جزیره در کهکشان

 
مردی که فرار کرد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٥
 

آمبیانس  nocturne in C-sharp minor

 

میس شانزه لیزه روی بساط ِ زجاج دراز کشیده بود . طاق بالا سرش ، که نه شبیه سقف اتاق زیر شیروانی اش بود و نه شبیه سقف ِ هیچ کجا ، نه سقف ِ کلیسا و نه سقف ِ آسمان ، سقفی بود گوژپشت وار ، درونسو ، انگار که زمین به روی این سقف سنگینی بکند ، همچون گوی وزین و گرانسنگی که بخواهد سقف ِ نرم بالا سر ِ میس را بشکافد و بیفتد روی همان بساط زجاجی ، همان زمین مفروش از شیشه . فاصله ی چشمان ِ میس تا به آن سقف ِ درونسو زیاد بود و دیوارها بلند بودند و روی هر دیوار هزار چشم و عشقه روییده بودند و در هم پیچیده بودند . میان هر برگ زندگی جانواران ِ هزار رنگ جریان داشت و جیرجیرک آواز میخواند . میس شانزه لیزه ، وقتی به خودش آمد ، دید که قلبش ، کنج ِ این فضای پر از آیینه و آبگینه روی شیشه خورده هایی میطپد . رگ های قلبش روی دیوار رفته بودند و میان عشقه ها جا خشک کرده بودند . صدای ضربان قلبش را میشنید . دهلیز و بطنش را میدید و قلبی که معصومانه میزند . . . تمام ِ لباس سفیدش لخته های خون بود و لکه های خونی .  پایش را روی  دلمه ای از آن که مثل  جگر سیاه افتاده بود گذاشت و دردش گرفت . زیر پایش خالی شد و رفت توی چاهی که استوانه ای بود از آینه . ته آن استوانه مردابی قرار داشت که دستهای پذیرنده اش را باز کرده بود به روی میس شانزه لیزه . میس که مدت ها بود ، دلش آغوش بی دغدغه میخواست با کمال میل وارد مرداب شد . فکر کرد که چشمهایش را میبندد . دارد غرق میشود . دلش تنگ میشود . صدای ضربان قلبش هنوز توی گوشش بود . هنوز میشنید که چقدر مضطرب است . همین موقع که همه چیز سیاه شد . همه چیز لزج و بی حس شد . روح وارد کالبدش شد . توی قبر ِ اتاقی بود که میشناختش . میس شانزه لیزه مدت ها بود توی زیر زمین ِ پایین اتاق زیر شیروانی اش قبری حفر کرده بود و خودش را در آن مدفون میکرد . هر روز که بیدار میشد سرش به سنگ لحد آن میخورد و دوباره بیهوش میشد . ترس ِ از آفتاب داشت . از اینکه هر روز تکرار شود و مکرر شود هر روزش . مردی که دوستش داشت ، مدت ها بود سفر کرده بود به مناطق گرمسیری ، به جایی که آفتابش زیادی زرد است . گرمایش هم پوست تن را شفا میبخشد و ابر ها در سقف آسمانش جایی ندارند . میس شانزه لیزه ، میدانست که مرد برنخواهد گشت . شنیده بود که خانه ای روی درختی ساخته است و هر روز در پی ساختن ِ پله هایی است برای رسیدن به خود خورشید . برای همین هیچ وقت نامه های میس به او نمیرسید . توی راه از فرط گرما و آفتاب و آتش میسوخت . اما جایی که میس زندگی میکرد که نمور و باران زا و تاریک بود هیچ گاه از این مشکلات برایش پیش نمی آمد . آقای نامه رسان همیشه با قایقش پشت درِ خانه نامه ها را میاورد و میس شانزه لیزه سبدش را می انداخت پایین و سکه های طلایی رنگ را به عنوان مژدگانی برایش تیو پارچه ی مخمل قرمزی می انداخت .

