جزیره در کهکشان

 
گرانی وجود ندارد
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۳
 

بی هیچ مقدمه میخواهم بگویم واقعا گران شدن ِ اجناس ، بی کیفیت شدن ِ کالا ، نبودن ِ دارو ، عدم ِ سواد ِ پزشکان ، کشتار ِ غیر عمد ِ بیماران اتاق عملی بر اثر آمپول های تاریخ گذشته ، آمپول های بی حس نکننده ی دندان سازی ، گرانی خلال دندان ، نبودن ِ نوار بهداشتی چشمک ، گرانی کاندوم ، نایاب شدن ناگهانی قرص ویتامین ب 1، 300 در داروخانه های اطراف خیابان شیخ بهایی ، وارد نشدن ِ قرص های ضد بارداری یاز و یاس و الباقی ، گرانی لپ تاپ و یخچال و گوشی ، گرانی نان همه و همه دارد بر من ِ نویسنده فشار می آورد . . . 

زمانی که در مدرسه درس میخواندیم ، درس جغرافیا پُر بود از این که چغندر ایران ال است و بل است . . . مرکبات ایران حرف ندارد ، لبنیات که اصلا نگو و نپرس . . . سرسبزی استان گیلان و مازندران چه کم از سویس دارد ! رود پر آب ِ فلان در دنیا یکه خروش است . . . ما سرزمین چهار فصلیم و واقعا به خودم میبالیدم . . . .من بعد از خواندن این چیزها فکر میکردم واقعا ایران سرزمین است که کویر دارد ، کوه دارد ، جنگل دارد ، واقعا تمام دنیا در وطن عزیزم بود . 

امروز چی ؟

از حرف های مامان و بابا و زمان ِ شاح وقیح  بگذریم ! اصلا همه اش دروغ بوده . . . ما نه میخواهیم در امجدیه فرهاد را ببینیم نه اسکورپیو سه شب برایمان بخواند نه در چاتانوگا غذا بخوریم نه در استخر هتل اوین و . . . شنا کنیم نه فانفار برویم نه گوگوش را نگاه کنیم ، نه میخواهیم برویم جشن هنر شیراز ، اپرا هم خیلی بد است . موسیقی و تئاتر زنده بدتر است . از همه ی این ها بگذریم . من از زمان مدرسه دارم حرف میزنم . . . 

آقایان متصدی و راس کار نشین من نمیدانم حقوق ِ شما چقدر است ! واقعا نمیدانم من از خودم دارم صحبت میکنم به عنوان یک نویسنده ی بیکار ! این شما نبودید که مسخره میکردید زمان پیش از انقلاب را که صادق هدایت سرش را نمیتوانست بالا بیاورد که بگوید من نویسنده م . . . بگذریم از اسم شریف شغلی که دارم . . . یا شغلی که داریم . . . من به عنوان یک نویسنده ، مدت هاست به رادیو ی شما متن ها یم را نمیدهم . . . قدرنشناس و ناسپاسید . . . جای تشکر و احترام ، حرف مفت و گفتار ژاژ به ریش آدم میبندند . . . نمایش نامه ی رادیویی دفاع مقدس کار میکنیم ، سردبیرش دارد میزاید . . . کارگردانش گردنکش و سرکش شده یک خبر نمیدهند ، پول آدم را میخورند چون نویسنده را آفیس نمکنند و میخواهند با خط خودشان  یک چیزهایی را خط خطی کنند تا سهمی در پول داشته باشند . . . این هیچ . . . این آخری بود . . . بگذریم از پرسنل کلافه . . . وضعیت تلویزیون و برنامه ها چی ؟ یک زمانی مثل امسال ماه رمضان بود و همه نمیدانستند کنترل را چه جوری در دست بگیرند و این کانال اون کانال بزنند ببینند الیاس چه کرد ، علی نصیریان با هانیه توسلی ازدواج کرد ؟ سیروس گرجستانی به ده اش برگشت ؟ رضا عطاران و دوستان از مالزی آمدند ؟ آتیلا پسیانی چه کرد ؟ امسال چه خبر ؟

