جزیره در کهکشان

 
طناب و عروسک
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
 

عکس : فربد فضائلی جوان 

مِسکین ِ صحرا نشین ، بانگ برآورد ، ضجه زنان از زمین . . . به گامی سِپُرد از پَرچین تاختن ، پا گذاشت به فرار و یک لحظه به خود گفت که هرگز منشین در این زمین ای مسکین ِ کمین کرده بر شکار، حذر کن از این جنون ِ صیادی ، که شکار بر زمینی که بی ثمری ، ثمین ِ غله را با خود بخورد و ببُرد نیاید. . .  ننشین . پس توبره بر شانه بی انداخت و برفت ، داد زنان ، چون نشانی از آفتاب ِ جهان که :" ای کدخدا ، چه نشسته ی که زمین ِ بارورت را قحطی گرفت و غله ت خوراک ِ کفش دوزکها بشد و سال به سه شَوَد تا زمینت از این آفت پاک شود ، رو بر سر ِ زمین و ببین . " 

حرف ِ مسکین ِ صجرا نشین ، بچرخید دهان به دهان و حدیث به زعم ِ کدخدا حرفی گَزاف بود که اگر نبود اش ، زارعان چه میکردند تا به امروز ، تفریح ؟ یا تفریخ ! فکر در سر ِ کدخدا چرخ زد و زد دور و دور زد و گَشت عیان . آنچه بود حمله ی آفات  بود نه بیش از آن  ، ای  پینه دوزان ِ  پایان  . کدخدا برخاست . مجلس به هم ریخت و ریخت ِ مردم به هم . و کدخدای ده  برفت به بالین ِ زمین .  ز پشتش مردُمانِ  صورت سوخته نیز  . جملگی در خورجین زبان تنها داشتند یک یاسین تا سر ِ زمین . آنگاه که به بالین ِ غله رسیدند گندم و جو و ارزن ندیدند . خشک شد دهان،  و زبان به کلام ِ یاسین نیمه ماند تا به  سین . 

کدخدا در سرای خود غمبرک بگرفت و هر کسی را راه چاره ای بود به سرایش راه بازبود . هر کسی را فکری بود و دَفعی ، فکری برای علاج ِ زمین . از عطار و نانوا و کفاش و طبیب بگیر تا بزاز و ماما هر یک آثار ِ تجربه میکردند هویدا برای ایثار به زمین . شب صبح شد و صبح تا به هفف گردش ِ گردون بِگذشت تا مردی که چاره دان بود یافت گشت . مرد  ساحر ِ معروفی بود از ده ِ پایین . رفتار اش سراسر اسرار بود و راه علاجش نیز عار . سال به یک تمام شد و مردم گشنه بماندند در زمستان ِ زمهریر... بی نان و بی پنیر . عاقبت عاقلان جمع شدند . . . حرف ِ ساحر را به گوش سپردند به ناچار . سخت آمدن ِ حرف بر مردم ِ ده یک طرف ، بی درمانی زمین و گرسنگی یک طرف . راه ِ چاره قربانی بود . یکی از میان ِ مردم . یکی از بهترین . زیباترین . سالمترین . برای تکوین ِ زمین . قرعه افکندن همانا (صنم ) از قرعه به در آمدن همان . صنم بود دختری مه تر در روی و اندام و خوی . شهره بود در ده به کمال و عیار ِ شرم و نجابت . پدر و مادر و این تک فرزند به اجبار ِ تقدیر ، کردند صنما را تقدیم به زمین . ساحر به تک درخت ِبایر ِ زمین بست طناب ِ دار . سوز بود وزمهریر . از سوی دگر دل دختر گرو بود پیش ِ  زال ِ پسر . عشقی که نطفه اش از کودکی و در آسمان ها بریده شده بود به نام نامی دختر عمو پسرعموئیی . زال ِ پسر به نام ، جهان بود و به شهرت هم شهره ی صنم . طناب را به درخت ببستند و به دختر از خوراکی آنچه مانده بود در پستو ها بدادند و اشک ِ ریزانش بر لُپ ِ سرخانش را کَس ندید که مرگِ یک نفر موجب ِ زِند و زای دیگران بود، مرگ ِ بایرِ زمین و فتح ِ غله به شور با جو و ارزن و گندم به خرمن برسد سر انجام ، کار بیاید و آب بر زمین روان شود و از حرارت ِ خورشید جان بگیرد زمین و سفره ی مردم . صنم هیچ نگفت و دست بسته بر پشت ِ درخت ِ تک افتاده اسیر بماند تا سپیده دمان . 

