جزیره در کهکشان

 
عروسک ِ پُشت ِ وبکم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
 

 

 

میس شانزه لیزه توی خیابان ِ لاله زار یا همان شانزه لیزه ی معروف ، در بالاترین طبقه ی هتل ، توی بالکن ، روی صندلی لهستانی نشسته بود . میز چوبی گردی جلوش بود . روی میز یک فنجان قهوه ، روزنامه ، زیرسیگاری، مشتی قرص و یک گل خشک قرار داشت . رو به رو تهران بود . ماشین دودی و واگن اسبی هنوز کار نمیکردند . شهر هنوز خاموش بود . مردم خواب بودند . تک و توک چراغ هایی روشن میشدند و نوری از پشت ِ حریر ِ توری میزد سوسو . میس شانزه لیزه پشت ِ لپ تاپش نشسته بود . هنوز تا برآمدن ِ آفتاب و روز دیگر مانده بود . ابرها صورتی و بنفش رنگ بودند . باد میوزید . برگ های خشک را میکشید این ور و آن ور . مثل لاشه هایی که بی اختیارشان ، تکانشان میدهند و پودرشان میکنند . جنازه هایی که با باد در هوا به رقص هم در می آیند . همین یک باد ِ هیچ و پوچ ِ بی جان و رمق . توی قهوه ی میس چیزی افتاد . مثل سنگی در برکه ای . نور ِ لپ تاپ صورت ِ میس را مهتابی کرده بود . سیگارش را روشن کرد و دامنش را از سرما میان پاهایش جمع کرد . زاغی روی میز نشست و زل زد به او . میس یک چیزی تایپ کرد و خندید و زاغ به او خنده اش گرفت . زاغ گل خشک را در منقارش گذاشت و پر زد و رفت . میس شانزه لیزه مدت ها بود به همین روال با مردی که نمیشناخت در حال معاشرت بود . پنجره ی خانه ی رو به رو باز شد . میس شانزه لیزه تورش را روی صورتش انداخت . چیزی تایپ کرد . بی هوا و بی هوش و حواس قهوه را خورد . به لردش که رشید ، هسته ی لوبیایی را دید که از کجا ؟ پرت شده بود توی تفاله قهوه اش . خروس لاله زار که شهرت داشت به زیبایی و هزار رنگش در هزار پرش چون رنگین کمان پریده بود لای میله های خانه ی صاحب سینما برلیان و میخواند . همان موقع خورشید چونان کره ای سوزان و نوید یک روز تلخ دیگر از آسمان پیدایش شد . سیگار میس از دستش افتاد . چیزی تایپ کرد . پنجره ی خانه ی رو به رو بسته شد . کم کم صدای همهمه و مردم می آمد . میس وسایلش را برداشت و رفت توی اتاق . به تلفنچی گفت برایش شماره ای را بگیرد . روی تخت نشسته بود . تلفن ِ اتاقش زنگ خورد . تلفنچی میس را به آن سوی دنیا وصل کرده بود . شروع کرد به حرف زدن . کم کم پای تلفن خوابش برد . بیدار که شد . شب بود . شب و شبنم . نم نمِ باران . تکرار هر بار و هر هزار باری که بالکن ازش دریغ میشد . غذا نخورده بود . گرسنه اش بود . به غذاخوری هتل رفت . گیس بافته ی بلند قرمزی که از زیر کلاه سفیدش بیرون زده بود او را شبیه همان خروس لاله زار کرده بود . توی رستوران ، پیش خدمت به او که بی وقت و خمار بود و گیج خندید . میس دستور داد تخم مرغ و نسکافه بیاورند . عذایش مثل همه نبود . بی وقتی . بی حوصلگی و فکر های نامعلوم . پشت شیشه ی رستوران ، مردی با سبیل چخماقی بارانی اش را روی گردن کشید و خود را از چشم های بنفش میس دور کرد . چند وقتی بود میس شبیه زن های دور و برش نبود . رنگ چشمهایش بنفش شده بود و لب هایش به سیاهی رفته بودند . زرده ی تخم مرغ توی حلقش لیز خورد و تنش را گرم کرد . فکر میکرد مرد پشت لپ تاپش ، دارد توی قایق ماهی میگیرد و از شکم ِ هر ماهی یک انگشتر برایش پیدا میکند . . سکه را روی میز گذاشت و از پله ها بالا رفت . توی اتاقش بوی نا می آمد . فیلتر های سیگار روی موکت سبز اتاقش افتاده بودند و بعضی جاها را سوزانده بودند . باز هم پاکتی زیر در بود . بازش که کرد خبری از نامه تویش نبود . میس با خوشحالی رفت و لپ تاپش را باز کرد . دوست مردش پشت این لپ تاپ عور نشسته بود . یک کراوات به گردنش وصل بود . میس خندید و کلاهش را برداشت . روی تختش دراز کشید و با لب خوانی به مرد پشت صفحه ی لپ تاپ گفت که دوستش دارد . مرد هم همین را تکرار کرد و رفت . میس قرص هایش را خورد و پرده ها را کشید . از توی فنجان قهوه اش درخت لوبیا در آمده بود . از درخت بالا رفت . درخت مثل پل خم میشد به خانه ی رو به روی هتل لاله زار . میس رفت توی بالکن آن خانه . پشت شیشه مردی را دید که با کراوات ، عور نشسته پشت ِ لپ تاپ و به  پشت لبهایش سیبیل مصنوعی چخماغی میچسباند . 


