جزیره در کهکشان

 
من و آیینه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳۱
 

 

گاه گاهی ، مَن و مَن ، نه هر از گاهی . . . که هر شبانگاه و هر سبحگاهان ، من و تَن ، چَشم و نَم . . . در برابر ِ آیینه می ایستیم ثانیه به ثانیه ، گه گاه ، این من و آن دیگری ، این تَن و آن مثالی ، با هم حرف میزنیم ، از جنس ِ شیشه ، ما با هم از پشت ِ این آیینه می آمیزیم ، همدیگر را نگاه میکنیم ، او من را و من وی را که چقدر با هم حرف داریم هر زمان و هر وقتی که میشود . . . رو به روی هم . . . حتی با هم شام میخوریم شبانگاهان و عصرانه قهوه را با او مینوشیم و سیگار را برای هم فندک میزنیم ، من و او ، هر دو یکی هستیم یا هر دویمان یک نفریم این را نمیدانم . . . این تکرار من و او در آیینه ، این آبگینه ی جلا داده شده . . . این انعکاس چیست ؟ میپرسم ازش ؟ میپرست از من . . . گاهی تکرار ،  برای مثال ، تکرار ِ سرنوشت ِ خونبار ، پانوشت ِ سنگ قبر ِ زنده به گوری ست . . . وَهم ِ گُلزار و وعده ی هر دیدار ، کار ِ تقدیر ، نشان ِ سراب بود و هفت جفت کفش ِ آهنی و هفت جفت عصای آهنی بپوشیدم ، برفتم ، سنگ ها را بشکستم ، صحرا ها را گذر کردم ، آفتاب را سوزاندم ، شَبَش کردم . . . هر شب را صبح طلوع کردم ، نرسیدم ، کف ِ پاهایم سوخت و کف ِ دستم ، خط بر آن سوخت و سوختن همان نبودن بود و سرنوشت همان پانوشت ِ سنگ ِ قبری بود که زود ِ زود بر آن ختم ِ کلام میزنند و میبندند و از رویش میگذرند . . . زنجیر ِ این تقدیر بر گردن و دست ها بر دست بند و این زینت ها شده عادت و هر زشتی را به هر کلام تا کی تلقین کند ( بودن ) ؟ 

 

 

نگاه میکنم ، گذشته ای که تپیده ، رمیده ، جفتک چهارگوشی می اندازد ، لگدی چونان حمار ِ وحشی ، هر لحظه ی آن ام ، هر اینکم تَنَم میشود لگدکوب ِ سالهای خوبی هایش نچیده ، همه آرزوهایش پلاسیده ، روی درخت های خشکیده ، میوه های پوسیده نگاهمان میکنند . من را یا آن کسی که در آیینه است را ، نمیدانم . نمیدانیم . او فندکی را روشن میکند ، سیگارش را من میکشم ، من کبریت میکشم ، او همانند ِ شمع آب میشود . آّب ها خوبند ، آمیزش ِ یک لحظه هستند ، لحظه ای که مثل اشک میچکد ، تا لحظه ای بیاساید ، همچون اشک ، شور است و روی تن ، رد پای شورابه اش می ماند و خودش بُخار میشود . . . این آب ها ، دریا نمیشوند ، تا تو درش غرق شوی ، تا درونش ، سرد و گرم شوی ، تا موج شوی ، با طوفان ها بخوری بر موج شکن ِ عاشقی که سپر شد تا تو را با سینه ی ستبرش بگیرد ، تا مامنی ، جایی برای آرامش

. . . 

صیادی نیست تا شکارش شویم . من و تو یا تو و من . . . که ما سیرش بکنیم ، غذایمان شده خوردن ِ خون و غَم . . . مهر شده ، سحر و من دارم مدام صحبت میکنم با تو یا که خودم نمیدانم . هنوز نمیدانم که تو منی یا من تو ام ؟ ذکر مدامش همان به دوغآب بخیه زدن شده است ای تو که منی . . . در صحبت های من ، تکراری یا که یک جورهایی خود ِ پژواکی . . . یا که یک چهره ی نا آشنا . . .دور تر از من . . . مباد که فریبم بدهی . . . که بدانم آنکه در آیینه نگاهم میکند من نیست و تو دیگری هستی . . . 

