جزیره در کهکشان

 
1393
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۸
 

 

ای نوروز م . . . روزگارت را به روشنی ، با خورشید ِ سعادت به سلامت ، ساعت به ساعت بیافروز . ای روزِ  نو   ، روزگار ِ نو    شو بر ما ، بر ما ماه های شب ها را روشنی بخش ِ رویاهامان ، فانوس وار آونگان در رویاهای شیرین بنما مهتابی  . ای چهار فصل ِپیش ِ رو  ، بهارت ، تابستانت ، پاییز و زمستانت ، نباشد چو روزگار پیش ، چنان جان فروز و روح انگیز شود تا برگ برگ ِ تقویم را خاطره نوشت ِ شادی ها ، تجربه ها ، به  ها ، تر ین هاکنیم . تَر شود چشم از اشک ِ شوق در شب نوشت های همیشگی مان . قصه های چهار فصلت ای سال ِ نو بی غصه و بی چاه و آه باشد . . . غروب ها و طلوع ها ساعات مقدس ت بشود نه میعادگاه ِ دلگرفتگی ، نه اشتراک ِ تنهایی آدم ها . ای سال ِ نو سرخی سیب ِ هفت سینت روی ِ سیمای ما ، سبزه ی سربلندت پیشانی نوشتمان ، سنجد ِ عاشق  شفا بخشد ، روان و جانمان را ، سکه ی هفت سینت باشد کار و بار مردان و زنان ِ سرزمینم ، سیر و سرکه ، دل ِ عاشقان باشد ، نگران ِ نبودن ها ، دوری ها تمام شود ، بدی ها پایان یابد . مثل سیر و سرکه بجوشد دل ِ نگران ِ دوستی ها ، سفره ی همه پر برکت ، پر نعمت به نشان ِ سمنوی هفت سینت باد . دور باد هر گرانی و هر سماق مکیدنی از بیکاری ، از اخبار دور دست ها و نزدیک دست ها دور باد شومی بر مردمان که خودمانیم . چشم ِ شیطان کور و کر ، همه ی طلسم ها در آتش ِ اسپند ِ سفره دود باد . عطر ِ هر فصلمان طراوت ِ سنبل ِ هفت سین باشد . بار خدایا ، تخم ِمرغ ِ هفت سینمان ، بار دهنده ی روزگار ِ شیرین باشد ، ثمره ی زایش هایی عاشقانه از انسان تا گیاه و حیوان ،  سموم و گند و آفات از زمین ما ِ از سرزمین ِ ما دور باد . هر بلایی دور باد به صد هزار بار دور به هزار و سی صد و نود و سه بار باد دور و دورتر . . . از این به بعد اش خوب باشد . چراغ ِ هر خانه ای ، که دل باشد یا از گِل ، روشن بماناد . چون شمع ِ هفت سین . ساعات ِ هر روزمان خوش باد . به چرخ ، نچرخد زمین و عقربه ی ثانیه شمار اگر به کام ِ مردم ِ سرزمین نباشد . باشد همه سعادت ، برکت ، خوشی ، فرح بخشی ، رقص و شادی ، زندگی باد از این به بعد هر چه باداباد نیکو باد . 

ای اسب ، ای سال 1393 ای 9 ِ میان ِ دو 3 ، نشان به تو که میان ِ دو 3 تَک مانده ای در این هزاره ، این سال ات بر کام ِ همگان شیرین باد . آمین . 

عیدتان مبارک . 

میس شانزه لیزه 


 
comment نظرات ()
 
 
ملکه زیبایی لی نین
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
 

The Beauty Queen of Leenane

ملکه ی زیبایی لی نین ، نمایشی که در سالن ِ اصلی تئاتر شهر اجرا میشود ، اثری ست به نوشته ی ( مارتین مک دونا ) ، از مک دونا ، امسال نمایش های زیادی روی صحنه های نمایش رفت ،  مرد بالشی ، جمجمه ای در کاناراما و ملکه ی زیبایی لی نین . . . پیش از هر چیز ، بروشور ِ کوچک ِ نمایش را در دست میگیرم ، در پیش فرض ذهنم ، عکس هایی مدرن که در دنیای مجازی پخش شده اند وجود دارد اما قضاوت کردن دشوار است . هرگز نمیتوانم در مورد ِ نمایشی که متن اش را نخوانده ام قضاوت و داوری کنم ، چگونه میشود در مورد ِ نمایشی که نمایشنامه اش را نخوانده ای پنبه زنی یا تمجید و تحسین کنی و یا اصلا حرفی بزنی . اولین سئوال در ذهنم ، بروشور است . بروشوری سفید و کوچک ، در قطع ِ کتاب های کوچک ِ تو جیبی ، ملکه ی زیبایی لی نین با رنگ ِ خون مرده ، قرمز ِ کدر ، قرمزی که از نفس می اُفتد آن بالا حک شده . بالای چکمه هایی سفید ، چکمه هایی کَفش به گِل نشسته شده . . . شاید در گِل مانده . . . مثل ِ یک ضربه ی آخر ، مثل یک تسلیم . مثل یک تضاد . یک وسواس ، یک  سیم ِ آخر . . . یک کار ِ نباید . . . مترجم : حمید احیا / طراح و کارگردان : همایون غنی زاده / تهیه کننده : نورالدین حیدری ماهر / تئاتر شهر / سالن اصلی ، بهمن و اسفند / ساعت : 18

