جزیره در کهکشان

 
آژاکس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠
 

 

آژاکس

دیدن ِ نمایشی از ( سوفوکل ) ِ عزیز ِ همه ی اهالی نمایش ِ دنیا ، نه تنها خالی از لطف نیست ، بلکه یک جوری از واجبات است .  این روزها اجرای آژاکس که دراماتورژی و کارگردانی آن به عهده ی محمدرضا سمیع فر است ، برایم مرور ِ اساطیر ِ یونان ِ باستان و یادآوری همه ی درس های دوره ی دانشگاه بود ، منبع و منشا استخراج باقی نمایشنامه ها ، یادآوری تابو ها و طلسم ها ، قهرمانان ، پروتاگونیست ها و آنتاگونیست ها . . . پیش از توضیح در مورد نمایش ، مختصری از آژاکس و آنچه به یادم مانده بود را ذکر میکنم ، از همه ی قهرمانی ها و سفرها و اتفاق هایی که برای آژاکس افتاده بود ، مرگ او بیش از هرچیز در ذهنم تا به امروز باقی مانده بود ، چگونگی مرگش ، اینکه او خود را روی شمشیرش می اندازد و از استیصال و عذاب خود کشی میکند ، عذاب و استیصالی که از آتنا و از وهمی که بر او چیزه گشته بود . این تصویر برای من در ذهن به یادگار مانده بود . برای دیدن ِ نمایشی که این ذهنیت را بصری میکند به دیدن ِ نمایش ِ آژاکس رفتم . این نمایش در کمترین سر و صدا و بوق زدنی در هزیمت در سکوتی مظلومانه ، همچون بیشتر اجراهای تئاتر سرزمین ِ هنری مان ! ، در سردابی اجرا میشود که تا به امروز و اینک به لطف ِ روزنامه نگاران ِ عزیز مطلبی پیرامونش نوشته نشده است . 

نمایش در ( خانه ی نمایش آو ) اجرا میشود . در سردابی . بعدگذر از میان بازیگرانی که زمزمه هایی زیر لب میکنند ، سر جایت مینشینی ، سرداب بوی نمناکش را به تو تحمیل میکند ، همین طور نوری که میبینیم ، سرمای آنجا ، فضایی ست که با تو نزدیک و دم دستت است ، دور و در دور دست ها و بیست متر آن سو تر از آوانسن نیست . برخلاف تصورم ، این نمایش از بدو شروع روایت مدار است و سپس روایت به نمایش در می آید ، روایت ِ کسانی که به نحوی با آژاکس درروزهای آخر عمرش در ارتباط بودند ، از آتنا گرفته تا تکمسا و آگاممنون . . . اودیسه و ... همه با حضوری پر رنگ و دیالوگ هایی که از متن ِ نمایش ِ اساطیری بیرون می آید اما واقعا به طور مشخص دراماتیزه شده شنیده میشود و جز شنیده شدن در همان فضای سرداب تو را به شوریدگی آژاکس میبرد . آژاکس قربانی طلسمی شده ، بعد از دگرگون شدن احوالش و کارهایی که میکند ، پشیمان میشود و برای راحت شدن از عذاب خودش را میکشد . سپس بر سر خاک کردن ِ تن او ، مثل دیگر نمایش های یونان باستان قصه ای پدید می آید که در این نمایش با استیلیزه کردن همه چیز به سادگی روایت میشود . 

 

بعد از دیدن کار گپ و گفت کوتاهی با کارگردان گروه میکنم ، در نهایت میبینم چقدر آدم های روزنامه نگار ما بی رحم هستند اما خود کارگردان با مهربانی و آرامی از این قضیه میگذرد . سمیع فر میگوید : " همیشه آرزو داشتم یک روز آژاکس را کار کنم و خب شرایطش پیش نمی آمد ، با توجه به وضعیتی که در تئاتر هست و سالن ها و محدودیت ها آسان نبود . . . و وقتی که سالن آو را دیدم متوجه شدم ستینگ سالن با آن چیزی که در ذهنم هست خیلی جور هست . . . متن را نزدیک چهار یا پنج بار بازنویسی کردم ، اجرای اصلی حدود 120 دقیقه میشد و ممکن بود خسته کننده شود ، پس دراماتورژی ش کردم وخواستم از تکنیک هایی که خودمون داریم مثل نقالی ، بیایم آژاکس را توسط آدم های مختلف ، و روایت هایشان ببینیم که یک جور فلک بک و فلش فوروارد داشته باشیم . به این شکل اتود زدیم . . . حدودا از اردی بهشت  و خرداد تمرین داشتیم  و شهریور ماه بازبینی داشتیم . . . آژاکس را به شکل امروزی در نیاوردم چون با  رنگ و لعاب و ذات اصلی اون نمایش در ارتباط نیست . . . مطلب اصلی حاکم بر این نمایش ( جا به جایی قدرت است ) همان ( شمشیر ) که به گردن شخص دیگری آویخته میشود . میتوانست به صورت امروزی هم باشد . . .کما اینکه این اتفاق این روزها می افتاد . .. اما من دوازده سال از تئاتر دور بودم . سال هفتاد تئاتر را شروع کردم گذر این سالها باعث میشد ببینم یک شکلی از نمایش که میپسندیدم کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر شده . البته نمیخوام بگم که همه ی کارها باید کلاسیک اجرا شود ، در خیلی از جاهای دنیا ممکن است در یک سالن یک اثر از شکسپیر اجرا شود به صورت کلاسیک و در سالن کناری و کناری اش همان اثر به صورت ِ امروزی و مدرن اجرا شود . من سعی و تلاشم این بوده که این اتفاق در یک اشل کوچک تر بی افتد . فکر میکنم سعی و تلاشم را کردم که بیایم آشتی بین مخاطبان ایجاد کنم که دیالوگ ها به همان صورت اما کمی ساده تر روایت شود و مخاطبان با آن ارتباط برقرار کنند . . . ما نه شب دیگر بیشتر اجرا نداریم و امیدوارم متضرر نشویم . ببینید تا وقتی که گروهی اسپانسر ندارد و این اتفاق ها رخ نمیدهد . . . یعنی حتی ما سالن تمرین نداشتیم . . . تا وقتی این مشکل ها هست کار کردن دشوار است . ما در همین شرایط تمرین کردیم . " 

بازی بازیگران این کار را دوست داشتم ، کارگردانی را و موسیقی و نورپردازی را که در نهایت سادگی ، روایت قصه ای کهن داشت . 

