جزیره در کهکشان

 
Les oiseaux vont mourir au Pérou
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
 

پرندگان میروند در پرو می میرند !

هیچ چیز شگفت انگیز تر از این نیست که کتابی دست بگیری بخوانی که چاپ اولش 1352 و چاپ دومش 1353 و چاپ سومش 2537 باشد ، و افست و چاپ های بعدی ش که قاچاقی است کاهی باشد و نویسنده اش هم رومن گاری عزیز باشد ، نه هیچ چیز شگفت انگیز تر از این هم نیست که داستانی بخوانی که قبلا پلان هاییش عینا در خواب هایت وجود داشته ، شاید شبیه فیلم غریبه و مه بیضایی ، یک سرچشمه ای از منبع های روان شناختی و دنیاهای ناشناخته ، سایه های پنهان ضمیر ، بله و داستان شگفت انگیز پرندگان میروند در پرو میمیرند را در حالی خریدم که از طلوع آفتاب و صبح خروس خوانش در تلاطمی درونی میان شلوغی تهران از تجریش و بازارش روانه ی زیر پل و رودخانه ی کثیفش شدم و یادم نیست که کجاها رفتم و در یک پادرهوایی ملس و نادانی شیرین ، یک مرگ نصفه ، نفهمیدم که کی شب شد ، کنار کتاب فروشی بودم و متوجه شدم که هیچ کس متوجه من نیست ، هیچ کس کتاب های من را از کتاب فروش نمیخواهد هنوز همه دنبال چهار اثر از فلورانس اسکاول شین و فیلم های  خوب یا بازاری هستند . . . به خانه می آیم ، کتاب را میخوانم . نمیبینم ، چشم هایم تار شده ، زیادی توی هوا هستم ، عینک میزنم ، با ناباوری خوابم را از زبان رومن گاری سالها قبل از اینکه من به دنیا بیایم در صفحات میجویم !  این داستان ربطی به ( زندگی در پیش رو ) یا لیدی ال یا ( خداحافظ گری کوپر ) ندارد . این کتاب ، این داستان یک چیز ناب و استیلیزه ی فوق العاده است که دوست دارم چند باره بخوانمش . صدای امواجش را بشنوم و در قهوه خانه ی معلقش گیج بروم و صدای پرندگان را و بوی فضله را بشنوم . حس کنم . با آن یکی شوم . 

دوست ندارم از داستانی بگویم که زن اثیری اش یاد بوف کورم میاندازد و دریایش برایم نماد دار است ، دوست ندارم از روند داستان و پایانش ، از چیزی به اسم شخصیت پردازی که پرداختش در این داستان باید این طور میبود که شده ، بگویم ، دوست ندارم از مردهای قصه با لباس گاو باز و اسموکینگ و ... بگویم ، دوست دارم داستان را بخوانید و بیاید نظر بدهید هرچند این خیلی دور از دسترس شده ، خواندن و درک کردن همچون سراب برای من و دیگران دور و دور از دسترس شده ، به خصوص که این دنیای مجازی آدم را از همه ی رازهای کشف نشده باز میدارد . 

از روی کتاب فیلمی هم تهیه شده که ندیده م . 

داستان را در ( اینجا ) هم میتوانید بخوانید . 


 
comment نظرات ()
 