تکلیف نویسنده ی این سرزمین چیست ؟ یک قبر ؟ تکلیف یک کارگر ساده ی شهرداری که نان و پنیر نذری را میقاپد و یک گوشه ای کز میکند و سیگارش را هم برایش آتش میزنی چیست ؟ تکلیف زن سرایداری که بهش گفته اند نمیتوانی طبیعی زایمان کنی و باید سزارین شوی و پول ندارد چیست ؟ تکلیف این آب ِ پر از املاح چیست ؟ 

چه کردند که این همه خدا عذاب میدهد . شاید باید توبه ای کنند ؟ چه کسانی باید توبه کنند ؟ کسانی که جان و مال و عمر من و من ها را خورده اند . . . چرا این همه تکبر دارید ؟ آیا حضرت علی ع هم این گونه بود ؟ کی هستید ؟ من با کی دارم درد و دل میکنم ؟ با خودم در کوهستانی که صدایم به خودم برمیگردد . . . هیچ معنی ندارد بلیط سینما 6000 تومن بشود ، بلیط تئاتر 20 هزار تومن بشود . . . من مانده ام در این گرانی چطور این همه مردم ِ ما همان کسانی که از همین سالن ها بیرون می آیند و مینالند باز برمیگردند و سیگار بعد از تئاترشان را از تو میخواهند و ماشبن هم ندارند تا خانه بروند چون بنزین هم گران شده . . . ترافیک که بی داد میکند . . .رودخانه ی ماشین و دیوار آهن شده . . . خسته شدیم . . . خفه شدیم . . . تب به تنمان آمد از افسردگی . . .چه معنی دارد پول بلیط اتوبوس این همه بالا برود . . . این همه جیب زنی بشود ؟ 

چرا هنرمندان ِ این سرزمین از توی ناف ِ مادر هنرمند ، باید با تیغ بروند حمام که خودشان را بکشند یا فکر خودکشی کنند یا باید فکر کنند که متواری بشوند یا همه بخواهند که ترک وطن بکنند . 

اندازه ی یک کیسه خرید کردیم دیشب . چیزی نخریدیم . . . نسکافه ، چای و چسب درد و نوار بهداشتی بی کیفیت خارجی و قهوه و یک نرم کننده ی مو شد 90 هزار تومن . . . همه اش توی یک کیسه جمع میشد . 

عدم امنیت جانی و روانی هم نداریم ، پرونده ای اگر بخواهیم علیه پدرسوخته ای که پولمان را توی شکمش میزند باز کنیم 7 ماه طول میکشد . . . کتاب زیر سانسور جان میدهد . سینماگران ما در این عصر جدید باید توی کوچه ی سمنان زیر آفتاب جمع شوند و طلب کنند و دعوا کنند و حرف بزنند و فحش بشنوند ....هی ! شما باید به این سینما گران احترام بگذارید . اعتبار شما را در دنیا و اعتبار ما را همین ها درست کرده اند . . . به چه حقی کسی گمان میکند که پلیس است و حق این همه نظارت دارد و میخواهد پشت میزی بشیند که لایقش نیست ؟ کدام حق ؟ حق در آن بالا این را نمیخواهد . پدر و مادرهای این انقلاب بچه هایشان را خوب تربیت کرده اند که چه ببینند و چه نبینند . . . خوشبختانه ی خدا صحنه ی تماس جنسی نداریم اما با این وجود چه دلیلی دارد که کسی بخواهد بر ممیزی فیلم این همه ادای پلیس در بیاورند و این همه را از نان خوردن بی اندازد . . . دوستانی میشناسم که سالهاست منتظر ساختن فیلم اولشان هستند اگر سر موقع همان فیلم را ساخته بودند الان فیلم چهارمشان را میساختند . . . الان در دنیا به ما بیشتر میبالیدند . . . الان بیکار کم تر داشتیم . اگر به ما احترام میگذاشتید که در عرصه ی تئاتر با عشقی خود جوش کار میکنیم همه سرطانی نمیشدند . . امروز مرشد ترابی نیز رفت . . . 

