جزیره در کهکشان

 
چه خوبه که برگشتی ( !!!! )
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
 

 

چه خوبه که برگشتی ؟

عکس هایی از فیلم «چه خوبه که برگشتی»

سلام آقای داریوش مهرجویی 

اُمیدوارم که موجب ِ سلب ِ آسایش ِ خاطر ِ شریف شما نشده باشم . 

حقیقت این است که با دیدن ِ فیلم های شما خاطره دار شدیم و نمک گیر و خُب فیلم های شما رو خیلی دوست داشتیم آقای مهرجویی ، واقعا هیچ نه و نو یی توی کارهاتون نبود ، یعنی مو لای درزش نمیرفت ، این طور بگم که راست راستی رد خور نداشت که شما اقتباس های درجه یکی میسازید ، مثلا (گاو ) که از مجموعه داستان های عزاداران بیل غلامحسین ساعدی بود هنوز توی ذهن ِ ما مونده ، همون صدای (( من مش حسن نیستم ، من گاو مش حسنم ! )) یا مثلا آقای هالوی علی نصیریان را ساختید و ما واقعا یک (( هالو )) ی به تمام  معنا رو مشاهده کردیم ، چطور بگم خودتون بهتر میدونید ، مثلا  دایره ی مینا ، هامون ، سارا ، تسخیر شدگان ، سارا ، پری ، درخت گلابی  مهمان مامان . . . واقعا دست مریزاد و خدا قوت و ای ولا . . . 

اما آقای مهرجویی تو رو خدا ناراحت نشید ، شما دقیقا از ( سنتوری ) به بعد ، ما رو انگشت به دهن گذاشتید ، انگار دهنتون دور از جون چاییده و توی خواب تشریف دارید . چطور ممکنه داریوش مهرجویی که این همه کارهای به یاد موندنی داره فیلم شیش در هشتی به نام ( چه خوبه که برگشتی ) رو بسازه ، استاد شما فیلم میساختید ما از تتیراژش دیونه ی اسم کار و چه جوری اومدن ِ اسم ِ بازیگر توی تیتراژ و موسیقی و بازیگرها و قصه و . . . همه رو دیونه وار دوست داشتیم و یه جور ناجوری انگشت به دهن میموندیم . . . اما این روزها . . .این سالها واقعا حواستون کجاست ؟ شما نباید بذارید بیان بهتون فحش دو سر قاف بدن آخه . . . انگار براتون رمق نمونده . . .توی سنتوری که ، با وجود همه ی سر و صدایی که سرش شد و موسیقی محسن جون و ساز اردلان جون ( که خدا حفظش کناد ) و بهرام جون و گلی ( هنرپیشه ی ایرانی هجرت گزیده به دیار غربت از برای شکستن ِ تابو ها ) و صدای ساز و سر و صدا ، آخه اون چه فیلمبرداری و نورپردازیی بود؟ چرا این همه از دنیای خودتون دور افتادید ؟ چهار پنج تا دیالوگ خوب داشت این سنتوری ، باعث شد ما فکر کنیم از دست شما خارجه بعضی چیزا . . .اما خدا وکیلی آقای مهرجویی آسمان محبوب و نارنجی پوش فاجعه بود . انگار که توی زمین بمب بذارن و بعد از ده سال بترکه . . . این قدر خبر ساز و فاجعه . . . انگار شما یک هو یک پتانسیل رو آوردن به چرندیات داشتید که یک هو زده بیرون . . . چرا ؟ آخه این دهن کجی به مخاطب بدبختی که با تصور فیلم هامون و اون موسیقی باروک و خاطره ی حسین سرشار و خسروشکیبایی و بیتا فرهی و دنیای فدریکو فیلینی میاد و هی فیلم های شما رو میبینه گناه نداره ؟ یعنی دیگه ما از شما قطع امید کنیم آقای مهرجویی ؟  یعنی شما همون آقای مهرجویی هستید که گاو رو ساخت ؟

عکس هایی از فیلم «چه خوبه که برگشتی»

