جزیره در کهکشان

 
استغاثه
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢
 

استغاثه 

استغاثه ی کسی ، نیست ِ فریاد رسی ، در کوکوی فاخته به زوال . . . ذبح ِ ماه ، دیدنش دیگر به محال ، هر قصه ی ناتمام ، سبد سبد ، دام دام . . . استغاثه ی کسی ، ناله ی نای بی صدا ، طلسم ِ جرس ، یادها بِشد هَرس در بند ِ جادوی زمان . . . همه چیز ذبح ِ زندگی است ، در جاده ی مه آلودش ، جاده ای که پیچش و پل ِ شکسته اش  شده است غمزه ی دلدوز و خوشیم به ویرانه های پر دود و سوز . . . سوز خوب است . خوب ، وقتی ست که باران ببارد و برف . خوب جاده ای ست که پیچش تمام نشود ، مِهَش ، تو را در خود گم کند . گاهی گُم میشوی میان ِ این راه . مثل ِ گم شدنی در یک نگاه ، یا استغاثه ی یک بی گناه ، فرقی نیست در بسته ی درگاه ، بسته است . گاهی که گم میشوی ، جاده ی مه آلود چه خوب است . مثل ِ کوهی ، درآغوش امنش خفته ای ، پناه ِ یک آرزو ، تخیل ِ ماه در پهنای آسمان ِ شب . . . ای شادی زود گذر ، گذرت بر من نیفتد که افتادنش چون میوه ی کالی ست ، که نه خورده شود که نه پخته شود . ای شادی زود گذر ، گذرت بر من نیفتد ، آنگاه که جاده بی پل و متوقف میشود بر من پون باران مبار . که آمدنت چون باران ِ دروغگوی بهاری است که سه پس اش ، رنگین کمان شیطان بر سرم طاق ببندد . . . من ایستاده ام در جاده ای که نیمه اش نیست . کوهی که شکافش اندازه ی سن ِ من است . ادامه ی جاده از دور پیداست . زندگی در ادامه ی این جاده چه جاری است . میبینم که پرندگان بر درختان نشسته اند . برگ ها سبزند . چتر ها ، پوشش ِ سر تک نفر ها نیست . این سو ، ویرانه ایست . کوه ها غبار و خاک را به خود گرفته اند . خود را گرفته اند . در خود جغد ِ بینوا را حبس کرده اند . . . کسی نیست . حتی علفی که دلربایی بکند . . . هر چه بیاید شادی زودهنگامی است که مثل یخ آب میشود . مثل خوابی کوتاه . .  . شبیه تنی خیس که خشک میشود . هر شادی که میاید مثل عمر زود میرود . مثل سفر ِ ثانیه به ثانیه ی دیگر . . . مثل صبر . . . مثل کمتر از هضم غذا . . . کوتاه تر از فاصله ی سلام و خداحافظی . . . 

 

 