وقتی که روح وارد تنش شد . سرش به سنگ لحد خورد و نمرد . از توی قبر بیرون آمد و وارد اتاق همیشگی اش شد . اتاقی که از هر گوشه اش یک خاطره می بارید . مثل ِ باران ِ هر روز  صبح و مثل رنگین کمانی که از پنجره تو می آمد بی ندا . یادش آمد مردی که دوستش داشت ، هر روز به او میگفت که برای نوشتن ِ آخرین رمانش باید در تنهایی به سر ببرد و هر روز صبح بعد از خوردن چای وانیل و کیک کشمشی و روشن کردن پیپ بی صدا و با نگاه ثابتش از خانه میزد بیرون . هر روز که میس شانزه لیزه از زیر در به صدای راه رفتن ِ او روی پله های چوبی گوش میداد . پله هایی که بعد از آن دوست ترش داشت . یک روز که میس شانزه لیزه حس ششمش به کار اُفتاد و او را بی تاب کرد و عادت ماهیانه او را بی قرار کرد و خشت و خال های کارت های ورق ناجور درآمد ، میس شانزه لیزه با کالسکه چی اش ، رفت . پیش پای او رفت . همین که مرد رفت میس نقاب بر چهره زد و سوار کالسکه شد و چوب ها روی سنگفرش های خیس پرگار میزدند و اسب ها شیهه زنان در مه میرفتند . میس شانزه لیزه در کالسکه را باز کرد . مه وارد اتاقک کالسکه شد . میس مردی که دوستش داشت را دید که روی سنگ های روان ِ توی دریاچه ی شور نشسته و دارد کتابی میخواند . کتابی که در آن به او میگفتند با چه راز و با چه مهارتی میتواند به منطقه ی گرمسیری برود . به جایی که آفتاب هست . نور و گرما هست . جایی که برگ ها اندازه ی تن ِ آدمی است و گل ها کاس برگشان به اندازه ی لگن ِ توی خانه هاست و قطرات شبنم به بزرگی یک لوستر است . میس از آن روز به بعد فهمید  مردی که دوستش دارد . . . دارد میرود . بی آنکه به او بگوید دارد میرود  .  صبح که شد . در یکی از صبح های همیشگی مرد چایش را خورد و کیکش را روی زمین انداخت . کشمش ها روی زمین مثل دانه ی مروارید غلت خوردند . میس به مرد ی که میرفت تا برای همیشه در را ببندد نگاه کرد . مرد چتری که هیچ وقت با خود نمیبرد برداشت . رفت . چتر پر از حفه هایی بود که میس نقر کرده بود . باران از آنها میریخت روی سر مرد . مرد چتر را انداخت زیر پای اسب های کالسکه ها . پوزخندی زد و پشت دیوار های طوسی رنگ برای همیشه ناپدید شد . میس ، توی وان خوابیده بود . بوی عطر مرد از کاشی های حمام می آمد . عطری که بوی خود مرد بود . میس همه ی شعر هایی که مرد برایش نوشته بود را روی آب وان انداخته بود . آب کلمه ها را جا به جا میکرد . آب معنی آنها را هم عوض میکرد . صدای چکه چکه ی آب از شیر آب توی وان می آمد . اشک میس از روی گردنش سر میخورد روی جوشی که از عصبانیت در صورتش سبز شده بود قرمز رنگ میگذشت و میرفت روی بازوانش و پژمرده غرق آب توی وان میشد . انگشت های پایش را توی وان به هم قفل کرد . دندان هایش را به هم میسابید و توی سقف حمام تصویر مردی که دوستش داشت و خودش را میدید . . . از سقف باران بارید . میس زیر بارانش رفت . رعد و برق که میزد . پرنده های نقره ای رنگی که اسمشان کلاغ بود دور سر میس غار غار میکردند . دستهایش را باز کرد . . . چند ساعت بعد هر تکه از بدنش در معده ی یکی از آن کلاغ ها بود . 

چیک . . . 

. . . چیک . . . چیک . . . .

چیک . . . 