 
مهمان ناخوانده یا ملاقات
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٠
 

هیچ چیز شگفت انگیز تر از این نیست که نمایشنامه ای را خوانده باشی و بارها و بارها به تماشای اجراهای مختلف و دیدن ِ دیدگاه های مختلف کارگردانی در رابطه با آن بنشینی . فرهنگسرای نیاوران ، حواشی این فرهنگسرا ، من را یاد خاطرات و خطراتی می اندازد که همیشه با رفتن به سمت ِ آن برایم دوباره مجسم میشود . . . دو ساعت زودتر رسیدم . بعد از خرید بلیط نشستم منتظر . به کافه ی خاموش نیاوران چشم دوختم . خودم و دوستم را میدیدم که پشت میزی نشسته ایم و میخندیم و دیوارهای اطرافمان تصاویر مدرن قهوه خانه ای ست . مثل دختر کبریت فروش خاطره محو میشود . به مجسمه های همیشه تنهای رو به رویم نگاه میکنم . همیشه دوست داشتم با آنها عکس بیاندازم . اما عکس انداختن من را میترساند . شاید هرگز به انجا برنگشتم . از توی کیف تی-بگ شفا بخش را بیرون می آورم و آب گرم را از آب گرم کن میزنم . سیگارم را روشن میکنم و با آدم های دور و برم حشر و نشر میکنم . برای من مراوده با آدم های اولین بار خیلی خوش آیند است . . . در این بین خانومی هم میس شانزه لیزه را میشناسد و از تنفرش نسبت به او با صدای بلند میگوید طوری که اطرافیان متوجه نظریات گرانبار آن خانم نسبت به کامنت های میس شانزه لیزه که گاهی تند و گاهی نظر است میشوند . میس پیش خودش فکر میکند مردم چقدر عجیبند و چقدر بی ملاحظه ! و فکر میکند چقدر خوب که گلوی پر بغضش چند وقتی است از فریاد کشیدن ها یش جلوگیری کرده . بعد فکر میکند که وقتی مدعی های هنر و اهل سینما میتوانند چنین سطحی با رفتاری غیر مودبانه و ذکر دوم شخص این چنین راحت در برخورد اول باشند وای به حال کسانی که میگوییم بی فرهنگند . من در فکر نمایش ملاقات امانوئل اشمیت بودم . اشمیتی که همیشه دوستش داشتم و همیشه جلوتر از اجراهایش نمایشنامه هایش را خوانده م و شک دارم کسی اشمیت را دوست نداشته باشد . بعد از ورود به سالن و در همان 5 دقیقه ی اول دیالوگ های احمد ساعتچیان متوجه شدم نمایش ( مهمان ناخوانده ) ی اشمیت با اسم ِ ملاقات روی پوستر رفته و خب ترجمه ی تینوش نظم جوهمیشه برای من بهترین و دوست داشتنی ترین ترجمان بوده اما این نمایش دیده شده از برگردان همین نمایشنامه توسط امید راضی بود که خب . . . بیشتر جاهایش همان ترجمه ی تینوش نظم جو بود ! اما جدای از این ها ، جدای از این متن ِ درخشان ، بازی شهاب حسینی ، درکش از متن ، میزانسن های ساده و بی ادا و اصول ، بازی درخشان احمد ساعتچیان ، خود شهاب ، مهدی حسینی بجستانی و ...البته بازی نه چندان خوب فرانک حیدریان به شدت به دلم نشست . این نمایش ، مطب و خانه ی دکتر زیگموند فروید را در شبی که نازی ها شهر را در دست گرفته اند نشان میدهد . استیصال فروید از ماندن یا مهاجرت ، فشار دخترش برای رفتن . . . و مهمان ناخوانده ای که به نظر من ، بعد از خواندن متن نمایشنامه همان ضمیر ناخودآگاه فروید است و گفتگوی درونی فروید با ( غریبه ) (با بازی شهاب حسینی ) یک جدال شگفت انگیز و چالش درون گرایی یک فیلسوف را نشان میدهد که از آن فیلسوفانه تر خود امانوئل اشمیت است . این چالش از ایمان به خدا ، باور خود و آینده و گذشته ی بشر و خود فروید حرف میزند و به شدت دیالوگ های درست و دوست داشتنی و ساده ای دارد . مثل این که : شما مهر خدا رو نمیخوایند ، شما خدایی رو میخواید که گریه کنه ،زجر می کشه ،تو خدایی رو می خوای که در برابرش سجده کنی ،نه خدایی که در برابر تو زانو می زند." یا 

"فروید:انسان توی یه زیرزمینه،تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده.انسان میدونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه.انسان مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره...انسان خدا نشناس می دونه که دری وجود نداره،می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده"

" ناشناس: انسان خدانشناس شما، تنها یک انسان ناامیده."

