جزیره در کهکشان

 
جناب ِ آقای اموزش و پرورش
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۸
 

پَروَرِش

 

سلام آقای آموزش و پَروَرش

طاعت (بندگی ) و عبادت (پرستش ) شما قبول ِخداوند 

در این جا ، در این جزیره در کهکشان ، عارض شدم  به خدمت ِ شما تا چند نکته ی مهم را خاطر نشان کنم تا در آینده از مهلکه بیرون آیید .

میخواستم به شما یادآوری کنم نام ِ شما به چه معنی ست تا به قامت ِ نامتان مسئولیت خطیری که دارید را انجام دهید وگرنه همه میتوانند پشت میز بنشینند ، و البته آداب ِ نشستن هم مهم است . آموزش از تعلیم و تادیب و آموختن میاید و پرورش از پروردن ، تیمار و غم خوردن و ادب یاد دادن . . .

یک زمانی ، یک روزهایی ، وقتی که آلبوم ورق میزنی و به مقنعه ی خودت نگاه میکنی و به روپوش سورمه ای ات و موهایی که زیر ِ آن چرک شده و کش ِ دمب اسبیی که یک وری شده ، هم خنده ات میگیرد هم گریه ، بعد فکر میکنی فرق تو و پسر همسایه چیست ؟ او که راحت کوله پشتی اش را می اندازد و برای خودش راحت میرود مدرسه ! طی تحقیقاتی که شده است ، اینکه آمار ِ سن ازدواج پایین و آمار هپاتیت و ایدز بالا رفته ، ندانستن ها و مجهول ماندن بدیهیاتی است که برای ما از کودکی میساختند . تفکیک جنسیتی در مدارس به چه دلیل است ؟ چرا با این همه اعمال فشاری که از طرف شما میشود در مدارس این همه بی امنیتی وجود دارد ؟ صحبت و بحث ِ من فراتر از این هاست . شما چه کاره هستید که به این سئوال پاسخی بدهید . من از شما میخواهم در این فصل گرما و ماه رمضان خیلی چیزها را به یاد بیاورید و درستش کنید و اگر بلد نیستید به من بگویید . ببینید آقای اموزش و پرورش ، سایت شما را خیلی خوب بررسی کرده ام . . . پیش از هر چیز ، به هنر و زیبایی شناسی اهمیتی بدهید و سایت ِ خود را با گرافیکی طراحی کنید که با شبکه ی مثلا قران یا سایت خبری اشتباه گرفته نشود و وحشت آدم را برندارد . . . شما از مدال ها و رقابت ها گفته اید در صورتی که این رقابت ها و مدال ها خیلی بی اهمیت هستند . خود ِ من در همین سرزمین درس خوانده ام . یک سئوال از شما دارم . خیلی ساده است ببینید فکر میکنید چرا امروز نسل دهه ی60 هنوز زبان انگلیسی که زبان دومشان باید باشد را درست بلد نیستند ؟ در صورتی که مادران ما که مدرسه ی ژاندارک و رازی میرفتند هنوز فرانسه را به یاد دارند . . . خیلی عجیب است ، حتما آموزش شما و کتاب هایی که به ما میدادید درست نبوده و این درس و زبان دوم سر کلاس ها جدی گرفته نمیشده . به ما علوم را با ادبیات فارسی درس میدادند هیچ اشکالی نداشت به زبان ِ انگلیسی هم درس میدادند . . . البته این درست هست که آموزش زبان عربی که زبانی کامل است هم به دروس افزوده شده است اما باید به این فکر کرد که وقتی میروی جلوی تلوزیون میشینی و یا وارد کشور دیگری میشوی یا میخواهی کتاب علمی بخوانی کدام در اولویت هست . . . در مورد زبان دوم کوتاهی شده اما در مورد زبان اول چه ؟ ادبیات فارسی را عرض میکنم ها ! این ادبیات خارج از نثر مسجع و غزل و قصیده  و شاعران و کتب های مهم اش چیزهای دیگری هم دارد که کاربردش را برای کسی معین نکرده اید . برای همین هست که معلم های مدارس هیچ کدام نمیتوانند نه درست صحبت کنند نه درست تدریس کنند . . . باز هم این شامل احوال همگان نمیشود اما ازا ن جا که تنبیه و ترساندن همیشه روش بوده و بر هر منشی غلبه داشته این ادبیات به بی ادبی کشیده میشده . . . کاش هر روز صبح بعد از سلام و قران و ورزش یک بیت شعر هم سر صف خوانده شود . . . یا یک ضرب المثلی چیزی گفته شود یا لطیفه ای از ملا نصرالدین تا دل همگان شاد بشود . . . بد نیست نه؟

 قرار نیست این آموزش ها به قیمت رفع تکلیف تمام شود . باید برای تکلیف و همان نان حلالی که میگویید انجام شود نه برای دم گاو به دست آوردن ! بگذاریم در مدارس دخترانه حداقل آزادی هایی باشد تا دختران به جای بند انداختن توی دستشویی و ابرو برداشتن از سن 12 سالگی شنا کردن یاد بگیرند و با لباس راحت ورزش کنند . . . این ها باعث میشود که پس فردا خدای نکرده کسی برای پوشش لباس شنا قهرمان ما را فیتیله پیچ ِ نظر ِ ناپاک خودش نکند . . . بگذاریم این همه از جنس نر و مونث نترسیم . همه ادم هستیم . البته گفتم این حرفم اصلابا شما نیست . یادتان نرود که خیر های زیادی دارند مدرسه درست میکنند شما هم نیرو ها را به کار بگیرید ؟ خیلی افراد بی لیاقت بر سر کلاس هایی میروند که تخصص آنها را ندارند . مادربزرگ بنده در یک مدرسه ی خیلی معمولی ، استاد موسیقی اش حسینعلی وزیری تبار بود . . . احتمالا شما اصلا نمیشناسیدش . در مدارش کمی موسیقی پخش کنید . این ( لینک ) را بخوانید . اگر اشتباه است برایش توضیحی بدهید . بو علی سینا مریض های خود را علاوه بر نسخه هایی که میداد و میگفت مریض ها بپیچند برایشان موسیقی تجویز میکرد . مثلا مریض صفراوی برود چهارگاه گوش بدهد حتما کتاب شاغول را بخوانید آقای آموزش و پرورش . . . به شما اکیدا توصیه میکنم . . . در مدارس به جای اینکه بخواهید قانون های جدید بگذارید و پشت میزتان یک کاری کنید جلوی فساد را بگیرید . 

