جزیره در کهکشان

 
وقت رفت .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
 

 

وقت رفت . 

 

وَ وَقت ، رَفت وَ پُشت ِ سَرَش در را بِبَست و دیگر ، برنَگَشت . وَ وقت که رفت جایش را نگرفت هیچ کَس و هیچ ناکَس ، هیچ حجم ِ رقیق و غلیظ ، هیچ وزن ِ کاه و وزن ِ کوه . وقت که رفت من در جا بماندم . شاید بمُردم . در یک جاده ی گِلی ، پاهایم بی جوراب است . و وقت رفته است و من در جا مانده ام . سرد میشود لابه لای ناخن های پایم از گِل ِ تازه . شاید در گِل مانده بودم گُل به دست . از وقتی که وَقت رفت ، خوابم نرفت ،بیخوابی همدم شد و در من خون فسرده شد . . . دَم و بازدمم در پَژواکی مبهم دورم میزد چرخ . چونان که زمین به دور خودش و دور از ستاره اش خورشید . . . گیج مانده ام میان ِ راهی که لای و گلش وا میرود و پایم را به خود میکشد . مثل زالو . . . هیچ صدایی نیست . زمین ِ زالو کف ِ پاهایم را میمکد . داد میزنم . . . صدایم را نمیشنوم . پوستم ور آمده ، از استخوان جدا شده است . دارم وا میروم . وقت که رفت ، موهایم سپید شدند و دندان هایم را کرم خورد. کرمی که حالا کنارم ایستاده است . به بزرگی مردی از جنس ِ افسانه ها . . . دوست دارم با او عکسی بیاندازم . دسته گُلم را به او بدهم و یا صدایش بکنم . خواب برفت و وقت هم . . . .از دور صدای مبهمی می آید ، شاید که نوایی ست یا که صدایی . . . مشتی نت ِ آشنا از بالا سرم . از روی ابرها چون تگرگ بر سرم میریزند . نُت های آوازی که همیشه میخواندم . . . آن هنگام که وقت نمیرفت و خواب میماند کنارم و گذرگاه ها را بسته بودند . . . وقت نمیمرد و خاطره نمیشد . سنگ قبر برایش ساخته نمیشد . مردی که دندان هایم به آن جان بخشیده به من میخندند . . . ناخن هایم میشکند . . . خیلی کند . آهسته از بافت ِ گوشت ِ تن جدا میشوند . منتظر کسی هستم . اسمش یادم نیست . از دور . . . خیلی دورِ دور تلفنی زنگ میزند .یک تلفن ِ سیاه بزرگ که روی کوه نشسته است . بالهایم را باز میکنم و گردنم را بالا میبرم و پاهایم را به شکمم میچسبانم و اوج میگیرم . . . تا به زنگش برسم . به زنگ . . . زنگ میزند زنگ ِ تلفن . . . من سر جایم هستم و زنگ ِ تلفن مدتهاست زنگ زده است . . . کسی من را نمیشناسد . در گذرگاهی که ایستاده ام لای و گل زیر پایم من را تا کمرم فرو برده است همچون باتلاق . . . دارم غرق میشوم . وقت میرود . . . ساعت شنی روی ماه، من را میترساند . شن های صورتی رنگش در انعکاس نقره فام ِ ماه میدرخشد و دانه دانه اش که میریزد گوشهایم را کَر میکند و پرده ی آن را خش می اندازد . . . صدای سنگین هر شن ِ ساعت را میگویم که با وقت همدست شده است . این دانه های ریزِ ریگ را میگویم که این چنین صدا میدهد همین شن های ناچیز ِ بی خرد که با وقت دست به دست هم داده اند تا من را در این زمین ِ گِلناک دفن کنند . . . انتظار کشیدن ، سخت ، سخت است . کشیدن آدم را ویران میکند ، چه از نوع ِ زجر باشد و چه از نوع ِ رنج باشد و چه از جنس ِ تریاک ، چه از نوع ِ درد ِ تن ، چه از نوعِ انتظارش باشد . . . هیچ کس یادش نیست که من هستم . شاید که ان ریگ ِ بی ارزش را به تمسخر گرفتم و نفرینش من را گرفته است . این مردی که از دندان های من این چنین استوار و تنومند کنارم ایستاده است چترش را باز میکند تا نت های سیمین بر سرم نخورد . هر سکوتی که بر سرم میخورد مغزم را تو میبرد . . . بعضی از چنگ ها به موهایم گره میخورد و ان را با چنگال ِ خودش پایین میکِشد . . . صدای زنی که حنجره اش را روی صحنه با وقت گره زد و در آن دمید . مرد با چتر از من دور میشود . . . روی سرم آواری آواز خراب میشود . دیگر هیچ کسی را ندارم . آسمان که بگیرد ، تقلید ِ مضحکی از دل ِ من میکند . دل من میگیرد . . . گیرش چیست ؟ ای دل تو چه میخواهی ؟ دردت چیست که همواره سرِ ناساگاری داری و دارت زده اند به جرم ِ عاشقی ، اهلی بشو همانند دیگران . سخت مثل سنگ هم نه که با آب روان صیقل بخورد سخت شو چون دل ِ آدمیان . . . مرد از من دور میشود . آرنج و دستانم توی گل رفته اند . خورشید می آید بالای سرم . . . باران ِ گرما به سرمای تنم جان میبخشد . لحظه ای زنده میشوم . میخواهم بخندم که زیر ِ پایم خالی میشود . دفن شده ام . ساعت شنی را کسی برگردانده است . از روی جایی که قبرم است همه ی کسانی که منتظرشان بودم رد میشوند . صدایشان را میشنوم . هنوز به خواب نرفته ام . گرچه وقت رفت و من محکومم به شنیدن ِ نبودن ِ خودم . وقتی که حضور ی نداری و حقیقی نیستی چگونه این همه انتظار . . . حالا تنم را موریانه ها میخورند . . . دستم را میکنند و میبرند یه شرق . . . هر تکه ام به یک جا میرود . دیگر صدای خودم را نمیشنوم . . . همه چیز خوب است . 


