جزیره در کهکشان

 
نِگروگیس
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
 

نِگروگیس

سنجاق قفلی ها رو دستم میگیرم ، سرِ دیگری را در حلقه ی پایینی دیگری می اندازم و دوباره قفل میکنم ، آن قدر این کار را تکرار میکنم تا از این سنجاق قفلی ها رشته ای درست شود . قطارِ سنجاق قفلی ها روی لحاف ِ چهل تکه ام با هر تکانم بالا و پایین میروند ، دهان ِ بعضی هاشان باز مانده و بعضی های دیگر بسته مانده است . . . دیگر کافی ست ، حلقه ای که میخواستم را درست کرده م . درست مثل ِ گردن بند ِ خانم ِ عشق ِ روباه . خانم عشق ِ روباه ، همسایه ی رو به رویی ما بود که هر شب با روباهی که چشم های سبز براقش  مثل چراغ سبز ِ راهنمایی بود برق میزد این ور و آن ور دیده میشد  ، او با آن روباه سفید معروفش توی بالکن می آمد ، روی صندلی مینشست و هیچ وقت روباه را از خودش دور نمیکرد . . . آن را مثل ِ چسب زخم به خودش چسبانده بود . خانم ِ عشق ِ روباه چکمه های پاشنه بلندی میپوشید . همه میگفتند خودش هم یک پا روباه است . یک بار که برای دوچرخه سواری رفته بودم پیش ِ بچه های رو به رویمان ، خودم خانم ِ عشق ِ روباه را دیدم که صورت خیلی سفیدی داشت ، مثل ِ صورت آنا جانم ، آنا جانم سفیدآب به صورتش میزد و گیس هایش را حنا میبست و دو شب با آن ها میخوابید و بعدکه  حمام میرفت و سه ساعت بعد که بیرون می آمد به کل قیافه اش تغییر میکرد . رنگِ ناخن های دست و پایش نارنجی میشد . رنگ موهای پر پشت بلندش که قبلا سفید بود کاملا حنایی میشد . حنایی یعنی رنگی بین نارنجی و قرمز . . . مثل برگ های پاییزی که زیر پای خانم ِ عشق ِ روباه با بی رحمی تمام خورد و خمیر میشدند و میشکستند . صورت ِ خانم ِ عشق ِ روباه هم مثل صورت آنا جانم شده بود ، اما وقتی داشتم با بچه ها دوچرخه سواری میکردم و حواسم رفته بود پی خانم عشق ِ روباه که با روباهش به سمت ِ رنوی سیاهش میرفت ، گردنم در حال پیچ خوردن بود و جلو رویم را ندیدم و به ستون خوردم و مثل تخم مرغی که روی زمین بشکند وا رفتم . چند روزی سر و صورتم و زانویم کبود بود و درد داشت و من به روباه ِ دور گردن خانم ِ عشق ِ روباه فکر میکردم . . . بچه ها میگفتند روباه راستکی است و شب ها هو هو میکند . . . یکی از بچه ها که دوچرخه اش را دم در اجاره میداد میگفت خودش با چشم های خودش دیده است که خانم ِ عشق ِ روباه حتی از روی لباس خوابش هم این حیوان ِ بدجنس را دور نمیکند . مادر ِ من میگفت این یک جورپوست هست و به زودی باباجانم از سوئیس دو تا روباه برایش می آورد تا چشم خانم ِ عشق ِ روباه در بیاید ، اما من همه ی روزهایی که به دلیل کبودی و ورم دست و پایم نتوانسته بودم بیرون بروم و از تکلیف درس و مشق مدرسه هم معاف شده بودم فکرم رفته بود پیش ِ صورت ِ خانم ِ عشق ِ روباه . . . فکر کردم آردی که آنا جانم برای پختن کیک روسی با همان دستان چروکیده ی ناخن دارِ حنایی اش با مقدار زیادی آرد ور میرفت که سر انجامش کیک های کوچک اما خوشمزه ای شد که میشد باآنها تنیس بازی کرد . کیک ها توی فر برشته میشدند . توی کیک یک جور شکلات و پسته بود و روی آن هم کنجد داشت . مادر جان برای اینکه روی خانم ِ عشق ِ روباه را کم کند چند تایی از آن را توی یک ظرف ِ چینی قدیمی گذاشت و یک زرورق شیشه ای رویش کشید که در جا بُخار کرد و چکمه هایی که از خیابان ِ گاندی خریده بود را پوشید و رفت دم در خانه ی خانم عشق روباه . فکر میکنم خانم ِ عشق ِ روباه به صورتش آرد میزند . یک چیز ِ دیگری هم که خیلی ذهنم را درگیرش کرده بود گونه های این زن بود . واقعا خودش شبیه روباه بود . اما همه میگفتند از بدجنسی روی روباه را سفید کرده ! در صورتی که من فکر میکنم رویش را نه با سفیدآب سفید کرده نه با آرد . . . چون اگر آرد روی صورتش بود زیر آفتاب حتما شبیه کلوچه روسی های آنا جان میشد و برشته میشد . . . نمیدانم چرا همه از این زن بدشان می آمد . چند روز و شبی که گذشت و بهتر شدم و کبودی ها باعث شد بتوانم مدرسه بروم ، فکر کردم من هم باید یک روز از در و دیوار بالا بروم و شب یواشکی از بیرون پنجره توی خانه اش را نگاه کنم . . . چطور شب ها هم با این پوست روباه میخوابد و اگر گفته ی همسایه ها راست باشد که روباهش راستی راستی واقعی هست باید از دستش فرار کرد . . . اما من چشم های هیچ روباهی را سبز ندیده ام . خیلی توی فکر بودم حتی سر ِ صف و موقعی که پای تخته باید میرفتم که درس پس بدهم . باید قبل از رسیدن ِ فصل برف و تمام شدن فصل دوچرخه ته و تو قضیه را در می آوردم . بچه های رو به رو میگفتند که خانم ِ عشق روباه هیچ وقت مهربانی بلد نیست برای همین بی شوهر مانده . . . یک روز که مادرجان داشت با معلم ِ زبان فرانسه ام به زبان فرانسه در مورد سفرهای دور دنیایش صحبت میکرد و فنجان ِ قهوه هایشان را برگردانده بودند از فرصت استفاده کردم و رفتم و دوچرخه ام را برداشتم . . .رفتم پیش بچه های رو به رو . . . موهایم بلند شده بود و این بار بافته بودمشان . . . چتری هایم زیادی بلند شده بود و بدون اینکه مادرجان بفهمد با قیچی کجکی زده بودمشان و برای اینکه کسی نفهمد من چه کار بدی کرده ام هی موهایم را با آب خیش میکردم و میگفتم صورتم را که میشستم این جوری خیس شده اند . آنا جان زیر لب نخودی میخندید . . . شاید بو برده بود . داشت گوبلن میبافت . پدر میگفت چشم های آنا جان حرف ندارد . . . سوی چشمش بی نظیر است . . . اما من نمیدانم چرا باید در این سن عینک بزنم .


خلاصه با عینک فریم قرمز و موهایی بافته شده و چتری های خیس رفتم پیش بچه ها . . . دوچرخه ی من از مال بقیه ناز تر بود . بابابزرگم خریده بود. کادوی تولدم بود . . . خیلی بهش مینازیدم و پزش را میدادم مخصوصا به مهرداد . مهرداد از همه بزرگ تر بود . بچه ی سرایدار بود و باباش آقا شکرالله صاحب همه خانه های رو به رو بود . هر کس هرکاری داشت آقا شکرالله را صدا میزد . . . قفل و کلید همه جا دست آقا شکر الله بود . تا اینکه من فکری به سرم زد و رفتم پیش آقا شکرالله و گفتم آنا جانم میخواهد ظرف مان را از خانم عشق روباه پس بگیرم من را ببر خانه ی او . آقا شکر الله که چشم هایش یک جوری بود . عرقچین سبزش را گذاشت و به زنش خورشید گفت جیک ثانیه برمیگردد . . . به خیال خودش . من را برد طبقه ی دوم . بوی یک چیز خوش بو در طبقه ی دوم بود . آقا شکر الله صلوات میفرستاد . در خانه ی خانم روباه را زد . یک کمی گذشت تا خانم عشق روباه در را باز کرد اما خودش نبود . شکر الله گفت بچه جون واستا الان میاد . من برم پیش خورشید . گفتم شما برید من برمیگردم خونه مامانم کارم داره درسم مونده . خورشید خانم کمرش شکسته بود و هر دقیقه آقا شکرالله را صدا میزد . خلاصه محو تماشای خانه ی خانم روباه شدم . . . رفتم تو . . . روی در و دیوار تابلوهای عجیبی با نقش و نگارهای جور واجور وصل بود . . .پیش خودم گفتم انقدر سنگین است شاید بی افتند یا دیوار را از جا بکنند . آن بوی عجیب از خانه ی خانم عشق روباه می آمد . . . یک میز گرد وسط بود که رویش پر از پوست لیمو بود و زیر آن شمع کوچکی قرار داشت . یک موسیقی قشنگی هم پخش میشد از همان موسیقی هایی که معلم زبان فرانسه ام توی ماشینش گذاشته بود . . . .وقتی داشت ما را میبرد تئاتر تیو ماشین هی این موسیقی را از اول میگذاشت . . . دستش را روی دگمه ای میگذاشت و نوار را ویژ برمیگرداند به اولش . . . میگفت این یک والس است . . . خانم عشق روباه با روباه سفید یا لیمویی یا شیری رنگش آمد جلوی در . موهای قرمزش توجهم را جلب کرد . همیشه کلاه سرش میگذاشت و من ندیده بودم موهایش چه رنگی است . . . سرفه ای کرد و گفت بیا تو نانازم . خیلی ترسیدم . یک هو در را از پشت سر بست و من ماندم توی خانه . . . دستی کشید به موهای بافته شده ام و گفت . . . بیا تو ظرفتون رو میخوایید . من که آب در دهانم خشک شده بود گفتم میشه یه لیوان آب بدید . با لبخندی که بیرون خانه ازش ندیده بودم گفت :" البته " بعد توی یک لیوان خیلی خوشگل که رویش پر از گل صورتی بود برایم آب آورد . یک عطسه کردم . آنا جان همیشه میگفت صبر اومد تکون نخور . من همتان جور ماندم . خانم عشق روباه گفت :" عزیزم تو باید خیلی مواظب خودت باشی هوا سرده مریض میشی ها ببین من الان چند وقته خوب نشدم . " پیش خودم فکر کردم چقدر مهربان است . . . بعد برای من آب میوه گرفت و گفت لیموی تازه دارد و زود بخورم . بابا گفته بود هیچ وقت از دست غریبه هیچ چیزی نگیردم اما تا آمد لیوان را بگیرم چشمم خورد به گردن بند عجیبی که از گردن نازک همین زن همین خانم عشق روباه آویزان بود . انگار سنجاق قفلی هایی را به هم وصل کرده باشند . . . ترسیدم نزدیکش شوم . گفت بیا جونم . یک مرتبه گفت :" از این میترسی." بعد روباه را کند و انداخت روی صندلیی که تکان میخورد و عقب و جلو میرفت . . . بوی قهوه این جا هم می آمد . آب لیمو را سر کشیدم  و گفتم نه من نمیترسم . خانم عشق روباه گفت یک کم صبر کن الان ظرفتون رو پس میدم . توی این مدت فضولی کردم و خوب به همه جا نگاه کردم . . . فکر کنم خانم عشق روباه باید معلم پیانو باشد . چون پیانوی قهوه ای قشنگش باز بود و کلی نت روی زمین و این ور و اون ور ریخته بود . هی سرفه میکرد اما با این حال سیگارش هم توی زیر سیگاری برای خودش قلوپ قلوپ دود میداد . . . . . .تلفن خانه به صدا در آمد یک هو میخواستم بپرم رویش و برش دارم انگار که خانه ی خودمان باشد . . . دیدم که خانم عشق روباه گوشی را برداشت و قرار کلاس شاگردش را گذاشت درست فهمیده بودم . بعد ظرف ما را آورد و تویش شکلات هایی گذاشته بود و رویش را با یک زرورق خیلی نازک بسته بود . دستم داد و گفت تو اینا رو نخوری ها اینا مال بزرگ تر های خونه س . . . پرسیدم چرا ؟ گفت :" اخم نکن " خندید و لپم را کشید . گفت :" توی این شکلات ها یه شربتیه که مال بزرگ ترهاست ." سریع فهمیدم که از همان شکلات هایی هست که توی مسافرت مامان خریده بود و هی میخورد و میگفت تو نخور جوش میزنی . . . بعد به من نگاهی کرد و چشم های درشت سیاهش را ریز کرد و پوست لبش را کند و گفت :" نگروگیس دوست داری؟" گفتم :" نگروگیس؟" گفت الان برات میارم . . . صبر کن . . . داشتم فکر میکردم صورت این معلم پیانو این دفعه آردی نبود عین صورت همه بود . . . روباه روی صندلی داشت به من نگاه میکرد . دلم میخواست بهش دست بزنم اما فکر کردم بهتر است به روباه هایی که بابا قرار است بیاورد دست بزنم . . . مطمئن شدم روباه مرده و این یک پوست است  که خانم عشق روباه برای گردن نازکش که یک وقت کنده نشود دور خودش میپیچاند . . . برایم بستنی زمستانی آورد . . . خیلی خوشحال شدم و توی دلم آبشاری از هوس شروع کرد به ترشح کردن . . . هومم. . . همان جا خوردم و دور دهنم را با دستمال صورتی رنگی که خانم عشق روباه به من داد تمیز کردم . وقتی میرفتم پرسیدم :" اسم شما چیه ؟" گفت :" عزیزم من میس شانزه لیزه ام ." من که قبلا تیو این خیابان راه رفتم فکر کردم اشتباه شنیدم . بعد سه جلد کتاب هم زیر بغلم گذاشت و گفت این ها رو بده به باباجانت . خم شد و بند کفشم را بست . گفت :" حواست پرته ها " گفتم من هم قراره پیانو دار بشم . خانم عشق روباه که همان خانم میس شانزه لیزه بود گفت :" چه خوب . . . بیا من خودم بهت ساز یاد میدم . . ." گفتم میشه یه چیزی بزنید .گفت نه جانم برو دیرت نشه . آمدم بیرون . پشت در گوشم را چسباندم . دیدم بلند بلد ساز میزند و با صدای خیلی زیری مثل صداهای اپرا که آقاجان میگفت اپراست این اهنگ را میزد و میخواند :" تو که ماه بلند آسمونی . . . منم ستاره میشم ، دو دو دو دورت رو میگیرم . . . اگه ستاره بشی دورم رو بگیری منم ابر میشم رو رو رو روتُ میگیرم . . . " همین جا آقا شکر الله دستم را کشید و گفت مامانم از نگرانی همه ی کوچه را گشته حتی توی سطل آشغال ها را . 