مرشد ترابی عزیز . . . پارسال همین موقع میخواستم از ایشان گفت و گویی بگیرم . . . ایشان به علت حضور شاگردهایشان و عدم وقت و اینکه اگر به من وقت دهند ممکن است چقدر تومن از پولشان کم شود در لفافه این بی پولی را به من گفتند . . . خواستم با دوست عزیزم (م ) برای فیلم کوتاه سراغشان برویم . . . چه اشتباهی کردیم کاش میذاشتیم این هنرمندان نعره هایشان را در جایی بزنند . . . مگر چند تا سیاه و سعدی افشار و مرشد ترابی داریم . . . پایتان را از خرخره ی هنرمندان بردارید بگذارید نفسی بکشیم . من به هیچ چیز امیدوار نیستم .

من به هیچ بهتر شدنی امیدوار نیستم . من به هیچ ارزان شدنی امیدوار نیستم . من به هیچ اعتباری امیدوار نیستم . 

من میترسم . 

من هر روز با خواندن اخبار میترسم . 

من دیگر این دیار را دوست ندارم . هیچ معنی ندارد که بلیط کنسرت اساتید شجریان ها و شهرام ناظری ها این همه بالا باشد . . . هیچ معنی ندارد که در سالن های اصلی تئاتر برای کسانی باز باشد که لیاقت ندارند . . . بیشتر وقت ها چنین است . . . من . .. عکس نمیگرم که میلیونی از من بخرند یا نقش نمیزنم که ملیونی از من بخرند . من ابراهیم گلستانی دور و برم ندارم . . . من سایه و پشت و پناهی ندارم . . . نمیتوانم بفهمم بازیگر تئاتری که پرسه میزند توی اروپا و برمیگردد با چه وقاحتی حضور مدام خودش را در دنیای مجازی برای کسانی میگذارد که با کمترین در آمد ها دارند جان میدهند تا جان ندهند . . . من پول ِ باد آورده ی کسی که لیاقتش را نداشته باشد را حرام میدانم اگر این کلمه درست باشد . . . .من برای زنی که در داروخانه کار میکند و شب ها توی مانتو فروشی در دو شیفت و گاهی نصف شب ها زیر پل پارک وی هم می ایستد بیشتر احترام میگذارم . باید چه کند ؟  ؟   ؟ هزینه ی درمان ، ازدواج ، نفس کشیدن به قیمت جان آدمی دارد تمام میشود . . . شوهر میدزدند مردم تا اموراتشان بگذرد . . . خسته شدیم . . .  شاید هم این یک خواب است . گرانی وجود ندارد . من یک پیانو خریده ام . دارم دوباره درس هایم را تمرین میکنم . اگر دفترچه بیمه ام هم تمام شود مشکل پول سونوگرافی ندارم . میتوانم آخر هفته با دوستانم بروم جاده چالوس همه دنگی ماهی بخوریم . . . یا 30 هزار تومن برای تله کابین توچال ندهیم همان 3 هزار تومن بدهیم برویم بالا . . . آب تهران را بخوریم . . . از آلودگی سرب قطره توی کیف نگذاریم و دنبال رانیتیدین نباشیم که محصولات درجه یک معده مان را توی سرمان آورد . . . شبش هم نماز شکر میخوانیم . گرانی وجود ندارد و من آخر هفته توی پاریس هستم . برای اینکه داستان آخرم را با هموطنان دیگر یا با مردمان دیگر دنیا به همان زبان در میان بگذارم . . . نه من خواب میبینم .  


 
comment نظرات ()
 
 
دهلیز
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
 

دهلیز

چند ساعتی گذشته است از دیدن ِ فیلم ِ دهلیز . . . هنوز نگاه ها و صداها و نماهایی در ذهنم مانده است . 