تعجب ِ من از این بستر ِ . . . فیلمی ساخته میشه ، فیلم نگو آش شله قلم کار ! یعنی یک خاک تو سری کامل توی رزومه ی شما ! مثل سنگ قبر . . . فاجعه ای به نام چه خوبه که برگشتی ؟ تعجب میکنم از اینکه  اساس ِ فیلمنامه از  داستان نیکولای گوگول میاد و طرح ِ اون رو گلی ترقی نازنین میزنه ! ای خدا همون گلی ترقی بی همتای بی تا ی هژیر داریوش و نوشته های بی ادا اصولش که اون رو برای من از هر چیزی و هر کسی و هر نوشته ای متمایز میکنه داریوش . . . همون گلی ترقی که داستان هاش با کلمه های قلمبه سلنبه و خرده اطوار استعاره آرایش نشده . . . چطور برداشتید با خانم محمدی فر این رو . . . این طرح رو به این شکل در آوردید ؟ از زمانی که ایشون در کنار شما هستند کارهای شما خیلی ناجور شده آقای مهرجویی این رو همه دارن میگن ، اما من مستقیما به خودتون میگم . . . این فیلم ِ رنگ و وارنگ که با تیتراژ ِ سریال های آبکی ماه رمضون این سالها هیچ فرقی نداشت ، شروع میشه و چون من میدونم که شما به شلوغی و غذا در فیلم هاتون خیلی علاقه دارید ، با ملات ِ خیلی کم رمقی از هیاهو حامد بهداد رو وارد فیلم میکنید ، اصلا بماند که شروع فیلم و حضور رضا عطارانِ دوست داشتنی با دیالوگ های نیمچه و نصفه و کم جون ، هنوز ما رو توی هیچ عالمی نبرده که ناگهان  عالم ِ بُزکی حامد بهداد در فیلم چپانده میشه اون هم بد جوری . با یک شکم مصنوعی به اصطلاح تابلو و موهای یک دست سفید ِ خنده آور ِ عجیب ! . . . میز شطرنج ! اون هم با اون بدسلیقگی ، اصلا آقای مهرجویی ، فضای شمال در مشام ما حس نشد ، انگاری اگر دریا نبود ، ویلا ، اصلا از اصالت یک ویلا برخوردار نبود ، شبیه هیچ اتاقی در فیلم های قبلی تان نبود به خدا . وجود بشقاب پرنده و خاله خام باجی بازی خانم تیموریان که بنده خدا رو خیلی هم دوست داریم و البته ، مهناز افشار که نوستالژی گوگوش هم هست . . . معلوم نبود با ما در این فیلم چی کار دارد . . . والا دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ . . . ما نفهمیدیم با فیلم کمدی یا خنده دار یا مضحکه یا جدی یا چی رو به روییم ، خیلی چهار میخه فقط میدونستیم که این فیلم رو شما ساختید و همین جور ماتمون برده بود که یعنی چی ! این دیالوگ ها از کجا می آن و این باز یها  ی بین دو همسایه ی فیلم ، چرا این قدر باسمه ای و آبکی بود . والا میخندیدیم از نوع ِ خنده ی قبا سوختگی ! . . . .یعنی شما مردم رو خر حساب کردید !!!؟؟؟ دارالمجانین ِ شلخته ای که بی هیچ ربطی . . . کنار هم چیده شده بودند . . . نه فکری پشتش بود نه دهن به دهن گذاشتن ِ ادم های قصه باور پذیر بود ، نه کشش فیلم . . .اصلا کش و کششی وجود نداشت . . . .نشسته بودیم ببینیم شما بالاخره معجزه ای چیزی میکنید یا نه آقای مهرجویی . . . احیانا کاری میکنید که فیلم رو از بدبختی نجات بدید و کار دهن پر کنی باشه و اصلا شبیه خودتون باشه آقای مهرجویی دیدیم که نه . . . همین جور آدم های فیلم کارهای شلخته ای میکنند و در حد یک فیلم درجه چهار شبکه ی به خانه بر میگردیم  هم نبود . . . آقای مهرجویی یک زمانی کنار این دریا ، خسروشکیبایی رو توی تور انداختید و افکار فلینی وار داشتید و موسیقی باروک . . . زمانی که خانم بهزاد در کنار شما و شاید در زندگی شما بود شما داریوش تر بودید تا امروز . . . .حضور زنی قدرتمند پشت کارهای شما دیده شده . . . .هیچ کار قاراشمیشی نداشتید . . . حضور خانم بهزاد حتما شما را درست هدایت کرده . اما امروز میشه دیگه فیلم نسازید ؟ ما همون نارنجی پوش رو هم که دیدیم فیلم سفارشی خوبی که بگیم از صدقه ی سر شهرداری یحتمل ساخته شده باشه هم نبود . . . .واقعا حضور بازیگر های اسم و رسم دار باعث دیدن فیلم های شما شده . . . یک زمانی این طوری نبودید داریوش خان یا داریوش جان . . . سوژه قحطی نبود و کار های شما ایماژی به یاد موندنی داشت . دیالوگ ها . . .ادم ها . . . مردم ادای آدم های فیلم های شما رو در می آوردند آقای داریوش . . . حالا میخواهی دو تا عینک بزن . . . یه سه تا . . . اما تیم خوبی دور هم داشتید . . . عکس های ساتیار امامی از فیلم شما . . .به شدت عالی و خیلی بهتر از فیلم شماست . بازیگر ها بهتر از فیلمنامه ی شما بودند . . .طراحی لباس خیلی بد بود آقا . . . .یعنی شما همون داریوش مهرجویی لیلا و بانو و هامون و پری هستید !!!!!! چهره پردازی ! نگم بهتره . . . . تدوین که . . . بیچاره تدوین گر ِ این فیلم چی بگم آقا . . . .موسیقی هم که بیچاره آقای رضاعی ! . . . اصلا کسی فهمید تم چی هست که بر اساسش کاری بکند ؟ . . . .آقای مهرجویی یک مدتی برید استراحت کنید . ما دوستتون داریم . . . .دوغ زیاد بخورید . مایعات زیاد بخورید . چیزهای مقوی و غذی زیاد بخورید . حرص نخورید . ان شالا که بهتر شدید بیایید فیلم بسازید که ما شوک زده نشیم . 