دوستانی که آژاکس را ندیدند برای دیدن این نمایش فرصت چندانی ندارند بلیط را از تیوال تهیه کنید یا از خود ( آو) به آدرس :

به نشانی : میدان فاطمی، ابتدای شهید گمنام، خیابان جهانمهر، پلاک ۲۶ / تلفن: ۸۸۰۲۱۶۴۶ - ۰۹۱۹۵۶۵۳۹۳۵

***

در نهایت درد و عذابی که آژاکس کشید و موجب مرگش شد شبیه اتفاق هایی ست که این روزها سر خودمان می آید ، در ابهامات ِ اتفاق های اطرافمان هستیم و یا در چنگال طلسمی گرفتار دور باطلیم و گاهی کارهایی از ما سر میزند که وقتی به خودمان می آییم پشیمان میشویم . شاید اتفاق هایی شبیه ماجرای گروه یلو داگز افتاد . یا شاید وقتی از خشمی از سر حسادت یا استیصال خود و دیگران را زخم میزنی و وقتی آرام میشوی چو نسیم ، از کرده ی خود پشیمانی و سر انجام خود را میزنی حال آنکه قضیه از فتنه ی دیگری بلند است . از اینکه جامعه یا فشارهای اطرافت میتوانند جنون را به معنای واقعی کلمه بر تو چیره کنند . 




 
comment نظرات ()
 
 
تو از او دور شو به صد فرسنگ !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
 