 
comment نظرات ()
 
 
شوهر کردن
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
 

روزی که زن شدم چه روزی بود ؟همان روز ِ سرد پاییزی که دردی جدید دور ِ کمرم را نشانه رفته بود و فشار ِ خون و قند را به یغما ! همان روزی که توی دستشویی مدرسه ، که موزاییک های سردش مثل مرده شور خانه بودند و ( ها ) که میکردی هوا از دهنت فِر میخورد بیرون ؟ توی دستشویی با یک رنگی که نه قرمز بود مثل خون و نه قهوه ای ، آشنا شدی و فکرِ ِ همه چیز را کردی جز زن شدن . روزی که زن شدم چه روزی بود ؟ روزی که بند ِ نافم را بریدند و با توی  سری توی این دنیا برم گرداندند و با گریه به جهان سلام دادم و لباس هایم صورتی رنگ شد و موهایم خرگوشی؟ روزی که زن شدم ، توی دستگاه سونوگرافی همه ی اشکال تناسلی ام همین زن بودن را نشانه رفته بود . نمیدانم چه کسی برایش چه فرقی میکرد ؟ پسر شدنم یا دختر بودنم ؟ کدام بهتر است ؟
شاید اگر یک مرد بودم . . . کاش که یک مرد بودم ؟ کاش زنی بهتر بودم ؟ کاش این زنی که هستم ، نبودم ؟ روزی که زن شدم دقیقا چه روزی بود ؟ آن زمستانی که به عدد ِ مقدسش ، پیله ی اعتقاداتم را شکستم و وارد یک مسیر جدید شدم ؟ با یک دنیای جدید . . . ناشناخته هایی درونم که مثل گنجی زیر خاک مدفون بودند و حالا در دستم ، نگهشان داشته ام . بهشا ن نگاه میکنم ؟آیا روزی که زن شدم،  آن روز بود ؟ زن بودن ! روزی که زن شدم ، شاید روزی بود که بالا تنه ام داشت خودش را به رُخِ پسرهای همسایه میکشید و من  از غوز کردن نمیترسیدم و خودم را با همین جوانه زدن ها به همه نشان میدادم . . . نه . . . شاید روزی زن شدم که در بچگی ، با مردهای فامیل در ذهنم زناشویی میکردم و همه را یک جا میخواباندم . . . مثل کارتن . . . دست و پایشان را با هم عوض میکردم و صداهایشان را . هر وقت هر کدام در مهمانی دیشبش مهربان تر بودند به من نزدیک تر میشدند . . . شاید هم روزی زن شدم که اولین بار از یک مرد خجالت کشیدم . . . یا همان روز که فهمیدم پدرم و من با هم فرق داریم . . . روزی که کنجکاوی هایم را جواب میدادم . . . و شاید هم که نه . . . روزی زن شدم که دلم میخواست با یک مردی که خیلی خیلی خوشگل و مهربان و جذاب است توی شهربازی و فانفار سوار کشتی صبا شویم و دنباله ی لباس عروسم را باد با خودش ببرد و بتکاند و از تکان های آن ستاره های براق روی زمین بریزند . . . شاید روزی که زن شدم این روزها نبود . شاید زن شدن این چیزها نباشد . . . زن شدن ؟ وقتی که میفهمی که زنی ، میفهمی که میتوانی دل کسی را به دست بیاوَری که از او ظریف تری و تحملت کم تر و سیاستت به درد نخور تر و شکست میخوری . . . روزی که قلبت میشکند . . .  شاید همان روزی که با پسر همسایه فیریزبی بازی میکردم و از او جلوی جمع فحش خوردم زن شدم . . . شاید . . . یا شاید اولین بوسه های پشت درخت های خیابان من را با خودم پیوند داد . . . وقتی که هنوز خیلی بچه بودم و کفش های اسکیت توی پایم بود . . . انقدر بچه ، این قدر زن . . .  به ما میگفتند از نه سالگی زن شدیم . نمیدانم که چرا ؟ شاید میشد از همان موقع شوهر کرد . نمیدانم که چرا ؟ ! جشن تکلیفی بود که توش پر از شکوه و جلال و جبروتی بود آآآه .... اما دلیلش را نمیدانم . . . شاید از همان روزها باید شوهر کردن را یاد میگرفتیم . باید میفهمیدیم که ما زنیم و آن ورِ ِ دیواری ها مردند . از همان جا ها باید پچ پچ میکردیم و سئوالهای خودمان را پیرو چگونگی درست کردن بچه برطرف میکردیم ! هاه . . . نمیدانم کی زن شدم . . . یک روزهایی می آمدند که فکر میکردم میتوانم همه ی دنیا را در مشتم حبس کنم . . . اینکه من زن هستم . این که من یائسه میشوم . من چروک میخورم . زشت میشوم . باید با ماتیک لب هایم را قشنگ کنم . باید قشنگ باشم . نمیدانم برای خودم یا برای دیگری ؟ کی زن شدم خدایا ؟ شاید آن شب که به کنجکاوی،  دستم را برای کشف حس های تاریکِ  ذهنم به تنم کشیدم تا ببینم با تکان هایش چه میشود . . . ! . . . شاید هم که نه . . . آن روزی که فکر میکردم که بچه ای توی شکم دارم و از ترس از خواب بیدار شدم . . . شاید باز هم نه . . . آن روز که فهمیدم انتخاب میشوم . انتخاب نمیکنم . آن روز که زن شدم فهمیدم مرد بودن در این سرزمین مهم ترین چیز است . که برای هز کاری پدر و قیمی لازم است حتی لایعقل و معتاد . . . برای زن بودنت و هر کارت باید که پدری برادری آقا بالاسری بیاید و وارد معرکه شود و امضایش بخورد یک جاهایی . . . تا بخواهی با این سنت ها مبارزه کنی . . . باید که چین هایت را بوتاکس کنی یا بیخیال شوی و خودت را رها کنی . . . شاید از روزی که رها شدم ، زن تر بودم . رها شدم . . . بی اینکه فکر کنم چه چیزی در انتظارم هست . یک سیکل تکراری . . . یک همان بودن و یک بیتفاوتی به همه چیز . . . یک جایی که نه کسی کشفت میکند نه تو کسی را کشف میکنی . یک روزهایی که می آیند و تو به لباس عروسِ رویاهایت فکر نمیکنی . . . روزهایی که از دست برادرت و پدرت و عمویت و داییت عصبانی هستی و میروی که انتقام این نامردی ها را از کسی بگیری که شاید دوستت هم دارد و تو را برای چیزی که هستی میخواهد . . . در تمنای تو میماند و در کشف تو . . . و تو چی ؟ با حیله و مکر برای از سر خنده و یا یلخی . . . وقت او را میگیری . . . پولهایش را و اعصابش را و شاید کلامش را و گولش میزنی و یک تیپا در ماتحت ان . . . آن روز است که تو میفهمی عجب زنی شدی که توانستی یک مرد را توی چاه بی اندازی . . . یا شاید وقتی زن میشوی که عصیان گری میکنی و جسم و روحت را به شیطان میفروشی و میتازی بی وقفه و گاز میدهی و میروی تا ته جاده ای که خلسه است و چُرت هایت هر کدام، خدا تومن ! . . . آن وقت است که وقتی از روی زمین بلند میشوی ، میبینی که از مادر ساده و پاکت گناهکار تری، پس تو عصیانگر تری . . . پس تو زن تری . . . نه . . . شاید آن روزی زن میشوی که عاشق میشوی و همان عشق را به کسی که تو نیستی میسپاری و بخشنده میشوی . . . این خیلی رمانتیک است . اما قطعا تو آن روزی که  عروس میشوی و به محضر میروی تا برگه ی بندگی ات را امضا کنی زن نمیشوی . . . زن بودن ، تجربه ی مکرر ماهی یک