بازیگران : ویشکا آسایش ، همایون غنی زاده ،  سعید چنگیزیان ، مهدی کوشکی 

 

فضای نمایش ِ ملکه . . . فضایی بود تداعی کننده ی ، سردخانه ، یخ بندان ، عصر ِ جدید ، عصر ِ تکرار ، سرما ، پژواک ِ صدا ، تکرار ، چیک چیک ِ ثانیه ، ضربه هایی که به در و دیوار بی زاویه ی دکور میخورد ، مثل یک سیلی محکم توی صورت ِ تماشاچی بود . استفاده از رنگ سفید ، در صحنه . کم بودن ِ آکساسوار و استفاده ی درست از ابزار توی صحنه ، صندلی راحتی اگزجره شده ی چند کاربردی ، الاکلنگی که نشیمنگاه ِ مادر ِ مورین هست ( که نقش آن را همایون غنی زاده بازی میکند و مگ نام دارد ) ، به چند منظور طراحی شده است ، صندلی راکینچر ، صندلی ، استراحتگاه ، وسیله ی تفریح ، بازی ، بازی در بازی ، در ایران ابزاری برای کنایه از نزدیکی ها ، البته در همین ایران ، نمایش ِ  این نمایشنامه یک جورهایی با ادبیاتی که دارد با سیستم ِ برخورد همیشگی سازگار نیست . اینکه بیش از هر چیز در طنازی به کش دادن مسائل جنسی میپردازیم ، از شنیدن و دیدن اش حتی از (چیز ) بودنش ، از خوردن و مزه اش لذت میبریم . روی صحنه ، توی خانه ، روی دسک تاپ ، توی اینترنت و در شوخی های عوامانه . . . این صندلی ساخته شده ی چند منظوره ، سمت ِ چپ ِ صحنه و در جای درست قرار میگیرد . زاویه در نمایش وجود ندارد . انگار در یک قعر یا توی استکانی باشی . مورین ، با دستکش های زرد ، عینک بزرگ ، موهایی سپید ، قد و قامتی بلند ، پاهایی در چکمه های سفید در حال ِ تکرار ِ مواظب از مادرش است . مواظبت ، مراقبت ، تکرار ِ یک پرستاری که خواهر هایش از آن انصراف داده اند . مادری که نمیشنود ، زیاد حرف میزند ، دخترش را به تصرف و در زندان ِ خودش حبس کرده است . به او دروغ میگوید تا خودش بقا یابد . مهربانی معنی ندارد . تلوزیون تکراری ست . . . برنامه ها . . .عمل ها و عکس العمل های روی صحنه ، روزمرگی خودمان است . در نیم ساعت ِ اول حوصله سر بر ، نه از جهت ِ فکر پشت ِّ نمایش . خیر ! از جهت ِ جا نیفتادن ِ این آدم ها ، در دیدگاه ِ تماشاچی . 

فرقی نمیکند که مگ ، مادر باشد ، مادر بزرگ باشد ، پدر باشد یا پدربزرگ ، یک فردی دیگری را برای خود قربانی میکند . ریموند ( سعید چنگیزیان ) و پاتو ( مهدی کوشکی ) دو برادر هستند که در همسایگی این دو تَن این دو مادر و بچه زندگی میکردند و زندگی ان ها در حاشیه است . آنها نیز در تنهایی خود در رنج و دلهوره ی خود به سر میبرند . آدم هایی قندیل بسته شده . زندگی تکراری هولناک . قصه به امروز ِ ما طعنه میزند . به ندیدن ِ ما . به رد شدن های ما از کنار ِ یکدیگر . به عادت کردن . به عادت نکردن . به زندانی زمان شدن . شنیدن ِ چیک چیک ِ ثانیه ها . . . سکوت . . . ضربه هایی که به دیوار میخورد . بالاخره دختر 40 ساله شده . میخواهد به مهمانی برود . مادر یا پدراش به او میگوید تو بدکاره بار آمده ای ان هم از من . منی که زمانی زیباترین بودم . چطور از من ِ به این خوبی توی هرزه توی همه فن حریف در برخورد با جنس مخالف پدیدار شدی ! . . . .دختر جان به لب میشود . رفت و آمد ها سرسام آور است . رد پاها کنترل میشود . همه جا سابیده میشود . سائیدگی یک عادت . وسواس . تکرار مدام . رها نبودن . سطل هایی روی صحنه . . . جارو برقی ، سطل ِ شاش . . . سطل آشغال بلند و بزرگ . . . گاز . روغن . وسایل ِ شکنجه . . . ابزار ِ روزانه وسیله ی شکنجه میشوند در یک تکرار . در یک نبودن ِ نور . در یک سپیدی مدام . در یک زندان ِ عصر امروز . همین اینک ِ ما ، موقعیت ِ نمایشی ست . کافی ست به اطراف خود درست نگاه کنیم . کشف نکردن ِ یکدیگر ، سپری کردن ِ زمان . هدر رفتن ِ عمر و عادت بر تکرار . لذت نبردن . 