شده است همه چیز خاموش . . . میبندد از شنیدن صدایم همه گوش . . . بارهایم را به تنهایی باید بکشم بر دوش . . . ای تو که دستم بر دستت میرسد . . . میلغزد بر آیینه . . . بشکافش و بیا . . . چونان صاعقه که آسمان را . . . بیا و بر من نشان بده عشق ِ بی منت چیست که محبت ِ بی دریغ و پدر یا که مادر چیست ؟ که همه ی این سخنانم از زهدانی میآید که دوستش نداشتم . زهدانی که چند بار در آن خودم را چونان مجسمه نگاه داشتم یا به دنبال رگ و پی و بند ِ نافی پی دار زدنی در توپ ِ زن ِ حامله . . . که من به این دنیا آمدنم از بحر چه بود ؟ حالا سی و یک سال گذشته است . . . نُت های موسیقی همچون قندیل بر نوک ِ موهایم آویزان است . . . بعض هاشان بر تار عنکبوت های درخت ِ خاطراتم . . . .باد که می آید گر باشد هوسی ، میخورند تکان . . . میشنوم صداهایی . . . طفلکی انگشتانم که در حسرت ساز سوختند . . . ای آیینه تو بگو شمع چگونه میسوزد . . . که آب میشود . . . آب میشوم . . . .طناز و خرامان . . . به روی خودم نمی آورم . . . .توی یک قوطی کبریت میروم . .  .لای پنبه ها میخوابم . . . دختری درِ قوطی کبریت را میبندد . . . گه گاه با من حرف میزند . . . من را با خودش میبرد مدرسه . . . . به دوستانش نشان میدهد . . . مدرسه ای که مرود نامش رازی است . . . همیشه دوست داشت روی پله هایش که بلند تر از قامتش بود بنشیند . . . قوطی کبریت را باز کند و با من حرف بزند و فکر کند که من زنده ام . . . 

من هنوز زنده ام . . . حالا آن دخترک ِ مدرسه رازی توی قوطی کبریت رفته است . . . من او را به دست گرفته ام . . .در قوطی کبریت را میبندم تا در آن خفه شود . مثل پروانه ای . . . .بال بال میزند . . . .صداهایی که به قوطی کبریت میخورد ضربه های خفیف ِ جانداری است در حال ِ جان دادن . . . ضربه ها که قطع میشود . او مرده است . خیلی وقت است که مرده . . . با همان قوطی توی سطل زباله می اندازمش . . . . آشغال ها را میبرند . . . او را لای زباله ها می اندازند . . . .او رفته است . . . .من عذاب وجدان میکشم . . . مینشینم جلوی آیینه دوباره حرف میزنم . این بار کسی رو به رویم در آیینه ننشسته است . 

***

عالیجناب سیاه پوش ( هم ) رفت . . . 

مثل دانه های رها شده از تسبیح میمانیم . 

چرا ؟


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی همراه اول لاتاری راه می اندازد
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٤
 

همراه ِ اول و این کارها !

گاهی اوقات میشود که بنی آدم که شیر خام خورده است مینشیند و فکر میکند که چطور میشود این همه سرش کلاه میرود . همه اش از اطمینان است و اعتماد که در هر کدام باید شک کرد ، بسیار . . . و تا خلافش ثابت نشود نباید پا در حیطه ی خطرناک ِ اعتماد بگذارد . مثلا وقتی شما میفهمی حتی (همراه ِ اول ) هم دندانهایت را شمرده و میداند که چقدر ساده ای از طریق گوشی موبایل شروع میکند به خر کردن تو ! آدم هی میخواهد خود دار باشد و یک چیزهایی را نگوید که در مناسبات ِ لغوی اش نیست اما نمیشود . . . . 

آدمی را وارد میکنند که کاسه ی صبری که لبریز شده را بردارد و روی سر خودش بشکاند . مثلا مدام اس.ام.اس میاید که : خوش اقبال هستید و نام شما در لیست کسانی آمده است که به رایگان به قرعه کشی امروز یک لپ تاپ sony Vaio وارد شده اند و همچین و همچنان و .  .  . این مسج ها از شماره ی 2028 وارد گوشی ات میشود و بعد میفهمی که پاسخت به هر مسجشان 250 تومان است . 

آقایان ِ همراه اول ما روی گنج نشسته ایم ! شما که خودتان دارید همه چیز را خودتان تولید میکنید خیلی بی جا می فرمایید اولا تبلیغ سونی را میکنید . . . دوما مگر شما نبودید که قرعه کشی ها و تبلیغ ها را حرام اعلام کریدید حالا چه شده که وقت و بی وقت از کفش فروشی و قصابی و آجیل فروشی برای ایها الناس دارید مسج میفرستید . . . شما یک تبریک سال نو برای ما نفرستادید .