من در رویا به سر میبرم و سر را میبرم در قصه هایی که از آن کسی دیگر است . خودم را با هوایش زنده میکنم در هوایش نفس میکشم . تا نمردن راهی نیست . . . باید سر کشید . . . در خیال رفت و به زمینی چشم دوخت که پر از نامه های نخوانده است . نامه هایی که مرد ِ پست چی بدذات نمی آوردشان ، نامه هایی که تاریخ ِ آنها از عمر من بیشتر است . . . پست چی ، مردی بود یک چشم وبلند قد  . او عاشق من شده بود . از تمام  دنیا دارایی اش یک دندان طلا بود . میگفتند در دندان های دیگرش الماس کاشته است . میگفتند او به هر خانه ای سر میزند . . . مثل کلاغ دزدی میکند . اتاق زیر شیروانی در ته دنیا امن ترین اتاق بود . . . سقف اریبش و پنجره ای که در آن بود . . . برفی که از آن توی خانه میبارید . من با آدم برفی توی اتاقم خوش بودم که مرد ِ پست چی آمد . . . نامه ها را پرت کرد روی زمین و ایستاد . . . او گوش نداشت . نمیشنید . کم میدید . او مردی نبود حساس به ظرافت های اطرافش . . . نمیدانم چطور در خانه را باز کرده بود . من که پالتوی قرمزی به تن داشتم و با جوراب پشمی ام توی خانه ی کوچکم برف بازی میکردم از دیدن او یخ زدم . . . انگار پشت این چهره کسی است که میشناسمش .  .  . . . مرد دست کرد توی دهانش . دندان مصنوعی اش را در آورد و انداخت روی شکم من و رفت .  . همهی دندان ها را دیدم . بوی بدی ازآن بلند بود . بوی پول پرستی و کهنگی میداد . . . از دندان ها کرم هایی بیرون آمدند . . . شروع کردند به خوردن آدم برفی من . . . داد که میزدم هیچ کسی نبود . پله های مارپیچ را پایین رفتم . . . . پله ها سفت شده بود . . . .قندیل به آنها آویزان شده بود . . . با پایین رفتنم قندیل ها زمین می افتاد و میشکست . کسی این جا نیست ؟ حتی سنگ هم از من میگریزد . . .  توی دستم نامه ها بود . . . بازشان که کردم فقط اسم ِ زیر نامه ها باقی مانده بود . . . کلمه ها محو شده بود . نام دوستانی که سالها بود توی زباله دان تاریخ انداخته بودمشان . . . چقدر خوشحال بودم . . . .فکر میکردم نامه های مردهایی است که دوستشان داشته ام . . . موهایم که نارنجی شده بودند زیر برف یخ زدند و احساس کردم قلبم دارد یخ میزند و نامه ها از لای انگشتنم روی زمین افتادند . تنهای تنها . تنها صدایی که می امد صدای جویدن ِ کرم ها بود . آنها چوب ها را ، خانه ها را و خاطره ها را میخوردند . . . .آن ها را میجود . 


 
comment نظرات ()
 