شب که خانه دور هم جمع بودیم و همه شکلات میخوردم فکر کردم چقدر بچه های رو به رو چرت میگویند و خان میس شانزه لیزه خیلی هم مهربان و با نمک است . دلم ترش کرد یک هو هوس نگروگیس کردم . بلند گفتم بابا جان میشه فردا برام نگروگیس بخرید ؟

 

تقدیم به هنگامه مفید (یاشار)


 
comment نظرات ()
 
 
رزتا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٤
 

رزتا 

رزتا ، فیلمی از برادران داردن ، این فیلم برنده نخل طلای جشنواره فیلم کن سال ۱۹۹۹ برای بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن شده است.

بعد از دیدن این فیلم ، مقداری گیج شدم ، هرچند نوشته ها و مدیحه سرایی ها و سرایش ها و شعرها و دکلمه ها در باب ِ این فیلم شنیده و خوانده بودم اما تازه موفق به دیدنش شدم . خُب اینکه رُزتا ، دختری است با جثه ای نه چندان ظریف در همان سرآغاز ِ فیلم اقبال ِ بدش را میبینیم که با توسری و تیپا از بیمارستانی که کار میکرده بیرونش میکنند و بیرونش می اندازند . . . همین جا دو دستی چسبیدن ِ رزتای بیچاره به شغل و ناراحتی اش را درک میکنم به خصوص که خودم یک سال و نیم است بیکارم . . . بعد همراه رزتا با دوربین دستی فیلمبردار عزیز به محله های پایین شهر میروم . . . یک کاروان کوچک که نشان میدهد رزتای طفلکی در کجا دارد زندگی میکند . . . یک مادر الکلی هم با اوست . الکلی بودن مادر را نه از لحن و نمایش حرف زدنش میفهمم نه از بار اول دیدنش . . . از موهایی که مدت هاست رنگ نکرده . . . شبیه همه ی ایرانی هاست . . . همه ی زن هایی که کار میکنند و به خودشان نمیرسند مگر اینکه عروسی و بله برونی چیزی برپا باشد ! نه عمل نه عکس العملی میبینم که خیلی بفهمم مادر رزتا الکلی ست اما در نقد ها که این طور گفته اند . . . رزتا که بار زندگی نکبتی را به دوش میکشد مدام از این ور شهر در حال پیاده رفتن به محل زندگی اش است و هی چکمه هایش را که در جایی در جنگل جاسازی کرده عوض میکند و کفشش را در می آورد و آنها را میپوشد . . . میرود از زمین چیز میز میکند و آنها را توی بطری شکسته ای می اندازد و با سیمی چیزی آن بطری را توی دریاچه پرتاب میکند . ماهی در حال جان دادن را بیرون میکشد و دوباره پرتش میکند توی دریاچه . . . البته من واقعا نفهمیدم این کار نماد است ؟ رزتای بیچاره دنبال چه چیزی میگردد و آیا این همان معنای سینمای معنا گراست که در بطری بال بال میزند ! سپس رزتا در حال درد کشیدن است . . . سشوار را دور کمرش میگیرد . . . از لای درزها سوز می آید . . . رزتا لای درزها را با دستمال کاغذی میپوشاند . . . در این میان که دنبال کار میگردد و بیچاره تا کار پیدا میکند که در کیک سازی مشغول شود مشغول نشده اخراج میشود و مجبور میشود به پسری که در دکه ای کار میکند و به او مهربانی میکند و دست نوازش بر سرش میکشد وموتو دارد پناه بیاورد . . . تا یک جایی فکر میکردم رزتا شاید پسر است ! اما بعد دیدم دردی در شکمش او را هی به خود مشغول میکند . . .شاید این همان درد و مرض های روزمره ی همه ی ما هست که اصلا فیلمساز از کنارش خیلی شیک گذشته است و مهم نیست . . . او شبی که در خانه ی دوست جدیدش میخوابد بابالشش حرف میزند . اسمم رزتاست . من شغل دارم . من یه دوست دارم . خب چگر ادم کباب میشود . اما این کار یک روز هم دوام ندارد . در آن هوای سرد و خشک . . . در آن گل و لای . . . در آن بی کسی . . . میفهمم که خارج که میگن جای جالبی نیست و شغلی جز آشپزخونه هم قسمت خودشان نمیشود چه برسد به مهاجرانشان . . . بعد در این بحران سال1999 که فیلم ساخته شده میبینیم که رزتا مثل رسم ِ روزگار زیر آب دوست پسرش را میزند و خودش جای او در دکه کار میکند اما از انجا که وجدانش درد میگیرد با کارت تلفن به آقای رئیس اعلام میکند که دیگر سر کار نیم آید . او که از ولنگاری مادرش خسته شده و البته ما در این بین به دلیل اینکه برادران داردن تشخیص میدهند دوربین یک چیزهایی را نگیرد که ما میخواهیم تصاویری را نمیبینیم و نمیفهمیم و این از جمله معنا هاست . . . روزمرگی فیلم و بدو بدو کردن این رزتای بیچاره در جنگل و هوای سرد وصف حال خود ماست . شاید وصف حال خود من . . . این وسواس و لال مونی گرفتن از بدی روزگار . . . سر آخر رزتا ظاهرا میخواهد با باز کردن شیر گاز خودش و مادرش را از قید زندگی خلاص کند که گاز هم تمام میشود . . . یعنی باید برود پول بدهد تا خودشان را بکشد . . . بیرون که می رود . . . دوست پسر که هنوز هم خیلی دوست نیست و رزتا یک بار میخواسته او را غرق کند تا کار او را بقاپد سر از راه میرسد و او را در حالی میبیند که کپسول گاز در دست دارد و به زور و با درد زیر شکم دارد آن را به خانه میبرد . دیگر کپسول و درد شانه های عریض رزتا را کنار میزند و او را روی زمین میکوباند . پسرک رزتا را بلند میکند و رزتا به او نگاه میکند و فیلم تمام میشود . در یکی از نقد هایی که از این فیلم خوانده بودم دیدم نوشته شده که این فیلم به شدت میخواهد به سینمای ایران نزدیک شود و راست گفته منتها ما این مرحله را پاس کردیم و الان در مرحله ی صبر ایوب به سر میبریم و امید بهتر از نا امیدی است !!!!  این فیلم را نسبت به سکوت لورنا و پسر از کارنامه ی برادران داردن بیشتر دوست ندارم . . . برای ما که همه ی سینمایمان این است این شکل فیلم ضعیف هست و من مخالف تمجید اضافی از این فیلمم . . . 

پرونده:Rosetta Poster.jpg


 
comment نظرات ()
 