 
comment نظرات ()
 
 
قرارداد . . . با مرگ !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۱
 

قرارداد با مرگ !

خیلی سال قبل ، نمایشی از اسلاومیر مروژک ، به اسم ِ پرتره به کارگردانی دکتر خاکی در تئاترشهر دیدم . نمایشی بود طولانی ، به شدت جذاب ، به شدت بازی های فوق العاده ای داشت و هنوز بخش هایی از آن در ذهنم مانده است . . . یک مونولوگ ِ عاشقانه در ابتدای نمایش چیزی شبیه اینکه دوستت داشتم،  تو حال و آینده‌ی من بودی، نمی‌تونستم گذشته‌ی خودم رو ببخشم که تو توش غایب باشی. حتی اگه اون‌وقت‌‌ها، این گذشته، خیلی کوتاه بود و بعد از اینکه نور وارد صحنه میشد میدیدیم که مردی این حرف ها را به استالین میزند . . . وقتی به دیدن ِ این نمایش میروم که خیلی دیر شده . . . 

شاید باید این پُست را چند هفته پیش مینوستم اما ننوشتن بد تر از همه چیز است . چطور میشود نمایشی ببینی که این قدر تحت تاثیر قرارت میدهد و ازش ننویسی . . . 

قبل از هر چیز همیشه دوست دارم این را بگویم که هر اجرایی که در تماشاخانه ی ایرانشهر به نمایش در می آید اصلا و ابدا حال و هوای تئاترشهری که قدمت بنا و حضور و آمبیانس نمایشی را داشته باشد ندارد و شاید گران تر بودن بلیط تئاتر در آن جا کمی مخاطب را پس میزند . حالا این که چرا شهرداری خیلی محترم شهر کمی به تاریخ رجوع نمیکند و کمی توی تئاترشهر قدم نمیزند و لوسر های فاخر و نمای پر ابهت تئاترشهر را که از صدقه سر گذشتگان و اجداد به ما رسیده . . . خدا داند . . . مهدی هاشمی در یکی از گفت و گوهایش گفت سالن ساخته ایم غلط است . . . سالن ِ تئاتر این نیست . . . این ها سالن کنفرانس است . . . که حرفش درست بود . 