شما دندان را از بن برکندید جان من وقاحت تا چه حد . همین چند روز پیش ، بی اینکه قبض موبایل در خانه بیاید . . . از آنجا که شیرپاک خورده ایم و بس ساده . . . بدو بدو رفتیم دم ِ بانک و شبانه کارت کشیدیم و پولمان را دو دستی ریختیم توی حلقوم آقایان همراه اول که کنتر انداختنشان و همه کارشان از بیخ و بن پر از اشکال است . همیشه یک تشکر ی چیزی مسج میشد و به خصوص همه صف کشیده بودند تا 50 تایی اس ام اس رایگان بهشان تعلق بگیرد که امروز بعد از صحبتی که با کارشناس شماره ی - - - کردم متوجه شدمآن   هم حذف شده . عجب !

واقعا اعدادی که مدام ارسال میکنی تا جلوی سیل ِ این مسج های تبلیغاتی را بگیری هم کارگر نمیشود . . . راستی چرا انقدر همه دارند خودشان را تبلیغ میکنند ؟ چرا همه آتیش به مالشان زده اند ؟

مگر مشکلی چیزی پیش آمده ؟

خب این خیلی مهم نیست که باند ِ زخم از 200 تومن به 600 تومن صعود کرده این سیر صعودی همیشه خوب است . . . .این اصلا خنده دار نیست که رادیو نمایش به جای پخش رادیو و مثلا نمایشنامه های ما برمیدارد فیلم سینمایی پخش میکند . . . شاید این یک دروغ بزرگ است که نصف پول همه ی عوامل رادیو دیر پرداخت میشود و بودجه هم نیست و نویسنده هاریسک نمیکنند که بنویسند . . . .شب زنده داری و رفتار های کاملا غیر حرفه ای دیدن . . . مدام خط زدن روی نوشته از دست سانسور . . . انگار که چشم و گوش همه باز نیست و انگار که عشق حرام است و تئاتر و هنر و سینما حرام است . آقا جان این وصله ها نمیچسبد به ما . هیچ هم این طور ها نیست . هنر نزد ماست و بس !

باله در این جا هنری است شاخص و صدای زن و مرد در تلفیقی هنرمندانه نوازشگر روح است و دکتر رفیعی هم باید تئاتر کار کند و الباقی باید کار کنند زیرا که این یک موقعیت خاص است و خیلی چرند است که ما بخواهیم باور کنیم . . . .همه چیز صعود میکند جز هنر ما . . . .

این واقعا خیلی خنده دار است که ما باورکنیم  سریال رازهای پنهان شبکه ی ملعون فارسی وان عجب ساختار محکمی دارد و خاک بر سر پیرمردپیرزن ها و میانسالهایی که مینشینند سریال بی سر و ته حریم سلطان را نگاه میکنند آن ها میتوانند بروند کافه میامی یا چاتانوگا . . . یک قهوه بخورند و صدای مورد علاقه شان را گوش دهند یا به رسیتال پیانو بروند یا نه بروند فیلم های بزن بزن ببینند یا نه . . . بروند در خیابان های پر از درخت قدم بزنند و هوا بخورند . 

چه کسی میگوید که برج ها همه جا را از بین برده اند ؟ 

چرا این قدر افترا میبندید ؟ شهرداری ما آرتیست ترین و دنیا دیده ترین و بهترین هاست . این اوست که زحمتکش ها را برای ربودن و برداشتن خاک و سرب از زمین و برگ از زمین به خیابان ها فرستاده و ما باید هم قدرش را بدانیم . ببینید چقدر مترسک های قشنگی توی میادین است . . . .اسم خیابان ها را ببینید . . . .هنوز مجسمه ی سر صادق هدایت توی کوره مانده است . راستی . . . هنور باید وقت بدهیم و این قدر عجول نباشیم . از این پول توی جیبیها هم استفاده کنیم و برویم خوش بگذرانیم . برویم سفر . . . . . شاید آن وسط سفر به موبایل هم که نگاه کردیم یک لپ تاپ بردیم . . . .شاید !

ب هر حال خدا بزرگ است . . . .ما هم بنده ی خدا هستیم . 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
جنازه ی عاشق
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤
 