          چیک . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
آینه های رو به رو + پیرمردی با بالهای بزرگ
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠
 

آینه های رو به رو 

شنیدم که در قحطی فیلم و خشکسالی اکران ، فیلمی با نام آینه های رو به رو شده است اکران . پس کلاه بر سر نهاده ، مانند ِ همه ی اوقات ، مو افشان کرده و با چند تن از یاران ِ جزیره ای به سینما سپیده رفتم . قیمت بلیط 2000 تومان بودو این اتفاق حیرت آفرین ما را خوشحال کرد . دیدن ِ چهره ی گلنار ِ دوره ی طفولیت برایم وسوسه انگیر بود . روزی او سوپراستار نسل من در سینما و در فیلم گلنار بود . فیلم های دیگری که کم هستند در کارنامه ی او را ندیده بودم اما حتی اگر نمیشناختمش باز هم بازی به شدت عالی او ، که از بازیگران ِ نام آشنای روی فرش قرمز قدم زن ِ ما کم که نداشت هیچ ، بس خیره کننده بود و شایسته ایرانی که با ریسک ِ بازی در این فیلم ، به گمانم،  خودش را در حد ِهیلاری سوانک ( در فیلم پسرها گریه نمیکنند ساخته ی کیمبرلی پیرس ) به اوج رساند . . . نگار آذربایجانی کیست ؟ بازیگر فیلم نسل سوخته و نویسنده ی این فیلمنامه به همراه فرشته طائر پور با اولین فیلم بلندش به من نشان داد که با بچه کارگردان های فیلم اولی مقهور و مجبور ِ فیلم ِ اول به نیاز ِ در کردن ِ نام به قیمت ِ هیچ نباید گشتن همی تا که رسوایی پیدا شود و پدیدار شود همه ی زیرآب زنی ها و خنجر هایی از پشت بر تن ِ  دوستان و باز هم همه چیز برای هیچ . . . گرچه فیلم اولی ها این روزها مثل کتاب اولی ها و مثل همه ی هنرمندان گر در امان و امنیت به سر میبردندی سر دوستان به سلامت کلاه نمیگذاشتند تا که بعد ها روی دایره بریزد دروغهاشان و لاف هایی که میزدند از برای دوستی . بگذریم از دیدن یک فیلم به شدت خوب ، به شدت حال میس شانزه لیزه خوب شد . مثل کار های خوب دیگر . فیلم جسارت ِ بیان و روایت ِ موضوعی را داشت که ذکر و خیرش در داستان موجبات ِ خط قرمز است و در جمع ِ دوستان موجبات خنده و این فیلم برای من دیدگاه عمیق یک فیلمساز به مسئله ای که این جا تابو شده است حتی گفت ِ ازش و پرداخت ِ به ان بسیار ستودنی بود ...هرچند فیلم ندیده ای از نگین کیانفر که سالها پیش نقد آن را در مجله ی مرحوم ِهفت خواندم پیش تر از این فیلم اما به سبک و شکل مستند به سراغِ این داستان رفته بود و داستان از چه قرار بود . داستان همه بیقراری آدم هایی بود که به دنیا می آیند و تقدیر مقدر کرده بر آنها که در جنسیتشان معضلی پدیدار شود مبهم و محتوم و محکوم به همان و این همان ، نه بودن ِ زن است و نه مرد بودن است . این عشق را سخت میکند و بودن یا نبودن را دشوار . فیلم  در ابتدا به صورت روایتی موازی از زندگی زنی که شوهرش در زندان به سر میبرد شروع میشود . این زن کیست ؟ چرا شوهرش در زندان است ؟ چرا این همه عاشق همند ؟ این زن چقدر معصوم است . . . این زن  رعناست . مردش به دلیل جرم دیگری در محبس است و رعنا به صورت و سیرت معصوم و رعناوار، بی هیچ حرف پس و پیش با بازی روان و بیش از انتظار، نقش را شرح میدهد با هر نگاهش ، نعصب ان خانواده ی قشر متوسط رو به فقیرش. . . رعنا برای آزادی شوهرش کار میکند . آن سوی قصه آدینه کسی که نمیدانیم چهره اش چگونه است . . . گریم است یا نه این یک مرد است و اگر آدینه است چطور زنی است که میخواهد شوهرش دهند از دست پدری دگم و متعصب ِ به فکر آبرو و نه به فکر ِ خلوت دختر یا پسرش در حال فرار برای تولدی دوباره . این درک کجا رفته ؟ در این فیلم گرچه همه ی همذات پنداری با آدینه است یک جاهایی هم با رعنا اما کمتر پدر را میفهمیم که او هم با دیالوگ های کوتاه نگرانی خودش را بیان میکند و از او و یا از این پدران و مادران هیچ نمیفهمیم شاید که جای پرداخت بیشتری داشت .قتی هر نفر محق باشند همه چیز درست تر است . از دیدن این فیلم خوشحالم و به همه ی عواملش تبریک میگویم و مدت ها بود این چنین با حسی سرشار از به به و چه چه از در سینما خارج نشده بودم. پیش خودم فکر مکینم هنرمندان ما در صورت بودن ِ امکاناتی میتوانند بهتر از هر هنرمند غیر وطنی رشد کنند و هنر بیافرینند . در ضمن استاد مجید اسماعیلی یکی از هنرمندانی بودند که درموسیقی لین فیلم سهم داشتند . به دیدن این فیلم بروید که میس شانزه لیزه هیچ وقت حرف چرند نمیزند . 