این سالها مشتاق ترم تا به دیدن ِ فیلم اولی ها بروم . این سالها انگیزه ی ساختن ِ فیلم در این بحران و عدم امنیت مالی و جانی در فیلمسازان و تک تک ِ عوامل ِ پشت ِ صحنه ی فیلم اولی ها آنقدر قوی است و آنقدر درش عشق هست که تو را لبریز میکند . . . . این سالها هرگز پلان ها و سکانس های فیلم هایی مثل ِ سیمای زنی در دور دست یا تنها دوبار زندگی میکنیم از یادها نمیرود . . . معمولا باید بدانیم اگر اتفاقی در سینما می آفتد باید آن را در اکران های تک سانسی پیدایش کرد . . . همین طور فیلم های مستندی که عاشقان ِ این حرفه با جان ِ خود به انگیزه ی ساخت آن تولید و درستش میکنند در یاد ها میماند . . . همه ی این ها را گفتم که به بهروز شعیبی تبریک بگویم . 

خب ، فیلم ِ اول و این همه اتفاق ِ خوب خارج از قضاوت ِ داوران ِ جشنواره ، اما واقعا اتفاق خوب در اولین فیلم بلند بهروز شعیبی واقعا خوشحال کننده است . 

اگر بخواهم خط داستانی فیلم را توضیح بدهم باید یه چند جمله ی ساده برسم . به اینکه بله . . . این فیلم روزهای سختِ زندگی زنی که شوهرش در حال قصاص است و البته فرزندی هم دارد را به نمایش میگذارد . اما همین یک خط خودش به چند زیر مجموعه تقسیم میشود . چه اتفاقی افتاده است ؟ چرا مرد داستان در زندان است ؟ چرا میخواهند قصاصش کنند ؟ این فرزند و حضورش مهم است ؟ بله ؟ چرا در فیلم این قدر محور میشود ؟ چرا ؟ آیا قصاص انجام میشود ؟ آیا این فیلم هم قرار است زنجه موره های پشت در ِ همه ی قوم و خویش قاتل را نشان دهد و در نهایت بخشش خانواده ی مقتول را ؟

 

من با دیدن ِ اسم ِ هانیه توسلی و رضا عطاران در فیلمی غیر طنز ، پیش فرضم درست از آب در آمد . یک انتخاب ِ درست . اینکه عوام گمان میکنند طنز جدی نیست و رضا عطاران بازیگر مسخره کردن هاست ! خیر . . . هنوز فرق هجو و هزل را نمیدانیم و عمق طنز را نمیفهمیم . . . هرچند رضا عطاران در همه ی این ها خودش را نشان داده است اما او بازیگری است که در کارگردانی هایش نگاه جدیی دارد . . . او در کوچه ی اقاقیا مجموعه ی خنده آور اما جدیی را ساخت که خاطره اش در ذهن آدم میماند . . . پس رضا عطاران در فیلمی نقشی متفاوت بازی میکند . چرا ؟ هانیه توسلی چقدر در گریم متفاوت است . هانیه توسلی را دوست دارم . . . او در فیلم ِ شام ِ آخر با نگاه هایش و در برخی بازی هایش نشان داده است که با خشک بودن و تک بعدی بودن نگار جواهریان خیلی فرق دارد و شبیه باران کوثر هم نیست و مثل خودش است و ادای کسی را در نمیآورد . . .ریسک انتخاب این نقش برای مادر شدن ِ او . . . با این گریم تنها از کسی بر می آید که پیش زمینه ی تئاتر او را قدرتمند کرده باشد . . . و اما بازیگر های تئاتری دیگر که جای خود دارند اما بازیگر نقش ِ کودک . . . امیر علی که اسمش محمدرضا شیرخانلوست . . . باید به بهروز شعیبی برای انتخاب درستش ، بازی گرفتن از این پسر تندیس داد ! ضمن اینکه فیلمنامه نویس این فیلم ( علی اصغری ) هم در نوشتن ِ این فیلمنامه کار مهمی انجام داده است . . . تعلیق هایی که در فیلم میبینیم . . . . جاهایی که موسیقی روی تصویر است و نمیدانیم چرا بچه را از مدرسه میخواهند بیرون کنند تا در مدرسه ی دیگری درس بخواند . . . شیطنت های پیش از آن . . . مخاطب را کمی در حال و هوای قضاوت اشتباه میبرد که این بچه ی شیطان مادر و مدرسه را به جنون کشانده است و حتما دفعه ی چندمش است که دارد به مدرسه ی دیگر میرود . 

