشت خط بود با صدای آشنایش گفت : سلام ببخشید عزیزم میشه وقتی داری میای اون بطری نوشیدنی رو هم برداری بیاری که همه چی کامل شه ؟" میس شانزه لیزه که صدای پسرک برایش آشنا بود گفت :" باشه تو نگران نباش میارمش... میخوای تو بیا این جا  " ورق ها را بر زد . سیگارش را پک زد . نامه ای نرسیده بود . قهوه جوش صدا میکرد . پسرک گفت : میس  من آدرس تو رو ندارم . " میس گفت من هیچ جا نیستم . روی زمین پر از پرنده هایی بود که تخم گذاشته بودند . روی شیشه های همسایه لاک پشت ها آهسته راه میرفتند . آسمان خالی از ابر و پر از آب بود . از آسمان ماهی آویزان شده بود و روی زمین پر از ستاره بود . . . میس شنید که پاکت نامه ای از زیر در تو اند . در نامه را باز کرد . توی پاکت خالی بود . پاکت را کنار 64 امین پاکت خالی گذاشت . یک نفر برای او هر روز پاکت خالی میفرستاد . میس قهوه اش را خورد و از خانه بیرون آمد . توی کوچه پر بود از جنازه های بچه هایی که سرد و بی روح افتاده بودند . . . دیوارهایی که خراب شده بودند . . . کوچه پر از غبار بود . آجرهایی که افتاده بودند . . . شیشه های شکسته . . . همه چیز ویران بود . میس شانزه لیزه دنبال کسی میگشت که پشت دیوار او را رها کرده بود . هیچ کس نبود . هیچ صدایی نبود . ماهی ها روی زمین با دهان باز سکته زده بودند . . . مادرها 30 نه هایشان را بریده بودند و در سیخ کرده بودند تا کباب کنند و به نیش بچه هایشان بدهند . . . پدرهایی دیده میشدند که تنشان را چوب ِ این آتش کرده بودند . بیشترشان خودشان را عمدا از روی بیکاری توی این آتش انداخته بودند . . . زمین شکاف برداشته بود . توی شکاف پر از شکوفه بود . میس سرش را توی شکاف کرد تا اسم کسی را صدا بزند . همان لحظه زمین بسته شد و سر میس از تنش جدا گردید . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
به تو چه ؟!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠
 

آمبیانس ( Persian march )


 

** 

 