در آبادی پیچ خورده بود که نعنا دختر ِ یحیی سالها ، سالها دل به زال ِ پسر و جهان داده است بارها . توی اصطبل ِ سردشان ، لعبتکی را صنما نام گذاشته بود .سالها سوزن در چشمش کرده بود و گلو یش را زخم زخم . . . به این روز که روزگار رسید ، در دل نعنا جشن بی کران شد . شب که به نیمه رسید لعبتک را از اصطبل به در آورد و با جان ِ رسیده بر لب ، با رهایی یک پرنده ، پر زد به زمین . رو به روی صنم تف کرد و نفرین که این تویی این لعبتک ، من رسیدم سرانجام به کام ، من رسیدم به جهان ، به نام . صنم هیچ نگفت . همین موقع زالِ پسر لعبتک را از دست نعنا بگرفت . با دگنک و چماق بر سرش هی همی زد تا که برفت از دیده بشد محو ِ محو . تا اذان صبح و مراسمِ قربانی دار مانده بود هنوز . زال ِ پسر عمو ، همان جهان دست ِ صنما را کرد باز . به طناب ِ بالای درخت ِ چَغَر حلق آویز کرد لعبتک ِ خونین سر . دست ِ صنما را بگرفت . بگریخت تا برآمدن آفتاب و صدای اذان . هیچ وقت هیچ کسی از مردم ده نفهمید که زمین چطور تهی شد از این همه پینه و آفت به یک باره . ساحر بگفت چاره همان بود چوبه ی دار و درخت ، قربانی یک آدم خوشبخت . صنما نَشَود در طالع با پسر عم خود یک جفت بخت . زارعان چماق بگرفتند و ساحر بزدند تا جان از وجودش به در آمد . از آن روز به بعد زمین خرم شد بدین نگاه ِ عاشق کشی . پر رونق شد از گندم و جو و ارزن . تنور ها داغ شد از نان و بویش کوچه ها را بگرفت . با وزیدن بادها بوی نان به منزل ها و کوره راه ها راه بگرفت و طناب و عروسک تا ابد چون سر جالیز ِ مترسک باقی بماند . 

ساناز سیداصفهانی

فایل صوتی داستان 


 
comment نظرات ()
 
 
بانک های آینده به بهانه ی مجید ها
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