عکس هایی از فیلم «چه خوبه که برگشتی»

من سه هزار تومن پول فیلم ِ شما رو دادم . 

کار اشتباهی کردم 

خیلی . 


 
comment نظرات ()
 
 
میقات ِ مکرر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
 

 

من ، در این جَنگ ِ تَن به تَن ، به باختَن سَر نکرده ام خَم . گاه گاه نع، که هر شامگاه ، تَن ِ تنهایم ، رو به روی آیینه ، سخن تَر کرده است از حرف  ، با او ، من .که آیینه ، دوست ِ من ، شنوده ای نیکوست ! آنگاه که هر خزانم را ایوان میشود و هر فریادم را امان . دادَم میشود .  این روح ِ سَرکش ، با هر ارمغانی که بوی سَراب میداد ، تن بِداد و به دادش نرسید کسی جز همین آیینه ، همین  صیقل ِ منعکس کننده ی شفاف ، همین شنونده ی پاک . روشن کننده ی شب ها یم ، میداد نشانم از اوهام ، خیالاتم که تاب میخوردند روی کرکره ی خواب . خوابی گس . تعبیرش را در خودش بباید جست . من در این جنگ ِ تن به تَن رو به روی این آیینه چه میخواهم جز ذکر ِ یک لالایی پاک یا رازی را گفتن از ابتدا تا انتها ! به خود که بیایم شاید آیینه ای در کار نباشد ! بفهمم که آیینه اوهام بوده در دستانم و سر ِ من در رنگ ِ پریده ی شب در پژواکی نامعلوم منهدم شده است . این رویا ی زیبا سیما ، پرواش نیست که تکه ی شکسته اش بر گردن من خنجر بکشد . خون بریزاند . هیچ اعتمادی به آیینه هم نیست . . . او نه دوست ِ مهتری ست نه شنونده ای بهتر که هر تری تر میکند چشمانم را به سادگی یک نت در میزانی چهار ضربی . که ضرب میزند بر بیخوابی ام . . . ضربدر میزند بر همه ی آرزوهایم که زخمه هایش بر تَنَم نشان میگذارد به سادگی یک نگاه در آیینه . تیزی تیغ ، شوری شیرینی به خونم و به پوستم می آورد ، گوشت را از هم وا مینهد . رگ را میشکافد و بیرون میریزد . مشت که باز میکنم خورده آیینه ها در دستانم مثل ستارگان ِ آسمان چشمک میزنند هنوز . هنوز به سخره ام میگیرند . . . خُمار ِ شکارم ! شکاری که قطار ِ زمان آن را با خود ببرد و از خاطره ها زدود . این آیینه ی خیال ! ای تو به گُمانم وصف ِ محال ! این گونه با من به جنگ میروی ؟ ای تو خود ِ من ! در کف دستانم سرنوشتم را بریده بریده راه را به بیراهه بدل میکنی . شکسته آیینه ها را از دستانم میشورم ، خون میرود . مثل رنگی بر بوم . آرام میرود ، راه ِ خود را در بیراهه و در چاله ها پیدا میکند میشود مرداب ، دستم را در آن بند میکند . بند ِ مردابی خورنده ، عکس های ذهنم را در آن میبندم ، که تاب بخورند با باد ِ هوس ، همین طور که میروم فرو ، آن بالا رویاهایم بند شده اند . قصه هایی که در دام ِ من چون حشره ای بر نخ ِ عنکبوت صید شده اند . . . دستم را که بشورم . رد ِ سرنوشتم را با آن به چاه می اندازم . به هیچ بازتابی ایمان ندارم . دیگر به هیچ آیینه ای نگاه نخوام کرد . گاه ها و آه هایم را بر آن قسمت نخواهم کرد  . گوش های این آیینه ها خیلی امروزی شده است . . . جیوه ای بر پشت ِ آن نیست . پشت و نَسَبَش اصیل نیست ، رگ و ریشه اش قدمت ندارد . . . همه اش جعلی است . رو به روی هر آینه ای که منم ، شلیک خواهم کرد ، خودم را در هر لحظه اش به قتل خواهم رساند . تا دروغ دوبار تکرار نَشود بر این میقات ِ مکرر ، شبانه های بی ثمر . 