میس شانزه لیزه ، روی ابروهای تراشیده شده اش دو چسب ِ زخم زد . به قیافه ی خودش خندید . شیر ِ آب را باز کرد . شیر ِ آب ، به درختی متصل بود که قامتش به هزار متر میرسید ، سایه اش تا آن سوی کوه ِ معروف پهن شده بود . شیر ِ آب را باز کرد ، صمغ ِ درخت ، قطره قطره به دستانش افتاد . مثل قطره های مروارید . دوازده قطره را توی مشتش جمع کرد . شیر ِ آب را بست و روی چمن ها نشست . تکیه داد به درخت . از دوازده قطره ، گردن بندی ساخت و به گردنش آویزان کرد . اسم ِ گردن باند را گردن بند ِ حواریون گذاشت . یهودا را وسط انداخت . زیر ِ مهره های گردن اش . جای زخم بالای چشمانش درد میکرد . روی چسب زخم دست کشید . دو نیم دایره بالای چشم هایش فرو رفته بودند و قرمز رنگ شده بودند . روی پوست ِ سفید و خشکش ، اشک قندیل بسته بود . همه چیز گرد و براق بود . تیله ی چشمانش ، گردن بندش ، گلوبند حواریونش ، قطره اشک هایش و دو گوشواره ی بلندش . . . بلورهای هندسی اما نورانیی بودند که از گوشهایش تا آرنجش مثل دانه های گندم ، ریز ریز به هم متصل شده بودند . مثل دو تخ ِ با ارزش و گران . هیچ چیز سکوت ِ جنگل را نمیشکست جز صدایی که از برکه ی کنار ِ درخت بلند میشد ، یا پری که از پریدن گنجشک روی زمین میریخت . توی برکه ، دایره ی چرخنده ای محکوم بود به چرخیدن . توی دایره ، صدا حلقه میزد ، انگار از صفحه ی سخت گرامافون بیرون بزنند ، اصواتی که ثبت ِ خاطرات بود . میس شانزه لیزه ، در حالی که توی دهانش یک چشم ِ ماهی را مَک میزد و مثل ِ توت خشک مزه اش را دوست داشت جوید و با آب دهان فرستادش توی معده . دست در جیب ِ دامن قرمزش کرد و چشم ِ دیگر را بیرون آورد . نزدیک ِ برکه شد . . . چیزی زیر پایش را خالی میکرد . نترس برو جلو . جلوتر . از جیب ِ دیگر دامنش چتری بیرون آورد ، آبی رنگ ، بازش کرد . یک جوری از یک نیروی نامرئی میترسید ، میخواست با آن چتر از خودش محافظت کند . بازش کرد . زیر ِ چتر باران گرفته بود . خیس شد . لباس هایش به تنش سنگینی کرد . یک حس بهتری داشت . دیگر صدای دایره ی چرخنده ی روی برکه را نمیشنید . به قعر ِ برکه نگاه کرد و دوازده نفر را دید که دور هم جشن گرفته اند . صدای همه ی آدم ها برایش آشنا بود . یک جوری همه را میشناخت . سرش را خم کرد . دید ، آنها روی سنگی نشسته اند و دارند با هم بازی میکنند . شکل ِ صورتشان مشخص نیود . یک مجهول ِ معلوم . . . صدایشان از همه چیز واضح تر بود . در واقع صدای دانایی آنها که حاکی از هوشیاری و ذهن و روح ِ آنها بود ، دانایی به بهتر بودن . بودن از برای خود . سهم دیگری را خوردن و تکه هایی از آن را به خود وصل کردن ، همه ی دوازه نفر ِ ته برکه دهان های بزرگی بودند که حرف میزدند . هر کسی یک جوری از خوردن ِ با ارزش ترین سهم ِ هستی دیگری وعظ میکرد . با ارزش ترین میتوانست یک ( زمان ) باشد ، یک ( امکان ) باشد ، یک ( ماله کشی ) باشد ، یک ( پیراشکی ) یا یک ( قهوه ) شاید هم یک ( حضور ) یا ( نگاه ) باشد . . . دهان ها حرف میزدند و اعتراف میکردند که چگونه و با چه حیله ای پیراشکی دوستشان را میخوردند و وانمود میکردند که هنوز گشنه اند و خمیازه کشان و ناله کنان به بالای کوه نگاه میکردند . . . میس شانزه لیزه یادش افتاد یک روز که توی خانه اش روی صندلی لهستانی نشسته بود و داشت ناخن های پایش را لاک میزد ، کلاغ ِ خبرچین برایش نامه آورد و گفت که دوستش در حال ِ رسیدن ِ به خانه ی محقر ِ اوست . میس شانزه لیزه لاک زدن را رها کرد و شروع کرد به تر و تمیز کردن ِ خانه اش . پنجره ی اریب ِ بالای سرش را باز کرد و آفتاب خودش را ول کرد توی خانه . . . یاس ها را توی سینی ریخت و چای و هل را با مقداری توت خشک آماده کرد و دست به سینه منتظر رسیدن ِ دوستش شد . دوستش مرد ِ مجسمه سازی بود که چشمانش کور شده بود . میس شانزه لیزه سعی کرد داروی تجویزی دکتر بالتازار را که در مواقع اضطراب سفارش کرده بود  را از حلق بفرسد   پایین . . . اول چند جرعه خورد و بعد کل شیشه را سر کشید . . . دوستش پله های پیزوری خانه را بالا میامد . . . میس در را باز کرد و خودش را در آغوش ِ مجسمه ساز انداخت . . . به او نگاه کرد که چشمانش کهربایی و دستانش به پیری پدربزرگ ها شده است . . . چند سال پیر تر از ماه گذشته شده است . ماه گذشته که با هم کنار رودخانه ماهی میگرفتند . . . مجسمه ساز ِ کور اما معروف نشست پشت میز و شروع کرد به خوردن چای و جویدن توت و قصه اش را تعریف کرد . . . اینکه چگونه پله های ترقی را طی کرد و به کوری رسید . راز ِ او دزدیدن ِ نوشته ها و ایده ها و دیده های مردم بود ، همه ی عمر با زکاوت و زرنگی تمام توانسته بود از زندگی دیگران بهترین کپی ها را برای کارهایش انجام دهد ، بهترین حرف زدن ها و نوشتن ها و مجسمه ها را تراشیده بود ، بهترین کپی بردار ِ جهان بود اما کسی این را نفهمیده بود . میس شانزه لیزه دود سیگارش را توی صورت مرد فوت کرد و گفت :" میخوای بگی تو یه دست دوم ی؟ " مرد گفت :" آره و باید بدونی این کار زرنگ هاست . " مرد تعریف کرد که چگونه با زبان ِ گرم و نرم و صدای مهربان و لحن آرام و طمانینه توانسته است دل ِ دوستان ِ خودش را مثل موم نرم کند و بعد از نرم کردن ِ دل همه سرش را توی لباس و کتاب و ژست و پرستیژ آدم ها کرده برای خودش الگو تراشی کند . مرد مجسمه ساز از زندگی همه الگو برداری میکرد طرح میزد و بعد میساخت ، سعی میکرد بهترین ها را بسازد حتی از نمونه ی اصل هم بهتر . . . اما بعد از گذر سالها متوجه شده بود که اصالتا یک بی سواد و سو استفاده چی هست و نفرین یکی از دوستانش باعث کوری او شد . میس شانزه لیزه از روی صندلی بلند شده بود و راه میرفت با تعجب پرسید :" پس چطور ماه گذشته توانست ان همه مجسمه بسازد ؟" مرد گفته بود با چشمان ِ دلش . 

میس ، کنار ِ برکه هنوز زیر چتر ِ باران زا بود . چتر را بست و سرش را توی برکه کرد . دوازده نفر را دید . دوازده دهان را . . . همه داشتند از اینکه چطور از او سو استفاده کرده بودند حرف میزدند . از اینکه چگونه و با چه روشی خامش کردند و یکی پولش را و دیگری ، الگوی لباس اش را و ان دیگری ، عشق میس شانزه لیزه و دیگری پیراشکی اش را برداشته و برای خود کرده میگفتند و میخندیدند . . . میس دهانش را باز کرد و چشم ِ ماهی را توی آب انداخت . چشم مثل ِ یک حشره ی بال دار توی آب چرخ زد و به قعر ِ برکه رفت . دوازده نفر بعد از دیدن ِ آن چشم پرنده ترسیدند و پا گذاشتند به فرار . . . روی سنگ کف آب اسم میس شانزه لیزه مثل اسم روی قبری کنده کاری شده بود و مرجان و صدف بهش وصل بود . میس ، سرش را از توی آب بیرون آورد و شروع کرد به گریه کردن . . . . . صدای  ساییدگی دو چاقوی مرد قصاب را میشنید . پرند ه ها پریدند و سایه ی درخت رنگ باخت . افتاد روی زمین و توی چاهی رفت . همه جا خاکستری شد . سرفه ای کرد و خودش را به غاری که تویش میرفت رساند . زغال همیشگی را دست گرفت و در نور شمع شروع کرد به نوشتن روی دیوار غار . . . غاری که اسمش تنهایی بود و سازندگانش حواریونش بودند . در واقع این حواریون شامل ِ نزدیک ترین خویشان او میشد . . . از خونی تا غیر خونی ، همگی دست به دست هم داده بودند و غار ِ تنهایی را به میس هدیه داده بودند . فکر کرد در شوریده حالی و آشفتگی ، خفاش ِ توی غار هیچ وقت تنهایش نگذاشته اما حواریونش با افتخار غار را به او هدیه داده بودند . با زغال دوده ، روی دیوار نوشت :