بی هیچ حرف ِ پس و پیش فقط سلام 

آن هم به رسم ِ ادب و عادت . . . خطاب ِ نوشته ی من نهاد ریاست جمهوری ، نهاد شهرداری ، بانک ها ،  انجمن ها و تشکل ها ، مساجد ، آستان های مقدس ،  اعضای گروه ها ، خانه های هنرمندان ، ورزشکاران ، دلاوران ، رزمندگان ، معلمان و رفتگران و معلولان و خودم و خودمان هست . مخاطبم تو هستی . گریزی از گذر ِ این زمان و تاریخی که درش هستیم نیست ، پس تا دَرش در حالیم و در حال، باید بنویسم . نوشتن ِ این پُست ، مختص ِ مجید بهرامی نیست . مجید بهرامی یک نمونه از خرواریست که ما خودمانیم . لطفا ما را ببینید . پیش از باز کردن ِ خمیر ِ نوشته ام ، و قبل از تنوری کردنش ، از بانک آینده ، کمال قدردانی را دارم . این من ، از جانب کسانی سخن میگوید که فروتنانه خواستند نامشان ذکر نشود .مساعدت ِ  بانک آینده ، در موقعیتی که میشود آن را بُحرانی نامید ، قابل تقدیر است . بانک آینده ،  یک سوم ِ مبلغی که باید برای درمان ِ مجید تهیه میشد را به قید کاغذهای کوچکی و به اعتبارِ نام ِ  آدم های بزرگی ، در واقع  منظور ( کانون کارگردانان )است ،  ،در کمترین زمان ِ ممکن ،  در کمتر از 20 ساعت پروسه ی کاری -  تبدیل ارزی ، در روزچهارشنبه ،60 ملیون تومان معادل 14000 یورو، به بیمارستان مجید ارسال کرد . از آنجایی که بازتاب ِ اخبار ِ هنرمندان در جایی که باید باشد نیست و گاهی دیر زود میشود و گه گاه میبینی که اصلا نمیشود و یا جایگاه ِ بازتاب ، آوردگاه ِ مناسبی برای اتفاق نیست همیشه اشتباه کرده ایم . این نوشته و این ذکر ِ بیچارگی ،کاسه ی دریوزگی نیست ، این غروری ست که سرمان را با آن بالا گرفته ایم ، این صورت سرخ ، با سیلی هاست و سالهاست که این رنگ مانده . بیایید از یاد نبریم که در این سال چند تَن از اقشار هنرمند این سرزمین را از دست داده ایم به چه دلیل ؟ دلیل ِ تحریم دارو ؟ ! چرا ؟ ما از موقعیتی که داریم ناراضی هستیم . تعداد اساتید بیکار ، تعداد ِ هنرمندان ِ غیرمجاز ، به قدری زیاد است ، بودجه ها به قدری کم است که دست و دل به کار نمیرود . . . رسالت یک هنرمند ، مثل پیامبریست که باید معجزه کند و در اذهان عمومی خنده را گریه ، گریه را خنده ، عادت را اشتباه و درست را غلط کند چون دائم در حال تغییر هستیم . مدیوم رادیو ، سینما و تئاتر به شدت مدیوم حساسی است . کسانی که در این راه سالها خودشان راکنار کشیده اند  به دلایل باند بازی های مخوف اداری ، به دلایل پشت میز و زیر میز و همان چیزها که تو دانی و من ، خیلیها خودشان را کنار کشیده اند و مستقل کار میکنند ، با درآمد کم ، توهین هم میشوند . خروج و آمد و شدشان صد سئوال بر می انگیزد. . .  باز این آدم ها دست به دست هم میدهند به روزهای سخت و سیاه یکدیگر نور میتابانند . بیاییم فکر کنیم محمود استاد محمد ، ژیلا مهرجویی ، سعدی افشار ، مرشد ترابی ، پسر استاد علیرضانادری ، چرا این قدر زود از میان ما رفتند . . . جدای از آلودگی هوا که مثل دیوی سایه ی سنگینش بر قفسه ی سینه هایمان سنگینی میکند . . . جدای از درآمد کمی که دولت به کار ِ هنر و بودجه ای که در اختیار هنرمندان قرار میدهد تا برای خود نخ دندان بخرند  ، باید بدانیم نبودن امکانات و نبودن ِ حرف ِ حق دور حلق ِ عده ی زیادی را مثل طناب دار، مثل طناب نامرئی مجید ، بالا میکشد و خفه میکند . . . شاید از ماست که بر ماست . . . شاید پذیرفتن های مدام . سر خم کردن های مدام . . . در سخت تر شدن روزها سخت تر کارکردن ها . . .راضی به نبودن ها به کسری بودجه ها . . . ما را آهن و فولاد کرده است . از نوعی که زنگ نمیزنیم . . . اما واقعا این طور نیست . هست ؟ صد هزار گله شده و رسیدگی نشده ؟ امروز به لطف ِ  فضای مجازی ممنوعه ، هنرمندان و دوستداران ِ مجید بهرامی برای نمایشنامه خوانی دودلقک و نصفی تئاتر شهر رفتند . جمعیتی حیرت آور . . . حضوری سراسر عشق . چیزی جز عشق این همه آدم و دوست را کنار هم نمینشاند . . . این وحدت در خون ِ ما ساری و جاری است . در ماست . این وحدت یک حس ناب و یک عشق خالصانه است . این اتفاق دیر افتاد . غریب به دو هفته پیش این جانب از رادیوی مملکتم گفتگویی را با برادر مجید بهرامی شنیدم . . . برادر مجید از احوال او خبر داد . . . از آنچه که پزشکان گفته اند گفت . با کمال تعجب در فضاهای یکه همه پهن ِ آن هستیم و سفره ی لایک و کاسه ی تَگ و به اشتراک گذاری وسط است ، هیچ کسی یک خط نوشته از این ماجرا ننوشت . همه در صفحه مسی بودند و به جک و عکس های خودشان سخت و شدیدا مشغول . . . ( در این میان بگذریم از اینکه آیا جمشید مشایخی گزینه ی مناسبی بود برای بوسیدن دست مسی ؟ ) بگذریم ! 