هرکاری میکردم تا عاشقش کنم بی فایده بود . . . مثل ِباد بر آهن ِ سرد زدن . . . اول ها فکر میکردم همان طور که خودش گفته بود واقعا عاشق صدایم شده است ، پس شروع کردم زدن زیر آواز و خواندن . . . یادم می آید اولین بار چهار روز ِ تمام برایش آواز خواندم بی آنکه حتی نفس کم بیاورم اما تو بگو ، تکان از تکان نخورد ، مثل ِ آبی که بهش سنگ نیندازی . عین یک دریاچه بود ، دریاچه ای که یک جای خیلی دوری گُم شده است ، نه سنجاقکی روی سرش پیچ میخورد نه قورباغه ای زیرش آروغ میزد . بعد شروع کردم کارهای دیگری کردن ، کارهایی که دوست داشتم دادش در بیاید ، شاید که دعوایم بکند ، دلم برای صدایش یک ذره شده بود . . . روی لب هایم را چرب کردم و پونز های روی دیوار را از توی دلِ گَچ درآوردم و همه را توی گوشت ِ لبم فرو بردم . با هر پونزی که به لبم میزدم یک قطره به درشتی مروارید از این دیدگانم میریخت پایین . . . میریخت روی سَرَش . . . او همان جا نشسته بود . گردنش ،شق و رق  و نگاهش به رو به رو . . . کاش که من آن رو به رو بودم . اشک هایم که با خون هایی که از لبم میچکید خونآبه ی شوری را درست میکردند و از آن ارتفاعی که من درش ایستاده بودم  خودشان را می انداختند روی سر ِ او . . . یک جورهایی لباسش و سرش و دستانش که روی زانوانش بود خیس شده بود . سرش را هم نچرخاند تا مرا نگاه کند . دلم برایش تنگ شده بود . شروع کردن به راه رفتن روی طناب . پاهایم تاول زده بودند . روی طناب که راه میرفتم شروع میکردند به ترکیدن . مثل بادکنکی که بترکد صدا میدادند . چرک از آنها میپاچید روی زمین . او همان جا نشسته بود و من را دوست نداشت . همه کاری کرده بودم تا او را عاشق خودم کنم .همه ی شهر این را میدانستند . آخرین باری که دیدمش دستم را گرفت . دستش سرد بود . هوای حرف زدنش هم سرد بود . توی بدنش همه چیز داشت یخ میزد انگار . به من گفت :" هیچ وقت دوستت نداشتم تو منو کشتی . " دروغ میگفت به خدا . من دوستش داشتم چون او دیوانه وار عاشقم بود . او میخواست من روی طناب زندگی کنم . من برایش دو سال تمام روی طناب راه رفتم ، خوردم و خوابیدم و از همان بالا که نگاهش میکردم عاشقش شدم . او سوت میزد و من باهولاهوپی که دورِ کمرم بود ،مثلِ انتری برایش قر میدادم و هولاهوپ را دور ِ کمرم میچرخاندم . . . وقتی مُرد هیچ کَسی را نداشت . ما برای خودمان یک سیرک درست کرده بودیم . مثل یک سگ برایش پارس میکردم . اگر میگفت خودت را با همان طناب دار بزن به خدا که دار میزدم . . . او همیشه من را روی طناب نگه داشت و خودش همیشه پایین طناب روی صندلی مینشست . نگاهش به پنجره ای بود که رو به رویش باز میشد . یک بار دزدکی از روی طناب پایین آمدم . پلک روی هم گذاشته بود . میخواستم بازدمش را بو کنم و ببوسمش اما رفتم طرف پنجره . یک زن را دیدم که بیرون پنجره ایستاده و دارد نگاهمان میکند . چشمهایش خیلی غمگین بود . ناراحت شدم . میخواستم دعوتش کنم بیاید تو تا برایش سیرک در بیاوریم تا آمدم باهاش حرف زدن دیدم دستی روی شانه ام گذاشته شد . از ترس مثل بید میلرزیدم . برگشتم . نگاهش کردم . دیدم که چشمانش پر از خشم است . توی چشمانش آتش شعله میکشید . صورتم از همین شعله ای که از چشمانش بیرون زده بود تا مدت ها سوخته بود . میخواستم خودم را بیاندازم بیرون پنجره . . . صورتم را برگرداندم به طرف پنجره . اما دیدم پنجره که بازتاب ِ خود ِ من بود . شکست . من را از نردبان فرستاد بالا . شده بودم عنکبوتی گوشه ی ذهنش . من را دوست نداشت . من را نمیخواست . همه ی حواسش به آن زن بود . یک روز برایش موهایم را بیگودی بستم و فر کردم و شروع کردم به رقصیدن . . . دیدم اصلا من را نمیبیند . آن روز که داشت میمرد همه ی مردم شهر میدانستند که من او را نکشته ام . . . او از عشق آن زن پشت پنجره مرده بود . من برش داشتم و او را در آب نمک انداختم . این آب نمک در واقع یک شوره زاری بود در ناکجا آباد که با اشک های چشم ِ من درست شده بود . او را سوار قایق کردم . جنازه اش بوی عطر زنانه میداد . تارهای عنکبوت را از دورم باز میکردم و میکندم اما آنها هی کش می آمدند و لا به لای مژه هایم میرفتند . طنابم را هم آورده بودم . قایقم یک درخت داشت که از آن گل های انگوری آویزان بودند . شروع کردم به آواز خواندن . جنازه روی قایق مثل دو تخته چوب که به هم بخورد صدا میداد . سرِ آخر انداختمش توی شوره زار . میخواستم نپوسد . حالا مدت ها بود که من زیر آب با او حرف میزدم و او را اسیر خودم کرده بودم . مرد ه اش را هم دوست داشتم اما او من را نمیدید . یک بار که با او درد و دل میکردم و باله هایم تکان میخوردند و فلس هایم را قر میدادم و خودم را لوس میکردم دیدم که خندید . دیدم زنده شد . مهره هایش صدا داد . شنا کرد رفت روی آب و زنی که همیشه و سالها پشت پنجره میدید را بوسید . من حواسم نبود که زن رد ِ ما را گرفته و تا این جا آمده . حالا دیگر من ماهی شده بودم و این دو تا آدم . 