 
نسناس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٦
 

نسناس

کی خوابم بُرد نمیدانم . این از قدرت ِ اشک است که جان را چون شمع به هیچستان میبَرَد . این اشک است که گُل های فَرش را تَر میکند و به ان ها جان میبخشد . گل هایی که ریشه میگیرند و تو را در خودشان همچون پیچک و عشقه میپیچند و به ناکجا میبَرَند . کی خوابم بُرد را نمیدانم ؟ وقتی دهانم از تعجب وا ماند و اشک قدرتنمایی کرد ، موهای تنم سیخ شد . پوست ِ تنم کش آمد و از گوشت ِ تنم جدا شد و از درون دچار خون ریزی شدم . . . مویرگهایم میترکیدند و بوی خون به مشامم میرسید . همه جا را قرمز میدیدم . . . همه ی صداها را قرمز میشنیدم . . . قیچیی که در دستم بود اُفتاد زمین . . . یک چیزی تنم را از درون سوهان میزد . مزه ی دهانم شور شده بود . مثل کویر نمک . . . .ترک خورده بودم از درون . . . میشکافتم . هر تکه ام به جایی می افتاد و من فقط نگاهم به زن ِ رو به رویم بود . او به من گفته بود : " نسناس " . . . سالها بود که با کلمه ی " نسناس " تحقیرم میکرد . سین ِ نسناس را چنان شفاف و سینش را چنان رسا بیان میکرد که حس میکردم از گفتنش دچار تخلیه میشود . سالها نمیدانستم " نسناس " چیست . . . گمان میکردم یک جور فحش است ، چیزی مثل ِ عوضی! تا اینکه از طرف ِ مدرسه رفتیم باغ وحش و در قسمت جانواران خشک شده چیزی شبیه تمساح بزرگ دیدم که رویش نوشته بودند نسناس . همان جا گریه ام گرفت . . . هیچ وقت نفهمیدند من برای چه در این گردش علمی گریه کردم . . . بعد ها که بزرگ تر شدم فهمیدم نسناس نوعی جن هست که یک پا و یک چشم و یک دست دارد شبیه نیمه ی ویکنت دو نیم شده . . . همیشه گفته بودم این من را ناراحت میکند . از آن وقت به بعد بیشتر من را نسناس خطاب میکردند . . . انگار که لای ریشه ها گل مگنولیا روئیده باشد بوی خوشی به مشامم میرسد و من را وارد هوای بهشتی میکند . . . یک جوری راحت و آسوده ام . آسایشی از نوع ِنشگی . . . انگار زیر سایه ی درختِ پر برگی خوابیده باشم و صدای موج دریا از دور گوشهایم را نوازش کنند و هر از گاهی توی گوشم صدف بریزند و ماهی ها روی بدنم راه بروند و قلقلکم بدهند . از آن خنده های توی خواب . . . خنده های کوتاه ِ حرام شده . چرخ میزنم . . . لای ریشه های گُل های فرش مانده ام و بوی شوریدگی را کنار پره های بینی ام حس میکنم . چشمانم باز نمیشوند . . . وقتی موهای تنم سیخ شد و قیچی را انداختم . . . دهانم از تعجب وا مانده بود . سوسکی آهسته آهسته وارد دهانم شد . با پاهای قهوه ای و پرز دارش روی زبانم راه میرفت . اول ، شاخک های بلندش بی اراده توی یکی از سوراخ های بینی ام رفت . حتی عطسه نکردم . بعد هر دوشاخکش وارد دهانم شد و لوزه هایم را لمس کرد . با آن دو چشم ِ بزرگش داشت حلقم را نگاه میکرد و بالهای قهوه ای نازکش به سقف ِ دهانم میخوردند . بالهایش را یک جوری باز میکرد انگار که میخواهد آرواره اش را باز کند و یکی از لوزه هایم را با همه ی وجود بخورد و این عضلاتش را باید منبسط میکرد و همین این باعث میشد تا باله هایش بالا برود . به سقف ِ دهانم بخورد و بچرخد و برعکس روی سقف دهانم بیاستد و پاهایش را در اسفنج ِ خشک سقف دهانم نگه دارد . دستهایش را به هم بمالد و آرواره اش را باز کند . از توی جیبم پیف پاف را در آوردم و توی دهانم خالی کردم . سوسک با حرکتی ماهرانه و سریع وارد مری و معده ام شد و شروع کرد به خوردن ِ لازانیا . بعد روی دیواره ی معده ام رفت و شروع کرد به جویدن . . . دیگر از یادم رفته بود که سوسک دارد بدنم را میخورد . شنیده بودم سوسک بوی خون را دوست دارد . سوسک جسد ها را دوست دارد . بی فایده بود . شاید توی معده ام تخم هایش ول میشدند و بچه هایش تا پنج سال زنده میماندند و من را میجویدند . . . اما این ها مهم نبود . من روی فرش افتاده بودم  و به این فکر میکردم که چطور این همه خودم را درد میدهم . وقتی قیچی افتاد و پوست تنم مور مور شد . . . کاسه ی صبرم بود که لبریز شده بودند . دیگر بریدن ِ مو و آمپول ترامادول کافی نبود . انگشت خودم را با قیچی بریدم . حالا که روزی زمین افتاده بودم پنج انگشتم روی زمین داشتند به غضروف و بند و پی دیگرشان که به تنم وصل بود نگاه میکردند . دیگر کاری نمشد کرد . با هیچ چسبی به دستم نمیچسبیدند . موج که آمد و توی گوشم یک صدف انداخت و از توی صدفش یک مروارید غلت خورد توی مجاری بدنم حس خوبی بهم دست داد . . . هیچ وقت گردن بند مروارید نداشتم . . . فکر کردم از خواب که بیدار شوم انگشت هایم را روی کلید های پیانو میچسبانم . روی دو و دو دیز . می و فا و لا . نت هایی که دوستشان دارم . بعد به هر کدام یک رومان قرمز میبندم و کنارشان شمع روشن میکنم . . . . توی خواب گریه ام گرفت . دلم برای پیانو م تنگ شده . حتما اگر درش را باز کنم کلی پروانه های رنگی از توی ان بیرون می آید . . . حالا بزرگ شده ام . هنوز به من میگوید :" نسناس " و من هنوز از شدت بغض روی فرش بیهوش میشوم . . .


 
comment نظرات ()