سرطان در بند بازیگر ایرانی

چند روز بعد همه ی دوستان ، شدند خواهرزاده و کشته مرده های علیرضا نادری و در وصف حال ِبد ِ این روزها نوشتند . کسی مجید را به یاد نداشت . . . حرکتی خودجوش ، از ادم هایی که نه نهاد هستند ، نه آنقدر کارشان بُرش دارد ، پیش آمد تا طی یک حرکت تمثیلی و نمادین برای مجیدها جمع شدیم . مگر ما کارگردانان و بازیگران چقدر درآمد داریم که خودمان به خودمان کمک کنیم . البته شاید این در درک ِ بانک فرهیخته ی آینده میگنجد . این باید برای ارگان هایی که پول دارند یک حرکت ِ مهم و رقابتی محسوب شود تا در این کارها . . . کمک های بیدریغشان را نثار کنند . چرا که هنرمندان جماعتی هستند که از جان ِ خود گذشته اند برای سازندگی این سرزمین . معماران اصلی همین هایند . . . آبروی ایران با همین جماعت ِ صدایش همیشه خاموش حفظ شده است . از آن زمان که قرار بود سالنی برای موسیقی کلاسیک بنا شود . . . از آن روزی که فریدون ناصری مرحوم این تالار را مطالبه کرد و خواهش و التماس کرد که تالار وحدت خیلی کوچک است و اصلا سالنی ست برای اپرا و باله نه موسیقی کلاسیک بیایید یک سالن درست کنید . . .از ان سال چقدر گذشهت است ؟ چند مجموعه داریم که از تئاتر شهر بهتر است . . . لطفا نگویید خانه ی هنرمندان ؟ سالن استاد سمندریان و تالار حافظ . . .تعداد سالن های کم و محدودی هستند که ساخته شدند ان هم در پایتخت . من نمیدانم در شهرستان ها چه میگذرد قطعا خیلی خوش نمیگذرد ولی باید صندوقی درست شود . . . یک اتفاقی بیفتد که مثلا در روزهایی که مصطفی ها و استاد ها دارند جان میدهند تا نفسشان بالا بیاید به درد به خور باشد . . . ما اگر کمکی نگیریم اگر به قول رضا کیانیان ان بودجه ی فراوانی که نیست شد پیدا میشد خیلی مرهم بود میزدیم روی زخم هایی . . . مجیدیک بهانه برای یک اتفاق مهم است . حضور آقای کیمیایی (هرچند به شخصه با فیلم های بعد از انقلاب ایشان مخالفم ) به شدت حمایتگر و دلگرم کننده بود . . . شاید جمله ای گفت شبیه به این . . . من نمیدونم در مورد بهرامی چی باید بگم ، ما عادت کردیم که توی بیماری زنده بمونیم . . . . .اینکه این جاییم معنیش این نیست که مجید کمک لازم داره ما برای این کار احتیاج داریم . این ماییم که محتاج کمکیم . . . . و انصافا چه جملاتی گفت . نامه ای که مجید نوشت و فرستاد و آقای کیانیان خواندند به شدت زیبا بود . آقایان ِ نهادها . . . شما هم میتوانید این همه مهربان و دلسوز و عاشق باشید ؟ چرا ما این سالها این همه بی پولی میکشیم . . . طرح هایمان رد میشود . . . فیلم اولی هایمان ده سال است منتظر آقایانند . . . چرا ؟ بیایید و در این شکل کارها ، در این شکل کمک هایی مثل حرکت بانک آینده در منزل ما شریک و با هم رقیب شوید . 