رفتم که یواشکی به حرف هایشان گوش دهم . . . دیدم که به زن میگوید برایم آواز بخوان . صدای زن مثل صدای من بود . دیدم زن از توی جیبش پونز هایی بیرون آورد . . . نشانش داد . . .گفت "همه ی این ها رو توی گوشت لبم کرده بودم . . . فکر میکردم تو مرده ای . . . " . . . عجب زنی بود ؟! داشت من را کُپی میکرد . . . با هم نشستند توی قایق من . عشق ِ من شروع کرد به پارو زدن . من زیر ِ قایق خودم را پنهان کردم تا من را نبینند . چقدر همدیگر را دوست داشتند . . . . همه ی حرف های درِگوشی شان را شنیدم . آنقدر گریه کردم که بالاخره آب آن هارا در خود فرو برد و هر دو مردند و خفه شدند . حالا من ایستاده بودم بالای سر جنازه هایشان . 


 
comment نظرات ()
 
 
من همان کتابِ نخوانده ام . . .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧
 

 

من همان کتاب ِ نخوانده ام ، توی کارتُن های بسته . 

وقتی به من دست زد ، تازه فهمیدم که وجود دارم . مدت ها بود روی زمین ، توی اتاقی که چهار طرفش آیینه بود خوابیده بودم . موهای سرم خیس بود و در هم گره خورده بود . من هر روز با همین موهای خیس که هیچ وقت خشک نمیشدند زندگی میکردم . با همین موهای خیس مینشستم جلوی آیینه و مدام حرف میزدم . در آیینه انعکاسی از من نبود ، انعکاس و این حرف ها اصلا در میان نبود . مسئله من بودم و مردمی که مدام با هم بلند بلند حرف میزدند . صداهایی که تنهایم نمیگذاشتند و مترویی که مدام از زیر ِ چهارچوب ِ آیینه ای زندگی ام میگذشت و صدایش دلم را ریش میکرد و من مجبور بودم دلم را از قفسه ی سینه به در آورم و با میل بافتنی و سوزن و نخ به هم وصلش کنم و دوباره سرجایش بگذارم . گاهی از چسب هم استفاده میکردم . به آنها چسب میزدم تا دهلیز و بطنشان به هم بچسبد . . . یک روز از توی این متروی ترسناک که صدایش مثل صدای غرق شدن کشتی ته دریا می ماند ، یک مرد وارد خانه ی من شد . . . او که روی شانه هایش ستاره بود و چشمانش هم ستاره بودند و میدرخشیدند به من لبخند ملیحی تحویل داد و بار و بنه اش را انداخت وسط مکعب آیینه ای شکل من . تار عنکبوت هایی که روی آیینه ها بود باعث میشد او خودش را درست نبیند . یک لحظه خدا را شکر کردم . . . چون از انعکاس ِ هر چیزی وحشت داشتم ، یک جورهایی زیر پایم خالی میشد یا اینکه ته دلم شور میزد و صبح همه جا را نمک میگرفت . . . انعکاس جلای این مرد ستاره ای برای من چندان جالب نبود تا اینکه او پیدا شد و به من دست زد و من را از این مکعب ِ آیینه ای شکل بیرون آورد . آنگاه فکر کردم که واقعا زنده ام . من هر روز روی زمین دراز میکشیدم و به پژواک صدای کلاغ ها که از آینه ای به آینه ی دیگر میخورد گوش میدادم . من شاید که مرده بودم اما او من را از آن مکعب آینه ای شکل و مرد ستاره نما بیرون کشید . صدایم زد . فکر کردم با من نیست . من توی دستانش جا گرفته بودم . همه ی باورم به هم ریخت یعنی من یک عروسک بودم ؟ 

 