 

پیرمردی با بالهای بزرگ ، نویسنده : نیلو کروز که بر اساس داستانی از گابریل گارسیا مارکز هست به کارگردانی پرستو گلستانی در سالن انتظامی خانه ی هنرمندان ساعت 18 این هفته آخرین اجراهای خودش را دارد که حتما شما را به دیدنش دعوت میکنم . بروید که به شما خوش میگذرد . که هر چه از مارکز بر ما رسد نیکوست . 


 
comment نظرات ()
 
 
بازیخانه ی قیاس الدین مع الفارق و اسکیس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۳
 

 

در این روزها که کارهنری شده ، نایاب ، از بس که هنرمندهای ایرانویجمان تامینند و پول از سر و کولشان بالا میرود . . . نشسته اند و دارند خودشان را باد میزنند و برای چه خاک صحنه بخورند وقتی میتوانند هر شب مرغ به سیخ بکشند و همین جور سفر بروند و بیایند و سیگار برگ بکشند ! کار تئاتر معنی ندارند در این روزها . . . همین طور هم که شاهد هستیم ، از بس  آقایان مسئول شدید هنری که تیپ هنری و شعور هنری از وجود و حضورشان میریزد و میبینیم که چقدر همه ی هنرمندان بی وقفه و پشت سر هم دارند کار میکنند و سایه ی ایشان بالا سر همه ی گروه های تلوزیونی و سینمایی و رادیویی هست و خدا عمرشان را چون نوح کناد و سایه شان را مستدام . عده ای بیکار پیدا شدند که هی دارند کارهایی میکنند به نام تئاتر . معلوم نیست چرا توی خانه نشسته اند و مرغ ها را روی منقل کبابی نمیکنند و ماربروی 6500 تومنی شان را نمیکشند و بیکارند . در این احوال که وضع کاری همه جز آقای مهرجویی عزیزکه با تجدید فراش در فیلم هایش اثر آثار بهتر را میبینیم ، بد نیست و آقای شریفی نیا هم به همه سلام میرساند و خب به درک که فیلم خانم بنی اعتماد هم از پرده برداشته شد و اصلا کی براش مهم بود ! و چرا باید فیلم های این خانم را دید و به زیر پوست شهر توجهی کرد ؟ چرا باید کتاب خواند و چرا باید تئاتر رفت عده ای بیکار از سر بیکاری یک کارهایی کرده اند که ما امشب دیدیم . چون ما هم بیکار بودیم . از سر شکم سیری رفتیم تالار مولوی ...همان تالاری که از سر سلیقه ی زیاد و آرشیتکت و طراح داخلی شدیدا مدرنازیزاسیون ! تو گویی وارد مکان مقدسی چون مسجد شده ای و میخواهی تئاتر ببنی و آن چوب های قدیمی و اصیل را به جهنم که کنده اند ! در این مولوی دو تا کار دیدیم از بس بیکار بودیم و رادیو پول کارهایمان را به ما داده و دارد کارهای ما را پخش میکند و رادیو به شدت به ما نویسندگانش لطف دارد و رادیو اصلا کار تکراری پخش نمیکند و ما هم برای یک شاهی هفت جا معلق نمیندازیم و کنار شومینه نشستیم و سرمان و گردنمان هم درد نمیکند از سر بیکاری و روی تفریحات جوانی رفتیم مولوی و کار این آقای جابر رمضانی را دیدیم . کاری بود به شدت عالی ، از تنوع خلاقیت برخوردار و بازی های بازیگرانش بس استخوان دار و شسته رفته و در فراخور. . . اسکیس کاری بود که دوستش داشتم . از ان کارهایی که هر هفته میشود دیدش . از آن بازی هایی که میشود دیگه ندیدش . شروعی از انتهای نمایش ! با علامت سئوالی شیک برای کاشت به شدت مناسب . مردی روی کاناپه مینشیند . آن هم با شتاب و با استرس . روی کاناپه پر از اتودهای طراحی است . دوستش وارد میشود و مرد جوان از ترس دارد میمیرد . بعد هی از خودت میپرسی چرا ؟ وقتی کار را میبینی . . . تابلو ها در مقابلت آویزان میشوند . این دو مرد کارخلافی میکنند . زنی وارد زندگی آنها میشود . این ورود از برای معامله ای صوری است . یک زندگی یک هفته ای . شناخت شخصیت ها . موجز و استیلیزه . . . دیالوگ هایی روان . . . هر جا که خوشی یک پاتکی زده میشود که ناخوش شوی . . . انگار دوست داری آن طور که نمایش پیش میرود نرود . با هر دو شخصیت نمایش همذات پنداری میکنی . زن داستان به نظر به لحاظ شخصیت پردازی پرداخت کمتری داشت . . . اما مرد را میشد فهمید . زن داستان اسکیس میخواهد به دلایلی که در کا رمیبینید مرد را به آرزویش برساند و خودش هم . با یک تیر دو نشان . کد هایی که از اول ریز و ریز و ریز به تو داده میشود . . . جاروبرقی ، در یک میزانسن و با دیالوگی درست . . . فیگور زن . . . شوخی های جدی . جدی های شوخی . پرده ی یکی مانده به آخر . طناب دار. 