" هر که او گاهی از تو دور شود 

تو از او دور شو به صد فرسنگ "*

*ناصر خسرو 


 
comment نظرات ()
 
 
جواد جلالی ، صیاد ِ صدای نفس های زمین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
 

به مناسبت دریافت دومین سیمرغ بلورین جواد جلالی برای بهترین عکس از جشنواره ی فیلم فجر

برای فیلم برلین منفی 7 


همه چیز در یک (لحظه ) اتفاق می اُفتد ، در یک ( برخورد ) . اتفاقی که موجباتش همه میشود فراق .  فراق از دنیای اطرافت ، از حضورت در فصلی سرد یا گرم . مثل ِ یک تصادف میماند . همه ی حواس ات را پرت میکند به یک سو . بی اینکه آگاه باشی .این فراق ِ تو از اطراف، یک جور نعمت است .  در یک ناآگاهی ، به سویی پرت میشوی که در ابتدا ، مثل ِ همان تصادف ، گیج ِ حضورت در فضایی غیر منتظره ، غریب است با تو . خیلی غریب و قریب .  گیج ِانجماد ِ کسری از ثانیه  میشوی . در این کسری از ثانیه ، در این زمان ِ صغیر ، اسیر میشوی ، پای فرارت از این دام ، نیست . که این به دام افتادن ، یک جور رسیدن به هشیاری ست . ناگزیر پاگیر ِ  این اتفاق میشوی . یک جور حضور در قابی بسته . شاید بشود اسمش را گذاشت  پرواز . بله . . . پرواز در دنیای  یک عکس . اینکه این عکس چیست ؟ مضمونش چقدر کاربردی ست یا چقدر شاعرانه و فراواقعی ست ، همه و همه به تو و نگاه ِ عکاس برمیگردد و این دو،  از ترکیب و آمیختگی با هم معنی پیدا میکنند . در همین به دام افتادن . . . دامی که دوستش داری ، تن به صید شدن میدهی . دوست داری همه ی لاشه های زمان را که در همان کسری از ثانیه، به ابدیت پیوسته است،  در خودت بکاوی . انگار که نفس های زمین را و زمان را در کادری به شنیدن نشسته باشی .  این عکس میتواند تو را با خودش بردارد و ببرد . بی اینکه بخواهی . مثل ِ موجودی تسخیر شده ، دستت را به دست عکس میدهی و پایت را از قاب ،  داخل ِ فضایی میگذاری که شاید بارها و بارها دیده ای اما نه این چنین . این شکل دیدن ، تو را به بینشی میرساند که اسرارش تو را طیار میکند . میروی توی زوایای پنهانی که تا به حال ندیدی ، یا از کنارش به سادگی گذشته ای . این ، همین مکث ، همین مکث ِ کوتاه ، همین عکس که تو را گیر می اندازد ، با چگونگی ارائه ی همین زوایا که شاید از کنارش با نگاهی گذرا رد شده ای ، ارزشمند است . شاید که نه ، بیش از ارزش ، کلمه ای باید برایش نوشت که در مقابلِ این یادگاری از انجمادِ لحظه ، کم نیاورد ، یک دید ِآرتیستانه به کسری از ثانیه ، یک شکاری در کوتاه ترین زمان ِ ممکن . برداشتی که شاید تا به حال ندیده ای . تصویری که بارها از کنارش یا در چیدمان های مشابهش گذر کرده ای ، شاید هم سالها با آن قهر کرده ای یا از دیدنشان حذر کرده ای ، اینکه یک عکس میتواند تو را بیش از کسری از ثانیه مبهوت کند . ساعت ها نگاهت را روی جزئیاتی میناتوری و سخت ، درست نگه دارد چیزی بیش از (کاری ارزشمند) است . این یک شعبده یا افسونگری ست . اینکه با چشمان ِ دیگری نگاه میکنی . از دریچه ی چشمش ،  در عمق ِ نگاهش اتفاقاتی را میبینی که خود ِ زندگی ست . وقتی یک زمانِ اندک و کم رمق، به کوتاهی عمر ِ ثانیه ، میتواند با تو این همه حرف بزند ، به یک بی خودی برساند ، تو را بردارد و با خودش ببرد به سویی دیگر ، یعنی شانس آورده ای و با یک (اثر) برخورد کرده ای . مهم نیست که برخوردت چقدر با برداشت ِ عکاس (مشترک ) است یا نه  ، مهم ارتباطی ست که تو را در یک کادر ، ساعت ها حفظ میکند . آن قدر که برایش داستان  بنویسی ، آن قدر که ازش کِش بروی  ؛ آنقدر که پی اش را بگیری ، آن قدر که به چشمانت شک کنی به دیدن ، آن قدر که از عبورت  در این سالها  از کنار ِ زندگی شک کنی ، به بودن ات در زمین .  . . ارتباطی که تو از طریق یک عکس میگیری و میروی ، بی اینکه بدانی به کجا ، همینکه در یک حضور ِ دیگری شریک میشوی به ( بودن ). . .  مثل بالا رفتن ِ پرده های نمایش است  ، مثل دیدن ِ شعبده ای.  تو را با خود به ناخودآگاهی میبرد که همه را پیش رویت بارها دیده ای یا از کنارش گذشته ای ، تنها تفاوت یک (چگونگی ) است .  یک بینش ِ جدید ،   یک جور ِ دیگر دیدن ، یک چگونه نگاه کردن ، یک آمیختگی با زیبایی شناسی عمیق در هزار نکته در عمر ِ کوتاه ِ ثانیه ، در بودن در تار و پود ِ کسری از ثانیه و بیختگی نورها نورها نورها ، سایه ها ، رد نگاه ها ، جای پای خاطره ها ، کف ِ دریاها ، عمق ِ آسمان و جهان . یک نگاهی شاید از دریچه ی  چشم ِ خدا . بلانسبت  . . . . . . .