اینکه وضعیت و موقعیتی که شخصیت های داستان در آن قرار دارند همین زمان ِ اینک است . همین قندیل امروز . همین کافی شاپ تئاتر شهر ، همین از کنار هم رد شدن ها ، همین عادت به ندیدن ها . عادت به دوست نداشتن ها ، عادت به مزه ی چای و قهوه ، عادت به تکرار ِ سلام ، عادت به لبخند ِ مصنوعی ، عادت . . . حبس کردن ِ یک تَن در کالبد . حبس کردن ِ دیگران در موقعیت خود . استفاده از دیگران جهت ِ بقا . بقای خود . زنان و مردان پیری که دو دستی به جهان چسبیده اند . حاضر به کشته شدن ِ اطرافیان هستند . همه میخواهند که پیرتر ها بیشتر بمانند . خود پیر تر ها . . . سالمند ها نیز . . . دیگران را قربانی کردن . سالمندان . شیش ! کاش کلمه ای تابو نبود . کاش سالمندان بد نبود . مورین که مادرش نمیخواهد او ازدواج کند و شریکی داشته باشد به لبه ی جنون میرسد . لبه ی دیوانگی . شاید البته . شاید سالها پیش هم این را تجربه کرده باشد . . . این جان به لب رسیدن . . . این خستگی و درک نشدن . این خانه ی بی پنجره . این تکرار . این نفهمیدن ِ کوچکترین نزدیکی ! . . .این عدم ِ آن توسط ِ مادر یا پدر تو . . . این کشتن ِ نفس ِ تو . . . مورین که روزی میفهمد معشوقش یا دوست پسر یا کسی که دوستش دارد . .. یا کسی که میخواهد دوستش داشته باشد نامه ای داده و نامه اش توسط مادرش خوانده شده . . . مثل همیشه . . . آخرین بار . . . مادر یا پدر را شکنجه میکند و با روغن داغ میسوزاند . او را میکشد . خون همه ی سفیدی را قرمز میکند . او جنازه را توی سطل می اندازد . توی سطل آشغال . راحت میشوم . راحت میشود . راحت میشویم . نفسی میکشد . سپس میفهمد مردی که برای او این همه دست از جان شسته است و مادر کشته است با زن دیگری ازدواج کرده . مورین چمدان اش را بر میدارد که برود . در انتها . . .مورین چقدر شبیه مادر یا همین پدرش شده . عادت های او به عادت های دختر تبدیل شده . یک چرخه تکرار میشود . یک تکرار میچرخد . این نمایش را دوست داشتم . شاید باید یک جورهایی در این موقعیت زندگی کنی تا درکش کنی . دوستش داشتم . امیدوارم بین روزمرگی های خانه تکانی برای دیدنش وقت بگذارید . غبار همیشه هست . 


 
comment نظرات ()
 
 
شب ِ عید و بیدادی ارزانی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
 

 