مجید عزیز میدونم که برمیگردی ، زیر پوستری که امروز برات زده بودیم رو امضا میکنی و به ریش همه میخندی . . . دوستت داریم . 


 
comment نظرات ()
 
 
سر به مهر یک فاجعه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٤
 

سر به مهر 

فیلم چیست ؟ آیا (( سر به مهر )) فیلم است ؟ اگر (( سر به مهر )) فیلم است ، فیلم چیست ؟آیا سر به مهر فیلمی دینی است ؟ اگر سر به مهر فیلمی دینی و مذهبی است ، دین و مذهب چیست ؟ اگر سر به مهر فیلمی دینی است ، فیلم های سینمای دینی چیستند ؟ سر به مهر راز است ؟ مثل ِ اسم هوشمندانه ای که رویش گذاشته اند . . .رازی سر به مهر یعنی سر به مهر گذاشتن ؟ در خود ِ همین سر به مهر گذاشتن هزار حدیث و شعر و رساله گفته شده . . . از بحث های عمیق بگذریم و به چیزی که روی پرده دیده ایم برسیم . 

چیزی به اسم سر به مهر به کارگردانی جناب هادی مقدم دوست با بازی سرکار خانم حاتمی روی پرده رفته است . میروی ، میشینی روی صندلی سینما ، دلت میخواهد این بار آسمان زرد کم عمق نبینی ، یک فیلم خوب ببینی ، این بار برف روی کاج ها نبینی یک فیلم خوب ببینی ، سه شنبه ی نیم بهایت ارزشمند شود . نشسته ای و تیتراژ رخ مینماید . . . از همان اول فیلم میدانی که با یک وبلاگ نویس رو به رو هستی . اسامی بازیگران به بدترین شکل به لحاظ زیبایی شناسی روی خط ها و فونت های وبلاگ و نوشته ها می آید و میرود . شاید به شیوه ی ساده تر با یک تمهید دیگر میشد دیده تر شود ! این از تیتراژ . . . فیلم پیش رویت است . لیلا حاتمی نشسته است . تایپ میکند . جملاتی را میگوید که از آن ِ دختری 19 ساله و خام است ( البته بگذریم که 19 ساله های الان 19 ساله ی دهه 60 نیستند و ماشالا هزار نفر رو تشنه میبرند لب آب و برمیگردانند ) لیلا حاتمی آنقدر در ذهن همه ی ما جای خودش را باز کرده که همه ی دنیا خودش و دو تا بچه هایش و سن و سالش را میشناسند . وقتی در بی پولی زن بهرام رادان شد این اختلاف سنی توی ذوق میزد . . . انگار لیلاحاتمی دوست ندارد تجربه ی مادر و کندن از دهه ی زیر بیست را تجربه کند . این را اگر تجربه کرده باز مادر بودنش هویدا نبوده . چقدر لیلا حاتمی را مادر دیده ایم . گلشیفته در می مثل مادر البته که مادر بود . . . البته که هانیه توسلی مادر بود . .  . من لیلا حاتمی را دوست داشتم . . . از این دست نکشیدنش از شور و حال عجیبی که به قبول کردن سن های زیر سن خودش میزند بدم می آید . در خارج و سینمای سیاه و سفید خیلی ها از این کارها کرده اند . با آن گریم ها و بازی ها شاهکار تاریخی . . . نه فیلمنامه ای داریم که بخواهیم این را مقایسه کنیم نه سینمایی پس چرا کارگردان ها نمی آیند و دست از این انتخاب های غلط بر نمیدارند . لیلا حاتمی بیست سال زیر سن خودش با صورتی که دوستش داریم چون لیلای محبوبمالن است دارد تو روی مخاطبش تف می اندازد . . . دیالوگ هایی را میگوید که به ظاهر و گریمش هم نمیخورد . این نقش دختر وبلاگ نویس را اگر ترانه علیدوستی و باران کوثری بازی میکردند باز یک مقدار تعدیل یافته تر بود . . . یا اگر جایش با خاطره اسدی عوض میشد . . . از همین جا توی ذوق میخورد . . . دوست ندارم فیلم ببینم که سرم گرم شود و سرم شیره مالیده شود و کلاه گذاشته شود آقای مقدم دوست . . . فیلم شما ، داستانی داشت که میشد خیلی با اندیشه ای عمیق تر ، با خلاقیتی بیشتر ، موثر واقع شود . فیلم شما چه چیز را میخواست بگوید . دختری وبلاگ نویس که در حاشیه یا در شهرستان زندگی میکند و در تهران است و ( چرا در تهران است معلوم نیست ؟)  