 
comment نظرات ()
 
 
پیچازی خیال
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٧
 

میس شانزه لیزه جایگزین شده بود . جایگزین بدین معنی که بَدَل ِ آدم ِ دیگر... بدل شده بود و روی صحنه رفته بود . صحنه نه زمینی فراخ ، منظور ، صحنه ی تئاتر است در این جا . روی صحنه همه چیز به رویا میمانست ، توهمی که پا به پای تو می آید ، با تو هم نوا ، هم آغوش و آمیخته میشود ، نورهایی که در ثانیه از آن ِ تو میشود . روشنایی کوتاهی که در عمر ِ کوتاه ِ ثانیه از آن ِ کسی میشود . لباس هایی که مال ِ تو نیست اما از آن ِ تو میشود ، جملاتی که نمیخواهی بگویی یا بلدشان نیستی اما از دهان تو بیرون میزند . صورتی که نمیخواهی داشته باشی اما به چهره میکشی اش . میس شانزه لیزه در سفری از خیال ، از خیالی به دیگر خیالش صعود میکرد .  هر صعودِ خیالی او سقوطی در عالم ِ واقع بود . . . وقتی میس شانزه لیزه جایگزین ِ بازیگر اصلی شد که خوابش او را به خود آورد . خواب دیده بود که روی زمینی پیچازی با مردی که نقاب به چهره زده در حال ذکر و خیر ِ دیالوگ به سر میبرد . مه همه جا را گرفته بود ، هوا از این بابت نیز گرفته بود و گرفتگی صدای مرد شاید از این بابت بود . . . میس شانزه لیزه که روی مربعی مشکی ایستاده بود داد میزد و چیزی میگفت . صدایش را مرد نمیشنید . از بالا سر دو تاس ریخته شد بر سرآنها . سر ِ آنها مثل ِ مجسمه تکه تکه شد و روی صفحه ی پیچازی ریخت . . . سر ِ مرد افتاد در خانه ای سفید رنگ . رنگ به رُخ نداشت صورتش . دهان باز کرد و گفت : تو منو میبینی ؟ تو منو میشنوی ؟ . . . میس شانزه لیزه که کور شده بود فقط میشنید . . . دهانش را با نخ ِ بخیه بسته بودند . . . از چشمها خون بیرون میریخت . مثل سرچشمه ی تازه متولد شده ای خون میجوشید . . . سر ِ میس شانزه لیزه در پیچازی چرخید و افتاد . . . تن ِ آن بیکار نبود . دستهایش قطعه ای مینواخت از بتهون ، انگشتانش اشاره به پاته تیک میکردند . دستش را برد جلو و تنش را با دستش به جلو راند و سر ِ مرد را بر سر ِ خود بگذاشت . . . شدند یک تن . دو تن و دو روح در تنی واحد . . . . گشتند به دنبال ِ سری که دهانش را با نخ ِ بخیه بسته بودند و تنی که از آن ِ سر ِ مرد بود . . . در همین حین که میجهیدند . . . علف های هرز مثل دروغ زیر ِ پاصدا میداد . . . . در دور دست میس شانزه لیزه ایستاده بود ، لباسی که بر تَن داشت و در روشنی خانه ای ایستاده بود . لباسش مثل لباس عروس ها پر از تور و دانتل و گیپور و پولک و مونجوق و نور بود .  .  . داشت با روی تابی که به درخت بزرگی وصل شده بود تاب بازی میکرد . . . موهایش را جمع کرده بود یک جا و گردنش از نازکی کش می آمد . . . زیر پایش چشمه ای خون بود . . . توی چشمه سر ی در حال غلطیدن بود و روی آن امده بود . . . سر ، سر ِ میس شانزه لیزه بود با دهانی که بخیه زده شده بود . . . تَن سر را از چشمه بیرون آورد و بخیه را باز کرد . . . میس شانزه لیزه روی طناب میگفت : خدا منو نندازی . . . خدا منو نندازی . . . تاب تاب عباسی . . از دور بدن مردی که ابتدا روی پیچازی گُم شده بود دوید و تاب را محکمتر  تکان داد . میخواست میس شانزه لیزه را بی اندازد روی زمین . می خواست که او را بکشد . 