آقای آموزش و پرورش چه معنی دارد بچه ی دبستانی موبایل داشته باشد ؟

در کلوپ ها اجازه ی نشان دادن آی- پد و اسکوتر و لپ تاپ به هم را داشته باشند . چرا نمی آیید بگویید این کامپوتر ایران ِ خودمان است ( حالا من نمیدانم چند هزار سال بعد از ساختن چیزهای دیگر میتوانیم یک لپ تاپ استاندارد بسازیم ) یا همه لپ تاپ ِ فلان مدل ( که ارزان تر ) هست را بخرند و با آن کار کنند . . . موبایل ممنوع شود . . . بین بچه ها این روزها در مدارس دولتی اختلاف طبقاتی زیادی دیده میشود . . . این درخواست ها از جانب بچه ها از والدین خود از نحوه ی پرورش شما ست آقا . 

پروراندن . آیا شما تا به حال شد یکی از والدین ِ کودک آزار را شناسایی کنید و جای کتک و لگد پدر عوضی کسی را شناسایی کرده به دادگاه ارجاعش دهید ؟ معلم های پرورشی شما به جای تعریف افسانه ها یا روزهای عاشورا که به عهده ی معلم دینی است باید حقوق دان ها و روان شناسانی باشند که بیایند مشکلات بچه ها را با هم حل کنند . . . از زیر میز ها سر در بیاورند . . . بیایند ترس را بگیرند از بچه ها . . . 

شما بی زحمت سفرهایتان را گسترش دهید و به گرما و سرما و امکانات اولیه ی مدارس سر بزنید . . . نخواستیم مثل 50 سال پیش یا چهل سال پیش موز و شیر و ... در مدارس پخش شود . شما بیایید کمی رنگ و روح به مدرسه ها بدهید . . .شاهد اتفاقات تکراری نباشیم . پزشک بفرستید به مدرسه ها . . . به روستاها . . . نه اینکه فقط این کارها بعضی مناطق انجام شود . البته خدا به داد آمپول ها برسد . . . بیایید بروید بگویید ما برای قشر محروم ویتامین میخواهیم . ویتامین داخل وطنی که گچ است . دو هفته ی پیش کسی بر اثر خوردن قرص روی معده اش ترکیده . . . نخواستیم ویتامین ای های بی بو را . . . بیایید از کمبود ها بگویید ببینید چقدر بودجه میدهند . . . شما آتیه ی این بچه ها  را میسازید . . . 

البته من میتوانم موی لب و دماغ شما بشوم و مستند ات بیاورم تا شما ببینید که مدارسی مثل ربانی و مهدوی با همه ی امکانات هنوز درون بچه هایشان سخت گره اندر گره است . . . شما در این تابستان زمستان و پاییز ِ امنی را برای بچه ها بسازید . 

کمی در مورد حقوق ِ بچه ها ، کودکان و نوجوانان بگویید . . . به جای جلسه ی اولیا و مربیان که بیشتر اوقاتش هدر میرود برای پدر مادرها جلساتی بگذارید تا بفهمند رفتارشان باید چگونه باشد و این مهم را به مسئولش واگذار کنید به کسی که روان شناسی و حقوق بلد است نه اینکه از علوم غریبه سخن بگوید . 

همان قدر که واجبات مهم است و در ان ها تاکید میکنید در بهداشت هم به بچه ها لطف کنید . . . در روستاها بروید و بگذارید پرورش در آنجا هم رشد کند بگذارید زمین های کشاورزی شان را دوست داشته باشند . از ده به تهران نیایند . . . بگذارید قدر درخت هایشان را بدانند . . . بگذارید بچه ها نمایش را بشناسند . . . بگذارید موسیقی را بشنوند . . . بگذارید به جای پز موبایل و ای - پد هایشان ، همدیگر را دوست داشته باشند . . . دوست داشتن را یاد بدهید اگر بلدید . 


 
comment نظرات ()
 
 
فرشته ی گُم شده
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٧
 

دَر آمد ماه . از دَرزِ ِ اُفُق . شب ،  یعنی شده بود . درخشیدن ِ ستارگان ، مثل ِ پولک های لباس نور می انداخت بر سقف ِ آسمان . مثل ِ پولک های لباس ِ میس شانزه لیزه که بر سقف ِ اُریب اتاقش . . . نورها کش می آمدند . آبی و صورتی و قرمز و زرد . . . ابریشمی هزار رنگ . ماه که در آمد و شب شد و خورشید برفت . همه چیز برای میس شانزه لیزه پایان گرفت . از وقتی که مرد ِ کوتاه قد ِ قدیمی ، دم ِ دروازه ی کهنه ی خانه ، حدیث ِ ناشیگری میس را به رُخ ِ او کشید و داستان هایش را روی صورت میس پرت کرد و برفت . هیچ کسی نفهمید که داستان ها خاطره بود یا که داستانی واقعی . میس شانزه لیزه خم شد . شُد که خم ، پشتش پرنده بنشست و راه برفت . خم که شد ، کلمات برای خودشان توی کوچه راه میرفتند . بعضی هاشان توی جوب آب می افتادند و بعضی از هم وا میرفتند . در راه پله ی پیچ در پیچ ، مثل ِ دلپیچه ی مضحک ، با صدای قیژ ِ چوب ِ موریانه خورده ی پوسیده ، با صدای کهنگی پابرهنه بالا میرفت . بالا که میرفت پا برهنه ، انگشتانش در میان ِ کاغذ کاهی ها فرو رفت و سوارخشان بکرد . . . انگار که دل ِ خودش را با سیخ ِ کباب به نیش بکشد . تار عنکبوت ها در چشمانش پذیرنده بودند . . . کاش خودش را در ان تارها پرت میکرد و لقمه ی عنکبوتی میشد که نمیخواست عنکبوت باشد و به حکم ِ تقدیر شده بود عنکبوت . پیش ِ خودش فکر کرد ، مرد کوتاه قد چقدر بی ادب بود . . . چقدر حرکاتش با مناسبات ِ کاری اش جور نبود . گنجشک ها روی شانه ی میس شانزه لیزه با هم قایم با شک بازی میکردند . هوا سرد بود . سردی بود که باید برف می بارید و شومینه و هیزم هایش تا آسمان آتش میگرفتند  . . . اما ماه دَر  آمد و پیشگویی های هواشناسی  اشتباه . درِ خانه نیمه باز بود . برخلاف ِ بیرون ، توی خانه سرد بود . مثل سردخانه، سرد بود . سرد بود مثل قطب . از سقف،  قندیل آویزان شده بود. روی زمین بعضی از قندیل ها شکسته شده بود ، از سقف افتاده بودند و شکسته شده بودند . . .  صدای پیانوی مرد ِ همسایه می آمد . خوش به حالش چه آرامشی دارد ! میس شانزه لیزه که چشمانش دیگر پلک نمیزدند  باورهایش را از دستش انداخت زمین . . . کنار پنجره نشست و حس کرد شکمش قدر شکم ِ زنی پا به ماه شده است . . . ماهی هاتوی روده هایش شنا میکردند . . . کنار پنجره چمباتمه زد و به نور چراغ ِ دیواری که سکسکه میکرد اهمیتی نداد . گنجشک ها مثل پروانه ی دور ِ شمع دور ِ نور میرقصیدند . از روی شانه ی میس شانزه لیزه بلند شده بودند ، پر زدند و دور ِ نور برای خودشان جشن گرفتند . . . صدای کلاویه های پیانو شنیده میشد که فقط کوبیده میشدند . دیگر آهنگی در کار نبود . . . مثل ِ اینکه کوک میکردند ساز را . 