ماده گَردند از طَمَع ، شیران ِ نَر

 یکی از اعترافات ِ دروغ و کِذب ِ این من ، این میس شانزه لیزه ، اعتراف بر دیوثی و دزدی ، کاسب جماعت است . این اعتراف ِ دروغ و کذب صحت که ندارد هیچ ، میتوانید برای مشاهده ی این چاخانی به پهنای آسمان ، خیابان ِ ظریف ِ چمران را به سمت ِ ِ میدان ِ تجریش بالا آمده ، واردِ بازار ِ قائم شوید و کافیست در ترازوی ِ عقل ِ دور اندیش تان ، قیمت های اقصا نقاط جهان و اقصا نقاط تهران و شهرستان ها را از جان آدمیزاد تا شیر ِ مرغ ، را در کفه  ی ترازو بگذارید و ببینید دقیقا حساب کتاب با مُخ ِ مبارکتان جور در میاید یا خیر . از آنجا که این نوشته یک تو سری بر سر ِ مولف است و کذب است . . . .بر ما که چیزی روا نیست اما اینکه یک مایع ِ دستشویی در میدان و یا بهتر بگویم بازار ِ تجریش 5500 ( در کل قیمت فعلا ترمز میزنیم ) است و همین در سعادت آباد 4500 و در گیشا 6700 و در میدان انقلاب و در بقالی اش 5000 تومن و در یوسف آباد 5700 هست کمی عجیب به نظر میرسد . این که قیمت پشت ِ اجناس در فروشگاه شهروند آرژانتین با توی بقالی ها تفاوت دارد . اینکه نرخ کندن ِ کاغذ ِ بیمه در هر مرکز پزشکی یک جور چیز ِ دل بخواه ِ عاشق ِ چشم و ابروتم حالا شده . .، عجیب است . .  . اینکه دزدی مُد شده و اینجانب از این شغل ِ شریف ِ بی درد ِ سر ِ شب سر بر بالین گُذار تازه مطلع شده م . حتی زمانی در نوشته هایم چه اشک ها و آه و فغان ها و سوز و بریز ها برای این فال فروش ها و گُل فروش ها راه می انداختم و اشک سیل راه می انداختم همی . . . خاک بر سرم شود . دسته گلی نرگس خریدیم و شنیدیم به زبان آذری گفت خیلی ساده بود گفتم 5 تومن خرید 10 تومن . . . و این باعث شد دیگر از آن محل فرمان ماشینم را نچرخانم . یکی از چیزهایی که فکر عزیز و خیلی محترمم را اشغال میکند نظارت بر این ها ست . نبودن دارو های لازم . بی سوادی در تشخیص بیماری . بیمارستان ها مریض کُش ! از آنجا که بخور بخور است که این هم دروغ و توهم و خواب و خیال و سورئال است . . . چرا همه لاف ِ گرانی میزنید ؟ چرا همه تان مثل چی دروغ میگویید . در یکی از سوپری هایی که صد در صد سیگار همیشگی ام را گران میداد و صد در صد که اگر در ماشین جا نمیگذاشتم فکر خرید یک بسته ی دیگر را نمیکردم ، بقال ِ از شهرستان آمده ی کاملا تهرانی و پایتخت نشین شده سر ِ من داد زد که مثل ِ اینکه مال ِ این محل نیستی تازه اومدی ! ما هم ماشین ِ یک نفر ِ دیگر و گوشی موبایلمان را نشان دادیم و همین طور که به قانون ِ محترم احترام گذاشته بودیم و پوشش سرمان کلاه بود و گیسوانمان بیرون گفتیم خیر ما دهاتی هستیم با این لگن ها این ور و آن ور میرویم و با این گوشی ها حرف میزنیم و شما تازه به دوران رسیده اید و من از شما سیگار که هیچی دیگر پای خوشگل و نانازم را توی مغازه تان نمیگذارم و پیش روی بقال کاملا بافرهنگ محله ی شمال شهر رفتم و از دکه سیگار خریدم و سر خرم را کج کردم . فکر میکنم سالهاست از کار کردن به شکل ِ رسمی در روزنامه و مطبوعات کناره گرفته م و دوست دارم برای شبکه های خارج که هیچ خارجی و اوریجینال ِ خارجی و با زبان ِ کاملا خارجی گزارشی کاملا خارجی تهیه کنم و از این بی کفایتی در امور حرف بزنم . از این که پراید که ماشینی بد شکل و خارج از استانداردهای بین المللی ست شده 17 ملیون و نیم و پاکستان همین ماشین را با دوملیون پَس فرستاده است به داخل و ما مردمی هستیم خیلی مهربان و دور از جون عین خر . . . میرویم جان میکنیم همان 18 ملیون را میدهیم و فحش هم به گُل ِ روی آقایان میدهیم . ببخشید به چه حقی انقدر اعتراض میکنید ؟ شما هستید که همه چیز را به رسمیت شناخته اید . گردن کج کرده اید و ماتحتتان را پاره میکنید تا با قیمتی معادل زندگی در فرانسه زندگی با این هوای بد در تهران را تحمل کنید و پاتسپورت ایرانی تان را مسخره میکنید و آه میکشید . . .شما حق ندارید از این کارها کنید . این همه در همه جا گلایه کنید و برای آن سوی آب ها چهار تا فیلم الکی کوتاه از سبد کالا بفرستید . به چه حقی ! برای اشکتان در آمدن نمیشود کاری کرد شما همیشه راضی هستید . باید آّ پیاز و فلفل توی تخم چشمتان چلاند . . .کی از نداری گریه کرده اید . دائم پُز روشنفکری . . . حرف های تو خالی . . .بلیط مسافرت که حق مسلم است هر چقدر گران تر شما پر سفر ترید چرا شکایت میکنید و چو میاندازید که وضع خراب است . این وضع برای امثال ِ من که در خیال است وضع به سامانی نیست و دروغ است شما کی بلد بودید یک بار و فقط یک بار سر موضوعی متحد شوید . بگویید - نه - . . . .بادام گران شده . به درک میخریم . بلیط گران شده . . . به درک میتوانم پس میخرم . باید برم . . . باید . . . باید بشود . .. جا نمانیم . . . این ماتحت لیسی رئیسان و ریا و حرص در مال و دزدی پول جمع کردن شده است نظام بانکی . . . دارا ها و ندار ها . . . قبل از آن میخواستم به قانون های نانوشته بپردازم . از قانون هایی که سر ِ پدرها و مادرهای متجاوز را نمیبرد و مردم ِ هار را هار تر میکند . . . سلسله ی کثافت ها را باقی میگذارد . . . دکترهای روان پزشکی که خندیدن و تفریح در میدان ِ اعدام را مورد بررسی روان شناسی قرار نمیدهند . . . آرشیتکت ها و معمارهایی که زیبایی شناسی شهر را که بیمار است بررسی نمیکنند . . . از فرودگاه گرفته تا کوچه باغمان زشت شده . . . هواشناسانمان دائم آلودگی را اعلام میکنند . . . مبادا برای این آلودگی چز غر و غرغره کردن کار دیگری کنیم ! دست به سینه بشینیم تا بادمان بزنند بعد هم همه چیز بد است ! زکی ! . . . فیلم ها ی روی پرده و تئاتر ها همه حق مطلب را ادا میکند . همه کار دارند . همه پول دارند . محبت در دل هاست و سکه ی بهار آزادی خیلی خیلی هم قیمتش نوش جان همه . من متعجبم از این اخبار دروغ و واقعا دروغ شبکه های آن سوی آب که میلیون ها کارگر اعتصاب کردند . .. کو ؟ اگر واقعا این همه آدم بیکار و مشکل دار و عق توی سر وجود داشت جز شما در شهر هم خبری میشد . . . کو ؟ جز ترافیک خبری نیست . جز سبد های پر . . . بیکاری و بی پولی برای ماست که دزدی سرمان نمیشود . به خیک ِ پدرانمان که  دزدند ، که سیرابی دزدی و ارثیه ی دزدی بسته اند و کارد به شکمشان بزنی هیچی ! راست راست میگردند و جیرینگی میلیونی توجیبی میدهند . بگذریم از بی شرفی بعضی پدرها . . . دزد ِ بی شرف . . . .بهتر است آدم پدرش دزد باشد یا بی شرف؟ وقتی بساط همه محیاست و سفرها و فرودگاه در حال انفجار به همه ی اخبار شک میکنم و این دروغ ها را باور نمیکنم . . . چه اهمیتی دارد که چه کسی اسکار بگیرد و چه کسی روی منقلش خیمه بزند و چه کسی برای فیلمش زیر چه کسی دراز بکشد و یا دل چه کسی را چه کسی بشکند . اهمیتی ندارد . وقتی یک بی سواد ، یک بی ادب ، یک از ناکجا آمده به من که صاحب ِ میدان ِ تجریش هستم میگوید تازه واردی باید رفت مرد . . . وقتی به خودش اجازه میدهد روی جنسی که قیمت دارد ضربدر بزند و قیمت خودش را بفروشد و فقط من ام که اعتراض میکنم باید بروم . توی غاری چاهی پُست بگذارم که من از کهکشان آمده ام . به من شیشه بدهید بکشم . بروم توی هپروت . خدا رو شکر که همه ی اجناس هم دم دست است . من همانم که هستم . 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ببخشید آقای ساراماگو !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