 

Photo: Inscription By Javad Jalali
Iraqدر این بودن ها به فکر که میروی ناخودآگاه قصه ها قطار میشوند و تو صدای هر کابین شان را میشنوی به ناچار ، حتی در نه وضوحی به آن عمق و قدمت ِ چگونگی عکس ، بلکه در حد و اندازه ی خودت برای زنی که به دره ای غریب نگاه میکرد که زمانی در آن زنان خودکشی میکردند و تو بی اینکه این حقیقت را بدانی مینویسی :
"همه چی رنگ ِ شوره زار ؛ ...مثل ِ کویره . . .خشک و چغر . . . پر از چین و شکنج و چروک . . . سقوط عمر تن در نشاط ِ گیسوی پیرزن نمیذاره اثری . . . موی سرخ حنایی عین طلوع وسط چین و شکن ِ ابرهای پاره پاره . . .با یه لباس گلی . . . با یه لبی که میخواد یه چیزی بگه . فقط نمیدونم کجا رو نگاه میکنه " 

 

 

این همه تکدیب ، از برای تحسینی بود و نه برای دلبری کردن و تشویق و مبالغه ، که همه از دل ِ آثاری بیرون ریخته اند که خالقشان خدا و به دام ِ صیاد ِ توانا جواد جلالی عزیز برای ما ثبت شده اند . اینکه سر میکشی در چیزی عیان ، بی امان از آن می افتی به دام ، در نهان میسازی از خود نردبان،  از آن با خیالت پرواز میکنی به آسمان یا که پرواز میکنی روی کویر یا با آدمی کش می آیی رو به روی دریا در نگاهی فراتخیلی . . . اما در عالم واقع ! همه ی این ها خمار ماندن در رسیدنت ات به بودنی است که یک هنرمند تو را به آن مرز میرساند . از این سفر پالوده میشوی ، سرمست میشوی و دور ِ جهانی در کسری از ثانیه طواف میکنی با عشق . 


هنوزم برات نامه مینویسم . تو بیا . هنوزم تو ی کیفم پر از یاس خشک شده اس تو بیا . هنوز آرزوم تویی . تو بیا . هنوز بلیزت رو نگه داشتم و سر آستینش به درخت بنده . برافراشته . دستخوش باد . که تو بیایی . . .هنوز درخت هایی که میدونی و میدونم اون قدر بزرگ نشدن که بگی خیلی کم صبری اما تو بیا . . . توی جاده کسی نیست . اولین نفرش تو باشی که با سربند سبزم میای . بیا . فقط بیا !


 

 

 

 

 

 

 

 

 

گمان نمیکنم اسم جواد جلالی بیگانه باشه با اهل هنر ، این نوشته صرفا بهانه ای بود برای تبریک دریاف  سیمرغ بلورین مجدد او . . . برای دوستانی که میخواهند این همه شگفتی را در تعداد کمی عکس از این هنرمند عزیز، ببینند پیشنهاد دارم سایت جواد جلالی را در این جا کلیک کنند . یا برای تکمیل اطلاعات ِ خود به سایت مرجع ویکیپدیا ، رجوع کنند . این اطلاعات در ( ادامه ی مطلب ) ِ این پست سنجاق شده است . . . 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
جشنواره یعنی چه و معنی و مفهوم آن چیست ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

به مناسبت سی و دومین جشنواره ی فیلم فجر 

یه زمانی ، یه روزهایی ، بچه که بودیم جوون های فامیل و هنر دوست ها ،  از نصف شب کوله بارشون رو میبستن و میرفتن توی صف ِ جشنواره ی فیلم و توی صف میخوابیدن تا بلیط بخرن ، بنده های خدا ، یه زمانی برای دیدن ِ فیلم ها ، توی سرمایی که به سرمای زمستون ِ امسال ِ ما میگفت ( زکی ! ) ، جشنواره برای خودش صاحب ِ شخصیت بود ، از این منظر که ، فیلم ها و به تناسب ِ اون ، عکس ِ فیلم ها ، پوستر فیلم ها ، موسیقی فیلم ها ، همه ی حواشی فیلم ها چند دست آب شسته تر از فیلم های امروز بود . شاید چون آلودگی هوا کمتر بود و مردم هنوز سرشون داغ بود و نمیدونستن که دارن به قول حمید هامون که گفت :" ( هوش ش ش ، کجا داری  میری ؟! ) "  نمیدونستن که دور از جون دارن کجا میرن . همین جوری به قول مهدکودکی ها ی خودمون " خوشحال و شاد و خندانیم قدر دنیا رو میدانیم ، دست بزنیم و پا بکوبیم بکوبیم "بکوبیم کنان ، رفتند تا رسیدند به امروز ، یعنی از دهه ی فیلم های پیش از انقلاب فاصله گرفتند ، همون فیلم های آشغال که فیلمنامه های آشغالش و موسیقی فیلم های آشغال ترش ، خروجی هایی مثل پرویز فنی زاده و رگبار و بی تا و قیصر و گوزن ها و بن بست و اسفندیار منفرد زاده و مرتضی حنانه و جمشید لایق و  نمیدونم ملکوت و ....گفتم ملکوت ! نمیدونم چطور توی این همه تکنولوژی  و پیشرفت روز افزون هنوز کسی نتونسته ملکوت رو دوباره واسازی یا دوباره سازی کنه ؟ خیلیه اون وقتا چه داستان هایی داشتیم ، داستان هایی مثل ملکوت که از روش فیلم میساختن . بگذریم ،داشتم  خروجی رو میگفتم ، مثلا مزخرفاتی مثل طوقی و بازیگرهای  شلی مثه بهروز وثوقی و فرزانه تائیدی و آدم های کپی برداری مثه واروژان و علی حاتمی و خلاصه شهرقصه ای بود قبل از انقلاب برای خودش که به لطف خداوند آفرین از این همه کثافت و بی هنری به هنری رسیدیم که جناب آقای  شبکه ی چهار امشب در آرتیستیک ترین شیوه ی برخورد و لحن و بیان دو ساعت ِ تمام  ( در مدیوم تلویزیون ) در مورد ارضای جنسی و نبود ِ این صحنه و بد بودن و یا خوب بودنش سخنانی میگفت شنیدنی و خنده دار و البته مرعوب کننده و والا ما نشسته بودیم و خجالت میکشیدیم که چطور این بابا در پخش زنده دغدغه ی خاطرش با آن دمپایی سیاه و جوراب سفید این است که بیاید و مسائل و تماس های فیزیکی را اییییییییییین همه بششششکافد ! و افسوس بخورد . به جایی رسیدیم که مثلا امشب در باز شدن ِ در سینما بعد از اتمام ِ فیلم آقای جیرانی ماه ِ تابان بگوییم :" خدا رو شکر ! " ، واقعا فریدون با این ( خواب زده ) ات به کجا میروی شتابان . . . آقا شما رو به خدا خیلی دوست میداشتیم . رسما بعد از سال 1381 خیلی از خودتان و فضای نویی که داشتید به سینما می آوردید دور شدید و حیف ! البته که بنده در سواد و حافظه ی بی نظیرتان در حفظ کردن تاریخ مقاله ها و مجله فیلم ها شک ندارم . . . .اما آقا شما هم راه ِ مسعود خان کیمیایی را پیش گرفته د ِ بروووو ... کجا ؟