شاید برای همین کیف ِ گنجشک ها هم کوک بود . . . میس شانزه لیزه سیگار خامش را با کبریت روشن کرد . کبیرت سوخته را انداخت روی زمین . . . فکر میکرد روزی نوشته هایش برای همه ی جزیره مهم خواهد شد اما همه ی فکر و خیالش بیهوده بود . بیهوده بود چون مرد ِ قد کوتاه گفته بود . مرد ِ قد کوتاه چه کسی بود ؟ مردی بود شبیه یک آشنا . . . شبیه یک کَسی که در کودکی هایش بود . . . دستهایش را مثل رهبر ارکستر تکان تکان میداد و موهای لَختش مثل ابریشمی که باد بهش بخورد این سو و آن سو میرفت و دهانش بوی تعفن میداد و دستانش بوی هرزگی . . . به خودش لرزید . در بطری را باز کرد و همه ی قرص ها را خورد . پلک زد . مارها از دور نافش ول نمیکردند معاشقه را . . . اُفتاد روی زمین . . . قندیلی از بالا سرش اُفتاد . جلوی چشمانش شکست و آب شد . مثل یک خاطره . آب رفت توی کاغذ های کاهی . . .میس شانزه لیزه ، دوست داشت مثل یک قطره آب باشد . قطره آبی که بخار شود ، بخارکه شَوَد به آسمان برود ابر بشود . . . .ابر که شد سایه بان ِ یک گرما زده شود و بچلاند خودش را روی سر کسی که دلش خیسی میخواست و تر شدگی . . . بی اینکه بداند اشک از چشمانش بیرون میریخت . . . . . کرخت و بی حس شده بود . شاید که مرده بود . . . گوشهایش میشنیدند هنوز . هنوز پرنده ها با هم دل و قلوه میگرفتند . گنجشک های نازنین . . . این گنجشک ها توی قصه ی میس شانزه لیزه آدم ها یتناسخ شده بودند . خودش یکی و دیگری ، دیگری بود . . . گوشش به زنگ بود و زنگ زنگ زده بود . . . هیچ کسی زنگ نمیزد . هیچ کسی هیچ کجا منتظر میس نبود . . . همین موقع یک رنگ طوسی همه جا را گرفت . یک حس سبکی . انگار شکمش درد نمیکرد . . . انگار حضور کی را حس میکرد . . . 

فرشته ی کوچکی کنار میس ایستاده بود . برایش دعا میکرد . میس شانزه لیزه با لب هایی که خشک شده بودند از بی آبی گفت : به من آب میدی ؟ 

فرشته حرف نمیزد . . . میس شانزه لیزه گفت :" بابابزرگ منو میبری؟ " فرشته قندیلی که بین زمین و هوا معلق بود را قاپید . مثل بچه ها شروع کرد به میک زدن . فرشته بوی خاصی میداد . فکر کرد . . . بوی دستهای بابابزرگش را میدهد . فرشته لال بود . حرف نمیزد . گریه میکرد . بالش را بالای سر میس شانزه لیزه گرفت . . . یک لحظه میس شانزه لیزه حالش بد شد . از دهانش دو مار بیرون آمدند . . . توی اتاق خزیدند . از زیر در در رفتند . . . سبک شد . . . صدای کوک ِ پیانوی همسایه ی رو به رو قطع شده بود . فقط نت ِ لا زده میشد . . . لا . لا . لا لایی . لالا . . . فرشته گفت :" من رو یه جا قایم میکنی ؟"

میس شانزه لیزه از روی زمین بلند شد . نیم خیز . تنش را با یک دست گرفته بود که نیفتد زمین . روی زمین پر از گل های یاس شده بود . میس شانزه لیزه فرشته را بغل گرفت و گفت :" کوچولوی من . . . تو رو قایم میکنم به هیچ کسم نمیدمت ." فرشته را محکم توی بغلش گرفت . . . فرشته گفت :" من فرار کردم " میس نگاهش کرد . :" از کجا ؟" فرشته گفت :" از اون بالا ، مامانم منو دعوام کردش . " میس شانزه لیزه گفت :" مامان ها هیچ وقت بچه هاشونو دعوا نمیکنن. اسمت چیه ؟" فرشته بالهایش را به چشمانش گرفت و گریه کرد . میس شانزه لیزه توی دلش گفت : کاش من مامان تو بودم . از کجا اومدی . . . " فرشته بلند بلند گریه کرد . من مامانمو میخوام . . . .

میس شانزه لیزه گفت : " خیلی خوب باشه یعنی نمیخوای قایم بشی پیش من ." فرشته کوچولو با تکان دادن سر گفت که نع ! میس پرسید چطور تو رو به مادرت تحویل بدم و فرشته گفت باید بریم وسط دریاچه . . . 