 
تربت معطر
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
 

بابا جونم سلام 

الان که دارم این نامه رو برات مینویسم ساعت 2:45 شبه ، نشستم روی صندلی لهستانیی که تو روش میشستی و پیپ میکشیدی و رادیو گوش میدادی و حرف نمیزدی . همونی که گُل ِ روی چوبش رو با رنگ روغنِ آبی رنگ کردم و تو عصبانی شدی . گُل ِ سر ِ جاشه بابا ، صندلی سر ِ جاشه ، اما تو نیستی . همیشه این صندلی رو یه جوری جدای صندلی ها میذارم ، یعنی سواش میکنم ، مثل گُل سرسبد ی  که یه جور ِ دیگه دوستش داری .  . . انگار که قراره یه روزی از اون سالمندان ِ لعنتی برگردی خونه ، پشت ِ خمیده ت رو صاف کنی وبا چشم های با نفوذت به من نگاه کنی و من مثل ِ شمع هی آب برم ، هی کوچیک بشم ، در مقابل ِ تو هیچی بشم ، برم یه گوشه ای و سر و صدا نکنم و دور و برت نپلکم . کاش برگردی بابا جونم . . . این صندلی رو برای اون روزی که توی خیالم تو قراره بیای کنار گذاشتم . . .  اما امشب بعد از سه سال روش نشستم  ، کاشکی گرما ی تو از این چوب های چِغِر مثل ِ بُخار ِ چایی دورِ همی،  بیاد و توم نفوذ کنه . . . بره توی خونِ تَنم . . . بابا جون ، میدونم دختر ِ خوبی برات نبودم ، اما همین یک دفعه رو بذار خود ِ خودم باشم . بذار همون طوری صدات کنم که میخوام . . . همین جوری ، بگم "بابا جونم". توی خیالم بغلت کنم ، توی خیالم فکر کنم تو منو میبخشی ، فکر کنم که  تو رو سربلند کردم و توی مهمونی ها تو هم به دخترت افتخار میکنی و به دوستهای کلاس بالات  میگی دخترم برای خودش کسی شده . . . اما من چی شدم بابا ؟ باباجون ، الان چشماتو بستی و موهای لَختِ سفیدت رو میتونم از همین دور بو بکشم . . . یه جوری انگار توی مجاری بویاییم هنوز بوی تو رو،  بوی موهات رو حس میکنم  . . . من هیچ وقت بهت نگفتم چقدر دوستت دارم . تو یه تیمسار ِ شیک و با اتیکت و اتو کشیده بودی که دخترِ سر به هوای عصیانگری مثل من قسمتت شد . حالا این دختر میخواد برات یه درد دلی کنه . همین یه بار رو . همین دفعه رو گوش کن به من بابا جون . . . کاش بعد از این نامه صورتم رو توی دستات بگیری و بگی دختر جون خواب بود بیدار شو . . . اما بابا جونم خواب نیست . . . چیزی که برات میخوام بگم یه واقعیته . . . تو همیشه میخواستی ما خودمون رو دوست داشته باشیم ، من الان خودم رو دوست ندارم بابا . . . من الان هیچ کسی رو هم ندارم که باهاش دو کلمه حرف بزنم . . . دارم فکر میکنم یعنی اگر الان واقعا خونه بودی میتونستم این درد ِ بی زبون رو برات بازش کنم ؟ اگر برات همه چیز رو میگفتم اون وقت تو چی کار میکردی ؟ تو چی کار میتونستی بکنی ؟ هیچ کار ؟! اما تو همیشه برای همه ی مشکل ها یه راه داری بابا جون . . . تو رو خدا این بار روت رو از من بر  نگردون به من بگو باید چی کار کنم ؟ از روزی که مامان تصادف کرد و رفت توی کُما تو هم باهاش رفتی توی کما . . . کسی نفهمید که من چقدر تنها شدم . . . بابا جون میدونم که مامان رو چقدر دوست داشتی . . . نه اینکه الان بخوام دق دلی خودم رو با این حرف ها سر تو خالی کنم ها نه ! اما بابا جون ارزشش رو داشت این همه خودت رو بخوری و روزه ی سکوت اختیار کنی ؟ مگه من اون موقع چند سالم بود ؟مگه من بابا نمیخواستم ؟ چرا این قدر سنگ بودی ؟ همیشه فکر میکردم تو میتونی یخ بزنی . .  گاهی که دزدکی نگات میکردم ، وقتایی که داشتی با عمو تخته بازی میکردی فکر میکردم چطوری تو همه چیز بلدی و من نه ،چطوری اون ها میخندن و تو نه . چطوری همه باباهاشون بغلشون میکنن و تو نه . چطوری باباها بچه ها رو پارک میبرن و تو حتی با من حرف هم نمیزدی . همیشه به من میگفتن یکی یه دونه ، لوس ِ دردونه . . . هیچ وقت منو لوس نکردی . . . بابا جونم حالا دیگه مهم نیست از همون روزا به خودم گفتم اگر یه روزی بچه دار شم انقدر بچه م رو لوسش میکنم انقدر ننرش میکنم انقدر نازش رو میخرم که حالم ازش به هم بخوره . آرزوی بغل کردنِ بچه ی خودم رو داشتم . . . از وقتی که خونه ی ساکت و سردمون منو از همه چیزهایی که دوست داشتم پس میزد دلم خواست بچه داشته باشم ، که همه چیزهایی که تو خیلی راحت میتونستی به من بدی و ندادی  رو بهش بدم . . . بچه . . . باباجونم ، قربونت بشم ، میدونم که الان که این نامه رو میخونی داری زیر لب یه چیزهایی میگی که هیچ کسی دور و برت نمیفهمه و میخوای بدونی چی میخوام بهت بگم ، اصلا چرا برات نامه نوشتم ، چرا گلایه دارم میکنم ، میخوای بدونی این چرک نویس بدخط که بعد از این همه وقت از دخترت بهت رسیده چیه ؟ خُب خبر ِ خوش این جاست که . . . بابا جون . . . گریه ام گرفته . . . تو هیچ وقت گریه ی منو دیدی ؟ نمیخوام نامه م رو خط بزنم . . . برای همین باید برم سر و صورتم رو بشورم بیام . . . . .  

باباجانم الان که دارم بقیه ی این کاغذ رو مینویسم ساعت 4 صبحه . رفتم دستشویی بالا آوردم . تو هیچ وقت گریه ی منو ، خنده ی منو ، بالا آوردن منو ندید ی ، توی همون آینه ای خودم رو دیدم که تو رو به روش شق و رق وای میستادی و به خودت نگاه میکردی ، انگار که صورتت از سنگ بود . من  توی همون دستشویی بالا آوردم . نمیدونم چطوری بگم . . . چطوری این نامه رو تموم کنم ، یه پاکت سیگار کنارم گذاشتم هر نخی که روشن میکنم هی میگم باید که خاموشش کنم چون که . . . باباجانم بذار این طور بهت بگم که تو الان بابابزرگ شدی . . . من بچه دار شدم . آخی خدا . . . آره . . . خوشحال شدی یا ناراحت ؟ نمیدونم . نمیتونم تو رو توی این وضع تصور کنم . . .بابابزرگ خاموش !  شاید اگر نوه ای داشتی هیچ وقت اون طور که همه ی مامان بزرگ ها و بابابزرگ ها میگن که  نوه توی بادومه و این خزعبلات   برای تو این طور نباشه  . . . نمیدونم اصلا . . . همیشه دلم میخواست بچه ای داشتم بابا جون . . . که توی همین خونه ، از سر و کولم بالا بره ، قلم موهام رو برداره بی اجازه روی بوم نقاشیم گَند بزنه به بوم یا چه میدونم نقاشیم رو خراب کنه و نفت و تربانتین رو بریزه زمین و صدای هِر هِر و کِر کِرش از پنجره بریزه بیرون و عین بادبادک رها باشه روی ابرا . . آزاد و رها . . . من هر شب با بوی تنش خوابم ببره اونم منو دوست داشته باشه . یه همچین چیزی بابا . . . یه همچین موجودی به نام بچه الان توی منه . . . هیچ وقت فکر نمیکردم وقتی این خبر رو میگیرم . . . وقتی میفهمم واسه خودم یه پا مامان شدم باز دوباره توی خونه ی تو باشم . . . زیر ِ این طاق ِ سفید ، زیرِ این لوسر ِ عتیقه که چهلچراغ ِ کم فروغش هنوز همه جا رو روشن نمیکنه و واسه خودش الکی لوسریه ! یه چهچلراغ ِ بلورین ِ فقط گرون اما بی نور اما بی کار  ، من الان زیر ِ همون لوسر، زیر اون طاقی نشستم . . . هنوز توی بالکنمون پرنده ها میان . . . دور هم خوشن بابا . . . کاش حال ِ منم خوش بود . الان پرنده ها پناه گرفتن . . . چقدر خوشن با هم . . . میگم  حالا که خدا بهم یه بچه داده ، حالا که یه موجودی توی تنِ من وایساده و میخواد بیاد توی این دنیا و با مشت داره به شیکمم میکوبه من نمیخوامش . این رو از الان دارم میگم . نه اینکه من اون رو نخوام نه کلا من  خودم رو با این زندگی رو نمیخوام . . . این نامه رو هم همین جوری مینویسم شاید آخرش پاره اش کردم . دارم فکر میکنم خدایا چرا ؟ همه ی شور و نشاط رختش رو بسته از این خونه رفته . فکر میکنم این جا شومه بابا . . . دستم میلرزه . . .ببخشید که این قدر بدخط و بدبختم . . . حالا من تنها تر از قبلم . چه تو باشی بابا چه تو نباشی . . . شاید خودم رو از این لوسر حلق آویز کنم !؟ شاید این برای تو بهتر باشه . برای این بچه هم همین طور . . . بابا جون بارون داره میاد . . . دارم تو رو توی خونه تصور میکنم. روزی که با موهای بافته شده م جلوت وایسادم و گفتم اگر نذاری من با بابک ازدواج کنم موهام رنگ دندونهام میشه . . . میمونم روی دستت . . . تو رو یادم میارم که یه آه کشیدی . . . صدای آهت رو یادمه . . . آه ِ تو هنوز توی گوش ِ منه بابا . . . هنوز شعله میکشه . . . گاهی روزی چندبار میشنومش . . . تو که حرفت برو داشت و بران و غران بودی یه هو هیچی نگفتی . . . گذاشتی دست بابک رو بگیرم بیارمش توی خونه ی خودمون . . .راستی بابا بابک به تو َسر میزد ؟ یه وقت هایی به من میگفت از پیش تو برمیگرده راست میگفت بابا ؟ هیچ وقت فکر نکردم بهم دروغ میگه . حتی الان که دارم برای تو این حرف ها رو میزنم باز فکر میکنم که داره راست میگه . . . خُب بابک رو من نیاوردم توی خونه خدا آوردتش . مگه نمیگن پیشونی نوشته . . . مگه نمیگن هر چی خدا بخواد . . . مگه ممکن بود تو اجازه بدی من با بابک ازدواج کنم ؟! پس حتما خدا خواسته بوده . . . این بچه رو هم خدا زده پس سرش . . . حتما دیگه . . . یه سوزی از لای درز ِپنجره تو میاد . . . بارون ریز ریز میزنه به پنجره . . . تو نیستی که کسی دلش برای این شیشه ها بسوزه بخواد فرداش احمد آفا رو صدا بزنه که بیاد لک بگیره و پنجره ها و بالکن رو تمیز کنه . . . همین جوری عین خونه ی عنکبوت مونده این جا . . . منم توش موندم . . . این جا شده خانه ی عنکبوت و منم دارم خودم رو لای تار های کش دارو لزجش میکُشم . . . نمیخوام از این کارتُنَک بزنم بیرون و همه چیز رو درست کنم چون کاریه که شده . . .بمونم و بپوسم انگار بهتره .  راستی بابا . . . تو میدونی من چقدر بابک رو دوست دارم ؟ حتی همین الان که فهمیدم  تو چه  وضعی گیر افتادم . . . یعنی بگم ندارم ؟یعنی بگم که دوستش ندارم ؟ اگر بگم تو باور میکنی ؟ دیگه دیر نیست ؟دیر هم که باشه برای این بچه زود نیست ؟ این صدای من رو میشنوه بابا ؟ این، منظورم نوه ی شماس . . . کاش چشمامو ببندم و وقتی باز میکنم با همون موهای بافته پام رو بزنم روی زمین و بگم بابا من با بابک میخوام ازدواج کنم و تو بزنی توی گوشم . . . کاش میزدی توی گوشم . . . رعشه اومده توی اعضای بدنم . . . خودکارم رو باید عوض کنم . . . 

ببخشید که رنگ ِ خودکارم عوض شد . . . میدونی که من عاشق این رنگ رنگ بازی هام . . . آخرش هم دختر آقا تیمسار ِ معروف، دکتر و آرشیتکت نشد ، نقاش از آب دراومد . . . اونم نقاشی که باباش کارهاشو دوست نداشت .  یه نقاش دوزاری . میدونم که دوست نداشتی من نقاش بشم  . . . میدونم وقتی پشت سرم از دانشگاه با یک دوجین آدم میومدم خونه و فکر میکردم که چقدر دختر بزرگی شدم چقدر ناراحت میشدی . . . از اینکه اینقدر خلوت ِ تو رو درک نمیکنم . تو بخاطر مامان هیچی نمیگفتی . . . میدونم . میدونم . . . آخی . . .جای مامان چه خالیه . . . دلم تنگ شده . . . بابا جون فکر میکنم یه جوریم . انگاری خون توی رگ هام یخ بسته و دارم میمیرم . .. ازت خجالت میکشم . . . میبینی نمیتونم حرفم رو بزنم . . . از بس همیشه صغری کبری میبافم و هی حاشیه میرم . . . همیشه همینم . . . . . همه ی پوست ِ لبم  رو خوردم . . . چند ساله وسواسم بیشتر شده . . .البته خب میدونستی که  من هم مثل مامان اضطراب و وسواس دارم . . . نگو که نمیدونستی . . . . . . همه ی آزمایشگاه های تهرون من رو میشناسن . . . فک میکنن من دیوانه شدم . . . اون موقع که میخواستم با بابک ازدواج کنم فهمیدم که یه تیروئیدم یه عددش یه ذره بالاتر نورماله . . . هیچ وقت به شما نگفتم ولی میدونی چی کار کردم ؟ چون الهه گفته بود که آزمایشگاه خوبی نرفتم ، من هم رفتم یه آزمایشگاه دیگه . از ترس اینکه یه وقت چاق نشم . . . تیروئدم بالا پایین نشه . . .یه وقت نکنه  بابک منو نپسنده . . . نگنه همون اول کار بگه زنم مریضه . . . دیدم جواب آزمایشگاه دومیه بدتر از اولیه س . . . بعد با خاله ی نغمه رفتم دکتر... آخه اون هم تیروئید داشت من از همه پرسیده بودم ...تا تهش رو رفته بودم . . . این هایی که دارم میگم همه مال قبل از عروسیمه ها بابا . . . نمیدونی دکتره انقدر خنیدید . . . هیچیم نبود اما من که برام کافی نبود . . . فکر کردم داره دروغ میگه و با خاله  ی نغمه ساخت و پاخت کردند که من چاق بشم یا لاغر بشم بابک من رو ولم کنه . . . برای همین رفتم یه دکتری که بابای احسان ، همون پسره که تو دوست داشتی من باهاش معاشرت کنم چون خونواده ی حسابی دارن . . . همون . . . بابای اون میرفت این دکتر تیروئید و من هم رفتم اون دکتره و خلاصه از این دکتر به اون دکتر . . . آخر سر بابک شک کرد من چرا این قدر با احسان پچ پج دارم میکنم و یه بار توی دانشگاه دعوا راه  انداخت . . . میدونی بابا خب حق داشت . . . باباجون وقتی بابک رو دیدم که مردمک چشمش کوچیک شده بود و صداش میلرزید و داد میزد سرم . . . فک کردم خیلی عاشقمه که بخاطر من این همه غیرتی شده . . . هر دختری دوست داره مردی که میخواد باهاش  باشه اون قدر دوستش داشته باشه که بخاطرش بزنه حتی یکی دیگه رو بکشه  یه مدل قیصری . . . نمیدونم شایدم من این جوری بودم . . . چقدر جای بابک خالیه تو خونه بابا . . . میخوام برم اتاق خودمون . . . اون جا بقیه ی نامه رو بنویسم . . .