کلمه ی (نوبل ) به خودی خود کلمه ای ست ، محرک و کاسب پسند ، یعنی بی رودربایستی ، کلمه ایست ساخته شده برای تیراژ و فروش ، به همین منظور ، اگر کتابی همبسته به آذین ِ (نوبل) نباشد و نویسنده اش نوبل گرفته باشد ، باز هم فروش ِ کتاب تضمین است و بی چک و چونه روی پیش خوان فی الفور غیب میشود و به چاپ خدا میداند چندم میرسد . از ساراماگو حتما هر چه را نخوانده باشیم ( کوری ) را خوانده ایم ، و حتما و یقینا فیلمش را هم دیده ایم . . . او را میپرستیم . خدا میداند چقدر دو دستی به تلمیحات و ایهام و کنایه هایش چسبیده ایم بی اینکه یک ذره دَرَش عمیق شویم . اگر میشدیم سر و وضع زندگی مان این نبود . . . قضاوت و تقضیه و خواست ها نیاز هایمان چپندر قیچی و هش ال هفت نبود ! همیشه جبهه میگیریم و به یُمن ِ اسم نوبل نویسنده را تا سر حد ِ اعلا بالا میبریم و در عرش نگاهش میکنیم اما بنده این طور نیستم شاید فکر کنید خیلی سفاک و هتاک و بی نمک ام باشد اصلا هم مهم نیست اما هیچ دلیلی برای من مهم تر از خود ِ اثر و قضاوت ِ خودم نیست . خودی که کتاب میخوانم و در سلیقه ی خودم قضاوت نمیکنم و دودوتا چهار تای داستان نویسی را میشناسم ! هیچ اشکالی ندارد این تعصبات و این تعلق خاطر ها را بریزیم توی سطل آشغال و دست از مدال و افتخار و تاج و تخت دادن به نویسنده ای که خیلی هم  در دنیای داستان نویسی خیلی هم شاخ ِ گلی بر سر نزده برداریم و یک کم دنیا را و دنیای داستان ها را در طول و عرض ِ تاریخ درست تر ببینیم . کتاب ِ (خرده خاطرات ) ِ جناب مستطاب ژوزه ساراماگو ، ترجمه ی اسدالله امرایی که از انتشارات مروارید روانه ی بازار ِ کتاب شده ( در چاپ دوم ) چه کار میکند بنده هاج و واج مانده ام . این کتاب که در همین نام اش خرده خاطرات میتوان به کنه و بیخ و بنش رفت و فهمید چیست ، کتابی ست به شدت ضعیف از نویسنده ای که روزی نوبل میگیرد و به چاپ دوم میرسد . . . شاید برای خیلی از اهالی زیاد ِ قلم مهم است که ساراماگو هم چقدر بد مینوشته . البته کلمه ی ( بد ) واقعا کلی ست اما بد مینوشته . رو راست باشیم . برای من سئوال است نویسنده ای که روزی نوبل میگیرد  در سال 2006 و بعد از گرفتن نوبل اش چگونه میتواند این همه از هم گسیخته خاطره بنویسند . این نوشتار ِ تنها چند جمله اش شگفت ! خیلی اندک و ناچیز است در مقابل ِ کوری و نوبل ! وقتی این کتاب را میخوانم ناخودآگاه یاد ِ کتاب بسیار دوست داشتنی پرواز را به خاطر بسپار ِ یرژی کازینسکی می افتم که نمیتوانی لحظه ای رهایش کنی . . . میروم در وادی مقایسه و تکنیک و میبینم این کتاب خیلی بد و مزخرف است . یکی از معدود کتاب هایی که به سختی و با خمیازه و به زور و کتک و نیشگون گرفتن از خودت تا ته میخوانی که فقط خوانده باشی اش . حیف ِ پول ! ببخشید جناب ِ ساراماگو ! اما خرده خاطرات یک نوشته ی کاملا از هم گسیخته ی با توصیفاتی در هم و بی در و پیکر بود که یک جاهایی در آن مارکز را میدیدی و در بقیه ی جاها باید با تلسکوپ دنبال ِ یک چهارچوب و اصول و مناسبات نوشتاری میگشتی . بسیار بد بود . ببخشید . 