میس شانزه لیزه از جا بلند شد . شالش را انداخت و شنلش را تن کرد . پوتین هایش را به پا کرد و سیگار دیگری روشن کرد . گنجشک ها لانه گذاشته بودند . فرشته مثل سایه دنبال میس شانزه لیزه می رفت و می آمد . بریم . بیا برو توی کیفم . پله ها را دوتا یکی کرد و رفت پایین  . . . کالسکه ای در کار نبود . . .تا خود ِ صبح باید روی سنگ فرش ها میدوید . . . ابر آسمان را پوشاند و رعد و برق زد . باران گرفت و هنوز به رودخانه نرسیده بودند میس و فرشته . فرشته گفت این مامانمو داره منو صدا میکنه . . . میس داد زد : مامانش ما داریم میایم . . . بس کن بارونو من دارم میمیرم از سرما دارم میارمش . . . فرشته را از کیفش در آورد او همچنان با بالهایش چشمانش را گرفته بود . میس گفت :" داریم به رودخونه نزدیک میشیم . بگو حالا چی کار کنم ؟" فرشته گفت :" پشت سرت رو نگاه کن . " میس دید که از  وسط رودخانه رنگین کمانی بیرون امده است . . . میس پرسید :" عزیز دلم تو با این بالهای قشنگت هنوز نمیتونی پر بزنی تا اون بالا ها ." فرشته سرش را تکان داد . قایقی آن گوشه پیدا بود . سوارش شدند . پارو زدن شروع شد . . . به سرعت به رنگین کمان رسیدند . فرشته مثل یک پروانه که از شیشه بیرون بیاید از دستان میس روی رنگین کمان پرید و کشیده شد وسط آسمان . . . میس شانزه لیزه حس کرد دوباره تنها شده است . توی قایق یک پر ِ فرشته مانده بود . پر را برداشت و به خانه برگشت . به خانه که برگشت دید گنجشک ها تخم گذاشته اند . 


 
comment نظرات ()
 
 
به مناسبت ِ مقام سوم میس شانزه لیزه برای فیلم برف روی کاج ها
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٤
 

نامه ی سرگُشاده

جناب ِ آقای سیدجمال ساداتیان عزیز

جناب ِ آقای نوید رجایی پور ارجمند

و جناب آقای حامد حقانی گرامی

سلام !

روزی که کُلَنگ ِ (( جزیره در کهکشان )) را در دنیای مجازی زدم ، هیچ گاه فکرش را نمیکردم که یک وبلاگ بتواند این قدر تاثیر گذار باشد . . . روزی که از سیاهی روزگار سنگ ِ صبر بر دل بستم و دیدم گوش ِ شنوا فقط جهت ِ شنیدن است و نه گوش سپردن ، احساس کردم که باید تنهایی و غم و اندوهم  ام را در جایی نعره بزنم که کسی بعدش از آن سو استفاده نکند . . . از ابتدای امر در پرشین بلاگ نوشتم . . .سه سال از آرشیوم را این جا ندارم ، شاید اگر از پُست های اولیه ی این بلاگ نوشته های یک میس شانزه لیزه ی راوی دنبال میشد . . . متوجه میشدید که این میس شانزه لیزه کیست و از کجا آمده و چرا اسمش این است و چرا در جزیره ای در کهکشان ساکن است . . . ابتدا ، دنیای مجازی برایم مرهمی شد برای نوشته های یلخی و همین جوری ، سپس میس شانزه لیزه خلق شد و سه پس اش ، خودم شدم میس شانزه لیزه ، زنی که در اتاق زیر شیروانی یک جای دور افتاده زندگی میکند و گه گاه هم در خیابان پهنی شبیه شانزه لیزه با کالسکه دنبال قصه هایش میرود . . . 

من امشب خیلی خوشحالم . نه برای اینکه نوشته ام که به زعم ِ خودم و همان طور که همیشه گفته ام نظرم در مورد سینماست ، در جلسه ی نقد فیلم پرشین بلاگ مقام سوم را آورده . . . خیر . . . بلکه بعد از دیدن ِ هدایا . . . و اینکه احساس کردم در دنیای واقعی کسی من را میبیند و این چنین به خیال من احترام میگذارد و نامه مینویسد و هدیه میدهد اشک شوق از چشمانم سرازیر شد . . . 

بله . . . من در طی سالهایی که وبلاگ مینوشتم ، از زمانی که اُدیپ حمید پورآذری در فرهنگسرای سوله اجرا میشد ، از شهرستان تماشاچی برا این کار بردم . . . از پیش از آن بسیاری از کسانی که اهل ِ کتاب و تئاتر نبودند را اهل کردم . . . شاهد ِ من آرشیو من در آؤشیو پرشین بلاگ است . . . کسانی که بعد از و نوشتن نقد من در زمینه ی تئاتر که شغل من است ، به دیدن ِ تئاتر میرفتند . . . کسانی که امروز دانشجوی نمایش شده اند . بله من چند دانشجوی تئاتر از طریق همین وبلاگ دارم . . . 

گه گاه حالم دگرگون میشد ، می آمدم و از حال خودم مینوشتم . . از داروهایی که مصرف میکردم و میزدم به صحرای کربلا . . . یکی دوبار شنیدم دوستانی از کار بنده تقلید کردند و برای تفنن و خلاص شدن از افسردگی فلان قرص آرامبخش را خورده اند . . . این موقع بود که فکر کردم هی میس ! باید حواست را جمع کنی . . . چون داری دیده میشوی و نباید هر چیزی را بنویسی . . . و این در حالی بود که دوست داشتم در جایی هر چیزی که میخواستم را بنویسم . . . از جهتی خوب بود از جهتی هم مسئولیت نوشتن را سنگین میکرد . دو تا از داستان های این وبلاگ به زبان انگلیسی و یکی به زبان فرانسه ترجمه شده . . . شاید باور نکنید در سورئالیسم چنان پیش میروم که برای روتوش نوشته ام هم به ابتدای نوشته رجوع نمیکنم . . . حتی در نوشتن داستان . . . فقط میگذارم پیش برود و همانی به ثبت برسد که باید و همان (آن ) ِ من است . 

من در جزیره در کهکشان بسیاری از مخاطبانم را علاقمند کردم که کتاب مهم و کمیاب (( پرواز را به خاطر بسپار)) یرژی کازینسکی را بخوانند . . . در این جا اتفاقات خوب زیاد رخ میدهد . . . پهنای دامنه ی دنیای مجازی آن قدر وسیع شده که مخاطب را ناخود آگاه به کم خواندن و شاید در یک عکس دیدن ِ همه چیز میکشاند و بنا بر این مخاطبین من از یک زمانی به بعد که (کامنت دونی ) این جا را قفل کردم برایم ای میل میفرستند . 