الان روی تخت خوابی نشستم که مال تو و مامان بود . بعد شد مال من و بابک . . .حالا من و این بچه روشیم . . . لاله های صورتی هنوز روی طاقچه ان . . . آیینه ی عقد مامان که دورش قلمکاره روی دیواره . گاهی میرم جلوش . منو نشون نمیده بابا . . . بعد با دستم روشو پاک میکنم . . . . دستمال میارم . . . با دستمال ِ نم هی میسابمش . . . شفاف میشه . . . تمیز میشه. . . . همه چیز رو نشون میده اما من رو نه . . . وای خدا دندون هام داره میخوره به هم . . . دو روزه غذا نخوردم . پیش ِ خودم میخوام این نامه رو فردا برات بفرستم و بعد هم . . . بعدش منتظر میشم . . . تا یه روز . . . فقط یه روز موبایلمو روشن میذارم .  .  . شاید تو مثل اسطوره های شاهنامه اومدی به دادم رسیدی ؟ نه ؟یعنی آفتابی هم هست . . .  ؟ . . . قلبم نمیزنه . . .یه خط در موین میزنه . . . نامیزونه . . . مرتب نمیزنه . . . ریتم نداره بابا جون . . . سرم گیج میره . . . دلم میخواد تنها باشم . . . میدونم که توی دلت داری میگی تو مستحق این تحقیری . . . توی این جا که الان شده اتاق خواب بابک و من، دیوار سمت ِ چپی که به بالکن باز میشه روش پر از خطاطی های بابک ِ . . . خیلی قشنگه . . . نگاهشون میکنم . . . کاش این جا بود ! . . . واقعا ؟ نمیدونم . . . راستی بابا بابک نمیدونه بابا شده . . . بابک ِ بابا . . . چقدر (ب) ! ؟ ازش خبر ندارم . . .پارسال منو ول کرد و رفت . . . میدونستم هر از گاهی پای بساط لهو میشینه .. . اما نمیدونستم چقدر داره این کارشو جدی میگیره . . . میگفت براش لازمه . . . بعدش باهام مهربون میشد . . . انگار ایده های شل و ول ِ کارهای نقاشی و خطاطی یه هو میماسید روی بوم . .. تند و تند، کار و کار . . .دو تا نمایشگاه مشترک داشتیم با اسم ِ ( تربت ِ معطر) توی فرانسه و آلمان خیلی استقبال شد . . . همون جا بابک رو شناختم . . . توی فرودگاه . . . وقتی به قول خودشون داشت خودش رو میساخت . . . وقتی فهمیدم اعتیادش سخت و سنگین شده . . . توی  سفر هم که حسابی سنگ ِ تموم گذاشت . . . از این نظر که خودم  رو زدم به در ِ بیخیالی و گفتم بذار حالا که همه ی شبکه ها دارن ازمون تعریف میکنن و خبر ساز شدیم  و  با همیم و حالمون خوبه بذار خوب باشه . . .بعدا درستش میکنم . هر شب میومد زانو میزد دستم رو توی دستش میگرفت ، گریه میکرد و میگفت هر چی داره از من داره و اگر من نبودم اون میمرد و میگفت وقتی برگردیم ایران ترک میکنه . . . اون روزها مامان توی کما بود و من میخواستم به هیچ چیزی فکر نکنم . . .