در این خیال بود که میس شانزه لیزه با مداد ِ سیاه دور ِ قسمت ِ بالا نوشته را خط کشید و متن رازیر ِ پوستش حس کرد . گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد به پیرزنی که عمرش مثل نوح بود و کارگردان تئاتر بود و گفت : باشه خانم هاویشام من به جای (س) میتونم بیام . سریع توی وان رفت و آب بر سر و شانه روان شد . لوسین همیشگی وانیل را به تنش زد و پیراهن گشاد قرمزی به تن کرد و رفت به دپارتمان تئاتر جزیره . . . پیرزن سیگاری به دست داشت که اندازه ی یک بیل بود و چشمانش مثل تیله آبی رنگ بودند . . . او از میس شانزه لیزه خواست نقش ِبازیگر دیگری را روص صحنه ایفا کند . . . نقش ، مترسگ بود . مترسگی که پشت یک پیانو مینشیند و با نخ از بالا هدایت میشود . میس شانزه لیزه گفت : "  خانم هاویشام از این بهتر نمیشه . " وقتی روی صحنه بود و کنترلش دست ِ لعبتکباز ها . . . یادش اُفتاد که دیشب خواب دیده است کسی به او دروغ گفته است . برای همین کابوس مجبور بود فرار کند و این نقش را بپذیرد هرچند که در زندگی جایگزین شدن خیلی راحت و جای خود بودن کار دشواری است .


 
comment نظرات ()
 