به من گفت راه برو . من شروع کردم راه رفتن . دیدم که دختر ، که موهای حنایی رنگی داشت با ذره بین دارد من را با دقت نگاه میکند . خیلی سردم بود . گفت زود باش تند تر . . . . بعد من شروع کردم به دویدن روی خط های کف دستش . . . او من را نگاه میکرد و چیزهایی یادداشت میکرد . حسابِ کار از دستم در رفته . او مدام این را میگفت . " حساب کار از دستم در رفته . " من را از روی دستش بلند کرد و انداخت روی شوفاژ . دیدم نشسته جلوی آیینه و با خودش حرف میزند . همین طور که موهایم داشت خشک میشد دیدم که دارد با خودش همان حرف هایی را میزند که به من زده بود . بعد شنیدم که دارد حرف هایی را میزند که من میزدم . حرفهایی که از آیینه های درون مکعب منعکس میشدند به هم و به هیچ جا نمیرسیدند . دختر ، کاموایی برداشت و شروع کرد به بافتن . او جلوی آیینه نشسته بود و با هر یک زیر و یک رو یک جمله ی دیگر میگفت . . . شاید نق میزد یا شاید گله میکرد مثل ِ خودم . وقتی به خودم آمدم دیدم روی آیینه به صورت افقی ایستاده ام بی اینکه بی افتم زمین . دیدم که دختر روی زمین دراز کشیده . نور ِ آفتاب ِ کج تاب از روزنه ای که نمیدیدم افتاده بود روی جانش . دیدم که میخندند . . . میگفت که خواب نیستم و بیدار هم نیستم . پرسیدم تو که هستی ؟ گفت من نه مرده ام نه زنده . گفتم یعنی چی؟ زانوهایش را به هم مالید . انگار که استخوان هایش درد بکند . شروع کرد به عرق کردن . . . هوای اتاق را بخار گرفت . او نفس نفس میزد . میگفت که نمیداند در کدام برزخ افتاده است . من روی آیینه راه رفتم میخواستم کمکش کنم . . . گفت همیشه تشنه ام . دستانم آن قدر کوچک بود که نمیتوانستم او را در آغوش بگیرم . روی کف دستش راه رفتم . فکر کردم همه اش تقصیر من است . باید برای اینکه خوشحالش کنم اشتباهی راه برم . شاید فکر کند مسیر زندگیش جای دیگری است . . . شروع کردم روی تنش راه رفتن . گفت . . . برو . از من دور شو . من بوی کافور میدم . گفتم . . . من یک دروغگو هستم ، راهی که تو باید با ذره بین میدیدی این بود . کف دستش را به سختی بلند کردم . مشت کرده بود . مشتش را به زحمت باز کردم . توی مشتش خرده های آیینه بود و خون آبه . کف دستش دیگر خطی نداشت . چند ستاره از آسمان رد شد . دختر موحنایی گفت :" آرزو بکن . " تا آمدم آرزو کنم ، همه جا روشن شد . انگار کسی بخواهد تو را از خوابی عمیق بکشد بیرون . اما این نور ِ چراغ یا خورشید نبود . این نوری بود که از قفسه ی سینه ی من بیرون می آمد . مدت ها بود که من او شده بودم و او من . من و دختر موحنایی هر دو گیر این اتاقک های آیینه ای شده بودیم . چیزی شبیه تقدیر . یک تکرار بیخود و یک زندگی کوتاه . جایی که نه صدایی هست و نه خبری .گاهی یک ستاره می آید و رد میشود . 

 

برای بیرون رفتن از این آیینه ها تنها چاره شکستن آن ها بود . هر کجا آیینه بود صیقلش خاکستر و انگار که گوری بود و نه نوری و همه جا تکرار بود . حتی وقتی آیینه ها را میشکستیم . . . وقتی فکر کردم دیدم بهتر است خودم را با کامواهایی که دستم مانده به دار ِ میل بافتنی ببافم تا همه چیز تمام شود و میان ِ گره های زیر و رو گره بخورم تا از خودم راحت شوم . از این که هستم و شاید از اینی که نیستم . باید سفر میکردم به نقش های بافتنی . . . تا شاید یک روز . . . کسی پیدا شد و من را از این بافته شکافت . . . . ان وقت فِر بخورم . . . مثل سیم تلفن . صدا بشوم . بروم توی گوش کسی که دوست دارم . با صدایم به همه ی اعصاب ِ او رسوخ کنم . ان ها را از آن خودم کنم . رویشان سوزن بزنم و با یک  سنجاق به خودم ببندمشان . صدا که بشوم همه چی تمام است . آن وقت کسی را اسیر خودم میکنم . دست و بالش را میبندم و پرهایش را میچینم و پاهایش را به هم میبندم و تا میتوانم کتکش میزنم . از اینکه این همه وقت من را از توی آن مکعب ِ آیینه ای بیرون نیاورده است . از این که این همه دیر کرده است . باید بروم میان کاغذها . مرکب بشوم . با موریانه ها بیامیزم . خورده بشوم . تمام بشوم . پودر بشوم . من همان کتابم ، خاک گرفته و نخوانده توی مقوا های بسته .  