 

و یک خداحافظی تلخ . صدای جارو برقی . استیصال مرد برای ماندن . شتاب در همه چیز . سیخ تیو جارو برقی . خون . زنی دیگر که در راه است . عشقی مجهول . پایانی عجیب. اگر میدانستیم که این کار این طوری است و دوستان از سر بیکاری کاری کردند ان چنان هر روز میرفتیم ببینیمشان . از این سالن در آمده تا ساعت  هشت و ربع صبر کرده سیگار کشیدیم و مثل بیکارها رفتیم دیدن کاری دیگر . بازیخانه ی قیاس الدین مع الفارق....در این کار از آکساسوار خبری نبود . چند دقیقه ی اول دلم را زد . بعد یاد حرکات زن جادویی جک و لوبیای سحر آمیز افتادم . . . در بالای ابرها . نمایشی ایرانی ، سرشار از دیالوگ هایی که به سجع آراسته بودند و سخت و سنگین نبودند و اما کاملا شاعرانه و ایرانی . نمایشی با بازی در بازی و روایت در روایت . سئوالهایی که باید حل شود . خنده هایی که در انتها رو به روی آیینه ای که جلوی مخاطب قرار میگیرد میماسد بر تن . 

شخصیت های نمایش ایرانی ، کارد به استخوانشان میرسد . برای فرزند شاه اتفاقی می افتد او که از بدو تولد سرنوشتی شوم دامنش را گرفته ، دست کمی از ادیپ شهریار ندارد . . . پزشک بر او حکم میکند از برای زنده ماندنش کسی رویش را نبیند و او هرگز نخوابد تا زنده بماند . پزشک چه کسی است ؟ نظر بازی بر همسر شاه . عشق گذشته . قربانی خواستن. همه ی انچه در نمایش های کلاسیک باعث کاتارسیسم و کشش میشود به صورت ایرانی در این نمایش و در جای درست دیده میشود . با ابتکاری از شیوه ی اجرایی خاص . . . اسلوموشن و به عکس . . . لب خوانی و نقش خوانی و نقش در نقش . هر دوکار واقعا دیدنی است . نه یک بار که این کارها در این روزگار باید دیده شود . ازیرا که همه بیکاریم و هنرنزد ایرانیان دارد کم یاب میشود و باید این دست کارها را دو دستی چسبید و دید. 