از سوی دیگر 

J'étais dans ma maison et j'attendais que la pluie vienne

 

J'étais dans ma maison et j'attendais que la pluie vienne

در خانه ام ایستاده بودم و منتظر بودم 

باران بیاید 

اثر : ژان -لوک لاگارس 

ترجمه ی : تینوش نظم جو 

نشر نی 

خواندن ِ این نمایشنامه ، برای من دلچسب بود ، سخت بود . از آن نوع و جنسی که دوست دارم ، در یک فضای معلق ،همین طور از متنی که در ترجمه ی درخشانش ، تکرار و انتظار را میتوانی ببینی . . . مثل ِ انعکاس ِ کلمه ها با دیواری که بر میگردد به خودت . مثل ماندن در یک فضای برزخ گونه . . . ناخودآگاه یاد بکت و یونسکو می افتی . چند جمله ی درست . . . نه چند جمله ی لایتچسبک ، توی نمایشنامه پیدا میکنی که دوست داری زیرش خط بکشی که اگر جایی بشنویش میفهمی مال ِ همین نمایشنامه است . مثل ِ نمایشنامه های خوب ِ دیگر هر چند برای من این نمایشنامه جزو بهترین های نمایشنامه های فرانسه نیست اما از خواندنش مثل چی پشیمان نشدم و فکر نکردم پولم را در چاه مستراح ریخته ام وسطش خمیازه سر ندادم . چند بار چند دیالوگ را خواندمش و خب در سال 92 این کتاب به چاپ چهارم رسیده و به نظرم در فضا سازی و ایده پردازی و حرفی داشتن برای پردازش و بروز خلاقیت برای دوستان و دانشجویان ِ نمایش میتواند گزینه ی خوبی باشد (جهت ِ محک زدن خود برای کارگردانی آثاری آوانگارد  و به چالش کشیدن ِ (بودن ) بقا ، نبودن ، زمان ، معنی . زندگی و مرگ در صحنه ی نمایش 

بخشی از اجرای نمایش به زبان فرانسه در ( اینجا )

پنج زن و مردی بازگشته از همه چیز ، روایت ِ گذشته ، انتظار و تکرار ِ آن و بهانه ای برای حرف زدن و ساختن همه ی فضا رد ذهن تنها چیزی ست که همه ی نمایش را در ذهنم تجسم میکنم . همان طور که در انتهای نمایشنامه هم آمده میتوانیم این زن ها را اولگا ، ماشا ، ایرنا و ناتالیا ایووانوا دانست یا افی ژنی و الکتر و کلیتمنستر و سولانژ و 

... برای همین از آزادیی که در خواندن متن داشتم لذت بردم . دوستش داشتم . خیلی ساده و خلاصه . 


 
comment نظرات ()
 
 
هیپوفیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢
 

هیپوفیز

بازنویس و کارگردان : کورش نریمانی / از نمایشنامه ی (( دختر یانکی ))

نوشته ی نیل سایمون ، ترجمه ی شهرام زرگر

بروشورِ کار ، سورمه ای رنگ است ، با تصویر دِسَن شده ای از دو مرد که دستهایشان را به یکدیگر نزدیک میکنند ، کلمه ی ( هیپوفیز) به رنگ ِ زرد نوشته شده ، وارد سالن میشوم . سالن ، سالن ِ استاد فرهادناظرزاده ی کرمانی ست . به دکور نگاه میکنم تا ذهنم را در تخیلی ساختگی فرو ببرم ، نمایشنامه ی دختر یانکی را نخوانده ام . سمت راست صحنه ، پر از مجله و قوطی کاغذ است ، میزی که با همین مجله ها درست شده و رویش یک دستگاه تایپ یا ماشین نویسی ست .  وسط صحنه به سمت ِ چپ ، یک مبل بزرگ قرار دارد که پشتش ، کیسه بکس قرمز رنگی آویزان شده است . و البته در چپ ترین نقطه ی صحنه پلکانی میبینیم که از پشت ِ میز ِ کاری که رویش پر از تلفن هست میگذرد . یک در رو به رو قرار دارد . با دیدن ِ دکور متوجه میشوم با خانه رو به رو نیستم ، یعنی فضای خانه در این دکور محسوس نیست . با ورود اندی ( بهرام افشاری ) با قد بلندش و لباسی که مشخصه ی تبلیغ است ، متوجه میشوم مکان باید یک جوری به کارهای نوشتنی ، تجاری ، تبلیغاتی مربوط شود ، یک بیلبورد دستش است . مرد بلند قد ی را رویش کشیده اند که کنارش مرد کوتاه قدی ایستاده ، نورمن ( هوتن شکیبا ) با موهایی آشفته ، لباسی بی قواره و فلاکت بار و عینکی وارد صحنه میشود و شروع میکنند به ذکر و خیر دیالوگ . . . متوجه میشویم که با یک مکانی رو به روهستیم مثل دفترمجله ، مثل ماهنامه ها و انتشاراتی هایی که این روزها در کشور خیلی عزیزمان در خانه و اتاق های زیر پله به زور نفس میکشند . . مکان چیزی شبیه همان جاست ، جایی شبیه همین دفتر ماهنامه ها ی خودمان ( البته نه همه شان ) ، نویسنده که مغز ِ متفکر ِ این نشریه ی هیپوفیز است ، نورمن عزیز ، جای چند نفر فکر میکند و مینویسد و البته نشریه در حال فروپاشی ست . اندی هم برای پرداخت اجاره خانه اش مجبور است کیسه بوکس و موش آزمایشگاهی خانم صاحب خانه اش شود و مدام کتک بخورد . 