و میخواهد مشکلات کوچکش حل شود و بنابراین ناگهان دست به دامن خدا میشود ( نماز خواندن . عبادت . ) آقای مقدم دوست نماز ارزش دارد . نماز خواندن یک وظیفه ی شرعی ست . یک واجبات است . یک درخواست از خدا نیست . نیایش کردن چیز ِ دیگری است قربون شما . . . با این فیلم چند تا کار اشتباه کردید . با این سرهم کردن داستان دختر وبلاگ نویس بی سواد و خنگ و هم معاشر یک مشت خانم آشپز و غیر هم سن و سال خود ، ( تازه شاید این دختر میخواهد دکتری بخواند و البته در رشته ی خودش نمیدانیم که چه غلطی میکند و کاش جز آَ رشته و وبلاگ نویس های چیپی که کارگردان معرفی میکند زنان محکم جامعه ی ایران هم که مینویسند و تو سر بعضی ها میزنند و خیلی هم باحال هستند و همه دوستشان دارند هم نشان داده میشد . ) خانم صبا خانم که به لحاظ شخصیت پردازی در فیلمنامه هیچ طول و عرضی ندارد تا لباسی برایش بدوزند توی فیلم میخواهد نماز بخواند و انقدر از این کار خجالت میکشد و انقدر از قضا پولدار هم هست که آژانس میگیرد و به فرودگاه میرود که نماز بخواند . . . یعنی محله های ما مسجد ندارد . هزار ماشالا که مسجد بیشتر از مدرسه هم هست . چرا فرودگاه آقای کارگردان آقایان نویسنده یک ذره خلاقیت ؟ ببخشید این نیایش خانم صبا با خدا که پر از درخواست بود و قه ثانیه برآورده میشد درست است . . . تعبیر شما این است . نماز خواندن برای مطالبه . نماز نه برای وظیفه ؟ چرا این دختر از نماز خواندنش خجالت میکشد ؟ چرا با نماز خواندنش مشکلاتش حل میشود ؟ بیایید با این قضیه صادقانه برخورد کنیم . . . اگر این دختر از خانواده ای اشرافی یا طاغوتی بود و در محفلی و در اجتماعی سخت متضاد خود بود این (ترس ) او را میفهمیدیم . شما اگر قرار بود حرف ِ این دختر را ( بیماری ایدز )کنید چه میکردید ؟ دختری که در جامعه ای زندگی میکند که این جامعه انقدر بی دین است که این نماز خواندن در آن این همه تابوشکنی است ؟ من خیلی متحیر و انگشت به دهن مانده ام یعنی ما با این همه وزارت ارشاد و گشت ارشادمان این همه بی دین شده ایم که بچه های ما از نماز خواندن باید شرمشان شود ؟ اگر خانواده ی لیلا ( دوست صبا ) را خیلی سانتی مانتال و لامصب میگرفتیم باز شاید این عدم رو یا رویی با این مسئله و گفتنش را میشد یک جوری به سختی قبول کرد اما ما توی ایرانیم ها !!!!!؟؟؟!!!!!!    نسل ما در مورد مسائل خود این روزها استتوس مینویسند . عکس میگذارند و جسور تر شده اند . . .. این روزها خیلی ها نماز و روزه میخوانند و میگیرند که آن دیگران نمیکنند . . . شرم از عبادت ِ خدا . . . . اگر این دختر مثل خون بازی رخشان بنی اعتماد اعتیاد داشت و مثل سارای خون بازی میخواست این اعتیاد را پنهان کند باید چه میکرد ؟ اگر این وظیفه را به عهده ی شما میگذاشتند عجب فیلمی می ساختید ؟

لیلا حاتمی در فیلم جدید سر به مهر+عکس عمق درک و فهم شما از ترس زن ها و آدم ها و مردها و جهان اطراف این قدر کم است ؟