قرارداد با مرگ نمایشی است که نویسنده و کارگردانش همان اسلاومیر مروژک لهستانی است که در ابتدای نوشته ام به آن اشاره کردم . برای روده درازی و کپی برداری از مقدمه ی کتاب و نقد های دیگران وقت ندارم . این نمایش بی نظیر بود . به چند دلیل . . . دلیل مهم و مهمترین دلیل نمایشنامه ی به شدت جذابی که محوریت ِ آن موضوعی است که بی هیچ حفره ی زمانی با پاسکاری دیالوگ بین تنها دو بازیگر کار ، نفس ِ آدم را بند می آورد . این که وقتی وارد سالن میشوی و پیش فرض تو این است که خب حالا داریوش مودبیان و کوروش سلیمانی میخواهند بازی کنند و شاید این کار خسته کننده باشد . . . نه این یک اشتباه است . مگر نمایش روال عادی اثر ژان کلود کریر نبود که یک کمیسر با خبرچینش در حال بازجویی بودند و هرچند که کار خوب بود اما به لحاظ میزانسن خسته کننده شده بود . در این نمایش هم به نظر سالن بیش از اندازه بزرگ بود . شاید در یک سالن قاب عکسی یا بلک باکس کوچک تر و نورهای بهتر میشد این تجربه ی هم نفسی با بازیگر را در این محیط بیشتر لمس کرد . چون این نمایش به خودی خود سوژه ای را در فرایند کار به بار می آورد که شاید هر کدام از ما هر روز و شاید در بیشتر لحظات تنهایی و لحظات رو به بن بست خود به ان فکر میکنیم و آن ترس ِ از مرگ است . رو به رو شدن با مرگ . . . شاید فکر به خود کشی . . . شاید ترس از خودکشی . . استخدام شخصی برای کشتن ...اتفاقی که در فیلم بهرام بیضایی . . . در فیلم ِ وقتی همه خوابیم افتاد . . . شاید که بیضایی هم وام گرفته از  همین نمایشنامه بوده کسی چه میداند . . . نکته ی مهم دیالوگ های به شدت خوب و جذابی است که این نمایش داشت . . .چیزی که ایهام و ابهام را همچنان تا پایان نمایش با خود به همراه دارد . . . اینکه وقتی مردی به هزار و یک دلیل سالها ساکن هتلی است و میخواهد از دست خودش خلاص شود و ناگهان شخص دیگری به جای پیش خدمت قبلی هتل وارد قصه میشود . . . اینکه یک لحظه هایی از این فکر نمیتوانی بگذری که نکند خود پیر مرد دستی در کشتن ِ مستخدمه ی قبلی داشته . . . شاید از مرگ میترسیده و از رو به رو شدن با او . . . این مرد جوان کیست ؟ شاید او رسپشن قبلی را کشته . . . شاید دروغ میگوید . کی میشود به دیالوگ های او ایمان آورد . کی راست میگوید ؟موریس که نگهبان شب است . . . با حضورش چند تا دروغ میگوید . . .از هویت و کجایی بودنش تا اینکه میمیک و رفتاری را با ظرافت دور از چشم ِ مگنوس ِ پیر که سالهاست در هتل ساکن است از خود در می آورد . . . مست بودن و یا دائم الخمر بودن این نقش. . .  به گمانم باید مگنوس را خیلی سرخوش تر یا افسرده تر یا متشنج تر میکرد .. . .  چیزی که شاید در نمایشنامه نیست . . . اینکه مردی میخواهد همه ی دارایی ناچیزش را بدهد و طی قراردادی با موریس تازه از گرد راه رسیده ، که  طی 7 روز میخواهد از شر خودش خلاص شود میبندد  . . . او در این روزها در لحظات زیادی که در نمایش باید شاهدش بود از این رو به رو شدن با مرگ هراس دارد . . . موریس بازیی در می آورد که او پشیمان میشود و به روی خودش نمیآورد . حتی در انتهای نمایش نمیدانیم دقیقا موریس و مگنوس وقتی که نور روشن میشود و مگنوس ناگهان موریس از دل و جان کیفش چه میخواهد ؟ آیا واقعا قصد کشتن مگنوس را داشته آیا حضور مگنوس که غیر پیش بینی بوده برایش دردسری ایجاد نکرده ؟ روی هم رفته جدای از پرداختن به لحظه به لحظه ی این نمایش . . . موقعیتی که نمایش دارد ، یک تلنگری به خود آدم میزند . 

اینکه گاهی غرورت باعث میشود که بمیری یا از سر حرفت برنگردی اینکه سالها با یک سری افکار و یکدندگی هایت خودت را به هیچ جا رسانده ای . . . اینکه چقدر آدم ها شخصیت های متفاوتی دارند . اینکه چقدر به خودت دروغ میگویی . چقدر این دروغگویی میتواند سازنده باشد چقدر مخرب . . . این که دو شخصیت نمایش در نوع ِ خودشان دروغ میگویند . . . هر دو . . .هم به خودشان . . . هم به دیگری . . . و پایان نمایش پایانی بود که دوست داشتم . 