بار عادت و ماهی یک بار اعصاب خوردی و ماهی یک بار آرایشگاه و ناخن و کرم پودر و قلب تپنده و دل ِ نگران و حس حسادت بیکران و اشک های از سر دلتنگی و غصه است . . . زن بودن با مادر بودن متفادت است . . . زن بودن و زن شدن ، فقط از لای دیوار های بسته ی دخترانگی ، هورمون های جدید را به سر سفره ی این زندگی سرازیر میکند . . . موها را روی این سفره میریزاند و کاسه ی خالی را پر از اشک میکند و پوست تن را چروکیده و همه ی بلوغ را پلاسیده میکند . . . سفره ای که زن ها تویش نذری میپزند و شمع روشن میکنند و از خدا میخواهند که به صدای دل آنها جواب بدهد . میخواهند که بچه هایشان عاقبت به خیر شوند و میخواهند که مردهایشان سالم از جنگ برگردند . . . زن بودن یعنی تنها بودن . . . یک دلیل نزدیک شدن و شبیه خدا بودن . . . زن بودن یعنی کمتر در گهواره ی  کنجکاوی غریزه ها غوطه ور شدن . . . زن بودن یعنی ، راحت بی عقل شدن و به سیم آخر زدن . . . یعنی یک افراط و تفریط . . . یعنی یا هرزگی یا رخت شوری . . . یعنی کسب درآمد در نظام سرمایه داری اشتباه به اشتباه . . . یعنی از خودت بودن اسکناس جمع کنی . . . یعنی دلقک بشوی و مثل ماشین و رباط عمل کنی .  .. یعنی بفهمی یک مردی یک جایی هست که برای دلیل هایش با تو میماند . برای خودت شاید که نه ؟! برای خانه ی پدرت یا شاید بدن ِ مثل هلویت یا که موقعیت های مختلفت . . . یا شغل با کلاست . . . شوهر کردن یعنی مردی را به بردگی در آوردن . . . مردی را به زور راضی کردن . . . زنجیر به دور گردنِ آن  افکندن و به زور از او خواستن . به زور دوستت دارم شنیدن ها . به زور متوسل شدن . زن بودن یک جور استبداد خودکامه است . . . زن شدن یعنی مردی را مالک شدن . یک پیروزی فوق العاده . مردی که هرگز تو را دوست ندارد . مردی که مثل پدرت نیست و تو به اشتباه فکر میکنی او جفت خوبی است . مردی که با دنیای بچگیت خیلی فرق دارد . شاید مرد تو دو تا هم زن داشته باشد . شاید مثل پدرت باشد تا تو را یاد ان بیاندازد . . . مرد تو مردی است که هرگز به تو قانع  نمیشود . زن بودن یعنی درک اینکه مردی هرگز توان ِ ( بودن ) و آمیختگی با یک زن را ندارد . زن بودن یعنی یک جورهایی مرد شدن . از پس همه چیز برامدن . یعنی گریه نکردن . درست حرف زدن . یعنی فحش ندادن . یعنی لات بازی و چاقو نکشیدن . . . یعنی صدا بلند نکردن . . . یعنی همان کنج دیوار بچگی کز کردن و همان جا نشستن تا با چراغ ِ چراغ خواب به خواب رفتن . زن بودن یعنی هرگز خود نبودن . از خود راضی نبودن . شوهر کردنش یک جور همبستری با اقوام است . برای اینکه بگویی یک رسالت را با افتخار و درجات باحال به سرانجام رسانده ای . یعنی باید یاد بگیری که فصل جدیدی شروع میشود . باید آشپزی و مرد نگه داری را مثل همه چیز های دیگر یاد بگیری . زن بودن یعنی بیابانی بی انتها . شب های پر ستاره . دریاچه ای با ماهی های نورانی تویش . زن بودن یعنی یک سیاهی مطلق . یعنی جایی که هرگز کشف نمیشود . شوهر کردن چیزی است که هرگز زن ها یاد نمیگیرند . 


 
comment نظرات ()