صبح که میشه ، آفتاب که در میاد ، خورشید که میاد خودی نشون بده ، دستهای درازش رو از وسط ِ نرمی ابرها بیرون میاره تا بچسبونتشون به زمین که زمین ِ مادر رو مغز پخت کنه ، من فک میکنم ، باز یه روز دیگه شروع شد ، باز خورشید یک درگوشی ملیح نثار ِ قد و قامت ِ تقویمم کرد ، وقتی زمین گرم میشه ، از بالا هم آسمون داغ میکنه فکر میکنم توی یه مایکروفر هستم که دارم میسوزم . دلم هم خوش نیست که بگم خوشم به چیزی. . . دلخوش و سرخوش بودن یکی از چیزهاییه که باید یاد بگیرم . نباید فکر کنم ؟ یک جورهایی فکر نکردن باعث ِ دوام عمر و بقای تو میشه . من فکر نمیکنم پس هستم . مثلا به من چه که توی خیابون های شهر موش زیاد شده ! چه اشکالی داره اگر شب ها و روزها با سونات و والس زیبای جرثقیل خودشون رو آزین بستن به بهترین آمبیانس ها . . . باز مشکلی نیست که درس ِ من درِش بسته شده و پیانو ها دزدی شده ! در دپارتمان موسیقی هم بسته شده که شده اصلا به جهنم . کی حوصله داره ساز بزنه و به ساز کسی برقصه و رقص ؟ که کلا قشنگ نیست . چیز قبیحیه که اشو غلط کرد گفت خوبه . ورزش هم بده . . . تمرین بدن و بیان هم بی خیال تهش باید بری یه تئاتر اجرا کنی ، کارگردانت هم که پول نمیده ، تماشاچی هم که نداری ول کن بشین زیر کولر و به مسئله ای فکر نکن بابا . . . پاهاتو بزن بیخ دیوار و راحت و آسوده کنترل رو بگیر دستت . البته خب همین 5 تا کانال رو نگاه کن . . . مغزت رو کثیف نکن ! به سریال های خیلی ملوس نگاه کن . . . اینترنت هم چیز بی مزه و وقت گیریه . . . مخصوصا که سرعتش کمه مرض میاره جلوش بشینی . . . هی باید احوال پرسی کنی و جواب سلام بدی و جواب سلام هم که واجبه و این تا صبح وقت تو رو میگیره پس درش رو ببند بذار ساعت 9 در خونه که ببرنش قاطی آت و آشغال ها ! نه ؟ بعدم چه کاریه . . . مهران مدیری بخر بشین ببین  . . . کتاب های تاریخ رو هم بریز دور آسوده باش و بذار خورشید کار خودش رو بکنه چی کارش داری به تو چه دخلی داره که اتوبوس ها شده 225 تومن . . . مگه تو معطل25 تومنی آخه . . . به تو چه که مرغ و تخم مرغ چه شد و چه نشد ؟ اصلا تو که عین خیالت هم نبود چرا جو میگیرتت . . . به تو چه که تئاتر داره ویرون میشه . مثلا این مصاحبه ی توی ایسنا که رضای موسوی در مورد فروریختن تئاتر شهر گفته اصلا به تو چه ؟ هان ؟ کو ؟ ( ایناها ) بذار تئاتر شهر بریزه و ویرون شه . . . تو که نه کار میکنی نه کار که کنی پولت رو میدن . بذار کتاب ها جمع شه تو که نه مینویسی نه اگر بنویسی اونی که نوشتی طبع میشه نه پولی بهت داده میشه میخوام صد سال سیاه دیگی که واسه تو نمیجوشه سر سگ توش بجوشه . میخوام نباشه جونم . به تو چه که سینما وضعش این شده مگه بده ؟ همین که تو توش هنرپیشه ی نقش اول نشدی باید در سینما هم بسته بشه . برای چی همه اش این هنرپیشه های بیسواد عمل کرده ی عملی بیان توش . . . بذار تعطیل شه جونم . ناراحت نباش . سرم 950 تومنی رو بهت فروختن 1200 تومن خُب میرفتی میگفتی بیاین پیگیری کنن تقصیر خودته عزیزم . . . چرا نق میزنی همواره ناراحتی بچه ؟ یه کم حرف گوش کن آسته برو بیا که گربه شاخت نزنه خُب . . . به تو چه که هوا گرمه ؟ اصلا الان تابستونه یا زمستون ؟ میخوای استخر رو باز هم بری . . .هیچ دور و برت رو نگاه کردی ؟ مردم دارن کلیه میفروشن که زنده بمونن چهار تا مرغ و مولتی ویتامین بخرن تو میخوای استخر بری برونزه شی ؟ ببینم این تو خجالت نمیکشه ؟ خارج هم که میخوای بری ...ای غرب زده ی خاک بر سر . . . همین قدر ایران رو تو ندونستی که شب هاش کوتاه شده و عاشق هاش کم شدن . . . همین تو . . . توی لوس توی بی نمک ! نمک هم که خوب نیست چاق میکنه . . .هر حرفی بزنی باید بزنم توی گوشت ...گوشت رو بگیرم ببرم بزنم بیخ طاق . . . آخه تو چرا نفهمی ؟ چرا پشت دستت رو نقره داغ نمیکنی آدم شی ها؟ آدم شو ؟ پاشو یه کم بی خیال باش و نفس بکش . . . هان ؟ هوا کثیفه ؟ نه این فکر توئه که مسموم شده . . . هوا تمیزه . . . تو خدا رو شکر کن خیلی ها دارن میمیرن هی شماره حساب اعلام میکنن . . .به تو چه که خانم فلانی توی بیمارستان حالا هنرپیشه هم بوده پول نداره یا . .  . . اصلا تو چی کاره ای . . . راحت ریلکسیشن کن پاهاتو دراز کن . . . از یک تا  صد بشمر . . . چی کار داری به کار این و اون تو چی کار داری خورشید کی اومد و کی رفت ؟ هان ؟ چرا قدرنمیشناسی ؟ برو توی خیابون به درخت ها نگاه کن . . . یه دستمال بگیر دستت برگ ها رو از غبار پاک کن دو خط هم توی دیوار مبال ِ خونه ت شعر روی دیوار بنویس . آره جونم زندگی همینه . . . میدونم دلت میگیره صد بار قربون صدقه ی این عکس زیر میری اینم از جلو چشم بردار آ قربونت . 


 


 
comment نظرات ()