اسکیس :دراماتورژ : محمد چرمشیر

نویسنده و کار : جابر رمضانی

بازیگران :هومن کیایی ، مریم نورمحمدی ، هادی افشار

و قیاس الدین مع الفارق نویسنده و کارگردانش : سید محمد مساوات 

هر دو کار در مولوی اجرا میشود . از دستش ندهید . 


 
comment نظرات ()
 
 
سلطان مار
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢
 

 

میس شانزه لیزه روی ریگهای خیابان ایستاده بود . کف ِ پایش با سنگریزه های ماسیده ی داغ و شن های سرد و شوره نمک های یخ زده  پُر شده بود . آفتاب ِ تفتیده روی زمین ، پهن بود ، مثل سفره . صحرا می درخشید ،انگار براده های طلا بود که تا خط افق ممتد میشد و در این براده ها ، کاکتوس ها و بته ها ، سنگ های لاجورد بودند که میدرخشیدند زیر آفتاب ِ جهانسوز . میس شانزه لیزه پشتش لرزید ، عرق سردی بر تنش نشست ، مدام زیر دلش خالی میشد و میریخت . داشت از دست ِ سایه ای فرار میکرد که کش می آمد و بزرگ و کوچک میشد و گره میخورد و از هم باز میشد و دست بلند میکرد تا او را با خود ببرد . سایه ای که حسی از ترسناک بودن را به او منتقل میکرد . شاید هم آنقدر ترس نداشت اما یک بار آهسته آهسته روی دیوار پیدا شد توی دستش خنجری بود ، روی دیوار میدوید و به گوشه ی سقف مینشست و خنجر به دست منتظر میس میشد تا شکارش کند . آنها بیست و چهار ساعت هر دو در دو گوشه ی خانه کز کرده بودند تا دستشان به هم نرسد . 

باد که وزیدن گرفت شن ها به هوا رفت . رو به رو و پشت سر ، چپ و راست ، همه یک سرزمین ناشناخته بود با آسمانی که آّبی ِ رنگش صدای موج های دریا را میداد و هر ابرش که پدیدار میشد ، موجی بود وسط اقیانوس که اوج و فرود میگرفت و غرق عظمت آب ها میشد . میس ، فکر کرد کی و از کجا به این صحرا آمده ؟ حافظه اش یاری نمیکرد . نه پرنده ای رد میشد و نه ماری نیشش میزد و نه عقربی . . . فکر کرد فقط رو به یک جهت ، مستقیم برود . مستقیم بهتر بود . کنار پاهایش تاول ها میترکید و آب و خون از ان روی شن ها میپاچید . حس کرد خزنده ای پشت ِ سرش راه افتاده . دوست نداشت سرش را بچرخاند تاببیند که چیست . رو به رو ماهی ها به عظمت نهنگ ، در اعماق ِدل ِ دریا شنا میکردند و بعضی هاشان با هم بودند . دو تایی و سر خوش . میس شانزه لیزه پیراهن ِ خالدار سورمه ای رنگش را پاره کرد . . . هوا پوست ِ تنش را میخراشید . مثل تیغ ، داغ بود و سلول های پوست زیر بار آن همه گرمی ذوب میشدند . فکر میکرد هر لحظه آّب میشود و توی ریگ های زیر پایش میرود و از صحنه ی روزگار محو میشود . رو به رو نوید ِ اقیانوسی را میداد که آبش شور نیست . آبش خنک است ، مثل آب چشمه و زلال است و هر حلقی گلویش گیر میکند به آن آب ِ سرد و شفا بخش . پس به جلو تر رفت .از بالای سرش کلاغ های سیاه مثل یک فوج مورچه رد شدند و مدتی همه جا را سیاهی فرا گرفت . میس چمباتمه زد و دستاش را روی سرش گذاشت. کلاغ ها جیغ میزدند . بالای سر ِ او داد میکشیدند . شاید هر لحظه به او حمله میکردند و هر کدام گوشت تنش را میکندند و با خود میبردند . میس شانزه لیزه ، لب هایش خشک شده بود و زبانش مثل چوب سفت . خون و آب بدنش همچنان از تاول های پایش بیرون میریختند . کمی بعد دیگر صدایی نبود . سرش را از میان دستانش بیرون آورد . رو به رو خبری از اقیانوس و مرجان و ماهی های عاشق نبود . کاروانسرایی بود که میشد دیدش ، سراب نبود . پس دوید . نمیدانست چرا ؟ دوست داشت زودتر جانش به در رود . اما بی اراده ، پر زد به آن جا . موهای بلند ش توی هوا میریختند و از خشکی میشکستند . پوست تنش تکه تکه شده بود و همین طور که راه میرفت احساس میکرد قرار است دستش از خشکی کنده شود . و چشمانش در بیاید و بیفتد روی زمین . به کاروانسرا رسید . باد خنکی توی کاروانسرا میچرخید . میس شانزه لیزه زیر یکی از طاقی ها افتاد . حتی نمیتوانست بگوید آب . . . عقرب ها دور او چرخ میزدند و چنگال برای جانش میساییدند و فکرِ ضیافت شبشان بودند . مار سیاه ِ بی دست و پایی با مهره های درشت بدنش از سوراخ کنج کاه گلی کاروانسرا بیرون خزید و عقرب ها را فراری داد . با تنش قلابی درست کرد و میس را با خود به سوراخ ِ کنج دیوار برد.مار ِ خوش خط و خال میس شانزه لیزه را توی حفره ی تاریک و نمور جا داد میان پوست های خشک شده ای که قبلا انداخته بود . 