 
27 آگوست کِی بود ؟
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
 

میس شانزه لیزه کاغذ را در میان ِ انگشتان ِ استخوانی اش مُچاله بِکَرد ، دهان باز و آن را در حلق فرو بردش . کاغذ را خوردش ، خوردن مشتی کلمه ، که نمیدانست که میداند راست است یا که نه دروغ ، مثل ِ صدای کالسکه ای تویش بود ، صدای چرخ هایی که روی سنگفرش ِ خیس خود را لت و پار میکردند و مِه میشکافتند تا به جلو بروند . . . راست مثل ِ شیهه ی اسب ها ، میس شانزه لیزه کلمات را قورت داد . . . کلماتی که هضمش چه دشوار بود ، کلماتی که یکسره فریاد بود ، یاد بود از تصویری گُنگ . عصایش را به سقف ِ کالسکه بزد . اسب ها ایستادند و مرد ِ کالسکه چی جامه دان ِ میس شانزه لیزه را به دستش داد . در ایستگاهی بودند که بودن ِ درش مثل ِ در ماندن بود یا خود ِ ماندن معلوم نبود ! موهای قرمز ِ میس شانزه لیزه به دور ِ سرش بافته شده بود با دامنی صورتی رنگ و چشمانی مرعوب از حضوری نامعلوم . مرد ِ کالسکه چی جامه دان را که بداد ، کف ِ دستش سکه ای دید و برفت . اسب ها شیهه کشیدند و چرخ ِ کالسکه چون چرخ ِ زندگانی حرکت کرد و برفت . قرار بود مردی که برای میس شانزه لیزه نامه مینوشت به ایستگاه بیاید . چشم که دواند دید میان ِ مه و ابر ، ابری تیره تر از شب و نور ِ ستارگانی روشن تر از روز مردی با گردنی کج صدایش میکند : " میس شانزه لیزه " میس شانزه لیزه جامه دان به زمین بگذاشت و برفت . چشمان ِ مرد،  دو برگ ِ سبز بودند و تن اش از جنس ِ درخت که در آغوش ِ او ، زیر ِ گردون ِ شب ِ سیاه ، عطر ِ تازه ای داشت که میس نمیدانست که چقدر غریب است یا قریب میدانست که هر چه که هست تَنی رد شده از میان ِ کلمات و نت های روان می آید . . . شب که شد ، میس شانزه لیزه مرد را دید که خواب به جان و به روان نداشت و آرام نمیگرفت ، مردی با دو چشم ِ برگ ، هر شب چهار بار جان میداد تا جان بدهد بر خواب که بگیرد آرام . جان ِ اول ، هر لرزش اش ، زلزله ای بود بر تخت ، تختی چون کوه خاکستری ، پر از غار ودر هر غار پر از راز . . . زیر ِ تخت ، پُر بود از بادبادک . . . بادبادک هایی که با برگ ِ تقویم ساخته بودند . . . یک برگ اش 27 آگوست بود که بادبادکی بود رنگین پر از پولک های قرمز ، جان ِ دوم ِ مرد ، برادری بود که در او زنده بود و هر شب با او میخوابید و قبل از او میخواست که بیدار بشود و تا جان ِ چهارم همه از جنس ِ درختی بودند با ریشه های بزرگ و عظیم . میس شانزه لیزه روی تخت هر شب درختی را میدید که میلرزد که از هر لرز یک جان میدهد تا که آرام بگیرد . . . شاخه هایش را به دستش میگرفت و در این شاخه مثل قناری میخفت . صبح که میشد از یک خواب بیدار میشد . بیدار می شد یعنی که خواب نبود و برگه های تقویم سر ِ جایش بود و هوای اتاق از جنس اکسیژن نبود ، اتاق ِ مرد پر از آب ِ اقیانوس بود ، در یک کابوس در شبی ، میس شانزه لیزه بی اینکه مژه بر هم بزند بدید که بر اقیانوس با مرد نشسته است بر زورقی و مرد با قلاب ماهی گیری نهنگ شکار میکند ، از خواب که بیدار بشد ، فهمید که در اتاق ِ آبی آنجا هشت نهنگ مخفی شده اند . . . نهنگ هایی که در دنیا همه دنبال ِ آنها میدوند و به ان نمیرسند و هیچ کس نمیداند که مرد چشم برگ ِ تن درخت ِ تنومند آن نهنگ ها را آورده به چنگ . . . با چنگ و دندان بالش را فشرد و تن  فسرد و عرق ِ سرد بر تن ِ گرم اش بنشست . بر تن ِ مرد ِ چشم برگی . . . میس شانزه لیزه در رویا پوست ِ درخت را بکند و در آن زخم هایی عمیق به عمر ِ سی ساله بیافت از دلش نیامد که نمک بپاشد بر آن ها ، فکر کرد آن دم و باز دم ِ بخار آلود ِ بویش الکل همه مرهمی است بر زخم هایی عمیق و سی ساله و تنی خسته که در درونش جغدی هوهو میکند و کوکو کنان شب را سحر میکند و سحر را تا شب