باری

هدف از گفتن این حرف ها این بود که . . . از وجود ِ این دنیای مجازی مسرورم 

از بها دادن به نوشته هایی که شاید کسی گمان نمیکند جدی گرفته شود 

و از همه مهم تر از اینکه 

نامه ای دریافت کردم که اینگونه شروع میشد سرکار خانم میس شانزه لیزه نویسنده ی محترم وبلاگ جزیره در کهکشان . . . . 

این خیال را پرواز دادن است و من ممنونم . 

آقای ساداتیان عزیز . . . .برف روی کاج ها فیلمی نبود که از پیمان معادی انتظار داشتم هرچند ایراداتی که بر آن گرفتم را خوانده اید . . . هر چند من کارشناس نمایشم و مثل هر بیسوادی خودم را تحلیلگر فیلم یا منقد تاریخی فیلم نمیدانم اما خوب میدانم که خیلی جدی به اثری نگاه میکنم شاید از اصطلاحاتی که دوست داشتید یا نوشته ای که باید اسم نقد رویش باشد در پُست برف روی کاج ها اثری نبود اما نوشته ام صادقانه بود و از اینکه نشان دادید تهیه  کننده ای هستید که این را به سخره نمیگیرید به شدت حیرت کردم . . . در این دنیا همه با این وجه نگاه کردن مشکل دارند و من بسیار خوشحالم که دوستان نزدیک تر و بهتری پیدا کردم . 

امیدوارم پرشین بلاگ همان طور که برای بسیاری از هنرمندان عزیزمان محفل انس شده برقرار بماند و به این گونه جشن ها و مناسبت ها جدی نگاه کند . . . ما این جا هفت قسمت داستان ِ جنگی هم نوشتیم اما کسی یادش نیست . . . 

باید به همه چیز این طور نگاه شود . شاید وبلاگ من قصه و نگاه به کتاب و فیلم باشد اما وبلاگ دیگری مطلبی علمی باشد . این گونه مراسم . این گونه جدی گرفتن و اهمیت دادن به نویسنده ی بلاگ کاری است ارزشمند . 

دوستتان دارم 

میس شانزه لیزه 


 
comment نظرات ()
 
 
خاطره ، خَطر دارد .
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۸
 

آسوده چیست ای میس شانزه لیزه ؟ که دیدارَت با دادار را با دار بکنی آشکار میان ِ جنگل ِ بلونی !؟ هرگز نفهمیدی که خاطره خطر دارد و درد در هر تصویر ِ گذشته ، جا دارد و به آن زنگوله ای وصل است ؟ ای تو ، تمنای زنده کردن ِ هر چیز که نیست شده است . . . . بیهوده چه کار میکنی ؟ ای بیهوده کوش ! بیش مَکوش که آب در هاون کوبیدن است و از مرده آواز خواندن و صدا شنیدن است . . . کیف میکنی وقتی بین ِ زمین و آسمان یا زمین و زمان ، ره به آفتاب ، استوار گشته ای ، یک حس ِ سبکی ، یک زورکی اشتباه ! تو را چه به سیب ِ کال گاز زدن میس شانزه لیزه !

***

میس شانزه لیزه با پاهایی که در سطل ِ رنگ ِ آبی رفته بود برای خودش همین طوری خوش بود ، از آن خنده هایی از دلش می آمد که از دل کودکی که قلقلکش بدهند . . . با پاهایش روی روزنامه های کف ِ اتاق راه میرفت و به انگشت ِ پاهایش و پاشنه ی پایش میخندید. آفتاب ِ کج تاب از پنجره ی اتاق زیر شیروانی سرش را تو آورده بود و همه ی شمع های داخل خانه را آب کرده بود . . . روی دیوار ها عرق نشته بود و از سقف باران میبارید ، . . .میس شانزه لیزه داشت برنزه میشد اما این جاپاهای آبی رنگ او را یک جوری میبُرد به بچگی . . . یاد چیزهایی که از یادش رفته بود . . . از اتاق با چترِ ِ قرمزش بیرون آمد . . . بیرون هوا سرد بود . . . تار عنکبوت های کنج ِ راه پله ی چوبی از گرمای اتاق ِ میس شُل شده بودند و عنکبوت ها به زور به تار ها چسبیده بودند . میس شانزه لیزه از پله ها پایین رفت . . . روی هر پله جای یک پایش می ماند . . . بیرون سرد بود . خورشید افتاده بود توی اتاقک زیر شیروانی میس و مرده بود . بیرون یخ زده بود . چیزی که تنِ میس بود یک پیرهن ِ بچگانه ی سفید رنگ بود . مثل کفن یا از جنس کَفَن . . . هنوز مردی که ساز دهنی میزد سرما را حس نکرده بود . داشت به شدت و با عشق سازدهنی میزد . . . میس رویش را از مرد برگرداند . . . به او قول داده بود که کلاه ِ پاره اش را یک روز بدوزد اما هر روز فراموشش میشد و آن یک روز نمیرسید . از خجالت رویش را برگرداند . . . مرد اما به دنبالش آمد . . .بوی ویسک ی میداد . سرش را به چپ و راست هی تکان میداد . صورتش سرخ شده بود . چشمان ِ چپِ او باعث شده بود هیچ زنی نزدیکش نرود . میس شانزه لیزه بی توجه به او به راه افتاد . . . ناگهان دید رد پاهایش جلو تر از خودش دارند حرکت میکنند . به ناچار روی رد ِ پاهای خودش راه رفت . . .  پیرزنی که اول پارک بافتنی میبافت هیچ وقت کامواهایش تمام نمیشد . . . میس شانزه لیزه میدانست که او مادرش است اما پیرزن هنوز هم باردار بود و میگفتند هزار تا بچه زاییده است . میس میدانست او مادرش است . . . آن ها یک خال مشترک روی صورتشان داشتند . اما نمیدانست پدرش که بود ؟ رد پاها زرد شدند . . . کنارشان پر از برگ های سرخ . . . 