همه ی نظام ِ فروپاشی ، به سبک منسجمی نشان داده میشود . تماشاچی ها میخندند اما بنده خیلی دلم میخواهد گریه کنم . یاد روزهای بولتن جشنواره ی تئاتر می افتم و پول نگرفتن ها و بالا پایین رفتن ها و سر آخر ننوشتن اسم زیر متن ها و . . . هیچی ! این پیوستگی و چسبندگی در بازنوشت به گمانم بی ربط به روزگار خودمان نیست . این حفظ وحدت عناصر تئاتری در باریک بینی شدید . . . البته که تلخ ترین حرف ها با طنازی ادا میشوند و زهر بر دل ِ آن کس که فهمید جا خش بکرد ! بگذریم . . . این دو بیچاره  اندی و نورمن داشتند به فروپاچی خودشان ادامه میدادند . . . به جای پیامگیر حرف میزدند . به جای حسابدار و . . . صورتشان را با سیلی و مشت و لگد سرخ نگه داشته اند و حفظ آبرو میکنند . نویسنده غذای سگ میخورد و دهانش بوی بد غذای سگ میدهد . . . از بی پولی . . . چیزی که امروز فشارش بر جامعه ی ما سوار است . ( منظورم  از جامعه  کسانی نیست که پورشه سوار میشوند و برای تعطیلات عید قرار است اروپا بروند و خیرشان به جایی نمیرسد و پولشان  دزدی ست و 100 سال عمر میکنند خیر منظورم جامعه ی واقعی است نه انسان ها ی پلاستیکی و انگل ها ) ، ( البته که انگل ورمان داشته است ! ) . . .بگذریم . . . اتفاقا چرا هیپوفیز؟ این مجله قصد دارد بگوید چرا و چگونه کوتاه مانده اید و با ترشح غده و فعالیت هیپوفیزی میشود بلند و دکل شوید . خوشگل . . . چیزی که سینمای بوتاکس خور و ژل تزریق کن ما به خورد تفکر زیبایی شناسی مردم داده است . . . .زیبایی چیست ؟  باز هم بگذریم از بس مسائل زیاد است باید مدام گذشت تا به نمایش رسید . . . میگفتم این دو اندی و نورمن زندگی میکنند که  سوفی ( نگار عابدی ) ساکن واحد رو به رویشان میشود او که یک ورزشکار بوکس است و در قد و قامت و سایز کاملا بی همتاست برای خوش آمد گویی و سلام و احوالپرسی به این دو بیچاره سر میزند . سر زدن همانا گرفتار شدن ِ دل نویسنده ی بیچاره همان . او که موهایش را آرایشگر سگ میزند و دهنش بوی غذای سگ میدهد و لباسش به تنش زار از این دختر مثل سگ خوشش میاید . . . دختر که برای حفظ زیبایی اش و سایزش حاضر است جان بدهد هیچ علاقه ای به نورمن بیچاره نشان نمیدهد تا اینکه اندی سوفی را وا میدارد که با لبخندی این دل صاب مرده ی نورمن را از تب و تاب بی اندازد که او آرامشش را حفظ کند بلکه مجله سقوط نکند . از زاویه ی دیگر . . .سوفی هم یک بیچاره است در لباسی آراسته او که آرزوی قهرمانی دارد ، دوپینگ کرده و در ذهنش عاشق ستاره ی سینمایی ست که نیست . یک سیاهی لشکر .  .  . تنهاست و غذایی که میخورد از تاریخ گذشته است . برای امرار معاش به پیرتر ها تکنیک ورزش یاد میدهد . مثلا همین همسایه ی نورمن و اندی . . .همان صاحب خانه ی اندی که او را موش آزمایشگاهی تمریناتش کرده است . او هم که هیچ وقت نمیبینیم بدبخت است . . . از افسردگی به چه کسی پناه برده و به چه ورزشی . . . حتی مرد طلبکار ی که زنگ میزند . . . پولش را خورده اند . یک جامعه ی بی عشق ِ پر از چاله چوله را با خنده ی تماشاچی میبینم و هرگز لبخند نمیزنم . 

بعد از پایان نمایش ، فکر میکنم ، چقدر داریم سقوط میکنیم و چقدر باید خودمان را نبینیم . . . ظاهرا نمایش خنده آور است . . . خنده دار هم هست . میتوانیم کمدی رفتار یک جور تئاترپوچی در زروق مضحکه را دید . 

امیدوارم تماشاچی این نمایش پیش از هر خندیدنی یک کمی فکر هم کند . 

اجرای این نمایش تا  اواخر اسفند 1392- هر شب ساعت 20 / تماشاخانه ی ایرانشهر/ سالن استاد ناظر زاده ی کرمانی روی صحنه است . 

برای خرید بلیط به صورت اینترنتی به آدرس  تیوال در ( اینجا ) مراجعه کنید . 

 


 
comment نظرات ()