فیلم هایی که جدیدا با اسم های کش رفته از اسم های فیلم های تاریخ سینما به بازار ریخته میشوند واقعا به درد نمیخورند . از آنجا که این اسم ها ما را ناخودآگاه با برتولوچی و آل پاچینو و هالیوودی ها و وسترنی های امرییکایی کثیف آشنا میکند و نوستالژی ما را قلقک میدهد توقعمان به همان اندازه بالا میرود . در مورد فیلم آقای جیرانی که امشب دیدم سخنی ننوشتم و کلمه را خرج نمیکنم ! به عکس بالا نگاه کنید . . . فرش ِ قرمز . . . این تقلید از خارجی ها که گناه است و همه کارهایشان فاسد است چه ربطی به ما دارد ؟ این تالار وحدت بیچاره که روزگاری سالن اپرا بود و سنگ های بنایش این نبود چه ربطی به این پارچه های سفره ای سفید مثل پل صراط دارد . . .دکور توی تالار وحدت هم طبق معمول سنتی و تذهیب و سفره خانه ای و . . . نه اینکه بد باشد . هر چیز و هر فضا یک ساز میزند . . . جدای از همه ی این ها ، رفتار ملت هنرور و هنرپرور و هنرمند ماست ( البته جسارت نشه من خیلی از این بندگان خدا رو دوست میدارم و واقعا آرتیست هیتند و به پای این های دیگه دارند در این جا میسوزند ) ولی دست بوسی و جلو روی همه نمایش دادن و خاک پا بودن و بعدش یک کار دیگر کردن از رفتارهای یک آرتیست نیست که تکرارش موجبات خوردن رانیتیدین میشود . 