 

در نهایت نمایشنامه نویس با وارد کردن دیوانه ی فراری ، شک و ابهام بیشتری برای مخاطب ایجاد میکنه ، اینکه شاید غریبه تجلی خدا در ذهن فروید نباشه و شاید همه ی این حرف ها نمایشی باشه . مخصوصا در انتهای نمایشنامه وقتی میخوانی که غریبه دختر فروید را میشناسد ، باز شک میکنی و این تلنگر اشمیت به ذهن انسان است و قضاوتی که خود او باید بکند . به هر حال از دیدن این نمایش لذت بردم و باز برای 1001 امین بار ایمان دارم که سالن نیاوران برای کنفرانس است و نه اجرای نمایش و نه حتی ارکستر مجلسی . . . بلیط این نمایش بیست هزار تومن است . پیشنهاد میکنم سر راه از فرهنگسرای نیاوران نمایشنامه را حتما خریداری کنید . کار را ببینید . 

 

قبل از دیدن ملاقات ! خدای کشتار را دیده بودم . یاسمینا رضا را همه دوست داریم . البته بازی با دیالوگ ها بیشتر از منطق بر این نویسنده تسلط دارد تا جایی که این دیالوگ نویسی و نمایشنامه او را از مفهوم دور میکند و یک زحمتی میکشد که نمایشنامه اش را شیرین کند که این زحمت در نمایش ها و در اجرا ها دیده میشود . بهانه ی دور هم بودن ادم ها همیشه در نوشته های یاسمینا رضا کم دلیل بوده اند . . . اما به هر سو ، بازی درخشان سیما تیر انداز مثل همیشه آفرین داشت و کشمکش دو خانواده به بهانه ی کتک خوردن فرزندانشان که موجب به تجزیه ی زندگی خصوصی شان میشود برایم جالب بود . سالن اصلی برای این نمایش مناسب نبود . بازیگرها همه خوب بودند اما گمان میکنم اگر گزینه های دیگری بودند باور پذیر تر میشدند . . . 

ابوالفضل پورعرب عزیز . . . زندگی بیرحمانه بر آدم ها میتازد و میگازد و از رویشان رد میشود . عادل ِ فیلم نرگس . . . امیدوارم زودبهبود پیدا کنی . معجزه ای رخ بدهد . خیلی زود است که تو این طور بشکنی:(


 
comment نظرات ()
 
 
خواب را با دیده ی عاشق چه کار ؟!
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
 

 