بابک از شکاف ِ پلکش نگاهم میکرد . . . نور ِ مهتاب رو روی صورت من شکار میکرد و توی هر حالتی میتونست ازم عکس های درجه یک بگیره . البته اون دوربین ها رو همه رو با پول من خریده بود . با پول شما باباجون . . . راست میگفت اگر من نبودم اون هیچی نداشت . . . الان دارم به خطاطی روی دیوار نگاه میکنم . . . فکرم به قلم مو میره . . . فکر میکردم قراره این دیوار رو   با یه قلم مو ی یک متر و نیم ی  شعر نویسی کنه . . . تکنیکش رو نمیدونستم . . .توی ذهنم فکر میکردم روی قلم موش میشینیم و الاکلنگ بازی میکنیم . خودم با لباس ِ کار توی آتلیه کار میکردم . . . روی بوم همینا رو میکشیدم . . . همه ی تخیلم رو . . . اینا همه مال ِ زمانیه که مامان حال نداشت  . . .  تو برده بودیش بیمارستان و اون توی کما بود  . . . از وقتی مامان رفت کما ، لنگر ساعت هم وایساد . . . انگار زندگی وایساده . . . مامان دوستم داشت . . .من این طور فکر میکنم . شایدم این طور نبوده .  اما هیچ وقت خونه نبود . همون زنی بود که  تو دوست داشتی . سر به زیر و با حیا و آروم . . . با ناخن های سوهان کشیده  لاک زده و بدنی در قواره ی باربی و حرف زدنی که از توش کلمات ِ تاریخ بیهقی و شعر ِ فروغ فرخ زاد و نیما میزد بیرون . . . زنی که سرِ ساعت بیدار میشد و به خدمه و چاکر هاش میگفت که برای تو تخم مرغ عسلی درست کنن و جلوتر از آفتاب طلوع میکرد  ، هر صبح دوش میگرفت و به خودش عطر میزد و عصرها قهوه میخورد و همه ی اپراها و تئاترها رو میدید و خونه ی هیچ کدوم از دوستهاش نمیرفت مگر با تو . زنی بود محیای تو . . . دوستت داشت . . . عاشق خشن بودن تو بود . . . هر جور تو دوست داشتی بود . . . من میدونم مامان نمیخواست تو رو از دست بده . . .مثل من که نمیخواستم بابک رو از دست بدم . البته مقایسه ی تو و بابک خیلی اشتباهه. . .  تو کجا و اون کجا . . . راستی بابک کجاست بابا ؟ کاش قبل از مردنم یه بار ببینمش . . . دیگه دستم داره خسته میشه . بذار به جای این حاشور زدن ها با این کلمه ها برم سر اصل مطلب . . . بابا جونم من دارم آب میشم . مثل همون شمعی که بهت گفتم . وقتی تو منو میدیدی . . . نمیدونم چند وقت دیگه زنده ام . نمیدونم . . . با این بچه باید چی کار کنم . . . کاش خواب باشم . . . از اینی که دارم میگم مطمئنم ها . . . شک ندارم . . . آخه بعد از سفری که با بابک رفتیم و برگشتیم همه چیز عوض شد . . . .بعد از اون نمایشگاه تربت معطر . . . بابک اعتیادش زیاد شد یعنی این طور بگم که کلمه ها از دهنش بیرون نمی اومد . مدام ازم پول میخواست . . . اولش گفتم آستینم رو بالا میزنم و زندگیم رو نجات میدم . . . من که تازه مامانم رو از دست دادم و بابام هم خود خواسته کوچ کرده به سالمندان چون که دیگه حرف نمیزنه . . . انگار زده با کلت مامانم رو کشته من هیچ کسی رو ندارم جز بابک . . . باید کمکش کنم . . . عین مادر ترزا . . . شب ها میلرزید . . . تنش مثل ِ رعد و برق میشد . . . روی بازوم با انگشت هاش پیانو میزد . . . فردا که بهش میگفتم یادش نبود . . . لب هاش خشک میشد . . . سه ساعت توی دستشویی میموند . . . دنده هاش داشت دیده میشد . هر روز میگفت ترک میکنه و میخواست کمکش کنم . . . یه هفته خوب بود یه هفته بد . . . مگه چقدر درآمد داشتیم . . . شاگردهاش کم شدن و من هم مدام دنبال مشاور بودم . . . خدا میدونه چه کارها که نکردم . بیشتر دکترهای تهرون رو گز کردم بردمش . . .کیلینیکی نبود که نبردمش . . . خون بدنش رو عوض کردیم . . . بردمش فرادرمانی . . . همه جا پا به پاش بودم . توی اینترنت مدام میگشتم ببینم چه طوری باید باهاش رفتار کنم گاهی منم از کوره در میرفتم . . . هی میخواستم کنترلش کنم . . . یه روز سر اینکه یکی از بچه های خلافی که باهاش میگشت رو آورده بود خونه دعوام شد ، حسابی کتکم زد . . . یه جوری منو زد که نمیتونم تعریف کنم ، عینکش از صورتش پرت شد بیرون افتاد روی زمین . لوله ی جاروبرقی رو برداشت و محکم باهاش منو زد . . . حالش خوب نبود . . .رفتم توی حیاط نشستم کنار شمعدونی ها انقدر گریه کردم که نگو . . . هوا خیلی سرد بود . . . فکر میکنم برگ ها زود تر از موعد یخ زده بودن . . . سریع اومدم خونه رفتم توی آتلیه تابلوی زمستان سبز رو کشیدم . . .یه درختی که از ش کلی قندیل آویزونه و یه شمع کنار تنه ی تنومندش روشنه . همون موقع فکر کردم برم امام زاده ای جایی . . . پاشدم رفتم تجریش . . . امام زاده صالح . . . دم در باید چادر میگرفتم . . . یه چادر سرم کردم رفتم تو . بوی گلاب میومد و محو آیینه کاری ها شدم . . . یه دل سیر توی امام زاده گریه کردم و با دل سبک و امید زیاد اومدم بیرون . بوی سمنو میومد . بوی ماهی و سبزی . .  یه کم خرید کردم . . . اومدم خونه دیدم بابک یه یادداشت گذاشته که برای همیشه رفته . همه ی خرید ها از دستم افتاد . ماهیه با اون عظمتش از توی کیسه افتاد روی زمین . . . زیر پام . . . یه لحظه فکر کردم  ماهیه زنده شده . . . داره روی زمین سینه خیز میره . . . خط های بابک و تراش ها و قلم موها سر جاش بود . . . فکر کردم داره خالی میبنده . . . ببخشید یعنی داره باز هم من رو سر میدونه . . . پاشدم خونه رو مرتب کردم . . . حموم رفتم یه تلنگری به خودم زدم . از اون روز توی آتلیه  شمع روشن میکنم . انگار آتلیه م شده یه جور سقا خونه . . . باباجون باور میکنی یه سال تمام تنها بودم . . . شروع کردم درس طراحی دادن و دنبال بابک گشتن . . . هیچ خبری ازش نبود . . . هفت سین پارسال تک و تنها بودم . . . دو تا از دوستهام میدونستن . . . رفتیم پیش یه فالگیر . . . یه زنه بود . . . گفت شوهرت با یه زنی فرار کرده و برنمیگرده . . . این مدت خون ریزی کردم و کارم به بیمارستان کشید و یه مدتی کار رو ول کردم . . . رفتم شمال . . . وقتی برگشتم دیدم هیچ چیزی عوض نشده . فقط برگه های سونوگرافی و آزمایش و دکتر ها اضافه شده . همه رو سوزوندم . . . انقدر دکتر رفتم و هر دکتر یه چیزی گفته که دیونه شدم .  .  . یه روز در زدن . دیدم از پله ها بابک داره میاد بالا . . . از همون پله هایی که تو با اون قامت ورزیده ات بالا میومدی و مامان دم در منتظر بود تا کتت رو بگیره و کنار گوشت رو ببوسه . . . منم همون جا وایساده بودم اما یه جور دیگه . . . با لباس خواب و تن ِ خسته و موهای چرب . بابک خیلی عوض نشده بود . . . فک کنم یه ذره چاق هم شده بود . . . دلم براش خیلی تنگ بود . . . وقتی رفت حموم و اومد بیرون دیدم روی دستش جای آمپوله فهمیدم تزریق میکنه . ای بابا . . . چی بگم بابا جونم . . . چی رو چطوری بگم ؟! . . . البته برای من منبع الهام شد . . . خب میگفت اشتباه کرده و کلی به پام افتاد و شروع کرد ناز و نوازش کردن و این که همه جا از من گفته و بعد خودش هم شروع کرد به کار کردن و یه مصاحبه باهاش کردن . ازمن خیلی تعریف کرد و از این جور حرف ها که اگه زنم نبود . . . و زن ِ هنرمند ِ من و . .  .اما خب . . . واقعیت این بودکه یه خط در میون خونه بود . . . یه روز یه تابلو کشیدم  که توش پر از آمپول بود و سورنگ هایی که توی یه چرخ ِ تراکتور رفتند .. . . کارهای منم فروش میرفت . اما نه مثل سابق  . . نمیشد به بابک گفت :" کجا بودی ؟" نمیتونستم برم پیش خانواده ش . . . پدر مادرش از وقتی هنر خونده بود ترکش کرده بودند . . . میخواستند حجره ی آقا صادق رو بگردونه اما گل پسرشون شده بود خطاط و هنرمند . . . سایه ی منو که با تیر میزدند . . . اما من رفتم دنبالش . . . خواهرش انقدر به من فحش داد بابا . . . رفتم ته تهرون ، زیر یه تیر چراغ برق که نورش سکته میکرد و هوا هم پر از خاک بود چون ساختمون ِ کناری رو داشتن میکوبوندن . . .توی خونشون منو راه ندادن . . .  من داشتم فرو میرفتم . . . به من میگفتن تو پسر ما رو معتاد کردی . . . تو بهش پول این کثافت کاری ها رو دادی . . . عروس ما نیستی . . .  . . . بچه ها میگفتن باید ازش جدا شم . . . اما بابک رو دوست داشتم . . . یه روز وقتی بعد از یه هفته برگشت با حنا روی تن من یه شعر قشنگ نوشت و عکس گرفت . . . اون روز نه بساطی برپا شد و نه دعوایی . . . همون شب زنگ زدم نایب برامون چلوکباب آوردن . . . گفتم یه ذره جون بگیریم . . . تلفن ها رو هم از برق کشیدم . . . انگار من تک و تنها باید این قایق ِ زندگی رو راش مینداختم و به یه ساحلی میرسوندم . . . تلفن ها رو کشیدم و از همون نایبی که تو دوست داشتی برامون غذا آوردن . . .همون شب بود که نطفه ی این بچه بسته شد . . . یه ریشه اضافه شد . . . یه ریشه ی پوسیده . . . وقتی فهمیدم حامله شدم که برای تیروئد و این چک اپ ها رفتم آزمایشگاه . خیلی بی اشتها شده بودم و دوست ِ یکی از بچه ها میگفت یه چک آپ کن . . . خیلی لاغر شدی . . . شاید یه ویتامینی چیزی کم داری . . . البته راست هم میگفت خیلی وقت بود مولتی ویتامین که نمیخوردم هیچی همه اش داشتم با قرص اعصاب خودمو آروم میکردم . . . فقط قرص اعصاب . . . خودم رو به در و دیوار میکوبیدم که بابک بار دیگه :" دوستت دارم . اشتباه کردم ." اون موقع فکر کردیم دوباره بیایم تربت معطر 2 رو شروع کنیم . . . هموننشونه ها  و همون موتیف و کار ها رو انجام بدیم . منتها با یه تکنیک جدید . . . من خیلی خوشحال بودم بابا جان تا اینکه همه چیز دست به دست هم داد و نه تنها فهمیدم تیروئید ندارم بلکه فهمیدم حامله ام و از اون بدتر اینکه ایدز دارم . وقتی جواب آزمایش رو گرفتم توی آزمایشگاه بودم . دختری که جواب ِ آزمایش رو به من میداد ، مثل ِ همیشه نگاهم نمیکرد . . . انگار ترسیده بود از من . . . موهای فر فریش رو دوست داشتم . . . لبخند به لب نداشت . . . دیگه باهام سرِ شوخی و حرف رو باز نکرد . . . پرسیدم چیزی شده ؟ یه جوری سنبلش کرد و رفت . . . خودم همون جا برگه رو از توی پاکت در آوردم . .خوندمش  . باورم نمیشد دارم چی میبینم . انگار یه سطل آبِ سرد ریختن روم . . . نشستم روی صندلی . . . یه دختری با یه کلاه بره و شال گردن اومد و منو یاد دوره ی دانشجویی خودم انداخت گفت برای عمل ِ زیبایی دماغش اومده آزمایش بده و . . .من اصلا نمیشنیدم چی داره میگه . . . مدام میگفت که توی تئاتر خورده زمین و غوز بی نظیر دماغش کج شده و خیلی هم خوشگله اما باید عمل کنه چون نفس نمیتونه بکشه . . . من همون جا بی هوش شدم . بعد از اینکه به هوش اومدم دیدم بهم ِسرُم زدن . به یکی از بچه ها زنگ زدم .اومد . . . همه میگفتن اشتباه شده . . . مگه میشه من ایدز داشته باشم . . .باباجانم نزدیک دوازده بار تست دادم . . . خدا میدونه هر بار چقدر نذر کردم . . . چقدر توبه کردم . . . هر بار جواب مثبت بود . . . حالا چهار ماه گذشته . . . من مامان شدم . . . بچه ی منم ایدز داره . . . نخواستم بدونم بچه  دختره یا پسر . . . میخوام خودم رو سر به نیست کنم . نمیخوام خیالبافی کنم بابا جان .  از این زندگی خسته شدم . . . همه ی خوشی ها رو مفت باختم . . . کاش تو پیشم بودی . . . روزهایی که بچه بودم و زیرزیرکی نگات میکردم . . . کاش تو توی گوشم میزدی و نمیذاشتی ازدواج کنم . . .کاش هیچ وقت بابک رو نمیدیدم . . . حالا اگررگم رو با تیغ بزنم   . . . این مریضی از توی پوستم . . . از زیر پوستم میاد بیرون و میره . . . من یه آدم دیگه رو به دنیا بیارم یا نه ؟ گناه نداره ؟ بابا تو بگو . . . تو بهم بگو چی کار کنم ؟ کجا برم ؟ میگن میشه یه جاهایی رفت متوقفش کرد . . . چطوری امیدوارم باشم بابا ؟ تو بهم بگو . . . میشه گوشی رو برداری به من زنگ بزنی . . . میشه ؟ میشه بیای پیشم اگر بخوای سکوتت رو بشکنی . . . به خدا من خیلی تنهام . . . سردمه . . . پنجره ی اتاق هنوز خرابه . . . قفلش با هر بادی باز میشه . . . میرم ببندمش یه وقت سرما نخورم . . . ممکنه با یه سرماخوردگی نابود بشم . . . اما مگه من همین رو نمیخوام ؟ بابا جان . . . باباجان من چی میخوام تو به من میگی ؟ تو من میشی باباجان؟ من میشی بگی چی کار کنم . . . باباجانم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
معجون بخور و نمیر واویلا
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