یا مثلا 

یا این مثلا 

بعد شنیدن ِ حرف های درِ گوشی و ناسزا ها به هم و پچپچه هایی که مدام باعث ِ به قول خودمون زیر آب زنی میشود . . . خب ما همچین مردمانی هستیم که خیلی همدیگه رو نوازش میکنیم . اصلا خیلی همدیگه رو دوس داریم . اگر خانمی موفق بشه میگیم برای اتفاق پشت صحنه ش بود و اگر آقایی میگیم برای فلان ماجرا بود . . . خیلی کم پیش میاد که از دست ِ داوران عزیز چیزی در بره که حق ِ این ناحقی در جشنواره های جایزه پخش کنی ادبیات که خیلی بیشتر می افته . خانم ها و آقایونی که عضو کانون ادبیات میشن و خب به سبب بودن مدااااام در محافل ادبی و دیده شدن کارشون دیده میشه نه به سبب خوب بودن ِ کارشون . . . حاشیه های پر رنگ . من از آدم هایی که حاشیه ی اون ها اون قدر بزرگ میشه که تبدیل به متن میشه بدم میاد . راستش سینمای ما همیشه ناحق و بی انصاف بوده . چند سالی به سبب لطف آقایان بالاسر . . . ممیزی های شدید . . . ممنوع التصویر شدن ها . . . فیلم های زیادی که مجوز اکران نگرفتند ساق پای سینما ناخودآگاه بریده شد . . . همین مردم ِ امیدوار که به جنگ رفتند و خوشحالن و جشن میگیرند از همین سیستم مدام گلایه دارند . این سیستم ، در واقع سیستمی هست که تصفیه باید بشه . . . سیستمی که توش پول ِ کلان دست ِ آدم دزده و با اون هم دله دزداش حاشیه میگیرن و اصلا هنر توش گم میشه . سر بچرخونیم به سالهایی که گذشت ، ببینیم چند تا فیلم شبیه و با پتانسیل (نرگس رخشان بنی اعتماد ) داریم یا هامون و پری یا مثلا کیمیا ، یا بوی پیراهن یوسف ، یا خانه ای روی آب . . . فیلم های بعدی همه ی این فیلمسازان بد از بدتر شده . . . یا در موسیقی . . . جز تکرار خود صدای دیگه ای به گوش میرسه ؟ یا در بازی ! قضاوت با خود مردمه اما وقتی نقشی نوشته نمیشه در این جا باد گفت کدوم فیلمنامه نویس ؟ کدوم فیلمنامه نویس متفکر و عمیق ! کو ؟ فیلمی که سالها تو رو توی میزانس بی نظیرش در خاطره نگه داشته مثل مثلا . . . . مسافران ِ استاد بیضایی . . . مثل حضور جمیله شیخی نازنین . . . مثل ِ . .. .پرده ی آخر واروژ کریم مسیحی . . . یا مثلا بایسیکل ران ، اون رو هم فاکتور بگیریم بگیم مثلا ناصرالدین شاه آکتور سینما . . . اونم نه مثلا آدم برفی ، یا نه  شاید وقتی دیگر . . . اصولا به زور سینما رو نگه داشتند . . . دلیلش از آلودگی هواست یا گرانی یا سرگردانی من نمیدونم به خدا اما خسته ی این مراسم جایزه پخش کنی و داوری و . . . حاشیه و . . . میدویم توی سینما و هر بار ناراحت و سرخورده بیرون میایم خب معلومه با این اوصاف و روندی که مثلا فریدون داره پیش میره ترجیح میدم بزنم کانال ریور و کوزی گونی نگاه کنم چرا که نه ؟ سریالی محکم و استخون دار با فیلمبرداریی که سر سریال که نه سر سینمایی های ما هم انجام نمیشه و موسیقی هر کاراکتری برای خودش جدا و خب قصه قشنگ چرا برم خواب زده ها رو ببینم یا مثلا برم  کار استاد ارجمند کیمیایی رو ببینم البته که باید هی دید و توی سر خورد و پشت دست داغ کرد تا فهمید وقتی عرضه نداریم به بسته شدن سینماها اعتراض نکنیم باید هم فیلم هامون همین باشه چون ما چنین مردمی هستیم . ضمن اینکه جز برخی ، پوشش لباس بازیگران، میزان بوتاکس و آرایش اون ها حاکی از بدسلیقگی در شناخت و زیبایی بد جوری توی ذوق میزنه . . . میزان قلمبگی لب های خانم ها فراهانی و ساره بیات در فیلم جیرانی با اون همه آرایش و نه گریم واقعا موجبات شاخ در آوردن من رو فراهم کرد و باید کلاه سرم میذاشتم و از این کلوزآپ ها سر به بیابون میذاشتم تا کسی نبینه شاخ بنده چه اندازه طویل شده ! . . . در این جا واقعا هالیوود با قاعده ی مسلمونی پیش میره و همون که هستند روی فرش قرمز هستند . . . ما نسخه ی شماره دوییم . ما مریل استریپ نداریم اما گلاب آدینه رو تا مریل استریپ و هما روستا رو تا سوفیا لورن بالا میبریم و همه ی کلهم سینما وتئاتر رو مدیونشونیم ازیرا که کسی رو نداریم . خانم علو کجا بودند ؟ زمانی که خانم شیخی بودند چی . . .زمانی که خانم فهمیه ی راستکار بودند چی این ادا ها نبود . . . .کسی سراغ نصرت کریمی رو نمیگیره . . همه میگن رضا کیانیان بزرگ همون رابرت دونیروست . . . نمیدونم چرا بازیگرهای خارجی نمیگن مثلا این هم لیلاحاتمی ماست . . . فلانی هم  کلاری ماست . . . فلانی . . . همیشه نسخه ی دومی هستیم . . . مثلا ایشون ویرجینیا وولف ایران هستند . . .ایشون هم اوریا فالاچی و اون هم که گاندی ماست و ایشون هم شکسپیر ایران هست و . . . انگار ما هیچ چیز اصلی نداریم . . . وقتی در بین این همه نخود لوبیا و اتفاق های هش ال هفت چهار تا آدم حسابی با کار درست و درمون میبینی هول میکنی . . . حالا مواظب باشیم توی دیگ نیفتیم . اسم هم نمیاریم که ریا نشه . 


 
comment نظرات ()
 
 
کاش میشد تقویم نخرید !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
 

Beo Photo  (surrealism, girl, female, woman)

 