*


 
comment نظرات ()
 
 
درود ، سری در ویترین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
 

درود ، سری در ویترین 


 

میس شانزه لیزه ، شب ِ چهارشنبه سوری وجب به وجب ِ جزیره در کهکشانش را گَز کرد و پابرهنه از روی ریشه های تنومند ِ از خاک بیرون آمده ی درختان پرید و پُشت ِ تنه ی درختان فال گوش ایستاد و میشنید که همه پچ پچه میکنند . . . فکر کرد شاید گوش هایش اشتباه میشنود . کلاهش را از سر برداشت و چشمانش را ریز کرد و به رهگذرانی که بوی گوگرد و فشفشه میدادند نگاه کرد ، آنها با هم حرف نمیزدند . آنها حتی پچ پچ هم نمیکردند مردمان شهر همه لال شده بودند و با زبان کر و لال ها با هم ارتباط گرفته بودند و گه گاه میخندیدند . میس شانزه لیزه کلاهش را روی سرش گذاشت و خودش را نیشگونی گرفت تا ببیند که خواب است یا نه ! بیدار بود . صدای خنده ی عده ای که طرف ِ اسکله بودند و بته ها رو روشن کرده بودند و از رویش میپریدند را میشنید . به طرف آنها رفت . . . شعله های آتش تا به ماه میرسید .


نورش همه ی سبزه ها را روشن کرده بود . سایه ها را روی دیگر کرات ِکهکشان ها پهن کرده بود . مردم دور ِ آتش ِ بته حلقه زده بودند و معلوم نبود چرا میخندیند و به چه میخندیدند . دخترانی که از روی آتش میپریدند شلیته های حریر به پا کرده بودند و موهایشان تا مُچ ِ پا میرسید . بعضی ها همین طور در هوا معلق مانده بودند و با دهان ِ باز مجسم شده بودند . آنها در این آتش نمیسوختند . شنل ِ سورمه ای تن ِ میس شانزه لیزه جنسی داشت از مخمل ، هدیه ای بود که خودش برای خودش فرستاده بود . میس شانزه لیزه آن را از یک فروشگاه ِ خیلی شیک که لوسر هایش پر از بلور و نورهای شمعش لاله های اطراف را روشن میکردند خریده بود . شنلی که پوشیده بود هدیه ی خود ِ میس به خودش بود . یک روز ِ سرد ِ برفی در فروشگاهی که همه چیزش بوی عطر مارک دار میداد و همه ی لباس هایش و طورهایش و پودرهای آرایشی اش مارک بود ، میس شانزه لیزه برای خودش دنبال چیزی میگشت که تَن ِ هیچ تنابند های ندیده باشد . دیدن ِ لباس های حریر و زری دوزی و ملیله دوزی شده و لباس زیر های مونجوق کاری شده و سینه ریزهای پر از جواهر هم چشمش را نگرفت . تنها چیزی که چشمش را گرفته بود همین شنل بود . در وااقع آن را توی کمد ِ شیشه ای جزیره پیدا کرد . توی کمد ، سر ِ یک آدم بود که بریده بودند و توی کیسه ای انداخته بودند . سر ِ بریده از پایین کمد شروع کرد با میس حرف زدن که اون شنل رو بردار و ببر وگرنه وای به روزت وای به روزگارت . . . میس شانزه لیزه سرش را داخل کمد برد و گفت : "تو کی هستی ؟ " . . . سر از توی نایلن جواب داد :" هر وقت که اون شنل رو خریدی میفهمی ." میس شانزه لیزه دید که چشم ِ مردی که سرش را بریده بودند خونین است پرسید :" اسمت چیه ؟" سر بریده گفت :" وقتی شب ِ چهارشنبه سوری فال گوش وایسی اولین چیزی که به گوشت برسه اون اسم ِ منه . " میس شانزه لیزه شنل مخمل را در آورد و قیمتش را نگاه کرد . گران تر از چیزی بود که تصورش را میکرد . سر بریده گفت :" میس ، پول توی جیب ِ شنل ِ برش دار و بخرش . بعد شب ِ چهارشنبه سوری بعد از اینکه اسم منو فهمیدی برو خونه م و طلسمی که توی خونه ی منه رو باطل کن تا من آزاد شم . " میس پرسید :" چی داری میگی ، چه طلسمی ؟" سر بریده گفت :" خونه ی من در نداره باید از دودکشش بری تو ." میس شانزه لیزه پرسید :" دوست داری تو رو توی کیفم بذارم ببرم خونه ی خودم باهم درست و حسابی حرف بزنیم . " سر بریده گفت :" نه . حالا برو . "