این روزها مردهای زیادی بی پولی ، کچلی ، بیسوادی ، زن و بچه و مریضی های خود را پنهان میکنند . . . زن ها هزار مشکل روانی و کشمکش تنانی را با خود تا گور میبرند . . . حرف هایی که به مردهایشان نمیتوانند بزنند . . . دخترانی در این سرزمین زندگی میکنند که به علت جهالت خودشان یا تجربه و یا دیدگاه دیگران و از دست رفتن ِ بکارت خودشان را کشته اند یا خودشان را نیست کرده اند . . . چرا راجع به این تنش ها حرف نمیزنید . . . چرا این صبا از یک گناه به یک نیایش نمیرسد . یک پالایش ببینیم بد نیست . یک تطهیر و تذکیه ی نفس چیز خوبی است . با این فیلم چه کار کردید ؟ شاید ضد آن چیزی که میخواستید را ساختید . . .  دیالوگ های دختری احمق که حماقت او و انتخاب او برای چیست ؟ کاش دختری زیرک و هوشمند بود . . .کاش از هوش و رنجش به یک اعتراف میرسید نه از ترس و جهالت و شوهر کردن . . . دیدگاه شما نسبت به زن ها و ازدواج را خیلی خوب درک کردیم . سر بچرخانید توی اجتماع . . . .خیلی ها هنوز نمیتوانند از اتفاقاتی که برایشان افتاده است حرفی بزنند . نیایش ها و توی اتاق در بسته حرف هایشان را با خدا میزنند . عبادتشان مربوط به خودشان است . فیلم مارمولک فیلم خوبی بود . میگفت برای هر کسی یک راهی هست برای رسیدن به خدا . . . سر بزنید به کلیسا . . . ببینید که هیچ خجالتی در نیایش نیست . . . چرا دین ما را این همه دست انداختید ؟!  در کجا نماز خواندن این همه استرس آور است تا آرامشبخش . . . وسط فیلم . . دویدن به نماز اول وقت ! . . . استرس از شوهر نکردن و از دست دادن مرد !؟ کاش فکر میکردید که دور این ساخت و پرداخت را یک خط بکشید . من کمال تعجب را از بازیگری به اسم لیلاحاتمی دارم . کسی که پدرش را هیچ وقت در کنار اسمش نیاوردم . اما امروز میبینم برای او نمیتوانم ذکاوتی را ببینم که برای پانته آ بهرام یا مریلا زارعی میبینم . . . خیر . . . فیلم هایی کم عمق . انتخاب هایی غلط . . . عکس هایی از او منتشر میشود فرتوت و خمیده درجنگ با چاقی . . . استخوانی در پالتو با نگاهی که هنوز بیست سالگی را در جایی جستجو میکند . . . شوهر را . . . اسم ایشان میتواند مخاطب را به سینما بکشاند و این انتخاب برای ایشان به زعم من غلط است و جای سئوال دارد چه به لحاظ سنی و چه قد و قواره ای در قامت علی حاتمی که مسئول یدک کشیدن نام پدرش است . . . آفرین به هانیه توسلی ها . . . به گلشیفته ها که با کنکاش و به چالش کشیدن خود در بازی کردن جلوی دوربین وزن اضافه میکنند . مادر میشوند . از خودشان میگذرند و درست انتخاب میکنند . من 3000 تومنی که در جیب این گیشه ریختم را حلال شما سر به مهری ها نمیکنم . برای همه ی عوامل این فیلم و کسانی که به دین مقدس توهین کردند و به خیالشان لطف کردند متاسفم . حتی در کشور اروپایی هم در این مورد کسی خجالت نمیکشد . دستمایه ی این داستان برای این خجالت و بودن ِ رازش . . .قصه ای به شدت ضعیف و ساخته ی ذهن ِ کسی است که نه سواد هنری  دارد نه از موسیقی و هنر و نمایش و نمایشنامه چیزی سرش میشود . دایره ی دیدگانش همان فرودگاه و خانه است . جهان بینی باید داشت تا فیلم ساخت . به نام ( فیلم ) احترام بگذارید و قد و اندازه تان را قدر خود این نام کنید آقایان همه هنرمند !


 
comment نظرات ()