من نه بد خوابم ، نه بسیار خواب . نه پُر خواب و نه بد خواب . همیشه از تخت خوابم ترسیده ام . همیشه خواب هایی سراغم را گرفته اند ، بردندم به دنیای ناشناخته شان که ازشان ترسیده ام . همیشه بیدار که میشوم ، چشم بندم را که باز میکنم ، از این بیدار شدن خسته ام ، کوه کنده ام انگار . هر شب انرژی زیادی در همه ی این رویا ها از دست میدهم . سالهاست آرزوی خواب قیلوله دارم . . . سالهاست بی دوا و قرص سرم را روی بالش نمیگذارم . چشم هایم را که میبندم ، توی زندگی آدم هایی هستم که یا ترسناکند یا میشناسمشان و در وضعیت دردناکی هستند و مدت هاست شهر را که میبینم آجر از دیوار ها جسته و ستون ها ترک برداشته و شهر ویران است . چند شب پیش ، توی کلبه ای با تکه گوشتی صحبت میکردم که همه ی وجودش یک ( دهان ) بود ، میگفت من را در این جا حبس کرده اند . و این ( این جا ) ساختمان کاه گلی نموری بود که اتاق کوچک و گلیمی را شامل میشد . آن تکه گوشت که دو پا داشت و دو دست و سرش از نصفه بریده شده بود ، یک دهان بزرگ داشت و میگفت چشمانم را در آورده اند و مغزم را برده اند . قلب ِ من توی خواب محکم میزد . آن تکه گوشت ملتمسانه در حالی که چشمی نداشت تا نگاهش را در یابم از من میخواست تا درکش کنم . ملتمسانه میخواست با او غذا بخورم . سر سره بنشینم . از ترس میمردم در خواب اما نه نگفتم . در آهنی اتاقش که از بیرون قفل کرده بودند را زنی باز کرد . زنی بلند قد ، با روسری آبی و مانتوئی خاکستری و توی دیسی غذایی آورد و انگار نق هم میزد زیر لب . آن جسم ِ یک پارچه دهان میخواست من با او غذا بخورم . با خوردن اولین غذا از خواب بیدار شدم . قلبم روی زمین افتاده بود ، بلند شدم برش داشتم ، معجون ِ آرام بخش را بهش مالیدم و توی قفسه ی سینه جایش انداختم . روده هایم را از زیر تخت برداشتم و توی شکمم گذاشتم و پنجره را باز کردم . تار عنکبوت ها پر از پرنده بود . آفتاب زردی اش را به رخ میکشید . موهایم را جلوی آینه ناز کردم . بوسیدمشان . چند بار گردنم را شکاندم و بدنم را کش دادم . پیراهن حریرم خیلی نازک بود . تنها چیزی که لمسم میکرد . سلولهایم را میشناخت . روی میز صبحانه پر از تکه بلور هایی بود که تویشان لانه ی پرنده بود . مردی پشت پنجره نشسته بود . دستانش را به پنجره چسبانده بود . من همیشه فکر میکردم دستهایش هرگز ار شیشه جدا نخواهند شد . تعدادی آدم کوتاه جثه توی خانه در حال دویدن بودند . یک طوطی توی قفس خونین و مالین افتاده بود . منقارش را چیده بودند . روی دیوار برایم کسی نامه ای نوشته بود . شکنجه ی من تمامی نداشت . همیشه همین طور بود . زیر پایم چیز لزجی تکان میخورد . . . یک حس خوبی داشتم . نرم و لیز . . . یاد بچگی افتادم . دستهایم را از توی آب بیرون آوردم . نمیدانم چطور سر از استخر در آورده بودم . یک هشت پا زیر پایم ، مثل زالو به پاهایم چسبیده بود . آب خونین شد . نمیتوانستم تکان بخورم . بالای سرم کلاغ ها پر میریختند . بچه ای به دنیا آوردم . توی آب با بند نافم ول شده بود . گریه میکرد . حس میکردم هر لحظه من و بچه با هم در حال مرگیم . دستهایم آزاد بودند . باید کاری میکردم . ساتوری که کنار دستم بود را برداشتم و رفتم زیر آب هشت پا را تکه پاره کردم . هشت پا با هر ضربه ی من تکه تکه میشد . بند ناف را جدا کردم . بچه را که دهانش پر از آب و خون بود بیرون کشیدم و روی شن ها دراز کشیدیم . بیدار که شدم . هنوز همان جا بودیم . پسری که کنارم بود پسر ِ خودم بود . صدایم کرد : مامان ! . . . خیز برداشتم . تکه جسمی بود همه جایش لب . دو دست و دو پا داشت . گفت شونه هام مال تو . فک کردم چرا پسر من این طور از آب در امده از ترسش رفتم توی دریایی که جلو رویم بود . دریا شور بود نمکش توی چشمانم رفت . همه چیز شور شده بود . دندان هایم را به هم میساییدم . هشت پا دوباره من را گرفت . گردنم را فشار داد و من را خفه کرد . من را بلعید . حالا توی فضا هستم . یک جایی که نمیدانم کجاست . بین سه ستاره ای که همیشه در امتداد شب قرار دارند . . . پرسه میزنم . برای همین سالهاست تخت خوابم شده تابوت و خواب هایم دوای روح که نه دوای جسم هم نیستند . برای خودم همین جوری یلخی میگویم شاید عاشقم که این همه بیخوابم . منطق الطیر قصه ای دارد که عاشق میگوید :" خواب را با دیده ی عاشق چه کار ؟ " بهتر است این طور باشد . حتی به دروغ تا این همه کابوس را هر شب برای همه تعریف کنم . 


 
comment نظرات ()