 

 حوالی ریشه قلبش احساس کرد یک بوی آشنایی می آید .  . .مرد هنوز ساز دهنی میزد و از پشت سر می آمد . . . بوی خوشی که شنیده بود از یکی از برگ های روی زمین می آمد . برگ را که برداشت دست خط معشوق سابقش بود . معشوقش حالا یک بچه در بغل داشت و میگفتند همه ی موهای سرش هنوز سیاه است و دندان هایش مال خودش میباشد . . . روی برگ نوشته بود " این جا جاده چالوسه و تو مال خودمی. دوباره میایم این جا . . .یه روز که مال هم میشیم ." میس شانزه لیزه فکر کرد مال شدن چه معنی دارد . برگ را با خود برداشت و قلبش تند تر میزد . . . .صدای نوزادی او را داخل جنگلی برد که در دل تابستان پاییز بود . . . همه جا پر از برگ بود . . . دیگر رد پایی نبود . . . . میس برگشت تا به مردی که ساز دهنی میزند تذکر دهد که گوشش دارد کر میشود و دست نگه دارد . وقتی برگشت . . . مرد ِ ساز دهنی به دست را ندید . . . ضبطی را دید که به گردنش از پشت وصل شده . ضبط را چرخاند سمت خودش و تکمه ی استاپ را زد . نوار تویش را جا به جا کرد . شنید که صدای ان روی نوار صدای خودش است . .  اما گریه ی نوزادی که توی پارک ِ پاییز بود تمرکزش را گرفته بود . . . دختر بچه ای بود که توی گهواره مانده . . . گهواره توی یک چاه بود . . . میس برگ ها را با پا و دستش هل میداد و دنبال صدا میگشت . . . چاه را پیدا کرد . . . نردبانی کنارش بود . همه ی چوب هایش را بریده بودند . . . بچه داد میزد خاله منو بیار بیرون . . . میس از بچه ترسید و فرار کرد . . . به گوشه ای پناه برد که صدای جیرجیرک می آمد . . . آرام نشست . . .تکمه ی ضبط را زد . . . شنید که به پسر بچه ای در بچگی میگوید :" بیا خیال کنیم این دیوارها مال ِ خودمونه . . . مداد شمعی هامو بده . . . آهان این خونه ی منه . . . ببین چه قشنگه . . . این جام بشه سینما مون . . . " میس یادش افتاد که در کودکی روی دیوار حیاط خانه شان همه ی داستان هایش را میکشیده . ضبط را باز کرد . کاست  را در آورد و نوار را از تویش بیرون کشید و پاره کرد . . . 


 
comment نظرات ()
 
 
"Le passé" / The Past/ گذشته
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱
 

 

گذشته 

 

 

قبل از دیدن ِ فیلم ِ (( گذشته )) ناخودآگاه یک حس ِ کنجکاوی داری ؟ حضور علی مصفا در فیلم ؟ آیا به زبان ِ فرانسه تسلط دارد ؟ چقدر تسلط دارد ؟ پس بنا بر این پیشینه حضورش در فیلم برای چه خواهد بود ؟ تصویری زنی میان ِ دو مرد در پوستر ! جایزه ی کَن ! آیا ماجرا مثلث عشقی است ؟ اصغر فرهادی در فیلم هایش همیشه با ریتمی درست مخاطب را به جایی میکشاند که قضاوت بی جا کرده است و ( دروغ ) محوریت اصلی همه ی درون مایه ی فیلمش را پُر میکند ، یا یک اتفاق ناچیزی که موجب بزرگترین چز ها میشود و از چشم مخاطب پنهان میماند یا کارگردان هوشمندانه از آن رد میشود و بعد مخاطب را دچار اندیشیدن میکند . همه ی این پیش فرض ها، چیزهایی که از فیلم های درباره ی الی ، چهارشنبه سوری / جدایی نادر از سیمین در ذهن می آید . . . با همین سئوال ها و تصور ِ یک داستان ِ پُر هیجان به تماشای گذشته مینشینم . 

خوشحالم که مثل ِ همه ی مردم ایران منتقد فیلم و دانش آموخته ی سینما نیستم و هر چیزی که دوست دارم فارغ از ترس مینویسم . فیلم ِ گذشته را نپسنیدم . نه تنها نپسندیدم بلکه دوستش نداشتم ، نه تنها دوستش نداشتم بلکه ایرادات زیادی بر آن دیدم . 