امیدوارم دیدن ِ این نمایش را از دست ندهید . 

این نمایش ساعت 9 در تماشاخانه ی ایرانشهر به نمایش در می آید . 


 
comment نظرات ()
 
 
برف روی کاج ها
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
 

برف روی کاج ها 

چشم داشت ِ من به پیمان معادی ، در مقام نویسنده و کارگردان ، بعد از حضور در فیلم هایی که مطرح شد خیلی بیشتر از برفی بود روی کاج ها . 

این خیلی عادت شده که سینما میرویم ، فیلم میبینیم و تیتراژ ها را از یاد میبریم . . . 

آیا کسی میتواند تیتراژ ِ فیلمهایی مثل ِ هامون ، کلوزآپ ، نرگس ، خانه ای روی آب ، قرمز ( به همین سینمای خودمان اشاره کنم که در مورد هالیوودی و سینمای مستقلش طوماری میشود ) را فراموش کند ؟

چرا انقدر توقع ِ همه پایین آمده است . . .

فیلم داستانی دارد که به کرات و بارها و بارها و بارها به صورت لاینقطع در سینما ی ما تکرار شده است .

موضوع ، مضمون ، روند داستان همه کاملا قابل پیش بینی بود . یک زندگی ساده ، شک ، افشای آن ، عکس العمل های کارکترهای فیلم که به نظرم اصلا نگاه عمیقی به جهان و دنیای زنانه نداشت ، پایان و اما این پایان و جمله ی انتهایی فیلم که از زبان مهناز افشار شنیده میشود تنها حس ِ خوش آیندی بود که در یک فیلم ِ پایان ِ باز میشد دید . تنها یک دقیقه ی آخر . . .

مکان های فیلمبرداری ، به شدت چشم را اذیت میکرد . . . واقعا برایم عجیب بود که آقای معادی چرا این لوکشن را انتخاب کرده است . این چیدمان ِ خانه را . . . .شخصیت ِ زن ِ فیلم چه پشتوانه ای دارد . . . معلم پیانوی حرفه ای است ؟ معلم پیانوی دوزاری و کاسب است ؟ معلم پیانویی ست که فیلم نگاه میکند  و موسیقی را نمیشناسد و دایره ی آدم ها و رفقایی که باهاشان در ارتباط هست این قدر این قدر این قدر محدود است . نگاهش این قدر منفعل است . . . که خب این بد هم نیست اما این نگاه باید از پشتزمینه ای بیاید که در فیلم مشهود نیست . خانم معلم پیانو که مادری دارد از جنس مادرهای سینمای ما ، مادرهای توی آشپزخانه . . . دختری دارد که عصیان کرده و ناگهان موسقی را انتخاب کرده بامردی که پزشک است ازدواج کرده ، با کسی که این قدر تفاوت سنی دارد ؟ مشکلی نیست اما این زن باید شخصیت پردازی بشود . . . تراش بخورد . برای من در خاطره بماند . رویا کیست ؟ دوستش از کجا امده ( ویشکا آسایش ) ؟ چرا میگرن دارد و سیگار نمیکشد ؟ چرا کهنگی رابطه ی با شوهرش را تحمل میکند ؟ این زنی است که معلم پیانوی سینمای ایران است و زن ِ معلم پیانوی آن سوی دنیا ایزابل هوپر یا شخصیتی است برآمده از کتاب آلفریده ئلینک ، که تمامی نگاه ها. . .دیالوگ ها . . . تحقیر ها لحظه به لحظه بهش فکر شده بود ؟ بعد از سالها آقای معادی معلم پیانوی خانمی را به تصویر کشید که . . . 