کاسه ی معجون ِ بخور و نمیر واویلا را دست ِ درویشی داد که سَرایش را چند صباحی گُم کرده بود و اندر پی مکانی آواره شده بود ، درویش کاسه را از دست ِ میس شانزه لیزه گرفت و همان طور که سر به زیر داشت و نگاهش دیده نمیشد با صدایی که از اعماق ِ دلگرفتگی اس بیرون میخزید گفت : از این بخور و نمیر واویلا ها به خورد ِ ما ندهید بانو ، نمک گیر میشویم و این جا اطراق میکنیم . " میس شانزه لیزه پوزخندی زد و کلاه ِ شنل ِ سیاهش را روی سرش انداخت و گفت :" درویش ، خودت را صد هزار به حساب نیاوَر که تو یک نَفری و من هم . " درویش که سرش پیدا نبود زیر ِ خرقه ی چند تکه زیر لب حرفی زد و از میس شانزه لیزه دور شد . دوری که دیگر پیدا نشد ، جوری که دوری اش از نیامدنش خبر میداد . در میان ِ دو خط موازی کوچه به نقطه ی اتصال رسید و از تیررَس هر تیر افکنی خارج و محو شد مثل دودِ سیگار .میس شانزه لیزه با سبد بزرگی که زیر شنلش پنهان کرده بود به اتاق ِ زیر شیروانی اش پناه برد . در شومینه هیزم ها میسوختند ، آتشکده ی همیشه برقرار ، نورش را به سقف ِ اریب اتاق می انداخت و سایه ها در رقصی هولناک روی دیوار میخندیدند . روی شومینه دیگی در حال ِ کباب شدن بود . میس شانزه لیزه توی دیگ مقداری آب ریخته بود و چند تایی کلمه . بعد هم میزد ش و زیر لب چیزی میگفت و میخندید . روی زمین ، تار های کِش دار به پایش میخوردند و میس شانزه لیزه را کلافه میکردند . پاورچین از روی تارهای روی زمین که مثل ِ حصیر افتاده بودند و جنسی لزج داشتند رد شد . روی صندلی قدیمی چوبی اش نشست و در سکوتی که برقرار بود احساس بی قراری میکرد . معجون هنوز آماده نبود . . . . میس شانزه لیزه قیچی را از روی میز برداشت ، شروع کرد به بریدن ِ روده هایی که روی میز بود و ازشان خون و کرم میریخت بیرون . روده ها را قیچی کرد با هر برخورد تیغه اش خواهشی در وجودش شعله میکشید .  باران گرفته بود . هم او را و هم خاطره ها را . باران که گرفته بود بند آمدنش با خدا بود مثل روزی که تمام نمیشود مثل کابوسی که وِل نمیکند . . . باران به شیروانی میخورد و از ناودان پایین می آمد . . . روده ها ی تکه شده روی میز روی هم افتاده بودند . . . برای معجون مقداری رگ هم لازم بود ، میس ، رفت توی حمام و به وانی که توی آب نمک اش مقدار زیادی رگ سیاه و قرمز در هم تنیده شده بودند نگاه کرد . خم شد و یکی از سیاهرگ ها را برداشت و به نیش کشید . مزه ی خوبی میداد مثل ِ گوشت ِلب وقتی که رویش نمک بزنند شور بود . رگ ها را در بغلش گرفت و برد روی میز اش . . . میل بافتنی را آورد و شروع کرد همین طوری به بافتن . دست ها از بافتن خسته نمیشد . . . سایه ها روی دیوار با هم حرف میزدند و کش می آمدند و تکان تکان میخوردند . . . میس شانزه لیزه مربع های کش بافی از رگ ها بافت آنها را توی دیگ مسی انداخت و باز هم زد و زیر لب جدول ضرب خواند . . . مواظب پایش هم بود که به تار های لزج هی نخورند . تارها به دار قالی بسته میشدند . معجون در حال آماده شدن بود . میس شانزه لیزه سیگاری روشن کرد و در بخارِ اتاق زیر شیروانی عرق میکرد اما مهم نبود . . .صدای باران و هیزم که با هم در سرعت نواختن مسابقه گذاشته بودند شدید تر میشد مثل فیلمی که در دور ِ تند باشد . . . میس با سیگار گوشه ی لبش پشت دار نشست و تار را بافت . . . تار از خانه ی عنکبوت آمده بود . عنکبوتی که پشت ِ سوراخ ِ دودکش خانه درست کرده بود به جاش به میس تار میداد . . . . . هوا که عوض شد و خورشید که ابرها را بُر زد و بادها را کنار کشید طلوع کرد . میس شانزه لیزه بیدار که شد پشت دار قالی خوابش رفته بود . بیدار که شد ، معجون بخور ونمیر واویلا حاضر بود . عطر اش همه جا را گرفته بود . مدت ها بود در محله این بو شده بود حرف درگوشی مردم . . . تا شب بشود و درویش بی سرا باز بیاید که نمک گیر شده بود . باز از آن دو خط موازی مثل گلوله ای که به چشم نزدیک میشود . برمیگشت . هر شب همین کار را میکرد . میس شانزه لیزه مرد را میشناخت . . . میخواست این بار با او شرطی بگذارد . شرط برای این بود که این گم کرده راه در حالی که خودش را نمیشناخت و خانه اش را به میس گفته بود دستت را به من بده تا با هم در کلبه ی محقری زناشویی کنیم . . . میس شانزه لیزه که مرد را میشناخت و به نمایش هایش عادت داشت میخواست غافلگیرش کند . . . آن شب مثل همه شب ، درویش آمد و میس شانزه لیزه معجون رگ و روده را به کاسه ای ریخت و رفت پیش اش . درویش دوباره گفت : "از این بخور و نمیر واویلا ها به خورد ِ ما ندهید بانو ، نمک گیر میشویم و این جا اطراق میکنیم ." میس شانزه لیزه به او گفت "با تو به هر کلبه خرابه ای می آیم ، شاید که جبران این گیرِ نمک ات شدم و تو هم از گیر هایت کاستی ای مرد . که مردی به حرف نیست و به عمل است . ضمن اینکه تو که هستی که این همه گستاخی و کوتاه که نمی آیی هیچ هر شب همین ها را میگویی و میروی و برمیگردی مثل خورشید . " درویش کاسه را سر کشید و انداخت روی زمین . او که قد بلندی نداشت و دیده نمیشد آهسته گفت من برای تو پلکانی میسازم تا آسمان و ستاره ها را به تو میدهم که یک دل نه صد دل عاشقت شده ام . میس شانزه لیزه کبریتی ما بین دو صورت شان روشن کرد و گفت :" من هم عاشق تو شده ام . صد دل . . . نه یک دل . . . برویم . " در راه که از سنگریزه ها گذشتند و به پشت ویرانه ای رسیدند درویش لام تا کام حرفی نزد . کلاغی روی شانه ی راست میس شانزه لیزه نشسته بود . مرد در کلبه ای را باز کرد که سقف نداشت . فقط دیواری بود و بس . رفتند تو . درویش خرقه بکند . صورتش دیده نمیشد . . .  یک سیاهی غلیظی که مثل قهوه ی ته فنجان بود تکان میخورد و یک جا نبود . ته نشینی بود از غلظتی بد بو . دستهایش بزرگ بودند و انگشتانش مثل شن کش . . . بوی روده همه جا را گرفته بود . همه ی تنش رگ به رگ شده بود و به هر بندش رگ وصل شده بود و از دنده های نحیفش رگ هایی که خورده بود آویزان بودند . . . گفت : از من هر چه بخواهی به تو میرسد . فقط دوستم بدار . " میس شانزه لیزه که در پناه کلاغ امینت داشت گفت: " ای درویش از تو یک چیز میخواهم آن دو ستاره ی بالا سرت را به هم بچسبان . آن وقت وقتی ست که تو و من در یک جا به هم رسیم . " درویش کاسه ای از گوشه ی چهار دیواری برداشت و از چاهی که میان خرابه بود آب پر کرد . دو ستاره در کاسه افتادند به انعکاس . میس شانزه لیزه خندید و پشت سرش کلاغ پر زد و رفت روی طره ی اتاق بی سقف نشست و غار غار سر داد . میس شانزه لیزه داد زد که "این دروغ و دنگی ها که از خودت در میاوری مال قصه هاست من همان دو ستاره ی بالا سرم را میخواهم و اگر این کار را نکنی تو را خواهم کشت که تو سالهاست به من عاشقی و در بند ِ ذکر ِ تو هر کسی را که دوست داشتم از من بشد و برفت . " درویش خرقه اش را بر تن نحیفش انداخت و نزدیک میس شانزه لیزه شد که میس ، از توی شنلش توری را که از دار قالی بافته بود به یمن ِ حضور عنکبوت ، بیرون درآورد و روی درویش بی انداخت . مثل ماهیی که در تور ماهی گیری گرفتار شود . او را در این تور حبس کرد و در اتاق را پشت سر بست و کلیدش را داد تا کلاغ بخورد . از آن به بعد درویش دیگر سرایش شده بود چهار دیواریی که دورها دور آن کلاغ ها هر روز تکه ای از تن ِ او را بوی رگ و روده میداد میخوردند و او نمیمُرد . هفت جان داشت و هفت جانش در هفت صد سال دیگر به پایان میرسید . با این همه میس شانزه لیزه یک بار دیگر از شومی لعبتکباز جان سالم به در برد . 


 
comment نظرات ()
 
 
علف / Grass
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
 

علف ، نبرد یک ملت برای زندگی

Grass 1925.jpg

کتاب ِ علف ، داستان های شگفت و ناگفته ، نوشته ی بهمن مقصودلو ، از انتشارات هرمس در سال 1389 روانه ی بازار ِ کتاب شده است . همان طور که پیش از مقدمه آمده است ، کتاب ِ علف ، داستانهای شگفت و ناگفته در باره ی سه امریکایی ماجراجو به نام های مریان سی.کوپر ، ارنست شودساک ، و مارگاریت هریسن ، چگونگی آشنایی آنها با یکدیگر ، و سفر ِ شکوهمندشان به ایران در سال 1924 است که به ساخته شدن فیلم علف انجامید . 

دو فیلم علف و نانوک شمالی به عنوان ِ پیش آهنگان نوع نوینی از سینما ، استانداردهای جدیدی را در سبک های نو آورانه ی فیلم سازی تثبیت کردند. همچنین نگاه نامتعارف ، اگزوتیک و جدا از موضوع ، که مشخصه ی فیلم های مسافرتی بود نیز به مرحله ی جدیدی وارد شد که عبارت بود از اکتشاف دراماتیزه شده ی موضوع و ارائه ی آن با نگاهی دقیق و مستند . نتیجه همان چیزی بود که بعدها (( درام طبیعی )) خوانده شد .  (همان کتاب / صفحه ی 409و 410)

کتاب که میخواهد در مقدمه ی طولانی اش تا رسیدن به چگونگی ساخت ِ این فیلم به صورت دقیق و ظریفی به زندگی سه نفری که ذکر شد در روزگار جنگ جهانی بپردازد از لحظه ای که امریکا وارد جنگ جهانی اول میشود یعنی سالهای 1918-1914 شروع میکند به توصیف ِ اتمسفر ِ جهان و موقعیتی که مارگاریت و کوپر و شودساک داشتند . در واقع در این کتاب بیش از هرچیز به یادداشت ها و اسنادی که از مارگاریت باقی ست اشاره شده است . هرچند که هم کوپر و هم شودساک نوشته های زیادی در این زمینه داشته اند اما به نظر میرسد نوشته های مارگاریت دقیق تر است . 

مارگاریت هریسن ، نویسنده ، روزنامه نگار ، جاسوس ، کاشف ، و تهیه کننده ی فیلم در 8 اکتبر 1878 در شهر بالتیمور ایالت مریلند به دنیا آمد . . روحیه ی ماجراجویانه ی مارگاریت از همان کودکی با او رشد کرد . او که به علت عصبی بودن مادرش با مادربزرگ  مادری اش و پدربزرگش زندگی میکرد از همزیستی با آنها چیزهایی هم برای زندگی کردن یاد میگرفت . او علارغم میل خانواده اش با تام هریسون در سال 1901 ازدواج کرد و خیلی زود در سال 1902 صاحب پسری شد که نامش را تامی گذاشتند .  او درگیر کارهای خیریه شد و بعد در سازمانی که ( مدرسه ی بیمارستان کودکان ) نام داشت که مراقبت های پزشکی را آموزش میداد مشغول به آموزش شد . تام شوهر او در سال 1915 به علت تومور از دنیا رفت و پس از آن مارگاریت که باید بدهی هایی کهب رای شوهرش مانده بود را پرداخت میکرد در روزنامه مشغول به کار شد . او ضرب المثل عاشق شدن و از دست دادن بهتر از عاشق نشدن است را به سخره میگرفت و سعی کرد هرگونه عشقی که در زندگی اش میخواهد شکل بگیرد را سرگوب کند . او ابتدا به نقد نویسی در زمینه ی نمای شو موسیقی در روزنامه کار میکرد و سپس گفت و گوهای فراوانی با اشخاص مهم آن زمان داشت از جمله چرچیل تا رضاخان ( پیش از شاه شدنش )همچنین وارد سازمان جاسوسی امریکا شد و به دنبال آن سفرهای زیادی انجام داد که برای همین مدتی را در روسیه در زندان سپری کرد . در این کتاب زنان ، شهر و واکنش مردم نسبت به اتفاق های پیرامونشان را میتوانیم از نقطه نظر مارگاریت بفهمیم . زیرا او زنی که به ژاپن و ترکیه و بیشتر کشورها سفر کرده و زنان ِ شهر ها را بیشتر بررسی کرده است . میتوانیم هنگامی که او در زندان روسیه بود ببینیم که زنان ِ روسی در زندان سیاسی چگونه با هم برخورد میکردند ، حتی چگونه غذا میخوردند ، چگونه به مادیات بی اهمیت بودند ، در زندان چگونه دعوا میکردند و به هم شک میکردند ، در زندان غیر سیاسی ها هم زنان هرزه و یا ... چگونه برخوردی با محیط خود داشتند . آنها صبح گیس کشی میکردند و شب پایکوبی . مارگاریت به نه زبان زنده ی دنیا تسلط داشت و همین دلیل میشد تا بتواند در این جنگ جهانی هم خوب رل بازی کند هم سازمان جاسوسی را به خودش مطمئن سازد . 