اما چنین نیست . اتمسفر و فضای سرد ِ حاکم بر فیلم ، مثل زندانی است که شیوا (هانیه توسلی ) و همسرش همدیگر را در آن ملاقات میکنند . دیوارهای بلند سفید و هوای سوزناک و برفی که ابتدای فیلم باریده میشود . . . شیوا زنی است که 5 سال است زیر نظر سرپرست خانواده و بنیادی با این نام و کار خودش دارد نون بخور و نمیری در میاورد . . . پسرش در مدرسه درس میخواند . در مدرسه ای که بچه های آن مثل هر کجای دیگر پز آی پد و ماشین مامان و بابا به هم میدهند . . . بغض و نگاه های این بچه دل آدم را به درد می آورد . . . انگار یک روزهایی ا ز گذشته ی خودت را توی سرت خراب میکند . . . یک حس های کوچکی که زیر خاکستر خاطره ها گم شده است . از بین ِ گروه دوستان دور شدن و تنها نشستن . توی دل خود را مقایسه کردن . . . با کوچک ترین چیزها خوشحال شدن . . . با یک مسابقه ی کوچک با یک شعر و سرود خوانی کوچک خندیدن . . . زندگی کردن . . . و محروم شدن از چیزهایی که حق است و مال تو نیست  . . . و جلوی چشمت در دستان دیگران است . . . من بازی این پسر را تحسین میکنم . . . . . حتی بازدم هایی که در بازی دارد . . . ارتباطی که این فرزند خانواده برای اولین بار با پدر خود دارد . . . به مرور شیفته ی پدر شدن . . . پدر دار شدن . . . سردی رابطه از طرف رضا عطاران . . . یک  پروسه ی طبیعی . . . فیلمی که دروغ نمیگوید . . . این را دوست دارم و موسیقی فوق العاده ای که در جاهای ( لازم ) ِ فیلم به کار برده شده بود نه همین جوری و الکی . . .  بهزاد عبدی ! خیلی فوق العاده بود . . . کاملا موسیقی فیلم روی این فیلم بود . . . نه سر تر از فیلم نه درشت تر از فیلم نه کمرنگ تر و  بی روح تر . . . موسیقی درستی روی فیلم بود که حال و هوای  (امیر علی ) را به گمان من توی دل آدم  به غلیان می آورد . . .دوست دارم این طور بگویم که این فیلم کودک محور است . . . .شاید  در سکانس آغازین و انتهایی و در طول فیلم نماهایی را میبینیم که بازیگران نام آشنای فیلم در آنها در کادر حضور کمتری دارند . . . 

روان شناسی کودک را به شدت در این فیلم دوست داشتم . . . همراه ِ امیر علی توی فیلم سرگردان بودم و دنبال ِ پدر میگشتم . . . با او میترسیدم و از ترس او هراس داشتم . . . .حتما این فیلم را دوباره خواهم دید . شاید سکانس آخر را پیش بینی میشد کرد . . . یک لحظه . . . میفهمی این درون گرایی پسر برخلاف حرکات بچه گان هاش چقدر درست است . . . پس اوست که میتواند . 

فیلمبرداری / نور و صداگذاری و تدوین فیلم همه بی نقص بود . مرسی و خسته نباشید عوامل فیلم ِ دهلیز . 


 
comment نظرات ()
 