در لحظه به لحظه ی فیلم ، از شروعش ،  منتظرم تا مچ ِ فرهادی را بگیرم و ببینم در کجا میخواهم اشتباه کنم . خُب،  علی مصفا ( احمد ) ، فرودگاه ، بازی (بژوو ) ماری در پُشت ِ شیشه های فرودگاه ، بازی علی مصف (احمد ) از آن سوی شیشه ها ، حرف هایی که فقط خودشان میفهمند  ،زن ،  مچ ِ دستش را بسته . همین جا از خودم سئوال میکنم ( چرا این زن مچ دستش را بسته است ؟ چرا انقدر روی صورتش لکه است ؟ چرا انقدر از فرودگاه آمدن خوشحال است ؟ آیا این مچ بندی که بسته الکی و ساختگی است ؟ آیا قرار است بعدا دروغش در بیاید ؟/ خُب ، برگردیم سر ِ گفتگوی این دو نفر از پِشت شیشه . . . بازی هر دو چیزی بین زمین و هواست . . . مشخص نمیکند که همیدگر را دوست دارند یا نه . نمیدانم این از سانسورو ممیزی ای می آید که برای اکرانِ  فیلم در ایران  قرار است  اعمال شود یا از ترسِ علی مصفا از لیلا حاتمی می آید :) یا نه این دو تا اصلا همدیگر را دوست هم ندارند و دارند با هم حرف میزنند . شیشه ی ضخیمِ بین این دو ، مثل مرز میماند برای من . . . شاید شیشه ی فرودگاه را بتوان استعاره از مرزها دانست . ما هرگز حرف های  همدیگر را نمیفهمیم . ما از فرهنگ های مختلفیم . . . ما با گذشته ی مشترک باز هم نفهمیم . ما نمیتوانیم چیزی را در همدیگر کشف کنیم ، ما نسبت به هم بی تفاوت هستیم . . . .ماری و احمد در ابتدای فیلم طوری عاشقانه  زیر باران میدوند و در باران خودشان را به ماشین میرسانند که من دلم این جا یک بوسه ی آتشین میخواهد . ماری نمیتواند حتی دنده را عوض کند . به احمد میگوید بزن دنده 4 !خب تیتراژ فیلم را دوست دارم . . . گذشته با برف پاک کن از بین میرود . آیا پاک کنی هست که خاطره ها را به نیستی تبدیل کند و از ذهن  محو کند ؟ آیا گذشته از ذهن پاک میشود ؟ گذشته ،گذشته است اما این تنها در بیان و زبان است و نه در زمان حال گذشته چون باری بر ما سنگینی میکند و این به شیوه ی نگاه ما بر میگردد . . . برویم سراغ شیوه ی نگاه آقای اصغر جان فرهادی به فیلمی که باید در فرانسه ی قشنگ بسازد . . . خب احمد وارد خانه  میشود. دو تا بچه ی خیلی خیلی کم سن و سال را میبینیم که سر خراب شدن دوچرخه با هم بگو مگو دارند . یکی از آنها که به زووووور هفت سالش میشود علی مصفا (احمد ) را شناسایی کرده و با لحجه ی فرانسوی فارسی میگوید (احمد ) یعنی فکر کنید  این احمد که از چهار سال پیش در کنار این خانواده نبودهو  وقتی این بچه دو ساله بوده  و قنداق میشده آنها را ترک کرده ، دخترک باهوش آقای فرهادی او را چی ؟ میشناسد ! و شناسایی میکند  :) وا عجبا !  چنان گیج میشوم که گمان میکنم این بچه ،بچه ی خود احمد است . . . بعدا میفهمم که نه بابا . . . در ضمن این وسط متوجه میشویم که ماری جان برای احمد هتل رزرو نکرده است و او را برای اینکه اصغر فرهادی میخواهد دارد میبرد به خانه اش بگذریم که میشود از داخل وطن عزیز هم هتل رزرو کرد و احمد در این جا برایم این طوری میشود که برای طلاق برنگشته است برای صلح آمده . . . صحنه ی بازی ماری با موهایش که به نظرم میتواند حاکی از بغل و آغوش او برای احمد باشد انقدر زیاد است که به چیزی جز این فکرم نمیرود . . . هی موهایش را که خیس است خشک میکند به ان دست میزند  احمد با سشوار موهایش را خشک میکند ، در همین حین عکس رقیبش او را از پای در می آورد ( البته قبلا در ماشین هم این اتفاق افتاده بوده )و باز سیگار و این ها نماد های رابطه .... . . . حالا در این جا فکر میکنیم که  رابطه ای نیست و میگذریم و در ادامه خانه ای با دیوار های خیس از رنگ . . . . رنگ های کدر ، خانه ی به هم ریخته ، بی نظمی و آشفتگی و در هم و بر همی ،  حضور پسر ِ سمیر . . . حالا بعدا میفهمیم که این بچه ها کی هستند و اصلا چرا این همه بچه و از هر ازدواجی آیا بچه سند ِ ( بودن ) ِ در یک رابطه است ؟؟؟؟؟ کلا آقای فرهادی ببخشید وقتی که دختر بزرگ ِ ماری هویدا میشود باید نیم ساعت بگذرد تا بفهمیم کیست آیا این شده شگرد شعبده بازی شما ؟ برخورد احمد و لوسی طوری است که میگویم نه بابا این دختر احمد است . . . این را نه کشمکش میدانم ، نه لازم میدانم ، نه جالب میدانم ، نه عدم حضورش را حفره میدانم ، میشد این همه بچه نباشند و یک بچه هم کافی بود . . . گذشته زخم هایش از بارداری نمی آید . . . لکه هایی که در فیلم به آن اشاره میشود میتواند روی یک جای زخم روی صورت یا یک تیک عصبی یا شاید یک جا به جایی مکانی یا ترس یا یک اضطراب ریشه در روان شناسی . . . یا هزاران چیز دیگر بیاید . . . گذشته فرزند ِ آدم نیست . . . ماری زنی در حومه . . . .ماری زنی که در داروخانه کار میکند . . . کاری زنی که اصلا بازیگر خوبی نیست . . . ماری زنی که جیغ های خروس جنگی میکشد که اصلا روان شناسی حالیش نیست و همه را توی سینما به خنده میاندازد . . . .ماری باردار است . . . میفهمیم که باردار است . روز طلاق میفهمیم باردار است . دوست داشتم بعدا میفهمیدم ماری دورغ گفته . . . دوست داشتم لوسی بی دلیل این رابطه ی مستحکم ِ بی دلیل را با احمد نداشت . . . به نظرم تنها سمیر ، رقیب عشقی احمد :)بابای پسر کوچیکه ی فیلم ، مردی که در خشک شویی کار میکند ، معشوق ماری ، خوب بازی میکند ، خوب عصبانی میشود ، خوب است . . . شخصیت آشناست . . . عین مردهای ایرانی است . . . .عین خائن های در عین حال مظلوم و ظالم . . . برخورد اولش با ماری طوری است که انقدر سرد و یخ و یخچالی ست که گمان میبرم نه درست حدس زدم دست ماری الکی مچ بند  دارد . . . رنگ کاری توی خانه به دلیل یک رازی است که نمیدانم . . .شاید این دو کسی را کشته اند . . . .به نظر هر دو شریک جرم می آیند . . . سمیر نه متعصب است نه مغرور است . . . فقط عصبانی ست . در او عشق را نمیبینیم آقای فرهادی دوست داشتن ِ مردهای ایرانی فقط در خشم و داد و بیداد و غیرتی بودن آنها هویداست ؟؟؟؟؟؟ بعدا . . . در اواسط فیلم که متوجه میشویم دختر تازه به بلوغ رسیده ی ماری از شوهر اولش با ازدواج مادرش با سمیر ناراحت است به دلیل اینکه ای میل های عاشقانه ی مادرش را با سمیر برای زنش فرستاده . . . !!! . . . کاش یک کامپیوتری در خانه ، شما نشان میدادید .آقای فرهادی زن ها وقتی عاشق میشوند فقط بچه دار نمیشوند . . . زن ها برای حفظ یک رابطه در هیچ کجای دنیا این قدر تک بعدی نیستند تو رو خدا تکرار این را در فیلم های ایرانی هی نبینیم . . . .انقدر موضوع لوسی لوس بود که فکر کردم دارم اشتباه میفهمم . . . ناگهان با جانی دالر شدن احمد (علی مصفا ) رو به رو میشویم او تنها شرلوک هولمز فرهادی یک تنه میخواهد ا ز یک ماجرا رمز گشایی کند . آن هم خود کشی زن ِ سمیر است . زن سمیر کیست چیست ؟ سمیر او را دوست دارد . ندارد ؟ یک پا درهوایی که در همه است . . . اسم فیلم لنگ در هوایی رابطه . . . راه رفتن روی ابرها بود بهتر بود . . . همه در هپروت هستند . . . .آقای فرهادی . . . تا به حال با کسی که خود کشی کرده است صحبت کرده اید ؟؟؟؟ فهمیدیم در کلام که احمد هم خود کشی میکرده . .  انقدر این در فیلم تکرار شد که کلمه ی خودکشی شبیه سیگار کشیدن عادی شد . . . بله . این نقطه از فیلم که ماری با جریان لوسی و خودکشی زن سمیر میخواهد چه کند جالب بود اما چرا این همه کش و واکش و صغری و کبری کشیدن و کش ش ش ش ش دادن !!! این همه لفت دادن چرا ؟ تعداد بچه ها . . . .دیالوگ هایی در فیلم که دوست نداشتم . . . زن های ایرانی چه شکلی اند ؟. . . . .آقای فرهادی واقعا در اروپا و امریکا همه میدانند که ایران کجای جغرافیاست . همه در فرانسه ای که شما فیلم ساخته اید فرح دیبا را میشناسند . . . بچه ای که یک دوچرخه دارد چه به این سئوال ؟ . . .  نعیما . . . برخوردش با کارگاه احمد طوری بود که گمان کردم دارد دروغ میگوید . . . گفتم در یک سوم آخر فیلم خدا بخواهد اصلا همه چیز یک طوری میشود که میفهمیم خودکشیی در کار نبوده و همه چیز یک چیز دیگر بوده اما اصلا پرداخت خوبی نداشت . هیچ چیز از شخصیت احمد نمیدانیم . . . شخصیت پردازی  از فیلم ها رخت بربسته . . . تنها علی مصفا را با خود در لباس احمد در آورده . . . من از این شکل جلوی دوربین ظاهر شدن بدم می آید . . . سمیر یک پدر و بازیگر است . . . برایش شخصیت پردازی شده . . . اما برای شخصیت اصلی فیلم نه . راستی آقای فرهادی ما عادت کرده ایم که انقدر شخصیت اصلی در فیلم هایتان ببینیم که همه را با هم دنبال کنیم . . . این باعث میشود نگاهمان را از زیبایی شناسی سینمای شما کم کنیم . شما هنوز آلخاندرو گونزالز نشده اید . . . جدایی نادر از سیمین هم همین مشکل را داشت . . . آلخاندرو گونزالز شدن سخت است . . . در عشق سگی حتی به ترک روی دیوار کاراکتر داده میشد . . . .فیلمبرداری و نور پردازی در اختیار بازی نبود . . . اشیا هم شخصیت داشتند . . . گم نمیشدیم . . . بازی نمیخوردیم . . . فیلم که گیم نیست سینما ی جانی دالار و ماتریکس هم نیامدیم . . . شرلوک هولمز احمد که یک تنه از پس باز کردن گره ها بر می آید اصلا معلوم نیست چرا ازدواج کرده . . . چرا زود طلاق میدهد . . . .ماری چرا دارد ازدواج میکند ؟ . . . قصه ای در کار نیست شما صورت مسئله طرح کرده اید . . . . جوابش را دادید . . . .بهترین سکانس فیلم . . . فینال فیلم بود . بهترین بازیگر فیلم زنی بود که روی تخت خواب با بوی عطر سمیر در مقابلش اشک ریخت و انگشتش را فشرد . از همه ی این فیلم همین تک سکانس . . . دست شما درد نکند . 