در دل ِ تن ِ درخت به شک مینشیند و سنگینی میکند . . . آغاز هر صبح غلغله و پایان هر شب زلزله ، روی خاکی از اتاق که بر پاهای میس شانزه لیزه ریشه اضافه میشد و روی دستانش برگ میروئید و شکوفه . . . از خواب ِ چندم که بیدار شد ، روی سنگفرش خیابان داشت با ضرب ِ پسرکی میرقصید از مستانگی یا شیدایی ، چرخ میزد چون زمین ، رو به رویش درختی ایستاده بود مردی با چشم ی از برگ . . . با نگاهی سبز و دلی که رویش زخم است و از هر زخم ِ آن سوز که نع ! صدای ساز میزند بیرون و نوا ی هوای روزهایی که نیست یا که نیست شدند و نیست که نیست اش تن ِ مرد را تنومند و روحش را قدرتمند کرده بود . . . آن ایستاده بود رو به روی پای کوفتن ِ میس . . . پای میکوفت بر تاریخی که تاریکی اش را چشمان ِ مرد هر روز آفتاب بارانش میکند باران ِ چشمانش آفتاب را خام و خورشید را رامش میکند خود را هویدا میکند میشود خورشید خود هر روز را کامش میکند این کام زهر میشود یا نه خود میداند و خود اش . . . غرق که شد میس شانزه لیزه میان ِ شاخه های درخت بیدار شد از خواب شب هفتم و بدید که هشت نهنگ روی هشت شاخه ی دست مرد درختی با چشمانی با برگ یا برگ گل ، آویزان شده اند . میس شانزه لیزه دستش را برد توی دنده اش قلبش را بیرون آورد و آن را به قلابی انداخت و در قلب زخمی مرد جای بداد . . . جایی که از آن ِ هیچ کس نیست و هیچ کس نمیداند کجاست . . . توی خون ِ بطن و دهلیزش برفت . . . روی تن ِ مردی با چشم ِ برگ گل خانه ای بساخت از جنس ِ سیمان و بر فرازش سایه بانی ایمن با بادبادک هایی که برگ های تقویم بودند و بیست و هفت آگوست بر فرازش میجنبید و سر میخورد و تن به باد نمیداد و کج میرفت و با نور ِ کج تاب ِ خورشید سازش نمیکرد و میخواست که بیفتد روی زمین . . . از دست باد میخواست که بزند فریاد . . . مرد برگ ها را از روی چشم هایش بر میداشت و هر شب زخم هایش را با الکل میشست و هیچ کسی نمیفهمید که عمق زخم ها چقدر زیاد است و روح مرد چقدر خسته و هر شب توی وان پر از خون میشد و قرمزی همه جا را فرا میگرفت . . . آن یک روز بود . میس شانزه لیزه از خواب که بیدار بشد موهایش را بدید که به اندازه ی ده سال بلند شده اند و پوست تن اش شل شده است و روح اش پیر شده است . . . در اقیانوس ِ اتاق ِ مرد شنا کرد و به حمام که رسید خون چشمانش را بگرفت و با دهانش زخم ها را ببست مثل زالویی چسبید تا که بمیرد اما زخم ها جان ِ درخت را نگیرند . . . همه چیز ایستاد . نهنگ ها خوابیده بودند . . . خواب ِ چندم بود معلوم نبود . . . باد می آمد . . . میس شانزه لیزه قاصدکی شده بود که با بادمیچرخید . . . توی چمدان اش یک گربه نشسته بود ، رو به رویش آیینه همه جا خودش بود و درخت و بادبادکی که رویش عدد27 حک شده بود . . . اشک هایش در آب ِ اتاق غرق شده بود و ریشه هایش را با دست خودش بر داشت و توی چمدان گذاشت و خودش را در اقیانوس اتاق مثل هر چیز دیگر غرق بکرد . . . به ساحلی که رسید ...شن نگهش داشت و گرمای آفتاب کلافه اش کرد . . . بیرون که آمد داشت گوشت میجوید . . . شکم اش پر از گوشت جویده شده  شده بود و کلمه های کاغذ با آن گوشت می آمیختند و چاشنی خوش مزه ا ی به آن میدادند . . . مرد روی شانه اش جغدی بود و از دور دودی تبر به دست جلو می آمد تا درخت را تبر زند . . .درخت اسرار آمیز که شکست از درونش کلی صدا و آوای مهربانی به گوش رسید و کلی نوا و عکس . . . صدف و خاکستر آتش . . میس از خواب چندین باره اش بیدار شد . . . ریشه ی پاهایش به ریشه ی پاهای مرد گره خورده بود هیچ تبری در کار نبود و همه چیز کابوس بود تا اینکه برگه های تاریخ پیدا شدند و بادبادک ها از زیر تخت به سخن در آمدند و 27 آگوست بادبادکی شد که دست میس را بگرفت و با خود ببُرد .   



 
comment نظرات ()