من واقعا متاسفم کاش آقای معادی عزیز که خیلی هم بازی اش را دوست دارم دو تا کلاس پیانو میرفت و 4 ساعت وقت میگذاشت و میدید که هیچ معلم پیانویی نمیگوید ( بد ) میزنی ( خوب ) میزنی . این رو نزن . . .اون رو بزن . . . یا هیچ شاگرد خصوصی ای از صندلی معلم پیانو کتاب در نمیاورد که بگوید ( این را بزنم ؟ ) واقعا خنده دار است بد نبود ما میفهمیدیم رویا جان میتواند بگوید فورته بزن . . . این جا فرمات شده . . . باید خط اتحاد ها رو این جوری بزنی . . . برگرد سر میزان . . . بگو ببینم گام چیه ؟ . . . چرا چرنی رو خوب نمیزنی ؟ من تشخیص میدم بیر بزنی . . .دوست داری با جان تامپسون شروع کنیم ؟ . . . معلم ِ پیانو . . . باید زنی باشد طغیانگر . . . مراوردات خودش را داشته باشد . . . اگر از خانه ی پدری می آید که بوی کپک سنت میدهد باید بتواند خودش را جور دیگری با اطرافش هماهنگ کند . . . چهار تا مجله بخواند . . . پس نتیجه میگیریم رویا معلم پیانویی است از همین دست معلم هایی که در وطن ریخته مثل نقل و نبات و تدریس شده کار و کاسبیشان . . . خب این یک چیزی . . . بهتر بود آن وسط سبزی هم خورد میکرد و به جای گل و گیاه با مغازه رفتن یا زیاد غذا خوردن یا کم غذا خوردن ناراحتی اش را نشان میداد . . .اما چون کاراکتری ندارد نمیدانم به کجا بروم . . . آیا این زن که همیشه با لباس خانه صبح ها استرلیزه پیاده روی میکند . . . دو تا خبر هنری دنبال نمیکند و از یک سری معذوریات هنوز میترسد باید زنی باشد که وقتی از خیانت شوهرش با خبر میشود یک کم واکنش نشان بدهد چون با شخصیتی متفاوت رو به رو نیستیم . . . پیانو و پیانو زدن در این فیلم مثل بانکداری است . وجه تمایز یک خانم بانکدار با یک آرتیست در برخورد با مسائل متفاوت است . . . میتوانست همین قدر سرد و عادی باشد . . . .میتوانست . . خشن باشد . . . 

اصلا چرا در سینمای ایران یک شخصیت هنجار گریز زن نمیبینیم . اصلا شخصیت زنی وجود ندارد . همه درگیر عشق هستند یا همه بچه دار نمیشوند یا همه هوی هم میشوند . . . آیا ما زن های قهرمان نداریم . زن دزد نداریم . زن معتاد نداریم . زن کودک آزار نداریم . زن گدا نداریم . زن دروغگو نداریم . زن وسواسی نداریم ؟ زن تنها نداریم ؟ زن شاعر نداریم ؟ زن پیش برنده ی یک زندگی نداریم ؟ زنی که اوریانافالاچی باشد نداریم ؟ زن مهماندار نداریم ؟ زن های سینمای ایران واقعا چی هستند ؟ ابزار ؟ زن جنایتکار نداریم ؟ . . . 

چرا همیشه مردها خیانت میکنند ؟

چرات همیشه این خیانت الزاما جسمی است ؟

در این فیلم شخصیت رویا به قدری سر خورده و سست است که بی تفکر و با دو تا جک و خنده عاشق کسی میشود که یک دنیا فاصله با همسر سابقش دارد ( همسری که سالهاست سابق شده ) چرا مردهایی که واقعا میروند و خیانت میکنند را نشان نمیدهیم . . . چرا شخصیت پردازی نمیکنیم که این زن ها چقدر میتوانند در همین خیانت سهیم باشند . چرا جامعه و خوراک ترافیک و آلودگی اجتماعمان را نمیگوییم . . . 

متاسفانه از تدوین فیلم هم راضی نبودم . از موسیقی فیلم بیشتر انتظار میرفت . سیاه و سفیدی فیلم مثل خون بازی . . .زندگی سرد را ارائه میکرد اما آیا لزومی داشت ؟ حضور ویشکا آسایش و حسن معجونی در فیلم ؟

چرا همه ی مسائل انقدر زناشویی است . برای همین هست که هیچ وقت هیچ بکتی در ایران زاده نمیشود . . . 

جامعه ی ما سرشار از مسئله و ناهنجاری هاییست که میشود سوژه ی الزاما یک فیلم تلخ هم نباشد . . . 

چرا روی این ها کار نمیشود ؟ چقدر تکرار . . . . . 