 

میس وقتی به هوش آمد مار را دید . تن ِ مار پر از پولک های قهوه ای و قرمز و طلایی بود و میدرخشید ، دندان ِ مار ، مثل مروارید بود و نیش آن مثل خون قرمز . برای میس از کوزه ای که عمرش به صد هزار سال میرسید آب آورد . انگار که از اقیانوسی آن را آورده باشد . میس شانزه لیزه از ترس چیزی نگفت . چشمانش را باز و بسته کرد و بی اینکه بفهمد چگونه ، لاجرعه آب را نوشید . هوای سرد ِ دالان ِ مار مثل بادگیرهای یزد بود و خنک . . . مار شروع کرد مثل آدم ها حرف زدن . گفت: فروغ ِ دیده ام دل قوی دار تو را هر انجمنی ستایشت میکنند و سزاوار پادشاهی مایی . " میس از اینکه آرواره ی مار میجنبید حیرت کرد . صدای قدم های کسی روی دالان را شنید . مار قبل از اینکه میس چیزی بگوید گفت : مردی که آن بالا راه میرود بخاطر ِ نداشتن ِ قدرت مهرورزی میکند تو سزاوارش نیستی . " میس شانزه لیزه که ماتش برده بود به سختی گفت : " شما کی هستید؟"مار گفت :" من سلطان ِ جانم . " میس شانزه لیزه که درون دالان ِ خنک ِ آن مار جای گرفته بود از هوش رفت . میس شانزه لیزه ، خودش را روی کجاوه ای دید با لباسی از پارچه های عجیب ، کفشی از پوست مار و گردن بندی از پوست مار و دستبندی از پوست مار با پولک های طلا و نگین های لاجورد . شتر ها در صحرای سوزان...راه میرفتند . . . آفتاب میخواست به زمین بچسبد . پوست تن میخواست ور بیاید . . . توی کجاوه ، کمی خنک تر بود . صدای سلطان مار هنوز توی گوشش بود . . . مار او را با خود به شبستانش میبرد . صدایش را از آویزاهای گوشش میشنید :" فروغ ِ دیده ام . " کاکتوس ها از میان پرده های صورتی رنگ دیده میشدند . بوی تند فلفل می آمد . صدای موش هایی که له میشدند . در دور دست اقیانوسی پیدا بود . ماهی ها میان مرجان ها با هم بودند . دور هم میچرخیدند . حباب ها میترکیدند . خزه هایی بسته شده بودند به دور سنگ ها . سنگ ها روی هم لیز میخوردند . توی اقیانوس سایه ی رنگین کمان افتاده بود . کجاوه همچنان پیش میرفت . کویر مثل دریای طلایی مواج بود . 


 
comment نظرات ()