میس شانزه لیزه پول را از جیب ِ شنل در آورد و شنل را خرید و القصه شد شب ِ چهارشنبه سوری و هر چقدر فال گوش ایستاد تا اسم ِ سر بریده را بشنود همه لال شده بودند . تا اینکه پرنده ی بالا سرش شروع کرد به تکرار ِ کلمه ای مبهم . . . روود . . . دوووود . . .درود . . . میس شانزه لیزه گمان کرد کلمه همان درود است . به پرنده نگاه کرد . دید پرنده جغدی است که بالهایش را باز کرده . هر بالش به دو متر میرسید و دهانش مدام درود را صدا میکرد . میس شانزه لیزه از روی پلی عبور کرد که از زیرش رودخانه ی پر آبی رد میشد که ماهی هایش پولک های براقی داشتند و با هم بازی میکردند . . . زیر ِ پل دو نفر همدیگر را میبوسیدند . بوی بدی می آمد . بوی قلیاب سرکه بود ، پیرزنی دم ِ در کافه اش قلیب سرکه ای را که در قدحی میجوشید و به دستش بود ورد میخواند و میگفت " هر کس کرد عاطل ، من کردم باطل" میس شانزه لیزه فکر کرد این مادام که سالهاست شوهر نداشته حالا که موهای سرش ریخته و پوستش مثل ِ تمساح شده و دندانی به دهان ندارد و حافظه اش درست کار نمیکند پاک زده به سرش . . . رفت جلو ، پیر زن چشمانی به زیبایی چشمان ِ مشهورترین ستارگان هالیوود داشت . میس را نگاه کرد و گفت :" اومدی قاشق زنی ؟ " میس توی دستش قاشقی دید که به پیاله ی مسی مزند . لال شده بود تا آمد حرف بزند پیرزنی که چشمانش جوان شده بود و صبح ها قهوه ی بینظیری برای اهالی آن منطقه درست میکرد و نان های مخصوصی میپخت ، توی پیاله اش یک چیزی انداخت شبیه نانی که به شکل فلان جای مردان بود . میس شانزه لیزه دید موهای سر ِ زن سیاه میشود و نور ِ آتش که روی صورتش می افتد چین های صورتش از بین میرود . به دنبال پیدا کردن خانه ی بی در از آن جا دور شد . . . تا اینکه بعد از چرخ زدن دور جزیره . . .خانه ی بی دری را پیدا کرد که تا به حال ندیده بود . نردبانی کنار خانه بود . نردبان را برداشت و به دیوار تکیه داد . روی شیروانی رفت و از دودکش خودش را انداخت توی خانه . وقتی داخل خانه شد . ناگهان باران شروع به باریدن کرد . رعد میزد و همه فرار میکردند . سر و صدا می آمد . میس شانزه لیزه روی زمین آهسته راه میرفت . آهسته گفت " کسی این جا نیست ؟" بعد فانوسی کنج خانه روشن شد . از کنج ِ دیگر ِ خانه صدای مردی که سرش توی بوتیک بود آمد . :" من این جام ." میس برگشت و تن ِ مردی را دید که روی صندلی لهستانی نشسته و تیری در قلبش فرو رفته و به تیر کاغذی . تیر را از قلب کشید بیرون و کاغذ را باز کرد . روی کاغذ نوشته شده بود . باید ورد پایین این کاغذ را بخوانی تا سر ِ من به تنم وصل شود . چهل روز باید این کار را انجام دهی . میس شانزه لیزه تا چهل روز نوشته ی روی کاغذ را خواند و چهل روز نه قهوه خورد و نه سیگار کشید و نه به اتاق زیر شیروانی اش رفت و نه به دوستانش فکر کرد و نه کتاب خواند . عاشق مرد شده بود . روز چهلم که رسید . . . بیهوش پای تن ِ من افتاد . وقتی به خودش آمد . رو به روی دختر و پسری بود که زیر ِ پل همدیگر را میبوسیدند . داشت نانی را که پیرزن بهش داده بود میخورد . دختر ، خودش بود ، موهای نارنجی اش از شنل زده بود بیرون و پسر ، مردی بود که سرش توی ویترین بریده شده بود و نامش درود بود . میس نان را میجوید و به خودش و پسر که رو به رویش بود نگاه میکرد . 



 
comment نظرات ()