تقویم ِ سال 1393 خیلی با  با وقاحت تمام خودش رو توی رونما گذاشته ، آخه بی پدر هنوز 92 تموم نشده ، این 92 ی بی صاحاب ِ کثیف ، این نود و دوی از اولش زهر ، مثل تریاک ، مثل پیر ِ کثیف ، هنوز داره کش میاد و مونده ، هنوز بهمن تموم نشده ، باورت میشه ؟ کاش همه چیز یه دروغ بود . یه دروغ بزرگ . یا نه ، کاش همه چیز یه خواب بود . بیدارت که میکردن جهان ات اونی بود که میخواستی ، همون که نیست ، هست میشد . هنوز شادی های مسخره ای که براش دلم تنگ شده نیومده که بره . حالا کجا آقا . . . من هنوز بارونی ندیدم که زیرش با چتر قدم بزنم توی خیابون و برم تا خود ِ میدون تجریش ؟ هنوز مه همه جا رو نگرفته که ( هو ) که میکنی دود سیگارت با مه ِ محو ، ترکیب بشه بره توی هوا . . . هنوز شر شر بارونی نیومده که ساعت 6 و 7 صبح مثل شب باشه ! آخ اون صبح هایی که شب بود و تاریک بود و دلمون شاد ! اون صبح های بی قراری و روزهای قرار ! اون یادگاری هایی سالهای پیش . . . هنوز هوای لطیفی که توی گوشت بپیچه و بوی کباب با خودش توی دماغت بیاره نیومده ، از اون هواهایی که دم ِ سد کرج باشی و برگ ها ریخته باشن و هی بگی :" فردا برف میاد ! " نخوای از دم سد کرج جم بخوری . . . هنوز بارونی نیومده که روغن های روی آسفالت های شهر چرکم رو ببره نیومده ، چه بهار ِ 93 ای !؟ . . . هنوز تگرجگ و رنگین کمان نیومده ، دلم برای تگرگ هایی که توی سرم میخورد و اندازه ی توپ تنیس بودن تنگ شده . دلم برای سرخی هوا واسه اومدن ِ برف تنگ شده . واسه تلفن هایی که به هم میزدیم و می گفتیم :" هوا رو داری ؟! " دلم تنگ شده که برف که نشست لیوان بردارم و نسکافه ، برم برف رو بریزم توش هی هم بزنم و بستی بخورم . بستنی خود ساخته . دلم برای هویجی که بذارم توی صورت آدم برفی تنگ شده . واسه نامه هایی که توی دلش میذاشتم به نیت آب شدن ِ آدم برفی . . . واسه شال گردن ِ یه کسی که دور گردنش میبستم . واسه عکس هایی که برای دل ِ خودم مینداختم تنگ شده دلم . واسه پوره های برف که با ریز بینی میدیدمشون ، که ببینم شیش ضلعیه ، بالاخره چه شکلیه . . . دلم خیلی تنگ شده . برای صدای برف پاک کن . . . برای صدای لیز خوردن توی سربالایی های زعفرانیه و ولنجک واسه تله کابین . . . دلم برای یه کار ممنوعه توی شهر همه چی ممنوع تنگ شده . توی فصل سرما آدم ها به هم گرم تر میشن . نزدیک تر میشن . . . بهونه ها باد میکنه مثل بادکنک میره هوا ! آخه همه اش باده . . . از سر ِ سیری و ایناست . . . راستی نیست . . . میترکه اما همونش هم خوب بود . . . خوردن ِ شراب توی ماشین و گوش کردن به صدای یه موسیقی روسی که هزار بار برات آشنا بوده و خاطره داشتی . . . دلم برای پوشیدن ِ دستکش های یکی دیگه تنگ شده . برای سرد شدن ِ نوک دماغم و قرمزی نوکش . برای گوله برفی . . تو دل هم زدن . . . توی گوله برفی پرت کردن چه امیدی بود . . . واسه خندیدن . . . گلوله ی شادی بخش . دلم برای ( جاده ها مسدود است و مدرسه ها تعطیل است تا دو روز برای بارش برف ) تنگ شده . برای خوشحالی های کوچیک اما امروز همین چقدر بزرگه . . . دلم برای دیدن ِ رعد و برق و ترسیدن و با جوراب توی تخت رفتن تنگ شده . واسه شب هایی که دور همی بودیم . . . زمین لیز میشد و هیچ کسی نمیتونست بره خونه و همه پاتیل دور هم شاد بودن و نگران و بعد هم دعوا میشد . . . واسه قطع شدن ِ تلفن ها . . . واسه برق هایی که میرفت و روشن کردن ِ شومینه . دلم همه رو میخواد . . . همین یه ذره رو . همینی که آب میشه رو . همینی که چقدر آبکیه ! دلم میخوادش . . . اومدن ِ روز های تولد و رفتن ِ روزهای تولد ، اومدن ِ مسخره بازی های ولنتاین و منتظر ِ چهارشنبه سوری شدن و بته های بابابزرگ . . . دلم برای همه ش تنگ شده . واسه بوی روزهای عید و خرید . . .واسه برنامه ریختن برای مسافرت و جر زدن و نرفتن و یه کار دیگه کردن . واسه مرور خاطره های سرد  زمستونی . . . تقویم رو که ورق میزنم میبینم چه سال بدی بود . از اولش . از اون جاش که همه چیز با دروغ شروع شد و از امروز من هیچی نذاشت . یادگارش مریضی و تلخی بود . روزهای دودی شهر و کنسل شدن سفرهای اون ور و این ور . . . فال های قهوه ی دروغ ، ایمان های دروغ . . . جوش زدن و بند نیومدن خون های زخم ها . . . واسه همه تیغ کشیدن ها . . . واسه آوارگی . . . این شده . همه چیز بد و گرون شده . اخبار چقدر مسخره قشنگه . همه چیز یه جور الکی ، الکی خوشه . خوش ِ مجوز ، خوش ِ اکران ، خوش ِ کتاب های پر در آورده روی پیشخوان . . خوش ِ ما مهربونیم بیاین با هم دوست باشیم . خوش ِ دروغ . اخبار ِ داغ همه چی آرومه ولی ده تا لیمو ترش 9 هزار تومن . خمیر دندونی که نیست . قرص هایی که نیست . ریه های ناسالم . مریضی های مداوم . . . اشکال ماهواره ها . . . پول ِ زور به مخابرات و اینترنت و بی کاری مدام . . . با چهار تا مجوز و لبخند پول توی جیب من نمیره . من خوش ِ دروغ نیستم . به قول معروف این حرفا واسه فاطی تنبون نمیشه . دو دستی چسبیدم به تقویم های قدیمی . . . به روزهایی که چقدر واقعی بودن . به تقویم های پر خاطره . این روزها هیچی نیست . پر از خالی . پر از غبار و مجهول بودن سئوال ها . پر از جهالت ِ جهان اطراف . یه سال گذشت . بهمن اومد و ترافیک شدید تر شد . . . فقر ، مرض ، دلخوری بیشتر . . . دوست ندارم . دیگه این جا رو دوست ندارم . خسته شدم . کاش میشد تقویم نخرید . چیزی برای نوشتن توش ندارم . 


 
comment نظرات ()