مریان . سی . کوپر ، نویسنده ، مخترع ، خبرنگار ، خلبان ، کاشف ، کارگردان و تهیه کننده در 4 اکتبر 1893 در شهر جکسون ویل ایلت فلوریدا به دنیا آمد . او در خانواده ای نظامی بزرگ شد و ماجراهای دوران خلبانی اش و بارها و بارها زنده ماندنش در پی حادثه هایی که برایش رخ میداد در این کتاب خواندنی است . همچنین دورانی که مانند مارگاریت اما به طور دیگری در زندان بوده است در این کتاب شرح داده شده . او در کتابش ( آنچه مردان به خاطرش میمیرند مینویسد: " . . . آن شب دعا کردم خدا در این جهان پر از ماجرا نقش کوچکی هم برای من در نظر بگیرد . به او گفتم مرا بشکن ، رنج بده ، بکش  اما بگذار مزه ی زندگی را بچشم . " خب واقعا با شخصیت قدرتمندی رو به رو هستیم که ساخته ی تخیل نویسنده نیست بلکه همچین ویژگیی درش هست تا او را متفاوت کرده . او در پروازهای جنگی خود حادثه های زیادی را از سر گذرانده است و جان سالم به در برده . سپس ارنست شودساک در 8 ژوئن سال 1893 در شهر کانسیل بلافز در ایلت آیو ا به دنیا آمد . او ذاتا هیجانی بد و بارها برای ماجراجویی از خانه گریخته بود و 4 بار دور کره ی زمین را چرخیده است ! اینکه چگونه به جبهه میرود و چگونه با مقوله ی عکاسی و فیلمبرداری آشنا میشود در کتاب توضیح داده شده است . آن چه که مهم هست . استناد به اسناد باقی مانده و بی هیچ دخل و تصرفی در مورد شخصیت ها میبینیم که نویسنده چگونه کتاب را شروع و به پایان رسانیده است . اینکه این سه نفر چگونه به م میرسند و چگونه  ایده ی اولیه ی ساخت فیلم ِ علف شکل میگیرد بسیار جالب است . ( صفحه ی 288)     " آنها در مورد عشایر و ایلات کوچ نشین ، بویژه عشایرکردستان خاورمیانه ، چیزهایی شنیده بودند  و فکر میکردند زندگی این اقوام همه ی آنچه که به دنبالش هستند دارد . "آنها عزم سفری میشوند به سرزمینی که نمیشناسند و پیش از آن کتاب هایی که ممکن است در این مورد کمکشان کند را مطالعه میکردند . همچنین هزینه ای که برای این فیلم بنا بود پرداخت شود را خودشان تهیه کردند شاید بتوان این طور گفت که  اولین زن تهیه کننده ی فیلم مستند مارگاریت هریسون است . اینکه این سه تن چگونه به سرزمینی ناشناخته با مردمانی که به جنگ طبیعت میرفتند رسیدند در این کتاب خواندنی ست . در واقع همه ی تلاش این کتاب رسیدن به فصل ساختن علف است . عبور از کوهستان ها و راه های صعب العبور و دیدن مردمی که کوچ میکنند . مردمی که غذا و خانه شان و همه چیزشان از دام و گوسفند است و حیات آنها به دلیل وجود علف است . 

آنها مدتی با مردم ایل زندگی میکنندو غذای آنها را میخورند . . . مارگاریت به دلیل داشتن مقداری اطلاعات پزشکی به مردم آنجا کمک میکند . . . خودش داستانی شنیدنی ست . اینکه او را حکیم خانم صدا میکردند و مارگرایت خیلی زود به زبان آنها مسلط میشود . همین طور مردم ایلات برای آنها مردمی عجیب بودند که بیشتر اوقات مردانشان استراحت میکردند و کار و ... را بچه ها و زن ها انجام میدادند . اما موقع کوچ قدرت مردان را میبینیم که گیوه از پای در میاوردند و برف ها را در دل زردکوه میشکافتند تا به جایی برسند که علف و زندگی در آن است و ابتدا به نظر رفتن به آن سوی کاملا غیر ممکن است . به دلیل شیب کوه اما میبینیم که از الاغ و اسب و گوسفند و بز و زن و بچه همگی به این کار به شکلی طبیعی عادت کرده اند وهمچینین به عبور از رودخانه یاپر بار ..کارون . . . البته مارگاریت و کوپر و شودساک هر لحظه بیشتر مطمئن میشدند که ایلاتی ها زندگی شان در طول هزاران سال گذشته تغییری نکرده است . در این دوران رقص ، موسیقی ، بازی و چگونگی زندگی این مردمان در طول کتاب شرح داده شده است اینکه بعد از عبور از برف و کوچ به دامنه ای پر از شکوفه و گل های بنفش میرسند که از زیبایی لنگه ندارد و این از دهان کسی روایت میشود که بیشتر کشورهای دنیا را دیده است . ص 370 : کوپر مینویسد : این فیلم گواه چیزهایی است که ما به چشم خود دیدیم . علف زندگی سخت مردمی را نشان میدهد که با همه ی داراییشان بر فراز کوه های بلند اردو زده اند و هنوز قله های برف گرفته ی بسیاری را تا رسیدن به مقصد پیش رو دارند . سرما به علف ها اجازه ی رشد نمیدهد و علف برای این مردم کوچنده که زندگی شان وابسته به احشام است به معنی زندگی ست . ". . . 

دین این فیلم پر از پلان های شگفت انگیز و تصاویری ست بکر که به نظر میرسد برای ان زمان خیلی شاهکار بوده است . عکس هایی که در این وبلاگ گذاشته شده اند کوچتر از آن است که در کتاب شرح داده شده و در فیلم ضبط شده است . 

بعد زا اتمام فیلمبرداری و رفتن به شهر های دیگر و رسیدن به تهران روایت مارگاریت از رضاخان خواندنی ست . ص 385 ....به نقل از مارگاریت "  ... چیزی نگذشت که مردی بلند قد در حالی که دست پسر کوچکی را که لباس سربازی به تن داشت گرفته بود از راه رسید . اگر نمیدانستم این مرد رضاخان است حتما او را به جای یکی از سربازانش میگرفتم . او یک اونیفورم ساده به تن داشت ... بی هیچ مدالی و نشانی . لباس به تنش گشاد مینمود و ریشش را هم نزده بود . سر و ظاهر او  با امان الله میرزای ریز نقش خوش پوش خیلی متفاوت بود . با همه ی این احوال رضا خان مردی بود که در میان هر جمعیتی پیدایش می شد ، آدم میخواست برگردد و یکبار دیگر نگاهش کند . صورتش گرفته و عبوس مینمود. . . . ( صورت سنگی . ..  )چیزی که در این کتاب ناراحتم میکند این است که این سه تن که در طی جنگ دنیا را دیده اند اظهار داشته اند که  اغلب ایرانی ها به شدت از جهان بی خبرند و این در صورتی است که در ترکیه مردم را این طور تصور میکردند که به استقبال مدرن شدن میروند . . .- چیزی که به نظر من تا به امروز هم باقی مانده است . و همین طور است . - 

گذر از رودخانه با باد کردن پوست بز و به زیر چوب بستن آن 

 

امیدوارم خواندن این کتاب را ازدست ندهید و اگر توانستید فیلم جذاب آن را نیز پیدا کنید و بارها ببینیدش. 

برای شرح حال نویسنده ی کتاب بهمن مقصودلو به ( ادامه ی مطلب ) رجوع کنید . 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
 
میس شانزه لیزه ی قاتل
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩
 

میس شانزه لیزه روی پله های چوبی چُندَک زده بود . چوب ِ پله ها ، مزین به ریشه بود و رگ ، ناگهان سر ِ زمستان برای خودش ، الابختکی میدیدی که شکوفه داده است ، شکوفه هایی مثل ِ پولک های ماهی ، ریز ریز و کنار ِ هم ، سر در شانه ی هم ، با هم با همهمه ای بین کاسبرگ و نافه ، یک صمیمیتی در هم ، انگار که روی چوب های موریانه خورده را قالی انداخته باشند . . . گه گاه روی شکوفه ها پروانه هم مینشست به نجوا ، با بالهایی به هم نزدیک مثل دستانی به هم چسبیده در محراب ، بی صدا ، پچ پچه هایی ، در رکاب ِ رگ و ریشه ی سبز و چوب ِ بارور و شکوفه هایی نورَس . . . پروانه هایی که با هر صدایی بال بال میزدند و از آن همه نزدیکی دور میشدند ، دور ِ دور در غبار یا مه ِ همیشگی محو میشدند ، از دیده ناپیدا . میس شانزه لیزه روی پله های چوبی چمباتمه زده بود و به زنی می اندیشید که هرگز نمیدید ، زنی که تا یک ساعت ِ پیش زنده بود و حالا جنازه اش توی اتاق میس شانزه لیزه بالای طناب . میس شانزه لیزه اول نمیخواست او را بکشد ، به هیچ وجه ، اگر صورتش را میدید و گودی زیر ِ چشمانش را و نگاهی که از ترس سکته میزند در حیات این را میفهمیدی از سیگاری که دودش شکل ِ روح بود و دستهایی نامتعادل داشت و در مرور زمان میخواست گردن میس شانزه لیزه را بگیرد و خفه کند و تا به او برسد در فسردگی هوا منهدم میشد و از شکل می افتاد . در ِ اتاق ِ زیر شیروانی باز بود و میس شانزه لیزه به نوری که اُفتاده بود روی زمین و کش آمده بود تا روی پله ها نگاه میکرد که روی شکوفه ها هم افتاده و این را دوست نداشت . شکوفه ها پلاسیده شدند و پروانه ا ی که رنگین کمانی بر بالهایش بود پر زد و رفت . . . بالهایش روی سایه ی جنازه ای که بر طناب حلق آویز شده بود سایه می انداخت . پهن میشد و نور را پر از تاریکی میکرد و بعد میرفت . . . این حرکت طول کشید . . . همین چند لحظه ی کوتاه . زنی که هرگز نمیدید برای عروس بازی به خانه ی میس شانزه لیزه آمده بود . زن ، سالها در همسایگی او زندگی میکرد . هیچ کسی از او شکایتی نداشت ، هیچ شکایتی از او نشده بود . سر به زیر و زبر و زنگ بود و رنگ ها را از مشامش تشخیص میداد . غذا را از بوی ادویه هایش ، سنش را کسی نمیدانست ، خودش میگفت از وقتی که اولین درخت خیابان به بلوغ رسید او در خانه ی رو به روی میس شانزه لیزه زندگی میکرده و اولین درخت ِ آن خیابان دویست سالی بود که پیر شده بود و حلقه های عمرش دور هم طواف میکردند . زن ، عصرها با عصایش روی زمین ضربه میزد ، توی بالکن مینشست و به رو به رو نگاه میکرد و زیر لب حرف میزد ، موهایش آبی رنگ بودند و چشمانش سفید بی هیچ مردمکی ، پوست بدنش کک مک داشت و ابروهایش پهن و پر پشت ، گاهی پروانه های پله های مارپیچ که فرار میکردند روی ابروهای زن مینشستند . . . .ابروهایی مثل شاخه ی درخت . گوش های بزرگی داشت و آبی موهای پرپشتش تا زانوهایش می آمدند . . . دستهایش روی ویالنی تخیلی ساز میزدند .  . . زن نابیناشاید هر شب اگر نه یک شب در میان توی بالکن برای مردم کنسرت میداد . از کسانی که زیر ایوانش نبودند تشکر میکرد و میرفت تو . . . گاهی به پنجره ی دیواری میخورد و برمیگشت عذر میخواست و راه راست را که پیدا میکرد میرفت تو و پرده را میکشید . میس شانزه لیزه همیشه دوست داشت او را در بازی هایش سهیم کند . اینکه زن نابینا نمیدید خودش حسن بود . او لباس عروس زیبایی همیشه به تنش داشت که شاید به عمر اولین درخت کوچه میرسید . لباس را در بازی از او قرض گرفت و میخواست که برایش ماجرای جشن عروسی خودش را تعریف کند و زن در حوله ی صورتی میس جای گرفته بود و میگفت بله میس جان ادامه بده عجب داستانی ! میس که تمام مدت با هیجان از عروسی اش با قهرمانی که تا خرخره می زده بود و چشمهایش کور شده بود و گوش هایش کر میگفت . اینکه داماد بعد از اینکه عروسی کردند برای همیشه او را ترک کرد تا الکل را ترک کند . بعد ها در روزنامه مه نوشتند که او قهرمانی ست که لنگه ندارد و کیلینیک ترک اعتیادش همه را با عشق میپذیرد ، البته میس شانزه لیزه بعد ها که شرلوک هلمز را پیدا کرد از او خواسته بود تا پیش مرد برود و تقاضای طلاق را توی پیشانی مرد قهرمان بزند . همین جا بود که شرلوک هلمز فهمیده بود قهرمان ِ میس غیابی او را طلاق داده و به هیچ وجه به یاد او هم نیست و دارد به مردم رسیدگی میکند . . . زن ِ نابینا در این لحظه سیگاری خواست . میس شانزه لیزه که لباس ِ زن نابینا را به تن کرده بود برای او سیگاری روشن کرد .  میس شانزه لیزه هرگز نمیخواست زن ِ نابینا را با طناب حلق آویز کند ، اما توی این عروس بازی اش . . . زن نابینا وقتی فهمید توی اتاق طنابی از سقف آویزان است که میس شانزه لیزه هر وقت بخواهد آن را میگیرد و زنگوله اش را تکان میدهد فکری به سرش زد . در واقع این کلک ِ زن نابینا بود . . . میس شانزه لیزه همین طور که موقع تعریف کردن از خود ش و مرد قهرمان بود و رو به روی آینه ایستاده بودو با خودش حرف میزد ناگهان زن را دید که خودش را حق آویز کرده است . . . وقتی صورتش را با ترس برگرداند . دید با ته سیگار روی دیوارِ رو به رو نوشته است ، " تو من رو کشتی . " حالا میس شانزه لیزه ، نمیدانست با جسد زن نابینا که مثل پاندول ساعت تکان تکان میخورد چه کار کند ! . . . هر کاری کرد نتوانست او را پایین بیاورد . زن با موهای آبی بلندش مثل عروسکی بی مهره و ستون ول شده بود میان زمین و هوا ! حالا میس شانزه لیزه با چمباتمه زدنش و فکر های بیهوده خودش را آزار میدهد . . . پوست دستش را با ناخن میکند و لبش را پاره میکند . . . زن ِ نابینا قبلا به او گفته بود که قلب اش توی لباس کار گذاشته شده است . در واقع قلب ِ زن از باتری بود و باتری توی لباس بود . پشت ِ لباس هم کوکی بود که باید همیشه چرخانده میشد تا چرخه ی روزگار ِ زن نابینا بچرخد . . . حالا همه چیز تمام شده بود . . . عروسک باز ، از بالای قوطی لعبتک بازش زن ِ نابینا را از طناب در آورد و لباس را از تنِ میس . . . و چراغ ها را خاموش کرد . . . در تاریکی مطلق زن ِ نابینا گفت : "اگر صدامو میشنوی بیا آواز بخونیم . " . . . میس شانزه لیزه گفت :" دوستت ندارم  برو گم شو . " لعبتک باز آمد و موهای میس شانزه لیزه را کشید و رنگ قرمز به آن زد ، مفصل ها و سر و صورت میس را مثل همیشه درست کرد و او را پشت ِ لپ تاپش نشاند و زن ِ نابینا را برد توی اتاقی که مال ِ دانشجو ها بودند و در را از پشت بست . 