 
با صدهزار مردم تنهایی
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱
 

با صدهزار مردم تنهایی

باد دَمید از بامداد . از دَمیدن ننشست از پای و بچرخید . . . بچرخید و  درختان بِکند و دور ِ خود بپیچید ، چرخه زَن و پرسه زن.  چون  اسب ِ سرکشی ، رَم کرده ، گردنکِش ، سَرکِش . . . از بامداد باد دَمید و سرکشید بر هر خانه ای و ویرانه ای بر جای بگذاشت و برخود بغرید و غَره شدبر خود  و بدمید بر هر آبادی و برجَهید ، دانه های برنج را از شالیزار ها . . .غبارها . . . سنگریزه ها در هوا، از باد به غباری و از غبار به دیاری برفتند و از کاروانسراها بگذشتند و به دیارِ دیگر برفتند و بر یک جای نَنشستند . باد بدمید تا به غروب و بی انداخت دخترِ قالی باف را از پشت ِ دار ، به روی زمین ، زمین ِ سفت ، بی انداختش بر سنگفرش ِ خیس ِ غروب گرفته ی نم . . . مغز، شکافت و از شکاف ِ آن جنس ِ خمیری شکلی همچون روده ، بیرون بیامد . . . روی زمین به دور خود و همچون ماربپیچید . . . به کناری رفت و شروع کرد به سخن گفتن به خونی که از سر ِ دخترک بیرون جهیده بود :" ای دختر ، به یک بار و یک به دو و دو به ده و ده به هزار بار به تو گفتم که مغز در سر کن ، سکوت پیشه کن ! که صد بار به تو گفتم " سَر بده وسِر مده" ! ای دختر! به در گر گفتمی این راز ، قفل ِ هزار بندش میشد باز، حیف که تو در گوشت نسپردی سخنم را که  سر خواهی به سلامت ، سِر نگه دار. . . آه ای دختر! که بر روی زمین افتاده ای و خون ِ تو بر جوی آب میرود . . . اینک  تو نمیبینی که چه آسان  دست به آن یازیدی، به خون ات . . . خودت با اندیشه ات... که تو همانی که به آن می اندیشی ای دختر ! "

خون روی زمین میرفت ، سنگریزه ی بادِ بامدادی یاغی را میرُفت و در جوی آب می انداخت رد ِ پای خاطره را . باد ایستاد بالا سر ِ دختر . نامش را کسی نمیدانست . دو مار بالای شکمش چمره زده بودند و سر در دُم هم به چرخیدن مشغول بودند و چشمانش از حدقه به بیرون زده به باد ِ بالا سر زُل زده . باد موهای دختر را بدید که رنگش بپرید روی رنگین کمان ِ فرش ِ قالی . نقش ِ قالی ، دهی بود با درختانی تنومند . باد به پشت سر نگاه بکرد و به یاد ِ درختانی که کندیده سر بچرخاند و به فراموشی سپرد پشت ِ سَر نگاه کردن همانا و سنگ نمک شدن همان .

باد، کوه ِ نمک شد و خون ِ دختر روی کوه، نقش ِ عشق کشید . دهان ِ دختر میجنبید :" ای مغز ِ تحلیلگر ، ای تو فهم و قدرت ِ همه ی تجزیه ها ، سنگ صبورانم ترکیدند و دست نوشته هایم را کسی نخواند ، آنگاه دفترخاطراتم در دستان ِ معشوق توی آتش افتاد و هیچ کسی در هیچ کجا من را نفهمید ، نقش های دار ِ قالی ام را و صدایم را نشنید کسی و نقش هایم در تار و پود قالی فرار میکردند تو چه میگویی که من این همه تنهایم . "

مغز راه افتاد تا به سر کوچه برود . . . همین طور که روی زمین بدن ِ روده مانندش را میکشاند و مثل جنس ِ لزجی خودش را به کف زمین میمالید گفت : با صد هزار مردم تنهایی ، بی صد هزار مردم تنهایی ، با صد هزار مردم تنهایی ، بی صد هزار مردم تنهایی " 

مغز غیب شد و دختر از خواب بیدار شد . دختر دید بادی ، یا گردبادی میتوفد . از دیار دیگر بر ده آنان میشود نزدیک . دار قالی اش را برداشت و به اتاقش پناه برد . در این مدت که زانوهایش را در آغوش گرفته بودتنها صدایی که در یادش بود که در خوابش بود این بود : 

با صد هزار مردم تنهایی

بی صدهزار مردم تنهایی*

*رودکی


 
comment نظرات ()