 

دوست داشتم وقتی رنگ کردن خانه تمام میشود به یک کاتارسیسم برسیم . . . یک تحول . . .  اما انگار همه چیز یک حل معما بوده . . . چرا آقای اصغر فرهادی ؟

شما وقتی شهر زیبا را میساختید چقدر همه ی تک تک آدم ها رنگ داشتند ، چقدر فرامز قریبیان ، دختر فلجش و زنش و ترانه ی علیدوستی و دوست برادرش . . . چقدر حتی مردی که در بهزیستی کار میکرد شخصیت پردازی داشتند . . . از این مهم دست کشیده اید شاید به شما سریال اگر سفارش بدهند بتوانید هرکول پوآروی دیگری خلق کنید . 

 

 

 

مطمئنم که بعد از خواندن این نوشته اصلا ناراحت نمیشوید چون فیلم شما خیلی خوب فروش رفته . . . خب دلایل زیادی دارد . . . .فیلم آقای دهنمکی هم خیلی فروش رفت . . . البته من جسارت نمیکنم شما را با اشان مقایسه کنم اما واقعا از گذشته چه چیزی برایمان ماند جز بچه های دست و پا گیری که مادر قصه برای نشان دادن تعداد شوهر هایش پس انداخته . . . .آیا از گذشته میراثی برایمان میماند و آن صرفا بچه است ؟ 

امیدوارم که در فیلم بعدی تان حتما بدانید که مخاطب شما نمی آید تا صورت مسئله را ببیند . نمی آید که هرکول پوآرو بشود . . . معما یک چیز است و دروغ مصلحتی یک چیز . . . . اگر این دروغ و ریا را پر رنگ تر کنیم و داستان را بیخودی شلوغ نکینم و هی علامت سئوال درش نگنجانیم و بدانیم روتوش بیشتری میخواهد بهتر است . . . این فیلمنامه را به من میدادید نصفش را بازنویسی کرده و دور میریختم حتما کل فیلم در کن جایزه میگرفت . باری بازی بازیگر زن هم برای من قدرتمندانه نبود . . . .به هر حال تا به حال دیده نشده که فیلم ایرانی در یک فستیوال جایزه نگیرد و ما به این جایزه احتیاج داشتیم . . . .علی مصفا کی بود ؟ احمد کی بود ؟ چه کاره بود ؟ از کجا آمده بود ؟ به کجا میرفت ؟ موسیقی کجا بود ؟ آیا زنی داشته ؟ آیا زن را دوست نداشته ؟ آیا بی زن راحت تر بوده ؟  آیای جوب آب گشاد شده بود ؟ هر چی میخواهد باشد علی مصفا صد برابر دوست داشتنی تر از لیلا حاتمی در قیاس همیشگی مردمان ما به عنوان زن و شوهری بازیگر ، است . . . عالی بود . . . سیمر جان خیلی خوب بازی کردند و سکانس آخرین فوق العاده بود . . . همان سکانس را مبنا قرار میدادید . . . البته چقدر این سکانس را در فیلم ها ی زیادی دیده ام . . . بی خیال . خسته نباشید . 




 
comment نظرات ()