 
comment نظرات ()
 
 
نامه ای به جناب آقای شهردار عزیزم
نویسنده : میس شانزه لیزه - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
 

 

به نام خدا 

جناب آقای ِ رئیس ِ شهرداری تهران ِ خیلی بزرگ و بی در و پیکر سلام 

این جانب بنده ی خدا و اسیر ِ خاک ِ گیرای تهران 

ضمن ارادت و خسته نباشید خیلی فراوان چو بوی خوش ِ قورمه سبزی و سیر توی برنج ِ ماهی پلو یک مقدار عرض داشتم خدمت منور و عزیزتون

در این روزهای اوایل آبان که در چهارمین روزش باران ِ نعمت ِ خدا با بوی سُرب و خاک به پنجره های تازه شسته شده ی احمد آقا خورد و غبار رو پراکند به شیشه ی ماشین ِ تاره از کارواش درآمده و بوی خاک و سیمان ِ خانه های مثل ِ غول از زمین در آمده را به مشام رساند بهتر دیدم به جای اینکه این مهم رو در دل بیچاره ام نگه دارم به خود ِ شما خیلی یواشکی و درِ گوشی بگم که از همه چیز بهتره . . . نکته چیست ؟ عارضم که نکاتی هست که خیلی انگشت شمار هست و باید بگم تا شما هم بدونید از بس که سرتون گرمه و حق میدم به خدا ، یه ماساژی ، فیزیوتراپی درمونی چیزی . . . این وسط ها به ما بنده خدا ها هم گوش کنید . . . 

بله با همین یه ذره بارون ، ترافیکی در محله ی ما ایجاد شد که از توی کوچه نمیشد بیرون اومد آقا . یعنی این طور خدمت گرامیتون عرض کنم که از بس توی این کوچه های باریک ِ بالا شهر ، دست رو دست زیاد شده و آقایون ِ معمار بعد از این و بساز و بنداز های پول جارو بکن و از خدا بی خبر بی اجازه ی شما دارن یواشکی و دور از چشم خداوند خونه باغ ها رو پدرسوخته ها میخرن گرون گرون و زمینش رو با چهارتا حلبی و تیر و تخته ی ضد زلزله دارن برج میسازن اونم فراوون . . . خدا به سر شاهده که عشاق زیادی زیر پنجره ی ما شب ها به قصد آواز خوانی می آمدند و خاک بر سر و آهن بره سر شهید میشدند و بخت ما بسته میموند و ساختمون ها بلند تر میشد و دراز تر و انگار که کودی چیزی بهش میدهند هنوز آهن نزده پنجره ی طبقه ی پن هاس بالایی رو نصب میکردند و میکنند و زیبایی شهر ما رو گلاب به روی مبارک خسته و کوفته تون به گ - میزنند. یک طوری که به بوی پشکل میگوید زکی ! خلاصه این معمارهای دانشگاه نرفته جناب آقای شهردار عزیز دارند دور از چشم شما شهر رو بد جوری مزین میکنند . . . من نمیدونم این زیبایی شناسی رو کسی به این ها توی دانشگاه یاد نمیده ؟ همین طور که دارید خستگی در میکنید و دهن دره میکشید خوب گوش بدید ، اگر یک خونه ای بر فرض آجر سه سانتی خونه ی کناریش کاشی کاری کنار دستیش شیشه ای باشه و توی هر کدوم 100 نفر باشن و درخت نباشه همین میشه دیگه مرد حسابی . . . توی کوچه با یه بارون آسفالت عین لحاف ور میاد و آب روی آسفال وای میسته و سفره ی زیر زمین یکه هیچی هر چی روغن روی زمینه روی خیابون ها لیز میخوره و ما به زور فقط به خاطر اینکه بچه تهرونیم میخندیم و چتر میگیریم به دستمون و میریم زیرش وای میستیم و سیگار روشن میکنیم و سعی میکنیم الکی بگیم آخیش عجی هوایی . . . راستش حالا که آقای شهردار دارم غر میزنم و شما م دارید یه استراحتی میکنید و چایی میخورید بذارید بگم که محله ی زعفرانیه و میرداماد و قلهک و فرشته و تجریش و نیاوران به شدت زشت شده . . . انقدر که نمیتونم تشریحش کنم . چون شما عاقلید و کم مایه و احتمالا توی این محله ها سکونت ندارید عرض میکنم میدونم که شما جایی نمیخوابید که آب از زیرش رد شه خدای نکرده . . . پس حالا که مرکز شهر میرید به نقل از آقای آتیلا پسیانی فرزند مرحومه سرکار خانم جمیله ی شیخی نازنین ، در برنامه ی تیارتی همین هفته ، واقعا یک نگاهی که به اطراف تئاتر شهر بندازید دلتون باز میشه یا نه میگیره ؟ پر از معتاد و صدا و . . . بگذریم که قرار بود مترو نزنید و زدید حالا شما اینم زرنگی کردید ما به روی مبارکمون نیاوردیم . . .بگذریم که اطراف این میراث رو جهت لطف و تلاش بیکران و نخوابیدن شبانه روزی و فکر به اینکه مردم چه جوری به تئاتر برن اومدید مترو زدید که همه رو فرهیخته کنید و مام نمکدون شکستیم از بس دور از جون شما ما خریم و نفهمیدیم اما کار درستی نبود . . . حالا یادم بمونه راجع به خانه ی پدری صادق خان هدایت که روحش شاد باد هم حرف بزنیم چی شد قرار بود موزه بشه سرکار علیه فرح خواست و نشد یا شما نخواستید و نشد ؟ ما که نفهمیدیم . . .راستی آقای شهردار چرا ترافیک توی تهران انقدر داره زیاد میشه یه طوری که میخوای وسط اتوبان همت پیاده بشی و با چاقو راه بری یا رقص شمشیری کنی یا عربده بکشی . . . قربونتون برم همین طور که دارید گردنتون رو میشکنید این رو هم گوش کنید که این پارازیت های یکه شایعه شده چی هست ؟ دقیقا پارازیت چیه آقا ؟ ما فک میکردیم اسم یه برنامه ی از خدا بی خبریه . . . بعد دیدیم نه یه چیزهاییه جهت چنگول انداختن روی فریم فیلم های شبکه های کثافت و بی پدر مادر اون ور آب . . . میگن خیلی هم بده حالا شما بهتر میدونید . راستی میگن بعضی داروها ساخته نمیشه . . .این رو که دیگه همه میگن شما چون خرتون خیلی میره یه زنگ یا اس ام اسی چیزی به رئیس بهداشت بزنید که بذارن کارخونه ها همون طور که توی کتاب بچه مون نوشته شده کار کنن و مواد اولیه بیاد و کمر ما خم نشه و دستمون توی سطل آشغالا نره . . . میگم .. . آقای شهردار و رئیس تهران . . . یک درس و واحد زیبایی شناسی برای آرشتیکت های جوان از خدا بی خبر بذارید که کوچه ها رو درست ببینند . . . انقدر آز نداشته باشند . . .میخوان این همه پول رو توی گور ببرن ؟ راسته که 15 ملیون متری توی زعفرانیه خونه است ؟ یعنی هر دستشویی که برای اجابت مزاج میری 60 ملیونی می ارزه . . . شهرک غرب که متری 24 ملیون . . . قربون عدد و رقم ها برم . . . حالا نه اینکه با چشم گریون و دل بریون بخوام بگم ها نه اما یه فکری برای گیر نکردن باد لای تیر آهن های شهر و حرکت باد ِ معتاد ِ خمار بکنید که عین مرده وسط واستاده و نمیذاره کوه دیده بشه . . . جونم براتون بگه . . . . . دستمال کاغذی هم گرون شده اما میگن شایعه است ؟! حالا که ما توی تهرون بزرگ رحل اقامت گزیدیم و نمیریم بیرون شما یه حرکتی بزن و مثلا نذار دیگه از دهات اطراف و شهرستان ها بیان در گوشی بهشون بگو این جا هیچی نه کار هست نه توی داروخان ها دارو هست خبری نیست . . . راستی به اس ام اسی هم به این آقای بهداشت بزنید میگن شیر ها همه کشکه ؟! راسته ؟ یعنی اون شیر هایی که بچگی میخوردیم و آلومینیومش رو باز میکردی اه یه بویی میومد که سر شیر هم داشت دیگه نیست و این هایی که کلی قیمتشه همه با شیرخشک درست شده و آب توش داره و کشکه . . . خب آقا کلسیم رو چی کار کنیم یه تیر آهن بیفته رومون که همه جامون رو باید پروتز بذارن . .. میگم آقای شهردار. . . دستتون درد نکنه . . . این زیبایی تهران رو بسپرید دست این آقایون هنرمندایی مثل آقایون آغداشلو و اینها که میدونم خیلی زیاد بهشون بها میدید و تا دم مرگ و بهشت زهرا باهاشونید بذارید یک کم به مدل اتوبوس ها و زیبایی شهر توجه بشه البته دروغ نگم اون سرامیک کاری های اتوبان ها خیلی قشنگه اما از بس هوا بده و هواپسه دیگه وقت نمیشه ببینیم . . . میگن انقدر داره ترافیک زیاد میشه که وسط اتوبان سی دی و مواد میفروشن راسته ؟ چرا ما این همه همدیگه رو دوست نداریم . . . همه که مثل شما سر حوصله نمیشینن آدم رو نگاه کنن و بله بگن به خدا اعصابتون از فولاده . . . کاش همه مثل شما بودن ! خیلی خسته میشیم همه اش میریم کافی شاپ دیگه عادت کردیم . . . جایی نست ادم پارازیت میندازن بره . .. دور هم جمع بشه . . . حال کنه خوش باشه . . . دعا به جون شما کنه . . . . دیگه ما بنده خدا ها میمیریم این شمایید که عمر نوح دارید از ما گفتن اگر یه روزی تناسخ شد و ما رئیس شدیم تهران رو از بیخ با بیل میکنیم و از نو میسازیم . کاش میشد تاریخش رو هم کند . . . عرضی نیست . همینم خیلی زیادی بود . 

قربون شما . بنده خدا


 
comment نظرات ()