بازی مهناز افشار را دوست داشتم . شاید برایم این حفظ تعادل و سکون و سکوتش جدید بود . . .نع ! فیلم را توصیه نمیکنم که کسی ببیند . . . فیلم باید وقتی دیده میشود منتظر بیرون آمدن سی دی اش باشی . . .مثل تنها دوبار زندگی میکنیم . مثل در به در دنبال نرگس رخشان بنی اعتماد . . . مثل . . . .


 
comment نظرات ()
 
 
آهای نوکر !
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
 

به نام خدا 

جناب ِ آقای مخابرات 

جناب ِ آقای همراه ِ اول 

جناب آقای مبین نت 

سلام ، خسته نباشید . بهتر است خیلی زود بروم سر اصل مطلب 

باری 

شما را چه میشود ؟ آیا وجدان و شرفی در وجود شما به صورت بالقوه وجود دارد ؟ ؟ ؟ ماه هاست که کندی سرعت اینترنت این مرز پر گهر ، جزو محسنات نخودچی کیشمشش شده و داریم بهش مینازیم ؟ چگونه است که یک جواب درست و حسابی و استخوان دار و سر راست نمیدهید ؟ چگونه پول ِ من ِ نویسنده از گلوی شما پایین میرود ؟ چرا به مشتریان خود دروغ میگویید ، مگر نه این است که دروغگو دشمن خداست ؟ این قطعی ساعت به ساعت و 7 ساعت به هفت ساعت و هفته ای دو بار به چه دلیل است ؟ آیا عقل و درایت ِ راس ِ کاری های شما نمیرسد که برای کاربران ِ خود یک مسج بفرستند و اعلام کند خرابی شبکه داریم و گورتان را گم کنید به سمت شاتل یا پارس ان لاین یا مخابرات . . . آقایان ِ مبین نت شما نه تنها پاسخگو نیستید ؟ بلکه بین ساعت یک و نیم بامداد تا یک ربع به سه امشب که شبکه تان به هر دلیل قطع بود تلفن های محترمتان هم کار نمیکرد و معلوم نبود چه شده است ؟ میدانید کار و بار ِ چند نفر را از کار می اندازید تا کار و بار خود را بسازید . . . کمی هم انسانیت بد نیست . . . این محتویات ِ فرح بخشی که وعده ی آن کوپه کوپه توی سایتتان نهفته است همه پوچ از آب در آمد . . . حیف از پولی که برای اشتراکم به شما دادم و از آنجا که دوست دارم به همه توصیه کنم چه بخرند و نخرند از بس خاله زنکم و چون شما فرهیخته نیستم وظیفه ی خودم میدانم از همین جا به دوستانی که میخواهند اشتراک اینترنت بگیرند بگویم به هیچ وجه از مبین نت خریداینترنتی نکنید که مثل بید با هر بادی میلرزد . 

 

جناب آقای همراه اول 

هی 

هنوز رسید ِ پول ماه پیش جوهرش خشک نشده است که مسج فرستاده ای ( آن هم با رقمی گرد شده و کاملا رُند ) که یا مبلغ را بپردازید یا قطع میشوید . . . شما که مدعی هستید کارتان را وارید هزاران نفر از شما شاکی هستند تلفن 09990  و همین طور تلفن 1868 ساعت 9 الی 5 بعد از ظهر تنها پاسخگوی خدمات سیم کارت هستند و نمیتوانند برای نرسیدن قبض های موبایل حرفی بزنند . . . و همین طور مخابراتین شما بدانید که این موبایل ها دست پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها و بچه هایی هست که بلد نیستند اس ام اس شما را جواب بدهند . . . .مثلا هنوز از سیستم سنتی بانک رفتن برای پرداخت قبض استفاده میکنند . . ..این چه رسمی است که قبض نرسیده زنگ میزنید که تا 3 روز دیگر خط شما قطع میشوید ؟ شما گردن کلفت شده اید این خر گردنی را با کدام تبر میشود زد . . . شما خدمتگذار ِ بنده هستید باید بابت پولی که از ما میگیرید خدمت کنید و زبانتن را در دهانتان بگذارید کم زور بگویید و این بی نظمی را سامان بخشید . . . نرسیدن و قبض و تماس های تهدید آمیز . . . مدام اشتباه هایی که باید چشم پوشی کرد . . . چرا ؟ هالو گیر آورده اید ؟

بهتر است برویم و همگی ایرانسل بخریم ان هم با شناسنامه های دیگران و اصلا با همراه اول و آخر کاریمان نباشد و خط ثابت هم میخواهیم چه کار وقتی 020 اش یک ارزن نمی ارزد . . . 

این مخابرات به کجا میرود ؟

شما نوکر ما هستید . . . .یادتان باشد که باید مثل نوکر خدمت کنید پولی که دست شما می آید خیلی بیشتر از چیزی است که باید در استاندارد امروزی ما باشد . کاری که شما میکنید از همان استاندارد هم پایین تر است و مشتی داروغه شده اید . نخواستیم تلفن . . . نخواستیم اینترنت و موبایل . . . بروید درش را گل بمالید . 


 
comment نظرات ()